معرفی
نقش و مسئولیت امت در تعجیل، تأخیر و تغییر تقدیر الهی!
مکتب امام صادق(ع)، الگوی حقیقی انتظار به عنوان واقعیتی خیلی نزدیک و نه شعار.
اهانت به حریم مقدسات، عامل تعویض تقدیر جامعه و عقبگرد تمدنیست!
امت؛ تعیینکنندهی سرنوشت تاریخند، نه فقط نظارهگر تاریخ.
مکتب امام صادق(ع)، الگوی حقیقی انتظار به عنوان واقعیتی خیلی نزدیک و نه شعار.
اهانت به حریم مقدسات، عامل تعویض تقدیر جامعه و عقبگرد تمدنیست!
امت؛ تعیینکنندهی سرنوشت تاریخند، نه فقط نظارهگر تاریخ.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم ا… الرحمن الرحیم**
رفتن مدینه، حکومت تشکیل دادند. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) ادامهٔ حکومت پیغمبر، امام حسن ادامهٔ حکومت امیرالمومنین. بناست هر امامی که میآید، حکومت تشکیل بدهد؛ ولی دیگر از دوران امام حسن (علیهالسلام) این کار قیچی میشود توسط بنیامیه. خدا لعنتشان کند و عذابشان را بیشتر کند تا میرسد به قضیهٔ امام حسین (علیهالسلام). حالا عرض میکنم این قضیه خلاصه بنا بوده سال ۷۰ دیگر اهلبیت به یک قدرتی برسند، دشمن دیگر پس بخورد و کار دیگر در دست امام زمان باشد و حکومت مقتدرانهٔ امام زمان شکل بگیرد.
بعد ایشان نمونهای مطرح میکنند، میگویند: «دوران امام حسن هم عدهای گله میکردند به امام حسن که چرا شما دارید با معاویه صلح میکنید؟» حضرت فرمودند: «این متاع الهی است، یک مدتی است، تمام میشود. غصه نخورید. یک دورهٔ کوتاهی دارد. این زود میگذرد. یعنی بنا نیست این قضیه کِشدار باشد، ادامهدار باشد، زود إنشاءالله به آن پیروزی میرسید. اینها همه در قدر الهی است. حواستان باشد.»
پس این در کلمات امام حسن (علیهالسلام) هم بوده که این یک مدت کوتاهی را رد میشویم. بنا بوده سال ۷۰ دیگر همهچیز رو به راه بشود، بنا نیست که این کفر و نفاق تسلطی که دارد، دائمی باشد. در تقدیر الهی موقت بوده است. تا کِی؟ تا سال ۷۰. سال ۷۰ بنا بوده آن امامی که امام زمان است، حکومت را در دست بگیرد و آن چیزی که شما از دوران امام زمان خودمان دنبالهٔ ظهور امام زمان (علیهالسلام) میبینید، بنا بوده سال ۷۰ هجری باشد.
چند سال از سال ۷۰ هجری گذشته است؟ ۱۲ قرن گذشته است. بنا بوده سال ۷۰ این اتفاق بیافتد. بیشتر از ۱۲ قرن، ۱۴ قرن. بله، ۱۴ قرن گذشته است. الان ۱۴۴۷ یا بله، ۱۴۴۲. ۱۴ قرن پیش بنا بوده که ظهور امام زمان (علیهالسلام)، ظهور که خب حضرت ظاهر بودند، حکومت امام زمان (علیهالسلام) شکل بگیرد.
چی شد آقا؟ کاهلیها و تنبلیها و اشتباهات تا رسید به قضیهٔ کربلا که سال ۶۱ بود. یعنی خدا از دوران امام حسن (علیهالسلام)، از قبلش، امت را نوشته بود که این امت بعد امیرالمؤمنین (علیهالسلام) اگر چند سالی مقاومت بکنند و ایستادگی کنند و سفت بایستند، سال ۷۰ إنشاءالله دیگر پیروزی نهاییشان میرسد؛ ولی چکار کردند؟ زمان امام حسن شُل کردند، سست شدند، خسته شدند، کم آوردند، ول کردند، پشت امام را خالی کردند. دوران امام حسین (علیهالسلام) به امام حسین خیانت هم کردند، شریک در قتل او هم شدند، یکدم میداندار شدند، امام حسین را کشتند.
این سال ۷۰ به تعبیر امام صادق (علیهالسلام) ۷۰ سال افتاد عقب، شد سال ۱۴۰. این حکومت امام زمانشان ۷۰ سال عقب افتاد. این را رهبر شهیدمان در آخرین شهادتی که از امام صادق (علیهالسلام) در حیات مبارکشان داشتند، فرمودند: «۷۰ سال عقب افتاد.» بعد از شهادت امام حسین (علیهالسلام) "اشتد غضب الله علی اهل غضب". غضب شدیدی کرد بر مردم. ۷۰ سال عقب افتاد.
حادثهٔ کربلا بیاعتنایی مردم به مبانی دینی بود. این باعث شد که… خیلی مهم است، خیلی در اینها نکته هست. من خیلی نمیخواهم مطلبشان را باز کنم. خودتان روی این فکر کنید، خیلی از این حرف درمیآید. سال ۷۰ هجری بیاعتنایی مردم به مبانی دینی این اتفاق را رقم زد.
این قرآنسوزاندنها و مسجدسوزاندنها و اینها اثر دارد. اثر دارد! یک سری چیزها را عقب میاندازد، یک سری گرفتاریها ایجاد میکند. این در خیابان پرچم الله را آتش زدن، بسیجی را آتش زدن، به مسجد و حسینیه حمله کردن، اینها اثر دارد. بعد یکهو شما باید یک بهای سنگینی برایش پرداخت کنی.
این را دیگر این یک جمله را این لابهلا گفتم و رد شدم. سال ۷۰ عقب افتاد. ۷۰ سال افتاد عقب؛ بنا بود سال ۱۴۰ دیگر آن پیروزی نهایی و حکومت امام زمان شکل بگیرد. سال ۱۴۰ میشود دوران کدام امام؟ بله، دوران امام صادق (علیهالسلام). این ۷۰ سالی که عقب افتاد، رفت برای دوران امام صادق (علیهالسلام).
یک تعدادی از شیعیان خاص امام صادق (علیهالسلام) خبر داشتند که آن وقتی که به ما بشارت دادند و مژده دادند، همین دوران است. حالا بعضیها میگویند آقا، این همه گفتند مثلاً فلانکس پرچم را به امام زمان میدهد، نشد! «ما بیاعتماد شدیم و دروغگو درآمدند و دیگر به کسی اعتماد نمیکنیم و این حرفها.»
صحبت کردم. یک وقتی رهبر شهیدمان را ما به کرّات از علما، بزرگان، خوبان… نه امروز و دیروز؛ مثلاً در این سالها، از خیلی سالهای پیش، از دههٔ ۸۰، بنده به کرّات از علمای بزرگ این را شنیده بودم که بشارت میدادند که این پرچم توسط این رهبر به دست امام زمان (علیهالسلام) داده خواهد شد. خیلیها این بشارت را از علمای بزرگ… بنده این را شنیده بودم—از اساتید خودمان تا افراد مختلف -آدمهایی که قاعدتاً اینها هیچ ارتباطی هم با همدیگر نداشتند. یکیشان فلان شهر بود، مثلاً در شیروان بود، یکی دیگر در قم بود، یکی دیگر در مشهد بود، یکی دیگر در فلانجا بود. آن زمان اینترنت و فضای مجازی و اینها به این شکل نبود. خیلیها این حرف را میزدند.
گفتیم: «خب، آقا، پس چی شد؟» میخواهم بگویم بندهٔ خدا، امامی که قرار بوده حکومت بکند، قضیهاش جابهجا شد، و تو میگویی کسی که میخواسته پرچم را تحویل بدهد، چرا جابهجا شد؟ آنقدر نقش مردم مهم است. حالا بعد ایشان مطلبی را میفهمند که آن نشان میدهد چه چیزی اینها را جابهجا میکند. کل این بحثی که دارم میخوانم، به خاطر همان یک بخش است.
میشود امامی که خدا تعیین کرده، سالی که برایش تعیین کرده، جابهجا بشود، بعد تو میگویی کسی که قرار بوده پرچم را تحویل بدهد، چرا جابهجا شد؟ چیزی نیست در برابر او. امام صادق (علیهالسلام) قرار بوده حکومت نهایی را تشکیل بدهند، امام سال ۱۴۰. شیعیان خاص هم میدانستند.
بعد ایشان نمونههایی را میآورند. رهبر شهید میفرمایند که زراره، که ساکن کوفه بوده، به اصحابش میگفته: «لاتروا علی اعوادها الا جعفر» یا «لاتروا الاعوادها الا جعفرا». به یک کسی میگفته: «این منبر را میبینی؟ بهزودی آن کسی که روی این منبر مینشیند، جعفر است. جز جعفر را برای منبر نمیبینی.» یعنی آقا، آنی که اینجا حکومت تشکیل میدهد، کار را به دست میگیرد، منبرِ خلافت در دست امام صادق (علیهالسلام) است. زراره این شکلی آماده بوده. زراره که جزو اصحاب خاص امام صادق (علیهالسلام) بوده.
یا یک روایت دیگر دارد که زراره به امام صادق (علیهالسلام) پیام میدهد، میگوید: «آقا، یکی از دوستان ما، از شیعیان، بدهکار شده. طلبکارها دنبالش هستند. او هم گذاشته از شهر رفته بیرون، آواره شده. اگر این قضیهٔ خلافت شما، این حکومت شما، در همین یکی دو سال قرار است انجام بشود که بفرمایید ما به این بندهٔ خدا بگوییم مثلاً خودش را آماده کند که یکی دو سال دیگر حل میشود. شما حکومت تشکیل میدهید و میتواند بدهیاش را بدهد، اوضاعش رو به راه باشد.» آنقدر اینها آماده بودند برای قیام، برای آن ظهور، برای آن حکومت نهایی امام زمانشان. اینجور آماده بودند.
بعد گفته بود، گفته بود: «اگر هم طولانی است، حالا حالاها نیست، بگویید رفقا یک پولی جمع کنند و قبض این را بدهند. قضیه حتمی گرفته.» زراره اینطور منتظر حکومت امام صادق (علیهالسلام) بوده که در همین یکی دو سال دیگر قضیه تمام میشود و حل میشود. و هی میآمدند خدمت امام صادق (علیهالسلام) میگفتند: «آقا، چرا شما قیام نمیکنید؟ وقتش است دیگر. این همه شما نیرو داری، سرباز داری.»
بعد هم بنیعباس اول حکومتش بود، ضعیف بود. بنیعباس اصلاً با شعار اهلبیت رأی آوردند. حالا رأی که نیاوردند، حکومت که تشکیل دادند. اینها میگفتند ما خاندان پیغمبریم و برای رضایت آل پیامبر آمدیم. حکومت بنیامیه بودند دیگر. بنیامیه شمشیر از رو بسته بودند نسبت به اهلبیت. بنیعباس آمدند گفتند: «نه آقا، این چه وضعی است؟ علیه اهلبیت راه انداختید. ما اصلاً آمدیم که قدرت را به اهلبیت برگردانیم.» بنیعباس فرزندان عباس بودند. عباس عموی پیغمبر بود. همهشان هم بنیهاشم محسوب میشدند.
شما میدانید سادات… این نکته را توجه بکنید. نکتهٔ جالبی است. سادات یعنی کیا؟ آقا، سید به کی میگویند؟ حالا جوابهایتان احساس میکنم خوب است؛ ولی چون همه با هم جواب بدهیم، نمیفهمم چه میگویید. آها، معمولاً ما فکر میکنیم سید یعنی اولاد پیامبر. درست هم هست. سیدهایی که ما داریم، اولاد پیامبرند؛ ولی سید اولاد پیامبر نیست. سید اولاد هاشم. هاشمیها را میگویند سید. بنیهاشم را میگویند سید. درست شد؟
این بنیهاشم یک شاخهاش پیغمبر اکرم است. پدر ایشان کی بوده؟ عبدالله. پدربزرگش کی بوده؟ عبدالمطلب. درست شد؟ یا عبدالمتلب؟ مطلّب درست است. اسمهایشان هم الحمدلله در این چهارراههای مشهد هست. مشهدیها خوب میشناسند. ابوطالب و عبدالمطلب و اینها. این یک شاخه است. یک شاخهٔ دیگر کیست؟ البته عبدالمطلب یک فرزندش عبدالله است، یک فرزند دیگرش کیست؟ عباس. درست شد؟
این بنیعباس همهشان سید هستند آقا! چون همهشان بنیهاشم هستند. این هارونالرشید که شما میروید لعنش میکنید، این سید هارونالرشید است. این مأمونی که لعنش میکنی، سید مأمون است. منصور دوانقی که امام صادق را کشته، سید منصور دوانقی است. درست شد؟
بنیعباس همهشان سید هستند. نمیگوییم احترامی هم برایشان قائل نیستیم، لعنشان هم میکنیم؛ ولی همهشان فرزندان هاشماند. حالا این بنیهاشم که بنیعباس که آمدند با اسم اهلبیت آمدند، با شعار اهلبیت آمدند، هنوز قدرت پیدا نکردهاند. این ور امام صادق کلی یار… آمدند به امام صادق میگویند: «آقا، وقتش است دیگر. دست بجنبانید. کار را به دست بگیرید. الان وقتش است، نابود کن.» درست شد؟ میآمدند این شکلی با حضرت صحبت میکردند.
حالا آن نکتهٔ فوقالعادهای که رهبر شهیدمان فرمودند، اینجاست. خیلی آقا، اینجا را بیشتر گوش بدهیم همهمان. خیلی نکتهٔ خوب! قرار بود سال ۱۴۰ حکومت امام صادق بشود. چرا نشد؟ توضیح. امام صادق فرمودند: «شما افشا کردید این را. رفتید لو دادید. همه جا پخشش کردید. رفتید گفتید آقا، کار تمام است و درست شد و تمام شد و آقامان دارد قیام میکند.» و سرش را پیش خودتان نگه نداشتید، اینور و آنور پخش کردید، منتشرش کردید. خب، دشمن هم بیشتر حساس میشود دیگر. هم دشمن حساس میشود فشار را بیشتر میکند، هم دوست مطمئن میشود، خاطرش جمع میشود.
یک حرفی که ما میشنیدیم زمان رهبر شهیدمان، میگفتند که چون زیاد شنیده بودند که مثلاً رهبر شهید آن پرچم را تحویل امام زمان میدهند، «پس خاطرمان جمع است، الحمدلله، خب پس حله!» این «خب، پس حله» سم است آقا! این سم است! یعنی خب، پس لازم نیست من کاری بکنم. پس خیلی من هم نقشی ندارم. خیلی مهم نیستم. رهبر عزیز که به شهادت رسید، کاری بکنیم چهل، پنجاه میلیون، پنجاه شب کف خیابان هم …! این مطمئنبودن، این خاطرجمعشدن خطرناک است. این که «خب، پس دیگر نزدیک است و دارد تمام میشود.» درست شد؟
دیگر اینها از اینور شل میکنند، دشمن هم از آنور محکم میآید جلو که کار اینها را تمام کند. این معادلات را به هم میریزد. حالا ببینید جملهٔ ایشان را. میگویند امام صادق فرمود: «شما افشا کردید، خدا عقب انداخت.» خوب دل بدهید، خیلی جالب است این پاراگراف را گوش بدهید. میفرمایند یعنی اگر شیعیان دهانشان قرص بود و افشا نمیکردند، شاید همان وقت قضیه تمام میشد. و شما ببینید تاریخ چقدر تغییر پیدا میکرد.
اگر امام صادق حکومت تشکیل میدادند، چه میشد؟ آقا، دیگر امام کاظم سالها زندان نمیرفتند: «فی ظلم المطامیر» و «ز ساقل مرزوز». این همه جنایتی که به امام کاظم (علیهالسلام) شد، سالها در زندان، زندان نمور، سیاهچال، دیگر اتفاق نمیافتاد. حکومت در دست خودشان بود. دیگر امام رضا را این شکلی به غربت نمیکشیدند. از مدینه بیاورند. این هجرتی که سراسر غربت بود. از زن و بچه دور بود. این همه مأمون جنایت میکرد، به اسم امام رضا (علیهالسلام) میگفت: «ایشان ولیعهد است، ایشان در جریان همهٔ امور است.» امام رضا (علیهالسلام) حکومت را به دست میگرفت، حکومت تشکیل میداد. امام رضا به عنوان ولیعهد نمیآمد اینجا، امام رضا به عنوان ولیعصر میآمد اینجا. خیلی فرق میکرد.
بله، دوران امام جواد (علیهالسلام) اتفاقات نمیافتاد. دوران امام هادی نمیشد اینها سامرا نمیرفتند، غریب نمیشدند، مظلوم نمیشدند. یک امام ۱۲ قرن غایب نمیشد دیگر. نه اسرائیلی بود، نه آمریکایی بود، نه غزهای بود، نه لبنانی بود، نه کودککُشی بود. تاریخ کلاً عوض میشد. کیا بانیاش بودند؟ همان چهار تا آدمی که دهانشان لق بود.
اینها رهبر شهیدمان در آخرین سخنرانی شهادت امام صادق (علیهالسلام) فرمودند. خیلی عجیب استها! این چهار تا آدم که وظیفهٔ خود را خوب انجام ندادند، کار را درست انجام ندادند، باعث شدند تاریخ کلاً عوض بشود. شما ببینید تاریخ چقدر تغییر پیدا میکرد. اصلاً مسیر بشر یک مسیر دیگری میشد و امروز دنیا دنیای دیگری بود. یعنی کوتاهیهای ما، یک جا دهنلقیمان، یک جا کمکنکردنمان. این مثالها را خوب دل بدهید، حواستان جمع! یک جا دهنلقیمان. اینها را برداریم پخش کنیم، منتشر کنیم، لو بدهیم. بعضیها تازه اگر قطعی هم باشد، نمیشود گفت. حالا هنوز قطعی نشده. این یمانی است، آن خراسانی است، این سفیانی است، این فلانه، این فلان حادثه است. قطعی هم باشد، شما نباید بگویی اینها گاهی سرّ است، نباید افشا کرد. پیش خودت نگه دار. میشود دهنلقی.
دیگر چه؟ کمکنکردنمان. کمکنکردن. باید بیایم در میدان، یک کاری انجام بدهیم، انجام نمیدهیم. جملات بعدیش خیلی عجیب است. یک جا اعتراضکردن بیخودیمان. اعتراض بیخودی. سریع مسئلهای که نمیدانیم، خبر نداریم، یقین نداریم، همینجور داد و بیداد راه انداختن و اعتراض الکی کردن. من حالا مثالهایی برایش میزنم. برای نمونه، یک جا صبرنکردنمان، یک جا تحلیل غلطی که از اوضاع میکنیم، گاهی تأثیر میگذارد. آن هم تأثیرات تاریخی. یعنی اینجور مسیر را عوض میکند. خیلی باید مراقبت کرد.
چه فرمود رهبر ما؟ رهبر شهید! «گاهی تحلیل غلطی که من و شما در یک برههای انجام میدهیم، تأثیرش چه میشود؟ تاریخ کلاً عوض میشود. مثل دوران امام صادق (علیهالسلام).» صبر نمیکنیم، تحمل نمیکنیم، الکی اعتراض میکنیم، الکی نق میزنیم. از اول «وعدهٔ صادق»، از اول داستان غزه ما این قضیه را داشتیم. میخواهم یک کمی رک و پوستکنده صحبت کنم، هرچند این حرفها برایم هزینه هم خیلی دارد. به درک! بهار است، آدم خودش را خرج بکند آنجایی که تشخیص میدهد یک چیزی درست است یا یک چیزی…
از اولی که داستان غزه شروع شد، یک عده شروع کردند سروصدا: «آقا، چرا نمیزنی؟» همان روزهای اولی که «طوفان الاقصی»… از اول توقع داشتند که رهبر انقلاب بیایند اعلام کنند که آقا، ما وارد جنگ میشویم و میزنیم و تمام. اگر خاطرتان باشد، آقا سخنرانیای در دانشگاه امام حسین یا دانشگاه امام علی داشتند. اولین موضعگیری ایشان نسبت به «طوفان الاقصی» بود. «من بازوی این بچههای حماس را میبوسم؛ ولی ما در جریان نبودیم. هیچ هماهنگی با ما نبود. یعنی از اول به ما نگفته بودند ما اینها را ننداختیم جلو. ما نگفتیم جنگ راه بیاندازید. به ما چیزی نگفتند؛ ولی ما تأیید میکنیم، حمایت هم میکنیم؛ ولی ورود به جنگ جمهوری اسلامی نکرد.»
گفتند: «خب، ایران وارد نمیشود، حزبالله دیگر وارد میشود.» همه منتظر بودند سید حسن نصرالله موضع بگیرد. یک ماه تقریباً تأخیر افتاد. اینها را یادتان هست دیگر؟ همهاش یک ماه تأخیر افتاد. همه منتظر بودند الان حزبالله میآید میگوید: «آقا، شخمتان میزنیم، پدرتان را در میآوریم، پودرتان میکنیم.» یک حرکتی انجام میدهد. یک مدت کار روانی کردند و بعد یک مدت سید حسن نصرالله آمدند، یک سخنرانی کردند. روز جمعهای بود. اگر خاطرتان باشد، حساس بودم ببینم چه میگوید ایشان.
ایشان یک صحبتی کرد و به طور کلی یک سری مطالب گفت و حمایت کرد از غزه و اینها. هیچ حرفی از اینکه ما جنگ، ورود به جنگ و اینها نداشت. من یادم هست همان روز، آن روز جمعه من شهریار بودم. آن روزی که سید حسن نصرالله سخنرانی داشت، در گلزار شهدای شهریار کنار قبر شهید مصطفی سعدزاده بودیم. حسن نصرالله داشت صحبت میکرد، بعدش در تهران جلسهای داشتم. نماز مغرب را که همانجا در شهریار خواندیم، رفتم تهران. آنجا که برنامه داشتیم، بچههایی هم که بودند، بچههای مربوط به سپاه بودند. یکی از آن مسئولینش که بچههای درجهیک ما بود. من از ماشین پیاده شدم وارد جلسه بشوم. «حاجی، این صحبتهای سید حسن نصرالله چی بود؟ این چرا اینجوری صحبت کرد؟» یک جایی را هم از لبنان زده بود. اسرائیل. شروع کرد با عصبانیت داد و بیداد. بیمارستان مدنی شده بود. یادتان هست؟ همان اوایل «طوفان الاقصی». ویلم زمینی وارد شد و دیگر آقا، شخم زد و پودر کرد.
تا وقتی مستقیم به لبنان حمله نکرد، لبنان دخالتی نداشت. از دور یک حمایتی میکرد. وارد جنگ شد. البته آن وارد جنگ شدنش هم شد قضیهٔ پیجرها و زدن همهٔ فرماندههایش و یکهو در دل مردم خالی شد. جمهوری اسلامی کِی وارد قضیه شد؟ وقتی که کنسولگری ما را در سوریه زدند. یادتان هست دیگر؟ کنسولگری ما را زدند. ما چکار کردیم؟ ما یک دانه «وعدهٔ صادق ۱» انجام دادیم.
مردم میگفتند: «خب دیگر تمام شد!» یک عدهای معمولاً در جریان مسائل جنگ و مسائل نظامی و اینها هم نیستند. شور و هیجان و احساساتشان هم خیلی که: «خب تمام شد دیگر! با دم شیر بازی کردید و پای جمهوری اسلامی را کشیدید وسط و اینها. دیگر تمام است! جمهوری اسلامی رندتان میکند، جمهوری اسلامی بیاید کارتان تمام.»
«وعدهٔ صادق ۱» شروع شد. اینها فکر کردند آنقدر میزند که این دیگر انگبینش در بیاید. تصورشان این بود. حمله قوی نبود. یک مشت تجهیزات قدیمیاش را جمهوری اسلامی فرستاد روی آسمان اسرائیل. خیلیهاش را هم زدند. چرا؟ برای اینکه میخواست پدافندمان را از کار بیاندازد. بابا، جنگ روال دارد، قاعده دارد؛ اما از همان اول آخرین تیرت را که نمیتوانی بزنی، دستت را که نباید رو کنی برای طرف. البته حمله مقتدرانهای بود! این شد «وعدهٔ صادق ۱».
بعدش اسماعیل هنیه را در تهران زدند. گفتند: «دیگر اینجا باید رنده کنیم. کار اسرائیل را تمام کنیم.» همه منتظر بودند. در محرم اسماعیل هنیه را زدند. در محرم اتفاقی نیفتاد. در ماه صفر اتفاقی نیفتاد. شهید شد همان یکی دو روز بعد شهادت نصرالله. «وعدهٔ صادق ۲» انجام شد دوباره. بعد «وعدهٔ صادق ۲» که ما زدیم، دو سه روز بعدش سید هاشم صفیالدین را به شهادت رساندند. شروع شد سروصدا: «شما نزدید! حزبالله را زدند! شما شریکید در خون سید حسن نصرالله.» آقا، این فرماندههای ما «یک مشت بزدلند، ترسو هستند، بیانیهنویس هستند، عرضه ندارند. جمع کنید! بدهید خود ماها. دولت نگذاشته ما بزنیم.» این حرفها.
فرماندهها آمدند گفتند: «بابا، دولت در این مسئله مداخلهای نداشت، حرفی نداشت. هیچ حرفی نزده بود. سنگ نینداخته بود. این طرح خود ما بود.» آقا، آمدند نماز جمعه نصر. فردای شهادت سید هاشم صفیالدین، چهار پنج روز بعد از شهادت سید حسن نصرالله، گفتند: «ما در کارها نه تعلل میکنیم، نه شتاب میکنیم. هر کاری که باید انجام بدهیم، سر وقتش انجام میدهیم.»
قبول نداشتم! یک عده هی روی مغز مردم اسکی میکردند: «آقا، اینها دارند کم میزنند. رهبری تحت فشارند. نمیگذارند آقا تصمیم بگیرند.» «تصمیم خود ما بوده که اینجور زدیم، این موقع کار کردیم. این روی برنامهٔ خودمونه.» حالا آن موقع رهبر شهید ما بود، یک جایگاهی داشت و یک عده هم حساب میبردند و یک دم خجالت میکشیدند و اینها. یک کمی زبان در کام میگرفتند. الان دوباره همان زبانها باز است. رهبر شهید هم نیست که بیاید یک چیزی بگوید، اینها ساکت بشوند.
شروع کردند آقا، جو ایجاد کردن: «آقای مذاکره را به رهبری تحمیل کردند. یک مشت خائنند، یک مشت فاسدند. این دولت فلان فلانشده، آن وزیر خارجه فلان.» ابداً این شکلی نیست. بله، ما مسئول خائن و فاسد هم داریم. مذاکرات تلخ برجام را هم داریم. آدمهای شیادی هم داریم که آن قضیهٔ برجام را کردند تو پاچهٔ ملت. اینها سر جای خودش؛ ولی اینها ربطی به همدیگر ندارد.
چرا وسط جنگ یکهو ول کردید؟ دو تا دیگر میزدید، کار اسرائیل تمام میشد. این توهمات خندهدار و احمقانه که یک مشت آدم نفوذی بین ماها هم زیاد است. یعنی اینها که گاهی به اسم انقلابیگری و اینها کانال در دست میگیرند و حرف میزنند، جو میدهند و موج میدهند و اینها، میتوانند نفوذی باشند. قفل، مثلاً روی اسرائیلیها بیایند به اسم انقلاب یا کانال بزنند، حرفهای مزخرف بین مردم پخش بکنند، توقعات بیخود ایجاد کنند. آنها میتوانند این کارها را بکنند. نفوذ خیلی داستانش جدی است. خیلی جاها میشود نفوذ کرد. تا خیلی جاها را میشود رفت، دست گرفت، شکاف ایجاد کرد.
این جو ایجاد میکند: «آقا، نزدیم! آقا، چرا نمیزنیم! آقا، داریم تنفس میدهیم به اسرائیل! اینهایی که در لبنان کشته میشوند، خونشان گردن ماست.» ما میگوییم آقا، اینجور محکم نگو. با یقین حرف نزن. خبر ندارم بخواهم دفاع کنم. من میگویم اینها تهمت است، خیلیهایش که شما میگویی؛ چون خبر نداری، قطع به یقین برایت نیست، یقین نیست: «نه، این قالیباف فلان فلانشده، این خائن! بگیرند بکشندش الهی!» دیدمها این حرفها را.
حالا این آدمی که آمریکا ۱۰ میلیون دلار برای سرش جایزه گذاشته، نتوانسته بزند پدر اینها را درآورده در جنگ. بنده طرفدار آقای قالیباف نبودم در انتخاباتها؛ ولی منصفانه باید رفتار کرد. انصافاً ظرفیتی که ایشان داشت در این جنگ، به درد این انقلاب خورد. کسی است که فرمانده نیروی هوایی بوده در سپاه. کسی است که فرمانده نیروی زمینی بوده در جنگ. لشکر داشته. هم جنگ زمینی را میشناسد، هم جنگ هوایی را میشناسد. این موشکها را عامل تولیدش ایشان بوده. ایشان حمایت کرده سردار حاجیزاده و تهرانیمقدم و دیگران را که ما موشکی شدیم. اینها را خود شهید حاجیزاده گفت.
بعد، فرمانده پلیس بوده. جنگ شهری و خیابانی را بلد است. شهردار بوده. تأمین معیشت را بلد است. اینها ظرفیتهای فوقالعاده. یک همچنین آدمی که انقدر به درد جمهوری اسلامی میخورد با یک مشت توهمات و شر و ور ترور شخصیتیاش میکنند. میکوبندش. “او میخواهد بزند، نمیتواند.” با چهار تا تهمت میگیرد میزند، نابود میکند. تحلیل غلط شما تاریخ را عوض میکند. به جای اینکه سال ۱۴۰ امام صادق قیام کنند، این بعد از ۱۴۰۰ سال محقق نمیشود.
این را ساده نباید بگیریم. حرف مفتزدن و تحلیل الکیکردن و تهمت به این و آنزدن را نباید ساده بگیریم. آقا، چیزی که نمیدانی، برای چه میگویی؟ چیزی که یقین نداری، برای چه میگویی؟ فرصت بده، بگذار یک کمی بگذرد. ما همان روز اول که این آتشبس بود، داشتیم بررسی میکردیم چی شده، چی بوده، برای چیست؟ هی یک مشت آدم میآمدند فشار میآوردند: «یک چیزی بگو! یالا، بدو ببینم. اگر نگویی، ما دیگر تو را آدم حساب نمیکنیم.» خب، برای چی؟ برای چیست که تو فشار میگذاری که یک چیزی نمیداند، بگوید؟ چون تو هیجانی داری، یک جوی تو را گرفته. بگذار یک مطالعه بکند، یک بررسی بکند.
اگر آدمهای نادان سر بزنگاهها ساکت باشند، خیلی از مشکلات حل میشود. روایت فرمود: «اگر جاهل ساکت باشد، دعوا نمیشود.» آقا، نمیدانی، ساکت باش. بگو من نمیدانم. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در نهجالبلاغه فرمود: «فرمود کسی که "نمیدانم" نگوید، خودش را به کشتن میدهد. اسیبت مقاتل.» «نمیدانم» نگفتن آدمی را به کشتن میدهد. نظر داشته باشی در همهچیز باید تحلیل بدهی. در همهچیز یک چیزی، یک حرفی باید بزنی.
مثل این تاکسیها دیدی در هر مسئلهای شروع میکنند یک بعضی تحلیلی ارائه میدهد. تاکسی نارنجیها مخصوص تحلیل مسائل خاورمیانه است و آن تاکسی سبزها مسائل ورزشی اینها تحلیل میکنند و اینها انگار یک کارشناس نشسته آنجا. هیچی هم خبر ندارد. همه هم که یک فامیلی دارند یا در سپاه، یا در بیت رهبری، یا در اطلاعات حراست پگاه، یک جایی است بالاخره. اطلاعات دستهبندیشده طبقهٔ اول دارد. بیخود! بابا، اینها گردن ما را میگیرد در قیامت. اینها هم ما را جهنم میبرد. گاهی آنقدر میتواند آسیب بزند، یک پیروزی نقد میتواند انقدر عقب بیاندازد.
جالب است این لبنانی که الان هی فشار میآورند، داد و بیداد میکنند: «ما لبنانیها را فروختیم و پشتشان را خالی کردیم و خیانت!» با خود لبنانیها که صحبت میکنی، میگوید: «نه آقا! چی چی ما را فروختند؟ ما الان خیلی هم خوشحالیم. شما الان دارید با آمریکا چَک و لگدش میکنی، میزنیش. دست و بالش را دارید بند میآورید. این یک پیروزی برای ماست.» آنها ابداً از این مذاکراتی که ما داریم میکنیم، احساس شکست و خیانت ندارند. همانطور که شما نسبت به یمنیها احساس خیانت ندارید.
آقا، مگر جنگ ما با آمریکا و اسرائیل شد، یمن مگر وارد شد؟ یمن موشک زد؟ مگر یمن تنگهٔ بابالمندب را بست؟ یمنیها به شما خیانت کردند؟ ولی الان یک کانال ایتا دارند یمنیها در گروههای ایتا دارند پیام میگذارند که ما خیانت کردیم به ایرانیها. ما پشت ایرانیها را خالی کردیم. آدم وراج کمفهم همه جا هست. حالا در یمن هم نمیدانم پیدا میشود، لابد هست. اینها شیادیهای دشمن است.
ما میدانیم اگر یمن وارد نشده، طرح دارد، برنامه دارد، استراتژیاش با ما هماهنگ است. آن روزی که بخواهد نوبت یمن بشود، یمنیها کم نمیگذارند. بابا، یمن باید چه جوری اثبات کند با ما رفیق است؟ ایران باید چه شکلی اثبات کند با لبنان رفیق است، با غزه رفیق است؟ ما همهٔ شهدایی که دادیم به خاطر غزه و لبنان بوده. بعد یکهو چون دو روز است که موشک نزدیم، شدیم خائن. در خیابان داد میزند: «سید مجید، نقطهزن، نترس و محکم بزن!» خیانت نیست این؟ جهالت نیست این؟ نفهمی نیست این؟ تهمت نیست این؟
مرد شجاعی که پدر اسرائیل را درآورده، داری تهمت میزنی که دارد میترسد؟ «نترس و محکم بزن!» تو نترس و محکم ببند. تو ببند. نترس و محکم ببند. تو داری فشار میآوری به رهبری. تو داری فشار میآوری به فرماندهها. تو داری به جان هم میاندازی. تو داری مردم را دچار تفرقه میکنی. تجمعات خیابانی دعوا شده بود در بعضی جاها مثل تهران. من دیشب جایی بودم، شب آتشبس، اینجا جروبحث و دعوا و بگومگو. این یک چیزی میگفت، آن یک چیزی میگفت. این وحدت فوقالعادهای که شکل گرفته رو با حرفهای بیخود داریم از بین میبریم.
من از آن روزی میترسم که چهار روز دیگر این اتفاق بینظیری که با خون این رهبر درست شد، ۵۰ میلیون آدم در خیابان آمده. دو هفته دیگر مثلاً میآیند میگویند: «موکب فلانیها نرویدها! اینها موکبهای سازشکارهاست. موکب تندروهاستا!» قشنگ میتوانیم یک اتفاق بینظیر را همین شکلی نابودش کنیم. بعد چه میشود؟ این خون هدر میرود. بعد چه میشود؟ این در آستانهٔ پیروزیبودن که شما یک برگی در دستت است، پدر آمریکا را درآوردهای. امروز ترامپ اعلام… بابا، چه جور طرف بگوید: «من نمیخواهم بجنگم؟» یک عدهٔ نادان میگویند: «نه، تو غلط میکنی! آمدهای مذاکره میکنی؟ بیا بجنگ! تأسیسات بزن! تو غلط میکنی! تو خودت حالی بیا فولاد بزن!» این فولاد مبارکهٔ اصفهان دیشب میگفتند بچهها از اصفهان آمده بودند، میگفتند: «با سنگرشکن زده، صفرش کرده.» فولاد مبارکهٔ اصفهان چند هزار تا آدم نانخور دارد. میافتد، بابا! باشگاه داریم، باشگاه سپاهان و اینها. یک قلمهای که داشتند نان میخوردند از این فولاد. همهٔ اینها از کار میافتند.
ترس نداریم. اگر بنا باشد بجنگیم، میجنگیم. از این زدن هم ترس نداریم. فولاد دارم، خیلی خوشگل است. دست یک خانم دکتر بوده، صبح به صبح باهاش میرفته مطب. میخواهی بزنی؟ دشمن! بگو یالا بیا بزن! ما دشمن را بازی میدهیم. وقتی میشود بازیش داد، بچههایمان را بکش؟ بیا فرماندههایمان را بکش؟ من یک کارتی داریم به اسم تنگهٔ هرمز. او هم برگشته گفته: «من الان دیگر با اینها، با ایرانیها جنگ برایم موضوعیت ندارد؛ چون دیگر جایی نمانده که بخواهد بزند. فایدهای هم برایش ندارد. هزینه هم دارد زدنهایش.» میگوید: «من فقط میخواهم محاسبه کنم. تنگه را آزاد کنم.» برای محاسبهٔ اینجا! محسن، دریاییش هم یک برنامهای دارد. حالا یک بحث دیگری است. چون وقت نیست، من دگر نمیتوانم به آن بپردازم که آن برنامهاش هم عین حماقت است و عین پیروزی برای ماست.
برگشته گفته: «یا تنگه را برای من باز میکنند، یا من یک کاری میکنم از این تنگه هیچکس سود نبرد.» این «هیچکس» شامل چین و روسیه هم میشود. «هر نفتکشی که بخواهد رد بشود، میگیرم، توقیف میکنم.» این را ترامپ گفته. «یا این نفتکشهای چینی رد میشود یا رد نمیشود.» این دو حالت. جمهوری اسلامی دارد چکار میکند؟ موقعیت پیروزی ما را ببینید، یک عده آدم نادان چه شکلی این را تبدیل میکنند به نقطه ضعف؟ بعد ما هم اینها را میگوییم، باز ما فحش میخوریم. خیلی خندهدار و جالب و عجیب. انقدر در این چند وقت جماعت حزباللهی و پامنبری فحش خوردیم، خدا میداند.
فتنه است دیگر. فتنههای آخرالزمان است. یا از این تنگهٔ هرمز نفتکش چینی رد میشود یا نمیشود. اگر نفتکش چینی رد شد، معنایش چیست؟ جاهای ترامپ، «زر زدی». همهٔ دنیا میفهمند. یک پیروزی برای ماست. اگر نفتکش چینی آمد رد بشود، آمریکاییها توقیفش کردند، این اثرش چه میشود؟ ما چین و آمریکا را انداختیم به جان هم. این دو تا پیروزی برای ماست. بگوییم: «نه، ما اینجا نمیخواهیم کار کنیم. بیا تأسیسات بزن! بیا بجنگ!» آقا، جنگ حساب و کتاب دارد. روال دارد. قاعده دارد. تو مگر تجهیزات… دربارهٔ تجهیزات او چیست؟ نابود شد. پنجاه روز زدی، دوازده روز هم قبلش زده بودی. فرماندههای ارشد اسرائیل را نتوانستی ساقط کنی.
من نمیخواهم خودمان را تضعیف کنیم ها! نمیخواهم در دل شما را خالی کنم. میخواهم بگویم از توهمات هم باید در بیاییم. تمام شده بود قشنگ! حرفهایی که آدم میشنود از یک سری آدمی که از هیچ جا هم سر در نمیآورند؛ ولی اعتمادبهنفسشان ماشاءالله خیلی خوب است. در حرف زدن کم نمیآورند: «نترس و محکم ببند!» دهان را باید بست. ما مشکلمان این است.
رهبر شهیدمان فرمود: «دوران امام صادق (علیهالسلام)، در آستانهٔ پیروزی بودیم. تحلیلهای غلط، حرفهای بیخود، حرفهای عجولانه باعث شد عقب افتاد و تا امروز این گرفتاریها نصیب ما شد.» امروز هم من و شما اگر حواسمان را جمع نکنیم با حرفهای بیخود، با دلسرد کردن مردم، با تهمت زدن به این فرماندهها، با اختلال ایجاد کردن، به هم ریختن رابطهٔ دولت و ملت، رابطهٔ مردم و مسئولین، خدای نکرده فضا را عوض کنیم. ممکن است آقا، کار به جایی برسد که دیگر با جمهوری اسلامی هم بایبای کنیم. خدا تعارف ندارد. وظیفه را باید سر وقتش بشناسی.
من عرضم را تمام کنم. این شد ارزش ما نسبت به این قضیهٔ مهمی که در این ایام در پیش داریم. روز شهادت امام صادق (علیهالسلام). امام صادق (علیهالسلام) مربی شیعه است، معلم شیعه است. هرچه ما داریم از این معارف، از امام صادق (علیهالسلام) است. امام صادق این فرهنگ را، امام صادق کربلا را به ما یاد داد. امام صادق روضه را به ما یاد داد. امام صادق زیارت را به ما یاد داد. امام صادق مجلس روضهگرفتن را به ما یاد داد. این اشک ریختن. اگر این روضهها و این اشکها و این نالهها نبود، محرم و صفر نبود. محرم و صفر نبود، این انقلاب نبود.
بله، از آن ور اشتباهاتی شد، خیلی چیزها را از دست دادیم؛ ولی از این ور یک چیزهایی در دستمان است که باهاش تا امروز زنده ماندیم. آنی که ما را تا امروز زنده نگه داشته، روضهٔ امام حسین (علیهالسلام) است. کی این روضه را برای ما زنده نگه داشت؟ امام صادق (علیهالسلام).
من دو سه تا روایت بخوانم، با همینها اشک بریزیم و روضهٔ من باشم. در روایت آمده: عبدالله بن غالب میگوید: «من رفتم خدمت امام صادق (علیهالسلام). یک مرثیهای برای امام حسین (علیهالسلام) سروده بودم، خواندم آنجا.» حالا یا شعر بوده یا نوحه بوده، هرچه. به قول ماها روضه خواندم برای حضرت. میگوید که شعر من رسید به این عبارت: «لَبلیةٍ تسکو حسینا بمسقط…» این بیت را خواندم: «گرفتاری سنگینی بود که امام حسین را سیراب کردند؛ ولی با آب سیراب نکردند.» در این خون خودش آنقدر شناور شد، روی این خاک با آن سیراب شد. میگوید یکهو شنیدم از پشت پرده… معلوم میشود امام صادق روضه میگرفتند، بچههایشان را هم میگفتند بیایند روضه گوش بدهند. روضههای خانگی، روضههای محلی، اینها را امام صادق به ما یاد دادند.
میگوید: «پشت پرده خانوادهٔ امام صادق (علیهالسلام) بودند. یکهو دیدم یک خانمی از پشت پرده نالهها زد.» این روضهای که من خواندم، صدای خانمی از پشت پرده داد زد، گفت: «وا ابتا!» آخ پدرم! معلوم میشود سید بوده، فرزند امام حسین بوده، فرزند امام صادق بوده. این دختربچه روضهٔ امام حسین را شنیده، روضهٔ جدش را شنیده، بیقراری کرده، بیتابی کرده.
من یکی دیگر هم برایتان بگویم و عرضم را تمام کنم. خیلی روایت عجیبی است. ابوهارون مکفوف میگوید: «امام صادق (علیهالسلام) به من فرمودند که: یا اباهارون، انشدنی فی الحسین (علیهالسلام).» میگوید: «نشسته بودم خدمت امام صادق. فرمودند: اباهارون، برایم روضه بخوان. روضهٔ حسین را بخوان.» یکهو امام صادق فرمود به اباهارون: «میگوید من شروع کردم، فنشوبتو شروع کردم روضه خواندن. فبکو دیدم امام صادق زد زیر گریه.» جمله را ببینید! خیلی جالب است این کلام امام صادق. کلام امام زمان هم همین است. امام زمان با امام زمان که فرق نمیکند. امام با امام فرق نمیکند.
میگوید حضرت فرمودند: «انشدنی کما تنش دو…» یعنی: «برقه» فرمود: «نه، همانجور که در مجلسهای خودتان روضه میخوانید، برای من روضهٔ سوزناک بخوان. همانجور که میخواهی از مردم اشک بگیری، راحت روضه میخوانی، باز روضه میخوانی، آنجوری روضه بخوان.» رسمیاش نکن. «اینکه حالا چون پیش امام نشستهام، مثلاً رسمی روضه بخوانم.» میگوید: «من هم شروع کردم این روضه را خواندم.» حضرت فرمود: «مثل خودتان، آنجوری که خودتان روضه میخوانید، روضه بخوان.»
میگوید: «من هم این را خواندم: "عمرو علی جسد جدس الحسین فقل اعظم الزکیة".» این شعر، شعر عربی است. از جهت عربی بودنش فوقالعاده است. ترجمه شاید خیلی نتواند آن محتوا را برساند؛ ولی من ترجمه میکنم. إنشاءالله دلهایمان بشکند، اشک بریزیم. منظور این شعر این است، ترجمهاش این است: «برو کنار پیکر پارهپارهٔ حسین. به آن استخوانهای به جا مانده بگو. با آن استخوانها حرف بزن.» میگوید: «من همین هنوز این یک مصرع، این یک بیت را که خواندم، فبکو دیدم حضرت زدند زیر گریه. امام صادق (علیهالسلام) فرمودند: "زدنی!" بخوان! بازم بخوان! بیشتر بگو! بیشتر روضه بخوان!»
میگوید: «من شروع کردم یک بیت دیگر، یک قصیدهٔ دیگر. فبکا دیدم امام صادق دارند گریه میکنند و سمعت البکا من خلف الستر.» دیدم از پشت پرده هم صدای گریه بلند شد. خانمها دور تا دور امام صادق شروع کردند گریه کردن. روز هم که تمام شد، حضرت فرمودند: «اباهارون، اگر کسی برای حسین شعری بگوید، خودش گریه کند، ۱۰ نفر هم گریه کنند، بهشت بهش واجب میشود. اگر کسی برای حسین شعری بگوید، خودش گریه کند، ۵ نفر هم گریه کنند، بهشت بهش واجب میشود. اگر کسی برای حسین شعری بگوید، خودش گریه کند، یک نفر هم گریه کند، بهشت به هر دوتاشون واجب میشود.»
جمله را ببینید: «و من ذکر الحسین عنده!» اگر کسی خودش یاد حسین بیافتد، خودش روضه گوش بدهد، «فخرج من عینه من الدمو مقدار جناح ذباب...» روضه گوش بدهد، یاد روضه بیافتد. به اندازهٔ بال مگسی اشک از چشمش خارج بشود، «کان ثوابه علی الله.» خدا فقط میداند چه جور باید ثواب این را بدهد. خدا برای این است که برای حسین گریه کرده. بدون پاداش بهشت راضی نمیشود تا این را بهش نبره، راضی نمیشود. امام صادق به ما یاد داد روضه خواندن را. با امام صادق امروز گریه کنیم برای امام حسین (علیهالسلام).
عرضم را طولانی نکنم. راوی میگوید: «یک روزی آمدم خدمت امام صادق (علیهالسلام). دیدم حضرت خیلی پریشان است. خیلی به قول ماها "دمغ" است، حالش گرفته است.» گفتم: «آقا، چه شده؟ پریشانی؟» فرمود: «این دولتیها، این حکومتیها دیروز به خانهٔ ما حمله کردند.» گفتم: «خیر انشاءالله! چه شده، آقا؟» فرمود: «آتش زدند در را.» گفتم: «آقا، کسی چیزیش نشد؟» فرمود: «نه؛ ولی این زن و بچه خیلی ترسیده بودند. هی از این طرف به آن طرف. این در آتش گرفته و خانه آتش گرفته بود. سراسیمه فرار میکردند.»
من نمیدانم امام صادق اینجا چه حالی داشتند؛ ولی احتمال میدهم بر اساس این چیزی که خود امام صادق به ما یاد دادند، حتماً ذهنشان جایی رفته. امام صادق (علیهالسلام)، اگر ناله میزنی، ظهر شهادت این روضه را با هم بخوانیم: لابد امام صادق به یاد آوردند آن ساعتی که آتش به خیمهها انداختند. این زن و بچه بیقرار شدند. از این خیمه به آن خیمه، با دامنهای آتش گرفته آمدند پیش امام سجاد (علیهالسلام). گفتند: «آقا، خیمهها را آتش زدند. این زن و بچه بیقرار شدهاند. دستور چه میدهید؟» فرمود: «به همه بگویید: علیکم بالفرار.» بگویید همه فرار کنند. این زن و بچه بیپناه، بیسپر، نه شمشیری، نه مدافعی، نه عباسیای، نه قاسمیای. کسی نیست از اینها حمایت کند. این زن و بچه زدند به دل بیابان.
این بچهها انقدر روی خار مغیلان دویدند… یک روضهای را بعضی مقاتل گفتهاند. هدیه باشد به روح رهبر شهیدمان. چقدر امسال جایش خالی است. آقامان اگر امسال بودند، سالم روضه میگرفت برایش. روضه میخواندند. آقا جان، امسال کنار امام صادقی، کنار امام حسینی. از آنجا این روضهٔ ما را میشنوید. این روضهٔ ما را تقدیم کنید به محضر اجدادتان.
در بعضی مقاتل گفته وقتی تمام شد، این کاروان را خواستند راهی کنند از کربلا ببرند. زینب کبری یک شمارشی کرد، یک بررسی کرد ببیند همه هستن یا نیستند. دید دو تا بچه نیستند در کاروان. فرمود: «چرا فلانی و فلانی را نمیبینم؟» پرسوجو کردند بروند پیدایشان کنند. قرار شد بروند در بیابانها بگردند ببینند این بچهها کجا رفتند. به یک بوتهٔ خار رسیدند. دیدند دو تا بچه دست در بغل هم انداختند. فکر کردند خوابند این بچهها. هرچه تکان دادند، دیدند بچهها تکان نمیخورند. فهمیدند این بچهها از شدت ترس و در آغوش هم، دیگر زهر ترک شدند.
السلام علیک یا اباعبدالله. لا علی ارواح التی حللت به فنا، علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد لزیارتکم. السلام
**بسم ا… الرحمن الرحیم**
رفتن مدینه، حکومت تشکیل دادند. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) ادامهٔ حکومت پیغمبر، امام حسن ادامهٔ حکومت امیرالمومنین. بناست هر امامی که میآید، حکومت تشکیل بدهد؛ ولی دیگر از دوران امام حسن (علیهالسلام) این کار قیچی میشود توسط بنیامیه. خدا لعنتشان کند و عذابشان را بیشتر کند تا میرسد به قضیهٔ امام حسین (علیهالسلام). حالا عرض میکنم این قضیه خلاصه بنا بوده سال ۷۰ دیگر اهلبیت به یک قدرتی برسند، دشمن دیگر پس بخورد و کار دیگر در دست امام زمان باشد و حکومت مقتدرانهٔ امام زمان شکل بگیرد.
بعد ایشان نمونهای مطرح میکنند، میگویند: «دوران امام حسن هم عدهای گله میکردند به امام حسن که چرا شما دارید با معاویه صلح میکنید؟» حضرت فرمودند: «این متاع الهی است، یک مدتی است، تمام میشود. غصه نخورید. یک دورهٔ کوتاهی دارد. این زود میگذرد. یعنی بنا نیست این قضیه کِشدار باشد، ادامهدار باشد، زود إنشاءالله به آن پیروزی میرسید. اینها همه در قدر الهی است. حواستان باشد.»
پس این در کلمات امام حسن (علیهالسلام) هم بوده که این یک مدت کوتاهی را رد میشویم. بنا بوده سال ۷۰ دیگر همهچیز رو به راه بشود، بنا نیست که این کفر و نفاق تسلطی که دارد، دائمی باشد. در تقدیر الهی موقت بوده است. تا کِی؟ تا سال ۷۰. سال ۷۰ بنا بوده آن امامی که امام زمان است، حکومت را در دست بگیرد و آن چیزی که شما از دوران امام زمان خودمان دنبالهٔ ظهور امام زمان (علیهالسلام) میبینید، بنا بوده سال ۷۰ هجری باشد.
چند سال از سال ۷۰ هجری گذشته است؟ ۱۲ قرن گذشته است. بنا بوده سال ۷۰ این اتفاق بیافتد. بیشتر از ۱۲ قرن، ۱۴ قرن. بله، ۱۴ قرن گذشته است. الان ۱۴۴۷ یا بله، ۱۴۴۲. ۱۴ قرن پیش بنا بوده که ظهور امام زمان (علیهالسلام)، ظهور که خب حضرت ظاهر بودند، حکومت امام زمان (علیهالسلام) شکل بگیرد.
چی شد آقا؟ کاهلیها و تنبلیها و اشتباهات تا رسید به قضیهٔ کربلا که سال ۶۱ بود. یعنی خدا از دوران امام حسن (علیهالسلام)، از قبلش، امت را نوشته بود که این امت بعد امیرالمؤمنین (علیهالسلام) اگر چند سالی مقاومت بکنند و ایستادگی کنند و سفت بایستند، سال ۷۰ إنشاءالله دیگر پیروزی نهاییشان میرسد؛ ولی چکار کردند؟ زمان امام حسن شُل کردند، سست شدند، خسته شدند، کم آوردند، ول کردند، پشت امام را خالی کردند. دوران امام حسین (علیهالسلام) به امام حسین خیانت هم کردند، شریک در قتل او هم شدند، یکدم میداندار شدند، امام حسین را کشتند.
این سال ۷۰ به تعبیر امام صادق (علیهالسلام) ۷۰ سال افتاد عقب، شد سال ۱۴۰. این حکومت امام زمانشان ۷۰ سال عقب افتاد. این را رهبر شهیدمان در آخرین شهادتی که از امام صادق (علیهالسلام) در حیات مبارکشان داشتند، فرمودند: «۷۰ سال عقب افتاد.» بعد از شهادت امام حسین (علیهالسلام) "اشتد غضب الله علی اهل غضب". غضب شدیدی کرد بر مردم. ۷۰ سال عقب افتاد.
حادثهٔ کربلا بیاعتنایی مردم به مبانی دینی بود. این باعث شد که… خیلی مهم است، خیلی در اینها نکته هست. من خیلی نمیخواهم مطلبشان را باز کنم. خودتان روی این فکر کنید، خیلی از این حرف درمیآید. سال ۷۰ هجری بیاعتنایی مردم به مبانی دینی این اتفاق را رقم زد.
این قرآنسوزاندنها و مسجدسوزاندنها و اینها اثر دارد. اثر دارد! یک سری چیزها را عقب میاندازد، یک سری گرفتاریها ایجاد میکند. این در خیابان پرچم الله را آتش زدن، بسیجی را آتش زدن، به مسجد و حسینیه حمله کردن، اینها اثر دارد. بعد یکهو شما باید یک بهای سنگینی برایش پرداخت کنی.
این را دیگر این یک جمله را این لابهلا گفتم و رد شدم. سال ۷۰ عقب افتاد. ۷۰ سال افتاد عقب؛ بنا بود سال ۱۴۰ دیگر آن پیروزی نهایی و حکومت امام زمان شکل بگیرد. سال ۱۴۰ میشود دوران کدام امام؟ بله، دوران امام صادق (علیهالسلام). این ۷۰ سالی که عقب افتاد، رفت برای دوران امام صادق (علیهالسلام).
یک تعدادی از شیعیان خاص امام صادق (علیهالسلام) خبر داشتند که آن وقتی که به ما بشارت دادند و مژده دادند، همین دوران است. حالا بعضیها میگویند آقا، این همه گفتند مثلاً فلانکس پرچم را به امام زمان میدهد، نشد! «ما بیاعتماد شدیم و دروغگو درآمدند و دیگر به کسی اعتماد نمیکنیم و این حرفها.»
صحبت کردم. یک وقتی رهبر شهیدمان را ما به کرّات از علما، بزرگان، خوبان… نه امروز و دیروز؛ مثلاً در این سالها، از خیلی سالهای پیش، از دههٔ ۸۰، بنده به کرّات از علمای بزرگ این را شنیده بودم که بشارت میدادند که این پرچم توسط این رهبر به دست امام زمان (علیهالسلام) داده خواهد شد. خیلیها این بشارت را از علمای بزرگ… بنده این را شنیده بودم—از اساتید خودمان تا افراد مختلف -آدمهایی که قاعدتاً اینها هیچ ارتباطی هم با همدیگر نداشتند. یکیشان فلان شهر بود، مثلاً در شیروان بود، یکی دیگر در قم بود، یکی دیگر در مشهد بود، یکی دیگر در فلانجا بود. آن زمان اینترنت و فضای مجازی و اینها به این شکل نبود. خیلیها این حرف را میزدند.
گفتیم: «خب، آقا، پس چی شد؟» میخواهم بگویم بندهٔ خدا، امامی که قرار بوده حکومت بکند، قضیهاش جابهجا شد، و تو میگویی کسی که میخواسته پرچم را تحویل بدهد، چرا جابهجا شد؟ آنقدر نقش مردم مهم است. حالا بعد ایشان مطلبی را میفهمند که آن نشان میدهد چه چیزی اینها را جابهجا میکند. کل این بحثی که دارم میخوانم، به خاطر همان یک بخش است.
میشود امامی که خدا تعیین کرده، سالی که برایش تعیین کرده، جابهجا بشود، بعد تو میگویی کسی که قرار بوده پرچم را تحویل بدهد، چرا جابهجا شد؟ چیزی نیست در برابر او. امام صادق (علیهالسلام) قرار بوده حکومت نهایی را تشکیل بدهند، امام سال ۱۴۰. شیعیان خاص هم میدانستند.
بعد ایشان نمونههایی را میآورند. رهبر شهید میفرمایند که زراره، که ساکن کوفه بوده، به اصحابش میگفته: «لاتروا علی اعوادها الا جعفر» یا «لاتروا الاعوادها الا جعفرا». به یک کسی میگفته: «این منبر را میبینی؟ بهزودی آن کسی که روی این منبر مینشیند، جعفر است. جز جعفر را برای منبر نمیبینی.» یعنی آقا، آنی که اینجا حکومت تشکیل میدهد، کار را به دست میگیرد، منبرِ خلافت در دست امام صادق (علیهالسلام) است. زراره این شکلی آماده بوده. زراره که جزو اصحاب خاص امام صادق (علیهالسلام) بوده.
یا یک روایت دیگر دارد که زراره به امام صادق (علیهالسلام) پیام میدهد، میگوید: «آقا، یکی از دوستان ما، از شیعیان، بدهکار شده. طلبکارها دنبالش هستند. او هم گذاشته از شهر رفته بیرون، آواره شده. اگر این قضیهٔ خلافت شما، این حکومت شما، در همین یکی دو سال قرار است انجام بشود که بفرمایید ما به این بندهٔ خدا بگوییم مثلاً خودش را آماده کند که یکی دو سال دیگر حل میشود. شما حکومت تشکیل میدهید و میتواند بدهیاش را بدهد، اوضاعش رو به راه باشد.» آنقدر اینها آماده بودند برای قیام، برای آن ظهور، برای آن حکومت نهایی امام زمانشان. اینجور آماده بودند.
بعد گفته بود، گفته بود: «اگر هم طولانی است، حالا حالاها نیست، بگویید رفقا یک پولی جمع کنند و قبض این را بدهند. قضیه حتمی گرفته.» زراره اینطور منتظر حکومت امام صادق (علیهالسلام) بوده که در همین یکی دو سال دیگر قضیه تمام میشود و حل میشود. و هی میآمدند خدمت امام صادق (علیهالسلام) میگفتند: «آقا، چرا شما قیام نمیکنید؟ وقتش است دیگر. این همه شما نیرو داری، سرباز داری.»
بعد هم بنیعباس اول حکومتش بود، ضعیف بود. بنیعباس اصلاً با شعار اهلبیت رأی آوردند. حالا رأی که نیاوردند، حکومت که تشکیل دادند. اینها میگفتند ما خاندان پیغمبریم و برای رضایت آل پیامبر آمدیم. حکومت بنیامیه بودند دیگر. بنیامیه شمشیر از رو بسته بودند نسبت به اهلبیت. بنیعباس آمدند گفتند: «نه آقا، این چه وضعی است؟ علیه اهلبیت راه انداختید. ما اصلاً آمدیم که قدرت را به اهلبیت برگردانیم.» بنیعباس فرزندان عباس بودند. عباس عموی پیغمبر بود. همهشان هم بنیهاشم محسوب میشدند.
شما میدانید سادات… این نکته را توجه بکنید. نکتهٔ جالبی است. سادات یعنی کیا؟ آقا، سید به کی میگویند؟ حالا جوابهایتان احساس میکنم خوب است؛ ولی چون همه با هم جواب بدهیم، نمیفهمم چه میگویید. آها، معمولاً ما فکر میکنیم سید یعنی اولاد پیامبر. درست هم هست. سیدهایی که ما داریم، اولاد پیامبرند؛ ولی سید اولاد پیامبر نیست. سید اولاد هاشم. هاشمیها را میگویند سید. بنیهاشم را میگویند سید. درست شد؟
این بنیهاشم یک شاخهاش پیغمبر اکرم است. پدر ایشان کی بوده؟ عبدالله. پدربزرگش کی بوده؟ عبدالمطلب. درست شد؟ یا عبدالمتلب؟ مطلّب درست است. اسمهایشان هم الحمدلله در این چهارراههای مشهد هست. مشهدیها خوب میشناسند. ابوطالب و عبدالمطلب و اینها. این یک شاخه است. یک شاخهٔ دیگر کیست؟ البته عبدالمطلب یک فرزندش عبدالله است، یک فرزند دیگرش کیست؟ عباس. درست شد؟
این بنیعباس همهشان سید هستند آقا! چون همهشان بنیهاشم هستند. این هارونالرشید که شما میروید لعنش میکنید، این سید هارونالرشید است. این مأمونی که لعنش میکنی، سید مأمون است. منصور دوانقی که امام صادق را کشته، سید منصور دوانقی است. درست شد؟
بنیعباس همهشان سید هستند. نمیگوییم احترامی هم برایشان قائل نیستیم، لعنشان هم میکنیم؛ ولی همهشان فرزندان هاشماند. حالا این بنیهاشم که بنیعباس که آمدند با اسم اهلبیت آمدند، با شعار اهلبیت آمدند، هنوز قدرت پیدا نکردهاند. این ور امام صادق کلی یار… آمدند به امام صادق میگویند: «آقا، وقتش است دیگر. دست بجنبانید. کار را به دست بگیرید. الان وقتش است، نابود کن.» درست شد؟ میآمدند این شکلی با حضرت صحبت میکردند.
حالا آن نکتهٔ فوقالعادهای که رهبر شهیدمان فرمودند، اینجاست. خیلی آقا، اینجا را بیشتر گوش بدهیم همهمان. خیلی نکتهٔ خوب! قرار بود سال ۱۴۰ حکومت امام صادق بشود. چرا نشد؟ توضیح. امام صادق فرمودند: «شما افشا کردید این را. رفتید لو دادید. همه جا پخشش کردید. رفتید گفتید آقا، کار تمام است و درست شد و تمام شد و آقامان دارد قیام میکند.» و سرش را پیش خودتان نگه نداشتید، اینور و آنور پخش کردید، منتشرش کردید. خب، دشمن هم بیشتر حساس میشود دیگر. هم دشمن حساس میشود فشار را بیشتر میکند، هم دوست مطمئن میشود، خاطرش جمع میشود.
یک حرفی که ما میشنیدیم زمان رهبر شهیدمان، میگفتند که چون زیاد شنیده بودند که مثلاً رهبر شهید آن پرچم را تحویل امام زمان میدهند، «پس خاطرمان جمع است، الحمدلله، خب پس حله!» این «خب، پس حله» سم است آقا! این سم است! یعنی خب، پس لازم نیست من کاری بکنم. پس خیلی من هم نقشی ندارم. خیلی مهم نیستم. رهبر عزیز که به شهادت رسید، کاری بکنیم چهل، پنجاه میلیون، پنجاه شب کف خیابان هم …! این مطمئنبودن، این خاطرجمعشدن خطرناک است. این که «خب، پس دیگر نزدیک است و دارد تمام میشود.» درست شد؟
دیگر اینها از اینور شل میکنند، دشمن هم از آنور محکم میآید جلو که کار اینها را تمام کند. این معادلات را به هم میریزد. حالا ببینید جملهٔ ایشان را. میگویند امام صادق فرمود: «شما افشا کردید، خدا عقب انداخت.» خوب دل بدهید، خیلی جالب است این پاراگراف را گوش بدهید. میفرمایند یعنی اگر شیعیان دهانشان قرص بود و افشا نمیکردند، شاید همان وقت قضیه تمام میشد. و شما ببینید تاریخ چقدر تغییر پیدا میکرد.
اگر امام صادق حکومت تشکیل میدادند، چه میشد؟ آقا، دیگر امام کاظم سالها زندان نمیرفتند: «فی ظلم المطامیر» و «ز ساقل مرزوز». این همه جنایتی که به امام کاظم (علیهالسلام) شد، سالها در زندان، زندان نمور، سیاهچال، دیگر اتفاق نمیافتاد. حکومت در دست خودشان بود. دیگر امام رضا را این شکلی به غربت نمیکشیدند. از مدینه بیاورند. این هجرتی که سراسر غربت بود. از زن و بچه دور بود. این همه مأمون جنایت میکرد، به اسم امام رضا (علیهالسلام) میگفت: «ایشان ولیعهد است، ایشان در جریان همهٔ امور است.» امام رضا (علیهالسلام) حکومت را به دست میگرفت، حکومت تشکیل میداد. امام رضا به عنوان ولیعهد نمیآمد اینجا، امام رضا به عنوان ولیعصر میآمد اینجا. خیلی فرق میکرد.
بله، دوران امام جواد (علیهالسلام) اتفاقات نمیافتاد. دوران امام هادی نمیشد اینها سامرا نمیرفتند، غریب نمیشدند، مظلوم نمیشدند. یک امام ۱۲ قرن غایب نمیشد دیگر. نه اسرائیلی بود، نه آمریکایی بود، نه غزهای بود، نه لبنانی بود، نه کودککُشی بود. تاریخ کلاً عوض میشد. کیا بانیاش بودند؟ همان چهار تا آدمی که دهانشان لق بود.
اینها رهبر شهیدمان در آخرین سخنرانی شهادت امام صادق (علیهالسلام) فرمودند. خیلی عجیب استها! این چهار تا آدم که وظیفهٔ خود را خوب انجام ندادند، کار را درست انجام ندادند، باعث شدند تاریخ کلاً عوض بشود. شما ببینید تاریخ چقدر تغییر پیدا میکرد. اصلاً مسیر بشر یک مسیر دیگری میشد و امروز دنیا دنیای دیگری بود. یعنی کوتاهیهای ما، یک جا دهنلقیمان، یک جا کمکنکردنمان. این مثالها را خوب دل بدهید، حواستان جمع! یک جا دهنلقیمان. اینها را برداریم پخش کنیم، منتشر کنیم، لو بدهیم. بعضیها تازه اگر قطعی هم باشد، نمیشود گفت. حالا هنوز قطعی نشده. این یمانی است، آن خراسانی است، این سفیانی است، این فلانه، این فلان حادثه است. قطعی هم باشد، شما نباید بگویی اینها گاهی سرّ است، نباید افشا کرد. پیش خودت نگه دار. میشود دهنلقی.
دیگر چه؟ کمکنکردنمان. کمکنکردن. باید بیایم در میدان، یک کاری انجام بدهیم، انجام نمیدهیم. جملات بعدیش خیلی عجیب است. یک جا اعتراضکردن بیخودیمان. اعتراض بیخودی. سریع مسئلهای که نمیدانیم، خبر نداریم، یقین نداریم، همینجور داد و بیداد راه انداختن و اعتراض الکی کردن. من حالا مثالهایی برایش میزنم. برای نمونه، یک جا صبرنکردنمان، یک جا تحلیل غلطی که از اوضاع میکنیم، گاهی تأثیر میگذارد. آن هم تأثیرات تاریخی. یعنی اینجور مسیر را عوض میکند. خیلی باید مراقبت کرد.
چه فرمود رهبر ما؟ رهبر شهید! «گاهی تحلیل غلطی که من و شما در یک برههای انجام میدهیم، تأثیرش چه میشود؟ تاریخ کلاً عوض میشود. مثل دوران امام صادق (علیهالسلام).» صبر نمیکنیم، تحمل نمیکنیم، الکی اعتراض میکنیم، الکی نق میزنیم. از اول «وعدهٔ صادق»، از اول داستان غزه ما این قضیه را داشتیم. میخواهم یک کمی رک و پوستکنده صحبت کنم، هرچند این حرفها برایم هزینه هم خیلی دارد. به درک! بهار است، آدم خودش را خرج بکند آنجایی که تشخیص میدهد یک چیزی درست است یا یک چیزی…
از اولی که داستان غزه شروع شد، یک عده شروع کردند سروصدا: «آقا، چرا نمیزنی؟» همان روزهای اولی که «طوفان الاقصی»… از اول توقع داشتند که رهبر انقلاب بیایند اعلام کنند که آقا، ما وارد جنگ میشویم و میزنیم و تمام. اگر خاطرتان باشد، آقا سخنرانیای در دانشگاه امام حسین یا دانشگاه امام علی داشتند. اولین موضعگیری ایشان نسبت به «طوفان الاقصی» بود. «من بازوی این بچههای حماس را میبوسم؛ ولی ما در جریان نبودیم. هیچ هماهنگی با ما نبود. یعنی از اول به ما نگفته بودند ما اینها را ننداختیم جلو. ما نگفتیم جنگ راه بیاندازید. به ما چیزی نگفتند؛ ولی ما تأیید میکنیم، حمایت هم میکنیم؛ ولی ورود به جنگ جمهوری اسلامی نکرد.»
گفتند: «خب، ایران وارد نمیشود، حزبالله دیگر وارد میشود.» همه منتظر بودند سید حسن نصرالله موضع بگیرد. یک ماه تقریباً تأخیر افتاد. اینها را یادتان هست دیگر؟ همهاش یک ماه تأخیر افتاد. همه منتظر بودند الان حزبالله میآید میگوید: «آقا، شخمتان میزنیم، پدرتان را در میآوریم، پودرتان میکنیم.» یک حرکتی انجام میدهد. یک مدت کار روانی کردند و بعد یک مدت سید حسن نصرالله آمدند، یک سخنرانی کردند. روز جمعهای بود. اگر خاطرتان باشد، حساس بودم ببینم چه میگوید ایشان.
ایشان یک صحبتی کرد و به طور کلی یک سری مطالب گفت و حمایت کرد از غزه و اینها. هیچ حرفی از اینکه ما جنگ، ورود به جنگ و اینها نداشت. من یادم هست همان روز، آن روز جمعه من شهریار بودم. آن روزی که سید حسن نصرالله سخنرانی داشت، در گلزار شهدای شهریار کنار قبر شهید مصطفی سعدزاده بودیم. حسن نصرالله داشت صحبت میکرد، بعدش در تهران جلسهای داشتم. نماز مغرب را که همانجا در شهریار خواندیم، رفتم تهران. آنجا که برنامه داشتیم، بچههایی هم که بودند، بچههای مربوط به سپاه بودند. یکی از آن مسئولینش که بچههای درجهیک ما بود. من از ماشین پیاده شدم وارد جلسه بشوم. «حاجی، این صحبتهای سید حسن نصرالله چی بود؟ این چرا اینجوری صحبت کرد؟» یک جایی را هم از لبنان زده بود. اسرائیل. شروع کرد با عصبانیت داد و بیداد. بیمارستان مدنی شده بود. یادتان هست؟ همان اوایل «طوفان الاقصی». ویلم زمینی وارد شد و دیگر آقا، شخم زد و پودر کرد.
تا وقتی مستقیم به لبنان حمله نکرد، لبنان دخالتی نداشت. از دور یک حمایتی میکرد. وارد جنگ شد. البته آن وارد جنگ شدنش هم شد قضیهٔ پیجرها و زدن همهٔ فرماندههایش و یکهو در دل مردم خالی شد. جمهوری اسلامی کِی وارد قضیه شد؟ وقتی که کنسولگری ما را در سوریه زدند. یادتان هست دیگر؟ کنسولگری ما را زدند. ما چکار کردیم؟ ما یک دانه «وعدهٔ صادق ۱» انجام دادیم.
مردم میگفتند: «خب دیگر تمام شد!» یک عدهای معمولاً در جریان مسائل جنگ و مسائل نظامی و اینها هم نیستند. شور و هیجان و احساساتشان هم خیلی که: «خب تمام شد دیگر! با دم شیر بازی کردید و پای جمهوری اسلامی را کشیدید وسط و اینها. دیگر تمام است! جمهوری اسلامی رندتان میکند، جمهوری اسلامی بیاید کارتان تمام.»
«وعدهٔ صادق ۱» شروع شد. اینها فکر کردند آنقدر میزند که این دیگر انگبینش در بیاید. تصورشان این بود. حمله قوی نبود. یک مشت تجهیزات قدیمیاش را جمهوری اسلامی فرستاد روی آسمان اسرائیل. خیلیهاش را هم زدند. چرا؟ برای اینکه میخواست پدافندمان را از کار بیاندازد. بابا، جنگ روال دارد، قاعده دارد؛ اما از همان اول آخرین تیرت را که نمیتوانی بزنی، دستت را که نباید رو کنی برای طرف. البته حمله مقتدرانهای بود! این شد «وعدهٔ صادق ۱».
بعدش اسماعیل هنیه را در تهران زدند. گفتند: «دیگر اینجا باید رنده کنیم. کار اسرائیل را تمام کنیم.» همه منتظر بودند. در محرم اسماعیل هنیه را زدند. در محرم اتفاقی نیفتاد. در ماه صفر اتفاقی نیفتاد. شهید شد همان یکی دو روز بعد شهادت نصرالله. «وعدهٔ صادق ۲» انجام شد دوباره. بعد «وعدهٔ صادق ۲» که ما زدیم، دو سه روز بعدش سید هاشم صفیالدین را به شهادت رساندند. شروع شد سروصدا: «شما نزدید! حزبالله را زدند! شما شریکید در خون سید حسن نصرالله.» آقا، این فرماندههای ما «یک مشت بزدلند، ترسو هستند، بیانیهنویس هستند، عرضه ندارند. جمع کنید! بدهید خود ماها. دولت نگذاشته ما بزنیم.» این حرفها.
فرماندهها آمدند گفتند: «بابا، دولت در این مسئله مداخلهای نداشت، حرفی نداشت. هیچ حرفی نزده بود. سنگ نینداخته بود. این طرح خود ما بود.» آقا، آمدند نماز جمعه نصر. فردای شهادت سید هاشم صفیالدین، چهار پنج روز بعد از شهادت سید حسن نصرالله، گفتند: «ما در کارها نه تعلل میکنیم، نه شتاب میکنیم. هر کاری که باید انجام بدهیم، سر وقتش انجام میدهیم.»
قبول نداشتم! یک عده هی روی مغز مردم اسکی میکردند: «آقا، اینها دارند کم میزنند. رهبری تحت فشارند. نمیگذارند آقا تصمیم بگیرند.» «تصمیم خود ما بوده که اینجور زدیم، این موقع کار کردیم. این روی برنامهٔ خودمونه.» حالا آن موقع رهبر شهید ما بود، یک جایگاهی داشت و یک عده هم حساب میبردند و یک دم خجالت میکشیدند و اینها. یک کمی زبان در کام میگرفتند. الان دوباره همان زبانها باز است. رهبر شهید هم نیست که بیاید یک چیزی بگوید، اینها ساکت بشوند.
شروع کردند آقا، جو ایجاد کردن: «آقای مذاکره را به رهبری تحمیل کردند. یک مشت خائنند، یک مشت فاسدند. این دولت فلان فلانشده، آن وزیر خارجه فلان.» ابداً این شکلی نیست. بله، ما مسئول خائن و فاسد هم داریم. مذاکرات تلخ برجام را هم داریم. آدمهای شیادی هم داریم که آن قضیهٔ برجام را کردند تو پاچهٔ ملت. اینها سر جای خودش؛ ولی اینها ربطی به همدیگر ندارد.
چرا وسط جنگ یکهو ول کردید؟ دو تا دیگر میزدید، کار اسرائیل تمام میشد. این توهمات خندهدار و احمقانه که یک مشت آدم نفوذی بین ماها هم زیاد است. یعنی اینها که گاهی به اسم انقلابیگری و اینها کانال در دست میگیرند و حرف میزنند، جو میدهند و موج میدهند و اینها، میتوانند نفوذی باشند. قفل، مثلاً روی اسرائیلیها بیایند به اسم انقلاب یا کانال بزنند، حرفهای مزخرف بین مردم پخش بکنند، توقعات بیخود ایجاد کنند. آنها میتوانند این کارها را بکنند. نفوذ خیلی داستانش جدی است. خیلی جاها میشود نفوذ کرد. تا خیلی جاها را میشود رفت، دست گرفت، شکاف ایجاد کرد.
این جو ایجاد میکند: «آقا، نزدیم! آقا، چرا نمیزنیم! آقا، داریم تنفس میدهیم به اسرائیل! اینهایی که در لبنان کشته میشوند، خونشان گردن ماست.» ما میگوییم آقا، اینجور محکم نگو. با یقین حرف نزن. خبر ندارم بخواهم دفاع کنم. من میگویم اینها تهمت است، خیلیهایش که شما میگویی؛ چون خبر نداری، قطع به یقین برایت نیست، یقین نیست: «نه، این قالیباف فلان فلانشده، این خائن! بگیرند بکشندش الهی!» دیدمها این حرفها را.
حالا این آدمی که آمریکا ۱۰ میلیون دلار برای سرش جایزه گذاشته، نتوانسته بزند پدر اینها را درآورده در جنگ. بنده طرفدار آقای قالیباف نبودم در انتخاباتها؛ ولی منصفانه باید رفتار کرد. انصافاً ظرفیتی که ایشان داشت در این جنگ، به درد این انقلاب خورد. کسی است که فرمانده نیروی هوایی بوده در سپاه. کسی است که فرمانده نیروی زمینی بوده در جنگ. لشکر داشته. هم جنگ زمینی را میشناسد، هم جنگ هوایی را میشناسد. این موشکها را عامل تولیدش ایشان بوده. ایشان حمایت کرده سردار حاجیزاده و تهرانیمقدم و دیگران را که ما موشکی شدیم. اینها را خود شهید حاجیزاده گفت.
بعد، فرمانده پلیس بوده. جنگ شهری و خیابانی را بلد است. شهردار بوده. تأمین معیشت را بلد است. اینها ظرفیتهای فوقالعاده. یک همچنین آدمی که انقدر به درد جمهوری اسلامی میخورد با یک مشت توهمات و شر و ور ترور شخصیتیاش میکنند. میکوبندش. “او میخواهد بزند، نمیتواند.” با چهار تا تهمت میگیرد میزند، نابود میکند. تحلیل غلط شما تاریخ را عوض میکند. به جای اینکه سال ۱۴۰ امام صادق قیام کنند، این بعد از ۱۴۰۰ سال محقق نمیشود.
این را ساده نباید بگیریم. حرف مفتزدن و تحلیل الکیکردن و تهمت به این و آنزدن را نباید ساده بگیریم. آقا، چیزی که نمیدانی، برای چه میگویی؟ چیزی که یقین نداری، برای چه میگویی؟ فرصت بده، بگذار یک کمی بگذرد. ما همان روز اول که این آتشبس بود، داشتیم بررسی میکردیم چی شده، چی بوده، برای چیست؟ هی یک مشت آدم میآمدند فشار میآوردند: «یک چیزی بگو! یالا، بدو ببینم. اگر نگویی، ما دیگر تو را آدم حساب نمیکنیم.» خب، برای چی؟ برای چیست که تو فشار میگذاری که یک چیزی نمیداند، بگوید؟ چون تو هیجانی داری، یک جوی تو را گرفته. بگذار یک مطالعه بکند، یک بررسی بکند.
اگر آدمهای نادان سر بزنگاهها ساکت باشند، خیلی از مشکلات حل میشود. روایت فرمود: «اگر جاهل ساکت باشد، دعوا نمیشود.» آقا، نمیدانی، ساکت باش. بگو من نمیدانم. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در نهجالبلاغه فرمود: «فرمود کسی که "نمیدانم" نگوید، خودش را به کشتن میدهد. اسیبت مقاتل.» «نمیدانم» نگفتن آدمی را به کشتن میدهد. نظر داشته باشی در همهچیز باید تحلیل بدهی. در همهچیز یک چیزی، یک حرفی باید بزنی.
مثل این تاکسیها دیدی در هر مسئلهای شروع میکنند یک بعضی تحلیلی ارائه میدهد. تاکسی نارنجیها مخصوص تحلیل مسائل خاورمیانه است و آن تاکسی سبزها مسائل ورزشی اینها تحلیل میکنند و اینها انگار یک کارشناس نشسته آنجا. هیچی هم خبر ندارد. همه هم که یک فامیلی دارند یا در سپاه، یا در بیت رهبری، یا در اطلاعات حراست پگاه، یک جایی است بالاخره. اطلاعات دستهبندیشده طبقهٔ اول دارد. بیخود! بابا، اینها گردن ما را میگیرد در قیامت. اینها هم ما را جهنم میبرد. گاهی آنقدر میتواند آسیب بزند، یک پیروزی نقد میتواند انقدر عقب بیاندازد.
جالب است این لبنانی که الان هی فشار میآورند، داد و بیداد میکنند: «ما لبنانیها را فروختیم و پشتشان را خالی کردیم و خیانت!» با خود لبنانیها که صحبت میکنی، میگوید: «نه آقا! چی چی ما را فروختند؟ ما الان خیلی هم خوشحالیم. شما الان دارید با آمریکا چَک و لگدش میکنی، میزنیش. دست و بالش را دارید بند میآورید. این یک پیروزی برای ماست.» آنها ابداً از این مذاکراتی که ما داریم میکنیم، احساس شکست و خیانت ندارند. همانطور که شما نسبت به یمنیها احساس خیانت ندارید.
آقا، مگر جنگ ما با آمریکا و اسرائیل شد، یمن مگر وارد شد؟ یمن موشک زد؟ مگر یمن تنگهٔ بابالمندب را بست؟ یمنیها به شما خیانت کردند؟ ولی الان یک کانال ایتا دارند یمنیها در گروههای ایتا دارند پیام میگذارند که ما خیانت کردیم به ایرانیها. ما پشت ایرانیها را خالی کردیم. آدم وراج کمفهم همه جا هست. حالا در یمن هم نمیدانم پیدا میشود، لابد هست. اینها شیادیهای دشمن است.
ما میدانیم اگر یمن وارد نشده، طرح دارد، برنامه دارد، استراتژیاش با ما هماهنگ است. آن روزی که بخواهد نوبت یمن بشود، یمنیها کم نمیگذارند. بابا، یمن باید چه جوری اثبات کند با ما رفیق است؟ ایران باید چه شکلی اثبات کند با لبنان رفیق است، با غزه رفیق است؟ ما همهٔ شهدایی که دادیم به خاطر غزه و لبنان بوده. بعد یکهو چون دو روز است که موشک نزدیم، شدیم خائن. در خیابان داد میزند: «سید مجید، نقطهزن، نترس و محکم بزن!» خیانت نیست این؟ جهالت نیست این؟ نفهمی نیست این؟ تهمت نیست این؟
مرد شجاعی که پدر اسرائیل را درآورده، داری تهمت میزنی که دارد میترسد؟ «نترس و محکم بزن!» تو نترس و محکم ببند. تو ببند. نترس و محکم ببند. تو داری فشار میآوری به رهبری. تو داری فشار میآوری به فرماندهها. تو داری به جان هم میاندازی. تو داری مردم را دچار تفرقه میکنی. تجمعات خیابانی دعوا شده بود در بعضی جاها مثل تهران. من دیشب جایی بودم، شب آتشبس، اینجا جروبحث و دعوا و بگومگو. این یک چیزی میگفت، آن یک چیزی میگفت. این وحدت فوقالعادهای که شکل گرفته رو با حرفهای بیخود داریم از بین میبریم.
من از آن روزی میترسم که چهار روز دیگر این اتفاق بینظیری که با خون این رهبر درست شد، ۵۰ میلیون آدم در خیابان آمده. دو هفته دیگر مثلاً میآیند میگویند: «موکب فلانیها نرویدها! اینها موکبهای سازشکارهاست. موکب تندروهاستا!» قشنگ میتوانیم یک اتفاق بینظیر را همین شکلی نابودش کنیم. بعد چه میشود؟ این خون هدر میرود. بعد چه میشود؟ این در آستانهٔ پیروزیبودن که شما یک برگی در دستت است، پدر آمریکا را درآوردهای. امروز ترامپ اعلام… بابا، چه جور طرف بگوید: «من نمیخواهم بجنگم؟» یک عدهٔ نادان میگویند: «نه، تو غلط میکنی! آمدهای مذاکره میکنی؟ بیا بجنگ! تأسیسات بزن! تو غلط میکنی! تو خودت حالی بیا فولاد بزن!» این فولاد مبارکهٔ اصفهان دیشب میگفتند بچهها از اصفهان آمده بودند، میگفتند: «با سنگرشکن زده، صفرش کرده.» فولاد مبارکهٔ اصفهان چند هزار تا آدم نانخور دارد. میافتد، بابا! باشگاه داریم، باشگاه سپاهان و اینها. یک قلمهای که داشتند نان میخوردند از این فولاد. همهٔ اینها از کار میافتند.
ترس نداریم. اگر بنا باشد بجنگیم، میجنگیم. از این زدن هم ترس نداریم. فولاد دارم، خیلی خوشگل است. دست یک خانم دکتر بوده، صبح به صبح باهاش میرفته مطب. میخواهی بزنی؟ دشمن! بگو یالا بیا بزن! ما دشمن را بازی میدهیم. وقتی میشود بازیش داد، بچههایمان را بکش؟ بیا فرماندههایمان را بکش؟ من یک کارتی داریم به اسم تنگهٔ هرمز. او هم برگشته گفته: «من الان دیگر با اینها، با ایرانیها جنگ برایم موضوعیت ندارد؛ چون دیگر جایی نمانده که بخواهد بزند. فایدهای هم برایش ندارد. هزینه هم دارد زدنهایش.» میگوید: «من فقط میخواهم محاسبه کنم. تنگه را آزاد کنم.» برای محاسبهٔ اینجا! محسن، دریاییش هم یک برنامهای دارد. حالا یک بحث دیگری است. چون وقت نیست، من دگر نمیتوانم به آن بپردازم که آن برنامهاش هم عین حماقت است و عین پیروزی برای ماست.
برگشته گفته: «یا تنگه را برای من باز میکنند، یا من یک کاری میکنم از این تنگه هیچکس سود نبرد.» این «هیچکس» شامل چین و روسیه هم میشود. «هر نفتکشی که بخواهد رد بشود، میگیرم، توقیف میکنم.» این را ترامپ گفته. «یا این نفتکشهای چینی رد میشود یا رد نمیشود.» این دو حالت. جمهوری اسلامی دارد چکار میکند؟ موقعیت پیروزی ما را ببینید، یک عده آدم نادان چه شکلی این را تبدیل میکنند به نقطه ضعف؟ بعد ما هم اینها را میگوییم، باز ما فحش میخوریم. خیلی خندهدار و جالب و عجیب. انقدر در این چند وقت جماعت حزباللهی و پامنبری فحش خوردیم، خدا میداند.
فتنه است دیگر. فتنههای آخرالزمان است. یا از این تنگهٔ هرمز نفتکش چینی رد میشود یا نمیشود. اگر نفتکش چینی رد شد، معنایش چیست؟ جاهای ترامپ، «زر زدی». همهٔ دنیا میفهمند. یک پیروزی برای ماست. اگر نفتکش چینی آمد رد بشود، آمریکاییها توقیفش کردند، این اثرش چه میشود؟ ما چین و آمریکا را انداختیم به جان هم. این دو تا پیروزی برای ماست. بگوییم: «نه، ما اینجا نمیخواهیم کار کنیم. بیا تأسیسات بزن! بیا بجنگ!» آقا، جنگ حساب و کتاب دارد. روال دارد. قاعده دارد. تو مگر تجهیزات… دربارهٔ تجهیزات او چیست؟ نابود شد. پنجاه روز زدی، دوازده روز هم قبلش زده بودی. فرماندههای ارشد اسرائیل را نتوانستی ساقط کنی.
من نمیخواهم خودمان را تضعیف کنیم ها! نمیخواهم در دل شما را خالی کنم. میخواهم بگویم از توهمات هم باید در بیاییم. تمام شده بود قشنگ! حرفهایی که آدم میشنود از یک سری آدمی که از هیچ جا هم سر در نمیآورند؛ ولی اعتمادبهنفسشان ماشاءالله خیلی خوب است. در حرف زدن کم نمیآورند: «نترس و محکم ببند!» دهان را باید بست. ما مشکلمان این است.
رهبر شهیدمان فرمود: «دوران امام صادق (علیهالسلام)، در آستانهٔ پیروزی بودیم. تحلیلهای غلط، حرفهای بیخود، حرفهای عجولانه باعث شد عقب افتاد و تا امروز این گرفتاریها نصیب ما شد.» امروز هم من و شما اگر حواسمان را جمع نکنیم با حرفهای بیخود، با دلسرد کردن مردم، با تهمت زدن به این فرماندهها، با اختلال ایجاد کردن، به هم ریختن رابطهٔ دولت و ملت، رابطهٔ مردم و مسئولین، خدای نکرده فضا را عوض کنیم. ممکن است آقا، کار به جایی برسد که دیگر با جمهوری اسلامی هم بایبای کنیم. خدا تعارف ندارد. وظیفه را باید سر وقتش بشناسی.
من عرضم را تمام کنم. این شد ارزش ما نسبت به این قضیهٔ مهمی که در این ایام در پیش داریم. روز شهادت امام صادق (علیهالسلام). امام صادق (علیهالسلام) مربی شیعه است، معلم شیعه است. هرچه ما داریم از این معارف، از امام صادق (علیهالسلام) است. امام صادق این فرهنگ را، امام صادق کربلا را به ما یاد داد. امام صادق روضه را به ما یاد داد. امام صادق زیارت را به ما یاد داد. امام صادق مجلس روضهگرفتن را به ما یاد داد. این اشک ریختن. اگر این روضهها و این اشکها و این نالهها نبود، محرم و صفر نبود. محرم و صفر نبود، این انقلاب نبود.
بله، از آن ور اشتباهاتی شد، خیلی چیزها را از دست دادیم؛ ولی از این ور یک چیزهایی در دستمان است که باهاش تا امروز زنده ماندیم. آنی که ما را تا امروز زنده نگه داشته، روضهٔ امام حسین (علیهالسلام) است. کی این روضه را برای ما زنده نگه داشت؟ امام صادق (علیهالسلام).
من دو سه تا روایت بخوانم، با همینها اشک بریزیم و روضهٔ من باشم. در روایت آمده: عبدالله بن غالب میگوید: «من رفتم خدمت امام صادق (علیهالسلام). یک مرثیهای برای امام حسین (علیهالسلام) سروده بودم، خواندم آنجا.» حالا یا شعر بوده یا نوحه بوده، هرچه. به قول ماها روضه خواندم برای حضرت. میگوید که شعر من رسید به این عبارت: «لَبلیةٍ تسکو حسینا بمسقط…» این بیت را خواندم: «گرفتاری سنگینی بود که امام حسین را سیراب کردند؛ ولی با آب سیراب نکردند.» در این خون خودش آنقدر شناور شد، روی این خاک با آن سیراب شد. میگوید یکهو شنیدم از پشت پرده… معلوم میشود امام صادق روضه میگرفتند، بچههایشان را هم میگفتند بیایند روضه گوش بدهند. روضههای خانگی، روضههای محلی، اینها را امام صادق به ما یاد دادند.
میگوید: «پشت پرده خانوادهٔ امام صادق (علیهالسلام) بودند. یکهو دیدم یک خانمی از پشت پرده نالهها زد.» این روضهای که من خواندم، صدای خانمی از پشت پرده داد زد، گفت: «وا ابتا!» آخ پدرم! معلوم میشود سید بوده، فرزند امام حسین بوده، فرزند امام صادق بوده. این دختربچه روضهٔ امام حسین را شنیده، روضهٔ جدش را شنیده، بیقراری کرده، بیتابی کرده.
من یکی دیگر هم برایتان بگویم و عرضم را تمام کنم. خیلی روایت عجیبی است. ابوهارون مکفوف میگوید: «امام صادق (علیهالسلام) به من فرمودند که: یا اباهارون، انشدنی فی الحسین (علیهالسلام).» میگوید: «نشسته بودم خدمت امام صادق. فرمودند: اباهارون، برایم روضه بخوان. روضهٔ حسین را بخوان.» یکهو امام صادق فرمود به اباهارون: «میگوید من شروع کردم، فنشوبتو شروع کردم روضه خواندن. فبکو دیدم امام صادق زد زیر گریه.» جمله را ببینید! خیلی جالب است این کلام امام صادق. کلام امام زمان هم همین است. امام زمان با امام زمان که فرق نمیکند. امام با امام فرق نمیکند.
میگوید حضرت فرمودند: «انشدنی کما تنش دو…» یعنی: «برقه» فرمود: «نه، همانجور که در مجلسهای خودتان روضه میخوانید، برای من روضهٔ سوزناک بخوان. همانجور که میخواهی از مردم اشک بگیری، راحت روضه میخوانی، باز روضه میخوانی، آنجوری روضه بخوان.» رسمیاش نکن. «اینکه حالا چون پیش امام نشستهام، مثلاً رسمی روضه بخوانم.» میگوید: «من هم شروع کردم این روضه را خواندم.» حضرت فرمود: «مثل خودتان، آنجوری که خودتان روضه میخوانید، روضه بخوان.»
میگوید: «من هم این را خواندم: "عمرو علی جسد جدس الحسین فقل اعظم الزکیة".» این شعر، شعر عربی است. از جهت عربی بودنش فوقالعاده است. ترجمه شاید خیلی نتواند آن محتوا را برساند؛ ولی من ترجمه میکنم. إنشاءالله دلهایمان بشکند، اشک بریزیم. منظور این شعر این است، ترجمهاش این است: «برو کنار پیکر پارهپارهٔ حسین. به آن استخوانهای به جا مانده بگو. با آن استخوانها حرف بزن.» میگوید: «من همین هنوز این یک مصرع، این یک بیت را که خواندم، فبکو دیدم حضرت زدند زیر گریه. امام صادق (علیهالسلام) فرمودند: "زدنی!" بخوان! بازم بخوان! بیشتر بگو! بیشتر روضه بخوان!»
میگوید: «من شروع کردم یک بیت دیگر، یک قصیدهٔ دیگر. فبکا دیدم امام صادق دارند گریه میکنند و سمعت البکا من خلف الستر.» دیدم از پشت پرده هم صدای گریه بلند شد. خانمها دور تا دور امام صادق شروع کردند گریه کردن. روز هم که تمام شد، حضرت فرمودند: «اباهارون، اگر کسی برای حسین شعری بگوید، خودش گریه کند، ۱۰ نفر هم گریه کنند، بهشت بهش واجب میشود. اگر کسی برای حسین شعری بگوید، خودش گریه کند، ۵ نفر هم گریه کنند، بهشت بهش واجب میشود. اگر کسی برای حسین شعری بگوید، خودش گریه کند، یک نفر هم گریه کند، بهشت به هر دوتاشون واجب میشود.»
جمله را ببینید: «و من ذکر الحسین عنده!» اگر کسی خودش یاد حسین بیافتد، خودش روضه گوش بدهد، «فخرج من عینه من الدمو مقدار جناح ذباب...» روضه گوش بدهد، یاد روضه بیافتد. به اندازهٔ بال مگسی اشک از چشمش خارج بشود، «کان ثوابه علی الله.» خدا فقط میداند چه جور باید ثواب این را بدهد. خدا برای این است که برای حسین گریه کرده. بدون پاداش بهشت راضی نمیشود تا این را بهش نبره، راضی نمیشود. امام صادق به ما یاد داد روضه خواندن را. با امام صادق امروز گریه کنیم برای امام حسین (علیهالسلام).
عرضم را طولانی نکنم. راوی میگوید: «یک روزی آمدم خدمت امام صادق (علیهالسلام). دیدم حضرت خیلی پریشان است. خیلی به قول ماها "دمغ" است، حالش گرفته است.» گفتم: «آقا، چه شده؟ پریشانی؟» فرمود: «این دولتیها، این حکومتیها دیروز به خانهٔ ما حمله کردند.» گفتم: «خیر انشاءالله! چه شده، آقا؟» فرمود: «آتش زدند در را.» گفتم: «آقا، کسی چیزیش نشد؟» فرمود: «نه؛ ولی این زن و بچه خیلی ترسیده بودند. هی از این طرف به آن طرف. این در آتش گرفته و خانه آتش گرفته بود. سراسیمه فرار میکردند.»
من نمیدانم امام صادق اینجا چه حالی داشتند؛ ولی احتمال میدهم بر اساس این چیزی که خود امام صادق به ما یاد دادند، حتماً ذهنشان جایی رفته. امام صادق (علیهالسلام)، اگر ناله میزنی، ظهر شهادت این روضه را با هم بخوانیم: لابد امام صادق به یاد آوردند آن ساعتی که آتش به خیمهها انداختند. این زن و بچه بیقرار شدند. از این خیمه به آن خیمه، با دامنهای آتش گرفته آمدند پیش امام سجاد (علیهالسلام). گفتند: «آقا، خیمهها را آتش زدند. این زن و بچه بیقرار شدهاند. دستور چه میدهید؟» فرمود: «به همه بگویید: علیکم بالفرار.» بگویید همه فرار کنند. این زن و بچه بیپناه، بیسپر، نه شمشیری، نه مدافعی، نه عباسیای، نه قاسمیای. کسی نیست از اینها حمایت کند. این زن و بچه زدند به دل بیابان.
این بچهها انقدر روی خار مغیلان دویدند… یک روضهای را بعضی مقاتل گفتهاند. هدیه باشد به روح رهبر شهیدمان. چقدر امسال جایش خالی است. آقامان اگر امسال بودند، سالم روضه میگرفت برایش. روضه میخواندند. آقا جان، امسال کنار امام صادقی، کنار امام حسینی. از آنجا این روضهٔ ما را میشنوید. این روضهٔ ما را تقدیم کنید به محضر اجدادتان.
در بعضی مقاتل گفته وقتی تمام شد، این کاروان را خواستند راهی کنند از کربلا ببرند. زینب کبری یک شمارشی کرد، یک بررسی کرد ببیند همه هستن یا نیستند. دید دو تا بچه نیستند در کاروان. فرمود: «چرا فلانی و فلانی را نمیبینم؟» پرسوجو کردند بروند پیدایشان کنند. قرار شد بروند در بیابانها بگردند ببینند این بچهها کجا رفتند. به یک بوتهٔ خار رسیدند. دیدند دو تا بچه دست در بغل هم انداختند. فکر کردند خوابند این بچهها. هرچه تکان دادند، دیدند بچهها تکان نمیخورند. فهمیدند این بچهها از شدت ترس و در آغوش هم، دیگر زهر ترک شدند.
السلام علیک یا اباعبدالله. لا علی ارواح التی حللت به فنا، علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد لزیارتکم. السلام
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات گاهی یک تحلیل غلط
گاهی یک تحلیل غلط
گاهی یک تحلیل غلط
در حال بارگذاری نظرات...