معرفی
اعتماد؛ شرط اول ظهور! تا وقتی از جیب و جان نمیگذریم، راه ظهور طولانی است!…
ضرورت هوشیاری در جنگ شناختیِ دشمن، با هدف تخریب اعتماد مردم!
روایت رأفت و حساسیت امام صادق(ع) نسبت به ظلم به زن مسلمان.
پیشنیازهای ظهور؛ عمل، اخلاق و صداقت است، نه فقط احساسات .
ضرورت هوشیاری در جنگ شناختیِ دشمن، با هدف تخریب اعتماد مردم!
روایت رأفت و حساسیت امام صادق(ع) نسبت به ظلم به زن مسلمان.
پیشنیازهای ظهور؛ عمل، اخلاق و صداقت است، نه فقط احساسات .
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم الله الرحمن الرحیم**
تسلیت عرض میکنم شهادت آقا و مولایمان امام صادق علیهالسلام را به محضر مولایمان امام رضا علیهالسلام، و به محضر معظمله حضرت آیتالله العظمی و عزیزان گرانقدر. ما معمولاً شبهایی که اینجا خدمت عزیزان میرسیدیم، گفتارمان کوتاه بود؛ هم ناظر به مسائل روز بود و هم بیشتر با طنین حماسی سعی میکردیم با عزیزان گفتوگو کنیم. امشب به اعتبار اینکه شب شهادت امام صادق علیهالسلام است، بهروال همیشه بر این بوده است که چنین شبی، مردم عزیز مراسم برگزار میکنند، سوگواری میکنند، عزاداری میکنند و خصوصاً سخنران، کسی که بناست برای مردم صحبتی داشته باشد، بحثی متناسب با شهادت امام صادق علیه السلام ارائه میدهد. بنده در یک بخش از جلسات قبلی که خدمتتان رسیدم، طبعاً سخنان بیشتری خواهم داشت و بحث تحلیلی با هم خواهیم داشت؛ بحث معرفتی. البته بحث مهمی به مسائل روز هم مرتبط است، ولی مایه اصلی این بحث مرتبط با شهادت امام صادق علیهالسلام است.
دوران امام صادق علیهالسلام که ادامه دوران امام باقر علیهالسلام میشود، یک دوران ویژهای در زمان بنیامیه است. شیعیان قلعوقمع شدند، امامان شیعه به شهادت رسیدند. هم امام مجتبی علیهالسلام در دوران بنیامیه که دوران معاویه بود، به شهادت رسیدند، هم امام حسین علیهالسلام با فجیعترین شکل در دوران بنیامیه به شهادت رسیدند، هم امام سجاد علیهالسلام منزوی بودند، گوشهگیر بودند. شیعیان را هم هرجایی که پیدا میکردند، میکشتند، تبعید میکردند، دورشان میکردند. دستوبال شیعیان بسته بود، شیعیان هیچ کنشی نداشتند، هیچ نمود و بروزی نداشتند. بعد از بنیامیه، از دورانی که امام باقر علیهالسلام زعامت شیعه را داشتند، کمکم شیعه از زیر این خاکستر بیرون آمد، از زیر این آوار خودش را بیرون کشید، هویت پیدا کرد. آرامآرام احساس کردند که حضور دارند، بروز دارند، تعدادی دارند. افراد زیادی شروع کردند با هم جمع شدن، با هم ارتباط برقرار کردن و دیگر از دوران امام باقر علیهالسلام، یک زمزمهای، یک کمی بین شیعیان پیچید که ما هم تعدادمان زیاد است، هم قدرت داریم. دیگر میتوانیم انقلاب کنیم، دیگر میتوانیم حکومت تشکیل بدهیم، از شر این حکومتها خلاص بشویم. مخصوصاً بنیعباس، آن اوایلی که کار را دست گرفته بودند، هنوز آنقدری قدرت نداشتند. تویشان اختلاف بود، درگیری بود. دوران امام باقر علیهالسلام و امام صادق علیهالسلام، دورانی است که شیعیان احساس کردند خیلی قدرت دارند، خیلی نمود دارند.
«امروز دیگر روزش است، امروز روز قیام است، امروز دیگر وقتش است که حکومت را امام ما، امام زمان ما در دست بگیرد، حکومت عدل جاری کند، این حکومتهای ظلم را از بین ببرد، کنار بزند.» این تقاضا و این توقع زیاد بود، در گفتوگوها زیاد مطرح میشد؛ هم به امام باقر علیه السلام و هم به امام صادق علیه السلام. هی میگفتند: «آقا چرا قیام نمیکنید؟ چرا حکومت را دست نمیگیرید؟ ما که دیگر جمع شدیم، آمدیم، تعدادمان زیاد است.» چقدر شاگرد پیدا کردهاند اینها! مردم میآمدند سؤال میکردند، مساجد راه افتادند، شیعیان هویت پیدا کردند، اسم و رسم پیدا کردند. شاگردان امام باقر و امام صادق به شهرستانها میرفتند، مسجدی دست میگرفتند، تدریس میکردند، مرجع تقلید میشدند، مردم از اینها سؤال میکردند. اینها در ذهنشان بود که آقا دیگر تا پیروزی چیزی نمانده، وقتش است که امام کار را دست بگیرد. در این گفتوگوهایی که با امام باقر و امام صادق، و کمی هم با امام کاظم علیهم السلام در روایات ما هست، یک چیزی از جانب اهل بیت مطرح میشود. به نظر بنده امروز ما خیلی به این نکته نیاز داریم. خیلیها حالوهوایشان در این قضایا، حالوهوای آخرالزمانی است. امیدشان این است انشاءالله همینطور هم خواهد شد. انشاءالله این قضایا، این شرایط منتهی شود به ظهور امام زمان (ارواحنا فداه). این اتفاقاتی که در منطقه دارد میافتد، انشاءالله نوید پیروزی، نوید فرج را انشاءالله به ما میدهد. ولی این بحثی که میخواهم عرض بکنم، نکته کلیدی است که باید به آن توجه کنیم.
یک توقعی داشتند امام باقر و امام صادق علیهما السلام از این مردم برای اینکه اینها بتوانند بار این حکومت را روی دوش بگیرند. اگر قرار است اینها زمینهساز باشند برای حکومت امام زمان، یک توقعی از جانب امام از اینها میرفت. چند تا روایت من برایتان بخوانم، روایات جالبی است. بعد کمی در موردش با همدیگر گفتوگو بکنیم، نکات مهمی دارد. یک روایت این است: میفرماید که خدمت امام باقر علیهالسلام، حضرت این سؤال را کردند. چند تا روایت با یک مضمون مشترک است، ولی در هر کدامش عبارات جالبی دارد. میگوید: «امام باقر به من فرمودند که شما اینجور هستید وقتی یکی میآید پیش یکی دیگرتان، دست کند در جیب آن یکی، هر چقدر پول مثلاً لازم دارد، بردارد ببرد؟» میگوید: «گفتم: نه، همچین چیزی سراغ ندارم، تا حالا ندیدم بین ما همچین چیزی باشد.» میگوید: «حضرت فرمودند: فَلَا شَیْءَ اِذْ، خب پس هیچی، پس هیچی.» گفتم: «یعنی چی آقا؟ خب پس هیچی یعنی همهمان میرویم جهنم؟ یعنی همه نابود شدیم؟ جهنمی شدیم؟» فرمودند: «نه، هنوز آنقدر ظرفیت پیدا نکردید. انَّ الْقَوْمَ لَمْ اَحْلَامُهُمْ بَعْدُ، هنوز آنقدر و ظرفیت در شما بالا نرفته. هنوز آن توقعی که من از شما دارم، اجابت نشده.» این یک روایت. من سریع روایتها را میخواهم بخوانم، بعد با هم تحلیل کنیم. در یک روایت دیگر دارد، میگوید: «حضرت فرمودند: یَجْبَنُ أَحَدُکُمْ شَخْصِی، شما با همدیگر ارتباطتان چه شکلی است؟» گفتم: «آقا خیلی خوب است. ارتباط مؤمنین شیعیان با همدیگر خیلی خوب است.» فرمودند: «اینجور. کسی نیاز داشته باشد برود بدون اینکه چیزی بگوید از مال آن یکی، مثلاً برود سر گاوصندوقش، برود سر کیفش؟» تعبیر امروزیاش این است که کارت آن یکی را بگیرد، رمزش را بگیرد، هر چقدر دوست دارد برود خرج بکند و اینها. «کسی کارتش را مثلاً با آن یکی بدهد، آن برود هر چقدر خواست خرج کند؟» میگوید: «گفتم که: نه، همچین چیزی بینمان نیست.» حضرت فرمودند: «اگر این کار را میکردید، نیازهایتان هم برطرف میشد.» که این خیلی معنا دارد. یا معنایش این است که برکت در زندگیهایتان میآمد، یا معنایش این است که حکومت ما شکل میگرفت، مشکلاتتان هم برطرف میشد.
روایت بعدی چیست؟ روایت از امام کاظم علیهالسلام. فرمودند: «عاصم، شما رفاقتهایتان با همدیگر چه شکلی است؟» گفتم: «آقا در بهترین وضعیت است.» فرمودند: «یعنی این شکلی است؟ یکی برود خانه رفیقش، اگر طرف نبود، این هرچی دوست دارد برود سر یخچال و برود توی اتاق و برود سر اموال طرف، هرچی میخواهد بردارد؟ اینجوری هستید؟» میگوید: «گفتم که: نه.» فرمودند: «لَسْتُمْ عَلَی مَا أُحِبُّ مِنَ التَّوَاصُلِ وَثَنِیُّ الْفُقَرَاء، هنوز آن شکلی که من میخواهم، رفاقتتان، ارتباطتان با همدیگر هنوز به آن نرسیده.» و این روایت بعدی از امام باقر؛ این خیلی جالب است، این را بگویم و کمی با هم تحلیل کنیم. برید عجلی میگوید به امام باقر علیهالسلام گفتیم: «آقا در کوفه خیلی شیعه داریم.» همین چیزهایی که ما این شبها میگوییم: «آقا تجمعات خیلی شلوغ است. خیابانها خیلی شلوغ است. دیگر انشاءالله امام زمان میآید.» یک زمانی بین مردم کوفه و مدینه و اینها این ذهنیتها بود. البته مردم الان ما از آن دوره خیلی بهترند، ولی میخواهم شاخص را بدانید که آیا ما مردم ظهور و مردم حاکمیت امام زمان هستیم یا نیستیم؟ شاخصش در این است. میگفتند: «آقا جمعیت خیلی زیاد است در کوفه. شما خیلی طرفدار دارید، اگر دستور بدهید، اطاعت، دنبال شما راه میافتند.» حالا ببینید امام باقر شاخص را چی میآورند؟ چه مثالی؟ مثلاً حضرت میفرماید: «نماز جماعتهایشان شلوغ است؟ خمس؟» مثلاً اینها را نمیگویند. یک دانه سؤال، با همین یک دانه سؤال همهچی در میآید. خیلی جالب است: «أَیَحْدَثُ أَحَدُکمْ إِلَی کِیسِ أَخِیهِ، یکی میآید برود سر اموال آن یکی، فَیَأْخُذُ مِنْهُ حَاجَتَهُ، هرچی لازم دارد بردارد بدون اینکه بگوید؟» میگوید: «گفتم: نه.» به قول ما حریم شخصی و این حرفها چی میشود؟ فرمودند: «اینها که با همدیگر این شکلی نیستند، خونم برای ما حاضر نیستند.» خیلی تا اینها این شکلی نشوند، از پول نگذرند، از خون هم نمیگذرند. اینها برای ما فداکاری نمیکنند.
فرمودند: «الان که اوضاع خوش است، الان که جنگی نیست، زد و خوردی نیست، زندگی برقرار است، ازدواج میکنند، ارث میبرند، زندگی برقرار است. ولی وقتی مهدی ما ظهور کند، جَاهَ المُضَی لَهُ، آنجا دیگر آدمها از هم جدا میشوند. آدمحسابیها از آدمهای به قول ما آدمهای فیک، واقعی و ادعایی به قول معروف از هم جدا میشوند. الان همه قروقاطیاند، همه ادعا دارند، ادعایش را همه دارند، ولی روز ظهور همه از هم جدا میشوند.» چه شکلی میشوند؟ خیلی جالب است. فرمودند: «بعد از ظهور، قیامکننده ما، هرکی بخواهد میرود سر کیف رفیقش، سر جیب رفیقش، هر چقدر نیاز داشته باشد برمیدارد بدون اینکه بگوید و بدون اینکه رفیقش ناراحت باشد.» این معنایش چیست؟ این معنا شدت اعتماد بین مؤمنین است. در مورد این کلیدواژه میخواهم کمی صحبت کنم، کلیدواژه اعتماد. البته این بحثش با این چند دقیقه تمام نمیشود، ده شب، سی شب بحث میخواهد، ولی من مختصری میخواهم عرض بکنم و انشاءالله نکاتی را متناسب با این شرایط داشته باشیم. این حالی که طرف برود سر کیف آن یکی، هرچی میخواهد بردارد، یعنی چی؟ یعنی اگر داری میرود سر کیف من، من بهش اعتماد دارم، میدانم سوءاستفاده نمیکند، میدانم بیشتر از اندازه برنمیدارد، میدانم خیانت نمیکند. آن هم به من اعتماد دارد، میداند من مانعش نمیشوم.
اول ببینید اصلاً زندگی را چی شکل میدهد؟ ارتباطات را با همدیگر چی شکل میدهد؟ اعتماد. کلیدواژه ارتباط و زندگی و همزیستی همین یک کلمه است: اعتماد. الان مثلاً اینجا چای پخش میکنند، نمیدانم شما چای خوردید از اینجا یا نه. خوردید چای؟ خوب است، الحمدلله. اینکه چای خورد، خودش محصول چی بوده؟ محصول اعتماد بوده. یعنی اعتماد داشتید که در این چاییها سم نریختهاند. بله، آقا. یعنی به آن کسی که دارد چای میدهد، اعتماد دارید. یک کارتخوان هم آن بغل است، کارت میکشند. من نکشیدم، توفیق نداشتم. مال شما، اگر دوست داشتید بکشید. مثلاً کمکی به مسجد و این تجمعات و اینها. آنی که کارت میکشد، معنایش چیست؟ من اعتماد دارم، میدانم این خرج همین حرفایی که زدند میشود. همین تجمعی که شما شبها اینجا شرکت میکنید، همین به قول امروزیها استیجی که پاش میایستید، این خودش محصول اعتماد است. به برگزارکنندگان این جلسه اعتماد دارید. این همینجوری بالا میرود. کل سیاست و زندگی و ازدواج و همه اینها میشود بر مبنای اعتماد. هرچی اعتمادها قویتر میشود، آدمها با همدیگر بیشتر جوش میخورند و جفت میشوند. خوب دل بدهید. بحث را نمیخواهم سختش کنم، میخواهم چند تا مثال بزنم تا راحت بشود.
مثلاً زن و شوهر وقتی با هم ازدواج میکنند، خب قبلش دو تا آدم غریبهاند، از دو تا دنیای متفاوت. ازدواج میکنند، یک زندگی را با هم شکل میدهند. یک مدت که میگذرد، اعتمادشان که به همدیگر قوی میشود، شدت اعتماد بین این دو تا چی میآورد؟ یکی شدن میآورد. حالا شب شهادت شوخی نمیشود کرد، ولی یک دانه را این شوخی را آن لا رد میکنم. میگفتش که خانمها بعد ازدواج دیگر از کلمه «من» استفاده نمیکنند. میگویند: «خانه ما، ماشین ما، چه میدانم جهیزیه، وسایل خانه ما» و این حرفها. ولی یک کلمه است که هیچ خانمی ما بعدش نمیگوید. آن هم سرویس طلا است. میگوید: «طلای من.» «طلای ما» ندارد. «طلا مال من است.» حالا میخواهم بگویم این محصول زندگی است. هرچی اعتماد میرود بالا، «من» تبدیل به «ما» میشود. امام باقر علیهالسلام فرمود: «کی مهدی ما ظهور میکند؟ زمانه مهدی ما چه شکلی است؟» آن زمانه آن شکلی است، آنقدر مؤمنین به همدیگر اعتماد دارند، دیگر «من» بینشان معنا ندارد. هرچی هست «ما» است. نمیگوید: «کیسه من، کیف من، پول من، گاوصندوق من، مغازه من، حساب بانکی من، کارت من.» همهاش میشود.
خب ما چقدر تا این نقطه فاصله داریم؟ عزیزان، هر چقدر تا این نقطه فاصله داریم، تا ظهور امام زمان فاصله داریم. این نکته ترسناکی است. هم نکته درس آموز است. که ما به صرف این تجمعات و رفتوآمدها اکتفا نکنیم. با همه شکوه و عظمتی که دارد، واقعاً صحنههای فوقالعادهای آدم میبیند. همین سر بلوار، اتفاقی که این بچهها رقم زدند؛ ۲۴ ساعته پرچم را دست میگیرند. این بلوار ساعتهایی که نصف شب من آمدم اینجا، کیف کردم، بهره بردم. تا ساعت سه شب مردم میآیند، میروند، شعار میدهند، چه میدانم صفا میکنند، پرچم تکان میدهند. واقعاً صحنههای بینظیری است. در دنیا سابقه ندارد. ولی هنوز کم است، هنوز فاصله داریم. نقطهای که امام باقر و امام صادق نشان دادند، این نقطه است. این اعتماد باید به این اوج برسد. شدت اعتماد بین ما با همدیگر آنقدر بشود، دیگر «من» نباشد، همهاش بشود «ما».
حالا این اعتماد یک بخشش بین من و شماست، یک بخشش بین شما و مسئولین است. اینها خیلی مهم است. ببینید عزیزان، میگویند جنگ شناختی، لابد شنیدید. امروز میگویند جنگ ترکیبی. جنگ ترکیبی یعنی چی؟ یعنی آقا فقط جنگ نظامی نیست، فقط بمب و موشک نیست. هر چیزی که میتواند حریف را از میدان به در بکند، استفاده میکند. هم جنگ فرهنگی، هم جنگ رسانهای، هم جنگ اقتصادی، هم جنگ شناختی. همه اینها با همدیگر جمع میشود، میشود جنگ ترکیبی، جنگ هیبریدی. حالا در این جنگ شناختی چه اتفاقی میافتد؟ در جنگ اقتصادی، بانکهای همدیگر را میزنند، یا فیزیکی میزنند، یا با تحریم و اینجور چیزها میزنند. در جنگ نظامی، انبار موشکی را میزند، پایگاه را میزند، پادگان را میزند، سرباز را میزند. ولی جنگ شناختی از همه اینها سنگینتر و سختتر است. چرا؟ چون بالاترین سرمایه شما را میزند. بالاترین سرمایه شما چیست؟ سرمایه اجتماعی. سرمایه اجتماعی چیست؟ اعتماد. اعتماد از همه اینها مهمتر است. اینکه بشود حرف یکی را قبول کرد، بهش اعتماد کرد. چهکار میکند شما را پیش همدیگر بیاعتماد میکند؟ مخصوصاً مسئولین را پیش شما بیاعتماد میکند، از اعتماد میاندازد. با کار رسانهای، با قاطی کردن حق و باطل، هرکی بتواند طرف مقابلش را بیاعتبار کند، اعتماد را ازش بگیرد، در جنگ شناختی پیروز است.
مثلاً اینترنشنال با شما یک کاری میکند نسبت به صداوسیما بیاعتماد شوید. صداوسیما و چه میدانم برنامه «پاورقی» و شبکه «افق» و اینها یک کاری با شما میکند، به من و تو (اینترنشنال) بیاعتماد بشویم. یک کاری میکند مثلاً نسبت به سلبریتیها بیاعتماد بشوید. سلبریتیها مثلاً یک کاری میکنند شما مثلاً چه میدانم، نسبت به روحانیت و به مداحها و اینها مثلاً بیاعتماد بشوید. همه دعوا در این میدان سر اعتماد است. همه سرمایه اینجا اعتماد است. هر قوم و ملت و تمدنی که بتواند این اعتماد را جلب کند، پیروز است. چرا این شهادتها برای ما پیروزی میآورد؟ روی چه منطقی؟ چرا شما میگویید امام حسین در کربلا پیروز شد؟ مگر شهادت پیروزی دارد؟ زدند، کشتند، خانوادهاش را هم به اسارت گرفتند. چون سرمایه امام حسین، گرفتن کاخ یزید نبود، جمع کردن غنایم نبود، گرفتن اعتبار و اعتماد بود. خوب دل بدهید، مطالب، مطالب مهمی است. امام حسین چی میخواهد ایجاد کند؟ مردم را نسبت به یزید بیاعتماد کند، یزید را بیاعتبار کند. نتیجه خون امام حسین چی میشود؟ امام حسین معتبر میشود. اعتماد مردم به امام حسین جلب میشود، اعتماد مردم از یزید سلب میشود.
این شهادتهایی که اتفاق افتاد، چه اتفاقی را رقم زد؟ ببینید ما کم خیانت در مسئولینمان نداشتیم، واقعاً اعتماد مردم را سلب کرده بودند. خدا لعنت کند آن مسئولینی که هرچی شعار دادند، هرچی حرف زدند، زیرش زدند، تقلب کردند، دروغ گفتند، دماغشان را خاراندند، گفتند ما هم صبح جمعه فهمیدیم. اینها مردم را بیاعتماد میکند. وقتی یک چیزی میگوید، یکجور دیگر عمل میکند. وقتی بازی در میآورد، گردن نمیگیرد. دروغ میگوید، حاشا میکند، رانت دارد، رفاقتبازی دارد. اینها مردم را بیاعتماد میکند. نتیجه چی میشود؟ مشارکت در انتخابات میآید پایین. چرا؟ مردم بیاعتماد شدهاند. البته دشمن هم از همین نقطه استفاده میکند، اینها را پررنگ میکند. وقتی اینها پررنگ شد، به مردم وقتی میگویی آقا بزرگترین پل خاورمیانه را در کرج ساختند، باورش نمیشود. چون اعتمادشان سلب شده. در جنگ باورش میشود که ما پتروشیمیمان فلان بود، زیرساختهایمان فلان بود، فناوریهایمان فلان بود، موشکیمان فلان بود. مسئولین که میگفتند، باورش نمیشد، اعتماد نمیکرد. این شهادتها اعتماد میآورد. چرا؟ چون میبیند رهبر هم مثل بقیه، در بعضی از صحنهها شهید شده. یک فرزندش باهاش شهید شده. یک عروسش باهاش شهید شده. یک دامادش باهاش شهید شده. یک نوهاش باهاش شهید شده. محافظین شهید شدهاند، نزدیکان شهید شدهاند. پس معلوم است که اون هم با ما فرقی ندارد. رانت امنیتی نداشته، محافظت ویژه نداشته. حرفهایی که میزده از جیب مردم خرج نمیکرده که میگفته: «من بیعت نمیکنم» و این حرفها. تا قبلش یک عده فکر میکردند 400 متر زیر زمین است، با خانواده مثلاً رفته ونزوئلا، و تقی به توقی بخورد میرود روسیه. وقتی شهید میشود، اعتماد جلب میشود. فلان مسئول با بچهاش شهید میشود، اعتماد بیشتر جلب میشود. البته ایام انتخابات در پیش است، دو هفته دیگر انتخابات شورای شهر را داریم. انشاءالله باز جوری نشود که این خونها را بشویند، ببرند. بعضی مسئولین نالایق و بیکفایت دوباره به این اعتمادها آسیب نزنند.
در جنگ شناختی، آنی که مهم است، اعتماد است. این شهادتها اعتماد میآورد. این ارتباطات را قوی میکند. برای همین است که شهادتها پیروزی است. امام فرمود: «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر میشود.» اتفاقاً ترامپ بیاعتبار میشود. اعتماد مردم از ترامپ و نتانیاهو سلب میشود. میبینی چه شکافی افتاده، چه شقاقی افتاده. یک جامعهای از مسیحیت افتادند روبهرویش. نکات عجیبی هم آدم میبیند. یک عده مسلماننما ول کردند پشت جمهوری اسلامی را دارند میفروشند ایران را. یک عده مسیحی آمدند پشت جمهوری اسلامی را گرفتند، مثل اسپانیا و بعضی کشورهای دیگر. آنقدر کار بیخ پیدا کرده که امروز مجبور شده توییت بزند علیه پاپ. عکس خودش را منتشر کرده در سیمای مسیح. دیگر بالاخره آدم خلوص زندگیاش باید یک جوری بچرخد دیگر. بههرحال تعادل روانی که ندارد این موجود کثیف. میخواهد اعتماد جلب کند. در وضعیتی هم گرفتار شده. بجنگد، اعتماد ازش سلب میشود. نجنگد، اعتماد ازش سلب میشود. حمله کند برای تنگه هرمز، بیشتر اعتماد ازش سلب میشود. حمله نکند، بیشتر اعتماد میشود. ما در وضعیتی هستیم. با ما بجنگند، اعتماد مردم بیشتر میشود. نجنگند، ارتباط مردم قویتر میشود. این وضعیت ما، این پیروزی ما.
عرضم را تمام کنم. این اعتماد باید در اوج بماند. یک بخش از اعتماد و این گره خوردن با خود امام معصوم است. من دو تا روایت را میخواهم سریع بخوانم و عرضم را تمام کنم. یک روایت، این روایت مامون میگوید که من پیش امام صادق علیهالسلام بودم. لابد شنیدید این روایت را، خیلی روایت عجیب است. میگوید: «یک آقایی از خراسان آمده بود به نام سهل بن حسن. سلام داد به حضرت. گفتش که آقا جان شما اهل بیت رحمتی، اهل بیت رأفتی، چرا قیام نمیکنید؟» یعنی مثلاً: «آقا مردم دارند بدبخت میشوند. شما این همه نیرو یک حرکتی بزنید، نشستید. این همه شیعه دارید، صد هزار نفر حاضرند برای شما شمشیر بزنند.» «اجلس یا خراسانی.» «بشین آقای خراسانی. بشین اینجا.» به کنیزشان فرمودند: «آن تنور را روشن کن.» تنور را روشن کرد. میگوید دیدم گر تنور، حضرت فرمودند که: «آقای خراسانی میشود بفرمایید داخل این تنور بنشینید؟» میگوید: «گفتم: آقا جان میشود من را عذابم نکنی با آتش؟» حالا به قول ما: «مگر من چی گفتم؟ چرا ناراحت میشوید؟ حالا مثلاً ما را ببخشید، عفو کن آقا، ببخشید. ولی یک چیزی گفتیم، آقا جوانی کردیم، غلط کردم، آقا ببخشید.» میگوید در همین اوضاع بودیم، یک نفر دیگر وارد شد، هارون مکی. دستش در ؟. حضرت همان که سلام داد به حضرت، حضرت جواب سلام را که دادند، فرمودند که: «نعلینت را بگذار، برو بنشین در تنور.» آقا بدون مقدمه، توضیحات، یک چیزی، یک جهاد طبیعی، یک حرفی. آن یک کله، یک سر راه. نرسیدیم، قبلش چی بوده؟ دعوا سر چیست؟ توضیحات؟ چیزی؟ میگوید این هم رفت و بدون هیچ حرفی صاف رفت نشست در تنور. این خراسانی را کشیدند کنار، شروع کردند یکجوری از خراسان صحبت کردن، انگار حضرت در همه کوچهها و محلهها گشتند، حتی کَأَنَّهُ شَاهِدٌ لَهَا. با من در مورد خراسان صحبت کرد. یکم که گذشت، فرمود: «آقای خراسانی پاشو برو به رفیقت یک سری بزن، برو ببین که این اوضاعش چطور است در تنور.» میگوید آمدم دیدم چهار زانو در تنور نشسته، آتش هم خاموش شده. حضرت به من گفتند: «تو در خراسان چند تا آدم این شکلی پیدا میکنی که آمدی به من میگویی حکومت تشکیل بدهم، قیام کنم؟» میگوید: «گفتم: آقا والله ولا واحدا، به خدا یک دانه هم پیدا نمیشود.» فرمود: «تا وقتی پنج تا این شکلی پیدا نشوند، ما قیام نمیکنیم.» پنج تا دانه. پنج تا این شکلی منظور حضرت اینجا نیست که یک آدمی که استدلال ندارد، منطق ندارد، کله شق است، همینجور بیکله است. منظور حضرت این است که آنقدر به من اعتماد دارد، دیگر روی این حساب و بررسی و محاسبه و اینها ندارد. میشود شدت اعتماد به امام صادق علیهالسلام.
داستان آخر را بگویم و همین هم روضه ما باشد و اشک بریزیم انشاءالله. عزیز دلمان هم پیوسته فیض میبرد. این اعتماد، دو طرفه است. این عشق، این ارتباط دو طرفه است. این روایت را بشنوید، خیلی زیبا است. حتماً شما رفتید مسجد سهله، مشرف شدید. یک مقامی دارد در مسجد سهله، مقام امام صادق علیهالسلام؛ داستان آن مقام این است. یک آقایی به اسم بشار موکاری. امام صادق رفته بودند کوفه، منزلشان مدینه بود، رفته بودند کوفه. بشار موکاری میگوید: «من حضرت که در کوفه بودند، رفتم دیدنشان. دیدم یک خرمای طبرزدی جلو حضرت گذاشتهاند، حضرت دارند میل میکنند. من که رفتم حضرت فرمودند: "بشار بفرما، بیا از این خرما بخور." گفتم: "آقا نوش جان، من حالم بد است. در خیابان یک چیزی دیدم، اتفاقی افتاده، دل و دماغ ندارم."» ریزهکاریهای این روایت را گوش بدهید، خیلی زیبا است. شهید اول در کتاب «المظالم» این روایت را میگوید. حضرت فرمودند: «به حقی که من به گردنت دارم، قسمتت میدهم، بیا از این غذا بخور، از این خرما بخور. بعدش بهم بگو، تعریف کن برایم چی شده.» شدت محبت و ارتباط را ببینیم. میگوید: «من آمدم یک مقداری با حضرت میل کردم و وسط خردن بودیم حضرت فرمودند: "خب بگو ببینم چی شده؟"» میگوید: «گفتم: "آقا در خیابان که میآمدم، یک مأموری را دیدم که یک خانمی را داشت میزد و میبرد زندان. من خیلی بهم سخت آمد این چیزی که دیدم، خیلی حالم بد شد. دیدم این خانمه هی داد میزند، میگوید: «المستغیث بالله و رسوله.» به خدا و پیغمبر پناه میبرد، کمک میخواهد ولی هیچکس کمکش نمیکند، به دادش نمیرسد."» حضرت فرمودند: «چرا؟ مگر چی شده بود؟» میگوید: «من مردم را پرسیدم، گفتم این خانم چهکار کرده؟ چرا دارند میزنند و میبرندش؟» مردم گفتند: «این داشت در خیابان رد میشد، پایش پیچ خورد، خورد زمین. همین که خورد زمین گفت: «لعن الله ظالمیك یا فاطمه.» خدا لعنت کند آنهایی که به تو ظلم کردند ای فاطمه زهرا.» میگوید: «اینو گفت و گرفتند، زدندش و بردند.»
جمله را فقطع الـ... امام صادق دست از خرما خوردن برداشتند. لم یزل یَـ.... شروع کرد امام صادق گریه. آنقدر گریه کرد، حتی ابتلا مندیله و لحیته و صدره. به خودم دیدم صورت، محاسن حضرت و سینه حضرت پر از اشک شد. آنقدر امام صادق علیهالسلام گریه کرد. فرمود: «پاشو با همدیگر برویم مسجد سهله برایش دعا کنیم که آزادش کنند.» یک نفر هم فرستادم. فرمودند: «میروی پشت زندان میایستی، گزارش این زن را میگیری، برای من خبر میآوری باهاش چه بشار.» بشار میگوید: «رفتیم مسجد سهله.» همین جایی که مقام امام صادق در مسجد است. «دو رکعت نماز خواندیم دیدم حضرت گریه کرد، سجده رفت، دعا کرد. سجده طولانی کرد. از سجده بلند شد. فرمود: "پاشو برویم. این خانم آزاد شد."» آمدیم برویم بیرون. آنی که فرستاده بودیم پشت زندان دیدیم دارد برمیگردد. گفتیم: «چه خبر؟» گفت: «این خانم آزاد شد.» حضرت فرمودند: «چی شد؟» گفت: «هیچی. من پشت زندان ایستاده بودم. دیدم یک مأموری آمد یکهو به این خانم گفتش که: «شما برای چی در زندانی؟» گفت: «من پایم لیز خورد، نام فاطمه زهرا را آوردم، من را دستگیر کردند.» گفت: «دست کرد در جیبش 200 درهم درآورد گفت: «اینو بگیر، امیر را حلال کن.»» گفت: «نه، من از امیر شما پول نمیگیرم.» این برگشت رفت با رئیسش صحبت کرد. برگشت گفت: «پس برو خانهات آزادی.» امام صادق فرمودند: «این پول را نگرفت؟ 200 درهم را؟» گفت: «نه آقا جان. ولی من میشناسمش. میدانم زنی شدیداً محتاج است، خیلی نیازمند است.» میگوید حضرت زدند زیر گریه. دست کردند در جیبشان، 700 دینار درآوردند دادند بهش. گفتند: «میروی خدمت این خانم میگویی جعفر بن محمد بهت سلام رساند. امام زمانت بهت سلام رساند.» گفت: «اینو هم بگیر از طرف من است.» این آقا میگوید: «آمدم پیش این خانم از طرف امام صادق علیهالسلام گفتم: «امام صادق بهت سلام میرساند و این پول را هم به تو داده.»» گفت: «چی؟ قسم خدا بخور بگو به خدا امام صادق این را به من گفته و به من سلام؟» میگوید: «من قسم به خدا خوردم دیدم این خانم از حال به حال آمد. دوباره این را پرسید. دوباره از سه بار از پول را گرفت. گفت: «به امام صادق بگویید این کنیزش را دعا کند.»» برای امام صادق دوباره آمد تعریف کرد. دوباره حضرت دعا کردند، گریه کردند و دعا کردند.
عرضم را تمام کنم. این حال امام صادق، این حال امام زمان شماست. فکر نکنید شبها در خیابان میآیید، امام زمان خبر ندارد، نمیبیند. این غصههایتان، این دردهایتان، این مشکلاتتان، امام زمان خبر ندارد. خدا میداند اینجا امام صادق برای یک دانه زن رفت مسجد سهله دعا کرد. خدا میداند امام زمان برای مملکت ما، برای ملت ما چند بار مسجد سهله رفته، چند بار مسجد کوفه رفته، چند بار بالا سر ضریح امام حسین برای ما دعا کرده، گریه کرده، مناجات کرده، نماز خوانده. عرضم را تمام کنم. اینجا یک خبر رسید به امام معصوم که یک زن بیگناه را در خیابان زدند، دیدید امام معصوم چهکار کرد؟ گریه کرد. چقدر گریه کرد؟ همه محاسن، سینه حضرت خیس شد. رفت در مسجد گریه کرد. شب شهادت است. این اشکها مایه برکت است، این تجمعات مایه برکت است. این اشکهایتان را هدیه کنید به امام صادق علیهالسلام. انشاءالله حضرت گشایش ایجاد کنند. یادتان هست رهبر شهیدمان، رهبر عزیزمان آن روایت امام صادق را میخواندند که امام صادق فرمود: «من این مجالسی که شما مینشینید، حرف از ما میزنید دوست دارم.» یادتان هست آقا بغض کرد، گریه کرد؟ فرمود: «قربان آن دل.» یادتان هست؟ امشب آقامان مهمان امام صادق علیهالسلام است. عرض روضه من مختصر همین جمله است: امام معصوم شنید یک زنی را در خیابان دارند میزنند و میبرند، چقدر گریه کرد! فدای آن امام معصومی که خودش در کوچه بود، جلوی چشمش نه یک زن شیعه را بزنند، فاطمه زهرا را میزدند. فدای امام مجتبی که دستش در دست مادر بود. راه را به روی مادر بستند. در کوچه جلوی چشم پسر، آنچنان سیلی به روی مادر زدند. اَلَا لَعْنَهُ اللَّهِ عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُ أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ. هدیه به محضر منور آقامان امام صادق علیهالسلام صلواتی هدیه بفرمایید.
**بسم الله الرحمن الرحیم**
تسلیت عرض میکنم شهادت آقا و مولایمان امام صادق علیهالسلام را به محضر مولایمان امام رضا علیهالسلام، و به محضر معظمله حضرت آیتالله العظمی و عزیزان گرانقدر. ما معمولاً شبهایی که اینجا خدمت عزیزان میرسیدیم، گفتارمان کوتاه بود؛ هم ناظر به مسائل روز بود و هم بیشتر با طنین حماسی سعی میکردیم با عزیزان گفتوگو کنیم. امشب به اعتبار اینکه شب شهادت امام صادق علیهالسلام است، بهروال همیشه بر این بوده است که چنین شبی، مردم عزیز مراسم برگزار میکنند، سوگواری میکنند، عزاداری میکنند و خصوصاً سخنران، کسی که بناست برای مردم صحبتی داشته باشد، بحثی متناسب با شهادت امام صادق علیه السلام ارائه میدهد. بنده در یک بخش از جلسات قبلی که خدمتتان رسیدم، طبعاً سخنان بیشتری خواهم داشت و بحث تحلیلی با هم خواهیم داشت؛ بحث معرفتی. البته بحث مهمی به مسائل روز هم مرتبط است، ولی مایه اصلی این بحث مرتبط با شهادت امام صادق علیهالسلام است.
دوران امام صادق علیهالسلام که ادامه دوران امام باقر علیهالسلام میشود، یک دوران ویژهای در زمان بنیامیه است. شیعیان قلعوقمع شدند، امامان شیعه به شهادت رسیدند. هم امام مجتبی علیهالسلام در دوران بنیامیه که دوران معاویه بود، به شهادت رسیدند، هم امام حسین علیهالسلام با فجیعترین شکل در دوران بنیامیه به شهادت رسیدند، هم امام سجاد علیهالسلام منزوی بودند، گوشهگیر بودند. شیعیان را هم هرجایی که پیدا میکردند، میکشتند، تبعید میکردند، دورشان میکردند. دستوبال شیعیان بسته بود، شیعیان هیچ کنشی نداشتند، هیچ نمود و بروزی نداشتند. بعد از بنیامیه، از دورانی که امام باقر علیهالسلام زعامت شیعه را داشتند، کمکم شیعه از زیر این خاکستر بیرون آمد، از زیر این آوار خودش را بیرون کشید، هویت پیدا کرد. آرامآرام احساس کردند که حضور دارند، بروز دارند، تعدادی دارند. افراد زیادی شروع کردند با هم جمع شدن، با هم ارتباط برقرار کردن و دیگر از دوران امام باقر علیهالسلام، یک زمزمهای، یک کمی بین شیعیان پیچید که ما هم تعدادمان زیاد است، هم قدرت داریم. دیگر میتوانیم انقلاب کنیم، دیگر میتوانیم حکومت تشکیل بدهیم، از شر این حکومتها خلاص بشویم. مخصوصاً بنیعباس، آن اوایلی که کار را دست گرفته بودند، هنوز آنقدری قدرت نداشتند. تویشان اختلاف بود، درگیری بود. دوران امام باقر علیهالسلام و امام صادق علیهالسلام، دورانی است که شیعیان احساس کردند خیلی قدرت دارند، خیلی نمود دارند.
«امروز دیگر روزش است، امروز روز قیام است، امروز دیگر وقتش است که حکومت را امام ما، امام زمان ما در دست بگیرد، حکومت عدل جاری کند، این حکومتهای ظلم را از بین ببرد، کنار بزند.» این تقاضا و این توقع زیاد بود، در گفتوگوها زیاد مطرح میشد؛ هم به امام باقر علیه السلام و هم به امام صادق علیه السلام. هی میگفتند: «آقا چرا قیام نمیکنید؟ چرا حکومت را دست نمیگیرید؟ ما که دیگر جمع شدیم، آمدیم، تعدادمان زیاد است.» چقدر شاگرد پیدا کردهاند اینها! مردم میآمدند سؤال میکردند، مساجد راه افتادند، شیعیان هویت پیدا کردند، اسم و رسم پیدا کردند. شاگردان امام باقر و امام صادق به شهرستانها میرفتند، مسجدی دست میگرفتند، تدریس میکردند، مرجع تقلید میشدند، مردم از اینها سؤال میکردند. اینها در ذهنشان بود که آقا دیگر تا پیروزی چیزی نمانده، وقتش است که امام کار را دست بگیرد. در این گفتوگوهایی که با امام باقر و امام صادق، و کمی هم با امام کاظم علیهم السلام در روایات ما هست، یک چیزی از جانب اهل بیت مطرح میشود. به نظر بنده امروز ما خیلی به این نکته نیاز داریم. خیلیها حالوهوایشان در این قضایا، حالوهوای آخرالزمانی است. امیدشان این است انشاءالله همینطور هم خواهد شد. انشاءالله این قضایا، این شرایط منتهی شود به ظهور امام زمان (ارواحنا فداه). این اتفاقاتی که در منطقه دارد میافتد، انشاءالله نوید پیروزی، نوید فرج را انشاءالله به ما میدهد. ولی این بحثی که میخواهم عرض بکنم، نکته کلیدی است که باید به آن توجه کنیم.
یک توقعی داشتند امام باقر و امام صادق علیهما السلام از این مردم برای اینکه اینها بتوانند بار این حکومت را روی دوش بگیرند. اگر قرار است اینها زمینهساز باشند برای حکومت امام زمان، یک توقعی از جانب امام از اینها میرفت. چند تا روایت من برایتان بخوانم، روایات جالبی است. بعد کمی در موردش با همدیگر گفتوگو بکنیم، نکات مهمی دارد. یک روایت این است: میفرماید که خدمت امام باقر علیهالسلام، حضرت این سؤال را کردند. چند تا روایت با یک مضمون مشترک است، ولی در هر کدامش عبارات جالبی دارد. میگوید: «امام باقر به من فرمودند که شما اینجور هستید وقتی یکی میآید پیش یکی دیگرتان، دست کند در جیب آن یکی، هر چقدر پول مثلاً لازم دارد، بردارد ببرد؟» میگوید: «گفتم: نه، همچین چیزی سراغ ندارم، تا حالا ندیدم بین ما همچین چیزی باشد.» میگوید: «حضرت فرمودند: فَلَا شَیْءَ اِذْ، خب پس هیچی، پس هیچی.» گفتم: «یعنی چی آقا؟ خب پس هیچی یعنی همهمان میرویم جهنم؟ یعنی همه نابود شدیم؟ جهنمی شدیم؟» فرمودند: «نه، هنوز آنقدر ظرفیت پیدا نکردید. انَّ الْقَوْمَ لَمْ اَحْلَامُهُمْ بَعْدُ، هنوز آنقدر و ظرفیت در شما بالا نرفته. هنوز آن توقعی که من از شما دارم، اجابت نشده.» این یک روایت. من سریع روایتها را میخواهم بخوانم، بعد با هم تحلیل کنیم. در یک روایت دیگر دارد، میگوید: «حضرت فرمودند: یَجْبَنُ أَحَدُکُمْ شَخْصِی، شما با همدیگر ارتباطتان چه شکلی است؟» گفتم: «آقا خیلی خوب است. ارتباط مؤمنین شیعیان با همدیگر خیلی خوب است.» فرمودند: «اینجور. کسی نیاز داشته باشد برود بدون اینکه چیزی بگوید از مال آن یکی، مثلاً برود سر گاوصندوقش، برود سر کیفش؟» تعبیر امروزیاش این است که کارت آن یکی را بگیرد، رمزش را بگیرد، هر چقدر دوست دارد برود خرج بکند و اینها. «کسی کارتش را مثلاً با آن یکی بدهد، آن برود هر چقدر خواست خرج کند؟» میگوید: «گفتم که: نه، همچین چیزی بینمان نیست.» حضرت فرمودند: «اگر این کار را میکردید، نیازهایتان هم برطرف میشد.» که این خیلی معنا دارد. یا معنایش این است که برکت در زندگیهایتان میآمد، یا معنایش این است که حکومت ما شکل میگرفت، مشکلاتتان هم برطرف میشد.
روایت بعدی چیست؟ روایت از امام کاظم علیهالسلام. فرمودند: «عاصم، شما رفاقتهایتان با همدیگر چه شکلی است؟» گفتم: «آقا در بهترین وضعیت است.» فرمودند: «یعنی این شکلی است؟ یکی برود خانه رفیقش، اگر طرف نبود، این هرچی دوست دارد برود سر یخچال و برود توی اتاق و برود سر اموال طرف، هرچی میخواهد بردارد؟ اینجوری هستید؟» میگوید: «گفتم که: نه.» فرمودند: «لَسْتُمْ عَلَی مَا أُحِبُّ مِنَ التَّوَاصُلِ وَثَنِیُّ الْفُقَرَاء، هنوز آن شکلی که من میخواهم، رفاقتتان، ارتباطتان با همدیگر هنوز به آن نرسیده.» و این روایت بعدی از امام باقر؛ این خیلی جالب است، این را بگویم و کمی با هم تحلیل کنیم. برید عجلی میگوید به امام باقر علیهالسلام گفتیم: «آقا در کوفه خیلی شیعه داریم.» همین چیزهایی که ما این شبها میگوییم: «آقا تجمعات خیلی شلوغ است. خیابانها خیلی شلوغ است. دیگر انشاءالله امام زمان میآید.» یک زمانی بین مردم کوفه و مدینه و اینها این ذهنیتها بود. البته مردم الان ما از آن دوره خیلی بهترند، ولی میخواهم شاخص را بدانید که آیا ما مردم ظهور و مردم حاکمیت امام زمان هستیم یا نیستیم؟ شاخصش در این است. میگفتند: «آقا جمعیت خیلی زیاد است در کوفه. شما خیلی طرفدار دارید، اگر دستور بدهید، اطاعت، دنبال شما راه میافتند.» حالا ببینید امام باقر شاخص را چی میآورند؟ چه مثالی؟ مثلاً حضرت میفرماید: «نماز جماعتهایشان شلوغ است؟ خمس؟» مثلاً اینها را نمیگویند. یک دانه سؤال، با همین یک دانه سؤال همهچی در میآید. خیلی جالب است: «أَیَحْدَثُ أَحَدُکمْ إِلَی کِیسِ أَخِیهِ، یکی میآید برود سر اموال آن یکی، فَیَأْخُذُ مِنْهُ حَاجَتَهُ، هرچی لازم دارد بردارد بدون اینکه بگوید؟» میگوید: «گفتم: نه.» به قول ما حریم شخصی و این حرفها چی میشود؟ فرمودند: «اینها که با همدیگر این شکلی نیستند، خونم برای ما حاضر نیستند.» خیلی تا اینها این شکلی نشوند، از پول نگذرند، از خون هم نمیگذرند. اینها برای ما فداکاری نمیکنند.
فرمودند: «الان که اوضاع خوش است، الان که جنگی نیست، زد و خوردی نیست، زندگی برقرار است، ازدواج میکنند، ارث میبرند، زندگی برقرار است. ولی وقتی مهدی ما ظهور کند، جَاهَ المُضَی لَهُ، آنجا دیگر آدمها از هم جدا میشوند. آدمحسابیها از آدمهای به قول ما آدمهای فیک، واقعی و ادعایی به قول معروف از هم جدا میشوند. الان همه قروقاطیاند، همه ادعا دارند، ادعایش را همه دارند، ولی روز ظهور همه از هم جدا میشوند.» چه شکلی میشوند؟ خیلی جالب است. فرمودند: «بعد از ظهور، قیامکننده ما، هرکی بخواهد میرود سر کیف رفیقش، سر جیب رفیقش، هر چقدر نیاز داشته باشد برمیدارد بدون اینکه بگوید و بدون اینکه رفیقش ناراحت باشد.» این معنایش چیست؟ این معنا شدت اعتماد بین مؤمنین است. در مورد این کلیدواژه میخواهم کمی صحبت کنم، کلیدواژه اعتماد. البته این بحثش با این چند دقیقه تمام نمیشود، ده شب، سی شب بحث میخواهد، ولی من مختصری میخواهم عرض بکنم و انشاءالله نکاتی را متناسب با این شرایط داشته باشیم. این حالی که طرف برود سر کیف آن یکی، هرچی میخواهد بردارد، یعنی چی؟ یعنی اگر داری میرود سر کیف من، من بهش اعتماد دارم، میدانم سوءاستفاده نمیکند، میدانم بیشتر از اندازه برنمیدارد، میدانم خیانت نمیکند. آن هم به من اعتماد دارد، میداند من مانعش نمیشوم.
اول ببینید اصلاً زندگی را چی شکل میدهد؟ ارتباطات را با همدیگر چی شکل میدهد؟ اعتماد. کلیدواژه ارتباط و زندگی و همزیستی همین یک کلمه است: اعتماد. الان مثلاً اینجا چای پخش میکنند، نمیدانم شما چای خوردید از اینجا یا نه. خوردید چای؟ خوب است، الحمدلله. اینکه چای خورد، خودش محصول چی بوده؟ محصول اعتماد بوده. یعنی اعتماد داشتید که در این چاییها سم نریختهاند. بله، آقا. یعنی به آن کسی که دارد چای میدهد، اعتماد دارید. یک کارتخوان هم آن بغل است، کارت میکشند. من نکشیدم، توفیق نداشتم. مال شما، اگر دوست داشتید بکشید. مثلاً کمکی به مسجد و این تجمعات و اینها. آنی که کارت میکشد، معنایش چیست؟ من اعتماد دارم، میدانم این خرج همین حرفایی که زدند میشود. همین تجمعی که شما شبها اینجا شرکت میکنید، همین به قول امروزیها استیجی که پاش میایستید، این خودش محصول اعتماد است. به برگزارکنندگان این جلسه اعتماد دارید. این همینجوری بالا میرود. کل سیاست و زندگی و ازدواج و همه اینها میشود بر مبنای اعتماد. هرچی اعتمادها قویتر میشود، آدمها با همدیگر بیشتر جوش میخورند و جفت میشوند. خوب دل بدهید. بحث را نمیخواهم سختش کنم، میخواهم چند تا مثال بزنم تا راحت بشود.
مثلاً زن و شوهر وقتی با هم ازدواج میکنند، خب قبلش دو تا آدم غریبهاند، از دو تا دنیای متفاوت. ازدواج میکنند، یک زندگی را با هم شکل میدهند. یک مدت که میگذرد، اعتمادشان که به همدیگر قوی میشود، شدت اعتماد بین این دو تا چی میآورد؟ یکی شدن میآورد. حالا شب شهادت شوخی نمیشود کرد، ولی یک دانه را این شوخی را آن لا رد میکنم. میگفتش که خانمها بعد ازدواج دیگر از کلمه «من» استفاده نمیکنند. میگویند: «خانه ما، ماشین ما، چه میدانم جهیزیه، وسایل خانه ما» و این حرفها. ولی یک کلمه است که هیچ خانمی ما بعدش نمیگوید. آن هم سرویس طلا است. میگوید: «طلای من.» «طلای ما» ندارد. «طلا مال من است.» حالا میخواهم بگویم این محصول زندگی است. هرچی اعتماد میرود بالا، «من» تبدیل به «ما» میشود. امام باقر علیهالسلام فرمود: «کی مهدی ما ظهور میکند؟ زمانه مهدی ما چه شکلی است؟» آن زمانه آن شکلی است، آنقدر مؤمنین به همدیگر اعتماد دارند، دیگر «من» بینشان معنا ندارد. هرچی هست «ما» است. نمیگوید: «کیسه من، کیف من، پول من، گاوصندوق من، مغازه من، حساب بانکی من، کارت من.» همهاش میشود.
خب ما چقدر تا این نقطه فاصله داریم؟ عزیزان، هر چقدر تا این نقطه فاصله داریم، تا ظهور امام زمان فاصله داریم. این نکته ترسناکی است. هم نکته درس آموز است. که ما به صرف این تجمعات و رفتوآمدها اکتفا نکنیم. با همه شکوه و عظمتی که دارد، واقعاً صحنههای فوقالعادهای آدم میبیند. همین سر بلوار، اتفاقی که این بچهها رقم زدند؛ ۲۴ ساعته پرچم را دست میگیرند. این بلوار ساعتهایی که نصف شب من آمدم اینجا، کیف کردم، بهره بردم. تا ساعت سه شب مردم میآیند، میروند، شعار میدهند، چه میدانم صفا میکنند، پرچم تکان میدهند. واقعاً صحنههای بینظیری است. در دنیا سابقه ندارد. ولی هنوز کم است، هنوز فاصله داریم. نقطهای که امام باقر و امام صادق نشان دادند، این نقطه است. این اعتماد باید به این اوج برسد. شدت اعتماد بین ما با همدیگر آنقدر بشود، دیگر «من» نباشد، همهاش بشود «ما».
حالا این اعتماد یک بخشش بین من و شماست، یک بخشش بین شما و مسئولین است. اینها خیلی مهم است. ببینید عزیزان، میگویند جنگ شناختی، لابد شنیدید. امروز میگویند جنگ ترکیبی. جنگ ترکیبی یعنی چی؟ یعنی آقا فقط جنگ نظامی نیست، فقط بمب و موشک نیست. هر چیزی که میتواند حریف را از میدان به در بکند، استفاده میکند. هم جنگ فرهنگی، هم جنگ رسانهای، هم جنگ اقتصادی، هم جنگ شناختی. همه اینها با همدیگر جمع میشود، میشود جنگ ترکیبی، جنگ هیبریدی. حالا در این جنگ شناختی چه اتفاقی میافتد؟ در جنگ اقتصادی، بانکهای همدیگر را میزنند، یا فیزیکی میزنند، یا با تحریم و اینجور چیزها میزنند. در جنگ نظامی، انبار موشکی را میزند، پایگاه را میزند، پادگان را میزند، سرباز را میزند. ولی جنگ شناختی از همه اینها سنگینتر و سختتر است. چرا؟ چون بالاترین سرمایه شما را میزند. بالاترین سرمایه شما چیست؟ سرمایه اجتماعی. سرمایه اجتماعی چیست؟ اعتماد. اعتماد از همه اینها مهمتر است. اینکه بشود حرف یکی را قبول کرد، بهش اعتماد کرد. چهکار میکند شما را پیش همدیگر بیاعتماد میکند؟ مخصوصاً مسئولین را پیش شما بیاعتماد میکند، از اعتماد میاندازد. با کار رسانهای، با قاطی کردن حق و باطل، هرکی بتواند طرف مقابلش را بیاعتبار کند، اعتماد را ازش بگیرد، در جنگ شناختی پیروز است.
مثلاً اینترنشنال با شما یک کاری میکند نسبت به صداوسیما بیاعتماد شوید. صداوسیما و چه میدانم برنامه «پاورقی» و شبکه «افق» و اینها یک کاری با شما میکند، به من و تو (اینترنشنال) بیاعتماد بشویم. یک کاری میکند مثلاً نسبت به سلبریتیها بیاعتماد بشوید. سلبریتیها مثلاً یک کاری میکنند شما مثلاً چه میدانم، نسبت به روحانیت و به مداحها و اینها مثلاً بیاعتماد بشوید. همه دعوا در این میدان سر اعتماد است. همه سرمایه اینجا اعتماد است. هر قوم و ملت و تمدنی که بتواند این اعتماد را جلب کند، پیروز است. چرا این شهادتها برای ما پیروزی میآورد؟ روی چه منطقی؟ چرا شما میگویید امام حسین در کربلا پیروز شد؟ مگر شهادت پیروزی دارد؟ زدند، کشتند، خانوادهاش را هم به اسارت گرفتند. چون سرمایه امام حسین، گرفتن کاخ یزید نبود، جمع کردن غنایم نبود، گرفتن اعتبار و اعتماد بود. خوب دل بدهید، مطالب، مطالب مهمی است. امام حسین چی میخواهد ایجاد کند؟ مردم را نسبت به یزید بیاعتماد کند، یزید را بیاعتبار کند. نتیجه خون امام حسین چی میشود؟ امام حسین معتبر میشود. اعتماد مردم به امام حسین جلب میشود، اعتماد مردم از یزید سلب میشود.
این شهادتهایی که اتفاق افتاد، چه اتفاقی را رقم زد؟ ببینید ما کم خیانت در مسئولینمان نداشتیم، واقعاً اعتماد مردم را سلب کرده بودند. خدا لعنت کند آن مسئولینی که هرچی شعار دادند، هرچی حرف زدند، زیرش زدند، تقلب کردند، دروغ گفتند، دماغشان را خاراندند، گفتند ما هم صبح جمعه فهمیدیم. اینها مردم را بیاعتماد میکند. وقتی یک چیزی میگوید، یکجور دیگر عمل میکند. وقتی بازی در میآورد، گردن نمیگیرد. دروغ میگوید، حاشا میکند، رانت دارد، رفاقتبازی دارد. اینها مردم را بیاعتماد میکند. نتیجه چی میشود؟ مشارکت در انتخابات میآید پایین. چرا؟ مردم بیاعتماد شدهاند. البته دشمن هم از همین نقطه استفاده میکند، اینها را پررنگ میکند. وقتی اینها پررنگ شد، به مردم وقتی میگویی آقا بزرگترین پل خاورمیانه را در کرج ساختند، باورش نمیشود. چون اعتمادشان سلب شده. در جنگ باورش میشود که ما پتروشیمیمان فلان بود، زیرساختهایمان فلان بود، فناوریهایمان فلان بود، موشکیمان فلان بود. مسئولین که میگفتند، باورش نمیشد، اعتماد نمیکرد. این شهادتها اعتماد میآورد. چرا؟ چون میبیند رهبر هم مثل بقیه، در بعضی از صحنهها شهید شده. یک فرزندش باهاش شهید شده. یک عروسش باهاش شهید شده. یک دامادش باهاش شهید شده. یک نوهاش باهاش شهید شده. محافظین شهید شدهاند، نزدیکان شهید شدهاند. پس معلوم است که اون هم با ما فرقی ندارد. رانت امنیتی نداشته، محافظت ویژه نداشته. حرفهایی که میزده از جیب مردم خرج نمیکرده که میگفته: «من بیعت نمیکنم» و این حرفها. تا قبلش یک عده فکر میکردند 400 متر زیر زمین است، با خانواده مثلاً رفته ونزوئلا، و تقی به توقی بخورد میرود روسیه. وقتی شهید میشود، اعتماد جلب میشود. فلان مسئول با بچهاش شهید میشود، اعتماد بیشتر جلب میشود. البته ایام انتخابات در پیش است، دو هفته دیگر انتخابات شورای شهر را داریم. انشاءالله باز جوری نشود که این خونها را بشویند، ببرند. بعضی مسئولین نالایق و بیکفایت دوباره به این اعتمادها آسیب نزنند.
در جنگ شناختی، آنی که مهم است، اعتماد است. این شهادتها اعتماد میآورد. این ارتباطات را قوی میکند. برای همین است که شهادتها پیروزی است. امام فرمود: «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر میشود.» اتفاقاً ترامپ بیاعتبار میشود. اعتماد مردم از ترامپ و نتانیاهو سلب میشود. میبینی چه شکافی افتاده، چه شقاقی افتاده. یک جامعهای از مسیحیت افتادند روبهرویش. نکات عجیبی هم آدم میبیند. یک عده مسلماننما ول کردند پشت جمهوری اسلامی را دارند میفروشند ایران را. یک عده مسیحی آمدند پشت جمهوری اسلامی را گرفتند، مثل اسپانیا و بعضی کشورهای دیگر. آنقدر کار بیخ پیدا کرده که امروز مجبور شده توییت بزند علیه پاپ. عکس خودش را منتشر کرده در سیمای مسیح. دیگر بالاخره آدم خلوص زندگیاش باید یک جوری بچرخد دیگر. بههرحال تعادل روانی که ندارد این موجود کثیف. میخواهد اعتماد جلب کند. در وضعیتی هم گرفتار شده. بجنگد، اعتماد ازش سلب میشود. نجنگد، اعتماد ازش سلب میشود. حمله کند برای تنگه هرمز، بیشتر اعتماد ازش سلب میشود. حمله نکند، بیشتر اعتماد میشود. ما در وضعیتی هستیم. با ما بجنگند، اعتماد مردم بیشتر میشود. نجنگند، ارتباط مردم قویتر میشود. این وضعیت ما، این پیروزی ما.
عرضم را تمام کنم. این اعتماد باید در اوج بماند. یک بخش از اعتماد و این گره خوردن با خود امام معصوم است. من دو تا روایت را میخواهم سریع بخوانم و عرضم را تمام کنم. یک روایت، این روایت مامون میگوید که من پیش امام صادق علیهالسلام بودم. لابد شنیدید این روایت را، خیلی روایت عجیب است. میگوید: «یک آقایی از خراسان آمده بود به نام سهل بن حسن. سلام داد به حضرت. گفتش که آقا جان شما اهل بیت رحمتی، اهل بیت رأفتی، چرا قیام نمیکنید؟» یعنی مثلاً: «آقا مردم دارند بدبخت میشوند. شما این همه نیرو یک حرکتی بزنید، نشستید. این همه شیعه دارید، صد هزار نفر حاضرند برای شما شمشیر بزنند.» «اجلس یا خراسانی.» «بشین آقای خراسانی. بشین اینجا.» به کنیزشان فرمودند: «آن تنور را روشن کن.» تنور را روشن کرد. میگوید دیدم گر تنور، حضرت فرمودند که: «آقای خراسانی میشود بفرمایید داخل این تنور بنشینید؟» میگوید: «گفتم: آقا جان میشود من را عذابم نکنی با آتش؟» حالا به قول ما: «مگر من چی گفتم؟ چرا ناراحت میشوید؟ حالا مثلاً ما را ببخشید، عفو کن آقا، ببخشید. ولی یک چیزی گفتیم، آقا جوانی کردیم، غلط کردم، آقا ببخشید.» میگوید در همین اوضاع بودیم، یک نفر دیگر وارد شد، هارون مکی. دستش در ؟. حضرت همان که سلام داد به حضرت، حضرت جواب سلام را که دادند، فرمودند که: «نعلینت را بگذار، برو بنشین در تنور.» آقا بدون مقدمه، توضیحات، یک چیزی، یک جهاد طبیعی، یک حرفی. آن یک کله، یک سر راه. نرسیدیم، قبلش چی بوده؟ دعوا سر چیست؟ توضیحات؟ چیزی؟ میگوید این هم رفت و بدون هیچ حرفی صاف رفت نشست در تنور. این خراسانی را کشیدند کنار، شروع کردند یکجوری از خراسان صحبت کردن، انگار حضرت در همه کوچهها و محلهها گشتند، حتی کَأَنَّهُ شَاهِدٌ لَهَا. با من در مورد خراسان صحبت کرد. یکم که گذشت، فرمود: «آقای خراسانی پاشو برو به رفیقت یک سری بزن، برو ببین که این اوضاعش چطور است در تنور.» میگوید آمدم دیدم چهار زانو در تنور نشسته، آتش هم خاموش شده. حضرت به من گفتند: «تو در خراسان چند تا آدم این شکلی پیدا میکنی که آمدی به من میگویی حکومت تشکیل بدهم، قیام کنم؟» میگوید: «گفتم: آقا والله ولا واحدا، به خدا یک دانه هم پیدا نمیشود.» فرمود: «تا وقتی پنج تا این شکلی پیدا نشوند، ما قیام نمیکنیم.» پنج تا دانه. پنج تا این شکلی منظور حضرت اینجا نیست که یک آدمی که استدلال ندارد، منطق ندارد، کله شق است، همینجور بیکله است. منظور حضرت این است که آنقدر به من اعتماد دارد، دیگر روی این حساب و بررسی و محاسبه و اینها ندارد. میشود شدت اعتماد به امام صادق علیهالسلام.
داستان آخر را بگویم و همین هم روضه ما باشد و اشک بریزیم انشاءالله. عزیز دلمان هم پیوسته فیض میبرد. این اعتماد، دو طرفه است. این عشق، این ارتباط دو طرفه است. این روایت را بشنوید، خیلی زیبا است. حتماً شما رفتید مسجد سهله، مشرف شدید. یک مقامی دارد در مسجد سهله، مقام امام صادق علیهالسلام؛ داستان آن مقام این است. یک آقایی به اسم بشار موکاری. امام صادق رفته بودند کوفه، منزلشان مدینه بود، رفته بودند کوفه. بشار موکاری میگوید: «من حضرت که در کوفه بودند، رفتم دیدنشان. دیدم یک خرمای طبرزدی جلو حضرت گذاشتهاند، حضرت دارند میل میکنند. من که رفتم حضرت فرمودند: "بشار بفرما، بیا از این خرما بخور." گفتم: "آقا نوش جان، من حالم بد است. در خیابان یک چیزی دیدم، اتفاقی افتاده، دل و دماغ ندارم."» ریزهکاریهای این روایت را گوش بدهید، خیلی زیبا است. شهید اول در کتاب «المظالم» این روایت را میگوید. حضرت فرمودند: «به حقی که من به گردنت دارم، قسمتت میدهم، بیا از این غذا بخور، از این خرما بخور. بعدش بهم بگو، تعریف کن برایم چی شده.» شدت محبت و ارتباط را ببینیم. میگوید: «من آمدم یک مقداری با حضرت میل کردم و وسط خردن بودیم حضرت فرمودند: "خب بگو ببینم چی شده؟"» میگوید: «گفتم: "آقا در خیابان که میآمدم، یک مأموری را دیدم که یک خانمی را داشت میزد و میبرد زندان. من خیلی بهم سخت آمد این چیزی که دیدم، خیلی حالم بد شد. دیدم این خانمه هی داد میزند، میگوید: «المستغیث بالله و رسوله.» به خدا و پیغمبر پناه میبرد، کمک میخواهد ولی هیچکس کمکش نمیکند، به دادش نمیرسد."» حضرت فرمودند: «چرا؟ مگر چی شده بود؟» میگوید: «من مردم را پرسیدم، گفتم این خانم چهکار کرده؟ چرا دارند میزنند و میبرندش؟» مردم گفتند: «این داشت در خیابان رد میشد، پایش پیچ خورد، خورد زمین. همین که خورد زمین گفت: «لعن الله ظالمیك یا فاطمه.» خدا لعنت کند آنهایی که به تو ظلم کردند ای فاطمه زهرا.» میگوید: «اینو گفت و گرفتند، زدندش و بردند.»
جمله را فقطع الـ... امام صادق دست از خرما خوردن برداشتند. لم یزل یَـ.... شروع کرد امام صادق گریه. آنقدر گریه کرد، حتی ابتلا مندیله و لحیته و صدره. به خودم دیدم صورت، محاسن حضرت و سینه حضرت پر از اشک شد. آنقدر امام صادق علیهالسلام گریه کرد. فرمود: «پاشو با همدیگر برویم مسجد سهله برایش دعا کنیم که آزادش کنند.» یک نفر هم فرستادم. فرمودند: «میروی پشت زندان میایستی، گزارش این زن را میگیری، برای من خبر میآوری باهاش چه بشار.» بشار میگوید: «رفتیم مسجد سهله.» همین جایی که مقام امام صادق در مسجد است. «دو رکعت نماز خواندیم دیدم حضرت گریه کرد، سجده رفت، دعا کرد. سجده طولانی کرد. از سجده بلند شد. فرمود: "پاشو برویم. این خانم آزاد شد."» آمدیم برویم بیرون. آنی که فرستاده بودیم پشت زندان دیدیم دارد برمیگردد. گفتیم: «چه خبر؟» گفت: «این خانم آزاد شد.» حضرت فرمودند: «چی شد؟» گفت: «هیچی. من پشت زندان ایستاده بودم. دیدم یک مأموری آمد یکهو به این خانم گفتش که: «شما برای چی در زندانی؟» گفت: «من پایم لیز خورد، نام فاطمه زهرا را آوردم، من را دستگیر کردند.» گفت: «دست کرد در جیبش 200 درهم درآورد گفت: «اینو بگیر، امیر را حلال کن.»» گفت: «نه، من از امیر شما پول نمیگیرم.» این برگشت رفت با رئیسش صحبت کرد. برگشت گفت: «پس برو خانهات آزادی.» امام صادق فرمودند: «این پول را نگرفت؟ 200 درهم را؟» گفت: «نه آقا جان. ولی من میشناسمش. میدانم زنی شدیداً محتاج است، خیلی نیازمند است.» میگوید حضرت زدند زیر گریه. دست کردند در جیبشان، 700 دینار درآوردند دادند بهش. گفتند: «میروی خدمت این خانم میگویی جعفر بن محمد بهت سلام رساند. امام زمانت بهت سلام رساند.» گفت: «اینو هم بگیر از طرف من است.» این آقا میگوید: «آمدم پیش این خانم از طرف امام صادق علیهالسلام گفتم: «امام صادق بهت سلام میرساند و این پول را هم به تو داده.»» گفت: «چی؟ قسم خدا بخور بگو به خدا امام صادق این را به من گفته و به من سلام؟» میگوید: «من قسم به خدا خوردم دیدم این خانم از حال به حال آمد. دوباره این را پرسید. دوباره از سه بار از پول را گرفت. گفت: «به امام صادق بگویید این کنیزش را دعا کند.»» برای امام صادق دوباره آمد تعریف کرد. دوباره حضرت دعا کردند، گریه کردند و دعا کردند.
عرضم را تمام کنم. این حال امام صادق، این حال امام زمان شماست. فکر نکنید شبها در خیابان میآیید، امام زمان خبر ندارد، نمیبیند. این غصههایتان، این دردهایتان، این مشکلاتتان، امام زمان خبر ندارد. خدا میداند اینجا امام صادق برای یک دانه زن رفت مسجد سهله دعا کرد. خدا میداند امام زمان برای مملکت ما، برای ملت ما چند بار مسجد سهله رفته، چند بار مسجد کوفه رفته، چند بار بالا سر ضریح امام حسین برای ما دعا کرده، گریه کرده، مناجات کرده، نماز خوانده. عرضم را تمام کنم. اینجا یک خبر رسید به امام معصوم که یک زن بیگناه را در خیابان زدند، دیدید امام معصوم چهکار کرد؟ گریه کرد. چقدر گریه کرد؟ همه محاسن، سینه حضرت خیس شد. رفت در مسجد گریه کرد. شب شهادت است. این اشکها مایه برکت است، این تجمعات مایه برکت است. این اشکهایتان را هدیه کنید به امام صادق علیهالسلام. انشاءالله حضرت گشایش ایجاد کنند. یادتان هست رهبر شهیدمان، رهبر عزیزمان آن روایت امام صادق را میخواندند که امام صادق فرمود: «من این مجالسی که شما مینشینید، حرف از ما میزنید دوست دارم.» یادتان هست آقا بغض کرد، گریه کرد؟ فرمود: «قربان آن دل.» یادتان هست؟ امشب آقامان مهمان امام صادق علیهالسلام است. عرض روضه من مختصر همین جمله است: امام معصوم شنید یک زنی را در خیابان دارند میزنند و میبرند، چقدر گریه کرد! فدای آن امام معصومی که خودش در کوچه بود، جلوی چشمش نه یک زن شیعه را بزنند، فاطمه زهرا را میزدند. فدای امام مجتبی که دستش در دست مادر بود. راه را به روی مادر بستند. در کوچه جلوی چشم پسر، آنچنان سیلی به روی مادر زدند. اَلَا لَعْنَهُ اللَّهِ عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُ أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ. هدیه به محضر منور آقامان امام صادق علیهالسلام صلواتی هدیه بفرمایید.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات جهاد اعتماد
جهاد اعتماد
جهاد اعتماد
در حال بارگذاری نظرات...