معرفی
* توصیه به خواندن کتاب دستورات حکومتی حضرت امیرالمومنین علیه السلام مرحوم دشتی رحمه الله
* معیارهای گزینش مدیران و کارکنان از دیدگاه امیرالمومنین علیه السلام
* الگو و شاخصه های ارتباطات موثر و مدیریت روابط برگرفته از نهج البلاغه
* در باب صراحت بیان یا رک گویی
* اهمیت روانشناسی و مدیریت در امر تبلیغ
* عوامل تاثیرگذار در پیش گیری از فساد اداری و مدیریت ارزشی
* عزت ممدوح، عزت مذموم
* تواضع تاثیرگذارتر است یا تکبر!!
* معیارهای گزینش مدیران و کارکنان از دیدگاه امیرالمومنین علیه السلام
* الگو و شاخصه های ارتباطات موثر و مدیریت روابط برگرفته از نهج البلاغه
* در باب صراحت بیان یا رک گویی
* اهمیت روانشناسی و مدیریت در امر تبلیغ
* عوامل تاثیرگذار در پیش گیری از فساد اداری و مدیریت ارزشی
* عزت ممدوح، عزت مذموم
* تواضع تاثیرگذارتر است یا تکبر!!
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالم و صلی الله سید و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی ال ظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
چند دقیقهای مهمان محضر عزیزان هستیم. خیلی سعی میکنیم که دوستان را زیاد معطل نکنیم. قبلاً، یکی دو سال پیش، خدمت عزیزان بحثهایی در مورد اخلاق مدیریتی در نهجالبلاغه داشتیم. چند جلسهای را با برنامه نامه ۵۳ نهجالبلاغه اینجا با هم مقداری گفتوگو کردیم. کتاب خوبی سال ۹۶ چاپ شده، مرحوم دشتی که مترجم نهجالبلاغه است، درخواست دوستان این است که اگر بتوانند تهیه بکنند، کتاب "دستورات حکومتی امیرالمومنین علیهالسلام" به اسم دیگرش "اصول مدیریت در نگاه امیرالمومنین" نکات خیلی خوبی را محمود دشتی مطرح کرده است. یکی از خوبیها و مزایای مرحوم دشتی تطبیقی بحث کردن است. ایشان در خود نهجالبلاغه هم خیلی فضای تطبیقی دارد. در پاورقیها این مطلب مطابقت با کدام مکتب دارد، این مطلب منافات با کدام مکتب دارد و تسلطی دارد ایشان به مکاتب مختلف. در این بخش اخلاق مدیریتی و دستورات مدیریتی هم خیلی اینطور بحث نکات خیلی خوب و قابل استفاده دارد. کتاب بسیار خوبی است؛ فقط در حد معرفی توانستم عرض بکنم.
برای اینکه میخواستم نکاتی را از آن کتاب برایتان بگویم، دیدم که واقعاً در این جلسه چند دقیقهای فرصت اینکه بخواهیم نکات آن را مطرح بکنیم نیست؛ چرا که آن هندسه بحثی که ایشان آنجا دارد و نوع تبییب ایشان و باببندیش، خیلی باببندی جالبی است. دیدم یک بحث مستوفایی میخواهد، یک وقتی را باید بنشینیم در موردش، یک وقت بیشتر انشاءالله گفتوگو بکنیم. بعضی فرازهایی از همین نامه ۵۳ را اگر با هم بخوانیم، خیلی خوب است.
یکی از مباحث مهم در مدیریت، گزینش است. گزینش هم معمولاً یک فرایند یکباره تعریف میشود در فضای مدیریتی ما که خب ما کسی را از بیرون بررسی میکنیم و به مجموعه خودمان راه میدهیم، این میشود گزینش. درک گزینش لزوماً این نیست. گزینش یک امر مداوم و یک امر دفعی و یکباره نیست؛ ما دائماً در حال گزینش هستیم، هم در بحثهای مدیریتیمان، هم در ابعاد دیگر زندگی که البته ما همه زندگیمان به هر حال تحت تأثیر مدیریتمان است. دائماً مدیریت، یک چیز مرتبط به یک سازمان و مجموعه اداره نیست. ما در روابطمان هم دائماً داریم اعمال مدیریت میکنیم. خانوادهمان را داریم مدیریت میکنیم، رفاقتهایمان را داریم مدیریت میکنیم. من مدیریت میکنم مثلاً با شفقت دوست باشم، مدیریت میکنم با کس دیگری دوست نباشم. با آقای شفقت چقدر دوست باشم؟ دوستیمان در چه فضایی باشد؟ وارد چه حوزههایی نشویم؟ وارد چه حوزههایی بشویم؟ اینها همه مدیریت است و دائماً هم در مدیریت، گزینش یک امر ثابت است؛ یعنی مدیر دائماً در حال سنجش و گزینش است. دائماً دارد میسنجد ضرر و فایده کار را.
این رابطه ضررش بیشتر است یا فایده؟ این حرف در این رابطه ضررش بیشتر است یا فایده؟ فلان رابطه کنار این رابطه... حاجیپور هم کنار آقا شفقت دوست بشود، ضررش بیشتر است در ارتباط با شفقت یا فایده؟ اصلاً آن رابطه به جای ارتباط با شفقت ضررش بیشتر است یا فایده؟ دائماً ما در حال سنجش و مدیریت هستیم. در یک مجموعه چه کسانی به من نزدیکتر باشند؟ چه کسانی از من دورتر باشند؟ در مشاورهها چه کسانی را ترجیح بدهم؟ حرف چه کسانی اولویت پیدا بکند؟ برای من مهم باشند.
ماها که در فضای رسانه و اینها هستیم، هر کامنتی لزوماً یک کامنت به حساب نمیآید. بعضی کامنتها یک میلیون کامنت به حساب میآید، بعضی کامنتهای دیگر یک میلیون کامنتش یک کامنت به حساب نمیآید. مثلاً وقتی یک کامنتی میآید، ما میبینیم که یک شخص فرهیختهای در مورد یک مسئله نظر دارد. خب از این پیامهای کامنتهای محبتآمیز و "آقا ما نوکرتیم و عاشقتیم و فدات بشم" و از اینها زیاد است. اینها از همان یک کامنتیهاست. از آنهایی است که یک میلیونش یکی به حساب میآید. یا بعضی فحش است: "کلاً از تو بیزارم و حالم به هم میخورد" و فلان و اینها. آن هم باز یک میلیونش، بلکه دو میلیونش یکی به حساب میآید. ولی بعضیها هستند، طرف را میبینی که با تسلط به مطلب، یک فرهیخته روی موضوع سوار است: "تو فلان کتاب به این نحو نقل شده..." این دیگر یکیش میشود یک میلیون و سریع ترتیب اثر ایجاد میکند. در ما سریع کنشگری ایجاد میشود، سریع واکنش نشان میدهیم. مطلب را باید عوض کنیم، باید برویم تحقیقمان را بیشتر کنیم، باید بیاییم اعلام بکنیم، اصلاحیه بزنیم. اینها اثرگذاریشان بیشتر است.
تعبیر "اثرگذاری بیشتر" در نهجالبلاغه در نامه ۵۳ امیرالمومنین با عبارت "آثر" به کار رفته است. "اثرگذاری آبتر" افعل تفضیل است. ما در مجموعه، چه کسانی بر ما اثر بیشتری داشته باشند؟ گزینش کنیم بهعنوان افراد مؤثر بر خودمان. این هم دست خودمان است دیگر. مدیر یک جاهایی تابع است و مدیریت میکند که از چه کسانی حرف بشنود. مدیریت که همش اعمال قدرت و موضع بالا نیست. یک وقتهایی مدیریت در موضع پایین است. من در برابر چه کسی در موضع پایین باشم؟ مدیریت از چه کسی باید تبعیت، تسلیم و حرفشنوی داشته باشد؟ چه کسی بر من مؤثر باشد؟ بر چه کسانی مؤثر باشم؟ از چه کسانی تأثیر بگیرم؟ نامش میشود مدیریت.
امیرالمومنین میفرمایند که آن اثرگذارترین شخصی که باید کنار ما باشد، کیست؟ خیلی قاعده عجیب و غریبی است که کل مجموعه و مدل مدیریتی ما را عوض میکند. توجه به کلمه "به"؛ یک عبارت: "ثم لیکن آثرهم عندک". اثرگذارترین شخص پیش تو کی باشد؟ چند تا به من گزینه بدهید ببینیم چقدر افقمان به امیرالمومنین نزدیک است. "امینتری" خوب است. "دروغگو"، "رکترین". "رکترین" خیلی خوب و نزدیک بود.
خب، حالا با چه شاخصی گفتیم رک؟ چون احتمالاً این امیرالمومنین میگویند یا خودتان بر اساس شاخص مبنایی باشد. ضابطهاش چی باشد؟ رک چی؟ نسبت به آن مجموعه مثلاً اشکالات و انتقادات را بگوید؟ یا مثلاً یک شاخصی میخواهد رکگویی، چون بعضی کلاً رک هستند نسبت به اصلاً، کلاً در بند هیچی نیستند، یک کمی هم همچین یک رفتار جسورانهای به حساب میآید، کلاً هم تلخ است، بعضی خیلی وقتها هم نفرتآمیز است دیگر. واقعاً چی بشود؟ وکیل کی یعنی مسیحیت؟ کلاً در مجموعهها آدمهای رک، آدمهای تلخی هستند. ضابطه دارد؛ یعنی این هم نباید باشد که ما فکر کنیم که این فضیلتی که امیرالمومنین در این سازمان دنبالش هستند، همین است که آدم کلاً در هر مسئله مثلاً "آقا چه چایی بیخودی ریختی، غذاتون چقدر بو میداد." بعضی وقتها اینها بهعنوان فضیلت به حساب میآید. این نیست، شاخص دارد رکگویی. رکگویی شاخصش چیست؟ فرمود که: "اقولهم بمر الحق". آثر کی باشد؟ اثرگذارترین فرد روی تو کی باشد؟ کسی که "اقول" است؛ بیشتر از همه پابند این قول است. کدام قول؟ "بمر الحق". "مر" که معنایش مشخص است، "مر" یعنی تلخی. "مر الحق"، حق شاخصش است. یعنی اگر جای حق... پس معلوم میشود که آدم رک خیلی وقتها سلیقهاش را میگوید. آدم رک به نسبت سلیقه، آدم سلیقهگرایی است و به شدت ما را سلیقهگرا بار میآورد. اشتباه، نه! آدم حقگرایی که بابت حق هزینه میدهد و نمیترسد از اینکه پیش شما جایگاهش را از دست بدهد، اتفاقاً اینجا باید او را به خودت نزدیک کنی. سخت استها، یک وقتی اینجا بحث میکردیم که آقا عرصه مدیریت، عرصه مبارزه با نفس است. یکی از جایگاههای بسیار سخت و در واقع حساس همینجاست که آدم افرادی را به خودش نزدیک کند که اینها مچ آدم را سر میگیرند و خیلی هم تلخند این آدمها گاهی و خیلی هم اثرگذار و خوب است اگر شاخصشان حق باشد.
سخنرانی از ۲۰ دقیقه شده نیم ساعت. "آقا اینها چه چیزهایی بود میگفتی؟ چقدر طولش دادی؟" نزدیکتر کنی، بیشتر سوهان روح و انگیزهات را از بین میبرد و مجموعه را آسیب میزند. بر اساس حال و حوصله، یک روز حالش خوب است، کلاً همه چی خوب است. "چایی چقدر خوب است، چقدر هوا چقدر خوب است." حال و حوصله هیچکس را ندارم، میگوید: "نه، این خوب است." این رک است. ببین دارد میگوید که این چقدر بد است، آن چقدر فلان است. این نیست، شاخصش به "مرور الحق" است. این باید اثرگذارترین فرد باشد؛ برای اینکه او که ضابط یک مجموعه است، حق است. حق با همه توسعه در معنی؛ یعنی هم حق در برابر تکلیف، هم حق به معنای آنچه که کار درست و صحیح و مطابق با واقع و مطابق با ثواب. کاری که اینجوری است، آنی که درست است، آنی که واقعاً پیشرفت مجموعه در گرو آن است، این میشود حق. آنی که واقعاً از من و شما میخواهند، آنی که واقعاً هر فردی از ما نسبت بهش تکلیف دارد، مسئولیت دارد. این جایگاهی که گرفتم اصلاً یعنی شرایط من، جایگاه من مطابقت به همان دارد. آن کاری که باید انجام بدهم، فوتبال دیدن است مثلاً. حالا آن هم البته باید مهم باشد دیگر. خود عقلانیت آن فرد در نحوه بیانش هم مهم است. آن رک، نه رفتار آنارشیستی فقط صرف بازی خرابکن، چون بعضیها اینجوری هستند دیگر، کلاً فقط میخواهند یک چیز را خراب بکنند. هویتشان به این است که بگویند من بودنم این است که بگویم اینهایی که شما دارید قبول ندارم. بعضیها کلاً اینجوری هستند؛ یعنی در نقد دیگران و در نفی دیگران تعریف میشوند. اینها آدمهای بیمارند. اینها را اصلاً نباید به خودمان...
حرفهایاند وقتی میخواهند نقد بکنند، اینقدر قشنگ، اینقدر با ضابطه. این را به نظرم در همان جلسات یکی دو سال پیش، این ماجرا را گفتم، حالا یادم نمیآید. باز هم میگویم، حالا اگر نگفتم. گفتش که آن پادشاه اعلام کرده بود که هر کس مرگ هدهد من را به من خبر بدهد، اعدامش میکنم. یعنی یک خبر تلخی را میخواهد، مطابق با واقع. گفت که هدهد افتاد، مرد. اینها در دربار نشستند دور هم، گفتند که حالا میخواهد خبر بدهد. یک رندی پاشد، گفت: "من خبر میدهم. حقوق یک سالتان را پیشپیش میگیرم تا بروم خبر بدهم." پادشاه نشست، گفت: "اعلیحضرت! طوطی بود، هدهد با اعلیحضرت و طوطی شما امروز نخوانده است." گفت: "چی میگویی؟ یعنی چی نخوانده؟" "مریض شده." گفت: "اعلیحضرت! و غذا هم نخورده است." این میشود مدیریت؛ یعنی او را به یک نتیجهای برساند آدم که مرّ حق را با قدمهایی پیشروی بکند که بتواند او را تفهیمش بکند. خیلی مهم است اینجور افراد عاقل. آدمهایی که پلن دارند برای پیشبرد یک مسئله، اینها آدمهای اثرگذار بر ما باشند. اگر در مجموعه هستند، خود مجموعه باید تحت تأثیر افکار و درک اینها باشد. اگر بیرون مجموعه هستند، آدم هی باید با اینها چک کند برنامههایش را، کارهایش را. کلاً زندگی آدم باید تحت تأثیر اینجور افراد باشد. افرادی که برنامه دارند برای حرکاتشان و مطابقت با آن حقیقت برایشان خیلی مهم است. قدم به قدم و برای پیشبردش هم با ضابطه پیش میبرد.
بچهاش را اگر میخواهد یک مسیری بهش بدهد، آرامآرام، قدم به قدم. در یک برنامهریزی بلندمدت اگر میخواهد در اداره کاری را بکند، بعضی مدیران ما، الحمدلله در سطح کلاً خیلی خوب آدم میبیند دیگر. برنامه قدمبندیشان، قدمقدمشان خیلی خوب است. در مسیر دیگری آرامآرام از یک جایی شروع میکنی، یک چیز دیگری را دارد میگوید و مثلاً نه، ما اصلاً به موشک کار نداریم. آرامآرام، بعد معلوم میشود که موشک هم که رفته و نمیدانم در منطقه هم که رفتیم و بعد ۱۰ تا سند دیگر هم امضا کردیم و هیچی نفهمیدیم. این فوق حرفهای رفتار کردن در آن حوزه است. به مرّ حق، قدم به قدم، آقای وحشت میفرمودند. خیلی اینها مهم است، اصلاً خیلی فوقالعاده است این رویکرد و اینجور فعالی. در حوزه تبلیغ همچین مشکلی داریم. من در حوزه وقتی گفتم، گفتم که هر طلبه باید دو واحد مدیریت بخواند، دو واحد روانشناسی، دو واحد مدیریت. همان سال اول، بنده، به همینهاست. من درس خواندنم تا به این دوتاست. رفتارم با دیگران تابع این دوتاست. رفته بود یک طلبهای شهری در آسیای شرقی، دیده بود که اینجا همه مسلمان هستند ولی کسی نماز نمیخواند. بهجت نقل میکرد. رفته بود، گفته بود که: "آقایان، چرا نماز نمیخوانید؟" گفتند که: "ما حوصله این کارها را نداریم." گفته بود که اول رفیق شده بود با اینها، گفته بود: "به خاطر گل روی من، سالی دو رکعت." سالی، سالیانه بسته بود برایشان یک نماز سالیانه. یک چند سالی گذشته بود، دوباره رفته بود، "مقید هستند آن سه رکعت در سال را میخوانند." گفته بود که: "خب، این مثلاً سه رکعت را تبدیل کن به یک شبانهروز در سال." یک شب برنامهریزی مثلاً ۱۰-۱۵ ساله، یک مملکت را کلاً نمازخوان کرده بود. همه نمازخوان. بهش گفته بودند که: "تو نترسیدی از خدا؟ رفته بودی به اینها گفتی که سالی دو رکعت نماز بخوانیم؟ غیر از این دو رکعت را نخوانی؟" من گفتم: "لااقل دو رکعت را بخوانید." میگفتند: "بخوانیم." خیلی تحسین میکردند این کار را. این درست است. این مدلی باید کار کرد. قدم به قدم. آنور مثلاً ده حرکتش دارد میرود از شبانهروز مثلاً در سالش، همه نمازها رفته، یک دو رکعت دارد. اشکال ندارد. این آرامآرام انس پیدا میکند.
خلاصه، اینها رفتارهایی است که اگر در کسی بود، آن آدم آدم برجستهای میشود؛ هم در حوزه مدیریت خودش، هم در حوزه اثرگذاری بر مدیر. یعنی مدیر باید تابع نظر... بعد میفرمایند که مساعدت. ویژگی دوم این آدم چی باشد؟ آدم تأثیرگذار. "اقلهم مساعده فی ما یکون منک من ما کره الله لاولیائه." در آن اموری که خدا خوشش نمیآید، کمتر از همه بهت کمک برساند. شاخصهای عجیبی است. اگر یک کاری است که خدا خوشش نمیآید، ببینی که این آدم خیلی بیرغبت است، خیلی بیحال است در اینجور کارها، اصلاً تجاوبی نسبت به شما ندارد، اصلاً جواب تو را نمیدهد. یکی هستش که هر چی میگویی انجام میدهد. اینها به درد اینکه بخواهند اثرگذار روی تو باشند، نمیخورد. ممکن است کار مجموعهات را پیش ببرد. همان که وقتی میگفتیم، میگفتیم مجموعه را پیش میبرد ولی خودت را میبرد جهنم؛ یعنی مجموعه پیش میرود، خودت عقب میمانی. این مدل امیرالمومنین نیست. مدل امیرالمومنین این است که اگر مجموعه پیش برود، تو هم پیش بروی، تو هم رشد کنی و رشد مجموعه تابع رشد تو باشد. آن اخلاص از تو به آن مجموعه تزریق بشود. رشد از تو. یعنی به تو نگاه کنند و به حرکت بیفتند. این اصل ماجراست. تو خب، اگر یک کسی تابع من بود، هرچی که گفتم انجام داد، هرچی بخشنامه کردم، هرچی دستور دادم، آن مدیر بالاتر شب میخوابد، صبح یک دستور میدهد. این فردا صبحش میآید دوباره شب نظرش عوض بشود. باز شب میآید ماله میکشد. هر وری برود، یک ماله آماده دارد. دکوراسیون آماده دارد که اگر آقا مثلاً آقا جونمان، رئیسمان، مدیر کلمان اینوری گفت، این را درمیآوریم، آنوری گفت، آن را درمیآوریم. کاملاً آماده. اینها اصلاً به درد نمیخورد. اینها آدمهای نان به نرخ روز خور و بادنجان دور قابچین. آدمهای بیخود، آدمهای بیشخصیتند. آدم بیشخصیت به درد نظر و رأی و اثرگذاری تهی از درون... آدمی که خودش از خودش مبنا دارد، منطق دارد، فکر دارد، ایده دارد، برنامهریزی دارد، آن آدم، آدم ازش خط میگیرد. جایگاهی را، حریمی را برای خودش در نظر گرفته، روی همان اصول دارد حرکت میکند. آدم خیلی آدم به درد بخوری است. این وقتی یک کم خط شما عوض میشود، از خط خودش درنمیآید، تحویلت نمیگیرد. نزدیک میشوی به آن خط درست، بیشتر تحویلت میگیرد. این آدم ضابطه دارد. این باید اثرگذار باشد روی آدم. از آن منطق حق خودش هر چقدر هم تلخ باشد، کوتاه نمیآید. اینها شاخصهای...
شاخص سوم واقعاً "ذالک من هو حیث وقع". میخواهد آنجا، البته آن ادامه همان شاخص دوم به حساب میآید. میخواهد میل تو هم آنجا باشد. یا درست است؟ آنی که وظیفهاش است، آنی که لب ماجرا، لب حق، مرّ حق، همان را انجام میدهد. هرکی خوشش میآید، هرکی بدش... نفرت ایجاد نکند در کسی ولی از این برنامه خودش و از این سیستم خودش کوتاه نمیآید. نفوذناپذیر. تحت نفوذ کسی باش که نفوذناپذیر است. شاخص آدم نفوذناپذیری که در برابر غیر حق هیچ نفوذی نسبت به او، هیچ کسی امید نفوذ به او ندارد. اگر حرف درست است، میپذیرد. پارتی و مارتی و دم این و آن دیدن ندارد. اگر هم غلط است، نمیپذیرد. میخواهد همه عالم جمع بشوند. آدم تحت تأثیرش باشد. یک مجموعه را او باید فکر او باید هندل بکند. به او باید...
دو تا ویژگی اول کار. بعد میفرمایند که: "والصق به اهل الورع و الصدق". خودت را الصق، بچسب به کسانی که اهل ورع و صدق هستند. این ورع و صدق خیلی مهم است. ورع یعنی هی همه جوانب را در نظر گرفتن. واژه تعبیر خوب فارسیش همین تقوا یعنی آن متن کار را لحاظ میکند. ورع یعنی همه جوانب را در نظر گرفتن. من دارم کار خوبی میکنم، دارم به این گلم آب میدهم. کارم هم خوب است، بیتقوایی نیست، تقواست. ولی همه جوانب را در نظر نگرفتم. اینکه مثلاً الان ساعت آب دادن نیست، اینجا مثلاً آب نمیخواهد. همه مسائل با هم که مثلاً این حالا آب مثلاً کم است، زیاد است. این اصل اینکه آب دارم میدهم کار بر اساس ضابطه، خلاف ضابطه نیست. این گل آب نیاز دارد، این میشود تقوا. ولی ورع یک مرحله بالاتر است برای اینکه همه جوانب را در نظر میگیرد. الان من آب میدهم، یک وقت توهین به آن کسی که باید به این آب بدهد محسوب نشود. او احساس نکند که من با رفتارم دارم مثلاً بهش میگویم تو کارت را درست انجام ندادی. سوءبرداشتی درون کسی که مثلاً من دارم گلدان اتاقش را آب میدهم، نشود. احساس نکند که مثلاً من دارم خودم را خار و خفیف میکنم پیشش. دقت میکنید؟ ۵۰ جنبه کار را لحاظ میکند. وقتی میخواهی یک کاری را انجام بدهی، میشود ورع. این کسانی که ورع دارند، خودت را بهشان نزدیک کن. به اینها بچسب. تعبیر "الصق"، نزدیک شدن، بچسب به اینها. آن ضابطههایی که در رفتار او هست، آن جوانبی که نگاه میکند، خیلی کمک میکند به اینکه انسان همهجانبهنگر... در مدیریت هم عرصهای است که او همهجانبهنگری خیلی... همه زوایای کار را، خیلی وقتها آدم یک طرح خوبی هم دارد ها، نیت خوبی هم حتی دارد ولی همه جوانب را نگاه نمیکند. این آثار سویی که دارد، گاهی بد است اینکه آدم لحاظ همه چی را داشته باشد. "من این را که بگویم، این چه برداشتی میکند؟ آن چی کار میکند؟ در این چه اثری دارد؟" در یک چیز خاصی نیست. اینها با ورع هم فقط پیش میرود. یکی ورع، یکی صدق. آدمی که اهل صدق است. این واقعاً هیچ اهمیتی به چیزی غیر از آن تکلیف و وظیفه و آن متن کار، برای هیچی غیر از این قائل نیست. اهل صدق یعنی مراعات این و آن را نمیکند. حرف دیگران رویش اثرگذار نیست. ترسهای او در رفتارهای او بروز پیدا نمیکند. این اهل صدق است. انجام نه با ضابطه، با رابطه بوده. نه با زد و بند بوده. نه با فشار بوده. نه اثر ترس. اگر کسی اینجوری است، بهش بچسب. خیلی اتصال.
بعد میفرمایند که: "ثم رضهم". خیلی این فوقالعاده است. "رضهم" از ریاضت. اینجور بار بیاور مجموعهات را. اینجور بار بیاور مجموعه زیردستت را. این شکلی بار بیاور. این باید فرهنگ بشود در یک سازمان، در یک مجموعه، در یک اداره. "الا الا یتروک" ازت تعریف... "اترا" یعنی متن. اینجور بار بیاور که اگر کسی تعریف بکند از چشمت... کسی با تعریف کردن به تو نزدیک نمیشود. کسی با تعریف کردن موقعیت خوب پیدا نمیکند. اگر یک مجموعه برعکس این باشد که آن مجموعه واقعاً فاسد و نابود است. اگر کسی در مجموعه اینجور دیده بشود که هرکی به آن بالادستی بیشتر احترام میگذارد، بیشتر محبت میکند، بیشتر گردن کج میکند، قربان صدقه میرود و زبان میریزد و فیلم بازی میکند، ادا اطوار درمیآورد، نزدیکتر است. کفایت میکند؛ یعنی مجموعه، مجموعه نابود. بلکه برعکس این. این وقتی زیاد کم گذاشته که میخواهد باهاش پوشش بدهد. تو این پوشش میخواهد جبرانش کند. آدم نرمالی که دارد کارش را انجام میدهد، نیازی ندارد قربان صدقه برود، زبان بریزد. دانشآموز به حد خیلی دیگر غیرنرمال امروز تکلیف نیاورده یا میخواهد زود برود. یک چیز اینجوری است دیگر. نه، "خیلی نوکرتم، نوکر." "بابا چه مرگت است امروز؟" این دیگر بیش از حد طبیعی است. این "آنرمال" است.
اگر در یک مجموعهای افراد این شکلی شدند، آن مجموعه خودش "آنرمال" است. آن مدیریت و مجموعه "آنرمال" است. افراد آن مجموعه "آنرمال"اند. طبعاً خروجی آن مجموعه "آنرمال" است؛ یعنی خروجی سالمی از آن مجموعه درنمیآید. مجموعه سالم کارش را میکند. نظام ارزشگذاری بر اساس کاری است که طرف انجام میدهد. هر چقدر مصرف او کمتر باشد؛ یعنی دادههایی که به او داده میشود کمتر مصرف کند، بیشتر تولید بکند. نظام ارزشگذاری معلوم میشود که این آدم، آدم سالمی است و در این سیستم دارد کارش را درست انجام میدهد و همان قدری هم که نظام جزایی و پاداشی متن، ثنا و اعتراف برای او لحاظ میشود، بهش داده میشود. بهتر کار بکند، بیشتر دارم تحویلش میگیرند. این میشود یک مجموعه سالم. غیر از این اگر بود، کارش را انجام نمیدهد با دو تا قربان صدقه و مرغابی و یک اردکی و با اینها حلش میکنیم؛ یعنی دم این بالادستی را میبینیم. هدیه، شیرینی، سبیل چرب کردن، یک بیرون بردنی، یک استخری میبریم، یک چه میدانم فلان روستا میبریم، یک سفر خارجی میبریم، یک دوری، یک گردشی، فلان. این میشوید... که بعضیها هم واقعاً حرفهایاند در این ماجراها. ابتکاراتی ثبت کردهاند. نظام پاچهخواری میشود دیگر. که هر چی بهتر بتواند دل طرف را... دیده نمیشود. بعد آن یکی صد برابر کار میکند. تمیز هم کار میکند. همه استانداردها را رعایت میکند، چون زبان ندارد اصلاً به حساب نمیآید. بدبخت! در این جمعهای خانوادگی میبینیم دیگر. عروس کوچیکه زبانباز. نه آشپزی بلد است، نه خانهداری دارد. خانه کثیف، بداخلاق. بچهها همش در ۲۰ بار کتک میخورند. این زبان دارد. برای مادرشوهر... مدیریت در همه اینجاها هست دیگر. از آن طرف، عروس بزرگه بدبخت، نجیب، سر به زیر. رفتار درست حسابی کدبانو، آشپز، دکترا دارد میگیرد. به چشم مادر ابداً نمیآید.
ساختار معیوبی شکل میدهد دیگر. هر کی که بیشتر متملق، نزدیکتر. این ضعف مدیریت آن مادرشوهر را میرساند. البته ضعف مدیریت خود این پسرهای این خانواده را میرساند که در واقع اینها هم یک جوری این زنها را بار آوردند. اینها هم اهل تملق شدند؛ یعنی آن پسره که میشود پسر این خانم و شوهر آن عروس، اگر این در خانه خوب مدیریت میکرد خانمش را، نمیآورد به این تملقات. شوهر خودش این را زده، گرفته این مدل بد را. مادرشوهر هم پیاده کرده، مادر این بچه هم بد پرورش داده. مدیر فاسد، آن مادر فاسد، یک مدیر فاسد تحویل جامعه میدهد که هم در خانه فاسد مدیریت میکند، هم در جامعه مدیریت فاسد دارد. هر کی که تملق بیشتر دارد، هر کی که نوکرتر، نوکرصفتی بیشتر دارد، این محبوبتر است. این خیلی چیز بدی است. این هم در راستای همان بحث "مرّ حق" است.
پس میفرمایند که: "ولا یمدحوک بباطل لم تفعله". اینها نیایند از تو تعریفی بکنند نسبت به کارهایی که انجام ندادی. نه، این بالاخره یک حس قبولی را قبول میکنم، رزومه مثبت در کارنامه خودش همین را قلمداد میکند. آنقدر که اینها از ما خوب گفتند، اینها فوقالعاده خطرناک است.
بعد میفرمایند که: "فإن کثرت الاطراء". روانشناسی را ببینید در این کلمات امیرالمومنین که چه کرده با این... "فإن کثرت الاطراء تحدث الزهو". زهو از آن واژههای کلیدی بحثهای روانشناسی است. زنبور و ه دو چشم. یکی از ویژگیهایی که برای مرد بد است، برای زن خوب است، زهوهبازی. زهو یعنی آن بلندمنشی. خیلی آدم خودش را بالابالاها میگیرد. خیلی گنده فرض میکند. دستنیافتنی میداند خودش را. تکبر اینها فرق میکند. این واژهها فوقالعاده واژههای ظریف و بندکشیشده است؛ یعنی هر کدام از اینها یک استانداردی دارد. ما در فارسی همه را یکی میکنیم و نابودش هم میکنیم. عجب، تکبر، چه میدانم، زهو، واژهها میآید. یک چیزی دور از دسترس است. جایگاه برتری هستم. دستت به من نمیرسد. یک موقعیت ممتازی دارم. یک به قول مارکسیستها، طبقه بورژوازی آدم برای خودش در جامعه قائل میشود. این ویژگی که در زن خوب است نسبت به نامحرم: بخل و ترس و ضعف. صفاتی که برای زن خوب است، برای مرد... یعنی زن باید نسبت به نامحرم اینجور باشد که احساس بکند که کسی اندازه من نیست که بخواهد با من حرف بزند. کوپنهایش را خرج بکند تا راش بدهم بیاید بنشیند در جلسه خواستگاری. ببینم کیست این زن؟ گفتم که مدل معلوم بشود. ارزش این را ندارد که هر کسی بخواهد بیاید با من گفتوگو بکند. ارزش ندارد که هر کسی بخواهد ارتباط داشته باشد. ارزش این را ندارد که من با هر کسی آدم حساب بکنم. این میشود زهو.
حالا در مرد که برای مرد عیب است، چه شکلی شکل میگیرد؟ "فإن کثرت الاطراء تحدث الزهو". زیاد که از آدم تعریف میکنند، کمکم... "خیلی هم لایک و کامنت و یکم که زیاد میشود، کمکم یک آدم احساس میکند که من که اصلاً خودم یک کسی هستم." من که خودم جایگاهی مثلاً ارزش این را... مثالهای سیاسی خیلی دارد. من دارم رد میکنم این مثال سیاسی در ... یکمی که آدم در این فضاها زیادی تحویلش میگیرند، کمکم دیگر آن حس خودویژهپنداری، خودنخبهپنداری، آن موقعیت خاص، آن جایگاه ویژه، کمکم نابود میکند. مدیران انقلابی خوب ما، بندگان همین شکلی خراب میشوند. از عملگی و چه میدانم کار شبهای دم مسجد و فلان و اینها شروع کرد، بنده خدا با نیت خوب. کمکم هی دمیدن در او که تو اسطوره تقوا و تندیس اخلاصی و تو یک دانه ای و تو اصلاً معجزه هزاره سومی و فلان و این حرفها. بنده خدا دیگر آدم این دیوار را ۵ بار کتاب برایش بنویسیم، معجزه هزاره سوم، روزی ۱۰ بار بهش بگویم دیوار، کمکم یک کسی میشود به آدمش...
حالا ما باید چی کار بکنیم؟ طبعاً بین مردم، مردم اثر اخلاص و محبتشان، بالاخره این موزه اینجوری دارند دیگر. خوب است، اهل کار است، اهل تلاش است. آنها محبتشان را دارند. من باید چی کار بکنم؟ چه شکلی باید مهندسی معکوس کنم؟ کنار من جور اثر ندارد. همان "آثرهم" نزدیک من این خنثی میکند آن اثرات این شکلی را. یعنی اگر کامنت هم خوب و مثبت دارد برای من زیاد میآید، من ۴ تا از این آدمهای تلخ دور و برم بگذارم، اثر کامنتها را میشورد میبرد. "کامنتها را جدی نگیرید، اینها نمیدانند چه خبر است، کی هستی؟ من میدانم تو کی هستی. گوش بده هیچ..." اصلاً دیگر دست و پایش را هم ببوسند و خود حضرت بیایند این را مثلاً در آغوش بگیرند، آن ۱۰ تا بوس سفت هم بکنند، هیچ حسی پیدا نمیکند که مثلاً ما کسی هستیم، یک جایگاهی داریم. زهو از کجا درمیآید؟ که وقتی کسی به زهو رسید، یک مدیری که به زهو برسد، دیگر اوج بدبختی و مجموعه. هیچ نقدی، هیچ نقد باعث اصلاح است دیگر. هر مجموعهای که در حرکت است، هر سیستمی که در حرکت است، این بالاخره قطعات این سیستم با همدیگر چلنج دارد، برخورد دارد، فرسایش دارد. به مرور یک قطعه از کار میافتد، یک قطعه دیگری مثلاً وارد کار یک قطعه دیگر میشود. این بالاخره چیزهایی است که در بحث مهندسی که همه عزیزان... عزیزانی که اینجا اکثر قریب به اتفاق مهندس هستند، بالاخره در یک سیستم این رابطه طبیعی چی کار کرده؟ الان باید رصد کرد و دائماً باید اصلاحش کرد.
مدیری که خودش را در منطقه زهو میبیند، این اصلاً قبول نمیکند در سیستم تحت امر او اختلالی، به هم ریختگی، فرسایشی است که بخواهد ترتیب اثر بدهد که اصلاحی صورت بگیرد. مجموعه آسیب میبیند و راهش هم فقط همین است که هر جا احساس میکنی کارت خراب است، مشکل دارد، یکم سبیل این بابا را چرب کن. یکم دولا شدن کمرت را بیشتر کن. میشوید و میبرد. اصلاحی در مجموعه صورت نمیگیرد. این بخش مشکل دارد. من هم این کار را تن بهش نمیدهم. شده من را از اینجا اخراج کنی. سلامت یک نفر است. حالا اینجا توضیحات بیشتر دارد. من هم تمامش کنم و "تدنی من العزه تحدث الزهو". واژههای دو معنایی در فرهنگ قرآن و روایات بعضی وقتها به معنای مثبتش میآید، بعضی وقتها معنای منفی. مثلاً "ذوق انک انت العزیز الکریم". به جهنمیها میگویند که این عذاب بکش، تو عزیز بودی. مفسرین در ترجمهاش ماندهاند؛ یعنی چی عزیز؟ این همین عزت مذموم است. در مورد ابلیس هم همین است که او دست انداخت به رداء عز، به لباس عزت. یک عزت عزتی است که من و شما از موضع اینکه دقت بکنیم. تعریف خیلی مهمی است. "ان العزه لله و لرسوله". این یک عزت است که عزت خوب است. زیاد تعریف بکنند کمکم به عزت... بد چیست؟ عزت خوب چیست؟
عزت خوب این است که ما آمدیم کار خدا را دست بگیریم و پیش ببریم و یک مجموعه الهی است با انگیزههای الهی و عزت الهی میآید. اعتبار این مجموعه، آن عظمت و آن جایگاه خدا بلندمرتبه گیر خدا میآید. این مجموعه ما را رفعت میدهد، عظمت میدهد، بزرگ میکند. این مجموعه، طرف منحاز از آن پشتوانه الهی است، خودش به اعتبار اینکه یک دارایی دارد، یک شهرتی دارد، اسمی دارد، رسمی دارد، احساس میکند جایگاه ویژهای. نه به حسب آن ارتباطی که با خدا و معنویت دارد. آن میشود عزت خوب. این میشود عزت بد. عزت بد میاندازد آدمهای دور و بریهای ثناگوی بادنجان دور و اینجور ثنایم. اینجور عزتی نقطه اول شکست آدم. ابلیس داشت دیگر. فرمود ریشه همه گناهان این استکبار و عزت آدم است. احساس میکند یک شخصیت خود بنیاد و پای خودش روی پای خودش است. بنده همین روی پای خودش ایستاده. این اول نقطه سقوط است. یادتان هست در همان بحث مدیریت که با هم داشتیم این نکته را داشتیم که مدیر باید ناصر خدا باشد تا خدا او را نصرت بکند. این اولین رکن در بحثهای مدیریتی است که یک مجموعه باید مجموعهای باشد که تحت نصرت خدا باشد. وقتی کسی خودش را روی پای خودش دانست، آن مجموعه دیگر نصرتی بهش، امداد. دیگر کدام؟ خودت کار خودت را خودت عزت فرعونی. "فبعزت فرعون" که ساحره آمدند به عزت فرعون قسم خوردند. این همان عزت است. عزت مذموم. به جهنمیها میگویند "انک انت العزیز". تو عزت داشتی همین عزت خودبنیاد. خودش بند به همین اعتبار و شهرت و اسم و رسم و طرفدار. "آنقدر ما طرفدار داریم، آنقدر چی داریم." آن عوامل بسیار اثرگذاری است که در بحث اخلاق... محبت داشته باش، لبخند بزن، به صورت مساوی نگاه کن. یعنی همه را میآورد در یک حد بسیار پایینی. اول آن ریشه ماجرا وقتی درست بشود، همه اینها از تو در میآید. ریشه ماجرا این است که آقا یک مدیر نباید خودبنیاد باشد.
تکبر یک مدیر در هر مجموعهای، حالا در بحثهای علمی هم همین است. دانشجو عرض میکردم، گفتم که استادی که متکبر است، سم برای استعداد شماست. چیزی برای استعداد یک دانشآموز، یک دانشجو بدتر از این نیست که یک استاد متکبر داشته باشد. معمولاً در فرهنگ مخصوصاً ما ایرانیها آدمهای متکبر یکم دوستداشتنی هستند متأسفانه؛ چون که احساس موفقیت میکنیم در اینها. وقتی طرف خیلی خوش و گنده میگیرد، احساس میکنیم که واقعاً یک چیزی دارد که دارد خودش را گنده میگیرد. در فرهنگ ما خیلی نقطه ضعف بدی است که متواضع را خوشمان میآید ها، ولی آن احساس موفقیت را وقتی گنده صحبت میکند، سفت، خیلی اعتماد به نفسش بالاست، خیلی خودش را گنده میگیرد، اعتبار برایش قائل میشویم. واقعاً احساس آدم موفقی، خودش علامت سقوط و ضعف است. اگر یک استادی آمد سر کلاس، شروع کرد از رزومه گفتن: "من اینم، شاگردم این بوده، من فلان پروژه را داشتم، کجا دنبال من بوده. الان همه دنیا..." علامت ضعف این استاد است. حضرت فرمودند که: "کسی تکبر نمیکند الا لزلت وجدها فی نفسه." مگر به خاطر اینکه یک ذلتی در خودش میبیند که دارد خودش را اینجوری گنده میگیرد. آدمهای حقیرند. حقارت شخصیتی دارد که خودش را گنده نشان میدهد. علامت ضعف شخصیتی است. یک بخشش است.
یک بخش دیگر، استاد متکبر هیچ وقت فرصت جولان به شاگرد نمیدهد. مدیر متکبر هم همین شکلی است. وقتی یک مجموعه، مدیر متکبر داشت سرشان بزند از آن ور روشن است. خیلی نکته مهم میخواهد برای اینکه تاجش و تختش را حفظ بکند. یکم احساس کنی دارد گنده میشود، ورش میدارد. ریاست جمهوری کار میکند و دیگر زیادی دارد باد میکند و اینها. وسایل سیاسی. خودمون ۴ تا آدم ذلیل حقیر بیخود ناکارآمد ثناگو فقط دور و بر من باشند که این موقعیت من حفظ بشود. آن اگر زیادی گنده بشود، قوی بشود، دور بعد دیگر خودش رقیب من است. من نمیتوانم مدیر اینجوری پرورش بدهم که همه بیایند ۴ سال دیگر همه در حد خودم. استاد متواضع این شکلی است. علامه طباطبایی رضوان الله علیه. شما شاگردانش شاید از جهت برق در بعضی حوزههای علمی از خود علامه قویتر باشید. برمیگردد به تواضع علامه. شاگرد وقتی استاد متواضع بود، فرصت میدهد شاگرد جولان بدهد، رشد بکند. علامه المیزان مینوشت و به بعضی شاگردان نشان میدادند، حاشیه بزن. وقتی در المیزان مشارکتترین حد داشته. ترجمه روشن است. این چرخهای که در مملکت ما مدیر تولید نمیشود، بخشش برمیگردد به این زهو مدیران ما.
مدیر وقتی متواضع و خاکی بود، احساس میکند که همه این نیروهای زیرمجموعه همه از او بهتر خواهند بود و خواهند شد. یکی از رازهای عظمت حاج قاسم همین بود دیگر. بچههای ۲۰ ساله، ۳۰ ساله میآمدند فرماندههای رده بالایی میشدند. بعضیشان موقعیتهای ممتاز. باکی نداشت از اینکه اینها بیایند صد مرتبه از قاسم سلیمانی بهتر، زبدهتر باشند. نمیخواهد یک مشت آدم، یک مشت بره زیر دست داشته باشد. فقط آن هژمونی او حفظ بشود. موقعیت فابریک او دست نخورد. نه، هزار تا بهتر از او بیاید. این خیلی نکته مهم اساسی است که این گردش نخبگانی را در مدیریت ما بالا میبرد. فرصت بروز استعداد فراهم میکند. خیلی وقتها نیروهای ما سرخورده میشوند در این مجموعه. برمیگردد به تکبر و مدیر. جایی برای رشد ندارد. سقف رشدش اینقدر است که باید آخر زیر دست این مدیر باشد. سقف رشد زیردستهای مدیر. یک صحنهای بهمان نشان داد که: "آقا، تو سقف رشد ۱۰۰ برابر بالاتر از منی. تو اصلاً بیا برو آموزگار من شو." یکی از اساتید، یکی از اساتید خوب ما، یکی از این اساتید اخلاق اول به ما معرفی کرد و خود این آقا شاگرد آن استاد بود. استاد خودش را به شاگردش معرفی کند. مراتب باید حفظ. ایشان آمد گفتش که: "من خودم از فلانی استفاده میکنم. شما برو پیش این آقا استفاده." صحه نمیگذارم روی حرف ایشان، روی کارش میخواهم صحه بگذارم، نه روی حرفش. به محتوا کار ندارم. "استعدادی داری، فلان، اینها. تو بیا شاگرد ایشان شو. من مثلاً در این ۱۰ سال استفاده نکردم. تو بیا برو زود استفاده کن. بعد من با تو رفیقم و راحت هم. من میآیم از خود تو استفاده میکنم. زیاد شده تو بیا برو حرف را از او بگیر، من از تو یاد میگیرم." نابود شدیم! یعنی این همه اخلاق در همین تیکه بود. هیچی هم استفاده از آن آقا خاصیت برای استاد داشتیم ولی روحیه خیلی عجیب بود. راه میاندازد؛ یعنی ضابطهای که برایش مهم است جایگاه و اعتبار و موقعیت اهل ورع و صدق اینان. نه، بالاخره جایگاه، بالاخره ما هم یک کسی هستیم. بالاخره یک مجموعه رئیس دارد. بهتر شد. این چقدر استعداد را فعال میکند در یک مجموعه و چقدر رشد ایجاد...
خدا انشاءالله به آبروی امیرالمومنین، دو سه خط نهجالبلاغه خواندیم، چقدر حرف. سه خط هم نشد، شاید دو خط. چقدر حرف در این کلمات و در این عبارات نهفته است. با این فهم قاصر بنده و این سواد هیچی که نیست، این دو خط چقدر از تو مطلب آدم نصیبش میشود. خدا انشاءالله به آبروی امیرالمومنین در این ماه امیرالمومنین، ما را آن شخصیتی کند که مطلوب امیرالمومنین و با آن مدلی که امیرالمومنین مد نظر است، انشاءالله با پرورش پیدا کنیم و خاصیت داشته باشیم برای امیرالمومنین، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالم و صلی الله سید و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی ال ظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
چند دقیقهای مهمان محضر عزیزان هستیم. خیلی سعی میکنیم که دوستان را زیاد معطل نکنیم. قبلاً، یکی دو سال پیش، خدمت عزیزان بحثهایی در مورد اخلاق مدیریتی در نهجالبلاغه داشتیم. چند جلسهای را با برنامه نامه ۵۳ نهجالبلاغه اینجا با هم مقداری گفتوگو کردیم. کتاب خوبی سال ۹۶ چاپ شده، مرحوم دشتی که مترجم نهجالبلاغه است، درخواست دوستان این است که اگر بتوانند تهیه بکنند، کتاب "دستورات حکومتی امیرالمومنین علیهالسلام" به اسم دیگرش "اصول مدیریت در نگاه امیرالمومنین" نکات خیلی خوبی را محمود دشتی مطرح کرده است. یکی از خوبیها و مزایای مرحوم دشتی تطبیقی بحث کردن است. ایشان در خود نهجالبلاغه هم خیلی فضای تطبیقی دارد. در پاورقیها این مطلب مطابقت با کدام مکتب دارد، این مطلب منافات با کدام مکتب دارد و تسلطی دارد ایشان به مکاتب مختلف. در این بخش اخلاق مدیریتی و دستورات مدیریتی هم خیلی اینطور بحث نکات خیلی خوب و قابل استفاده دارد. کتاب بسیار خوبی است؛ فقط در حد معرفی توانستم عرض بکنم.
برای اینکه میخواستم نکاتی را از آن کتاب برایتان بگویم، دیدم که واقعاً در این جلسه چند دقیقهای فرصت اینکه بخواهیم نکات آن را مطرح بکنیم نیست؛ چرا که آن هندسه بحثی که ایشان آنجا دارد و نوع تبییب ایشان و باببندیش، خیلی باببندی جالبی است. دیدم یک بحث مستوفایی میخواهد، یک وقتی را باید بنشینیم در موردش، یک وقت بیشتر انشاءالله گفتوگو بکنیم. بعضی فرازهایی از همین نامه ۵۳ را اگر با هم بخوانیم، خیلی خوب است.
یکی از مباحث مهم در مدیریت، گزینش است. گزینش هم معمولاً یک فرایند یکباره تعریف میشود در فضای مدیریتی ما که خب ما کسی را از بیرون بررسی میکنیم و به مجموعه خودمان راه میدهیم، این میشود گزینش. درک گزینش لزوماً این نیست. گزینش یک امر مداوم و یک امر دفعی و یکباره نیست؛ ما دائماً در حال گزینش هستیم، هم در بحثهای مدیریتیمان، هم در ابعاد دیگر زندگی که البته ما همه زندگیمان به هر حال تحت تأثیر مدیریتمان است. دائماً مدیریت، یک چیز مرتبط به یک سازمان و مجموعه اداره نیست. ما در روابطمان هم دائماً داریم اعمال مدیریت میکنیم. خانوادهمان را داریم مدیریت میکنیم، رفاقتهایمان را داریم مدیریت میکنیم. من مدیریت میکنم مثلاً با شفقت دوست باشم، مدیریت میکنم با کس دیگری دوست نباشم. با آقای شفقت چقدر دوست باشم؟ دوستیمان در چه فضایی باشد؟ وارد چه حوزههایی نشویم؟ وارد چه حوزههایی بشویم؟ اینها همه مدیریت است و دائماً هم در مدیریت، گزینش یک امر ثابت است؛ یعنی مدیر دائماً در حال سنجش و گزینش است. دائماً دارد میسنجد ضرر و فایده کار را.
این رابطه ضررش بیشتر است یا فایده؟ این حرف در این رابطه ضررش بیشتر است یا فایده؟ فلان رابطه کنار این رابطه... حاجیپور هم کنار آقا شفقت دوست بشود، ضررش بیشتر است در ارتباط با شفقت یا فایده؟ اصلاً آن رابطه به جای ارتباط با شفقت ضررش بیشتر است یا فایده؟ دائماً ما در حال سنجش و مدیریت هستیم. در یک مجموعه چه کسانی به من نزدیکتر باشند؟ چه کسانی از من دورتر باشند؟ در مشاورهها چه کسانی را ترجیح بدهم؟ حرف چه کسانی اولویت پیدا بکند؟ برای من مهم باشند.
ماها که در فضای رسانه و اینها هستیم، هر کامنتی لزوماً یک کامنت به حساب نمیآید. بعضی کامنتها یک میلیون کامنت به حساب میآید، بعضی کامنتهای دیگر یک میلیون کامنتش یک کامنت به حساب نمیآید. مثلاً وقتی یک کامنتی میآید، ما میبینیم که یک شخص فرهیختهای در مورد یک مسئله نظر دارد. خب از این پیامهای کامنتهای محبتآمیز و "آقا ما نوکرتیم و عاشقتیم و فدات بشم" و از اینها زیاد است. اینها از همان یک کامنتیهاست. از آنهایی است که یک میلیونش یکی به حساب میآید. یا بعضی فحش است: "کلاً از تو بیزارم و حالم به هم میخورد" و فلان و اینها. آن هم باز یک میلیونش، بلکه دو میلیونش یکی به حساب میآید. ولی بعضیها هستند، طرف را میبینی که با تسلط به مطلب، یک فرهیخته روی موضوع سوار است: "تو فلان کتاب به این نحو نقل شده..." این دیگر یکیش میشود یک میلیون و سریع ترتیب اثر ایجاد میکند. در ما سریع کنشگری ایجاد میشود، سریع واکنش نشان میدهیم. مطلب را باید عوض کنیم، باید برویم تحقیقمان را بیشتر کنیم، باید بیاییم اعلام بکنیم، اصلاحیه بزنیم. اینها اثرگذاریشان بیشتر است.
تعبیر "اثرگذاری بیشتر" در نهجالبلاغه در نامه ۵۳ امیرالمومنین با عبارت "آثر" به کار رفته است. "اثرگذاری آبتر" افعل تفضیل است. ما در مجموعه، چه کسانی بر ما اثر بیشتری داشته باشند؟ گزینش کنیم بهعنوان افراد مؤثر بر خودمان. این هم دست خودمان است دیگر. مدیر یک جاهایی تابع است و مدیریت میکند که از چه کسانی حرف بشنود. مدیریت که همش اعمال قدرت و موضع بالا نیست. یک وقتهایی مدیریت در موضع پایین است. من در برابر چه کسی در موضع پایین باشم؟ مدیریت از چه کسی باید تبعیت، تسلیم و حرفشنوی داشته باشد؟ چه کسی بر من مؤثر باشد؟ بر چه کسانی مؤثر باشم؟ از چه کسانی تأثیر بگیرم؟ نامش میشود مدیریت.
امیرالمومنین میفرمایند که آن اثرگذارترین شخصی که باید کنار ما باشد، کیست؟ خیلی قاعده عجیب و غریبی است که کل مجموعه و مدل مدیریتی ما را عوض میکند. توجه به کلمه "به"؛ یک عبارت: "ثم لیکن آثرهم عندک". اثرگذارترین شخص پیش تو کی باشد؟ چند تا به من گزینه بدهید ببینیم چقدر افقمان به امیرالمومنین نزدیک است. "امینتری" خوب است. "دروغگو"، "رکترین". "رکترین" خیلی خوب و نزدیک بود.
خب، حالا با چه شاخصی گفتیم رک؟ چون احتمالاً این امیرالمومنین میگویند یا خودتان بر اساس شاخص مبنایی باشد. ضابطهاش چی باشد؟ رک چی؟ نسبت به آن مجموعه مثلاً اشکالات و انتقادات را بگوید؟ یا مثلاً یک شاخصی میخواهد رکگویی، چون بعضی کلاً رک هستند نسبت به اصلاً، کلاً در بند هیچی نیستند، یک کمی هم همچین یک رفتار جسورانهای به حساب میآید، کلاً هم تلخ است، بعضی خیلی وقتها هم نفرتآمیز است دیگر. واقعاً چی بشود؟ وکیل کی یعنی مسیحیت؟ کلاً در مجموعهها آدمهای رک، آدمهای تلخی هستند. ضابطه دارد؛ یعنی این هم نباید باشد که ما فکر کنیم که این فضیلتی که امیرالمومنین در این سازمان دنبالش هستند، همین است که آدم کلاً در هر مسئله مثلاً "آقا چه چایی بیخودی ریختی، غذاتون چقدر بو میداد." بعضی وقتها اینها بهعنوان فضیلت به حساب میآید. این نیست، شاخص دارد رکگویی. رکگویی شاخصش چیست؟ فرمود که: "اقولهم بمر الحق". آثر کی باشد؟ اثرگذارترین فرد روی تو کی باشد؟ کسی که "اقول" است؛ بیشتر از همه پابند این قول است. کدام قول؟ "بمر الحق". "مر" که معنایش مشخص است، "مر" یعنی تلخی. "مر الحق"، حق شاخصش است. یعنی اگر جای حق... پس معلوم میشود که آدم رک خیلی وقتها سلیقهاش را میگوید. آدم رک به نسبت سلیقه، آدم سلیقهگرایی است و به شدت ما را سلیقهگرا بار میآورد. اشتباه، نه! آدم حقگرایی که بابت حق هزینه میدهد و نمیترسد از اینکه پیش شما جایگاهش را از دست بدهد، اتفاقاً اینجا باید او را به خودت نزدیک کنی. سخت استها، یک وقتی اینجا بحث میکردیم که آقا عرصه مدیریت، عرصه مبارزه با نفس است. یکی از جایگاههای بسیار سخت و در واقع حساس همینجاست که آدم افرادی را به خودش نزدیک کند که اینها مچ آدم را سر میگیرند و خیلی هم تلخند این آدمها گاهی و خیلی هم اثرگذار و خوب است اگر شاخصشان حق باشد.
سخنرانی از ۲۰ دقیقه شده نیم ساعت. "آقا اینها چه چیزهایی بود میگفتی؟ چقدر طولش دادی؟" نزدیکتر کنی، بیشتر سوهان روح و انگیزهات را از بین میبرد و مجموعه را آسیب میزند. بر اساس حال و حوصله، یک روز حالش خوب است، کلاً همه چی خوب است. "چایی چقدر خوب است، چقدر هوا چقدر خوب است." حال و حوصله هیچکس را ندارم، میگوید: "نه، این خوب است." این رک است. ببین دارد میگوید که این چقدر بد است، آن چقدر فلان است. این نیست، شاخصش به "مرور الحق" است. این باید اثرگذارترین فرد باشد؛ برای اینکه او که ضابط یک مجموعه است، حق است. حق با همه توسعه در معنی؛ یعنی هم حق در برابر تکلیف، هم حق به معنای آنچه که کار درست و صحیح و مطابق با واقع و مطابق با ثواب. کاری که اینجوری است، آنی که درست است، آنی که واقعاً پیشرفت مجموعه در گرو آن است، این میشود حق. آنی که واقعاً از من و شما میخواهند، آنی که واقعاً هر فردی از ما نسبت بهش تکلیف دارد، مسئولیت دارد. این جایگاهی که گرفتم اصلاً یعنی شرایط من، جایگاه من مطابقت به همان دارد. آن کاری که باید انجام بدهم، فوتبال دیدن است مثلاً. حالا آن هم البته باید مهم باشد دیگر. خود عقلانیت آن فرد در نحوه بیانش هم مهم است. آن رک، نه رفتار آنارشیستی فقط صرف بازی خرابکن، چون بعضیها اینجوری هستند دیگر، کلاً فقط میخواهند یک چیز را خراب بکنند. هویتشان به این است که بگویند من بودنم این است که بگویم اینهایی که شما دارید قبول ندارم. بعضیها کلاً اینجوری هستند؛ یعنی در نقد دیگران و در نفی دیگران تعریف میشوند. اینها آدمهای بیمارند. اینها را اصلاً نباید به خودمان...
حرفهایاند وقتی میخواهند نقد بکنند، اینقدر قشنگ، اینقدر با ضابطه. این را به نظرم در همان جلسات یکی دو سال پیش، این ماجرا را گفتم، حالا یادم نمیآید. باز هم میگویم، حالا اگر نگفتم. گفتش که آن پادشاه اعلام کرده بود که هر کس مرگ هدهد من را به من خبر بدهد، اعدامش میکنم. یعنی یک خبر تلخی را میخواهد، مطابق با واقع. گفت که هدهد افتاد، مرد. اینها در دربار نشستند دور هم، گفتند که حالا میخواهد خبر بدهد. یک رندی پاشد، گفت: "من خبر میدهم. حقوق یک سالتان را پیشپیش میگیرم تا بروم خبر بدهم." پادشاه نشست، گفت: "اعلیحضرت! طوطی بود، هدهد با اعلیحضرت و طوطی شما امروز نخوانده است." گفت: "چی میگویی؟ یعنی چی نخوانده؟" "مریض شده." گفت: "اعلیحضرت! و غذا هم نخورده است." این میشود مدیریت؛ یعنی او را به یک نتیجهای برساند آدم که مرّ حق را با قدمهایی پیشروی بکند که بتواند او را تفهیمش بکند. خیلی مهم است اینجور افراد عاقل. آدمهایی که پلن دارند برای پیشبرد یک مسئله، اینها آدمهای اثرگذار بر ما باشند. اگر در مجموعه هستند، خود مجموعه باید تحت تأثیر افکار و درک اینها باشد. اگر بیرون مجموعه هستند، آدم هی باید با اینها چک کند برنامههایش را، کارهایش را. کلاً زندگی آدم باید تحت تأثیر اینجور افراد باشد. افرادی که برنامه دارند برای حرکاتشان و مطابقت با آن حقیقت برایشان خیلی مهم است. قدم به قدم و برای پیشبردش هم با ضابطه پیش میبرد.
بچهاش را اگر میخواهد یک مسیری بهش بدهد، آرامآرام، قدم به قدم. در یک برنامهریزی بلندمدت اگر میخواهد در اداره کاری را بکند، بعضی مدیران ما، الحمدلله در سطح کلاً خیلی خوب آدم میبیند دیگر. برنامه قدمبندیشان، قدمقدمشان خیلی خوب است. در مسیر دیگری آرامآرام از یک جایی شروع میکنی، یک چیز دیگری را دارد میگوید و مثلاً نه، ما اصلاً به موشک کار نداریم. آرامآرام، بعد معلوم میشود که موشک هم که رفته و نمیدانم در منطقه هم که رفتیم و بعد ۱۰ تا سند دیگر هم امضا کردیم و هیچی نفهمیدیم. این فوق حرفهای رفتار کردن در آن حوزه است. به مرّ حق، قدم به قدم، آقای وحشت میفرمودند. خیلی اینها مهم است، اصلاً خیلی فوقالعاده است این رویکرد و اینجور فعالی. در حوزه تبلیغ همچین مشکلی داریم. من در حوزه وقتی گفتم، گفتم که هر طلبه باید دو واحد مدیریت بخواند، دو واحد روانشناسی، دو واحد مدیریت. همان سال اول، بنده، به همینهاست. من درس خواندنم تا به این دوتاست. رفتارم با دیگران تابع این دوتاست. رفته بود یک طلبهای شهری در آسیای شرقی، دیده بود که اینجا همه مسلمان هستند ولی کسی نماز نمیخواند. بهجت نقل میکرد. رفته بود، گفته بود که: "آقایان، چرا نماز نمیخوانید؟" گفتند که: "ما حوصله این کارها را نداریم." گفته بود که اول رفیق شده بود با اینها، گفته بود: "به خاطر گل روی من، سالی دو رکعت." سالی، سالیانه بسته بود برایشان یک نماز سالیانه. یک چند سالی گذشته بود، دوباره رفته بود، "مقید هستند آن سه رکعت در سال را میخوانند." گفته بود که: "خب، این مثلاً سه رکعت را تبدیل کن به یک شبانهروز در سال." یک شب برنامهریزی مثلاً ۱۰-۱۵ ساله، یک مملکت را کلاً نمازخوان کرده بود. همه نمازخوان. بهش گفته بودند که: "تو نترسیدی از خدا؟ رفته بودی به اینها گفتی که سالی دو رکعت نماز بخوانیم؟ غیر از این دو رکعت را نخوانی؟" من گفتم: "لااقل دو رکعت را بخوانید." میگفتند: "بخوانیم." خیلی تحسین میکردند این کار را. این درست است. این مدلی باید کار کرد. قدم به قدم. آنور مثلاً ده حرکتش دارد میرود از شبانهروز مثلاً در سالش، همه نمازها رفته، یک دو رکعت دارد. اشکال ندارد. این آرامآرام انس پیدا میکند.
خلاصه، اینها رفتارهایی است که اگر در کسی بود، آن آدم آدم برجستهای میشود؛ هم در حوزه مدیریت خودش، هم در حوزه اثرگذاری بر مدیر. یعنی مدیر باید تابع نظر... بعد میفرمایند که مساعدت. ویژگی دوم این آدم چی باشد؟ آدم تأثیرگذار. "اقلهم مساعده فی ما یکون منک من ما کره الله لاولیائه." در آن اموری که خدا خوشش نمیآید، کمتر از همه بهت کمک برساند. شاخصهای عجیبی است. اگر یک کاری است که خدا خوشش نمیآید، ببینی که این آدم خیلی بیرغبت است، خیلی بیحال است در اینجور کارها، اصلاً تجاوبی نسبت به شما ندارد، اصلاً جواب تو را نمیدهد. یکی هستش که هر چی میگویی انجام میدهد. اینها به درد اینکه بخواهند اثرگذار روی تو باشند، نمیخورد. ممکن است کار مجموعهات را پیش ببرد. همان که وقتی میگفتیم، میگفتیم مجموعه را پیش میبرد ولی خودت را میبرد جهنم؛ یعنی مجموعه پیش میرود، خودت عقب میمانی. این مدل امیرالمومنین نیست. مدل امیرالمومنین این است که اگر مجموعه پیش برود، تو هم پیش بروی، تو هم رشد کنی و رشد مجموعه تابع رشد تو باشد. آن اخلاص از تو به آن مجموعه تزریق بشود. رشد از تو. یعنی به تو نگاه کنند و به حرکت بیفتند. این اصل ماجراست. تو خب، اگر یک کسی تابع من بود، هرچی که گفتم انجام داد، هرچی بخشنامه کردم، هرچی دستور دادم، آن مدیر بالاتر شب میخوابد، صبح یک دستور میدهد. این فردا صبحش میآید دوباره شب نظرش عوض بشود. باز شب میآید ماله میکشد. هر وری برود، یک ماله آماده دارد. دکوراسیون آماده دارد که اگر آقا مثلاً آقا جونمان، رئیسمان، مدیر کلمان اینوری گفت، این را درمیآوریم، آنوری گفت، آن را درمیآوریم. کاملاً آماده. اینها اصلاً به درد نمیخورد. اینها آدمهای نان به نرخ روز خور و بادنجان دور قابچین. آدمهای بیخود، آدمهای بیشخصیتند. آدم بیشخصیت به درد نظر و رأی و اثرگذاری تهی از درون... آدمی که خودش از خودش مبنا دارد، منطق دارد، فکر دارد، ایده دارد، برنامهریزی دارد، آن آدم، آدم ازش خط میگیرد. جایگاهی را، حریمی را برای خودش در نظر گرفته، روی همان اصول دارد حرکت میکند. آدم خیلی آدم به درد بخوری است. این وقتی یک کم خط شما عوض میشود، از خط خودش درنمیآید، تحویلت نمیگیرد. نزدیک میشوی به آن خط درست، بیشتر تحویلت میگیرد. این آدم ضابطه دارد. این باید اثرگذار باشد روی آدم. از آن منطق حق خودش هر چقدر هم تلخ باشد، کوتاه نمیآید. اینها شاخصهای...
شاخص سوم واقعاً "ذالک من هو حیث وقع". میخواهد آنجا، البته آن ادامه همان شاخص دوم به حساب میآید. میخواهد میل تو هم آنجا باشد. یا درست است؟ آنی که وظیفهاش است، آنی که لب ماجرا، لب حق، مرّ حق، همان را انجام میدهد. هرکی خوشش میآید، هرکی بدش... نفرت ایجاد نکند در کسی ولی از این برنامه خودش و از این سیستم خودش کوتاه نمیآید. نفوذناپذیر. تحت نفوذ کسی باش که نفوذناپذیر است. شاخص آدم نفوذناپذیری که در برابر غیر حق هیچ نفوذی نسبت به او، هیچ کسی امید نفوذ به او ندارد. اگر حرف درست است، میپذیرد. پارتی و مارتی و دم این و آن دیدن ندارد. اگر هم غلط است، نمیپذیرد. میخواهد همه عالم جمع بشوند. آدم تحت تأثیرش باشد. یک مجموعه را او باید فکر او باید هندل بکند. به او باید...
دو تا ویژگی اول کار. بعد میفرمایند که: "والصق به اهل الورع و الصدق". خودت را الصق، بچسب به کسانی که اهل ورع و صدق هستند. این ورع و صدق خیلی مهم است. ورع یعنی هی همه جوانب را در نظر گرفتن. واژه تعبیر خوب فارسیش همین تقوا یعنی آن متن کار را لحاظ میکند. ورع یعنی همه جوانب را در نظر گرفتن. من دارم کار خوبی میکنم، دارم به این گلم آب میدهم. کارم هم خوب است، بیتقوایی نیست، تقواست. ولی همه جوانب را در نظر نگرفتم. اینکه مثلاً الان ساعت آب دادن نیست، اینجا مثلاً آب نمیخواهد. همه مسائل با هم که مثلاً این حالا آب مثلاً کم است، زیاد است. این اصل اینکه آب دارم میدهم کار بر اساس ضابطه، خلاف ضابطه نیست. این گل آب نیاز دارد، این میشود تقوا. ولی ورع یک مرحله بالاتر است برای اینکه همه جوانب را در نظر میگیرد. الان من آب میدهم، یک وقت توهین به آن کسی که باید به این آب بدهد محسوب نشود. او احساس نکند که من با رفتارم دارم مثلاً بهش میگویم تو کارت را درست انجام ندادی. سوءبرداشتی درون کسی که مثلاً من دارم گلدان اتاقش را آب میدهم، نشود. احساس نکند که مثلاً من دارم خودم را خار و خفیف میکنم پیشش. دقت میکنید؟ ۵۰ جنبه کار را لحاظ میکند. وقتی میخواهی یک کاری را انجام بدهی، میشود ورع. این کسانی که ورع دارند، خودت را بهشان نزدیک کن. به اینها بچسب. تعبیر "الصق"، نزدیک شدن، بچسب به اینها. آن ضابطههایی که در رفتار او هست، آن جوانبی که نگاه میکند، خیلی کمک میکند به اینکه انسان همهجانبهنگر... در مدیریت هم عرصهای است که او همهجانبهنگری خیلی... همه زوایای کار را، خیلی وقتها آدم یک طرح خوبی هم دارد ها، نیت خوبی هم حتی دارد ولی همه جوانب را نگاه نمیکند. این آثار سویی که دارد، گاهی بد است اینکه آدم لحاظ همه چی را داشته باشد. "من این را که بگویم، این چه برداشتی میکند؟ آن چی کار میکند؟ در این چه اثری دارد؟" در یک چیز خاصی نیست. اینها با ورع هم فقط پیش میرود. یکی ورع، یکی صدق. آدمی که اهل صدق است. این واقعاً هیچ اهمیتی به چیزی غیر از آن تکلیف و وظیفه و آن متن کار، برای هیچی غیر از این قائل نیست. اهل صدق یعنی مراعات این و آن را نمیکند. حرف دیگران رویش اثرگذار نیست. ترسهای او در رفتارهای او بروز پیدا نمیکند. این اهل صدق است. انجام نه با ضابطه، با رابطه بوده. نه با زد و بند بوده. نه با فشار بوده. نه اثر ترس. اگر کسی اینجوری است، بهش بچسب. خیلی اتصال.
بعد میفرمایند که: "ثم رضهم". خیلی این فوقالعاده است. "رضهم" از ریاضت. اینجور بار بیاور مجموعهات را. اینجور بار بیاور مجموعه زیردستت را. این شکلی بار بیاور. این باید فرهنگ بشود در یک سازمان، در یک مجموعه، در یک اداره. "الا الا یتروک" ازت تعریف... "اترا" یعنی متن. اینجور بار بیاور که اگر کسی تعریف بکند از چشمت... کسی با تعریف کردن به تو نزدیک نمیشود. کسی با تعریف کردن موقعیت خوب پیدا نمیکند. اگر یک مجموعه برعکس این باشد که آن مجموعه واقعاً فاسد و نابود است. اگر کسی در مجموعه اینجور دیده بشود که هرکی به آن بالادستی بیشتر احترام میگذارد، بیشتر محبت میکند، بیشتر گردن کج میکند، قربان صدقه میرود و زبان میریزد و فیلم بازی میکند، ادا اطوار درمیآورد، نزدیکتر است. کفایت میکند؛ یعنی مجموعه، مجموعه نابود. بلکه برعکس این. این وقتی زیاد کم گذاشته که میخواهد باهاش پوشش بدهد. تو این پوشش میخواهد جبرانش کند. آدم نرمالی که دارد کارش را انجام میدهد، نیازی ندارد قربان صدقه برود، زبان بریزد. دانشآموز به حد خیلی دیگر غیرنرمال امروز تکلیف نیاورده یا میخواهد زود برود. یک چیز اینجوری است دیگر. نه، "خیلی نوکرتم، نوکر." "بابا چه مرگت است امروز؟" این دیگر بیش از حد طبیعی است. این "آنرمال" است.
اگر در یک مجموعهای افراد این شکلی شدند، آن مجموعه خودش "آنرمال" است. آن مدیریت و مجموعه "آنرمال" است. افراد آن مجموعه "آنرمال"اند. طبعاً خروجی آن مجموعه "آنرمال" است؛ یعنی خروجی سالمی از آن مجموعه درنمیآید. مجموعه سالم کارش را میکند. نظام ارزشگذاری بر اساس کاری است که طرف انجام میدهد. هر چقدر مصرف او کمتر باشد؛ یعنی دادههایی که به او داده میشود کمتر مصرف کند، بیشتر تولید بکند. نظام ارزشگذاری معلوم میشود که این آدم، آدم سالمی است و در این سیستم دارد کارش را درست انجام میدهد و همان قدری هم که نظام جزایی و پاداشی متن، ثنا و اعتراف برای او لحاظ میشود، بهش داده میشود. بهتر کار بکند، بیشتر دارم تحویلش میگیرند. این میشود یک مجموعه سالم. غیر از این اگر بود، کارش را انجام نمیدهد با دو تا قربان صدقه و مرغابی و یک اردکی و با اینها حلش میکنیم؛ یعنی دم این بالادستی را میبینیم. هدیه، شیرینی، سبیل چرب کردن، یک بیرون بردنی، یک استخری میبریم، یک چه میدانم فلان روستا میبریم، یک سفر خارجی میبریم، یک دوری، یک گردشی، فلان. این میشوید... که بعضیها هم واقعاً حرفهایاند در این ماجراها. ابتکاراتی ثبت کردهاند. نظام پاچهخواری میشود دیگر. که هر چی بهتر بتواند دل طرف را... دیده نمیشود. بعد آن یکی صد برابر کار میکند. تمیز هم کار میکند. همه استانداردها را رعایت میکند، چون زبان ندارد اصلاً به حساب نمیآید. بدبخت! در این جمعهای خانوادگی میبینیم دیگر. عروس کوچیکه زبانباز. نه آشپزی بلد است، نه خانهداری دارد. خانه کثیف، بداخلاق. بچهها همش در ۲۰ بار کتک میخورند. این زبان دارد. برای مادرشوهر... مدیریت در همه اینجاها هست دیگر. از آن طرف، عروس بزرگه بدبخت، نجیب، سر به زیر. رفتار درست حسابی کدبانو، آشپز، دکترا دارد میگیرد. به چشم مادر ابداً نمیآید.
ساختار معیوبی شکل میدهد دیگر. هر کی که بیشتر متملق، نزدیکتر. این ضعف مدیریت آن مادرشوهر را میرساند. البته ضعف مدیریت خود این پسرهای این خانواده را میرساند که در واقع اینها هم یک جوری این زنها را بار آوردند. اینها هم اهل تملق شدند؛ یعنی آن پسره که میشود پسر این خانم و شوهر آن عروس، اگر این در خانه خوب مدیریت میکرد خانمش را، نمیآورد به این تملقات. شوهر خودش این را زده، گرفته این مدل بد را. مادرشوهر هم پیاده کرده، مادر این بچه هم بد پرورش داده. مدیر فاسد، آن مادر فاسد، یک مدیر فاسد تحویل جامعه میدهد که هم در خانه فاسد مدیریت میکند، هم در جامعه مدیریت فاسد دارد. هر کی که تملق بیشتر دارد، هر کی که نوکرتر، نوکرصفتی بیشتر دارد، این محبوبتر است. این خیلی چیز بدی است. این هم در راستای همان بحث "مرّ حق" است.
پس میفرمایند که: "ولا یمدحوک بباطل لم تفعله". اینها نیایند از تو تعریفی بکنند نسبت به کارهایی که انجام ندادی. نه، این بالاخره یک حس قبولی را قبول میکنم، رزومه مثبت در کارنامه خودش همین را قلمداد میکند. آنقدر که اینها از ما خوب گفتند، اینها فوقالعاده خطرناک است.
بعد میفرمایند که: "فإن کثرت الاطراء". روانشناسی را ببینید در این کلمات امیرالمومنین که چه کرده با این... "فإن کثرت الاطراء تحدث الزهو". زهو از آن واژههای کلیدی بحثهای روانشناسی است. زنبور و ه دو چشم. یکی از ویژگیهایی که برای مرد بد است، برای زن خوب است، زهوهبازی. زهو یعنی آن بلندمنشی. خیلی آدم خودش را بالابالاها میگیرد. خیلی گنده فرض میکند. دستنیافتنی میداند خودش را. تکبر اینها فرق میکند. این واژهها فوقالعاده واژههای ظریف و بندکشیشده است؛ یعنی هر کدام از اینها یک استانداردی دارد. ما در فارسی همه را یکی میکنیم و نابودش هم میکنیم. عجب، تکبر، چه میدانم، زهو، واژهها میآید. یک چیزی دور از دسترس است. جایگاه برتری هستم. دستت به من نمیرسد. یک موقعیت ممتازی دارم. یک به قول مارکسیستها، طبقه بورژوازی آدم برای خودش در جامعه قائل میشود. این ویژگی که در زن خوب است نسبت به نامحرم: بخل و ترس و ضعف. صفاتی که برای زن خوب است، برای مرد... یعنی زن باید نسبت به نامحرم اینجور باشد که احساس بکند که کسی اندازه من نیست که بخواهد با من حرف بزند. کوپنهایش را خرج بکند تا راش بدهم بیاید بنشیند در جلسه خواستگاری. ببینم کیست این زن؟ گفتم که مدل معلوم بشود. ارزش این را ندارد که هر کسی بخواهد بیاید با من گفتوگو بکند. ارزش ندارد که هر کسی بخواهد ارتباط داشته باشد. ارزش این را ندارد که من با هر کسی آدم حساب بکنم. این میشود زهو.
حالا در مرد که برای مرد عیب است، چه شکلی شکل میگیرد؟ "فإن کثرت الاطراء تحدث الزهو". زیاد که از آدم تعریف میکنند، کمکم... "خیلی هم لایک و کامنت و یکم که زیاد میشود، کمکم یک آدم احساس میکند که من که اصلاً خودم یک کسی هستم." من که خودم جایگاهی مثلاً ارزش این را... مثالهای سیاسی خیلی دارد. من دارم رد میکنم این مثال سیاسی در ... یکمی که آدم در این فضاها زیادی تحویلش میگیرند، کمکم دیگر آن حس خودویژهپنداری، خودنخبهپنداری، آن موقعیت خاص، آن جایگاه ویژه، کمکم نابود میکند. مدیران انقلابی خوب ما، بندگان همین شکلی خراب میشوند. از عملگی و چه میدانم کار شبهای دم مسجد و فلان و اینها شروع کرد، بنده خدا با نیت خوب. کمکم هی دمیدن در او که تو اسطوره تقوا و تندیس اخلاصی و تو یک دانه ای و تو اصلاً معجزه هزاره سومی و فلان و این حرفها. بنده خدا دیگر آدم این دیوار را ۵ بار کتاب برایش بنویسیم، معجزه هزاره سوم، روزی ۱۰ بار بهش بگویم دیوار، کمکم یک کسی میشود به آدمش...
حالا ما باید چی کار بکنیم؟ طبعاً بین مردم، مردم اثر اخلاص و محبتشان، بالاخره این موزه اینجوری دارند دیگر. خوب است، اهل کار است، اهل تلاش است. آنها محبتشان را دارند. من باید چی کار بکنم؟ چه شکلی باید مهندسی معکوس کنم؟ کنار من جور اثر ندارد. همان "آثرهم" نزدیک من این خنثی میکند آن اثرات این شکلی را. یعنی اگر کامنت هم خوب و مثبت دارد برای من زیاد میآید، من ۴ تا از این آدمهای تلخ دور و برم بگذارم، اثر کامنتها را میشورد میبرد. "کامنتها را جدی نگیرید، اینها نمیدانند چه خبر است، کی هستی؟ من میدانم تو کی هستی. گوش بده هیچ..." اصلاً دیگر دست و پایش را هم ببوسند و خود حضرت بیایند این را مثلاً در آغوش بگیرند، آن ۱۰ تا بوس سفت هم بکنند، هیچ حسی پیدا نمیکند که مثلاً ما کسی هستیم، یک جایگاهی داریم. زهو از کجا درمیآید؟ که وقتی کسی به زهو رسید، یک مدیری که به زهو برسد، دیگر اوج بدبختی و مجموعه. هیچ نقدی، هیچ نقد باعث اصلاح است دیگر. هر مجموعهای که در حرکت است، هر سیستمی که در حرکت است، این بالاخره قطعات این سیستم با همدیگر چلنج دارد، برخورد دارد، فرسایش دارد. به مرور یک قطعه از کار میافتد، یک قطعه دیگری مثلاً وارد کار یک قطعه دیگر میشود. این بالاخره چیزهایی است که در بحث مهندسی که همه عزیزان... عزیزانی که اینجا اکثر قریب به اتفاق مهندس هستند، بالاخره در یک سیستم این رابطه طبیعی چی کار کرده؟ الان باید رصد کرد و دائماً باید اصلاحش کرد.
مدیری که خودش را در منطقه زهو میبیند، این اصلاً قبول نمیکند در سیستم تحت امر او اختلالی، به هم ریختگی، فرسایشی است که بخواهد ترتیب اثر بدهد که اصلاحی صورت بگیرد. مجموعه آسیب میبیند و راهش هم فقط همین است که هر جا احساس میکنی کارت خراب است، مشکل دارد، یکم سبیل این بابا را چرب کن. یکم دولا شدن کمرت را بیشتر کن. میشوید و میبرد. اصلاحی در مجموعه صورت نمیگیرد. این بخش مشکل دارد. من هم این کار را تن بهش نمیدهم. شده من را از اینجا اخراج کنی. سلامت یک نفر است. حالا اینجا توضیحات بیشتر دارد. من هم تمامش کنم و "تدنی من العزه تحدث الزهو". واژههای دو معنایی در فرهنگ قرآن و روایات بعضی وقتها به معنای مثبتش میآید، بعضی وقتها معنای منفی. مثلاً "ذوق انک انت العزیز الکریم". به جهنمیها میگویند که این عذاب بکش، تو عزیز بودی. مفسرین در ترجمهاش ماندهاند؛ یعنی چی عزیز؟ این همین عزت مذموم است. در مورد ابلیس هم همین است که او دست انداخت به رداء عز، به لباس عزت. یک عزت عزتی است که من و شما از موضع اینکه دقت بکنیم. تعریف خیلی مهمی است. "ان العزه لله و لرسوله". این یک عزت است که عزت خوب است. زیاد تعریف بکنند کمکم به عزت... بد چیست؟ عزت خوب چیست؟
عزت خوب این است که ما آمدیم کار خدا را دست بگیریم و پیش ببریم و یک مجموعه الهی است با انگیزههای الهی و عزت الهی میآید. اعتبار این مجموعه، آن عظمت و آن جایگاه خدا بلندمرتبه گیر خدا میآید. این مجموعه ما را رفعت میدهد، عظمت میدهد، بزرگ میکند. این مجموعه، طرف منحاز از آن پشتوانه الهی است، خودش به اعتبار اینکه یک دارایی دارد، یک شهرتی دارد، اسمی دارد، رسمی دارد، احساس میکند جایگاه ویژهای. نه به حسب آن ارتباطی که با خدا و معنویت دارد. آن میشود عزت خوب. این میشود عزت بد. عزت بد میاندازد آدمهای دور و بریهای ثناگوی بادنجان دور و اینجور ثنایم. اینجور عزتی نقطه اول شکست آدم. ابلیس داشت دیگر. فرمود ریشه همه گناهان این استکبار و عزت آدم است. احساس میکند یک شخصیت خود بنیاد و پای خودش روی پای خودش است. بنده همین روی پای خودش ایستاده. این اول نقطه سقوط است. یادتان هست در همان بحث مدیریت که با هم داشتیم این نکته را داشتیم که مدیر باید ناصر خدا باشد تا خدا او را نصرت بکند. این اولین رکن در بحثهای مدیریتی است که یک مجموعه باید مجموعهای باشد که تحت نصرت خدا باشد. وقتی کسی خودش را روی پای خودش دانست، آن مجموعه دیگر نصرتی بهش، امداد. دیگر کدام؟ خودت کار خودت را خودت عزت فرعونی. "فبعزت فرعون" که ساحره آمدند به عزت فرعون قسم خوردند. این همان عزت است. عزت مذموم. به جهنمیها میگویند "انک انت العزیز". تو عزت داشتی همین عزت خودبنیاد. خودش بند به همین اعتبار و شهرت و اسم و رسم و طرفدار. "آنقدر ما طرفدار داریم، آنقدر چی داریم." آن عوامل بسیار اثرگذاری است که در بحث اخلاق... محبت داشته باش، لبخند بزن، به صورت مساوی نگاه کن. یعنی همه را میآورد در یک حد بسیار پایینی. اول آن ریشه ماجرا وقتی درست بشود، همه اینها از تو در میآید. ریشه ماجرا این است که آقا یک مدیر نباید خودبنیاد باشد.
تکبر یک مدیر در هر مجموعهای، حالا در بحثهای علمی هم همین است. دانشجو عرض میکردم، گفتم که استادی که متکبر است، سم برای استعداد شماست. چیزی برای استعداد یک دانشآموز، یک دانشجو بدتر از این نیست که یک استاد متکبر داشته باشد. معمولاً در فرهنگ مخصوصاً ما ایرانیها آدمهای متکبر یکم دوستداشتنی هستند متأسفانه؛ چون که احساس موفقیت میکنیم در اینها. وقتی طرف خیلی خوش و گنده میگیرد، احساس میکنیم که واقعاً یک چیزی دارد که دارد خودش را گنده میگیرد. در فرهنگ ما خیلی نقطه ضعف بدی است که متواضع را خوشمان میآید ها، ولی آن احساس موفقیت را وقتی گنده صحبت میکند، سفت، خیلی اعتماد به نفسش بالاست، خیلی خودش را گنده میگیرد، اعتبار برایش قائل میشویم. واقعاً احساس آدم موفقی، خودش علامت سقوط و ضعف است. اگر یک استادی آمد سر کلاس، شروع کرد از رزومه گفتن: "من اینم، شاگردم این بوده، من فلان پروژه را داشتم، کجا دنبال من بوده. الان همه دنیا..." علامت ضعف این استاد است. حضرت فرمودند که: "کسی تکبر نمیکند الا لزلت وجدها فی نفسه." مگر به خاطر اینکه یک ذلتی در خودش میبیند که دارد خودش را اینجوری گنده میگیرد. آدمهای حقیرند. حقارت شخصیتی دارد که خودش را گنده نشان میدهد. علامت ضعف شخصیتی است. یک بخشش است.
یک بخش دیگر، استاد متکبر هیچ وقت فرصت جولان به شاگرد نمیدهد. مدیر متکبر هم همین شکلی است. وقتی یک مجموعه، مدیر متکبر داشت سرشان بزند از آن ور روشن است. خیلی نکته مهم میخواهد برای اینکه تاجش و تختش را حفظ بکند. یکم احساس کنی دارد گنده میشود، ورش میدارد. ریاست جمهوری کار میکند و دیگر زیادی دارد باد میکند و اینها. وسایل سیاسی. خودمون ۴ تا آدم ذلیل حقیر بیخود ناکارآمد ثناگو فقط دور و بر من باشند که این موقعیت من حفظ بشود. آن اگر زیادی گنده بشود، قوی بشود، دور بعد دیگر خودش رقیب من است. من نمیتوانم مدیر اینجوری پرورش بدهم که همه بیایند ۴ سال دیگر همه در حد خودم. استاد متواضع این شکلی است. علامه طباطبایی رضوان الله علیه. شما شاگردانش شاید از جهت برق در بعضی حوزههای علمی از خود علامه قویتر باشید. برمیگردد به تواضع علامه. شاگرد وقتی استاد متواضع بود، فرصت میدهد شاگرد جولان بدهد، رشد بکند. علامه المیزان مینوشت و به بعضی شاگردان نشان میدادند، حاشیه بزن. وقتی در المیزان مشارکتترین حد داشته. ترجمه روشن است. این چرخهای که در مملکت ما مدیر تولید نمیشود، بخشش برمیگردد به این زهو مدیران ما.
مدیر وقتی متواضع و خاکی بود، احساس میکند که همه این نیروهای زیرمجموعه همه از او بهتر خواهند بود و خواهند شد. یکی از رازهای عظمت حاج قاسم همین بود دیگر. بچههای ۲۰ ساله، ۳۰ ساله میآمدند فرماندههای رده بالایی میشدند. بعضیشان موقعیتهای ممتاز. باکی نداشت از اینکه اینها بیایند صد مرتبه از قاسم سلیمانی بهتر، زبدهتر باشند. نمیخواهد یک مشت آدم، یک مشت بره زیر دست داشته باشد. فقط آن هژمونی او حفظ بشود. موقعیت فابریک او دست نخورد. نه، هزار تا بهتر از او بیاید. این خیلی نکته مهم اساسی است که این گردش نخبگانی را در مدیریت ما بالا میبرد. فرصت بروز استعداد فراهم میکند. خیلی وقتها نیروهای ما سرخورده میشوند در این مجموعه. برمیگردد به تکبر و مدیر. جایی برای رشد ندارد. سقف رشدش اینقدر است که باید آخر زیر دست این مدیر باشد. سقف رشد زیردستهای مدیر. یک صحنهای بهمان نشان داد که: "آقا، تو سقف رشد ۱۰۰ برابر بالاتر از منی. تو اصلاً بیا برو آموزگار من شو." یکی از اساتید، یکی از اساتید خوب ما، یکی از این اساتید اخلاق اول به ما معرفی کرد و خود این آقا شاگرد آن استاد بود. استاد خودش را به شاگردش معرفی کند. مراتب باید حفظ. ایشان آمد گفتش که: "من خودم از فلانی استفاده میکنم. شما برو پیش این آقا استفاده." صحه نمیگذارم روی حرف ایشان، روی کارش میخواهم صحه بگذارم، نه روی حرفش. به محتوا کار ندارم. "استعدادی داری، فلان، اینها. تو بیا شاگرد ایشان شو. من مثلاً در این ۱۰ سال استفاده نکردم. تو بیا برو زود استفاده کن. بعد من با تو رفیقم و راحت هم. من میآیم از خود تو استفاده میکنم. زیاد شده تو بیا برو حرف را از او بگیر، من از تو یاد میگیرم." نابود شدیم! یعنی این همه اخلاق در همین تیکه بود. هیچی هم استفاده از آن آقا خاصیت برای استاد داشتیم ولی روحیه خیلی عجیب بود. راه میاندازد؛ یعنی ضابطهای که برایش مهم است جایگاه و اعتبار و موقعیت اهل ورع و صدق اینان. نه، بالاخره جایگاه، بالاخره ما هم یک کسی هستیم. بالاخره یک مجموعه رئیس دارد. بهتر شد. این چقدر استعداد را فعال میکند در یک مجموعه و چقدر رشد ایجاد...
خدا انشاءالله به آبروی امیرالمومنین، دو سه خط نهجالبلاغه خواندیم، چقدر حرف. سه خط هم نشد، شاید دو خط. چقدر حرف در این کلمات و در این عبارات نهفته است. با این فهم قاصر بنده و این سواد هیچی که نیست، این دو خط چقدر از تو مطلب آدم نصیبش میشود. خدا انشاءالله به آبروی امیرالمومنین در این ماه امیرالمومنین، ما را آن شخصیتی کند که مطلوب امیرالمومنین و با آن مدلی که امیرالمومنین مد نظر است، انشاءالله با پرورش پیدا کنیم و خاصیت داشته باشیم برای امیرالمومنین، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات مدیریت تاثیر پذیری
مدیریت تاثیر پذیری
مدیریت تاثیر پذیری
در حال بارگذاری نظرات...