معرفی
شبهای قدر؛ فرصت گفتگو با خدا
با کدام خدا صحبت کنیم؟
خدای ساعتساز ؛ خدای سببساز
رویکرد انسان نسبت به خدای ساعتساز و خدای سببساز
تفاوت خدای ساعتساز و خدای سببساز
اخلاص در توحید به چه معناست؟
تعریف قرآنی امام
شب قدر، نزول امر بر امام زمان
امیرالمومنین علی علیهالسلام را برای چه میخواهیم؟
جایگاه امام نزد خدای سببساز
دستور خدا چگونه قابل تشخیص است؟
عبارت منحصر بفرد امیرالمومنین علی علیهالسلام در طول تاریخ
جواب دندانشکن امیرالمومنین علی علیهالسلام به پدر قاتل امام حسین علیهالسلام
چرا امیرالمومنین علی علیهالسلام تنها ماند؟
آسیبشناسی دقیق امیرالمومنین علی علیهالسلام از پیروزی دشمن بر کوفیان در نهجالبلاغه
گلهمندی مهربانانه امیرالمومنین علی علیهالسلام از کوفیان
روضه امیرالمومنین علی علیهالسلام
با کدام خدا صحبت کنیم؟
خدای ساعتساز ؛ خدای سببساز
رویکرد انسان نسبت به خدای ساعتساز و خدای سببساز
تفاوت خدای ساعتساز و خدای سببساز
اخلاص در توحید به چه معناست؟
تعریف قرآنی امام
شب قدر، نزول امر بر امام زمان
امیرالمومنین علی علیهالسلام را برای چه میخواهیم؟
جایگاه امام نزد خدای سببساز
دستور خدا چگونه قابل تشخیص است؟
عبارت منحصر بفرد امیرالمومنین علی علیهالسلام در طول تاریخ
جواب دندانشکن امیرالمومنین علی علیهالسلام به پدر قاتل امام حسین علیهالسلام
چرا امیرالمومنین علی علیهالسلام تنها ماند؟
آسیبشناسی دقیق امیرالمومنین علی علیهالسلام از پیروزی دشمن بر کوفیان در نهجالبلاغه
گلهمندی مهربانانه امیرالمومنین علی علیهالسلام از کوفیان
روضه امیرالمومنین علی علیهالسلام
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. ابوالقاسم المصطفی محمد طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
ماه رمضان، شبهای قدر، فرصت ارتباط با خدای سبحان، بخت گفتگو با خدای متعال، وقت درخواست از خدای متعال، وقت طلب بخشش و مغفرت و استغفار از خدای متعال است. سؤال کلیدی که اینجا مطرح میشود این است که: «شبهای قدر قرار است با کدام خدا ارتباط برقرار بکنیم؟ از کدام خدا درخواست بکنیم؟ در محضر کدام خدا استغفار بکنیم؟»
خب ممکن است سؤال کنید که مگر ما چند تا خدا داریم؟ همان خدای خودمان، همان خدایی که همه میشناسند، با همان امشب میخواهیم نجوا کنیم، با همان میخواهیم راز و نیاز کنیم؟ پاسخ این است که نه، آن خدایی که اتفاقاً همه میشناسیم، معمولاً آن خدا اتفاقاً خدایی نیست که بشود با او راز و نیاز کرد. آن اتفاقاً خدایی نیست که اصلاً لزومی داشته باشد که از او درخواست بخشش و استغفار کرد. باز حتماً برای شما سؤال پیش میآید که «برای چه؟» پاسخ این است که ما در مورد خدای متعال دو رویکرد داریم. ممکن است به این مسئله خیلی از ماها توجه نداشته باشیم. خیلی از ماها ندانیم که اتفاقاً رویکرد اول، رویکرد غالب در دنیا، در فضای اعتقادی عموم مردم عالم، آن نگاه اول، نگاه غالب است.
خب این دو نگاه چیست؟ رویکرد اول به خدای متعال، تعریف اول از خدای متعال، خدا را به عنوان «خدای ساعتساز» معرفی میکند. رویکرد دوم، خدا را به عنوان «خدای سببساز» معرفی میکند. «خدای ساعتساز» و یک «خدای سببساز.» در غرب، جهان غرب، تمدن غرب، همین غرب مدرن، همین غرب فعلی، سالهاست، چندین قرن است، بعد از دکارت و خصوصاً بعد از نیوتن که نیوتن خیلی نقش داشت در این قضیه، البته اصل مطلب از دکارت است که دانش مدرن و غرب مدرن، پدرش همین دکارت به حساب میآید. بعد از او نیوتن و بعد دیگر فضای قالبی که غرب را گرفته، به تبع غرب، کل عالم را گرفته است. فضای اعتقادی در فضای عالم، تعریف از خدا در آن، خدای ساعتساز است. این تعبیر، تعبیر دکارت است. همین الان شما البته در جلسه نه، بعد از جلسه، بعدها اگر خواستید مطالعه بکنید، همین عنوان «خدای ساعتساز» را اگر جستجو بفرمایید، مقالات متعددی پیدا میکنید. مقالات علمی-پژوهشی. این عبارت، عبارتی است که دکارت، دکارت این عبارت را جعل کرده است. اصطلاح از اوست: «خدای ساعتساز.»
خب یعنی چه؟ یعنی خدا مثل یک ساعتسازی است که اجزای این هستی را، این عالم را کنار هم سوار کرده، به هم متصل کرده، این قطعات را یک سری قوانین و قواعدی را بار کرده، این را فعال کرده، یک باتری برایش گذاشته است. این ساعت دارد کار میکند. آن باتری هم دارد کار میکند. نقطه شروعش فقط خدا بوده است. خدا خالق است. خدا را قبول دارم. خدا خالق است. ولی همه کاره این ساعت، باتریاش است. باتریاش هم من انسان، عقل من است. هستی را منم که میچرخانم. عقل و اراده من است که این عالم را تدبیر میکند. به این میگویند «خدای ساعتساز.» اینها البته بحثهای مفصلی است. فرصت آن در این جلسه نیست. به عنوان مقدمه دارم عرض میکنم. دوستانی که دوست دارند، میتوانند مفصلتر در مورد اینها تحقیق بکنند.
خدای دوم، خدایی است که قرآن به ما معرفی کرده است. خدایی است که اهلبیت، خدای دوم، خدای سببساز است، نه خدای ساعتساز. خدای دوم، خدای همهکاره است. خدا خلق نکرده بگذارد کنار، فقط بایستد و نگاه کند. دائماً دارد در همه کارها نقش ایفا میکند. «یَسْأَلُهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.» «خَلَقَكُمْ وَ مَا تَفْعَلُونَ.» «اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ.» و همینطور تعابیر مختلفی که در آیات و روایات ماست.
خدای اول که خدای ساعتساز باشد، اساساً نیازی به دعا، نجوا، گفتگو و استغفار نه تنها ندارد، بلکه اصلاً معقول نیست. گفتگو و ارتباط برای چه؟ من باید با او ارتباط داشته باشم؟ همهکاره خودم هستم. پشیمانی، استغفار، توبه، اصلاً در ارتباط با آن خدا، توبه راه ندارد. معنا ندارد. توبه یعنی چه؟ توبه از چه؟ خطا یعنی چه؟ گناه یعنی چه؟ خدای ساعتساز اصلاً امر و نهی به کسی نمیکند. دستور نمیدهد که تو بگویی من حرفش را گوش ندادم که حالا بخواهی استغفار کنی، توبه کنی. درگوشی و مخفیانه بهتان میگویم: «این خدای ساعتساز، خدایی است که هم غرب را پر کرده است، هم مملکت ما را پر کرده است، هم کتابهای درسی ما را پر کرده است.» چون نشنیده نگیرید. روح و روان خیلی از ماها را هم پر کرده است. یعنی ما تصورمان از خدا همین است: «فقط خلقمان کرد.» خیلیا خدا را که قبول دارند، فقط همین را قبول دارند. توحید یعنی همین. قبول دارند که خدا ما را خلق کرده است. این توحید نیست. این خدا که دیگر شب قدر نمیخواهد. این خدا که احیا دیگر ندارد. قرآن به سر نمیخواهد. قرآن به سر یعنی چه؟ قرآن را شما واسطه میکنید با نام پاک چهارده معصوم در محضر خدای متعال. قسم میدهید به این ذوات مقدسه که چه شود؟ چه میخواهید؟ اصلاً دعا یعنی چه؟ خدای ساعتساز که دعا ندارد. خلق کرده است دیگر، کنار. از چه کسی میخواهی درخواست بکنی؟ برای چه میخواهی درخواست بکنی؟
خدای سببساز است که همهکاره است. خدای سببساز است که دستور میدهد. خدای سببساز است که وایستاده نگاه میکند من چه کار میکنم. یک کمی اگر خطم عوض شود، مسیری که پیش روی من میگذارد عوض میشود. تقدیرات من عوض میشود. شما امشب آمدید توبه کنید، استغفار کنید، چون میدانید گناه در تقدیراتتان اثر دارد. آمدید پاک بشوید تا خدا رزق پاک به شما بدهد. رزق عالی به شما بدهد. بابت گناهمان عقوبت نکند ما را. شما شبها دعای ابوحمزه خواندید. دعای ابوحمزه را با چه عبارتی شروع میکنید؟ «الهی لا تعذبنی بعقوبتک.» اولین عبارت این است. «خدایا، من را با عقوبتت ادب نکن.» خدای ساعتساز که کسی را ادب، عقوبت نمیکند. خدای ساعتساز حتی بهشت و جهنم ندارد. «خودتی، هرجور دوست داری.» این البته نیاز به توضیح بیشتر دارد. شب بیست و سوم انشاءالله خدمت عزیزان باشیم. بیشتر در مورد این عبارت با هم گفتگو میکنیم.
خدای سببساز دستور میدهد، هدایت میکند، این کار را بکن، آن کار را نکن. توحید یعنی اینهایی که خدمتتان عرض کردم. مسئلهای است که ممکن است خیلی از ماها بدانیم، ولی به آن توجه نداریم. دستور میدهد، امر میکند. خدایی است که باید از او اطاعت کرد. حرف. ما میآییم استغفار میکنیم. خدایا، پشیمانم بابت حرفگوشنکردنها. استغفار. دستور دادی، امر کردی. به من جور دیگری رفتار بکن.
خدای سببساز است که دستور میدهد. یک روایت معروفی از امام رضا علیه السلام هست، همه شما بلد هستید. این روایت آنقدر متقن و آنقدر معتبر است. این تعبیر شاید تعبیر خوبی نباشد، ولی برای اینکه نشان داده شود که چقدر این روایت معتبر است، این را عرض میکنم. اعتبار این روایت از جهت گزارش تاریخی، از اعتبار حرم امام رضا علیه السلام از جهت گزارش تاریخی بالاتر است. یعنی گزارشهای تاریخی که در مورد این روایت به ما رسیده است، از گزارشهای تاریخی که در مورد حرم امام رضا علیه السلام به ما رسیده، بیشتر است. کدام روایت؟ همه شما بلد هستید. بفرمایید. آها، حدیث سلسله الذهب. دوازده هزار نفر در لحظه قلم به دست یادداشت کردهاند. دوازده هزار نفر. شما یک لایوی را تا حالا دیده باشید که دوازده هزار نفر با هم گوشی درآورده باشند، لایو گرفته باشند؟ سابقه ندارد. دوازده هزار نفر با هم یادداشت کردهاند. خیلی این تعبیر عجیب است. دوازده هزار روایت نداریم. دوازده هزار نفر نداریم یادداشت کرده باشند. مزار امام رضا علیه السلام اینجاست. البته برای ما که ذرهای تردید نیست. همانقدر که تردید نداریم حرم امام رضا اینجاست، بیش از این معتبر است این روایت.
خب متن روایت چیست؟ «کَلِمَةُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي.» البته نقل طبق بیان مرحوم شیخ صدوق در «عیون اخبار الرضا» است. عبارت اصلیاش که خب روایت را میدانید مفصل است، فرمود: «از پدرم موسی بن جعفر شنیدم، ایشان از امام صادق، از امام باقر، از امام سجاد، از امام حسین، از پدرم امیرالمومنین، او از پیامبر شنید. پیامبر فرمود: «سمعتُ الله...»» این را بدانید. جالب است. اینجا حتی تعبیر جبرئیل هم ندارد. پیغمبر فرمود: «از خدا شنیدم.» نه اینکه «از جبرئیل شنیدم، جبرئیل از خدا گفت.» پیغمبر فرمود: «از خدا شنیدم.» داشته باشید، ظریف. پیغمبر فرمود: «از خدا شنیدم: لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي.» هر کس بیاید توی این قلعه، در امان است.
امام رضا علیه السلام شترشان حرکت کرد. همانطور که داشتند میرفتند و اینها هنوز قلم به دست بودند، این عبارت را اضافه کردند. فرمودند: «بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا.» «منم جزو شروطش هستم.» خب این عبارت یعنی چه؟ شب قدر وقت تفکر است دیگر. بهترین اعمال، تفکر است. بهترین عبادت، تفکر. یک لحظه معادل هفتاد سال است. خود شب قدر تقریباً معادل هشتاد سال است، از هزار ماه بالاتر. یک لحظه تفکر، عبادتش معادل هفتاد سال. شما یک ساعت تفکر میکنید، نیم ساعت، چهل دقیقه تفکر. چقدر فضیلت دارد؟ بهترین عمل شب قدر را بزرگان فرمودهاند: تفکر. گفتگوی علمی، عوض میکند مسیر زندگی. روشنیای که خواندید. بهتر است. حتی شاید از «قرآن به سر»ی هم که بگیریم، تفکر نگاهمان به زندگی عوض میشود، نگاهمان به خودمان عوض میشود.
امام رضا فرمود: «توحید قلعه خداست، ولی من شرطشم.» یعنی چه «من شرطشم»؟ خدا که دیگر شرط و شروط ندارد. خدا، خداست. مگر خدایی که شرط و شروط دارد؟ یک وقت دیگری این عبارت را، جای دیگری که این هم باز مرحوم صدوق در کتب دیگری نقل کرده است، این هم مربوط به نیشابور است. علمای نیشابور آمدند خدمت حضرت و آنجا از حضرت درخواست نکتهای کردند. حضرت دوباره فرمود که پدرم موسی بن جعفر با همین سلسله فرمود. بعد فرمود که این عبارت را اضافه کرد: «داشته باشید اینها را. یادگاری داشته باشیم. خیلی جالب است.» فرمود: «هر کس با «لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ» برود ملاقات خدا، «فَإِنَّهُ قَدْ دَخَلَ حِصْنِي.»» خدا فرموده است: «من خودم بهش امان میدهم. برایش به تعبیر ماها بادیگارد ایجاد میکنم، گارد ایجاد میکنم و «مَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ عَذَابِي.»» در امان است.
اینها سؤال کردند: «یابن رسول الله، آقا جان امام رضا، ما اخلاص و شهادت یعنی چه؟ با اخلاص کسی برود. اخلاص یعنی چه؟» فرمود: «طاعة الله و رسوله و ولایة اهلبیت.» اخلاص بندگی یعنی حرف گوشدادن. یعنی اطاعت. اطاعت از کی؟ اطاعت از خدا، پیغمبر، امام. «أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا» یعنی این. یعنی حرف باید گوش بدهی. حرف کی؟ حرف خدا و پیغمبر من. بدون حرف گوشدادن از من به خدا، توحید بدون حرف گوشدادن از امام توهم است. شیطان همین توحید را داشت. خوارج هم این توحید را داشتند. امشب ابن ملجم عبادت کرد. در مسجد کوفه بودند. رفقایش هم امشب در مسجد کوفه بودند. او هم قرآن میخواند. او هم اصلاً گذاشت امشب که فضیلت دارد، شب قدر است، شب نوزدهم ماه رمضان گذشته، ضربت به فرق امیرالمؤمنین را، برای اینکه از فضیلت هزار برابر شدن عملش بهرهمند بشود. «شب قدر ثواب دارد. میخواهم بکشم. لااقل شب قدر بکشم.» اینها توهم است. توحید بدون امام توهم است. امام است که به ما نشان میدهد امر خدا، دستور خدا.
خب، من چند تا نکته عرض بکنم خدمتتان. خیلی نمیخواهم وقتتان را بگیرم. بروم سراغ اصل مطلب. باید برویم انشاءالله آماده بشویم برای قرآن. ببینید، ما در مورد امام، قرآن در مورد امام چه تعبیری میکند؟ «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ ...» ادامهاش را شما بگویید: «وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ.» الحمدلله، جمع، جمع فرهیخته و باصفا است. آدم نگران این هست که ساعت دوازده و نیم شب شاید خیلی حوصله نباشد برای گفتگوی دقیقتر. با نشاطی است، انگیزه پیدا میکند برای گفتن. قرآن به جای امام، تعبیر میکند به «ولی امر». ولی امر یعنی چه؟ یعنی آنی که امر دستش است. امر یعنی چه؟ امر دو تا معنا دارد. یکیاش به معنای عالم امر است، عالم امر، ملکوت. کسی که ملکوت تحت فرمان اوست. این یک معنایش. یک معنای دیگر ولی امر چیست؟ آنی که امر دستش است. کدام امر؟ امر خدا، فرمان، دستور. شب قدر چه نازل میشود؟ «تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ.» بر کی نازل میشود؟ بر ولی امر. ولی امر کیست؟ امام زمان. امر نازل میشود. امشب همه دستورها میآید. همه دستورها را از خدا میگیرد. بعد همه عالم به فرمان امامی که دارد میچرخد، او هم به فرمان خداست. امر دست اوست. فرمان دست اوست. دستور پیش اوست. امام ولی امر است. در زیارت جامعه کبیره چه میگوییم؟ «الْمُظْهِرِینَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْیِهِ.» شما کسانی هستید که امر خدا را برای ما اظهار میکنید. نهی خدا را اظهار. این خیلی مهم است.
شیعه یعنی چه؟ محبت امیرالمؤمنین یعنی چه؟ ما امیرالمؤمنین را برای چه میخواهیم؟ امیرالمؤمنین ما را به سعادت میرساند. همین اسمش را بیاورید. طیفبندی سیاسی. یک گروه آنور وایستادهاند میگویند: معاویه. یک گروه وایستادهاند اینور میگویند: علی. بعد همین بهشت همین است. خیلی سال پیش از استاد بزرگوار، آیتالله جوادی آملی شنیده بودم. میگویند: کسی آمد گفت: «فلانی از دنیا رفت.» ازش محل نگذاشتند. دوباره آمد، گفت: «محل نگذاشتند.» امیرالمؤمنین. دفعه سوم گفت: «با من دارم با اطلاعات به شما میگویم. شما محل نمیگذارید؟» حضرت فرمودند: «این از دنیا نمیرود. این یک فتنهای میکند. علمدارش هم حبیب بن، اگر اشتباه نکنم، حبیب بن نجار است. علمدار این میشود. در همین مسجد کوفه هم میآید. این فتنه از همین جا شروع میشود. علمدارش هم حبیب بن...» عرض میکنم، آنی که در ذهن من است، حالا شاید هم عبارت دومش را اشتباه بگویم. حبیب بن نجار در ذهن من است. حبیب بن نجار علمداری میکند. بعدش میمیرد. حالا حبیب بن نجار کی بوده؟ امیرالمؤمنین از سینهچاکهای امیرالمؤمنین بود.
«آقا، به من خبر دادند شما فرمودید فلانی از دنیا نمیرود مگر اینکه یک فتنه در کوفه. من میشوم فرماندار و علمدارش؟ آقا، حرف شما زدین؟» فرمود: «بله.» «آقا، من غلط بکنم. علم شیعه توام. من سینهچاک توام. من فدایی توام. قطعاً این علم را بر نخواهی داشت.» او هم باور نکرد. رفت بیرون. این علم کدام علم بود؟ «أَ لَمْ یَقْتُلُ الْحُسَیْنَ؟» بله، همان بود که عمر سعد علم علمداریاش را بلند کرد. با همین مسجد کوفه میشود پامنبری امیرالمؤمنین، عاشق سینهچاک امیرالمؤمنین، بشود قاتل اباعبدالله. چون اسم نیست که نجات میدهد. «علی علی» گفتن کسی را مداوا نمیکند. «علی علی» گفتن کسی را... دستور است که آدم را نجات میدهد. امر، حرف گوش کردن، اطاعت، «سَمْعاً وَ طَاعَةً.» امام را ما میخواهیم برای دستور. نمیخواهیم برای قربانصدقه. حاجت. نمیخواهیم برای اینکه نیازهای معنویمان، خلأ معنویمان برطرف بشود. درد دل کنیم. امام جایگاهش دستور است. حرف خدا را به من بگو. خدای سببساز، نه خدای ساعتساز. خدای ساعتساز امام ندارد اصلاً. هر چه دلت میخواهد. امام برای دستور میخواهیم.
امام از کجا میدانیم که خدا دستورش را به امام گفته است؟ از کجا؟ این را باید بشناسیم. سؤال خوبی است. خودش تشخیص بدهد دستور خدا چیست. جمعمان جمع بشویم تشخیص بدهیم. آنی که همه چیز را میداند، آنی که به همه زیر و زبر عالم اشراف دارد، آن معلوم میشود آنقدر با خدا بیپرده شده رابطهاش، خدا همه حقیقت را در اختیار او قرار داده است. این جز امام نیست.
چند جمله بگویم صفا کنید. شب امیرالمؤمنین. یک نفر در طول تاریخ، یک عبارت در طول تاریخ. یک نفر، حتی پیغمبر اکرم هم این عبارت را نفرموده است. نقل نشده از ایشان. حتی اهلبیت بعد از پیغمبر هم از کسی نقل نشده است. با اینکه همهشان این مقام را دارند. حالا روی چه مصلحتی بوده است، این عبارت فقط یک نفر گفته است در طول تاریخ: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی.» «قبل از اینکه من را از دست بدهید از من سؤال کنید.» تا هستم بپرسید. اصلاً نداریم در طول... کسی همچین ادعایی میتواند بکند؟ بقیه اهلبیت هم از سر ادب نسبت به امیرالمؤمنین این عبارت را نگفتهاند. امام باقر علیه السلام فرمود: «اگر میخواستم، اگر اهلش را پیدا میکردم، همه حقایق دین را، همه حقایق عالم را از کلمه «الصَّمَد» که پنج تا حرف دارد، ولی اهلش را پیدا نکردم.» فرمود: «چه کنم که پدرم امیرالمؤمنین هم عهدی پیدا نکرد.» او کسی بود که گفت. پیغمبر اکرم البته معلم امیرالمؤمنین. ولی این عبارت در طول تاریخ فقط از امیرالمؤمنین نقل شده است. خیلی جمله سنگینی است. هر چه میخواهید بپرسید. در نهجالبلاغه بقیه عبارت این است. فرمود: «إِنِّی لَأَعْلَمُ بِطُرُقِ السَّمَاءِ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ.» «زمین را بلدم. اطلاعاتم از آسمان بیشتر و بهتر از اطلاعاتم از زمین است.» نه اینکه اطلاعاتم اینجا کم است. اینجا که شما میبینید به خیلیها میتوانید اطلاعات پیدا کنید. آنی که نمیبینید را بهتر میدانم.
البته یک نقل از امیرالمؤمنین این است. فرمود: «لَمْ تَجِدُوا أَحَدًا یُحَدِّثُکُمْ مِثْلَ حَدِیثِی.» «این جمله را بعد از من دیگر کسی نمیگوید.» این بشارت هم برای شبهای قدر ما که انشاءالله دعا کنیم. فرمود: «حَتَّى یَقُومَ صَاحِبُ السَّیْفِ.» «بعد از من فقط یکی این جمله را دوباره خواهد گفت. او هم منتقم است.» که از نسل باشیم. آن روزی که ببینیم این جمله را امام زمان بفرماید: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی.» «بپرسید قبل از اینکه از دست بدهیم.» چه نقلی دارد؟ سعد بن ابیوقاص. امیرالمؤمنین به کرات این عبارت را. یکی از دفعاتی که بالای منبر امیرالمؤمنین این عبارت را فرمود، سعد بن ابیوقاص، پدر عمر سعد، پاشد گفت: «أَخْبِرْنِی کَمْ فِی رَأْسِی وَ لِحْیَتِی مِنْ طَاقَةٍ.» «سؤالی دارید بپرسید. به من بگو در سرم و در ریشم چند تا تار مو است؟»
جواب امیرالمؤمنین خیلی قشنگ است. حضرت فرمودند که: «وَ اللَّهِ لَقَدْ حَدَّثَنِی خَلِیلِی رَسُولُ اللَّهِ بِمَا سُلِطَهُ.» «به خدا همین سؤالی که از من کردی، این را هم پیغمبر به من خبر داده بود که فلان لحظه، فلان وقت، فلانی این سؤال را ازت میپرسد. این را هم میدانستم.» بعد فرمود که: «بگذار بهت اینطور جواب بدهم.» خیلی جواب، جواب قشنگی است. بریم در دنیا. هر کس ادعا دارد بیاید. مذاهب دیگر که یک نفر باشد در طول تاریخ این جمله ازش نقل شده باشد. «هر سؤالی دارید بپرسید.» امیرالمؤمنین چه جور جواب داد؟ عظمت را ببین. عددی فرمود: «بهت نمیگویم چه تعداد مو در سرت است یا در ریشت است. چون جلوتر توضیح میدهم.» فرمود: «چون یاسر و برهان، چون اثبات کردنی نیست. چطور میخواهی بشماری؟ اگر میتوانستی بشماری بهت میگفتم. ولی چون نمیتوانی بشماری، یک جوابی بهت میدهم که بتوانی جواب را ببینی تا بفهمی از کی سؤال پرسیدی. به جای اینکه اینجور بهت جواب بدهم یک عدد بگویم که تا آخر عمرت بنشینی تکتک بشماری، در نیاید. یک جواب میگویم که تاریخ بفهمد سؤال از کی پرسیدی، جواب را کی بهت داد.»
فرمود: «این سر و صورتی که میگویی به من بگو تعداد موهایش چیست. بهت بگویم روی هر یک ملکی نشسته است که لعنت میکند تو را. در هر تار ریش تو یک شیطانی نشسته است که تحریکت میکند.» شاهد حرفم چیست؟ شاهد حرفم این است که: «یک تولهای در خانه داری.» تعبیر سخت است. «به توله میگویند.» گفتم: «بابای کی بود این؟ عمر سعد.» فرمود: «شاهد صدق حرفم این است: یک تولهای در خانه داری، «یَقْتُلُ ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ.»» «آن پسر پیغمبر را میکشد. «ذَلِكَ مِصْدَاقُ مَا أَخْبَرَ تُوْکَ.»» «این بماند همه بفهمند من چه جواب به تو دادم.» میگویند عمر سعد آن موقع داشت در کوچه بازی میکرد. بچه بود. بچه شیرخواره، طفل بود. عمود پرسید: «میخواستی مسخره کنی، دست بیندازی؟ یک عددی بگویم بعد تو مثلاً بازی دربیاوری؟ یک چیزی بگویم بفهمی از کی پرسیدی؟» «آن تولهای که در کوچه، در خانه دارد بازی میکند، آن نوه پیغمبر را میکشد.» این بماند جواب برای تو. این امیرالمؤمنین. این ولایت. این اطاعت. این علم. این حقیقت. این امام برای دستور.
خب، یک بریم کوفه. شب امیرالمؤمنین. یکم بریم پای سفره دل امیرالمؤمنین. امشب تعابیری دارد خیلی عجیب. در خطبه نود و هفت نهجالبلاغه. این امامی که ولی امر است، این همه علم، البته خیلی عجیب است. خیلی جالب است. الان شما میدانید بعضی از این دوستان که حالا رفقایی که دانشجو هستند یا در این فضای مجازی و اینها اطلاعات بیشتری دارند، یک هوش مصنوعی، یکی از این شرکتهای کامپیوتری تولید کرده است. شما هر سؤالی که داری مینویسی، جواب میدهد. سؤال بیخود هم که مینویسی یک چیزی بالاخره جوابت را. هی هم در حال افزایش اطلاعات. چیز عجیبی هم هست. بعضی سؤال، جواب خوبی میدهد. همه اطلاعات تمام نرمافزارهای عالم، تمام دادههایی که ذخیره شده است را در اختیار این میگذارند. هی پردازش میکند. چیز بسیار جذابی است. ساعتها هی میپرسیم هی یک جواب میدهد. به چیزهای عجیبغریبی هم گاهی میرسیم و جوابهایی که سایت هوش مصنوعی را طراحی کرد. خب، امیرالمؤمنین با این همه جذابیت، با این همه علم، باید خیلی مشتریاش زیاد باشد. خیلی از چیزهایی که این هوش مصنوعی میگوید بافتههایش است. اصلاً جواب پرت. خود آدم خندهاش میگیرد. امیرالمؤمنین اینجوری جواب میدهد. سؤال پرت طرف را جواب عینی بهش میدهد.
خب، بعد از همه جای عالم بیایند فقط بنشینند سؤال بپرسند. خیلی جذاب باشد برای همه عالم. در طول تاریخ همچین کسی نبوده است. فرمود: «بعد از منم دیگه کسی نیست این حرف را بهتان بزند.» چه میشود که امیرالمؤمنین غریب میشود؟ مظلوم میشود؟ تنها میشود؟ شما جواب بدهید. برای اینکه امیرالمؤمنین فقط یک اسباب سرگرمی نیست که سؤال بپرسی جواب بدهد. امیرالمؤمنین وقتی سؤال میپرسی هم جواب میدهد، هم دستور میدهد. شب جمعه بیشتر در موردش صحبت میکنیم. این دستور سخت است. تلخ. حال آدم را میگیرد. امام حق داروی فلان بیماری. پولدار شویم. رمز آمده است آدم تربیت کند. آمده است امر خدا را بگوید. برای سرگرمی و بازی نیامده است. بیندازد. این شد که در همان کوفه خودش تنها شد. حالا عبارات را ببینید. چند خطی را من بخوانم. بریم کمکم به سمت کوفه.
در خطبه ۹۷: «لَیَظْهَرَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ عَلَیْکُمْ.» «دشمنتان بر شما پیروز خواهد شد.» مسجد کوفه گفت: «به خاطر اینکه آنها بیشتر برحقاند. «وَ لَکِنْ لِسَرَائِهِمْ إِلَى بَاطِلِ صَاحِبِهِمْ وَ إِبْطَاعِکُمُ الْحَقِّ.»» «پیروز میشوند نه چون بر حقاند. به خاطر اینکه همان رئیسی که دارند و حرفش را گوش میدهند. شما این رئیسی که دارید به حرف حق میزند حرفش را گوش نمیدهید.» بعد فرمود: «همیشه همه امتها این شکلی بودند که مردم از ظلم حاکمیت میترسیدند. «وَ أَصْبَحْتُ أَخَافُ ظُلْمَ رَعِیَّتِی.»» «من حاکمیتم که از کودتای مردم میترسم.» «اسْتَنْفَرْتُکُمْ لِلْجِهَادِ.» «بهتان گفتم پاشید بروید میدان جنگ. «وَ أَسْمَعْتُکُمْ.»» «باهايتان حرف زدم. «فَلَمْ تَسْمَعُوا.»» «گوش ندادید. «دَعَوْتُکُمْ سِرًّا وَ جَهْراً.»» «مخفیانه باهاتان صحبت کردم. علنی و عمومی صحبت کردم. «فَلَمْ تَسْتَجِیبُوا.»» «اجابت نکردید. «نَصَحْتُ لَکُمْ.»» «باهايتان یکرنگ بودم. دلسوزی کردم. «فَلَمْ تَقْبَلُوا.»» «قبول نکردید. «وَ شُهُودُکُمْ غِیَابٌ.»» «جلو چشم من نشستید ولی نیستید. «وَ عَبِیدُکُمْ أَرْبَابٌ.»» «مثل بردههایی میمانید که به جای اینکه حرف گوش بدهید دستور میدهید. من باید حرف شماها را گوش کنم. شما به من دستور میدهید. شما میگویید چه کار کنم، چه کار نکنم.» خیلی عبارت عجیب است. «أَتْلُو عَلَیْکُمُ الْحِکَمَ فَتَنْفِرُونَ.» «من براتان حکمت میگویم، فرار میکنید. «وَ أَعِظُکُمْ بِالْمَوْعِظَةِ الْبَالِغَةِ.»» «موعظه بالغه بهتان میگویم. «وَ أَحُثُّکُمْ عَلَى جِهَادِ أَهْلِ الْبَغْیِ.»» «تشویقتان میکنم بروید با اینها که دارند میکشندتان، پولهایتان را میگیرند، پاشید بجنگید. هنوز حرفم تمام نشده میبینم نصف جمعیت رفتهاند. از اراک و متفرقین.»
«أَیَادِی تُرْجَمُ إِلَى مَجَالِسِ خَادِعُونَ.» «مواردِ مُقَوِّمِکُمْ.» «قدرت این ستون شما را صاف میکنم. «تَرْجِعُونَ إِلَیْهِ أَشْيَاءَ.»» فرمود: «صاحبکم یُطِیعُ اللَّهَ وَ أَنْتُمْ تَعْصُونَهُ.» «این رئیس شما، حاکم شما، حرف خدا را گوش میدهد، شما حرفش را گوش نمیدهید. «فَصَاحِبُ أَهْلِ الشَّامِ یَعْصِي اللَّهَ وَ هُمْ یُطِیعُونَهُ.»» «ولی رئیس اهل شام معصیت خدا را میکند ولی حرفش را گوش میدهند.» بعد این تعبیر را ببینید. این جگر آدم را آتش میزند. فرمود: «لَوَدِدْتُ وَ اللَّهِ.» «به خدا قسم جلاله خورده امیرالمؤمنین. به خدا دوست داشتم أن معاویه دینار به درهم معامله. درهم و دینار چه شکلی است؟ هر ده درهم که بدهی یک دینار است.» «عمود، به خدا دوست داشتم معاویه میآمد با من معامله درهم و دینار میکرد. ده تا از شما میداد یکی از یارانش را میگرفتم. ده تا از شما را از من میگرفت. «بِعَشْرَةٍ مِنْ رِجَالِکُمْ.»» این یکی دیگر در خطبه ۲۵ فرمود: «آرام آرام با همین بسوزد.»
امشب فرمود: «اینها به شما غلبه میکنند.» تکتک هی خبر میدادند به امیرالمؤمنین. حاکمیت امیرالمؤمنین. بحرین در حکومت امیرالمؤمنین بود. آذربایجان حکومت امیرالمؤمنین. مصر همینطور. ایران، عراق، تا این مناطقی از افغانستان و پاکستان، یمن. همه اینها در حکومت امیرالمؤمنین بود. هفته به هفته خبر میدادند معاویه یک لشکر فرستاده، یک جا را... رسید به یمن. بَسر بن اَرْطَاة ملعون ریخت آنجا، جنایت کرد. یمن هم از دست امیرالمؤمنین گرفتند. هفته آخر رمضان، آخر امیرالمؤمنین خبر یمن را دادند. فرمود: «برای من فقط همین کوفه مانده است. «مَا بَقِیَ إِلَّا الْکُوفَةُ.»» «همین یک جا برای من مانده است. همه را گرفتند. قشنگ علی را درآوردند. من ماندم و شماها.» فرمود: «شما هم به زودی غلبه بهتان پیدا میکنم. شما هم در معرض شکستید. چون دشمنتان بر باطل اجتماع کرده است. «وَ تَفَرُّقُکُمْ عَنِ الْحَقِّ.»» «شما در حقتان تفرقه دارید.» این عبارت اصلی: «بِمَعْصِیَتِکُمْ إِمَامَکُمْ فِي الْحَقِّ.» «امام بر حقتان را حرف گوش نمیدهید و «وَ طَاعَتُهُمْ إِمَامَهُمْ عَلَى الْبَاطِلِ.»» «اگر حاکم باشد، حرف گوش ندهی، شکسته. معاویه غلبه میکند و «وَ إِلَى أَعْدَائِهِمْ بِالْأَمَانَةِ إِلَى صَاحِبِهِمْ.»» «امانت را به صاحبشان برمیگردانند. امانتدار معاویه و «وَ خِیَانَتِکُمْ.»» «شما رو راست نیستید. «بِصَلَاحِهِمْ فِی بِلَادِهِمْ.»» «با همدیگر خوباند و «وَ فَسَادِکُمْ.»» «شما با هم خوب نیستید.» فرمود: «من اگر یک فنجان به شما بدهم میترسم وقتی برمیگردانید، دستش را بدزدید.» امیرالمؤمنین، مردم کوفه! آنقدر بهتان اعتماد ندارم یک فنجان بهتان قرض بدهم.
چند شب پیش در مسجد کوفه، دیگر حرف آخر شما مردم کوفه را زد. با خدا نجوا کرد، مناجات کرد، دعا کرد. «اللَّهُمَّ إِنِّی قَدْ مَلَلْتُهُمْ.» مهربانی امیرالمؤمنین. گفت: «خدایا، من این مردم را خسته کردم. حوصلهشان را سر آوردم. اینها من را خسته کردهاند. «فَأَبْدِلْنِی بِهِمْ خَیْرًا مِنْهُمْ.»» «اینها را از من بگیر، خوبشان را به من بده. «وَ أَبْدِلْهُمْ بِی شَرًّا.»» «من را هم از اینها بگیر. یک شری از جنس خودشان.» این آخرین مناجات امیرالمؤمنین بود. یک نقل دیگر این است که اینجا دست کشید به محاسن محمود. «یکی از شماها هست قرار است این ریشها را خونی کند. پاشو دیگر چرا معطلی؟ خسته شدم. بیا دیگر. چرا نمیآیی من را بفرستی؟» این آخرین حرفهای امیرالمؤمنین بود. خسته بود دیگر. این روزهای آخر. کنده بود. تنها بودن. «از من خسته شدهاند.» یک کسی هی «بکن، نکن» بگوید. هی «پاشو، بشین» بگوید. زیادتی وقتی میشود دیگر خسته میشود. یک جورهایی انگار در دلشان این بود که «برود دیگر علی.» یا «از این دنیا زودتر برود.»
من عذر میخواهم اینطور دارم میگویم. اینجا که فرمود: «یکی هستش که قرار است این ریشها را خونی کند.» بعضی از این نامردان پای منبر که حدیث را مینوشتند، به جای اینکه در سرشان بزنند، گریه کنند، برگشتند گفتند: «علی، معرفیاش کن.» شما خودتان روی روایت فکر کنید یعنی چه؟ این همانی که فرمود: «خسته شدهاند از دست من.» اینها هم دیگر خسته شدهاند. اینها هم دیگر خسته شدهاند. واسه همین کوفه خیلی تکانی نخورد. سحر امروز آب از آب تکان نخورد. امشب فقط مرغابیها بودند که ناله میکردند. هوای امیرالمؤمنین را میکشیدند. انگار اینها بهتر میفهمیدند کی دارد میرود. اینها را خسته نکرده بود امیرالمؤمنین. بعضیها که خبر نداشتند آمدند مرغابی را کنار بزنند. تعجب کرده بودند چرا اینها «جور جور» میکنند. علی، «مسجد مرغابی.» افتادند به عبا هی میکشند. شیخ عباس قمی. امیرالمؤمنین: «بگذارید راحت باشند این مرغابیها. «إِنَّهُنَّ نَوَاحِیَ.»» «دارند با من خداحافظی میکنند. دارند ناله میکنند. ناله فراق.» پندار بهتر میفهمند علی برود چه میشود. خانهخراب میشوند، بدبخت میشوند.
روضه سحر امشب را دوستانمان انشاءالله برایتان خواهند خواند. از فرق امیرالمؤمنین و فرق شکافته و برگرداندن به منزل و اینها. من میخواهم روضه فردا شب را برایتان بخوانم. یک کمی اشک بریزیم. شب قدر است. شب امیرالمؤمنین. با امیرالمؤمنین بریم در خانه خدا. امشب با این اشکها، قرآن به سر بگیریم. استغفار واقعی کنیم. بگوییم: «یا امیرالمؤمنین، ما حرفگوشکن نبودیم. ولی آنهایی که به مردم کوفه گفتی به ما نگو. ما دوستت داریم. ما امشب هر جور شد خودمان را رساندیم به این مجتمع. امیرالمؤمنین برای تو اینجا نشستهایم. ما برای تو مشکی پوشیدهایم. یا امیرالمؤمنین، برو قاطی مردم کوفه یک وقت حساب نکن. ما دلمان آتش میگیرد وقتی مظلومیت و تنهایی تو را میبینیم.»
پشت در خانه امیرالمؤمنین فردا شب، یک تعدادی از اصحاب. نفر. من اصحاب میخواهم خوب تصویرسازی کند در ذهنتان. یک تعدادی از اصحاب. اصبغ بن نباته این را میگوید. تعدادی از اصحاب، غلغله نشد. الان شما یک آدم معمولی، عالم، وقتی در بیمارستان خبر میآید پشت بیمارستان چه خبر میشود؟ بگویند رفته در کما، گلوله خورده. فردا شب پشت در خانه امیرالمؤمنین چه خبر بود؟ چند نفر فقط وایستاده بودند. نگران بودند. اصبغ میگوید: «أَنَا وَ الْحَسَنُ وَ سُوَیْدُ بْنُ غَفْلَةَ وَ جَمَاعَةٌ.» چند نفری بودیم ایستاده بودیم. «فَوَقَفْنَا عَلَى الْبَابِ.» «پشت در نشستیم. «فَسَمِعْنَا الْبُکَاءَ.»» «پشت در نشسته بودند. امیرالمؤمنین ممنوعالملاقات بود.» میگوید: «از تو صدای گریه میآمد.» حالا گریه کی بوده؟ ما نمیدانیم. گریه زینب بوده؟ گریه امام حسن بوده؟ گریه امام حسین؟ میگوید: «صدای گریه از تو بلند شد. ما هم اشكمان پشت در جاری شد.» «فَخَرَجَ إِلَیْنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ.» امام حسن در را باز کرد. فرمود: «یَقُولُ لَکُمْ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ انْصَرِفُوا إِلَى أَمْرِکُمْ.» «پدرم امیرالمؤمنین فرمود که برو به اینها بگو برگردند خانههایشان. کسی پشت در نماند.»
خودتان را آنجا تصور کنید. عزیز. حالت را ببینیم چطور میشود. با هم حالمان را ببینیم. میگوید: «فَانْصَرَفَ الْقَوْمُ غَیْرَ أَصْبَغِ بْنِ نَبَاتَةَ.» میگوید: «همه پاشدند رفتند. من. «وَ اشْتَدَّ الْبُکَاءُ مِنْ مَنْزِلٍ.»» «دیدم صدای گریه از تو خانه خیلی بلند شد. صدای ضجه بلند شد. «فَبَکَیْتُ.»» «من هم صدای گریهام پشت در بلند شد.» دوباره امام حسن علیه السلام آمد بیرون. فرمود: «أَلَمْ أَقُلْ لَکُمْ انْصَرِفُوا؟» «مگر نگفتم آقا فرموده است اینجا ننشینید، پاشید بروید؟» عبارت را ببینید. یعنی امیرالمؤمنین یک دانه اینجوری هم اگر داشت. امام حسن فرمود: «برای چه اینجا تک و تنها نشستهای؟ پاشو برو رسول الله.» گفتم: «نه پسر پیغمبر. به خدا نمیتوانم. «مَا کَانَ طَاقَةً وَ لَا تَحَمُّلَنَا رِجْلًا.»» «نمیتوانم پاشم. پاهایم جان ندارد از پشت این در بلند شوم.» پشت آن در تصور کن. حال آقا بد است. آقایمان، مولایمان. اینجا چه شد؟ گفتم: «حَتَّى أَرَى أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ.» «من فقط باید امیرالمؤمنین را ببینم. من نمیتوانم بروم.» اصبغ میگوید که امام حسن برگشت داخل. اجازه گرفت از امیرالمؤمنین. دوباره برگشت به من گفت که امیرالمؤمنین اجازه داد. یعنی یک دانه مشتری اینجوری هم اگر امیرالمؤمنین داشت، راهش میداد. معلوم میشود همین هم نبود. پشت در اضطراب داشته باشند. این مردم. مظلومیت یعنی چه؟ این چه غربتی بود؟ یکی نبود یک کمی برای امیرالمؤمنین دل بسوزاند. پشت آن در که علی الان در چه حالی است. همه رفتند راحت گرفتند خوابیدند.
خب، میگوید: «وارد شدم. چه دیدم؟» وقتی امیرالمؤمنین را دید: «هُوَ مُسْتَنِدٌ فِي بَغْیٍ.» «در بستر افتاده. «مَعْصُوبُ الرَّأْسِ بِعِمَامَةٍ.»» «سرش را یک عمامهای بسته. امیرالمؤمنین ضربت خورده است.» این سر مبارک. «بِعِمَامَةٍ صَفْرَاءَ.» «دیدم یک عمامه زردی بسته است. «قَدْ نَزَفَ دَمُهُ وَ اصْفَرَّ وَجْهُهُ.»» «دیدم خونی رفته است از امیرالمؤمنین. و صورتش زرد است.» سم بود که زده بود به فرق امیرالمؤمنین. «فَمَا أَدْرِی وَجْهُهُ أَصْفَرُ أَوِ الْعِمَامَةُ.» «آنقدر این چهره زرد بود نفهمیدم عمامه زردتر است یا این چهره مسموم که آنقدر زرد شده است.» میگوید افتادم به پای امیرالمؤمنین: «فَقَبَّلْتُهُ وَ بَکَیْتُ.» «هی بوسیدم و گریه. آقا این چه حالی است؟ فدایتان بشوم.» فرمود: «لَا تَبْکِ یَا أَصْبَغُ فَإِنَّهَا وَ اللَّهِ الْجَنَّةُ.» «فرمود گریه نکن. دارم میروم بهشت. گریه نکن. به خدا.» «آقا میدانم شما بهشت میروید و «وَ أَنَا أَبْکِی لِفِقْدَانِکَ.»» «من برای شما گریه نمیکنم، برای بدبختی خودم گریه میکنم. تو را دارم از دست میدهم آقا جان.»
همان لحظه آخر هم همین اصبغ سؤال پرسید. گفت: «همین لحظه آخر. من میدانم دیگر آخرین دیدار است. یک جمله از پیغمبر برایم بگو یا امیرالمؤمنین.» فدای این آقا بشوم که هی بالای منبر گفت: «سؤال بپرسید.» کسی چیزی نپرسید. حالا با این حال که سؤال پرسیدند، جواب میدهد. چه جواب داد؟ بگویم بسوزیم. فرمود: «در همین حال پیغمبر اکرم بود داشت از دنیا میرفت. در بستر بود. به من فرمود: علی جان، برو مسجد مدینه، منبر برو، سه تا جمله بگو. بگو خدا لعنت کند کسی که عاق والدین باشد. خدا لعنت کند بردهای که حق اربابش را به جا نیاورد. خدا لعنت کند کسی که اجیرش را بهش ظلم کند.» امیرالمؤمنین فرمود: «رفتم بالای منبر این سه تا جمله را گفتم.» از من پرسیدند: «یعنی چه؟ در این لحظات آخر پیغمبر. آمدی جملاتت را خواندی. میخواهی بروی توضیح بده.» امیرالمؤمنین فرمود: «گفتم بگذار بروم از پیغمبر توضیحش را بخواهم.» برگشتم از پیغمبر توضیح خواستم. آمدم دوباره بالا منبر گفتم که پیغمبر فرمود: «توضیحش این است: عاق والدین، ظلم به مولا، ظلم به اجیر یعنی چه؟ «أَنَا أَبُوکُمْ، أَنَا مَوْلَاکُمْ، أَنَا أَجِیرُکُمْ.»» «آن بابا که گفتم کسی بهش ظلم کند یعنی من. اجیر که گفتم یعنی من. ارباب که گفتم، مولا که گفتم یعنی من.» آخرین جملهای که امیرالمؤمنین در روایت فرمود این است. حرفم چیست؟ امیرالمؤمنین اینجوری. پیغمبر لحظات آخر فرمود: «مردم عاق والدین نشوید. عاق من نشوید. من.» انگار میخواهد بفرماید که این مردم کوفه عاق والدین شدند. عاق من علی شدند. من پدرشان هستم ولی نفرینشان کرد. چند کلمه بیشتر نمیخواهم روضه بخوانم. خستهتان نکنم. آماده باشید. مستقیم بریم در دل روضه. عاق والدین شدند. چه عاقی بدتر از این که امیرالمؤمنین فردا شب وصیت کرد: «حسن جان، از دنیا که رفتم شبانه غسلم بده. شبانه کفنم کن و شبانه در یک قبر مخفیانه دفنم کن.» این آق امیرالمؤمنین بود. محروم مردم کوفه را از زیارت قبرش. نمیخواهم اینها قبر من را خبر داشته باشند. البته مصلحت. این نامردان نمیخواهم بدانند قبر علی کجاست. این حق امیرالمؤمنین را... دو شب دیگر این تابوت غریبانه را حسن و حسین زیر این تابوت را میگیرند به سمت بیابان. از کوفه تا که آن موقع نجف بیابان بود. تک و تنها در دل این شب اشک ریزان آقای که این همه مردم در حکومت و حاکمیت او هستند. تک و تنها در قبر مخفیانه. جلو چشم مردم کشتند ولی شد شهید گمنام. امیرالمؤمنین.
آمادهای؟ دو کلمه بیشتر نمیخواهم روضه بخوانم. امام حسن، امام حسین زیر این تابوت را گرفتند. مردم، گریهکنهای امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین مخفیانه دفن شد. شبانه دفن شد. ولی الحمدلله دیگر امام حسن و امام حسین آب و گل درآمده بودند. خودشان زیر تابوت را گرفتند. خودشان امیرالمؤمنین را در قبر گذاشتند. یک شبی بود امیرالمؤمنین جنازهای را شب شبانه دفن کند ولی این بچهها آنقدر جان نداشتند زیر تابوت بگیرند. آنقدر جان نداشتند یکیشان جنازه را تحویل بگیرد. دو شب دیگر امیرالمؤمنین را دفن کردند ولی یکی از...
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. ابوالقاسم المصطفی محمد طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
ماه رمضان، شبهای قدر، فرصت ارتباط با خدای سبحان، بخت گفتگو با خدای متعال، وقت درخواست از خدای متعال، وقت طلب بخشش و مغفرت و استغفار از خدای متعال است. سؤال کلیدی که اینجا مطرح میشود این است که: «شبهای قدر قرار است با کدام خدا ارتباط برقرار بکنیم؟ از کدام خدا درخواست بکنیم؟ در محضر کدام خدا استغفار بکنیم؟»
خب ممکن است سؤال کنید که مگر ما چند تا خدا داریم؟ همان خدای خودمان، همان خدایی که همه میشناسند، با همان امشب میخواهیم نجوا کنیم، با همان میخواهیم راز و نیاز کنیم؟ پاسخ این است که نه، آن خدایی که اتفاقاً همه میشناسیم، معمولاً آن خدا اتفاقاً خدایی نیست که بشود با او راز و نیاز کرد. آن اتفاقاً خدایی نیست که اصلاً لزومی داشته باشد که از او درخواست بخشش و استغفار کرد. باز حتماً برای شما سؤال پیش میآید که «برای چه؟» پاسخ این است که ما در مورد خدای متعال دو رویکرد داریم. ممکن است به این مسئله خیلی از ماها توجه نداشته باشیم. خیلی از ماها ندانیم که اتفاقاً رویکرد اول، رویکرد غالب در دنیا، در فضای اعتقادی عموم مردم عالم، آن نگاه اول، نگاه غالب است.
خب این دو نگاه چیست؟ رویکرد اول به خدای متعال، تعریف اول از خدای متعال، خدا را به عنوان «خدای ساعتساز» معرفی میکند. رویکرد دوم، خدا را به عنوان «خدای سببساز» معرفی میکند. «خدای ساعتساز» و یک «خدای سببساز.» در غرب، جهان غرب، تمدن غرب، همین غرب مدرن، همین غرب فعلی، سالهاست، چندین قرن است، بعد از دکارت و خصوصاً بعد از نیوتن که نیوتن خیلی نقش داشت در این قضیه، البته اصل مطلب از دکارت است که دانش مدرن و غرب مدرن، پدرش همین دکارت به حساب میآید. بعد از او نیوتن و بعد دیگر فضای قالبی که غرب را گرفته، به تبع غرب، کل عالم را گرفته است. فضای اعتقادی در فضای عالم، تعریف از خدا در آن، خدای ساعتساز است. این تعبیر، تعبیر دکارت است. همین الان شما البته در جلسه نه، بعد از جلسه، بعدها اگر خواستید مطالعه بکنید، همین عنوان «خدای ساعتساز» را اگر جستجو بفرمایید، مقالات متعددی پیدا میکنید. مقالات علمی-پژوهشی. این عبارت، عبارتی است که دکارت، دکارت این عبارت را جعل کرده است. اصطلاح از اوست: «خدای ساعتساز.»
خب یعنی چه؟ یعنی خدا مثل یک ساعتسازی است که اجزای این هستی را، این عالم را کنار هم سوار کرده، به هم متصل کرده، این قطعات را یک سری قوانین و قواعدی را بار کرده، این را فعال کرده، یک باتری برایش گذاشته است. این ساعت دارد کار میکند. آن باتری هم دارد کار میکند. نقطه شروعش فقط خدا بوده است. خدا خالق است. خدا را قبول دارم. خدا خالق است. ولی همه کاره این ساعت، باتریاش است. باتریاش هم من انسان، عقل من است. هستی را منم که میچرخانم. عقل و اراده من است که این عالم را تدبیر میکند. به این میگویند «خدای ساعتساز.» اینها البته بحثهای مفصلی است. فرصت آن در این جلسه نیست. به عنوان مقدمه دارم عرض میکنم. دوستانی که دوست دارند، میتوانند مفصلتر در مورد اینها تحقیق بکنند.
خدای دوم، خدایی است که قرآن به ما معرفی کرده است. خدایی است که اهلبیت، خدای دوم، خدای سببساز است، نه خدای ساعتساز. خدای دوم، خدای همهکاره است. خدا خلق نکرده بگذارد کنار، فقط بایستد و نگاه کند. دائماً دارد در همه کارها نقش ایفا میکند. «یَسْأَلُهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.» «خَلَقَكُمْ وَ مَا تَفْعَلُونَ.» «اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ.» و همینطور تعابیر مختلفی که در آیات و روایات ماست.
خدای اول که خدای ساعتساز باشد، اساساً نیازی به دعا، نجوا، گفتگو و استغفار نه تنها ندارد، بلکه اصلاً معقول نیست. گفتگو و ارتباط برای چه؟ من باید با او ارتباط داشته باشم؟ همهکاره خودم هستم. پشیمانی، استغفار، توبه، اصلاً در ارتباط با آن خدا، توبه راه ندارد. معنا ندارد. توبه یعنی چه؟ توبه از چه؟ خطا یعنی چه؟ گناه یعنی چه؟ خدای ساعتساز اصلاً امر و نهی به کسی نمیکند. دستور نمیدهد که تو بگویی من حرفش را گوش ندادم که حالا بخواهی استغفار کنی، توبه کنی. درگوشی و مخفیانه بهتان میگویم: «این خدای ساعتساز، خدایی است که هم غرب را پر کرده است، هم مملکت ما را پر کرده است، هم کتابهای درسی ما را پر کرده است.» چون نشنیده نگیرید. روح و روان خیلی از ماها را هم پر کرده است. یعنی ما تصورمان از خدا همین است: «فقط خلقمان کرد.» خیلیا خدا را که قبول دارند، فقط همین را قبول دارند. توحید یعنی همین. قبول دارند که خدا ما را خلق کرده است. این توحید نیست. این خدا که دیگر شب قدر نمیخواهد. این خدا که احیا دیگر ندارد. قرآن به سر نمیخواهد. قرآن به سر یعنی چه؟ قرآن را شما واسطه میکنید با نام پاک چهارده معصوم در محضر خدای متعال. قسم میدهید به این ذوات مقدسه که چه شود؟ چه میخواهید؟ اصلاً دعا یعنی چه؟ خدای ساعتساز که دعا ندارد. خلق کرده است دیگر، کنار. از چه کسی میخواهی درخواست بکنی؟ برای چه میخواهی درخواست بکنی؟
خدای سببساز است که همهکاره است. خدای سببساز است که دستور میدهد. خدای سببساز است که وایستاده نگاه میکند من چه کار میکنم. یک کمی اگر خطم عوض شود، مسیری که پیش روی من میگذارد عوض میشود. تقدیرات من عوض میشود. شما امشب آمدید توبه کنید، استغفار کنید، چون میدانید گناه در تقدیراتتان اثر دارد. آمدید پاک بشوید تا خدا رزق پاک به شما بدهد. رزق عالی به شما بدهد. بابت گناهمان عقوبت نکند ما را. شما شبها دعای ابوحمزه خواندید. دعای ابوحمزه را با چه عبارتی شروع میکنید؟ «الهی لا تعذبنی بعقوبتک.» اولین عبارت این است. «خدایا، من را با عقوبتت ادب نکن.» خدای ساعتساز که کسی را ادب، عقوبت نمیکند. خدای ساعتساز حتی بهشت و جهنم ندارد. «خودتی، هرجور دوست داری.» این البته نیاز به توضیح بیشتر دارد. شب بیست و سوم انشاءالله خدمت عزیزان باشیم. بیشتر در مورد این عبارت با هم گفتگو میکنیم.
خدای سببساز دستور میدهد، هدایت میکند، این کار را بکن، آن کار را نکن. توحید یعنی اینهایی که خدمتتان عرض کردم. مسئلهای است که ممکن است خیلی از ماها بدانیم، ولی به آن توجه نداریم. دستور میدهد، امر میکند. خدایی است که باید از او اطاعت کرد. حرف. ما میآییم استغفار میکنیم. خدایا، پشیمانم بابت حرفگوشنکردنها. استغفار. دستور دادی، امر کردی. به من جور دیگری رفتار بکن.
خدای سببساز است که دستور میدهد. یک روایت معروفی از امام رضا علیه السلام هست، همه شما بلد هستید. این روایت آنقدر متقن و آنقدر معتبر است. این تعبیر شاید تعبیر خوبی نباشد، ولی برای اینکه نشان داده شود که چقدر این روایت معتبر است، این را عرض میکنم. اعتبار این روایت از جهت گزارش تاریخی، از اعتبار حرم امام رضا علیه السلام از جهت گزارش تاریخی بالاتر است. یعنی گزارشهای تاریخی که در مورد این روایت به ما رسیده است، از گزارشهای تاریخی که در مورد حرم امام رضا علیه السلام به ما رسیده، بیشتر است. کدام روایت؟ همه شما بلد هستید. بفرمایید. آها، حدیث سلسله الذهب. دوازده هزار نفر در لحظه قلم به دست یادداشت کردهاند. دوازده هزار نفر. شما یک لایوی را تا حالا دیده باشید که دوازده هزار نفر با هم گوشی درآورده باشند، لایو گرفته باشند؟ سابقه ندارد. دوازده هزار نفر با هم یادداشت کردهاند. خیلی این تعبیر عجیب است. دوازده هزار روایت نداریم. دوازده هزار نفر نداریم یادداشت کرده باشند. مزار امام رضا علیه السلام اینجاست. البته برای ما که ذرهای تردید نیست. همانقدر که تردید نداریم حرم امام رضا اینجاست، بیش از این معتبر است این روایت.
خب متن روایت چیست؟ «کَلِمَةُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي.» البته نقل طبق بیان مرحوم شیخ صدوق در «عیون اخبار الرضا» است. عبارت اصلیاش که خب روایت را میدانید مفصل است، فرمود: «از پدرم موسی بن جعفر شنیدم، ایشان از امام صادق، از امام باقر، از امام سجاد، از امام حسین، از پدرم امیرالمومنین، او از پیامبر شنید. پیامبر فرمود: «سمعتُ الله...»» این را بدانید. جالب است. اینجا حتی تعبیر جبرئیل هم ندارد. پیغمبر فرمود: «از خدا شنیدم.» نه اینکه «از جبرئیل شنیدم، جبرئیل از خدا گفت.» پیغمبر فرمود: «از خدا شنیدم.» داشته باشید، ظریف. پیغمبر فرمود: «از خدا شنیدم: لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي.» هر کس بیاید توی این قلعه، در امان است.
امام رضا علیه السلام شترشان حرکت کرد. همانطور که داشتند میرفتند و اینها هنوز قلم به دست بودند، این عبارت را اضافه کردند. فرمودند: «بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا.» «منم جزو شروطش هستم.» خب این عبارت یعنی چه؟ شب قدر وقت تفکر است دیگر. بهترین اعمال، تفکر است. بهترین عبادت، تفکر. یک لحظه معادل هفتاد سال است. خود شب قدر تقریباً معادل هشتاد سال است، از هزار ماه بالاتر. یک لحظه تفکر، عبادتش معادل هفتاد سال. شما یک ساعت تفکر میکنید، نیم ساعت، چهل دقیقه تفکر. چقدر فضیلت دارد؟ بهترین عمل شب قدر را بزرگان فرمودهاند: تفکر. گفتگوی علمی، عوض میکند مسیر زندگی. روشنیای که خواندید. بهتر است. حتی شاید از «قرآن به سر»ی هم که بگیریم، تفکر نگاهمان به زندگی عوض میشود، نگاهمان به خودمان عوض میشود.
امام رضا فرمود: «توحید قلعه خداست، ولی من شرطشم.» یعنی چه «من شرطشم»؟ خدا که دیگر شرط و شروط ندارد. خدا، خداست. مگر خدایی که شرط و شروط دارد؟ یک وقت دیگری این عبارت را، جای دیگری که این هم باز مرحوم صدوق در کتب دیگری نقل کرده است، این هم مربوط به نیشابور است. علمای نیشابور آمدند خدمت حضرت و آنجا از حضرت درخواست نکتهای کردند. حضرت دوباره فرمود که پدرم موسی بن جعفر با همین سلسله فرمود. بعد فرمود که این عبارت را اضافه کرد: «داشته باشید اینها را. یادگاری داشته باشیم. خیلی جالب است.» فرمود: «هر کس با «لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ» برود ملاقات خدا، «فَإِنَّهُ قَدْ دَخَلَ حِصْنِي.»» خدا فرموده است: «من خودم بهش امان میدهم. برایش به تعبیر ماها بادیگارد ایجاد میکنم، گارد ایجاد میکنم و «مَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ عَذَابِي.»» در امان است.
اینها سؤال کردند: «یابن رسول الله، آقا جان امام رضا، ما اخلاص و شهادت یعنی چه؟ با اخلاص کسی برود. اخلاص یعنی چه؟» فرمود: «طاعة الله و رسوله و ولایة اهلبیت.» اخلاص بندگی یعنی حرف گوشدادن. یعنی اطاعت. اطاعت از کی؟ اطاعت از خدا، پیغمبر، امام. «أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا» یعنی این. یعنی حرف باید گوش بدهی. حرف کی؟ حرف خدا و پیغمبر من. بدون حرف گوشدادن از من به خدا، توحید بدون حرف گوشدادن از امام توهم است. شیطان همین توحید را داشت. خوارج هم این توحید را داشتند. امشب ابن ملجم عبادت کرد. در مسجد کوفه بودند. رفقایش هم امشب در مسجد کوفه بودند. او هم قرآن میخواند. او هم اصلاً گذاشت امشب که فضیلت دارد، شب قدر است، شب نوزدهم ماه رمضان گذشته، ضربت به فرق امیرالمؤمنین را، برای اینکه از فضیلت هزار برابر شدن عملش بهرهمند بشود. «شب قدر ثواب دارد. میخواهم بکشم. لااقل شب قدر بکشم.» اینها توهم است. توحید بدون امام توهم است. امام است که به ما نشان میدهد امر خدا، دستور خدا.
خب، من چند تا نکته عرض بکنم خدمتتان. خیلی نمیخواهم وقتتان را بگیرم. بروم سراغ اصل مطلب. باید برویم انشاءالله آماده بشویم برای قرآن. ببینید، ما در مورد امام، قرآن در مورد امام چه تعبیری میکند؟ «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ ...» ادامهاش را شما بگویید: «وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ.» الحمدلله، جمع، جمع فرهیخته و باصفا است. آدم نگران این هست که ساعت دوازده و نیم شب شاید خیلی حوصله نباشد برای گفتگوی دقیقتر. با نشاطی است، انگیزه پیدا میکند برای گفتن. قرآن به جای امام، تعبیر میکند به «ولی امر». ولی امر یعنی چه؟ یعنی آنی که امر دستش است. امر یعنی چه؟ امر دو تا معنا دارد. یکیاش به معنای عالم امر است، عالم امر، ملکوت. کسی که ملکوت تحت فرمان اوست. این یک معنایش. یک معنای دیگر ولی امر چیست؟ آنی که امر دستش است. کدام امر؟ امر خدا، فرمان، دستور. شب قدر چه نازل میشود؟ «تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ.» بر کی نازل میشود؟ بر ولی امر. ولی امر کیست؟ امام زمان. امر نازل میشود. امشب همه دستورها میآید. همه دستورها را از خدا میگیرد. بعد همه عالم به فرمان امامی که دارد میچرخد، او هم به فرمان خداست. امر دست اوست. فرمان دست اوست. دستور پیش اوست. امام ولی امر است. در زیارت جامعه کبیره چه میگوییم؟ «الْمُظْهِرِینَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْیِهِ.» شما کسانی هستید که امر خدا را برای ما اظهار میکنید. نهی خدا را اظهار. این خیلی مهم است.
شیعه یعنی چه؟ محبت امیرالمؤمنین یعنی چه؟ ما امیرالمؤمنین را برای چه میخواهیم؟ امیرالمؤمنین ما را به سعادت میرساند. همین اسمش را بیاورید. طیفبندی سیاسی. یک گروه آنور وایستادهاند میگویند: معاویه. یک گروه وایستادهاند اینور میگویند: علی. بعد همین بهشت همین است. خیلی سال پیش از استاد بزرگوار، آیتالله جوادی آملی شنیده بودم. میگویند: کسی آمد گفت: «فلانی از دنیا رفت.» ازش محل نگذاشتند. دوباره آمد، گفت: «محل نگذاشتند.» امیرالمؤمنین. دفعه سوم گفت: «با من دارم با اطلاعات به شما میگویم. شما محل نمیگذارید؟» حضرت فرمودند: «این از دنیا نمیرود. این یک فتنهای میکند. علمدارش هم حبیب بن، اگر اشتباه نکنم، حبیب بن نجار است. علمدار این میشود. در همین مسجد کوفه هم میآید. این فتنه از همین جا شروع میشود. علمدارش هم حبیب بن...» عرض میکنم، آنی که در ذهن من است، حالا شاید هم عبارت دومش را اشتباه بگویم. حبیب بن نجار در ذهن من است. حبیب بن نجار علمداری میکند. بعدش میمیرد. حالا حبیب بن نجار کی بوده؟ امیرالمؤمنین از سینهچاکهای امیرالمؤمنین بود.
«آقا، به من خبر دادند شما فرمودید فلانی از دنیا نمیرود مگر اینکه یک فتنه در کوفه. من میشوم فرماندار و علمدارش؟ آقا، حرف شما زدین؟» فرمود: «بله.» «آقا، من غلط بکنم. علم شیعه توام. من سینهچاک توام. من فدایی توام. قطعاً این علم را بر نخواهی داشت.» او هم باور نکرد. رفت بیرون. این علم کدام علم بود؟ «أَ لَمْ یَقْتُلُ الْحُسَیْنَ؟» بله، همان بود که عمر سعد علم علمداریاش را بلند کرد. با همین مسجد کوفه میشود پامنبری امیرالمؤمنین، عاشق سینهچاک امیرالمؤمنین، بشود قاتل اباعبدالله. چون اسم نیست که نجات میدهد. «علی علی» گفتن کسی را مداوا نمیکند. «علی علی» گفتن کسی را... دستور است که آدم را نجات میدهد. امر، حرف گوش کردن، اطاعت، «سَمْعاً وَ طَاعَةً.» امام را ما میخواهیم برای دستور. نمیخواهیم برای قربانصدقه. حاجت. نمیخواهیم برای اینکه نیازهای معنویمان، خلأ معنویمان برطرف بشود. درد دل کنیم. امام جایگاهش دستور است. حرف خدا را به من بگو. خدای سببساز، نه خدای ساعتساز. خدای ساعتساز امام ندارد اصلاً. هر چه دلت میخواهد. امام برای دستور میخواهیم.
امام از کجا میدانیم که خدا دستورش را به امام گفته است؟ از کجا؟ این را باید بشناسیم. سؤال خوبی است. خودش تشخیص بدهد دستور خدا چیست. جمعمان جمع بشویم تشخیص بدهیم. آنی که همه چیز را میداند، آنی که به همه زیر و زبر عالم اشراف دارد، آن معلوم میشود آنقدر با خدا بیپرده شده رابطهاش، خدا همه حقیقت را در اختیار او قرار داده است. این جز امام نیست.
چند جمله بگویم صفا کنید. شب امیرالمؤمنین. یک نفر در طول تاریخ، یک عبارت در طول تاریخ. یک نفر، حتی پیغمبر اکرم هم این عبارت را نفرموده است. نقل نشده از ایشان. حتی اهلبیت بعد از پیغمبر هم از کسی نقل نشده است. با اینکه همهشان این مقام را دارند. حالا روی چه مصلحتی بوده است، این عبارت فقط یک نفر گفته است در طول تاریخ: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی.» «قبل از اینکه من را از دست بدهید از من سؤال کنید.» تا هستم بپرسید. اصلاً نداریم در طول... کسی همچین ادعایی میتواند بکند؟ بقیه اهلبیت هم از سر ادب نسبت به امیرالمؤمنین این عبارت را نگفتهاند. امام باقر علیه السلام فرمود: «اگر میخواستم، اگر اهلش را پیدا میکردم، همه حقایق دین را، همه حقایق عالم را از کلمه «الصَّمَد» که پنج تا حرف دارد، ولی اهلش را پیدا نکردم.» فرمود: «چه کنم که پدرم امیرالمؤمنین هم عهدی پیدا نکرد.» او کسی بود که گفت. پیغمبر اکرم البته معلم امیرالمؤمنین. ولی این عبارت در طول تاریخ فقط از امیرالمؤمنین نقل شده است. خیلی جمله سنگینی است. هر چه میخواهید بپرسید. در نهجالبلاغه بقیه عبارت این است. فرمود: «إِنِّی لَأَعْلَمُ بِطُرُقِ السَّمَاءِ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ.» «زمین را بلدم. اطلاعاتم از آسمان بیشتر و بهتر از اطلاعاتم از زمین است.» نه اینکه اطلاعاتم اینجا کم است. اینجا که شما میبینید به خیلیها میتوانید اطلاعات پیدا کنید. آنی که نمیبینید را بهتر میدانم.
البته یک نقل از امیرالمؤمنین این است. فرمود: «لَمْ تَجِدُوا أَحَدًا یُحَدِّثُکُمْ مِثْلَ حَدِیثِی.» «این جمله را بعد از من دیگر کسی نمیگوید.» این بشارت هم برای شبهای قدر ما که انشاءالله دعا کنیم. فرمود: «حَتَّى یَقُومَ صَاحِبُ السَّیْفِ.» «بعد از من فقط یکی این جمله را دوباره خواهد گفت. او هم منتقم است.» که از نسل باشیم. آن روزی که ببینیم این جمله را امام زمان بفرماید: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی.» «بپرسید قبل از اینکه از دست بدهیم.» چه نقلی دارد؟ سعد بن ابیوقاص. امیرالمؤمنین به کرات این عبارت را. یکی از دفعاتی که بالای منبر امیرالمؤمنین این عبارت را فرمود، سعد بن ابیوقاص، پدر عمر سعد، پاشد گفت: «أَخْبِرْنِی کَمْ فِی رَأْسِی وَ لِحْیَتِی مِنْ طَاقَةٍ.» «سؤالی دارید بپرسید. به من بگو در سرم و در ریشم چند تا تار مو است؟»
جواب امیرالمؤمنین خیلی قشنگ است. حضرت فرمودند که: «وَ اللَّهِ لَقَدْ حَدَّثَنِی خَلِیلِی رَسُولُ اللَّهِ بِمَا سُلِطَهُ.» «به خدا همین سؤالی که از من کردی، این را هم پیغمبر به من خبر داده بود که فلان لحظه، فلان وقت، فلانی این سؤال را ازت میپرسد. این را هم میدانستم.» بعد فرمود که: «بگذار بهت اینطور جواب بدهم.» خیلی جواب، جواب قشنگی است. بریم در دنیا. هر کس ادعا دارد بیاید. مذاهب دیگر که یک نفر باشد در طول تاریخ این جمله ازش نقل شده باشد. «هر سؤالی دارید بپرسید.» امیرالمؤمنین چه جور جواب داد؟ عظمت را ببین. عددی فرمود: «بهت نمیگویم چه تعداد مو در سرت است یا در ریشت است. چون جلوتر توضیح میدهم.» فرمود: «چون یاسر و برهان، چون اثبات کردنی نیست. چطور میخواهی بشماری؟ اگر میتوانستی بشماری بهت میگفتم. ولی چون نمیتوانی بشماری، یک جوابی بهت میدهم که بتوانی جواب را ببینی تا بفهمی از کی سؤال پرسیدی. به جای اینکه اینجور بهت جواب بدهم یک عدد بگویم که تا آخر عمرت بنشینی تکتک بشماری، در نیاید. یک جواب میگویم که تاریخ بفهمد سؤال از کی پرسیدی، جواب را کی بهت داد.»
فرمود: «این سر و صورتی که میگویی به من بگو تعداد موهایش چیست. بهت بگویم روی هر یک ملکی نشسته است که لعنت میکند تو را. در هر تار ریش تو یک شیطانی نشسته است که تحریکت میکند.» شاهد حرفم چیست؟ شاهد حرفم این است که: «یک تولهای در خانه داری.» تعبیر سخت است. «به توله میگویند.» گفتم: «بابای کی بود این؟ عمر سعد.» فرمود: «شاهد صدق حرفم این است: یک تولهای در خانه داری، «یَقْتُلُ ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ.»» «آن پسر پیغمبر را میکشد. «ذَلِكَ مِصْدَاقُ مَا أَخْبَرَ تُوْکَ.»» «این بماند همه بفهمند من چه جواب به تو دادم.» میگویند عمر سعد آن موقع داشت در کوچه بازی میکرد. بچه بود. بچه شیرخواره، طفل بود. عمود پرسید: «میخواستی مسخره کنی، دست بیندازی؟ یک عددی بگویم بعد تو مثلاً بازی دربیاوری؟ یک چیزی بگویم بفهمی از کی پرسیدی؟» «آن تولهای که در کوچه، در خانه دارد بازی میکند، آن نوه پیغمبر را میکشد.» این بماند جواب برای تو. این امیرالمؤمنین. این ولایت. این اطاعت. این علم. این حقیقت. این امام برای دستور.
خب، یک بریم کوفه. شب امیرالمؤمنین. یکم بریم پای سفره دل امیرالمؤمنین. امشب تعابیری دارد خیلی عجیب. در خطبه نود و هفت نهجالبلاغه. این امامی که ولی امر است، این همه علم، البته خیلی عجیب است. خیلی جالب است. الان شما میدانید بعضی از این دوستان که حالا رفقایی که دانشجو هستند یا در این فضای مجازی و اینها اطلاعات بیشتری دارند، یک هوش مصنوعی، یکی از این شرکتهای کامپیوتری تولید کرده است. شما هر سؤالی که داری مینویسی، جواب میدهد. سؤال بیخود هم که مینویسی یک چیزی بالاخره جوابت را. هی هم در حال افزایش اطلاعات. چیز عجیبی هم هست. بعضی سؤال، جواب خوبی میدهد. همه اطلاعات تمام نرمافزارهای عالم، تمام دادههایی که ذخیره شده است را در اختیار این میگذارند. هی پردازش میکند. چیز بسیار جذابی است. ساعتها هی میپرسیم هی یک جواب میدهد. به چیزهای عجیبغریبی هم گاهی میرسیم و جوابهایی که سایت هوش مصنوعی را طراحی کرد. خب، امیرالمؤمنین با این همه جذابیت، با این همه علم، باید خیلی مشتریاش زیاد باشد. خیلی از چیزهایی که این هوش مصنوعی میگوید بافتههایش است. اصلاً جواب پرت. خود آدم خندهاش میگیرد. امیرالمؤمنین اینجوری جواب میدهد. سؤال پرت طرف را جواب عینی بهش میدهد.
خب، بعد از همه جای عالم بیایند فقط بنشینند سؤال بپرسند. خیلی جذاب باشد برای همه عالم. در طول تاریخ همچین کسی نبوده است. فرمود: «بعد از منم دیگه کسی نیست این حرف را بهتان بزند.» چه میشود که امیرالمؤمنین غریب میشود؟ مظلوم میشود؟ تنها میشود؟ شما جواب بدهید. برای اینکه امیرالمؤمنین فقط یک اسباب سرگرمی نیست که سؤال بپرسی جواب بدهد. امیرالمؤمنین وقتی سؤال میپرسی هم جواب میدهد، هم دستور میدهد. شب جمعه بیشتر در موردش صحبت میکنیم. این دستور سخت است. تلخ. حال آدم را میگیرد. امام حق داروی فلان بیماری. پولدار شویم. رمز آمده است آدم تربیت کند. آمده است امر خدا را بگوید. برای سرگرمی و بازی نیامده است. بیندازد. این شد که در همان کوفه خودش تنها شد. حالا عبارات را ببینید. چند خطی را من بخوانم. بریم کمکم به سمت کوفه.
در خطبه ۹۷: «لَیَظْهَرَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ عَلَیْکُمْ.» «دشمنتان بر شما پیروز خواهد شد.» مسجد کوفه گفت: «به خاطر اینکه آنها بیشتر برحقاند. «وَ لَکِنْ لِسَرَائِهِمْ إِلَى بَاطِلِ صَاحِبِهِمْ وَ إِبْطَاعِکُمُ الْحَقِّ.»» «پیروز میشوند نه چون بر حقاند. به خاطر اینکه همان رئیسی که دارند و حرفش را گوش میدهند. شما این رئیسی که دارید به حرف حق میزند حرفش را گوش نمیدهید.» بعد فرمود: «همیشه همه امتها این شکلی بودند که مردم از ظلم حاکمیت میترسیدند. «وَ أَصْبَحْتُ أَخَافُ ظُلْمَ رَعِیَّتِی.»» «من حاکمیتم که از کودتای مردم میترسم.» «اسْتَنْفَرْتُکُمْ لِلْجِهَادِ.» «بهتان گفتم پاشید بروید میدان جنگ. «وَ أَسْمَعْتُکُمْ.»» «باهايتان حرف زدم. «فَلَمْ تَسْمَعُوا.»» «گوش ندادید. «دَعَوْتُکُمْ سِرًّا وَ جَهْراً.»» «مخفیانه باهاتان صحبت کردم. علنی و عمومی صحبت کردم. «فَلَمْ تَسْتَجِیبُوا.»» «اجابت نکردید. «نَصَحْتُ لَکُمْ.»» «باهايتان یکرنگ بودم. دلسوزی کردم. «فَلَمْ تَقْبَلُوا.»» «قبول نکردید. «وَ شُهُودُکُمْ غِیَابٌ.»» «جلو چشم من نشستید ولی نیستید. «وَ عَبِیدُکُمْ أَرْبَابٌ.»» «مثل بردههایی میمانید که به جای اینکه حرف گوش بدهید دستور میدهید. من باید حرف شماها را گوش کنم. شما به من دستور میدهید. شما میگویید چه کار کنم، چه کار نکنم.» خیلی عبارت عجیب است. «أَتْلُو عَلَیْکُمُ الْحِکَمَ فَتَنْفِرُونَ.» «من براتان حکمت میگویم، فرار میکنید. «وَ أَعِظُکُمْ بِالْمَوْعِظَةِ الْبَالِغَةِ.»» «موعظه بالغه بهتان میگویم. «وَ أَحُثُّکُمْ عَلَى جِهَادِ أَهْلِ الْبَغْیِ.»» «تشویقتان میکنم بروید با اینها که دارند میکشندتان، پولهایتان را میگیرند، پاشید بجنگید. هنوز حرفم تمام نشده میبینم نصف جمعیت رفتهاند. از اراک و متفرقین.»
«أَیَادِی تُرْجَمُ إِلَى مَجَالِسِ خَادِعُونَ.» «مواردِ مُقَوِّمِکُمْ.» «قدرت این ستون شما را صاف میکنم. «تَرْجِعُونَ إِلَیْهِ أَشْيَاءَ.»» فرمود: «صاحبکم یُطِیعُ اللَّهَ وَ أَنْتُمْ تَعْصُونَهُ.» «این رئیس شما، حاکم شما، حرف خدا را گوش میدهد، شما حرفش را گوش نمیدهید. «فَصَاحِبُ أَهْلِ الشَّامِ یَعْصِي اللَّهَ وَ هُمْ یُطِیعُونَهُ.»» «ولی رئیس اهل شام معصیت خدا را میکند ولی حرفش را گوش میدهند.» بعد این تعبیر را ببینید. این جگر آدم را آتش میزند. فرمود: «لَوَدِدْتُ وَ اللَّهِ.» «به خدا قسم جلاله خورده امیرالمؤمنین. به خدا دوست داشتم أن معاویه دینار به درهم معامله. درهم و دینار چه شکلی است؟ هر ده درهم که بدهی یک دینار است.» «عمود، به خدا دوست داشتم معاویه میآمد با من معامله درهم و دینار میکرد. ده تا از شما میداد یکی از یارانش را میگرفتم. ده تا از شما را از من میگرفت. «بِعَشْرَةٍ مِنْ رِجَالِکُمْ.»» این یکی دیگر در خطبه ۲۵ فرمود: «آرام آرام با همین بسوزد.»
امشب فرمود: «اینها به شما غلبه میکنند.» تکتک هی خبر میدادند به امیرالمؤمنین. حاکمیت امیرالمؤمنین. بحرین در حکومت امیرالمؤمنین بود. آذربایجان حکومت امیرالمؤمنین. مصر همینطور. ایران، عراق، تا این مناطقی از افغانستان و پاکستان، یمن. همه اینها در حکومت امیرالمؤمنین بود. هفته به هفته خبر میدادند معاویه یک لشکر فرستاده، یک جا را... رسید به یمن. بَسر بن اَرْطَاة ملعون ریخت آنجا، جنایت کرد. یمن هم از دست امیرالمؤمنین گرفتند. هفته آخر رمضان، آخر امیرالمؤمنین خبر یمن را دادند. فرمود: «برای من فقط همین کوفه مانده است. «مَا بَقِیَ إِلَّا الْکُوفَةُ.»» «همین یک جا برای من مانده است. همه را گرفتند. قشنگ علی را درآوردند. من ماندم و شماها.» فرمود: «شما هم به زودی غلبه بهتان پیدا میکنم. شما هم در معرض شکستید. چون دشمنتان بر باطل اجتماع کرده است. «وَ تَفَرُّقُکُمْ عَنِ الْحَقِّ.»» «شما در حقتان تفرقه دارید.» این عبارت اصلی: «بِمَعْصِیَتِکُمْ إِمَامَکُمْ فِي الْحَقِّ.» «امام بر حقتان را حرف گوش نمیدهید و «وَ طَاعَتُهُمْ إِمَامَهُمْ عَلَى الْبَاطِلِ.»» «اگر حاکم باشد، حرف گوش ندهی، شکسته. معاویه غلبه میکند و «وَ إِلَى أَعْدَائِهِمْ بِالْأَمَانَةِ إِلَى صَاحِبِهِمْ.»» «امانت را به صاحبشان برمیگردانند. امانتدار معاویه و «وَ خِیَانَتِکُمْ.»» «شما رو راست نیستید. «بِصَلَاحِهِمْ فِی بِلَادِهِمْ.»» «با همدیگر خوباند و «وَ فَسَادِکُمْ.»» «شما با هم خوب نیستید.» فرمود: «من اگر یک فنجان به شما بدهم میترسم وقتی برمیگردانید، دستش را بدزدید.» امیرالمؤمنین، مردم کوفه! آنقدر بهتان اعتماد ندارم یک فنجان بهتان قرض بدهم.
چند شب پیش در مسجد کوفه، دیگر حرف آخر شما مردم کوفه را زد. با خدا نجوا کرد، مناجات کرد، دعا کرد. «اللَّهُمَّ إِنِّی قَدْ مَلَلْتُهُمْ.» مهربانی امیرالمؤمنین. گفت: «خدایا، من این مردم را خسته کردم. حوصلهشان را سر آوردم. اینها من را خسته کردهاند. «فَأَبْدِلْنِی بِهِمْ خَیْرًا مِنْهُمْ.»» «اینها را از من بگیر، خوبشان را به من بده. «وَ أَبْدِلْهُمْ بِی شَرًّا.»» «من را هم از اینها بگیر. یک شری از جنس خودشان.» این آخرین مناجات امیرالمؤمنین بود. یک نقل دیگر این است که اینجا دست کشید به محاسن محمود. «یکی از شماها هست قرار است این ریشها را خونی کند. پاشو دیگر چرا معطلی؟ خسته شدم. بیا دیگر. چرا نمیآیی من را بفرستی؟» این آخرین حرفهای امیرالمؤمنین بود. خسته بود دیگر. این روزهای آخر. کنده بود. تنها بودن. «از من خسته شدهاند.» یک کسی هی «بکن، نکن» بگوید. هی «پاشو، بشین» بگوید. زیادتی وقتی میشود دیگر خسته میشود. یک جورهایی انگار در دلشان این بود که «برود دیگر علی.» یا «از این دنیا زودتر برود.»
من عذر میخواهم اینطور دارم میگویم. اینجا که فرمود: «یکی هستش که قرار است این ریشها را خونی کند.» بعضی از این نامردان پای منبر که حدیث را مینوشتند، به جای اینکه در سرشان بزنند، گریه کنند، برگشتند گفتند: «علی، معرفیاش کن.» شما خودتان روی روایت فکر کنید یعنی چه؟ این همانی که فرمود: «خسته شدهاند از دست من.» اینها هم دیگر خسته شدهاند. اینها هم دیگر خسته شدهاند. واسه همین کوفه خیلی تکانی نخورد. سحر امروز آب از آب تکان نخورد. امشب فقط مرغابیها بودند که ناله میکردند. هوای امیرالمؤمنین را میکشیدند. انگار اینها بهتر میفهمیدند کی دارد میرود. اینها را خسته نکرده بود امیرالمؤمنین. بعضیها که خبر نداشتند آمدند مرغابی را کنار بزنند. تعجب کرده بودند چرا اینها «جور جور» میکنند. علی، «مسجد مرغابی.» افتادند به عبا هی میکشند. شیخ عباس قمی. امیرالمؤمنین: «بگذارید راحت باشند این مرغابیها. «إِنَّهُنَّ نَوَاحِیَ.»» «دارند با من خداحافظی میکنند. دارند ناله میکنند. ناله فراق.» پندار بهتر میفهمند علی برود چه میشود. خانهخراب میشوند، بدبخت میشوند.
روضه سحر امشب را دوستانمان انشاءالله برایتان خواهند خواند. از فرق امیرالمؤمنین و فرق شکافته و برگرداندن به منزل و اینها. من میخواهم روضه فردا شب را برایتان بخوانم. یک کمی اشک بریزیم. شب قدر است. شب امیرالمؤمنین. با امیرالمؤمنین بریم در خانه خدا. امشب با این اشکها، قرآن به سر بگیریم. استغفار واقعی کنیم. بگوییم: «یا امیرالمؤمنین، ما حرفگوشکن نبودیم. ولی آنهایی که به مردم کوفه گفتی به ما نگو. ما دوستت داریم. ما امشب هر جور شد خودمان را رساندیم به این مجتمع. امیرالمؤمنین برای تو اینجا نشستهایم. ما برای تو مشکی پوشیدهایم. یا امیرالمؤمنین، برو قاطی مردم کوفه یک وقت حساب نکن. ما دلمان آتش میگیرد وقتی مظلومیت و تنهایی تو را میبینیم.»
پشت در خانه امیرالمؤمنین فردا شب، یک تعدادی از اصحاب. نفر. من اصحاب میخواهم خوب تصویرسازی کند در ذهنتان. یک تعدادی از اصحاب. اصبغ بن نباته این را میگوید. تعدادی از اصحاب، غلغله نشد. الان شما یک آدم معمولی، عالم، وقتی در بیمارستان خبر میآید پشت بیمارستان چه خبر میشود؟ بگویند رفته در کما، گلوله خورده. فردا شب پشت در خانه امیرالمؤمنین چه خبر بود؟ چند نفر فقط وایستاده بودند. نگران بودند. اصبغ میگوید: «أَنَا وَ الْحَسَنُ وَ سُوَیْدُ بْنُ غَفْلَةَ وَ جَمَاعَةٌ.» چند نفری بودیم ایستاده بودیم. «فَوَقَفْنَا عَلَى الْبَابِ.» «پشت در نشستیم. «فَسَمِعْنَا الْبُکَاءَ.»» «پشت در نشسته بودند. امیرالمؤمنین ممنوعالملاقات بود.» میگوید: «از تو صدای گریه میآمد.» حالا گریه کی بوده؟ ما نمیدانیم. گریه زینب بوده؟ گریه امام حسن بوده؟ گریه امام حسین؟ میگوید: «صدای گریه از تو بلند شد. ما هم اشكمان پشت در جاری شد.» «فَخَرَجَ إِلَیْنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ.» امام حسن در را باز کرد. فرمود: «یَقُولُ لَکُمْ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ انْصَرِفُوا إِلَى أَمْرِکُمْ.» «پدرم امیرالمؤمنین فرمود که برو به اینها بگو برگردند خانههایشان. کسی پشت در نماند.»
خودتان را آنجا تصور کنید. عزیز. حالت را ببینیم چطور میشود. با هم حالمان را ببینیم. میگوید: «فَانْصَرَفَ الْقَوْمُ غَیْرَ أَصْبَغِ بْنِ نَبَاتَةَ.» میگوید: «همه پاشدند رفتند. من. «وَ اشْتَدَّ الْبُکَاءُ مِنْ مَنْزِلٍ.»» «دیدم صدای گریه از تو خانه خیلی بلند شد. صدای ضجه بلند شد. «فَبَکَیْتُ.»» «من هم صدای گریهام پشت در بلند شد.» دوباره امام حسن علیه السلام آمد بیرون. فرمود: «أَلَمْ أَقُلْ لَکُمْ انْصَرِفُوا؟» «مگر نگفتم آقا فرموده است اینجا ننشینید، پاشید بروید؟» عبارت را ببینید. یعنی امیرالمؤمنین یک دانه اینجوری هم اگر داشت. امام حسن فرمود: «برای چه اینجا تک و تنها نشستهای؟ پاشو برو رسول الله.» گفتم: «نه پسر پیغمبر. به خدا نمیتوانم. «مَا کَانَ طَاقَةً وَ لَا تَحَمُّلَنَا رِجْلًا.»» «نمیتوانم پاشم. پاهایم جان ندارد از پشت این در بلند شوم.» پشت آن در تصور کن. حال آقا بد است. آقایمان، مولایمان. اینجا چه شد؟ گفتم: «حَتَّى أَرَى أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ.» «من فقط باید امیرالمؤمنین را ببینم. من نمیتوانم بروم.» اصبغ میگوید که امام حسن برگشت داخل. اجازه گرفت از امیرالمؤمنین. دوباره برگشت به من گفت که امیرالمؤمنین اجازه داد. یعنی یک دانه مشتری اینجوری هم اگر امیرالمؤمنین داشت، راهش میداد. معلوم میشود همین هم نبود. پشت در اضطراب داشته باشند. این مردم. مظلومیت یعنی چه؟ این چه غربتی بود؟ یکی نبود یک کمی برای امیرالمؤمنین دل بسوزاند. پشت آن در که علی الان در چه حالی است. همه رفتند راحت گرفتند خوابیدند.
خب، میگوید: «وارد شدم. چه دیدم؟» وقتی امیرالمؤمنین را دید: «هُوَ مُسْتَنِدٌ فِي بَغْیٍ.» «در بستر افتاده. «مَعْصُوبُ الرَّأْسِ بِعِمَامَةٍ.»» «سرش را یک عمامهای بسته. امیرالمؤمنین ضربت خورده است.» این سر مبارک. «بِعِمَامَةٍ صَفْرَاءَ.» «دیدم یک عمامه زردی بسته است. «قَدْ نَزَفَ دَمُهُ وَ اصْفَرَّ وَجْهُهُ.»» «دیدم خونی رفته است از امیرالمؤمنین. و صورتش زرد است.» سم بود که زده بود به فرق امیرالمؤمنین. «فَمَا أَدْرِی وَجْهُهُ أَصْفَرُ أَوِ الْعِمَامَةُ.» «آنقدر این چهره زرد بود نفهمیدم عمامه زردتر است یا این چهره مسموم که آنقدر زرد شده است.» میگوید افتادم به پای امیرالمؤمنین: «فَقَبَّلْتُهُ وَ بَکَیْتُ.» «هی بوسیدم و گریه. آقا این چه حالی است؟ فدایتان بشوم.» فرمود: «لَا تَبْکِ یَا أَصْبَغُ فَإِنَّهَا وَ اللَّهِ الْجَنَّةُ.» «فرمود گریه نکن. دارم میروم بهشت. گریه نکن. به خدا.» «آقا میدانم شما بهشت میروید و «وَ أَنَا أَبْکِی لِفِقْدَانِکَ.»» «من برای شما گریه نمیکنم، برای بدبختی خودم گریه میکنم. تو را دارم از دست میدهم آقا جان.»
همان لحظه آخر هم همین اصبغ سؤال پرسید. گفت: «همین لحظه آخر. من میدانم دیگر آخرین دیدار است. یک جمله از پیغمبر برایم بگو یا امیرالمؤمنین.» فدای این آقا بشوم که هی بالای منبر گفت: «سؤال بپرسید.» کسی چیزی نپرسید. حالا با این حال که سؤال پرسیدند، جواب میدهد. چه جواب داد؟ بگویم بسوزیم. فرمود: «در همین حال پیغمبر اکرم بود داشت از دنیا میرفت. در بستر بود. به من فرمود: علی جان، برو مسجد مدینه، منبر برو، سه تا جمله بگو. بگو خدا لعنت کند کسی که عاق والدین باشد. خدا لعنت کند بردهای که حق اربابش را به جا نیاورد. خدا لعنت کند کسی که اجیرش را بهش ظلم کند.» امیرالمؤمنین فرمود: «رفتم بالای منبر این سه تا جمله را گفتم.» از من پرسیدند: «یعنی چه؟ در این لحظات آخر پیغمبر. آمدی جملاتت را خواندی. میخواهی بروی توضیح بده.» امیرالمؤمنین فرمود: «گفتم بگذار بروم از پیغمبر توضیحش را بخواهم.» برگشتم از پیغمبر توضیح خواستم. آمدم دوباره بالا منبر گفتم که پیغمبر فرمود: «توضیحش این است: عاق والدین، ظلم به مولا، ظلم به اجیر یعنی چه؟ «أَنَا أَبُوکُمْ، أَنَا مَوْلَاکُمْ، أَنَا أَجِیرُکُمْ.»» «آن بابا که گفتم کسی بهش ظلم کند یعنی من. اجیر که گفتم یعنی من. ارباب که گفتم، مولا که گفتم یعنی من.» آخرین جملهای که امیرالمؤمنین در روایت فرمود این است. حرفم چیست؟ امیرالمؤمنین اینجوری. پیغمبر لحظات آخر فرمود: «مردم عاق والدین نشوید. عاق من نشوید. من.» انگار میخواهد بفرماید که این مردم کوفه عاق والدین شدند. عاق من علی شدند. من پدرشان هستم ولی نفرینشان کرد. چند کلمه بیشتر نمیخواهم روضه بخوانم. خستهتان نکنم. آماده باشید. مستقیم بریم در دل روضه. عاق والدین شدند. چه عاقی بدتر از این که امیرالمؤمنین فردا شب وصیت کرد: «حسن جان، از دنیا که رفتم شبانه غسلم بده. شبانه کفنم کن و شبانه در یک قبر مخفیانه دفنم کن.» این آق امیرالمؤمنین بود. محروم مردم کوفه را از زیارت قبرش. نمیخواهم اینها قبر من را خبر داشته باشند. البته مصلحت. این نامردان نمیخواهم بدانند قبر علی کجاست. این حق امیرالمؤمنین را... دو شب دیگر این تابوت غریبانه را حسن و حسین زیر این تابوت را میگیرند به سمت بیابان. از کوفه تا که آن موقع نجف بیابان بود. تک و تنها در دل این شب اشک ریزان آقای که این همه مردم در حکومت و حاکمیت او هستند. تک و تنها در قبر مخفیانه. جلو چشم مردم کشتند ولی شد شهید گمنام. امیرالمؤمنین.
آمادهای؟ دو کلمه بیشتر نمیخواهم روضه بخوانم. امام حسن، امام حسین زیر این تابوت را گرفتند. مردم، گریهکنهای امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین مخفیانه دفن شد. شبانه دفن شد. ولی الحمدلله دیگر امام حسن و امام حسین آب و گل درآمده بودند. خودشان زیر تابوت را گرفتند. خودشان امیرالمؤمنین را در قبر گذاشتند. یک شبی بود امیرالمؤمنین جنازهای را شب شبانه دفن کند ولی این بچهها آنقدر جان نداشتند زیر تابوت بگیرند. آنقدر جان نداشتند یکیشان جنازه را تحویل بگیرد. دو شب دیگر امیرالمؤمنین را دفن کردند ولی یکی از...
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...