جلسه سوم: ولایت، روح تمدن اسلامی
«از مدینه تا تمدن» با نگاهی تاریخی و اجتماعی، به شکلگیری تمدن اسلامی به دست پیامبر اکرم(ص) و سرنوشت آن پس از رحلت ایشان میپردازد. دگرگونی یثرب به مدینه، عبور از تعصب قبیلهای، خشونت، نابرابری اقتصادی و جهل به سوی اخوت، عدالت، کرامت انسانی و عقلانیت، تصویری از تحولات جامعه نبوی ترسیم میکند. در این چارچوب، ماجرای سقیفه و مواضع حضرت زهرا(س) از منظر نقش مردم در پاسداری از مسیر امامت و پیامدهای غفلت و انفعال اجتماعی بررسی میشود. مجموعه با پیوند این تجربه تاریخی به مسائل معاصر، نسبت میان مسئولیت مردم و تداوم تمدن اسلامی را واکاوی میکند.
غدیر و آیات ابلاغ و اکمال دین؛ جایگاه ولایت امیرالمؤمنین(ع) در تکمیل رسالت پیامبر(ص)
سقیفه و تغییر ریل تاریخ؛ بازگشت به جاهلیت در پوشش اسلام
نقش نفوذیها و چهرههای بهظاهر موجه در منحرفکردن جامعه در پیچ تاریخی
ترساندن و ناامیدکردن مردم؛ راهبرد دشمن برای جلوگیری از حضور آنان در میدان
خطبه فدکیه؛ معرفی مردم بهعنوان حاملان دین و وحی الهی از زبان حضرت زهرا(س)
مردم، ستون دین و پشتوانه امام؛ تبیین نقش آنان در نامه ۵۳ و خطبههای ۳ و ۲۱۶ نهجالبلاغه
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
دوران حضور پیغمبر اکرم، پیامبر تمدنی را آغاز کردند؛ تمدن اسلامی را، تمدن الهی را. حرکتی بود که در واقع خودش «پیچ تاریخی» محسوب میشود. پیچ تاریخی این گردشی است که یکهو یک مسیری عوض میشود، حالا در موردش انشاءالله بیشتر عرض خواهم کرد.
پیغمبر از آن فضایی که حاکم بود بر دنیا، خصوصاً بر جزیرهالعرب، بر منطقه حجاز، بر یثرب (فضای غفلت، فضای بیخبری، فضای حیوانیت، سرگرم به امور پست و بیارزش، به دور از ارزشهای اخلاقی و ارزشهای معنوی)، این فضایی بود که دنیا را گرفته بود. پیغمبر آمدند و یک چرخشی ایجاد کردند؛ اوضاع دنیا عوض شد. یک تمدن جدیدی آوردند. البته این تمدن جدیدی که میگوییم، در واقع باید گفت اسکلت یک تمدن جدید را پیغمبر ایجاد کردند. هی قطعهقطعه، در این ۲۳ سال از آن قطعات تمدن جاهلیت کندند و بهجایش قطعهقطعه از تمدن الهی و اسلامی را قرار دادند.
این شد که در این ۲۳ سال اسکلت تمدن اسلامی شکل گرفت؛ ولی هنوز اسکلتش بود. روح تمدن اسلامی یک چیز دیگر است. این بدنش است، این ساختمان تنش است. روحش چیست؟ روح تمدن اسلامی «ولایت» است.
ببینید دو تا آیه قرآن خیلی به این نکته کمک میکند، جفتشان هم در سوره مبارکه مائده است. یکیش آیه ۶۷ سوره مبارکه مائده، سال آخر عمر شریف پیغمبر اکرم، حج آخری که بهجا آوردند (همهتان میدانید این مطلبی که خوب خیلی شنیدهاید و میدانید): آیه نازل شد: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک». اینی که بهت گفتیم بگو، به اینها برسان. به اینها این مطلب با مطالب قبلی فرق میکند. «و ان لم تفعل فما بلغت رسالته». این را اگر نرسانی، هیچ کاری نکردی، رسالت را نرساندی، اصلاً پیام را نرساندی. چرا؟ برای اینکه آنها همه اسکلتش بود، آنها همه ظاهرش بود، آنها همه جسمش بود، تنش بود. روحش این است. روحش داستان امامت است. روحش داستان ولایت است.
که حالا خطراتی البته پیغمبر را تهدید میکرد. پیغمبر نگران بود که این روحی که قرار است بیان بشود، ولایت که قرار است بیان بشود، مردم پس بزنند، به همین اسکلت هم آسیب وارد بشود. این نکته را کلاً داشته باشید که اهلبیت همیشه یکطور مراقبت میکردند که اگر مردم به روح تمدن اسلامی تن نمیدهند و روی خوش نشان نمیدهند، لااقل اسکلتش را هم از هم نپاشند. این استدلال خیلی مهمی است که حالا شاید کمی در موردش امشب نکاتی را عرض بکنم.
پیغمبر نگران بود اینها یکهو پس بزنند، به همین اسکلتش هم آسیب وارد بشود. بیایند شروع کنند همدیگر را کشتن، حتی بیایند پیغمبر را بکشند. چون همینقدر خطر واقعاً بود. بعضیها آنقدر نسبت به علی علیه السلام بغض و کینه و نفرت داشتند که حتی این خطر بود که اگر پیغمبر دست او را بالا ببرد، خود پیغمبر را هم بکشد. پیغمبر نگران این قضیه بود. خدای متعال به او فرمود: «والله یعصمک من الناس». من تضمین میکنم برایت تو بمانی، کاری نتوانند با تو بکنند.
خب، پیغمبر این رسالت را ابلاغ کرد، دست امیرالمومنین را گرفت، بالا آورد. وقتی که ولایت امیرالمومنین تثبیت شد و بیان شد، آیه نازل شد: «الیوم اکملت لکم دینکم». حالا دینتان را کامل کردم. «و اتمت علیکم نعمتی». نعمت را تمام کردم. «و رضیت لکم الاسلام دینا». الان راضی شدم اسلام دین شما باشد. آقا این همه سال مردم رفتند جنگ، جهاد، شهید دادند، زکات دادند، نماز خواندند، نماز جماعت پشت پیغمبر خواندند، در مسجد پیغمبر خواندند، کنار کعبه خواندند، قرآن خواندند. تا حالا راضی نشده بودی؟ الان که دست علی را بالا آوردند، راضی شدی؟ بله! چرا؟ چون آنها همه ظاهرش بود، آنها همه جسمش بود. آن جسمی که روحی ندارد، که چیزی نمیگویند؛ خاصیتی ندارد، کاربردی ندارد، فایدهای ندارد. الغرض، پیغمبر در غدیر روح این تمدن را آورد، برای همین آن روز آیه نازل شد: حالا راضی شدم. این شد آن اسلامی که من میخواهم. «رضیت لکم الاسلام دینا». آره، این آنی است که من میخواهم.
ولی چی شد؟ خب، غدیر کی بود؟ ۱۸ ذیالحجه. پیغمبر که از دنیا رفتند، ۲۸ صفر. پنجاه روز فاصله. چی شد تو این فاصله؟ چه اتفاقی افتاد؟ آن کینهها و نفرتها و آن فعالیتهای دشمنان آنقدر بالا گرفت، توانستند یک کاری بکنند؛ بایکوت کنند امیرالمومنین علیه السلام را، خلع سلاح کنند، جایگاهش را در جامعه تضعیف کنند، حقش را بالا بکشند، روح این تمدن را ازش بگیرند. و البته اوضاع شکلی شد، اهلبیت دیدند بیشتر از این اگر بخواهند کاری بکنند، اسکلت این تمدن هم از بین میرود. این شد. مردم مدینه، داستان سقیفه باعث شد از آن مسیری که رفته بودند، برگشتند. شد همان اسلام قبل از غدیر، در حالی که خدا روز غدیر فرمود: از اسلام راضی شدم. ولی اینها اوضاع را برگرداندند به اسلام قبل از غدیر. همان اسلامی که خدا هنوز ازش راضی نشده بود. حرکت به عقب، بازگشت، چرخش به عقب. و به تعبیر قرآن و روایات: «ارتداد». «ارتد الناس بعد النبی الا ثلاث او اربع». بعد پیغمبر همه مرتد شدند. مرتد به معنای مرتدّی که میگوییم که آقا طرف مرتد شد و مثلاً اعدام میشود و اینها نیست. مرتد یعنی برگشتن از مسیری که رفته بودند، مگر سه تا از آنها یا چهار تا از آنها.
این میشود داستان پیچ تاریخی. پیچ تاریخی یعنی چه؟ یعنی اوضاع و احوال در شرایطی قرار میگیرد که تغییر ریل میخواهد صورت بگیرد. این را خوب دل بدهید. تغییر ریل. دیدید قطار به یک جاهایی میرسد، ریل عوض میکند؟ این ریل را اگر عوض نکند، مسیرش کامل یک مسیر دیگری میشود. میخواهد مثلاً برود غرب کشور، میآید بعضی شهرها، بعضی جاها. حالا مثلاً در استان لرستان، حالا فکر میکنم شهرستان دورود شاید اینجوری باشد. این ریل عوض میشود. اگر حواسش نباشد، اینجا بهجای اینکه برود غرب کشور، میرود جنوب کشور. کلاً یک مسیر دیگر. حواسش نباشد، میافتد در یک ریلی که دوباره برمیگردد جای اول.
این تغییر ریل هم خیلی آرامآرام، یک جوری است که آدم متوجه نمیشود؛ خیلی حساس و خیلی باریک. تغییر ریل شد بعد از پیغمبر. خود پیغمبر آمده بود تغییر ریل داده بود زندگی بشر را. بعد پیغمبر دوباره تغییر ریل دادند. آرامآرام برش گرداندند به همان اوضاع و احوال سابق. همان حال و هوای زمان جاهلیت دوباره حاکم شد. همان فکر جاهلیت دوباره حاکم شد. همان نظام و دستگاه محاسباتی مردم در دوران جاهلیت دوباره برگشت.
با این بدبختی، با این تفاوت که آن موقع حرفی از پیغمبر و خدا و دین و قرآن و این حرفها نبود. همه هم میدانستند خطشان، مسیرشان یک مسیر جدا از انبیاست. میدانستند دارند بت میپرستند. میدانستند این کاری که دارند میکنند با کاری که انبیا انجام میدادند فرق میکند. ولی این بازگشتی که بعد از پیغمبر شد، به اسم پیغمبر برگشتند به جاهلیت. به اسم قرآن، به اسم کعبه برگشتند به همان شرک، به همان بتپرستی.
البته صورت قضیه، اسکلت قضیه بر حسب ظاهر حفظ شد؛ مسجد و نماز و قرآن و... که خب این هم خیلی مهم بود. اهلبیت میخواستند این اسکلته بماند. اسکلته باشد، بعدها حالا جلوتر بشر پیشرفت میکند، عقلش، فهمش، خودش میآید، پیوند میزند خودش را به این روح. این اسکلت اگر متلاشی بشود، دیگر بعدها روحی هم بهش دمیده نخواهد شد. ولی مسئله این است که دوباره برگشت به همان اوضاع و احوال. کی؟ کجا؟ در پیچ تاریخی.
پیچ تاریخی آن بزنگاهی است که میخواهد پوست عوض کند، میخواهد ریل عوض کند. البته سختی دارد، فشار دارد، هجمه دارد، مخمصه و گرفتاری دارد. دشمنش هم میبیند دارد دیگر از دست این در میآید. اگر از دستش در آمد، دیگر نمیتواند کاری بکند. ۲۳ سال هرچی داشتند گذاشتند برای اینکه به خیال خودشان پیغمبر را مهار کنند، نگذارند کار پیغمبر پیش برود، نمیتوانستند. گذاشتند برای آن روزی که پیغمبر نباشد. میدانستند اگر در نبود پیغمبر یک شخصی مثل علی علیه السلام حاکم بشود، تثبیت بشود، دیگر تمام است. دیگر همه باید تا ابد تن بدهند به پیغمبر و بنیهاشم و قرآن و...
البته معمولاً دشمن اینجور وقتها با نفوذیها و با داخلیها وارد میشود. این یک بحث دیگری است که دیگر این شبها بهش نرسیدیم، یک فصل جداگانه از این بحث. یهودیها با عوامل نفوذیشان کودتا کردند. خیلی عریان و شفاف نیامدند. آدمهایی بودند در مدینه، مسلمان بودند به حسب ظاهر، نماز هم میخواندند، شاید پیشانیشان هم پینه بسته بود، ولی فکرشان فکر یهودی بود. منطقشان منطق یهودی بود. جنس تصمیمات و کنشها و رفتارهایشان جوری بود که همهاش موضع یهودیها تقویت میشد.
داریم در مملکت خودمان اینجور آدمهایی، متأسفانه کم هم نیستند. مسئولینی که انگشتر و تسبیح و یقه بسته و ریش و گاهی یقه دیپلمات و یقه آخوندی و گاهی نماز شب و قرآن به سر و راهی مجلس روضه گریه کردن و کربلا رفتن و در موکب غذا دادن، ولی باور سست، سمت یهود و نصاراست. سمت اهل کتاب. «یسارعون فیهم»، غش میکند سمت اینها به تعبیر قرآن، سوره مائده. وقتی هم به اینها میگویند: چرا آنقدر سمت اینها غش میکنی؟ «یقولون نخشا ان تصیبنا دائره». میگویند که: آخه میترسیم نابودمان کنند.
طرف آمده با ریش و با یقه بسته، قرارداد ترکمانچای را دفاع میکند و میگوید که: قزوین دشمن رسیده بود، قزوین را دادیم که تهران را ندهیم. چون فکر را نگاه کنید، چون منطق را نگاه کنید شما. این بیشخصیتی، این حقارت را نگاه کنید. اینها همانهایی هستند که پروژه یهود را تکمیل میکنند. نتانیاهو اگر بیاید به شما بگوید که: برای اینکه تهران را نگه دارید، قزوین را بدهید، قبول نمیکنید. به چهار تا آدم از جنس خودتان در مسجد و هیئت و فاطمیه و با قرآن و اهلبیت، اگر آمدند. آن یکی میگفت: ما از کربلا درس مذاکره گرفتیم. مذاکرهای که اوباما برگشت گفت: ما ۹۷ درصد هستهای اینها را مهار کردیم. تو سرت بخورد آن کربلایی که ازش درس مذاکرهای میگیری که باهاش ۹۷ درصد هستهای مملکت تعطیل میشود.
اینها به حسب ظاهر مسلمانند. اینها اهل سقیفه در ورژنهای بهروزرسانیشده، در ورژنهای بهروزرسانی. هنوز هم که هنوز است، در مورد بعضی از اینها نمیشود راحت در خیلی از این مجالس و مجامع و اینها صحبت کرد. آقا این آخوند است، آقا این آیتالله است، آقا این روضهخوان است، آقا این مسلمان است، آقا این شیعه است. این گرفتاری زمان حضرت زهرا سلامالله علیها بود. آقا این صحابه پیغمبر است، آقا این پدرخانم پیغمبر است، آقا این صاحب غار است، این در غار با پیغمبر بوده. تو داری میگویی غاصب حق علی است، تو داری میگویی قاتل فاطمه است؟ صاحب غار قاتل فاطمه است؟
صاحب غار میتراشند. چهار تا عنوان، چهار تا اصطلاح. آقا این کسی است که برای اولین بار به امام خمینی گفت: امام. آقا این کسی است که برای اولین بار رهبر شهید را در مجلس خبرگان، رهبریاش را مطرح کرد. آقا این کسی است که فلان. آقا آن کسی است که فلان. واقعیت هم ندارد، این را هم بدانید. از جنس همان فضیلت صاحب غار است که کشک و دروغ است. چهار تا چیز برایش میتراشند. در پیچ تاریخی، در بزنگاه از زبان اینها دشمن حرفش را میزند. اینها خیلی، اینها باعث تغییر ریل میشوند. اینها باعث پوست انداختن میشوند. شتاب آن حرکت را میگیرند. شتاب آن انقلاب را میگیرند. ضربش را میگیرند. متوقفش میکنند، عقبگرد میآورند، نابودش میکنند.
در درازمدت میبینی به اسم اسلام و انقلاب و خدا و پیغمبر، دوباره همان قبلیها برگشتند. در ورژن بدتر. آن موقع شاه بود و کراوات و عرقخوری و زنبازی و بهاییگری. همه هم تکلیفشان روشن بود. میبینی همان بیحیایی، همان بیعفتی، همان افسارگسیختگی، همان ولانگاری برگشت. تهش که نگاه میکنی، میبینی حاج آقایی با عمامهای، با ریشی، با تسبیحی باعث دارد میشود این بیحیایی و این بیعفتی فراگیر بشود در جامعه. این داستان قضیه پیچ تاریخی این است.
در آن بزنگاه مردم باید انتخاب کنند. ادامه مسیر را. در موقعیتی قرار میگیرند که تردید پیدا میکنند. فشار زیاد میشود. خوب دل بدهید، این مطالب، مطالب مهمی است. وقتی مصمم میشود، عزمش را جزم میکند، یک جامعه برای اینکه پوست بیندازد، برای اینکه خارج بشود از این مسیر بدی که تا حالا بوده، دشمنیها باهاش شروع میشود. فشار رو زیاد میشود. حالا باید تصمیم بگیریم، میخواهد چهکار کند؟ میخواهد ادامه بدهد یا میخواهد برگردد؟ میخواهد تحمل کند و پیش برود یا میخواهد خسته بشود؟ میخواهد کم بیاورد؟ میخواهد پشیمان بشود؟ میخواهد دنده عقب بگیرد؟ میآید روی محاسبات مردم، روی محاسبات مسئولین کار میکند برای اینکه مردم را از میدان به در کند. حالا عرض میکنم جلوتر انشاءالله نقش کلیدی با مردم است.
چند تا روایت برایتان میخوانم، خیلی مهم است. یکی از روایاتی هم که متأسفانه کمتر خوانده میشود، بنده لااقل خیلی کم دیدهام و شنیدهام، در کلمات حضرت زهرا سلامالله علیها، خطبه فدکیه. انشاءالله عرض میکنم که خیلی مطلب مهمی است. مردمند که باید عزمشان را جزم کنند، بگویند: آقا میخواهیم این مسیر را ادامه بدهیم. میخواهیم برویم.
یک کاری میکند، از تو خالی میشود. خیلی کارها میکند، یک کار نیست. احساس میکنند: آقا نمیصرفد، آقا نمیارزد، آقا دشمنت با یک دانه بمب میزند، همه چیز را نابود میکند. آخه ما چطور میتوانیم؟ آخه چهکار میتوانیم بکنیم؟ مگر ما زور داریم؟ مگر ما کاری میتوانیم بکنیم؟ آقا نابود میشویم، آقا پدرمان در میآید، بدبخت میشویم. دیگر نان هم پیدا نمیکنیم بخوریم. دیگر آب نداریم، دیگر برق هم نداریم. برمیگردیم. اصل اینها چیزهایی است که میاندازد، وسوسههایی که میاندازد در مردم.
در کوفه هم این اتفاقات افتاد. حالا در این فیلم مختارنامه بعضی صحنهها خیلی قشنگ به تصویر کشیده شد. چهار تا از اینها میآیند بین مردم شروع میکنند اراجیف گفتن. قرآن به اینها میگوید: «مُرجفون». در دل مردم را خالی کردن. آقا همه برق از کار میاندازند. آقا دیگر آب در مملکت پیدا نمیشود. آقا دیگر بنزین نداریم. بیایید کوتاه بیایید، بیایید حلش کنیم، بیایید تمامش کنیم. آن که قبول کرده توافقنامه اسلامآباد را، یکجور راضی نگه دار بماند. حالا چند بار هم زد، تو جواب نده. چهکارش داری؟
طرف در تلویزیون آمده، مرتیکه حرامخور نشسته روبهروی دوربین این مزخرفات را دارد میگوید. آن هم کی؟ بعد این شهادتها و رهبر شهید و مینا و فرماندهها. و بعد بهش میگویند: خب، ما که جنگ را راه نینداختیم، ترامپ راه انداخته. چهکار کنیم ترامپ دیگر با ما نجنگد؟ میگوید: فلان عنصر خائن وطنفروش که در زندان است، او را آزاد کنید که دیگر جنگ نشود. موجودات عجیبیاند بعضی یهودیان امت. نتانیاهوهای روبهکعبه. نتانیاهوهای امام حسین قبولدار به حسب ظاهر. نتانیاهوهای نجف. قبول کند امیرالمومنین را قبول دارد به حسب ظاهر.
بعد پیغمبر هم همین شد. ابوسفیانهای نمازخوان. ابوسفیانهای طرفدار پیغمبر. اوضاع را به جایی برگرداندند که صدای ابوسفیان در آمد. ابوسفیان آمد به امیرالمومنین، بعد سقیفه گفت: میخواهی من کمکت کنم اینها را بزنی کنار؟ تو رئیس شوی. دید: آقا اوضاع اینجوری است. مردم سمت یک کسانی رفتند. خب شما که کفر میخواستید، خب من که بهتر بودم، لامصبا! من هم پولش را دارم، هم بلد هستم. من یک عمر کارم این است. تو کفر میخواهی، چرا رفتی سمت چهار تا آخوند که کافرت کنند؟ من که بیشتر وارد هستم. این است که ترسناک است.
به اسم صحابه پیغمبر دستشان رفت در دست ابوسفیان و بدتر از ابوسفیانها کارهایی کردند که روی خود ابوسفیانها قفل بود. کشتن دختر پیغمبر را ابوسفیان هم گردن نمیگرفت، انجام نمیداد. صاحب غار انجام داد، رفیقهای پیغمبر به خیال خودشان انجام دادند، صحابه پیغمبر انجام دادند. ببینید چقدر عجیب است. اینها میشود پیچ تاریخی. اینها میشود تغییر ریل.
پیغمبر یک انقلاب بزرگ کرد، رسیده به آن نقطه که حالا قرار است میوهاش چیده بشود. روح این انقلاب درش دمیده بشود. کامل جدا بشود، خاصیتش آشکار بشود. در آن بزنگاه شیطان میفهمد، الان اگر سد تو را نگذارم، کارت تمام است. سدش را مخصوصاً وقتی که یک خلئی پیش میآید، خلاء حضور پیغمبر. الان هم اوضاع و احوال همین است، عزیزم. علامت روزگار و شرایطی هستیم، همه شیاطین عالم فهمیدند اگر سدشان را نگذارند، این انقلاب، این جمهوری اسلامی اگر بماند، نه اینکه بودنش خطر دارد، نه اینکه بودنش ضرر دارد، نه اینکه بودنش دردسر دارد. اینها مال این ۴۷ سال، ۵۰ سال گذشته است. این را اگر بمانند، دیگر هیچکس دیگر غیر از اینها نمیتواند بماند.
هی ترامپ دارد به این اروپاییها میگوید: ببین، بیایید کار این جمهوری اسلامی را تمام کنیم. اینها بمانند، شماها هم نمیمانید. اینها فکر نکنید دعوا بین من و... فکر نکنید اینها میگویند اسرائیل نابود بشود. اینها بمانند، نابود نشوند، شماها هم نابود میشوید. بیایید کمک کنیم بزنیم. هرچه هم التماس کرد، به ناتو نیامدند وسط. تا وقتی تنگه را سفت چسبیده بودیم، نیامدند وسط. تنگه را یکم شل کردیم، اینها هم جرئت پیدا کردند. دیگر وارد این بحث نمیخواهم بشوم. همه فهمیدند این را اگر بمانند، از قِبَل اینها صد تا، هزار تا مثل یمن و لبنان و فلسطین و حماس و عراق و از این چیزها در میآید.
آذربایجان هم دارد به هم میریزد. چرا آذربایجان یکهو وسط این داستانها میآید دست میگذارد روی حجاب دختربچهها و دخترها و دانشآموزان و دانشجوها؟ میگوید: آقا این روسری اینجا باشد، یعنی جمهوری اسلامی در مملکت من هست. این علامت جمهوری اسلامی است. علامت آخوندهای شیعه است. این پرچم آنهاست. این پرچم جمهوری اسلامی است. اینکه باشد، اینها هستند. اینها زندهاند. اینها هویت دارند. اینها خودشان را منتشر میکنند.
در پاکستان یا در هند، یکطور بنده مشهد سخنرانی داشتم، اجتماع پاکستانیهای مقیم مشهد بود در میدان تقیآباد. در مورد پاکستانیها صحبت کردم. جلسه تمام شد، آمدم پایین. یک جوان هندی جلو من را گرفت. گفت: چرا در مورد هندیها چیزی نگفتی؟ گفتم: خب حالا این جلسه مال پاکستانیها بود. گفت: من هند بودم. وقتی رهبر شهید به شهادت رسید، هندوها به دشمنی با مسلمانها معروفاند، از قدیم معروف بوده. میگفتند اگر یک مسلمانی رد بشود، سایهاش روی دیگی بیفتد که یک هندو توش دارد غذا میپزد، هندو دیگ را چپه میکند چون سایه مسلمان روش افتاده. میگفت: این هندوها تعصبشان با آن نفرتشان از مسلمانها، خودم در هند دیدم هندوهایی که برای رهبر شهید گریه میکردند. نمیگویید اینها فهمیدند؟ آقا این شهادت است. برعکس شد. ما گفتیم چهار تا طرفدار در ایران داریم. اینها دست و پای ما را میبوسند که زدیم آخوندها را کشتیم و گندهشان را کشتیم و...
ترامپ آمد گفت: من فکر میکردم حالا به تعبیر کثیفش، بیادبانه صحبت میکند، حالا من هم مجبورم همانجوری نقلقول کنم. گفت: من فکر کردم خامنهای را بکشم، اینها همه از من تشکر میکنند. پس این آدمهایی که در خیابان گریه میکنند کیاند، لامصبا؟ بعد فحش داده بود به آن هگز، وزیر جنگ فلانفلانشده احمق نفهم. تو چرا نمیدانستی اینها اوضاعشان اینجور میشود؟ تو طرفدار دارد بین اینها. بین اینها، هندو در هندوستان دارد برایش گریه میکند.
اینها را وقتی میبینند، بیشتر مصر میشوند که کار جمهوری اسلامی باید تمام بشود. اینها بمانند، پروژه بعدی این است که باید با هندوها در هندوستان بجنگیم. هندوها تنگه را به ما میبندند. کار جمهوری اسلامی تمام نشود، پسفردا دیگر ما با شیعه و مسلمان دعوا نداریم. اینها به همه دارند جرئت میدهند. راهش را دارند یاد میدهند. با بودنشان دارند به همه عالم نشان میدهند میشود به آمریکا جنگید، در تحریم زنده ماند، ایستاد، جلو رفت، اینها را زد کنار. این باعث میشود اینها بیشتر جرئت پیدا کنند، بیشتر احساس ضرورت بکنند برای اینکه بیایند کار اینها را تمام کنند.
خب، وقتی این احساس ضرورت میکند، چی میشود؟ بیشتر فشار میآورد. یک عده نفهم: آقا ما تمامش کردیم. خیلی وقت است ما اصلاً شروع نکردیم که بخواهیم تمامش کنیم. کاری نکردیم. خودمان داشتیم میرفتیم، اینها آمدند به ما گیر میدهند. میگوید: تو اصلاً همین که هستی، تو بودنت موی دماغ من است. بودنت مایه آزار من است. چهکار کنیم؟ به چیزی هم غیر از نابودیمان راضی نیستند. وقتی یک فشار میآورد، نابود نمیشوی، بدتر شد که. الان من ضعیف جلوه کردم، این قدرتمند جلوه کرد. دوز ضربه را ببر بالا.
اینجا باید چهکار کرد؟ یک عده میترسند، در دلشان خالی میشود. یک عده در دل مردم را خالی میکنند. حکم مرجفون در قرآن چیست؟ آن تو دل مردم، در میان جنگ خالی میکند. قرآن دستور به اعدام اینها داده در سوره مبارکه احزاب. ما که البته خیلی نه توقعی داریم، نه امیدی داریم این مسائل در این مملکت اجرا بشود، ولی لااقل بدانید مرجفون حکمشان این است. آنهایی که در دل مردم را خالی میکنند. محاسبه مردم میشود که: آقا نمیارزد، نمیصرفد. یک عده اینجور مردم را از میدان به در میکنند.
یک عده چهجور مردم را از میدان... دشمنان و خائنها میگویند: نمیصرفد، نمیارزد. دوستهای نادان چهشکلی میآیند میگویند: این همه رفتیم تو خیابان شعار دادیم، بابا آمدنتان فایده ندارد. که چی؟ آخر هم اینها رفتند تنگه را دادند، رفت. بنده خدا منتقدم به آن شیوهای که در مورد تنگه هرمز رفتار شد که همین الان هم اشاره کردم، ولی اینجور حرف زدن، اینجور وانمود کردن، در دل مردم را خالی کردن، ممکن است جاسوس و یهودی و نفوذی و اینها نباشند، ولی احمقهاییاند که بهشدت مخرباند. در دل مردم را خالی میکنند.
آقا این همه رفتید شادی که خاصیتی دارد؟ چه فایده؟ یک پلاکارد دستت گرفتی رفتی در محله، در کوچه ایستادی، فکر کردی چی میشود؟ میخواهم کمی بترسانمتان. ترس واقعی، این حرفها ترس ندارد. یعنی با این حرفها نباید ترسید. با این مطلبی که میخواهم بهتان بگویم باید ترسید.
میدانید چی باعث مظلومیت حضرت زهرا سلامالله علیها، تنهایی امیرالمومنین شد؟ چی باعث شد طرح منافقین و خائنین به ثمر نشست و باعث شد برگردند از تمدن پیغمبر؟ یک عده در دل مردم همینشکلی خالی کردند. یک عده ترساندند. طرف علی نروید، اینطور میشود، آنطور میشود. یک دم آدمهای موجه حتی گاهی بودند، گفتند: حالا چه خاصیتی دارد؟ فکر کردی تو یک نفر چهکار میتوانی بکنی؟ کلت هم میکنند زیر آب، پدرت هم در میآید. اینها بستهاند، رفته جلوتر، من و تو کارهای نیستیم. فایدهای ندارد. همینجوری فایدهای ندارد. فایده ندارد، نشستند در خانههایشان، فاطمه زهرا را رها کردند. عامل قتل فاطمه زهرا شدند. عدم حضور این است.
در آن بزنگاه، در آن پیچ تاریخی، آنی که کار را در میآورد، مردمند. حضور مردم است. مردم هم آن وقتی حضور پیدا میکنند که احساس کنند خاصیت دارد. کار به اینها بنده. بله، البته یک عدهای هستند میخواهند مردم در صحنه نباشند. میخواهند مردم ناامید بشوند. میخواهند مردم احساس کنند که فایده ندارد. میخواهند یک مردم دیگری در صحنه باشند.
به این بحث بیشتر از اینها بپردازم. بگذارید چند کلمهای در مورد نقش مردم عرض بکنم. چند تا روایت برایتان بخوانم. خیلی روایات جالبی است. اول آن چیزی که از حضرت زهرا سلامالله علیها عرض کردم برایتان بخوانم. ببینید در نگاه حضرت زهرا سلامالله علیها مردم چه نقشی داشتند، چه جایگاهی داشتند، در چه نقطهای کار دست اینها بود، چهکار میتوانستند بکنند؟
وسط خطبه فدکیه خطاب میکند حضرت زهرا سلامالله علیها به مردم. میفرماید: «انتم عباد الله». این جملات را شما را به خدا به عمق وجودتان گوش بدهید و حفظ بکنید و حفظ بکنید. شماهایی که ۳۰-۴۰ شب در خیابانها بودید، این کلام را وقتی میشنوید یکطور دیگر به جانتان مینشیند، یک معنای دیگری برایتان دارد.
وسط این گفتگوهایی که دارد میکند حضرت زهرا با آن کسانی که فدک را غصب کردند و حکومت را از چنگ امیرالمومنین درآوردند، یکهو رو میکند به مردم. یک جملهای میگوید. چقدر این جمله مهم است. چقدر این جمله غریب است. «انتم عباد الله». با شما، ای مردم، بندههای خدا، مردمی که در مسجدید، مردم کوچه و خیابان. «نُصْبَ امره و نهیه». خدا اگر در قرآن دستور داده، امری کرده، نهیای کرده، خطابش به شماها بودهها. کمی این را توضیح بدهم. مثلاً خدای متعال فرموده که: مردم «لِیَقُومَ النَّاسُ بِالقِسْطِ». خب این که واضح است. یک جاهای دیگر هم میگوید که: «کُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ». برای خدا قیام بکنید. عدالت را در عالم جاری کنید. حضرت زهرا سلامالله علیها میفرماید: این منظورش، این خطابش با شماهاست. فکر نکنید دارد به پیغمبر میگوید. فکر نکنید دارد به امام میگوید: «قَوَّامِينَ لِلَّهِ» یعنی خودت ریشه ظلم را بکن. دارد به تو میگوید. منظورش امام زمان انشاءالله آقا میآید، میکند؟ فاطمه زهرا فرمود: این خطاب به شماهاست. اینهایی که در قرآن گفته، دستوراتی که داده، به شماها گفته.
«و حملة دینه و وحیه». دوست دارم این کلمه آنقدر بین مردم رواج پیدا کند، هر مسجدی، هر خیابانی، هر محلهای که میرویم در ایام فاطمی ببینیم در مسجدها، در هیئتها دارند در مورد این کلمه صحبت میکنند. «حملة وحیه و دینه». خدا شما را حاملان دین و حاملان وحی قرار داده. بار دین روی دوش شماهاست و شماها باید ببرید اینها را. این را کی دارد میگوید؟ دختر پیغمبر. به کی؟ به مردم مدینه. «حملة دینه و وحیه». بار دین خدا روی دوش شماهاست. این بار شماها میبرید.
«و اُمناء الله علی أنفسکم». شما امین خدایید. «و بلغاوه الیالاُمَم». شمایید که این دین را به امتهای بعدی میرسانید. خدا روی شما حساب کرده. خدا دست شما داده. قرآن دست شماست. پیغمبر از خدا گرفته، دارد دست شما. شماهایید که به نسلهای بعد قرآن را میرسانید، نگه میدارید، میرسانید.
این یک جمله. بگذارید این کلام حضرت زهرا سلامالله علیها را با دو سه تا عبارت از امیرالمومنین در نهجالبلاغه توضیح بدهم. یک چند کلمهای از رهبر شهید هم بخوانم، عرضم تمام.
یک تعبیری دارد امیرالمومنین علیه السلام در نامه ۵۳ نهجالبلاغه خطاب به مالک اشتر میفرماید: «انما عماد الدین». با دقت دو برابر گوش بدهید، خسته هم نشوید. خیلی این کلمات زیباست. اصلاً احساس کنید از خود امیرالمومنین دارید میشنوید کلام او. «انما عماد الدین و جماع المسلمین و العدة للعدا العامة من الامة». ستون دین. ستون دین چیست؟ نماز. بله، ستون دین نماز یعنی در احکامی که برای دین گفتند، آنی که ستون همه این احکام است، نماز است. ولی کدام دین؟ دینی که قرار است باشد، دیگر. دینی که قرار است زنده باشد. دینی که قرار است در جامعه باشد. ستون این دین کیست؟ «عماد الدین». ستون دین کیست؟ «العامة من الامة». عموم مردم، مردم کوچه و خیابان. اینها ستون دینند.
«جماع المسلمین». اینها هستند که مسلمانها را دور هم جمع میکنند. دیگر چی؟ «والعدة للاعداء». آنی که روبهروی دشمن میشود، بهش تکیه کرد. در بزنگاه میشود رویش حساب کرد. آنی که کار را در میآورد، کیست؟ حتی نمیگوید مومنین. نمیگوید عرفا. آدمهای درجه یک. «العامة من الامة». عموم مردم، توده.
ستون دین، آقای بهجت نیست. علامه طباطبایی نیست. امام خمینی نیست. اینها خیلی جایگاهشان بالاست. ستون دین یعنی مردم بازار، مردم این بازارچههای اصفهان، مردم کوچه و خیابانهای همدان، مردم کرمانشاه، شیعه و سنی، قصاب، نجار. اینها ستون دینند. این انقلاب را هم همینها نگه داشتهاند.
ملت مبعوث شده. ما واقعاً اتفاقات عجیبی را دیدیم. حالا حالا فکر بشود. یک جمله یکی از دوستان چند روز پیش گفت، هم ذهن من را درگیر کرد، هم بعضی رفقا خیلی خوششان آمده بود. گفت: آقا یک مدرسه، یک کلاس ده دقیقه معلم بالا سرش نباشد، کلاس کنفیکون میشود. مگر میشود یک مملکتی با ابرقدرت بجنگد، ده روز نه رهبر داشته باشد، نه فرمانده نظامی؟ آقا ده دقیقه در مدرسه، سر کلاس معلم نباشد، ناظم نباشد، در و تخته و شیشه و همه را میکنند خود اینها، نه بیرون کسی بیاید بکند. حالا وسط یک کودتا که کف خیابان بسیجی را آتش زدند، تکهتکه کردند، مسجد آتش زدند، قرآن آتش زدند، ابرقدرت با ناو آمده، با سنگرشکن آمده، همه را هم زده. ده روز این مملکت دارد اداره میشود. درست کار امام زمان است.
من برایتان از رهبر شهید میخوانم که ایشان میفرماید: امام معصوم هم اگر مردم کنارش نباشند، نمیتواند کاری بکند. این جمله را بیان، از این به بعد عوض کنید. این کلام امیرالمومنین است. به بعد امیرالمومنین، کلام رهبر شهیدمان است. نگویید: آقا این ده روز امام زمان این مملکت را نگه داشت. امام زمان همیشه هست. همیشه مملکت را نگه داشته. همیشه مسلمانان را نگه داشته. همیشه شیعیان را نگه داشته. امام زمان ۱۲ قرن است که هست. همهمان هم فدایش بشویم. همیشه تاریخ بوده. همه جای جغرافیا هم هست. امام زمان در بحرین هم هست. امام زمان در امارات هم هست. در پاکستان هم هست. پس چرا این عنایتی که اینجا بود، آنجا نبود؟
دو تا چیز نگه داشت: امام زمان با توده مردم. این کلام امیرالمومنین. ستون دین توده مردماند. ملت مبعوث نگه داشت. این ملت مبعوث نبودند، امام حی و حاضر هم نمیتواند کاری بکند، چهبرسد به امام غایب. رهبر شهید فرمود: امیرالمومنین هم بدون مردم نمیتواند کاری بکند. امیرالمومنین هم نمیتواند کاری بکند، چهبرسد به امام غایب. مردم ستون دیناند.
بگذار من دو تا عبارت دیگر از امیرالمومنین علیه السلام برایتان بخوانم. خیلی تعابیر، تعابیر زیبا و فوقالعادهای است. در خطبه ۳ نهجالبلاغه میفرماید: «لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر». ای کاش وقت بود این کلمات را خیلی مفصل بهش میپرداختیم. این خطبه شقشقیه امیرالمومنین که خیلی عبارت فوقالعادهای دارد. فقط سریع باید رد شد، وقت اذان بیشتر نگیریم.
فرمود: اگر اینهایی که در میدان حاضر شدند نبودند و اگر ناصر نبود، کمک به من نمیرسید. که این کمکی که آمد به من رسید، حجت را به من تمام کرد. عجب حرفی! «قیام الحجة بوجود الناصر». وقتی کسی آمد کف خیابان، وقتی کسی آمد با همه وجودش حمایت کرد و دفاع کرد، حجت بر امام تمام میشود. وقتی آن نیرو نباشد، امام میگوید: من در پیشگاه خدا عذر دارم برای اینکه بخواهم اقدامی نزنم. فرمود: اگر این «حضور الحاضر» نبود، اگر «وجود الناصر» نبود، اگر مردم نمیریختند اینجور حمایت نمیکردند، «لألقیت حبلها علی غاربها». افسار این شتر را رها میکردم، ولش میکردم برود. اینی که میبینید من علی قبول کردم حاکم بشوم، چون شماها در میدان بودید.
توضیح این عبارت را از بیان رهبر شهیدمان برایتان بخوانم. خیلی زیباست، خیلی زیباست. رضوان خدا بر این مرد بزرگ. برایم عجیب است این کلمات رهبر شهیدمان چرا آنقدر غریب است. در دی ماه سال ۴۰۲ رهبر شهید فرمودند: میفرماید اگر مردم نیایند سراغ آن کسی که خود را صاحب حق میداند و میخواهد مسئولیتی قبول کند، بر او واجب نیست دنبال آن حق برود. بر رهبرم واجب نیست دنبال برود. نه، بر رهبر. بر معصوم هم واجب نیست. بر معصوم هم واجب نیست عدالت را بر عالم حاکم کند. حضرت زهرا فرمود: دستورهای خدا به کیست؟ به عموم مردم. به علی واجب نیست عدالت را جاری کند. علی که آدم برایش آمده، مردم پای رکابش جمع شدهاند، بهش واجب میشود اقدام کند. چقدر این حرفها را تا حالا شنیدید؟ نمیدانم چرا اینها آنقدر غریب است.
مردم وظیفه دارند. کار مردم است. فساد جامعه را گرفته، کی باید برخورد کند؟ مردم. دزدی، اختلاس، فحشا. مردم چهکار میتوانند بکنند؟ مردم دارند میکنند. این رئیسجمهور و مجلس و نماینده مردم، محصول کار مردم است. ادامه کلام رهبر شهید: حتی کسی مثل امیرالمومنین علی بن ابیطالب اگر مردم با او نباشند، دور و برش روشن میگوید: من تکلیفی ندارم. اگر چنانچه مردم آمدند، آن وقت بر او واجب است که مسئولیت را بپذیرد. ادامهاش یک کلام دیگر از نهجالبلاغه است. آقای شهیدمان آن را هم میخوانند بعد یک توضیح میدهم. بگذار من جفتش را برایتان بخوانم کیف کنید.
خطبه ۲۱۶ نهجالبلاغه: «لیس امرو و ان عظمت فی الحق منزلته و تقدمت فی الدین فضیلته بفوق ان یعان علی ما حمله الله من حقه». من ترجمه نمیکنم. میخواهم همان توضیح رهبر شهید را بشنوید. هم کلام ایشان را بخوانم، هم با بیان ایشان ترجمه کنم عبارت امیرالمومنین را. چی میگوید؟ هر مقداری هم که ارزش ذاتی و وجودی و علمی و دینی کسی بالا باشد، هیچ کسی نیست که محتاج کمک مردم نباشد. شما امام معصوم هم باشی، بالاتر از این نیستی که به مردم نیاز نداشته باشی. کلام امیرالمومنین، خطبه ۲۱۶ نهجالبلاغه.
شما امام زمان هم باشی، بله، کل کائنات به اداره تو دارد میگذرد. بله، آن ولایت تکوینی امام، آن در باطن عالم است. ولی وقتی میآیی اینجا کار میخواهی دست بگیری، تا مردم پشتت نباشند، مردم حمایت نکنند، مردم تقویت نکنند، امیرالمومنین فرمود: مقام ابراهیم را جابهجا کرده بودند در زمان خلفای قبلی. وقتی دوباره به حکومت رسید، چند مورد را حضرت توضیح میدهند. مرحوم صدوق هم نقل میکند. میفرماید: یکی از مواردش این است. خیلی برای من عجیب است. مقام ابراهیم را جابهجا کرده بودند. همین مقام ابراهیم که در کعبه میروید نماز میخوانید. فرمود: من حتی همینقدر نتوانستم مقام ابراهیم را جابهجا کنم، برگردانم جای قبلیاش.
نماز جماعت راه انداختند به نام نماز تراویح. شنیدید دیگر. اهل سنت نماز مستحبی شبهای ماه رمضان میخوانند به جماعت، سراسر هم بدعت. همان خلفای دروغین این را آوردند. حضرت وقتی به حکومت رسید، به امام حسن فرمود: برو در این مسجد کوفه، محل حکومت، پایتخت. برو نماز تراویح را جمع کن. امام حسن آمدند گفتند: آقا نماز را جمع کنید، این بدعت است. شروع کردند جیغ و داد کردن: وا اسلاما، وا خدایا، دینمان از دست رفت. ما فکر میکردیم علی مسلمان است. آمدند از مسجد بیرونمان کنند. نمیگذارند نماز بخوانیم. امیرالمومنین فرمود: بیا برگرد، ولشان کن. بگذار بخوانند. علی، اول شخصیت عالم که اول مظلوم عالم هم هست، بدون مردم از پس یک نماز تراویح بر نمیآید.
ادامه کلام رهبر شهید را بخوانم: «ان یعان علی ما حمله الله». یعنی چی؟ یعنی اگر بخواهد وظیفه خودش را، مسئولیت خودش را انجام بدهد، به کمک کمک مردم احتیاج دارد. یعنی امیرالمومنین به اعانت مردم احتیاج دارد. حالا این مردم که میگوییم چه مردمی؟ که شأن اجتماعی دارند، اهل علماند، اهل دیناند، اهل سیاستاند، یک شأن اجتماعی که توده مردم. به کمک اینها احتیاج است.
از قرآن میخوانند رهبر شهید: «هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ». خدا تو را تأیید کرد با نصرت خودش و با مومنین. ادامه کلام رهبر شهید: خدای متعال مومنین را در ردیف نصرت خودش قرار داده. یعنی اگر مومنین به پیغمبر کمک نمیکردند، پیغمبر هم پیروز نمیشد. و این جمله آخر از رهبر شهید، خیلی جمله خواندنی و شنیدنی است. این را هم بخوانم، عرضم را کمکم تمام کنم.
لذا اولین کاری که پیغمبر انجام داد، ساختن مومنین بود. مومن بسازد، مومن درست کند. پس بنابراین روشن است که رسیدن به هدفهای اسلامی، حالا اسمش را بگذارید نظام اسلامی، در نهایت تمدن اسلامی، جز با حضور مردم، جز با توجه و مبادرت مردم امکانپذیر نیست. باید مردم بخواهند، مردم بیایند، مردم اقدام کنند. بدون مردم هیچ کاری نمیشود کرد. بدون مردم فاطمه زهرا هم غریب میشود. بدون مردم فاطمه زهرا هم کشته میشود. بدون مردم امیرالمومنین حتی نمیتواند جان فاطمه زهرا را حفظ بکند. بدون مردم امیرالمومنین حتی نمیتواند مانع از سیلی خوردن فاطمه زهرا بشود. بدون مردم امیرالمومنین نمیتواند بچه، جنین در رحم خودش را بین در و دیوار نگه دارد. بدون مردم امام حسن غریب میشود. بدون مردم امام حسین به گودال قتلگاه میرود. بدون مردم امام غریبمان ۱۲ قرن است که در غربت و در غیبت است. چی میخواهد؟ مردم میخواهد. مردم مبعوث شده میخواهد.
مردم مبعوث شده یعنی کی؟ یعنی آن کسی که سر وقتش در آن بزنگاه رسالتش را میفهمد، میآید وسط. این کلام فاطمه زهرا را میفهمد که حامل دین منم، حامل وحی خدا منم، دین به من است. اینی که گفته دشمن خدا را بکش، به من دارد میگوید. شما دیدید بعضی از مسئولین واداده ما هی میگفتند: آقا حرفی از قصاص نزنید. من یک نمونهاش را میخواهم بهتان بگویم که شما بفهمید مردم مبعوث شده یعنی چی. معطل کسی و منتظر کسی هم نمانید.
بعضی از مسئولینمان قبل از شهادت رهبر شهید رفتند آمریکا گفتند: ما نمیخواهیم ترامپ را بکشیم. رهبر شهید فرموده بود: ما انتقام میگیریم. انتقام حاج قاسم را میگیریم. بعضی از مسئولینمان اختلال محاسباتی دارند. رفت آمریکا، یکیشان گفت: ما با ترامپ کار نداریم. ترامپ را نمیخواهیم بکشیم. همان سفر نتانیاهو و ترامپ با همدیگر دستور قتل سید حسن نصرالله را دادند. سید حسن نصرالله را به شهادت رساندند. بعد بعد شهادت رهبری حرفی از قصاص و انتقام و این حرفها نبود. مردم در تشییع میلیونی رهبر شهیدمان پرچم سرخ دست گرفتند. شعار انتقام دادند. ترامپ را میکشیم. گفتند چی شد؟ اوضاع امنیتی ترامپ آن موقع آمده بود ترکیه، به هم میخواستند ترکیه ببرندش آمریکا. وسط ظرفهای غذا پنهانش کردند، جابهجایش کردند. اینجا مردم یک دانه موشن گرافیک ساختند در مورد کشتن ملانیا، زن نحسش. مسئولین که خیلی ازشان بخاری بلند نمیشود، مردم ساختند. آنجا وضعیت امنیتی ملانیا ترامپ امنیتی شد، شدید شد. رفت و آمدش کنترل شد. برای پسر ترامپ ساختند. از خانه بیرون نمیآمد. برده بودندش پناهگاه.
شما همهکارهاید. از کسی توقع نداشته باشید. از مسئولین توقع نداشته باشید انتقام رهبر شهید را بگیرند. دلش خواست بکند، ضابطه دارد. معنایش این نیست که بزنیم مسعود ترور بکنیم، همه را بیندازیم در دریا. ضابطه دارد. با همین مسئولین فعلاً باید کار را پیش ببریم. از اینها هم توقعی نداشته باشیم کاری بکنند. همهکارا خودتانید. این مملکت را در جنگ شما نگه داشتید. رهبر بعدی را شما آوردید. مجلس خبرگان در فشار بود. بعضی حرفها را نمیشود شفاف گفت. بعضی از نزدیکان رهبر شهید داشتند به مجلس خبرگان فشار میآوردند که این رهبر رشید عزیز بزرگوارمان انتخاب نشود. خیلی در فشار بودند. یکی از اعضای مجلس خبرگان در سخنرانی عمومی فرمود: ما اوضاعمان مثل اوضاع سقیفه شده بود. آنقدر ما در فشار بودیم. ولی آنقدر مردم کف خیابان حمایت کردند، دل آنها گرم شد. با قدرت، با جرئت رهبر بعدی را اعلام کردند. این کار مردم است.
مردم مبعوث شده. به پشتوانه شما رهبرتان میآید میگوید: من علیالاصول با این متن موافق نبودم و حالا من به پشتوانه مردم، با کمک این مردم میایستم ببینم کار به کجا میرسد. این تفاهم به کجا میرسد. ببین تکیهاش به شماهاست. همهکاره شماهایید. به تعبیر رهبر شهید، امیرالمومنین و پیغمبر هم بدون مردم نمیتوانند کاری بکنند. فاطمه زهرا روی مردم حساب کرده بود. از مردم توقع داشت. توقع داشت لااقل دیگر رگ غیرتشان برای دختر پیغمبر بجنبد. دیگر لااقل وقتی دیدند دختر پیغمبر را دارند تازیانه میزنند، یک کاری بکنند. لااقل وقتی دیدند دست روی دختر پیغمبر بلند کردند، یک کاری بکنند.
نفرین به این ملت مبعوثناشده مدینه که توقع فاطمه زهرا را برآورده نکرد، رضایت او را جلب نکرد و این مادر در حالی از دنیا رفت که نسبت به اینها بغض داشت، نفرت داشت. امشب میخواهم برایتان مقتل بخوانم. یک مقتل متفاوت. هم روضه است، هم تاریخ است، هم جمعبندی سخنرانی است، هم سر تا پا آتش است. سر تا پا آتش کلام خود فاطمه زهرا. مرحوم علامه مجلسی در بحار نقل میکند این را. «اوصت فاطمه و قالت». وصیت کرد حضرت زهرا سلامالله علیها. معمولاً وصیتی که شنیدید، آن وصیت کوتاه است که علی جان من را شبانه غسل بده، شبانه کفن کن، شبانه دفن کن. که آن هم هست. ولی اصل وصیت این است. این روضهای است که خود حضرت زهرا برای خودش خوانده. این مقتلی است که خود حضرت زهرا در مورد خودش گفته. در وصیتنامه.
گوش بدهید امشب با این وصیتنامه اشک بریز. جیگر آدم خون میشود از این عبارات. همان خانمی که به مردم مدینه خطاب کرد، فرمود: حاملان دین خدا شمایید. حامل وحی خدا شمایید. دستور خدا به شما بوده. کار با شماست. کار دست شماست. کار دست شماست. حالا وصیت امیرالمومنین: «لا تسلی علیه امة نقضت عهد الله و عهد ابی رسول الله». علی جان! راضی نیستم آن جماعتی، آن امتی که عهد خدا را شکست، عهد پیغمبر را شکست، اینها به من نماز بخوانند. راضی نیستم اینها به من نماز بخوانند. کار به کجا رسید؟ مردمی که ستون دین بودند، کار به اینجا رسید. فرمود: اینها عهد خدا و عهد پیغمبر را شکستند. نمیخواهم تو نماز من هیچکدام...
«و ظلمونی حقی». این مردم در مورد حق من، به من ظلم کردند. «و اخذوا ارثی». این مردم ارث من را بالا کشیدند. آقا چند نفر بالا کشیدند؟ مردم سکوت کردند. مردم اگر حرف میزدند، مردم اگر در میدان میآمدند، اینها نمیتوانستند اینجوری کنند. اینها با سکوتشان دست و بال آنها را باز کردند. انگار همه همدست شدند. ارث من را بالا کشیدند. «و خرقوا...» جانم! جانم! دیگر اگر میخواهی روضه گوش بدهی و هم سخنرانی را به آخر هم فریاد بزنیم با این روضهها دیگر وقتش. «و خرقوا صحیفتی التی کتبها لی ابی بملک فدک». آن قباله فدک که پدرم به من داده بود، سند فدک را پدرم به من داده بود، این مردم بودند که آن سند را پاره کردند. پاره کردند.
«و کذبوا شهودی». شاهدان من را تکذیب کردند. در حالی که شاهدان من کی؟ جبرئیل و میکائیل و امیرالمومنین و امایمن. از آسمان دنیا جبرئیل و میکائیل شاهد من بودند. از زمینیها امیرالمومنین و امایمن، خادم پیغمبر. «و تفت علیهم فی بیوتهم». چقدر من در خانه اینها رفتم. چرخیدم، چرخیدم. و امیرالمومنین «یحملنی علی»، من را سوار محمل میکرد، راهانداخت. «و مع الحسن و الحسین لیلاً و نهاراً». حسن و حسین باهام بودند. شب و روز رفتم در خانه اینها، در زدم. «الی منازلهم مذکرهم بالله و رسوله». خدا را به یاد اینها آوردم، پیغمبر را به یاد اینها آوردم. «الا تظلمونا». گفتم: بابا به ما ظلم نکنید. ظلم نکنید. «ولا تقصبونا حقنا الذی جعله الله لنا». حقی که خدا بهمان داده را غصب نکنید. «فیبون لیلاً و یقعدون عن نصرتنا نهاراً». شبها میگفتند: باشه. ما این روزها که بعد در میدان میآمدند، هیچکس نمیآمد.
«ثم ینفقون الی دارنا». هستی در متن روضه. همه را دارد به مردم نسبت میدهد دیگر. به آن خلیفه و به غاصبان و به آن چهار نفری که آن بالا مسئول کودتا و مسئول جنایت بودند، به آنها نسبت نمیدهد. به همه مردم مدینه دارد نسبت میدهد. میفرماید: «ینفقون الی دارنا قنفذاً». اینها بودند قنفذ را فرستادند پشت در خانه من. «و معه فلانی و خالد بن ولید». آن نفر دوم با این و خالد بن ولید بود. «لیخرج ابن عمی علی قنفذ». دیگران آمدند علی را ببرند از خانه. «الی سقیفة بنی ساعده لبیعتهم الخاصرة». برای آن بیعت ننگین علی را با زور ببرند. علی هم گفت: من مشغولم و نمیتوانم بیایم. باید قرآن را، وصیت پیغمبر را عمل بکنم.
«فجمع الحطب الجزل علی بابنا». اینها بودند پشت در، در خانه من هیزم آوردند. «و اتوا بالنار لیحرقوا و یحرقونا». آتش تا علی را آتش بزنند، ما را هم آتش بزنند. جانم به این نالهها. چقدر جای شماها مدینه خالی بود. نه فقط آن وقتی که فاطمه نیاز به کمک داشت، حتی آن وقتی که بچههای فاطمه گریه میکردند هم جای شما خالی در آن خانه مصیبتدیده. جای شما خالی بود. «فوقفت به اِزاء الباب». تا حالا روضه از زبان مادر شنیدید؟ اینها را آخر گفت. در وصیت گفت. تابوت که نمیگفت. آخر کار موقع رفتن دارد میگوید. برای اینکه بماند در تاریخ، برسد به همه. من خودم پا شدم رفتم پشت در.
«فناشدتُهم بالله و بابی». اینها را قسم دادم به خدا، به پدرم پیامبر. «ایّاکم!». دست بردارند از ظلم، کمک کنند به ما. نه فقط ظلم نکنند، کمک کنند ما را. «فأخذ لا اله الا الله! فأخذ فلانی من صوت قنفذ». فلانی تازیانه را از دست قنفذ گرفت. «فضرب بها عضدی». با تازیانه به بازوی من زد. بازوی من زد. «فالتوی صوت علی عضدی». یک جوری این تازیانه به بازوی من پیچید. «حتی صار کالدملج». انگار به بازو من بازوبند بسته باشد. اینطور بازویم ورم کرد. فدایت بشوم خانم. «و رکل الباب رجله». یکجوری با لگد به در کوبید. به در کوبید، «فحملونی علی». در روی من افتاد در حالی که من باردار. با صورت زمین خوردم. «فالنار تصعر و تسع وجهی». آتش هی به صورتم گداخته میشد.
در همان حال یکجوری به من سیلی زد. برای سادات عذر میخواهم. «حتی انتشر قرطی من اذنی». از گوشم کنده شد. «فحاض المخاض». درد زایمان به سراغم آمد. «فسقط محسن قتیلاً بغیر جرم». پسرم محسن سقط شد. اینکه جرمی داشته باشد. «لی علیه همچین مردمی میخواهند به من نماز بخوانند؟ «و قد تبرا الله و رسوله منهم و تبرأَت انا منهم». هم خدا و پیغمبر از اینها بیزارند، هم من از اینها بیزارم. از مردم. مردم نه فقط آن اولی و دومی و قنفذ و مغیره، مردم. اینها به من سیلی زدند. اینها محسنم را کشتند. اینها خانه من را آتش زدند.
امیرالمومنین به وصیت عمل کرد. بگذارید من کمی روایت را بخوانم که این مقتل تمام بشود، بعد یک گریز دیگر بزنم، روضه را تمام کنم. چهل تا قبر در بقیع امیرالمومنین درست کرد که مخفی بشود. قبر فاطمه معلوم نشود فاطمه کجا دفن شده. صبحی مسلمانها، مسلمانهای ظاهری و آن خلیفه ظاهری آمدند دیدند که: عه! عجب! نماز خوانده شده، فاطمه دفن شده. رئیسشان برگشت گفتش که: مگر میشود دختر پیغمبر از دنیا برود، خلیفه بهش نماز نخواند؟ گفتند: خب دفن شده. گفت: تمام این ۴۰ قبری که در بقیع میروید، میشکافید تا پیکر فاطمه پیدا بشود. پیکر را بیرون میآورید، خلیفه باید نماز بخواند. باید نماز... جانم فدای امیرالمومنین. اینجا صدا زد امیرالمومنین، دیگر کار بیخ پیدا کرده. فرمود: «حسبکم ما جنیتم علی الله و علی رسوله و علی اهل بیته». هرچه جنایت نسبت به خدا و پیغمبر و اهلبیت کردید، بس است. تا به حال من نمیخواستم وصیت پیغمبر زمین بخورد، حرف پیغمبر را گوش دادم، نگذاشتم تفرقه بشود. اگر بخواهید دست به یک دانه از این قبرهایی که در بقیع بزنید، ذوالفقار را میکشم. همانجور که کفار را سر به نیست کردم، پدر تکتکتان را در میآورم. شوخی ندارد قضیه فاطمه. اینها هم گفتند: دیگر نمیشود کاری کرد و رفتند. قضیه تمام شد.
یک قضیه اینجا نقل شده. این را بگویم و عرضم تمام. دومین صبح که آمد عصبانی بود. وقتی خبر را شنید، خیلی برافروخته شد. مقداد داشت میآمد از خانه فاطمه زهرا بیرون. پیرمرد هم بود. دومی بهش گفتش که: چهکار کردی؟ گفت: ما فاطمه را دفن کردیم. گفت: بدون اجازه؟ گفت: وصیت خودش بود. علی دفنش کرد. دومی یک سیلی محکم به مقداد زد. مقداد نقش زمین شد. دیدند مقداد دارد گریه میکند. اگر میخواهید ناله بزنید، روضهام طولانی نیست، با همین چند کلمه فریاد بزنید، شیون بکشید. گفتند: چی شد پیرمرد، به گریه افتادی؟ پشیمان شدی؟ گفت: نه. فقط یک سؤال دارم. بهم بگو ببینم، با همین ضربه دست، با همین شدت، به...
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول: سقیفه و نقش مردم مدینه در انحراف پس از پیامبر
از مدینه تا تمدن
جلسه دوم: از یثرب تا مدینه؛ پنج تحول تمدنی پیامبر
از مدینه تا تمدن
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات از مدینه تا تمدن
جلسه اول: سقیفه و نقش مردم مدینه در انحراف پس از پیامبر
از مدینه تا تمدن
جلسه دوم: از یثرب تا مدینه؛ پنج تحول تمدنی پیامبر
از مدینه تا تمدن
جلسه سوم: ولایت، روح تمدن اسلامی
از مدینه تا تمدن
در حال بارگذاری نظرات...