فتنه واقعیت

فتنه واقعیت

فتنه واقعیت . 1404/12/28
01:01:26
454

معرفی
فتنه؛ آینه‌‌ی تجلی حقیقت ایمان است، عامل تفکیک مؤمنان واقعی از مدعیانِ شعاری!

ایمانِ سطحی به نتیجه فوری بند است؛ ایمان واقعی اما، بدون گشایش و فرج هم پای تکلیف می‌ماند!

خداوند کارهای بزرگ را با «اقلیت‌های مؤمن»ی که در فتنه‌ها می‌مانند، پیش می‌برد نه با «اکثرهم لا یعقلون»!

فتنه‌ها مانند نهر طالوتند؛ آنجاست که معلوم می‌شود چه کسی برای خدا ایستاده و چه کسی برای نفس.

«ولایت‌پذیری» یعنی؛ پذیرش حقیقت ولایت، نه فقط ظاهر آن. یعنی تبعیت از امام جواد خردسال به اندازه پذیرش امیرالمؤمنین!

اولیای الهی، شورت‌کات‌های مسیر خدا؛سلمان، حاج قاسم و رهبر شهید ما، میان‌بُر‌های رسیدن به خدا هستند.

کارکرد فتنه؛ چلاندن انسان تا خالی شدن از اِنانیت، و آنگاه باز شدن راه دل برای پُر شدن از نور حقیقت.

نسخه خدا بعد از نصرت فقط یک چیز است: «حمد و استغفار»، اگر دچار غرور شدیم یعنی درس را نفهمیده‌ایم.

داغ‌های امروز ما، گوشه‌ای از ده‌ها قرن داغِ دل امام زمان است. درد اصلی نشناختن صاحبِ غریب ماست!
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

در آیات ابتدایی سوره مبارکه عنکبوت، خدای متعال این‌طور می‌فرماید: «بسم الله الرحمن الرحیم الف لام میم احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون». مردم خیال کردند همین‌که ادعا کنند ایمان دارند، رها می‌شوند و دیگر مورد فتنه واقع نمی‌شوند. خیال کردند همین که ادعا کنند، با مؤمنین تمام می‌شود؛ به صرف شهادتین گفتن، یک اظهار ایمان، کار تمام می‌شود. مؤمن جدا می‌شود، ایمان این است، مؤمن این است و توقع داشته باشد آن چیزهایی که خدا وعده داده به مؤمنین، به همین صرف یک ادعا حاصل شود و نقد شود. یا همین‌که مثلاً ما ادعا کنیم یار امام زمانیم، منتظر امام زمانیم، «مشت امام زمانی» به صرف کلمه‌ای که جاری می‌کنیم "اللهم عجل لولیک الفرج"، کار تمام می‌شود، درست می‌شود. به صرف یک شعاری که می‌دهی "ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند"، تمام می‌شود، درست می‌شود. یا مثلاً "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" که می‌گوییم، به صرف این کلمات کار تمام می‌شود؟ خدای متعال محک می‌زند، امتحان می‌کند، ببیند چقدر این "مرگ بر آمریکا"یی که شما می‌گویید را باور دارید. واقعاً دنبال نابودی او، به این معنا نابودی آن استکبار و کفر و طغیان و جهل، چقدر هستید؟ پای این مرگی که قرار است برای او رقم بخورد، چقدر هستید؟ چقدر در این طلب مرگ برای او جدی هستید؟

خلاصه هرجایی که حرفی از ادعاست، بعدش یک محکی مطرح است، یک امتحانی مطرح است. این البته خیر است، لطف است؛ چون‌که اگر واقعاً آن کسی که ادعا دارد، صلاحیت داشته باشد و آن کمال اگر در او کمون داشته باشد، یعنی در باطن او مخفی باشد، با این فتنه، با این امتحان به منصه ظهور می‌رسد. لذا چیز خوبی است. اگر هم ادعا الکی، صرف تخیل، صرف توهم باشد، مشتش وا می‌شود؛ اول از همه برای خودش وا می‌شود. می‌فهمی که نه آقا، ما این کاره نبودیم. بعد هم برای دیگرانی که روی این حرف و ادعا حساب می‌کردند. اینجا صادق و کاذب از هم تفکیک می‌شود. صورت آدم‌ها، ظاهر آدم‌ها، آدم‌هایی که به‌حسب ظاهر موجه‌اند، نمی‌شود تفکیک کرد. خوب همه نمازجمعه می‌آیند، همه شعار می‌دهند، همه نماز می‌خوانند؛ حتی گاهی محاسنی دارد، عمامه‌ای دارد، انگشتری دارد، کفیه‌ای دارد، "مرگ بر آمریکا" می‌گوید، "مرگ بر اسرائیل" می‌گوید. در فتنه‌ها، در این ابتلائات که می‌آید، معلوم می‌شود. این‌ها می‌شود: «صدق من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه». آن عهدی که با خدا بسته، راست می‌گوید.

خدا امتحان می‌کند. یک‌هو می‌بینید بعد از امام رضا (علیه‌السلام) که دوره اوج گفتمان امامت است -هیچ امامی مثل امام رضا (علیه‌السلام) این‌جور فرهنگ امامت را بسط ندادند، در یک فضای جغرافیایی وسیع، هم از حیث زمان، دوره طولانی، هم از حیث مکان، فضای بسیار وسیع- حضرت فرهنگ امامت را توسعه داده تا نیشابور رفتند، «به شرطها و شروطها و انا من شروطها» گفتند. برای کسانی که شیعه نبودند، گفتمان امامت ترویج پیدا کرده، سکه رایج بازار شده؛ آن خطبه مفصل امامت را حضرت خواندند که توی صحن قدس دورتا دور دیوار کاشی‌کاری شده. حالا که این فضا جا می‌افتد، خوب رسوخ می‌کند این ادبیات و این گفتمان بین مردم. خدا مبتلا می‌کند به یک کودک هفت‌ساله. امامت را قبول داشتید؟ این بچه هفت‌ساله، همان امامی است که امام رضا (علیه‌السلام) این‌همه در موردش صحبت کرد! بسم‌الله! چقدر امامت را قبول کردید؟ خیلی سخت است. سیمای امام رضا (علیه‌السلام) با آن هیبت، با آن اوضاع، با آن موقعیت، با آن جایگاه تشریفاتی، موقعیت ولایت‌عهدی... با این‌ها قبول داشتیم. اما بچه هفت‌ساله‌ای که مثلاً توی خانه‌ای هنوز محاسن درنیامده و چهره مثلاً چهره کودکانه و این‌هاست، این را که نمی‌شود به‌عنوان امام پذیرفت.

همین را خدا در مورد ولایت فقیه هم برای شما محک می‌زند. با چیزهای دیگر. مگر نمی‌گفتی ولایت فقیه؟ اینم ولایت فقیه. اینم فقیه. اینم ولایت. هرچی‌که آن فقیه بود، داشت به‌حسب فقاهتش، اینم دارد. اینم فقیه، اینم ولایتش. نه، آن آقا یک کاریزماتیک بود، شخصیتش جاذبه‌هایی داشت؛ مثلاً هم جاذبه‌های ظاهری، هم جاذبه‌های علمی، جاذبه‌های شخصیتی، جاذبه‌های موقعیتی. رهبری که ۳۷ سال موقعیتش تثبیت شده، در ابعاد مختلف خودش را نشان داده، یک‌هو جامعه مبتلا می‌شود به یک رهبری که حتی در حد یک پیام صوتی و پیام تصویری شما با او ارتباط نداری. ممکن است این طولانی‌تر هم بشود. ممکن است خدایی نکرده اتفاقات سخت‌تر و سنگین‌تری هم رقم بخورد با چیزهای دیگر که به‌هرحال محتمل است. خوب چلانده می‌شود. خوب زلزال شدید می‌شود: «هنال ابتلی المؤمنون و زلزلوا زلزالا شدیداً». خوب محک می‌خورد که از عمق جان این ولایت را پذیرفته یا نه.

در آن قضیه امامت امام جواد (علیه‌السلام)، بزرگانی از اصحاب امام رضا (علیه‌السلام) دچار تردید شدند. یکی از آن شخصیت‌های درجه‌یک -بعضی از روایات ولایت فقیه در مورد شخص این آقاست، نوع ارجاعی که اهل‌بیت به این آقا دادند، دلیل شده برای ولایت فقیه- آن آقا، آن بزرگوار برگشت گفتش که یکی از ماها مثلاً به قول ماها «دفتر امام رضا را اداره کند»، شبیه به این‌ها. در این قضایای بعد از شهادت رهبری یک چیزهایی رخ داده بود. یکی از ما دفتر را اداره کند تا این آقا بزرگ بشود. حتی یک بار گفتند امام جواد (علیه‌السلام) بزرگ بشود، محاسنی پیدا کند، چهره‌ای پیدا کند، یکم سن و سالش برود بالا، خود ما دفتر را بگردانیم. مرجعیت اداره کند.
که یکی دیگر از آن بزرگان، از آن فقها، یقه ایشان را گرفت، یک کلمه خیلی تندی بهش گفت که من جرئت نمی‌کنم بگویم. "مادر فلان!" بهش گفت که ما در فلان جای مطالعه فکر می‌کردیم تو شیعه باشی از بزرگان، بعد یک همچین حرفی می‌زنی؟! امام، امام است.
آن شخصیت ممتاز و بزرگوار، علی‌‌بن جعفر. این‌ها خیلی سخت است؛ یعنی می‌شنویم، یک‌هو در موقعیت یک ابتلائاتی که واقع می‌شویم، واقعاً امتحانات سختی است، خیلی سخت: علی‌بن جعفر، فرزند امام صادق (علیه‌السلام)، عموی امام رضا (علیه‌السلام). عموی امام رضا یک فقیه حسابی، مسلط به کتاب و سنت. خدا او را امتحان می‌کند با امامت امام جواد (علیه‌السلام) هفت‌ساله. بعد می‌آیند تحریکش می‌کنند که شما عموی پدر این آقایی، تو امام شیعه‌ای، تو رهبری، تو زعیمی، به سن و سال که باشد. شما جایگاهی دارید. آخه این بچه کوچک است، اصلاً زشت است. خود ایشان نباید قبول کند. بعضی‌ها توهمات دارند دیگر. قبول کند وقتی شما هستید؟ انگار به سن‌وسال و این مسائل به تاریخ شناسنامه است، انگار.

آنجا مرد بزرگ که ظاهراً اشک می‌ریزد، حضرت علی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) برمی‌گردد که دست به محاسن می‌کشد، می‌گوید: «خدا این ریش‌های سفید را قابل ندانست برای آن چیزی که به این بچه کوچک عنایت کرد.» کفش‌های امام جواد (علیه‌السلام) را جفت می‌کرد. جلو پایش. چیزهای عجیب‌تری هم ازشان نقل شده که برای اینکه شبهه نیفتد، من دیگر نمی‌گویم. امام جواد را برد برای حل قضیه. رخ اوج ارادت و محبتش را نشان داد به امام جواد (علیه‌السلام). خدا امتحان می‌گیرد. مگر نمی‌گفتی امام من، هرچه به امیرالمؤمنین دادم به این بچه هفت‌ساله دادم از *سرّ* امامتش. حالا یک سری کمالات شخصی، امتیازاتی، جای پیغمبر خوابیده، جنگ بدر داشته، آن‌ها بحثش جداست. از حیث مقام امامت، «هرچه به امام خمینی دادم به این رهبر جوان مثلاً دادم». حالا ممکن است بعدها به رهبرهای جوان‌تر هم کار کشیده بشود. «به این هم دادم.» امتحانی دیگر.

در قضیه جالوت و طالوت، این‌ها از پیغمبرشان خواستند: «افعلنا ملک ان قاتل فی سبیل الله» گفتند برای ما یک رئیسی معلوم کن، می‌خواهیم در راه خدا بجنگیم. خطاب رسید: دستور بیاید می‌جنگید. گفتند قتال دستورشان بیاید می‌جنگند. گفتم برای چی نجنگی؟ مگر از شهر و خونمان آواره شدیم؟ بچه‌هایمان را کشتند. مگر می‌شود نجنگیم؟ سوره بقره، آیاتش را اگر بخوانم حیف است. در سوره بقره فرمود: «ألم ترک إلى الملأ من بنی إسرائیل من بعد موسی إذ قالوا لنبی لهم ابعت لنا ملکا نقاتل فی سبیل الله.» یک جماعتی از بنی‌اسرائیل بعد از حضرت موسی به پیغمبرشان گفتند: یک پادشاهی، رهبری، فرمانده‌ای برای ما مبعوث کن در راه خدا بجنگیم. «قال هل عسیتم ان کتب علیکم القتال الا تقاتلوا.» دستور جنگ آمد که نجنگیدید. گفتند: «قالوا و ما لنا الا نقاتل فی سبیل الله». مگر می‌شود نجنگی؟

یک وقتی برای آدم یک‌سری چیزها واضح است نسبت به خودش. بعد خدا فتنه که می‌گیرد، اولین کسی که (یعنی آدم پیش اولین کسی که شرمنده می‌شود) خودش است. خیلی گرفتاری بزرگی اگر این‌جور بشود. قطعاً این کار را می‌کند. خدا یک‌جوری همان را که گفته بود رقم می‌زند. منظورم این‌جوری‌اش نبود. آن‌جور اگر این‌جوری می‌شد قطعاً این کار را می‌کرد. بچه‌ام مثلاً اگر فلان در بیاید. گاهی ماها مثلاً این‌جوری هستیم. در امتحان برای بقیه که صحبت می‌کنیم، سلام آقا، من بچه‌ام معتاد است، می‌آید مثلاً با آدم صحبت می‌کند. آدم بالاخره امتحان، ابتلا، امتحان سختی است، ولی خدا یک‌جوری در همین واقعه این را قرار می‌دهد. یک‌جوری که تو حساب کتاب آمادگی‌های قبلی طرف نیست. یک‌هو می‌افتد توش. آدم یک‌هو می‌بیند به همه آن چیزهایی که تا آن موقع باور داشته، کافر شده. خیلی نمی‌دانم برای شماها پیش آمده این‌جور شرایط یا نه، شرایط خیلی سختی است.

«قالوا و ما لنا الا نقاتل فی سبیل الله و قد اخرجنا من دیارنا و ابنا». گفتند: مگر می‌شود ما در راه خدا نجنگیم؟ ما را از خانه‌هایمان بیرون کردند، بچه‌هایمان را گرفتند. «فلما کتب علیهم القتال تولوا الا قلیلاً منهم». همه زدند زیرش، جز تعداد کمی. قرآن کلاً روی اقلیت بسته؛ یعنی پیش‌فرضش، دیفالتش این است که اکثریت رد داده‌اند، اکثریت خراب، اکثریت مشکل‌دار، از اکثریت چیزی در نمی‌آید. هرجا از یک جماعتی دارد تعریف می‌کند، یک تعداد قلیل. ادامه همین آیات هم اتفاقاً باز تعریف از اقلیت است. «و الله علیمٌ بالظالمین». خدا ظالمین را می‌شناسد. همین‌هایی که گفتند غذا را آماده کن بریم جنگ، وقتی افتادند تو قضیه و یک‌جور دیگر خودشان را نشان دادند، این‌ها چی نشان دادند؟ ظلم نشان دادند. چی داشتند در چنته که این‌طور به ظهور رسید؟ ظلم بود. خیلی توش حرف است کلمه ظالمین و...

«و قال لهم نبیهم ان الله قد بعث لکم طالوت ملکا». مگر فرمانده جنگی نمی‌خواستی؟ اینم طالوت به‌عنوان فرمانده جنگ. «قالوا أنی یکون له الملک علینا و نحن احق بالملک منه». آقای رهبر، برای ما معلوم کن. چرا انتخاب نمی‌کنی؟ چرا تأخیر می‌افتد؟ چرا فلان شد؟ چرا زودتر تصمیم نمی‌گیرید؟ وقتی‌که انتخاب می‌شود و بیان می‌شود و گفته می‌شود و این‌ها، حالا باید یک کنشی صورت بگیرد. شروع می‌شود بیرون ریختن جوهر ذاتی آدم. آدم خودش را نشان می‌دهد. برگشتن گفتند که ما که برای فرمانروایی خیلی بهتر از اویم؛ یعنی ما خیلی امتیازات نسبت به این آقا داریم. چرا این رهبر باشد؟ چرا این فرمانده باشد؟ «و نحن احق بالملک منه». ما که جایگاهمان بهتر است.

خیلی امتحانات سخت است ها. یعنی نمونه‌های دیگر از این ابتلائات و فتنه‌ها و کلاً آخرالزمان هم خدا گذاشته روی لرزش گذاشته. آخرالزمان ویبره‌های شدید. آن‌قدر تکان می‌دهم فقط کسانی که سر سالم بمانند و به یک دوره‌ای می‌رسانم که کسانی باشند که ضد فتنه باشند؛ یعنی دیگر این تا ابد اگر هزار تا فتنه دیگر سرش بیاید، همین است. روی این‌ها حساب می‌کنم، کار را جمع می‌کنم، قضیه را پیش می‌برم. آن‌قدر تکان می‌دهم نسبت به همه‌چیز شک کنی. هرکی به هرچی دیگر روی حساب هرچی دیگر آمده که برود، حتی روی حساب پیروزی، حتی روی حساب فرج، حتی روی حساب ظهور امام زمان. برای آن هم اگر آمدی بروی، فقط وایسی پای تکلیفت وایسی؛ حتی وقتی‌که مطمئن بشوی از فرجی خبری نیست، از ظهوری خبر می‌دهم. بعد این می‌دهم، بعد اینکه محک خوردی، معلوم شد حتی همان را هم نمی‌خواهی. خیلی سخت است. حتی تصورش هم سخت است، چون اینم غیر است دیگر.

«و أخری تحبونها نصر من الله و فتح قریب». یک متلک هم خدا اینجا می‌اندازد. مگر پیروزی و نصرت و این‌ها آن چیزی است که شماها دوست دارید؟ نه، من دوست دارم. شماها دوست دارید. همینی که دنبال نصرت و فتح و این‌ها باشی هم باز دوباره خلوص نیست؛ یعنی من نیستم، باز خودتی، باز آنی که تو را دوست داری، باز برای آنی که خودت خوشت می‌آید وایسادی. آنی که من خوشم می‌آید «ابتغاء مرضات الله» نیست. «و من الناس من یشتری نفسه ابتغاء ذات الله» به این معنا که هیچی در ازای این کاری که دارد می‌کند نمی‌خواهد. خیلی خیلی سخت است، ولی صدق آن است. «صدقوا ما عاهدوا الله» آن است. پای قول و قرار راست‌راستی وایسادن آن است. مطمئن می‌شود هیچی گیرش نمی‌آید، باز می‌ماند.

یک‌جوری خدا صحنه را بازنمایی می‌کند. یک روایت ترسناکی داریم، اگر شبهه نمی‌شود بگویم. اگر شبهه شد ردش کنید. خودتان پاکش کنید کلاً. پرسیدن از حضرت که آقا این بچه‌های کوچک حساب‌وکتابشان چی می‌شود بعد از مرگ؟ روایت: «الحقنا بهم ذریتهم». ما بچه‌هایشان را بهشان ملحق می‌کنیم. در مورد مؤمنین دارد که این‌ها بچه‌هایشان تحت تربیت حضرت ابراهیم و حضرت ساره در بهشت قرار می‌گیرند. یک روایت دیگر دارد تحت تربیت حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) قرار می‌گیرند. شاید به‌حسب تفاوت درجات ایمانی پدر و مادرشان باشد. یک روایت هم دارد: خدای متعال آتشی به پا می‌کند. به این‌ها خطاب می‌کند من خداتونم. وجداناً و فطرتاً می‌فهمند. می‌یابند. تصدیق می‌کنند. می‌فرماید که من خدا بهتون دستور دادم برید توی این آتش. این‌ها واقعیت ابتلائات خداست ها، واقعیت سنت‌های خداست. از این بچه‌ها می‌زنند به آتش. یک عده می‌ترسند نمی‌روند. آن‌هایی که می‌زنند به آتش، آتش برایشان گلستان می‌شود، بهشت می‌شود. این‌ها می‌شوند بهشتی.

الان خود روایت روایت عجیب و ضخیمی است. خیلی قطر فهمیدنش سخت است که آنجا مگر ما امتحان داریم و امتحان‌هایش این‌جوری است و این‌ها. نکته لطیفش همین است: امتحان‌های خدا این مدلی است. «ظاهره من قبله العذاب و باطنه فیه الرحمه». ظاهره من قبله العذاب به این معنا که آنجایی که در رحمت به رویت باز می‌شود یک‌جوری است که وقتی نگاه می‌کنی همه‌اش آتش است، جهنم محض. خدا بهشتش را دورتا دور دیوار بهشت دستور داده نقاشی کنند عکس کجا را؟ عکس جهنم. بعد می‌گوید اینجا بهشت است. هرچی نگاه می‌کنی، هرچی نگاه می‌کنی جهنم است. بعد می‌گوید نه، به من اعتماد کن. توش بهشت است. آن‌ور جهنمش هم دستور داده دورتا دور دیوارش را بنر زدند، قصر و کاخ و حوری و این‌ها عکس‌هایش را کشیدند زدند و این توی جهنم است. خدا این مدلی کار می‌کند. چیست آن روایت؟ «حفت الجنة بالمکاره و حفت النار بالشهوات». حف و محفوف شدن دورتا دورش. دورتا دور جهنم را خدا شهوات قرار داده، دورتا دور بهشت را مکاره (مکروه، ناخوش، ناپسند). در و دیوارش هرچی نگاه می‌کنی از هیچ‌چیزش خوشت نمی‌آید. پشت این دیوار بهشت است. خیلی دلت می‌رود، آن پشتش جهنم است. کار خدا این مدلی است. این‌ها همه‌اش فتنه می‌شود.

سعد بن معاذ: این چه جور رئیس ماست؟ پول ندارد. یک آقای هم چند وقت پیش آمده بود یک صحبتی کرده بود در مورد اینکه رهبران مملکت فقیر باشند چی می‌شود. یادتان هست دیگر. مدیران و پولدار باشند و این‌ها. وگرنه آدم‌های عقده‌ای می‌شوند. یک‌سری حرف‌ها. این ذات همان ذات همین بنی‌اسرائیلی است که زیر بار ولایت طالوت نرفته، چون دنبال مزیت است. می‌گوید: ببین، کسی باید رئیس من باشد که نسبت به من مزیت داشته باشد. مزیت در دستگاه ادراکی من چیست؟ ماشین بهتر از من داشته باشد؟ خانه بزرگ‌تر داشته باشد؟ سواد دانشگاهی بیشتر داشته باشد؟ این‌ها مزیت است دیگر. تا کسی به من مزیت نداشته باشد، که من تابعش نمی‌شوم، تسلیمش نمی‌شوم.

اصل چالش با انبیا، بر اساس فرهنگ قرآن، این است که من تابع کسی باشم که نسبت به من مزیت دارد. مزیتم با همین ادراک حسی مادی من قابل ارزیابی است. من فرعون را می‌فهمم نسبت به من مزیت دارد. ترامپ را می‌فهمم، هم پولش بیشتر است، هم قدرتش بیشتر است. حزب و آدم‌هایش و نیروهایش. این مزیت دارد. ولی یک پیرمرد مثلاً نورانی که یک گوشه بوده، مثلاً سال‌ها زندان بوده، خب زندان مزیتش چیست؟ نه کاخی، نه پولی، نه دم‌ودستگاهی، نه حزبی، نه تیمی. در انتخابات مسائل هست دیگر. خلاصه اینجا به چالش خوردن با حضرت طالوت. مزیت: «سعد بن معاذ». پول بیشتر از ما ندارد.

«قال إن الله استصفاه علیکم و زاده بسطة فی العلم و الجسم». مزیتش همین است که هم علمش وسیع است، هم در جسم، توانایی به‌دوش کشیدن این مسئولیت و این بار را دارد. علم و جسم. «و الله یؤتی ملکه من یشاء». خدا به هرکی بخواهد می‌دهد. البته دلبخواهی خدا مطابق با حق، عین حق. «و الله واسع علیم».

«و قال لهم نبیهم ان آیت ملکه ان یأتیکم التابوت فیه سکینة من ربکم». و نشانه آن ملک او این است که تابوت را برای شما می‌آورد که در آن آرامشی از سوی پروردگارتان است. گفتنی است همان تابوت حضرت موسی (علیه‌السلام) بود که مادرش موسی را در این تابوت گذاشت. الان هم جزء مقدسات بنی‌اسرائیل همین تابوت است. در هر جنگی که می‌بردند، پیروز می‌شدند. در طول تاریخ اینو حفظش کرده بودند. الان دارند دنبالش می‌گردند. اسرائیل و نتانیاهو دنبال این تابوت می‌گردد. می‌گوید بیاورمش بیرون پیروز می‌شود. که کجاست این تابوت؟ دست امام زمان (ارواحنا فداه) است. حضرت بعد از ظهورشان، تابوت پیروزی در جنگ هم با همین تابوت رقم می‌خورد. «و بقیة مما ترک آل موسی و آل هارون تحمله الملائكة ان فی ذالک لآیة لکم ان کنتم مؤمنین».

«فلما فصل طالوت بالجنود قال ان الله مبتلیکم بنهر». داستان ابتلائات و فتنه‌ها تمام نمی‌شود. از یکی‌اش با افتخار و با آرامش می‌آیی بیرون، یکم حالت خوب است که خدا را شکر اینو خوب رد کردی. مثلاً آقا چهارشنبه‌سوری را مثلاً جمعش کردیم. خدا را شکر. یک حسی، یک غروری، یک بادی یک‌جایی پنچرت می‌کند، یک پدری درمی‌آورد. خدا کلاً از صدای کلفت بدش می‌آید. این قاعده‌اش است. صدای کلفت یعنی صدای برآمده از «دارم و می‌توانم و خوبم». و آن چیزی که دوست دارد انحصار شکستگی و فقر است. برای همین می‌گوید وقتی بهت فتح و نصرت دادم، «فسبّح بحمد ربّک و استغفره انه کان توّابا». آدمی که به‌خود می‌گوید برو حالش را ببر! ناله بزن. پیروز شدی! احساس پیروزی می‌کنی! ناله بزن! استغفار. عصب، تسبیح کن. «به حمد ربّ» تسبیح کن. یعنی حالت باشد که کی چیکاره است. بفهم، از بشر، از ممکن، از مخلوق، کمال رخ نمی‌دهد. نداری که بخواهی ظهور بدهی. تو چیزی جز فقر و بدبختی و فلاکت و نداری، نداری. از تو هرچی ظاهر می‌شود، نداری، بدبختی، فقر. پیروزیات و... مگر پیروزی پیدا می‌شود؟ هرچی هست از جانب تو، شکست، انکسار، هزیمت، ضعف. آنی که تو از خودت داری ضعف، نداری، فقر. پیروز شدی؟ این از تو نمی‌تواند باشد. حالت باشد کی داده. اف-۳۵ را کی زد؟ تو مگر می‌توانی اف-۳۵ بزنی؟ در دنیا برای اولین بار ریزش کرده است؟ سر شب سهامش دارد ریزش می‌کند آبراهام... مگر داری چیزی که باهاش بدانی و اظهار دارایی بکنی؟ نداری. آنی که تو داری نداری. این می‌شود تسبیح به حمد ربّ. مال بعد پیروزی. توجه به این داشته باش که اگر کمالی رخ داده، مال کیست. تو اینجا چیکاره‌ای؟ تو چی؟ عیب و فقر و ضعف و نداری. به خودت که نگاه می‌کنی چیکار می‌کنی؟ استغفار. و استغفرالله توّاباً.

همین که تو نصرت دیدی. خدا شما را امتحان کرد. «بنهرین فمن شرب منه فلیس منی و من لم یطعمه فانه منی الا من اغترف غرفة بیده». رود که رسیدید، امتحان با این تشنگی، با این خستگی، با این سر و صورت خاک‌آلود و کثیف. کسی حق ندارد از این آب بخورد. هرکی از این آب بخورد «فلیس منی»، از من نیست. حالا «از من نیست» خودش کلی حرف است. ولی اگر کسی نخورد، «من لم یطعمه فانه منی». حالا دیگر این کلمات قرآن که آدم را دیوانه می‌کند. «من لم یشرب» نمی‌گوید. «من لم یطعمه». شراب طعام که نیستش! عنوان طعام به آب معرفی شد. چرا توضیح؟ «فانه منی». اگر کسی نخورد، از من است. مگر اینکه یک ضربان کف دست. سیر نشود. سیراب نشود. «فشربوا منه الا قلیلاً». آنجا که کلی ریزش کردند، همراهی نکردند با طالوت، یک اقلیتی باهاش همراه شدند. آمدند دوباره امتحان بعدی. همه ریختند. یک اقلیتی مانده. به آب که رسیدن. آقا آب است دیگر. شما آخوندها چشم آب خوردن ما را هم ندارید! پا شدم آمدم جهاد. حداقل یک چیزی بگو من بفهمم که ضرر دارد، گناه عیب است. آخه آب! در موقعیت جنگی، آن‌هم رسیدیم به آب. نه. دارم می‌میرم آقا. تشنه‌ام. خفه می‌شوم. چتان است؟ چشم آب خوردن ما را هم ندارید. بعد چی می‌فرماید؟ یک قلیلی فقط از این آب نخوردند.

«فلما جاوزه هو و الذین آمنوا معه». رد شد حضرت طالوت با کسانی که باز آن مؤمنان قلیلی که باهاش بودند. گفتند: «لا طاقة لنا الیوم بجالوت و جنوده». زورمان نمی‌رسد. طاقتش را نداریم. خسته شدیم. کم آوردیم. دیگر زورمان نمی‌رسد بخواهیم با جالوت و سپاهش بجنگیم. «قال الذین یظنون انهم ملاقوا الله کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله و الله مع الصابرین». نه، یقین داشتند. آن‌هایی که یک دوزار حالی‌شان می‌شد -ترجمه ساده فارسی- یک دوزار اعتقاد به قبر و قیامت و ملاقات خدا و این‌ها داشتند، برگشتند گفتند که خیلی وقت‌ها جماعت کمی بودند که با اذن خدا به جماعت زیاد غلبه کردند. آن‌قدر هم که خدا هی فیلتر گذاشت، هی از این فیلترها ریزش کردند، تهش آن جمعیت کم، اما اتفاقاً نصرت برای آن‌ها نوشته. چرا؟ چون «واقعی‌ها». علامه طباطبایی می‌فرماید که خدا هرچی که در قرآن گفته، حرف از مؤمنین زده، وعده به مؤمنین داده، منظورش «صادقین» بوده. واقعی‌ها بوده. تقلبی‌ها نه، کشکی‌ها نه، اداییا نه، لب و دهن‌ها نه. گفتند آقا، ایمان داشته باشید: «لا تهنوا و لا تحزنوا و أنتم الأعلون إن کنتم مؤمنین». شما مؤمن باشید، برترید، غالبید. همه‌اش داریم می‌خوریم برتریش کجاست؟ هرکی دست می‌زنند تا فرداش ترور می‌کند. دنبالش می‌رویم تا ترور کنیم. این برتریمان به کی وعده داده؟ به مؤمنین. مؤمن کیست؟ مؤمن بعد فتنه معلوم می‌شود. مؤمن کیست؟ ما هنوز در دوره محک مؤمنین. آنی که از این فتنه‌ها در بیاید، آنی که در این فتنه ایمان نشان بدهد، آن تازه می‌شود مؤمن. به او وعده داده پیروزی را. اول که جنگ می‌شود می‌گوید: خب، پس چی شد؟ این پیروزی را به ما وعده داده بودند! فعلاً دوره فتنه است و دارد کارآموزی. نتیجه‌اش مال آخرش است. آخرش که خدا می‌داند یک وقت ممکن است که شش ماه بشود، دو ماه باشد، سه‌هفته باشد، ده سال باشد، پنجاه سال باشد. آخرش را خودش می‌تواند.

این فتنه‌ها کی قرار است تمام بشود؟ وقتی قشنگ به مرحله ظهور برسد، افشا می‌شود آنچه که در ضمیر شخص مخفی است. آنجا محدودیت‌ها می‌رود. وقت پاسخ، وقت جزاست. واقعیت عیان شد، ظهور پیدا کرد. اصلاً داستان ظهور همین است ها. دنبال ظهوریم. بابا، وسط ظهوریم! ظهور چیست؟ ظهور حقیقت است. «جاء الحق و زهق الباطل». با ظهور امام زمان قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ قرار مثلاً ما چشم و ابروی حضرت را که تا‌حالا ندیده‌ایم، ببینیم؟ این‌که دوران ظهور نیستش. که اگر این بوده که اصلاً قیام این نیستش که. مگر ما امام زمان را به این عنوان، "قیام‌کننده" می‌شناسیم که ظهور حق بدهد. «لیظهره علی الدین کله». اظهار دین بکند. ظهور دین باشد. ظهور آن حقیقت امام باشد. «أشرقت الأرض بنور ربها». آن چشم و ابرو که همیشه تاریخ بوده. نزول این است. آن فرایند ظهور حقیقت در دل ابتلائات و فتنه‌هاست. این‌ها حواستان باشد. نکته مهم است. ما الان در مرحله ظهور هستیم، چون دارد امام زمان مکنون در قلوب ما ظهور پیدا می‌کند. نمی‌شود ظهور امام زمان. هروقت این به غلبه‌ام رسید در محیط پیرامونی ما، آن ظهور با غلبه «و لم ان فیکم رسول الله». بدان پیغمبر در وجود خودتان است. آن رسول‌الله درون تو هروقت ظهور پیدا کرد، می‌توانی از او (رسول‌الله بیرون) محافظت کنی. مطابقت پیدا می‌کند. و آن رسول‌الله بیرون لوازم قضیه است.

«بعثنا علیکم عبادا لنا اولی بأس شدید». مبعوث می‌کنم بندگانی را. مبعوث شدن این بعثت است. تا تو به *بعثت* نرسی، آن مبعوث الهی‌ام ظهور پیدا نمی‌کند. این ظهور تو چیست؟ تو فتنه‌هاست. آن‌قدر چلانده می‌شود که نماند چیزی جز او. جز او. این اولیای الهی فرمودند. سلمان که سلمان شد، «جعل هوا و هوا علی بن ابیطالب». خالی بود. سلمان نبود. سلمان شورت‌کات بود. روی او که می‌زدی، فایل امیرالمؤمنین باز می‌شد. آن ۳۳ تا این‌شکل‌اند. ۳۱۳ تا شورت‌کات امام زمان. این رهبر شهید بی‌نظیر این شکلی بود. عصاره چیزی بود که ما از اهل‌بیت در تاریخ شنیده بودیم. آشنا بودیم. امام عظیم‌الشأنمان این شکلی بود. مراتب دارد دیگر. شدت و ضعف دارد. یکی صد است، یکی نود، هشتاد، پنجاه. خود آقا در مورد حاج قاسم می‌فرمود: این شیعه واقعی امیرالمؤمنین. کمالاتی که برای شیعه در روایات گفتند. آقا تطبیق می‌داد به حاج قاسم. خیلی حرف است! چون خیلی سخت‌گیری کردند برای عنوان شیعه. آقا می‌فرمود حاج قاسم شیعه واقعی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام). خب، حاج قاسم خودش تربیت‌شده شخصیت‌ها، مخصوصاً حضرت آقا بود. این خالی شدن یعنی تو حاج قاسم که می‌زنی، شورت‌کات خامنه‌ای پخش می‌کند. خامنه‌ای که می‌زنی، شورت‌کات امام زمان پخش می‌کند. امیرالمؤمنین پخش می‌کند. این خالی شدن است. این کجا رخ می‌دهد؟ تو ابتلا. تو فتنه. فشار. آن‌قدر از این‌ور آن‌ور تو این مضیقه‌ها و تو این تنگناها قرار می‌گیرد، هیچی نمی‌ماند چیزی. این همانی است که بهش می‌گویند انقطاع. همانی که بهش می‌گویند اضطرار. که می‌گویند تا اضطرار نباشد، ظهور نیست. اضطرار این است: خالی شدن. هیچی نمی‌ماند از خودش دیگر. هیچ خبری نیست. مرگ به معنی واقعی کلمه. مردن است. مردنی است که نفس می‌کشد. نفس می‌کشد، ولی نفس اینجا دیگر نیست. نفس بریده شده. نه، نفس و مرگ واقعی این است. و تا این مرگ نباشد، حیات نیست. تا این زمستان نباشد، بهار نیست. در آستانه بهاریم دیگر. فردا شب سال تحویل می‌شود. وارد بهار می‌شود. بهار زمستان چیست؟ خزان چیست؟ این درخت خالی می‌شود. عریان می‌شود. فقر و نداری و هیچی‌بودنش عیان می‌شود. داد می‌زند: من هیچی نیستم! هیچی ندارم! وقتی داد زد، نور بهش تابیده می‌شود. نشان می‌دهد که بابا، من اگر... اگر به من باشد، من اینم. واقعیت من این است. لخت و عور. هیچ. تو هم بگو یک دانه برگ سبز به من باشد. هیچی ندارد. مرگ. می‌گوید میوه‌ای دارم تو دادی. تو ظهور دادی. مال توست. از نور توست. از آفتاب توست. از گرمای توست. از عنایت و تفضل تو. این‌جور زمستانش را سپری می‌کند. بعد بهارش می‌کند. ابتلائات و فتنه‌ها این است.

«کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله و الله مع الصابرین». این که خوب تو این چرخ‌گوشت افتاد. خوب استخوان‌هایش خرد شد. له شد. حالی‌اش شد که ندارد و نمی‌تواند. این‌ها وقتی خوب فهم نشود، از همان اول سروصدا بلند است که اصلاً برای چی خلقمان کرد؟ برای چی آورد؟ برای چی سختی ببینیم؟ اصلاً ما می‌خواهیم بهشت نرویم. گاهی تو این حرف‌ها که بعضی‌ها می‌زنند، می‌گویند مراتبی پایین بهشت را می‌خواهیم. حالا نمی‌گوید که اصلاً کلاً بهشت با سختی فکر به دست می‌آید. با همین گشادگی‌ها و این‌ها می‌شود به مناطق پایینی از بهشت رسید. اما گشادگی‌ها مطلقاً. بهشت بدون صبر حاصل نمی‌شود. آیات قرآن هم دارد. فرمود: فکر کردید بدون فتنه و گرفتاری من بهشت می‌فرستم شما را؟ «ان تدخلوا الجنة». چک نخورده کسی را بهشت می‌فرستم؟ درد نکشیده کسی را بهشت می‌فرستم؟ این می‌شود معیت خدا با صابرین.

«فلما برزوا لجالوت و جنوده». حالا آن جماعت کمی که ماندند تو آن فتنه، مواجهه با جالوت و جنود بود. سه مرحله فتنه شد دیگر. فتنه اول مواجهه با طالوت بود و پذیرش. فتنه دوم مواجهه با نهر بود و نخوردن از نهر. فتنه سوم مواجهه با جالوت بود. هرچی نگاه می‌کنی به‌حسب محاسبات عادی ما زورش پس این بر نمی‌آید. امکانات، تکنولوژی، تعداد سرباز. محدوده جغرافیایی. آن‌ها چقدرند، ما چقدرایم. آن‌ها چی دارند، ما چی داریم. اما نه، یقین. دودو تا چهار تایی اجمالاً پذیرفته که خدا یک کار یهویی ملکوتی هست. و یک غیبی هست. و یک جایی بالاتر از اینجا هست. آن‌ها می‌گویند نه، خیلی وقت‌ها بوده جماعت کمی بودند به جماعت زیاد غلبه کردند به اذن خدا. حالا که این‌ها آمدند تو این مواجهه آخر با جالوت چی می‌شود؟ «قالوا ربّنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین».

اللهم الصابرین! من صبر می‌کنم. صبرم ندارم. «و ما صبر الا بالله». من صبرم نمی‌تواند. اولش می‌گوییم ما ادامه می‌دهیم با قدرت، ما تسلیم نمی‌شویم. احساسات اولیه. در سوره اعراف، اگر اشتباه نکنم، از قول حضرت شعیب (علیه‌السلام) شاید بشود که گفتن: باید برگردی تو ملت ما، وگرنه بیرونت می‌کنیم. گفت: من برنمی‌گردم به آن آیین مشرکانه شما. «الا ان یشاء الله ربی». خیلی حرف است! خیلی لطیفه! علامه غوغا می‌کند آنجا. من تسلیم نمی‌شوم. من تابع شما نمی‌شوم. من برنمی‌گردم. من مشرک نمی‌شوم. می‌گوید خدا اگر بخواهد من امشب. حتی همین را هم ملتفت به این است که اشکال از من نیست. مگر من همینی را دارم که بگویم آقا، من تسلیم نمی‌شوم، تابع نمی‌شوم. ای آیه‌اش را پیدا کردیم: «قد افترینا علی الله کذبا ان عدنا فی ملتکم بعد ان نجانا الله منها». ما اگر دوباره برگردیم تو، ملت شما، افترا به خدا بستیم. ما اگر بعد انقلاب برویم دوباره تسلیم آمریکایی‌ها بشویم، به خدا تهمت بستیم؛ یعنی اعلام کردیم خدا عرضه ندارد ما را در برابر آمریکا محافظت کند! اصلاً کسی کی این‌جوری تحلیل می‌کند؟ «افترا علی الله» بستیم. دعوت به تسلیم می‌کنند، دعوت به سازش می‌کنند. این‌ها «افترا علی الله» دارند می‌بندند. این‌ها دارند می‌گویند خدا توان اینی که شما را محافظت کند در برابر آمریکا، ندارد. دارد به خدا تهمت می‌زند. خدا از پس این‌ها برنمی‌آید. خدا نمی‌تواند نگهت دارد. خدا کمکت نمی‌کند. خدا می‌زند زیر قولش. برو تو دامن... رسماً قضیه از یک چالش سیاسی تبدیل می‌کند به عمق بحث اعتقادی و عمق شرک و کفر به شدیدترین مراتب شرک. نه، شرک خفی. «قد افترینا علی الله کذبا ان عدنا فی ملتکم بعد ان نجانا الله منها». ادامه‌اش: «و ما یکون لنا ان نعود فیها الا ان یشاء الله». البته این‌جور که من صراحتاً گفتم نمی‌آیم، تسلیم شما نمی‌شوم، فکر نکنی من زور دارم ها. خدا اگر نگذارد من نمی‌آیم. اگر نگهم دارد من نمی‌آیم. این صدایی که این‌جور نازک می‌شود، این همان نصرت است. هروقت دیدید قاطبه مؤمنی جامعه مؤمنین صدایش این‌جوری شد، بدان نصرت نزدیک است. هروقتی نه، صدا آهن و کلفت است، خیلی کار داریم.

«ربّنا افرغ علینا صبرا و ثبّت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین». تو صبر بریز تو وجودمان. تو قدم‌هایمان را ثابت کن. تو ما را غلبه بده بر کافرین و پیروز کن. «فَهَزَمُوهُم بِإِذنِ اللَّهِ». این حال است که پیدا شد. بعد آن سه مرحله ابتلا، پیروز شدند به اذن الله. «و قتل داوود جالوت و آتاه الله الملک و الحکمة و علّمه». چه پیروزی‌ای هم شد. دوران گشایش عجیب. حضرت داوود (علیه‌السلام) دوره اوج بنی‌اسرائیل. این ابتلائات را گذراندند. آن فتوحات نصیبشان شد. امپراتوری ابرقدرتی. ابرقدرتی مال مال بعد از ابر نکبتی بود که ابرقدرتی خدا نصیبشان کرد. خوب خرد شدند. خاک. وقتی صداها همه نازک شد، هرکی صدایش نازک‌تر است، خدا قدرت حمایت و نصرت بهش بیشتر می‌دهد. این از داستان...

«و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض ولکن الله ذو فضل علی العالمین». این است که آن کسی که رزمنده میدان است، بدون مناجات شب و مناجات سحر نمی‌تواند باشد.
این رهبر شهید، دو ساعت (فرزندشان می‌فرمودند) سحرها، دو ساعت قبل اذان صبح بیدار می‌شدند. مناجات، دعا، قرآن، انس با صحیفه سجادیه، ذکر، سجده، بیداری سحر، ناله‌های سحر. دو ساعت. قدرتی که شما و شکوهی که آنجا می‌بینی، این عقبه را اگر نداشته باشد، نمی‌شود. چی می‌فرماید؟ قرآن می‌فرماید که به اینکه یک آیه در اول سوره مبارکه مزمل هم می‌فرماید که: «ان لک فی النهار سبحا طویلا». سحر باید باشی. مناجات سحر می‌خواهد. دعا می‌خواهد. تو روز درگیری‌ات زیاد است. «قول ثقیل» می‌خواهیم به تو القا کنیم. یک شانه محکم می‌خواهد این بار سنگین. این شانه محکم به چیست؟ با صلابت است. با صلابت روبروی دشمن است. نه، روبروی خدا اینجا خرد و خاکشیر است. همین رهبر با صلابتی که روبروی دشمن می‌ایستاد یا وقتی سان می‌دید از این نیروهای نظامی چه عظمتی، چه اقتداری! به نماز که می‌ایستاد -مخصوصاً نمازهای عید فطر ایشان که دیگر ما محروم شدیم از این نماز- آن قنوت، چه اشکی، چه حالی، چه انکساری، چه شکستگی! نجوایش با خدای متعال. پای قرآنش، موقع توسلاتش، گردنش کج بود. یادتان است دعای توسل می‌خواندند، به اسم امام زمان می‌رسیدند، خشوعی که و خضوعی که در ایشان هویدا بود، وقتی اسم امام زمان می‌آمد! می‌ایستادند. موقع توسل، موقع روضه، شانه‌ای که می‌لرزید، اشکی که جاری بود. این‌ها راز اقتدار است. آن اتصال.

شب جمعه آخر ماه رمضان، خیلی عجیب این آخرها با همدیگر جمع شده. هم شب آخر ماه رمضان، هم شب جمعه آخر ماه رمضان، هم شب جمعه آخر سال است. هم شب آخر سال است. همه‌اش با هم جمع شد. تلخ شد ماه رمضان برای خود بنده. تلخ‌ترین ماه رمضان عمرمان را تجربه کردیم. در عین حال این پیروزی‌ها و این فتوحات نصیب این امت شد به لطف الهی، ولی این فقدان، فقدان خیلی سنگینی است. خیلی! هرچی آدم در خلوت خودش فکر می‌کند به این داغی که وارد شده، به این محرومیتی که ما پیدا کردیم، نمی‌شود عمق این فاجعه را درک کرد. از این نعمت بزرگ، از این زبان گویا، از این نورِ نور، محروم شدیم. فردا شب جای خالی یک مرد بزرگ خیلی برایمان محسوس است موقع تحویل سال. قشنگ حالت آوارگی به ما دست می‌دهد. هر سال دقیقه اول نگاه می‌کردیم ببینیم آقا چه پیامی داده، چه اسمی برای سال... ماهیان کردند. روز اول فروردین با چه شوقی از ساعت‌ها قبل می‌رفتیم حرم، می‌نشستیم آقایمان سخنرانی دارد. مردم هی صدا می‌زدند "ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم!" الان منتظر تشییع پیکر مطهرش. از همین هم محروم. خیلی این ابتلائات، ابتلائات سختی است. فتنه‌های سخت. چیزهایی که معمول بود، عادی بود، طبیعی بود، یک‌هو دریغ می‌شود. آدم ملتفت می‌شود چی را از دستت داده. آدم می‌ماند در ابهام. می‌ماند در تردید. نمی‌فهمد چی باید موضع بگیرد، چیکار باید بکند. اینجا جایی است که باید از اعماق دل آدم به خدا پناه بیاورد. راه آسمان بسته نیست. اینجا آن وقتی است که باید با همه وجود توسل بکند به امام زمان. مُغاسُهُ المَلْحُوفین با اوست. اجابت مضطرین با اوست. پناهِ بی‌‌پناهان اوست. بانکی خودش به‌حسب ظاهر پناهی ندارد ولی پناه همه عالم است. درد او در این عالم از همه بیشتر. در این مصیبت‌ها می‌بینید آن‌قدر که ما باخبر می‌شویم، بچه‌های کوچکی که می‌کشند، خانواده‌هایی که... قلب آدم چقدر جریحه‌دار می‌شود. دوازده قرن شبانه‌روز حال و روز امام زمان همین بوده. این داغ سنگینی که ما در عمرمان تجربه کردیم، شهادت حضرت آقا یکی از هزاران، یکی از میلیون‌هاست که او در عمر مبارکش تجربه کرده. ما می‌خواستیم جان بدهیم در فقدان حضرت. یکی از داغ‌هایی که این وجود نازنین می‌بیند. در عین غربت، در عین تنهایی، در بی‌کسی، بی‌کسی طردش کردند از زندگی‌ها، دورش کردند از نعمت امنیت محروم شد. آقای ما را ببینید! ذره‌ای از ناخن او نمی‌شوند. برای همین کمی خار چشم دشمن‌اند. شب اعلام می‌کند، صبح شهید. اگر دستش می‌رسید به آن وجود نازنین، چه می‌کرد؟ چه می‌کرد؟ امان همه عالم است، ولی خودش امنیتی ندارد.

یا صاحب الزمان، آقا جان، غریبانه‌ترین سالمان را داریم شروع می‌کنیم. در این سال‌ها هیچ وقت تجربه‌ای این شکلی نداشتیم. آن‌قدر با بی‌کسی سال جدید را شروع کنیم. با این غم، با این غربت. بهترین ایام عید، عید فطر، عید نوروز. باید دو برابر شاد باشیم، ولی غصه‌مان چند برابر است. خدا کند این‌ها ما را برساند به اینکه «همه گرفتاری ما در نبود توست». ماهی ماه رمضان را چه شکلی شروع کردیم، چه شکلی داریم تمام می‌کنیم. روز اول ماه رهبر عزیزمان در جلسه قرآن شرکت کرد. دعا کرد برای ما: «ان‌شاءالله همه‌تان با قرآن محشور بشوید». از این ماه خارج می‌شویم، هی به عکسمان نگاه می‌کنیم. مانده‌ایم با این غصه و دلتنگی چه کنیم. باورمان نمی‌شود ما دیگر صدای آقا را نشنویم. باورمان نمی‌شود آن حسینیه دیگر قرار نیست کسی از در وارد بشود. هرچقدر بگویند "ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم!" دیگر کسی قرار نیست بیاید. اول فروردین نباید منتظر باشیم یک موقع تحویل سال. نباید منتظر بود. دیگر نماز عید فطری خبری نیست.

«یا ایها العزیز مسنا». شب جمعه، شب جمعه آخر. بین ما ایرانی‌ها رسم است آخر سال هوای فقرا را دارند. می‌گویند سال نو است، لباس خوب داشته باشد، خانه‌اش مرتب باشد، نان و گوشتی داشته باشد. نگذارید با دست خالی از این ماه رمضان بیرون برویم.

یا صاحب الزمان، صلی‌الله علیک. خیلی عزیزانمان را امسال از دست دادیم. خیلی خوبانمان را از دست دادیم. خیلی بزرگ ارکانی را از این مملکت از دست دادیم. سربازان شما بودند یا صاحب الزمان. عاشقان شما بودند. شما هوای ما را داشته باش آقا جان. شما برای ما دعا کن که امشب کجایی بن الحسن؟ کربلایی؟ ما دیگر از کربلا محروم شدیم. امشب مدینه‌ای. راه مدینه هم به رویمان بسته شده. طواف کعبه می‌روی. معلوم نیست کی نوبت ما بشود طواف کعبه. این دعا کردیم ماه رمضان: «خدایا امسال حج روزی‌ام عمل کن». فعلاً که راه حج به رویمان بسته است.

خلاصه آقا، ما جز تو کلاً همه دلخوشی‌هایمان را از ما گرفتند. خوش بود صوت سامرا. خوش بود سخنرانی‌های آقا. خیلی خالی شدیم. یک‌هو خالی شدیم. خدا کند بفهمیم جز تو هیچی نداریم. ولی تو می‌دانی با جز تو، هیچ‌کسی من غافل می‌شوم. گفت یک نوکرش خیلی قلدری کرده بود. کار انجام نمی‌داد. خرابکاری می‌کرد. ارباب این را گرفت، زد، پرتش کرد بیرون. این نوکر افتاد تو کوچه. ارباب دارد گریه می‌کند. گفت چرا گریه می‌کنی؟ گفت: زدمش، انداختمش بیرون. گفت: آخه این‌که گریه ندارد. بیرون بماند بدبخت می‌شود. دلمان به ماه رمضان خشک شد، آن‌هم تمام شد. دلمان به این صحرا خوش بود، دلمان به دعای سحر و ابوح خشک شد. تمام شد. ما دیگر واقعاً هیچی نداریم.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات فتنه واقعیت

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00