از وهم تا وحی

جلسه اول - بخش اول

00:53:36
252

معرفی
* مانایی حق و میرایی باطل در فرهنگ قرآنی [12:59]

* ادراک ما از موقعیت بالا و پایین؛ نسبیتی ذهنیست یا حقیقتی عینی؟ [16:15]

* مرز ماده و معنا از کثرت بدن است تا وحدت جان [19:20]

* عالم حق محض است بی هیچ کم و کاست اما باطل نتیجه مقایسه است در کثرات [25:58]

* نقص،‌ زاییده نگاه‌های نادرست و نسبت‌های ساختگی ماست. چنانکه سنگ در سنگ بودن حق است و در معبود بودن باطل [32:03]

* تساوی زن و مرد؛ در نسبتشان با خداست نه در کارکردهایشان [35:19]

* فساد و خرابی جامعه؛ نتیجه‌ی مخدوش شدن نسبت حق و باطل است و انسداد مسیر حق [39:09]

* اسلام؛ اولین مکتب حامی مالکیت زن. ریحانه‌ی خدا قهرمان نیست، اما مالک است [43:11]

* مرجعیت علمی حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها؛ الگویی بدون تداخل نقش‌ها [44:42]

* از قیام اقتصادی تا فساد اجتماعی؛ محصول درهم‌ ریختگی نقش‌ها و تفسیرنادرست نسبت‌هاست [49:21]

*همه چیز در عالم ظرف ظهور خداوند است، اما حجاب در ادراک ماست [51:16]
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
خب، اول خیر مقدم عرض می‌کنم خدمت عزیزان دانشجوی دانشگاه شریف. ان‌شاءالله که زیارتتان قبول بوده باشد و با دست پُر ان‌شاءالله از این شهر با برکت، عزیمت کنید به شهر خودتان. ان‌شاءالله آن‌جوری که دوستان گفتند، ظاهراً عزیزان همه ورودی‌های امسال‌اند؛ درست است؟ اکثراً. خب، ما یک جلسه‌ای با ورودی‌های امسال مشهد داشتیم، شماها بودید؛ آستان عبدالعظیم، احسنت. به هر حال، جاهای خوبی همیشه همدیگر را دیدیم. حالا ان‌شاءالله که تا آخرش همین‌طور جاهای خوب همدیگر را ببینیم و ان‌شاءالله بعد از مرگ هم جای خوب همدیگر را ببینیم، همه با هم ان‌شاءالله.
خب، عرض کنم خدمت شما که دوستان به ما گفتند که طرح بحثی در مورد حق و باطل داشته باشیم در این جلسه. البته بنده بیشتر معمولاً در این جلساتی که تک‌جلسه‌ای و کوتاه است و دوستان هم الحمدلله اهل فکر و اهل مطالعه هستند، بیشتر به نظر قاصرم می‌رسد که گفتگو و طرح بحث از جانب دوستان باشد و مطالب را در واقع دوستان جهت بدهند به فراخور سؤالشان و آن زاویه دیدی که دارند. مخصوصاً در فضای اردو و آن هم همچین ساعتی که ساعت استراحت دیگر قطعاً ناهار خوردید، در این بحث اگر دوستان نکته‌ای، سؤالی، مطلبی دارند، بفرمایند. نمی‌دانم محتوای اردوتان متمرکز روی موضوع خاصی بوده یا موضوعات پراکنده بوده؟ حالا چه این موضوع، چه موضوعات دیگر ذهنتان را درگیر کرده، حالا چه در فضای خودتان، چه در فضای تشکیلاتتان، چه فضای دانشگاهتان. به‌نظرم با توجه حالا به ساعت و وقت و مجموعه مسائل و حال و شرایط و این‌ها، اگر دوستان بیشتر وارد گفتگو بشوند، سرحال‌تر می‌شویم. بنده البته سعی می‌کنم به این موضوعی هم که گفتند بپردازم؛ مطالبی آماده کرده‌ام برای اینکه به این بحث بپردازم، ولی احساس می‌کنم شاید حوصله‌تان سر برود همین‌جوری یهویی وارد بحث بشوم. شاید خسته بشوید. احسنت. نابود! دانشگاه، گروه گروه، با همدیگه. با همدیگه. شمالی هستی؟ کجایی؟ شمال. دانشجوی شریفی؟ هدیه. غرور کاذب الکی مسخره نصف و نیمه‌ای در دوره نوجوانیش داخل دبیرستان. اکثراً جمع تغییر بکند و مثلاً یک نفر که ما اکثراً ورودی هستیم، در یک فضایی جدا شدیم، آمدیم در یک فضای خیلی بزرگ‌تر، اجتماعی بزرگ‌تری که اخیر، که انحرافات اجتماعی، عقیدتی و حتی سیاسی و حتی دینی و مذهبی زیادی توش وجود دارد و زاویه انحرافش هم خیلی زیاد است و ما در این مکان نیازمند یک مثلاً راهنما، پندی هستیم که مراقب باشیم که افکاری که حالا تحت تأثیر یک سری از این انحرافات قرار نگیرد. حالا من خودم خیلی از این ترس دارم که داخل فضای دانشگاه وجود دارد؛ دعوای فیزیکی حتی و لفظی که مثلاً تو نباید بگویی بسم‌الله هنگام غذا! اصلاً چرا باید این کار را انجام بدهی؟ چه می‌دانم چنین چیزهایی وجود داشت. خب، اگر می‌توانستید یک تغییر کوچکی داخل آن فرد ایجاد کنید که برگردد یا مثلاً فکرش تغییر کند و این‌ها، نباید مثلاً ول کنید او را به حال خودش. انجام بدهیم داخل این ورود به فضای دانشگاه شما که این انحرافات نصیبمان نشود. ممنونم. بفرمایید. دست. دست. چشم. مگر مافیا می‌خواهی چالش بگویی؟ باریک‌الله. اکثر. اکثریت نیازمند ارتباط‌اند از هر قشر. و بعد خیلی اوقات ما خودمان روی آن چیزی که خودمان داریم، به شدت پابرجا ایستاده‌ایم. و بعد یک جایی ما دچار ضعف می‌شویم و نکند یک موقعی یک جایی این خلأ اینکه یک جوابی که الان من دارم درست می‌گویم یا آن، پیش می‌آید. این سنگ محک این قضیه. احسنت.
خب، چند تا سؤال داشتیم. آخریش بفرمایید. جبهه حق در این فضای به‌قولی سیاسی کشور و شاید جهان به‌عنوان دانشجوهایی که قصد، یا حداقل در ذهنمان است که یک تأثیرگذاری داشته باشیم. فضای سیاسی که کشور ما، کشوری که الان در مقابل یک سری ابرقدرت‌ها ایستاده است و خب ما دانشجوها، دانشجوهایی هستیم که می‌توانیم حالا الان با توجه به وضعیت فعلی کشور. به‌نظرتان احسنت!
خب، من جمع‌بندی بکنم از مجموعه سؤالات دوستان. بیشتر سؤالات ناظر، یعنی فراتر از این بود که حالا البته بود، در سؤال عزیزمان بحث شناخت حق و باطل هم بود، ولی بیشتر در فضای چالش حق و باطل سؤالات مطرح شد که در واقع مختصات این درگیری را بیشتر می‌خواهیم با آن آشنا بشویم و اینکه در این نزاع چه باید بکنیم؟ با فرض اینکه خودمان را اهل حق بدانیم و با فرض اینکه حق را بشناسیم، حالا ما که اهل حقیم، ما که جبهه حقیم، هم چطور انسجاممان را حفظ بکنیم، اقتدارمان را حفظ بکنیم، آسیب نبینیم، دچار گسستگی و شکست نشویم و هم نسبتمان را با اهل باطل چه شکلی تعریف بکنیم و مرزبندیمان دقیقاً روی چیا باشد؟ کجا تشخیص بدهیم که داریم روی لبه حقیقت حرکت می‌کنیم؟ از حقیقت عبور نکرده‌ایم؟ در ورطه باطل نیفتاده‌ایم؟ یا مجموعه‌ای از سؤالاتی که سؤالات خوبی است و بحث مفصل و مبسوطی را می‌طلبد. حالا من آن‌قدری که ان‌شاءالله خسته نشوید و حوصله‌تان سر نرود و لا‌به‌لایش هم با همدیگر گفتگو داشته باشیم، بحثی را آغاز می‌کنم و ان‌شاءالله که حالا به بعضی از این مباحث بپردازم.
اول بحث این است که اصلاً حق و باطل چیست؟ اصلاً حق یعنی چی؟ باطل یعنی چی؟ از حیث مفهوم‌شناسی و بعد مصداق، بحث‌های مفصلی دارد در مباحث علمی و آکادمیک. و حالا بخش عمده مباحث تفسیری، به‌مناسبت خود کلمه حق و باطلی که در قرآن مطرح شده، مفسرین مباحث مفصلی را مطرح کرده‌اند. دسته‌بندی‌های مفصلی دارند. در خود رشته‌های علمی هم بحث حق معانی مختلفی دارد. مثلاً در حقوق معنای دیگری دارد؛ فلان کس حق فلان، حق حضانت مثلاً دارد، حق طلاق مثلاً دارد. اینجا حق یک معنای دیگری دارد. در فلسفه و عرفان، حق و باطل معانی دیگری پیدا می‌کند. در علوم اجتماعی، حق معنای دیگری پیدا می‌کند. حالا فعلاً بخواهیم یک جمع‌بندی داشته باشیم، اجمالاً از نگاه قرآن، حق آن چیزی است که هست و ثابت، ثابت. باطل آن چیزی است که زائل است، زوال‌پذیر است. ثبات البته "ثبات" غلط است، "ثبات" درست است ولی ما فارسی داریم حرف می‌زنیم. ثبات ندارد، ماندگاری ندارد. حق مانا است، باطل میرا است. مردنی، بلکه مرده است. بلکه اصلاً نیست. حالا این هی عمیق‌تر می‌شود ها؛ این معانی که دارم می‌گویم هی عمیق‌تر که به بعضی از سؤالات دوستان هم می‌خواهم بازگشت دادم. مطلبی که عرض می‌کنم، یک سری مفاهیم انتزاعی نباشد که حالا ده تا کلمه را روی همدیگر بریزیم و احساس کنیم قلنبه‌ای از کلمات به ما داده شده. حالا برویم دور و برگردیم، زندگیمان را ادامه بدهیم. حق آنی است که هست. بین "هست" با "تفاوت"؛ ما "هست" داریم. فرد در جامعه، مثل شخص در اجتماع. "هست" با "تفاوت". هرکس به پدر و مادر خود احترام بگذارد، همانا والدین خود را گرامی داشته است. حالا "هست" با "است" تفاوت دارد؛ یعنی چی؟ شبیه همین "هست" و "است". تفاوتش چیست؟ بودن است. نسبت بین این‌ها؛ تفاوت. نسبت با بودن تفاوت. سخت نشود مطالب. ببینید مثلاً "است"ی که ما می‌آوریم در کلمات، یعنی یک نسبتی را فرض می‌کنیم و آن نسبت را ثابت می‌دانیم. ثابت می‌دانیم. ممکن است ثابت نباشد ولی این نسبت را ایجاد می‌کنیم، نسبت می‌دهیم. مثلاً می‌گوییم: «این دیوار سفید است.» درست؟ یا مثلاً «این دیوار صاف است.» این صاف بودن، "صاف بودن" را بر یک دیواری که هست، نسبت می‌دهیم. یک نسبت "است"، نسبت. ولی "هست" حقیقت باید حقیقتی باشد تا نسبتی بهش حمل بشود. در واقع نسبت، موضوع می‌خواهد. می‌خواهم بحث سخت نشود. خیلی من پرهیز دارم از اینکه بحث خیلی علمی بشود و خسته‌کننده بشود. باید یک چیزی باشد، بودنی باشد تا آن نسبته بهش حمل بشود. بعد نسبت خیلی وقت‌ها اصلاً خیلی وقت‌ها ممکن است خود آن نسبت صادق نباشد. ممکن است تصور باشد. اصلاً وجود نداشته باشد نسبت. یک وقت اصلاً وجود ندارد. چطور می‌شود؟ الان شما مثلاً می‌گویید: «آقا زمین صاف است.» می‌گویید: «آقا این دیوار، بالا این سقف بالا است.» این مثال را یک کم دقت بکنید. با این مثال کار دارم. نکات مهمی در ایستایی، در این مبانی معرفتی ما خیلی از مباحث روز زندگیمان حل می‌شود، واقعاً. خیلی از مباحث روز زندگیمان با این نکات عمیق معرفتی حل می‌شود. الان شما می‌گویی: «آقا این بالا است.» بالا. خود بالا. با "اصلش" کار ندارد. خود کلمه بالا. بالا و پایین. بالا چیست؟ آها. وقتی می‌گویی بالا، توش یک نسبتی است. بالا در قیاس با پایین که بالا است. الان ما اینجا طبقه چندمیم؟ دوم. الان سوم یا دوم؟ دوم. طبقه دوم بالا یا پایین است؟ نمی‌شود گفت بالا. نمی‌شود گفت پایین. چرا؟ چون سؤال از یک چیزی دارم می‌پرسم که از یک نسبتی دارم سؤال می‌کنم. اگر خود "وجود" بود، شما می‌گفتید هست یا نیست. اگه هست، ولی چون "استه" نسبت یک چیز دیگری می‌خواهد. یک لحاظی می‌خواهد. نسبت به یک چیزی.
بعد همین طبقه دوم که بالا است، به نسبت طبقه اول، پایین است به نسبت طبقه سوم. این یکی. پس از یک جهت بالا است، از یک جهت پایین است. حالا از جهت بعدی، الان طبقه دوم حالا فرض بگیریم که طبقه دوم موجودیت ثابت. حالا به آن بحث کار نداریم. طبقه دوم بالا بودنش یا پایین بودنش کجایش است؟ آیا اصلاً در خودش است؟ جزوش است؟ جز ذاتش است؟ که ما این بالا بودن را اگر ازش بگیریم دیگر طبقه دوم نمی‌شود. پایین بودن را اگر ازش بگیریم دیگر طبقه دوم نمی‌شود. این سقف بالا است. بالا یعنی چی؟ بالا کجایش است؟ کجای این سقف است؟ این بالا بودن در این نیست. بالا بودن در ذهن شما است، در ادراکتان نسبت به این سقف. خوب دقت کنید. بالا بودن در ذهن شما است، در ادراکتان نسبت به این سقف. در واقع یک جا این شکل گرفته، آن هم فقط در ظرف ذهن شما است. فقط در ظرف ذهن شما است. باطل وجود خارجی اصلاً ندارد. نه اینکه حالا آن مطلبی که گفتید که حق می‌آید باطل را کنار می‌زند. خوب دقت بکنید. خیلی مطلب عمیق است. اصلاً باطل نیست که حق بخواهد بیاید کنارش بزند. زاویه قرآنی‌اش کار دارم. آن بحث‌های فیزیکی چون ناظر به ماده است، بر اساس ماده دارد می‌گوید. آن ماده، خود ماده‌اش هست. اینجا اصطلاحاً می‌گویند هستی‌شناسی داریم می‌کنیم. قضیه پس چیست؟ باطل اصلاً نیست. آقا باطل نیست؟ هست؟ دروغ نیست؟ ظلم نیست؟ ظلم کجا هست؟ نبود مهربانی و ظلم. نبود عدل. ما در عالم نگرانم بحث سنگین شود؛ بحث فلسفی. هی می‌ترسم که بروم در بحث‌های عمیق، خسته شوید. شما ماشاءالله با هوشید، ولی بحث‌های مقدمه مؤخره‌ای می‌خواهد. یک سری مفاهیم باید قبلش توضیح داده بشود. بدبختی استنتاجی بشود. این اول و آخرش زده بشود. بحث ناقص درمی‌آید. ببینید، ما در عالم ظلمی نداریم. در عالم ظلمی – ما ترا فی خلق الرحمن من تفاوت. "تفاوت" با این "تفاوت" فارسی که ما می‌گوییم فرق می‌کند. تفاوت فارسی که می‌گوییم به معنای فرق است. یا فلان چیز با فلان چیز تفاوت دارد. تفاوت یعنی فرق دارد. تفاوتی که در قرآن آمده از "فوت" می‌آید. تفاوت یعنی از بین رفتن و از دست دادن و کمبود، نقص. کمبود. ما ترا فی خلق الرحمن من تفاوت؛ در مخلوقات رحمان، در مخلوقات خدا کمبود نمی‌بینیم. الذی احسن کل شیء خلقه؛ هرچی که آفریده خوب آفریده. همه خوب است. همه چیز خوب است. خب، پس بدی‌ها چی می‌شود؟ پس سیئات چی می‌شود؟ پس شرور چی می‌شود؟ شرور نسبت وجود نیست، به نسبت آنچه که خوب در نظر می‌گیری و ایده‌آل در نظر می‌گیری، این بد است. به‌خودی‌خودش خوب است، لازمه است. در قیاس و نسبت است که معنایش عوض می‌شود. آفرین! باطل حقی است که کم است و در قیاس و نسبت، نارضایتی‌هایش دیده می‌شود. نقصش دیده می‌شود. در نسبت‌ها. به‌خودی‌خود که بد نیست. در نسبت‌ها نقصش دیده می‌شود. نقص مال اینجاست. کمبود مال اینجاست. الان شما چشمتان می‌بیند، گوشتان می‌شنود. چشم خوب است. چشم کمالاتی دارد، ویژگی‌هایی دارد. گوش همین‌طور. گوشتان می‌شنود ولی نمی‌بیند. چشمتان می‌بیند ولی نمی‌شنود. اینجا نمی‌شنود. چشم که نمی‌شنود. مشکل از کجا درست شد؟ نبود شنوایی. چرا؟ چون مقایسه کردیم با گوش. چشم را با گوش که مقایسه کردید. چشم چیزی دارد که گوش ندارد. گوش یک چیزی دارد که چشم ندارد. اینجا اصطلاحاً در کثرات چشم و گوش و دهان و دست و پا و این‌ها مال کثرات است دیگر. اگر برود یک لحظه سؤالتان یادتان – اگر برود در نفس – دقت کنید؛ خیلی این‌ها بحث‌های عمیق و فوق‌العاده است واقعاً. آقا معارفی که ما داریم، خصوصاً این میراث حکمی، فلسفی و صدرایی که ما داریم، بی‌نظیر است. فقط حیف که دارد خاک می‌خورد. یعنی روی آن کار- وقتی برود در نفس، به نفستان، به خودتان که نگاه کنید، خودتان یک واحدی هستید فراتر از چشم و گوش و دست و پا و این‌ها. آنجا می‌بینید همه این‌ها جمع بینایی و شنوایی و توانستن و دانستن و گفتن و شنیدن و فکر کردن، تصور کردن. شما با چشمتان نمی‌توانید فکر کنید. با دستتان نمی‌توانید ببینید. ولی جان شما هم می‌بیند، هم می‌شنود، هم فکر می‌کند. آن جان وحدت دارد. این "هستی" مال جان شماست اصلش. و نسبت‌هایش مال تن شماست. کثرت پیدا می‌کند، محدودیت پیدا می‌کند. کثرت که می‌آید، تفاوت‌های به معنای فارسی تبعیض می‌آید، تفاوت می‌آید، کثرت می‌آید، فرق می‌آید، محدودیت می‌آید. محدودیت‌ها که آمد، نسبت‌ها تعریف می‌شود. این یک چیزهایی دارد در قیاس با آن، آن یک چیزهایی دارد در قیاس با این. این یک چیزهایی ندارد در قیاس با آن، آن یک چیزهایی ندارد در قیاس با این. این نداشتن‌ها خود را نشان می‌دهد. نداشتن‌ها را شما اینجا می‌بینید به واسطه چی می‌بینید؟ به واسطه بدن. این نداشتن‌ها را که مال نفس نیستش که. اینکه چشم نمی‌شنود، مال چشم است که چشم محدود است. به‌خاطر اینکه ماده است، به‌خاطر اینکه بدن است. به نفس اگر برگردد که آن منبع است، آن ریشه است، آن وحدت است، هم می‌بیند هم می‌شنود. یک نفر است، یکی است که هم می‌بیند هم می‌شنود هم می‌گوید هم فکر می‌کند. می‌آید به بدن که می‌رسد پخش می‌شود؛ مغزش فکر می‌کند، دستش می‌نویسد، پایش راه می‌رود. ولی آن قوه و توان، آن روح آن که این تقسیم‌بندی و این تمایزها را ندارد. آن که محدودیت ندارد. آن که این تکثر را ندارد. روشن شد؟
حالا عالم به واسطه وحدتش، به واسطه روحش، به واسطه هستی‌اش هیچی کم ندارد. "حق محض" است. اصلاً باطلی نیست. باطل کجا معنا پیدا می‌کند؟ وقتی می‌آید در عالم کثرت. در کثرت که می‌آید، دقت کنیم، در کثرت که می‌آید اینی که چشم کمبود دارد در اثر ارتباطش با نفس نیست. در اثر قیاسش با گوش. وگرنه نفس آقا این همین قدر خدا بهش عطا کرد. نفس بهش عطا کرده همین قدر. نفس به دیدن را داده ولی وقتی که مقایسه می‌شود با گوش می‌شود چی؟ محدودیتش معلوم می‌شود. در قیاسی است که معنا پیدا می‌کند. آنی که خدا بهش داده که کم نداده. شما الان از یک دانه الاغ، قاطر یا اسب چه توقعی دارید؟ بار. همین قدر کار. کجا مشکل پیدا می‌کند؟ وقتی که مثلاً توقع داریم بنشیند برای شما مثلاً قوانین آموزشی بنویسد یا گیتار بزند. مثلاً اینجا می‌گوید آقا این الاغ گیتار نمی‌زند. کمبود دارد، محدودیت دارد. شما می‌گویی آقا چرا این الاغ گیتار نمی‌زند؟ اعصابت خرد می‌شود. در آن مقداری که بهش عطا شده، سر جای خودش است. همه آقا در میزانی که بهشون عطا شده، درست عطا شده و حقاً. مسئله این است که جابجا می‌شوند. تعریفی که می‌گوید آقا این حقیقت ثابت، آن چیزی که هست. درست شد؟ آن نسبت‌هاست که می‌آید کار را خراب می‌کند. نسبت‌ها آن چیزی است که ما می‌دهیم. ما برای این یک شأنی می‌دهیم. ما برای او یک جایگاهی می‌دهیم. ما یک چیزی فراتر از آن چیزی که هست، آن را تصور می‌کنیم. قرآن تعبیر می‌کند به اینکه این‌ها اسم‌هایی است که سمّیتموها؛ شما اسم گذاشتید. شما به این سنگ گفتی رَپ. اینکه رَپ نیست. این اسمی است که تو گذاشتی. این توقعی است که تو داری. این نسبتی است که تو دادی. این سنگ است، حق است در سنگ بودنش، در کارایی سنگ بودنش. ولی باطل در معبود بودنش. باطل بودنش را از کجا آورد؟ من که باطل خلق نکردم. اصلاً باطلی نیست. می‌خواهم کم‌کم به خروجی‌ها برسم. ببینید، خیلی لطیف و عمیق می‌شود ها! به یک چیزهای فوق‌العاده‌ای می‌رسیم آخرش. ما داریم می‌سازیم. نسبت را ما ایجاد کردیم. ما به این گفتیم بت. ما به این گفتیم معبود. این بدبخت محبوبیت ندارد. مابودیتش کجا بود؟ نسبت را ما دادیم. اسماء سمیتموها. شما این اسم را گذاشته‌اید. شما این نسبت را دادید. به یک ظالمی گفتی امام. به خورشید گفتی نمی‌دانم مثلاً معبود. نمی‌دانم. و همین‌طور، مرد را نسبت فراتر از آن چیزی که "است" یا پایین‌تر از آن چیزی که "هست" بهش دادی. زن را نسبت فراتر یا فروتر از آن چیزی که "هست" بهش دادی. نسبت‌ها را شما قاطی کردید. نقائصی که در عالم هست و می‌بینید، اولاً در ظرف ادراک شما است و به واسطه ادراک غلط شمااست. ثانیاً در اثر انتخاب‌ها و تصمیمات و کنش‌های غلطی است که به واسطه این نگاه‌های غلط ایجاد کردید. می‌خواهم بحث را عینی‌تر کنم. شما سؤال فعلاً باشد. من بیایم از بحث بیرون. این "خراب" می‌خواهم بروم آقا کنه داستان "حق" مطلب از اینجا دیگر چالشی می‌شود. تا حالا سؤالات حرف‌های قشنگ فلسفه سیمی واقعی، ولی از اینجا جدی.
حالا ما یک کتابی داریم که این کتاب عین حق است و هو الحق من ربه. نسبت‌ها را کامل و درست تبیین، بینات، تبیان. این چه کتابی است؟ قرآن. احسنت! اصلاً فکر نمی‌کردم. همش نگران اوستا که الحال. حالا می‌بینید فساد می‌آید. فساد از کجا می‌آید؟ از این نسبت‌های غلطی که ما تصور کردیم. اسمایی که ما گذاشتیم. می‌خواهم صاف بروم در بحث چالشی. قرآن می‌گوید: الرجال قوامون علی النساء. نسبت بین زن و مرد را من این شکلی تفسیر کردم. مرد قوام بر زن است. این نسبت را اگر این شکلی نفهمیدی که این عین حق است، حقیقتش این است. باطن هستی این است. نسبتی که باطن با این کثرات دارد دیگر. وقتی آمدی جابجا کردی، گفتی نه آقا زن و مرد مساوین، به معنای غلطش. معنای درست هم دارد. معنای درستش این است که در نسبتشان با نفس عالم، با روح عالم مساوین، نه در کارکردشان. چشم و گوش مساوین در نسبتی که با روح دارد نه در کارکردشان. دست و پا مساوین با دستت چه کارهایی می‌توانی انجام بدهی؟ با پایت چه کارهایی می‌توانی انجام بدهی؟ مساوین یعنی همان کارهایی که دست می‌کند، پا می‌کند؟ همان کاری که پا می‌کند، دست می‌کند؟ ابداً مساوی نیستند. پس چی می‌گویی مساوین؟ در نسبتشان با جان مساوین. چقدر مطالب عمیق و فوق‌العاده. زن و مرد مساوین، نه در شئون اجتماعیشان، نه در تکالیفشان، نه حقوقشان، نه در شئونشان. در نسبتشان با خدای متعال. هر دو مخلوق‌اند، هر دو عبَدند، هر دو اگر مؤمن شدند و عمل صالح انجام دادند، همه آن فضایل و کمالات بهشان داده می‌شود ولی در نسبتشان با همدیگر چی؟ ذهن شما، مغز شما با چشم و گوشتان برابر نیست. در نسبتی که با جان دارد، برابر است. مغز که همه کاره تن است. آقا مغز را بردار، جایش پا بگذار، چی می‌شود؟ همه ساختار تن به هم می‌ریزد. این فساد شکل می‌گیرد. این جنبه بیرونی باطل است که بازگشت دارد به جنبه درونی باطل. باطل که اصلاً نبود. باطل که اصلاً نبود. پس چی شد که اینقدر باطل و خرابی و فساد آمد؟ نسبت‌ها را به هم ریختید. خرابی نسبت‌ها باعث شد که آن آثار ظهور پیدا نمی‌کند. چه تعبیر فوق‌العاده‌ای! آثار ظهور پیدا نمی‌کند. باطل نیست. آثار ظهور پیدا نمی‌کند. نفس شما می‌بیند. اوه! چه مطلبی. مطلب حواست جمع باشد، خیلی فوق‌العاده است. نفس شما می‌بیند. اگر چشمی باشد با این مختصات، با این شرایط و نسبتش با این نفس برقرار باشد، این چشم آثار آن دیدن نفس بر او ظاهر می‌شود. آن ارتباط برقرار می‌شود. در این تن، آثار قوه بینایی ظاهر می‌شود. آثار قوه بینایی ظاهر می‌شود؛ ظهور می‌کند. این چشم اگر هم نباشد، او دارد، هست. هست. بینایی هست. جان شما بیناست. بینایی را دارد که چشم باشد، چه چشم نباشد. چشمت باز باشد، چه چشم بسته باشد. چشمت را ببندیم، باز بینایی هست. باز بینایی هست. ولی اگر چشم را باز کردی، بینایی فعال می‌شود. بینایی اثر می‌گذارد. بینایی ظاهر می‌شود. این می‌شود ظهور حق. ظهور حق. چشم را بستی، این بینایی ظهور پیدا نمی‌کند. آخرش حق سر جایش است. این "هست" ظهور پیدا نمی‌کند. آثارش جلوه‌گر نمی‌شود. آثارش چیست؟ آثارش این است که تو وقتی چشمت باز بود، بینایی فعال شد، تشخیص می‌دهی اینجا چاله است، اینجا چاه است، اینجا ماشین. با سرعت تصادف نمی‌کنی. چه اثری ایجاد می‌شود؟ فساد رخ نمی‌دهد. خرابی رخ نمی‌دهد. همه چی در مدار خودش حرکت می‌کند. همه چی سر جای خودش است. فساد و خرابی به خاطر چیست؟ به خاطر اینکه یک جایی مانع شدی از اینکه حق بروز و ظهور پیدا کند. این را قرآن بهش می‌گوید باطل. باطل یک چیزی نیست که باشد. باطل آن مانعی است که نمی‌گذارد حق در صحنه بیاید. آثار حق ظاهر بشود. بحث خیلی فنی شده ولی خب به ثمرات فوق‌العاده‌ای می‌رسد.
به خرابی‌ها منجر می‌شود. حالا شما ببینید این بحثی که اینقدر اعتقادی است، به چه کارکردهایی می‌رسد. کارکردش این است که آقا هرچی ما خرابی در عالم داریم، در جامعه داریم، در خودمان داریم، در خانواده‌مان داریم، در هر بُعدی از ابعاد فردی و اجتماعی و درونی و بیرونی که داریم، بازگشت دارد به اینکه یک جایی یک حقی را نگذاشتیم. نگذاشتیم ما. نگذاشتیم. نگذاشتیم جلوه‌گر بشود، ظاهر بشود. نسبت آن باطن را با ظاهر خراب کردیم. یکیش "الرجال قوامون علی النساء" بود. جای مرد و زن را عوض کردیم، خراب می‌شود. هم ساختار خانواده به هم می‌ریزد، طلاق زیاد می‌شود، روابط عاطفی به هم می‌ریزد، زاد و ولد به هم می‌ریزد، اقتصاد به هم می‌ریزد. می‌شود بفرمایید از چه نظر جابجا کردیم؟ آمدیم حالا دقیق‌ترش را اگر بخواهیم بگوییم، آن حقوق و شأنی که مرد داشته در جامعه، آن ساختاری که خدای متعال لحاظ کرده، این بوده که مرد است که نفقه می‌دهد به زن. ما آمدیم گفتیم نه آقا این تحقیر زن است. این صدقه‌خور کسی است نسبت به مرد. این درجه دو کردن زن است. زن خودش درآمد داشته باشد. حقوق داشته باشد. مستقل باشد. استقلال اقتصادی داشته باشد. در حالی که ما استقلال اقتصادی داریم ها! اینجوری نیستش که زن مالک هیچی نشود. اتفاقاً استقلال اقتصادی و نکات فوق‌العاده علامه در المیزان این است که اولین مکتبی که در عالم استقلال اقتصادی برای زن قائل شد، اسلام بود. ما تا قبل از اسلام اصلاً ارث نداشتیم برای زن. زن خودش مملوک شوهرش بود. خودش یعنی خودش به ارث می‌رسید. بعد از مرگ شوهرش زن به ارث می‌رسید، نه ارث می‌برد. برویم برویم مطالعه کنیم. توضیح دادم. شُبهه مطالعه کنید. استقلال سیاسی، استقلال اقتصادی در غرب چقدر ریشه دارد؟ چند سال است؟ آنی که آمد استقلال اقتصادی به زن داد، اسلام بود. گفت این مالک است. این مِلک خود این است. این ارث خودش را می‌برد. این حق خودش است. اصلاً به شوهرش ربطی ندارد. شوهرش حقی ندارد. در عین حالی که عین لحاظ کرد، گفت آقا من بار اداره اقتصادی زندگی را روی دوش این نمی‌گذارم: المرأة ریحانه لیست بقهرمان. قهرمان را کسی می‌گویند که مثل مثلاً شما در اردوتان یک نفر هستش که مثلاً تنخواه را دست او داده‌اند. باید برود خرید را او انجام بدهد. فاکتورها را او جمع بکند. قهرمان. قهرمان با قهرمان فارسی فرق می‌کند. قهرمان کسی است که آن بار اجرایی کار روی دوشش است. می‌گوید زن گُل است. المرأة ریحانه لیست بقهرمان. الان در غرب، یکی از چالش‌های جدی که داریم، می‌گویند که به کرات حتی ایرانی‌هایی که رفته‌اند آنجا، اتفاقاً آن‌ها بهتر می‌فهمند. می‌گویند که آقا مشکلی که هست این است که زن‌هایی که ما اینجا می‌بینیم، آن طبع و لطافت زنانه را ندارند. زن‌هایشان مرد شده‌اند. اینجا دیگر لازم شد. خودم. قرآن یعنی اسلام، قرآن، این مکتبی که این کتاب، این زبان حقیقت است، آمده نسبت‌ها را با آن روح عالم برقرار کرده و تفسیر کرده، تبیین کرده. گفته آقا من زن را برای این آفریدم. این گونه آفریدم. جایش را به هم نزن. نسبتش را خراب نکن. بار اضافی را روی دوشش نگذار. بعد ما فکر کردیم تحقیرش کرده‌اند. آقا این باید قاضی بشود. آقا این باید فلان بشود. آقا این رئیس‌جمهور بشود. به همین حرف‌ها، حواشی و امتدادهایی دارد دیگر. آقا پس الان چی می‌گوییم؟ پس شما زن را وزیر کردید و فلان و این حرف‌ها. حمایت. مرجع تقلیدم که می‌گویید بشود. آقا فرمودند دیگر تازگی. آقا فرمودند در مسائل زن، خود زن‌ها بهتر می‌توانند. خب، این ارجاع علمی است دیگر. ارجاع علمی است. بهتر خبر داری؟ بهتر سر در می‌آورد. یک ارجاع علمی. ارجاع علمی که کسی مانع نمی‌شود. حضرت زهرا سلام‌الله علیها مرجعیت علمی داشتند. برایش می‌آمدند حتی مرد با واسطه می‌آمد سؤال می‌کرد ولی نسبت‌ها به هم نمی‌خورد. محرم و نامحرم قاطی نمی‌شد. نسبت‌ها وقتی به هم بریزد، فساد می‌آید. همین، همین خود محرم و نامحرم یکی از آن نسبت‌های دقیق و درستی است که در این عالم تفسیر شده. این‌ها وقتی که با عناوین مختلف خراب شد که آقا محرم و نامحرم و درجه‌بندی جنسیت و محدود کردن زن است و توسری‌خور کسی است و این حرف‌ها. نتیجه‌اش می‌شود فساد. کاربرد و کارایی حق در جامعه از نمود می‌افتد. نه آن وقت کاربرد زنانگی زن را در جامعه دیگر شما شاهد نیستی؛ آن لطافت و طبع و محبت. من کاربرد و کارایی مرد را دیگر در جامعه شاهد نیستم. مردها زن شده‌اند، زن‌ها مرد شده‌اند. حالا مثلاً آن‌ها نمونه‌های بیرونیش است دیگر. آره. مردی که رو می‌آورد به زینت و جلوه‌گری و جلوه‌گری، دلربایی، دلبری. مردی که مثل اینکه آقا پایش کار مژه را مثلاً بخواهد انجام بدهد. مژه کار پا را انجام بدهد. یک چیز زمخت اینجا گذاشته‌اند به اسم پا. این بالا پایین می‌شود که گرد و خاک در چشمت نرود. بعد روی مژه‌ها راه می‌روی مثلاً. این جامعه به قوام – فرمود اموالتان را به سفها ندهید. این اموال را من قیام شما را در این‌ها قرار دادم. نسبت‌ها. شما پولت را می‌دهی دست پولدار. اقتادتو می‌دهی دست پولدار. در حالی که اقتصاد دست عاقل است، دست حکیم است. آن عنوانی که باید باشد، دارایی ظاهری او نیست. دارایی باطنی. قدرت مدیریت. ادراک. آن رشد باطنی که رشد به معنای فهم استفاده از امکانات. ما به کسی که امکانات بیشتر دارد موقعیت می‌دهیم، نه به آن کسی که امکانات کمتر دارد ولی فهم بیشتر نسبت به استفاده از امکانات دارد. شما وقتی این‌ها را خراب کردی، جامعه خراب می‌شود. این می‌شود وضع اقتصادیت؛ دلار پنجاه تومن؛ گرفته سه ماهه کرده هشتاد. این بحث‌ها عمیق‌تر می‌شود. هرچی شما به سمت آن روح حقیقت و هستی نگاه کنی، همان‌طور که اینجا اینجا می‌گفتی: «آقا این دهان و گلو دارد می‌گوید.» دقت کنیم. الان فکر می‌کنیم که داریم از این گلو و از این دهان می‌شنویم صوت را. این گفت. این دهان گفت. عمیق‌تر که می‌شوی، می‌بینی که دهان نبود که گفت. مثال معروفی که مولوی دارد که مورچه رسید یک جای رود آبی رنگی جاری است. گفت: «ای عجب رود است.» و نگاه کردی یک چیزی اینجوری رفته بالا کنار، حالا مثلاً با فهم خودش که نداشت. خودکار بود. دید که نه، این این نیست که کلماتی که اینجا هست، این حروفی که اینجا هست، حروف فهمیده باشد. تازه این از خودش نیست. از چیست؟ از این خودکار. رفت بالاتر. خودکار هم نیست. این از آن انگشت است که این خودکار را گرفته. رفت بالاتر. دید بابا این دست انگشتانی دارد. رفته تا کتف و این‌ها. یک دست طولانی است. بعد دید که آن کتف به یک تنی بسته است. همین‌جور رفت بالا و رسید به آن مغز و فکر و جان. و همین است دیگر. هی عالم لایه لایه بطن دارد. ما به این ظواهر نسبت‌هایمان غلط است. یکی از نسبت‌های غلطی که داریم این است که به ظواهر نسبت می‌دهیم. فلانی یعنی فلانی که مثلاً سی سال سن دارد، دارد این حرف‌ها را می‌زند. آن فلانی که بیست سال سن دارد، دارد می‌شنود. در حالی که یک جانی دارد این را می‌گوید که آن دیگر سن درش بی‌معنا است. ما چون درگیر این نسبت و ظواهر هستیم، امام دو ساله با امام چهل ساله برایمان فرق می‌کند. امام دو ساله را سخت است تبعیت کنید. امام چهل ساله هشتاد سال باشد که خیلی راحت‌تر می‌پذیریم. هرچی ریش سفید می‌کند، یحسبونه شیخاً کبیراً. خیلی بهشان زور می‌آید چون می‌بینند که حضرت جوان است. حضرت دوازده قرن سن دارد. خیلی باید پیر باشد. ببینم آقا تک و توکی محاسن سفید در صورت امام زمان به آدم فشار می‌آید دیگر. دوازده قرن منتظر بودیم. یک آقا آمده وسط. زیر چهل سال. قیافه نمی‌خورد. ما چرا درگیر ظواهر هستیم؟ اگر برویم سراغ آن باطن، می‌بینیم که آقا آن باطن در مورد حضرت مسیح فعال است. مسیح یک روزه امروز تولدشان بود. کی بود تولد؟ دیروز. اگر ما به خودمان هم می‌خواهیم چیزی را نسبت بدهیم در این مدار که نگاه می‌کنیم، خودمان هم با ظاهر. حتی روحمان را ارزشی ندارد. موضوع اصلی خارج می‌شود. بعد جلسه با هم گفتگو می‌کنیم ولی اصل مطلب، اصل مطلب که من خودم را یک حقیقتی بپندارم، باز در نگاه به باطن که نگاه کنی، حتی این جان من هم باز خودش ظاهر است. باطنش خداست. درست شد؟ می‌بینی هر نسبتی که می‌خواهد به این بدهم، غلط است. من این کار را کردم. من گفتم. من نوشتم. من خواندم. این مالکیتی ندارد. این فقط ظرف ظهور آن حقیقت، کما اینکه ما الان می‌گوییم آقا پنجره روشن است. الان می‌گوییم اتاق این کلاس روشن است. کلاس روشن است. روشن است. کلاس که روشن نیست. کلاس که روشنایی ندارد. کلاس روشن است به‌خاطر آن بحث باطلی که گفتم. به‌خاطر اینکه از پنجره نور می‌آید. آن هم که پنجره نور می‌آید به‌خاطر اینکه پرده را نکشیدیم. پرده را که بکشی حجاب است دیگر. پرده باطل یک پرده است و یک حجاب. اصل آن حجاب هم در حجاب ادراک ماست. چون عالم که حجاب برنمی‌دارد. خورشید که حجاب برنمی‌دارد. اتاق شما حجاب برمی‌دارد. حجاب‌ورز می‌گوید آقا کلاس روشن است به‌خاطر اینکه پنجره روشن است. می‌گوید پنجره روشن نیست که آسمان روشن است. آسمان روشن است. آسمان که روشنی ندارد. خورشید. واگذار کردم. این چی شد پس؟ یک حقیقت است. ان‌القوه لله جمیعاً. العزت لله جمیعاً. لا حول و لا قوه الا بالله. تا برسد به این: لا مؤثر فی الوجود الا الله. تا برسد به اینکه اصلاً چیزی جز خدا نیست. در قیاس با آن، همه عدم‌اند. همه نیستند. همه ظاهرند. همه پوست‌اند. همه ظرف ظهور حقیقت‌اند.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات از وهم تا وحی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00