باقون

باقون

معرفتی . باقون . 1405/04/12
00:34:15
146

در این گفت‌وگو، «بقیت‌الله» نه یک واژه، که معیار سنجشِ ماندگاری است؛ آنچه به خدا پیوند خورده، می‌ماند و هرچه رنگ دنیا گرفته، می‌گذرد. از طوعه و بی‌بی شطیطه تا عالمان و شهیدان، روایت نشان می‌دهد ماندگاری نه در ثروت و قدرت، که در اخلاص، خدمت و عشق به حقیقت است. و در میانه‌ی این تأمل، تشییع رهبر شهید به آینه‌ای بدل می‌شود که غربت، وفاداری و جاودانگی را یک‌جا بازتاب می‌دهد.

معرفی
بقیة‌الله؛ ماندگار به بقای الهی‌ست.[1:15]

جز خدا و آنچه که رنگ خدایی دارد، همه فانی‌ست.[2:15]

مقایسه میان علمای مانا و متمولینِ میرا از نگاه امیرالمؤمنین(ع).[9:00]

رهبر شهید؛ مصداق «العلماء باقون، ما بقی الدهر».[13:00]

حضور امام عصر(عج) در تشییع آقای شهید، به پاس عمری اتصال و ارادت مخلصانه![16:00]

حکایت ارادت امام کاظم(ع) به بی‌بی شطیطه و حضور در تشییع و تدفین او![16:50]

روضه؛ در سوگ تابوت غریبانه‌ای که بدن نحیف نازنینی را مخفیانه روانه‌ی خاک کرد…[23:30]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنه الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

عذرخواهی می‌کنم، وقتم گذشته. من در حال خیلی مساعدی نداشتم. وظیفه بود البته خدمت می‌رسیدیم مختصری چند نکته‌ای عرض بکنم صبح جمعه قلبم متوجه امام زمان «علیه‌السلام» بشود. خیلی وقت عزیزان را نمی‌گیرد. اسم‌هایی که در مورد امام زمان به کار رفته و حضرت را با این اسم می‌شناسیم، اسم بقیت‌الله است: «السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه».

"بقیه‌الله" یعنی چه؟ "بقیه" معمولاً به آن چیزی می‌گوییم که مثلاً پولی را که می‌دهیم، بقیه‌اش را برمی‌گردانند. همچین چیزهایی را معمولاً بقیه می‌گوییم. "بقیه" همان باقیمانده است؛ باقیمانده‌ای از آنچه تمام شده و از بین رفته، و بخشی که مانده را به آن می‌گوییم باقیمانده. اما "بقیه" لزوماً به این معنا نیست. "بقیه" یعنی آن چیزی که بقا دارد، ماندگار است. یعنی ترجمه دقیق‌ترش می‌شود ماندگار. "بقیه‌الله" یعنی ماندگار الهی؛ آن چیزی که به بقای الهی ماندگار است.

در سوره مبارکه الرحمن فرمود: «کلُّ مَن عَلَیها فانٍ». هر چیزی که روی زمین است، فنا دارد، تمام می‌شود. البته عبارت دقت بیشتری دارد. «فانٍ» با «یفنی» تفاوت دارد. همه چیز در پیشگاه الهی نیست و نابود می‌شود. «فانٍ» تعبیر به حال کن دارد، همه چیز حلال شده است، نابود شده است. همین الانش هیچ؛ همان ترجمه دقیق خودمان: هیچ. همه چیز هیچ و پوچ. ولی «ویبقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام». از جهت ارتباط و اتصالش به خداست که باقی می‌ماند. همه چیز نابودشدنی است، آنچه می‌ماند خداست، آنچه می‌ماند رنگ الهی است، آنچه می‌ماند آن چیزی است که مرتبط و متصل با خدای متعال باشد.

در کارهای ما، در زندگی‌های ما هم همین‌طور است؛ آن‌هایی که رنگ و بوی الهی داشته باشند، می‌مانند. آن‌هایی که برای خدا باشند، می‌مانند. آن‌هایی که برای خودمان است، آن‌هایی که همین‌جوری بر اساس روال زندگی‌مان است، این‌ها تمام می‌شوند و می‌روند. آدم‌ها هم همین‌طورند. هر روز در قبرستان تعداد زیادی آدم می‌آیند، دفن می‌شوند و تمام. پانزده‌ساله، بیست‌ساله، چهل‌ساله، نودساله. در ارتباطش با خدای متعال اگر یک چیز درخشانی باشد، همین برایش می‌ماند. اگر نه، هفتادسال، هشتادسال، نودسال عمر آدم که نگاه می‌کند، موقع رفتن می‌بیند زندگی هیچ و پوچ است: «حلکه انی سلطانیه ما اغنا انی مالیه». این آیه‌ای است که مأمون موقع مرگش می‌گفت. هم در مورد مأمون داریم، هم در مورد هارون؛ آن ثروت افسانه‌ای این‌ها، قدرت عجیب و غریب این‌ها. لحظه مرگش که نگاه می‌کند، می‌بیند چون برای خدا نیست، هیچی در مشتش نیست. هیچی ندارد. به هیچ کارش نمی‌آید. اول باید بگذارد. حیف و میل کردنش با دیگران، حساب پس دادنش. مال ما، مزه‌اش مال بقیه.

گاهی همه بدبختی و حمالی هفتاد-هشتاد سال مال ما بوده، یک ثروتی تلمبار شده. آدم سر می‌گذارد زمین، مفت و مجانی می‌رسد. گاهی دست کسانی به ارث می‌رسد که ما چشم دیدنشان را نداریم. مثلاً چشم دیدن این عروس را هم نداریم. می‌آید می‌خورد، می‌آید می‌برد. خیلی سخت است، خیلی تلخ است. برای این میز چقدر آدم دویده؟ برای این ریاست چقدر حق و ناحق کرده؟ از دستش درمی‌آورند، ازش می‌گیرند. و گاهی می‌دهند به یک کسی که رقیب او در ریاست است. این می‌رود، رقیبش می‌آید. اگر برای خدا نباشد، پشیزی ارزش ندارد. هیچی تهش نمی‌ماند، هیچی توش نیست. «بقیت‌الله خیر لکم ان کنتم تعلمون». آنی که به درد آدم می‌خورد، خیر لکم است: بقیت‌الله. آن چیزی است که اتصال دارد به خدای متعال، باقی به بقای الهی. آن هم چیزی است که رنگ و لعاب الهی داشته باشد، برای خدا باشد، به دستور خدا باشد، مال خدای الهی بوده باشد. هر این حال و هوا در آدم شکل بگیرد، این می‌ماند. هم برای خود آدم می‌ماند، هم در این عالم می‌ماند.

آن کارهایی که رنگ الهی داشته. گاهی آدم می‌بیند طرف چند صد سال قبل بوده، پیرمردی بوده، پیرزنی بوده. در روضه‌ها و این‌ها که می‌شنویم، از فلان شخصیت فداکار، از فلان آدمی که مثلاً در فلان نقطه تاریخ فلان موضع را گرفت. حالا در این جلسات این قضیه را عرض می‌کردم: این همه آدم آمدند. سی هزار نفر روبه‌روی امام حسین «علیه‌السلام» در کربلا بودند. یک زن به نام طوعه ماندگار شد. ماندگار در تاریخ، به حسب وجدان انسانی. انسان عاطفه نشان داد به ولی خدا، به حضرت مسلم. همکارش ماندگار شد. هم اسمش ماندگار شد، باقی ماند در عالم. «وِیَبْقَى وَجْهُ رَبِّکَ ذُوالْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ». آنی که مال خداست، می‌ماند. کرور کرور آدم آمدند؛ پادشاه آمد، رئیس آمد، رئیس‌جمهور آمد. آمدند و رفتند.

گاهی آدم همسایه بغلی‌اش را با او زندگی می‌کند، نمی‌شناسد. نمی‌شناسد یعنی خاصیت در زندگی آدم ندارد، نقشی ندارد، کاری برای آدم نکرد. البته خب ما معمولاً کاری متقابل انجام ندادیم. ولی یک نفر در محلی هیئتی می‌گیرد، یک روضه‌ای می‌گیرد، یک سفره برای اهل بیت. آدم در کل آن خانواده‌های آن محل، آن محله، این یکی را می‌شناسد. همه اهل محل می‌آیند و می‌روند. این یکی که از این محل جابه‌جا می‌شود، آدم متأثر می‌شود. این همه خبر درگذشت به گوش آدم می‌رسد، حسی هم آدم ندارد. این یکی که از دنیا می‌رود، دل آدم می‌سوزد، دل آدم می‌شکند. این اثری است که خدا قرار داده بر آن چیزی که رنگ الهی دارد، ارتباط با خدای متعال. به خصوص در مورد علما ما همچین تعبیری را داریم. فرمود: «هلکا خزان الأموال والعلماء باقون ما بقی الدهر».

امیرالمؤمنین «علیه‌السلام» یک مقایسه‌ای می‌کند. حدیث مفصلی است، تفاوت کسی که مال دارد با کسی که علم دارد. علم بهتر از ثروت است، به هفت دلیل. دانه دانه وجوهش را مطرح می‌کند. یکی‌اش هم این است: می‌فرماید مال‌داران می‌میرند، ولی آن‌هایی که علم دارند، می‌مانند. شما هنوز که هنوز است می‌بینید علامه هندی زنده است، شیخ مفید زنده است. حتی ممکن است ما مستقیم سر سفره علم این‌ها ننشسته باشیم، ولی در دلمان این‌ها زنده‌اند، در زندگی‌مان این‌ها زنده‌اند. نقش دارند، دارند دستگیری می‌کنند، هدایت می‌کنند. علومی که تولید کردند، معارفی که به بشر رساندند، زنده است، این‌ها هم زنده شدند.

این رهبر شهید، حکیم بی‌نظیر، ایشان هم مصداق بارز این کلام بود: «العلماء باقون ما بقی الدهر». در عالم برقرار است تا بشر زندگی می‌کند. به این شخصیت‌ها نیاز دارد. نور این‌ها در زندگی‌اش است، این‌ها زنده‌اند، این‌ها محو نشدنی‌اند. مخصوصاً وقتی که این‌جور داستانی داشته باشد کسی. یک عمر با برکت، سراسر خدمت، سراسر مجاهدت، دلسوزی، گذشت، فداکاری، عشق به مردم، عشق خالصانه به مردم، بدون چشمداشت شخصی، بدون منفعت شخصی، آخر کار همچین شهادتی؛ این قدر عظیم، ذبح عظیم. این‌جور در پیشگاه عالم یک نفر بیاید تکیه بکند به کلام جد سید‌الشهدا: «مثلی لا ی... و مثل یزید». درخشان همه عالم ببینند صلاحیت و غیرت یک آدم را در برابر این همه مفت‌خور خبیث کثیف، این حکام ذلیل که همین الانش مرده‌اند. در عالم این‌ها را حساب می‌کند.

کی در عالم به این‌ها افتخار می‌کند؟ همین الانش مرده‌اند. «هلکا خزان الأموال». ترامپ شخصیت اماراتی، دستموده روی سن نگاه می‌کند. می‌گوید من این را می‌بینم یاد یک کیسه پول می‌افتم. یا تعابیری که در مورد بقیه‌شان به کار می‌برد. در مورد بن‌سلمان جملات تحقیرآمیزی. همین الانش که زنده‌اند، مرده‌اند. همین الانش هیچ جای زندگی هیچ کسی نیستند. در مشت او، به تعبیر آن ملعون، باید فلان نقطه کثیف یک همچین موجود کثیفی را ببوسند که زنده بمانند. وقتی یک نفر مثل رهبر شهید، امام، سید حسن نصرالله، یحیی سنوار و همین‌جور شخصیت‌های ممتازی که به حسب ظاهر، به قول این‌ها جهان سومی‌اند، مال کشورهای ضعیف‌اند، مال کشورهای فقیرند. یکی مثل یحیی سنوار بیست سی سال در زندان بوده، زندان‌های اسرائیل بوده. نه پولی دارد، نه قدرت آن‌چنانی دارد. عزت دارد، شرف دارد، مردانگی دارد؛ چیزهایی که آدم را به خدای متعال پیوند می‌دهد. این آدم را بقیت‌اللهی می‌کند، این آدم را ماندگار می‌کند. همه می‌آیند و می‌روند، این‌ها می‌مانند. این‌ها وصلند به کانون عالم، به آن نقطه حقیقت اتصال دارند.

رهبر شهید واقعاً مصداق بارز این کلام. تازه هرچه عالم می‌گذرد، چهره این‌ها، فروغ چهره این‌ها درخشان‌تر می‌شود. عالم بیشتر با این‌ها آشنا می‌شود، با خدمات این‌ها آشنا می‌شود. حجاب، به تعبیر برخی، حجاب معاصرت، حجاب هم‌عصر بودن این‌ها وقتی که می‌رود، نسل‌های بعدی که می‌آیند این حجابی که ما داریم را ندارند. عادی می‌شود. دیگر آدمی هر وقت تلویزیون را روشن کردیم، داشته سخنرانی می‌کرده. سی و هفت سال. حالا آن‌هایی که جوان‌تر بودند، از وقتی چشم باز کردند ایشان بوده. این‌ها خب حجاب می‌شود برای آدم. یک مدت که می‌گذرد، مخصوصاً در این دوران، در این چند ماهی که ما خلأ حضور رهبری، کلام رهبری را واقعاً حس می‌کنیم، فیلم احساس می‌کنیم، آن کلام آرامش‌بخش، سخنرانی‌اش، حضورش در بین مردم، دیدن و چهره سرشار از آرامش، سرشار از نورانیت که حالا احتمالاً با این اوضاعی که داریم این وضع ادامه خواهد داشت، فعلاً. باعث می‌شود قلب دانسته شود، جایگاه فهمیده شود. کلام او بعد از شهادتش بیشتر در دل‌ها نافذ است. شما می‌بینید همین مطالبی که زمان حیات این مرد بزرگ ازش می‌شنیدیم، در تلویزیون می‌دیدیم، شاید محل هم نمی‌گذاشتیم. الان که دوباره آدم می‌بیند، یک‌جور دیگر نگاه می‌کند، با یک عظمت دیگر نگاه می‌کند، با یک باور دیگر نگاه می‌کند. این‌ها اثر حقانیت است. این‌ها مال مسیر خدا رفتن است. این‌ها مال ارتباط و اتصال قوی به امام زمان داشتن است.

یادتان است، ای رهبر شهید، وقتی که سخنرانی می‌کرد، زیارت آل یاسین بخش اولش را شروع کرد به خواندن: سلام به امام زمان. در تلویزیون، به دوربین شروع کرد سلام دادن: «السلام علیک...». این‌قدر اوضاع و چه حالی پیدا کرد، چه اشکی می‌ریخت وقتی اسم امام زمان می‌آمد، وقتی توسل به امام زمان. خطبه‌های نماز جمعه ایشان سال ۸۸ خطاب می‌کرد: «سید ما، مولای ما!» از عمق جانش. ادا نبود، قیافه نبود، باور. «سید امام، مولای ما! دعا کن برای صاحب ما، شمایی صاحب این انقلاب! شما!» از آنجا با چه حالی ایشان می‌گفت: «من جسم ناقصی دارم، من اندک آبرویی دارم. همه این‌ها را تقدیم شما می‌کنم.» همین همان جسمی که البته کامل بود، قسمت جانباز بود، همان را هم تقدیم کرد به امام زمان. چه عشقی، چه ایثاری، چه اخلاصی! عمر دربه‌در برای امام زمان دویدن، فداکاری کردن، به آب و آتش زدن.

شک نداشته باشید، شک نداریم در این تشییعی که از فردا آغاز می‌شود، قطعاً امام زمان در این تشییع حضور دارند. روایت بی‌بی شطیطه که روایت مفصلی است. امام کاظم «علیه‌السلام» پیرزنی از نیشابور. که لابد قبرش را دیده‌اید، قبر بی‌بی در نیشابور. این پیرزن، که خود این پیرزن هم مصداق بقیت‌الله بود. یک درهمی وجوهاتش بود. اینجا بار شتر زده بودند، وجوهات ببرند برای امام کاظم «علیه‌السلام». اموال زیادی را داده بودند. این پیرزن آمد یک درهم خمسش را -حالا به تعبیری- می‌شد داد به آن آقا. او هم می‌گوید: «من دیدم این بار شتر، پول هنگفتی که مردم داده‌اند، یک درهم ... کجای این می‌آید؟» آنجا گذاشتم در این همیانم، در این کمربندم، یک درهم را آنجا گذاشتم که حالا رفتم بدهم، دل این پیرزن نشکند. حالا پول آورده، داده. می‌گوید: «رفتم مدینه». وقتی رسید که امام صادق «علیه‌السلام» به شهادت رسیده بودند. دنبال می‌گردند که ببینند امام بعدی کیست. و مسائلی پیش می‌آید. عبدالله افطح سؤالاتی نه توان جواب دادن را ندارد، همین‌جور هاج و واج بودند. یک نفر می‌آید بیرون، به ایران می‌گوید: «بیایید داخل». آقای من، مولای من موسی بن جعفر. شماره وارد که می‌شود، حضرت می‌فرمایند: «دنبال نگرد، امام بعد از امام صادق منم.»

بعد چند صد تا سؤال نوشته بودند در یک صفحه‌هایی، و به این‌ها گفته بودند اگر می‌خواهید امام را تشخیص بدهید، سؤال را بنویسید، امام باز نکرده جواب می‌دهد. حضرت فرمودند: «آن باری که از سؤالات آوردی، بدون این‌که آن مهرش، آن لاکی که سر این سؤالات شده، بدون این‌که باز شده باشد، برو نگاه کن تک تک سؤالات را جواب دادم.» متنش زیرش موجود است. این تعجب کرد. «اموالی هم که آوردی، ببر برگردان.» چون وقتی برگشت دید همه این‌هایی که پول داده بودند، بعد امام صادق منحرف شدند، رفتند طرفدار عبدالله افطح شدند. فرمود: «آن یک درهمی که در همیانته، به من بده، از شطیطه است، آن یک دانه را به من بده. مقدار پارچه بهت می‌دهم. این را ببر به شطیطه بده. مال زمینی است که مال مادرمان فاطمه زهرا بوده و خواهرم از این زمین، از این پارچه، کفن درست کرده. از این پنبه کفن درست کرده. این را تقدیم تو می‌کنم. رسیدی نیشابور سلام من را برسان به شطیطه: «بلغ سلامی شطیطه». سلام من را به شطیه برسان، بگو که از روزی که این دست تو برسد، هفده روز دیگر تو از دنیا می‌روی. این کفن اهدایی ما به تو باشد، اهدایی ما به تو باشد. و بهش بگو این پولی که بهت می‌دهم، این مقدارش را برای دفن و کفنت خرج کن.» این مقدارش را برد.

به این کسی هم که واسطه بود، فرمود: «هفده روز بعد از آن‌که برسی، شطیطه از دنیا می‌رود. خودم می‌آیم بر جنازه‌اش نماز می‌خوانم و دفنش می‌کنم.» می‌گوید: «من برگشتم و این پارچه را دادم و این مطالب را عرض کردم. هفده روز بعد گذشت، حضرت به من فرموده و فرموده بود: من را اگر دیدی بگو نیار، صدات درنگیرد. شطیطه از دنیا رفت.» و یهو دیدم سوار بر مرکبی امام کاظم «علیه‌السلام» وارد شد. حضرت پیاده شدند و نماز خواندند و شطیطه. به من فرمود که: «به این‌ها الان چیزی نگو. من که رفتم، به این‌ها بگو که امام این زن، امام زمان این زن بر جنازه و حاضر شد.» این جمله را می‌خواستم عرض بکنم. «لابد لنا من حضور جنائزکم». این را از طرف من به شیعیان بگو: «بگو شماها هر جای عالم که از دنیا بروید، اگر من باشم که من، اگر من نبودم فرزندانم. هر جایی که شما از دنیا بروید، ما کنار جنازه شما حاضر می‌شویم، در تشییع شما حاضر می‌شویم، ما بر شما نماز می‌خوانیم.»

مصداق بارز این کلام، این رهبر شهید بود در این تشییع. امام زمان حضور دارند. بلکه داغدار اصلی در این تشییع، امام زمان غصه‌دار امام زمانه. او می‌داند این مرد بزرگ کی بود. او قدر ایشان را، او می‌دانست از خلوت‌هایش خبر دارد. وضع اخلاص و از آن عمق رابطه عمیقش با خدا، با اهل بیت خبر دارد. و او دلش تنگ می‌شود برای آن زیارت آل یاسین‌ها، برای آن اشک‌ها، برای آن توسلات، برای آن «سید ما، مولای ما!» گفتن‌ها.

عرضم را تمام کنم. این دو سه روزه که این تصاویر بیرون آمد، همه‌تان تصاویر را دیدید. واقعاً تصاویر جان‌گداز. این عکس و این تصویر تابوت رهبر شهید. هیچ وقت فکر نمی‌کردیم همچین روزهایی را ببینیم. این روزهای سخت، این اتفاقات. رهبر الهی که نماد صلابت بود، نماد قدرت بود. برای ما یک روزی در تابوت ببینیمش. یک روزی در تابوت بگذاریم. یک روزی بخواهد این مرد بزرگ زیر خاک ما باشد. او زیر خاک بشود. هیچ وقت فکر نمی‌کردی این طور. تصاویری که مخصوصاً دیشب، این دو سه روز از پیکر ایشان در تابوت، خانواده. حالا دیشب این تابوت را آوردند در بیت رهبری. آنجایی که همیشه مردم با چه عشق و شوری شعار می‌دادند، با آن صلابت، با آن قد رعنا آقا وارد می‌شد و سخنرانی می‌کرد. با قدرتی روبه‌روی دشمن می‌ایستاد و مردم را آرامش می‌داد، امید می‌داد. دیشب این مردم کنار تابوت او جمع شدند.

من یک روضه‌ای می‌خواهم بخوانم این صبح جمعه‌ای. جای دیگری می‌خواهم بروم. با این‌که محرم است، ولی امشب شب هجدهم ماه محرم. یادی کنیم از آن تابوت غریبانه در مدینه. شاید خیلی‌هایمان با دیدن این تابوت به یاد آن تابوت افتادیم. این پیکر نحیف رهبر ما. این بدن مجروح رهبر. چند ماه این تابوت گمنام بود، مخفی بود. چهار ماه کسی خبر نداشت از این پیکر. ولی خب الحمدلله بعد چند ماه جلوی چشم مردم دارد تشییع می‌شود. فدای آن تابوت و فدای آن قبری که چهارده قرن گذشته هنوز هیچ‌کس ازش خبر ندارد. هنوز هیچ‌کس نمی‌داند مؤمنین حبیبه خودش را زیر کدام خاک دفن کرد. در دل تار، در دل شب، تک و تنها. این تابوت، تابوت فرزند فاطمه زهراست. با عروس و داماد و فرزند فاطمه زهراست. ببینید این مردم پای این تابوت چه می‌کنند. از فردا خواهید دید چه قیامتی به پا می‌شود. سر و دست می‌شکنند مردم کنار این تابوت که خودشان را به این تابوت برسانند، زیر این تابوت را بگیرند.

فدای آن آقایی که تابوت را روانه کرد به سمت خاک. دید کسی را ندارد، کمک‌دستش تنها. در دل شب، در غسل این رهبر شهید، در دفن رهبر شهید، این‌قدر ازدحام مدیریت می‌کنند مردم نیاید. چقدر متقاضی است برای غسل دادن، برای کفن کردن، برای دفن کردن. مدیریت بکنند ازدحام نشود تا دفن بشود. فدای آن آقایی که تک و تنها شروع کرد اسم‌ها را. فقط الهی غربتت بشود. همه عالم یار امیرالمؤمنین. مگر یهو دیدم در دل شب دارد سر به دیوار می‌زند. این روز هدیه باشد به آقامون رهبر شهیدمون. خیلی حضرت زهرایی بود. فاطمیه می‌گیریم، پای روضه حضرت زهرا می‌گریم. ان‌شاءالله کنار مادرش دعاگوی ما باشد. یا امیرالمؤمنین چی شد آقا؟ تو خودت بچه‌ها را ساکت کردی در این تاریکی. چی شده، بی‌تاب شدی؟

دستش رسیده رهبر شهیدمون، دستش آسیب دیده بود. ذره‌ای از مصیبت مادرش را تحمل کرده بود. شما مقایسه کنید این احوال را با آن احوال. با آن دست شکسته در دل شب، بی‌تابوت را تک و تنها به دوش گرفت. با این بچه‌های این بچه‌ها. فرمود: «آستین به دهان بگیریم.» در این تشییع، با این‌که دشمن آن‌قدر و کثافت تمام تهدید می‌کند، ولی مردم با این شور می‌آیند از عمق جانش، و ناله می‌زنند، ابراز ارادت می‌کنند. دشمن چشم ندارد ببیند. صحنه‌ای جوری است همه راحت می‌توانند ابراز علاقه بکنند. فدای آن بچه‌هایی که نمی‌توانستند راحت گریه بکنند. آستین به دهان گرفتند. «لا اله الا الله».

این جلسه، جلسه اهل بیت، بقیه. سفارش اکید کرد به بچه‌هاش: «آرام گریه کنید.» با این‌که این داغ، داغی بود که همه‌شان می‌خواستند جان بدهند در این داغ. شوخی نبود. همچین مادری، یک همچین وضعی، یک همچین وضعی جلوی چشمشان ذره ذره آب شده. مادر هفتاد روز، نود روز قطره قطره ذوب شد. تعبیر امام صادق فرمود: «شبه الخیال». از مادرمان یک شبحی فقط به‌جا ماند. یک شبحی به‌جا ماند، یک سایه‌ای از فاطمه. به این بچه‌ها سفارش کرد: «آستین در دهان بگیرید. شب کسی بیدار نشود. کسی باخبر نشود.» خدا رحمت کند علما را. خدا رحمت کند بزرگان را. علامه حسن‌زاده این‌طور روضه می‌خواندند.

چه حالی دارد در محرم آدم برای حضرت زهرا گریه کند. یک بار هم از این‌ور باشد. همه‌اش از آن‌ور فاطمه برای حسینش گریه می‌کند. یک بار هم شما با امام حسین برای زهرا گریه کنید. محرم صبح جمعه. علامه حسن‌زاده روضه را می‌خواندند. امیرالمؤمنین مشغول غسل بود، مشغول کفن و دفن. یهو دیدی که این بچه‌ها بی‌قرار شده، دارد شیون می‌کند. نگران هم نگران این اوضاع شد، هم نگران این بچه شد. کدام بچه است بی‌قراری می‌کند؟ دید امام حسن «علیه‌السلام». فرمود: «عزیزم! من این بچه‌ها را به تو سپردم. تو پسر. تو باید این‌ها را آرام کنی. بابا! تو خودت بیشتر از همه بی‌قرار.» از زبان امام حسن نقل کردند: رو کرد به بابا، به قول من بابا: «دست روی دلم نگذار. اگر می‌بینی این‌ها ساکتند، چون این‌ها کوچه را ندیدند.» می‌گوید: «با مادر در کوچه‌مان من بودم.»

لعنت الله علی القوم الظالمین. خدایا به آبروی زهرای مرضیه، فرج منتقمش آقامون امام زمان را برسان. نازنینش از ما راضی بفرما. نوکر حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. ارواح مطهر شهدا، فقها، امام راحل، حقوق اصحاب سر سفره با برکت حضرت زهرا مهمان بفرمایید. شب اول حضرت زهرا به فریادمان برسان. خدایا این رهبر حکیم، رهبر شهید، این مرد بزرگ از ساعه سر سفره حضرت زهرا دعاگو و شفیع ما قرار بده. خدایا خلأ حضور این مرد به واسطه پسر نازنینش، این مرد الهی را به احسن وجه مرتفع بفرما. شر دشمنانمان را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. خدایا حاجت حاجتمندان را به فضل برآورده بفرما. بیماران اسلام را شفای عاجل و کامل عنایت بفرم. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت را نصیب ما بفرما. هرچه گفتیم سلام ما بود. هرچه نگفتیم و صلاح می‌دانی برای ما رقم بزن. نبی.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات باقون