پیام بازرگانی

پیام بازرگانی

01:01:55
15

معرفی
پیام بازرگانی و تبلیغ معامله‌ای عجیب به سبک قرآن

⚜️ ویژگی‌های این معامله:

1⃣ تنها آگاهان ارزش سود این معامله را درک می‌کنند [3:06]

2⃣ نجات‌دهنده انسان از تمام گرفتاری‌هاست [5:19]

3⃣ وجه معامله تنها باور به خدا و رسول (صل‌الله‌علیه‌وآله) است [9:35]

4⃣ بروز این باور در تلاش بی وقفه و مایه گذاشتن از جان و مال است [12:20]

5⃣ طرف معامله هیچ نیازی به آن ندارد و سودش فقط به ما می‌رسد [13:03]

6⃣ این معامله بزرگترین و بالاترین سود را دارد [16:42]

⚜️ حضرت خدیجه (سلام‌الله‌علیها)؛ مصادق بارز فردی که در این معامله بالاترین سود را برد [26:15]

* توصیف گوشه‌ای از ثروت عظیم حضرت خدیجه (سلام‌الله‌علیها) [28:17]

* عشق عجیب حضرت خدیجه (سلام‌الله‌علیها) و بخشیدن کلید تمام دارایی‌ها به پیامبر اکرم (صل‌الله‌علیه‌وآله)[36:05]

* حمایت مالی حضرت خدیجه (سلام‌الله‌علیها) از مهاجرین [40:05]

* انفاق جمیع اموال حضرت خدیجه (سلام‌الله‌علیها) در جریان محاصره شعب ابی طالب [43:52]

⚜️ پیامبر اکرم (صل‌الله‌علیه‌وآله): اسلام سر پا نشد مگر با شمشیر علی (علیه‌السلام) و ثروت خدیجه (سلام‌الله‌علیها) [44:07]

* خدیجه کبری (سلام‌الله‌علیها) در حالی از دنیا رفت که حتی یک کفن برای خود نداشت [47:52]

* وصیت های حضرت خدیجه (سلام‌الله‌علیها) چه بود؟ [51:11]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد، فعالیت طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

آیه‌ای در قرآن داریم، آیه منحصر به فردی؛ و تقریباً با این عبارت و با این بیان، آیه دیگری را می‌توان گفت که در قرآن نداریم که رسماً خدای متعال ما را دعوت به یک معامله می‌کند. یعنی دیگر هر چه کار تبلیغی و بازرگانی قبل از این بوده، کلاً سوءتفاهم بوده. بعد از این هم بیزینس‌من خداست؛ بقیه اداش را هم نمی‌توانند دربیاورند. یک حرکت بیزینسی خدا در قرآن زده، که به قول معروف «رو همه قفله» و هیچ‌کس نمی‌تواند این جور حرکت تجاری بکند، حرکت تبلیغی بکند. حرکت تبلیغی همراه با فریب هم نیست، بلکه برعکس، اتفاقاً آدم را از فریب درمی‌آورد؛ ولی نمی‌گنجد در ذهن آدم این معامله این شکلی. دو سر معامله، خرید و فروش جور درنمی‌آید، داده و ستانده معامله تناسب با همدیگر ندارد.

خدای متعال سفت و قرص پای این معامله ایستاده و امضایش را زده، چک سفید امضایش را زده که: «کد از طرف من حله»؛ ولی خب چک را به یک فرد خاصی می‌دهد. ویژگی‌هایی در سوره مبارکه صف، آیات ۱۰ تا ۱۴: «یا ایها الذین آمنوا هل ادلکم الا تجارة تنجیکم من عذاب علیم». ای مؤمنین! دلالتتان بدهم؟ معرفی‌تان بکنم؟ ببرم؟ پیام بازرگانی صرفاً یک پیام بازرگانی است، یک پیام تبلیغاتی؛ ولی سر تا پایش حقیقت است، سر تا پایش عقلانیت. خودش هم جلوترش می‌فرماید: «ذالکم خیر لکم ان کنتم تعلمون.» آدم‌هایی که حالیشان است می‌فهمند این معامله‌ای که دارند می‌گویند چیست.

برعکس بقیه معامله‌ها که سرمایه‌گذاری یک طرف روی جهل طرف مقابل است، معمولاً در این دنیا یک طرف معامله، سودش و بردش در نادانی و جهل و بی‌خبری طرف مقابل است و اتفاقاً می‌خواهد هی طرف را در ابهام و در تاریکی و در نادانی و بی‌خبری نگه دارد. این معامله‌ای که من دارم بهش دعوت می‌کنم، آنی می‌فهمد این معامله چیست که حالیش باشد، علم داشته باشد. و کسی که نمی‌فهمد، پای معامله هم نمی‌آید. اصلاً باورش نمی‌شود. بعد هم اصلاً نمی‌فهمد چه دارند از او می‌گیرند، چه دارند به او می‌دهند.

«معرفیتان بکنم به یک تجارتی.» «التجاره» هم نگفته، «تجارة» گفته، نکره گفته. این نکره آمدنش، اصطلاحاً می‌گویند: «برای تفخیم است، برای تعظیم.» معلوم نکرده از شدت عظمت. آقا، سود سود خالص! هیچ توضیحی نمی‌دهد چه نوع سود؟ سود چند درصد؟ سود ۲۰ درصد؟ سود ۵۰ درصد؟ درصد بهت نمی‌گویم، سود. فقط بدان سود تویش است. آقا، خب چند درصد؟ ولش کن! سود تویش است. خیلی بهای کار را می‌برد بالا. «معرفی کنم به شما یک تجارتی.» «تجارتی، تجارتی.» لحن آیات را باید فهمید، چه مدلی باید خواند. «تجارة تنجیکم من عذاب علیم.» تجارتی هم هست که نجات می‌دهد آدم را. آدم از تجارت چه می‌خواهد؟ از معامله و سود و کاسبی چه می‌خواهد؟ در آمدن از گرفتاری می‌خواهد دیگر.

در این شرکت‌های هرمی و این‌هایی که معمولاً مثلاً کسی را تشویق می‌کنند که برود مثلاً آنجا فعالیت انجام بدهد و این‌ها، وقتی می‌خواهند تشویقش کنند که اینجا پول بگذارد، مثلاً کار بکند یا معامله یا سود یا هر چه، هی یک سری گرفتاری‌ها و بدبختی‌هایش را به یادش می‌آورند: «ببین تو الان یک ماشین می‌خواهی بخری، این قدر باید وام بگیری، این قدر باید قرض بگیری، این قدر بدهی داری. اگر یک ماه اینجا که بهت می‌گویم کار کنی، ۶۰ تا از این ماشین‌ها را می‌خری، به ۶۰ نفر خودت قسطی می‌دهی. این‌ها را پولش هم برنگشت، برنگشت. این قدر در می‌آوری. یک دلار را اگر بیفتد بخواهد خم شود بردارد، ۳ دلار ضرر می‌کند.» شنیده‌اید دیگر، آن جمله معروف بیل گیتس که: «این قدر دارد در ثانیه در می‌آورد که خم بشود یک دلار بردارد، ۳ دلار ضرر می‌کند.» این جوری پول در می‌آوری. خلاص می‌شود آدم. کاسبی و تجارت، خلاص شدن است دیگر.

خلاص می‌شود از اینکه بخواهی یک شمال بروی، به این رو بزنی، به آن رو بزنی. ماشین را این را بگیری، با این ماشین‌های درب و داغون بروی، هی سر پمپ گاز بایستی، هی در تعمیرگاه باشی. در می‌آیی از همه این‌ها. خلاص! بابایت را یک دکتر می‌خواهی ببری، در خرج عمل جراحی مانده‌ای، هی باید تماس با دکتر را بکنی. مادرش، دارویش را نمی‌توانی تهیه بکنی. پولی که در می‌آوری خلاص، خرج دوای دکتر بچه اجاره خانه. آدم کاسبی و تجارت را می‌خواهد برای این نجات. در دنیا این جوری است دیگر. زحمت بکشی، یک آورده‌ای داشته باشی، با آن آورده بتوانی خودت را از رنج‌ها و گرفتاری‌ها و مشکلات در بیاوری.

حالا می‌فرماید: «من یک تجارت بهت معرفی می‌کنم از همه گرفتاری‌ها در می‌آیی.» همه گرفتاری. «تجارة» نکره آورده، «عذاب» را هم نکره آورده. «من العذاب» نگفته، «من عذاب علیم.» هر چه درد است، در می‌آیی. هر چه گرفتاری و بدبختی و فشار است، خلاص می‌شود. داریم مگر؟ الان ما داریم دوستانی که خیلی ماشاالله وضعشان خوب است و این‌ها. یکی‌شان پری شب افطاری خانه‌اش دعوت بوده. بعد فرداش هم سفر خارجی داشت، اول فروردین. شب قبل فروردین، یادم نیست، بیست و نهم یا بیست و هشتم. بعد گفت: «الان در این تعطیلات ما خانه‌اش بودیم.» گفت: «الان من بروم جلسه دارم. نه و نیم جلسه دارم، ده و نیم جلسه دارم، تا یک و نیم شب جلسه.» جلسه داریم. نه پول داریم، نه غصه. شما پول داشته باشی، بعد پول تا یک حدی یک کارهایی برایت می‌کند، بعد باید تو هم یک سری کارها برای پولت بکنی. یک گرفتاری‌های باید ازش مراقبت بکنی، باید نگهبانی بکنی، بیشترش بکنی. هی مراقبت بکنی کسی سرت کلاه نگذارد. طمع دارند بهت، افراد می‌آیند برای قاپیدن. این‌ها هم گرفتاری‌هایش است دیگر.

یک تجارتی بهت معرفی می‌کنم که دیگر هیچ رنج و گرفتاری و فشاری ندارد. خلاص! آن چه تجارتی است؟ چه می‌دهیم؟ چه می‌گیریم؟ چه می‌دهیم؟ چه می‌گیریم؟ می‌فرماید که: «تؤمنون بالله و رسوله.» تجارت آنی که تو باید بیاوری این است. خب الان مثلاً می‌گوید آقا ما در معاملاتی که مثلاً این قدر سود دارد، مثلاً ماهی ۲ میلیارد درآمدش، چی باید بیاوریم؟ کارت ملی فقط؟ یا دو نفر آدم را باید معرفی کنیم؟ ۵۰ میلیون مثلاً تو بیاوری وسط، یک ساله مثلاً ۲ میلیارد درآمد. یک چیزی باید بیاوری وسط دیگر. خب ما الان از ما چه بر می‌آید؟ چکار ما باید بکنیم؟ چی بیاوریم وسط؟ چی بزنیم وسط؟ می‌گوید: «تو فقط ایمان بگذار وسط.» «تؤمنون بالله و رسوله.» باور. باور به من. من و پیغمبر را باور کن. چیزهایی که بهت می‌گوییم را باور کن. وعده و وعیدهایی که می‌دهیم را باور کن.

خیلی عجیب است ها! معمولاً به ما یک سری وعده و وعید می‌دهند، بعد می‌گویند: «این وعده و وعیدها را که دادیم، حالا پول بیاور به خاطر این وعده و وعیدها، یک چیزی بگذار وسط.» خدا می‌فرماید که: «من از تو چیز دیگری نمی‌خواهم. من همین وعده و وعیدهایی که دادم، فقط باور به همین‌ها را ازت می‌خواهم.» هیچ شرکت هرمی و هیچ ابرتاجری برنمی‌گردد بگوید: «من فقط از تو باور به حرف‌های خودم را می‌خواهم.» «درآمد برسم چکار کنم؟» «فقط این‌هایی که بهت می‌گویم را باور کن.» باور توهمی نه که مثل این‌ها که مثلاً صبح به صبح در آینه نگاه کن به خودت: «تو تا سال دیگر پولدار می‌شوی.» از این‌ها مصدوم، آماده، حی و حاضر، درد دیده داریم، الحمدلله. این‌ها برای خاطرات.

چی بیاورم وسط؟ باور، ایمان. اینی که بهت می‌گویم را باور کن. اینکه پیغمبر می‌گوید را باور کن. خوب‌هایش را باور کن، بدهایش را باور کن. آن جایی که امید می‌دهد باور کن، آن جایی که می‌ترساند باور کن. آن جایی که می‌گوید: «بیا جلو» باور کن، آن جایی که می‌گوید: «بایست» باور کن، آن جایی که می‌گوید: «برو عقب» باور کن. «تؤمنون بالله و رسوله.» دیگر چی؟ که البته این همان ادامه همان ایمان است. یعنی جلوه و بروز عملی ایمان. چکار کنیم؟ «و تجاهدون فی سبیل الله.» که نمود این باور می‌شود یک تلاشی، یک مایه گذاشتنی.

از چی مایه بگذارم؟ در راه خدا؟ «به اموالکم و انفسکم.» از آن دارایی‌های دنیایی که داری و از جانت. از پولت و جانت. «ذالکم خیر لکم ان کنتم تعلمون.» خیلی خوب است، خیلی معامله خوبی است. ولی به شرط اینکه حالیت باشد. اگر بفهمد آدم، درک کند. چی را درک کند؟ اینکه آقا، تو وارد این معامله بشوی یا نشوی، خدا روی چیزی دارد معامله را با تو سوار می‌کند که این آورده‌ای که از تو می‌خواهد بیاوری وسط یا نیاوری، آخر ازت می‌گیرند. دارد می‌رود. یک یخی که دارد آب می‌شود. الان هم ندهی، تا نیم ساعت دیگر آب شده. این یخی که دارد آب می‌شود را بهت می‌گوید: «آقا، این یخی که دارد آب می‌شود را بده من. بده تو دست من. آب اینکه دارد آب می‌شود، بده من. اینکه دارد تلف می‌شود، بده من.» روغن ریخته است، خرج من هم نکنی نمی‌ماند. چه مالت، چه جانت. اینکه آخر می‌گذاری می‌رود. تمام شد. از چنگت در می‌آید. صد سال هم جمع بکنی، آخرش مال ورثه است. جانت هم که آخر در... من هم نمی‌گویم: «بده من» یعنی جیبت خالی باشد. مدیریت کنم. تو هم تأمین می‌شوی، نیازت هم تأمین می‌شود، به تو هم می‌رسد. مدیریتش با من باشد. من بگویم چه جور خرج کن.

خیلی جالب است ها! خداوکیلی اصلاً این مدلی نداریم ما تجارت. کی حاضر می‌شود این جوری فقط مدیریتش را به من بسپار؟ من ابرتاجر ام، من ابر ثروتمندم، ابر سرمایه‌دارم. می‌خواهم تو مثل من بشوی. نمی‌خواهم ازت بگیرم. من اصلاً نیاز ندارم. آنی که تو داری من بهت دادم. الان هم تو را وارد معامله کردم، می‌گویم: «اینو بده به من.» «بده به من» یعنی مدیریتش را به من بسپار. من با همین دوزاری که تو داری، می‌خواهم تو را به یک ثروتی برسانم. ثروتت بشود مثل من. کدام ابر سرمایه‌داری بقیه را دعوت می‌کند به اینکه مثل من باشید؟ تو اصلاً بیا دقیقاً همان حالی که من دارم، وضعی که من دارم، ثروتی که من دارم، تو هم داشته. رقیب را برنمی‌دارد. چنگ خودش. من دارم. تو هم گوش بده. تو هم دارم می‌ش... روی چیزی می‌گویم گوش بده. مدیریت من بسپار که اگر ندهی هم قشنگ می‌درآید.

بعد چی می‌شود؟ «یغفر لکم ذنوبکم.» مشکلات و آسیب‌ها و کسری‌ها و اشکالاتی که داری برطرف می‌شود. «و یدخلکم جنات تجری من تحتها الانهار.» می‌برمت توی باغ‌هایی که این همیشه نهر، این آب جاری است. الان مشکل اصلی دنیا مشکل آب است دیگر. هیچ جا هم آب همیشگی ندارد. اگر آب همیشگی جایی باشد، باغش هم همیشگی است. قرآن می‌خواهد بگوید: «من باغ همیشگی دارم. چرا؟ چون آبش همیشگی است. همیشه جاری.» آب که باشد همه چی هست. «و مساکن طیبة فی جنات عدن.» یک سری خانه‌های تمیز و خوشگل و به درد بخور هم دارم. در یک بهشتی که آنجا همه چی محفوظ است، دست نمی‌خورد، هیچ چی کم نمی‌شود. «ذالک الفوز العظیم.» برد بزرگ. این سود کلان. هیچ سودی هم مثل این نیست. هر سودی هم شما پیدا کنی، وارد یک درگیری‌های بزرگ‌تری می‌شود.

۵۰ میلیون می‌گذاری، ۵۰ میلیارد می‌بری. تازه غصه‌ات می‌شود که با این ۵۰ میلیارد چکار کنم؟ در کدام بانک بگذارم؟ تبدیل به چی بکنم که سود داشته باشد، کم نشود؟ در این مملکتی که کم می‌شود، آب می‌رود. کجا بزنم که این افزایش پیدا کند؟ چکار باهاش بکنم؟ به کدام کار بزنم؟ بعد آن کاری که می‌زنم چکار کنم که نبازم؟ سود داشته باشد؟ همش غصه و گرفتاری. این تجارت تجارتی است که باخت ندارد، همش سود است، برد است. بعد تازه یک سری خواص دیگر هم دارد که: «و اخری تحبونها.» یک سری فواید دیگر هم دارد که خیلی خوشتان می‌آید. این‌ها را بعدش گفته.

خیلی جالب است. می‌گوید: «ببین، من که در این معامله یک سری کاخ بهت می‌دهم الی الابد، قصر ابدی. برو حالش را ببر.» یک سری چیزها می‌دهم که البته در نظر من خوشم نمی‌آید، اصلاً در چشم من ارزشی ندارد، ولی خب تو چون خوشت می‌آید، اصلش شد آخرت. می‌گوید آثار آخرتش را می‌گوید. بعد آثار دنیوی‌اش را که می‌خواهد بگوید، می‌گوید: «و اخری تحبونها.» یک سری چیزها هم هست، رنگ و رویت باز می‌شود، این را هم بهت بگویم. یک سری برکات دنیایی هم برایت دارد. «نصر من الله و فتح قریب.» یک نصرتی هم از جانب خدا می‌آید. یک پیروزی هم می‌آید. دنیایت هم راه می‌افتد، گره دنیایی‌ات هم باز می‌شود. البته دنیا که ارزش ندارد. «و بشر المؤمنین.» به مؤمنین بشارت.

من فقط آن شرطی که دارم برای اینکه کسی وارد این معامله بشود، آن چیزی که باید چک بشود، سوء پیشینه و احراز هویت و این چیزهایی که الان دارند، سامانه ثنا ثبت نام بکنی، پیامک برایت بیاید که وارد این معامله بتوانی بشوی، یک چیز فقط آنجا چک می‌شود، آن هم ایمان است. ورود هر گونه غیر مؤمن به تجارت ممنوع است. آنی که قبول دارد، آنی که باور دارد. چه می‌گیرند، چه می‌دهند؟

مرحوم علامه طباطبایی تعابیر قشنگی دارد. در جلد ۱۹ المیزان می‌فرماید که: «تجارت تصرفی است که تو در سرمایه آدم تصرف می‌کند، به سود می‌رسد.» می‌فرماید که اینجا سرمایه‌اش چیست؟ سودش چیست؟ می‌گوید: «سرمایه‌اش جانت است، سودش هم نجات از گرفتاری است، از هر نوع گرفتاری.» بعد می‌فرماید که: «یک چیزی اینجا می‌دهی که اصلاً ارزشی ندارد.» جان آدم چه ارزشی دارد برای خدا؟ تمام می‌شود. با هر نفس دارد کم می‌شود. ما نفس به نفس که می‌کشیم، که جانمان بهش اضافه که نمی‌شود که. یک توهمی است که داریم، فکر می‌کنیم عمرمان اضافه می‌شود. مثلاً الان ما یک سال بهمان اضافه شد. توهم است دیگر. عمر که اضافه نمی‌شود که. عمر کم می‌شود. اکسید دارد می‌شود. به یک کسی گفتم که شما مثلاً ۶ سال از فلانی بزرگ‌تری. گفت: «داری اشتباه می‌کنی. من ۶ سال از این کوچک‌ترم.» گفتم: «بابا تو ۴۰ سالته، این ۳۴ سالش است.» گفت: «خب، من ۴۰ سال سوزاندم، این ۳۴ سال سوزانده. ۶ سال بیشتر دارد.» بزرگ‌تر؟ سرمایه‌اش بیشتر از من است. پس بچه‌های کوچک سرمایه‌شان بیشتر است. البته احترام بزرگ‌تر واجب است. بالاخره این هم در این عمری که سوزانده، یک چیزی کسب کرده، انشاالله چیزی دستش کرده. ولی به حسب عمر، صرف عمری که امام حسن ۴۰ سال گذشته، ۵۰ سال گذشته، ۳۰ سال گذشته. آنی که کمتر سوزانده، بیشتر دارد. ۴۰ سالش است. ۴۰ سال است سوزانده‌ای.

«معترف المنایا» هم که پیغمبر فرمود: «آن جایی که تیرباران مرگ است، بین ۶۰ تا ۷۰، دهه هفتم عمر آدم.» «معترف المنایا.» این تعبیر از پیغمبر یک جاست که سربازان اسرائیل دارند تیربارانش می‌کنند. آن دهه هفتم زندگی دیگر. آنجا که برسی گلوله‌باران است. تک و توکی از آنجا سالم رد می‌شود. خب این الان ۵۰ ساله که نزدیک‌تر شده که به موترک المنایا، یعنی ۴۰ ساله، ۲۰ سال فاصله دارد. چه داریم می‌دهیم در این معامله و تجارت؟ یک جانی که همین جور خرد خرد دارد تمام می‌شود. چه داریم می‌گیریم؟ یک خلاصی و نشاط و آبادانی.

و آیه دیگری هم در قرآن که علامه به این آیه هم اشاره می‌کند، در سوره توبه فرمود: «ان الله اشترا من المؤمنین اموالهم و انفسهم بان لهم الجنة.» خدا می‌خرد. الان مثلاً به شما بگویند آقا این ماشین‌های درب و داغون ایرانی‌تان را در ازای ماشین‌های صفر آمریکایی ازتان رایگان می‌گیرند. یعنی حتی توهمش هم شیرین است. حیف! خوب می‌شود چیز کرد دیگر. یعنی ما اگر بتوانیم پراید صادر بکنیم با آمریکا، زوال آمریکا، حرکت ۲۵ سال آینده که هیچ، ۵ سال آینده را نخواهند دید. از این جهت نگاه کنید. مثلاً شما پراید ۸۳ بدهی، بوگاتی مثلاً ۲۰۲۴. تصور بوگاتی خودش حالات آدم را عوض می‌کند، حال مناجات می‌آورد. یک تاجری بیاید به شما بگوید: «آقا، من پراید ۸۳ می‌گیرم، بوگاتی ۲۰۲۴ بهت می‌دهم. به شرط اینکه این فرایند تحویل دادن پراید ۸۳ آن جوری که من می‌گویم با این پراید ۸۳ تا کنی.» ۸۳ خیلی نمی‌... یک سفر برویم در اولین پیچی که باید بگذرانیم، دیگر نهایتاً آنجا کارش تمام است. آفرین! در همان پیچ حرف من را گوش بده.

تصور این معامله، آدم حال آدم... من می‌بینم دوچرخش در می‌رود. تیبا. یک فیلمی بود در خیابان‌ها داشت می‌رفت، زد به لبه جدول، تیبا چپ کرد. با سرعت مثلاً ۵۰ تا در خیابان، در بلوار داشت می‌رفت. وسط شهر، جاده نبود. یک کم انحراف داشت، خورد به لبه جدول بغل جدول، ماشین چپ کرد. تازه تیبا به نسبت... عراقی‌ها بهش می‌گویند: «طیبه.» حالا دیگر بقیه‌اش هیچ. «من این را ازت می‌گیرم، ماشین آن جوری بهت می‌دهم. بیست سال دیگر بوگاتی. پراید ۸۳ ازت می‌گیرم، یک مرکبی بهت می‌دهم تا ابد کار کند برایت.» حالا بگوید: «پراید ۸۳ می‌گیرم، نه یک مرکبی بهت می‌دهم، کلاً هر چی لازم داری بهت می‌دهم، تا ابد برایت کار نمی‌شود.» تصور کرد یعنی چی؟ یعنی ماشین که بهت می‌دهم، بعد خانه‌اش هم می‌دهم، همسرش هم می‌دهم، باغش هم می‌دهم، کاخش هم می‌دهم. مبل تمام مبله. چی می‌گیرم؟ جان می‌گیرم. چی می‌دهم؟ ابدیت.

خدا ما را وارد همچین معامله‌ای کرد، به شرط اینکه جهاد بکنی. با چی جهاد بکنی؟ با مالت، با جانت. «تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم.» همین پول‌هایی که داری بسپار به مدیریت همین اموالی که داری. هم جانت، هم مالت. آخر هم که تمام می‌شود. تو به من هم نسپاری، بالاخره این همه اسباب طبیعی برای اینکه مال آدم از چنگ آدم در برود. بسپار به من، من برایت مدیریت کنم. حرف من را گوش بده. مصداق بارز این تجارت، کسی که در این تجارت وارد شد و سود کرد کی بود؟ حضرت خدیجه سلام الله علیها.

ببین چه سودی. این همه پولدار در این عالم، اصلاً پولشان عامل نزاع و شقاق و درگیری و نفرت و کینه و جنگ‌افروزی. چه جنگ‌افروزی بین دیگران، نسبت به خودش. معمولاً پولدارها عامل تفرقه و مصیبت و گرفتاری هستند دیگر. آخر هم که می‌گذارند می‌روند و بعد از مرگشان هم دعوا. یکی از دوستان می‌گفت: «حالا از این قضایا زیاد داریم.» جنازه بابا در خانه، در را قفل کردند، گاوصندوق‌ها را وا کردند روی جنازه بابا. گفتند: «این جنازه را ببریم بیرون.» شما هر کدام گفتند که بقیه سر ما را کلاه می‌گذارند. بچه‌ها می‌گفت: «همین جا روی جنازه بابا تقسیم می‌کنیم، بعد می‌بریم نکشمی می‌کنیم.» دو روز طول کشیده بوده. بنچاق‌ها و این سندها و منادا این‌ها را درآورده بودند، تقسیم کرده بودند روی جنازه. بو گند گرفته بوده: «بریم بیرون، مال این است.» مال داشته باشی، مدیریتش را به من بده، من بهت عزت می‌دهم.

حضرت خدیجه سلام الله علیها چه اموالی! بعد چه مجاهدتی با اموال! بعد چه عزتی! سیده نساء العالمین. یکی از چهار زن برتر بهشت. بعد از فاطمه زهرا سلام الله علیها. از ارکان بهشت، به تعبیر بعضی از روایات. ارکان. آن ثروتی که حضرت خدیجه داشته، می‌دانید از همین الانش در دنیا، در ۱۰ ثروتمند اول دنیا، الان که الان است دنیا زن، زندگی، آزادی. زن‌ها پا به پای مردها، ۱۰۰ ساله، ۲۰۰ ساله دارند کار می‌کنند. بالا و پایین کشورها دست گرفتند. دنیا رئیس جمهور زن داریم، صدر اعظم داریم، رئیس مجلس داریم، رئیس پلیس داریم، رئیس قوه قضاییه داریم، همه جا را دست گرفتند. هنوز که هنوز است، در دنیا در ده ثروتمند اول دنیا یک دانه زن نداریم. تحلیل مفصلی دارد، نمی‌خواهم الان واردش بشوم. جزیرة العربی که گرگ بودند، رحم نمی‌کردند، تکه تکه می‌کردند همدیگر را. یک زن با یک مدیریت اقتصادی نفر اول مکه بوده.

من تعابیر را آوردم اینجا برایتان از مطالب تاریخی که منزل حضرت خدیجه سلام الله علیها، تعبیر تاریخ این است: «چه خانه‌ای داشت حضرت خدیجه سلام الله علیها در مکه که تمام اهل مکه در آن خانه جا می‌شدند.» خانه حضرت خدیجه در مکه بود. تمام اهل مکه در آن خانه. یعنی آن قصر. دیگر نمی‌دانم چه قصری بوده. توصیفش هم کردند که ۸۰ هزار شتر داشته حضرت خدیجه سلام الله علیها. ۸۰ هزار شتر. ۸۰ هزار شتر در چه کشورهایی سرمایه‌گذاری کرده بوده؟ بعد بین تاریخ‌دانان اختلاف است. الان همین الانش که ما در دنیا چند نفر زن ثروتمند داریم که در آن ده تای اول نیستند، غالباً ثرو... باباشان مولتی میلیاردر بوده. حضرت خدیجه سلام الله علیها پدرش هم آدم معمولی بوده. خانواده آدم معمولی بودند. یعنی در اثر تجارت و هوش اقتصادی به این ثروت رسید. نان بازو خورده. البته خب می‌دانید حضرت خدیجه سلام الله علیها خیلی دشمن داشته. این خیلی چیز عجیبی است. با اینکه مثلاً جهان اهل سنت این قدر به همسران پیغمبر احترام می‌گذارد، ولی به حضرت خدیجه سلام الله علیها که رسیدند، خیلی خبری نیست. بقیه همسران، آن یکی همسران پیغمبر که خودشان رسماً می‌گفتند: «ما به خدیجه حسودی می‌کردیم.» بس که پیغمبر یاد خدیجه می‌کرد. آن یکی‌ها را ببین چه حلوا حلوا می‌کنند. خبر و اسمی از خدیجه نیست و رسماً رگه‌هایی از دشمنی دیده می‌شود نسبت به حضرت خدیجه سلام الله علیها. اخبار جعلی هم ما در مورد حضرت خدیجه سلام الله علیها زیاد داریم.

بعضی گفتند که: «دو بار ازدواج کرده و آن دو تا همسرش هم هر دو ثروتمند بودند. از آن دو تا ارث خوبی رسیده بود.» در حالی که خیلی شواهد و تاریخ درست این‌ها را تأیید نمی‌کند و شواهد بهتر این را تأیید می‌کند که اصلاً ایشان وقتی که ازدواج کرد با پیغمبر دوشیزه بوده، همسری نداشته از قبل. سنش هم حول و حوش ۲۵ سال الی ۳۰ سال بوده. همسری نداشته از قبل. جوان هم بوده و محصول تلاش اقتصادی‌اش بوده این ثروتی که جمع کرده. «کان لها خدیجه...» دارند برای تصاو. «اهل مکه جمیع.» یک خانه بزرگی داشت که همه اهل مکه تویش جا می‌شده. در بحارالانوار جلد ۱۶، بیشتر این مطالب در جلد ۱۶ بحار است. در توصیف حضرت خدیجه سلام الله علیها گفتند که: «لیس بمکة اکثر مال من خدیجه.» در مکه ثروتمندتر از خدیجه نداشتیم. «کان لها من الاموال و المواشی شیئون لا یحصی.» از پول و گاو و گوسفند و شتر و این‌ها چیزهایی داشت که قابل شمارش نبود. ثروت حضرت خدیجه سلام الله علیها.

«فی کل ناحیه کان لها خدیجه فی کل ناحیه عبید و مواشی.» در همه جای دنیا، جزیرة العرب، در ممالک عرب، ایشان برده و مرکب داشته. همین الانش می‌شود این‌ها را تصور کرد. یک زن بگو: «من در تمام این کشورهای اسلامی کارخانه دارم.» مثلاً چه می‌دانم؟ «نمایندگی دارم. این تعداد آدم نان‌خور من است.» تا جایی که گفتند: «بیش از ۸۰ هزار شتر متفرقه فی کل مکان.» ۸۰ هزار شتر یک جا نبوده. چه مدیریتی بوده. «و کان لها فی کل ناحیه تجارة.» در همه جای این ممالک هم تجارت داشت. تجارت‌خانه داشته در مصر، در حبشه، در بحرین. شخصیت بین‌المللی بیزینس. بیزینس وومن بین‌المللی. «و فی کل بلد مال.» در تمام سرزمین‌ها پول داشته. مثل و مصر و حبشه و غیره که چه تعداد زیادی فقط نگهدار و نگهبان این اموال ایشان بودند، کارپرداز ایشان بودند.

چیزهای عجیب غریبی نقل شده در منزلی که ایشان داشت قبل از اسلام در مکه. یک گنبدی برای خانه‌اش زده بود از حریر کبود، از ابریشم آبی رنگ. «من الحریر الازرق و قد رقمت فی جوانبها.» یک گنبد ابریشمی آبی داشته کاخ ایشان در مکه که نقش و نگار الکی چیز نزدند روی این حریر. نگارگری شده بوده روی آن گنبد. همه جایش را ماه و خورشید و نجوم، ستاره‌ها نقاشی کردند. کوچک کوچک. نگارگری‌های حرم امام رضا علیه السلام. یک همچین چیزی. مثلاً مثل حرم امام رضا علیه السلام در زمان حیاتش داشته حضرت خدیجه. با همین نقش و نگار و با همین معماری. یک زن، یک زن تنها، بدون حمایت پدر، بدون حمایت شوهر، بدون فرزند. خیلی چیز عجیبی است. «و قد ربطته من حوال العبریسم.» ابریشم، همان ابریشم خودمان. طناب‌هایی که و نخ‌هایی که کار شده در این کاخ، همه از ابریشم بوده. «و اوتاد الفولاد.» می‌خواهم از فولاد بوده. خانه‌اش زندگی کند. ضد انقلاب، ضد اسلام، ضد همه چی می‌شود. خیلی عجیب.

بعد حالا ببینید چه کرد این زن. این زن باشعور و با درک که وارد معامله با خدا شد. تجارت. چیزهای عجیبی از ایشان نقل شده. با این ثروت، خودش مهر پیغمبر در دلش افتاد. خودش اسباب ازدواج با پیغمبر را فراهم کرد. که قضایایی، خاطراتی که غلام ایشان از پیغمبر تعریف کرد در آن سفر شام، باعث شد که خدیجه بسیار علاقه‌مند بشود. کلید صندوق‌ها و اموالش را برد داد به کسی، گفت: «این را ببر به حبیبم تقدیم.» همه اموال یک جا داد. خیلی حرف است.

بعد این جور زن‌ها معمولاً زن‌های مدیر. یعنی این نوع روحیه، روحیه «چقدر آدم زیر دست من است؟ چند نفر مرد پیش من خم می‌شوند؟» می‌دانی کیا خواستگار من بودند؟ همین تجار و ثروتمندان اصلی قریش التماس می‌کردند من با ایشان ازدواج کنم. پیغمبر هم دوست داشته باشد، یک ازدواج ایدئولوژیک هم که باشد، بالاخره تنش هم هست دیگر. پیغمبر یک جاذبه‌های اخلاقی، رفتاری، معنوی داشته، ولی به هر حال خدیجه هم بابا بالاخره اشراف‌زاده. جزء اشراف، اشراف‌زاده نیست، خودش اش... آن وضع خانه و زندگی. هر روز صبح کاپیچونه خورده و با آب پرتقال بیدار. بالش زدند و: «ای خانم! خانم چی می‌فرمایید؟ خانم کجا برین؟» ۶۰۰ نفره با قلم کاغذ. «خانم جان، چی ناهار چی میل دارید؟ کدام رستوران سفارش بدهیم؟» این‌ها روح طغیان و اعتراف در آدم می‌آورد دیگر. آدم را مترفین می‌کند، جزء اشراف می‌کند، اشرافیت می‌آورد.

ابداً این زن. بعد کار برعکس می‌شود. این زنی که اسمش می‌آمد در دنیا، به اعتبار اسمش وارد تجارت می‌شدند. زن‌های قریش رهاش می‌کنند. غذای عجیبی دارد. حالا می‌گویم ایشان چه جور هزینه کرد برای پیغمبر. تا جایی که موقع تولد فاطمه زهرا. این داستان خیلی معروف است، زیاد شنیده. زن‌هایی که می‌توانستند کمک بکنند بهش. خیلی عجیب است. شما ببینید این زنی که این همه خدم و حشم داشت، موقع تولد فاطمه زهرا، نه آخر عمرش، موقع تولد فاطمه زهرا وضعش طوری بود، آن زن‌هایی که توقع می‌رفت روی حساب خویشاوندی و در و همسایگی کمک بکنند به خدیجه. درخواست کرد خدیجه کبری از این‌ها که موقع زایمان کمک بکنیم. این‌ها گفتند: «مگر موقع ازدواجت حرف ما را گوش دادی که موقع زایمانت کمک بکنیم؟ وقتی به این یتیم عرب چسبیدی، از همان هم کمک بخواه.» رهاش کردند که وقتی درد زایمان گرفت این بانوی بزرگوار را، زنی کنار او نبود. یک هو دید زن‌های بهشتی آمدند. آسیه و مریم وارد شده. «چطور رها کردند زن‌های قریش؟ ما هستیم.» خیلی حرف است.

«فالوورهایمان را از دست می‌دهیم.» فالوورهایت را از دست می‌دهیم. مریم از بهشت می‌آید، آسیه می‌آید و مونس او در ایام بارداری خود فاطمه زهرا بود. در رحم او باهاش حرف می‌زد، آرامشش می‌داد. «مادر غصه نخور، این دوران تمام می‌شود.» خیلی حرف است. این آن شرافت را پیدا کرد. این رحم مورد عنایت خدا واقع بشود. خدا کوثر را در این رحم قرار بدهد. سیده نساء العالمین را قرار. از شیره جان این زن، صدیقه طاهره بنوشد و رشد بکند، بشود مادر عالم. که خدا به سجاده او در برابر ملائکه افتخار. در دامن خدیجه بزرگ بشود.

«خیلی پول داری؟ آره. ولی می‌آیی با من معامله کنی؟ می‌سپاری دست من. تنجیکم من عذاب علیم.» ولی همش می‌شود برایت عزت. چکارها کرد. بدهکارهایی که مسلمین بدهکار خدیجه. بدهی‌شان را پرداخت می‌کرد. به فقرا کمک می‌کرد. به ایتام رسیدگی می‌کرد. مسلمان‌هایی که از مکه می‌آمدند مدینه، این‌ها که دارم می‌گویم همش در بیشترش در جلد ۱۹ بها، جلد ۱۵، جلد ۱۶ اینجاست. نقلی که شده. مسلمانانی که از مکه هجرت می‌کردند به مدینه، اولاً که این‌ها نمی‌توانستند اموال را به خودشان بیاورند. مهاجرین، بعضی‌هایشان هم وضعشان خوب بود. اموال این‌ها در مکه توقیف می‌شد و مصادره می‌شد. چیزی هم نداشتم. خب با شتر مخفیانه باید حرکت می‌کردند سمت مدینه. بی‌کس و کار و بی‌پناه. و خدیجه کبری بود که به این‌ها مأوا داد، زندگی، خانه برایشان تأمین کرد. با هزینه خدیجه. اصلاً ترانسفر شدند. با حمایت حضرت خدیجه از مکه می‌آمدند مدینه. هزینه سفرشان را می‌داد و اختیار سپرده بود به پیغمبر. هر جور که پیغمبر دوست دارد این را هزینه کند. خیلی حرف است ها!

بعضی‌ها هم که یک پول و پله‌ای دارند، هزار تا محاسبه دارند: «من اینجا یک چیزی می‌آورم، بعد شما آنجا یک امضای کوچولو فقط می‌خواهم. آن هم که مدیریتش با من. تاجر منم. این‌ها سرمایه من است. مغزم، هوش اقتصادی دارم.» چه عشقی است، چه ایمانی است. «تؤمنون بالله و رسوله.» این‌هاست. باور دارد پیغمبر دست تو باشد و جهاد می‌کند با اموال. پیغمبر اکرم وقتی با خدیجه سلام الله علیها ازدواج کردند که ۱۵ سال قبل از بعثت بود. یک روز حلیمه، مادر رضاعی پیغمبر، آمد در مکه پیش پیغمبر. قحطی شده و خشکسالی شده بود. آمد به پیغمبر شکایت کرد. پیغمبر این مطلب را با خدیجه سلام الله علیها در میان گذاشت. خدیجه همان جا در لحظه، چک کشیدن این زن را ببین. خرج کردن این. مادر رضاعی پیغمبر. پیغمبر سفارش کرد که یک کمکی به این بکن. در خشکسالی به ما پناه آورده. در لحظه چهل تا گوسفند و شتر تقدیم کرد به حلیمه سعدیه که این‌ها هم رفتند و بدن مسلمان شده.

متلک‌هایی که به خدیجه انداختند، جواب‌هایی که می‌داد: «قلیلاً فمالی کثیر.» اشکال ندارد. پول او کم است. من که دارم، پولش نیاز دارم. بعد می‌گفتش که این پیغمبر اگر پول هم داشت مثل قلم الازفار. اگر هم قرار بود که پولی هم مثلاً داشته باشد، من پول او را چشمی نداشتم. چشمم به پول و مثل ناخنی که می‌گیرند، می‌اندازند کنار. آدم وقتی در تجارت و این‌ها قرار می‌گیرد، کم کم همه روابطش بر مبنای پول و این «چقدر می‌آورد، چقدر می‌برد، چقدر خرج دارد؟ سودش چقدر است؟ سودش کجاست؟» همه دغدغه آدم این‌ها می‌شود دیگر. این همه زحمت کشیدم. بابا، علف خرس که نیست. زحمت می‌کشم، عرق ریختم، مدیریت کردم، از این شهر به آن شهر، شب و روز خواب نداشتم، زندگی نداشتم. همه سر و کله زدم، دویدم. چه عشقی می‌خواهد؟ نان را در دست پیغمبر تحویل بدهد بگوید: «من با هیچیش کار ندارم. هر جور خودت دوست داری مدیریت.» این ایمان است.

گفتند که: «انفق ابوطالب و خدیجه جمیع مالهما.» در آن شعب ابی طالب، محاسبه سه چهار ساله شعب ابی طالب، گفتند ابوطالب و خدیجه همه مالشان را هزینه کردند. لذا پیغمبر فرمود: «ما قام الاسلام الا بسیف علی و ثروت خدیجه.» اسلام سرپا نایستاد مگر به شمشیر علی و ثروت خدیجه. خیلی حرف است که ثروت خدیجه را کنار شمشیر علی. شمشیر امیرالمؤمنین. می‌نازیم بهش. یک ضربه زد. خندق. از عبادت جن و انس بالاتر بود. چکار کرده خدیجه با در مال که خدا او را مقایسه کرده با این جهاد در جهان علی بن ابی طالب. پیغمبر این دو تا را کنار هم گذاشته. شمشیر علی، پول خدیجه. چه جور از خود گذشتگی کرده. آمده میدان. کف میدان. همان مدلی که امیرالمؤمنین از خود گذشتگی. همان مدلی که جای پیغمبر خوابیده. آن با چه عشق و شوری جای پیغمبر خوابید، خودش را تقدیم کرد. خدیجه هم همین جوری. گفتند یک جوری هزینه کرد که فقط دو تا پوست برایش ماند. یکی آن اموال عجیبی که در خانه‌اش تمام اهل مکه جا می‌شدند. رسید به اینجا که دو تا پوست برایش ماند. تازه این هم هنوز قبل از رحلتش است. چون قبل از رحلتش، باید موقع رحلتش دیگر همین همه را خرج کرده‌اند. با جان و دل.

روایت عجیبی ما در زمینه انفاق حضرت خدیجه و فداکاری حضرت خدیجه داریم. تلاشی که این بزرگوار کرد برای پیغمبر اکرم. که دیگر حالشان... وقت جلسه رو به اتمام است. یک وقت دیگری می‌طلبد مفصل بحث بشود. امسال هم رهبر انقلاب فرمودند سال جهش تولید با مشارکت مردم. امسال هم سالی است که ما دو تا رحلت حضرت خدیجه سلام الله علیها داریم. خیلی اسم سال تناسب دارد. این اول و آخر سال که سال حضرت خدیجه سلام الله علیهاست. حضرت خدیجه داشته باشیم. این جور فداکار. این جور پر تلاش. فکر جیب خودش نباشد. مسئولین توقع این چیزها را داریم که لااقل تو مسئول می‌شوی، یک چیزی به جیب نزنی. وقتی می‌آیی، اگر با ۵ میلیارد سرمایه، با ۵۰ میلیارد از وزارت درنیایید، کم بشود. مثل خدیجه دو تا پوست برایت نماند. اضافه نشود دیگر. خداوکیلی مسئولین ما توقع داریم. ولی اصلش این است که در مردم هم باید باشد. من و شما باید این جوری. این می‌شود: «تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم.»

بیا وسط. بیاوری وسط. هر چه داری. آن هوشی که داری، آن سرمایه‌ای که داری، ذکاوتی که داری، ایده‌ای که داری، بهبود پیدا کند این جبهه اسلام. قدرتش، ثروت، شوکتش. این ثروت و دارایی تو خرج این‌ها بشود. نه اینکه یک چیزی بکنی عشق و یک ویلا در سوئیس برای خودت بگیری، ماشین‌هایت هم ۵ تا اضافه کنی. فلان جا هم مناطق آزاد. آنجا می‌گویند سرمایه‌گذاری خوب است. یک مقدارش هم ببریم آنجا. اولش هم همه به نیت خدا و پیغمبر و این چیزها. خرج هیئت می‌کنیم و برای امام حسین و هیئت و این‌ها. لااقل بیا سالی یک بار هیئت شرکت کن. این جوری است دیگر. خیلی صدق می‌خواهد، اخلاص می‌خواهد.

مثل خدیجه کبری. وقتی داشت از دنیا می‌رفت، شرایط این بانوی بزرگوار شرایط عجیبی بود. در این سال‌های پایانی عمرش در این شعب ابی طالب، دیگر هر چه بود گذاشت وسط. همه را خرج اوضاع مسلمین و بنی هاشم. اوضاع بسیار به هم ریخته بود. در آن ابتداییات زندگی مانده بودند. خدیجه کبری هزینه کرد برای این‌ها. دیگر چیزی برای خودش نماند. تا جایی که دیگر موقع وفاتش گفتند که در حالی از دنیا رفت که دیگر کفن خدیجه کبری سلام الله علیها... بعضی از منابع، منابع تاریخی، وصیت حضرت خدیجه سلام الله علیها را نقل کردند به پیامبر اکرم. کمی مختلف این وصیت. می‌شود فهمید که مضمون کلی‌اش چطور بوده. خیلی هم عجیب است. آن سالی که این دو بزرگوار که حامی اصلی پیغمبر بودند، همه رقمه. حضرت ابوطالب، حضرت... با فاصله کمی. حالا ابوطالب یک احتمالی که در رجب از دنیا رفت، ۲۶ و ۲۷ رجب. یک احتمال هم این است که در رمضان از دنیا رفت. اگر در رمضان بوده باشد که دیگر خیلی تلخ می‌شود. یعنی در فاصله یک هفته، مثلاً ابوطالب و هم خدیجه از دنیا بروند. فاصله کمتر از دو ماه. این دو تا حامی بزرگش را از دست داد.

آیت الله بهجت می‌خواندند که بعد از رحلت خدیجه و ابوطالب به پیغمبر اکرم وحی شد: «دیگر در مکه نماند که اینجا کسی کمکت نمی‌کند. دیگر کسی را نداری.» اسم آن سال شد عام الحزن. سالی بود که می‌گویند به تعبیر ما پیغمبر فرو ریخت از جهت عاطفی. خیلی تلخ بود رحلت خدیجه کبری برای پیغمبر اکرم. این اخلاص، این عشق، این حمایت، این فداکاری. تا آخر عمر به مناسبت‌های مختلف پیغمبر یاد می‌کرد. تا آن افرادی که خدیجه کبری مثلاً گوسفند می‌کشت برای این‌ها می‌فرستاد. پیغمبر این‌ها را یادش مانده بود. کسانی بودند که خدیجه برایشان گوسفند می‌فرستاد: «من هوایشان را داشته باشم.» علاقه داشت به این آخری‌ها. اقوام خدیجه. به هر مناسبتی یاد می‌کردم. «من فلان جا با خدیجه آشنا شدم. اولین بار دیدمش.» بعد ۲۰ سال، ۳۰ سال گذشته از این قضایا. پیامبر یاد می‌کرد. این‌ها حرص بعضی از این همسران پیامبر را درمی‌آورد: «پیرزن از دست دادی. الان یک دختر جوان الحمدلله همسرت. چی می‌گویی؟ خودت را با کی مقایسه می‌کنی؟»

خودرو خدیجه هر چی داشت گذاشت در طبقه اخلاص. طبقه اخلاص. البته این بزرگوار هم بعد شتر راه انداخت علیه امیرالمؤمنین. ۱۰ هزار نفر به کشتن. این بود. خدیجه. حالا ببینید وصیت خدیجه را هنگام جان دادن. برخی نقل‌ها به گفتن که زمانی که بیماری خدیجه سلام الله علیها شدید شد، چند تا وصیت کرد. یک نقل روی وصیت‌های خدیجه کبری. این نقل که چهار تا، سه تا وصیت را ۴ تا وصیت از خدیجه کبری نقل کرد. عرض کرد به پیغمبر اکرم: «یا رسول الله، من چند تا وصیت دارم موقع رفتنم.» حالا ببینید این زن را. واقعاً آدم مبهوت می‌شود در عظمت این زن. عظمت این زن.

«وصیت اولم این است: من در حق شما خیلی کوتاهی کردم. از شما می‌خواهم که من را ببخشید. آن جوری که باید مایه نگذاشتم.» ببین فاطمه زهرا بچه همچین مادری است که آن جور یک رگ از خدیجه دارد، موتور جان‌فشانی می‌کند برای امیرالمؤمنین. بچه همچین مادری تربیت شده. همچین مادری. پیامبر فرمودند که: «من از تو کوتاهی ندیدم. در خانه من خسته شدی. هر چی هم داشتی خرج کردی.»

بگویم وصیت دوم و سوم‌تان را؟ شب جمعه هم هست و برویم هم مدینه، هم کربلا با این وصیت دوم و سوم. وصیت دوم چیست؟ خدیجه گفت: «این تنها فرزندم، فاطمه زهرا، این دخترم، این را به تو می‌سپارم یا رسول الله. این بعد از من یتیم می‌شود، غریب می‌شود.» آن که خدیجه بود با آن همه مکنت، با آن همه اعتبار، این طور بین قریش بی‌ آبروش کردند، هجوش کردند، توهینش کردم، غریبش کردم. این که دیگر دختر تنها و بی‌کس و کم سن و سال. یک تعبیری توی نقل هست که این روضه روضه فاطمیه است، ولی امشب اینجا می‌گویم، انشاالله حقش را ادا کنیم و حالمان حال فاطمیه بشود در این شب‌های ماه رمضان که داریم به شب قدر نزدیک می‌شویم که حقیقت شب قدر فاطمه زهراست. با این روضه انشاالله دل‌ها آماده شوند برای شب قدر.

یک توضیحی داد خدیجه کبری در وصیت دومش. عرض کرد: «یا رسول الله، سفارش دوم به فاطمه است.» خیلی سختم است برایتان بگویم. اگر خواستید خاموش بکنید که حالمان حال سوز باشد. با این عبارت حضرت خدیجه سلام الله علیها: «یا رسول الله، دخترم بعد از من یتیم می‌شود، غریب می‌شود. نگرانم زن‌های قریش بهش آسیب برسانند.» بگویم عبارت. «نگرانم دست روی فاطمه بلند کنند زن‌های قریش.» این‌ها این قدر کینه دارند از فاطمه. یک گریز به فاطمه‌ای بزنم. آماده‌ای؟ خدیجه خانم، بانو. نگران بودی زن‌ها روی او دست... نگران بودی فاطمه کم سن و سال را زن‌های دست بلند کنند. می‌آمدی می‌دیدی فاطمه باردار را مردهای قریش دست...

وصیت سوم. عرض کرد: «یا رسول الله، وصیت سومی هم دارم، ولی دیگر رویم نمی‌شود به شما بگویم. به فاطمه می‌گویم فاطمه به شما بگوید.» صدا زد فاطمه زهرا را. گفت: «دخترم، در گوشی به پدرت بگو که من خدیجه می‌گویم. من از وضعیتی که دارم، چه بانوی با صفا و با معرفت و با کرامتی در شب‌های ماه رمضان. به پدرت بگو من از اینکه با دست خالی و بی‌عمل بخواهم از دنیا بروم نگرانم. از فقر خودم در قبر می‌ترسم. ازش درخواست کن که آن عبایی که وقتی که پیغمبر شد، به او وحی شد، آن عبا روی دوش او بود، به من بده و من را توی آن کفن بکند که به عبای پیغمبر من را ببخشد، مورد لطف قرار بدهد.»

فاطمه زهرا از اتاق بیرون آمد. خدمت پیغمبر این را عرض کرد. پیغمبر آن عبا را تقدیم به خدیجه کرد. خدیجه سلام الله علیها خیلی خوشحال شد. از دنیا رفت. پیغمبر اکرم عهده‌دار غسل و کفن او شد. حتماً برای پیغمبر هم سخت بوده غسل و کفن پیغمبر. ولی خب خیلی فرق می‌کند آدم عزیزش را غسل و کفن بدهد، ولی دیگر نگران استخوان دستش به بازوی ورم کرده نرسد، صورت کبود نبیند، سینه. ولی باز هم سخت بود برای پیغمبر. کفن خدیجه در پیراهن، در آن عبای خودش. پیغمبر خدیجه را قرار. جبرئیل نازل شد با کفنی از بهشت. عرض: «یا رسول الله، خدا به تو سلام می‌رساند و می‌گوید او هر چی داشت از اموال خرج ما کرد. کفنش به عهده ماست. کفنش را خودمان می‌دهیم. از تو کفن خواست یا رسول الله، من کفنش را می‌دهم از بهشت تقدیم می‌کنم.»

خیلی با عظمت بود. وقتی از معراج می‌خواست برگردد، پیغمبر فرمود که: «حرفی نداری موقع پایان این دیدار و این گفتگو؟» جبرئیل عرض کرد که: «از طرف خودم و خدا به خدیجه سلام ما را برسان.» این بود خدیجه. وقتی می‌خواست برگردد به پیغمبر این خدیجه را با این کفنی که خدا با عشق برای خدیجه فرستاد، پیامبر اکرم دفن کرد. نمی‌دانم برای خدیجه پیامبر از احوال فرزندانش گفته بود یا نه؟ می‌دانست بعدها چه خواهد شد فرزندان فاطمه؟ چه روزگاری؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم به خدیجه گفته بودند داستان کربلا را یا نه؟ نمی‌دانم به خدیجه از قضیه کفن چیزی گفته بودم یا نه؟

بعضی رفقا این جلسه شب جمعه. بعد انشاالله کربلا زیر این روضه بدرقه این هیئت باشد برای کسانی که هفته در کربلا با این آتش برویم کربلا. خدا فرمود: «هر چی داشت خرج ما کرد. کفنش به عهده ما.» فدای آن آقایی که هر چه داشت. دیگر به هر حال گاهی ممکن است این طور بشود. کفنی از بالا نمی‌آید. به جایش ناله زد امام سجاد: «یک چیزی بیاورید، پدرم را قطعه قطعه جمع کنم.» هر چه داشت داد. در حیاتش داد. خدیجه دیگر بعد از مرگش چیزی هم نداشت که بدهد. اگر چیزی هم داشت، قاعدتاً شرایط جوری نبود که بخواهد دیگر بعد از مرگش هدیه کند. ولی فرزندش حسین هم در دوران حیاتش هر چه داشت داد، هم بعد از حیاتش هر چه داشت داد. همین قدر بگویم کسی کسی دست خالی. یکی با عمامه، یکی یکی با شمشیر آمد، یکی با سپر آمد، یکی هم با انگشتر. السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی به فنا علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و بقیه لیل و لا جعله الله آخر العهد منی لزی. السلام علیک.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات پیام بازرگانی