همسفر

همسفر

همسفر . 1404/05/26
00:54:50
17

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی و آل بیته الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

آیه شصت و هفتم سوره مبارکه زخرف می‌فرماید: «هَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا السَّاعَةَ أَنْ تَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ»؛ حواسشان هست به قیامت؟ اینها منتظر چیزی جز قیامت نیستند که ناگهانی به سراغشان می‌آید، در حالی که حواسشان نیست. «وهم لا یشعرون».

یکی از اوصافی که قیامت را توصیف می‌کند، این است که وقتی قیامت می‌شود، چه اتفاقی می‌افتد؟ «ظرف بروز حقایق». حیات حقیقی؛ یا «لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيَاتِي». یک‌دفعه آدم با صحنه واقعی زندگی‌اش مواجه می‌شود. می‌بیند چقدر این چیزهایی که پندارش بوده، تصوراتش بوده، غلط بوده، واقعیت نداشته، توهم بوده! چقدر کسان را، چقدر چیزها را منشأ اثر می‌دانسته، چقدر چیزها را مفید می‌دانسته، چقدر چیزها را مضر می‌دانسته؛ یک‌دفعه می‌فهمد که اینها، آنهایی که مفید می‌دانسته مفید نبوده‌اند، مضر بوده‌اند؛ آنهایی که مضر می‌دانسته مضر نبوده‌اند. بر مبنای آن هواها و حیوانیت، آنی که حیوانیتمان را تأمین می‌کند، ازش خوشمان می‌آید، هر کس بال و پر می‌دهد به این حیوانیت، دامن می‌زند، وسعتش می‌دهد، بیشتر خوشمان می‌آید. هر کس بال و پر این را قیچی می‌کند، بدمان می‌آید. هر کس به این عنانیتمان می‌دمد، خوشمان می‌آید، «به‌به» و «چه‌چه» بکند، «چاکرم» و «مخلصم» بکند، با این برویم جایی. آنی که انتقاد می‌کند ازمان، گلایه می‌کند، اعتراض می‌کند، بد است؛ چون بر مبنای حقیقت زندگی نمی‌کنیم دیگر، بر مبنای هواها و تمایلاتمان. صحنه حقیقت، بر مبنای تمایلات و پندارهایمان نیست. آنجا خیلی چیزها واقعیتش معلوم می‌شود، خیلی چیزها یک‌دفعه در تصوراتمان به هم می‌ریزد؛ ولی دیگر فرصت اصلاح و جبران و اینها نیست.

یکی از این آیات، این آیه است؛ آیه بعدی: «إِلَّا الْمُتَّقِينَ». یک‌دفعه می‌بیند آقا، همه دوستی‌ها دشمنی است؛ همه، همه دوستان دشمنت هستند. «الاخلاء یومئذ بعضهم لبعض عدو». آدم دوست معمولی نه، بالاترین درجه رفاقت، «خُلوّ» و «خلیل». «خلیل» هم خلیل آنی است که قیام می‌کند به رفع نیازهایت. یا یک معنای دیگر این است که در خلال وجودش محبت تو جا کرده، دلبسته جدید. امشب خلیل کسی است، آنهایی که خلیل همدیگرند، یک‌دفعه در صحنه قیامت، همه دشمن هم هستند، دشمن! غیر از کیا؟ «إِلَّا الْمُتَّقِينَ»؛ مگر آنهایی که اهل تقوا هستند. خیلی آیه عمیق و معناداری است اگر رویش کار شود. علامه طباطبایی تحلیلی می‌آورند در المیزان؛ «چرا غیر از متقین همه با هم دشمن هستند؟» الان می‌فرماید: «وَالْوَجْهُ فِی عَدَاوَةِ الْأَخِلَّاءِ غَیْرِ الْمُتَّقِینَ أَنَّ مِنْ لَوَازِمِ الْمُخَالَّةِ إِعَانَةَ أَحَدِ الْخَلِیلَیْنِ الْآخَرَ فِی إِقَامَةِ أُمُورِهِ». می‌گوید وقتی دو نفر با هم رفیق می‌شوند، لازمه این «خلوّ» و «خلیل» هم بودن، مخالف این جور صمیمیت با همدیگر، لازمش چیست؟ لازمش این است که کارهای مهم همدیگر را راه بیندازند. این پول می‌خواهد، آن برایش جور کند؛ آن ماشین می‌خواهد، این بهش بدهد؛ آنجا می‌خواهد، برایش فضا فراهم کند. «کَانَتْ لِغَیْرِ وَجْهِ اللَّهِ». وقتی این کارها، این امور برای غیر خداست، کسی که متقی نیست امورش هم چیست؟ همین حیوانیت و شهوات و هواها و معاصی است دیگر. رفاقت‌هایشان در چه جنسی است؟ رفاقت‌هایشان به این است که تو گناه، کار همدیگر را در گناه راه بیندازند. چه می‌دانم: «کَانَ فِیهَا الْإِعَانَةُ عَلَی الشَّقْوَةِ الدَّائِمَةِ». ظاهرش این بود که این آدم خیر او را می‌خواهد. چقدر کمک و فلان و اینها، هوایش را دارد. مثلاً پارتی‌بازی کرد، اثر رفاقتش. مثلاً یک جایی یک دروغی گفت، یک چیزی را گردن گرفت مثلاً. ظاهرش این است، ولی باطنش چیست؟ این است که دارد من را کمک می‌کند برای اینکه شقاوت دائمی پیدا کنم، شقاوت ابدی. کمکش به سعادت که نیست، به شقاوت و عذاب خالد است. می‌گوید: «یَا وَیْلَتَا لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا»؛ کاش من فلانی را رفیق خلیل نمی‌گرفتم، فلانی را خلیل نمی‌کردم برای خودم. چرا؟ «لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ». من را از ذکر گمراه کرد.

خیلی آیات عمیقی است؛ معیار رفاقت، صمیمیت، اینها چیست؟ «ذکر». «لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ». هر چیزی که از توجه، ذکر، حالا این ذکر مراحل دارد دیگر. اصلی‌ترینش توجه به تکالیف، واجبات و محرمات است. اصل ذکر، ذکرالله است؛ حلالش و حرامش. آن رفیقی که گوشزد می‌کند به آدم، اینجا مثلاً طرف دلش شکست، آنجا فلان، جمالش تزیین شد، به مال کسی آسیب زد، اینجا وقتی کسی را تلف کرد، اینجا آبروی کسی را برد. البته معمولاً این جور آدم‌ها دوست‌داشتنی نیستند. نحوه گفتنشم مهم است. وقتی از کسی حکیمانه و زیرکانه کار می‌کند، مثل امام حسن و امام حسین. غلط است این! یک وقتی هم نه؛ یعنی ما برای ترک یک معصیت، ده تا معصیت انجام دهیم. خودمان ده برابر، آبروی کسی را می‌بریم که مثلاً... ولی رفیق واقعی این است. رفیقت اونی است که حالت را می‌گیرد؛ به کلام امیرالمومنین، رفیق واقعیت اونی است که حالت را می‌گیرد. و معمولاً اینها خیلی برای ما شیرین و جذاب نیستند. ما هم اتفاقاً برای اینکه طرف مثلاً از دستش ندهیم، چیزی، سکوت، وانمود می‌کنیم رفاقت و صمیمیت و اینها این جوری کرد، این جوری در حالی که آن رفاقت اقتضایش به این است که به خود طرف، حکیمانه، منطقی، نرم و به تدریج. یک‌دفعه هم حالا صد تا چیز آدم بخواهد، البته خود این مشغله عیوب دیگران شدن هم معمولاً بازگشتش به این است که آدم از عیوب خودش، اینهایی که خیلی انتقاد دارند، هم اینها معمولاً بازگشتش به این است که از عیب و ایراد و اشکالات خودم غافلم. اگر کسی مشغول عیب و ایراد خودش بشود، اصلاً وقت نمی‌کند مشغول ایراد بقیه باشد؛ به چشمش هم نمی‌آید. اگر هم بیاید می‌گوید: «عجب! پس من تا حالا این جور رفتار می‌کردم. این قدر بد است؟» خودش را می‌بیند، آینه عیوب دیگران. این خیلی مهم است. خدا همچین حالی را نصیب کسی کند. اگر همچین حالی نصیبش بشود، گفتند: «تو بال و پر می‌گیری»، «تو به اتصال پیدا می‌کنی». ربطش با اتصال ولایت اهل بیت، اونی که مشغول عیوب دیگران است، از ارتباط ولایت با اهل بیت هم محروم می‌شود؛ چون خدایِ مشغول به عیوب دیگران بودن، مصداق غفلت است. خدایِ مشغول شدن به عیوب خودم، مصداق «لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ» است. یکی از مصادیقش همین است. اگر کسی باعث می‌شود من از عیوب خودم غافل بشوم، این جزء همان رفاقت‌هایی است که در قیامت دشمنی جلوه می‌کند. این دوست من نیست، این دشمن من است.

مسئله این است که فکر نکنی آنهایی که بادت می‌کنند دوستت هستند، اینها دشمنت هستند. از کسانی که بادت می‌کنند، عنوان بهمان می‌دهند، راهمان می‌کنند، برایمان صلوات می‌گیرند، برایمان در را وا می‌کنند؛ حاج آقا تشریف آوردند، راه را وا کن، جا را وا کن! شیرینی‌ها و جاذبه‌های زیاد پیرامون منافع، مطرح پیرامون منافع و هیچ وقت منافع آدم‌ها به طور کامل از همدیگر نقد نمی‌شود، حاصل نمی‌شود. هیچ وقت توقعات کامل برآورده نمی‌شود. آدم‌ها نمی‌توانند و نمی‌خواهند و نمی‌شود که توقعات همدیگر را کامل برآورده کنند؛ مگر اینکه رفاقت‌ها بر مبنای چی باشد؟ تقوا، برای خدا، برای عمل به وظیفه. «تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَىٰ». همدیگر را بخواهند برای کمک همدیگر به عمل به وظیفه. کربلا خیلی خوش می‌گذرد. با فلانی برویم، با فلانی برویم. فلانی بیاید، فلانی نیاید. بر مبنای خوش گذشتن، یک سبک. بر مبنای آن وظیفه‌ای که قرار است اقامه کنیم، تکلیفی که قرار است ادا کنیم، این جمع را با خودمان همراه کنیم. مثلاً کیفیت رفتن بله، مثلاً من ممکن است دوست داشته باشم از فلان مسیر بروم، به این کیفیت بروم، به این شرایط بروم؛ ولی می‌بینم آقا در جمع کسی هست، فشار بیاید. نحوه رفتنش مثلاً نماز جماعت می‌گوید: «من مراعات از مؤمنین». امام جماعت ممکن است احوالاتی داشته باشد، دوست داشته باشد یک سجده‌اش را یک ساعت طول بدهد. از نماز پیغمبر که بالاتر و شیرین‌تر که نداریم. صدای گریه بچه کوچک می‌آید، نماز، نماز پیغمبر. کل کائنات به رقص می‌آید از آن. من پیغمبر! نمازم را بشکنم، خلاصه کنم. مسجد، امام جماعت. خدا رحمت کند... به تفاوت‌های کار ما. نماز می‌خوانم که حال بدهد، نماز می‌خوانم خوش بگذرد. حالم در نماز خراب، توجهاتم در نماز بی‌توجه. کارکرد ولی قواعد کار، آن حضور جمعی، آن سلوک جمعی که حالا در مورد سلوک جمعی آیه دیگر داریم، اقتضایش همین است. این پا گذاشتن روی هوای نفسش این مدلی است.

یک وقت شخص من، یک جنس پا گذاشتن روی هوای نفس، مال حرام در زندگی‌ام نیاید، وارد رابطه حرام نشوم. سلوک جمعی است. حالا شخص خودم پا شدم آمدم مثلاً زیارت. آنی که شرط کردم مثلاً با راننده خلف وعده نکنم. یک وقتی هم جمعه ممکن است یکی در این جمع یک‌هو مریض بشود، بیفتد. زیارت انداختی من رفتم تو! دیگر اینها جدا از اینکه نشان می‌دهد هنوز ما کار داریم، بیشتر از اینها باید به خودمان برسیم، محرومیت‌هایی هم می‌آورد. خود این قضایا سلب توفیق می‌آورد از حضورهای بعدی، برکات از آدم منفک می‌شود. علی بن یقطین، صفوان جمال. ملاحظات امنیتی، خودش خیلی روایت محاسن است. یک کمی دلش می‌شکند ملاحظات خود شده به صورت مخفیانه خدمت موسی بن جعفر شخصیت. امام کاظم هوایش را داشتند. ریزترین امور بهش دستورالعمل دادند. حالا با چه سختی در مدینه، در مدینه با چه سختی این همه خدم و حشم و به پا و فلان و اینها، می‌خواهد برود امام کاظم علیه السلام را زیارت کند. چند لحظه اگر بتواند ببیند. با این همه بگیر و ببند می‌رود، در می‌زند. امام کاظم علیه السلام می‌فرمایند که تا دلش را راضی نکردی، برو مثلاً فلان فرمانده. حالا فلان سرباز حزب‌الله مثلاً باهاش این جوری برخورد کرد. هر وقت آن را راضی کردی، پا می‌شود می‌آید، می‌رود بغداد یا کوفه. با چه صفی؟ کف پایت را بگذار روی… بعد به من بگو راضی شدی یا نه؟ سفر بعد که می‌رود خدمت امام کاظم، حضرت در آغوش… محاسبات من که خیلی دور است. محرومیت، خیلی حساسیت کار بالاست. این جور رفاقت در قیامت هم ادامه دارد. این رفاقت است که شیرین‌ترین لذت‌ها را در بهشت دارد. این رفیق، این رفیقی که «لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ» نبود. خلیلی در قیامت. بعد تازه غیر از این هم هر کس باشد، آنجا حسرت می‌خورد. می‌گوید چی می‌گوید؟ فلان از وقتی که آمد سراغ من، من را از... معیار ذکر دیگر توجه. آن رفیقی که عامل توجه‌ساز باشد، توجه‌آفرین باشد، من را متوجه بکند هر جایی دارم خلاف استاندارد عمل می‌کنم. خیلی موارد اولیش که هشداری باشد، آقا این غیبت است، آن تهمت است، دروغ است، فلان است، حق‌الناس است. دستوری و عامریت و اینها که حالا یکی بالا سرم باشد، بکن، نکن. نشست و برخاست خود همان ذکر خدا، همان توجه رفتار یک سلوکش، نوع مختلف. بعضی‌ها توجه‌سازند. از نفس رفتاری که این آدم دارد، لازم نیست اصلاً تذکری به کسی بدهد. خلیلی باشد که به دردت بخورد. «فُلَانًا خَلِیلًا». آن خلیل بد اونی بود که «لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ». مفهوم مخالفش این می‌شود که آن خلیل خوب اونی است که عامل ذکر باشد، عامل ذکر قرآن می‌خواند، حدیث می‌خواند. آن خودش گاهی ممکن است گرفتن ذکر باشد، بحث عرفانی. نفس سلوکش، نفس رفتارش، حرکت زندگی‌اش، آن مراقبت‌هایش، تقوای سلوک، ذکر. خلاصه مصداق معیار شد، معیار شد ذکر.

مخاله‌ای، رفاقتی در قیامت، رفاقت محسوب می‌شود که بر مبنای تقوا باشد. تعاون بر تقوا باشد. آن چیزی که حاکم بر آن رابطه است، تقوا و مراعات حدود، کمک به همدیگر است برای انجام وظایف. حالا آن وظیفه مستحبی است. مثلاً کمک دیگری است برای اینکه او هم مثلاً کربلا برود، او هم به زیارت برسد. ولو به اینکه مثلاً ساکش را نگه دارم که مثلاً به حرم برسد. ما از حرم افتادیم. مثلاً من سه ساعت می‌توانستم زیارت کنم. نه، امام حسین، امام حسین در آن نقطه‌ای است که تو پا گذاشتی روی هوای نفس. من در حرم نیستم. برای امثال من ساده‌لوح، امام حسین در ضریح شش گوشه است. حتی پایین هم بروم، بالا هم بروم، از امام حسین نرسیدم. مطلوب هوای نفس من است دیگر. امام حسین واقعی همان جایی است که امام حسین واقعی امام المتقین است دیگر. همان جایی است که تقوا آنجاست، عمل به وظیفه آنجاست. این خیلی نکته مهمی است. ممکن است شرایط من طوری باشد که به قول حاج آقا فرمودند که خانواده‌شان راحت هم هستند، عزت هم دارند؛ ولی یک برای امور آویزان این باشند و به آن رو بزنند و یک روز خانه فلان رفیقش، یک روز خانه آن که مثلاً من بروم کیف و حال بکنم از جمع رفقا. معمولاً رفقا هم دارم می‌روند مثلاً جمع فلانی است. از این جمع نمونه‌اند. اینها می‌آیند خاطره تعریف می‌کنند. من حس روشن نفسی گرفتار کنم به خاطر اینکه من به یزد، امام رحمت الله. همه در حرم بودند، حرم امام رضا. ایشان در حسینیه حسین، غذا درست می‌کرد، جاهایشان را جمع می‌کرد، جاهایشان را... امام رضا اینجاست، امین سنگش. چهار پنج ساعت زیارت به چه قیمتی؟ بچه‌ام اذیت بشود، گریه و زاری، بی‌خوابی و بدخوابی و... که مثلاً این سیره این بزرگان در جای تحریری دیدیم در حرم، خیلی اینها مهم است؛ یعنی این همان سلوک جمعی است. جدا از سلوک فرد. خدای ساختاری را در رابطه‌های جمعی ما ایجاد کرده که آنجا برایمان ملکاتی کم می‌شود.

یک بخشی از هواهایی که باید در وجود سرکوب بشود و از بین برود، در این رابطه‌های اجتماعی است. سن من مراعات نمی‌شود، جایگاه من مراعات نمی‌شود، نسبت‌ها گم و گور می‌شود و انگار نه انگار که مثلاً من فلانم. اینم مثلاً من باباش هستم. از این قبیل بعضی‌هایمان واقعاً گرفتاریم. عناوین مسائل، انگار نه انگار من پدر خانمشان هستم. چلاندن‌های امتحان آدم خوب با خودش مواجه می‌شود. شرایطی، آن حس رقابت‌ها، حسادت‌ها، خودخواهی‌ها. خوب‌هایش مال من، اول مال من. کاروان‌ها، اتوبوس می‌نشینم، اول می‌روم به جاهای خوب. و تو آخر. امام حسین اینجاست، زیارت کردی الان امام حسین در وجود خودت است، زیارت. نه آخه می‌خواهم بروم حرم، عرق‌سوز نشوم، آن ته بنشینم گرم عرق می‌کنم و اینها. می‌خواهم بروم زیارت کنم، انرژی باید داشته باشم. عملش خیلی... هواپیمایی که رفتیم خدمت آیت الله پهلوانی، ایشان فرمودند: «سیر و سلوک یعنی پا گذاشتن روی مرگ.» بله، چقدر سخت است. هر قدمش مرگ، مرگ. همین همانی که برای خودت تراشیدی را داری. چالش مرگ، همین همانی که از خودم تراشیدم، این بت بزرگ، بقیه به رسمیت نمی‌شناسند. زیارت، هیئت و منبر گرفت. من که حرف این جور رفاقت‌هایی اگر شد، آن جور ارتباط، این جور صمیمیتی می‌شود مصداق این. تو قیامت می‌شود رفاقت. غیر از این می‌شود «الا». هم به افراد دستور داده که به ریسمان خدا چنگ بیندازید، هم به جامعه. یعنی خود جامعه هم یک جمعی‌اش وظیفه دارد. یک بحث صحبت بشود. قرض تکالیف جمعی داریم. یک مجموعه وظیفه دارد. آن مجموعه از هوای نفس خالی است. آن مجموعه باید بر مدار تکلیف شکل بگیرد. اساساً مجموعه یعنی آن جمعی که دور هم جمع شده برای آن تکلیف جمع شده. جوری هم جمع شده که آن تکلیف را ادا کند. مدرسه تعالی دور هم جمع شدند که معارف اهل بیت را نشر دهند. جوری هم جمع شدند که در این ساختار، کیفیت جمع شدن این در نمی‌آید. تقوای جمعی. اگر آن تقوای جمعی بود، برکات «لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَكَاتٍ» هم برکات فردی می‌آید، هم برکات جمعی، هم خدا به آن حیثیت جمعی این مجموعه نظر می‌کند، رشد می‌دهد. گاهی ممکن است من فرد در آن جمع حضور دارم، برکات به آن جمع می‌رسد، برکات فردیش به من نمی‌رسد. برعکس، برکات فردی می‌رسد، برکات جمعی نمی‌رسد. هم تقوای فردی می‌خواهد، هم تقوای جمعی. وظایفی که محول شده، انجام می‌دهیم ولی خودم آدم ساختار خودم باشم، استاندارد خودم باشم، نیست. گاهی خودم آدم استاندارد خودم هستم، در این جمع روی برکات جدا، فردی دارد یا برکات جمعی جدا. حالا ما مفصل چون بحث‌های روح‌الاجتماع دانشگاه فردوسی، بحث امسال ۹۶، یک کد رابطه با همسر، خانه‌دارد، بیت، آن محیط کار، یک روح جدا دارد. عنوان شیء، بهشت باز می‌شود، ملکوت دارد. «سُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ». مدرسه تعالی خودش برش ملکوت، عالم امرش است که «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي». مدرسه تعالی روح دارد. همین جمع هشت نفره ما روح دارد. بشویم چهار نفر، چهار نفر بروند. باز این چهار نفر جدید روح دیگر دارد. این کوپه‌ای که الان تو شش نفری که هستیم یک روح دیگر دارد، یک ملکوت دیگر دارد. سنخیت‌ها، تجانس‌ها، افکار حالت عوض می‌شود برای اینکه ملکوت این با ملکوت تقوای فردیش که نه، آن تقوای جمعی، یعنی بر حسب آن اقتضائاتی که جمع دارد.

دیگر یعنی الان مثلاً ما به آن می‌گویند زائر امام حسین. سر ساعت حاضر بشوم، همراه جمع باشم، کسی را معطل نکنم. ممکن است از جهت فردی کار خلاف تقوا انجام نداده باشم، ولی از لحاظ جمعی، اینکه این مقررات را رعایت نمی‌کنم مثلاً نسبت به بقیه، تقوای... گاهی من کم‌کاری‌های من بار کار یکی دیگر را اضافه می‌کند. عدم دقت من باعث می‌شود یک نفر می‌شود دو برابر کار بکند. خراب‌بازی‌هایی، خیلی نکات است که مثلاً وقتی یک نفر خوب توضیح می‌دهد، کار آن طرف مقابل برای حدس زدن راحت می‌کند. ویدئو تقوای فردی ربط ندارد. آن بحث رساندن آن دو نفر به آن هدف. این اگر توضیح بدهد، آن هم خوب حدس بزند، هر کدام کار خودش را درست انجام بدهد، نتیجه حاصل کارها را خوب انجام می‌دهد. این خیلی مهم است. می‌شد یکم بیشتر فکر کند، باید دقت بیشتری. با یک سرعت بیشتری آن کیفیت را، آن انضباط را مراعات کردن ارتقا می‌دهد. گاهی حدود یکی، مراعات این حدود واجب است. به کار آسیب می‌زند، بی‌نظمی. یک روز تا دوازده شب می‌مانم، کار من حساب بکند، برنامه‌ریزی بکند، غذا بگیرد. در مؤسسه، چه می‌دانم، با فرض حضور من برنامه‌ریزی داشته باشد و اینها دچار اختلالات و تشدّد می‌شود. این بی‌نظمی من به کار مجموعه دارد آسیب می‌زند. یک روز حالم خوب است، سه برابر کار می‌کنم، سه روز هم ممکن است از جهت فردی هم آدم بی‌تقوایی نباشد. نماز شب می‌خواند، به نامحرم... این تقوای جمعی ندارد. چون تقوای جمعی ندارد، از آن برکاتی که به آن جمع دارد می‌رسد محروم است. برای برکات فردی سر جایش. گاهی تقوای جمعی دارد، نظم و حضور منظم و اینها. برکاتی که به جمع می‌رسد، به این می‌رسد. تقوای فردی ندارد. به دامن می‌گوید: «خدا اجتماع را دوست دارد، ولو آن افراد فاسق دور هم جمع بشوند عرق بخورند، خدا بیشتر دوست دارد تا جدا جدا نماز بخوانند». پایین عقیده‌ام مضمونش این نیست، مضمونش این است که عین حدیثش را حالا من ولو خودمان افراد آستین فاسق باشد، خدا این جمع را دوست دارد. جمعی که بر یک کار خوبی جمع شده را خدا دوست دارد، هرچند افرادش فاسق باشند. نه اینکه ولو جمع شدن گناه کنند، ولو گناهکارند، ولی اینجا چون این جمع اینها را جمع کرده، این عنوان خوب اینها را جمع کرده، خدا این را دوست دارد. کربلا رفتن اینها را دور هم جمع کرده، روضه اینها را دور هم جمع کرده، منبر اینها را دور هم جمع کرده، درس حوزه، نشر معارف. ولو آن آدمه فاسق است. خوب ان‌شاءالله که خدای متعال ما را جزء متقین قرار دهد.

کربلا که می‌روند، حتی اگر اسمش در لوح محفوظ حالا به تعبیری در زمره اشقیا نوشته شده باشد، خط می‌خورد، می‌آید در زمره سعدا. جابجا زیارت امام حسین علیه السلام «لاتضر معها سیئه». آن در مورد محبت امیرالمؤمنین است. زیارت تبلور آن محبت است. از آن جهت محبتش این برای صد، برای خودمان. روایت باز باید دیده بشود، عبارتش چیست و آسیب بزند معناش چیست؟ مراتب دارد دیگر. آن عمل قلبیش را بله. عمل قلبی، آن مودتی که دارد. «إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَىٰ». هیچ سیئه بیرونی به او نمی‌تواند آسیب بزند، مگر اینکه این سیئات زیاد بشود. «مَكَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوءَىٰ أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ». این قدر معاصی پشت سر هم تراکم ایجاد می‌کند که دیگر اصلاً مبدأ میل را خراب می‌کند، محبت را از بین می‌برد. ولی تا به اینجا نرسیده، بله، این سیئات آسیب به آن محبت نمی‌زند. آن یک عمل قلبی است، عمل جوانحی است. یک حسنه ایست که اصل بهشتم همان است. آقای بهجت می‌فرمودند: «به یک مو محبت آدم را به بهشت می‌برد». جواب کسی نگران مردن نباشد. اگر یک مو محبت اهل بیت داشته باشی، می‌روی بهشت. عرض کنم خدمتتان، «ذَخَرْتُ شَفَاعَتِی لِأَهْلِ الْكَبَائِرِ»؛ پیغمبر فرمودند: «شفاعتم را برای اهل کبائر ذخیره کردم.» باب شفاعت زیارت امام حسین که اصلاً عالم دیگری دارد کلاً. ان‌شاءالله خدا دست ما را بگیرد و این رفاقت‌های ما را رفاقت بر مبنای این ناظر یا نه، آن اثر. «أَنْتُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ فِي الْجَنَّةِ تَحْبَرُونَ». خودت با خانمت برو در بهشت کیف کن. و «زَوْجَتُهُ وَبَنِيهِ». از همسرش فرار می‌کند. اکثراً متقی نیستند. سوره واقعه هم همین را می‌گوید. «وَمَن يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ». شعائر الهی را تعظیم کند، تقوای دل است. اول حجرات می‌فرماید که آنهایی که پیش پیغمبر صدایشان را پایین می‌آورند، وقتی با پیغمبر حرف می‌زنند، صدایشان را پایین می‌آورند. آنهایی که صدایشان پایین است، ادب را مراعات می‌کنند، در دل‌هایشان را خدا برای تقوا، محک تقوا بهش رسیده. ادب ظاهری مصداق یعنی بروز آن تقوای قلب است. یکیش اینجاست. یکم در تعظیم شعائر است؛ یعنی شما زائر امام حسین، چشمت بزرگ است. نه، زیارت امام حسین بزرگ است. زائر امام حسین در چشمت، ظاهر امام حسین زغال خدمت می‌کند. مثلاً هی. این به نظرم شهید اول در دروس سی تا چقدر ادب برای زیارت می‌گوید. یکیش همین دینام استقلال تقواست دیگر. آن تقوایی که شما می‌گویید تازه تقوای علوم است. آن جمعی که بر محور تعظیم شعائر شکل می‌گیرد، می‌شود همان «إِلَّا الْمُتَّقِينَ». و در قیامت همین رفاقت است. اینها دور هم دور امام حسین جمع می‌شوند. عاشقانی که دور هم روضه می‌خواندند، گریه می‌کردند، اینها آنجا هم دور امام حسین جمع می‌شوند. «إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرًا». و اینها را به زور می‌کشند، می‌برند در بهشت. اصل آن محور، آن اجتماع بر حول حوزه دیگر است. «لَا یَفْتَرِقَانِ حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ». محل اجتماع حوزه حوض کوثر. حالا خودمان کوثر را تطبیق داده‌اند به وجود نازنین حضرت زهرا سلام الله علیها. آن کسی که از این کوثر بقیه را سیراب می‌کند که خیلی کوثر حضرت زهراست. ولی اونی که از این کوثر بقیه را سیراب می‌کند، امیرالمؤمنین است.

خیلی یعنی اونی که دسترسی پیدا کرد در این عالم به گوهر وجود او، هم از جهت ظاهری محرم او. تنها کسی است که خلاصه عالی‌ترین سطح تماس ظاهری با او قرار گرفته. این خودش باز باطن دارد. از جنس زوجیت‌های دیگران نیست. مثل مثلاً زوجیت عایشه با پیغمبر نیست که این سطح تماس را او هم دارد، ولی سنخیتی نیست. زوجیتی در باطن نیست. آن زوجیت در باطنش «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ». آن دو تا دریا با هم آمیخته شدند، شدند یک دریا. «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ» را تطبیق داده‌اند به امیرالمؤمنین. یعنی این ظاهرش هم برون‌داد آن حقیقت باطنی است که اینها در عالم باطن. آن تنها کسی که به این باطن دست پیدا کرده و راه پیدا کرده، کیست؟ امیرالمؤمنین. در دنیا همین. تا قیامت اگر هر کسی جز امیرالمؤمنین خواستگاری او می‌آمد، کفری نداشت. تا قیامت این کفریت است. فقط ظاهری که نیست که هر دو تا آدم خوبند. او هم مثلاً این داداش پیغمبر. او دختر. کفیت باطنی است. تنها کسی که به آن گوهر وجودی او دسترسی پیدا کرد، امیرالمؤمنین علیه السلام. چون سرّالله الاکبر، حضرت زهرا حقیقت سمیه فاطمه، لعن الله. خلوص همه، محروم است از معرفت خیلی امیر. آن کوثر حضرت زهرا، ساقی آن کوثر کیست؟ امیرالمؤمنین. به هر آن چیزی که امیرالمؤمنین بشریت گشود، عرضه کرده، آن گوهر وجود. و «مَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ». این قدری هم که قدر هر کسی شده از آن قدر مطلق جام، که از حوض کوثر به هر کسی. محل اجتماع همه مؤمنین دور حوض، اجتماع اهل بیت. اجتماع همه مؤمنین و آنجا از آن کوثر سیراب می‌شوند. خیلی حالا اینجا مطلب هست. همین زیارت کربلا هم محور این است که این زیارت، تسلیتی است، تعزیتی به قلب نازنین حضرت زهرا سلام الله علیها. روح حاکم بر این اعمال این است. چون «إِنَّ اللَّهَ يَرْضَىٰ لِرِضَا فَاطِمَةَ». خدا به رضایت فاطمه زهراست که راضی است. خدا از ظاهر کربلا راضی است. خدا از این عمل راضی است. چرا؟ چون این عمل موجب رضایت حضرت زهرا سلام الله علیها است. این عمل تسلیت و تعزیت به حضرت زهرا سلام الله علیها. عالم را بر این مبنا، بر این مدار آفریده‌اند. قم، شناسنامه‌شان این است. پیغمبر هم که اینجا ارزش پیدا کرده، ابو فاطمه است. امیرالمؤمنین بعل فاطمه است. امام حسین ابن فاطمه است. یعنی به اینها مگر توجهی هست از این کانال. حضرت زهرا سلام الله علیها راوی حدیث کساء است. حضرت زهراست لطافت. قبل اینکه جبرئیل بیاید، می‌فرماید: «الان خدا به جبرئیل فرمود که برو به اینها این را بگو». چه حقیقتی است این وجود نازنین. و واقعاً اگر کسی در مسیر جلب رضایت حضرت زهرا سلام الله علیها واقع بشود، برده است. یعنی آن یک دانه است که اگر راضی بشود، همه راضی‌اند. خیلی خیلی برده است. چون سریع الرضاست. خدای عاطفه و یک رحمتی در وجود زن قرار داده. همین که کسی در مصیبت امام حسین علیه السلام آه، همین قدر اظهار تألم، همین قدر که در این مصیبت خوشحال نشود، خوشحال نشود. همین پیش حضرت زهرا سلام الله علیها ارزش... «سَمِعْتُ بِذٰلِكَ فَرَضِيتُ». تعدادی از آنهایی که لعنشان می‌کنیم، شنیدم و راضی بودم. ای کشتنش خوب، ولی اینکه از درون متألم می‌شود، خیلی نمی‌دانم. حالا با مادران شهدا چقدر حشر و نشر داشتید. خیلی برای مادر شهید مهم است وقتی کسی نسبت به آن داغی که آن بچه دیده، مصیبت بچه‌اش، کسی اظهار درد، خیلی در چشم آن مادر عزیز است. مخصوصاً که شریک انگار احساس شراکت در مصیبت می‌کند با خودش که تو هم در این مصیبت با من شریک هستی. خیلی معنا و وقتی کسی این اظهار شراکت را کرد در این مصیبت با فاطمه زهرا، روز قیامت هم می‌گوید: «در مصیبت با من شریک بودی، امروز تو در رحمت با من شریک هستی». آنجا دیگر غوغایی است از رحمت. باب رحمت الله واسع و باب شفاعت، باب شباب حسین. ولی اونی که جدا می‌کند، به این باغ ملحق می‌کند، حضرت زهرا سلام الله علیها است با عاطفه مادری خیلی عجیب. یک عاطفه مادری. زیارت نگاه می‌کند، جنس زیارت عوض می‌شود. حبّ فاطمه. در بعضی روایات دارد می‌گوید: «در قیامت می‌پرسم برای چی آمد کربلا؟ برای چی رفت؟ فاطمه.» اثر محبت حضرت زهرا سلام الله علیها رفت. یک جورایی معناش این است که رفتم به ایشان تسلی بدهم، به ایشان تسلیت بگویم برای التیام جگر سوخته حضرت زهرا سلام الله علیها. خیلی آدم در این مسیر این محبت را ببیند. این جنس محبت اینهایی که پذیرایی می‌کنند از زائرها، یک محبت عادی نیست؛ یعنی اصلاً آدم در محاسبات ماها نمی‌گنجد. یعنی گاهی آدم احساس می‌کند اینها حتی با بچه‌های خودشان این قدر مهربان نیستند، به بچه‌های خودشان این قدر توجه ندارند. چرا؟ چون این جنس محبت اینها به ظاهر ریشه و جلوه‌ای از محبت مادرانه حضرت زهرا سلام الله علیها است که در اینها جلوه کرده. آن محبت مادری دیدید مادر به بچه التماس می‌کند، اصرار می‌کند، حتی گاهی دعوا می‌کند، تو چرا غذا نمی‌خوری؟ غذایت را کامل نخوردی؟ تو غذا نخوردی نمی‌گذارم بروی. برخورد گاهی با عتاب که مگر من می‌زنم تو غذا نخوردی پاشی؟ این جلوه رحمت مادرانه است. این جای دیگر هم پیدا نمی‌شود ها! فکر نکنی مثلاً می‌شود. صد تا حرکت اربعین زده‌اند. یک دانه امام حسین است. یک دانه حضرت زهراست. اینجا آنجایی است که آن محبت مادرانه او جلوه می‌کند. در حرم امام حسین علیه السلام محبت مادرانه محسوس است. داغ این مصیبت اول به قلب حضرت زهرا سلام الله علیها است. هر قلبی که می‌سوزد، یک قبسی، یک شعله‌ای از آتشی که در دل فاطمه است. «آتِيكم بِقَبَسٍ مِّنْهَا» دارد می‌رود. یک قبسی از آن شعله برمی‌دارد، شعله‌ور دیگر. او شعله‌ور، گودال قتلگاه. اینجا آنجایی است که تا ابد آن جگر مادرش آتش گرفته. هر کس هم جگرش آتیش می‌گیرد، از آن آتشی است که به دل فاطمه است، از آن محبت، از آن آتش قلب شعله‌ور. و تو راضی نشد فاطمه زهرا این داستان تولد امام حسین و شهادت امام حسین رخ نداد. یک بحث مفصلی دارد، روایاتی هم دارد. خدای متعال راضی کرد فاطمه زهرا را. وقتی او راضی شد، این تقدیر و این بنا گذاشته شد که امام حسین به شهادت برسد. او هم راضی شدنش به این بود که باب شفاعت کبری از محبت امام حسین عبور کند و فوج عظیمی از خلایق با این بهشتی بشوند، سعادتمند بشوند. فدا کرد بچه‌اش را تا این آتش در دل‌ها جا بگیرد، همه دل‌ها مشتعل بشود از این عشق. «کُرْهًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَكُرْهًا وَضَعَتْهُ». آیه در مورد حضرت زهرا سلام الله علیهاست. با ناخوشی باردار شد و با ناخوشی بچه را به دنیا آورد. گفتند چون در ایام حمل همه دغدغه‌اش این بود که حسینش را می‌کشند و موقع به دنیا آوردن هم اونی که بر حال او غلبه داشت این بود. یعنی بیشتر از اینکه سرور باشد در او که حسین علیه السلام از او متولد شده، این غم به وجودش سایه انداخته بود که این بچه ذبیح اکبر است. این بچه قتیل عطشان است. شاید بشود گفت یک آن از این غم فارغ نبود حضرت زهرا سلام الله علیها. در وصیتش هم به امیرالمؤمنین همین را فرمود: «ابکنی لنیاب الحس العراقی». خیلی جمله عجیبی است. بعد از مرگم برای من گریه کن. خود این هم معنا دارد. نشان می‌دهد در این مدینه فاطمه گریه کن نداشت. خسته شده بودند از گریه‌هایش، عادی شده بود برای همه. اصلاً دیگر روزشماری می‌کردند، سرک می‌کشیدند که چرا؟ چرا نمی‌میرد؟ چرا طولانی شد بیماریش؟ صدای مظلومیتت بشوم علی جان، تو دیگر برای من گریه کن، برای یتیمانم هم گریه کن، برای بچه‌هایم هم گریه کن. بین همه یتیم‌ها یک نفر را به طور خاص سفارش کرد با عبارت عجیبی: «لا تنسقطی لعد». تو در گریه کردن همه را آورد. فرمود برای همه یتیمان گریه کن. به امام حسین علیه السلام که می‌رسد، دیگر نمی‌فرماید که برای امام حسین گریه کن. می‌فرماید: «فراموش نکن». خوب می‌توانست بگوید حسینم را فراموش نکن. نمی‌فرماید حسینم را فراموش نکن. می‌فرماید: «قتیل العداء به تف العراق» را فراموش کن. آن کشته‌ای که در گرمای بیابان روی زمین رهایش می‌کنند. این روزها یک کمی آفتاب به سر و صورتمان خورد. خدایا شکرت اجازه دادی یکم بچشیم، یکم سهیم بشویم. یک ذره‌ای، یک ذره‌ای آفتاب به سر و صورتمان خورد، خنکمان کردند، آب سر و صورتمان پاشیدند. فدای آن آقایی که عریان بود و آفتاب، پیکر قطعه قطعه زیر آفتاب سوخت. فدای جگر سوخته مادرت. دو قدم راه می‌رفتیم، آب جرعه آب قبلی بخواهد به جانمان بنشیند. جلوی آب بعدی را بهمان می‌دادند. یک آن این گرما اذیتمان نکند. فدای جگر سوخته اباعبدالله. فدای تشنگیت آقا جان. می‌گوید: «دیدم در گودال لب‌هایش به هم می‌خورد. نزدیک شدم ببینم چی می‌گوید. دیدم می‌فرماید جگرم از تشنگی...» نامرد می‌گوید: «بهش گفتم مگر نمی‌گفتی بابات ساقی کوثر است؟ الان می‌میری، از دست بابات آب می‌گیری.» همان روضه‌ای که در کاظمین خواندم، دوباره بگویم؟ روضه آخر این مسیرمان است. خلاصه اینکه رفقا، داستان بالاتر از این بود که می‌خواستند بکشندش. فراتر از دنبال کشتنش نبودند، دنبال تحقیر کردنش بودند. فقط می‌خواستند تحقیرش کنند. «أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِينَ».

خدا را شکر می‌کنیم به ما حیات داد یک بار دیگر کربلا برویم. و واقعاً به معنای واقعی کلمه ما را بردند، ما نرفتیم. شاید این طور بود. امام حسین دلش نیامد. اگر این باشد خیلی خوب است. خدا کند این جور بوده باشد که گفته باشد: «ای! هر سال می‌آمد، امسال من دلم برایش تنگ شده.» خودشان جور کردند، خودشان روبه‌راه کردند اوضاع و احوالمان. رحم کردند، احوالاتمان را. ما را بردند، رساندند در این مسیر. کشاندند عمود به عمود، دستمان را گرفتند، بلندمان کردند، راهمان انداختند، دستی به سر و صورتمان کشیدند، برایمان جا جور کردند، برایمان... خیلی شیرین است اینکه آدم بفهمد صاحب دارد، بفهمد هوادار دارد، هواخواه دارد. ان‌شاءالله قیامت هم همین طور باشد. یک‌هو وقتی وارد صحرای محشر می‌شویم ببینیم فاطمه زهرا چشم به راهمان بوده. امیرالمؤمنین به آتش جهنم اشاره کند، بفرماید: «این مال خودم است، برو کنار. این از ماست. این برایم آشناست. این را کنار ضریحش دیدمش. این خودش را به ما رسانده.» با همه ضعف‌هایمان، کوتاهی‌هایمان، نقص‌هایمان، دلخوشیمان به این است، به کرم این خانواده است. اگر ندیده بودیم موارد مشابه این را، این قدر امید نداشتیم. اگر آن دلسوزی‌های امیرالمؤمنین برای ابن ملجم را ندیده بودیم، نشنیده بودیم، آن قدری به خودمان جرأت نمی‌دادیم برای خودمان این طور حساب کتاب بکنیم. محبت امام حسین به حر را ندیده بودیم. زهیر را ندیده بودیم. به آن راهب مسیحی، یهودی، رومی، این توجهات، این عنایت‌ها را اگر ندیده بودیم، شاید قبولش سخت بود. ولی الان با یک خاطره جمعی آدم امیدوار باشد. البته به خودمان امیدی نداریم. امید به آنهاست، به فضل و کرمشان است، به رحمت. همین‌هایی که در احوالاتی که بر خودمان گذشته، اینها را نشانه می‌گیریم دیگر. به قول مرحوم شبر: «عنایات ظاهری را آدم نشانه‌ای می‌کند برای آن عنایات معنوی و باطنی.» کارمان را راه انداختند، راهمان انداختند، بردند، رساندند. همین‌ها را دلالت بر این بگیریم که پس مثل اینکه از ما بدشان نمی‌آید. مثل اینکه ما را رد... مثل اینکه ما را پس نزدند. ما را دور ننداختند. خیلی شیرین است. اسممان خط نخورده. امسال هم لیست را وقتی دادند به امام حسین، زائران اربعین را، اسم ما هم در این لیست بوده. اگر نبودیم شاید امام حسین اضافه کرده، نگذاشتند جا بمانیم. خیلی اینها ان‌شاءالله اینها دلالتی باشد برای اینکه شب اول قبرمان هم ما را فراموش نکنند. من خودم در دلم گاهی این طور می‌گفتم در این مسیر می‌گفتم: «تو در بد آب و هوایی خودمان را بهت رساندیم. یک روزی هم می‌آید اوضاعمان خیلی خراب است. آنجا هم وقتی است که تو باید خودت را برسانی.» در روایت دارد امیرالمؤمنین و رسول الله در مسیر برگشت تا منزل مشایعت می‌کنند زائر را. خیلی عجیب. چه لطفی است! چه توجهی است! چه عشقی! سایه‌شان از سرمان کم نشود. شاه زینب هم به امام حسین می‌گفت: «سایت از سرم کم نشود.» یک وقت دیدید یک سری بر سر نیزه. هنوز هم سایه‌اش بر سر زینب است. عمرمان، جوانی‌مان، پولمان، توانمان، همه‌اش برای امام حسین خرج بشود. اوقاتمان، رفاقت خرج امام حسین باشد. مال امام حسین باشد. دنیایمان مال امام حسین باشد. آخرتمان با امام حسین باشد. وقتی هم مردیم همه‌مان ما را حسینی بدانند. یعنی خیلی حسینی. امام حسین می‌گوید خدا به این حرف‌هایی که بر زبان خلایق بعد از مرگ جاری می‌شود نظر می‌کند. در بعضی روایات مثلاً چهل نفر می‌گویند آقا من آدم خوبی می‌دانستم، مؤمن. وقتی می‌گویند خدای متعال می‌فرماید که من حیا می‌کنم وقتی چهل تا مؤمن یک نظری در مورد یک بنده‌ای دادند، من خلاف نظر اینها چیزی بگویم. مؤمن معرفیش کردم، من هم می‌گویم اینجا مؤمن معرفیش کنی. جوری باشد زندگی‌مان بعد از مرگمان همه ما را امام حسینی بدانند. خدا ما را جز امام حسین، اسممان را رد کند در زمره امام حسین یا ان‌شاءالله سایه امام رضا از... الطاف و عنایات هر چه هست از امام رضا علیه السلام. ان‌شاءالله که این دست پدرانش از سرمان کوتاه نشود. برآورده شدن همه حاجات در رأس فرج امام زمان. بفرستیم صلوات بر محمد و آل محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...