* ریشه گناه در توهم استقلال از خدا و انقطاع از منبع هستی است [10:43]
* جاذبههای ظاهری و غریزی؛ عامل انتخابهای سطحی و مانع عقلانیت در عرصه سیاست است [13:21]
* مقایسه عقل از نگاه امام صادق علیهالسلام که دعوت به بندگی می کند با عقل نکرایی معاویه که عامل شیطنت است [14:04]
* تفاوت اکثریت گرایی بر مبنای هدایت قرآنی و تبعیت شیطانی؟ [16:16]
* حقیقت مردمسالاری اسلامی، تبیین جایگاه انسان نسبت به خداست [19:02]
* باطل، نبودن حق نیست؛ مهجوریت آن است [20:36]
* وظیفه حکومت اسلامی در برابر منکر اجتماعی، حجاب حکم الهیست یا مصلحت اجتماعی؟ [27:07]
* حجاب اختیاری؛ از رؤیای مسیح علینژاد تا واقعیت سیاست امروز [30:29]
* مصلحت؛ پلیست میان حقیقت و تقیه، با هدف بقای دین [35:07]
* تصمیمات حکومتی امیرالمؤمنین علیهالسلام با توجه به شرایط زمانه و با هدف حفظ وحدت [37:37]
* تقیه: هنرتعادل میان حقیقت و حفاظت [47:32]
* رفراندوم، تصمیم مردم یا بازی قدرت؟
بررسی ابعاد پنهان انتخابات [50:26]
* هدف نظام اسلامی هدایت اکثریت است نه تبعیت از اکثریت [52:51]
* بیعت، معاهدهایست تعهدآور میان حاکمیت و ملت [54:31]
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
خب، این فصل اول گفتگو بود. فصل دوم میرسیم به سؤالات شما. بپرسید. لایههایی پشت خیانت و چیزهای بد شکل میگیریم. اسلامی هستیم، ولی مردم باید برگردند به آن ۲۰۰ سال پیشی که الان خودشان پشیماناند از آن کاری که انجام دادیم. ما اشتباه کردیم. این را داشته باش، اگر فرصت بشود به آن میپردازم.
در مورد حجاب میپرسند که چرا ما یک مسیری را داریم میرویم که دیگران تجربه کردند و غلط بودن این مسیر را فهمیدند؟ در مورد حجاب بحثی دارم، اگر فرصت بشود به آن میپردازم. ای جان! الان میگویم: سیاسی "محدودیت ندارد". فرق میشود گفت محدودیت ندارد، "تفاوت" دارد. تفاوت فارسی. البته آنجا "تقایر مفهومی" دارند، دیگر "تقایر مصداقی" ندارد. وارد بحث "یک اسلام به ذات خود ندارد در مسلمانی".
نکته بعدی چیست؟ بحثهای سیاسی. نکته بعدی این است که «آقا! تو عالم باطلی نیست.» در واقع پس چرا ما کارکرد حقیقت را نمیبینیم؟ یک حجابی رخ داده. این حجاب، حجاب توهم است. خوب دل بدهید. بحثهای عمیقی است. بعضی از نکاتی که دارم میگویم، مثلاً محصول سیوخردهای جلسه سخنرانی است که قبلاً جایی مطرح کردهایم. در دو جمله میگویم عرض کنم. ببینید، آقا، حجاب توهم این است که باعث میشود حقیقت دیده نشود. در ظرف ادراک ما حجابی است به نام حجاب توهم. این نمیگذارد حقیقت دیده شود. این حجاب توهم، مهمترین توهم همین توهم بودن است. توهم هستی که فکر میکنیم هستیم. فکر میکنیم از خودمان هستیم. به خودمان هستیم، یعنی هستیمان از خودمان است. یک هستی اصیلی داریم. هستیم. یک هست مستقل. خدا هم هست، ما هم هستیم. آن هم آن هستیاش یک جاست، ما هم هستیم، آن یک جا. این آقا، آن حجاب اصلی است. این حجاب توهم «هستم فرع هستی او و در برابر هستی او چیست؟ نیستی.» عمیقترین مطلب این است. این همان ریشه تمام حقایق است که اگر فهمیده شد، حجاب حقیقت کنار رفت. این سرمنشأ میشود که حقیقت همه هستی را، در بعد مملکت وجود شما هم، در مملکت هستی و عالم. اینجا "عنانِیت" مطرح میشود: "اَنّی مَن"؛ من هستم. تصور اینکه من مستقلم، من توانی دارم، من قابلیتی دارم، این میشود ریشه معصیت.
اصلاً چرا ما گناه میکنیم؟ چرا در عین حال اینکه میدانیم خدا این را گفته، انجام نمیدهیم، ترک میکنیم؟ چون احساس میکنیم که، حالا خدا فرموده، منم حالا اگر انجام ندادم، آسیبی به من نمیرسد. حالا ممکن است اگر انجام بدهم فایده برایم داشته باشد. اصلاً ما طاعت و معصیت را هم این شکلی میبینیم. این شکلی میبینی که اگر انجام دادیم، یک چیزی در ازایش به ما میدهند. اگر انجام ندادیم، یک چیزی نمیدهند. خیلی دیگر اعتقاد و باور داشته باشیم، یک کتکی میخوریم که بعید است بخوریم. میگوییم نمیدهند. آقا، مثلاً گفتند اگر این بار را بردی، پشتش ۵ میلیون بهت میدهیم. حالا اگر نبردیم، چیزی نمیدهند، ۵ میلیون نگرفتیم. نخواستیم ۵ میلیون. خدا کریم است، ولی بعید است بزند. ما نگاهمان نسبت به طاعت و معصیت این است: ما هستیم، آن هم هست. یک کاری میکنیم به دستور او. یک چیزی به ما میدهد. در حالی که واقعیت این نیست. واقعیت این است که ما هستیم و این هستیمان از اوست و این شدت اتصالمان به آن مبدأ هستی، وابسته به طاعت است و هرچی که معصیت کنیم، این اتصال ضعیف و ضعیفتر و دور میشویم. نسبت وجودیمان از او کم و کم و کمتر میشود و نسبت، مثل آن چشمی که هی با آن قوه بینایی که نفس دارد، هی فاصله میافتد، هی ضعیف میشود، ضعیف میشود. شما این چشم را وقتی خوب استفاده نکردی، در برابر اشعه ماورای بنفش مثلاً قرار دادی، این باعث میشود که به چشم آسیب وارد شود. چشم که آسیب میبیند، هی نسبتش با آن قوه بینایی نفس کم و کمتر میشود. خودش محروم میشود و دور میشود، دور میشود. این دور شدن یعنی این از قوه بینایی جان دور میشود. بعضیها هم آنقدر چشمشان به آن منبع بینایی نزدیک میشود که بدون اینکه باز باشد، میبیند. مثلاً حالا بگوییم چشم بصیرت، چشم سوم یا هرچی. درست شد؟ اتصال است.
معصیت و طاعت از اینجا نشئت میگیرد. ریشهاش کجاست؟ در توهم. توهم بودن. حجاب بودن. حجاب من. قرآن به آن کسانی که این حجاب بودن را دارند و معصیت میکنند و زیر بار طاعت نمیروند، چه کلمهای درموردشان به کار برده؟ کی بلد است؟ شیطان. شیطان آن کسی است که توهم بودن دارد و چون توهم بودن دارد، سجده نمیکند، کرنش نمیکند. البته ریشه خود شیطان شدن هم کفر است: "کانَ مِنَ الکافرین". پس هرکسی که کافر است، کافر یعنی بیتوجه به این حقیقت. خودش هم خودش را بیتوجه کرده است. این حقیقت عیان است. آیه "ذریه" در سوره مبارکه اعراف. هرکدام از اینها یک بحث مفصل دارد. اگر وقت بود... حالش را دارم و نه وقتش را دارم. اگر وقت بود، میشود ۳۰، ۴۰ ساعت با همدیگر مفصل از این ریشه شروع میکردیم و میآمدیم جلو. کما اینکه ما همهمان یک ایمان آگاهانه بالفعل همین الان داریم، فقط به آن توجه نداریم. توجه به ایمانمان نداریم. قلبمان مثل اینکه اینجا نور هست، توجه به نور نداریم. چشممان را بستهایم. چشممان را میبندیم که اینجا تاریک نمیشود که. فقط از این نور محروم میشود. خدا در همه وجود ما هست. با همه وجودمان هم درکش میکنیم، اگر چشممان را نبندیم. خودمان چشممان را بستهایم. این نیستش که اگر چشممان را باز کنی، مثلاً باید کلی راه برویم تا خدا را پیدا کنیم. خدا همین جاست. خدا حاضر است. آن لحظههایی که یکهو یک تکانهای جدی به ما وارد میشود، از این توهمات و از این اسباب ما، چون توهم داریم دیگر، هم خودمان را مستقل میدانیم، در عین حال که مستقل میدانیم، اگر خودمان را هم وابسته بدانیم به این اسباب ظاهری، کلاً توهم ظاهربینی داریم. اسباب ظاهری. آن لحظهای که یکهو یک تکانی میخوریم، از این اسباب ظاهری خارج میشویم. ملتفت میشوی به اینکه چه خبر است. هواپیما چند تا تکان اساسی که میخورد، میفهمی که نه من بودم که جانم را حفظ میکردم، نه هواپیما بود، نه خلبان بود، دیوارهای آلومینیومی محکم هواپیما. هیچی به هیچی. بابا! لحظهای که تکان جدی میخورد، چیست؟ خدا. توسل تمام.
یک فیلم مال ترن هوایی چین. طرف از آن بالا دارد پرت میشود. هرچی اسم مقدس، نمیدانم دیدهاید یا نه؟ هرچی اسم مقدس بلد است، میگوید. به زبان چینی، کرهای، چه میدانم، انگلیسی. بعد وسطهایش داد میزند: "یا ابوالفضل!" این لحظهای است که میبینم آقا دیگر از در و دیوار و کمربند و آهن و از اینها کاری ساخته نیست. اگر کسی بخواهد کاری کند، ابوالفضل (است). درست شد؟ دشمن داشت بمباران میکرد، دو تا رزمنده بودند. این واقعیت دارد ها! دو تا رزمنده آذری بودند. آذریها خیلی به حضرت عباس اعتقاد دارند، عجیب! خیلی مشتی! علامه طباطبایی فرموده بود که من ارادتم به حضرت عباس مثل آذریهای روستایی است که اصلاً از فضای علم و دانش و اینها دور بودند. چطور خالص و با تعصب نسبت به حضرت عباس علاقه دارند، من آن شکلی علاقه دارم. آره. گفتش که این زد پشتمان. گفت که از بالا دارند میزنند. این یک نگاهی کرد، گفتش که فلان. حالا شوخی، جدی، هرچی. گفت دیگر کار از دست خدا هم در رفته است، مگر ابوالفضل یک کاری بکند. حالا نکتهاش این است: او وقتی که از اسباب منقطع میشود، در عمق جانش یک رشته اتصالی هست. او همه کاره میداند. از توهم یکهو در میآید. از این توهم استقلال، از این توهم وابستگی به این ظواهر در میآید. ما در کفریم، در حجاب عنانیتیم، در حجاب توهمیم. این میشود سرمنشأ معصیت. این میشود سرمنشأ معصیت. میشود سرمنشأ بطلان. باطل. نسبتمان با حقیقت قطع میشود.
بعدش چه اتفاقی میافتد؟ فساد و خرابی در عالم شکل میگیرد. "زَهَرَ الفَسادُ فِی البَرِّ وَ البَحرِ بِما کَسَبَت..." خراب میشود، فساد ایجاد. حالا در بحثهای سیاسی هم همینطور. سیاست، ساحت زندگی اجتماعی است. این حجابها و این توهمات است که سرمنشأ مسائل خیلی از انتخابهای سیاسی ما هم همین است. من از شما سؤال میکنم: شما اگر دو تا ظرف جلویتان باشد، یک چایی گذاشتهاند، دو تا ظرف هم گذاشتهاند که چاییتان را با یکی از اینها بخورید. توی کیش نان خامهای مشتی. مشهدیها بهش میگویند چی؟ مشهدی داریم یا نه؟ مشهدی. یکی، مشهدیها بهش میگویند نارنجک. تهران نیم کیلو نارنجک بده، دستگیرت! ۲ کیلو نارنجک بده. کسی هم باهاش کاری ندارد. خیلی هم خوشحال میشود فروشنده. حالا، دو تا ظرف گذاشتهاند جلو شما. در یکیش یک کیلو نارنجک؛ از این نارنجک مشتیها، پُر خامه، چرب و چیل، رویش کاکائویی و اصلاً این ور هم کشمش گذاشتهاند. میخواهم بگویم داستان انتخابهای سیاسی ما هم همین است. یعنی ما مبتنی بر آن منافع واقعیمان معمولاً تصمیم نمیگیریم. من کار به گزینههای سیاسی ندارم ها! که حالا شما بگویید آقا مثلاً در انتخابات یعنی مثلاً فلانی کشمش بود، آن یکی مثلاً نان خامهای بود. به کلیت انتخابهایمان کار دارم که حالا در عرصه سیاست همینطور خودش را نشان میدهد. ما تابع آن توهماتیم.
آن جاذبههای ظاهری هستیم. ظاهربینیم. ما با همین امور ظاهری و امور غریزی گول میخوریم. هرکس که احساس بکنیم بیشتر میآید، بها میدهد و کیف و حال میدهد به این امور غریزیمان، بهش جذب میشویم. هرکس که احساس کند میخواهد بیاید ببندد اینها را، ازش دفع میشود. به بقیه مسائل هم خیلی توجه نمیکنیم. یعنی آنقدری ریشهدار و عمیق نیست. اصلاً انسان اگر فکر بکند، عقل به خرج دهد، درگیر این حجابها و ظواهر نمیماند. قرآن هم ما را دعوت به عقلانیت میکند دیگر. مشکل ریشه همه مشکلات هم همین عقلانیت است. سرمنشأ همه بدبختیها همین است. اصلاً سرمنشأ کاهش عدم استفاده از عقل است. "ذالِکَ بَأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا یَعْقِلُونَ". چون عقل را به کار نمیاندازند. عقلی که قرآن میگوید، کدام عقل است؟ عقلی نیست که بین... دقت کنید، اینها را. خیلی مطالب مهمی است. عقلی که ما معمولاً در فرهنگمان میگوییم، عقلی که بین دو تا امر ظاهری نگاه میکند، کدامش بیشتر کیف میدهد؟ کدام؟ عقلی که قرآن میگوید، عقلی که اهل بیت میگویند، عقلی که بین ظاهر و باطن، باطن را انتخاب کنیم. بین دائمی و زوالپذیر، دائمی را انتخاب کنیم. این عقل است. نه بین مثلاً خوشگل و خوشگلتر، کدامش بیشتر کیف میدهد؟ کدامش بیشتر حال میدهد؟ کدامش بیشتر مطابق با شهوت من است؟ این شیطنت است. امام صادق(ع) گفت آقا عقل چیست؟ حضرت فرمودند که: "ما به الرحمن"؛ آنی که با آن بندگی خدا انتخاب شود. "بِکتَسِبِ الجَنان"؛ بهشت با آن کسب شود. پس اینکه معاویه دارد، چیست؟ شیطنت است. این شیطنت است. پلکم نکرا؟ اصلاً عقل نیست، شبیهاش بالعقل. شبیه عقل است. چون انتخاب، گزینش میکند. فکر میکنند عقل است. کار عقل گزینش است، ولی نه گزینش دو تا امر در سطح همدیگر و مادی و زوالپذیر. گزینش بین زوالپذیر و دائمی. عقل معاویه. خب، چند نفر این را دارند؟ "اَکثرَهُم لا یَعقِلُونَ". چون "اَکثرَهُم لا یَعقِلُونَ" میشود "اَکثرَهُم "للْحَقِّ کَارِهُونَ". قرآن میگوید آقا اکثریت نسبت به حق کراهت دارند، نه تبعیت ندارند، کراهت دارند.
حالا ما میآییم چهکار میکنیم؟ ما چون توهم داریم باز، برای همین مردم هم چون ظاهر است دیگر، سببیت قائلیم. برای اکثریت هم سببیت قائلیم. بروم تو دل یک بحث سیاسی جانانه. میخواهیم با اکثریت نسبت خودمان را تعریف کنیم. یکی از آن نسبتهای غلط، به خاطر این غلط است که فکر میکنیم اکثریت کارساز است و چیزی است. اگر با اکثریت باشیم، به چیزی میرسیم. اگر از اکثریت دور بشویم، محروم میشویم. نسبت غلطی که تعریف میکنیم، یک انتخاب غلط بعدش رخ میدهد. قرآن که کتاب حق است، به شما میگوید نسبتت با اکثریت باید "هدایت" باشد. ولی شیطان که نماد باطل است، بهت میگوید نسبتت با اکثریت باید "تبعیت" باشد. عالم. هر مسئولی که دنبال تبعیت از اکثریت است، شیطان است. هر مسئولی که دنبال هدایت اکثریت است، این عاقل است. این بنده است. این عبد است. حالا چند تا داریم؟ مگر نبود؟ گشتم، نبود. مگر نیست. تک و توکی پیدا شود. درجهبندی دارد شیطان بودن. این حجابها، اینها همهاش درجهبندی دارد. در مورد مصلحت و اینها. حالا بحث خوبی است. میخواهم کمکم وارد این بحثها بشوم. پس نسبت ما با اکثریت باید چی باشد؟ شما اگر فکر میکنی چون اکثریت یک چیزی را میخواهند، پس حق است، خود همین تصور غلط نسبت به اکثریت، خود همین توهم نسبت به اکثریت است. چون اکثریت، قرآن گفته "لاَ یَعْقلُونَ"، "کَارِهُونَ". اصلاً نسبت به حق کراهت دارد. اصلاً نمیخواهد حق را. اکثریت همان اکثریتی است که بین نان خامهای و کشمش، نان خامهای را انتخاب میکند. در عین حال هم که حتی ممکن است بداند که ضرر دارد و میداند کشمش مفید است و خاصیت دارد. شیرین مزه میدهد، حال میدهد. حال میدهد. حالا سلامتی چیست؟ اصلاً میخواهم سلامتی را چهکارش بکنم! اینها همهاش چرت و پرت است که میگویند ورزش باعث سلامتی و طول عمر و اینها میشود. من یک رفیق فوتبالیست داشتم، تصادف کرد، مُرد. هیچ ربطی ندارد که حالا ورزش میکنی، بیشتر عمر میکنی. فیلمبرداری. آفرین! حالا اینجا خوب شد. به جاهای خوبی رسیدیم. یعنی دیگر بحثها دارد میرود توی آن زوایای چالشی اصلی خودش.
ببینید بچهها، در مورد مردمسالاری، اولاً این سالار بودن یک سالار بودن در عرض نیست، در طول است. سالار بودنی که خدا، یعنی آن شأن مربوط به خداست، نه شأن منفک از خدا. یک شأن و جایگاهی به مردم داده است و ما باید آن شأنی که خدا داده را احترام بگذاریم و قائل باشیم. آن نسبتی که خدا برای مردم در نظر گرفته. ببینید، همهاش همین است: ما این نسبتهایی که داریم میسنجیم، این نسبت را اگر قرار است حق باشد، باید بازگشت بکند به آن چیزی که وحی گفته است. چارهای غیر از این ندارد. چون وحی که زبان حقیقت است. وحی که نسبت "تبیان لِكُلِّ شَيْءٍ"؛ همه چیز را بیان کرد. نسبتبندی کرده همه هستی و همه عالم. حق و باطل، همه جا گفته. قرآن "فرقان" است دیگر. فرقان یعنی حق و باطل تفکیک شده، فرق گذاشته. نسبت به مردم، جایگاه مردم، شأن مردم را ببینیم قرآن چی قائل است که اهل بیت هم امتدادند دیگر. معصومین هم امتداد همین قرآن و عترتی است که به ما گفتند: "اَکثَرُهُم لَا یَعْقِلُونَ". همینها. خصوصاً در نهجالبلاغه امیرالمؤمنین میفرماید که "این مردم عامه از مسلمین - البته دقت بکنید- عامه از مسلمین، "عماد الدیناند". در مناظرات خاطرهانگیز شد دیگر. این خواندن این روایت یادتان است. "عماد الدین". مردم ستون دیناند. آقا، مگر نماز نبود؟ چند تا، چند تا ستون دارد؟ "عماد الدین" یعنی چی؟ ستون دینم. البته این تعبیر ادامه هم دارد ها. چند کلمه هم ادامه همین مردم ستون دین. یعنی آقا شما نمیتوانی شریعت را در جامعه، در سطح وسیعی که بخواهد حوزههای وسیعی از نسبتهای اجتماعی را پوشش دهد، اجرا بکنی، مگر اینکه مردم پای کار باشند. مردم حق و باطل نمیدهند ها. بعضی قاطی میکنند این مسائل را. برداشت طرف میگوید که آقا قانونی که مردم نخواهند، مشروعیت ندارد. مشروعیت ندارد دیگر. حضرت لوط یک چیزی دارند میگویند که هیچکس قبول ندارد: "قانونی که مردم قبول ندارند." درست شد؟ مردم حقانیت نمیدهند و حقانیت نمیگیرند. مردم این حجاب، این پردهای که مانع میشد برای جاری شدن حق، این را کنار مردم باعث میشوند که زمینهساز ظهور حق باشند. ظهور حق، غلبه حق، جاری شدن حق. حق، حق. کما اینکه شما مثلاً فرض کنید که عینک مثلاً میزنید مثلاً میگویم ها. این عینک باعث میشود که آن ارتباط چشم شما با نفس شما برقرار شود. چشم میتواند به نفس شما اطلاعات بصری دهد. اگر نباشد هم نفس سر جای خودش است. نفس بیناست. عینک هم نباشد، نفس بیناست. حق، حق. هیچکس هم که در عالم تابش نباشد و نخواهد، حق، حق و سر جای خودش ثابت.
حالا خیلی آیات قرآن قشنگ است. من وارد آن فضاها نشدم. اینکه "جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ" که دوستمانی خواندند آیات قشنگتر در قرآن داریم. میفرماید: "مَا يُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَ مَا يُعِيدُ." این آیه خیلی فوقالعاده است. جز آیات غریب قرآن است. "ما يُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَ مَا يُعِيدُ." باطل اصلاً نه میتواند شروع کند، نه میتواند برگردد. "کان زهوقا". هیچی بود. خب پس چرا همه جا را گرفته بود؟ همه جا را نگرفته بود. نگذاشته بودند حق بیاید. فرق بین اینکه باطل همه جا را بگیرد یا نگذارند. تاریکی همه جا را گرفته و نگذاشتند نور بیاید. تاریکی که جایی را نمیگیرد. تاریکی که نیست. تاریکی اگر جایی را گرفت، چون نگذاشتند نور بیاید. وقتی نگذاری نور بیاید، همه جا تاریک است. تاریکی خودش یک چیز است؟ تاریکی میآید؟ تاریکی که نمیآید. تاریکی در اثر نبودن نور شکل میگیرد. چرا نور شکل نگرفت؟ نور که بود. خورشید که بود. نگذاشتند نور بیاید. پس این وسط، این شمع شد. این الان جایگاه مردم چیست؟ مردم نه حق عطا میکنند، نه حقایق هست. لزوماً مردم جایگاهشان این است که میتوانند پرده را کنار بزنند برای جاری شدن حق. و همینطور آیات فراوانی که داریم. یک چند دقیقه. میترسم به اذان بخوریم. این را به یک جمعبندی برسانم. پس جایگاه مردم را خدا این شکلی میفرماید. واقعاً برای مردم جایگاه قائل است. شأن قائل است. مردم انتخاب بکنند. خدا ارزش میدهد. اثر میدهد به این معنا. نه خدا تابع نفوس است. میگوید تا به حال مثلاً من اینطور گفتم. اینها ریشههای آن فرهنگ لیبرالی است دیگر که میگوید آقا وقتی مردم خواستند، اصلاً شما حق و باطل را باید منعطف کنی. حق و باطل به این معنا نداریم. وقتی مردم میخواهند، خوششان میآید، منفعت میبینند، خوب است. بحث فلسفه اخلاق و اینها مطرح میشود. وقتی بدشان میآید، بد است. خوب و بدی جدای از این ما نداریم که. ما در بحث فلسفی میگوییم "حسن و قبح نفس الامری". مصلحت و مفسده "نفس الامری". فراتر از آن چیزی که این بگوید و آن بخواهد. یک چیزی در واقع امر هست. خوب، بد است. در واقع امر. آن هم به حسب آن چیزی که خدا آفریده. خدا اینطور آفریده. خورشید نور میدهد. شما همه بگویید که: "آقا! نور خوب است؟ نور بد است." خورشید خاموش بشود؟ خورشید مگر خاموش میشود؟ خورشید نور میدهد. نهایتاً میتوانند همه پردهای بکشند، محروم کنند خودشان را از نور. حالا این جاری شدنه عامه مردم را میخواهد.
مردمسالاری یعنی این. مردمسالاری معنایش این نیست که من... اصلاً قرآن رسماً گفته: "تو اگر تابع اَهواء اکثریت مردم، اکثر مَن فی الارض، سبیل الله، اکثریت مردم را اگر تبعیت کنی، از راه حق دچار ضلالت میکند تو را." این ضلالت را هم جای دیگر در برابر حق گفته: "فماذا بعد الحق الا الضلال." بعد از حق ما چیزی جز ضلالت نداریم. یک حق است یا ضلال. دنبال اکثریت بروی، به ضلالت میرسی. چرا؟ چون "اکثرکم للحقه". قاعده است. یا "لایعقلون". باریکالله! حالا اینجا مطلب این است که فرض کنیم یک اکثریتی است که اسلام را میخواهند، دین را میخواهند، اسلام را میخواهند. این عامه از مسلمین. مسلمین، نه عامی از ناس. با امه ناس کسی کار ندارد. عامه از مسلمین. یک حدی از حقیقت را پذیرفته، قبول دارد، تابع. این را باید با مدارا، قدم به قدم برد و قدم به قدم حفظ کرد. این یک بحث دیگری است. قدم به قدم برد. شما بنا داشته باشی به بردن، نه رها کردن، نه تبعیت. الان ما در قضیه حجاب، در قضیه حجاب، چیزی که الان داریم، همین دو تا رویکرد است. یک رویکرد میگوید آقا حجاب حق است، تکلیف است، امر خداست. این را هم به شما بگویم. من چون بعضی به من پیام داده بودند که آقا الان بهتر نیست ما از قضیه حجاب چشمپوشی کنیم؟ مثلاً مصلحت نیست؟ دعوا میشود، اختلاف میشود، درگیری میشود و مثلاً حاکمیت را حفظ بکنیم. سؤال من این است. نظر بدهید، با هم بهتر صحبت کنیم. سؤال من الان این است که از کدام سطح تو میگویی که ما چشمپوشی بکنیم؟ از اینکه این حکم را قائل باشیم و بخواهیم جاری کنیم، یا اینکه بخواهیم با فلان فن و شیوه اجرا کنیم. از فلان شیوه کوتاه بیاییم، فلان شیوه را اجرا کنیم. یا نه، اصلاً از اجرای این حکم، از جرمانگاری، تلقی بزهکارانه بیاییم بیرون.
اگر معنایش این است که از تلقی بزهکارانه و جرمانگاری بیاییم بیرون، یعنی باطل را باطل نپنداریم و ابطال باطل نکنیم، خب اینجا اصلاً حکومت اسلامی چیست؟ حکومت اسلامی یعنی چی؟ یعنی که آخوندها حکومت بکنند و مثلاً بله، بله. ولی همانهایی که پهلوی میخواست و اینها اجرا بکنند. صد درود به روح پُر فتوح رضا شاه کبیر. روحش شاد! هرچی بود، موضعش معلوم بود. اینی که من بخواهم، من اصلاً مجری چیام؟ من بیایم با عبا و عمامه و ریش و پشم، مجری هَویٰها باشم؟ من بیایم مجری شیطان باشم؟ حاکمیت شیطان؟ اینکه به مراتب بدتر است. این سر شیطان عمامه، ریش و اینها گذاشتن، قبا تنش کردن و اینها که بدتر است که. لباس حق به باطل پوشاندن است که به مراتب بدتر است. پس حاکمیت وظیفه دارد هم جرمانگاری کند، از موضع جرمانگارانه برخورد بکند. وگرنه اصلاً ما حاکمیت برای چی میخواهیم؟ خصوصاً توی اموری که منکر اجتماعی است، آثار و تبّعات اجتماعی دارد، فساد اجتماعی دارد. شما فکر میکنی که از قضیه حجاب اگر کوتاه بیایید، این حکومت را به همین نحو اسلامیتش با مردم مسلمان میتوانی اداره کنی؟ اصلاً ایمانی میماند که شما بخواهید حکومت مؤمنین داشته باشیم؟ شما این حکومت را به عنوان حکومت مؤمنین و حکومت مسلمین میخواهی به چه قیمتی و به چه گونهای میخواهی حکومتت را حفظ کنی؟ به قیمت اینکه ولو مردم مسلمان نباشند، حاکمیت اسلام به این شیوه که مردم را از اسلام خارج کنند ولی حاکمیت اسلام را حفظ کنم؟ این عین بیعقلی است که. پس شما از این مسئله نمیتوانی کوتاه بیایی. ولی یک طیفی در مملکت ما حرفشان همین است. چی بگویم دیگر؟ حالا من برگشته، گفته به روح جمهوری اسلامی تناقض دارد قانون حجاب. جواد تبیینات و دوست دارم همیشه روی جمهوری اسلامی. چی هست اصلاً؟ حسن آقا! این لایحه بر اساس آنی که من فهمیدم، آن چیزی که من خواندم و شنیدم و فهمیدم، این دیگر کف مدل برخورد و جرمانگاری نسبت به حجاب است. دیگر از این سادهتر و معمولیتر نمیشود. نه گشت ارشاد دارد، نه ون دارد، نه بگیر و ببند در خیابان دارد. حداقل داستان است. مغازه میآید، صاحب مغازه باید جریمه بدهد. همین اول اصلاح کردند دیگر. تا قبلش یک فشاری میآوردند روی راننده اسنپ که آقا! مشتری مسافرتت را درستش کن. خودمان طرف را جریمه میکنیم بدون اینکه به این راننده اسنپ کار داشته باشیم. حالا بماند این مغالطههایی که بعضیها کردند. آمدند در تلویزیون گفتند که با این شامورتیبازیها که این نمیدانم جریمه کردن راننده اسنپ و این حرفها، اینها عقبنشینی از اصل داستان است. "کلم یکن تصور کردن داستان." چی میگفت جواد رضویان؟ "کلم تکمپ." اصلاً انگار نه انگار. آقا! مگر مسیح علینژاد از اول چی میگفت؟ از اول گفت: "حجاب اختیاری." حجاب اختیاری یعنی چی؟ یعنی کار نداشته باشین اگر کسی حجاب ندارد. آقا! به تو حاکمیت ربطی ندارد. کسی که بیحجاب است، به تو چه؟ الان بعد این همه سال و این همه برو و بیا، و قانون و فلان و این حرفها، رسیدیم به همین نقطه. حاکمیت رسماً میگوید که آقا! به من چه دین مردم، حجاب مردم، به من چه؟ حالا دین هم نگویید. بعد قشنگیش این است که با نهجالبلاغه میگوید حجاب مردم به من چه؟ یعنی این خیلی چیز پیچیدهتر، فوقالعادهتری، سوژه معرکهای است. نهجالبلاغه بخوانی برای اینکه دست و بال شیاطین را باز کنیم؟ خود نهجالبلاغه.
ما الان وارد این سطح از تنشیم. یکیش بحث حجاب است. چرا روی داستان حجاب جدیاند؟ به خاطر اینکه هم در آن قضیه نان خامهای است، آن قوارههای فانتزی و دلربا و جذاب برای هَواهای نفسانی، در آن بیشتر. جاذبهها بیشتر است. آن روح سرکوبگری و بستن و بگیر و ببند و اینها را در آن میشود اشراب کرد و به مردم اینطور معرفی کرد که آقا، محدودت میکند. دست و بالت را میبندد. یعنی یک اموری است که خودش ریشهاش دقیقاً حق است. دقت کنید این جمله را: میل به آزادی، میل به انتخاب، وادار نکردن کسی به چیزی، احترام به سلیقهها. اینها همهاش حق است. خودش حق است. ولی در یک فضا این را قرار میدهد. آن مجموعه چیزهایی که اینها را کنار هم قرار میدهد و نسبتهایی که در اثر کنار هم قرار دادن اینها تولید میکند، این باطل است. این را بگویم، بعد سؤال شما. میگفتش که رفت پیش دیگر بزرگان. اینجا مرحوم شیخ عبدالکریم حائری در قم، مؤسس حوزه بود. گردنم را تکان بدهم، این گناه دارد؟ گفت: نه. کجا؟ مثلاً کمرم را آن شکلی تکان بدهم، گناه دارد؟ گفت: نه. گفت: دستم را اینجوری تکان بدهم؟ گفت: نه. همه را با همدیگر گفت که: "جزء به جزء ات خوب است، مردهشور ترکیبش." حالا این داستان این است. این جزء جزء اش حق است، ترکیبش ولی باطل است. همه اینها را یک جوری کنار هم... که به هر جزءاش که میخواهی دست بگذاری، اصلش درست است، ولی تو این ساختار یک چیز دیگر دارد از تویش در میآید.
ببینید آن بحث مصلحت را کی مطرح کرد؟ اینجا شما بودید. بحث مصلحتی که اینجا مطرح میشود. ما یک وقت هست مصلحت اصلش واقعاً هست. یعنی درست است. به حق، چو مصلحت گاهی در برابر حقیقت قرار میدهند، مصلحت خودش حقیقت است. مصلحت یعنی آقا من تبعات یک امر را بسنجم. ببینم اگر بخواهم این کار را انجام بدهم، هزینهاش چقدر است؟ تا کجا هزینه دارد و آیا این هزینه میصرفد؟ یا خیلی از اهل بیت حتی در حد اینکه توهین به خودشان یا شیعیان نشود، تقیه میکردند. ولی امام حسین هم توهین را میپذیرد، هم کشته شدن را میپذیرد، هم اسارت را میپذیرد. اسارت به حسب ظاهر با ذلت. هم این قتل عام، این قتل نفوس را به این وضع فجیع و بیرحمانه میپذیرد. چرا؟ برای اینکه این در این نسبت هزینه و فایده وقتی لحاظ میکند، میبیند آقا هر چقدر هم من اینجا هزینه بکنم، به نسبت آن مفسدهای که دارد، چیزی به حساب نمیآید. به نسبت مصلحتی هم که دارد، چیزی به حساب نمیآید. یعنی آن مفسده آنقدر زیاد است که کشته شدن من پیشش هیچ است و مصلحت این کشته شدن آنقدر زیاد است که باز کشته شدن من پیشش هیچ است. اینجا مصلحت و مفسده را باید سنجید. من نمیخواهم از اول صاف بیفتیم در این بازی که آقا حکومت را بخواهیم نگه داریم و این حرفها. ولی اگر واقعاً شرایط طوری شد که به ناحق، به ظلم، ما اصلاً چیزی به نام جمهوری اسلامی نداشته باشیم. بیا یک چیزی داشته باشیم به اسم حجاب مثلاً اجباری. بر فرض. حالا خود این عبارت من مشکل دارم. با خود این مقایسه هم مشکل دارم. یعنی اصلاً این تضادم را قبول ندارم که آقا بین این و آن ما وادار شدیم. ولی بر فرض اگر جوری اجرای حکمی آسیبها و تبّعاتش به مراتب بیشتر شود. چهار قلمی هم که مردم از دین پذیرفتهاند و انجام میدهند، همان هم از بین میرود و آسیب میبیند. اینجا جای تقیه است. اینجا جای مصلحتاندیشی است. البته عرض کردم اینی که الان در قضیه حجاب بخواهیم این را تطبیق بدهیم، این کار بنده و شما نیستا. مصلحتاندیشی میکنیم از همین اول. نه اینکه اصلاً میدان را باز کنند تا به آنجا برسد. ولی اصلش امر درست. همان جملهای که امیرالمؤمنین به حضرت زهرا سلام الله علیها فرمود. حضرت زهرا فرمودند: "چرا کاری نمیکنی؟" شمشیر دست گرفت. صدای اذان میآمد. فرمود که: "اگر من درگیری نظامی با اینها پیدا کنم، این صدای اذان، اسم پدرت که در مأمنه است، این را دیگر نمیشنوی." بروم؟ فاطمه زهرا فرمودند: "عرض کردم، نمیخواهم". یعنی هزینه دارد. تا چقدر؟ الان لااقل یک نمازی هست، یک قرآنی هست، یک اسم پیغمبر، یک پیغمبری را قبول دارند. این نزاع و کشمکش به آنجا میرسد که از همین هم چیزی نمیماند. یک جمهوری اسلامی. حالا در کل قبول دارند. حالا قانون حجابش را قبول ندارند. بر فرض دارم میگویمها. مسئله بماند که بگویم آقا! "مردم به درک". اصلاً جمهوری نباشند، پای کارش. من حجاب را پایش وامیایستم. البته اینی که به این نقطه برسیم، این حق نیستا. کما اینکه آقا! این نقطهای که ایجاد کردند که امام حسین وادار شد بین جان خودش (و) اسلام، یکی را انتخاب کند. امام حسین به اینجا رسید و انتخاب کرد. ولی بقیه که باعث شدند حضرت به اینجا برسد، اینها مقصرند. نباید بگذاری به اینجا برسد. ولی اگر به آنجا رسید، آنجا باید سر جای خودش تصمیمش را گرفت، پاسخ پیدا کرد. اگر همراه نشدن، خب بحثهای... بحثهای تخصصی انتخابات مطرح بود. یک فیلم از انتخاباتشان ۳۹ درصد مشارکت داشتند. مردم. فیلم!
ببینید، ما یک بحثی داریم. چند تا سؤال. اول سؤال ایشان را عرض کنم. یک بحثی داریم در بحثهای فقهی ما سر جایش بحث کردیم که آیا مردم را برای انتخاب میخواهیم یا مردم را برای بیعت میخواهیم. دو تاست. برای بیعت ما یک امام حقی داریم. مردم بیعت بکنند، نکنند، امام بیعت که میکنند شأنیت پیدا میکند. این امام جایگاه در جامعه پیدا میکند. حرفش خریدار پیدا میکند. صدایش رَسا میشود به اینکه آقا من پشتوانه مردمی دارم. مردم من را میخواهند. جایگاه دارم. باید گوش بدهید. یک بحث بیعت است. بحث انتخاب است. واقعاً برای انتخاب مردم ما جایگاه قائل باشیم؟ حالا بحث انتخاب در زمان امام نسبت به خود امام معصوم که معنا ندارد. نسبت به آن گزینههایی هم که امام میخواهد منصوب بکند، معنا ندارد. نسبت به ولایت فقیه در زمان غیبت یک بحث مبسوط و مفصلی دارد که الان جایش نیست بخواهم عرض بکنم. آنجا اختلاف نظر هست. البته برخی مطلقاً قائلاند که اصلاً اینجا انتخاب مردم هیچ نقشی ندارد. ولی فقیه جانشین امام است. همانطور که امام منصوب میکند و شما تابیدید. ولی فقیه اولاً نسبت به خودش انتخاب معنا ندارد. ثانیاً نسبت به افرادی هم که او میخواهد هم انتخاب معنا ندارد. یک مبنای دیگر این است که نه، انتخاب معنا دارد. حتی یک مبنای دیگر داریم که حتی انتخاب نسبت به خود ولی فقیه هم معنا دارد. اختلافهای جدی هست که نمیخواهم وارد آن بحثها بشوم و اسم هم نمیبرم کیا قائل به کدام شهر. حالا در مجموع میخواهم عرض بکنم که حالا هر کدام از اینها که باشد، ما در جامعه این عامه مسلمینی که داریم میگوییم، جایگاه مردم اولاً این نیستش که بخواهند حقانیت حکم خدا را تأیید بکنند یا رد بکنند. یعنی حکم خدا با خواست مردم و انتخاب و عدم انتخاب مردم عوض نمیشود. ولی این "راضی نگه داشتن" معناش چیست؟ این چون بحث فوقالعادهای است. بحثهای همین الانش بین فضلای حوزوی بحثهای جدی است. همین دیشب بنده با یک استادی چالش داشتم سر همین موضوع، از استاد بسیار فاضل که آقا مثلاً جمهوری اسلامی این شیوهاش غلط است. او میگفت این شیوهاش غلط است. دارد هدف را فدای وسیله میکند. یعنی به هر وسیلهای میخواهد هدف حاصل شود. میخواهد این حکومت را هر جور شده نگه دارد. نسبت به حجاب و اینها مثلاً برخی امور دیگر که شماها از اینها کوتاه میآیید که حکومتتان حفظ شود. امیرالمؤمنین مثلاً حاضر نشد دروغ بگوید به خاطر اینکه به حکومت. سر قضیه انتخاب عثمان ما این را داریم. امیرالمؤمنین دروغ نگفت. ولی از آن ور هم وقتی که نماز تراویح میخواندند. نماز تراویح نمازی که به جماعت نماز مستحبی به جماعت اهل سنت نصف شبها در ماه رمضان میخوانند. درست شد؟ امیرالمؤمنین باطل است دیگر. امیرالمؤمنین دیدند در کوفه، در مسجد کوفه نماز تراویح میخواندند. به امام مجتبی فرمود که برو نماز اینها را بگو جمعش کند. آمد. امام مجتبی فرمود که جمعش کن. اینها همه داد زدند: "وا امراه!" امر عمر بود دیگر. عمر بن خطاب. این چیزی بود که خلیفه دوم گفته بود. اینها همه حالا حکومت اسلامی هم با امیرالمؤمنین بیعت کرده بودند. داشته. با امیرالمؤمنین بیعت کرده بودند. امیرالمؤمنین را قبول دارند. پذیرفتهاند حکومت امیرالمؤمنین را. ولی نمیخواهند امیرالمؤمنین آنقدری در خودش این اختیار را ببیند که بیاید دستور خلیفه دوم را هم لغو بکند. یک وقتی من یک روایتی خواندم توی جلسهای، ۱۷ مورد بود. حالا آن را که یادم است ۱۷ مورد بود. مواردی که امیرالمؤمنین فرمود این اشکالات حکومت بود. نتوانستم اصلاحش کنم. تا حتی دارد که مقام ابراهیم را پشت کعبه جابجا کرده بودند. امیرالمؤمنین فرمود: "مقام ابراهیم را هم نتوانستم برگردانم سر جایش." آقا مقام ابراهیم که دیگر چیزی است. یک دستور اینجا. نتوانستم یعنی چی اصلاً؟ نتوانستن در مورد امیرالمؤمنین چه معنایی دارد؟ کار اشتباه. خب یعنی چی آقا؟ یعنی تهش این است که حکومتت از بین میرود دیگر. خب یعنی چی؟ یعنی میخواهی حکومت را به وسیلهای حفظ بکنی. آقا این کار یا حق است یا باطل. اگر باطل است که باید با آن مبارزه کنی. اگر حق است بد انجام بدهی. یعنی چی؟ میدانم باطل است با آن مبارزه نمیکنم چون مردم ظرفیتش را ندارند. یعنی چی مردم ظرفیتش را ندارند؟ یعنی حکومت را از دست میدهی. هدف وسیله را توجیه کرد؟ میخواهم عرض بکنم اینها بحثهای چالشی جدی در مباحث نظریه است. اینی که شما از من پاسخ میخواهید، من خودم پاسخ دقیق فعلاً برای اینها ندارم. بحثهای دقیقی است. باید نشست روی آن فکر کرد. ولی آنقدرش برایم واضح است که خیلی وقتها ما در نقطهای قرار میگیریم که امر اضطراری بشود. بین اینها یکی انتخاب بکنیم. این "ایجاد اضطرار" این مشکل دارد. این همان است که آقا امام حسین را وادار کنیم به اینکه یا بیعت با یزید یا کشته شدن. همه خالی کنند میدان را، کنار بکشند. مشکل دارد. ولی اینی که آقا در آن نقطه بین حکومتت و این حرام شرعی یکی را انتخاب بکنی، این را فعلاً نمیتوانم به شما پاسخ قانع کنم. یعنی موازینش را به آن شکل کامل و منضبط الان در ذهنم نیست که بخواهم بگویم آقا ۱،۲،۳،۴،۵. اگر اینها بود، هدف وسیله را توجیه نکند. یا در کل اصلاً هیچ وقت هدف وسیله را توجیه نکند. یا اصلاً بگوییم این توجیه وسیله نیست. یک مثال دیگر برایتان بزنم: شهید مطهری بحث میکند. بنده هم در حاشیه وقتی نوجوان بودم، ۱۵، ۱۶ سالم بود، وقتی این را میخواندم، پس هدف وسیله را توجیه میکند. سؤال مطرح شد. تقیه کن. تقیه یعنی چی؟ تقیه یعنی هدف وسیله را توجیه میکند. البته بعداً به این رسیدم که نه، توجیه نیست. این انتخاب بین دو تا مسئله است که یکیش از یکی مهمتر است. آره. حالا ببینید، در تقیه کسی اعتقاد به چیزی پیدا نمیکند. در تقیه فقط من وانمود نمیکنم که این را قبول دارم. در رفتارم طوری نشان میدهم که انگار آره منم با شما هستم، مثلاً همسو نشان میدهم. اعتقاد من که عوض نمیشود. من از اعتقادم که دست برنمیدارم. او در وانمودش است. آن هم به خاطر چیست؟ به خاطر همان برآورد هزینه و فایده است. میبینم آقا این مثلاً یک نماز این شکلی خواندن میخواهد به قیمت این تمام شود که گردن من را بزنند. خدا هم اجازه داده که من نماز مدلی بخوانم ولی گردنم را نزنند. خدا اجازه داده. بعضی امور هستش که خدا اجازه نداده. گفته ولو گردنتم زدند، پایش وایستی. مثل اصل دعوت به توحید در انبیا. انبیا ولو کشته شوند، باید دعوت به توحید بکنند. "یَقتلون النبیین". حضرت ابراهیم تقیه نکرد. چرا تقیه نکرد؟ آقا میگیرند میکشندت. اینجا جای تقیه نیست. ولی هزار جای دیگر جای تقیه. حضرت یوسف تقیه کرد. خود حضرت ابراهیم هم یک جاهایی تقیه کرد. آره، آنجا گفت مریضم. در خود قضیه بتان گفت این بت بزرگ است. ولی وقتی که معلوم شد که او کشته شد، دیگر تقیه نکرد. گفته بودم مریضم، با شما نیامده بودم. تقیه نکرد. نسبت به آن مسئله تقیه نکرد. نکته دارد دیگر. یعنی یک سنجشی در این اصل قضیه.
پس این است. نکته پایانی این است که آقا جانم! این قضیه برگزاری رفراندوم. حالا این باید بحث شود که این خود این جملهای که گفته شده، استدلال پشتش چیست. حالا من فعلاً با آن کار ندارم. ولی سؤال ایشان هم آره، در همین مایه بود. ببینید حضرت آقا بحث آغاز بحث دیگری است. حالا میگویم تا اذان گفتگو کنیم. بعداً انشاءالله یک فرصتی پیش بیاید، مفصلتر بحث بکنیم. آقا فرمودند که: "آقا رفراندوم برگزار شود." اصلاً مردم را میشود فریب داد. و یک سری پاسخها این شکلی هم یادتان هست یا نه؟ چطور وقتی که به جمهوری اسلامی آری گفتند، مردم را فریب نداده بودند؟ الان که میخواهند رفراندوم برگزار بکنند، مردم را فریب میدهند؟ یا مثلاً چطور انتخاباتهای دیگر فریب نیست، این فریب است؟ ببینید اولاً نسبت به اصل موجودیت هیچ نظامی، از جهت عرف سیاسی میخواهم عرض کنم، از جهت دلیل قرآنی و وحیانی عرض نمیکنم، بر اساس عرف سیاسی هیچ نظامی موجودیتش را به رأی نگذاشته و نمیگذارد. حتی در ابتدای تأسیس هم به رأی نمیگذارد. الان مگر جولانی به رأی گذاشته؟ رفراندوم برگزار کرده؟ هرکس هم که بخواهد با آنها مخالفت کند، از موضع قدرت میزند. نه آمریکا از بدو تأسیس رفراندوم گذاشته. رفراندوم یک تکراری در آن باشد. نه از آن اول رفراندوم گذاشته، نه به بعدش. قدمت. پاسخ بهتر هم میشود. یعنی برای آنکه اصلاً دلیلی نداریم. اگر بر اساس عرف سیاسی دارید میگویید که عرف سیاسی هم این کار را نمیکند. این یکی. بعدش هم ما در انتخاباتها اتفاقاً کاملاً قبول داریم که مردم را میشود فریب داد. در همه انتخاباتها. حالا مسئله این است که بدتر شد. مسئله این است که در انتخاباتهای دیگر فریب داده میشود، ولی از یک فیلتری عبور میکند که اصل موجودیت نظام آسیب نبیند. هیچ نظامی نمیآید یک انتخاباتی برگزار بکند که "هست و نیست" خودش را بگذارد در دایره. شورای نگهبان همین حالا. همین. همین. اگر قرار باشد، ببین ما رفراندوم به شکل انتخابات. یک وقت خب این تبلورش به این است: انتخابات به صورت اصل تأیید نظام. یک وقت هم هست به معنای این است که آقا حفظ ساختارهای موجود یا شورش و براندازی نظام موجود. ما آنی که در اسلام داریم، حفظ نظام. حالا من این را به شما بگویم، مفصل به این پرداختم. ما اکثریت در اسلام نداریم. مردم داریم. اکثریت نداریم. تا وقتی که مردم بخواهند این حاکمیت برپا باشد. این "مردم بخواهند" معناش این نیست که تا وقتی که ۵۰+۱ به اصل نظام آری بگویند. این یکی. معناش این نیست که ۵۰+۱ در انتخاباتهای نظام شرکت بکنند. این دو تا. پس معناش چیست؟ معناش این است تا وقتی که یک تعدادی باشد که بتواند این حاکمیت را حفظ بکند، ولو اقلیت باشد. ۳ میلیون آدم داریم که پای این نظام کشته میشوند. تا وقتی این ۳ میلیون هستند، حفظ این نظام وظیفه است، واجب. ولی مسئلهاش معناش چیست؟ معناش این است که این سه میلیون هرچی خواستند، دیکته شود برای بقیه؟ نه. شما باید با "رِفْق و مدارا" و "حفظ اکثریت". ببینید من چیزی که گفتم، گفتم تبعیت از اکثریت نداریم ولی هدایت اکثریت داریم. با خون دل و هدایت اکثریت. کرده، حفظ اکثریت کرده. ما حتی در ایران اکثریتمان را اکثریت شیعه هم نمیبینیم. نه تنها اکثریت حزباللهی نمیبینیم. یعنی برایمان مهم نیست که این اکثریت محدود به حزباللهیها نمیکنیم. این اکثریت محدود به شیعه حمله میکنیم. ما نگاهمان اساساً محدود به مرزها نیست. رسماً رهبری فرمودند: "امروز مرز مرزداران جامعه اسلامی مردم غزن." یادتان هست دیگر. این بحث را. اول طوفان الاقصی. دعای مرزداران و اینها هم که این چند وقت هم خیلی سفارش شد. مرزداران کجا؟ مرزداران ما که آقا توی چه میدانم مرز مهران و خسروی و اینهایند دیگر. این ور چه میدانم، سیستان و بلوچستان و مرز ما که مشکل ندارد که. این مرز اصلاً باید تعریف شود. جامعه اسلامی. مرز جامعه اسلامی. اکثریت جامعه.
اتفاقاً همهپرسی برای مشروعیت دادن به نظام نبود. تلقی بنده است ها. آن چیزی که من خودم براثر حالا فکر و مطالعه و اینها بهش رسیدم. جای بحث و گفتگو دارد مفصل. آنی که بهش رسیدم این است که البته باید دقیق نظرات امام بررسی شود که امام نگاهش چی بود. "میزان رأی ملت است" دقیقاً معناش چیست. ولی چیزی که بنده بهش رسیدم این است که آقا این رأی مردم یک جور در حکم معاهده بین حاکمیت و مردم است. به یک معنا بیعت است. به یک معنا معاهده است. ببین، معاهده، تعهد دو طرفه است. من به عنوان حاکم متعهد میشوم این کارها را بکنم، شما هم در قبال من باید متعهد بشوید به این کارها. در بیعت هم این بوده دیگر. در بیعت رسماً یک تعهد بوده. آیه قرآن که در مورد زنهاست میفرماید که این زنها بیایند با تو وعده بگذارند، قرار بگذارند، نماز بخوانند، سرقت نکنند، زنا نکنند، بهتان نزنند، "اولادهُنّ". یک معاهده است. خانمها هم که میآیند بیعت میکنند، یک تعهد است نسبت به یک سری مفاسد اجتماعی. شما هم این را میپذیرید. آری گفتید. تمام شد. حالا من مشروعیت را الان دارم. مشروعیت را که داشتم. خدا مشروعیت را داده. امام قبل از اینکه انتخابات برگزار بکند: "من به حسب اینکه مردم من را قبول دارند و این حرفها، دولت تعیین میکنم." من تو دهان دولت بودم. چه معلوم میشود؟ امام قبل انتخابات دولت تعیین کرده. امام تعیین دولت را منوط به این نمیداند که مردم باید به من رأی بدهند. "من جایگاهم براساس فقه اسلامی همچین جایگاهی که رأس میتوانم دولت تعیین کنم." پس چرا میآیند به انتخاب میگذارند؟ قانون اساسی ما چهار بار به رأی گذاشته شده. هیچ جای دنیا این اتفاق نیفتاده. پیشنویسش یک بار، خودش، اصلاحیش. برای چی این اتفاق میافتد؟ یک حجت اجتماعی دارد شکل میدهد. یک تعهد اجتماعی دارد شکل میدهد. شماها خواستید. شما پایش بودید. بر اساس رأی شما بوده. براساس انتخاب شما بوده. و متعهد هستید که پایش وایسید. وظیفه دارید. متعهد هستید تا کی؟ اینکه آقا مردم نخواهند این نظام را تا کی است؟ تا آن وقتی که آن تعدادی که نمیخواهند هم از جهت کمی و کیفی غلبه پیدا میکنند، هم از جهت براندازی موفق میشوند. ببخشید دیگر، خسته هم شدیم. دو ساعت شد صحبت کردی. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول - بخش اول
از وهم تا وحی
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات از وهم تا وحی
جلسه اول - بخش اول
از وهم تا وحی
جلسه اول - بخش دوم
از وهم تا وحی
در حال بارگذاری نظرات...