متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اینها میشود، آقا، سه تا رکن طلبگی. احساس میکنم خسته شدید. اگر سؤالی، نکتهای، مطلبی هست، بفرمایید؛ وگرنه رفع زحمت کنم، خلاص باشید و استراحت طولانی داشته باشید.
آقا، عموم مجموعه استقرایی، عرض میکنم ظاهراً جفتش است. یعنی اول خود این صنف مسئولیت دارد، مسئولیت صنفی دارد. مسئولیت صنفی با مسئولیت افراد فرق میکند. حوزه به مثابه این مدرسه، وظیفهای دارد. به آنجا که وظیفه تعلق گرفت، به منِ طلبه، به حسب تعلقم به این وظیفه، به نحوی سرایت پیدا میکند در ظرف خودم. دقت میکنید؟
مثلاً آقا، مدرسه وظیفه دارد که از روز شنبه، پانزدهم فروردین، مدرسه را باز کند. امروز روز آغاز وظیفه مدرسه این است که بازگشایی مدارس علمیه مثلاً از پانزدهم فروردین انجام شود. این یک وظیفهای است. وظیفه او این است که مدرسه را باز کند. وظیفه شما چیست؟ به حسب آن وظیفه، وظیفه شما این است که در درس و کلاس شرکت کنید. استاد هم باید شرکت کند. استاد نمیتواند بگوید این وظیفه مدرسه است که مدرسه را باز کند، به من چه ارتباطی دارد؟ اصل وظیفه مال تو بوده! حالا صنف روحانیت وظیفه دارد، به صنف روحانیت به من چه ربطی دارد؟ بله، مسئولیت دارد که کار را برای شخص شما تسهیل کند. البته استعداد و توان ما متفاوت است. یک بخشش هم شرط وجوب است.
این را دقت بکنید دوستان، حواستان باشد. حالا مابینش به گوشیهایتان هم سر میزنید. اخبار هم زیاد است دیگر؛ خلبان گرفتند و احمد نشسته دارد کباب میخورد، خلبان عرض کنم خدمت شما که حواست به آنجا نرود. دیگر برنمیگردد.
این یک بحث مهمی است که خیلی کاربرد دارد در همین بحثهای مربوط به تمدن و وظایف ما: شرط وجوب و شرط واجب.
همین که شما در حلقات خواندهاید. در حلقات هم شرط وجوب و شرط واجب را خواندهاید. شرط وجوب مثل چیست؟ استطاعت برای حج. شرط واجب مثل چیست؟ وضو برای نماز.
بحث سر این است: خیلی از اینهایی که به ما تکلیف شده، اینها شرط وجوب است یا شرط واجب؟ تکلیفی که من پیدا میکنم، چیزی که به من تعلق میگیرد- مثلاً مقدماتی که من فراهم میکنم- مثلاً فرض بفرمایید من باید مطالعه سیاسی داشته باشم. من مثلاً میگویند: «آقا، جهاد تبیین تکلیف است.» به من که تعلق نمیگیرد! چرا؟ چون من منبری نیستم، من که رسانهای نیستم، من که مثلاً قلم بلد نیستم بزنم و نویسنده نیستم. انگار مثلاً یک نفری هست که همه اینها را بلد است و بعد صاف حکم میآید که به او تعلق میگیرد. یعنی اشاره میکند و میگوید: «خب، بگذار ببینم کیا الان وضو دارند، رو به قبلهاند، لباسشان هم پاک است؟ یک دانه پیدا کردم در مسجد نشسته. آیا تو پاشو "قم فصل"، پاشو نماز بخوان. بقیه که وضو ندارند، رو به قبله نیستند، لباسشان هم کثیف است.» اینجوری شانه خالی میکنیم از مسئولیت! مثال واضحش در عالم طلبگی خیلی واضح است.
خیلی خب، من که رسانهای نیستم، مطالعات سیاسی ندارم. و اصلاً جواب این شرط وجوب نیست؛ شرط واجب است. آن تکلیف به عهده شما آمده، مقدماتش را خودت باید فراهم کنی. و اگر آن مقدمه باز خودش مقدمه دارد به التزام عقلی (چون مقدمه واجب را اکثر آقایان چی میگویند؟ میگویند وجوبش وجوب عقلی است، وجوب شرعی نیست. میرزا و آخوند و بزرگان اینجور میگویند: شرعی نیست، وجوب منحاز نیست. وجوب عقلی است)، همه مقدمات را فراهم کن. وقتی میگوید جهاد تبیین، یعنی آقا، باید بر فکر جامعه و بر فکر مخاطب اثرگذار باشی. پدافندی که بهتان (به شما) پدافند فکری میگوید، میگوید: «من که رسانهای نیستم.» رسانهای؟ خب، من مخاطب ندارم. یا برو برای خودت مخاطب پیدا کن؛ یا از همان مخاطبانی که داری استفاده کن؛ یا از آن کسانی که مخاطب دارند، از ظرفیت آنها استفاده کن؛ یا با آنها مشارکت کن. هزار تا طریق دارد.
زود و سریع تکلیف از ما برداشته میشود. غمخواری برای مردم، فعالیت اجتماعی و کمک به حاشیه شهر و اینها. خب، این هم که مردیم، نه جایی بلدیم، نه مسجدی، نه چیزی مثلاً، نه دسترسی داریم به حاشیه شهر و فلان و اینها. و خب این هم که الحمدلله برداشته شد! این نکته مهمی است ها. خیلی نکتهای که عرض کردم، مهم است. خیلی بار آدم را سنگین میکند.
این پاسخ شما پس اجمالاً همین میشود که اول یک وظیفه صنفی است، بعد به حسب آن صنف، از دریچه آن صنف به ما هم تعلق میگیرد. هرکس به حسب شرایط خودش، توانایی و استعدادش، آنقدر که دارد، آنقدر هم که ندارد به حسب شرط واجب باید حاصل کند برای امتثال در خدمتگذاری.
**همین الان نیاز داریم شروع کنیم**
قطعاً در سطح یک، فضای انجام دادن رفقا، سطح دو و سه که قرار دارند، فضای رسانهای را شروع کنیم. این سؤال خیلی خوبی است. اصل سؤال همین است. یعنی همه اینها که من عرض کردم، مقدمه است؛ البته لازم بود آن برای این برانگیختگی و بحث نسبت به این قضیه که حالا در مرحله عمل که میآیم، چهکار کنم؟
به نظر بنده میآید (این را بارها عرض کردهام)، امروز کار در همه این حوزهها باید بهصورت جمعی باشد. ما عادت کردهایم به کارهای انفرادی. ساختار حوزه معمولاً اگر کسی تریبون دارد، منبری یا مبلغ فردی وارد این عرصه میشود. این خودش علاقهای داشته، کششی داشته، زمینه و فرصتی برایش بوده. مثلاً حقیر وارد این فضاها شدم. اصلاً داستان ما این بود. مسجدی داشتیم. ما اهل فردیس کرج هستیم. طلبه از بچگی دو سه تا مسجد بود، میرفتیم. اگر شماها بلد باشید، چند تا فلکه دارد. اول فلکه دوم بود، یک مسجد فلکه دوم داشتیم، یک مسجد هم فلکه چهارم بود. بین این دو تا مسجد در تردد بودم. بچه که بودم، مسجد فلکه دوم مکبر بودم. مسجد فلکه چهارم میرفتیم و مداح هیئت بودیم و کمسن و سال بودیم؛ شانزده، هفده، پانزده- شانزده ساله. به حسب همین دیگر، در هیئت و فلان و اینها. بعد از چهار سال به ما گفتند: «آقا، ما اینجا در بسیج کلاس داریم، استاد پیدا نمیکنیم برایش!» اصول عقاید مکارم بود، احکام کتاب آقای فلاحزاده بود و اینها. پانزده، شانزده سالم بود. طلبه شدند و الان جاهایی مشغولاند و معروفاند. بعضی از همینجا شروع شد. بعد دیگر یک هیئتی در آن پایگاه مثلاً، یک پایگاه دیگر هم هیئت داشتند. آنها دعوت کردند و گفتند: «بیا اینجا هم صحبت کن.»
خدمت شما عرض کنم که از همین جلسات و اینها کمکم ما تبدیل شدیم به سخنران جلسات. نه دشداشهای داشتیم، نه عمامهای داشتیم. میآمدیم در هیئت مینشستیم و از همین جلسات کوچک و اینها صحبت میکردیم تا دیگر نشر پیدا کرد و وسعت پیدا کرد، بسط پیدا کرد. این فرآیند حضور یک نفر در عرصه مثلاً تبلیغ و منبر خب برای همه شرایط است. آن (مصباح) یک شهری است که آنجا امکانات کم بوده، طلبه کم بوده، روحانی کم بوده. اینجا وفور نعمت است. مکانیزم یک ساختار دیگری دارد. میشود متوقع باشیم این (کار) یک ساز و کار جمعی، یک بستر جمعی داشته باشد؟
این نکته، حالا این خودش به قول معروف لولبندی دارد، مراحلی را مثلاً چهکار میشود کرد. اینها را بنده بیست سال است که گفتهام و طرحش را دادهام با افراد مختلف. اعتنایی نکردند! من از مثلاً سال ۸۷، ۸۸ این را تا همین مشهد (مطرح کردهام) که آقا، شما این مدارس علمیه را برنامهریزی کنید، طلبههایش را بفرستید در همین دبیرستانها و این مدارس راهنمایی و حالا مخصوصاً فعلاً پسر و دختر را در همین مدارس. از نمازخانه و هیئت و برنامههای این شکلی و پرورشی و اینها تا اینکه یک ساعتی سر کلاس برود و با این بچهها صحبت کند. ولو شده برود زنگ ورزش. اگر آنها (طلبهها) کسی در این (حوزه) ورزشش خوب است، فوتبالش خوب است، والیبالش خوب است، رزمیش خوب است؛ بازی کند، ورزش کند. این وقتی پای طلبه به این فضا باز میشود، این اول تحول است. خیلی این اتفاق، اتفاق بزرگی است.
با یک بستر جمعی، یک مدرسه متکفل این قضیه میشود. مدرسه علمیه میآید با چند تا مدرسه میبندد (توافق میکند) با آموزش و پرورش: پنج تا مدرسه، ده تا مدرسه همین دور و بر خودتان، همین اطراف شما. ده تا مدرسه. این طلبه سر ظهر یک سر میرود مدرسه و برمیگردد. من به شما قول میدهم. یک ماه طلبههای شما این اتفاق بروند و برگردند. من بعد یک ماه میآیم، زیر و روتان عوض شده. قول میدهم، مینویسم، امضا میکنم. اصلاً حس و حالتان، حال و هوایتان، شور و شوقتان، نگاهتان به درسخواندن، نگاهتان به جامعه، نگاهتان به مردم، نگاهتان به کار سیاسی عمیق شده. بعد به چالش کشیده شدهاید. دو تا سؤال ازت پرسیده، شک کردی. «خیلی عمیق بود. چه سؤالی پرسید؟ من این اصلاً جوابش را بلد نیستم.» حالا خودت دربهدر دنبال میگردی. همین ماها که استغنا داریم، یک نفر هم مثلاً شاید از یک جایی بیاید صحبت کند. حالا گوش بدهیم، ندهیم. صحبت بکنیم، سؤال داشته باشیم، نداشته باشیم. آنجا به یک حرکتی میافتیم، دربهدر که بگردیم: «آقا، این سؤال را کی جواب داده؟ با فلانی پنج دقیقه صحبت کنم. این مسائل را مطرح کنم.»
به شور میافتد. آن کارکردی که امثال آقای مصباح دارند، این مال یک هفتاد سال، شصت سال کار مداوم است. ما از اول که نمیتوانیم آن جنس کار را بکنیم. او الگو است، او تراز ماست. نشریه «انتقام» شروع کرده، آیتالله مصباح خطی ابداع میکرده، خطی ابداع میکرده وقتی که مقالات مینوشته. بعد خندهدار این است: همین آقایان اصلاحطلب یکی از نقدهایی که بر مصباح داشتند این بوده که چرا مصباح زندان نیفتاده؟ «کارهای انقلاب و اینها، همه زندان رفتند؛ ایشان از زندان (سر درنیاورده)، نه تبعید میکردند.» هی برای اینکه این آدم زرنگ و وارد بود. گزارش جلسات را مینوشتند، دستگیر میشدند. ساواک اینها را پیدا میکرد، ضمیمه پرونده میکرد. خط اختراع کرده بود برای خودش. خودش نمیفهمید. هیچ سندی پیدا نمیکند. رفته بود یک شهری هم در غرب کشور. عمامهاش را هم عوض کرده بود با چهره سید و اینها. آنجا مشغول شده بود و آنها از دست اینها در رفته بودند.
یعنی ما کار سیاسی میکنیم. مکلف به این هستیم که یک کاری بکنیم ما را بیندازند زندان؟ این وظیفه است؟ مثلاً باید حتماً سابقه زندان داشته باشیم؟ یا مکلفیم که اول خودمان را حفظ کنیم، به دشمن رکب بزنیم؟ این اصلاً مهارت و ترفند است. با همین نشریه «انتقام» و با بیانیهنویسی و با مقالهنویسی و با همین برگزاری جلسات این شکلی شروع کرده. هی این وسعت پیدا کرده، هی جلوتر آمده، عمیقتر شده، قویتر شده تا رسیده به یک ساختاری مثل مؤسسه امام خمینی. بهمرور میرسد به آنجا. یک همچین مؤسسهای، مؤسسه امام خمینی، مهم است که باید خیلی رویش فکر شود. یعنی تحلیل باید بشود که این اتفاق چه اتفاقی است؛ یکی از سرمایههای بزرگ. خب، این از کجا شروع میشود؟ از همین مدارس شما، از همین مطالبه و گفتمان شما شروع میشود. اگر منتظر باشی که مسئولین بنشینند و کاری بکنند، هیچوقت این اتفاق نمیافتد. خیلی کارهای بزرگ از همین مطالبهها شروع میشود، از همین درخواستها شروع میشود. درخواست میکند: «آقا، مثلاً میشود فلان کار را بیا راه بیندازیم؟ فلان حرکت مثلاً انجام دهیم؟» گاهی از یک مسئول، گاهی از یک طلبه، گاهی با یک سؤال شروع میشود.
این کتاب «آنسوی مرگ» و این قضایایی که داشت. از حسین فاطمی شروع شد. در این سالن بغل، این کتاب را آورد و داد به بنده. گفتش که: «حاج آقا، این کتاب را خواندی؟» گفتم: «نه.» «کتاب چاپ شده، کتاب جالبی است، میشود بخوانی، نظرت را بهم بگویی؟» من خواندم. گفتم: «آقا، این تکان میدهد آدم را. این کتاب کتابی است که تکان میدهد آدم را.» بعد دست گرفتیم و آمدیم دانشگاه فردوسی گفتیم و بعد شد آنچه شد. چیزهای عجیب و غریبی که هنوز بعد از هفت، هشت سال هنوز مواجهیم با آن. از اینور عالم، از آنور عالم.
اخیراً در تهران، شب عبدال، دو سه ماه پیش، یک آقایی آمد توی جلسه. بعد از جلسه سر سفره شام نشست و این را تعریف کرد. چیزهای گفتش که: «من ضد انقلاب بودم. چه بودم، فلان و اینها. دنبال این بودم که مأمور بکشم.» بعد سردر حرم امام (ره) با ما بود. پیمانکارش من بودم. برنامهریزی کرده بودم که... یک وقتی که این سربازی که دکل را بغل میگیرد برای چای خوردن، سلاحش را بردارم، رگبار ببندم، بزنم، بکشم. شخصیتهایی را هم در نظر گرفته بودم برای ترور. که آن روزی که من آمدم این کار را کنم، مصادف شد با همان روزی که رژه اهواز شهریور ۹۷ بود. آن اتفاق. گفت: «بعد آن قضیه اتفاقاتی افتاد و مفصل.» حالا خودش صحبت (کرد): «این صوت نمیدانم "آنسوی مرگ" فلان و فلان، رسید دست ما و من مثلاً بعد از گوش دادن ۱۰ تاش فلان تحول برایم حاصل شد.» و بعد یک رفیق دیگری داشتم. او هم در اثر شنیدن (آن)، توصیف شرایطی داشت که نماز در محیط کارش و محیط خانهاش نمیتوانست بخواند. «به من (در) بهشت زهرا یک جا پیدا کنیم، فقط بایستیم نماز بخوانیم.» از حرم که میآمدند، اینجا نماز میخواندم. آن آقا از دنیا رفت و این آقا الان شده بود مسئول یک بخشی از گلزار شهدای بهشت زهرا. کسی بودم میخواستم بکشم! حالا این به من هم ربطی ندارد. خدا رقم میزند. ولی گاهی اینجور اتفاقاتی که به هر حال اینجور ضریب پیدا میکند، اینجور وسعت پیدا میکند، از یک نقطه اینقدر معمولی شروع میشود که یک طلبهای میآید اینجا کتاب میدهد. فرکانس و موج پروانهای، خیلی از کارهایمان خبر نداریم که این در درازمدت چه غوغایی میکند. همین گفتگوی من و شما در این جلسه که ممکن است اصلاً به چشم هیچکس هم نیاید. جلسهای بود، طولانی شد، فلان. مثلاً آثاری دارد، تحولاتی دارد به خیلی مسائل هم که ماها به چشممان نمیآید. یکهو یک موجی ایجاد میکند.
شما از همین مدرسه، همین کاری که بهتان گفتم، کمترین سطوحش را شروع بکنید. قول میدهم بهتان اگر انشاءالله کار قوی، عمیق و با اخلاصی باشد، ببینید آن سر عالم، نه آن سر ایران، آن سر عالم، این کار شما موج و الگویش رسیده و تحول ایجاد کرده است. مدرسه بلیط (؟) خراب میشود. عرض کنم که بسترهای دیگر از همین تجمعات شبانه شما. متمرکز روی نوجوانانشان بشوید، روی جوانانشان، روی نوجوانانشان. کمترین کارهایی که میشود. من به بچههای مدرسه فاضل قائمی هم گفتم. قرار شد من پیگیر باشم. ولو به صندلی گذاشتن، به یک اتاقک درست کردن، اتاقک گفتگو. خیلی مردم دلشان پر است، اصلاً حرف بزنند. همین بخش غمخواری. گلایه دارند از مسئولین. گلایه دارند از معیشت. گلایه دارند نسبت به سؤال. رسانه ندارند. خود بنده، مثلاً خیلیها میگویند: «میشود دو ساعت برای ما منبر بروید؟» بعد فلانی حرفهایش را از من میگیرد. خوش باشد. یک حالی بهش میدهد. همینها آقا، همبستگی میآورد، ارتباط میآورد. همینها خودش فعالیت است دیگر. غمخواری برای مردم است. هم هدایت سیاسی، هم در دلش هدایت فکری و معنوی است.
الان این فرصتهای شبانه، این تجمعات، یک چیز بینظیری است. من دیشب با یکی از دوستان میآمدیم. گفتم قشنگ فضای میدان که میآمدی، میدان بزرگ هم بود، حاشیه شهر بود. گفتم قشنگ حال و هوا اینجا حال و هوای پیادهروی کربلاست. میدانهای گنده کربلا و مسیر کربلا. اینها دورش مثلاً آخر شب که میآیی مثلاً ساعت دوازده، یکی در پیادهروی مثلاً خلوتیها. بعد مثلاً یک موکب مداحیاش را گذاشته، دارد چایش را پخش میکند. هفت، هشت، ده نفر جلوی در موکباند. قشنگ حال و هوا، هوای کربلاست. در کل کشور چهل روز این اتفاق افتاد. خیلی اتفاق مهمی است. خب، ما کجای داستانیم؟ کمش کنم. میخواهم افقمان در این حد نماند، متوقف نشویم. سطح آرمان و هدفگذاریمان این نباشد. خیلی بیشتر از اینها ما میتوانیم کار کنیم.
مشهد به لطف خدا امنیت برقرار است. مسافر آمده. ما دیشب نشسته بودیم در صحن حرم. اصفهانی پشتمان. اصفهانی. هرکس میآمد اصفهانی صحبت میکرد. اصفهانیها پر کردند حرم را. در خیابانها رد میشویم. همه مخاطبانی که شما در اصفهان و تهران و اینور و آنور دنبالشان میگردی، در فراغت، در آرامش، بدون بمبگذاری، بدون موشک، بدون کوبیدن، بدون اینکه جایی خراب بشود، همه جمعاند. این ظرفیت حرم، ظرفیت خیابانها، در موکبهای شما، در تجمعات شما. برنامهتان، ارتباطتان با اینها در چه حد بوده؟ محتوا چی ارائه دادید؟ چقدر با اینها گفتگو کردید؟
کار از همینجا شروع میشود. یک کم که استارت زدیم، راه انداختید، همان موکب که شما را درگیر کرد، یک مجموعهای از مسائل سر شما ریخت. من بارها این را عرض میکردم. یک سال اینجا یک بحثی داشتیم، منتها مسئله نداشته باشیم، جوشش نداریم. مشکل، مشکل مسئله است. در بحث زایندگی فکر و علمی هم همینطور است. تا کسی مسئله نداشته باشد، زایش علمی ندارد. شهید مطهری از کی میشود شهید مطهری؟ میگوید: «وقتی از قم آمدم تهران، رفتم دانشگاه.» جمله معروفش (این است): «دیدم اینها از من یک سری چیزها میخواهند که من بلد نیستم! من هم یک سری چیزها بلدم که به درد اینها نمیخورد.» وقت داشته برای این کار. دیگر از یک سنی هم که دیگر نه وقتش است، نه با این شلوغیها و اینها. شروع میکند (به) تولید (محتوا). بعد اسم کتابهایش چیست؟ «مسئله شناخت»، «مسئله حجاب»، «مسئله فلان». کتابش لااقل اسم مسئله دارد. نقطه قوت شهید مطهری، نقطه تحول شهید مطهری، مواجه شدن با مسئله است.
مسئله مردم چیست؟ همینهایی که در این تجمع آمدند. من را برمیدارند، میروند بالا صحبت میکنند، میروم مسئله دارند. سرویس بهداشتی ندارد اینجا. چه میدانم، مثلاً چیزی نیست پهن بشود. آن خانم پایش درد میکند، دو ساعت روی پا باشد. چهار تا صندلی میخواهد. یک چایی مثلاً پخش بشود. همین مسائل ابتدایی با همین مسائل ابتدایی شروع میشود. بعد در دل این مواجه میشوی: «آقا، مردمی که اینجا میآیند، در جنس گفتگوها و حرف زدنشان میرسم به یک سری نکاتی.» این رهبر عزیز، حاج آقا مجتبی فرمود: «من با تاکسی رفت و آمد میکردم با مردم.» این خیلی حرف است ها، خیلی حرف است. این چه نگاه عمیق و درستی است! «اگر میتوانستم به طلبهها تکلیف میکردم راننده اسنپ بشوند.» کانال طلبه وقتی که حشر و نشرش با مردم داشته باشد، نبض جامعه دستش میآید. جنس حرفهای مردم، جنس استدلال مردم، جنس شبهات و مشکلات مردم. آن قضیه آن بنده خدا که بهش گفته بود: «برو کنار این مریضه.» اینستاگرام، گوشیاش هم سنگین بود. «حالت چطوره؟» میگوید مثلاً: «بد نیستم.» میگوید: «الحمدلله.» مثلاً: «دکتر کی آمده؟» میگوید: «فلانی.» بعد تو میگویی مثلاً: «دکتر خیلی حاذقی است. بالاسر هر مداوا...» «الحمدلله! دکتر عزرائیل!» گفت: «خیلی دکتر حاذقی است. بالاسر هرکه رفته، کارش خوب بوده.» این جنس کارهای تولیدی ماهاست. تولید محتوا. بستهبندی میکنیم. این جنس سیستم صوتی. مخاطبت را نشناسی، مخاطب الان جنس سؤالات مردم، ابهامات مردم، مشکلات مردم چیاست؟ تا مواجه نباشیم، تا در چالش نیفتیم، نوجوانان در همین حد شناخت نسبت به اینکه آقا الان اوضاع جوانان و نوجوانان، مسئله بچهها چیست؟ هزار و یک مسئله.
خود نشناختن این (مسائل)، بعد نشناختن محتوایی همچنین (محتوا) تولید میکند. آقای مختاری، مؤسسه جوانان، واقعاً آدم (هم) خوشفکر است، (هم) فعال است. میگفتش که ما جلسه گذاشتیم با آقایان علما. ازشان پرسیدیم که به نظرتان مهمترین چالش نوجوانان چیست؟ (در زمینه) تولید محتوا. همهشان یا مثلاً غیر از یکی دو نفرشان، همه گفتند: «مسئله ولایت فقیه.» من آمدم بهشان آمار دادم، لیست دادم. گفتم این مسائلی که ما از نوجوانان دستهبندی کردهایم، گفتگو و سؤال و فلان و اینها، بیست تا مسئله مطرح شده که ولایت فقیه یا جز بیست تا نبوده یا مثلاً نوزده و بیستمش است. پرشان ریخت. بعد گفتند که: «خوب، مسئله اینها چی بوده؟» گفتم: «اولین مسئلهشان پوچگرایی بوده.» گفتند: «کل زندگی پوچ است.» باز آقای (مختاری) برای اینها توضیح دادم (که) پوچ (گرایی) که مسئله اصلی این است که اسلام و ولایت فقیه و خدا از همین عبور کرده. کل هستی برایش پوچ است. زندگی مسخره است. زندگی توجیه عقلانی ندارد. بعد تو شروع کردهای از ولایت فقیه (صحبت کردن). عبور شده از این دل جامعه و این چالش و درگیری. کتککاری! سر درنمیآوری! از همین فرصتهای معمولی.
حالا آقا میگویند رفتیم مدارس تعطیل است. در این تجمعات که حالا لااقل در همان هیئتهایی که مثلاً مردم میآیند و پای منبر آن میآیند و اینها، این یک بخش (است). حالا آنجا معمولاً فضا پاستوریزه خاصی دارد. یعنی افراد چند تا فیلتر از کف خیابان، از چه میدانم، مترو... آفرین! خیلی. ولی این خیلی حوصله میخواهد و شماها یک هفته، ده روز که بروید، کامل پنچر (میشوید). این را بدانید. آماده کنید. ضربالمثلی بین مشاورها میگویند. مشاورها خودشان یک مشاورهایی دارند که هر شش ماه یک بار میروند پیش او. تخلیه میشود. تسلسل مشاوره، مشاور مداح هرکدام میخوانند، تحویل بغلی میدهند. میگویند: «سرورم فیض میرساند.» سرور هی سرور. تمام هم نمیشود. تسلسل دارد. بیست نفر این میکروفون را میچرخانند. حالا شما خودتان وقتی درگیر شدید، تازه نیاز به مشاور پیدا میکنید، نیاز به استاد پیدا میکنید، نیاز به راهنما پیدا میکنید. تا نروید وسط، کتک نخورید، چیزی نصیبتان نمیشود. این را به عنوان یک تجربه عرض میکنم خدمتتان. در وسط میدان انقلابی و هی نسبت به همین اظهارنظر ظریف و روحانی و ... «نظام کارآمد نیست دیگر.» «الان که مردم مثلاً یکدستاند.» هدف برخورد طرفدار داشته باشند. «القلیل» ولی اندک. محب.
بحث صغروی میشود. خودش چیز خوبی است، یعنی میشود به نحو خاص روی این موضوع بحث کرد. حالا البته با وقتی که الان داریم، شاید نرسیم. این حالا شما وقتی درگیر مسئله شدید، آیا سید احمد خاتمی در جلسه ۲۰ سال پیش یا ۱۵، ۱۶ سال پیش گفته بود: «من از وقتی امام جمعه تهران شدم، تازه فهمیدم مشاوره یعنی چی، سؤال یعنی چی، آن کس مسئول (منظور مسئولین) چی هست و کی هست؟» میگفت تازه بعد از امام جمعهگی اینها را فهمیدم که مثلاً در مورد فلان مسئله سیاست خارجی میخواهم حرف بزنم، باید به چهار نفر زنگ بزنم و صحبت کنم. «آقا، من میخواهم بروم در نماز جمعه یک جملهای...» حالا چیزهای بامزهای گفته بود. گفت: «مثلاً یک چیزی گفتم، آماده کردم. با یکی مشورت گرفتم. گفتم مثلاً، مثلاً به کچل میگویند زلفعلی. مثلاً آمریکایی چیزی گفته.» «بابا! فقط در این مثلاً ۱۰ هزار نفری که در نماز جمعه نشستهاند، لااقل هزار تاشان کچلاند!» فهمیدم مشاور رسانهای یعنی چی، مشاور امنیتی یعنی چی، مشاور سیاسی یعنی چی. آدمهایش را پیدا کردم. خود این مسئله شما را وادار میکند به اینکه بروید بگردید با آدمی که در این حوزهها وارد است. این پاسخ اصلیاش این است. نه اینکه محال است، محتوایی بخواهم خیلی جمعبندی به شما. در ذهن بنده پاسخهایی هست، ولی اصل اینکه شما این نیاز و ضرورت را در خودت احساس کنی و بروی آدمش را پیدا کنی، این برای تو برای همیشه برد است، گله (منظور گنج) است. یعنی آن چیزی که در دل این مسئلهها برای شما فرصت (است). این اتفاق به واسطه این چالشهایی که مواجه میشوی، میفهمی که مثلاً فلان پژوهشگاه، آن مسئلهاش همین بوده، کلانمسئلهاش همین بوده. نشسته، کل پژوهشگاه را راهانداختهاند برای پاسخ به همین سؤال.
یکی از گرفتاریهای بزرگ ما این است که صد نفر جاهای مختلف دارند کار میکنند که ۸۰ تای کارشان مشترک است. و هرکدام هم در یک بخشش تخصصی دارد کار میکند و خبر ندارد که ۹۰ تای دیگر این را انجام دادهاند و دارند انجام میدهند. دوره غربشناسی مثلاً راهاندازی کنیم، مفصلاً برنامهریزی کردیم، بعد یکهو دیدیم: «آقا، چهار تا مؤسسه ما در قم داریم که اینها بهطور خاص بیست سال است که دارند کار میکنند!» علاف شدیم. خیلی خسارت است. کی باید معرفی کند؟ یکی از مشکل کارهای ما همین معرفی اینها به همدیگر است. خیلی مشکل جدی است ها. یکی از کارهای بزرگی که در این اتفاقات باید بیفتد، پیدا کنید، معرفی کنید، برجسته کنید. اینها خیلیهایشان تریبون و رسانه ندارند. مجله چاپ میکند، ۵۰ تایش هم فروش نمیرود! چه مجله کاملی! این (مؤسسه) در غربشناسی سنگ تمام گذاشته است. همه چیزهایی که من در مورد غربشناسی (نیاز دارم)، شماره چاپ کرده است. (مردم) خبر ندارند. بعد جامعه وقتی نسبت به مسائل مثلاً تمدنی غرب سؤال دارد، به فلانی و فلانی و فلانی مراجعه میکند. خندهدار این است که خود اینها میروند مجلهها را میخوانند، میآیند (و به مردم پاسخ میدهند). مردم سوادشان از کجاست؟ بازارشان تعطیل.
مسئله مهم شما الان در این قضیه، یک چالش قضایی مطرح کردید. خب، ما این چالشهای قضایی که داریم، قوه قضاییه مطرح میکند. از کی باید بپرسیم؟ آدمی که سر درمیآورد از وضعیت قوه قضاییه، یک کمی از پشت پرده خبر دارد. اینها پرونده دارند؟ ندارند؟ فعال نیست؟ به چه دلیل فعال است؟ به چه دلیل فعال نیست؟ از کی میتوانم اینها را سؤال کنم؟ یک مسئله صغروی. بله، حالا یک بخشش به این است که اینها تا یک جرمبینی انجام ندهند، بین حقوق اینها خیلی حرفهای است. یک جوری حرکت میکنند که رد پا نمیماند. همه میفهمند دارد خیانت میکند، ولی بار حقوقی ندارد. ماجرای اسنپبک و اینها که ظریف گفت که حقوقدان باید بگوید. یعنی واقعاً از جهت حقوقی با نص قانونی. مسئلهای که مطرح شد از بعد آقای روحانی و اینها که خیلی چالش بود، بحث ترک فعل بود. یعنی این چالش قانونی بود. یک حفرهای بود. همه غلطکاری اینها در همین (چنان بود) که به جای اینکه خرابکاری کنند، یکجوری نگاه میکردند یکی دیگر خرابکاری کند، زمینه فراهم کردن تا نقطهی فقط ترک فعل میشد. «من کاری نکردم. برجام را تا آخر رسانده به آن نقطه رسانده، یکهو یک فرانچسکویی آمده، همه چیز را هم زده، خراب شده.» این خودش مصداق ترک فعل است.
اتفاقاً این الان نکته مهمی است که در همین جلسه ما مطرح میشود. ببینید، وقتی مسئله مطرح میشود، کاربرد شما معلوم میشود. شما طلبه (هستی). برای همین چالش قضایی چهکار میکنید؟ برای همین ترک فعل. اصل کار طلبه همینهاست دیگر. نه در خیابان داد زدن. آن کار پنجم ماست، صدم ماست. دارم میگویم که آن اولویت ما نیست. آن کار اصلی ما نیست. حتماً باید انجام بدهیم. اینها جاهایی است که خالی است و ما کاری برایش نکردیم. شما مطالبه حقوقیتان چی بوده؟ چند تا مقاله حقوقی نوشتید؟ چقدر این مفهوم را بسط دادید؟ تولید بکنید. کف خیابان، همان تجمعات شبانه، گفتگو با مردم، ببین چه غوغایی میشود، چه انقلابی میشود. از من بخواهید (که) «آقا، با این اصل قانونی، با این پنج تا ماده قانونی، من اثبات میکنم که فلان حرفی که فلانی زده، فلان کاری که کرده، این جرمانگاری چه شکلی میشود؟ این مصداق ترک فعل است، آن مصداق خیانت است، آن مصداق اشاعه کذب است، آن مصداق تقویت باطل و تقویت دشمن است.» با ماده قانونی وقتی صحبت میکنی، این هم دست مردم را پر میکند برای مطالبه. همان آدم پژوهشگرِ منطقیِ منصف را قانع میکند.
رسالت شما این است. همین سؤالی که مطرح میشود را شما از دریچه خودت بیا دنبال پاسخ. طلبگیاش. نه پاسخ کف خیابانیاش که یک چیزی بگوییم. یعنی من از دریچه طلبگی (پاسخ میدهم). حالا اگر مطالبهای هم هست از قوه قضاییه، این شکلی مطالبه کنید. با این نثر قانونی. با این جملهای که مثلاً امام گفته، با این جملهای که آقا گفته. اگر مصلحتی هم هست، همان مصلحت را خودم میفهمم. برای مردم تبیین میکنم. به فلان مقتضی، به فلان مصلحت، به فلان مانع، فلان کار را نمیشود کرد. اینها نکات اصل. خود من با این ساختارها آشنا میشوم. این خیلی برد است.
قوه قضاییه صد تا اشکال بهش وارد است. هیچکس هم صدایش درنیامده. قوه قضاییه چهکار دارد میکند؟ خوب است؟ درست است؟ غلط است؟ از چی؟ از قوه قضاییه باید سؤال کنیم و مطالبه کنیم. بابت کدام؟ الان من مطالعه کنم، به حق ناحق است؟ درست است؟ غلط؟ هیچچیزش را خبر نداریم. تو هیچ دسترسی نداریم. کارکردش هم که کاملاً غیرشفاف و تابع مصالحی است که هیچوقت ندارد بداند و خبر داشته باشد. آن سخنرانی آقا در تیر ۱۴۰۳. وقتی که من هفتم تیر ۱۴۰۳ گوش دادم، چشمهایم چهار تا شد که آقا با آقای اژهای بعد از شهادت آقای رئیسی (صحبت میکنند). گوش بدهید این سخنرانی چند روز (بعد) که آقای رئیسی به شهادت رسیده، هنوز چهلمش مثلاً نشده. یک صحبتی آقا دارند با قوه قضاییه. آخرین جلسه، آخرین جلسه با قوه. خیلی تند و خیلی تلخ. اصلاً باورنکردنی. تقریباً نیم ساعت، چهل دقیقه آقا صحبت میکنند. ۸۰ درصدش انتقاد به قوه قضاییه است. خیلی تلخ، خیلی گزنده. بعد با این مثلاً مطالب که کار تحولی که آقای رئیسی آورد (و) طرحی که آورد، ادامه ندادید. چرا فلان کار را نکردید؟ زمان آقای رئیسی این کار انجام شد، خوب بود، چرا آن را انجام ندادید؟ گوش ندادیم. مطالبه کند. کی باید علم مطالبه از قوه قضاییه را بردارد؟ ما برنمیداریم. چند نفر میروند در خیابان، بستنشینی و فلان و اینها. کار میافتد دست آدمهای کمسواد. موضع بگیریم. بعد چی میشود؟ بعد کلاً باب مطالبه بسته میشود. مطالبهگرها نماد آدمهای کمسواد و هزینهسازند. دیگر هیچکس کار مطالبه را گردن نمیگیرد.
یک کار خوبی که نظافت کرد و چند سال پیش (سال ۹۶ – ۹۷) ۹۶ وعدهغذای دیماه (؟) آمدند در آن بسته، پشت حرم بابالجواد جمع شدند که سریع هم ضریب پیدا کرد. آن موقع «آمدنیوز» و اینها منتشر کردند و اینها. کار دست آدم متخصص وقتی میافتد و درست، دقیق، یک جای خوب، یک بیانیه متقن و قوی. آقا روی همینها تأکید داشت. میفهمد یک جایی را جمع کنید، افرادی بیایند، بیانیه صادر کنیم. این هم به دست رهبری میرسد، هم به دست مشاور رهبری میرسد. گاهی به دست رئیس جمهور آمریکا میرسد. این در محاسبات همه اینها اثر (میگذارد). اینها خیلی نکات (مهمی است). بعد سرایت پیدا میکند. گفتمانی میشود. در مردم هم میدانند به چی باید دست بزنند، چی را بخواهند. اصلاً خبر ندارند چی به چی است. الان قوه قضاییه دارد چهکار میکند؟ یکی میگوید: «آقا، اینها را حذفشان کردند.» روز اول من ده تا چیز شنیدم. از اول گفتم روحانی و ظریف از اول حذف کردند، ارتباطاتشان را قطع کردند. یکی دیگر آمده گفته: «برد روحانی توی باغ شهمیرزادش بوده.» گفتم: «تو همین جا باش. فقط ارتباطاتش را با بیرون قطع کردند.» بعد میبینی هم توئیت دارد میزند، هم موضع دارد میگیرد. بعد ظریف دارد با آمریکا مصاحبه میکند. (طرف میگوید:) «این خبر را منتشر کردی که اینها در حسرت...» خود همین بازی رسانهای بوده برای این بوده که اینها را فریب دهد که آنور بتوانند آزادانه کار کنند.
اینها مسائل جدی است که باید بهش (پرداخت). دیگر وقتمان. قولمان سر دو بود. ساعت دو شد، تمام شد. حرف زیاد است و میدانم شما با حرف من مشکل ندارید، ولی همین داستان... ببینید، این یک نمونه است. حالا نمونههای مختلف. شما اولاً وارد کار که بشوید، خود راه بگویدت که چون باید رفت. یعنی وقتی که میآیی، دستت میآید، همان روز اول میآید، یکهو با پنج تا تجربه تلخ مواجه میشوی. پنج تا واکنش منفی، تغییر. مثلاً به جای اینکه اینجا بنشینم مثلاً فلان جا. بعد کمکم ممکن است عوض بشود، جاهایش عوض بشود، مدلش عوض بشود. اشکالی ندارد. این بهمرور هی رشد میکند. با یک طرح خام شروع میشود. طرح خامش این است که در مترو، جاهای پررفتوآمد یک جایی را بگذاریم. حالا یک جمعی دور هم جمع میشوند. یک دانه طلبه، دو تا طلبه. مثلاً سعی کنید که متنوعش هم بکنید. مثلاً چند تا خانم باشند. یکیشان مثلاً چادری باشد، یکیشان مانتویی باشد. عرض کنم که روحانی باشد، غیرروحانی باشد، استاد دانشگاه باشد، حتی مثلاً کت و شلواریِ شق و رق مثلاً ریشتراشیده اگر هست، سراغ دارید. این جمع متنوع حصار فکری را میشکند.
آخوند نشسته، کسر شأنش است. بخندی. طرف پیام داده بود که میشود لطف کنید عکس کانالتان را عوض کنید؟ چرا؟ گفته بود: «که من در این کانال عضوم، بعد دوست ندارم شوهرم ببیند که مثلاً عکس یک آخوند در گوشیام است. ببیند دعوا میکند، زور میکند که از این کانال بیایم. اگر میشود عکسش را عوض کنید.» مصوبه خودمان بود که عکس کانال عوض بشود، اسم باشد. بعد که عکس عوض (شد)، خیلی تشکر کرد گفت: «ممنونم که حرف من را گوش کردی.» حالا خندهدارش اینجاست: بعد چند سال پیام داد گفت: «من بنا به دلایلی نمیتوانم دیگر در کانال شما باشم.» همهچیز همینجور است. یعنی طرف از همین که تو در یک قاب با آخوند دیده بشود واهمه دارد. بیا سمت شما با حاج آقا صحبت نمیکند، با آن خانم مانتویی یا آن آقا ریشتراشیده صحبت میکند. ولی همین که در یک بستری قرار میگیرد که یک آخوند توش است، این برای شما برد است. این زمینهسازی گفتگو و ارتباط (است). آن لابلای آن خانم و این ریشتراشه حتماً یک سیخی میزند. یکجوری به شما ارجاع میدهند. یکجوری یک ارتباطی، جملهای با شما. همهاش برد است. یعنی همین، همین حد هم اگر بشود. ولی این برنامهریزی میخواهد. شما ببینید اول مخاطبتان کیست؟ بین این آدمهایی که دارند میروند، چه سنیاند؟ چه سطحی از تحصیلات دارند؟ چه جنسی از مسائل را میخواهند؟ شما در آن نقطه باهاش مواجه بشوید و گفتگو کنید. بنشینید تعیین کنید. آدمهایی که دارید چه دادههایی میتوانند داشته باشند؟ چه سؤالاتی را میتوانند پاسخ بدهند؟ تاریخ حضرت آدم مثلاً تا از شیر مرغ تا جان آدمیزاد هر سؤالی طرف دارد، بپرسید. بسته مشخص محتوایی در این فضاها (برای) گفتگو. اینها که در آمد. حالا بنشینیم فکر کنیم چه شکلی ما به مخاطب حالی کنیم که چند نفر آدم اینجا هستند که این سؤالات را میتوانند پاسخ دهند. پخش کلیپ میخواهد. خودمان طرح گفتگو. خودمان به چالش بکشیم. یکی دارد رد میشود، خودمان مثلاً یکجوری باهاش ارتباط برقرار کنیم. تا مثلاً فروش محصولات کتابی باشد، چیزی باشد، کلیپی پخش بشود. این چند تا سؤال اولش. بهزودی هم اگر کارتان قوی، شاخص باشد، منتشر میشود و الگو (میشود).
الان چون زمینهاش کامل فراهم است. کل ایران، آقا، همه منتظرند یکی یک کاری بکند که همه روی دستش کار کنند. یک طرح چهارباغ اصفهان شد. شبها یادم نیست کی بود، در خیابان صندلی میگذاشتند، طلبه گفتگو میکردند. خیلی طرح بکری (بود). با اینکه خیلی ساده است. هیچ کاری ندارد. «عاجزیم. شعار میدهد. صد نفر بهتر از ما این کارها را انجام میدهند.» تصویری که جامعه از ما باید داشته باشد، اینهاست. توان نداریم. «مردمی که اینجا آمدهاند، من بیشتر از این نمیتوانم باهاشان کار بکنم. همین. فقط طلبهها شعار میدهند.» البته کار خوبی است. این بندگان خدا هم اتفاقاً اثر اخلاص و تربیت کرد. در هر مسجدی پنج تا اینجوری پیدا میشوند. شما یک دوره بگذارید. برنامه این آدمهایی که شعار میدهند را تکثیر کنید. در جاها پخش بکنید. طلبه بیاید به کار اصلیاش برسد. یاد میگیرد. دستش میآید کار خودش. این خیلی نکته (مهمی است).
خیلی طولانی شد. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
اینها میشود، آقا، سه تا رکن طلبگی. احساس میکنم خسته شدید. اگر سؤالی، نکتهای، مطلبی هست، بفرمایید؛ وگرنه رفع زحمت کنم، خلاص باشید و استراحت طولانی داشته باشید.
آقا، عموم مجموعه استقرایی، عرض میکنم ظاهراً جفتش است. یعنی اول خود این صنف مسئولیت دارد، مسئولیت صنفی دارد. مسئولیت صنفی با مسئولیت افراد فرق میکند. حوزه به مثابه این مدرسه، وظیفهای دارد. به آنجا که وظیفه تعلق گرفت، به منِ طلبه، به حسب تعلقم به این وظیفه، به نحوی سرایت پیدا میکند در ظرف خودم. دقت میکنید؟
مثلاً آقا، مدرسه وظیفه دارد که از روز شنبه، پانزدهم فروردین، مدرسه را باز کند. امروز روز آغاز وظیفه مدرسه این است که بازگشایی مدارس علمیه مثلاً از پانزدهم فروردین انجام شود. این یک وظیفهای است. وظیفه او این است که مدرسه را باز کند. وظیفه شما چیست؟ به حسب آن وظیفه، وظیفه شما این است که در درس و کلاس شرکت کنید. استاد هم باید شرکت کند. استاد نمیتواند بگوید این وظیفه مدرسه است که مدرسه را باز کند، به من چه ارتباطی دارد؟ اصل وظیفه مال تو بوده! حالا صنف روحانیت وظیفه دارد، به صنف روحانیت به من چه ربطی دارد؟ بله، مسئولیت دارد که کار را برای شخص شما تسهیل کند. البته استعداد و توان ما متفاوت است. یک بخشش هم شرط وجوب است.
این را دقت بکنید دوستان، حواستان باشد. حالا مابینش به گوشیهایتان هم سر میزنید. اخبار هم زیاد است دیگر؛ خلبان گرفتند و احمد نشسته دارد کباب میخورد، خلبان عرض کنم خدمت شما که حواست به آنجا نرود. دیگر برنمیگردد.
این یک بحث مهمی است که خیلی کاربرد دارد در همین بحثهای مربوط به تمدن و وظایف ما: شرط وجوب و شرط واجب.
همین که شما در حلقات خواندهاید. در حلقات هم شرط وجوب و شرط واجب را خواندهاید. شرط وجوب مثل چیست؟ استطاعت برای حج. شرط واجب مثل چیست؟ وضو برای نماز.
بحث سر این است: خیلی از اینهایی که به ما تکلیف شده، اینها شرط وجوب است یا شرط واجب؟ تکلیفی که من پیدا میکنم، چیزی که به من تعلق میگیرد- مثلاً مقدماتی که من فراهم میکنم- مثلاً فرض بفرمایید من باید مطالعه سیاسی داشته باشم. من مثلاً میگویند: «آقا، جهاد تبیین تکلیف است.» به من که تعلق نمیگیرد! چرا؟ چون من منبری نیستم، من که رسانهای نیستم، من که مثلاً قلم بلد نیستم بزنم و نویسنده نیستم. انگار مثلاً یک نفری هست که همه اینها را بلد است و بعد صاف حکم میآید که به او تعلق میگیرد. یعنی اشاره میکند و میگوید: «خب، بگذار ببینم کیا الان وضو دارند، رو به قبلهاند، لباسشان هم پاک است؟ یک دانه پیدا کردم در مسجد نشسته. آیا تو پاشو "قم فصل"، پاشو نماز بخوان. بقیه که وضو ندارند، رو به قبله نیستند، لباسشان هم کثیف است.» اینجوری شانه خالی میکنیم از مسئولیت! مثال واضحش در عالم طلبگی خیلی واضح است.
خیلی خب، من که رسانهای نیستم، مطالعات سیاسی ندارم. و اصلاً جواب این شرط وجوب نیست؛ شرط واجب است. آن تکلیف به عهده شما آمده، مقدماتش را خودت باید فراهم کنی. و اگر آن مقدمه باز خودش مقدمه دارد به التزام عقلی (چون مقدمه واجب را اکثر آقایان چی میگویند؟ میگویند وجوبش وجوب عقلی است، وجوب شرعی نیست. میرزا و آخوند و بزرگان اینجور میگویند: شرعی نیست، وجوب منحاز نیست. وجوب عقلی است)، همه مقدمات را فراهم کن. وقتی میگوید جهاد تبیین، یعنی آقا، باید بر فکر جامعه و بر فکر مخاطب اثرگذار باشی. پدافندی که بهتان (به شما) پدافند فکری میگوید، میگوید: «من که رسانهای نیستم.» رسانهای؟ خب، من مخاطب ندارم. یا برو برای خودت مخاطب پیدا کن؛ یا از همان مخاطبانی که داری استفاده کن؛ یا از آن کسانی که مخاطب دارند، از ظرفیت آنها استفاده کن؛ یا با آنها مشارکت کن. هزار تا طریق دارد.
زود و سریع تکلیف از ما برداشته میشود. غمخواری برای مردم، فعالیت اجتماعی و کمک به حاشیه شهر و اینها. خب، این هم که مردیم، نه جایی بلدیم، نه مسجدی، نه چیزی مثلاً، نه دسترسی داریم به حاشیه شهر و فلان و اینها. و خب این هم که الحمدلله برداشته شد! این نکته مهمی است ها. خیلی نکتهای که عرض کردم، مهم است. خیلی بار آدم را سنگین میکند.
این پاسخ شما پس اجمالاً همین میشود که اول یک وظیفه صنفی است، بعد به حسب آن صنف، از دریچه آن صنف به ما هم تعلق میگیرد. هرکس به حسب شرایط خودش، توانایی و استعدادش، آنقدر که دارد، آنقدر هم که ندارد به حسب شرط واجب باید حاصل کند برای امتثال در خدمتگذاری.
**همین الان نیاز داریم شروع کنیم**
قطعاً در سطح یک، فضای انجام دادن رفقا، سطح دو و سه که قرار دارند، فضای رسانهای را شروع کنیم. این سؤال خیلی خوبی است. اصل سؤال همین است. یعنی همه اینها که من عرض کردم، مقدمه است؛ البته لازم بود آن برای این برانگیختگی و بحث نسبت به این قضیه که حالا در مرحله عمل که میآیم، چهکار کنم؟
به نظر بنده میآید (این را بارها عرض کردهام)، امروز کار در همه این حوزهها باید بهصورت جمعی باشد. ما عادت کردهایم به کارهای انفرادی. ساختار حوزه معمولاً اگر کسی تریبون دارد، منبری یا مبلغ فردی وارد این عرصه میشود. این خودش علاقهای داشته، کششی داشته، زمینه و فرصتی برایش بوده. مثلاً حقیر وارد این فضاها شدم. اصلاً داستان ما این بود. مسجدی داشتیم. ما اهل فردیس کرج هستیم. طلبه از بچگی دو سه تا مسجد بود، میرفتیم. اگر شماها بلد باشید، چند تا فلکه دارد. اول فلکه دوم بود، یک مسجد فلکه دوم داشتیم، یک مسجد هم فلکه چهارم بود. بین این دو تا مسجد در تردد بودم. بچه که بودم، مسجد فلکه دوم مکبر بودم. مسجد فلکه چهارم میرفتیم و مداح هیئت بودیم و کمسن و سال بودیم؛ شانزده، هفده، پانزده- شانزده ساله. به حسب همین دیگر، در هیئت و فلان و اینها. بعد از چهار سال به ما گفتند: «آقا، ما اینجا در بسیج کلاس داریم، استاد پیدا نمیکنیم برایش!» اصول عقاید مکارم بود، احکام کتاب آقای فلاحزاده بود و اینها. پانزده، شانزده سالم بود. طلبه شدند و الان جاهایی مشغولاند و معروفاند. بعضی از همینجا شروع شد. بعد دیگر یک هیئتی در آن پایگاه مثلاً، یک پایگاه دیگر هم هیئت داشتند. آنها دعوت کردند و گفتند: «بیا اینجا هم صحبت کن.»
خدمت شما عرض کنم که از همین جلسات و اینها کمکم ما تبدیل شدیم به سخنران جلسات. نه دشداشهای داشتیم، نه عمامهای داشتیم. میآمدیم در هیئت مینشستیم و از همین جلسات کوچک و اینها صحبت میکردیم تا دیگر نشر پیدا کرد و وسعت پیدا کرد، بسط پیدا کرد. این فرآیند حضور یک نفر در عرصه مثلاً تبلیغ و منبر خب برای همه شرایط است. آن (مصباح) یک شهری است که آنجا امکانات کم بوده، طلبه کم بوده، روحانی کم بوده. اینجا وفور نعمت است. مکانیزم یک ساختار دیگری دارد. میشود متوقع باشیم این (کار) یک ساز و کار جمعی، یک بستر جمعی داشته باشد؟
این نکته، حالا این خودش به قول معروف لولبندی دارد، مراحلی را مثلاً چهکار میشود کرد. اینها را بنده بیست سال است که گفتهام و طرحش را دادهام با افراد مختلف. اعتنایی نکردند! من از مثلاً سال ۸۷، ۸۸ این را تا همین مشهد (مطرح کردهام) که آقا، شما این مدارس علمیه را برنامهریزی کنید، طلبههایش را بفرستید در همین دبیرستانها و این مدارس راهنمایی و حالا مخصوصاً فعلاً پسر و دختر را در همین مدارس. از نمازخانه و هیئت و برنامههای این شکلی و پرورشی و اینها تا اینکه یک ساعتی سر کلاس برود و با این بچهها صحبت کند. ولو شده برود زنگ ورزش. اگر آنها (طلبهها) کسی در این (حوزه) ورزشش خوب است، فوتبالش خوب است، والیبالش خوب است، رزمیش خوب است؛ بازی کند، ورزش کند. این وقتی پای طلبه به این فضا باز میشود، این اول تحول است. خیلی این اتفاق، اتفاق بزرگی است.
با یک بستر جمعی، یک مدرسه متکفل این قضیه میشود. مدرسه علمیه میآید با چند تا مدرسه میبندد (توافق میکند) با آموزش و پرورش: پنج تا مدرسه، ده تا مدرسه همین دور و بر خودتان، همین اطراف شما. ده تا مدرسه. این طلبه سر ظهر یک سر میرود مدرسه و برمیگردد. من به شما قول میدهم. یک ماه طلبههای شما این اتفاق بروند و برگردند. من بعد یک ماه میآیم، زیر و روتان عوض شده. قول میدهم، مینویسم، امضا میکنم. اصلاً حس و حالتان، حال و هوایتان، شور و شوقتان، نگاهتان به درسخواندن، نگاهتان به جامعه، نگاهتان به مردم، نگاهتان به کار سیاسی عمیق شده. بعد به چالش کشیده شدهاید. دو تا سؤال ازت پرسیده، شک کردی. «خیلی عمیق بود. چه سؤالی پرسید؟ من این اصلاً جوابش را بلد نیستم.» حالا خودت دربهدر دنبال میگردی. همین ماها که استغنا داریم، یک نفر هم مثلاً شاید از یک جایی بیاید صحبت کند. حالا گوش بدهیم، ندهیم. صحبت بکنیم، سؤال داشته باشیم، نداشته باشیم. آنجا به یک حرکتی میافتیم، دربهدر که بگردیم: «آقا، این سؤال را کی جواب داده؟ با فلانی پنج دقیقه صحبت کنم. این مسائل را مطرح کنم.»
به شور میافتد. آن کارکردی که امثال آقای مصباح دارند، این مال یک هفتاد سال، شصت سال کار مداوم است. ما از اول که نمیتوانیم آن جنس کار را بکنیم. او الگو است، او تراز ماست. نشریه «انتقام» شروع کرده، آیتالله مصباح خطی ابداع میکرده، خطی ابداع میکرده وقتی که مقالات مینوشته. بعد خندهدار این است: همین آقایان اصلاحطلب یکی از نقدهایی که بر مصباح داشتند این بوده که چرا مصباح زندان نیفتاده؟ «کارهای انقلاب و اینها، همه زندان رفتند؛ ایشان از زندان (سر درنیاورده)، نه تبعید میکردند.» هی برای اینکه این آدم زرنگ و وارد بود. گزارش جلسات را مینوشتند، دستگیر میشدند. ساواک اینها را پیدا میکرد، ضمیمه پرونده میکرد. خط اختراع کرده بود برای خودش. خودش نمیفهمید. هیچ سندی پیدا نمیکند. رفته بود یک شهری هم در غرب کشور. عمامهاش را هم عوض کرده بود با چهره سید و اینها. آنجا مشغول شده بود و آنها از دست اینها در رفته بودند.
یعنی ما کار سیاسی میکنیم. مکلف به این هستیم که یک کاری بکنیم ما را بیندازند زندان؟ این وظیفه است؟ مثلاً باید حتماً سابقه زندان داشته باشیم؟ یا مکلفیم که اول خودمان را حفظ کنیم، به دشمن رکب بزنیم؟ این اصلاً مهارت و ترفند است. با همین نشریه «انتقام» و با بیانیهنویسی و با مقالهنویسی و با همین برگزاری جلسات این شکلی شروع کرده. هی این وسعت پیدا کرده، هی جلوتر آمده، عمیقتر شده، قویتر شده تا رسیده به یک ساختاری مثل مؤسسه امام خمینی. بهمرور میرسد به آنجا. یک همچین مؤسسهای، مؤسسه امام خمینی، مهم است که باید خیلی رویش فکر شود. یعنی تحلیل باید بشود که این اتفاق چه اتفاقی است؛ یکی از سرمایههای بزرگ. خب، این از کجا شروع میشود؟ از همین مدارس شما، از همین مطالبه و گفتمان شما شروع میشود. اگر منتظر باشی که مسئولین بنشینند و کاری بکنند، هیچوقت این اتفاق نمیافتد. خیلی کارهای بزرگ از همین مطالبهها شروع میشود، از همین درخواستها شروع میشود. درخواست میکند: «آقا، مثلاً میشود فلان کار را بیا راه بیندازیم؟ فلان حرکت مثلاً انجام دهیم؟» گاهی از یک مسئول، گاهی از یک طلبه، گاهی با یک سؤال شروع میشود.
این کتاب «آنسوی مرگ» و این قضایایی که داشت. از حسین فاطمی شروع شد. در این سالن بغل، این کتاب را آورد و داد به بنده. گفتش که: «حاج آقا، این کتاب را خواندی؟» گفتم: «نه.» «کتاب چاپ شده، کتاب جالبی است، میشود بخوانی، نظرت را بهم بگویی؟» من خواندم. گفتم: «آقا، این تکان میدهد آدم را. این کتاب کتابی است که تکان میدهد آدم را.» بعد دست گرفتیم و آمدیم دانشگاه فردوسی گفتیم و بعد شد آنچه شد. چیزهای عجیب و غریبی که هنوز بعد از هفت، هشت سال هنوز مواجهیم با آن. از اینور عالم، از آنور عالم.
اخیراً در تهران، شب عبدال، دو سه ماه پیش، یک آقایی آمد توی جلسه. بعد از جلسه سر سفره شام نشست و این را تعریف کرد. چیزهای گفتش که: «من ضد انقلاب بودم. چه بودم، فلان و اینها. دنبال این بودم که مأمور بکشم.» بعد سردر حرم امام (ره) با ما بود. پیمانکارش من بودم. برنامهریزی کرده بودم که... یک وقتی که این سربازی که دکل را بغل میگیرد برای چای خوردن، سلاحش را بردارم، رگبار ببندم، بزنم، بکشم. شخصیتهایی را هم در نظر گرفته بودم برای ترور. که آن روزی که من آمدم این کار را کنم، مصادف شد با همان روزی که رژه اهواز شهریور ۹۷ بود. آن اتفاق. گفت: «بعد آن قضیه اتفاقاتی افتاد و مفصل.» حالا خودش صحبت (کرد): «این صوت نمیدانم "آنسوی مرگ" فلان و فلان، رسید دست ما و من مثلاً بعد از گوش دادن ۱۰ تاش فلان تحول برایم حاصل شد.» و بعد یک رفیق دیگری داشتم. او هم در اثر شنیدن (آن)، توصیف شرایطی داشت که نماز در محیط کارش و محیط خانهاش نمیتوانست بخواند. «به من (در) بهشت زهرا یک جا پیدا کنیم، فقط بایستیم نماز بخوانیم.» از حرم که میآمدند، اینجا نماز میخواندم. آن آقا از دنیا رفت و این آقا الان شده بود مسئول یک بخشی از گلزار شهدای بهشت زهرا. کسی بودم میخواستم بکشم! حالا این به من هم ربطی ندارد. خدا رقم میزند. ولی گاهی اینجور اتفاقاتی که به هر حال اینجور ضریب پیدا میکند، اینجور وسعت پیدا میکند، از یک نقطه اینقدر معمولی شروع میشود که یک طلبهای میآید اینجا کتاب میدهد. فرکانس و موج پروانهای، خیلی از کارهایمان خبر نداریم که این در درازمدت چه غوغایی میکند. همین گفتگوی من و شما در این جلسه که ممکن است اصلاً به چشم هیچکس هم نیاید. جلسهای بود، طولانی شد، فلان. مثلاً آثاری دارد، تحولاتی دارد به خیلی مسائل هم که ماها به چشممان نمیآید. یکهو یک موجی ایجاد میکند.
شما از همین مدرسه، همین کاری که بهتان گفتم، کمترین سطوحش را شروع بکنید. قول میدهم بهتان اگر انشاءالله کار قوی، عمیق و با اخلاصی باشد، ببینید آن سر عالم، نه آن سر ایران، آن سر عالم، این کار شما موج و الگویش رسیده و تحول ایجاد کرده است. مدرسه بلیط (؟) خراب میشود. عرض کنم که بسترهای دیگر از همین تجمعات شبانه شما. متمرکز روی نوجوانانشان بشوید، روی جوانانشان، روی نوجوانانشان. کمترین کارهایی که میشود. من به بچههای مدرسه فاضل قائمی هم گفتم. قرار شد من پیگیر باشم. ولو به صندلی گذاشتن، به یک اتاقک درست کردن، اتاقک گفتگو. خیلی مردم دلشان پر است، اصلاً حرف بزنند. همین بخش غمخواری. گلایه دارند از مسئولین. گلایه دارند از معیشت. گلایه دارند نسبت به سؤال. رسانه ندارند. خود بنده، مثلاً خیلیها میگویند: «میشود دو ساعت برای ما منبر بروید؟» بعد فلانی حرفهایش را از من میگیرد. خوش باشد. یک حالی بهش میدهد. همینها آقا، همبستگی میآورد، ارتباط میآورد. همینها خودش فعالیت است دیگر. غمخواری برای مردم است. هم هدایت سیاسی، هم در دلش هدایت فکری و معنوی است.
الان این فرصتهای شبانه، این تجمعات، یک چیز بینظیری است. من دیشب با یکی از دوستان میآمدیم. گفتم قشنگ فضای میدان که میآمدی، میدان بزرگ هم بود، حاشیه شهر بود. گفتم قشنگ حال و هوا اینجا حال و هوای پیادهروی کربلاست. میدانهای گنده کربلا و مسیر کربلا. اینها دورش مثلاً آخر شب که میآیی مثلاً ساعت دوازده، یکی در پیادهروی مثلاً خلوتیها. بعد مثلاً یک موکب مداحیاش را گذاشته، دارد چایش را پخش میکند. هفت، هشت، ده نفر جلوی در موکباند. قشنگ حال و هوا، هوای کربلاست. در کل کشور چهل روز این اتفاق افتاد. خیلی اتفاق مهمی است. خب، ما کجای داستانیم؟ کمش کنم. میخواهم افقمان در این حد نماند، متوقف نشویم. سطح آرمان و هدفگذاریمان این نباشد. خیلی بیشتر از اینها ما میتوانیم کار کنیم.
مشهد به لطف خدا امنیت برقرار است. مسافر آمده. ما دیشب نشسته بودیم در صحن حرم. اصفهانی پشتمان. اصفهانی. هرکس میآمد اصفهانی صحبت میکرد. اصفهانیها پر کردند حرم را. در خیابانها رد میشویم. همه مخاطبانی که شما در اصفهان و تهران و اینور و آنور دنبالشان میگردی، در فراغت، در آرامش، بدون بمبگذاری، بدون موشک، بدون کوبیدن، بدون اینکه جایی خراب بشود، همه جمعاند. این ظرفیت حرم، ظرفیت خیابانها، در موکبهای شما، در تجمعات شما. برنامهتان، ارتباطتان با اینها در چه حد بوده؟ محتوا چی ارائه دادید؟ چقدر با اینها گفتگو کردید؟
کار از همینجا شروع میشود. یک کم که استارت زدیم، راه انداختید، همان موکب که شما را درگیر کرد، یک مجموعهای از مسائل سر شما ریخت. من بارها این را عرض میکردم. یک سال اینجا یک بحثی داشتیم، منتها مسئله نداشته باشیم، جوشش نداریم. مشکل، مشکل مسئله است. در بحث زایندگی فکر و علمی هم همینطور است. تا کسی مسئله نداشته باشد، زایش علمی ندارد. شهید مطهری از کی میشود شهید مطهری؟ میگوید: «وقتی از قم آمدم تهران، رفتم دانشگاه.» جمله معروفش (این است): «دیدم اینها از من یک سری چیزها میخواهند که من بلد نیستم! من هم یک سری چیزها بلدم که به درد اینها نمیخورد.» وقت داشته برای این کار. دیگر از یک سنی هم که دیگر نه وقتش است، نه با این شلوغیها و اینها. شروع میکند (به) تولید (محتوا). بعد اسم کتابهایش چیست؟ «مسئله شناخت»، «مسئله حجاب»، «مسئله فلان». کتابش لااقل اسم مسئله دارد. نقطه قوت شهید مطهری، نقطه تحول شهید مطهری، مواجه شدن با مسئله است.
مسئله مردم چیست؟ همینهایی که در این تجمع آمدند. من را برمیدارند، میروند بالا صحبت میکنند، میروم مسئله دارند. سرویس بهداشتی ندارد اینجا. چه میدانم، مثلاً چیزی نیست پهن بشود. آن خانم پایش درد میکند، دو ساعت روی پا باشد. چهار تا صندلی میخواهد. یک چایی مثلاً پخش بشود. همین مسائل ابتدایی با همین مسائل ابتدایی شروع میشود. بعد در دل این مواجه میشوی: «آقا، مردمی که اینجا میآیند، در جنس گفتگوها و حرف زدنشان میرسم به یک سری نکاتی.» این رهبر عزیز، حاج آقا مجتبی فرمود: «من با تاکسی رفت و آمد میکردم با مردم.» این خیلی حرف است ها، خیلی حرف است. این چه نگاه عمیق و درستی است! «اگر میتوانستم به طلبهها تکلیف میکردم راننده اسنپ بشوند.» کانال طلبه وقتی که حشر و نشرش با مردم داشته باشد، نبض جامعه دستش میآید. جنس حرفهای مردم، جنس استدلال مردم، جنس شبهات و مشکلات مردم. آن قضیه آن بنده خدا که بهش گفته بود: «برو کنار این مریضه.» اینستاگرام، گوشیاش هم سنگین بود. «حالت چطوره؟» میگوید مثلاً: «بد نیستم.» میگوید: «الحمدلله.» مثلاً: «دکتر کی آمده؟» میگوید: «فلانی.» بعد تو میگویی مثلاً: «دکتر خیلی حاذقی است. بالاسر هر مداوا...» «الحمدلله! دکتر عزرائیل!» گفت: «خیلی دکتر حاذقی است. بالاسر هرکه رفته، کارش خوب بوده.» این جنس کارهای تولیدی ماهاست. تولید محتوا. بستهبندی میکنیم. این جنس سیستم صوتی. مخاطبت را نشناسی، مخاطب الان جنس سؤالات مردم، ابهامات مردم، مشکلات مردم چیاست؟ تا مواجه نباشیم، تا در چالش نیفتیم، نوجوانان در همین حد شناخت نسبت به اینکه آقا الان اوضاع جوانان و نوجوانان، مسئله بچهها چیست؟ هزار و یک مسئله.
خود نشناختن این (مسائل)، بعد نشناختن محتوایی همچنین (محتوا) تولید میکند. آقای مختاری، مؤسسه جوانان، واقعاً آدم (هم) خوشفکر است، (هم) فعال است. میگفتش که ما جلسه گذاشتیم با آقایان علما. ازشان پرسیدیم که به نظرتان مهمترین چالش نوجوانان چیست؟ (در زمینه) تولید محتوا. همهشان یا مثلاً غیر از یکی دو نفرشان، همه گفتند: «مسئله ولایت فقیه.» من آمدم بهشان آمار دادم، لیست دادم. گفتم این مسائلی که ما از نوجوانان دستهبندی کردهایم، گفتگو و سؤال و فلان و اینها، بیست تا مسئله مطرح شده که ولایت فقیه یا جز بیست تا نبوده یا مثلاً نوزده و بیستمش است. پرشان ریخت. بعد گفتند که: «خوب، مسئله اینها چی بوده؟» گفتم: «اولین مسئلهشان پوچگرایی بوده.» گفتند: «کل زندگی پوچ است.» باز آقای (مختاری) برای اینها توضیح دادم (که) پوچ (گرایی) که مسئله اصلی این است که اسلام و ولایت فقیه و خدا از همین عبور کرده. کل هستی برایش پوچ است. زندگی مسخره است. زندگی توجیه عقلانی ندارد. بعد تو شروع کردهای از ولایت فقیه (صحبت کردن). عبور شده از این دل جامعه و این چالش و درگیری. کتککاری! سر درنمیآوری! از همین فرصتهای معمولی.
حالا آقا میگویند رفتیم مدارس تعطیل است. در این تجمعات که حالا لااقل در همان هیئتهایی که مثلاً مردم میآیند و پای منبر آن میآیند و اینها، این یک بخش (است). حالا آنجا معمولاً فضا پاستوریزه خاصی دارد. یعنی افراد چند تا فیلتر از کف خیابان، از چه میدانم، مترو... آفرین! خیلی. ولی این خیلی حوصله میخواهد و شماها یک هفته، ده روز که بروید، کامل پنچر (میشوید). این را بدانید. آماده کنید. ضربالمثلی بین مشاورها میگویند. مشاورها خودشان یک مشاورهایی دارند که هر شش ماه یک بار میروند پیش او. تخلیه میشود. تسلسل مشاوره، مشاور مداح هرکدام میخوانند، تحویل بغلی میدهند. میگویند: «سرورم فیض میرساند.» سرور هی سرور. تمام هم نمیشود. تسلسل دارد. بیست نفر این میکروفون را میچرخانند. حالا شما خودتان وقتی درگیر شدید، تازه نیاز به مشاور پیدا میکنید، نیاز به استاد پیدا میکنید، نیاز به راهنما پیدا میکنید. تا نروید وسط، کتک نخورید، چیزی نصیبتان نمیشود. این را به عنوان یک تجربه عرض میکنم خدمتتان. در وسط میدان انقلابی و هی نسبت به همین اظهارنظر ظریف و روحانی و ... «نظام کارآمد نیست دیگر.» «الان که مردم مثلاً یکدستاند.» هدف برخورد طرفدار داشته باشند. «القلیل» ولی اندک. محب.
بحث صغروی میشود. خودش چیز خوبی است، یعنی میشود به نحو خاص روی این موضوع بحث کرد. حالا البته با وقتی که الان داریم، شاید نرسیم. این حالا شما وقتی درگیر مسئله شدید، آیا سید احمد خاتمی در جلسه ۲۰ سال پیش یا ۱۵، ۱۶ سال پیش گفته بود: «من از وقتی امام جمعه تهران شدم، تازه فهمیدم مشاوره یعنی چی، سؤال یعنی چی، آن کس مسئول (منظور مسئولین) چی هست و کی هست؟» میگفت تازه بعد از امام جمعهگی اینها را فهمیدم که مثلاً در مورد فلان مسئله سیاست خارجی میخواهم حرف بزنم، باید به چهار نفر زنگ بزنم و صحبت کنم. «آقا، من میخواهم بروم در نماز جمعه یک جملهای...» حالا چیزهای بامزهای گفته بود. گفت: «مثلاً یک چیزی گفتم، آماده کردم. با یکی مشورت گرفتم. گفتم مثلاً، مثلاً به کچل میگویند زلفعلی. مثلاً آمریکایی چیزی گفته.» «بابا! فقط در این مثلاً ۱۰ هزار نفری که در نماز جمعه نشستهاند، لااقل هزار تاشان کچلاند!» فهمیدم مشاور رسانهای یعنی چی، مشاور امنیتی یعنی چی، مشاور سیاسی یعنی چی. آدمهایش را پیدا کردم. خود این مسئله شما را وادار میکند به اینکه بروید بگردید با آدمی که در این حوزهها وارد است. این پاسخ اصلیاش این است. نه اینکه محال است، محتوایی بخواهم خیلی جمعبندی به شما. در ذهن بنده پاسخهایی هست، ولی اصل اینکه شما این نیاز و ضرورت را در خودت احساس کنی و بروی آدمش را پیدا کنی، این برای تو برای همیشه برد است، گله (منظور گنج) است. یعنی آن چیزی که در دل این مسئلهها برای شما فرصت (است). این اتفاق به واسطه این چالشهایی که مواجه میشوی، میفهمی که مثلاً فلان پژوهشگاه، آن مسئلهاش همین بوده، کلانمسئلهاش همین بوده. نشسته، کل پژوهشگاه را راهانداختهاند برای پاسخ به همین سؤال.
یکی از گرفتاریهای بزرگ ما این است که صد نفر جاهای مختلف دارند کار میکنند که ۸۰ تای کارشان مشترک است. و هرکدام هم در یک بخشش تخصصی دارد کار میکند و خبر ندارد که ۹۰ تای دیگر این را انجام دادهاند و دارند انجام میدهند. دوره غربشناسی مثلاً راهاندازی کنیم، مفصلاً برنامهریزی کردیم، بعد یکهو دیدیم: «آقا، چهار تا مؤسسه ما در قم داریم که اینها بهطور خاص بیست سال است که دارند کار میکنند!» علاف شدیم. خیلی خسارت است. کی باید معرفی کند؟ یکی از مشکل کارهای ما همین معرفی اینها به همدیگر است. خیلی مشکل جدی است ها. یکی از کارهای بزرگی که در این اتفاقات باید بیفتد، پیدا کنید، معرفی کنید، برجسته کنید. اینها خیلیهایشان تریبون و رسانه ندارند. مجله چاپ میکند، ۵۰ تایش هم فروش نمیرود! چه مجله کاملی! این (مؤسسه) در غربشناسی سنگ تمام گذاشته است. همه چیزهایی که من در مورد غربشناسی (نیاز دارم)، شماره چاپ کرده است. (مردم) خبر ندارند. بعد جامعه وقتی نسبت به مسائل مثلاً تمدنی غرب سؤال دارد، به فلانی و فلانی و فلانی مراجعه میکند. خندهدار این است که خود اینها میروند مجلهها را میخوانند، میآیند (و به مردم پاسخ میدهند). مردم سوادشان از کجاست؟ بازارشان تعطیل.
مسئله مهم شما الان در این قضیه، یک چالش قضایی مطرح کردید. خب، ما این چالشهای قضایی که داریم، قوه قضاییه مطرح میکند. از کی باید بپرسیم؟ آدمی که سر درمیآورد از وضعیت قوه قضاییه، یک کمی از پشت پرده خبر دارد. اینها پرونده دارند؟ ندارند؟ فعال نیست؟ به چه دلیل فعال است؟ به چه دلیل فعال نیست؟ از کی میتوانم اینها را سؤال کنم؟ یک مسئله صغروی. بله، حالا یک بخشش به این است که اینها تا یک جرمبینی انجام ندهند، بین حقوق اینها خیلی حرفهای است. یک جوری حرکت میکنند که رد پا نمیماند. همه میفهمند دارد خیانت میکند، ولی بار حقوقی ندارد. ماجرای اسنپبک و اینها که ظریف گفت که حقوقدان باید بگوید. یعنی واقعاً از جهت حقوقی با نص قانونی. مسئلهای که مطرح شد از بعد آقای روحانی و اینها که خیلی چالش بود، بحث ترک فعل بود. یعنی این چالش قانونی بود. یک حفرهای بود. همه غلطکاری اینها در همین (چنان بود) که به جای اینکه خرابکاری کنند، یکجوری نگاه میکردند یکی دیگر خرابکاری کند، زمینه فراهم کردن تا نقطهی فقط ترک فعل میشد. «من کاری نکردم. برجام را تا آخر رسانده به آن نقطه رسانده، یکهو یک فرانچسکویی آمده، همه چیز را هم زده، خراب شده.» این خودش مصداق ترک فعل است.
اتفاقاً این الان نکته مهمی است که در همین جلسه ما مطرح میشود. ببینید، وقتی مسئله مطرح میشود، کاربرد شما معلوم میشود. شما طلبه (هستی). برای همین چالش قضایی چهکار میکنید؟ برای همین ترک فعل. اصل کار طلبه همینهاست دیگر. نه در خیابان داد زدن. آن کار پنجم ماست، صدم ماست. دارم میگویم که آن اولویت ما نیست. آن کار اصلی ما نیست. حتماً باید انجام بدهیم. اینها جاهایی است که خالی است و ما کاری برایش نکردیم. شما مطالبه حقوقیتان چی بوده؟ چند تا مقاله حقوقی نوشتید؟ چقدر این مفهوم را بسط دادید؟ تولید بکنید. کف خیابان، همان تجمعات شبانه، گفتگو با مردم، ببین چه غوغایی میشود، چه انقلابی میشود. از من بخواهید (که) «آقا، با این اصل قانونی، با این پنج تا ماده قانونی، من اثبات میکنم که فلان حرفی که فلانی زده، فلان کاری که کرده، این جرمانگاری چه شکلی میشود؟ این مصداق ترک فعل است، آن مصداق خیانت است، آن مصداق اشاعه کذب است، آن مصداق تقویت باطل و تقویت دشمن است.» با ماده قانونی وقتی صحبت میکنی، این هم دست مردم را پر میکند برای مطالبه. همان آدم پژوهشگرِ منطقیِ منصف را قانع میکند.
رسالت شما این است. همین سؤالی که مطرح میشود را شما از دریچه خودت بیا دنبال پاسخ. طلبگیاش. نه پاسخ کف خیابانیاش که یک چیزی بگوییم. یعنی من از دریچه طلبگی (پاسخ میدهم). حالا اگر مطالبهای هم هست از قوه قضاییه، این شکلی مطالبه کنید. با این نثر قانونی. با این جملهای که مثلاً امام گفته، با این جملهای که آقا گفته. اگر مصلحتی هم هست، همان مصلحت را خودم میفهمم. برای مردم تبیین میکنم. به فلان مقتضی، به فلان مصلحت، به فلان مانع، فلان کار را نمیشود کرد. اینها نکات اصل. خود من با این ساختارها آشنا میشوم. این خیلی برد است.
قوه قضاییه صد تا اشکال بهش وارد است. هیچکس هم صدایش درنیامده. قوه قضاییه چهکار دارد میکند؟ خوب است؟ درست است؟ غلط است؟ از چی؟ از قوه قضاییه باید سؤال کنیم و مطالبه کنیم. بابت کدام؟ الان من مطالعه کنم، به حق ناحق است؟ درست است؟ غلط؟ هیچچیزش را خبر نداریم. تو هیچ دسترسی نداریم. کارکردش هم که کاملاً غیرشفاف و تابع مصالحی است که هیچوقت ندارد بداند و خبر داشته باشد. آن سخنرانی آقا در تیر ۱۴۰۳. وقتی که من هفتم تیر ۱۴۰۳ گوش دادم، چشمهایم چهار تا شد که آقا با آقای اژهای بعد از شهادت آقای رئیسی (صحبت میکنند). گوش بدهید این سخنرانی چند روز (بعد) که آقای رئیسی به شهادت رسیده، هنوز چهلمش مثلاً نشده. یک صحبتی آقا دارند با قوه قضاییه. آخرین جلسه، آخرین جلسه با قوه. خیلی تند و خیلی تلخ. اصلاً باورنکردنی. تقریباً نیم ساعت، چهل دقیقه آقا صحبت میکنند. ۸۰ درصدش انتقاد به قوه قضاییه است. خیلی تلخ، خیلی گزنده. بعد با این مثلاً مطالب که کار تحولی که آقای رئیسی آورد (و) طرحی که آورد، ادامه ندادید. چرا فلان کار را نکردید؟ زمان آقای رئیسی این کار انجام شد، خوب بود، چرا آن را انجام ندادید؟ گوش ندادیم. مطالبه کند. کی باید علم مطالبه از قوه قضاییه را بردارد؟ ما برنمیداریم. چند نفر میروند در خیابان، بستنشینی و فلان و اینها. کار میافتد دست آدمهای کمسواد. موضع بگیریم. بعد چی میشود؟ بعد کلاً باب مطالبه بسته میشود. مطالبهگرها نماد آدمهای کمسواد و هزینهسازند. دیگر هیچکس کار مطالبه را گردن نمیگیرد.
یک کار خوبی که نظافت کرد و چند سال پیش (سال ۹۶ – ۹۷) ۹۶ وعدهغذای دیماه (؟) آمدند در آن بسته، پشت حرم بابالجواد جمع شدند که سریع هم ضریب پیدا کرد. آن موقع «آمدنیوز» و اینها منتشر کردند و اینها. کار دست آدم متخصص وقتی میافتد و درست، دقیق، یک جای خوب، یک بیانیه متقن و قوی. آقا روی همینها تأکید داشت. میفهمد یک جایی را جمع کنید، افرادی بیایند، بیانیه صادر کنیم. این هم به دست رهبری میرسد، هم به دست مشاور رهبری میرسد. گاهی به دست رئیس جمهور آمریکا میرسد. این در محاسبات همه اینها اثر (میگذارد). اینها خیلی نکات (مهمی است). بعد سرایت پیدا میکند. گفتمانی میشود. در مردم هم میدانند به چی باید دست بزنند، چی را بخواهند. اصلاً خبر ندارند چی به چی است. الان قوه قضاییه دارد چهکار میکند؟ یکی میگوید: «آقا، اینها را حذفشان کردند.» روز اول من ده تا چیز شنیدم. از اول گفتم روحانی و ظریف از اول حذف کردند، ارتباطاتشان را قطع کردند. یکی دیگر آمده گفته: «برد روحانی توی باغ شهمیرزادش بوده.» گفتم: «تو همین جا باش. فقط ارتباطاتش را با بیرون قطع کردند.» بعد میبینی هم توئیت دارد میزند، هم موضع دارد میگیرد. بعد ظریف دارد با آمریکا مصاحبه میکند. (طرف میگوید:) «این خبر را منتشر کردی که اینها در حسرت...» خود همین بازی رسانهای بوده برای این بوده که اینها را فریب دهد که آنور بتوانند آزادانه کار کنند.
اینها مسائل جدی است که باید بهش (پرداخت). دیگر وقتمان. قولمان سر دو بود. ساعت دو شد، تمام شد. حرف زیاد است و میدانم شما با حرف من مشکل ندارید، ولی همین داستان... ببینید، این یک نمونه است. حالا نمونههای مختلف. شما اولاً وارد کار که بشوید، خود راه بگویدت که چون باید رفت. یعنی وقتی که میآیی، دستت میآید، همان روز اول میآید، یکهو با پنج تا تجربه تلخ مواجه میشوی. پنج تا واکنش منفی، تغییر. مثلاً به جای اینکه اینجا بنشینم مثلاً فلان جا. بعد کمکم ممکن است عوض بشود، جاهایش عوض بشود، مدلش عوض بشود. اشکالی ندارد. این بهمرور هی رشد میکند. با یک طرح خام شروع میشود. طرح خامش این است که در مترو، جاهای پررفتوآمد یک جایی را بگذاریم. حالا یک جمعی دور هم جمع میشوند. یک دانه طلبه، دو تا طلبه. مثلاً سعی کنید که متنوعش هم بکنید. مثلاً چند تا خانم باشند. یکیشان مثلاً چادری باشد، یکیشان مانتویی باشد. عرض کنم که روحانی باشد، غیرروحانی باشد، استاد دانشگاه باشد، حتی مثلاً کت و شلواریِ شق و رق مثلاً ریشتراشیده اگر هست، سراغ دارید. این جمع متنوع حصار فکری را میشکند.
آخوند نشسته، کسر شأنش است. بخندی. طرف پیام داده بود که میشود لطف کنید عکس کانالتان را عوض کنید؟ چرا؟ گفته بود: «که من در این کانال عضوم، بعد دوست ندارم شوهرم ببیند که مثلاً عکس یک آخوند در گوشیام است. ببیند دعوا میکند، زور میکند که از این کانال بیایم. اگر میشود عکسش را عوض کنید.» مصوبه خودمان بود که عکس کانال عوض بشود، اسم باشد. بعد که عکس عوض (شد)، خیلی تشکر کرد گفت: «ممنونم که حرف من را گوش کردی.» حالا خندهدارش اینجاست: بعد چند سال پیام داد گفت: «من بنا به دلایلی نمیتوانم دیگر در کانال شما باشم.» همهچیز همینجور است. یعنی طرف از همین که تو در یک قاب با آخوند دیده بشود واهمه دارد. بیا سمت شما با حاج آقا صحبت نمیکند، با آن خانم مانتویی یا آن آقا ریشتراشیده صحبت میکند. ولی همین که در یک بستری قرار میگیرد که یک آخوند توش است، این برای شما برد است. این زمینهسازی گفتگو و ارتباط (است). آن لابلای آن خانم و این ریشتراشه حتماً یک سیخی میزند. یکجوری به شما ارجاع میدهند. یکجوری یک ارتباطی، جملهای با شما. همهاش برد است. یعنی همین، همین حد هم اگر بشود. ولی این برنامهریزی میخواهد. شما ببینید اول مخاطبتان کیست؟ بین این آدمهایی که دارند میروند، چه سنیاند؟ چه سطحی از تحصیلات دارند؟ چه جنسی از مسائل را میخواهند؟ شما در آن نقطه باهاش مواجه بشوید و گفتگو کنید. بنشینید تعیین کنید. آدمهایی که دارید چه دادههایی میتوانند داشته باشند؟ چه سؤالاتی را میتوانند پاسخ بدهند؟ تاریخ حضرت آدم مثلاً تا از شیر مرغ تا جان آدمیزاد هر سؤالی طرف دارد، بپرسید. بسته مشخص محتوایی در این فضاها (برای) گفتگو. اینها که در آمد. حالا بنشینیم فکر کنیم چه شکلی ما به مخاطب حالی کنیم که چند نفر آدم اینجا هستند که این سؤالات را میتوانند پاسخ دهند. پخش کلیپ میخواهد. خودمان طرح گفتگو. خودمان به چالش بکشیم. یکی دارد رد میشود، خودمان مثلاً یکجوری باهاش ارتباط برقرار کنیم. تا مثلاً فروش محصولات کتابی باشد، چیزی باشد، کلیپی پخش بشود. این چند تا سؤال اولش. بهزودی هم اگر کارتان قوی، شاخص باشد، منتشر میشود و الگو (میشود).
الان چون زمینهاش کامل فراهم است. کل ایران، آقا، همه منتظرند یکی یک کاری بکند که همه روی دستش کار کنند. یک طرح چهارباغ اصفهان شد. شبها یادم نیست کی بود، در خیابان صندلی میگذاشتند، طلبه گفتگو میکردند. خیلی طرح بکری (بود). با اینکه خیلی ساده است. هیچ کاری ندارد. «عاجزیم. شعار میدهد. صد نفر بهتر از ما این کارها را انجام میدهند.» تصویری که جامعه از ما باید داشته باشد، اینهاست. توان نداریم. «مردمی که اینجا آمدهاند، من بیشتر از این نمیتوانم باهاشان کار بکنم. همین. فقط طلبهها شعار میدهند.» البته کار خوبی است. این بندگان خدا هم اتفاقاً اثر اخلاص و تربیت کرد. در هر مسجدی پنج تا اینجوری پیدا میشوند. شما یک دوره بگذارید. برنامه این آدمهایی که شعار میدهند را تکثیر کنید. در جاها پخش بکنید. طلبه بیاید به کار اصلیاش برسد. یاد میگیرد. دستش میآید کار خودش. این خیلی نکته (مهمی است).
خیلی طولانی شد. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول - بخش اول
سه وظیفه روحانیت
در حال بارگذاری نظرات...