خدا به شرط امام

جلسه سه

00:50:45
176

معرفی
دعای مستجاب در عصر جمعه
فضایل روز بیست و سوم ماه رمضان
مفهوم بندگی
شرح حال فردیکه عمل به یقینیات میکند.
شناخت هر فردی با امامش
شناخت حجییت خداوند، ابدیت و بخش انسانی ماست.
ارتباط با خدا ، باخت ندارد‌‌.
مشکل اصلی در بحث رضا
شناخت هر فردی در روز قیامت با امامش
عکس العمل علما در مقابل نامه امام خمینی
شناخت امام نار و امام نور
سیاست قرآنی داشتن
عاقبت قاتلان امام حسین علیه السلام
سرگذشت صحابه و یاران پیامبر
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

در روایات ما هست که روز قدر از جهت فضیلت و اهمیت و ارزش، مثل شب قدر است. این ساعات پایانی روز بیست و سوم ماه مبارک رمضان، ساعات بسیار مهمی است، خصوصاً که عصر جمعه هم واقع شده. روز جمعه، خود، روز منحصر به فردی است و فضیلت‌های خیلی ویژه‌ای دارد. در روز جمعه هر کار خیری اجرش دو برابر می‌شود، فضیلت‌ها دوچندان می‌شود و خصوصاً عصر جمعه، از آن وقتی که نیمی از خورشید غروب می‌کند، وقت استجابت دعاست. بنا به فرمایش حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) که از پیامبر اکرم (ص) نقل کردند و به خادم‌شان می‌فرمودند که: «در پشت بام بایست، خورشید را نگاه کن. هر وقت نصف خورشید غروب کرد، به من خبر بده تا من مشغول دعا بشوم. پدرم رسول‌الله به من توصیه کرد و فرمود ساعتی است در غروب جمعه، آن ساعت، ساعتی است از وقتی که نصف خورشید غروب می‌کند که اگر کسی در آن ساعت مشغول دعا بشود، دعایی نمی‌کند مگر اینکه مستجاب باشد.» عصر جمعه، وقت استجابت دعاست. از طرفی هم امروز روز بیست و سوم ماه مبارک رمضان، تتمه شب بیست و سوم به حساب می‌آید و فضایل شب بیست و سوم را هم در خودش دارد.

خوب، ما دو شب از شب‌های قدر را که خدمت عزیزان بودیم، بحثی را محضر عزیزان داشتیم. بندگی خدا یعنی حرف گوش دادن از خدا. اصل حرفی بود که در آن دو جلسه مطرح شد. بندگی یعنی اطاعت، یعنی حرف گوش دادن و اطاعت از هر کسی هم یعنی پرستش؛ نکته‌ای بود که دیشب به آن اشاره شد.

آن مسیری که قرار است ما را به نتیجه برساند، به کمال برساند، درخت وجودمان را بارور بکند، این مسیر را خدای متعال برای ما تعیین کرده است. قدم به قدمش را، لحظه به لحظه‌اش را گفته با همان چیزی که ازش تعبیر می‌شود به شریعت. شریعت، آن نظام امر و نهی خدای متعال، دستور، باید و نبایدهای خدای متعال. شما وقتی می‌خواهید پشت فرمان بنشینید، سؤال می‌کنید که آقا، من که الان اینجا نشستم، مثلاً می‌خواهم از مشهد برم تهران، من برای اینکه به تهران برسم (البته مثال بنده فرض است) برای اینکه به تهران برسم چی لازم دارم؟ به شما می‌گویند که اگر ماشین درست است، بنزین دارد، امکانات دارد، نسبت به این جاده، هرچه که لازم بوده راهنمایی و رانندگی انجام داده، هر تابلویی که بوده گذاشته. شما اولی که می‌خواهی راه بیفتی، استرس نداری که مثلاً من اگر به دوراهی مثلاً چه می‌دانم دامغان، مثلاً اگر رسیدم آنجا چکار کنم؟ بابا! فکر آن را کرده‌اند برایت. آنجا دو راهی که برسی، تابلو زده: این ور می‌رود دامغان، آن ور می‌رود تهران. تو برو. می‌بینی فکر همه جایش را برایت کرده‌اند. سرعتم باید چقدر باشد؟ تابلو دارد. حد ترخص مثلاً کجاست؟ تابلو دارد. کجا سبقت می‌توانم بگیرم؟ تابلو دارد. بابا! همه این‌ها را فکرش را کرده‌اند، نشسته‌اند فکر کرده‌اند، لحاظ کرده‌اند. یکی بخواهد از اینجا راه بیفتد به تهران برسد، چه چیزها لازم دارد؟ همه را برایش دستور داده‌اند، امر کرده‌اند، تابلو زده‌اند. می‌رسی، هرچه برای رسیدن لازم بوده، لحاظ کرده‌اند، تابلویش را درست کرده‌اند.

خدای متعال هم هرچه که برای رسیدن ما لازم بوده، تابلویش را به ما داده است. این کتاب قرآن که این‌قدر عزیز است، برای همین است. قرآن کتابی است که قدم به قدم راه را به ما نشان می‌دهد: کجا توقف کن، کجا حرکت.

بنده وقتی چند سال پیش بحثی بود تو دانشگاه، آن موقع البته نرم‌افزاری که بود، نرم‌افزار اسرائیلی بود، نرم‌افزار ایرانی‌اش هنوز نیامده بود. الان الحمدلله این نرم‌افزارهای ایرانی این‌قدر خوب و باکیفیت است، دیگر نیازی نیست به نرم‌افزارهای خارجی تشبیه بکنیم. این نرم‌افزارها و اپلیکیشن‌هایی که برای مسیریابی تو گوشی‌های همه‌تان هم احتمالاً هست، آن موقع نبود. آن موقع ما که می‌گفتیم (یادم می‌آید اولین بار تو دانشگاه فردوسی که گفتم شش سال پیش، این را که عرض کردم، دانشگاه هاج و واج مانده بود، یعنی از چی دارد صحبت می‌کند؟) اپلیکیشن مسیریاب! این را می‌زنی، بعد آرام آرام تازه فهمیده شد این چیست و بعد الحمدلله مشابه داخلی‌اش هم آمد. آنجا عرض می‌کردیم که (حالا اسمش را هم بیاوریم، حالا الان که دیگر کسی دسترسی به آن نرم‌افزار ندارد، آن موقع نرم‌افزار «ویز» بود) آن موقع به دوستان می‌گفتم که خدا برای تک تک ما یک نرم‌افزار «ویز» گذاشته است. شما هر جایی که هستی، به این نرم‌افزار موقعیت خودت را می‌دهی. «آقا من فلان جام، می‌خواهم برم حرم.» بهت می‌گوید، می‌گوید: «از این راه بروی بیست دقیقه، از آن راه بروی بیست و پنج دقیقه. سر راهت اینجا پمپ بنزین است، آنجا تصادف است.» همه این‌ها را این نرم‌افزار به شما می‌گوید.

خدا هم همه این‌ها را به ما گفته است. آقا! کجا گفته؟ «تو قرآن که این‌ها دیده نمی‌شود.» بله، تو قرآن باید آدم یک ارتباط خاصی داشته باشد. باید آن کسی که اینترنتش قطع است، وقتی تو این نرم‌افزار می‌رود، نه موقعیتش پیدا می‌شود، نه آدرسش، هیچی معلوم نمی‌شود. اینترنت نباید قطع باشد. خدا گفته که این قرآن را کسانی ازش استفاده می‌کنند که یک ارتباط خاصی باید با من داشته باشند، دریافت بکنند، بگیرند. اگر این جان، جان مطهری باشد، دریافت قوی باشد، آمادگی داشته باشد، آن وقت لحظه به لحظه می‌فهمد که الان این قضیه که پیش آمد، این چیست؟ الان من کجا هستم؟ این الان کدام داستان است؟ تو کدام واقعه قرار گرفته‌ام؟ مشکلاتی که سر راه من است، چه چیزهایی است؟ این حرکتی که می‌خواهم شروع بکنم به چه مشکلاتی می‌خورد؟ آن وقت دیگر تعجب نمی‌کند. شما وقتی تو این نرم‌افزار می‌زنی، بهت می‌گوید آقا تو این مسیر مثلاً پنج کیلومتر تصادف شده، ترافیک قرمز می‌کند. دیگر آنجایی که (حالا تهران که خیلی جالب است، ما تو تهران الحمدلله نصف عمرمان به ترافیک می‌گذرد) یعنی تهران واقعاً محل ترافیکی است که اول از یک جایی وارد ترافیک می‌شوی، از ترافیک خارج می‌شوی. زندگی در تهران یعنی این، یک ترافیک است که اطرافش هم یک چند تا خانه است، مغازه است، این‌ها. اصلش ترافیک است. این نرم‌افزار دیگر آنجایی که خیلی شلوغ است، (خیلی پیش می‌آید، بنده تو تهران ببینم) دیگر قرمز نشان نمی‌دهد، سیاه نشان می‌دهد؛ یعنی این‌قدر دیگر ترافیک‌ها تو هم شده، این قرمزی‌ها به هم خورده، دیگر اصلاً قرمز نیست، سیاه است. یک مسافت مثلاً پنج کیلومتری در تهران، یک ساعت طول می‌کشد که انسان برود و برسد. آن کسی که می‌آید به ترافیک می‌خورد، وقتی از قبل نگاه کرده، می‌بیند که نوشته‌ام و نوشته است که آقا این راه برای تو، با اینکه پنج کیلومتر است، ولی مثلاً یک ساعت طول می‌کشد. از قبل برنامه‌اش را دارد، جا نمی‌خورد، حساب کرده است.

آیه قرآن خیلی زیباست، می‌فرماید: «مؤمنین وقتی با مشکلات مواجه می‌شوند، وقتی می‌خواهند یک حرکتی را شروع بکنند، به موانع جدی می‌خورند، این‌ها اصلاً دست و پایشان را گم نمی‌کنند، بلکه ایمانشان بیشتر می‌شود، تسلیمشان بیشتر می‌شود.» آره بابا! این‌ها را اپلیکیشن به ما گفته بود به ترافیک می‌خوریم. بله آقا! ما می‌دانستیم. ما می‌دانستیم مرگ بر اسرائیل بگوییم، بیشتر فحش‌مان می‌دهد. شما مگر نمی‌دانستی؟ ما می‌دانستیم مرگ بر اسرائیل بگوییم، بیشتر اذیت‌مان می‌کند، بیشتر می‌کشد. آخرش هم راه همین است، اصلاً راه دیگر نداریم. اذیت دارد، آزار دارد، ولی راه همین است. راه را داریم درست می‌رویم، جهت را درست پیدا کرده‌ایم، موانعش هم همین است. آنی که راه را بلد نیست، آنی که مختصات ندارد، همین که به ترافیک می‌خورد، می‌گوید: «اشتباه آمدیم، برگرد، دنده عقب کن، برویم تو این جاده‌های خلوت، خیابان‌های خلوت.»

فرض کن شما شب قدر می‌خواهید حرم بروید، راه می‌افتیم به ترافیک می‌خوریم. بابا! آنی که وارد است، می‌داند، اصلاً همین ترافیک علامت این است که داری می‌روی حرم. اگر جای دیگر رفتی خلوت بود، معلوم است به حرم نمی‌خورد. یک راه خیلی خوب پیدا کردم، هیچ‌کس توش نیست، تخته گاز دارم صد و بیست تا می‌روم. آنی که وارد است، می‌گوید: «تو بیابان‌ها اگر حرم داری می‌روی، الان باید قفل باشد. دور حرم.» این علامت این است که داری حرم می‌روی. آنی که اهل قرآن است، این‌ها را می‌فهمد، می‌فهمد اطاعت از خدا هزینه دارد. از همان اول حساب کرده است این را، مشکلات دارد. اینکه ما گفتیم خدا که قضیه درست نمی‌شود. «ان الذین قالوا ربنا الله بعدش چی؟ ثم استقاموا.» خدا! حل شد! گفتی خدا! تازه شروع شد! تازه داستان باید شروع بشود! تازه می‌آیند سر وقتت، دعوا تازه شروع می‌شود، مشکلات تازه شروع می‌شود. راه برای ما همین است، باید گوش بدهیم، باید چشممان و گوشمان به آن کسی باشد که راه را بلد است. چشم و گوشمان به قرآن باشد. چشم و گوشمان به امام باشد، به دستور باشد. او چی می‌گوید؟ او اینجا گفته چکار کن. البته خیلی وقت‌ها هم هست عرض کردم، همان نکته‌ای که داشتم عرض می‌کردم همین بود. خیلی وقت‌ها هستش، آدم تو موقعیت‌هایی قرار می‌گیرد، خیلی شفاف نیست الان چکار باید بکنیم؟ یک شغلی را می‌خواهد، یک کاری را می‌خواهد شروع کند، یک کار اقتصادی، مانده چکار کنیم؟ یک رشته تحصیلی می‌خواهد برود، مانده چکار کنم؟

آن کسی که (این تعبیر از مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت است) تعبیر خیلی جالبی است. آنی که عمل به یقین می‌کند، خیلی تعبیر، تعبیر عجیب و دقیق و بی‌نظیری است. آنی که آن‌هایی که می‌داند را عمل می‌کند، تو این نقاط مبهم و کور که قرار می‌گیرد، برایش روشن می‌کنند، حالی‌اش می‌کنند، بهش می‌فهمانند. یک جوری خدا بلد است. خدا بلد است چه شکلی حال آدم را بکند. الان در حرم یکی از دوستان فاضل‌مان سؤالی پرسید. حالا بنده هم که اهلیت ندارم، چیزی هم بلد نیستم. آیا ضریح امام رضا (علیه السلام) گفتش که آقا در مورد استاد معنوی و این‌جور مسائل بود که مثلاً چه شکلی می‌شود آدم یک استادی پیدا کند، پیش کی مثلاً باید برویم؟ مثالی را عرض کردم از یکی از بزرگان، خیلی این دوست عزیز ما هم فاضل و درس‌خوانده است، خیلی استقبال کرد از این مثال، متأثر شد خیلی از این مثال.

حالا ما تو عالم طلبگی درس‌هایی که می‌خوانیم، خدمتتان عرض کنم که کتاب‌ها از ساده می‌آید جلو. دیگر اول شروع می‌کنیم صرف و نحو و این‌ها، مثلاً ادبیات عرب آشنا بشوید فقط با کتاب‌ها عرض بکنم بعد آن مثال را بگویم. مثلاً اولش نحو مقدماتی مثلاً می‌خوانند، هدایه می‌خوانند، صمدیه می‌خوانند، صرف ساده می‌خوانند. بعد مثلاً این‌ها که تمام می‌شود، مثلاً سال بعدش سیوطی می‌خوانند، سال بعدش مثلاً مغنی می‌خوانند، سال بعدش لمعه، آخرها کتاب کفایه را می‌خوانند. طلبه فاضل، عرض کردم شما وقتی که هدایه می‌خواندی، صمدیه می‌خواندی، اصلاً می‌دانستی کفایه چیست؟ بعد می‌توانستی تشخیص بدهی که استاد کفایه کیست. شما همین نحوت را که خوب خواندی، هدایه و صمدیه را که خوب خواندی، بعد سال بعدیش کتاب سیوطی بود. کتاب را که نگاه کردی، استادی را که نگاه کردی، فهمیدی آها، این بلد است، آن بلد نیست، این بهتر است، آن ضعیف‌تر است. سال اولی اگر بخواهد کفایه را بخواهد استادش را تشخیص بدهد، گم و گور می‌شود. اگر از کسی هم بپرسی بهترین استاد کفایه کیست؟ خب هرکی سلیقه خودش را می‌گوید.

راهش فقط همین است: باید بخوانی، بیایی جلو، قبلی را بگیری، بیایی جلو. آمدی جلو، تشخیص می‌دهی، می‌فهمی استادش چه جور نصیب آدم می‌شود. گفتم: «همان‌جور که استاد کفایه نصیبت شد.» به طلبه پای اولی بگو: «استاد کفایه به من معرفی کن.» بنده خدا هاج و واج می‌ماند، کی را بهت معرفی کند؟ سراغ ندارد. همین‌جور که می‌خوانی، می‌آیی جلو، استادش هم پیدا می‌کنی، می‌فهمی کی این‌کاره است، دستت می‌آید، اصلاً روزیت می‌شود، نصیبت می‌شود.

مثال دیگرش همین مسیری که عرض کردم. شما تو جاده که می‌روید، این جاده تاریک است، مخصوصاً خدا برکت بدهد به این جاده سمنان تا گرمسار و بعد گرمسار تا جاده قم که ما معمولاً آنجا گرفتار می‌شویم. هر حادثه‌ای که برای ما پیش می‌آید تو همان منطقه است. جاده تاریک، بیابان و علف، هیچی هیچی ندارد. جاده شاهرود سبزوار هم ماشاءالله کم نمی‌آورد، بیابان و علف، بی‌امکانات، بدون پمپ بنزین، بدون استراحتگاه، هیچی ندارد. یک دانه چراغ ندارد تو جاده. حالا مثال نورش را می‌خواهم عرض بکنم. یکی که نگاه می‌کند: «اوه اوه! این جاده تاریک را چه شکلی می‌خواهی بروی؟ این ماشین ما نهایتاً دو متر نور می‌اندازد.» آدمی که وارد است، می‌فهمد. راننده اگر باشی، می‌فهمی. بله، ماشین دو متر را روشن می‌کند، ولی ماشینت هرچه می‌رود جلو، هی دو متر دو متر روشن می‌کند. می‌رود، همان نور ماشینت کفایت می‌کند. با همان نور ماشین، خرده خرده که می‌آیی، همه‌چی معلوم می‌شود. اگر کسی واقعاً مقید باشد به اینکه آن دستوراتی که بلد است، آن‌هایی که می‌داند امر خداست، آن‌ها را زیر پا نگذارد، بقیه‌اش هم معلوم می‌شود. این روایات ماست. این فرمایش مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت است. ایشان فرمود: «من تضمین می‌کنم اگر کسی واقعاً خالص و روراست با خدا آمد جلو، واقعاً بنا داشت حرف خدا را گوش بدهد، آن‌قدری هم که می‌دانست حرف خدا چیست، گوش داده، یک جاهایی می‌رسد، معلوم نیست خدا معلوم می‌کند.»

صادق باشد. آدم ناتو، آن هم شارلاتان است، برعکس می‌شود، هی دور می‌خورد، هی گیر نااهل می‌افتد، هی گیر قلابی می‌افتد. این هم قاعده است.

خوب این یک نکته. نکته بعدی روز جمعه است، روز امام زمان است. یک چند کلمه‌ای هم تو این موضوع عرض بکنم. امام یعنی چی؟ ببینید عزیزان، ما خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم مثلاً همین قدر که یک بین دو تا شخصیت مثلاً این را قبول داریم، آن را قبول نداریم، یعنی این امام ماست، آن امام ما نیست. مثلاً ما علی‌بن‌ابیطالب را قبول داریم، معاویه را قبول نداریم، پس ما شیعه علی‌بن‌ابیطالبیم، پس علی‌بن‌ابیطالب امام ماست. این مثل انتخابات نیست که بروی تو صندوق رأی برگه بیندازی، بعد او رأی بیاورد، بعد مثلاً بشود رئیس‌جمهور. رئیس‌جمهور این مدلی نیست. امام این مدلی نیست. امام گفتنی نیست، امام انتخاب‌کردنی است. و اینی که مثلاً بگویی من فلانی را قبول دارم، هرکی را که حرفش را گوش می‌دهی، همان می‌شود امامت. خیلی قاعده عجیبی است. حرف هرکی را گوش می‌دهی، آن می‌شود امامت. ممکن است یک کسی ادعا بکند چاکر امام حسین و اهل بیت و این‌ها هستم، ولی مثلاً از این این حرف‌ها، این طرح‌های انتظاری که این اپوزیسیون می‌دهند، مثلاً چه می‌دانم «ایمو فرفریه» (اسم کثیفش را هم نمی‌خواهم بیاورم) آن زنی که مثلاً خوشم می‌آید کمپین می‌دهند، مثلاً من گوش می‌دهم هر وقت فراخوان می‌دهند می‌گویند بریزیم تو خیابان، می‌گویند فلان کار بکنیم، آن کار را بکنیم. این خب پدرآمرزیده! تو شیعه علی‌بن‌ابیطالب نیستی. تو شیعه همین بابایی هستی که اسمش را نمی‌آورم. روز قیامت چقدر بدبختی هم هست: «یوم ندعو کل اناس بامامهم.» که روز قیامت هرکسی را با امامش محشور می‌کنند. امام! من می‌گفتم علی‌بن‌ابیطالب! امام! که خط سیاستت را از کی می‌گرفتی؟

همه ما خط و خطوط داریم زندگیمان، همه‌مان از یک کسانی داریم خط می‌گیریم. همه‌مان به یک کسانی اعتماد می‌کنیم. همه‌تان گوشی دارید، همه‌تان تو گوشی‌هایتان از این (حالا مسنجر هم نمی‌خواهم بگویم چی باید بگویم به جایش) پیام‌رسان‌های ارتباطی دارید. تو پیام‌رسان‌های ارتباطی‌تان یک سری کانال‌های خبری دارید، اخبار را دارید دریافت می‌کنید. یک سری تحلیل دارید دریافت می‌کنید. یک سری آدم را قبول دارید، اعتماد دارید، باور دارید، حرف‌هایشان را قبول می‌کنی. به شما می‌گویند بروید از این لبنیاتی فلان جا ماست بخر، ازش حمایت کن مثلاً. تا این فراخوان می‌دهد، می‌روی عمل می‌کنی. آن یکی می‌گوید آقا به جای این لبنیاتیه، برو از فلان کارگر مثلاً حمایت کن، این فلان کار خوبی است، از او حمایت می‌کنی. امام همین است. شیعه شدن همین جوری است. همین‌هاست. همان کسی که قبول داری، باور داری، حرفش را گوش می‌کنی، ازش خط می‌گیری، جهت می‌گیری، می‌شود شیعه همان. باز آن خودش شیعه کیست؟ آن دستت را می‌گذارد تو دست مولای خودش. امام یعنی همین. امامت عجیب و غریب. امام حسین، عاشورا، اربعین ادامه دارد. امام حرف دارد، دستور دارد، قاعده دارد.

الان تو به چه منطقی داری عمل می‌کنی؟ لذا تو آن روایت امام زمان فرمود این فقهایی که بعد از من، من گفتم به این‌ها مراجعه کنید که از این روایت استفاده می‌کنند برای ولایت فقیه و مرجعیت فقها. این بخش روایت خیلی عجیب است: «و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی روات احادیثنا.» فرمود: «مسائلی که پیش می‌آید، مراجعه کنید به آن کسانی که حرف ما را بلدند.» در ادامه‌اش چی فرمود؟ «الراد علیهم کراد علینا.» خیلی تعبیر عجیبی است. فرمود: «اگر این‌ها را رد کنی، من را رد کرده‌ای. اگر این را قبول نمی‌کنی، من را قبول نکرده‌ای. این حرفش حرف من است.»

اگر فقیه، مجتهد، دین‌شناس، آدم بااخلاق، اهل هوا و هوس نیست، اهل زد و بند نیست، ساده‌لوح نیست، گولش نمی‌زنند، مدیریت نمی‌کنند افکارش را، نظرش را. آدمی که سلامت دارد، استقلال دارد، هوش دارد، تدبیر دارد، و واقعاً روراست است. آنی که دارد می‌گوید حرف خدا و پیغمبر است، فکر منافع و حزب و جیب خودش نیست. اگر کسی صادقانه هم برود دنبال همچین کسی بگردد، پیدایش می‌کند. آفریقا شیعه شده بود، فهمیده بود باید خمس بدهد. تو خواب صدای شنیده بود، بهش گفته بودند این خمس را ببر برسان به نایب ما، شیخ بهجت. این قضیه را فرزند آیت‌الله بهجت نقل می‌کرد. می‌آید می‌پرسد از دوستان مسلمانش، می‌گوید: «شیخ بهجت شما می‌شناسید؟» می‌گویند: «نه.» تو آفریقا روحانی که می‌آید مسجد سؤال کن، او شاید خبر داشته باشد. مراسمی داشتند، روحانی می‌آید و سؤال می‌کند: «شیخ بهجت داریم؟» می‌گوید: «بله، یکی از علمای قم است، مراجع تقلید است.» می‌گوید: «تو خواب به من گفتند برسان به دست نایب ما شیخ بهجت.» با چند واسطه، یعنی چند بار پرواز می‌کند از این کشور به آن کشور، هی پروازهای متعدد، خودش را به ایران می‌رساند، صاف می‌رود که می‌برند فرزند ایشان ارتباط برقرار می‌کند، آن آقا این را می‌رساند به دست خود آیت‌الله بهجت. آنی که خالص باشد، روراست باشد، با صفا باشد، یک جوری بهش می‌فهمانند.

فرمود: «اگر این‌ها را رد کنی، من را رد کرده‌ای.» امام زمان است. مفید و از قبل‌ترش مرحوم کلینی، بزرگان دیگری که بودند، مرحوم صدوق تا جلوتر شیخ مفید، شیخ طوسی و تا علامه حلی و تا این بزرگانی که بودند و تا رسیده به آیت‌الله بروجردی، امام خمینی (رحمت الله علیه). این بزرگان (رضوان الله علیهم اجمعین) این‌ها داستانشان این است. نه، حرف از خودشان نداشتند. این‌ها خالص در اختیار بودند، همان چیزی را که تشخیص می‌دادند حرف خداست، همان چیزی را که تشخیص می‌دادند حرف دین است، تسلیم بودند، تابع بودند. حرفی اگر زده‌اند، حرف او را گفته‌اند. هزینه هم داده‌اند بابت حرفش. امام (رحمت الله علیه) پانزده سال تبعید کشیده است. بابا! شوخی نیست این‌ها. اگر کسی دنبال ریاست و قدرت و ... از شصت و سه سالگی امام نهضت را شروع کرده است. سن بازنشستگی، یک جوان بیست و پنج ساله سی ساله نبوده بگویی داغ بوده، انرژی داشته، دنبال مرید بوده. شصت و سه سالش بوده. آن هم به احترام آیت‌الله. ایشان منتظر بود آیت‌الله بروجردی قیام بکند. آقای بروجردی مصلحت نمی‌دید. صبر کرد. بعد که تمام شد، عرصه شد. عرصه مرجعیت بود. وارد بکند مردم را آوردن ؟، دید موقعیتی دارد. از یک طرف هم دید پهلوی چکار می‌کند، خبث‌ها را دید، سکوت نکرد، حرف زد.

جالب هم هست، بنده این را صبح مطالعه می‌کردم. مرحوم جواد علم‌الهدی که از علمای مشهد بود (خدا رحمتش کند) صبح این را می‌خواندم، جالب بود برایم. بعد از این مراسم‌های سحری آمدم تو جا بخوابم، یکم داشتم مطالعه می‌کردم تا خوابم ببرد. این متن آمد، ندیده بودم تا حالا. سید جواد علم‌الهدی فرموده بود که امام وقتی نهضت خاص را شروع کرد، به ده نفر از علما نامه نوشت. این ده تا را به من داد، من ببرم آیت‌الله میلانی، علمایی که تو مشهد بودند، استان خراسان بودند، اطراف بودند. این نامه‌ها را قرار شد من بیاورم. بعد می‌گوید امام به من گفت: «قبل از اینکه نامه‌ها را ببری، اول برو حرم امام رضا (علیه السلام).» سید روح‌الله گفت: «من احساس وظیفه کردم، ننشینم، باید بلند شوم، باید حرف بزنم. اگر این کار مورد تأیید شما هست، کمکم کنید. اگر نیست، خودتان قطعش کنید.» این جور از امام رضا کمک گرفت. بعد می‌رود خدمت این علما. هرکدام که متن نامه امام را می‌خوانند، متن نامه این بود که: «من می‌خواهم روبروی پهلوی بایستم. اگر شما حمایت می‌کنید، کمک بکنید، تا آخرش وایستاده‌ام. اگر آمریکا (این جمله خیلی برای بنده جالب بود) پشت پهلوی را بگیرد.» و برایم جالب بود. مرحوم آیت‌الله میلانی که از علمای درجه یک ما بود، انسان بی‌نظیری بود. علامه طباطبایی قائل بود که ایشان اعلم است. آیت‌الله میلانی وقتی نامه را خواند، ایشان فرمود: «خیلی خوب است، وظیفه شرعی است، ما هم کمک می‌کنیم. پهلوی‌اش خیلی خوب است، آمریکایش خیلی مشکل است.» آیت‌الله میلانی فهمید. یکی دیگر از علما خوانده بود، گفته بود: «این نامه بوی خون می‌دهد ولی ما هستیم.» یکی دیگر از علما خوانده بود (امام جمعه زاهدان بود) کفن پوشیده بود، روز جمعه تو نماز جمعه این نامه را تو خطبه خوانده بود، اعلام کرده بود، گفته بود که: «ایشان مرجع تقلید ماست، باید حمایت شود.»

غرضم این است که شما از کی داری خط می‌گیری؟ این می‌شود امامت. این کلمه امام همین است. حالا امام خمینی هم که می‌گوییم، این امام یعنی همین دیگر. امام به معنای امام، امام زمان، آن امام، هی خرد می‌شود، می‌آید پایین. دیگر پهلوی امام است، معاویه هم امام است. آن‌ها امام نارند، این امام نور. آن امام نار هم هی امام خرده‌ریزه دارد. صهیونیست‌ها می‌شوند آن امام بالادستی. ملکه انگلیس می‌شود امام بالادستی. آنی هم که دستورات ملکه انگلیس و این مجامع صهیونیستی را گوش می‌دهد، تو مملکت روزی هفتصد نفر را با کرونا می‌کشد. حرف گوش کن اونی است دیگر. این کاری که با یک تماس حل می‌شده، روزی هفتصد نفر تو این مملکت می‌مردند به خاطر یک تماسی که قضیه حل شد. چیز عجیبی! آدم واقعاً با چشم خودش می‌بیند. ارباب اجازه نمی‌دهد امام دیگر به ما گفتند آن کار را بکن، یک چیزی نگوییم این‌ها ناراحت بشوند. حالا این بیاید بگوید آقا امام من علی‌بن‌ابیطالب است. روضه هم بخواند برای شما. روضه‌خوان هم هستند. اصلاً قبل از اینکه رئیس بشوند، روضه‌خوان بودند. تو مجالس ختم بودند. دم انتخابات نود و دو که شد، بعضی سؤال می‌کردند این که گفتم روضه‌خوان مجلس ختم شخصیت‌ها بود، منبر می‌رفت، بعد یک‌هو شد فلان. بعد مجلس ختم عمومی کرد، مجلس ختم تو بورس بنزین، دلار و این‌ها. همه دیگر الان روضه‌خوان شدیم. الحمدلله چرا بدبخت شدیم؟ برای اینکه این حرف به گوش آن ور بود. آن ها چی می‌گویند؟ کشتی بار برده به یمن برساند. جان کری برگشته بود، گفته بود: «یک زنگ زدم به فلانی، گفتم این کشتی به یمن نمی‌رسد.»

خانم بزرگوار! شما بگویید. آدم متدین، شیعه خالص، قرآن به سر می‌گیرد شب‌های قدر. هی راه می‌رود کربلا، زیارت حضرت عبدالعظیم، مشهد می‌رود، بالا سر سه ساعت زیارت می‌کند. بابا! امامش اونی است دیگر. امام یعنی اونی که حرفش را گوش می‌دهی. امام رضا! امام رضا! جانم امام رضا! سر و صورتت را هم خالکوبی کنی، شصت بار این‌جوری پیش بزنی، پشتت هم یک رضا از بالا به پایین بزنی، درست نمی‌کند. حرف کی را گوش می‌دهی؟ بگذار من این آیات را برایتان بخوانم و عرضم را تمام کنم.

در سوره مبارکه هود، آیات نود و شش تا نود و نه: «و لقد ارسلنا موسی بآیاتنا و سلطان مبین.» ما موسی را با آیاتمان فرستادیم و با سلطان مبین فرستادیم. ممکن است شما بگویید: «آقا این‌ها حرف‌های سیاسی است.» می‌خواهم ببینید که این‌ها حرف‌های قرآنی است. متأسفانه ما سیاستمان قرآنی نیست. ما مشکلمان این است. ما تحلیل‌های سیاسیمان قرآنی نیست. برای همیشه حرف سیاسی ما قرآن گوش می‌دهد از زندگیمان. دیگر فقط قرآن به سرمان نیست. ما که نمی‌توانیم بگوییم آقا! سیاستی که داریم باهاش برخوردمان، سیاست قرآنی یعنی همین. حرف هرکی را گوش می‌دهی، به هرکی اعتماد داری، همان امامت است. روز قیام هم باهاش محشور می‌شوی. حرف گوش کن هرکی هستی. پس من هر کانالی نمی‌توانم عضو بشوم. بریم. اگر حجت ندارید، پاشید بروید. از همین جلسه شروع کن، به شرط اینکه از اینجا رفتی، جاهای دیگر هم همین حکماً. بعضی همان‌جا که می‌گویی، همان را خوب گوش می‌دهند. بقیه جاها را هم گفتم. صلاحیتی دارد، چه به کجا، بنده تعلقاتش به کجاست؟ به کی علاقه دارد؟ از کی نفرت دارد؟ این همه داستان ندارد. بابا! خیلی داستان دارد این. ابدیت من است. تو خیابان آدم می‌کشتند، بعد دستگیرشان می‌کردند، می‌گفتند: «تحت تأثیر فضای مجازی بوده.» تحت تأثیر! مگر تو گوسفندی که می‌گویی من تحت تأثیر بودم، علف این‌جوری کردند، رفتم؟ تو آدمی. فضای مجازی آن موقع هم همان عبیدالله‌بن‌زیاد بود و آمد وایستاد آنجا حرف زد و مردم نظرشان عوض شد. شام دارد می‌آید و فضای مجازی آن موقع بود دیگر. «تحت تأثیر فضای مجازی بودیم. من چون فالوور فوتبالیست بودم، او گفت برو بکش، من هم دیگر رفتم.» گنده کرد. امام صادق پشت بنی‌امیه نماز می‌خواندند. اگر این‌ها نبودند، اگر آن‌هایی که سوزن نخ می‌کنند برای یک روز حکومتشان، ادامه پیدا نمی‌کرد. فوتبالیست بعد آن کارگردان، بعد آن بازیگر بده. آن ها را کی گنده کرد؟ همین فالوورها. «او تحت تأثیر فضای مجازی بود.» نه! تو امامش کردی. تو با فالو کردن، او را بردی بالا. همین که فالو کردی، تو همه قتل و جنایت‌ها شریکی.

نگاه کردی. سیدبن‌طاووس در لهوف نقل می‌کند. بخش آخر کتاب تاریخی، کتاب جمع و جور نوشته بود کسانی که کربلا می‌روند، کتاب ساده و سبک داشته باشند، تو مسیر مطالعه کنند، اجمالاً دستشان بیاید قضیه چیست. بخش آخر کتاب، عاقبت قاتلان امام حسین (علیه السلام). بخوانید این بخش را، خیلی زیباست، خیلی عجیب است که تک تک آن‌هایی که تو کربلا یک نقشی ایفا کردند، بدبخت شدند. آنی که غارت کرده بود، دستش آسیب دید. آنی که گردنبند این بچه‌ها را به گردن انداخته بود، تمام پوستش مشکل پیدا کرد. شتر امام حسین را کشتند، چهل تکه کردند. تو هر دیگی که انداختند، این گوشت نپخت. همه‌شان بدبخت شدند.

یکی از چیزهایی که سید در کتاب نقل می‌کند، سیدبن‌طاووس، این است. می‌گوید که: «خواب دید، طرف خواب بود.» سیدبن‌طاووس در لهوف نقل می‌کند. شام غریبان یعنی روز عاشورا، شبش خواب بود. تو خواب پیغمبر اکرم. خیلی این داستان، داستان عجیبی است واقعاً. می‌گوید دید حضرت یک تشتی از خون جلویشان است و های های گریه می‌کند. گفتم: «یا رسول‌الله! چی شده آقا جان؟» فرمود: «فرزندم حسین‌بن‌علی را کشته‌اند، خون پسر است.» می‌گوید حضرت فرمود: «تو هم در قاتلان شریک بودی.» گفتم: «آقا! من که نکشتم. من از دور وایستاده بودم فقط نگاه می‌کردم.» حضرت فرمودند: «چون فقط نگاه می‌کردی، سهم داری. سهمت هم این است که از این خون بمالم روی چشم‌هایت.» می‌گوید حضرت پیغمبر از خون امام حسین تو خواب به چشم مالید. فالو کردی. مظلومی را گرفتن به فحش بابت یک حرف حقی، بقیه هم همین‌جور کامنت گذاشتند. یک وقت رهگذری با یک چیزی مواجه شدی، حالا آن بحثش جداست. یک وقت یک جایی عضوی، می‌بینی دارم یکی را... وظایف شرعی ماست. داستان همین است. این وظایف شرعی امام شدن یک کسی، همین شیعه شدن یک کسی، پیچیده‌ای نیست.

آیه قرآن می‌گوید که موسی را فرستادم، به جای اینکه حرف موسی را گوش بدهند، هم حرف فرعون را گوش دادند. امر فرعون: «و ما امر فرعون برشید.» این‌ها امر فرعون را گوش دادند. امر خدا. ادامه‌اش چی می‌گوید؟ چقدر این آیات زیباست: «یقدم قومه یوم القیامه.» روز قیامت همه کسانی که حرف گوش‌کن فرعون بودند، پشت سر فرعون وارد می‌شوند. فرعون جلوی همه‌شان است: «فاوردهم النار.» این‌ها آیات قرآن عزیزم! نهایت قرآن است. فرعون این‌ها را وارد جهنم می‌کند و: «و بئس الورد المورود.» عرض بکنم. اول اینکه این‌ها را وارد یک آبشخوری می‌کند که سراسر کثافت است. بعد چی؟ «و اتبعوا فی هذه لعنه.» همه آن‌هایی که حرف فرعون را گوش کردند، دنبال فرعون رفتند، تو این دنیا چیزی که نصیبشان شد، لعنت بود و یوم القیامه تو قیام هم لعنت است. اوضاعشان هم خراب است، با فرعون هم محشور می‌شوند. یک جا هم هستند، با هم. عذابی هم که مال فرعون است، سرریز می‌کند و به همه‌شان می‌رسد.

بعد علامه طباطبایی اینجا توضیحی دارد، سریع عرض می‌کنم و عرضم را تمام کنم. خیلی زیباست. می‌فرماید که آیه گفته: «بئس الورد المورود.» «ورد» به آنجایی می‌گویند که کسی تشنه است. «ورد مورود» می‌گوید. فرعون این‌ها را می‌برد تو بد «ورد مورودی»، بد نهر آبی. دیشب یادتان است؟ عزیزانی که دیشب بودند، شریعت را که گفتیم، شریعه پیغمبر ما را می‌برد پیش شریعه الهی. فرعون هم می‌برد پیش یک جایی که به اسم آب است ولی سراسر لجن و کثافت. علامه طباطبایی می‌فرماید این تشبیه قشنگ است برای اینکه انسان مثل یک تشنه‌ای می‌ماند که دنبال سعادت است. بعد فکر می‌کند که این مثلاً یک چیزی دارد، نصیبی دارد، اوضاع خوبی دارد، حال خوبی دارد، امکاناتی دارد. حرف این را، حرف فرعون را گوش می‌دهد. وضعش خوب است، قدرت دارد، امکانات دارد، دنبال این راه می‌افتد. این فرعون به اسم آب، این را می‌برد سرش را می‌کند تو لجن. علامه طباطبایی می‌فرماید که هرکی که دنبال امر غیر خدا و پیغمبر و اهل بیت می‌رود، اوضاعش همین است، نتیجه کار همین. «تحت تأثیر فضای مجازی بودم.» که نشد. جواب پستی و پلشتی و کثافت را تو این‌ها ندیدی. به فلانی گفته بود، فرعون هم گفته بود. یک عده باورشون شد. الان رفتن بهشت. خدا بخشید، درست شد. همه قضیه حل شد. اعتماد کردی. داستان این است. امامت یعنی این. ارتباط ما با امام زمان یعنی چه شکلی برقرار می‌شود؟ آن آدم‌هایی که بوی امام زمان می‌دهند، آن آدم‌هایی که اهل امام زمانند، آدم‌هایی که پیوند خورده‌اند با امام زمان، آدم‌هایی که حرف‌گوش‌کن نسبت به امام زمانند. خط آن‌ها را باید رفت، جهت پیدا کرد، جهت آن‌ها را.

پیغمبر اکرم در مدینه یک سری افراد را برجسته کرد. روضه غروب جمعه. پیغمبر افراد را برجسته کرد بعد از خودش. اگر شکی، شبهه‌ای، چیزی پیش آمد، این افرادی که شاخص هستند، مردم به این‌ها نگاه کنند، بفهمند چی به چی است، کی به کی است. یکی فرمود ابوذر، فرمود: «آسمان سایه نینداخته بر سر کسی که صادق‌تر از ابوذر باشد.» این چه تعبیر خوبی! ابوذر فساد اقتصادی را تو دوران خلیفه سوم دید، حرف زد. امیرالمؤمنین نمی‌توانست، موقعیت نداشت برای حرف زدن. ابوذر حرف زد. گرفتند زدند ابوذر را جلو چشم مردم، تبعیدش کردند. تبعید عمار را. پیغمبر اکرم فرمود، خیلی روایت جالبی است. سنگین بلند می‌کرد. متلک انداختند بهش، گفتند: «نکشی خودت را.» بهترین منافقین تیکه انداختند. پیغمبر اکرم نگاه می‌کردند، دیدند دارد تیکه می‌اندازند. «عمار با این چیزها نمی‌میرد. می‌خواهی بدانی عمار کجا می‌میرد؟ یک گروه سرکش، طغیانگری عمار را می‌کشند.» آخرین چیزی هم که از دنیا می‌خورد، شیر بود. شروع کرد شهادت پیغمبر را با جزئیات گفتم. همه منتظر بودند این قضیه را ببینند، کیست، کجاست. خیلی اتفاق مهمی است. همه هم باخبر بودند. سران همه بودند. همه چشم به راه این قضیه بودند.

عمار هم خیلی عمر طولانی کرد، نود و سه سال عمر کرد. شد جنگ صفین. جلو چشم مردم، شیر خورد، رفت تو میدان، به دست سپاه معاویه کشته شد. جالب است بدانید بعضی‌ها تو سپاه امیرالمؤمنین بودند، این‌ها چون شک داشتند، کنار وایستاده بودند. شک داشتند کنار وایستاده بودند. خبر شهادت عمار که آمد، وایستادند از امیرالمؤمنین حمایت کردند. این را دیگر می‌دانیم. پیغمبر فرموده بود که عمار را یک گروه سرکش می‌کشد. بابا! تو علی را وایستاده اینجا، سکوت کردی، نگاه می‌کنی. عمار را که کشتند، تازه فهمیدی حق با کیست. بعد افتاد تو گروه دشمن که عمار را ما کشتیم. معاویه شروع کرد به ترس و لرز. گفت حالا چه‌چه خاک به سر کنیم. برگشت گفت: «غصه نخور.» سپاه معاویه ریخته بود به هم. آقا! ما که نمی‌خواستیم این را بکشیم. ما الان این را کشتیم. پیغمبر گفته ما پس شدیم گروه قاتل، پس ما جهنمی. «همراز کن، بگو که قاتلش اونی است که ورش داشتیم پیرمرد را آورد تو میدون به کشتنش داد.» او کی بود؟ علی‌بن‌ابیطالب. این را دوباره انرژی گرفتند. آمدند: «تحت تأثیر فضای مجازی بودم.» خب بندگان خدا، فضای مجازی آن موقع هم فالوور همراه خیلی از همه بیشتر بود. هی لایو می‌گذاشت و این‌ها. این شخصیت‌هایی بود که پیغمبر جاسازی کرده بود برای وقت لازم. هیچ‌کس اعتنا نکرد. در رأس همه فاطمه زهرا. ادامه روضه دیشب و ادامه اشک دیشب. روز هم روز فاطمه زهراست. روز قدر با جایگاهی که فاطمه زهرا دارد، دختر پیغمبر. کسی که دائماً پیغمبر جلوی مردم دست او را می‌بوسید، جلو پایش بلند می‌شد. احترامی که برای او قائل بود. سیدة نساء العالمین، سیدة نساء اهل جنت، تعابیری که در مورد فاطمه آمده.

تو مسجد فرمود: «این باغی که شما گرفتید، ارثیه من بوده.» آن نامرد برگشت گفت: «شاهد داری؟» حضرت فرمودند: «علی‌بن‌ابیطالب، ام ایمن، حسن و حسین.» نامردها گفتند: «علی که از خودت است، شهادتش قبول نیست. من هم که کنیز هستم، شهادتش قبول نیست. حسن و حسین هم که بچه‌اند، شهادتشان قبول نیست. پس شاهد نداری، پس به تو نمی‌دهیم.» این بخش دردناک را بگویم، آتیش بگیرید و نفرین کنید آن مردم پستی را که دیدند و سکوت کردند که فاطمه زهرا نفرین شد. جلو چشم مردم تو مسجد آن اتفاق افتاد. فاطمه زهرا خطاب کرد به آن پست پلید. رفقا! عزیزان! عزاداران امیرالمؤمنین! روزه‌داران! که هم دیشب سنگ تمام گذاشتید، هم امروز راهپیمایی رفتید، خسته‌اید، بی‌رمقید، دم غروب است، دم افطار است. حتماً دل‌شکسته و تن خسته‌ای دارید. با همین حال خوبتان چند قطره اشک بریزیم. غروب جمعه عذرخواهی می‌کنم از ساعت امام زمان بابت این جملات. چه آتشی بر جگر امام زمان می‌زند. فاطمه زهرا رو کرد به آن پست پلید، فرمود: «اگر چهار نفر، (ببخشید من خیلی عذرخواهی می‌کنم از امام رضا، عذرخواهی اولش البته این بود.) فرمود: «اگر دو نفر شهادت بدهند دختر پیغمبر دزدی کرده یعنی عکس دختر پیغمبر را قطع می‌کنیم؟» گفت: «بله که قطع می‌کنم.» عذر می‌خواهم، ببخشید. فرمود: «اگر چهار نفر شهادت بدهند دختر پیغمبر فحشا کرده یعنی دختر پیغمبر را می‌کشی؟» خوب: «بله که می‌کشم.» فرمود: «مگر پیغمبر نگفت من سرور زن‌های بهشتم؟ چطور می‌شود سرور زن‌های بهشت همچین گناهانی بکند؟ تو به حرف چهار تا آدم...» مظلومیت. همه سکوت کردند. برگشت تو منزل، دید امیرالمؤمنین زانو بغل گرفته. گفت: «یا اباالحسن! مالک اشتملت شملة الجنین؟» چرا مثل یک بچه تو رحم مادر، زانوی غم به بغل گرفته‌ای؟ پاشو ببین تو مسجد با من چه کرده‌اند. تعبیر این است. حالا روزه‌دار هم هستیم، عبارت جابجا نشود، قریب به این مضمون، با این عبارت تعبیر می‌کند. راغمتا دارد، راغم می‌گویند: «علی رغم میل فلانی.» راغم بینی یک کسی به خاک مالیده می‌شود. فرمود: «از مسجد برگشتم در حالی که بینی من را به خاک مالیدند.» می‌خواهی حرف زدم، اعتنا نکردند. علی جان! جانم به قربان مظلومیت فاطمه و تنهایی فاطمه.

عرض من تمام. عزیزمان ان‌شاءالله فیض را ادامه می‌دهند. جانم به قربان آن خانمی که دید این مردم اهل نیستند. فرمود: «علی جان! یک جوری من را دفن کن هیچ‌کدام از این‌ها باخبر نشوند. من از نه از غسلم نه از کفنم نه از قبرم.» صبح پا شدند، فهمیدند دیشب علی فاطمه را مخفیانه تو دل شب دفن کرده است.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط