مردان وظیفه

مردان وظیفه

مردان وظیفه . 1405/01/25
00:57:05
186

معرفی
جامعه را مردانِ وظیفه می‌سازند؛ آن‌ها که قبل از هر چیز، از خودشان شروع می‌کنند.

هر جا راحت‌طلبی زیاد شد، غیرت و مسئولیت کم می‌شود.

تمدن را نسلی می‌سازد که “باید”های الهی را جدی بگیرد، نه “حال‌نداشتن”های خود را.

«مکتب امام صادق(ع)؛ مکتب ایستادن پای حق بود، مکتبی که تکلیف‌گرایی را احیا کرد

«آیت‌الله مصباح، نمونه‌ روشنِ مردِ تکلیف‌گرا؛ کسی که برای رضای خدا حرف می‌زد، نه برای موج‌ها و رسانه‌ها.

جامعه‌ای که تکلیف‌مدار شود و مسئولیت‌‌پذیر، شکست‌ناپذیر می‌شود؛
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم الله الرحمن الرحیم**
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد؛ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فِعلِ الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

یکی از نکات مهم در مورد شخصیت رهبر شهید عظیم‌الشأن و امام راحل بزرگوارمان، مکتبِ این دو بزرگوار است که از مکتب اهل بیت نشئت گرفته است. این دو فقیه، مسلط به معارف اهل بیت بودند. یک نکته کلیدی در نگاه این دو بزرگوار هست که ماها خیلی به آن نیاز داریم. این دو بزرگوار، به تعبیری (حالا این کلمه را اول استفاده می‌کنم، بعداً باید در مورد این کلمه بحث کنیم) دنبال وظیفه بودند، دنبال نتیجه نبودند. این چیزی است که امام راحل، رضوان الله علیه، خیلی به آن تأکید کردند که ما مأمور به وظیفه‌ایم، نه مأمور به نتیجه. به کرات امام عظیم‌الشأنمان، امام راحل، رضوان الله علیه، به این مطلب اشاره کرده‌اند. در جاهای مختلفی هم ایشان به این بحث پرداخته‌اند. بحث مهمی هم هست.

ما خودمان هشت سال پیش، فکر می‌کنم، دانشگاه فردوسی، پنج شب یا شش شب، در این زمینه سخن گفتیم. چه بود؟ وظیفه و نتیجه را بحث کردیم. البته خیلی بیشتر از این‌ها بود و نرسیدیم. بحث این است که یک وقتی اگر بشود، حالا شاید محرم امسال، یک دهه باید در مورد این بحث صحبت کنیم: وظیفه چیست، نتیجه چیست، وظیفه‌گرایی چیست، نتیجه‌گرایی چیست؟ امام تأکیدشان این بود که نتیجه همان وظیفه است. امام راحل می‌فرمودند نتیجه همان وظیفه است. رهبر شهیدمان باز یک طور دیگر مطلب را توضیح می‌دهند؛ فرمودند: «وظیفه گره خورده به نتیجه.»

من حالا کمی ساده این را توضیح بدهم، بعد ربطش را بگویم؛ هم به مسائلی که امروز با آن‌ها درگیریم، هم با شهادت امام صادق و یک سری قضایای مرتبط با این امام (رحمة الله علیه). ایشان می‌فرمودند که: «آقا، ما در لحظه باید ببینیم تکلیفمان چیست. اگر این را فهمیدیم و انجام دادیم، نتیجه ما چیز دیگری است.» مگر می‌خواهیم که بگوییم دنبال آن باشیم که مثلاً آن می‌رسد یا نمی‌رسد؟ ما یک چیز می‌خواهیم. آن چیز این است که وظیفه‌مان را انجام داده‌ایم. نتیجه‌ای هم که حاصل می‌شود، این است که وظیفه‌مان عمل شده است.

بعد امام یک جاهای عجیبی این مطلب را استفاده می‌کرد و آن را به عنوان قاعده مطرح می‌نمود. قاعده، در ذهن امام، یک قاعده سیاسی بود. یعنی در کنشگری سیاسی امام، قاعده‌های طلایی بود که ایشان بر اساس آن‌ها تصمیم‌گیری می‌نمود. من این کلمه را اول بگذارید یک معادل‌گذاری بکنم، بعد ان‌شاءالله یادم باشد معادلش را هم بحث می‌کنم.

ما خیلی وقت‌ها درگیرِ "آنچه می‌شود" هستیم، نه "آنچه باید انجام دهم". اکثراً به بنده که مراجعه می‌کنند، می‌گویند: «آقا، چی میشه؟» کمتر کسی به بنده مراجعه می‌کند و بگوید: «آقا، چه کنم؟» «آقا، چی میشه» این بد است؛ این از ریشه غلط است. امام راحل و امام شهیدمان این نبودند. دنبال «چی میشه» نبودند، دنبال «چه کنم» بودند.

«چه شود» و «چه کنم». خیلی مهم است. امام راحل، مثلاً قبل از پیروزی انقلاب، وقتی چند وقت پیش عرض کردم (حالا یا قبل دی بود، به نظرم همان اوایل بود، همان جمعه بدر کودتای دی بود در تهران، در جلسه مطلب را عرض کردم)، فرمودند: «از مردم ایران می‌توانید اگر تحلیل کنید، بررسی کنید، برای پیروزی انقلاب، دو سه ماه مانده به پیروزی انقلاب، شدیدترین افسردگی‌ها را در مردم ببینید.» من در همان دوران مطلب را گفتم، شاید یادتان باشد که در آستانه پیروزی، اتفاقاً فضا دیگر اوج یأس و اوج سرخوردگی بود.

امام بعد از بهمن ۵۷ انقلاب کردند. بیشترین فشار روی امام مال آبان و مهر و آذر ۵۷ بود که بیشتر صحبت‌هایی که امام در صحیفه دارند که: «چرا ما انقلاب کردیم؟» و «اصلاً کج و این حرفا؟» آنجا امام جواب می‌دهند. از بس که فشار روی امام زیاد است و هی سؤال می‌کنند، مخصوصاً بعد از قضیه ۱۷ شهریور: «پانزده ساله هی میگی شاه برود، شاه برود. پانزده ساله هی داری میگی شاه می‌رود. شاه رفتنی است.» این‌ها تمام می‌شوند. این‌ها را امام از اول از فیضیه به این طلبه‌ها گفته بود: «این‌ها می‌روند، شما می‌مانید.»

شبی که طلبه‌ها را از بالا پرت می‌کردند، می‌کشتند (خدا رحمت کند علامه حسن‌زاده را) فرمود: «زیر پل آهن‌چی قفسه سینه من را شکستند.» قفسه سینه علامه حسن‌زاده شکسته بود. سربازهای شاه در قضیه حمله به فیضیه، با چک و لگد و باتوم و این‌ها، زیر دست و پا، قفسه سینه ایشان را شکسته بودند؛ و ایشان یک مقدار که تند راه می‌رفت، قلبش می‌زد؛ اثر شکستگی آن قفسه سینه بود. من در حمله به فیضیه دیدم که طلبه را می‌گرفتند، از بالا، از طبقه دوم، لباسش را از پشت می‌گرفتند، می‌کشتند. خود آقا در این بیانیه‌ای که پارسال دادند، برای طلبه‌ها و طلاب حوزه‌های علمیه گفتند که طلبه‌ها قبل از طلوع آفتاب از شهر خارج می‌شدند، می‌رفتند در روستاها درس می‌خواندند، کلاس و مباحثه و این‌ها. بعد غروب آفتاب برمی‌گشتند در حجره‌ها. امام در آن دوران به این‌ها گفته بود: «شاه می‌رود، شما می‌مانید.» بعد امام در سال ۴۲ هی می‌گوید: «آقا، شاه می‌رود، شما می‌مانید.» مردم می‌گویند: «خب، قبول! خب، درست! باشد. ما می‌آییم شعار می‌دهیم، تظاهرات. شاه می‌رود، ما می‌مانیم.» اوکی.

رسید به شهریور ۵۷. «آقا، رنده کرد ما رو!» «این دقیقاً منظورت کی بود؟ این حرفی که گفتی، فکر می‌کنم یکم مشکل داشت. دقیقاً به کی گفته بودی می‌روند، به کی گفته بودی می‌مانند؟» «احساس می‌کنم ما داریم می‌رویم، آن‌ها می‌مانند.» ملت کف خیابان این جوری بودند. «میدان شهدا و این‌ها» که «میدان ژاله سابق» بود. جنازه جمع می‌کردند. «در جوب جنازه‌ها متراکم بود.» (مادری در واقع، مادرم بچه میدان شهدای تهران است و پدربزرگم ۵۰-۶۰ سال آنجا زندگی می‌کرد. قضیه را چند بار تعریف کردم.) در کوچه روبروی کوچه پدربزرگ ما اتفاق افتاد. آن سحری که ترور کردند بود. پدر ما که آمده، داماد این‌ها بود، گفتش که: «من سحر از صدای تیراندازی پریدم.» این «کوچه شهید اندرزگو» نام داشت که بعدش شد قضایای ۱۷ شهریور. بعد دیگر در آن خیابان اتفاقات عجیب افتاد. جنازه‌هایی که در خیابان ۱۷ شهریور روی هم افتاده بود و این‌ها. خلاصه، آقا، ملت مأیوس شدند و هی از امام می‌پرسیدند: «انقلاب کردیم، چکار کنیم؟ الان این دیگر می‌زند و می‌کشد و رنده می‌کند و قتل عام می‌کند. هیچ‌کی هم فکر می‌کند پیروز می‌شویم. این همه خون تلف شد. چقدر باید خون ریخته بشود؟»

امام در آن دو سه ماه خیلی تحت فشار بود. همین استدلال را آن موقع امام می‌آورد که: «ما مأمور به وظیفه‌ایم، مأمور به نتیجه نیستیم.» خیلی چیز عجیبی است! چون خودت را در آن دوره قرار بدهی، خیلی حرف به آدم فشار می‌آورد. قبول داری؟ «این همه آدم کشته شده، بعد می‌گویی ما وظیفه‌مان را انجام بدهیم، مأمور به نتیجه نیستیم؟» می‌گویی «نمازش را خوانده باشد. قیام کردیم که جهاد کرده باشیم، پیروز بشویم.» این خیلی حرف است! خیلی حرف عجیبی است! خیلی منطق عجیبی است! آخه بعضی‌ها می‌گویند: «ما باید پیروز بشویم. بعد باید بنشینیم فکر کنیم که برای چی باید پیروز بشویم؟ از چه راهی باید پیروز بشویم؟»

نکته جالب این است که رهبر شهید، برعکس (حالا نه برعکس مطلب امام خمینی، ولی از آن زاویه) اتفاقاً امام دنبال نتیجه بود. این مطلب از رهبر شهید، مال اوایل دهه نود است. کسی فکر نکند که امام این نهضت را راه انداخت، این قیام را راه انداخت، اصلاً فکر این نبود که ما باید به پیروزی برسیم، به نتیجه باید برسیم. انتخابات و مردم‌سالاری و این حرف‌ها را راه انداخت. بچه‌ها را آورد در صحنه. دنبال این بود که این نظام به بقا برسد. می‌دانست که اگر مدل مشروطه و این‌ها بخواهد پیش برود، شکست می‌خورد، از بین می‌رود. آقا، دقیقاً از آن‌ور نگاه می‌کرد. می‌گفت انقلاب شد. درست است. الان ماندید که چی شد؟ آقا، دقیقاً یکی بیاید تکلیف را روشن کند. حرف این دو تا یک کلمه است، آن هم وظیفه است؛ ولی وظیفه‌ای که با عقلانیت همراه باشد. این خیلی مهم است. بر زبانم جاری هست. عقلانیت چیست؟ عقلانیت، محاسبات مادی و منافع مادی و سطحی، با برداشت‌های حیوانی و غریزی و این‌ها نیست. این آن عقلانیتی است که منافقین همیشه پرچمش را بلند می‌کنند. اسمش را می‌آوردند که: «آقا، این ضرر است. این سودش کجاست؟ و این حرف‌ها.» این مال منافقین است. همه‌اش محاسبات ظاهری و آسیب‌های ظاهری و منافع ظاهری. «این کار را کنیم، اینقدر تویش پول است. آن کار را کنیم، مثلاً این جور می‌شود. تحریم می‌شویم، می‌زنند.» این جور محاسبه کردن‌ها غلط است. این جور نتیجه‌بینی‌ها غلط است.

اگر دنبال این جور نتیجه‌ها هستی، از وظیفه می‌مانی. دو رکعت نماز هم می‌خواهی بخوانی، اول سؤال می‌کنی: «چی می‌دهند بعدش؟» «آقا، وظیفه گفتند انجام بده. حالا آنش خوب! چی می‌دهند؟» با این کارها مُدلین می‌نشینند، نگاه می‌کنند. مثلاً در دعوای این و آن، مثلاً در انتخابات، تو مثلاً فکر می‌کنی «رای آوردن این گزینه، آن رای می‌آورند.» «یک چند وقت بگذرد، من مثلاً محاسبات داشته باشم. ببینم این اول تأیید صلاحیت می‌شود؟ بعد ببینم در لیست می‌گذارند؟ بعد ببینم چقدر بهش رای می‌دهند؟ بعد آمارها بیاید، ببینم چقدر بهش اقبال می‌شود؟» دو سه روز مانده به انتخابات احساس تکلیفم خواهد آمد. ان‌شاءالله آنجا بر اساس اینکه کی پیروز می‌شود، تکلیف بهم الهام خواهد شد و مثلاً دفاع می‌کنم از این، یا مثلاً آن را رد می‌کنم و این‌ها. همیشه با برنده است. این منطق آن آدمی که دنبال وظیفه است، نیست. این منطق امام راحل و امام شهید نیست.

یکی مثل مرحوم آیت الله مصباح، رضوان الله علیه. (خیلی ایشان عجیب بود. یادتان است رهبر شهیدمان چقدر از ایشان تجلیل می‌کرد، با عظمت یاد ایشان می‌کرد؟) دنبال این محاسبات نبود. این «رای می‌آورد، نمی‌آورد؟»، «پیروز می‌شود، شکست می‌خورد؟» را کنار می‌گذاشت. فارغ از این‌ها، نتیجه واقعی را محاسبه می‌کرد، نه این جور نتایج مادی زودگذر حیوانی را. ایشان می‌گفت: «این برای فرهنگ، برای فکر مردم، برای ایمان مردم، برای آخرت مردم بهتر است.» «آن بهتر است.» «این را بگویم، بهتر است.» «انحراف این بیشتر است. انحراف را تشخیص بدهم. آن را خطر بدانم.»

شهید مطهری این جوری بود، آیت‌الله مصباح این طوری بود، علامه طباطبایی این طوری بود. آنی که در محاسباتش مهم بود، انحراف بود، هدایت بود. «این کار را بکنیم، مثلاً یک آسیبی هم وارد می‌شود. شهید هم می‌دهیم، ولی هدایت از تویش در می‌آید.» منطقه امام خمینی بود. می‌گفت: «کشته می‌شویم، اشکال ندارد. بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می‌شود.» «آقا، این چه محاسبه‌ای است؟» «ملت ما بیدارتر می‌شود.» همه محاسبات ختم به این می‌شود که یک کاری بکنیم که ما را نکشند. امام، معاصرش با کشتن ختم نمی‌شد، با هدایت ختم می‌شد، با انحراف قطع می‌شد. ترس از اینکه این شهر ساقط شود و آن شهر ساقط شود، اینجا رای بیاوریم، آنجا رای نداشته باشیم. ترس از انحراف داشته باشید. فوق‌العاده و عجیب است. آن رهبر شهید بزرگوار هم، تربیت شده همین امام است. منطقش این است: نتیجه را بهش نگاه می‌کند، ولی نتیجه تو دل وظیفه است. یک چیز جدا نیست. پول و آن سود و آن چه می‌دانم برد و به این چیزها فکر نمی‌کند.

آیت‌الله مصباح، رضوان الله علیه، می‌آمد، یکهو مثلاً در یک انتخاباتی (من یادم نمی‌رود این صحنه را. به من که داستانم محسوب نمی‌شدیم، سال ۹۲) بعد از قضیه احمدی‌نژاد که خاطرتان هست. خب، این آقای احمدی‌نژاد را مرحوم آیت‌الله مصباح سال ۸۴ ایشان حمایت کرد. نه حمایت علنی. قبل انتخابات حمایت علنی نکرد. بعد انتخابات حمایت علنی مطالب می‌گفت و مطالبی بود که مطرح کرده بود. خبری در آمد که همسر آیت‌الله مصباح النگو فروخته‌اند برای اینکه تبلیغ احمدی‌نژاد بشود. این بمب ترکید در آن طلبه‌هایی که علاقمند بودند با این آیت‌الله مصباح، (یکیش ما بودیم) سال ۸۴ همین بحث بود برای اینکه ما راه بیفتیم از آن ور به آن ور و پاشیم بریم توی این انتخابات برای تبلیغ و دعوت و این‌ها و مثلاً به گزینه آقای احمدی‌نژاد رای آورد.

آقای احمدی‌نژاد. سال ۸۵، یک سال بعدش. من تو دل همه این وقایع بودم‌ها. از دور نمی‌گویم این‌ها اطلاعات با خبر تحلیل و این‌ها نیست. تو دل این اتفاقات. سال ۸۵ خدا رحمت کند مرحوم آقای سقای بی‌ریا. ایشان شاگرد آیت‌الله مصباح بود و هم‌مباحثه قدیمی همین آقای آقا تهرانی بود معروف. ما آن زمان با این آقا تهرانی درس داشتیم. یک درس خصوصی داشتیم چهارشنبه‌ها سال ۸۴ و ۸۵. یعنی تا وقتی که ایشان نماینده مجلس شد، تا ۸۶ این جلسات بود. حالا با حضور ۵-۶ نفر بودیم جلساتی داشتیم در مورد مطالب سیاسی روز. رفیق فابریک ۲۰ ساله ایشان بود که با هم آمریکا و کانادا می‌رفتند. این مشاور رئیس جمهور در امور روحانیت بود. خب، همه می‌گفتند که: «هیچی! مصباح مثلاً این را رئیس جمهور کرده. مشاور امور روحانیتش هم شاگرد مصباح است.» «هیچی دیگه این طیف مصباح دیگر چه کسی را بخورند؟ از قبل احمدی‌نژاد دولت را گرفتند و چه‌ها که نکنند.» دیگر حالا خیلی فضا فشاری شده بود بعضی‌هایمان.

زد و آقا اول سال ۸۵ استادیوم‌ها و فلان و این حرف‌ها. مراجع موضع گرفتن یادتان است که: «آقای این حرام است و فلان و این حرف‌ها.» حالا بعداً البته دیگر حالا جور دیگری شد، بماند. من تو دل این اتفاق بودم. سال ۸۵ جلساتی که ما داشتیم، ایشان گفت، با تعجب هم می‌گفت. یعنی خود ایشان هم تویش مانده بود. برایش عجیب بود. می‌گفتش که: «شبی که احمدی‌نژاد این نامه را زده بود که مثلاً اجازه بدهند خانم‌ها بیایند ورزشگاه و این‌ها، آقای مصباح، رضوان الله علیه، آقای سقای بی‌ریا را می‌خواهد. قبل اینکه هنوز مراجع موضع بگیرند. قبل از مراجع.» «شبانه یا اول صبح پا می‌شی می‌روی تهران. فقط با این تنها. می‌روی پیش احمدی‌نژاد. می‌گویی: این کارت خلاف شرع است. اشتباه بوده. سریع باید جبران کنیم.» «آقا، این به اسم شما رئیس جمهور شده. الان وقت خوردن است، وقت کندن است.» «کل عالم اسلام و مسلمین از قبل این دولتی که از رفقای شماست و مشاورش هم شاگرد شما هستند، نان گیرشان می‌آید.» «شما هدایت‌هایت را انجام بده.» «از قبل این دولت، حالا این مسئله را یک جوری کنار بگذاریم.»

چیزهایی (بازی‌هایی که ما در می‌آوریم برای خودمان) عنوان می‌سازیم، توجیه می‌کنیم. این حاج‌آقا مجتبی در وصف رهبر شهید مصاحبه کرده بود، می‌فرمود که: «خیلی پول زیر دست آقا بود و خیلی‌هایش را خودش می‌توانست تصرف کند با عناوینی که شرعی هم بود، ولی نمی‌کرد.» می‌گفت موجه بود. این عظمت این مرد به این بود. یک وقت‌هایی این‌ها بازی‌هایی است که داشته باشیم. بعد سال‌های دولت انقلابی سر کار آمد و این حرف‌ها. وقتی می‌رسد به این مسئله که انحراف دارد درست می‌کند، تعارف ندارد. با انحراف تعارف ندارد. خیلی مهم است. آن خط قرمز انحراف را فدا می‌کند.

بعد سال ۹۰، بعد از قضایای آقای احمدی‌نژاد، اولین کسی که موضع این شکلی گرفت علیه احمدی‌نژاد یادتان است؟ «احتمال می‌دهم ایشان را سحر کرده باشند و عجیب غریب سر و کله‌اش برعکس شده.» «خطرناک‌ترین جریانی که من در طول تاریخ شیعه می‌شناسم، همین جریان آقای احمدی‌نژاد است؛ چون هیچ جریانی با اسم، با پرچم امام زمان، حکومت امام زمان تا حالا نزده بود.» «ترس از براندازی جمهوری اسلامی به اسم امام زمان.» آدم‌های عاشق امام زمان را فریب می‌داد. بعد رسید به سال ۹۲. مصباح را خُرد کرده بودند. هر چی هم که احمدی‌نژاد هر کاری انجام داد، رئیس جمهورش کرد؟ تا ۹۲. این را می‌گفتند. رسید ۹۲. یک عده می‌گفتند: «فقط شما برای شخصیت، اعتبار، جایگاه خودتان تو این انتخابات هیچی نگو. بابا، شما شخصیت علمی ممتازی. شما تو جهان اسلام در قله فلسفه.»

ایشان، آیت‌الله جوادی آملی، این‌ها دیگر رتبه شان یعنی واقعاً شخصیت‌های قابل مقایسه با ملاصدرای مکتب نوصدرایی، فلاسفه درجه یک ما. شخصیت‌های ممتاز. آقای مصباح مزایایی هم داشت. به علوم روز تسلط داشت. جامعه‌شناسی، حقوق، روانشناسی، خیلی از این علوم را کار کرده بود. صاحب نظر بود. مصباح کسی بود که در جوانی هنگامی که علامه طباطبایی المیزان را (علامه طباطبایی می‌داد به ایشان) «المیزان را مطالعه کن. اگر جایی نیاز به ویرایش دارد، ویرایش کن. نمی‌خواهد دوباره به من بدهی. مستقیم بده برود. من آنقدر به تو اعتماد دارم.» برای آن روزی که فهمید خطر انحراف جامعه وجود دارد. نیاز دارد. آمد.

سال ۹۲ من یادم نمی‌رود. مردم خیلی ابهام داشتند که بعد احمدی‌نژاد مثلاً کی رئیس جمهور بشود و این‌ها. قبل انتخابات آقای دکتر لنکرانی را که وزیر بهداشت احمدی‌نژاد بود. حالا احمدی‌نژاد در مورد ایشان گفته بود: «مثل هلو می‌ماند و این‌ها.» همان را دست گرفته بودند، می‌گفتند: «هلوی احمدی‌نژاد.» آیت‌الله لنکرانی. جلسه برگزار شد قبل انتخابات در تهران. ایشان را هم دعوت کردند. لنکرانی آمد، فرمود: «خیلی‌ها از من سؤال می‌کنند که شما شخصیتی که برای بعدها در نظر دارید و ریاست جمهوری اصلح می‌دانم، او کیست؟» آقا رفت. آقای دکتر لنکرانی حتی توسط شورای نگهبان تأیید صلاحیت هم نشد. شورای نگهبان مدل پر دل پر. خیلی حال بود. یعنی اعصاب شورای نگهبان خُرد بود. کفری. احمدی نژاد صلاحیت کرده بود. «این به آن در.» چند تا کاندید بزرگ را رد صلاحیت کرده بود: هاشمی را رد صلاحیت کرده بود. یک کاندید دیگر را رد صلاحیت کرده بود.

فردای آن روز که ۱۳ رجب به نظرم بود. گفت‌وگوی تاریخی هم آنجا ما با بحث شخصی که محبت ایشان را داشتند. کلام ماندگار بود. من از اول جلسه که نشستم منتظر بودم یک تیکه‌ای، یک متلکی، یک چیزهایی. مثل این رهبری که امروز سکاندار این انقلاب است. «نامش علی، راهش علی.» روز ۱۳ رجب ما اگر دنبال علی هستیم، باید این مکتب را دنبال کنیم. ما باید فدای رهبر باشیم. «بابا ول کن! جون مادرت! اصلاً به درک! کی رد صلاحیت شده؟ اعتبار تو رفت زیر سؤال! تأیید صلاحیتش هم نمی‌کند.» بعد ایشان دوباره در آن چند تا گزینه که تأیید شدند، صلاحیتش بیشتر است که آقای جلیلی بود در آن دوران. باز بعد انتخابات شقاق شد. داستان از آنجا شروع شد. ریختند سر آیت‌الله مصباح. «تو بازی را به هم ریختی. تو باعث شدی روحانی رای آورده. جلیلی را تو علم کردی.» تا همین آخر می‌کوبیدند ایشان را.

بعد از رحلت ایشان، حضرت آقا سخنرانی کرد. دیدار مردم قم. ۱۴۰۰ یا ۱۴۰۱. ۱۴۰۰، ۱۹ دی ۱۴۰۰. آیت‌الله مصباح ۱۳ دی ۹۹ از دنیا رفت. سالگرد سلیمانی، دقیقاً آقای مصباح دنیا آمد. یعنی ۱۳ دی ۹۸ شهید سلیمانی بود، ۱۳ دی ۹۹ آیت‌الله مصباح درگذشت. سال بعدش، ۱۶ دی حضرت آقا سخنرانی کرد در مورد غیرت دینی. بحث غیرت دینی که چقدر مهم است. آن چیزی که تهدیدها را تبدیل به فرصت می‌کند، غیرت دینی است. یک جمله عجیبی که فرمودند: «از هیچی نترسید. هر بلایی سر ما بیاید، تبدیل به فرصت می‌شود؛ به شرط اینکه مردم غیرت دینی داشته باشند.» غیرت دینی اگر باشد، هر جا دشمن هر کاری می‌خواهد بکند، شما واکنش نشان می‌دهی. آن تبدیل به فرصت می‌شود.

همین قضیه که الان تنگه هرمز، بزرگترین تهدید که شهادت رهبرمان بود، تبدیل شد به بزرگترین فرصت. ما ... یکی از بچه‌های مینابم. نمی‌شود رعایت کرد. این چیزی است که باعث می‌شود شما هم تحریمات بی‌اثر می‌شود، تولید ناخالص ملی بالا می‌رود و با تهدیدی که کردی دشمنت هم موقعیت اقتصادیش به خطر می‌افتد. پایین می‌آید. دلار ارزشش کم می‌شود. تحریم‌ها بی‌اثر می‌شود. ثروت ملی افزایش پیدا می‌کند. نفوذ منطقه ایجاد می‌شود. تفسیر همین یک دانه است. یعنی ما اگر در این مذاکرات فقط همین یک دانه را داشته باشیم، عقب‌نشینی نکنیم، در یک بازه ۱۰ ساله ابرقدرت بزرگ در دنیا هستیم که تعیین تکلیف می‌کنیم برای آمریکا و اروپا و این‌ها و تحریم می‌کنیم. فشار می‌آوریم که: «اگر از این تنگه سهم می‌خواهیم.» قدرت از کجا تولید شد؟ از تو دل این تهدید. با چی تولید شد؟ با غیرت دینی.

اتفاقی که در خیابان‌ها افتاد، شور مردم. خیلی لذت می‌برم. حالا گاهی کشیده می‌شود به یک حرف‌هایی. واکنش‌هایی بین آن‌ها پیش می‌آید و گاهی تهمت زدن، خدایی ناکرده که بد است. شور خیلی ارزشمند است. این حس خیلی ارزشمند است. «من از این جنگ با آمریکا و اسرائیل کوتاه نمیام. باریکلا! دمت گرم!» این غیرت دینی است. رهبر شهیدمان، دی ماه ۱۴۰۰، سالگرد آیت‌الله مصباح، دیدار با مردم قم، فرمود: «آن چیزی که تهدیدها را تبدیل به فرصت می‌کند، غیرت دینی است.» «نماد غیرت دینی در دوران ما امام راحل بود. در بین شاگردان امام راحل، آیت‌الله مصباح.»

این همه آدم! این همه شاگرد داشت امام! این همه آدم شناخته شده بود. نماد غیرت دینی بین شاگردای امام را کی معرفی کرد؟ آیت‌الله مصباح. هنوز که کلمه پایداری هست. چی دارد؟ پایداری چیست؟ حالا من یک بار نه در جلسات پایداری بودم، نه با این‌ها رفت‌ و آمدی دارم. این غیرت دینی از دل اینکه به این نتایجی که بقیه اعتنا می‌کنند، تو اعتنا نکن. وظیفه تو را نگاه کن. وظیفه‌ات را با چی نگاه کنی؟ با انحراف، با هدایت. «اینجا من سکوت کنم، یک عده گمراه می‌شوند، مشتبه می‌شود. یک خطری تهدید می‌کند. گاهی حرف زدن من یک خطری ایجاد می‌کند.» «من اینجا حرف بزنم، دو صدایی می‌شود، تردید می‌افتد.»

وظیفه نتیجه را تضمین کرد. این منطق امام خمینی بود. آن نتیجه‌ای که باید توجه کنی، این نتیجه است، نه آن نتایجی که بقیه می‌گویند که: «می‌بریم، می‌بازیم.» این همه مشتبه بشود امر مردم. انحراف، سؤال، شبهه، کج‌اندیشی رخ بدهد که من مثلاً این وسط خراب نشوم. «من بد نشوم.» به درک که من می‌خواهم بد شوم. می‌رفتند پیش آیت‌الله مصباح، می‌گفتند: «رضوان الله علیه، چقدر من این مرد بزرگ را دوست دارم.» «دخالت نکنید. بد و بیراه می‌شنوید.» «۱۰ هزار صفحه در دوران اصلاحات، در دوران اصلاحات، دولت اول آقای خاتمی، ۱۰ هزار صفحه روزنامه‌های اصلاح طلب علیه آقای مصباح مقاله نوشته بودند. مطلب.» «۱۰ هزار صفحه، می‌دانی؟!» پول گرفته بودند از ارشاد پول گرفته. یارانه و سوبسید گرفته بودند که چاپ کرده بودند. مقاله نوشته بودند. آیت‌الله مصباح گفته بود: «این آبرویی که خدا بهم داده برای سر قبرم باید یک جایی خرجش کنم.»

خیلی عالی است که امام صادق فرمود: «من ۱۷ تا آدم ندارم که قیام کنم.» ۴۰۰۰ نفر باهاش در ارتباط بودند. کلی فقیه. امام صادق این جوری می‌خواهد خرج کند. آن روایت معروف را شنیدید که مفضل در کوفه، نماینده امام صادق علیه السلام. خیلی روایت معروفی است. خیلی روایت فوق‌العاده‌ای هم هست که غیرت دینی را می‌خواهم. چه غیرت دینی خودش گره خورده به درک وظیفه، نه این نتیجه‌هایی که ماها در محاسبات خود داریم. مفضل، در کوفه مثلاً نماینده امام صادق علیه السلام. به قول ما دفتر رهبری در کوفه. نماینده ولی فقیه در کوفه. دفترش شده بود پاتوق یک مشت کفترباز و عرق‌خور و لات و لوت‌ها با تاتو و خالکوبی و چه می‌دانم چاکر قمه روی صورت و این‌ها. می‌آمدند مثلاً دفتر مفضل. دور مفضل. این شخصیت‌های علمی عصبانی شده بودند. «امام صادق را رعایت کن.» به امام صادق گفته بودند که: «آقا، شما تذکر بدهید به مفضل. اراذلند، سیگاری، قلیان گرفتن، دود می‌دهند و...» این فقهای درجه یک. یک روزی دور مفضل جمع بودند. من معمولاً اسم این‌ها را نمی‌آورم. علامه کِشّی که کتاب بسیار معتبری است اسمشان را گفته. حالا من می‌گویم شاگرد اول دور امام صادق علیه السلام نشسته بودند. نامه از امام صادق آمد برای مفضل.

جلسه مفضل. نامه را وا کرد. گفت که: «حضرت یک لیستی دادند به من که اقلامی باید تهیه بشود. این آقایون علمای عظام بی‌زحمت این را دست به گردانند. ببینند این لیست را ما می‌توانیم تهیه کنیم یا نه؟» این را داد به این آقا. همه مراجع، علما، فقهای درجه یک، اساتید درجه اول حوزه علمیه، اساتید درس خارج، همه‌شان هم عزیز و محترمند، آن موقع و الان. همه با هم. دو سه هفته‌ای فکر کردند که می‌توانند آرام آرام تهیه کنند.

مفضل به کی گفت؟ این کفتربازها، عرق‌خورها، این رفیق رفقای ما که می‌آمدند را بگو: «بیایند اینجا.» آن‌ها آمدند و نامه را داد. گفت: «این را بگویید. آقا، امام، مولای ما، امام صادق علیه السلام این لیست را نوشتند. فرمودند تهیه بشود.» این داش‌مشتی‌ها، لوتیا، دستمال یزدی. یکیشان این جور زد و: «فردای آن روز آقا، جونم را می‌دهم. از این حرفا. روی چشمم! فدایی داری داداش!» تمام اقلام که خیلی هم گران بود تهیه کردند. آوردند ریختند وسط. این‌ها که می‌خواستند بروند، جلسه تمام شده بود. مفضل به این علما و آقایون گفتش که: «آقایون، بنشینند یک شامی، بوقلمون چیزی پیدا می‌شود. شام بخورند.»

بعد عرق‌خور ها، بزرگ عرق‌خورهای جدیدی. عرق‌خورها جلو مفضل ایستاده بودند. آقا، این‌ها به هم نگاه کردند و معلوم شد چی شد دیگر. ماها شاگردان ممتاز حوزه علمیه، که می‌گفتیم نمی‌شود و نمی‌توانم. یک مشت کفترباز و این‌ها رفتند هرچی آقا خواسته بود. مفضل یک نگاهی کرد. خیلی احترام نگه داشت. گفت: «فکر کردید امام صادق به نماز روزه شما نیاز دارد؟» به قول آدم که می‌گوید «آدمی هم آدمیه که گردن‌گردن.» غیرت این است. محاسباتش بیشتر است. «آقا، ما بالاخره شخصیتی هستیم. می‌خواهیم یک کاری بکنیم. حوزه‌ای بگیریم. شخصیتی دارد. نه جایگاهی دارد، نه از فحش کسی می‌ترسد.» این بهروز رهبری‌فر من دیدم در تجمعات شرکت کرده بود. بابا! از قدیم می‌شناختیم. ما غرب تهران می‌نشستیم. خب، فازشان، تیپشان، سبک زندگی‌شان بالاخره از نزدیک اجمالاً خبر داشتیم.

بازی ایران-بحرین بود که شب گفتند تیم از بالا است. خیلی ضد انقلاب دست گرفتند. تجمعات بود. وایساده. نه آمده روی ستیج. نرفته در هلال احمر سلفی بگیرد. وسط تجمع خودش وایساده است. دارد پرچم ایران را هم می‌چرخاند. یکهو پیدایش کرده بودم. از جلو باهاش صحبت کردم و این‌ها. بعد بهش می‌گویند که: «این عمو ترامپ را یک عده گفتند بزن!» او گفت: «ما یک دانه عمو داریم. آن هم عمو ابوالفضل مجتهدی، آیت‌الله مجتبی است.» حالا جمله ایشان جمله حالت چیزی‌ها بود. رسانه‌ای به قول معروف. گزاره تاریخی نیست، ولی خیلی قشنگ است. مثل یک توئیت است. حالا ایشان توئیت می‌زد، آن وقتی که توئیت زدن مد نبود، سال ۸ بود. بیان قشنگ و فوق‌العاده‌ای داشت.

روز عاشورا امام حسین کمک خواست. مقدسین استخاره کردند. کمک کنند یا نکنند؟ استخاره‌شان هم خوب نیامد. لات و لوت‌ها و داش‌مشتی‌ها بودند. دور امام حسین را گرفتند. داش‌مشتی و لات و لوت‌ها آمدند. مقدسین استخاره کردند. استخاره‌شان هم خوب نیامد. محاسبات ماها است. گاهی اسم خدا و پیغمبر و این‌ها پیدا می‌شود. وظیفه‌گرایی. درست شد؟ این بحث البته ادامه دارد. من یک قطعه‌اش را گفتم. به حسب وقت این جلسه، چند بعد دیگر هم دارد که امروز بهش اشاره نمی‌کنم. یک وقت دیگر اگر فرصت شد، اشاره می‌کنم.

یک روایت از امام صادق براتون بخوانم و با این روایت صفا کنیم. چند وقت است یک حسرت یک روضه پرپیمون به دلمان مانده. شب‌ها روضه میشه بخوانیم و همه‌اش دیگر بالاخره در خیابان و این‌ها. امروز ان‌شاءالله یک دلی از عزا دربیاوریم. شهادت امام صادق علیه السلام. این روایت را می‌خوانم، خودش روضه دارد. روضه مشتی هم دارد. بریم در بر این روایت صفا کنیم. قشنگ کیف کنیم.

روایت، اول آدرسش را بگویم که بعداً باز عزیزان نیایند بگویند، چون از آن روایت‌هایی است که بعدش همه می‌آیند می‌گویند: این سند... مرحوم شیخ طوسی در کتاب امالی، جلد ۱، صفحه ۱۶۱، سند شیخ طوسی. روایت این است: معاویة بن وهب می‌گوید که من پیش امام صادق علیه السلام نشسته بودم. دل بده! کیف! خدا، دنیا و زمین و آسمان و گوشی و همه چی را فارغ کن! بشین. ما این را باید کیف کنیم فقط. می‌گوید نشسته بودم. از جا بلند شد. «شیخ قد انحنی من الکبر». دیدم یک پیرمردی آمد. آنقدر پیر بود خم بود. آمد خدمت امام صادق علیه السلام. گفت: «السلام علیک و رحمة الله.» و سلام داد به امام. امام صادق فرمودند: «و علیک السلام و رحمة الله و برکاته.» حضرت در پاسخ آن فقط یک سلام داد. امام! این‌ها میدان شهدا هست. رسیدی سلام می‌دهی، بعدش امام چکار می‌کند؟ به امام صادق گفت: «السلام علیک و رحمة الله و برکاته.» حضرت جوابش را دادند. فرمود: «یا شیخ! ادن منی.» «ای پیرمرد! بیا اینجا بغلم. بیا.» چون قرآن گفته: «هرکی برای شما یک کار خوبی کرد، بهتر برایش پاداش ده.» «جواب ایوب و احسن.» یک بغلم، آغوشم. امام رفت جلو و فقط دولا شد. دست امام صادق را بوسید. «فبکا.» زد زیر گریه. «رسول الله!» «آقا جان! فدات بشم!» می‌گوید من مثلاً شاید سنش نزدیک ۱۰۰ سال بوده. «من ۱۰۰ ساله چشم به راهم.» حالا به قول ما، آن چشم به راهی، چشم به راه حکومت شما. خب، دوران امام صادق دورانی بود که شیعه منتظر بود. «رهبر قیام می‌کند.» «من ۱۰۰ ساله چشم به راهم. این همه مصیبت و سختی و گرفتاری پیش آمده.» خب، ۱۰۰ سالی که دارد می‌گوید، می‌شود از دوران امام مجتبی تا الان. کربلا شده، صلح امام حسن شده، تلخی‌های زمان امام سجاد، تلخی‌های زمان امام باقر. دوران امام صادق امید داریم یک چیزی بشود. «هی می‌گویم امسال دیگر تموم می‌شود. هی می‌گویم این ماه دیگر تموم می‌شود. هی می‌گویم امروز دیگر تموم می‌شود.» «فقلت: ما تبکی؟» «حالا شما به من می‌گویی چرا گریه می‌کنی؟ برای این‌ها گریه می‌کنی؟» امام «فبکا».

امام فرمود: «یا شیخ! ببین کسی که به وظیفه عمل کنه، نتیجه توشه.» یعنی رگ گردنت، غیرتت، فکرت. فرمود: «إن أخرت منیّتک کنت معنا، و إن أجّلت کنت معنا.» «اگر اینی که تو دوست داری عقب بیفتد (به قول ما ظهور عقب بیفتد) تو با مایی. اگرم جلو بیفتد، آرزویی که داری محقق بشود، کنت یوم القیامه مع أهل بیت محمد.» «روز قیامت تو با خانواده پیغمبر محشور خواهی شد.» این را که گفت، فرمود. امام صادق. پیرمرد گفت: «ما أبالی ما فاتنی بعد هذا.» «دیگر چشمم به این نیست که...» حضرت فرمود: «پیرمرد، پیغمبر فرمود: إنّي تارک فيکم الثقلين. من دو تا گوهر گرانبها می‌گذارم: قرآن و عترتم. تا وقتی به این‌ها چنگ بندازید، گمراه نمی‌شوید.» تو همین دو تا را داشته باش، قرآن. اگر این کار را کردی، «تجع و أنت معنا یوم القیامه.» «روز قیامت با مایی.» این مال وظیفه.

بریم ادامهش. از اینجا یک در جدیدی باز می‌شود به جلسه. حضرت فرمود: «پیرمرد، قیافه‌ات به مردم کوفه نمی‌خورد. اهل کوفه‌ای؟» گفت: «آره، آقا. من مال این ده‌های اطرافم، روستاهای بین النهرین.» حضرت فرمود که: «کوفه همین نجف و این‌ها می‌شود دیگر.» حضرت فرمود: «این أنت من قبر جدی المظلوم الحسین؟» «تو به کربلا نزدیکی؟ به قبر جد مظلومم حسین؟» «کربلا می‌روی؟» گفت: «انّی لأتیه و أکثر.» «آقا، خیلی می‌روم کربلا. کربلا زیاد می‌روم.» کیف! خوش به حال آن‌هایی که کربلا زیاد می‌رفتند. فعلاً که محروم شده‌اند. از همه این تلخی‌ها و سختی‌ها و جنگ و همه این‌ها سخت‌تر این است. اصلاً تصور اینکه بعد شهادت آقا، تلخ‌ترین حرفی که می‌شود به ما گفته بشود، این است که «تو دیگر تا زنده‌ای کربلا نمی‌توانی بروی.» شب جمعه حرم باشیم. نماز مغرب و عشا آنجا بخوانیم. نسیم حرم بخورد در صورتمان.

حضرت فرمود: «کربلا می‌روی؟» گفت: «آره، آقا. زیاد می‌روم کربلا.» گفت: «زیاد می‌روم امام.» امام صادق برایش روضه خواند. روز شهادت امام صادق. دوست داری با روضه امام صادق گریه کنی؟ بسم الله. فرمود: «ذاک دم یطلب الله به.» «آن خونی است که خدا دنبالش است. خدا می‌خواهد انتقامش را.» «ما أصیب ولد فاطمه و لا یصابون بمثل الحسین.» «بچه‌های فاطمه هیچ‌کدام مصیبتی که حسین دیده را ندیدند.» «و لقد قتل فی سبعه عشر من أهل بیته.» «با ۱۷ تا از عزیزانش حسین را کشتند.» «نصحوا لله.» «مگر چکار کرده بود جد ما؟ خیرخواهی کرده بود. دلسوزی کرده بود.» «و صبروا فی جنب الله.» «تحمل کرد مصیبت‌های راه خدا را.» «فجازاهم أحسن جزاء.» «خدا بهترین پاداشی را که به صابرین می‌دهد، به جدت داد.» «روز قیامت به پیرمرد گفتم غصه نخور. قیامت با مایی. تو وظیفه‌ات را انجام بده. قیامت با مایی.» حالا فهمیدی کربلا؟ گفتم: «تو کربلا زیاد می‌روی، قیامتم با مایی.» بگذار بهت بگویم قیامت چه خواهی دید. «تو که کربلا می‌روی ... » «إذا کان یوم القیامه أقبل رسول الله و معه الحسین.» «روز قیامت پیغمبر با حسینش وارد صحرای محشر.» دست پیغمبر روی سر حسین. اثر حسین. خون می‌بارد وقتی وارد صحرای محشر می‌شود. آنجا صدا می‌زند: «یا رب أمتی!» «خدایا! از این امت من سؤال کن. برای چی پسر من را کشتند؟ این بچه را برای چی کشتم؟ چه جرمی داشت؟ چه گناهی کرده بود؟»

بعد امام صادق به من و شما خط داد. به هیئتی‌ها، به روضه‌خوان‌ها خط داد. فرمود: «کل الجزع و البکا مکروه.» «کسی از دنیا می‌رود، خیلی خوب نیست برایش شیون بکشند. ناله بزنند. زیاد گریه کنند. مداوم هی یادش کنند، هی گریه کنند. برای کسی که از دنیا رفته، خوب نیست جزع و گریه. خیلی خوب نیست برای کسی که از دنیا رفته، جز برای حسین.» «برای حسین هرچی می‌توانی هم گریه کن، هم ناله بزن، شیون کن، فریاد بزن.» امام صادق به ما یاد داده در این روضه‌ها چکار کنیم. چجور روضه بخوانیم. چجور گریه کنیم. روز شهادت. روضه بیشتر گل بگیرد.

خیلی حالات امام صادق علیه السلام در روضه امام حسین علیه السلام عجیب است. احوالاتش، گریه‌هایش عجیب است. روزی که اسم امام حسین پیش امام صادق می‌آمد، گریه که می‌کرد «جدا»، دیگر کسی تا شب خنده حضرت را نمی‌دید. به هم می‌ریخت. «بابام فدای تشنه‌ات! آن تشنه دو عالم بشه! بابام فدای آن مظلوم بشه!» پیش امام صادق علیه السلام. خیلی روایت عجیب است. خیلی زیباست. این روضه‌خوان‌ها و مداح‌ها و شاعرها کیف کنند با این روایت. در رجال کشّی این روایت را می‌گوید: زید شهاب می‌گوید: «ما یک جماعتی از مردم کوفه بودیم. رفتیم خدمت امام صادق علیه السلام. جعفر بن عفان هم وارد شد.» او شاعر بوده. به قول ما روضه‌خوان بود. مداح. آمد تو. نشست. حالا جمعیت همه بودیم. خدمت امام صادق که نشست، «فقربه و أدناه.» امام صادق فرمود: «بیا بنشین بغل خودم.» روضه‌خوان بود. نزدیک بغل خودش. فرمود: «جعفر!» اسمش جعفر بود. جعفر بن عفان. گفت: «لبیک! الله فدات بشم! جانم، آقا!»

امام صادق: «بلغنی أنک تقول الشعر فی الحسین.» «به من گفتند تو خوب روضه می‌خوانی. تو خوب شعر می‌گویی برای جدم امام حسین.» «و تجید شعرهای خوبی می‌گفتی برای جدم. روضه می‌خواندی. آره؟» «فدات بشم!» «قل! پس بخوان برایم! روضه بخوان! شعر بگو! مصیبت بگو!» می‌گوید شروع کرد روضه خواندن، مصیبت، ذکر مصیبت کردن. «سالت له الدموع علی وجه.» «آنقدر گریه کرد که تمام صورت حضرت خیس شد. همه محاسن حضرت خیس شد.» فرمود: «یا جعفر! بخدا قسم ملائکه مقرب الان آمدند در این مجلس روضه شرکت کنند.» «شهیدک ملائکه الله المقربون هاهنا، یسمعون قولک فی الحسین.» «روضه‌ات را دارم می‌شنوم. جبرئیل آمده، میکائیل آمده.»

مجلس روضه این است. مادرش هم می‌آید. همان روضه‌ای که تو مسجد شهادت نشسته بودیم، همه‌شان بودند. پیغمبر بود، امیرالمومنین بود، حضرت زهرا بود. یک روزی نشانمان می‌دهند کجا نشستیم ما؟ در چه مجلسی نشستیم؟ خدایا شکرت! خدایا! فرمود: «لقد بکوا کما بکینا أو أکثر.» «گریه کردند ملائکه مقربین هم. همین جور گریه کردند، بلکه بیشتر.» «و لقد أوجب الله تعالی لک یا جعفر فی ساعه الجنه.» «به اسرافیل! همان لحظه که روضه خواندی، گریه کردند، خدا سند ملک بهشتی به نامت زد. بهشت بهت واجب شد. خدا همه گناهانت را هم بخشید.» «جعفر! می‌خواهی بیشتر بهت بگویم چی شد در این روضه‌ای که خواندی؟» گفتم: «نه، یا سیدی!» فرمود: «ما من أحد! ما من أحد!» هیچ شرطم نگذاشت: مسلمان، کافر، شیعه، حزب‌اللهی، بسیجی. «هر احدی در عالم بیاید، قال فی الحسین شعرا، فبکی و أبکی.» «شعر بخواند، گریه کند و اشک بقیه جاری بشود.» «أوجب الله له الجنه!» «خدا بهشت را برایش واجب می‌کند. خدا می‌بخشد.»

بانی روضه‌های ما امام صادق! امام صادق به ما یاد داد روضه بگیریم. امام صادق به ما یاد داد گریه کنیم. فدات بشم، آقا جان! شنیدم خیلی تحقیرت کردند. قیمت خرید و فروش سن و سال داشتند. فیلم عمامه بدون هوام؟ شبانه از خانه بیرون بردن. ملعون سوار مرکب بود. گفت: «من با مرکب می‌روم، تو پشت من پیاده بیا.» سرعت مرکب را بیشتر کرد. به امام صادق گفت: «دنبال من بیا.» روضه‌ها را می‌فهمید. دشمن با ما این جور صحبت کرد. دشمن دارد ما را تهدید می‌کند. باید بزنیم تو دهنش. کجا بودید؟ اگر می‌دید آقاتون در کوچه‌ها دارد دنبال مرکب دوانده می‌شود، بدون عمامه. ولی خود امام صادق به ما یاد داد، همه این‌هایی که گفتن و شنیدی هیچ‌کدام مثل روز حسین نمی‌شود. بدون عمامه آوردند دنبال امام، ولی کسی نگفته زن و بچه‌اش دیده باشند.

حال داری روضه بخوانم؟ امام صادق: «هم گریه، هم ناله، هم گریه کن، هم ناله بزن.» زهره شهادت. فقط یک عمامه برداشتن از امام صادق. "مسلوب العمامه و العماره". فدای آن آقایی که عمامه‌اش و هواش را به غارت بردند. کربلا هم در همین حد همه چی تموم می‌شد. حمام و هوا راضی بودم. امام رضا: «در کربلا عزیز ما را کوچک‌ترش کردند.» این کارهایی که دلیل و هیچ توجیهی نداشت. فقط می‌خواستند خُردش کنند. فقط می‌خواستند خوارش کنند. وگرنه اینکه با چکمه پا بگذارد روی سینه امام، هیچ دلیلی نداشت. تو برگردان. آی خدا! دلت پر است. منم امروز واسه همین دارم زیاد روضه می‌خوانم. خوب نتوانستیم از بعد شهادت آقا گریه کنیم. روضه خیلی داغ به دلمان مانده. همه کاش یک تشییع. حالا همه می‌دانند آقا جایش امن است. جایش محترم است. روزم این است: «بیابان رهاش نکردند. زیر خاک می‌پوشانم. گشتند. چقدر لباس کهنه پیدا کردند. تازه چاک دادن. هی پاره پاره کردند.» «ارزش ندارد و یکی بماند تنم.» «لعنة الله علی من جرد عریانم نکند.» فدای آن آقایی که در روضه‌اش گفتند: «تریوه و عریان.» «لباس بارم رحم نکردند.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات مردان وظیفه