این زمانه خوب

جلسه اول

01:09:05
12

معرفی
* در زمانه استثنائی و خاصی هستیم

* فرصت جوانی قبل پیری را غنیمت شمارید

* نورانیت و ظلمانیت خاص زمانه حاضر

* معایب استفاده نادرست از گوشی تلفن همراه

* خاطرات روزگار جوانی طلبگی

* قدر فرصت ها را بدانید

* ارزش معنوی همت و تلاش علمی

* اهمیت برنامه‌ریزی برای استفاده از فرصت ها

* طلبگی، نعمت هدایت یافتگی و هدایت کنندگی

* تعرض به ولی خدا، محاربه با خداست

* غبطه ملائکه بر طالب علم

* حضور معنوی ملائکه در حوزه

* عبودیت، رسیدن به معرفت الله

* هزینه ها و مزایایی طلبگی

* خاطرات رهبری در خون دلی که لعل شد

* عنایت ویژه خدا به رهبری

* اشراف کامل رهبری بر علوم مختلفه

* شیاطین، نماد قوه وهم

* بهره برداری قوه عقل از قوه وهم

* نقطه اوج نورانیت و ظلمت

* چه چیزی را در مسیر حق هزینه می کنی؟

* عنایت خدا بر نسل و زمانه ما

* عمامه و چادر، بیرق اسلام

* در آستانه دمیدن خورشیدیم

* دست و پا زدن شیطان

* بسیج شدن لشکریان شیطان

* جریان رحمت الهی در مسیر طلبگی

* پاداش استقامت در مسیر الهی

* قداست لباس روحانیت

* انقلاب، اجرای قانون خدا و قرآن
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام.

مطلبی که به ذهن می‌رسد، حالا چند دقیقه‌ای خدمتان عرض کنم و بعد اگر سؤالی بود، حالا دوستان داشته باشند. اول اینکه زیارت شما بود، خدمتان رسیدیم و زیارت کردیم این بچه‌های پاک و نورانی و باصفا را. حالا چند دقیقه‌ای هم دور هم مجلس ذکر – به معنای توجه – داشته باشیم، تا خداوند رحمتش را بر ما جاری کند.

نکته اصلی که به ذهن حقیر می‌رسد، این است که در این جلسه عرض بکنم: در زمانه استثنایی و زمان خاص و عجیب که البته شماها به حساب اینکه جوانید، لااقل چند سالی از این حقیر سن و سالتان کمتر است، سن ظاهری و به حساب سن ظاهری چند سالی جوان‌ترید، حالا شاید یک نسل فاصله باشد. شماها از دو جهت باید قدر زمان را بدانید: هم زمانه بیرونی برای شما زمانه‌ای است، هم زمانه درونی؛ زمانه‌ای که خودتان درش هستید. خب، این زمانه البته برای همه زمانه خاصی است، زمانه جوانی؛ این شادابی، این نشاط، این فراغت، این فرصت، زمانه خاصی است.

مشهد آقای اولیا الهی بود. از دنیا رفته، شاید فکر می‌کنم حالا دوازده سال می‌شود از دنیا رفته. پیرمردی بود دیگر، گوشه‌نشین شده بود. آدم باصفایی بود. علی الظاهر مجتهد بود. حالا بنده علمی‌اش نمی‌دانم از جهت فقهیون‌ها. یک روایت ایشان زیاد می‌خواند: "اغتنم خمسًا قبل خمس" معروف پیامبر. یکی‌اش این است؛ حالا ایشان به آن بخشش خیلی نظر داشت و "شبابک قبل هرمک"، از جوانی‌ات استفاده کن، غنیمت بدان قبل از پیری‌ات. دیگر هم دارد: "از فراغتی که داری قبل از مشغولیتت." من جوان بودم، توی این بیابان‌ها توسلات داشتم به امام زمان (عج)، عریضه می‌نوشتم، نامه می‌نوشتم. هشتاد و خرده‌ای سالش بود. عینک نمی‌زد. عینک نزدنم را از اینجا دارم. گریه‌هایی که در جوانی داشتند، این‌ها چشم من را حفظ کرد. روزه و این‌ها نمی‌توانست بگیرد، ولی از کشمش استفاده می‌کرد. این "اغتنم خمسًا قبل خمس" واقعاً تا وقتی آدم به دوره‌اش قرار نمی‌گیرد، حدش را نمی‌داند. یکم که آدم فرسوده می‌شود، بی‌حالش می‌کند.

نقل از مرحوم آیت‌الله خویی (رحمة الله علیه): سر درس فرموده بود که: «جوان‌ها قدر جوانی‌تان را بدانید. من دیشب توی کتابخانه نشسته بودم، الان به بحث نیاز به مطالعه داشتم، می‌خواستم برم کتاب را بردارم، کتاب توی کتابخانه بود، می‌خواستم برم کتاب را بردارم مطالعه کنم، مراجعه کنم به منبعی که لازم داشتم برای بحث. کسی هم نبود کمک کند.» آنجا فهمیدم یعنی چه جوانی، درس خواندن و استفاده کردن و این‌ها یعنی چه. خب، ما الان جوانیم، سرحالیم، قبراقیم، بیشتر وقت گاهی به بازی و سرگرمی و تفریح و این چیزها می‌گذرد که همه‌اش لازم است، قطعاً لازم است. اوقات را چهار بخش تقسیم کن، یکی‌اش فرمود: «وقت بگذار برای همین سرگرمی و این‌ها که آن سه‌تای دیگر عبادت و به واسطه این بهش می‌رسی.» اگر تفریح نباشد، اگر نشاط نباشد، آدم نه مطالعه دارد نه عبادت دارد، هیچ‌چی ندارد. ولی این‌ها را حساب‌شده و با برنامه انجام دهیم.

توی این سن و سال خوب خدا توفیق بده طلبه شدیم، توی این اوضاع که حالا عرض می‌کنم، اوضاعی است که هم از جهت نورانیت اوضاع خیلی خاص و ویژه‌ای است، هم از جهت ظلمانیت اوضاع خیلی خاص و ویژه است. توی این اوضاع و احوال آدم آمده اینجا حوزه درس، ولی گاهی گوشی که همه مبتلا هستند، حالا نمی‌دانم اینجا برنامه به چه نحوی است. گوشی هست، داری. توی حجره یک زمانی ممنوع بود. زمان ما که اصلاً گوشی‌ها آن موقع هم از این دکمه‌ای‌ها بود، توی حجره و این‌ها ممنوع بود گوشی بردن. دیگر بعد این گوشی‌های اندرویدی و این‌ها آمد و اوایل باهاش تقابل می‌شد، سر کلاس نباشه، توی حجره نباشه. بعد دیگر از دست در رفت. چشم باز می‌کنی اول صبح تا قبل کلاس یک نیم‌ساعتی، سر کلاس و سر کلاس هم باز توی منبر گاهی نصف جمعیت توی گوشی، همه توی گوشی متأسفانه و حواس‌پرتی‌ها و مشغله‌ها. و آنجا هم که می‌روی غرق می‌کندت. به ظاهر هم گاهی فضا، فضای مطالعه و درس و اطلاعات سیاسی و این‌هاست، ولی عملاً این امواج می‌برد آدم را.

بعد آدم فکر می‌کند اگر الان از ما بپرسند که مثلاً در شبانه‌روز چقدر توی گوشی هستیم؟ نیم ساعت، یک ساعت. زمان بزنید، یک روز از صبح تا شب همان روال معمولی که گاهی تا شش، هفت ساعت هم می‌شود. آدم تعجب می‌کند: «ساعت من توی گوشی بودم؟ نیم ساعت بیشتر نبود!» برعکس نماز که می‌خوانیم، فکر می‌کنیم یک نیم‌ساعتی طول کشید، کلاً دو دقیقه و بیست‌وپنج ثانیه بوده نماز.

توی گوشی، حالا زمان ما گوشی نبود، گرد هم بود. شب‌ها توی حجره‌ها سخن می‌گفتند و این شب‌های بلند زمستان که وقت مطالعه است. اثر: «شب نماز مغرب را خواندم، توی این حجره، توی این حجره نشستم تا یازده شب، دوازده شب.» می‌گویم می‌خندند. جوک می‌گویند. حالا اگر بحثی باشه، باز یک چیز خوب است. استادی داشتیم که الان جز ائمه جمعه معروف کشور است. دخیل بودند طلبگی ما، اهل کاشان بود ایشان، یعنی هست. اولی که طلبه شده بودیم طریق کاشان بودیم. بعد نماز مغرب و عشا یکی از طلبه‌ها از مسجد نماز که آمده بود، میز روزنامه بود. الان که ندارید قاعدتاً دیگر این چیزها. اول طلبگی روزنامه‌ای داشتیم، توی دالون حوزه می‌آمدیم می‌نشستیم. حالا یک روزنامه بود و بیست نفر آدم. صفحه‌های خوب‌ها معمولاً به آن پایه بالاتری‌ها می‌افتاد، ما باید مثلاً چیزهای بازرگانی‌اش به ما می‌رسید.

بفهم چه خبر شد. فرمود که این طلبه‌ها آمده بودند، بعد نماز مغرب و عشا مشغول مطالعه روزنامه شده بودند. آیت‌الله امامی کاشانی، امام جمعه محترم تهران، ایشان آمده بودند بازدید از این حوزه. ساعت هفت شب خیلی عصبانی. «طلبه ساعت هفت شب نشسته روزنامه می‌خواند؟» عصبانیتی گفت: «الان گل وقت شبانه‌روز طلبه است. روزنامه مال وقت مرده است، قبل خواب، وقتی که حوصله نداری، معطلی یک جایی تا ناهار بریزند، توی صفحه اتوبوسی زنده این شکلی. اول شبی که باید بشینی درس بخوانی، مقایسه کنی، کار کنی، روزنامه می‌خواند؟» وضعیت ماها را ببیند که توی توییتر و اینستا و این فیلترشکن‌ها. الحمدلله فرصت جوانی را به خودم عرض می‌کنم. ان‌شاءالله که خودم عامل باشم و بفهمم این حرف‌ها را.

هرچه جلوتر می‌رود آدم، می‌فهمد این وقت‌هایی که گذرانده، چقدر سرمایه است، چقدر کار می‌توانست بکند، چقدر کارها می‌شود. ده سال قبل یکی از اقوام می‌خواست طلبه بشود، آمد یک مدت طلبه بود، بعد باز ول کرد رفت. دوباره سه‌چهار سال بعد دوباره آمد. چند سری آمد و رفت. مثلاً سنش شده بود سی‌وپنج سال، گفت که: «آقا من خیلی دوست دارم طلبه بشوم، چند بار آمدم رفتم و این‌ها ولی دیگر مثلاً در خودم نمی‌بینم.» گفتم: «وگرنه دوباره دو سال دیگر تو هر یکی دو سال یک بار می‌گفتی دوباره دو سال بعدش می‌گویی باز ای کاش دو سال پیش طلبه می‌شدم.» با سی‌وهفت سالگی تمام. دو سالگی، آقا باز ای کاش من سی‌وهفت سالگی طلبه می‌شدم. یعنی فرصت‌ها این شکلی است. باز همین آخری هم غنیمت بود. وقتی آدم قلب نمی‌داند هی می‌گذرد. «وقت هم هست، ما تموم شد.» نه.

بنده وقتی طلبه شدم، خاطرات است دیگر، حالا به ذهن می‌رسد. ان‌شاءالله که در خودمان ایجاد تذکر کنیم. ما خب سن شماها بودیم وقتی طلبه شدیم. پانزده سال و خرده‌ای سنمان. یک سال دبیرستان خوانده بودیم و بعد آمد تا نیمه دوم هم بودیم یک سال کرج، بعدش رفتیم. اولی که طلبه شدیم، ما پایه یک که بودیم، پایه دوممان آن‌هایی که سیوطی می‌خواندند، کمبود جا داشتند، این طلبه‌های دهه شصتی‌ها زیاد بودند، هشتادی‌ها جمعیتشان یعنی بیشتر. کلاس بغلی‌مان که پایه دومی شد، پیرمرد مثلاً شصت ساله. تقریباً یک کتاب سیوطی داشت، آن‌قدر حاشیه نوشته بود کتابه از بیرون سیاه بود، چرک‌تاب بود. جناب سرهنگ. از افرادی که اسمش از ذهنم نرفت. سرهنگ عظیمی. «من بازنشسته ارتش هستم و خلبان بودم و سرهنگ خیلی دوست داشتم توی خانواده ما یکی طلبه بشود، به این پسرهایم گفتم برویم طلبه بشویم گفتند که طلبه نمی‌شویم. گفت من بعد بازنشستگی قرآن حفظ کردم کامل توی سن شصت سالگی.» درس می‌خواند، بعد با ما حفظ کار می‌کرد. یک سال بعد هم تصادف کرد به رحمت خدا رفت. خیلی توفیق است ایشان، آن دو سال آخر عمرش را قدر دانست. توی شصت سالگی الان حتماً خیلی خوشحال است. وگرنه خیلی حسرت می‌خورد، می‌گفت: «همان دو سال آخرم شد یک کاری کرد.» حالا اگر جوانی شروع می‌کرد که خدا برایش فرقی نمی‌کند. خدا مثل انسان نگاه می‌کند.

مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی فرموده بود که به طلبه‌ای داشتیم توی قم معروف بود به کودنی. عرض کنم که رحمت. از روز اولی که ایشان کفایه شروع کرده بود سیزده می‌گفتیم وقت. از روز اول دوره اول بود تا روز آخری که بود توی دوره سیزدهم همه را شرکت می‌کرد و اشکال هم که استاد دوازده سال پیش پرسید، جواب داده. پشت به ستون می‌نشست، پشت به آقا ته مسجد اعظم می‌نشستند درس می‌دادند. این پشت به ستون، پشت باغ می‌شد و اشکال می‌کرد. عرض کنم خدمتان که معروف بود به کودنی. درس هر سال هم می‌رفت، همه درس‌ها را هم می‌رفت. ولی مقید بود برود. خیلی همت می‌خواهد، هم همت می‌خواهد هم روحیه خاصی می‌خواهد، چون آدم یکم سن و سال می‌رود بالا.

بنده تجربه داشتم، یک درسی مثلاً می‌رفتیم، بعضی از این‌هایی که سال بعد از ما طلبه شده بودند، ما مثلاً تشویق کرده بودیم. بعد شما مثلاً با کسانی هم‌درسی که معروف بودند. قم فرمود: «بعد از مرگش برزخش را دیدم.» خیلی عجیب. فرمود: «دیدم آن طرف شده استاد همه مراجع تقلید، همت عالی‌اش، استاد همه مراجع تقلید.» دفتر و دستک، اسم و عنوان و لقب و زحمت. به زحمت نمره می‌دهم.

بعد از اینکه این گل وقتمان، این جوانی است، این فرصت. آقای عظیمی ما توی سن پنجاه و خرده‌ای سالگی حفظ قرآن شروع کرد. با چه زحمتی قرآن را حفظ کرد، با چه سختی. روایت هم دارد: «اگر کسی به سختی قرآن را حفظ بکند اجرش مضاعف است.» روزی یک ساعت، یک ساعت و نیم با این‌ها تمرین کار می‌کرد، روش‌هایی چند سال خودش تجربه برایش حاصل شده بود و به این‌ها یاد می‌داد. درس می‌خواند، مباحثه می‌کرد، زحمت می‌کشید. گاهی درس اگر نمی‌فهمید، شرحی گوش می‌داد، درس استادی گوش می‌داد. می‌گویم این حاشیه کتابش دیگر سیاه بود از نوشته. حالا آن سه‌چهار سال آخر عمرش. ما گل عمرمان فرصتی است که "اضاعت الفرصه". اگر این رفت، آقا می‌شد دو سال پیش، می‌شد پنج سال پیش، می‌شد ده سال پیش. هی خدا فرصتی پیش می‌آورد، زمینه ایجاد می‌کند، بستری فراهم می‌کند. خب، الحمدلله برخی اساتید اخلاق اینجا هر هفته، دو هفته یک بار از قم تشریف می‌آورند. فرصت مغتنمی است. از شهیدان برتر. مرحوم آیت‌الله پهلوانی تهران. فرصت فوق‌العاده. این فرصت می‌گذرد، آدم پول استفاده نکرد. بعد از خوبان و بزرگان از دنیا می‌روند، آدم تازه توصیف این‌ها را می‌شنود. این بود؟ گوشمان کر، خیلی حسرت دارد. ما بچه بودیم، خانه پشتمان مرحوم میرزا اسماعیل دولابی می‌آمد سخنرانی غرب تهران، نشسته جلسه. گاهی هم برای شامش می‌رفتیم جلسه باقالی پلو. بعد که ایشان از دنیا رفت و این‌ها گفتم: «بابا شاگرد انصاری همدانی بوده، این بوده، آن بوده.» ولی به هر حال حسرت است دیگر. آقا همچین بزرگی بیخ گوش آدم مثلاً باشد، آدم استفاده نکند.

پس یک بخش جدی که ما باید بهش توجه داشته باشیم همین است که باید این فرصت را قدر بدانیم. این هم با شعار نمی‌شود و باید برنامه‌ریزی داشت. از این فرصت طلبگی، از این نعمتی که خدا به ما داده استفاده کرد. واقعاً نعمت طلبگی، آقا شاید با هیچ نعمتی قابل مقایسه نباشد. خیلی نعمت بزرگ، خیلی نعمت هدایت‌یافتگی و هدایت‌کنندگی است. هم آدم مهدی می‌شود، هم هادی می‌شود. هدایت پیدا می‌کند، هم هدایت. هیچ چیزی در قرآن معادل هدایت نیست. رضا خدا از بقیه چیزها به نعمت یاد می‌کند، در مورد این منت "لقد مَنَّ الله" منت گذاشت خدا. بانک خدا اهل منت گذاشتن از کریم، کسی که منت نمی‌گذارد وقتی عنایتی می‌کند. ولی این آن‌قدر نعمتش بزرگ است برای اینکه ما را متوجهش کند مجبور شده به عنوان منت ازش یاد کند. فقط "من الله". نعمت هدایت، منت خیلی بزرگ. خیلی آدم توی این ساختار هستی بفهمد کیست، چیست. می‌شد الان بنده و شما توی خیابان‌ها توی همین ولگردهای، خیلی‌ها مبتلا، البته نه آن‌ها را تحقیر می‌کنیم نه خودمان را بالا می‌بریم. خیلی از همین‌ها هم که توی خیابان الان دارند آتیش می‌زنند، این‌ها بعدها شاهرخ ضرغام مگر نبود؟ احمد بیابانی مگر نبود؟ این همه شهدای بزرگمان جز اراذل و اوباش بودند، رفتند شدند شهید گمنام. شاهرخ ضرغام، شهید گمنام. احمد بیابانی جسدش سوخت. کسی بود که بدنش خالکوبی داشت، خجالت می‌کشید هیچ‌چی از این خالکوبی‌ها دیده نشود. بستم: «همچین جنازه‌ام پودر بشود، هیچ‌کی هیچی نداره.» ذغال شد جنازه احمد بیابانی، هیچ‌چی از این خالکوبی‌ها را کسی ندید.

ممکن است همین‌هایی که الان توی خیابان، بعضی از این‌ها چند بار حکم قتل داشته‌اند، جبهه رفتند و کشته بشوی. لااقل یک خاصیتی داشته باشی. همانجا کشته شد. می‌رفتم شهیدم. حالا نسبت به شه نمی‌خواهم بگویم، می‌خواهم بگویم که ما به این‌ها نگاه این شکلی نداریم. ولی قدر نعمتی که خدا به ما داده، این فرصت جوانی که یک عده الان تفریحشان زدن عمامه روحانیون و علماست. به خدا می‌داند چقدر توی این‌ها اولیا الهی باشند که شما وقتی پا بگذاری به حریم یک ولی خدا، خدای متعال فرموده: "بارزنی بالمحاربه"، و "من اعلام محارب". شوخی نیست تعرض به ولی خدا، به یک عالم ربانی. حالا خدا ان‌شاءالله که همه این‌ها را بیدار کند. ولی خدا شما را بیدار کرده، نه تنها نمی‌روی توی خیابان عمامه بپرانی، آمدی توی این همه سختی و مشکل و مصیبت و این‌ها که حتی ممکن است جانت را از دست بدهی، عمامه را سرت گذاشتی. چه نعمتی! چه عنایتی! قدرش را ندانیم، ازمان می‌گیرند.

خدا با کسی خورد و بردن به کسی بدهکار نیست. بهترین‌ها هم که آدم باشد، خدای متعال می‌فرماید حقش را ادا نکنی می‌گیرمت. بنی‌اسرائیل "فضلتکم علی العالمین" بودن، شدند این امتی که خدای متعال لقب میمون این‌ها را خطاب کرد، بدترین‌ها که بود. قرآن فراوان دارد در مذمت بنی‌اسرائیل. می‌شود کسی "فضل دوم علی العالمین" باشد از میمون هم پست‌تر باشد و بن. آمدیم توی همچین فضایی تلفظ می‌کنیم، بال ملائک اینجا زیر پاهاتان باز است. در و دیوار این حجره‌ها و این مدرسه‌ها را ملائکه دارند تبرک می‌کنند. با دیده غبطه به شما نگاه می‌کنند. بخوانید روایتش را. در "منیة المرید"، کتاب "فضل کافی"، در کتاب "فضل بقا"، "فضل العلم بحار"، "فضل العلم کافی" روایت عجیب‌غریبی است: «ملائکه با دیده غبطه نگاه می‌کنند به طالب.» همه موجودات عالم دارند برای شما استغفار می‌کنند. تکوینه. پرنده‌هایی که دارند از اینجا رد می‌شوند، تکویناً باطنشان از ذاتشان عاشق شماها هستند. اگر خدا پرده را کنار بزند از شدت عشقی که این‌ها به شما دارند دیوانه می‌شوید. از شدت عشقی که موجودات عالم به شما دارند برای اینکه شما دارین توی آن مسیر اصلی حرکت می‌کنید که غایت خلقت این سیر همه موجودات دارد خط می‌شود به آن نقطه‌ای که شما همه موجودات را ببرید توی کانون علم و معرفت الله که غرض اصلی خلقت است.

جماد رشد می‌کند می‌شود نماز. نبات رشد می‌کند می‌شود حیوان. حیوان در خدمت انسان. شما همه این‌ها را خلق نکن. "ما فی السماوات و ما فی الارض جمیعًا"، همه را برداری کجا ببری؟ "ما خلق الجن والانس الا لیعرفون". امام حسین (ع) "عبودیت یعنی مع معنای به معرفت الله". این علم، غایتشان معرفت الله است. ما که علم نمی‌خوانیم، درس فایده‌ای ندارد. اصطلاح طوطی هم می‌تواند به طوطی مثلاً بگوید آقا "اطلاق لفظی، اطلاق مقامی، تکرار، استصحاب نوع اول، برائت شرعی، برائت عقلیه، کل فاعل مرفوع." طوطی هم تکرار می‌کند، بله که فضیلتی نیست. "کل و فاعل مرفوع" را بفهمی که مقدمه‌ای بشود قرآن را بفهمی، نهج‌البلاغه را بفهمی، روایت را بفهمی که عمل کنی. با عملت سقوط پیدا کنی، "علیه یسعد الکلم الطیب والعمل صالح". رفعت پیدا کنی، "یرفع الله الذین آمنوا منکم والذین اوتو العلم درجات". رفعت پیدا کنی بروی بالا، قرب پیدا کنی. با بالا رفتن تو همه این هستی به طفیلی وجود تو بیاید بالا. غرض از خلقت همه موجودات، تو بشوی آن یکی معرفت الله دارد. همه این‌ها، همه عالم را خلق کرده برای معرفت الله. آن کسی که خدا را می‌شناسد. وقتی به آن نقطه رسیدی انگار همه هستی به پای تو ریخته شده. همه هستی قربان صدقت می‌رود.

فرصتی را داده آن هم توی همچین زمانه‌ای. این را عرض بکنم دیگر. اگر سؤالی بود دیگر بیشتر خسته‌تان نکنم. کله ظهر و بعد ناهار و وقت خواب و واجبات طلبگی است و ما اصلاً به خاطر خواب بعدازظهرش طلبه شدیم. توی همچین فرصتی وقتی آقا هزینه‌های یک چیزی بالا می‌رود، مزیت‌هاشم بالا می‌رود. الان توی زمانی هستیم که از جهاتی هزینه‌های طلبگی بسیار بالاست. البته همیشه در طول تاریخ این شکلی بوده، مسیر علم مسیر پرهزینه‌ای بوده. خاطرات علما و بزرگان را بخوانید. با این زندگینامه‌های بزرگان کتاب "خون دلی که لعل شد" را حتماً بخوانید، اوجب واجبات است خواندن این کتاب. یکیش کتاب زیاد است. زحمت‌هایی کشید. رهبر معظم انقلاب آدم تعجب می‌کند. پانزده سال بابا! ما یک چک می‌خوریم یک جایی می‌رویم یک حرفی، یک متلکی دیگر آدم نمی‌رود، دیگر نمی‌گوید. می‌رفت حبس کتک می‌خورد، شلاق می‌خورد، شکنجه. برمی‌گشت یک طرح جدیدی می‌ریخت برای برخورد با حکومت. یک مدل جدیدی اقدام می‌کرد. دوباره می‌فهمیدند، دوباره دو سال دیگر حبس، شکنجه، تبعید. «روزنه سلول را باز بگذار، یک تیکه نوری بیاید، بتوانم قرآن بخوانم، چشم.» ایشان چند نمره ضعیف می‌شود. اندیشه اسلامی را توی همان خدا بهشان افاضه می‌کند. مطالبی که تا حالا توی هیچ تفسیری نبوده، هیچ دسته‌بندی این شکلی نبوده.

ما می‌گوید: «بچه‌ام وقتی به دنیا آمد، یکی از صحنه‌های دلخراشم این بود: بچه را آوردند زندان، بچه سوم. با یک شوقی رفتم بغل کنم، بچه من را نشناخت، غریبگی کرد، گریه کرد، داد زد، بچه را بردند.» بچه بابایش را نشناخته بود. پانزده سال از چهل‌ودو تا پنجاه‌وهفت. از روز اول نهضت که ایشان اولین جمعه می‌رود بیرجند. مادر اسدالله علم دیدم: «خطرناک‌ترین شهر اینجاست.» همه مدیر علم و نخست‌وزیر بود. از همان آنجا شروع کرد. از همان شب تا خود انقلاب که شهریور پنجاه‌وهفت ایشان توی تبعید بوده. تمام این پانزده سال حبس و شکنجه و تبعید و شلاق و کتک و فحش و از این زندان به آن زندان. چه همتی می‌خواهد درس خواندن ایشان، مطالعه. صبح می‌رفته توی کتابخانه، می‌گوید: «آن‌قدر غرق مطالعه می‌شدم.» حجم وسیع مطالعات ایشان. خب، بعد خدا اینجور عنایاتی به یک کسی می‌کند که در تصور آدم نمی‌گنجد. دانش و مطالعه و فهم و دقت و ظرافت و این حوزه وسیع مطالعاتی ایشان عجایبی است درش.

چند سالی با درس خارج ایشان مأنوس بودم، مطالعه کردم. چندین سال درس خارج ایشان. دیده توی بحث موسیقی، مسلط به نت‌های موسیقی، سازهای مختلف را می‌شناسد، دستگاه‌های مختلف موسیقی را می‌شناسد. توی هر حوزه‌ای که توی بحث نجوم ایشان بحث موسیقی‌اش را خواندید، نجوم، جبر و رمل. فتوای ایشان با اکثر آقایون تقریباً با همه فرق می‌کند. موضوع‌شناسی بسیار قوی دارد. فقط بحث حکم نیست. بحث نجوم که وارد می‌شود، اشراف عجیب ایشان به بحث نجوم دیده می‌شود. اشکالی ندارد بلکه چه بسا مستحب هم باشد یاد گرفتن حرام نجومی که می‌خوانند، نجومی که بحث جداسازی مکاسب می‌رسید.

عنایت خدای متعال است. "والذین جاهدو فینا"، جهاد می‌خواهد، زحمت می‌خواهد، پیگیری می‌خواهد، تلاش می‌خواهد. توی همچین زمانی هزینه رفته بالا ولی مزیت هم رفته بالا. هزینه رفته بالا، شاید هیچ کدام از علما، بنده با ضرس قاطع می‌توانم بگویم هیچ کدام از علمای تاریخ اسلام، علمای تاریخ اسلام. محدودی که آدم نگاه می‌کند تشخیص، حالا ظاهری، حالا باطن که ما خبر نداریم، او محاسبات ظاهری. هیچ کدام از علمای اسلام در تاریخ اسلام به اندازه این رهبر عزیز و عظیم و فرزانه تحمل و اطلاع نکرد. سی‌وچهار سال این بار را توی رهبری فقط به دوش کشیده. "الذی انقضا زهرک"، خدا به پیغمبرش می‌گوید این کمرشکن است. قبل این سی‌وچهار سال ده سال، هشت سالش ریاست جمهوری، کمرشکن. دو سالش اوایل انقلاب، کارهای مختلف، نمایندگی مجلس، برخورد با بنی‌صدر. آن نفری که توی مجلس، دو نفر بودند که بنی‌صدر و این‌ها را در واقع عزلش کردند، توی مجلس عزل بنی‌صدر، دو نفر سخنران مجلس بودند. یکی شهید بود، یکی رهبر معظم. مجلس را در واقع حرکت دادند. اولین کسی هم که ترور شد توی این نظام منافقین که فهمیدند سرسلسله و سلسله‌جنبان روشنگری و تفهیم به مردم ایشان است. شش تیر اولین هدیه ما به جمهوری اسلامی. اولین کسی که ترور کردند ایشان است. همیشه هم سیبل همه تیرها بود. همین امروزش هم همین. از زمین و زمان و پایین و چپ و راست و بالا و کل دنیا وایستاده روبرو. البته طاغوت‌های دنیا مشتاق حقیقتند که همه پشت ایشان هستند و جانشان. سی‌وچهار سال این بار را کشیده. قبلش ده سال، قبلش هم پانزده سال حبس و شکنجه و تبعید و این ابتلا سنگین. شخصیت استثنایی باشد یعنی قطعاً اگر ما ندیده بودیم شخصیت ایشان را، توصیف این شکلی می‌کرد در مورد همچین کسی.

البته الان ما حجاب معاصرت را با ایشان داریم. نمی‌فهمیم. سال بعد کم کم شروع می‌کند مطالعه در مورد ایشان که ایشان کی بود. الان که هیچ‌کی نمی‌فهمد این عظمت این شخصیت را. الان تو می‌گویی آیت‌الله خامنه‌ای. عظمت کاریشان فهمیده نمی‌شود. آن نورانیت ایشان، بصیرت ایشان، عمقش خیلی ابعاد وسیعی که شخصیت ایشان هست. وقتی گفت: «آقا بشار اسد را سوریه نگه دارید، بهش بگوییم بماند.» سوار هواپیما شده بود برود. دور تا دور کاخش سقوط کرده بود. به مسافت کوچکی مانده بود. احدی فکر نمی‌کرد. فرمانده‌های سپاه خودمان فکر نمی‌کردند که او محترمانه کشته می‌شود. این وسط قطعیت او، سقوط سوریه احدی فکر نمی‌کرد. وایسا ورق برگشت. آن‌ها می‌خواستند حذفش بکنند. لقمه‌ای که تا دم دهانشان بود، اذیتشان می‌کرد، رفته وسط گلوی‌شان، دارد خفشان می‌کند. و همین‌طور همین‌طور ابعاد بسیج. حالا بحث بحث‌های سیاسی و نظامی. ابعاد دیگرش هم عصمت بدهیم.

هزینه‌ها وقتی زیاد می‌شود، مزیت‌ها هم زیاد می‌شود. ما توی زمانه‌ای هستیم که هزینه‌های روحانیت از جهاتی بیشتر از زمین و زمان است. الطاف الهی، الطاف الهی. یک بحثی مرحوم ملاصدرا دارد در مورد شیاطین و جایگاه هستی‌شناسانه شیاطین در عالم. بحث بسیار زیبا. به نظرم توی مباحث تفسیری ایشان. شیاطین نماد قوه وهم. قوه وهم تحت ولایت قوه عقل. در واقع هرچی که کار بکند و آخر توی مشت عقل بهره‌برداریش مال عقل است. می‌گوید شیاطین هر کاری که بکنند آخر دارند بفهمند نفهمن نفت می‌رسونن به انبیا. توی مشت انبیا هر کاری که می‌کنم آخر به نفع انبیا تموم می‌شود. شیاطین اصلاً آسیب نمی‌توانند برسانند به واسطه رسیدن تو بالاترین درجات کمال می‌شود. کانه‌هو خدا یک سری حیوانات را خلق کرده خاصیت برای ما در مرغ و خروس و اسب گاو. فایده می‌رسونن، بارهایی که نمی‌توانید بکشید و این‌ها می‌کشم براتون می‌بره. خاطرتان هست اوایل سوره نحل. خب، این بار مادی. برای بار معنوی‌مان خدا چیو خلق کرده که بار معنوی‌مان را بکشم ببرم؟ همین حیوانات را خلق. "اولئک کل انعام". تهمت می‌زنند، فحش می‌دهند، عملیات رسانه‌ای می‌کنند، عمامه پرانی می‌کنند. نه حیواناتی‌اند که خدا خلق کرده برای بردن بار ما. باران معاصی و ذنوب و آثام و سیئات و نام. باربهای ما، بار گناهانمان خدمت امام می‌کنند واسه قرب ما. ظرفیت توبه دارند. چه بسا بسیاری از این‌ها بعدها توبه کنند، عوض بشوند. وقتی شیطان جایگاهش این است، تا وقتی این است، این است. جایگاهش این است، دارد نفت می‌رسونه به شما. به تو هیچ دوره‌ای از تاریخ این‌قدر شیاطین در خدمت جبهه حق نبودند. این حجم از آسیب هیچ وقت نبوده. یکمی صبر می‌خواهد، یکمی تحمل می‌خواهد. آزاردهایی که می‌رسد، حرفی می‌زنند، فحشی، تهمتی. چه آثار عجیبی برای آدم، چه لطافت‌هایی، چه مقاماتی. به نظر مرحوم آیت‌الله حائری فرموده بود از کسی نقل کرده بود که فلان آقا گریه می‌کرد اواخر عمرش، می‌گفت: «خیلی شرمنده‌ام در پیشگاه الهی من تا حالا توی عمرم برای اسلام سیلی نخوردم.» واقعاً حسرت دارد اگر کسی بمیرد برای خدا سیلی نخورده باشد. آن جبران کردنی که خدای متعال این آزار و زخمی که آدم برمی‌دارد، جبرانی که خدا می‌کند. توی روایت هم هست می‌گوید: «ای کاش توی دنیا برگردم با مقراض با قیچی.» وقتی عنایت خدا را ببیند که خدا چی دارد می‌دهد در ازای این.

زمانه بسیار خاصی است، هم از جهت نورانیت هم وضعیت ظلمت. توی نقطه اوج این دو تا ما قرار گرفته‌ایم. این فواره دیگر به اوجش رسیده. فواره ظلمانیت و معصیت و کفر. تقابلشان وقتی ظلمت به بهترین سطح می‌رسد، خدا اراده کرده بالاترین حد نور را افشا کند، اظهار کند. رضا فرصت معنوی که توی این زمان ما هست فرصت استثنایی. اطلاعاتی هم که هست استثنایی. حالا بنده سال نودوهفت قضیه حجاب و بعد کار با روحانیت و به مرحله بعدیش برخورد با مساجد. آماده باشید آتش زدن مساجد نودوهفت. عرض کردم، بله مشکلات زیاد است، باید با دعا و صدقه و با خیلی چیزها رفع کنیم تا جایی که می‌توانیم. اطلاعات فتنه‌ها این‌ها هست. کویر زمان اهل بیت هم خیلی از این‌ها. مگر ما کم داشتیم توی بین صحابه اهل بیت؟ شاعر زبانش را از پس گردنش از قفا بیرون کشیده. با میثم تمار چه کردند، با ابن سکید چه کردند، با خیلی از این بزرگان و شخصیت. لوازم این مسیر است این‌ها عنایت خداست. حالا بدن ما مثلاً می‌خواهد توی تصادف با یک ماشینی بسوزد، جزغاله بشود. خدا عنایت می‌کند این روغن ریخته را از ما می‌خرد به دست دشمنانش سوخته می‌شود. باور داشته باشیم این حوزه‌ها و این حجره‌ها و این فرصت، فرصت باور. ایجاد باور. زمانه باید استفاده کنیم برای اینکه باورها را توی دلمان شکل دهیم. این چیزها باور پیدا کن. باور پیدا کنیم مسیر حق است. باور پیدا کنیم مسیر هزینه دارد. باور پیدا کنیم همه این هزینه‌هایی که توی مسیر حق می‌کنیم، خدای متعال و از آن مضاعف جبران می‌کند. باور پیدا کنیم که اگر این هزینه‌ها را اینجا نکنیم باید توی مسیر باطل دو برابر این‌ها هزینه کنیم، هیچی هم گیرمان نیاید. نرفتن عمرشان طولانی شد. "لاینقصان من الاجل". از اجل کسی کم نمی‌کند. پولم کم شد، نانم کم شد، اخراجم کردند. خدا عنایت کرد بهت خرید اینجا. از یک آقای جانبازی جای دعوت بود، کسی انگشتر من را خوشش آمد. خدمت شما عرض کنم که گفتم نه این فلان است این‌ها. ولی یک سفر دیگر مسیر کربلا بودیم، توی از مرز رد شدیم، گمش کردم، گم کردم یعنی از ماشین پیاده شدم، دو قدم رفتم دیدم باهام نیست. این دو قلم را صد بار رفتم برگشتم، همه جای ماشین. حالی‌اش بشود از این کارها نکن. البته متنبه شدم و الان شما بیایید ما همانی که بودیم هستیم. غرض اینکه این‌ها عنایت خداست. چیزی که باید هدر می‌رفت و از ما خرید. دست کی افتاد و ازت خرید. میلیارد میلیارد انگشتر بهت بده، حالا دنیا آخرت بالاتر از انگشتر بلکه اصلاً خودش است، ملاقات خودش است. انفاق را فرمانده، ملاقاتش وجه الله. درست شد.

خدا عنایتی کرده به این نسل ما، این زمانه ما. توی همچین میدانی ما را قرار داده. طلبگی آن‌قدر خار چشم، این عمامه آن‌قدر خوره چشم. توی هیچ دورانی توی خیابان چرخیدن‌های ما با این عمامه آن‌قدر برای ما نورانیت نداشته. الان این بیرق اسلام به معنای ادب به کلمه است. از این به یک جایی رسیده بود که دیگر همه اسلام در برابر همه کفر ایستاده. امیرالمومنین (ع) به او زد، معادل با عبادت ثقلین بود. به یک معنا می‌شود گفت الان این عمامه پوشیدن بنده و شما توی خیابان رفتن و معادل با عمامه پوشیدن‌های تمام علما در طول تاریخ برای اینکه این الان شده علم. این شده شاخص. همه اسلام زیر این عمامه جمع شد. همه کفر هم روبروی امام جمع شد. هیچ دوره چادر آن‌قدر قیمت نداشت. حالا چهار تا نادان پیدا می‌شوند با چادر می‌روند با بی‌حجاب عکس می‌گیرند. حالا اگر واقعاً چادری باشد. جنگ جمل. بلیط سپاه خوارج وایسی با صوت قشنگ آیه "ان الحکم الا لله" بخوانی. نمی‌فهمد دیگر. نمی‌فهمد که الان کی دارد از این چه استفاده‌ای می‌کند. "الحکم الا لله" آیه قرآن است. ولی الان شعار خوارج است. بله محبت به بدحجاب و بی‌حجاب هم باید کرد. بی‌حجابی بدتر است. ای کاش چادرت را برداری، نمی‌فهمی با این کار داری کیو تقویت می‌کنی؟ به کی داری پاس می‌دهی؟

توی زمانه فوق‌العاده ما هستیم. دروازه‌هایی از نور خدا به روی ما باز کرده و در آستانه یک فرج و گشایش عظیمی هستیم ان‌شاءالله. ان‌شاءالله باشیم و ببینیم. ان‌شاءالله دور نیست. در آستانه دمیدن خورشید شب. وقتی به آخرش می‌رسد شب، وقتی به انتها می‌رسد دیگر اوج تاریکی و اوج سرمست سردترین وقت کیست؟ دم اذان صبح. دیدید آدم لرزش می‌گیرد از شدت سرما. آفتاب کامل زد. شب به نقطه نهایی که می‌رسد دیگر اوج سرمایش است. اوج آزارش. شب به نقطه نهایی رسیده. شیطان به دست و پا افتاده. این کارهایی که دارد می‌کند، کارهای ابلهانه‌ای که دارد می‌کند، این‌ها دست و پا زدن خیلی احمقانه است. چند نفر آخه؟ تو وقتی فحش ناموسی می‌دهی، چند نفر جذب تو می‌شوند؟ چند نفر مثلاً با تو همراه می‌شوند؟ حماقت‌های این‌هاست. بغضشان را نمی‌توانند پنهان کنند. شعار اقتصادی بدهند، از گرانی اجاره خانه بگویند، از مشکلات بگویند، از گرانی مرغ بگویند. آمدند دست گذاشتن لخت شدن. لخت شدن این‌ها از حماقتشان است. وقتی قوه وهمه توی مشت انبیاست.

الطاف خدا بود این قضیه که پیش آمد. این‌ها یک لشکری را بسیج کرده بودند برای یک روزی که خدای نکرده آن روز می‌توانست مثلاً فردای رحلت رهبر معظم انقلاب باشد. بسیج کرده بودند، آماده کرده بودند بیایند کف خیابان جمع بکنند. خدا زد پس کله‌شان. این شیطان احمد نادان فکر کرد حالا یک تقی به توقی خورده قضیه حجاب را علم کند. هرچی آدم این وسط‌ها توی این لوها مخفی کرده بود داد به دهن لودر. همه را درو کرده. تا کی بتواند دوباره همچین کسانی را پیدا کند و جمع کند و آماده کند و بسیج کند و به هوس حلیم افتادن توی دیگ فکر کردم چه خبر شد. بعد دیدم هیچی. بعد هی غضبشان بیشتر می‌شود. "موتوا بغیظکم". هی تندتر. هی کارهای احمقانه‌تر. کنار این‌ها فحش ناموسی این شکلی با این الفاظ رکیک با کیو همراه می‌کند؟ چهار نفر. کی جذب می‌شود؟ می‌گوید تا حالا مردد بودم بروم. تا وقتی دیدم دارد به خواهر مادر همه فحش می‌دهد. خیلی جذب این‌ها شده. کدام احمقی جذب این‌ها می‌شود؟ این‌ها از حماقت‌های این‌هاست. و هی همان که در کربلا رخ داد. هی قساوت این‌ها شدیدتر. هی کارهایشان احمقانه‌تر. این هی برد بیشتری ایجاد کرد برای لشکر اباعبدالله (ع). اوج قساوت کشتن علی‌اصغر. چقدر حماقت می‌خواهد همچین کاری. چقدر قساوت می‌خواهد همچین کاری. یک کاری کرد دیگر هرکی ذره‌ای در خود امام حسین (ع) تردید دارد. امام حسین (ع) را خارجی می‌داند. قدرت‌طلب می‌داند. دیگر به علی‌اصغر که برسد هیچ‌چی نمی‌تواند بگوید. امام حسین (ع) دنبال قدرت بود؟

عرض می‌کنم زمانه ما زمانه استثنایی است. شیطان افتاده به دست و پا، زورهای آخرش را دارد می‌زند. البته خب برای ما زحمت است، آزار. ولی از آن طرف این تحمل می‌رساند ما را به چی؟ آن گرمای صبح. ان‌شاءالله خودمان را در آستانه فرج ببینیم. درس خواندنمان را، این سختی‌ها را تحمل کنیم. این‌ها چیزی نیست. حالا بنده اگر بخواهم از خاطرات سختی‌های طلبی بگویم، البته هزار برابر بنده خاطره دارم. حرف‌های این ارزشی هم ندارد. این مسیر طلبگی، آقا پستی و بلندی زیاد دارد. سختی زیاد دارد. ولی در پس هر سختی شدیدی که جانت را به لبت می‌رساند، یک دروازه وسیع از رحمت و عنایت خداست. واقعاً ارزش دارد. بنده اگر هزار بار دیگر برگردم به دنیا همین مسیری که آمدم، هیچ معادلی ندارد. هیچ ارزش، هیچ جای دیگر ارزش اینکه آدم بخواهد خودش را خرج آن مسیر بکند غیر از این مسیر یعنی معادل این مسیر. معادل این مسیر خیلی مسیر عنایات که خدا توی مسجد باز کرده. درهایی از رحمت که توی این از این صد تا شاید تا مسیر دیگر یکی دوتاش آن هم نصفه باز باشد. به سختی‌هایش هم می‌دانی. دروازه رحمت، دروازه بلا هم هست. دره‌های گنده‌ای دارد برای نزول رحمت. ولی از این دره‌های گنده همینجور کرور کرور سنگ و آجر است که دارد می‌آید. "ویسلب استقام علی الطریقه لاستیناهم ماء" بایستند توی مسیر، از آن آب شیرین گوارا بنوشند. در سوره مبارکه جن: "لب استقام علی الطریقه لاستیناهم ماء" آن‌قدر آب زلال، آب از سرچشمه. آبی که همه عطشت را برطرف می‌کند، به جانت می‌نشیند، همه خستگی‌ات را در می‌کند. مال استقامت توی این مسیر است. باید بله این مسیر زحمت زیاد دارد.

بنده از همان روز اولی که خواستم طلبه بشوم، حالا خاطره زیاد است بخواهم براتون بگویم. دبیرستان یک سالی که خواندیم، دو نفر بودیم که توی آن دبیرستان نماز می‌خواندیم لااقل علنی نماز بخوانیم، چون نمی‌دانم توی خانه‌هایشان خبر نداریم. کلیدش را می‌گرفتیم، نه امام جماعت داشتیم نه روحانی داشتیم هیچی. دبیرستان دو نفر بود. کلید را می‌گرفتیم سر اذان که می‌شد دوتایی با هم می‌رفتیم نماز از این نمازخانه‌های ضد روحانیت و همه‌چی. دامنمان با هم بودیم یا ما خانه آن‌ها بودیم یا خانه ما بودند. خیلی بچه باهوشی هم عرض کنم. نمازخوان بود تا حدی هم اهل مراعات حلال و حرام و این‌ها بود. وضعیت فکری مسیرش کدام سنی است. نداشتیم پانزده سالمان توی خاندانمان هم آن‌قدر که خبر داریم شجره‌نامه‌مان را از ما تا حضرت آدم می‌شود آخوندی نبوده در شعاع پنجاه کیلومتری آن هم آخوندی نبود. البته مادر ما مسائلی که پیش آمد تحولاتی پیدا کرد بعد طلبه شد و این‌ها. عرض کنم خدمتتان که یادم است توی ماشین پدر این بنده خدا رفیقمون نشسته بودیم. یک پیکان قرمزی داشت. عقب ماشین نشسته بودیم. گفتم که: «آره، من می‌خواهم برم طلبه بشوم.» یکهو منفجر می‌شود ماشین. یکهو ماشین منفجر شد از خنده. این‌ها خوب بشه نگاه می‌کنم. خدا شاهد است تعجب می‌کنم گاهی از این عنایات. چیزی هم نشدیم. چیز به درد بخوری هم نیستیم. قدر عنایت خدا هم ندانستیم. ولی واقعاً آدم از عنایت خدا تعجب می‌کند که مثلاً یک بچه پانزده ساله تک و تنها. من توی همچین جمعی اینجور دست بگیرم مسخره کنم. اصلاً نلرزیدم. محکم‌تر شدم. نگاه می‌کنم فامیل مطرح شد، همه مسخره این ولی آنوریا مسخره. عجایبی بنده دیدم توی این مسیر طلبگی از برخورد نزدیک‌ترین کسانم با خودم، نزدیک‌ترین اقواممان. تهران، رسالت. اولین بار با لباس رفتی خانه‌شان. در باز شد، ما رفتیم توی در. آسانسور باز شد و ایشان توی آسانسور با یکی دیگر از همسایه‌ها شد. بعد رفت بالا. آن همسایه‌شان پیاده شد طبقه پایین‌تر. آن که پیاده شد تازه با ما سلام. نزدیک‌ترین فامیل ماست تا طبقه دوم باز با آن یکی از هم طبقه‌های ارثی‌مان می‌رفتیم مثلاً بیرون. و همین‌طور و همین‌طور و همین‌طور و همین‌طور از طبقه اول ارث. عجایبی، عجایبی، عجایبی، عجایب برخوردهایی. کارهایی. همین الانش دیگر اطلاعات عجیب و غریب. ولی آدم نه ارزش دارد هیچی معادل طلبی. دیگر یک لحظه توی این لباس بودن را به کل عیش و نوش. این لباس قرار داده که محبوب‌ترین خلایق. شکر این لباس پوشانده. حبیبش نبی اکرم. ماجرا معروف دلقکی بود توی دربار فرعون. روایت حالا سندیتش را کار ندارم. اصل مطلب، مطلب لطیفی. این‌قدرش با معارف سازگار است. حالا جای تأمل البته دارد. وقتی عذاب نازل شد، خدا این را معاف کرد از عذاب. گاهی لباس حبیب منو می‌پوشید، هم‌شکل حبیب من بود. موسی کلیم. احترام اوقاتی لباس موسی را می‌پوشید. منو معاف کردم.

قدر این فرصتی که خدا برای ما قرار داده توی این لباس از کربلا. الان که ترقه‌ای می‌خورد، عمامه را در می‌آوری. تو اگر وایستاده بودی جای سعید بن عبدالله، تیر می‌آمد توی نماز. سمت امام. نیاز دارد که ما باور نداریم. باورمان بشود. می‌گویم که ان‌شاءالله باورمان بشود برکت نفس‌های پاک شما. خدا به من هم بفهماند. می‌خواهم بگویم که خیلی توی این مسیر زخم زبان و حرف و یکی از همین اقوام طبقه دوم ارث در خانه گیر انداخت و فامیلی از درگیری قدیمی‌اش با روحانیت یکی از این اقوام طبقه یک ارث ما روحانیت ضدیت داشت. مثلاً سر سفره بهش می‌گفتیم گشنه خوردم. ولی همین بنده خدا خدا بیامرزتش وقتی ما را توی این لباس دید. خب خوشحال بود بالاخره یکی از این فامیل ما مسیر درست حسابی. فطرت‌ها به هر حال. این‌ها زحمت‌هایی دارد ترجمه شعائر. گردی آن هم به این لباس علاقه نشان داد. هم او را بهشتی کند به واسطه این کار. هزینه‌ها زیاد است ولی مزیت‌ها هم زیاد است. توی دوران فرصت استثنایی. خدا ان‌شاءالله به حق امام زمان (عج) به ما این توفیق را بدهد که قدر این نعمت طلبگی یک فرصتی که پیش آمده را بدانیم. قدر این انقلاب نعمت استثنایی است، استثنایی. حالا فرصت اصل انقلاب صحبت. چه نعمتی است این انقلاب، چه فرصتی است این انقلاب با همه مشکلاتش. مشکلاتم ربطی به انقلاب ندارد. حالا نیاز به بحث مفصل‌تری. انقلاب یعنی چی؟ مشکلات ربطی به کجا دارد؟ نظام یعنی چی؟ دفاع از نظام یعنی چی؟ جان دادن برای نظام یعنی چی؟ جان دادن برای نظام. نظام یعنی آن ساختاری که بنایش را گذاشته برای اجرای قانون خدا. در طول تاریخ ما همچین چیزی نداشتیم. یک دستگاهی خودش را موظف بداند نسبت به اجرای متن قرآن. حتی زمان پیغمبر اکرم (ص) و امیرالمومنین (ع) ما این را نداشتیم. حاکمیت این‌ها حاکمیت قدرتمندی نبود که بخواهند متن قرآن را اجرا کنند. مسامحه کردند. روایت مفصلی از امام باقر (ع) فرمود: «تا پانزده مورد را ذکر کردند از حکومت امیرالمومنین (ع). امیرالمومنین (ع) عمل سنگ مقام ابراهیم (ع) را برداشتن زمان خلفای قبلی جابجا کردند. امیرالمومنین (ع) به حکومت رسید آن‌قدر قدرت مقام ابراهیم (ع). چندین مورد به حضرت ذکر کردند.» فرمودند که: «قدم‌های علی اگر سفت می‌شد این‌ها را اجرا می‌کرد.» نرسید به آنجا که بخواهد همه را ملتزم کند به اجرای قرآن، به متن قرآن. این فرصت اینجا جمهوری اسلامی. نه چهار تا مسئول دزد. انقلاب ندارد. انقلاب یعنی قرآن، اجرای قرآن. نظام، نظامی که دستگاه قانونش قرآن، شریعت. این در طول تاریخ نبود. این فرصت فرصت استثنایی. نعمت‌هایی که معادل ندارد. نعمت‌هایی که به ما داده. بله آن کسی که در مرتبه حیوانی زندگی می‌کند از این چیزها احساس خفگی می‌کند. از حجاب و از اینکه کاباره نیست و عرق‌خوری نیست و مؤمن در مسجد مثل چیست؟ مثل کبوتر است یا مثل ماهی در دریاست. "کسمک فی البر" منافق چیست؟ مثل کبوتر در قفس. جمهوری اسلامی مثل ماهی در دریاست. منافق کافر مثل کبوتر توی قفس. بزند بیرون نفس بکشی یکم.

خدا ان‌شاءالله برکت خون پاک شهدا، خصوصاً شهدای اخیر که توی این اسلام شهر شما گفتند چند نفری به شهادت رسیدند توی این قضایای اخیر، انقلاب را به صاحب اصلی‌اش برساند و چشم ما را ان‌شاءالله به رؤیت جمال صاحب است این انقلاب روشن بفرماید. و صلی الله علی سیدنا محمد و آل الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط