انفاق و نفاق

جلسه اول - بخش اول

انفاق و نفاق . 1394/07/17
00:47:15
48

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
ایام پایانی ماه شریف ذی‌الحجه و روزهایی که در آن قرار داریم، سه روز مبارک و تاریخی هستند؛ سه روزی که برای شیعه مایه افتخار و تجلی برخی فضایل مولانا امیرالمؤمنین، صلوات الله علیه، است. دیروز روز مباهله بود و مباهله از روزهای درخشان اهل بیت، خصوصاً امیرالمؤمنین و «پنج تن آل عبا» پنج تن آل کسا است. امروز نیز روز نزول «هَلْ أَتَىٰ» (سوره مبارکه انسان) و فردا هم ماجرای خاتم‌بخشی امیرالمؤمنین (ع) در نماز و نزول آیه انفاق در رکوع است. خوب است که واقعاً جشنی برای این وقایع برپا شود و تاریخ این حقیقت همیشه در ذهن‌ها گرامی داشته شود. بیش از این‌ها هم باید برای این رویدادها کار کرد؛ این‌ها در حد بنر زدن و کاغذ زدن، تبریک و پیام و این‌ها نیست، باید بیشتر از این‌ها برایشان ارزش قائل بود.
یکی از کارهایی که شایسته است برای این سه واقعه که کنار هم قرار گرفته‌اند، انجام شود، تحلیل این ماجراست. با اینکه از نظر تاریخی در سال‌های متعدد اتفاق افتاده، اما در ایامش در سه روز متوالی واقع شده است. اگر بخواهیم برای این سه روز عنوانی بگذاریم و در تاریخ ثبتش بکنیم و بزرگداشتی برایش بگیریم، شاید بهترین عنوان برای این سه روز، «ایام جهاد با مال و انفس» باشد. بهترین واژه‌ای که می‌شود برای این سه مناسبت به کار برد، حقیقتاً مصداق جهاد با مال و جان است.
کدام ماجرا؟ ماجرای مباهله. مسیحیان زیر بار حرف پیغمبر (ص) نمی‌رفتند. پیغمبر برای اثبات کلامش، برای اثبات هرچه که بحث و گفتگو کرده بودند، مسیحی‌های نجران زیر بار نرفتند و آخر کار به مباهله کشید. پیامبر اکرم دعوت فرمودند: «تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ». بیاین تا با همدیگر مباهله بکنیم. مباهله، «بهل» به معنای ابتحال و انقطاع از هرآنچه که داریم؛ منقطع شویم، هرچی که داریم بذاریم وسط. معمولاً، یعنی همه ما این‌گونه‌ایم که شریف‌ترین و عزیزترین چیزمان را می‌گذاریم. پس در مباهله گویی انسان شریف‌ترین چیزی که دارد، که آن جانش است، را کف دست می‌گذارد و می‌آورد وسط برای اینکه ادعا کند. گاهی آدم برای اثبات یک ادعا، بینه‌ای از بیرون می‌آورد، شاهدی از بیرون می‌آورد، سندی تهیه می‌کند. گاهی انسان خودش را کف دست می‌گیرد و می‌گوید: «علامت حقانیت من این است که خودم را کف دست گرفته‌ام. اگر دروغ می‌گویم، اگر بر حق نیستم، نابود شوم، خودم نباشم». این بهترین ادعاست، بهترین دلیل برای ادعای انسان.
پیامبر اکرم (ص) دعوت به مباهله کردند. قرار شد که مسیحیان نجران بیایند. پیامبر اکرم فرمودند: «شما جان‌هاتان را بردارید بیاورید. آن جان‌های عزیز و نفیس‌تان را بیاورید. ما هم انفس نفیس‌مان را می‌آوریم. سپس شما زنان و فرزندانتان را بیاورید». یعنی منظور، زبده است دیگر؛ زبده دارایی‌های یک امت، باارزش‌ترین انسان‌ها. گاهی گذشتن از جان خودش برایش ساده‌تر است؛ یعنی ماها معمولاً بخل‌مان نسبت به جان همسرمان و فرزندمان بیشتر از جان خودمان است، مگر اینکه انسان فضایش متفاوت باشد که آنجا باز خودش جان خودش برای خودش عزیزتر است. در هر صورت، پیامبر اکرم دعوت به مباهله کردند. این‌ها قرار شد این جان‌های عزیز، سرمایه اصلی‌شان را، خلاصه بردارند بیاورند. خود پیامبر اکرم (ص) هم برداشتند و آوردند.
خب، این‌ها رفتند و طایفه‌ای را جمع کردند، افرادی شدند و اشرافی شدند، پاشدند و آمدند. دیدند پنج نفر هستند: پیامبر اکرم (ص)، حضرت زهرا سلام الله علیها، امیرالمؤمنین (ع) و حسنین علیهم السلام. این‌ها را که دیدند، گفتند: «آقایی که حاضر است دو تا بچه کوچک را پای ادعایش بیاورد، ما اشراف این‌ها را برداشتیم و آوردیم». او هم گفت: «حالا با مذاکره و گفتگو این‌ها حل می‌شود.» دعوت به یک کمپین گفتگو! «چالش آب سرد بریزیم روی سرمان»؟ «چالش آب یخ»؟ ماجرا اینقدر جدی است! پنج جان نفیس را، آن هم دو تا بچه کوچک، یک آقا برای ادعایش آورده وسط، که اگر من بر حق نیستم، حاضرم این‌ها را همین الان تقدیم بکنم. یعنی بارقه‌ای، صاعقه‌ای، چیزی بیاید و همه این‌ها را بگیرد. این‌ها همین صحنه را که دیدند، کشیدند کنار، آمدند پای میز مذاکره و به پذیرش جزیه تن دادند. باز هم ایمان نیاوردند، ولی حالا قبول کردند که مالیات بدهند و جزیه بدهند. خب، این ماجرای اول که دیروز سالگرد این واقعه بود؛ «جهاد با انفس». انسان پای عقاید و ارزش‌ها و اعتقاداتش، جانش را بیاورد وسط، برای اثبات عقیده‌اش، برای پیشبرد عقیده‌اش، جانش را کف دست گذاشته باشد. این جهاد با انفس است، جهاد با جان.
در مورد مناسبت بعدی که امروز و فرداست، «جهاد با مال» است و البته جهاد با انفس هم در عین حال هست. در ماجرای نزول «هَل أَتَىٰ»، که امروز مناسبتش هست، خانواده امام حسن (ع) و امام حسین (ع) مریض می‌شوند. سپس اهل بیت (ع)، صلوات الله علیهم اجمعین، تصمیم می‌گیرند که برای سلامتی این عزیزان روزه بگیرند. نذر می‌کنند که سه روز روزه بگیرند. جناب فضه، خادمه، هم شریک می‌شود، ایشان هم نذر می‌کند. خود حسنین (ع) هم با اینکه بیمار بودند؛ ماجرای معمولی نیست، چیز دیگری پشت حقیقت... خلاصه این‌ها همه با هم روزه را گرفتند و مقدار کمی غذایی که داشتند، که حالا آن هم به چه نحوی تهیه شده بوده که آن هم در تاریخ نقل شده است: حضرت دیدند که برای افطار چیزی نیست. رفتند مقدار پنبه‌ای قرض گرفتند، پشمی گرفتند. کنار حضرت زهرا سلام الله علیها رسانیدند. خلاصه پنبه‌ای درست کردند و این‌ها هزینه‌اش را کنار گذاشتند، یعنی مقداری نان بود و این‌ها (آرد، در واقع)، گرفته بودند، در ازایش نان کردند که بتوانند افطار بخورند. بعد، حالا با این زحمت که کشیده شده، در طول روز، با زبان روزه چقدر کار شده، هیچ سرمایه دیگری نبوده، روزمزدی بوده. همان را که کار کردند، دم غروب می‌خواهند تهیه بکنند، غذا بشود، افطارشان بشود. حالا لقمه را به دست گرفته‌اند، می‌خواهند در دهان مبارک این خانواده بگذارند، در می‌زنند: «وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا». روز اول مسکین، روز دوم یتیم، روز سوم اسیر! اسیری که اصلاً غیرمسلمان است! اسیر در کشور اسلامی، که مسلمان که نیست! آن هم در آن دوره، یک کافری که تازه آن هم کافر معمولی نبوده! کافر معمولی که اسیر نمی‌شود! کافر حربی بوده، آمده به جنگ، آمده برای کشتن، آمده، دستگیرش کرده‌اند و آورده‌اند. حالا حکومت اسلامی دارد تأمینش می‌کند و در عین حال دارد تعلیمش می‌دهد. این آمده بود روز سوم. بعد از سه روز که پیش آمده و دیگر ضعف بر این خانواده غلبه کرده بود.
اینجا دیگر سوره «هَلْ أَتَىٰ» نازل شد در فضیلت این خانواده: «هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًا». در فضیلت امیرالمؤمنین (ع) و آن خانواده. بعد سؤال پرسیده بودند که «هَلْ أَتَىٰ» نسبت به شأن علی بن ابی‌طالب (ع) است؟ سؤال کرده بودند: «هَلْ أَتَىٰ» چیزی آمده در شأن علی بن ابی‌طالب (ع)؟ ما نصی در شأن علی بن ابی‌طالب (ع) داریم؟ «هَلْ أَتَىٰ» نسبت به شأن علی بن ابی‌طالب (ع) است؟ «هَلْ أَتَىٰ» خودش نصّ در شأن علی بن ابی‌طالب (ع) است. خود «هَلْ أَتَىٰ»! بله، دیگر چه فضیلتی بالاتر از این عباراتی که قرآن در فضیلت این خانواده می‌فرماید؟ کم عبارتی نیست. بله، این هم ماجرای دوم؛ «جهاد با مال» و در عین حال «جهاد با جان» هم هست. از جان مایه گذاشته.
تا می‌رسیم به واقعه سوم که ماجرای خاتم‌بخشی در رکوع است؛ مناسبتی که پشت سر هم رخ داده. امیرالمؤمنین علیه السلام در رکوع هستند و آن شخص می‌آید، بعد با لحن بدی هم برخورد می‌کند، این‌گونه که نقل شده. لحن‌اش هم لحن ملایم و معتدلی نیست، با یک لحن تند گستاخانه. خلاصه در رکوع، فوراً، بدون تأخیر دست را می‌برند جلو، خاتم را می‌بخشند، هدیه می‌کنند، انفاق می‌کنند. که خب سریعاً هم هنوز از مسجد خارج نشده بودند، آیه نازل می‌شود برای پیامبر اکرم (ص). این «جهاد با مال» هم درسی است از سیره اهل بیت برای ما. یک کلیدواژه است و یک حقیقتی است که جریان‌ساز است.
حالا بنده چون امشب خیلی نمی‌خواهم وقت عزیزان را بگیرم، اشاره‌ای بکنم. ان‌شاءالله اگر در محرم چند شبی خدمت عزیزان بودیم، اینجا، حالا اعلام می‌کنیم ان‌شاءالله این بحث را ادامه خواهیم داد اگر خدا توفیق بدهد. بحث مهمی نیست. «جهاد با مال و انفس»، توابع و آثاری پشتش هست. خب، ما به عنوان یک عمل عبادی این را مطرح می‌کنیم، یک فضیلت. بالاخره یک عده هستند مجاهد هستند، اهل انفاق‌اند، دست به خیرند، یک عده آدم خوب‌اند، بنیه فضیلت است. بین ماها بعضی‌ها را به این عنوان می‌شناسید. آدمی که دست به خیر است، آدمی که به کمکش می‌شود چشم داشت، آدم اهل کار، اهل مایه گذاشتن برای دیگران، وقت می‌گذارد برای دیگران، دل می‌سوزاند. خب، یک فضیلت. در نگاه کلان، خیلی به این فضیلت نگاه نمی‌کنیم که حالا کسی مثلاً اگر این را نداشته باشد، خب چه اتفاقی پیش می‌آید، خیلی چیز مهمی هم نیست. مثل اینکه مثلاً یک نفر فیزیک بلد است، یکی دیگر بلد نیست. یکی کشتی خوب می‌گیرد، یکی کشتی... مثلاً یکی مدیریتش قوی است، یکی مدیریت ندارد. خب، مدیریت دیگر فضیلت است. خوش به حالش که دارد، مدیر خوبی است، خوب می‌تواند جمع بکند نیروهایش را.
نگاه ما نسبت به «جهاد با مال و انفس» معمولاً این است: خب، یک فضیلت است دیگر! آدمی که دست به خیر است، خدا خیرش بدهد! بقیه مسلمان و مؤمن هستند، حالا یک عده هم همچین فضیلتی دارند. ولی نگاه قرآنی این نیست. نگاه قرآن این است که یک عده اهل «جهاد با مال و انفس» هستند و این‌ها در ایمان ثابت می‌مانند. یک عده چون اهل «جهاد با مال و انفس» نیستند، این‌ها به سمت نفاق و کفر کشیده می‌شوند. «امتحان می‌گیریم ببینیم مجاهدین کیان تا معلوم تو این جامعه مؤمنین و منافقین از هم جدا بشن، خط‌شون معلوم بشه.» منافقین آدمهایی هستند که مایه نمی‌گذارند برای دیگران. کَک‌شان نمی‌گزد. همین آدم‌های خوش‌خیال. سه جمع و جورش این می‌شود: نان ما در بیاید، حالا به درک! عزت چیست؟ آبرو چیست؟ اعتبار چیست؟ اقتدار چیست؟ مهم این است که رفاه مهم است، معیشت مهم است، زندگی مهم است. جنگ و بعد با افتخار می‌آید می‌گوید: «ما ذلت پذیرفتیم، جنگ را برداشتیم از سر شما.»
یک خرده اگر بخواهم بیشتر در مورد ویژگی‌های منافقین در قرآن صحبت بکنم، متهم می‌شوم به اینکه دارم کاملاً سیاسی حرف می‌زنم. این‌ها دیگر قرآن سیاسی است. متأسفانه حزبی هم عمل نکرده خدا تو قرآن؟ خدایا، خیلی جناحی قرآن... نمی‌دانم باید ان‌شاءالله سفارش بدهیم، سریال بعدی بعد از دوره اعتدال، خدا قرآن را هم یک خرده عوض کند. دیگر الان مردم به اعتدال رأی دادند. دوره قرآن هم دیگر کم‌کم دارد می‌گذرد. یک دوره دیگر اعتدالی رأی بیاورد، دیگر نصف قرآن خیلی حزبی، جناحی دارد خدا صحبت می‌کند. همه‌اش از جنگ و «حَتَّى1 يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ» و این حرف‌ها. و ما می‌خواهیم استکبار را نابود بکنیم و دیگر بعد توافق، هر حرفی را نمی‌شود زد. هر آیه‌ای را نمی‌شود خواند. بعد توافق، در دولت محترم تنظیم می‌کنند برایمان که ببینیم بعد توافق چه آیاتی می‌شود خواند. سری بعد، بعد از مذاکرات که تمام شد، بعد از تعاملات‌مان، ببینیم چه آیاتی از قرآن تهش می‌ماند. بعد از توافق، ما چه آیاتی از قرآن را می‌توانیم بخوانیم؟ مثلاً سوره توبه را باید کلاً کسر شود، باید حذف بشود. سوره انفال را باید حذف بکنیم. سوره منافقین که اصلاً زشت است، ما همچین چیزی نداریم. سوره سلیمان مثلاً. سلیمان داریم. سوره سلیمان که نداریم. اصلاً یک سوره بگذاریم به اسم سلیمان و تاریخ قدیمی قرآن، مثلاً. خیلی خوب است! اگر آن تهایش هم از آیات بزنیم، ببریم تهش، نتیجه‌گیری نکنیم، فقط داستان سلیمان و بلقیس و این‌ها! آن هم نتیجه‌گیری که مثلاً حضرت سلیمان می‌خواهد با یک قدرت تعامل بکند، نامه می‌زند که یا می‌آیی اینجا، یا می‌آیم نابودتان می‌کنم. این‌ها تعامل است. نوع مذاکره که اینجوری نیستش که برد-برد باشد. پیام بدهید که یا شما بیایید، تقدیمتان می‌کنیم. کدامش؟ بلقیس، حضرت بلقیس هم هست. باهوش و باقدرت است دیگر! بعد توافق!
دیگر وقتی رهبر معظم انقلاب تک و تنها آمده توی میدان، دیگر دارد با صراحت موضع می‌گیرد. ما تا کی قراره عافیت‌اندیشی بکنیم؟ سرمان به باد نمی‌رود؟ بله، حضرت سلیمان! «آن زن، بلقیس معتادی مسلمین الله تعالی علیه.» «بسم الله الرحمن الرحیم. انه من سلیمان». «بسم الله الرحمن الرحیم. به نام خدای رحمان و رحیم. نامه از سلیمان است. برای من شاخ و شونه نکشید. با تسلیم دارد قدرت جهانی را دعوت می‌کند.» هدهد (هُدهُد) فهمید این‌ها چه قدرتی هستند. «پیدا کردم من نبودم. رفتم یک جایی یک قدرتی پیدا کردم. رئیسشان یک خانم است. مردم به خورشید سجده می‌کنند.» «من کل شی عظیم». تشکیلاتی دارد، حکومت دارد، هرچه بگویی این‌ها دارند. مثل آمریکایی که کَرَک و پرش ریخته، دیوانه‌اش شده‌اند، «I love USA» می‌زند، قِر می‌دهد، می‌رقصد. «آقایمان از ما راضی شد، همه چیز دارد.» خوب، همه چی دارد. «برم دم در توالت سازمان ملل، بیاید رد بشود، دست بدهیم.» همه چی دارد دیگر. «بسم الله الرحمن الرحیم.» به خورشید‌پرست نامه زده «بسم‌الله الرحمن الرحیم، انه من سلیمان». گفتیم یک حرف سیاسی امشب بزنیم. یک خورده هرجا قرآن شد، آیاتی که بعداً نمی‌شود بخوانیم، تا بعداً نگویند که دیگر این‌ها را نخوانید! «دستور مالک.»
نمل می‌فرماید که هدهد به سلیمان گفت: «من یک زنی پیدا کرده‌ام، مالک (مالِک) است، حاکم است، همه چیز دارد و «لَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ» تختی داشت، او حکومتی، قدرتی. «وَوَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ». من دیدم این‌ها برای خورشید سجده می‌کنند، نه برای خدا. «وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ». تربیت سلیمان. آدم واقعاً احساس می‌کند که این هدهد از مسئولین جمهوری اسلامی، از اکثر مسئولین جمهوری اسلامی، بیشتر می‌فهمد! «وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ». «شیطان اعمال این‌ها را برایشان تزیین کرده. این خانم راه خدا را بسته، این‌ها هدایت نشده‌اند». گزارش می‌دهد به سلیمان: «من رفتم یک زنی پیدا کردم، این‌ها زن مایه خورشیدپرستی این‌هاست.» حالا آیه‌ای که سجده مستحبی دارد تا می‌آید.
«قالَ سَنَنظُرُ» حضرت سلیمان می‌فرماید تشریفات و نماینده آصف بن برخیا. کسی؟ این‌ها را شما مثل اینکه از دیپلماسی این‌ها سر در نمی‌آورید یا دیپلماسی که محل عرضه عقاید نیست که! آرمان‌ها؟ کسی از آرمان‌ها حرف نمی‌زند تو دیپلماسی. معامله شکل می‌گیرد. حضرت سلیمان خودش پاشد رفت. تعامل داشته باشی، زندگی مردم خوب بشود. جوک‌های نسل‌های بعدی ما به عنوان جوک مطرح می‌کند، یک مشت افراطی بودند قبلاً یک سری آیات داشتند توی کتاب افراطی. تعامل با قدرت‌ها این شکلی است. «قَالَتْ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتَابٌ كَرِيمٌ». زن نامه را گرفت و گفت: «ای اشراف، یک کتاب گرامی، نامه گرامی برای من آمده. از سلیمان و «إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ». نامه متنش این است: «بسم الله الرحمن الرحیم.» بعدش امام سلیمان. از قبلش است سلیمان. نامه چیست؟ از سلیمان است. متنش چیست؟ همین دو خط: «بسم الله الرحمن الرحیم. برای من قدبازی درنیاورید، بیایید اینجا با سرشکستگی خورشیدپرستی غلط کردی. استکبار».
آقا، «أَفْتُونِي فِي أَمْرِي». جمع کرد زن، جمع کرد هیئت را، اشراف را، «أفتوني في أمری». نظر بدهید، چه کار کنم؟ یک همچین نامه‌ای آمده. یک همچین کسی. سلیمان کیست؟ شناخته‌شده بوده، ولی حالا در این حدی که نداند که یک همچین منطقه‌ای هست، منطقه سبأ و زنی و این‌ها، نشان می‌دهد که تجاری و منطقه‌ای و این‌ها نبوده. بالاخره شناختی نبوده. این دو طرف حکومت از هم شناختی نداشته‌اند. یکی آمده نامه داده که پاشو بیا اینجا با تسلیم. «شاخ و شونه واسه من نکشی.» چه کارش کنم؟ من نمی‌دانم چی بگویم. شما تصمیم بگیرید. «شدید» گفتن آقا ما قدرت اولیم! ما «بأس شدید» داریم. می‌زنیم، نابود می‌کنیم. سرافکندگی. اینها گفتند خانم، هرچی نظر خودت است. حالا این هم زن دیگر، مهربان است. گفت: «ملوک (پادشاهان) وقتی می‌روند جایی، فساد می‌کنند. کشورگشایی و این‌ها اگر بخواهد باشد، ما بخواهیم برویم صحبت کنیم، مردم بدبخت این وسط کشته می‌شوند. عزیزان.» «ذو قوه و ذو بأس شدید». اثر قدرت همین است که ما دیدیم توی این سید اولاد پیغمبر. کشورهایی که روابط دیپلماتیک دارند، لیس می‌زنند کف پای این سگ سعودی را. این سگ‌های سعودی را. چند صد نفر از پاکستان کشته شده‌اند، ولی نخست‌وزیر نحس این‌ها برمی‌گردد می‌گوید: «کسی حق ندارد توی این کشور ما بگوید کی (چه کسی مرده است). اصلاً کسی توی منا مرده؟ جنازه‌ها به درک. عکس. گزارش. گزارش به زمین. زندان.» این کشوری است که کاسه‌لیس سعودی است. بعد حالا کشوری که سعودی‌ها به خاطر یک کشور دیگر را می‌کُشند و می‌زنند (یعنی ایران، یمن را به خاطرش می‌زنند). دو کلمه این سید اولاد پیغمبر، آن هم با لحن آرام، «موزیگری نکنیم، برخوردمان سخت است.» تقدیم می‌کنند همه جنازه‌ها را هر روز! دیپلماسی؟ برویم آنجا مذاکره کنیم. آقا، چند تا زنده بهتان بدهیم که چهار تا مرده‌مان را برگردانیم؟ می‌خواهی چهار تا جای دیگر هم داریم غیر از سگ! زبان دیپلماسی حالیش نمی‌شود. امام در مورد آمریکا، «سگ» (می‌گفت). حالا آمریکا را تشبیه به سگ می‌کرد. امام. آمریکا مؤدب و باهوش و این‌ها نبود. آمریکا اول انقلاب، بعداً مردم به سمت اعتدال و این‌ها رفتند. امام فرمود که سگ وقتی می‌ترسد دُمش را تکان می‌دهد، یک چیزی هم از آن‌ور دارد خارج می‌شود. امام نجس می‌کند. این طبیعتش است. یک طبیعت ترسو. بعد نترسانیدش وگرنه هارتر می‌شود، جدیدتر می‌شود. در هر صورت، حضرت سلیمان یک موضع مقتدرانه گرفت. بزرگترین حکومت منطقه‌ای آن دوره. همه چی داشت. به قول همین دیپلمات‌های خودمان: «با یک بمبش می‌تواند همه را نابود کند! سیستم دفاعی ما را نابود کند.» از سیستم دفاعی ما نمی‌ترسد. همه چی داشت. چی نوشت؟ «شاخ و شونه نکشید، فحش خواهر مادر بهت بکشد، ترور می‌کند.» نه، دارد تحریم می‌کند. هیچی به هیچی. ملکه سبأ، بلقیس، گفت: «هدیه بفرست.» «اونا چه کار می‌کنند؟» حضرت سلیمان یک نامه سفت و قرص، دو کلمه‌ای داده، «پاشو بیا اینجا ببینم». سلیمان: «قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ». به این می‌گویند آدم معتدل، پیغمبر افراطی. هدیه داده، اهل مذاکره است، اهل صلح است، اهل گفتگو. هدیه فرستاده برای حضرت سلیمان. حضرت سلیمان: «مالت را به رخ من می‌کشی؟ من از شما پول نمی‌خواهم، تسلیم می‌خواهم. استکبار باید از بین برود.» پولش را آورده برای ما؟ آقا الان می‌گویند که استکبار ما کار نداریم، زندگیمان، مملکتمان. قرآن الان عوض شده‌ها! تحریف معنوی همین است دیگر. امام زمان که می‌آید قرآن محرف را برمی‌گرداند. قرآن محرف یعنی اینکه این عبارات عوض شده. یعنی این حرف‌ها را به مردم می‌گویی می‌خندند. می‌گوید: «این‌ها قرآن است؟» بله، قرآن تحریف شده است. قرآن تحریف شده. تحریف معنوی. تحریف لفظی نشده. کتب دیگر تحریف لفظی و معنوی با هم شد. قرآن تحریف لفظی نشد در طول تاریخ، یک واوش جابجا نشد؛ ولی ماشاالله تحریف معنوی شد.
این تحریف معنوی یک جوری واقعیت را قلب کردن است. منافقین کسانی که اهل جهاد نبودند. آدم‌های مفت‌خور، شکم‌پرست، علاّف، سهل‌اندیش، بی‌خیال. که مشکلشان این است که نمی‌فهمند. مشکل ما هم این است که این‌ها نمی‌فهمند. عمق مسائل را نمی‌فهمند. این‌ها تحریف معنوی می‌کنند. یکی از ویژگی‌های منافقین، «تقلیب» است. حقایق را جابجا می‌کنند، تحریف می‌کنند، یک جور دیگر جلوه می‌دهند. یک جای دیگرش، نماینده حضرت سلیمان، هدهد را فرستاده. می‌گوید: «نامه را چه متنی نوشته؟» آن نماینده فرستاده، با هدیه پاشده آمده با سیستم تشریفات دیپلماتیک آمده خدمت حضرت سلیمان. «ارجِعْ إِلَيْهِمْ». برمی‌گردد می‌گوید سپاه سلیمان در راه است. «استکبار» از هم می‌پاشی. «دین مردم در خطر است.» که مردم قبول دارند جور در بیاید. «قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا». حالا حضرت سلیمان: «کدام یک از شما تخت این را برای من می‌آورید قبل از اینکه او بیاید؟» «قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ». گفتم: «اعلو علیَّ و ائتونی مسلمین». با حالت تسلیم پاشید بیایید. دو تا تهدید. کسی که منطقش زور است. به قول استاد عزیز گفت: «مذاکره با آمریکا مثل شطرنج با گوریل است.» گوریل شطرنج بازی کنیم؟ باغ وحش است. بترسانیدش، بترسانیدش. زمین را به هم می‌زند. استدلال آوردیم. بعد منافقین عصر ما خیلی باحالند! خیلی جالبند! می‌گویند: «ما رفتیم حقوق خودمان را دیکته کردیم به گوریل.» بردیم. به قصد برد-برد رفته بودیم، ولی سیدو بُردِه، رفته بودیم بازی مساوی بشود. ولی برد. مذاکره می‌کند (این) دشمن. اینقدر نمی‌فهمی چه مذاکره‌ای؟ از یک جاهایی بزن، نابودش کن. کجا؟ سوراخ دعا را بلدی؟ از کجا بزنی؟ لیله‌الوردهَ‌ش کنی، لت و پارهایش کن. کلاً نابودش کن دیگر. اینقدر استدلالتان خوب است. شماره استدلال، بی‌سندداری. خب، برو توی سازمان ملل. همان دو تا استدلالی که آوردی، این‌ها تسلیم شده‌اند برای کل مردم؟ «خفه بشین.» من ماندم چه استدلالی است که تو در یک مجلس خصوصی برایت تسلیم می‌شوند، بعد می‌آیند بیرون به این‌ها می‌گویند: «بله!»
«قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ». دیگر ماجرا که معروف است، همه شنیده‌اند. یک عفریتی از جن برگشت گفتش که: «من قبل از اینکه از جایت بلند شوی تخت او را برایت می‌آورم.» و کسی که علمی از کتاب، آصف بن برخیا نزدش بود، گفت: «قبل از اینکه چشمت را به هم بزنی، من برایت می‌آورم.» توی یک چشم به هم زدن، کمتر از چشم به هم زدن، تخت بلقیس را از آن فاصله آورد و گذاشت پیش حضرت سلیمان. «فضل خداست بر من. می‌خواهد ببیند که من اهل شکر کریم؟» این اتصال با خداست که این خضوع و انقیاد در برابر خداست که این‌ها را این‌جور کرده است. نسبت به ما بقی انسان‌ها. ما دون (ما دونه). تبریک امیرالمؤمنین (ع) در مورد متقین دارد. مشکل این است که آمریکا را ابرقدرت می‌داند. عظمتی می‌داند. افتخار می‌کند: «ما با این قدرت رفتیم پای میز مذاکره نشستیم.» خدا را کوچک می‌داند. کوچک است! همان که در سوره مبارکه حَشر می‌فرماید که این‌ها خشیتشان (ترسشان) از شما بیشتر است تا خدا. «ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَفْقَهُونَ». فقیه نیستند. بعد کیا فقیه نیستند؟ «وَلَٰكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَفْقَهُون». نمی‌فهمند.
خلاصه: «نَكِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا». تختش را یک خرده تغییرات روش ایجاد بکنیم وقتی دارد می‌آید. ببینیم که تشخیص می‌دهد تختش را یا نه. وقتی که آمد، گفت، فرمود: «ماجرا اینجا دیگر می‌رود به سمت عواطف و این‌ها. فضا، فضای جالبی می‌شود. دیگر زنانه می‌شود اینجا. قوه خیال، آن جنبه‌های زنانه بلقیس و حضرت سلیمان تصرف می‌کنند.» تصرف به معنای سحر و این‌ها نه، تصرف منطقی می‌کند. برمی‌انگیزانند آن جنبه‌های زنانه او را و می‌کشانندش به این سمت. خلاصه: «نَكِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا». عرش او را تغییر و تحول دادم. «وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ». «وَصَدَّهَا مَا كَانَتْ تَعْبُدُ مِن دُونِ اللَّه». اینجا بلقیس شیطنتی کرد. خودش بود. لحن خدا را ببینید! «الان ایمان آورده، جزو عاقبت‌به‌خیران است.» خدا هنوز دارد نقل واقعی می‌کند. دارد محکم. خدا دیگر منطق این‌ها... «بابا این که دیگر ایمان آورد!» خدا می‌گوید: «این خیلی سفت بود، طول کشید تا ایمان بیاورد، قبول کرد.» خدا دست برنمی‌دارد از این چهارچوب و قواعد. این خیلی مهم است. موازین، این چهارچوب، این قواعد سفت. خدا پای این‌ها وایستاده. حالا مثلاً یکی یک کاری کرد، حالا دیگر خدا چشم بپوشد. حالا دیگر یک سری قواعد. لجبازی می‌کرد، حالا دیگر آخرش قبول کرد. به سجده افتاد. سر داخل قصر شد. قصر شیشه‌ای. و وقتی وارد شد، بلقیس پاچه‌اش را داد بالا. فکر کرد آب است. نفهمی دیگر. تحقیر شد اینجا.
توی این فضا، قدرت و ثروت و این‌ها، این مایه اتکایی که باهاش می‌تواند روبروی خدا بایستد، نه بابا! یک کسی تسلیم خداست، عبد خداست، خدا همه این‌ها را بهش مفت و مجانی داده بدون اینکه حقی را از کسی، از گلوی کسی دربیاورد. تسلیم شد. «قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ». من تسلیم سلیمان شدم. همان تسلیمی که از اول حضرت سلیمان «ائْتُونِي مُسْلِمِينَ» محقق شد. آخر «يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ». آخر دیگر کامل تسلیم محض. این نحوه مواجهه حضرت سلیمان علیه السلام. بله، حالا ما یک مثال زدیم رفتیم توی بحث حضرت سلیمان. خلاصه بحث «جهاد با مال»، و از آن نقاط کلیدی، خیلی چیزها اینجا معلوم می‌شود. خیلی‌ها محک می‌خورند. در سوره مبارکه توبه که حالا آیاتش را این جلسه دیگر نمی‌رسیم که بخواهیم مطرح بکنیم، ان‌شاءالله جلسه بعد توفیقی باشد عمری باشد عرض خواهیم کرد.
محور را خدای متعال برای تشخیص مؤمنین و منافقین روی بحث جهاد با مال و جان می‌زند. این‌هایی که بهانه می‌آورند، در می‌روند. بخیل‌اند، تعبیر قرآن «شُحٌّ» دارند، بخل شدید دارند، آب از دستشان نمی‌چکد. تو جنبه‌های شخصی، تو جنبه‌های اعتقادی. یعنی پای این آرمان‌ها. ببینید ویژگی منافقین این است، این را خوب دقت بفرمایید: ویژگی منافقین این است که وقتی هزینه ندارد خوب است. اسم این آرمان‌ها را می‌آورند. از امام می‌گویند، از دین می‌گویند، از امام حسین (ع) می‌گویند، تا وقتی که بی‌هزینه است. وقتی که هزینه ندارد. همچین حالا مثال‌های الانی زیاد داریم بخواهیم بزنیم. دیگر نمی‌خواهیم. تاریخی باید بیشتر بزنیم. آدم می‌بیند کسانی که پای رکاب پیغمبر (ص)، با تعبیر آن استاد ما می‌فرمود که: «کل تاریخ را آدم سیو می‌کند می‌بیند، این‌ها پای رکاب پیغمبر یک الاغ از دشمن نکشته‌اند! یک الاغ از دشمن نکشته‌اند!» این‌ها همچین شیر شدند. بعد پیغمبر. که آمدند حالا با این روحیه حماسی آمدند در خانه پیغمبر آتش می‌زنند! شما کجا بودید؟ این همه جنگ بود، این همه غزوه بود، پیغمبر وسط معرکه تک و تنها داشتند در می‌رفتند، این دیگر شهادت قرآن تو سوره آل عمران. ولی یک دفعه مرد شدند این‌ها. مجاهد می‌شوند، شمشیر می‌کشند روی ضعیف. با قوی که روبرو می‌شود لال‌مونی می‌گیرد. انقلابی!
منافقین لطمه بخوریم. جریان ظهور، جریان حذف منافقین است. سیر ظهور، ظهور ولی‌عصر (عج) سیر چنین است که باید منافقین حذف بشوند، اینقدر شفاف بشود فضای حق و باطل. دیگر ما این وسط یک چیزی به اسم منافق نداریم: مؤمن و کافر. همین جریان اصیل این عالم همین است. منافق یک چیز اضافی است این وسط. مناسب (مناسبت) ظاهرش، شبیه به مؤمن می‌کند حرف کافر را تو همان قالب، «فرهنگ لیبرالی را بیاوریم. ما باید کاری بکنیم فرهنگ شهادت را بین مردم ترویج دهیم.» بعد می‌بینی عملاً دارد فرهنگ لیبرال را می‌آورد. از امام حسین می‌گوید، بعد می‌بینی دارد یزید را. قناری (قناری). قورباغه را رنگ می‌کند جای قناری! منافقین قناری این قورباغه این چیست؟ اگر نخواهی قبول کنی، «من تحریم دارم، فشار دارم، بمب اتم دارم.» منافق می‌ترسد از این‌ها. بعد می‌آید همان گفتمان ادبیات اسلامی را دست مذاکره. «آقا دمت گرم. خیلی اصلاً امام حسین رفته مذاکره کند!» اینقدر قلب حقیقت، اینقدر وارونه‌نمایی، اینقدر جابجا کردن برای چهار تا منفعت سیاسی. برای ختام پَست دنیایی. یک موقعیت پَست دنیایی. عملیات ظهور. جریان ظهور، جریان حذف منافقین است این وسط و منافقین برداشته بشوند.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات انفاق و نفاق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00