جنگ هدایت

جنگ هدایت

جنگ هدایت . 1405/01/23
00:38:48
130

معرفی
* کار اصلی امام و رهبر، هدایت است و جنگ، ابزاری برای حفظ جریان هدایت.
* مصادیقی از سیره اهل‌بیت(ع) در هدایت و اتمام حجت در میانه جنگ!

* تطبیق جنگ امروز، با منطق هدایت و اتمام حجت و دفاع از «امامت و رهبری حق».
* رفتن تیم مذاکره با وجود خطر و تهدید، رسالتی بود برای بیان حق و اتمام حجت با دنیا.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.

ولعقدة ادب، شما مردم عزیز محله آیت‌الله اسم محله یا منطقه، مردم عزیز و نورانی اشاره به ایام خاص و ایام آقا و مولایمان اشاره به امام/شخصیت مذهبی.
من از طرف پیام *شهادت شهید آیت‌الله سید ابراهیم رئیسی* از رهبر عزیز و بزرگوارمان امام علی خامنه‌ای (رضوان الله تعالی علیه) سلام و پیام تسلیت می‌رسانم. ان‌شاالله که روح بلند این امام شهید، که تربیت‌شده امام شیعیان بود، تربیت‌شده امام صادق (علیه السلام) بود، در محضر امام صادق (علیه السلام) باشند. ان‌شاالله آهوی ما شاید منظور "اهل بیت" یا "نزد خدا" از این ملّت راضی باشند که با روحیه‌ای که این مردم نشان دادند و جهادی که کردند، ان‌شاالله.

همین نکته اولی که در ابتدای سخنرانی می‌خواهم به آن اشاره کنم، این نکته است: کار اصلی امام چیست؟ امام معصوم قرار است چه‌کار کند؟ اصلی‌ترین کاری که امام انجام می‌دهد چیست؟ در سوره مبارکه انبیاء، آیه ۷۳، امام را این شکلی معرفی می‌کند: «وجعلناهم ائمة یهدون بامرنا». کار اصلی امام این است: هدایت. کار ویژه امام، هدایت کردن است.

امام صادق (علیه السلام) امام ماست، رکن هدایت، قطب هدایت. امام شهید ما آیت‌الله رئیسی در مرتبه پایین‌تری از امام صادق (علیه السلام) قرار می‌گیرند. ایشان در مرتبه پایین‌تری از امامت قرار داشتند اما رهبر این کشور بودند. ایشان هم کار ویژه‌شان کار هدایت بود. اصلاً آن کار مهم و اساسی که همه کارهای ما را جهت و خطش را مشخص می‌کند، همین نکات مهم است. ان‌شاالله توی این بحث به آن ارز اشاره می‌شود که کمک می‌کند به ما برای تشخیص خیلی از مسائل.

مثلاً فرض بفرمایید ما می‌جنگیم. هدفمان از یک بخشش این است که از کشورمان دفاع کنیم. مثلاً خب از کشورمان دفاع می‌کنیم که چه اتفاقی بیفتد؟ که مثلاً دست دشمن نیفتد. خب دست دشمن نیفتد که چه بشود؟ ما می‌گوییم از کشورمان دفاع می‌کنیم، دنبال چه هستیم؟ دفاع می‌کنیم که دشمن نیاید. دشمن نیاید که چه‌کار کند؟ مگر دشمن می‌آید چه‌کار می‌کند؟ دشمن اگر بیاید ما را از مسیرمان منحرف می‌کند. دشمن اگر بیاید همه چیز را قبضه خودش می‌کند؛ اقتصاد ما را، فرهنگ ما را، سیاست ما را. امام ما را عوض می‌کند. به جای اینکه امام ما امام صادق (علیه السلام) باشد، امام ما می‌شود ترامپ. امام ما می‌شود نتانیاهو. امام ما می‌شود فرعون.

قرآن از فرعون به عنوان امام یاد می‌کند. فرعون را امام می‌داند. او امامی بود که یک جامعه را با خودش برد جهنم. جلو راه افتاد، همه را تسلیم خودش کرد، تابع خودش کرد، همه را برد جهنم. چرا فرعون بد است؟ چه چیزی در فرعون بد است؟ اینکه امام ناراست است. اینکه امام، آتش است. اینکه امام جهنم‌ساز است. چرا ما از فرعون فرار می‌کنیم؟ چرا ما با فرعون می‌جنگیم؟ چرا به فرعون «نه» می‌گوییم؟ برای اینکه ما را جهنم نبرد. برای اینکه ما را گمراه نکند. این می‌شود دلیلش.

مثلاً چرا ما در این منطقه داریم می‌جنگیم؟ چرا با اسرائیل جنگ داریم؟ جنگمان سر چیست؟ مثلاً می‌گوییم آقا ما می‌خواهیم اسرائیل نابود بشود. ان‌شاالله همین طور هم خواهد شد. ان‌شاالله می‌خواهیم آمریکایی‌ها پایگاه‌های نظامی‌شان را از این منطقه جمع کنند، گورشان را گم کنند بروند. همین طور هم خواهد شد، ان‌شاالله. ولی هدف چیست؟ چرا باید اسرائیل نابود بشود؟ چرا باید پایگاه‌های نظامی آمریکا از این منطقه جمع بشود؟

مثلاً فرض بفرمایید یک پاسخی که اینجا می‌شود داد این است که این اتفاق اگر بیفتد، می‌شود زمینه‌ساز ظهور امام زمان. هدف از ظهور امام زمان چیست؟ امام زمان برای چه ظهور می‌کنند؟ اصلاً امام زمان وقتی ظهور می‌کنند، چه‌کار می‌کنند؟ امام زمان وقتی ظهور می‌کنند، ما را هدایت می‌کنند. پس ما آن چیزی که اصل برایمان است در زندگی، در همه ابعاد زندگیمان، هدایت است. کلیدواژه مهم و اساسی ما این است. برایمان جنگیدن و کشورگشایی و گرفتن این کشور و ساقط کردن آن حکومت، این‌ها موضوعیت ندارد. آدم کشتن و این‌ها برایمان مزیت ندارد. اگر می‌جنگیم، دنبال این نیستیم که از دشمن تلفات بیشتری بگیریم. نه، ما می‌خواهیم دست دشمن را قطع کنیم. ما می‌خواهیم قلدری دشمن را از او بگیریم. ما دنبال بیشتر کشتن نیستیم. اهل بیت همین طور نبودند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) این شکلی نبود. تشنه خون نبود. عطش آدم‌کشی نداشت.

معروف است شنیده‌ایم مالک شانه به شانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) شمشیر می‌زد. یک‌هو یک احوالاتی پیدا کرد، به قول ما خوشش آمد که من شانه به شانه امیرالمؤمنین دارم شمشیر می‌زنم، می‌آیم جلو، خیلی‌ها را کشتم، تلف کردم. چون امیرالمؤمنین خیلی ماهر بود در شمشیر زدن. ضرباتش هم یک‌دانه بود. «کانت ضرباته یک‌دانه». فقط می‌زد، به دومی کشیده نمی‌شد. می‌زد، دو نیم می‌کرد، کمر را می‌شکافت. ضربات چه شکلی بود؟ حیدر کرار بود. کرار یعنی غیر فرّار بود. جلو می‌رفت، برنمی‌گشت. می‌زد به دل دشمن، می‌رفت می‌شکافت، لشکر دشمن را از هم متلاشی می‌کرد. شانه به شانه امیرالمؤمنین حرکت کردن در جنگ، نشان‌دهنده خیلی مهارت معلوم می‌شد. یعنی خیلی طرف ممتاز است که دارد با امیرالمؤمنین می‌تازد و می‌آید جلو.

یک‌هو یک حالی دست داد و بر اساس نقل‌هایی که شده، به مالک اشتر، امیرالمؤمنین رو کردند، دلش را خواندند، ذهنش را خواندند، فرمودند: «غِرّه نشو. جوگیر نشو. زدن من با زدن تو فرق می‌کند. من روی حساب می‌زنم. من نگاه می‌کنم به پشتش، به ذریّه‌اش. تا قیامت اگر بنا باشد یک نفر تا قیامت بیاید از نسل این آدم که او هدایت بشود، او سر به راه باشد، من این را نمی‌کُشم. بماند از نسلشان آدم بیاید». یعنی برای امیرالمؤمنین وسط جنگ چه چیزی مهم است؟ هدایت مهم است.

در نهج‌البلاغه روایت داریم، وسط جنگ بود، یا جنگ جمل بود یا جنگ صفین. الان دقیق خاطرم نیست. یکی از خطبه‌های نهج‌البلاغه است که طرف آمد سؤال کرد، گفت: «یا امیرالمؤمنین، وسط جنگ ...». شما تصور بکنید وسط جنگی که امیرالمؤمنین فرمانده است و دارد شمشیر می‌زند و می‌رود جلو، یک‌هو طرف آمد گفت: «آقا من سؤال دارم». حضرت فرمودند: «چه سؤالی داری؟» «توحید! سؤال دارم در مورد خداپرستی و چه صفاتی دارد و این جور مسائل». یک عده دور امیرالمؤمنین بودند، شروع کردند به اعتراض که: «آقا وسط جنگیم! چه وقت این سؤالات است؟ چه وقت این حرف‌هاست؟ آقا دارد مدیریت می‌کند، فرماندهی می‌کند. به قول ما مگر اینجا حوزه علمیه است؟ مگر اینجا مسجد است؟ مگر اینجا منبر است؟ وسط جنگیم. می‌خوریم، داریم می‌زنیم.»

امیرالمؤمنین (علیه السلام) رو کرد به این صحابه‌ای که دور بودند، فرمود: «ما اصلاً برای چه داریم می‌جنگیم؟ ما برای این داریم می‌جنگیم که می‌خواهیم به طرف مقابل حالی کنیم خدا کیست. حالا یکی خودش پا شده آمده دارد در مورد خدا سؤال می‌کند.» می‌گوید حضرت یک توقفی دادند به جنگ. فرمودند: «بگویید لشکر بیاید.» توقف گرفتند. حالا تعبیر آتش‌بس و این‌ها که خب تعبیر درستی نیست، همان توقف جنگ. یک وقفه‌ای. سپاه را جمع کردند. یک خطبه طولانی خواند امیرالمؤمنین (علیه السلام) وسط جنگ. فرمود: «از من سؤال کردند در مورد خدا. بزنید یعنی بگذارید توضیح بدهم، توصیف کنم خدا را.» از این فرصت استفاده کرد. امام در جنگ دنبال فرصت می‌گردد برای هدایت. دنبال فرصت می‌گردد برای اینکه منطق خدا را بگوید، منطق دین را بگوید. این نکته خیلی مهمی است، عزیزان. به این نکته باید توجه کرد. این تفاوت جنگ ما با جنگ بقیه است. این تفاوت جنگ اهل بیت با جنگ بقیه است. برای امام حسین (علیه السلام) چه چیزی مهم بود؟ هدایت مهم بود. برایش مهم نبود که چقدر تلفات بگیرد یا چقدر تلفات بدهد. تلفات کمتر بدهد یا تلفات بیشتر بدهد، برایش هدایت مهم است. برایش اتمام حجت مهم است. برایش اینکه بتواند فرصتی پیدا کند و منطقش را بیان بکند، مهم است.

این‌ها خیلی نکات مهمی است. چند تا نمونه قرآنی بگویم، بعد از امام حسین (علیه السلام) مواردی را عرض بکنم که به دردمان می‌خورد؛ به درد این بحث‌هایی که این ایام هم بوده و سؤالاتی که عزیزان دارند هم می‌خورد.

من دو تا آیه قرآن را اول برایتان بخوانم. اول در سوره مبارکه حدید، آیات آخر سوره مبارکه حدید: «ارسلنا رسلنا بالبینات». ما پیغمبرانمان را که فرستادیم، بیّنه با آن‌ها فرستادیم. چیزهایی فرستادیم که وقتی با مردم حرف می‌زنند، بیان کنند حق و حقیقت را. این می‌شود بیّنه. «وانزلنا معهم الکتاب والمیزان». کتاب هم به پیامبران دادیم، میزان هم دادیم. بیّنات، کتاب، میزان؛ هر آن چیزی که هدایت لازم دارد، پیامبران برداشتند آوردند. آمدند مردم را به راه کنند. آمدند خط را به مردم نشان بدهند. راه را نشان بدهند. درست و غلط را نشان بدهند. «لیقوم الناس بالقسط». پیامبران آمدند راه را نشان بدهند تا مردم راه حق را بفهمند، خودشان به این راه تن بدهند، قیام کنند، این راه را در دست بگیرند و پیش ببرند.

حالا «وانزلنا الحدید» که اصلاً به خاطر همین کلمه اسم سوره شده سوره حدید. «وانزلنا الحدید». شمشیر از چه جنسی است؟ از جنس آهن. «حدید» هم معنایش چی می‌شود؟ آهن. می‌فرماید من آهن نازل کردم که با آن شمشیر درست می‌کنم. بعد چی این را می‌فرماید؟ بعد هدایت، بعد کتاب، بعد میزان، بعد بیّنات. اول کتاب و میزان و بیّنات را آورد. سلاح اصلی پیامبران کتاب و میزان و بیّنات است. کار اصلی پیامبران تعلیم کتاب است. در مورد یک پیامبر نفرموده است مگر پیامبر بجنگد. پیامبر را فرستادم که «یعلمهم الکتاب والحکمة». بیاید به مردم قرآن یاد بدهد، دین خدا را یاد بدهد، حرف خدا را یاد بدهد.

خب آقا، جنگ کجای کار است؟ شمشیر کجای کار است؟ شمشیر و جنگ یک ابزار است. یک اهرم است برای هدایت. اگر کسی آمد دست‌اندازی کرد به جریان هدایت، اگر کسی آمد سوءقصد کرد به پیامبری که قرار است هدایت کند، این شمشیر را فرستادم برای دفاع. این شمشیر را فرستادم برای اینکه دست آن کسی که می‌خواهد تجاوز کند، قطع بشود، عقب برود، بترسد. برای محافظت از هدایت فرستادم شمشیر را. برای محافظت از آن کسی که قرار است هدایت کند، شمشیر را فرستادم. شمشیر جای کتاب نیست. شمشیر قرار نیست به جای خدا و دین خدا کار کند. یک عده نادان هم فکر می‌کنند مثلاً پیامبر آمد با شمشیر همه را مسلمان کرد. از این حرف‌های مفت هم می‌گویند. در این مدارس و این‌ها هم به این بچه‌های مظلوم، این حرف‌ها را بعضی آدم‌های نادان به خورد این‌ها می‌دهند که بله، پیامبر مثلاً با شمشیر کشورگشایی کرد. این همه در عالم مسلمانانی داریم، مخصوصاً این سمت اندونزی و مالزی و این‌ها، یک نفر با شمشیر اصلاً سمت این‌ها نرفته. اصلاً جنگی نبوده این‌ها بخواهند به واسطه جنگ مسلمان بشوند. پیامبر با شمشیر کسی را مسلمان نمی‌کند. شمشیر کار استدلال و گفتگو و بیان را نمی‌گیرد. کتاب و میزان و بیّنات است که اثرگذار است. پیامبر با این‌ها هدایت می‌کند. شمشیر هم اگر دارد، برای این است که از کتاب محافظت کند، از آن کسی که می‌خواهد حرف حق بزند محافظت کند، از آن کسی که می‌خواهد دست‌اندازی کند، این را پایین بکشد، نگذارد که این حرفش را بزند، نگذارد به مردم حق را توضیح بدهد، در برابر او بخواهد دست او را کوتاه کند. این کار شمشیر است. این کار جنگ است.

«وانزلنا الحدید فیه بأْسٌ شدید و منافع للناس». این آهن را هم فرستادم تا یک اهرم قدرتمندی باشد در دستشان، دفاع کنند از خودشان. جنگ می‌شود. بعد از این البته خواص دیگر هم دارد. به هر حال این شمشیر و چاقو و این‌ها فقط به درد جنگ که نمی‌خورد. قمه و این‌ها فقط برای آدم‌کشی که نیست. با آن کار قصابی هم می‌کنند. ولی قرآن می‌فرماید من بعد اینکه کتاب و میزان دادم، آهن دادم. اول آهن برای قدرت. بعد دیگر حالا کاربردهای دیگر هم بین مردم دارد. این می‌شود نگاه خدا به جنگ. این را باید به آن توجه کرد. واسه همین اساساً جنگیدن ما با بقیه فرق می‌کند. بقیه یک جوری می‌جنگند که تلفات زیاد بگیرند. یک جوری می‌جنگند که زمین بگیرند. یک جوری می‌جنگند که منابع یک کشور را تسخیر کنند، منافعش را در دست بگیرند. ولی اهل بیت و انبیاء این شکلی نمی‌جنگیدند. اهل بیت و انبیاء یک جوری می‌جنگیدند که هدایت کنند. یک جوری می‌جنگیدند که حق را نشان بدهند.

آیه عجیبی برایتان از قرآن می‌خوانم که خیلی این آیه تعجب‌برانگیز است. اگر فرصتش بود می‌شد چندین جلسه در مورد این آیه صحبت کرد، مخصوصاً نکات فوق‌العاده‌ای که در این آیه کریمه است. در ابتدای سوره مبارکه توبه، آیه ششم سوره توبه. با منطق آدم‌های ظاهر بین، این آیه ابداً جور درنمی‌آید. این فقط مال منطق انبیاء و اولیاء است. اصلاً با قواعد جنگی جور درنمی‌آید این آیه. چه می‌گوید؟ می‌فرماید: وسط جنگ، در عین حالی که حواست هست دشمن بهت رکب نزند، خدعه نکند، نیرنگ نکند، یک‌هو حمله نکند، غافلگیرت نکند، بازی در نیاورد؛ در عین حالی که حواست به همه این‌ها هست، یک‌هو ممکن است وسط جنگ این اتفاق بیفتد. چه اتفاقی؟ «و ان احد من المشرکین استجارک». یک‌هو یکی از مشرکین می‌آید، می‌گوید: «آقا من در مورد دین شما سؤال دارم. من می‌خواهم توضیح به من بدهید. می‌خواهم آشنا بشوم با دینتان. می‌خواهم با منطقتان آشنا بشوم. می‌خواهم بدانم برای چه دارید می‌جنگید. سر چی دارید می‌جنگید. می‌خواهم این‌ها را بگذارم تحلیل کنم، بدانم شما برحقید، ما برحقیم. کی حرفش درست است؟ کی حرفش غلط است؟» یک‌هو ممکن است یک نفر از مشرکین وسط جنگ از تو مهلت بخواهد.

ما باشیم چه می‌گوییم؟ می‌گوییم: «برو بابا! جنگ است. قبلش باید فکرت را می‌کردی. تو تا اینجا آمدی. این همه آدم کشتند، این همه زدند، خوردند. تازه یادت افتاده فکر کنی. جنگ که تمام شد، بعداً وقت بگیر بیا دفترم می‌نشینیم صحبت می‌کنیم، گفتگو می‌کنیم.» این را خدا می‌فرماید: «اگر وسط جنگ ...»، خب دل بدهید، خیلی آیه عجیبی است. «اگر وسط جنگ یکی از مشرکین از تو مهلت خواست، بهش مهلت بده.» «حتی یسمع کلام الله». تا حرف خدا به گوشش برسد، منطق خدا به گوشش برسد. بعد چی بشود؟ «ثم ابْلِغْه مَأْمَنَهُ». سبحان الله! از این قرآن! بعد می‌گویند کتاب خشونت است! بعد می‌گویند مسلمانان «تروریست‌اند»! چقدر احمق‌اند این‌ها. چقدر این تهمت، تهمت بزرگ و زشتی است. آیه را ببینید چقدر عجیب است.

وسط جنگ، یک نفر آمد اعلام کرد: «آقا من می‌خواهم گفتگو کنم.» فقط چه گفتگویی؟ «بگذارید مذاکره بکنم» که سرتان کلاه برود؟ از این حرف‌ها؟ نه می‌گوید: «من می‌خواهم منطقتان را بشنوم. می‌خواهم بدانم حرفتان چیست.» شما این آدم را باید بیاوری با او گفتگو کنی. خب بعد گفتگو کردیم، چه‌کار کنیم؟ بهش بگوییم که «حالا شمشیر اینجاست. قبول می‌کنی یا بکشیم؟» این جوری؟ نه خیر! «خودش برگردد.» حالا شاید در مسیر مسلمانان کشتندش؟ این هم نه خیر! ورش می‌داری از همان جایی که آوردی اینجا با او گفتگو کردی، بدون اینکه تفتیش عقاید کنی «قبول کردی؟ نکردی؟ مسلمان شدی؟ می‌خواهی با ما بجنگی؟ نمی‌خواهی بجنگی؟» و این حرف‌ها. «تعهد باید بدهی از میدان جنگ بروی» و این‌ها. بدون این حرف‌ها! همان جایی که سوارش کردی، با اسکورت، با بادیگارد می‌بری پیاده‌اش می‌کنی. همان نقطه‌ای که از جنگ سوار شده، به قول ما «اسنپ» می‌گیری، همان جا پیاده‌اش می‌کنی. بعد خودش تصمیم می‌گیرد مسلمان بشود، کافر بماند، به جنگ ادامه بدهد، میدان جنگ را رها کند. خب این با منطق جنگی که در دنیا مرسوم است، جور درمی‌آید؟ بله! این منطق دین است. چرا؟ چون برای خدا آدم‌کشی مهم نیست. ضرب شست نشان دادن مهم نیست. هدایت مهم است. ضرب شستم اگر گفته نشان بده، قدرتم اگر گفته داشته باش در برابر دشمن، برای هدایت!

من حالا چند تا نمونه از امام حسین (علیه السلام) برایتان بگویم که این‌ها جالب است درخور توجه. یکیش این قضیه است: امام حسین (علیه السلام)، اصل اینکه اصلاً قبول کردند مردم کوفه وقتی نامه دادند به امام حسین را. حضرت دو بار تجربه کرده بودند مردم کوفه را. یک بار مردم کوفه دوران امیرالمؤمنین (علیه السلام) جوابشان را پس دادند، آزمونشان را پس دادند. نیرنگ کردند با امیرالمؤمنین، تنهایش گذاشتند، خیانت کردند، باعث شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) شدند. بار دوم مردم کوفه باعث شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام) شدند. خیانت کردند، نیرنگ کردند. حالا برای بار سوم مردم کوفه نامه دادند به امام حسین (علیه السلام). چند هزار نفر نامه دادند. «شما پاشو بیا اینجا حکومت کن، حکومتت را به دست بگیر. ما نمی‌خواهیم با یزید بیعت کنیم.» بعد اینکه معاویه خبر مرگش آمد، این‌ها تا فهمیدند یزید دارد حاکم می‌شود، نامه دادند به امام حسین (علیه السلام). «آقا، شما اگر بیایی کوفه، ما قول می‌دهیم با شما بیعت کنیم. اینجا حکومت در اختیار شما، ما هم تسلیم شما.» چند هزار تا نامه آمد!

خب روی حساب ظاهری می‌خواهی حساب کنی، چند بار تجربه کرده! امام حسین (علیه السلام) تجربه داشتن مهم است؟ بله، آدم باید عاقل باشد. باید به تجربیات اعتنا بکند. ولی مهم‌تر از همه این‌ها چیست؟ هدایت است. هدایت برای امام حسین از همه چیز مهم‌تر است. هدایت برای امام حسین چه چیزی مهم است؟ اتمام حجت. وقتی مردم درخواست کردند، اعلام آمادگی کردند، چند هزار نفر بیعت کردند. من اینجا باید چه واکنشی نشان بدهم؟ من امام حسین (علیه السلام)، بله دو تا تجربه تلخ قبلش دارم. ولی الان در پیشگاه کدام مسئولم؟ بعدش هم من که نمی‌خواهم با یزید بیعت کنم. بالاخره باید یک جایی بگذارم بروم دیگر. کجا بهتر از اینجا که این همه آدم با من بیعت کرده‌اند؟ من می‌توانم یک جایی بروم توی پستویی، توی یک گوشه و کناری، آنجا من را بگیرند، بکشند. می‌توانم بیایم به اینکه این‌ها چند هزار نفر با من بیعت کرده‌اند و نامه داده‌اند، روی حساب حرف این‌ها سمت این‌ها بیایم، کنار این‌ها بایستم، روبروی یزید. این هم می‌شود عقلانیت قضیه. بعدش هم می‌شود اتمام حجت. قیامت این‌ها نمی‌توانند یقه من امام حسین را بگیرند: «ما زیر بار یزید که بودیم، شما برای ما کاری نکردید. ما چند هزار نفر به شما نامه دادیم، اعتنا نکردید.» روز قیامت زبانشان دراز می‌شود علیه امام حسین (علیه السلام). ولی امام حسین وقتی که می‌آید، دیگر زبان این‌ها دراز نیست. اینجا منطق امام حسین غلبه کرده. روشن است عزیزان چه چیزی دارم عرض می‌کنم؟

حضرت پا می‌شوند، می‌آیند کوفه به اتکای اینکه چند هزار نفر امام حسین را دعوت کرده‌اند. البته آن‌ها خیانت می‌کنند. خود حضرت هم می‌دانند که این‌ها خیانت می‌کنند و کردند. وقتی هم می‌بینند مردم کوفه خیانت کردند، می‌فرماید: «خیلی خب. نامه دادید، دعوت کردید، پا شدم آمدم. نمی‌خواهید؟ من برمی‌گردم مدینه.» آنجا دیگر حضرت را نگه داشتند، گفتند: «نه خیر! یا باید بیعت کنی یا می‌کُشیمت. راه سوم هم ندارد. همین دو تا راه.»

این یک قضیه. یک قضیه دیگر که این هم مهم است. وقتی همین جا حضرت را نگه داشتند، زهیر بن اسم کامل زهیر که تازه به دست امام حسین شیعه شده بود و همراه امام حسین شده بود و این‌ها، برگشت به امام حسین گفت: «آقا، من این منطقه را می‌شناسم. من اهل همین منطقه‌ام. اهل همین حوالی‌ام. این‌ها الان ۴۰۰۰ نفرند. من جاهای امن این منطقه را بلدم. اگر بخواهیم اینجا بجنگیم، می‌دانم کجا مستقر بشویم، از کجا بجنگیم.» این در حالی بود که میدان جنگ را چه می‌کردند؟ ما یک سپاه ۱۰۰ نفره‌ایم، این‌ها ۴۰۰۰ نفرند. «اگر بایستیم، طول بکشد، این ۴۰۰۰ نفر، چند هزار نفر بهش اضافه می‌شود. این‌ها می‌خواهند با شما بجنگند. با ۴۰۰۰ تا که بهتر می‌توانیم بجنگیم تا ۳۰ هزار تا.» این نقل به این صورت است: «من جنگ را شروع نمی‌کنم. جد من هم رسول الله هیچ وقت هیچ جنگی را شروع نکرد. تا او حمله نکرده، ضربه نزده، من وای‌نمی‌ایستم به جنگ. من هیچ تیری را اول من پرتاب نمی‌کنم سمت دشمن، مگر اینکه شرایط، شرایط جنگی شده باشد و جنگ شروع شده باشد.» برای امام حسین چه چیزی مهم است؟ هدایت. برای امام حسین چه چیزی مهم است؟ اتمام حجت. روز قیامت، این‌ها نمی‌گویند: «ما که هنوز نجنگیده بودیم! برای چه ما را کشتی؟ برای چه وارد جنگ شدی؟» روز قیامت امام حسین که دستش پر است. «شما جنگ راه انداختید، من جنگیدم.» این منطق امام حسین است بنا بر قیمت این باشد که این ۴۰۰۰ نفر بشوند ۳۰ هزار نفر. روشن است عزیزان چه چیزی دارم عرض می‌کنم؟

یک سؤالی که برای مردم هست در این قضایای اخیر، در این مذاکرات و این‌ها. من وقتم چون رو به اتمام است، خیلی سریع این را عرض می‌کنم، از آن عبور کنم. مردم سؤال برایشان این است که آقا، چی شد ما مذاکره کردیم؟ چرا رفتیم توی مذاکره؟ البته ما از اسرار نظامی خبر نداریم. نه تنها ما خبر نداریم، خیلی از رزمندگان و آن‌هایی که پهپاد بلند می‌کنند، پای لانچرند، آن‌ها هم خبر ندارند. برنامه نظامی انحصاری طبقه اول فرماندهان است، به پایین‌تر هم سرایت نمی‌کند. آن‌ها برنامه‌ریزی دارند، استراتژی دارند. کی وارد بشوم؟ کجا وارد بشوم؟ چه‌کار بکنم؟ جنگ را به چه نحوی متوقف کنند؟ به چه نحوی ادامه بدهند؟ کی ادامه بدهم؟ کجا ادامه بدهم؟ به فرمانده‌هایمان اعتماد داریم. این فرمانده‌های ما جلوتر از همه مایند. اکثرشان هم شهید شدند. این‌ها آدم‌های ترسو و خائن و بزدل و فراری و این‌ها نبودند. همه‌شان هم در محیط کارشان شهید شدند، وسط جنگ شهید شدند. دو دور، سه دور بعضی مسئولیت‌ها شهید شدند. رئیس ستاد کل شهید شده. فرمانده سپاه شهید شده. فرمانده اطلاعات دو بار، سه بار شهید شدند. همین جور؛ پشت سر هم. به این‌ها اعتماد داریم.

اول طوفان الأقصی، یک عده آدم‌های کم دانش و هیجانی، شروع به انجام جهودات می‌کردند: «آقا چرا ما در قضیه غزه دخالت نمی‌کنیم؟ چرا حزب‌الله ورود نمی‌کند؟» نمی‌دانم یادتان هست یا نه، حتی آمد و بیمارستان ممدانی را زد اسرائیل، همان اوایل. چقدر آدم به خاک و خون کشیده شد. چقدر بچه کشته شدند. سید حسن نصرالله (رضوان الله علیه) سخنرانی کرد. همه منتظر بودند نصرالله اعلام بکند که ما وارد جنگ می‌شویم. تقریباً دو سه هفته، یک ماه گذشته بود از طوفان الأقصی. همه منتظر بودند اعلام کند که «ما می‌خواهیم وارد جنگ شویم.» وارد جنگ نشد. چندین ماه طول کشید تا حزب‌الله لبنان وارد جنگ شد. ورودش هم به جنگ با آن قضایای پیجرها و با شهادت فرمانده‌هایش و این‌ها همراه شد. یک عده الان انتقاد دارند. البته این شور انقلابی مردم خیلی چیز خوبی است. اثر غیرتشان است. دم همه آن‌هایی که این حس را دارند، گرم باد. ولی ما باید اعتماد کنیم. می‌گویند «فرمانده‌هایمان خبر نداریم!» «آقا چرا نمی‌زنند؟ چرا ولش کردند؟ خون همه این بچه‌های لبنان گردن ماست! ما خائنیم!» این حرف‌ها چیست؟

یک نکته: نکته اینی که رفتیم مذاکره کردیم در چه فضایی بود؟ اولاً دشمن به التماس مذاکره افتاد. ما التماس مذاکره نکردیم. ما گفتیم: «هر غلطی می‌خواهی بکنی، بکن. تأسیسات را می‌زنم. به گور همه اجدادتم خندیده‌ای هر غلطی بخواهی بکنی.» البته این را هم باید به آن توجه کرد، مسئولین ما در بحث‌های رسانه‌ای متأسفانه ضعف دارند. هم مسئولین دولتیمان، هم مسئولین نظامی‌مان. نباید این طور باشد که هر اتفاقی می‌افتد، مردم از طریق ترامپ و رویترز و الجزیره، توییتای آمریکایی‌ها و این‌ها باخبر بشوند. این خیلی چیز بدی است. هر تروی که می‌شود، اول آن‌ها اعلام می‌کنند. بعد چند روز این ور اعلام می‌شود. تصمیمی که گرفته می‌شود با ما، می‌خواهند مذاکره کنند. ما از الجزیره باید بفهمیم که قرار است با ما مذاکره شود. بابا! می‌خواهند آتش‌بس کنند، از رویترز باید بفهمیم که می‌خواهند با ما آتش‌بس کنند. این چیز بدی است.

ولی مسئله این است که آمریکا آمد استارت کرد: «آقا، من می‌خواهم مذاکره کنم.» روی چه حساب مذاکره کنم؟ روی حساب همین شرط‌هایی که ایران گذاشته، می‌خواهم مذاکره کنم. خیلی خب. ما اینجا الان دوباره با هدایت طرفیم. با اتمام حجت طرفیم. یک طرف قضیه مردم آمریکا، یک طرف قضیه مردم اروپا، یک طرف قضیه امت اسلام است؛ همین کشورهای منطقه از پاکستان و عمان و این‌ها گرفته که با ما هم‌سواند نسبتاً. توی همین مردمی که شهروند قطر و امارات و کویت و عربستان و این‌ها هستند. همان جور که شیوه اهل بیت بوده، باید توضیح بدهیم. اگر ادامه جنگ می‌خواهد صورت بگیرد، اگر تنگه هرمز را نمی‌خواهیم باز کنیم، دلیلش چیست؟ منطقمان را دنیا باید بداند.

ما تحریم کردیم. تحریممان هم فشار می‌آورد؛ هم به مردم آمریکا، هم به مردم اروپا، من به همه مردمی که در این منطقه ما هستند می‌گویم، همین طور امر دولت‌هایشان هم به مردمشان. ما تحریم کردیم. ما داریم در فشار قرار می‌دهیم. باید منطق داشته باشد. باید بیان بشود، توضیح داده بشود که ما اگر داریم این فشار را می‌آوریم، به خاطر این نیست که قدر‌ت‌طلبیم، جنگجوییم، سر ناسازگاری داریم، دنبال ماجراجویی هستیم، عقلمان کار نمی‌کند. نخیر! ما منطق داریم. نشستیم، صحبت کردیم، حرف‌هایمان را زدیم. ۲۱ ساعت پشت سر هم مذاکره و گفتگو. همه دنیا فهمید این آمریکایی‌ها یک مشت وحشی روانیند و جز حرف زور هیچی حالیشان نمی‌شود. «الله اکبر! الله اکبر!»

مردم دنیا این قضیه برایشان حل شد که ما اگر این تنگه را بستیم، به خاطر این است که دارند به ما زور می‌گویند. به خاطر این است که ما را تهدید می‌کند. به خاطر این است که حق ما را به رسمیت نمی‌شناسند. ما حرفمان را بیان کردیم. ما اتمام حجت کردیم.

عرضم را تمام کنم با این نکته آخر؛ هم نکته آخر بحثم باشد، هم با این نکته وارد روضه بشوم. یکی از کارهایی که امام حسین (علیه السلام) کرد که ما اگر بخواهیم به آن توجه کنیم، منطق جنگی ندارد. الان هم خیلی‌ها می‌گویند: «آقا، این کاری که شما کردید در جنگ، منطق ندارد. نفس دادی به آمریکا و اسرائیل. پاشدی رفتی مذاکره کردی؟ این هم یک تجدید قوایی می‌کند دوباره.» البته خودمان هم یک نفسی تازه کردیم، این نبود همش به نفع آن‌ها باشد. تجدید قوایی کردیم. ولی مسئله این است که برای ما مهم‌تر از جنگیدن، هدایت کردن است. اتمام حجت کردن. برای مردم دنیا باید روشن باشد ما سر چی داریم می‌جنگیم. هر کسی که از شمشیر ما، از ضربه ما دارد آسیب می‌بیند، باید بفهمد برای چه دارد آسیب می‌بیند. این نکته مهم است. مردم آمریکا اگر به خاطر تحریم ما در فشارند و این فشار هم بیشتر خواهد شد تا وقتی که دولتشان سر عقل بیاید و حالیش بشود با این مردم درست صحبت کند، چرا در فشارند؟ چون دولتشان، دولت کثیفی است. نمی‌خواهند در فشار نباشند؟ دولتشان را بردارند. دولتشان را کنار بزنند. همه دنیا هم این است. اگر می‌خواهند بهشان فشار نیاید، باید یک کاری بکنند. دولت‌هایشان به ما زور نگویند. از زورگو حمایت نکنند. این منطق ماست. این شفاف است. ما اینجا مذاکره کردیم به این دلیل. بعدها ممکن است به همین دلیل دوباره مذاکره کنیم. این مذاکره با آن مذاکره‌ای که ما نرفتیم برای بده‌بستان فرق دارد. ما نرفتیم برای التماس که «تو را خدا تحریم را بردار!» او التماس می‌کرد. «تحریم را بردار!» ما تحریم کرده بودیم. ما رفتیم آنجا ببینیم حرف درست و حسابی می‌زند؟ سر عقل می‌آید؟ حالیش می‌شود؟ یک کم تخفیف بهش بدهیم در تحریم یا نه؟ اگر حالیش نمی‌شود، لااقل حرف خودمان را حالی دنیا می‌کنیم.

مثل امام حسین (علیه السلام). امام حسین در کربلا چه‌کار کرد؟ یک کاری کرد که این منطق جنگ ندارد، ولی منطق انبیاء و اهل بیت را دارد. منطق هدایت را دارد. اتمام حجت می‌کند. چه‌کار کرد؟ بچه ۶ ماهه خود را سر دست گرفت. این منطق جنگی ندارد. از دشمن کثیفی که به تو رحم نمی‌کند، قول و قرار سرش نمی‌شود، نامه‌ای که بهت داده و دعوت کرده، زیرش می‌زند، سه روزه آب را هم به رویت بسته، گفتگو سرش نمی‌شود، تعهد سرش نمی‌شود، وجدان ندارد، دین ندارد. امام حسین نمی‌دانست از این دشمن نباید تقاضا کند؟ نباید توقع داشته باشد؟ می‌دانست این خون این بچه چی می‌شود. به قول بعضی‌ها این گردن امام حسین است. کسی می‌تواند این حرف را بزند؟ می‌گوید ازت نمی‌داند. اگر این بچه را سر دست بگیرد، خطر، این بچه را تهدید می‌کند. ممکن است این بچه کشته بشود. بالاتر از این بچه، خود امام حسین است که آمده جانش را فدا کند. از امام حسین مگر ما بالاتر داریم؟ خود او دارد فدا می‌شود برای هدایت. «حجت فی خلقتنقض عبادک». آمده خونش را تقدیم می‌کند. بنده‌های تو را از جهالت و حیرت و ضلالت درمی‌آورد. امام حسین دارد خونش را فدا می‌کند برای هدایت مردم. علی اصغر که دیگر در برابر امام حسین (علیه السلام) چیزی نیست.

بعضی گفتند: «آقا، این تیم مذاکره کننده ما خطر جانی برایشان هست؟» بله، قبول داریم. ولی کاری که کردند، مأموریت بود. به دستور یک رهبر فقیه، مجتهد، اسلام‌شناس آگاه بود. اگر خدای ناکرده دشمنی حماقت و خریت یعنی خربازی را بکند، دست‌درازی بکند به این مذاکره کنندگان، اولاً که ما پدر این‌ها را درمی‌آوریم، این که سر جای خودش جدا. بعدش هم خون پاک این تیم مذاکره کننده ما تقدیم می‌شود برای هدایت مردم عالم. مثل خون علی اصغر، مثل خون امام حسین (علیه السلام). برای همه عالم روشن کنیم که ما صادقانه داریم رفتار می‌کنیم. ما بازی نداریم. ما ماجراجویی و سر ستیز نداریم. ما دنبال حقمان هستیم. بهترین آدم‌هایمان، کارکشته‌ترین آدم‌هایمان را هم فرستادیم. رفتند مذاکره کردند. ۲۱ ساعت پشت سر هم مذاکره کردند. این منطق امام حسین (علیه السلام) است. این بچه را سر دست گرفت، فرمود: «به من رحم نمی‌کنید؟ با من جنگ دارید؟ مرا مسلمان نمی‌دانید؟ این بچه گناهش چیست؟ این بچه چه جرمی کرده؟ این بچه این‌قدر تشنه است؟ الا ترونه از شدت عطش این بچه دارد دست و پا می‌زند؟ وجود این بچه گر گرفته.»

آمده اتمام حجت کند. آمده به تاریخ نشان بدهد: من با همچین آدم‌هایی جنگیدم. «نگویید راه دیگری بود غیر از جنگیدن و من انجام ندادم.» اگر یک ذره وجدان و شرف در وجود این‌ها بود، جلو می‌آمدند، حرف گوش می‌دادند، رحم می‌کردند. لااقل به این بچه رحم می‌کردند. اگر چهار نفر آدم باوجدان و باشرف بودند، میدان را ترک می‌کردند: «بچه کوچک آمده در میدان. ما با این بچه جنگ نداریم.» یک دل می‌گفتند لااقل یک قطره آبی به این بچه برسانیم. بچه را سیراب کنیم. ما با پدرش جنگ داریم. آب دادن به این بچه و ندادنش که دخلی به جنگ ندارد. دخلی به از پا درآوردن بابایش ندارد. ولی چه‌کار کردند این جماعت کثیف و پست که تا ابد معلوم شد امام حسین علیه السلام روبروی کیا ایستاده بود و چرا این‌ها باطل بودند؟ این بچه را سیرابش کردند. آره. ولی چه شکلی؟ با تیر. سیراب کردن نباشد منظور شیراب با شیر بچه را سیراب نکردند. با تیر بچه را سیراب کردند. آن هم چه تیری؟ نه تیر معمولی. با تیر سه‌شعبه بچه را سیراب کردند. تیر سه‌شعبه‌ای که فرمانده جنگی را، آدم تنومند، پهلوان را از پا درمی‌آورد. این بچه مگر چقدر جان دارد؟ مگر چقدر جثه دارد؟ مگر چقدر توان دارد؟ مگر چقدر بنیه دارد؟ بچه‌ای که خودش در تشنگی دارد جان می‌دهد.

این بچه‌های هلال احمر در این ایام (شنیدم) می‌گفتند: «ما این خانه‌هایی که تخریب شده را وقتی که می‌رویم جنازه‌ها را از زیر آوار درمی‌آوریم، آن صحنه‌ای که برایمان خیلی سخت است این است که بچه کوچک از زیر این آوار بیرون می‌آید، جگرمان کباب می‌شود.» این بچه مگر چی بوده؟ این بچه مگر چه خطری داشته؟ این بچه مگر چقدر است؟ این بچه را سر دست گرفت امام حسین (علیه السلام)، هنوز کلامش تمام نشده، «من الأذن إلی الأذن» از گوش تا گوش دید گوش تا گوش بچه بریده شده. سر به پوستی آویزان است. ناله بزنید. این اشک‌ها را تقدیم کنید محضر امام صادق (علیه السلام).

دست انداخت زیر گلوی بچه. هی دستش را پر از خون کرد. هی به آسمان پاشید: «این سند حقانیت من باشد! این سند مظلومیت من باشد!» امام باقر (علیه السلام) فرمود: «یک قطره از آن خونی که از گلوی علی اصغر به آسمان پاشیدند، به زمین برنگشت. همه‌اش به آسمان رفت. ذخیره شد در پیشگاه خدا. آن روزی که احتجاج می‌کند امام حسین با دشمنانش، این خون را بیرون می‌آورد: نامردها! این بچه چه گناهی داشت؟ این جوری سر از سرش جدا کردی؟»

«لعنت الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون».
تعجیل در فرج آقامان امام زمان و هدیه به محضر منور و مطهر همه شهدا، خصوصاً رهبر شهید آیت‌الله رئیسی. و ان‌شاالله جهت نابودی دشمنان، و پیروزی رزمنده‌هایمان، نابودی رژیم صهیونیستی، برچیده شدن ظلم و قلدری آمریکا در منطقه ما و در کل عالم، صلوات. قرار هدایت.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات جنگ هدایت