چگونه استعدادها هدر میروند

جلسه دوم

01:15:07
9

معرفی
* استعداد، قوه‌ای که به فعلیت میرسد

* استعدادیابی در مبانی اسلامی

* چگونه انسان از حیوان پست‌تر میشود؟

* انسانیت، بسته به میزان ارتباط وجودی با حقایق

* رابطه نفس و بدن به چه صورت هست؟!

* رابطه مستقیم بین استعدادهای جسمی و روحی

* استعداد گفتگو با خدا از زمان بلوغ

* خلیفه الله شدن، استعداد نهایی انسانی

* طلبگی یعنی استعداد نبی اکرم شدن

* رسالت ویژه تو در عالم چیست

* جایگاه حضرت زهرا (س) در تقدیرات و تعیین نقش‌ها

* با گناه و ناپاکی استعدادها هدر می‌رود.

* ارتباط نقش‌ها و بروز کمالات

* راه تشخیص نقش‌ها در زندگی

* توضیحی از روایت اُطْلُبُوا العِلْمَ وَلَو بِالصِّينِ

* توجهات قلبی به صدیقه طاهره، دریچه‌ای برای دریافت عنایات

* تقوا، اصلی‌ترین کمال و راه رسیدن به استعدادهای بعدی

* چگونه ترک گناه باعث میشود به استعداد نهفته خویش برسیم ؟!
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!

«اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم. بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم. اَلحمدلِلّهِ رَبِّ العالَمین. وَ صلی‌الله علی سیدنا و نبینا ابی‌القاسم المصطفی محمد، اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحمّدٍ و آلِ مُحمّدِ الطَّیِبینَ الطّاهِرین. وَ لَعْنَهُ الله عَلَی القَوْمِ الظّالمین مِن الآنَ اِلی قِیامِ یَومِ الدّین.»

خوب، در آن جلسه نکاتی عرض شد و دوستان سؤالاتی را فرستادند. سؤالات خیلی خوبی است و به نظرم هر چقدر متمرکز روی سؤالات بشویم بهتر است. خداوکیلی این وقت‌ها برای این مباحث اصلاً کفاف نمی‌دهد؛ یعنی نباید واردش شد یا اگر واردش می‌شویم، باید درست و حسابی بحث شود. یک ساعت، یک ساعت‌ونیم در مورد همچین موضوع پیچیده و پُردامنه‌ای که یکی از مسائل بسیار غامض زمانهٔ ماست، خیلی وقت کمی است. به‌اختصار می‌شود ما فقط اینجا نکاتی را عرض بکنیم. حالا برخی نکاتی که به ذهن می‌رسد را خدمتتان عرض می‌کنم، بعد وارد این سؤالات دوستان بشویم و ان‌شاءالله اگر شرایطی شد و فرصت دیگری بود، باز خدمتتان باشیم و بحث‌ها را به نحو احسن ادامه بدهیم.

بیشتر بنا دارم مطالبی که عرض می‌کنم خدمتتان بر اساس مبانی جناب ملاصدرا و علامه طباطبایی باشد و مباحثی که این دو بزرگوار در کتبشان ارائه داده‌اند، خصوصاً علامه طباطبایی که مباحثشان ناظر به آیات قرآن و در بحث تفسیر بوده.

خوب، کلمه «استعداد» می‌دانید کلمه‌ای است که سهل و ممتنع است. همهٔ ما می‌شناسیم ولی هیچ کدام نمی‌توانیم در موردش توضیح بدهیم. بعضی کلمات این شکلی‌اند. همه می‌دانیم استعداد یعنی چه، ولی توضیحش را از من نخواهید، نمی‌دانیم چگونه توضیح بدهیم. استعداد یعنی چه؟ هی تو کلمات، «استعداد بازیگری دارد»، «مثلاً اون یکی استعداد دزدی دارد»؛ خب تا یک حدی روشن می‌شود. ولی حالا باز استعداد یعنی چه؟ از لحاظ فلسفی می‌گویند: «قوه، قوه و فعل». استعداد قوه‌ای است که به فعلیت می‌رسد. قوه هر چیزی می‌شود استعداد. یک بذر استعداد سیب شدن دارد، بذر سیب. خوب، استعداد هلو شدن دیگر ندارد. استعداد موز بودن دیگر ندارد. این بذر قوه دارد. هسته را اگر بکارید با مراقبت‌های خاص، با دقت‌های خاص، با یک فرایند طراحی شده و محدود و مشخص می‌توانید این هستهٔ سیب را به درخت سیب تبدیل بکنید، درست است؟ روش‌هایی دارد، راهکارهایی، مهارت‌هایی در واقع دارد. ولی یک ماژیک را اگر بکارید، این به چیزی تبدیل نمی‌شود؛ مگر در یک فرایند بسیار طولانی برگردد به طبیعت و بشود خاک که آن هم می‌گویند خیلی طولانی است، چند صد سال طول می‌کشد تا این بخواهد تجزیه شود. نه، تجزیه‌اش خیلی طولانی است. قوه‌ای که بخواهد این از خودش ایجاد بکند، در این نیست. استعداد تولیدمثل ندارد. برخی جمادات استعداد تولیدمثل در آن‌ها هست، برخی نیست. نباتات معمولاً از این جهت قوی‌ترند، ارتباط و زوجیت پیدا می‌کنند و تولیدمثل می‌کنند. در حیوانات این قوی‌تر است. در انسان قوی‌تر است. این‌ها وجودی‌اند، مراتب وجودی. در هر مرتبه‌ای استعدادهای برتری دیده می‌شود. مراتب وجودی به حسب عالم ماده.

البته دوستان گفتند سعی شود که بحث‌های تخصصی و طلبگی و فلسفی و آخوندی و این‌ها نشود. چشم، به هر حال قول نمی‌دهیم. به هر حال چون بحث‌ها ریشه‌اش مباحث انسان‌شناسی و بحث‌های فلسفی است، حالا این را می‌شود یک وقت دیگری مفصل‌تر، با یک وقت بهتر و بیشتری، مبانی انسان‌شناسی استعدادیابی را حالا یک جلسه، دو جلسه یا بیشتر با هم گفتگو بکنیم که معلوم شود این قوا. معناش فقط اجمالاً عرض می‌کنم بهتان، نتیجهٔ آخرش را اول بگویم.

یکی از مباحث بسیار جالب و خارق‌العاده و شگفت‌انگیز در مبانی اسلامی نسبت به استعدادیابی که نیست در مکاتب دیگر، خیلی بریده‌بریده گفته‌ام. یکی از تفاوت‌های شاخصی که اسلام با مکتب‌های دیگر دارد، از جهت گفتمانش دربارهٔ استعداد این است که هیچ استعدادی را آماده و بسته‌بندی در انسان نمی‌بیند. این خیلی مطلب عجیب و فوق‌العاده‌ای است. استعدادهای انسانی البته‌ها، دقت بکنید؛ نه استعدادهای پایین‌تر. خیلی از این استعدادها که گفته می‌شود، استعدادهای پایین‌تر است؛ استعدادهای حیوانی و نباتی. یک کسی انعطاف‌پذیری بالا در بدنش دارد، استعداد نباتی است. این تنهٔ درخت هم یک وقتی انعطاف دارد، وقتی خشک می‌شود. یکی این انعطاف بدنی را در خودش نگه می‌دارد، می‌آورند پایش را می‌آورد بیرون، که نشد استعداد! که این استعداد نباتی است، بر فرض هم استعداد باشد، حتی استعداد حیوانی هم نیست. این استعدادی که به درد تنهٔ درخت می‌خورد که شاخه‌اش را بشود یک جوری منعطف نگه داشت، این جوری بکنی نشکند. این هم گردنش این شکلی است، این جوری می‌کند نمی‌شکند. این‌ها استعدادهای حیوانی و نباتی است.

بسیاری از این چیزهایی که به عنوان استعداد گفته می‌شود، این‌ها در حیوانات هم هست. روپایی زدن یعنی نحوهٔ تعامل این انسان با این توپ بتواند تمرکز کند، این توپ روی پایش که می‌خورد هزار تا، پنج هزار تا، ده هزار تا، پانزده هزار تا که می‌خورد، با تمرکزش این توپ را نگه دارد. در رفت و برگشت‌ها با ضربه‌هایی که می‌زند این توپ از بدن او فاصله نگیرد، استعداد. حالا بشود گفت استعداد حیوانی است. حیوان هم می‌تواند این جور تنظیم داشته باشد ارتباط با توپ. یک فوک هم شاید بلد باشد توپ را همین جور هی با نوکش (فیلم بعضی وقت‌ها منتشر هم می‌شود) پنج بار، ده بار، صد بار هی با این نوکش توپ را می‌زند نگه می‌دارد. یک میمون هم شاید بتواند روپایی بزند. این‌ها که نشد استعداد که! اصلاً این‌ها عنوان واژهٔ استعداد روی این مسائل، عنوان غلطی است.

اگر می‌گوییم استعداد باید در مورد استعدادهای انسانی با هم صحبت بکنیم؛ یعنی آن چیزی که نقطهٔ تمایز انسان از حیوان می‌شود که باید ارتباط پیدا کند با ساحت عقل انسان و ساحت قلب انسان. حقیقت انسان در قلب اوست. تمایز انسان از دیگران در قلب اوست: «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» (اعراف، ۱۷۹). دارد ولی تعقل با قلب ندارد. حالا چرا تعقل را به قلب نسبت داده‌اند؟ این بحث داریم. دارد و استفاده نمی‌کند. استعداد انسانی دارد و بالفعل نمی‌کند. استعداد انسانی این‌هاست: استفاده از قلب، سمع و بصر. این نقطهٔ تمایز انسان با موجودات دیگر است. انسان این ویژگی‌ها را دارد، این استعداد را دارد؛ آن‌ها ندارند. اگر این استعدادش را بالفعل نکرد، می‌شود مثل حیوانات. با این تفاوت که او در استعدادهای خودش بالفعل است. حیوان بالفعل و شکوفای حیوانی بوده که بالفعل شده است. این استعداد انسانی بوده که حیوان شده. برای همین از حیوانات بدتر است، «بل هم اضلّ». بالفعل شده، این قوه‌اش یک چیز دیگر بوده، یک چیز دیگر فعلیت پیدا کرده. روشن است؟

خیلی مختصر و سریع دارم عرض می‌کنم: نقطهٔ تمرکز در انسان قلب اوست. قلب ادراک حقیقت می‌کند. انسان به میزانی که با حقایق ارتباط وجودی برقرار کرده، به آن میزان انسان است. برنامهٔ استعدادیابی ما نمی‌توانیم داشته باشیم، در تلویزیون استعدادیابی در حد همین استعدادات نباتی، ایرانی. اصلاً غلط است، اصلاً عنوان استعدادیابی غلط است. در آن جلسه هم عرض کردم، باید این‌ها را به عنوان مسابقه محله معرفی کنیم. یک زمانی می‌رفتند آنجا قرقره می‌کردیم، فلان می‌کردیم. الان امکانات افزایش پیدا کرده، با دسته جارو تار می‌زند. مثلاً مسابقه محله است، اسم استعداد را خراب می‌کنیم. تعجب از بعضی رفقای مذهبی و حزب‌الهی دارم که در این برنامه... بله، به هر حال قضیه این است. اصلاً اینجا «استعداد» عنوان صادقی نیست. اگر هم گفته شود، مجازاً به آن استعداد می‌گویند؛ یک بیس اولیه، یک قوهٔ اولیه.

خوب، استعداد در مورد ما بسته‌بندی نیست. ما یک استعدادات ابتدایی به نسبت قوای مادی‌مان داریم. قوای مادی ما یک زمینه‌هایی از استعداد انسانی در ما ایجاد کرده. خیلی مهم است. اینجا آن بحث «نقش» مطرح می‌شود که در سؤالات پرسیده بودید: تفاوت استعداد و نقش. بیشتر به همین فضای موقعیت مادی ما گفته می‌شود. یک نفر می‌شود مرد، یک نفر می‌شود زن. این‌ها بیس قواشان با همدیگر متفاوت می‌شود. استعدادات انسانی و کمالات انسانی در آن حد نهایی‌اش که در مورد قلب انسان و حقیقت قلب انسان است و کمالات حقیقی مربوط به قلب انسان، برای زن و مرد تفاوتی ندارد. هیچ دخالتی ندارد. سیاه باشد، سفید باشد، دموی باشد، سودایی باشد، مرد باشد، زن باشد، کوچک باشد، بزرگ باشد، پیر باشد، جوان باشد، کودک باشد، در همهٔ این‌ها آن حقیقت انسان که قلب اوست، «لهم قلوب»، اگر این را فعال کرد به جای «لا یعقلون بها» شد «یعقلون بها»، این به حقیقت انسانیت رسیده. ولی مسیرهای فعال‌سازی این قوا متفاوت است. استعدادهای مادی ما متفاوت است. اشتباه نکنید.

استعدادهای مادی ما. استعدادهای مادی اگر شکوفا شد، اگر بالفعل شد، تهش چه می‌شود؟ اینجا می‌شود گفت استعدادمان به ثمر نشست؟ نخیر. استعداد مادی وقتی بالفعل می‌شود مراتب پایین. دقت بکنید، اصطلاحات فلسفی را دارم سعی می‌کنم. امام خمینی فرموده در کتب مختلف عرفانی، عرفان نظری، آثار محی‌الدین، فصوص، شرح فصوص قیصری و دیگران. این‌ها عباراتی است که این‌ها با عبارات مختلف بیان کرده‌اند در مراتب وجود که حالا ما فعلاً گفتیم جمادی و نباتی و حیوانی و انسانی و این‌ها. هر مرتبه استعدادهایی دارد. وقتی بالفعل می‌شود، بالفعل شدن استعداد قبلی می‌شود قوه برای بعدی. خودش استعداد می‌شود. جماد وقتی به نهایت شکوفایی خودش می‌رسد. سخت که نیست؟ هر جا سخت بود، حالا در رفت و برگشت بعدی، سؤالات دوستان، ان‌شاءالله با هم بیشتر گفتگو می‌کنیم.

یک جماد، جماد که مشخص است یعنی چه دیگر. یک جماد، یک سیم، یک سنگ حرکت می‌کند. حرکت جوهری، تبدیل، تولد دارد. یک سیری دارد. در این زندگی تحولاتی صورت می‌گیرد. فرض بفرمایید این سنگه می‌رود در دریا، هی کوبیده می‌شود، هی له می‌شود، آرام آرام پخش و پلا می‌شود، خرد می‌شود. در این دریا یک جوری خلاصه حل می‌شود. حالا تبدیل می‌شود مثلاً به آب بر فرض، یا تبدیل می‌شود به خوراک. مثلاً فرض بفرمایید حیوانات، خوراک ماهی می‌شود. خوراک ماهی که شد، می‌رود با بدن ماهی اتحاد پیدا می‌کند. حالا اینجا بحث‌های دقیقی است چون وقتمان هم کم است.

یک بحثی را تازگی داشتیم، تقریباً سی جلسه بود به صورت عمومی هم منتشر نشده، بحث مرگ‌شناسی بود. حالا در مدرسه تعالی فایل‌های صوتی‌اش هست. آن جای چند جلسه در مورد رابطه نفس و بدن صحبت کردیم. اگر دوستان دوست داشتند، حوصله داشتند این بخش‌هایی از بحث برای اینکه جا بیفتد، آنجا گوش بدهند. رابطه بدن ما با نفس ما چه رابطه‌ای است؟ جنب و جوش به هم می‌دهند و از هم می‌گیرند. هر چقدر بدن شما قوی‌تر باشد، اثر می‌گذارد روی قوت نفس. هر چقدر نفس قوی‌تر بشود، اثر می‌گذارد روی قوت تن. این علمای بزرگ را ببینید. خدا حفظ کند آیت‌الله وحید خراسانی. پریروز، روز شهادت حضرت زهرا، در سن ۱۰۳ سالگی در دسته عزاداری ایشان آمده تا حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها. در سن ۱۰۳. آدم در ۳۳ سالگی حال ندارد دسته برود. در سن ۱۰۳ سالگی درس خارجش هنوز برقرار است. یعنی آدم ۱۰۳ ساله دارد هر روز درس می‌دهد. چقدر قوت می‌خواهد، حوصله می‌خواهد، مطالعه، تمرکز ذهن، بیان. این‌ها از کجاست؟ یک بخشش در مراقبت‌های جسمانی خود این‌هاست. یک بخشش از نفس است که دارد این بدن ارتزاق می‌کند. نفس قوت دارد، قدرت دارد چون خود علم اشتداد وجودی می‌آورد. نفس را ارتقا می‌دهد. آن مرتبه عالی که نفس پیدا کرده، روی این بدن اثرگذار است، بدن را قوت می‌دهد. امیرالمؤمنین فرمود: من این در خیبر را کندم با قوت جسمانی نبود، با قوت روحانی بود. روحم بر بدنم تابید، قوت روحم بدنم را به کار گرفت. دری را کند که ۴۰ نفر به زور جابجا می‌کردند. در را کند، پرت کرد. این‌ها با این قوت‌های جسمانی ما حاصل نمی‌شود. یکی روزی ۲۰ ساعت مطالعه می‌کند. قوت‌های جسمی ما با این چشم و چال ما، با این ذهن ما، با این سلول خاکستری مغز ما حاصل نمی‌شود.

یک سری مراقبت‌هاش، مراقبت‌های جسمانی است. یک سری مراقبت‌هاش، مراقبت‌های روحی است. آملی فرمود: من خیلی مراقبت می‌کردم شب‌ها شام با شکم سیر نخوابم. شام خوردم مثلاً بلافاصله نخوابم. دیده بودم بوعلی گفته که این باعث می‌شود که ضعف بصر پیدا می‌کند انسان، چشمش ضعیف می‌شود. او خیلی مراقبت کردم. حالا یک شب ظاهراً شکمشان پر بود و این‌ها. خواب می‌بینند. حالا ما تازگی آمل بودیم، دوستان ما را بردند در حجره ایشان، گفتند اینجا بوده این قضایا برایشان رخ داده. در حجره‌ای که اتفاق افتاده بود، خواب می‌بینند. امام رضا علیه‌السلام می‌فرمایند که شما غصهٔ چشمت را نخور، این تضمین شدهٔ ماست. به قول ما گارانتی ماست. و وعده‌های اتفاق دیگری برایشان رخ می‌دهد که خوابی می‌بیند و عنایت خاصی از جانب امام رضا علیه‌السلام به ایشان می‌شود.

پس یک سری مراقبت‌های جسمانی دارد، این استعداد برایش ایجاد می‌کند. یک کمالی در نفس شکل بگیرد، آن کمالی که در نفس شکل می‌گیرد باعث می‌شود که حالا می‌تواند نسبت به بدنش یک مدیریت دیگری داشته باشد. روح، بدن را اداره می‌کند. یک رابطه مستقیم است بین استعدادهای جسمی با استعدادهای روحی. این‌ها فعال می‌شود، اثری روی آن می‌گذارد. درست شد؟

حالا این موجودات مثلاً یک جماد سیر می‌کند. آخرین نقطه‌اش در حرکتش این است که اتحاد پیدا کند با جان یک نبات. یک کود نهایت استعداد چه دارد؟ استعداد درخت شدن دارد، استعداد گیاه شدن، درست است؟ یک کود استعدادش این است که اتحاد پیدا کند با یک نبات، خوراک یک نباتی بشود. نبات از او تغذیه کند. کود جماد، این درخت، این بوته، این نبات است. این سیر می‌کند، این سیرش می‌شود حرکت جوهری. از این قوه به فعل می‌رود. این را بهش می‌گویند حرکت جوهری. آرام آرام حرکت می‌کند، حرکت می‌کند، حرکت می‌کند، می‌آید تغذیه می‌شود، می‌شود خوراک این درخت. اتحاد پیدا می‌کند با این درخت. آن کود دیگر الان کود نیست. الان دیگر درخت است. کود بودنش... دقت، حواس‌ها جمع. استعدادهای جمادی او به فعلیت رسید، به نهایت استعداد خودش رسید، درخت شد. حالا که درخت شد، استعدادهای نباتی او شروع می‌شود. استعداد نباتی چیست؟ باید بشود میوه. تازه میوه... این حرکتش، دقت بکنید، حرکت‌ها یک وقت‌هایی حرکت‌های طولی است، حرکت‌های عرضی. استعدادها گاهی طولی است، گاهی عرضی است. گفتم تاریخ تمام این‌هایی که خواندی را جابجا می‌کند. استعدادیابی‌هایتان تبدیل می‌شود به قبل این جمله و بعد استعدادهای طولی و استعداد عرضی. چون خیلی از استعدادها به فعلیت می‌رسد ولی تازه یک استعداد در سطح خودش شکل می‌گیرد.

درخت تبدیل می‌شود به میوه. ولی میوه از جهت مرتبه وجودی از درخت بالاتر است یا مساوی‌اش؟ مساوی‌اش. استعداد، استعداد عرضی بود. استعداد طولی چون هنوز از حد نبات خارج نشد. اگر نگوییم که میوه جزء جمادات است، اگر نگوییم جزء جمادات است، نهایتاً اینکه جزء نباتات است. این الان در میوه شدن است. استعدادش به فعلیت نرسید. این باید خوراک حیوان بشود. این میوه را گاوی بخورد، اسبی بخورد، انسانی بخورد، برود با بدن او اعتقاد پیدا کند. از آنجا استعدادهای انسانی در او شکل می‌گیرد. ولی استعدادهای انسانی در حد ماده. هنوز همهٔ این‌ها ماده است، خودش انجام می‌دهد. هنوز نه حرفی از دین و نه انسان و نه هیچ. همین خدا دارد ۲۴ ساعته انجام می‌دهد، همه عالم را دارد سیر می‌دهد به سمت کمال. انسان هم تا وقتی به سن بلوغ نرسیده، چیزی به حساب نمی‌آید. این هم ملحق به حیوانات است، هنوز دارد سیر حیوانی می‌کند. وقتی به حد بلوغ رسید، استعداد گفتگو با خدا پیدا می‌کند. حالا از اینجا خدا بهش خطاب می‌کند: «یا أیها الذین آمنوا»، بهش «یا أیها الانسان» می‌گوید. بهش می‌گوید: «عبدی اتنی». بهش می‌گوید: از اینجا استعداد پیدا می‌شود. از وقت بلوغ. «عبدی اتنی» آخرش چیست؟ این قوه، قوه انسان شدن، انسان کامل شدن، قوه خلیفه شدن، خلیفه الله شدن. از این جای قوه و استعداد جدیدی پیدا می‌کند به اسم خلیفه‌اللهی. این استعداد می‌شود بهش گفت استعداد انسانی. این استعداد است، بقیه همه حاشیه است، همه تابع. به تعبیری همه‌اش نقش است. همه چیز غیر از این نقش است. همه چیز غیر از این مقتضی است. علت اعدادی. زمین است، مسیر. زن بودن، مرد بودن، باسواد بودن. البته باسواد بودن از جهاتی چون علم است و علم کمال انسانی به حساب می‌آید، حسابش فرق می‌کند. چیزهای مختلف، این نقش‌های مختلفی که ما پیدا می‌کنیم: کارگردان بشوم، نویسنده بشوم، خطاط بشوم، سخنرانی کنم، بنویسم، مدیر بشوم، این طرف بروم، آن طرف بروم. این‌ها همه‌اش استعدادات عرضی است. استعدادات عرضی. البته بعضی از این استعدادهای عرضی خودش مقدم است. یعنی مثلاً طفل وقتی به دنیا می‌آید، آرام آرام باید رشد بکند. شنیدن و فهمیدن و یاد گرفتن و دیدن و تحلیل و این‌ها در او شکل بگیرد. این شنیدن و دیدن و فهمیدن یک استعداد عرضی است ولی مقدم است برای آن استعداد نهایی. بدون این، آن استعداد نهایی حاصل نمی‌شود. از این جهت خود این استعداد یک ارزشی پیدا می‌کند. هدف نیست ولی ارزشی پیدا می‌کند. روشن است؟

حالا «عبدی اتنی» خدا بهش خطاب می‌کند. وقتی که به بلوغ می‌رسد می‌گوید اطاعت کن. به کجا برسانمت؟ بالفعل شدن چیست؟ «حتی اجعلک مثلی». تو را مثل خودم می‌کنم. تمام کمالات من در تو جلوه می‌کند. آینه تمام نمای من می‌شود. می‌شوی نبی اکرم. استعداد این است.

یک بحثی ما دیروز برای طلبه‌ها داشتیم. حالا بحث آن‌ها می‌گفتند بحث جالبی بود. حالا ان‌شاءالله همینطور باشد. طلبگی چیست؟ که طلبگی یعنی استعداد نبی اکرم شدن. مسیر طلبگی یعنی حرکت باید به این سمت باشد که این کمال در انسان شکل بگیرد. حرکت این است دیگر. آن نقطه نهایی، نقطه کمالی تعیین می‌کند کجا باید بروی، چه خطی را باید بروی. الان ما از پونک می‌آمدیم اینجا. یک جایی می‌رسیدیم. خدا برکت بدهد به این تهران با این ترافیک‌های هر دمبیلی. یک جا می‌رسی قلقل است، صفی از ماشین. اینجا هوای نفس آدم، تنبلی آدم، تمایلات آدم می‌گوید: ببین! آن خیابان بغلی خلوت است. برای چی اینجا تو بخواهی بین این همه ماشین بایستی اذیت بشوی؟ این همه اذیت دیگر ندارد. بینداز در جاده بغلی! بابا، جاده بغلی می‌رود قم، مولوی! مگر هر جا راه باز است؟ مگر هر چه خلوت است؟ مگر هر چه خوب است؟ مگر هر چه خوشم می‌آید باید بروم در آن مسیر؟ این انتخاب مسیرهایی که معمولاً ما می‌کنیم: آقا، این خوب بود، این راحت بود، این را خوشم می‌آمد، دوست داشتم، دیدم نه، خیلی بهم فشار نمی‌آید. به خدا خیرت بدهد، تو کجا می‌خواستی بروی؟ اول این را بگو. رشته‌ها را بررسی کردم دیدم مثلاً کششم بیشتر به این است. هنر بیشتر خوشم می‌آید تا مثلاً ریاضی. بیشتر خوشم می‌آید، که نشد حرف پدر آمرزیده! خوشم می‌آید به جای اینکه اینجا یک ساعت و نیم در صف بایستم من در این مسیر بروم یک ساعت و نیم بعد یک جایی کجاست؟ اول باید تعیین هدف بشود. هدف خلافت الهی است. مسیر بندگی الهی است. استعداد مثل خدا شدن، خلیفه‌الله شدن، این استعداد پایه و کمال پایه است. بقیه همه نقش است، همه تابع. همه به مقتضا، مقتضیات مختلف تعریف می‌شود. یکی مرد است، یکی زن. توان خدا از جهت فیزیکی بهش داده. این‌ها که دارم عرض می‌کنم هر یک جمله‌اش یک پاراگراف تفسیر المیزان است. اگر فرصت بود برایتان پاراگرافی پاراگراف می‌خواندم. جلد ۸، جلد ۱۰، جلد ۱۳، جلد ۴. استعداد یک دانه اینجا. خیلی دانه‌ای شاید نشود عنوان‌گذاری کرد. استعداد در واقع یک حقیقت است. حالا آن حقیقت خودش تکثر دارد چون آنجا اسماء الهی است. حالا اینجا بحث دیگر باز مطرح می‌شود. بعضی‌ها جلوه برخی اسماء درشان قوی‌تر است، برخی جلوه اسماء دیگری. این اراده الهی است.

حالا سؤال اولی که پرسیده بودند این بود که: «از منظر دین آیا هر فردی از افراد در عالم رسالت خاص و ویژه‌ای دارد یا خیر؟» قطعاً. جای بحث برای اینکه خدای متعال اراده کرده در ظرف وجود شما اسمای خاصی را جلوه بدهد. خیلی روایت جالبی از پیغمبر اکرم خطاب به در مورد امام حسن و امام حسین علیهم‌السلام. این یک روایت است. از آن روایت‌هایی که نشان می‌دهد ماها نقش‌های متفاوتی داریم. خود این مضمون هفت، هشت، ده تا روایت دارد. شیعه نقل کرده، هم سنی نقل کرده. بحارالانوار جلد ۴۳ صفحه ۲۶۳-۲۶۴. کنز العمال حدیث ۳۷۷۰۹. می‌فرماید: «الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه». آقا امام حسن و امام حسین دوتایی با همدیگر «سیدا شباب اهل الجنه». دوتایی با هم. یعنی همه بهشت جوانانش... بحث بشود مگر بهشت غیر از جوان هم دارد؟ که بعد جوان‌های بهشت... نه، بهشت همه جوان است. این جلوه جوانی در افراد فرق می‌کند. الان اینجام که همه نشسته‌ایم، همه جوانید ولی جوانی‌هایتان بروزش با همدیگر فرق می‌کند. در آن جلوه جوانی، آنی که سید تمام این‌هاست آنجا دلیل هم دارد. جوانی به چه دلیلی؟ با چه ملاکی سید تمام این جوانان امام حسن، امام حسین. با اینکه امیرالمومنین از این دو بزرگوار بالاتر است ولی سید جوانان بهشت این دو بزرگوارند. دلیل هم دارد. بحثش... در عین حال که مقاماتشان در خیلی از چیزها با هم مشترک است، در خیلی از چیزها با همدیگر تفاوت دارند.

پیغمبر فرمود: «اما الحسن فان له هیبتی و سؤددی و اما الحسین فان له شجاعتی و جودی». هیبت و آقاییم را دادم به حسن. شجاعت و جودم را دادم به حسین. به این معنا نیستش که ایشان هیبت ندارد، آن بزرگوار شجاعت ندارد. جلوه هیبت ایشان و آقای ایشان نمایان‌تر. جلوه شجاعت و جود ایشان نمایان‌تر. این هم دلایلی دارد. یک بخشش برمی‌گردد به اقتضائاتی که خدای متعال در مسیر زندگی این افراد قرار می‌دهد برای اینکه در اطلاعات این را به بروز برسانند. چون علامه طباطبایی می‌فرماید که مسیر تحقق استعدادها دو تا چیز است: شریعت و حوادث. اصطلاح فوق‌العاده. دو تا چیز استعداد را در مورد فعل می‌کند: شریعت و حوادث. تکالیف الهی و حوادث الهی. حوادث فردی و اجتماعی شما. این فتنه‌هایی که گذراندید و الان درگیرشید، معلوم می‌شود یک استعدادهای خاصی دارید. این مردم اطلاعاتشان با همه جا فرق می‌کند. معلوم می‌شود استعدادهایشان با همه جا فرق می‌کند. از نوع حوادثی که برای فرد شما یا جامعه شما رقم می‌خورد، معلوم می‌شود که شما استعدادهای ویژه‌ای دارید.

البته این را گفتم استعداد بسته‌بندی نداریم. استعداد وقتی بالفعل بشود تازه خودش می‌شود یک استعداد دیگری. خیلی استعدادها را روی حساب ظاهری و عادی انسان دارد رفتار متناسب انجام نمی‌دهد، استعداد را ازش می‌گیرند. این‌ها نکات اصلی است که تفاوت دارد با روانشناسی غربی. یا امروز استفاده می‌کند یا فردا یا ۵۰ سال دیگر بالاخره یک روزی. راهش... یک کارهایی کردی، استعدادهایی برایت شکل گرفته. باید یک کارهایی بکنی استعداد فعال بشود. آن کارها را... استعداد را ازت می‌گیرند. برمی‌گردد به استعداد پایین‌تر. تفاوت انسان با بقیه موجودات این است. موجودات این سیر نوسانی در استعدادات و قوا و عوالم را ندارند. نوسان در عوالم ندارند. این هر چه هست در همین عالم جماد است، خارج نمی‌شود، طغیان نمی‌کند. در عالم حیوانیت خودش است. یک میمون نمی‌تواند یک کاری بکند که بشود جماد. مگر اینکه بمیرد لاشه‌اش بماند. نفس آن میمون هیچ وقت از آن حیطه تعریف شده برای حیوانیت او خارج نمی‌شود. نه بالاتر می‌رود نه پایین‌تر می‌آید. نه آدم می‌شود مثلاً جلبک می‌شود. میمون، میمون می‌ماند. جلبک، جلبک. این‌ها بالفعل‌اند. در بالفعل بودنشان هم ثابت‌اند. انسان بالفعل می‌شود با اختیار خودش. در بالفعل بودنش هم ثابت نیست. یک روز می‌شود «منا اهل البیت»، زبیر. «مازال زبیر منا اهل البیت حتی نشا ابن عبدالله». الان «منا اهل البیت» مثل سلمان، فردا گوش به دهن این و آن و آن. این بچه می‌آید از راه درش می‌کند. این از کلب پست‌تر می‌شود، می‌شود محارب امیرالمومنین، «محاربکم». مشرک. درست شد؟ حر بن یزید ریاحی. تا به حال تمام این استعدادها در مسیر شیطنت بالفعل شده. یک شیطانی است الان در برابر ابا. از همین نیمچه فرصت و نیمچه استعدادی که برایش مانده استفاده می‌کند، به فعلیت می‌رساند. در یک آن جهشی پیدا می‌کند. از تمام اصحاب اهل بیت در طول تاریخ می‌رود بالاتر. اصحاب اهل بیت در طول تاریخ بالاتر است. این جهش‌هاست. و این استعداد باید نگه دارد. این خیلی حرف است.

بهجت یک استعداد ویژه‌ای داشت و سؤال غلط. اگر منظورت از آقای بهجت خلیفه‌الله است، شما استعدادش را داری. اگر منظور استعداد شخصی‌اش است، نقش‌های ظاهری داشته، شما نقش‌های ظاهری داشتی. سبیل، سبیل آخر به صراط منجر می‌شود. پس سبیل خودت را برو. هر کس سبیل خودش را برود به صراط می‌رسد. در صراط دیگر افراد تفاوتی با همدیگر از تعینات خارج می‌شود.

یک سؤال دیگر که دوستان پرسیده بودند در مورد جایگاه حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها بود. چون بحث استعداد... در یاب دوستان، حالا قاعدتاً همه فکر می‌کنم گوش دادند. سؤال این است که حالا این‌ها ربطش به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها چه ربطی دارد؟ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها بحث مفصلی می‌خواهد. یک چکیده‌ای می‌خواهم بهتان عرض بکنم. این است. ما یک بحثی داریم در عرفان نظری به عنوان سر قدر استعداد. این تفاوت‌هایی که در آدم‌ها شکل گرفته، همه منبعی داشته، از آنجا این تقسیم صورت گرفته. یک منبع آبی داریم. از آن منبع آب برای کسی یک فنجان آب می‌ریزیم، برای کسی یک لیتر، برای یکی پنج لیتر، ده لیتر. این‌ها توی آن منبع نبوده. از آن منبع که منتقل شده، این اتفاق افتاده. «سر قدر» بهش می‌گویند. یک قدر داریم، یک سر قدر. حالا خودتان هم سرچ بکنید در اینترنت می‌آید. خیلی چکیده می‌خواهم جواب را عرض بکنم که به نتیجه برسیم. قدر داریم، سر قدر داریم. حالا فاطمه زهرا، لیلة القدر سلام‌الله‌علیها. تمام تقدیرات، برش‌ها، محدودیت‌ها، ظرفیت‌ها، نقش‌ها در عالم تعیین شده. از آنجا برش خورده، آمده پایین. حتی نسبت به اهل بیت، حتی نقش پیغمبر اکرم، حتی نقش امیرالمؤمنین.

آقا یعنی چی؟ ببینید، ما یک مقام اهل بیت داریم که در آن مقام این‌ها نور واحدند و همه ذوب در توحیدند. از حیث ارتباطشان با خدا آنجا تعدد دیگر نداریم، تنوع دیگر نداریم، تکثر دیگر نداریم. آنجا آخرش بفرستید آنجا، اول آن‌ها محمد، اوسط آن‌ها محمد، آخرنا محمد، «کلنا اللهم صل علی محمد و آل محمد». آنجا فاطمه، علی، علی، فاطمه است. هر دو پیامبرند، پیامبر حسن، حسن، حسین. آنجا وحدت محض است. آن جایگاهی که ارتباط با خدای متعال، آن قرب وجودیشان به خدا. این‌هایی که تقسیم‌بندی که می‌شود، در مرتبه‌ای است که ناظر به عوالم است. نسبت به هستی است. نسبت به موجودات. از حیث جایگاه آن‌ها نسبت به مخلوقات، این تکثر و تکثیر معنا پیدا می‌کند، نه از حیث رابطه‌شان با خدا. آنجا هیچ تنوع و تکثری نیست. مطالعه بکنید. عنوانی که در عرفان نظری بهش می‌گویند، می‌گویند: حقیقت محمدیه. «اللهم صل علی محمد و آل محمد». در المیزان در سوره احزاب اشاره به این بحث می‌کند. مشترک، علی شدن، فاطمه شدن، حسن شدن، حسین شدن، ناظر به مخلوقات است. لذا می‌فرماید مثلاً آسمان‌ها را از نور این معصوم خلق کرد، زمین را از نور او معصوم، دریا را از نور او معصوم. این اسراری در آن است. فاطمه زهرا مادر تمام حضرات معصومین است. حتی پیغمبر اکرم فرمود: «ام ابیها». این مادر بودن به چیست؟

یک تشبیه برایتان می‌کنم در مورد سلول‌های بنیادین. چیزی شنیدید؟ سلول‌های بنیادین سلول‌هایی هستند که کمالات تمام سلول‌ها را دارند. سلول‌ها هر کدام در یک اندامی قرار می‌گیرند. به فراخور آن اندام واکنش‌هایی نشان می‌دهند، محدودیت‌هایی پیدا می‌کنند. یکی عروقی است، یکی نمی‌دانم غضروفی است، یکی فلان است، یکی فلان است، یکی فلان است. برش می‌خورد، محدودیت پیدا می‌کند. یک واکنش‌های خاصی فقط از این سلول نمایان می‌شود. فعالیت‌های خاصی برایش تعریف می‌شود. سلول بنیادین، سلولی است که هیچ واکنش خاصی از این واکنش‌ها برایش تعریف نشده است. مادر تمام این سلول‌هاست. هر کدام به نقص خورد، اگر به او مراجعه کند، مشکلش، آسیبش، بیماریش، نقصش به واسطه او برطرف می‌شود. او همه این‌ها را در نقش‌هایشان تعریف کرده و جاسازی کرده است. مادر تمام سلول‌هاست فاطمه زهرا. مادر تمام نقش‌هاست. مادر تمام هستی است. سر قدر، لیلة القدر. بالاتر از این فاطمه زهرا داریم.

در روایت دیگر دارد: روح‌القدس. روح‌القدسش اصل داستان است. برای اینکه تمام کمالات انبیا در اثر اتصال با روح‌القدس است. روح‌القدس را بخوانید. علم انبیا، علم معصومین، نقش روح القدس، روایات بسائل الدرجات را ببینید. همه کمالات، آن کمالات انسانی که می‌گفتیم، خلیفه‌اللهی، خلیفه‌اللهی می‌شود مقام روح‌القدس. گفتند فاطمه خودش روح‌القدس است. سلول مادر. حالا من اگر در نقش خودم یا دچار ابهام شدم، یا دچار نقصان شدم، یا نمی‌دانم نقش من چیست، یا می‌دانم نقشم چیست، نمی‌توانم نقشم را ایفا کنم، باید ارتباط من برقرار بشود با سلول بنیادین. نقص من، ابهام من، ضعف من را سلول بنیادین برطرف می‌کند. در من ایجاد سلول می‌کند، تجدید می‌کند، احیا می‌کند. روشن شد؟ چه ارتباطی؟ چه ارتباطی است؟ به هر کیفیت، به هر میزان ارتباط باشد، به هر میزان ارتباط اثر ظاهر می‌شود. ولو به یک توجه اندک. شما تسبیحات حضرت زهرا را بعد نمازها می‌خوانید با این انگیزه که این تسبیحات از حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها رسیده. توجه به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. روزانه صلوات برای ایشان بفرستید، سلام بدهید بعد از نمازها، نماز استغاثه به حضرت زهرا. آن که غوغاست. نماز استغاثه به حضرت زهرا که غوغاست، غوغا می‌کند، غوغا می‌کند. صد بار این را بهتان بگویم در ابتلائات مختلف، گرفتاری‌های مختلف، مشکلات مختلف. مشکلات فکری، علمی، خانوادگی، جسمی، روحی. سلول مادر است. این سلول وقتی به بن‌بست می‌خورد، اگر ارتباط برقرار بشود برای او با سلول بنیادین، سلول بنیادین ترمیم می‌کند، مشکلاتش را حل می‌کند.

روایت معروف از امام صادق فرمود که ۱۱ امام عسکری «نحن حجج الله علی خلق و امنا فاطمه حجت الله علی الحجج». صادق علیه‌السلام که مرحوم مستند در القرة نقل کرده که امام صادق علیه‌السلام بیمار شده بودند، مادرشان فاطمه زهرا را صدا می‌زدند. فرمود: مردم در گرفتاری‌ها به ما متوسل می‌شوند، ما در گرفتار... بنیادین است. او سلول مادر است. او نقش مادر است. این مادری یک عنوان مجازی و اعتباری برای فاطمه زهرا نیست. عنوان حقیقی است. تمام هستی زیر چادر است. «چادرت را بتکان روزی ما را بفرست.» این شعر نیست. این ذوق نیست. این حرف شاعران قشنگ زده نیست. این حقیقت است. منبع رزق آنجاست. منبع فیض آنجاست. منبع رحمت آنجاست. علامه طباطبایی می‌فرماید: راز شکوفا شدن استعدادها رحمت و فیض الهی است. و فیض الهی علی‌الدوام جاری است. فقط مانع نباید سر راهش قرار بگیرد. شکوفا کنیم؟ باید کاری کنیم که استعدادهایمان خراب نشود. چون استعدادها را خدا با ربوبیت تکوینی خودش اصلاً دارد شکوفا می‌کند. «چیکار کنیم؟» مثلاً سؤال غلط است. باید بگویی من چیکار کنم که خراب نکنم؟ خدا می‌خواهد من از این نقطه به آن سیب بیاید. بگویم من چیکار کنم؟ الان این هسته را کاشتند، من بعدش بشوم درخت. قرار نیست کاری کنیم، فقط خرابش نکن. حالا آن سیم خیلی دخالتی ندارد در گرفتن و نگرفتن. من دخالت دارم. نوری که به عرضه می‌شود، تغذیه باید بکنم، باید بگیرم. سیب که دخالت ندارد. یک کسی می‌آید پر خودش که بدبخت حرفی ندارد. نور بهش بدهند، می‌گیرد، جذب می‌کند، قبول می‌کند. انکار ندارد، تکذیب ندارد، رد ندارد، جحد ندارد. ولی من چی؟ نور می‌آید به دلم می‌تابد. رد می‌کنم، انکار می‌کنم، قبول نمی‌کنم، تکذیب می‌کنم، کار را خراب می‌کند. فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها آمده تمام بشریت را بردارد ببرد در آن نقطه نهایی. پیغمبر اکرم آمده ببرد. می‌برد، می‌گوید: خرابش نکن. از این جرگه خودت را خارج نکن. خودت را از فیض و رحمت محروم نکن. چی محروم می‌کند؟ جلسه می‌خواستیم بحث بکنیم، فرصت نشد. «چگونه استعدادها هدر می‌رود؟» اینگونه هدر می‌رود: با گناه، با طغیان. مهم‌ترین چیزی که به استعداد آسیب می‌زند، ناپاکی است. در بحث استعداد در یاب روی این کلیدواژه تمرکز شد. طهارت که رزق می‌آورد. کلیدواژه طهارت. فرمود: استغفار کنید. فضل، فضله، فضل در آن مقداری که مال خودت است. سالک فضل الله یؤتیه من یشاء. آن نقش‌های اختصاصی یا عنایات اختصاصی یا استعدادهای اختصاصی که خدا تفضل می‌کند به هر کسی، این می‌شود فضل الهی. فضل الهی را در اثر چی به آدم می‌دهند؟ در اثر استغفار و طهارت. نمی‌شود کسی بگوید آقای بهجت استعداد داشت ما نداریم. نقض غرض است. این اصلاً مشکل پیدا شدن در خلقت خداست. بله، آقای بهجت شاید یک استعدادهای ویژه‌تری داشت. استعداد خلیفه‌اللهی داشت. من استعداد خلیفه‌اللهی ندارم. او شاید در خلیفه‌اللهیش. شما می‌بینید همه عرفا هر کدام یک تنوعاتی دارند، تفاوت‌هایی با همدیگر دارند.

یک سؤالی مرحوم آیت‌الله سعادت‌پرور، آیت‌الله پهلوان تهرانی از علامه طباطبایی پرسیده در کتاب «ثمرات حیات». سؤال جالبی می‌پرسد که: برایمان سؤال پیش آمده چه جور می‌شود حافظ توی آن مقامات عالی توحیدی بوده و تو مقامات عالی توحیدی این جور شعر می‌گفته؟ ادبیات حافظ از حیث شعری، هنری بی‌نظیر است. الان جعفری پخش می‌کند، می‌گوید: مولوی اشعارش قشنگ است ولی ادبیات حافظ را ندارد. نه مغز و محتوای حافظ را دارد، نه ادبیات حافظ را دارد. ادبیات حافظ یک ادبیات عجیب غریبی است. تمثیل‌ها، حتی ترکیب‌بندی حروفی که استفاده کرده در کلمات. ترکیب‌بندی کلمات یک جوری که هی لب غنچه می‌شود. نمی‌دانم حواسش به این‌ها بوده یا نبوده. سؤال می‌کند: آقا، چه شکلی می‌شود این در عالی‌ترین مراتب توحید به قول بزرگان در فنا کسی باشد، حواسش هم باشد که شعر بگوید؟ این‌ها با هم قابل جمع نیست. این سؤال آیت‌الله پهلوانی تهرانی از علامه طباطبایی. برای اینکه حالت فنا از همه چی رهاست، غرق خداست. این دیگر الان هنرش دیگر نمی‌آید. ذوب، ذوب در تماشا است. فکر کند این جور بگویم، آن جور بگویم، این تمثیل را بیاورم، آن استعاره را بیاورم. خیلی این عبارت خیلی جای کار دارد. می‌فرماید که: آن کسی که او را به فنا برده، همان زبان او را به شعر گویا کرد. نه فنایش از خودش است، نه شعرش از خودش. این می‌شود تفاوت‌ها و تمایزهای این‌ها با همدیگر. بله، به آن مقام عالی راه پیدا می‌کند. یکی می‌شود آقای قاضی حافظ، یکی می‌شود سید بن طاووس، یکی می‌شود مرحوم بحرالعلوم، یکی می‌شود... بله، بله. حالا بحث شاکله باز خودش یک بحث مفصل‌تری است. بله، به شاکله هم. شاکله از آن مرتبه نطفه درش دخالت دارد. بلکه قبل از نطفه تا ریزترین توجهات و تأملات درونی. یک لحظه توجه به یک چیزی ساختار شاکله را عوض می‌کند. یک لقمه خوراک تا آب و هوایی که توش زندگی می‌کند، منطقه جغرافیا. این‌ها عباراتی است که علامه در آثار مختلفی فرموده، این عبارتش هست و آورده‌اند.

علامه طباطبایی در فنا می‌نویسد. یا مرحوم مغربی، هورا مغربی که کتاب نور وحدت را نوشته. در فنا دست به قلم می‌شود. آن یکی در فنا نماز می‌خواند. آن یکی در فنا شعر می‌گوید. یکی در فنا تفسیر می‌کند. این یکی در فنا سخنرانی می‌کند. آن یکی در فنا حس مبارزه و مثلاً شورش علیه طاغوت مثلاً درش گل می‌کند. امام خمینی مثلاً. هر کس یک جوری است. این‌ها برای اینکه جلوه اسماء درشان متفاوت است. به آن مقام خلافت الهی رسیده‌اند ولی خدا در ظرف وجودی او اسمایی را می‌خواهد به نحو دیگری برجسته‌تر جلوه دهد. لذا در امام حسن به نحوی، با اینکه این‌ها مقامشان اتصال از جهت اتصال به خدا یکیست. آنجا هیچ تفاوتی نیست. از حیث جلوه به پایین تفاوت پیدا می‌کند. تجلی اسماء الهی در یکی اسماء جمالی، در یکی اسماء جلالی. موسی و عیسی. موسی تجلی اسماء جلالی خدا. موسی شدیدالغضب. عیسی تجلی اسماء جمالی. مبشرات همه‌اش مهربانی، خوبی، محبت، صمیمیت. آن همه‌اش شمشیر. «فَاقتُلوا أَنفُسَکُم». گوساله را بگیری سر ببری. همه‌اش سر بریدن و شمشیر و زدن و کشتن و مدل حیات‌بخشی. در این دو تا ببینید احیا را. هم موسی می‌توانست مرده زنده کند هم عیسی. موسی گوساله سر برید، زدند به جسد میت، زنده شد. عیسی پرنده درست کرد، فوت کرد، زنده شد. احیا هر دو ماهی‌اند ولی خدا خواسته محیی بودن این را در ظرف جمال جلوه دهد. محیی بودن او را در ظرف جلال جلوه دهد. شمشیر می‌زند، قطع می‌کند، احیا جلوه می‌کند. این هی ناز می‌کند، فوت می‌کند، این جور احیا می‌کند. مقاماتشان هم شاید هر دو یکسان باشد، هم موسی هم عیسی. ظرف تجلی در این دو تا متفاوت است. این می‌شود نقش. نقش‌های ما همین است. ملاک این است. نباید هم خلط کنیم، قاطی کنیم چیزهای دیگر را کمال بپنداریم، کمال نیستش.

شما می‌روید شهید مدافع حرم می‌شوید. در خانه بچه‌داری کنیم، شهید مدافع حرم هم نقش خانه‌داری هم نقش خلیفه‌اللهی کمال است. نه تفنگ دست گرفتن در میدان زدن کمال است. رسیدن طرف در میدان معرکه کنار پیغمبر کشته شد، داد زدند شهید شد. حضرت فرمودند بزند آن الاغ آن یکی را غنیمت بگیرد. کشته شد. در معرکه بودن و تیر و ترقه انداختن که کمال نیست. این یک نقشی است. برخی نقش‌ها البته سخت‌تر است. برخی نقش‌ها ساده‌تر است. برخی نقش‌ها ظرفیت بروز کمالات بیشتری درش نهفته است. دقت بکنید به کلماتی که می‌گویم: ظرفیت بروز. نه لزوماً کسی که توی نقش است یعنی کمال بیشتر دارد. ظرفیت بروز. مثلاً آنی که مدیر است به نسبت آنی که مدیر نیست ظرفیت بروز اسمای بیشتری دارد. به تناسب همین ظرفیت تکلیف سنگین‌تری هم دارید. اگر از پس تکلیف برآمد مثل حاج قاسم اسمای بیشتری را جلوه می‌دهد. جهنم تپلی دارم، ۸۰ میلیون باید بروند آویزان بشوند به دست و پاشان. حق‌الناس و حلالیت و این‌ها. بالاتر نشستن معنای بالاتر بودن نیست. سنگین‌تر بودن وظیفه است. این حالا باید کارهای این الان قوای بیشتری در او شکل گرفته. چیزهای بیشتری را باید بالفعل کنیم. اینی که من خانه‌دار باشم، ظرف بشورم، بچه‌داری کنم، دانشگاه بروم، این‌ها همه‌اش نقش است. البته نقش خودش پیدا کردن نقش فرمول‌های خودش را دارد. این باز یک بحث دیگر است. خود نقش هم فرمول‌هایی دارد. یکی از بهترین فرمول‌هایش همین جنس حوادثی است که برای انسان رقم می‌خورد. خدای متعال یک جوری مدیریت می‌کند انسان را به یک نقاطی می‌رساند، در یک نقاطی قرار می‌دهد. یک پدری دارد طغیانگر. پدر و تحمل آقا خیلی سخت است. آدم زنش را می‌تواند عوض کند، بابایش را که دیگر نمی‌تواند عوض کند، طلاقش بدهم. مادری دارد پرتوقع. این چند وقت بنده مغزم پر از مشاورات این چند روز همه‌اش توی جلسات سخنرانی و این‌ها بودیم جاهای مختلف. یکی می‌آید از پدرش می‌نالد، یکی می‌آید از مادر. او چه اطلاعاتی؟ گرفتار. مورد داریم طرف حالا ببخشید این‌ها را می‌گویم، می‌خواهم ببینید که چه جنس گرفتاری‌هایی هست. می‌گوید خودم و برادرانم همه هیئتی، مذهبی، حزب‌اللهی، مومن. همه ما را به عنوان تعهد و حزب‌اللهی می‌شناسند. این مثلاً مداحی است که اسمش روی بنر می‌خورد، جمعیت می‌آید می‌نشیند. مادرش هم همه می‌شناسند. چه اطلاعاتی انسان مبتلا می‌شود از مادرم که نمی‌توانم رها بشوم. اطلاعات، این نقش تو است. آن خلیفه‌الله را خدا برایت توی این بذر قرار داده. اینجا باید صبر کنیم. «أَطِعْ مَنْ حَیثُ ما أَمَرْتُهُ». آنی که گفتم «عبدی اتنی»، اطاعتم کن، راه بیفت. هر چی خوشت آمد بردار بگو خب این را اطاعت می‌کنم. یک سری عوامل که مال همه است. باید نماز بخوانیم، حج برویم، روزه بگیریم، خمس بدهیم. مال همه است. یک سری عوامل مخصوص تو است. اینجا بهت می‌گویم صبر کن. اینجا بهت می‌گویم افشاگری نکن. اینجا بهت می‌گویم آبرو نبر. اینجا می‌گویم رسوا نکن. ریشه همه این‌ها صبر است. این را بدانید. ریشه تمام کمالات صبر. یکی صبر بر مصیبت است. یکی صبر بر طاعت است. یکی صبر بر محبت است. یکی صبر بر بلاء است. هر کس یک جنس صبری دارد. جنس گرفتاری‌های ما این شکلی است. یک مدل صبری باید از خودمان بروز بدهیم. آن نقش ماست. همه آن مراتبی که به قول آن استاد عزیز می‌فرمود که آنی که بابای بد اخلاق دارد، خدا ملا حسین قلی همدانیش رو کرده باباش. عبارت قشنگ. همدانی برسی، دستور بگیری، نگیری. آقا حالش خوب باشد، سلامت داشته باشد، راه بدهد، ندهد، بفهمید چی گفته، نفهمید چی گفته، عمل کنی، نکنی، ادامه بدهی، ندهی. همه را یک جا قرار داده‌ای. این کمالاتی برسد، بعدش نگه داشتن آن سخت است. چون گفتم فعلیت پیدا می‌کند ولی باز دوباره استعداد از بین می‌رود. این هم نکته کلیدی است که باید بهش توجه کنیم.

بعضی‌ها در اطلاعات قرار می‌گیرند، به کمالاتی می‌رسند، به حالات خوبی می‌رسند، پرده‌هایشان کنار می‌رود، دیگر دل رفتار می‌کند. مرگ که نخوانده بودیم. ماه صفر امسال در یکی از این جلسات که بحث شیطان بود مفصل خواندیم. هفت هشت جلسه شاید شد بیشتر. به همین دلیل هم خواندم. گفتم حالا باب این تجربیات نزدیک به مرگ باز شده، زیاد شده، مردم اقبال کرده‌اند. حالا بدانید که اولین کسی که گرفتار می‌شود در این قضایا، خود همین که تجربه می‌کند. شیطان از یک درهایی برایشان وارد می‌شود. آن ۴۰ صفحه همین داستان بود. طرف عوالمی را راه پیدا کرده، حالا خبر ندارد شیطان در این عوالم چه شکلی می‌آید گرفتارش می‌کند. با چه حرف‌هایی، با چه داستان‌هایی. این کثافت برای همین خواندم و می‌آید آنجا یک کاری می‌کند که از آن کسی که فقط نماز معمولیش را مسجد می‌رود می‌خواند به اثر ظاهر، کمالاتی هم ندارد، از آن هم آدم عقب‌تر می‌شود. سامری. این استعداد اگر استعداد صعودی در انسان هست، استعداد سقوطی هم همیشه هست. فکر نکنی اگر یک بالفعل شد دیگر تمام شد. استعداد سقوطی هم هست. یک کمی رفتی بالا دیگر الحمدالله از این عبور کردیم ما. خدا را شکر چشممان را کنترل کردیم ما. الحمدالله زبانمان را کنترل کردیم. زبان را کنترل کردی به این معنا نیست که استعداد سقوطی... بله، اینجا از قوه خیالت وارد می‌شود، پدرت را در می‌آورد. از کم تحملت وارد می‌شود، پدرت را در می‌آورد. از محبت‌های مختلفی که به دنیا آدم پیدا می‌کند. حب جاه، حب قدرت، حب ثروت. جلوه‌گری‌هایی می‌کند. وظیفه‌سازی‌های مسئولیت‌سازی‌هایی برای آدم می‌کند. پدر آدم را در می‌آورد. اینجا فقط باید ارتباطت با سلول مادر برقرار باشد که دستت را بگیرد. بزرگان فرمودند: من هر شب نماز استغاثه می‌خوانم. هر شب نماز گرفتاری‌ها. خودمان را احساس نکردیم دست به دامن بشویم، چنگ بیندازیم.

یک نکته هم، نکته نهایی را عرض بکنم و دیگر رفع زحمت بکنیم. در سؤالات بود که آقا در مورد روانشناسی غربی گفتید این اصلاً اسلامی نیست و این‌ها. خب اهل بیت که «اطلب العلم و لو بالصین». چرا الان ما نباید به روانشناسی غربی رو بیاوریم؟ پاسخ مختصری عرض می‌کنم. ۵ دقیقه نهایی هم اگر دوستان سؤالی داشتند خدمتتان. مسائل مربوط به روح و روان. قرآن فرمود که «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ مَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا». فرمود مسائل روح و روان چیزی ازش خبر ندارید. علمی به دست شما نرسیده مگر کمی. حالا آن کمی را گفتند که این کمی به علم می‌خورد یا به «اُوتیتم» می‌خورد؟ به «تم» می‌خورد یا به «ال»؟ یعنی به افراد شما علم داده نشد مگر کمی از افراد شما؟ یا به شما علم داده نشد مگر کمی از علم؟ روشن شد؟ دو تا وجهش. «ما اوتیتم من العلم الا قلیلا». «قلیلا» به «اوتیتم» بخورد یا به علم بخورد. در هر صورت قرآن دارد می‌گوید که نسبت به مسائل روح و روان و عوالم این شکلی شما آگاهی و علمتان کم است. این یک چیزی نیست که کسی روی روال طبیعی و معمولی راه بیفتد حرکت بکند به یک آگاهی‌هایی برسد با تجربه و مثلاً آزمایش و این‌ها. نه. عوالم تجردی سیر کرده باشد، تازه آن هم یک مقداری علم پیدا می‌کند. اتفاقاً آن بخشی که باید انسان قدم به قدمش را با وحی و کلام معصوم برود، همین بخش است. این‌ها با تجربه و آزمایش و این‌ها حاصل نمی‌شود.

روانشناسی اگر به حوزه رفتارشناسی بخواهد برگردد: آقا وقتی آدم این کار را می‌کند بعدش آن طور می‌شود. این رفتار زمینه‌ساز برای رفتارهای بعدی است. آن رفتار برای این رفتارها زمینه‌ساز است. آن رفتار این رفتار را کنترل می‌کند. تا این حد می‌تواند بگوید. ولی نسبت به حوزه روح و روان، آن هم بخش‌های عمیقش، اصلاً نمی‌تواند حرف بزند. نمی‌تواند بگوید آره، نمی‌تواند بگوید نه. استاد آیت‌الله جوادی فرمود: یک باسکول اگر بردارید بیاورید بغل این سلسله جبال، بغل کوه دماوند بگذارید. بعد به باسکول بگویید که نظرت چیست؟ این‌ها چند کیلو است؟ این نمی‌تواند بگوید مثلاً این مقدار هست. نمی‌تواند بگوید این مقدار نیست. اصلاً جایگاهی ندارد برای نظر دادن. جایگاه نظر دادن ندارم. چون اگر بخواهم بگویم نیست. آقا، این مثلاً ۱۰ هزار تن هست، ۱۰ هزار تن نیست. می‌دانم ۱۰ هزار تن نیست. بله، یک وقتی انسان به مراتب قلیلش را می‌گوید: آقا می‌دانم ۵ کیلو ۱۰ کیلو نیست. این همین تسبیح که به ما گفتند در خدا بگوییم دیگر، خلایق نیست. خدا موجود محدود نیست. خدا ناقص نیست. این تسبیح از ما فقط تسبیح بر می‌آید. تسبیح یک جور اقرار به این است که نمی‌دانم. من که حکم بکنم. روانشناسی غربی اگر می‌خواهد حکم بکند در حوزه روح و روان صلاحیتی ندارد. اگر می‌خواهد با یک سری آزمایش‌ها بگوید من تا این حدش را فهمیدم که این‌ها نیست. خب آن حرف‌ها خوب است. حوزه رفتار می‌خواهد نظر بدهد با پارامترهای خودش. اگر طی کرده، گزاره علمی به حساب می‌آید. این می‌شود علم. «اطلب العلم و لو بالصین». این علم است. گزاره علمی است. چین هم شده برو برای اینکه این را حاصل کنی. ارزشی ندارد برای اینکه دنبالش راه بیفتی.

یک سؤال دیگر. فکر می‌کنم سه چهار تا از سؤالات را یک بحثی کردیم. ببخشید خسته شدید. خیلی پشت سر هم این جوریا شد و از نفس هم خودمان افتادیم. سلامت. چشم. اگر مطلبی، نکته‌ای چیزی هست که می‌پرسند در نماز استغاثه چی باید حاصل بشود؟ مهم‌ترین چیزی که باید حاصل بشود، ببینید هوائج فرعی داریم. مثلاً ازدواجمان، مثلاً چه می‌دانم کسب و کارمان، فلان، این‌هاست. مهم‌تر از این‌ها ارتباط باید برقرار شود. حب باید شکل بگیرد. توجهات قلبی باید شکل بگیرد. انسان از درون یک احساس رابطه خاص می‌کند با صدیقه طاهره. یک احساس علاقه خاص می‌کند با صدیقه. در برخی روایات ما گفتند «حی علی خیر العمل». این خیر العمل محبت حضرت زهراست و ارتباط قلبی با حضرت زهراست. ارتباط قلبی و رفتاری با حضرت زهرا. این خیر العمل است. آفرین. از آن مصدر همه هدایت‌ها شکل می‌گیرد. همه عنایت‌ها شکل می‌گیرد. آن مبدأ فیض است. اشکال چون او سلول مادر است. مرکزیت دارد. او خودش بخشنامه‌ای به سایر معصومین هم می‌کند. اگر در یک حوزه‌ای متولی‌اش یک معصوم خاصی است که در بعضی روایات هم اشاره شده، خودمان تا حدی می‌دانیم. مثلاً عنایت مادی و این‌ها مثلاً عمدتاً با امام جواد علیه‌السلام. حالا شما یک وقت از خود طریق امام جواد علیه‌السلام توجهات و توسلات به ایشان وارد می‌شوید و یک وقت از منبعش به آنجا بخشنامه صادر می‌شود. مثل این زندگی دنیای ما نیست که مثلاً اگر بنده کارم خواست راه بیفتد، مثلاً شما که فرض می‌گیریم مثلاً شما خادم مسجدید. رئیس هیئت امنا دارد اینجا. بعد مثلاً این منطقه امور مساجد دارد. بعد امور مساجد کل کشور. خب طبعاً من هر چی به جزئی‌تر بگویم موفق‌تر می‌شوم در این کارها. درست است؟ کشور بگویم که داروی اینجا چیزی نمی‌رسد. این در فضای دنیایی است. آملی فرموده بود که من به این نتیجه رسیدم که هوائج جزئی اما بعد از نفوس جزئیه بخواهم حضرت عبدالعظیم که می‌گویم زودتر حاجت می‌گیرم تا به امام رضا می‌گویم. این کار درست است. این برای اینکه او مرتبه وجودیش پایین‌تر است، زودتر فعال می‌شود. او بخواهد امام رضا بخواهد واکنش نشان بدهد حوزه وسیع‌تری را می‌خواهد. رحمت جاری بکند. این یکم بیشتر طول می‌کشد. فقط زنی که می‌خواهی بهت می‌دهد. آن زنی که می‌خواهی متناسب با شغل تو زندگی تو بچه‌های تو نسل بالاتر بخواهی ۱۰ سال طول می‌کشد. برای وسیع‌تر می‌دهد. از حضرت زهرا بخواهی ۱۰ سال طول می‌کشد. چون کانالش محدودتر است. از این جهت زودتر می‌رسد. او وقتی وسیع‌تر می‌شود از یک کانال وسیع‌تری می‌خواهد. از آنجا وقتی آمد یک چیز دیگری می‌آید، متفاوت می‌شود. بله، عمده همین ارتباط به هر کیفیتی که توجهی باشد، ارتباطی باشد، یک رابطه دو طرفه برقرار. این خیلی مهم است. ارتباط دو طرفه است دیگر.

بین نقش و استعداد ارتباط دو طرفه است. نقش، ایجاد استعداد می‌کند. بنده مردم. من مرد. من مردم. به حسب مرد بودنم وظایفی دارم و استعدادهایی دارم. من استعداد اداره یک خانواده دارم و وظیفه. خیلی وقت‌ها استعداد و وظیفه یکی می‌شود با هم. یعنی از همان امری که صورت گرفته استعداد کشف می‌شود. به تو مرد خانه گفتند که نفقه بده. هزینه‌های خانه را تامین کن. از اینجا فهمیده می‌شود که من استعداد اداره خانه را دارم. به میزانی که به عوامل پایبند باشم استعدادم را فعال بکنم. در مرتبه بعدی نقش‌های جدیدی برای من شکل می‌گیرد. فرمودند که «استعملنی لما خلقتنی له». این باز یک بحث دیگری است. بحث خوبی است. آره. حالا این را شما گفتید، یک روایت هم برایتان بخوانم که شاید نشنیده باشید. این روایت خودش هزار تا سؤال ایجاد می‌کند. پیغمبر فرمود: «کل میسر لما خلق له». قرائت «کل میسر»، یعنی ساده‌سازی کردن در تناسب با چیزی که برایش آفریده شد. «کلا میسّراً لما خلق له». این از آن «استعملنی لما خلقتنی له» از یک جهت بالاتر. برای اینکه این دعا ما طلب می‌کنیم. این «لما خلق له» حالا چه به نحو کمالات عمومی که همه‌مان باید بشویم مظهر محیی. موسی و عیسی فرقی نمی‌کند. هر دو مظهر محیی‌اند. چه به نحو کمالات خصوصی. این محیی بودنش جمالی، آن محیی بودنش جلالی است. با شمشیر محیی محیی. او با فوت با دم. درست است؟ شأن خاص او. وگرنه هر دو محیی است. هر دو عارف. علامه طباطبایی عارف، آقای قاضی عارف، آقای بهجت عارف. تفاوت حال و روز آقای بهجت با علامه طباطبایی چقدر است؟ تفاوت‌های جدی با همدیگر دارند. آقای بهجت روحیه‌اش به شاگردپروری و دستور و رفت و آمد این شکلی اصلاً نمی‌گرفت. یکی از بزرگان به این حقیر می‌فرمود که شاگرد هر دو این بزرگوارها بود. یک وقتی ازشان پرسیدم که تفاوت زمین تا آسمان است. ایشان می‌فرمود: از جهت معنوی شاید آقای بهجت از علامه بالاتر باشد ولی علامه شاگردپروری، ارتباط، می‌رفتند، می‌آمدند، می‌نوشت، بحث می‌کرد، گفتگو می‌کرد، می‌رفت. آقای بهجت ۵ دقیقه یک چیزی بهش می‌گفت، این تا ۷۰ سالش را می‌گفت: برو بیا. این‌ها نبود. یک کلمه می‌گفت. خلاص. این همان قضیه حافظ است دیگر. شعر بگویم. یکی آن حالت خاص را پیدا می‌کند دست به قلم می‌شود معارف. یکی تفسیر می‌گوید. یکی شرح دعا می‌گوید. بعضی عرفا در حالت خاصشان شرح دعا می‌گفتند، تفسیر قرآن می‌نوشتند. سؤالات خاصشان مثلاً حرم می‌رفتند، قبرستان می‌رفتند. بعضی سؤالات خودشان قرآن می‌خواندند. هر کس یک دریچه‌ای دارد برای آن دریافت و عنایت متفاوت. این از این دریچه بیشتر برایش می‌آید تا آن یکی دریچه ولی برای همه‌شان مشترک است. دارد می‌آید. فیض جاری است. مراتب دارد دیگر. ما فعلاً در یک سطحی نقشه را داریم. بدن فعال کنیم تا باز به نقشه بالاتر. باز نقشه بالاترمان شکل بگیرد. از الان نمی‌توانیم نسبت به آن نقشه بالاتر نظر بدهیم. ما تا آن کمال پایه در ما شکل نگیرد که تقوا و طاعت است. اصلی‌ترین کمالی که در شکل بگیرد، تقواست. باید اول متصل بشویم به صفت تقوا. تا این شکل نگیرد نسبت به کمالات بعد و استعدادهای بعدی نمی‌توانیم حرف بزنیم. همه چی متمرکز بر همین تقوا. تقوا متمرکز بر ترک معصیت. ما تا ترک گناه نکنیم نسبت به هیچ کدام از استعدادهای خاص انسانی نمی‌توانیم حرف بزنیم. نسبت به نقش‌های ویژه‌مان هم نمی‌توانیم حرف بزنیم. برای اینکه ما مانع جدی داریم. مثل ریشه‌ای که در خاک گذاشتند ولی دورش چیست؟ آقا پلاستیک. شکل نمی‌گیرد که ارتباطش برقرار بشود با خاک. بعد آرام آرام رشد می‌کند. پلاستیک مانع را کنار بزنیم. تزکیه همین است دیگر. مانع را کنار می‌زند. «قد افلح من زکّاها». مانع را کنار بزنیم. آرام آرام در مسیر شکوفایی می‌افتیم. بعد خرد خرد که آمدیم بالا. حالا تمثیل عرض می‌کنم. آرام آرام می‌فهمیم درخت ما چیست؟ درخت سیب، گردو، گلابی؟ از ما چه میوه‌ای می‌خواهند؟ او می‌فهمد ازش شاگرد تربیت کردن می‌خواهم. آن می‌فهمد ازش مرجعیت می‌خواهم. علامه طباطبایی اصلاً روحیه مرجعیت نداشت. نماز جماعت و این کارها این شکلی را نداشت. آقای بهجت شد مرجع تقلید. اصلاً ما در عرفا نداشتیم کسی در این سطح از معنویت مرجع تقلید بشود. یک نقش خاصی بوده. خدا با وحشت داده بود. در این کتاب حضرت حجت که چاپ شده بخوانید این کتاب را. خیلی مطالب جالبی شده. یک استمزاجی می‌کردند از امام زمان. یک حواله خاصی می‌رسید. می‌فهمیدند حضرت نظرشان به مرجعیت این‌هاست. در مورد خودتان هم صادق است. مطلب نپرس. قرار می‌گیرد که می‌تواند نظر امام زمان را کشف بکند. آن درختی که آمده بالا به این حد رسیده، این میوه تفسیر المیزان است. آن میوه‌اش مرجعیت است. شاگردپروری است. آن یکی هم میوه‌اش تبلیغ است. این باید منبر برود. روضه‌خوان بشود. سلامت.

یک بحث خیلی مفصلی ما داریم که بحث رسالت و زمینه‌سازی ظهور ان‌شاءالله ختم به خیر بکند. برای ما هم دعا بکنید. از دعا غافل نشوید که آقا دعا خیلی اثر دارد. هم دعای فردی هم دعای برای همدیگر. دعای برای همدیگر از دعای فردی اثرش بیشتر توی این شکوفایی‌ها و سیر رشد. برای همدیگر دعا کنیم. آن وقت‌هایی که دل‌شکسته‌ای پیدا می‌کنیم، حال خوبی پیدا می‌کنیم، دعا کنیم. ان‌شاءالله هم امام زمان هم برای همه‌مان دعا کنند. ما هم ان‌شاءالله توفیق پیدا کنیم بتوانیم همیشه دعاگوی امام زمان باشیم. ان‌شاءالله که عنایت خدای متعال بر همه‌مان جاری بشود. برکت صلوات بر محمد و آل محمد. «اللهم صل علی محمد و آل محمد».
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط