عرضه حدیث بر قرآن

جلسه دوم

00:43:13
9

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم.

بحث بعدی در مورد حقیقی بودن کلام خداست. وقتی گفته می‌شود خدا با مادر موسی تکلّم کرد، با خود موسی تکلّم کرد، یا وقتی گفته می‌شود که قرآن کلام خداست، منظور چیست؟ یک برداشتی که متعارف است این است که بین خدا و عیسی علیه‌السلام و مریم و نبی اکرم، ارتباط تفهیمی برقرار شده و خدا مقاصد خود را به آن‌ها انتقال داده است. به عبارت دیگر، تکلیم، مثل آفریدن و میراندن و زنده کردن و روزی دادنِ خداست و این فعل در خارج تحقق پیدا کرده است. در نتیجه، پیغمبر، حضرت مریم، حضرت عیسی بعد از ارتباط تکریمی و وحیانی خدا، در مقایسه با پیش از این ارتباط، در دانش و آگاهی و توانایی روحی و معنوی دارای دو شخصیت متفاوت هستند. اگرچه خاستگاه تردید در حقیقی بودن صفت تکلیم برای خدا دورۀ معاصر و تجربه‌گرایی است، اما گویا زمینۀ معرفت‌شناسیش در فرهنگ و ادبیات دینی و کلامی وجود دارد. تمایز ساحت بشر با خدا، ناهمترازی خدا و بشر در وجود، فقدان زبان مشترک، و همین‌طور جریان‌های تفصیلی به عنوان تفسیر رمزی، توجیه‌های فلسفی و عقلی وحی، تعریف وحی به ارتباط بلاواسطه و روحانی، و همچنین درآمدن فرشته وحی (حامل وحی) به شکل و شمایل برخی زیبارویان عصر پیامبر (مثل دحیه) می‌تواند نشانه‌های این نظریه باشد.

در دورۀ معاصر، تحت تأثیر فراگیری و تسلط روش تجربه‌گرایی، ملائکه به قوای عقلی، فراخوان به خیر موسوم شده‌اند. از آن سو هم وحی را به ادراکات قوۀ عقلی روح‌القدس و روح‌الامین به عالی‌ترین مرتبۀ این قوا، و شیاطین و جن را به قوای شهویه و غضبیه که به شرّ و فساد دعوت می‌کنند، این‌ها همه را تا اینجا تنزل داده‌اند که در تفسیر المنار می‌بینیم. قرینه بر اینکه آقا، تکریم خدا به عنوان فعل خدا واقعی است، ظاهر آیات قرآنی است که در آن‌ها از فعل برگرفته از مصدر کلام و قول برای خدا یاد شده و همچنین گزارش قرآن از بیانات انبیای پیشین که هیچ جا از آن‌ها سخنی مبنی بر ارادۀ مجازی و تمثیلی وجود ندارد. این مطلب به طور خاص از آیۀ ۵۰ سورۀ شوری است که گویا تفسیرکنندۀ آیات مبهم مربوط به کلام است. اصلاً سورۀ شوری یکی از سوره‌هایی است که فضایش فضای محکمات است. خیلی عجیب است. جدی‌ترین آیات محکمات قرآن در این سوره است؛ مثل آیۀ «لیس کمثله شیء». این آیات پایانیش هم در مقام آیات محکمات توزیع وحی و ارتباط با خداست که اصلاً از این سه طریقه که می‌شود با خدا گفتگو کرد، خدا با کسی گفتگو می‌کند. کلام خدا با بشر مثل آیۀ «وکلّم الله موسی تکلیما» آشکار می‌شود.

«ما کان لبشر» این آیۀ ۵۰ است. «ما کان لبشر أن يكلّمه الله إلا وحيا أو من وراء حجاب أو يرسل رسولاً فيوحي بإذنه ما يشاء». بشر از آن بشر نیست که خدا با او سخن بگوید، مگر از طریق وحی، یا از پشت حجاب، یا رسولی بیاید. این سه طریق برای چیست؟ آقا، برای سخن گفتن خدا. این سخن گفتن هم ما چون واقعیت را به این عالم دادیم، هر چیزی که فراتر از حس و تجربۀ اینجایی است، می‌بریم در معنای مجازی. در حالی که اینجا مجاز است. همۀ این مفاهیم از کلمات بسیار زیبای ملاصدرا است که اینجا همه چیز مجاز است و حواله به واقعیت است. اصلاً اینی که ما اسمش را گذاشتیم تکلّم، مجاز است. این که تکلّم نیستش که صدا در بیاوری و او صدا بشنود با جایزۀ دهان و با جایزۀ گوش. تکلّم واقعی این است که اراده کنی، انشاء کنی، با ارادۀ تو انتقال صورت بگیرد. تمام شد. این تکلّم واقعی است. آره دیگه، بله. حالا آن محل دریافت یک چیز است، ولی ما به این می‌گوییم تکلّم. این مجاز است. بشر نادان به این تکلّم می‌گوید واقعی، بعد می‌گوید خدا که این‌جور تکلّم نمی‌کند، پس چی می‌شود؟ پس آن می‌شود مجاز. بابا، تکلّم خدا واقعی است. اصل تکلّم اوست. تکلّم بشر مجازی است. از باب شباهت به آن تکلّم، به این تکلّم گفته می‌شود. آن تکلّم واقعی است. تکلّمی که در حق وجودش و واقعاً تکلّم است. واقعاً گفتگو است. کما اینکه شما از عمق جان وقتی در مقام انقطاع داری با خدا صحبت می‌کنی، این اتفاقاً واقعی‌ترین حرفی است که در عمرت با یک کسی زدی. وقتی آنجا دریافت بکنی، واقعی‌ترین حرفی است که در عمرت شنیدی که اصلاً نمی‌توانی تردید بکنی در اینکه این کی بود و چی بود و از کجا بود و این‌ها. این حق وجود تو است. این خیلی مهم است. وحی این است. شامل موارد، مراتب. ملاصدرا می‌گوید آقا، این «یدالله» که گفته شده، این که مجاز نیستش که. ید اساساً واقعیش مال خداست. اینی که شما دارید مجاز است. ماها به این می‌گوییم ید. بعد می‌گوییم خب، خدا که از این‌ها ندارد که پنج تا انگشت دارد، بعد اینورش چطور؟ خدا مجاز است؟ نه بابا، ید واقعی آنی است که خدا دارد. آنی که تو داری هم از باب مشابهت و تنزّل آن است. چون «و إن من شیءٍ إلا عندنا خزائنه». از آن خزائن نازل شده است. از خزائن ید تنزّل پیدا کردی. یک چیزی هم به تو رسیده به اسم ید. این تنزّل‌یافته اوست. به این مجازاً می‌گویند ید. ولی این بشر جاهل گرفتار حس و تجربه و ماده است. خدا را چه کار کنیم؟ به این می‌گوید کلام. می‌گوید حالا کلام خدا را چه کار کنیم؟ یک کلام در این عالم بیشتر واقعی نیست. آن هم کلام خداست. اصلاً یک متکلّم در عالم بیشتر نداریم. همه‌اش واقعیت است. اصلاً حقیقت آمدن آن ظهور حق‌تعالی است. بقیۀ ظهورها را و جلوه کردن‌ها هم از باب تشابه و تنزّل و این‌ها به این‌ها می‌گویند از آن ظهور حق است. «و جاء ربّک و الملک صفّا صفّا». آمدن حق مال خداست. بعد ما آمدن را به این‌ها نسبت دادیم. می‌گوییم حالا چه کار کنیم آمدنی که به خدا نسبت داده شده است را؟ هم بزنیم تفسیر ملاصدرا ۹ جلد اسفار، کدام قسمت؟ توی چیز است. یکیش فکر می‌کنم فواتح و شواهد باید باشد. آن کتاب‌های قرآنی چی بود؟ اسرارالآیات. تفصیلاً بخریم. تفسیر ملاصدرا را باید بنشینیم و بخوانیم. ملاصدرا کدام وسطیه؟ نه، سه فرم است دیگر. خدا تکلمش یا وحی است، خب به آن وحی نیستی. نه دیگر، نه، من وراء حجاب است دیگر. وحی نیست دیگر. حجاب، من وراء حجاب که بود، مثلاً ممکن است تویش تولید صوتی باشد یا تمثّلی باشد. من وراء حجاب این است که در قالب یک متمثّلی می‌بینی. در قالب یک ملک. اتمّ ملک می‌شود «یرسل رسولاً». مثلاً فرض کنیم که درخت است. مثلاً خواب است. آن هم می‌تواند. حالا بستگی دارد آن تکلّم را باید دید که مثلاً بشری را می‌بینی یا مثلاً... ولی وحی آن چیزی است که از حق وجودش، یعنی شما چطور در حدیث نفس خودت با خودت شک نداری؟ آن کسی که در عالی‌ترین مراتب معنویت و توحید است، می‌فهمد که اصلاً ما چیزی به اسم حدیث نفس نداریم. نفسی نیست، همه‌اش حدیث حق است. سنگین می‌شود. بله. این حقیقت رهیافت خدا ان‌شاءالله نصیبمان شود بفهمیم. خیلی گاهی آن‌هایی که در مراتب توحیدی قرار می‌گیرند، ورود به عوالم توحید افعالی برایشان قرینه با مکاشفات وحی است. جلوه‌گری تکلّم خدای متعال برایشان، چون در مرتبۀ فعل خداست، این هم از آن مراتب عالی وحی است. حالا مراتب دانی وحی اولش بیشتر ناظر به توجه به نعم الهی است که مثلاً می‌شنود سخن حق‌تعالی را از حق وجود خودش که خدای متعال متوجهش می‌کند به اینکه فلان نعمت را کی به فلان کار را کی برایت کرد. عمیق‌تر و لطیف‌تر که می‌شود، حوزه‌های وسیعی را شامل می‌شود. کاشف مغیّبات از آینده است، از امور مختلف. عمیق‌تر و عمیق‌تر می‌شود. دیگر هی این‌جوری می‌شود که دیگر در اثر مواجهه با هر پدیده‌ای، آن اعماق لایه‌های باطنیش. آن البته طول و عرض دارد. برای نوع عرفا آن رابطۀ طولی است که همان حقیقت توحید است. برای انبیا که در ساحت ولایت‌اند و ناظر به شئون تبلیغی و رسالی خودشان وحی را دریافت می‌کنند، ابعاد عرضیش هم گاهی باز می‌شود. یعنی مثلاً مثلاً بوی گیاهی را نگاه می‌کند. خب، عارف وقتی نگاه می‌کند گیاه نمی‌بیند دیگر. آن جلوات حق‌تعالی را می‌بیند. اسماء و صفات برای مثلاً پیغمبر. تمام این ابعاد عرضیش هم باز می‌شود که این اگر با فلان گیاه ترکیب بشود چه می‌شود؟ این منشأش کجاست؟ این مذکر است، مونث است. در فلان خاک بهتر رویش می‌کند. ابعاد ملکی‌اش ناظر به کثراتش. عارف به این جنبه‌ها توجه ندارد. اصلاً به کثراتش کار ندارد. سعۀ وجودی خودش و سعۀ رسالتش. رسالتش هم هست دیگر که او میزان رسالت، شعاع رسالتش. لذا مثلاً شعاع رسالت حضرت موسی چون ناظر به ملک است، صاحب یک چشمه است. حضرت عیسی چون ناظر به ملکوت است، صاحب یک چشم دیگر است. «انزلی عین». این‌جوری. خلاصه این بحث خیلی مهمی است. بحث وحی. آن مبادی کلامی و عرفانیش که خصوصاً متکی به آیات قرآن اگر خوب فهمیده بشود، اساساً نقش عمده‌ای از این درگیری‌هایی که در بحث‌های چه کلامی، چه اصولی، چه حدیثی و این‌ها داریم حل می‌شود. ریشۀ این بحث‌های عرضۀ حدیث بر قرآن و این‌ها همین بحث است که اول اصلاً نسبت این‌ها از جهت وجودی. حدیث یعنی چی؟ قرآن یعنی چی؟ و آن نفسی که دارد تلقّی می‌کند و می‌گوید این کیست و چیست و نسبتش با این دو تا کلام چیست؟ تفاوت حدیث با قرآن چیست؟ مگر یک مصدر نیست؟ مگر از یک قلب صادر نمی‌شود؟ مگر یک قلب دریافت نمی‌کند؟ مگر از یک دهان بیرون نمی‌آید؟ چطور از این دهان وقتی بیرون می‌آید بهش می‌گوییم قرآن، وقت‌های دیگر بیرون می‌آید می‌گوید حدیث؟ بعد می‌گوید حدیث را عرضه کن به قرآن یعنی چی؟ خیلی مهم است ها. خیلی این بحث‌ها مهم است و متأسفانه جایش خیلی خالی است در بحث‌های حوزوی. خوب، ناظر به همین هر آنچه تجلّی تام است دیگر. خدا در قرآن تجلّی تام کرده است. همۀ عوالم وجود را در قالب این کلمات جلوه داده است. همۀ این‌ها. هر آنچه در عالم هستی خدا جلوه معادل‌گذاری کرده است در کلمات. کلمات لفظی، کلمات تکوین را معادل‌گذاری کرده است با کلمات لفظی. همه آنچه در عالم تکوین جلوه‌گر کرده است را در عالم تدوین. این‌ها بحث‌هایی است که یک وقتی هم از امام می‌خواندیم، یادم است بحثی بود «قرآن از نگاه امام خمینی». سه چهار سال پیش بحث داشتیم. عالم تدوین، این همان تدوین. آن عالم تکوین. عرض کنم خدمت شما که این هم از این. خیلی بحث‌ها داشتیم. اصلاً نمی‌دانم کجا است این‌ها. یکی بحث کتاب روشنایی بود. یکی دیگر بحث چیز بود. کلام‌الله روح‌الله. یک همچین چیزی. یادم نیست. آن راز ماندگاری قرآن بود. بحث‌های سید کمال حیدری بود. کامل کمال حیدری. می‌خواستیم به این بحث برسیم، «عرضۀ حدیث بر قرآن». یکی از آن مسائل. گوش داده‌ایم آن‌ها را برای قطعاتی مثلاً ازش اگر بشود کار بشود.

معنی مقاله در این آیه، تکلیم خدا با بشر هم نفی شده و هم اثبات شده است، به قرینۀ بافت درونی. بافت درونی که می‌گوید منظور همان سیاق و این‌هاست. نفی ناظر به کلام متعارف است. یعنی این کلام متعارف را نفی کرده است. این مدل حرف زدن من و شما که با این ابزار و ادوات و تجهیزات و این‌هاست. انسان وارد آن عوالم بالا که می‌شود، می‌فهمد که اصلاً سر کار بوده. مسخره می‌شود این‌جور تکلّم‌هایی که ما در دنیا داشتیم. چقدر دنگ و فنگ داشت. شش ساعت خودت را بکشی با رسم شکل و ایموجی و فلان و این‌ها برسانی که آقا مثلاً من منظورم این است ها. قید و قرینه و فلان. و آنجا اصلاً توجه به هر چیزی کفایت بر این می‌کند که گفتگو هست. ولی خوب، آنجا گفتگو، آنجا انتقال دانش صورت می‌گیرد. انتقال توجه صورت می‌گیرد، ولی نه با این ابزارهایی که خاستگاه تلقّی غلط و سهو و اشتباه و سوء برداشت و نسیان و یک چیزی یادمان می‌رود. نه، آن اصلاً در نفس او، از مصدر نفس خودش، در مصدر نفس شما القا می‌کند و ایجاد می‌کند، بدون اینکه اصلاً کلمه‌ای ظاهری رد و بدل شود. کلمه دارد ها. در خاستگاه ذهن شما معادل دارد. همه به حساب آن وجود مادی که داشته است، ولی بدون کلمه این‌ها انتقال پیدا می‌کند. حالا وحی چیست؟ به پیغمبر هم بدون کلمه است؟ با کلمه است؟ آن کلمه چیست؟ خدا آن کلمه را ایجاد می‌کند. پیغمبر کلمه‌اش را می‌فهمد. بحث‌های جدی در مورد وحی. بحثی از این‌ها نداریم. خیلی مهم است. کلاً آقا، قرآن خیلی غریب است. ما مگر سندی محکم‌تر و مهم‌تر از قرآن داریم برای فهم معارف؟ کار می‌کند. کی بررسی می‌کند؟ آقا، این خودش یک مدل اجتهادی دارد. زبان‌شناسی می‌خواهد. اصلاً قرآن چیست؟ آنی که قرآن را دریافت کرده کیست؟ در چه قالبی دریافت کرده؟ قرآن همه چیز. کجا بحث از قرآن می‌شود، یک تفسیر فکستنی اگر تهش باشد که مثلاً بنشینیم تهش بخوانیم، تند تند تند بر اساس ساده‌ترین، گاهی آبکی‌ترین برداشت‌هایی که می‌شود، همان را هم گیر نمی‌آید. عرض کنم خدمت شما که پس این آقا نفی کرده است آن کلام متعارف را و همسان‌انگاری کلام خدا با بشر را. در این حال کلام خدا را اثبات کرده است، ناظر به کلام با کیفیت دیگر. با این توضیح، استثنا در این آیه باید استثنای متصل باشد. «إلا وحيا» نمی‌تواند چیزی غیر از آن باشد. استثنای متصل یعنی چی؟ یعنی حقیقتاً این مستثنا داخل در مستثنی‌منه است. حقیقتاً هست. یعنی وحی حقیقتاً مصداق کلام است. نمی‌شود استثنای متصل. اگر حقیقتاً کلام نباشد، می‌شود استثنای منفصل یا مفرّق. «حمار». حقیقتاً وقتی داخل قوم نیست، «جاء القوم الا حمارا». استثنای مفرّق. ابلیس اگر حقیقتاً داخل در ملائکه نباشد، می‌شود استثنای مفرّق. وقتی حقیقتاً داخل باشد، می‌شود استثنای متصل. وحی اگر حقیقتاً داخل در کلام نباشد، می‌شود مفرّق. وقتی حقیقتاً داخل در کلام باشد، می‌شود متصل. خون بالا به وحدت می‌رسد. همین که شما داری می‌گویی کلام، این خودش ناظر به کثرت است. کثرت حقیقی داریم دیگر. کثرت حقیقی، کثرت کثرت حقیقی اسماء و صفات خداست. اسماء و صفات خدا، افعال الهی که بیرون از ذات است، آن خاستگاه اعتبار و این‌هاست. اسماء و صفات الهی، کثرت حقیقی که البته در عین کثرتش وحدت دارد. در عین کثرتش وحدت دارد و عین ذات است. در عین کثرتش عین ذات است. به هر حال، اگر دارد کلام گفته می‌شود، کلام که اصلاً ناظر به فعل خداست. حتی ناظر به اسم و صفات هم نیست. وقتی دارد کلام گفته می‌شود، رعایت بکنی نمی‌شود که چی بود می‌گفتش که اصطلاحی داریم، «کوسه و ریش‌پهن» که نمی‌شود که. عرض کنم خدمت شما که پس این استثنا متصل است و نمی‌تواند غیر این باشد وگرنه کلام خدا دیگر تمام نخواهد. به عبارت دیگر، منظور از عمل تکلیم در این آیه تکلیم حقیقی است. بنابراین تکلیم خدا با بشر تکلیم حقیقی است. خدا واقعاً حرف می‌زند. خدا واقعاً کلام دارد. خدا واقعاً خلق می‌کند. خدا که منشأ انتزاع ذهنی ندارد. خلقش که نه آن واقعاً خلق نیست. تو در عالم ذهنت فکر خدا خلق کرده. خدا واقعاً خلق می‌کند. بله، بله. فعل او یک حقیقت است که ماهیتی که عنوان ماهیت که پیدا می‌کند، در عالم اعتبار و ذهن. ماهیتش نه حقیقتش. آن ماهیتش آن عنوانی است که شما انتزاعی می‌کنی. بله. رضا یک جا می‌گوید کلامش، یک جا می‌گوید امر. «انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون». «انما قوله فعله». تفاوتی بین اینکه بگوییم گفت یا کرد یا اراده کرد یا ایجاد کرد یا خلق کرد. آنجا خلق و قول و انشا و سمع و بصر و همه یکی است. یکی است به این معنا ها. آخر سوره ۸. «لا اله الا هو». ذات و صفات و افعال. سود توحید هم همین است دیگر. «قل هو الله احد. الله الصمد». پس خدا با بشر تکلیم حقیقی دارد. حد و تعریف اصل تکلیم بر آن به گونۀ حقیقی ساری و جاری است، بلکه اصلاً حقیقت تکلّم اوست. نه اینکه اینی که شما می‌گویید تکلّم، حقیقتاً بر خدا انباشته می‌شود. نه بابا، اصلاً تکلّم حقیقی آن تکلّم مجازی است به خاطر شباهت به آن تکلّم حقیقی. خیلی نکتۀ مهمی است. ای کاش فرصت بود این مطالب را از متون صدرا می‌خواندیم. خیلی نکات قشنگی است. با این بیان قول خدا هم، قول خدا هم سخن حقیقی است. در حالی که با آن توضیحی که عرض کردیم، بچه بگوییم قول خدا فقط خدا، فقط سخن خدا، فقط سخن حقیقی است. وحی خدا به بشر هم ارتباط تفهیمی.

بحث بعدی کیفیت کلام الهی است. مکرر گذشت که کلام، قول و وحی در قرآن از وقوع فعل تفهیم خدا با آفریدگان حکایت می‌کند. خیلی جالب بود دیگر. آیه فرمود که: «اوحی لها سما امرها». امر آن آسمان را بهش وحی می‌کند. و این علی‌الدوام هم هستند. بعد امر سماء به هر سمائی امر خودش را. خیلی این آیات فوق‌العاده است. این امری که تنزّل پیدا می‌کند توی هر آسمانی، امر همان آسمان است. «اوحی فی کل سماء». در هر آسمانی امر آن آسمان را بهش وحی می‌کند. یعنی چی؟ «تنزّل الملائکه والروح فیها بإذن ربهم من کل أمر». این امرها، «کل أمر یتنزل الأمر بینهن». امر بین هفت آسمان تنزّل پیدا می‌کند. و خدا در حال وحی. خدا ۲۴ ساعت دارد حرف می‌زند. آره. این از آن خلقیاتی است که معکوسش را به ما سفارش کرده. خودش خیلی کثیرالکلام است. بعد به ما گفته قلیل‌الکلام باشید. از آن‌ها دریافت کنیم. چون شما اگر می‌خواهی بشنوی، کثیرالکلام باش. ولی اگر به مقام جمع‌الجمعی رسیدی، اینجا قلیل‌الکلام است. این پیغمبر اینجایی قلیل‌الکلام است. اکثر اوقات سکوت دارد. آن پیغمبر آنجایی، آن هم کثیرالکلام است. چون مظهر تکلّم اوست. با همه خلایق. با همه عالم. همۀ هستی. همۀ هستی را دریافت می‌کنی. هر آسمانی دارد امر خودش را دریافت می‌کند. کی دارد او را نجوا می‌کند؟ کی مظهر متکلّم است؟ با کدام دهان؟ با کدام، از کدام مرتبه دارد تنزّل پیدا می‌کند؟ مبدأ فیض، واسطۀ فیض کیست؟ اینجا متکلّم آن بخش معارفش دیگر چی می‌شود؟ حدیث این مال اینجاست دیگر. چرا آنجا همه هستی، همۀ هستی دائماً در حال داد و ستد دارد می‌گیرد. اینکه می‌گوید «اوحی ربّک الی النحل». این واسطۀ این وحی از حق‌تعالی به نحل کیست؟ نفس نبی اکرم است. نفس اهل بیت است. از چه دریچه‌ای دارد به نحل وحی می‌شود؟ از دریچۀ نفس امیرالمؤمنین. از کدام مصدر؟ از مصدر صدیقه طاهره. لیله‌القدر. تمام امر که تنزّل پیدا می‌کند در لیله‌القدر تنزّل پیدا می‌کند. فاطمه جوهر. از این جهت او واسطه حتی وحی اینجایی پیامبر هم هست. کما اینکه در حدیث کسا اشاره به این مطلب. همان حدیث کسا هم که دارد نازل می‌شود، واسطۀ آن گفتار صدیقه طاهره است. اینجا بحث علم می‌کند. مظهر اسم علی. خدا هر گفتگویی آداب دارد. برای اینکه محل ظهور و بروز اسم علی همه‌اش خودش است دیگر. حالا آن حالا آن همه‌اش خودش است. «لا فرق بینک و بینهم الا انهم عباد». آن علییم. تو بگو امیرالمؤمنین. تو بگو فاطمه جان. این حیثیت آنجایی‌شان است. آنجایی دیگر نه مذکر دارد نه مونث دارد نه پیر دارد نه جوان دارد نه پدر دارد نه پسر دارد. والد و مولود ندارد. آنجا که ۱۴ تا نور. اینکه از آن متولد نشده است. آن از این ۱۴ تا هم نیستند. «اولنا محمد، اوسطنا محمد، آخرنا محمد، کلنا محمد، کلنا فاطمه زهرا محمد». مفاهیم ذهنی است. آنجا دیگر سلمان و پرسید مزه‌اش چیست. بله. بعضی از این بزرگانی که ما می‌رویم پای منبرشان می‌بینیم ملچ‌ملوچ می‌کنند و خسته می‌شویم، خوابمان می‌گیرد، دیگر نمی‌رویم. این‌ها تا اعماق این‌ها رفته‌اند. با همه وجودشان ذوق کرده‌اند. و دارند. خدا نصیب کند استفاده از همین‌ها که داریم استفاده کنیم تا ما بالاترین برسیم ان‌شاءالله. من به خودم تذکر باشد ان‌شاءالله.

کیفیت کلام الهی مکرر گذشت که کلام، قول و وحی در قرآن از وقوع فعل تفهیم خدا با آفریده‌ها حکایت می‌کند. چنان که این الفاظ بر عمل تفهیم بین بشر دلالت دارند، پیداست که کیفیت ایجاد و صدور کلام و قول از خدا با کیفیت آن توسط انسان‌ها متفاوت است. ما خوب قدرت انشاء و خلق و تفهیم و این‌ها که نداریم که. صحبت‌های آقا دیروز. قدرت خلق پیدا کنیم. آن مال کسی است که از بستر ماده صعود کرده، به تعالی رسیده، به تجرّد رسیده. این در مقام که قرار می‌گیرد، خودش جزء جنودالله. خودش یدالله. خودش عین‌الله. خودش همان بنا به حدیث قرب نوافل همه مراتب را رفته، آنجا حاکم می‌شود. بله، حاکم بر آن جنود و خلق می‌کند. دیروز آقا می‌گوید که: «آقا، نتانیاهو، هویت حکم اعدامش صادر شود.» یک جنبه مثلاً ظاهری دارد، اخباری دارد. چه خوب. مثلاً خوب. کی حرف ایشان را گوش می‌دهد؟ این فقط این نیستش که یک جنبه انشائی دارد. حالا در مورد عبودیت نمی‌خواهم بگویم مقام ولایت فقیه این است. آن کسی که عبد صالح خالص است، وقتی که انشاء، یعنی وقتی می‌گوید حرف می‌زند، انشاء تلقی می‌شود برای تمام جنود الهی. از بعد این جمله که توسط ایشان گفته شده، تمام عالم به کار آمده برای اجرای صدور حکم اعدام نتانیاهو. حتی در همین عالم ماده. حالا ماورائیش که تمام، هیچ. خواهد شد. گوشه‌ای از... خواندی، داری حرف می‌زنی. کجای دنیا عبدی است که همه کائنات... «عبد الله له کل شیء». درست شد؟ همه کائنات منتظرند ببینند او واکنش‌اش چیست. چون این همه وجودش آینه است. تسلیم است. در مشت حق‌تعالی. چی می‌خواهد؟ من مطیع آنم الان. مطیع و «و انا عطانی». به خدا چشم، خدا چشم. می‌گوید یعنی چی؟ اصلاً آدم دیوانه می‌شود. اوج مرتبۀ ولایت و قرب. آن‌قدر در ظرف وجود این حق جلوه کرده که کأنّه خدا لذت می‌برد از اینکه یک بار هم فرمان از جانب این مصدری که همه‌اش منم، به من صادر شود. کما اینکه خدا وقتی خودش به خودش دستور می‌دهد، باکی ندارد که. به خدا برنمی‌خورد که. «کتب ربکم علی نفسه الرحمن». در خودش است دیگر. خدا که بهش فشار نمی‌آید که خودش به خودش دستور دهد. آن‌قدر این ابرمقرب شده و هیچ ندارد و نیست که وقتی در ظرف اوی خاصی ولو به صرف تصور ایجاد می‌شود، خدا کیف می‌کند به عنوان اینکه او به عنوان امر تلقی بکند و انجام دهد و اسمش را بگذارد اطاعت من از بنده‌ام. سبحان‌الله. داستانی که در قیامت می‌فرماید: «سل حاجتک». بگو چی می‌خواهی به صدیقه طاهره. و خدا در مقام این است که حالا تو دستور بده، من می‌خواهم اطا. بهترین صحرای محشر در این صحنۀ قیامت. راضیه مرضیه. خیلی فهمیده نمی‌شود این‌ها یعنی چی؟ این جلوه‌گری و مقام قرب اوست. خود منم. خود منم که اینجا در این کالبد جلوه کرده است. اینکه حرفی جدا از این نیست. اگر بگوید همان «کتب ربکم علی نفسه الرحمن». این رحمت را فقط بروز داده‌ام. شده رحمت‌الله الواسعه. شده اباعبدالله الحسین. دستور بده، فرمان بده. خدا ما را به حقیقت این‌ها برساند. اصل درس و علم و فلان و این‌ها رسیدن نه به مفاهیم این‌ها، به حرکت خود این‌هاست. به آن عوالم راه پیدا کردن. آنجا سرک کشیدن. از آن پشت سر درآوردن. آن پشت‌ها چه خبر است؟ آنجا چی دارد می‌گذرد. اینجا حشره با دمش راه می‌رود یا با تهش راه می‌رود یا وسطش راه می‌رود؟ الی که مثلاً فهمیدیم که این با کجاهاش راه می‌رود، با کجاش می‌نشیند، با کجاش پا می‌شود. مصدری که دارد اراده می‌کند که اصلاً تمام این کثرات خلق بشود با تمام شئون و شعبش. از آنجا خبر دارد. بلکه کأنّه خدا نظر این را آنجا خواسته اجرا کرده که این چه باشد و چه نباشد. اینی که ما اول باید بفهمیم که این نفسی که ازش این کلام دارد صادر می‌شود کیست؟ اینکه به حدیث واکنششان این است و حالا از آن ور با قرآن به خاطر این است که اصلاً نمی‌دانیم. مثل بقیه دهان، یک زبان است. بعد می‌آید یک احمقی اینجا که عضو مجلس خبرگان می‌گوید که: «پیغمبر همیشه بهش انتقاد کرده است.» از پیغمبر هم سوال می‌کند. می‌گوید: «خودت داری می‌گویی یا کلام خداست؟» آن‌قدر پرت است. پیغمبر را نمی‌شناسی. اصلاً پیغمبر قبول ندارد. پیغمبر مامانی که حالا حاکم، رئیس مقدسی، محترم یا معتبری. پیغمبر قبول ندارد. این چیزی که این تصور را ازش داری، اصلاً پیغمبر نیست. اصلاً وحی نیست پشتش. لب و دهنی واسه بقیه. حالا یکم سوادش از ما بیشتر، یکم آدم خوبی است، آدم کثیفی نیست، فاسد نیست. ازش سوال می‌کنیم که اینی که گفتی حرف خدا بود یا حرف خودت؟ نفهمیده مقام قرب و ولایت او مال یک ساعتی است که آنجا خودت و خدا برنمی‌تابی. اگر برمی‌تابید اصلاً این در موقعیت قرار وحی بشود؟ خدا مگر این حقیقت را به کسی می‌دهد که دوگانگی می‌بیند؟ این امین نمی‌تواند باشد. امین‌الله نمی‌تواند باشد. آن کسی امانت‌دار این خزان است. امانت‌دار خلافت من. این امانت را حمل الانسان. به او دادم. هیچ‌کس نمی‌توانست هم بکند. آن کسی که این دوگانگی‌ها و دوبینی‌ها درآمده. دویی ندارد. رضا خدا در عین غیور بودنش، در عین واحد قهار بودنش، در عین، در عین پس زدن غیرش هی تاکید دارد: «اطیع الله و اطیع الرسول». این را هم باید گوش بدهی حرفش را. ببین این چی می‌گوید: «ما آتاکم الرسول فخذوه». این همان منی است که در کاربرد انسانی بین شما با آن ابزار و ادواتی که شماها در این عالم ماده دارید، جلوه کرده‌ام. شما دو تا می‌فهمید. واسه همین هم من اسم رسول بهش می‌گویند. اعتبار حدیث چی می‌شود؟ حالا فقط یک گریزی بزنم. باید بیشتر به این بحث بپردازیم. این چون یک همچین جایگاهی دارد. آن وحی آلوده به این شائبه‌ها و این خاستگاه اینجایی نمی‌شود. ولی حدیث می‌شود. یعنی حدیث، آن مرتبۀ نازله‌ای است که پیغمبر از حیث «انا بشر مثلکم» با شما گفتگو می‌کند. لذا این حدیث را باید عرضه کرد به آن وحی. در واقع این عرضۀ پیغمبر نازل به پیغمبر صاعد است. نه عرضۀ پیغمبر به خدا. پی‌دی‌افش نیست. یک جای دیگر نفسش دست ما نبود. هیچ. این هم در واقع آن سیاست خدای متعال است که در دو برهه کلامش را جلوه داده است. در ساحت بشری در یک برهه‌ای که اساساً آلوده به این موقعیت بشری نمی‌شود این کلام. در یک برهۀ دیگر هم آلوده می‌شود به این کلام به بشری. چه در بیان پیامبر، چه در دریافت دیگران. در بیان پیامبر هم تنزل پیدا می‌کند به آن ساحت کاملاً اینجایی پیغمبر. لذا این حدیث را باید عرضه کرد به قرآن.

انسان موجودی اجتماعی است. زندگی‌اش بر تعاون و همکاری جمعی استوار است. این گرایش به زندگی جمعی و تعاون از انسان موجودی ناقص. باید نیازهای خود را از طریق دیگران تامین کند تا به تکامل برسد. زندگی اجتماعی پایه‌هایی دارد که بدون آن‌ها توان اجتماعی محقق نمی‌شود. یکی از آن پایه‌ها ابزار تفهیم و تفاهم انسان‌هاست. موجب این ضرورت، نظام الفاظ را اعتبار و جعل کرد. مهم‌ترین ویژگی نظام الفاظ که جنبه علائم و رموز را برای مقاصد دارد، تحول‌پذیری و قابل توسعه و گسترش بودنش است. پس این‌ها همه برمی‌گردد به این خاستگاه مادی و محدودیت‌های اینجایی ما که نیاز به الفاظ پیدا می‌کنیم. این الفاظ هم تحول‌پذیر است، قابل توسعه است، قابل گسترش. چرا که با گذشت زمان و توسعه زندگی انسان، نیازهای جدیدی پدید می‌آید و به ناچار باید الفاظ جدید به کار گرفته شود. به همین جهت دایرۀ الفاظ همیشه رو به توسعه است. یکی دیگر اینکه این الفاظ از طریق دهان با ساز و کار پیچیده تولید می‌شوند. پیداست موجوداتی مثل فرشته‌ها که زندگی اجتماعی و تفاهم ندارند، در نتیجه به اعتبار و جعل علائم لفظی نیاز ندارند. پانتومیم بازی نمی‌کنند ملائکه با همدیگر. دست و پا. بفهمانند به همدیگر منظور چیست. آن‌ها موجودات تکامل‌یابنده نیستند. به تعاون اجتماعی نیاز ندارند. چون باید دانست که موجوداتی که ساز و کار پیچیدۀ بیان و گفتار را ندارند، تفهیم و تفاهم بین آن‌ها با انسان متفاوت است. اگرچه به قول علامه طباطبایی در خصوص برخی حیوانات که به صورت جمعی وجود زبان منتفی نیست. ممکن است حیواناتی که در جلد ۲ صفحه ۳۱۶ المیزانشان می‌فرمایند که آن حیواناتی که زندگی می‌کنند، ممکن است بینشان الفاظ باشد. مثل چی؟ مثل مورچه که قرآن هم تصریح به این کرده که این‌ها با همدیگر حرف می‌زنند. بله. در آیات دیگری هم داریم که از گفتگو بین حیوانات با همدیگر حکایت کرده باشد، ولی در مورد مورچه: «ادخلوا مساکنکم». حرف می‌زنند. به هم خبر می‌دهند. هشدار می‌دهند. معلوم می‌شود که نظام الفاظ بین این‌ها هم هست. حالا آن الفاظشان به چه نحوی است؟ آن یک بحث دیگر است. ولی همین که می‌گوید آقا، من از منطق‌الطیر بلدم. زبان پرنده‌ها را می‌فهمم. پرنده‌ها با همدیگر حرف می‌زنند. چون پرنده‌ها زندگی جمعی دارند. این‌ها با همدیگر حرف می‌زنند. چون زبان پرنده‌ها را می‌فهمم. زبان پرنده‌ها با انسان که منظور نیستش که. چون پرنده‌ها که با انسان که حرف نمی‌زنند. پرنده‌ها با همدیگر حرف می‌زنند. من چون فرمانده این‌ها هستم، می‌خواهم دستور بدهم که این‌ها به خط بشوند. باید بفهمم وقتی این دستور به این‌ها منتقل می‌شود، باید بدانم حرفم را درست منتقل کرده یا نه. پس زندگی جمعی اگر باشد، حتی بین حیوانات، نظام الفاظ از سوی دیگر باشد. فردا ان‌شاءالله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط