متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
نمیدانم توانستم به دو کلمه... بالاخره زورم را زدم، دیگر. حالا شما هرچه گفتم به اندازه خودم...
خب، آن بحث شیطان، جادو و اینها بحث مهمی است، بحث جذابی هم هست. سوژهای جذاب، مخصوصاً الان تو اینستاگرام که خیلی گرفته. دیشب کلیپی میدیدم؛ میگفت: «برای دفع طلسم و اینها روی عکس سه در چهار نمک بریز.» این را دیگر نشنیده بودم، خیلی جدید بود، خیلی جالب بود. یک گونی نمک را خالی کرد روی عکسش که «جن عاشق دارد و...» نمیدانم، این خودش یک موضوع مفصلی است.
اصلیترین قضیه که خود موضوع جذاب است، چون یکی از سوژههای جذاب برای مخاطب آن چیزی است که من دسترسی برای نفی و اثباتش ندارم. به عالمش راه ندارم. هرکس بتواند روایتی از آنجا برای من داشته باشد، جذاب است. اگر روایتی باشد که آن چیزی که من قلبم تصدیق میکنم، دیگر هیچی! یعنی شما اولاً بتوانی از بهشت و جهنم برای من بگویی، بعد هم یک جوری بگویی که همان آن چیزی که من تا به حال قبول داشتم... «آخ! جون! آفرین! کامل بردی!» آقا میروی اینها را… یعنی قشنگ بهشت و جهنمی بهت میدهد که خودت دوست داشتی اصلاً جهنم همین مدلی باشد. یعنی ایشان هنرش در این بردش بود، برد رسانهایاش با همین قضیه بود دیگر، با همین روش برجسته شد. بعد دیگر حالا بعداً به «عسل و اینها» ختم شد.
عرض کنم خدمتتان، اینجا هم همین است. یعنی از یک عالمی شما داری گزارش میدهی که من از آن خبر ندارم و داری میگویی که نود درصد مسائل زندگی من مال آنجاست؛ اینکه خواستگارها میروند، اینکه تو زندگی بَد میآورم، مریضیهایم، دردهایم، فلان، به خاطر جن عاشق است، به خاطر طلسم است، به خاطر سحر است، به خاطر شیاطین است. «آن شیطان آن مدلی خانهمان آمده، آن شیطان این مدلی خفتم کرده.» قضایا... هیچکس هم نه راهی برای اثباتش دارد، نه راهی برای نفیش. این خودش جذاب است. یعنی سوژه از این جهت، سوژهی جذابی است.
ببینید اصل قضیه سحر و شیطان و جادو و اینها که حق است، یعنی اصلاً تویش بحثی نیست؛ ولی توی کیفیتش... یکی کیفیت خود سحر و جادو و اثرگذاریاش یک بحث است. یکی دیگر توی ذهنیت ما نسبت به اینها.
ببینید، مثلاً ما یک بیماری داریم. مثلاً در بحثهای پزشکی هم این حرفها هست، دیگر، که مثلاً الان خیلی جدیتر شده است این مباحث. پزشک میگوید: «آقا، من یک وقت با بیماری مواجهم، یک وقت با ذهنیت نسبت به بیماری مواجهم.» آن یک مسئله دیگری است. مثلاً یک کسی نسبت به... مثلاً کسی باردار است، یک کسی «فوبیای» بارداری دارد. این دیگر درمان ندارد. «من فوبیای بارداری دارم، باید چکارش کنم؟ چه قرصی بهش بدهم؟» بله، باردار مثلاً کمخون، باردار مثلاً چه میدانم ضعیف، از آنهایی که در بارداری مثلاً فلان مسمومیت بارداری پیدا میکنند، اینطور میشوند، آنطور میشوند... خب، آن هزار تا راه حل دارد. ولی یک وقت هیچچیزش نیست. این چون فوبیای بارداری دارد، همه آن بدبختی و گرفتاری، همه بیماریهای بارداری را دارد.
این موضوع را الان به این رسیدهاند که من باید ذهن او را بتوانم اصلاح کنم. اینجا دیگر الان خیلی به هم نزدیک میشود فضاهای پیراپزشکی و روانپزشکی و پزشکی و اینها. این حلقههای میانرشتهای جدیتر گرفته میشود. در این قضیه ما هم همین است. یعنی یک وقت هست ما میخواهیم در مورد سحر و جادو، شیطان و اینها صحبت بکنیم. یک وقت هست قرائتهایی نسبت به شیاطین و جن و اینها ذهنها را پر کرده است که اتفاقاً اگر اثرگذاری داریم میبینیم، بخش عمدهاش به خاطر همین است، یعنی حاصل تلقینات.
موضوع عجیبی است. به صورت جدی هم این آسیب را باید گفت، به نظر بنده، از هالیوود آمده است. یعنی قرائتی که هالیوود از شیطان و جن و طلسم و جادو... البته واقعیت هم دارد، هم در غرب، هم خصوصاً بین یهودیها. الان هم نمیدانم میدانید یا نمیدانید، داستان جدی یهودیها با فلسطینیها... داستان غیرجدیاش چیست؟ داستان غیرجدی یهودیها با فلسطینیها «از نیل تا فرات» که همه شنیدید. داستان جدی چیست؟ «معبد سلیمان.» خب، داستان معبد سلیمان چیست؟ تابوتی که حضرت سلیمان داشت و طلسماتی که با آن شیاطین را تسخیر کرده است. اینها میگویند: «همینجاست، هیکل سلیمان، معبد سلیمان.» گودبرداری کردهاند. «آنقدر میکنیم تا این طلسمات را پیدا کنیم، چون یک بار «کینگ سلیمان»... کینگ سلیمان یعنی پیغمبر-پادشاه. یک بار این پادشاه سلیمان با این تسخیرات دنیا را گرفته. ما تابوت را داشته باشیم، تسخیرات و طلسمات را داشته باشیم، دنیا را میگیریم.» لذا این داستان طلسمات و اینها بخش عمدهاش از یهودیها آمده است. یک بخشیش هم از بس که اینها وادی طلسم را ایجاد کردهاند از جانب ما که در مقام ضدیت با اینها برآمدیم، اینور هم جدی شد. «طلسم زدند، اینور مجبور شدند ضد طلسم بزنند.» داستان طلسم اینور هم جدی گرفته شد.
داستان شیاطین و طلسم و اینها یک بخشیش این است و آن چیزی که بازنمایی فکری و رسانهای است، به نظر من، از اصل قضیه مهمتر و جدیتر و مؤثرتر است. یعنی واهمه ایجاد کردن از شیاطین و از جن و از طلسم و اینها، خود این واهمه گاهی در شما یک ترسی میآورد و یک ضعفی میآورد. جنگ سخت، یعنی جنگ فیزیکی، اینجوری است دیگر. یعنی شما اگر توانستی از آمریکا ملت را بترسانی، هی «آمریکا، آمریکا» کنی، «بمب اتم، بمب اتم» اینها بکنی، مردم از آن هیمنه بترسند، احساس ضعف بکنند، بعد اگر به شما کوچکترین حمله بکند، پیروز است. اینجا هم همین است. یعنی اگر توانستند شما را از شیاطین و طلسمها و اینها بترسانند و آن کنشگری و اثرگذاریاش را فراتر از آن چیزی که هست با اغراق نمایش بدهند، شما در خودت احساس ضعف میکنی، «وا میدهی» و خود این زمینه را فراهم میکند.
راه حلش این است که در کنار اینکه اصل قضیه را باید باور کرد و جدی گرفت، باید دانست که آقا، طلسم و سحر و شیطان و فلان و این حرفها برای آن مؤمنی که اهل توکل است، اهل ذکر است، اهل دعا است، اهل اخلاص، آنقدر در زندگیاش تأثیرگذار نیست.
یک بحثی دارد مرحوم علامه حسن زاده در همین کتاب «صرح العیون» در مورد اینکه سحر و جادو و چشم زخم به کسی اثرگذار است که صاحب «نفس ضعیف» باشد. به «نفوس قویه» اثرگذار... بلکه اثرگذار نیست.
بفرمایید اتفاق راجع به باطل کردن آن قضیه اول آن قضیه همسر حضرت سلیمان... من جایی ندیدم. اگر منبع رسمی معتبری سراغ دارید، بفرمایید که استفاده کنم.
عرض کنم خدمتتان که ببینید، اینکه حالا به کجا باید مراجعه کنیم، این موضوع به نظرم جزو آن پیوستههای رسانهای قضیه است. یعنی آنهایی که کاسب فن بودهاند، قبل از اینکه بیایند بگویند «به من مراجعه کن»، آمدند یک «چو»ای انداختند بین مردم که «آقا، میزند، نابود میکند، زندگی از هم...» نمیخواهم بگویم بالکلی غلط و دروغ است، ولی فراتر از آن چیزی که هست نمایش داده شده است. وقتی گفتمان شکل گرفت، ترسش ایجاد شد، میگویند: «آقا، به کی مراجعه کنیم؟ دعانویس... ذکر فلان.» اینها. «پانصد تومان بده، من یک پک جامع دارم بهت میدهم. جن عاشقت را نمیدانم فلان، در به در میکنم و آزاد میکنم و فلان چی را نمیدانم بهت برمیگردانم و از این چرت و پرتها.»
عرض کنم خدمتتان که ببینید، اولاً خود اذکار... یکسری از اذکار، یکی همین «حرز امام جواد علیه السلام» که فرمودید، خیلی «آیتالکرسی» خیلی اثرگذار است. «معوذتین»، یعنی سوره «ناس» و سوره «فلق». مداومت به بعضی... همین که میشنوند این را... ما زیاد مواجه شدیم: «بابا، اینها را...» ببینید دقیقاً چون در همین حالت این جوری بوده: «بابا، اینها را به خاطر همین اثر نکرده. وگرنه آدم نرمالی که باورش این است که سوره ناس و فلق کار اینها را میسازد!» آن سوره ناس و فلق کار برایش درمیآورد. «بابا، مگر با ناس و فلق فلان... برای شما ناس و فلق یک ماه هزار بار هم خواندیم، هیچی نشد.» «آیتالکرسی بخوان.» گفت: «خواندم، سگ پاچهاش را گرفت.» گفت: «از اولش میدانستم اگر بخوانم، پاچهام را میگ یک.» یقین میخواهد، باور میخواهد. «از اولش هم میدانستم که بخوانم هیچچی نمیشود.» خب، من اگر حست این است، معلوم است هیچچی نمیشود!
پس یک حرز امام جواد علیه السلام، آیتالکرسی، معوذتین. دوام بر طهارت که وضو باشد و غسل. وقتهای اذان... این روایت از امام رضا علیه السلام برای دفع سحر و شیاطین: اوقاتی که وقت اذان است، در خانه، یعنی فضایی که چهاردیواری خانه، جوری اذان بگویم که صدایم توی محیط خانه بپیچد. این دفع شیطان و جن و طلسم و سحر و اینها. چیزهای دیگر هم گفتم. مثلاً خود خروس سفید در خانه... خواندن خروس سفید... شیاطین و جن و اینها نسبت به خروس سفید خیلی حساساند. گفته شده و نقل شده. و برعکسش سگ... سبک زندگی. دقیقاً خروس از زندگیها حذف شده، سگ به زندگیها وارد شده است.
خدمت شما عرض کنم که اینها چیزهایی است که خیلی اثر دارد. یک ذکر طلایی هم اینجا داریم از امام هادی علیه السلام. این خیلی مهم است بعد از نماز صبح و بعد از نماز مغرب. سه بار بعد از نماز صبح، سه بار بعد از نماز مغرب در تعقیبات نماز صبح. شیخ عباس قمی در مفاتیح نقل کرده است. اول عبارت همین است: «أَصبَحتُ اللهم معتصماً بزمام کلمتک التی لا یطاولها و لا یحاویها...» یک دعای سه خطی است تقریباً: «أَصبَحتُ اللهم...» این دعا را سه بار بعد از نماز صبح بخواند، شبها هم سه بار بعد از نماز مغرب بخواند، ولی شب اگر خواست بخواند، به جای «أَصبَحتُ»، «أمسیتُ» بگوید. این را گفتهاند حرز. آنهایی که اهلش بودهاند، تجربه کردهاند، اهل مداومت بودهاند، اثر دیدهاند.
پس اینطور نیست که ما فکر کنیم آقا، با یک بحرانی مواجهیم که راهحل ندارد، چیزی به ما نگفته. ولی به صورت کلی اینی که خواهرمان میفهمند و میگوید، قبول دارم؛ یعنی اینکه شیاطین به هر حال در صدد آسیب زدن هستند و دارند کار میکنند و حالا نمیخواهم بگویم دست و بالشان بازتر شده و حوزه اثرگذاریشان مثلاً شاید به یک معنا وسیعتر شده از قبل. نسبت به این، راه اثبات ندارم. بر فرض هم که قائل بهش باشم، راهی برای اثباتش ندارم. به هر حال شیاطین جن و انس با هماند دیگر. خب، شیاطین انس هم میبینید بیپرواتر، گستاختر و به حسب ظاهر قدرتمندتر. به تبع، شیاطین جن هم همینطور.
ولی راهحلش همین است که عرض کردم. یعنی خیلی وقتها خود همین مراجعه... من دیگر این را بگویم، از این بحث عبور بکنیم. یک وقتهایی مراجعه به غیر اهل فنش خودش باز کردن پای شیاطین به زندگی و این موضوع بسیار خطرناکی است. یعنی گاهی اصلاً هیچی شما در زندگیات، نه طلسم بوده، نه سحر بوده؛ همین یک چیزی شنیدی، به یکی از اینها مراجعه کردی. اون هم گفتی یک چیزی برایت نوشتم، یک چیزی خواندم، یک چیزی فوت کردم، تازه گرفتار میشوی. چون شخصاً تجربه کردم، بهتان گفتم. تجربیات دیگر هم دارم که نگفتم و نخواهم گفت.
بله! بلاگرهایی که میآیند و محتوای آن قسمت... استفاده بانک... خطکش نداریم که بگذاریم روی تبلیغی ببینیم تا کجا درست است. حتی خود قرآن هم همینطور است. مثلاً میخواهد خوب بخوانیم، درست بخوانیم. خود آن اگر میخواست با منطقِ صِرف مثلاً بسنجد که جذابیت... خطکش استفاده از احساس و درگیر کردن مخاطب و خاموش کردن منطقیش کجاست؟ بحث خوبی است. در خود قضیه حضرت سلیمان هم دقیقاً از یک سری شگردها استفاده میشود. حضرت سلیمان استفاده میکند در برخورد با بلقیس، پادشاه سبا. بعداً با این خانم ازدواج میکند. حالا، آن همسر سلیمان که فرمودند، یکی از همسران حضرت سلیمان. ایشان، حالا نمیدانم غیر از ایشان هم همسر دیگری داشته یا نداشته. این هم پادشاه سبا است که هدهد خبرش را آورد برای حضرت سلیمان و اینها. بعد نامه داد حضرت سلیمان و قرار شد که پادشاه سبا بیاید و بعد آنجا فرمود حضرت سلیمان: «چه کسی تخت این را قبل از اینکه او بیاید، برای من میآورد؟» تختش را آوردند و بعد شیشهها کار کردند که وقتی میخواستی پا رویش بگذاری، فکر میکردی آب است، آنقدر که اینها زلال بود و اینها. همین مقهور کرد پادشاه سبا را. وقتی آمد آنجا، در موقعیت قرار گرفت که تخت خودش را دید و این جذابیت بصری و اینها را دید، همین زمینه را فراهم کرد که از درِ نرمش با حضرت سلیمان صحبت بکند و تقریباً دیگر منقاد شد، یعنی به قول ما «وا داد»، همانجا تسلیم شد.
این نشان میدهد که پس استفاده از فضاهای ذهنی، جاذبههای بصری، اینها نه تنها بد نیست، بلکه خودش میتواند اتفاقاً خیلی مؤثر باشد. حضرت امام اتفاقاً، خیلی جالب است. امام در کتاب -فکر میکنم- «کشف اسرار»شان باشد، که کتابی است که فکر میکنم شاید چهل سال است چاپ نشده، شاید هم بیشتر! از عجایب این است که بنیانگذار انقلاب کتابهایی دارد که در انقلاب خود ایشان چاپش ممنوع است، به دلایلی چاپ نشده. یکیاش همین است. در کتاب کشف اسرار –به نظرم کشف اسرار، شاید کتاب دیگر باشد ولی در ذهنم کشف اسرار است- امام یک بحثی دارد، میگوید که: «ما باید حرمها و مرقدهای مذهبی خودمان را به عالیترین شکل هنری و باشکوهترین جلوه بصری بسازیم.» بعد استدلالش این است. میفرماید که: «چون جهان غرب جهانی است که به قول ماها عقلشان در چشمشان است و ملاک برایشان جاذبههای بصری، باید یک چیزی بسازیم که انسان غربی وقتی این را نگاه کرد، مقهور بشود.» الان این یک مثال خوشتیپتر باشد.
عرض کنم خدمتتان که اجمالاً این حرف، حرف درستی است که ما باید از آن جاذبههایی که یک مزیت نسبی میدهد به محتوایمان استفاده بکنیم. یعنی صرفاً به اینکه آقا محتوای خوب داریم، حرف حقی داریم، منطق استواری داریم، به اینها اکتفا نکنیم. باید کنارش همین که گفتند –یعنی قرآن به این اکتفا نکرده که آقا من خدام دیگر! بابا، دیگر چکار داری؟ هرچه گفتم. اصلاً به زبان اکابر میخواهم با تو صحبت کنم. خط میخی میخواهم بگویم. اصلاً مهم این است که خدا دارد با تو حرف میزند!- نه، خدا اتفاقاً میآید همه آحاد بشری را مخاطب قرار میدهد، همه مهارتها و ریزهکاریها و ظرافتهای و ظرفیتهای ادبی نهفته در زبان عربی که ظرفیتهای ادبیاش از همه زبانها بالاتر است. لغتها را فقط مقایسه کنید. هر زبانی چقدر لغت دارد؟ نمیدانم خبر دارید یا نه... خبر دارید؟ اینترنت، از هوش مصنوعی بپرسید. مثلاً زبان فارسی مجموعه چند تا کلمه دارد؟ زبان انگلیسی چقدر؟ زبان روسی چقدر؟ تکتک و آخر بپرسید زبان عربی چقدر؟ چند تا کلمه دارد؟ الان اگر کسی سؤال کرد، جواب گرفت... میگویم: «بگیر، استفاده کن.» اگر زود میگیرید که من بایستم، جواب را بگویید. بعد گفت: «نت ندارید اینجا قاعدتاً.» «درست است. جوابش را بگویید بعد من رویش صحبت میکنم.»
فارسی چی؟ «۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار تا.» فارسی ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار واژه. انگلیسی ۶۰۰ هزار واژه. عربی ۱۲ میلیون. هوش مصنوعیاش با ایرانیها مشکل دارد. حالا شما بگو یک میلیون، مشتری نه ۱۲ میلیون لغت در برابر ۶۰۰ هزار واژه! ظرفیت ادبی را شما نگاه کنید! وقتی میخواهد نازل بشود، به آن زبانی نازل میشود که آنقدر ظرفیت ادبی دارد. بعد تمام ظرفیت ادبی آن زبان را فعال میکند. هر صنعت و هر آرایه و هر فن بدیع و هر هرچی شما بگویید که در این زبان به عنوان جذابیت ادبی شمرده میشود، قرآن استفاده کرده. نه یکی دو تا، گاهی در یک جمله پنجاه تا! این آیه معروف: «قیلَ یا أَرضُ اِبلَعِی مائَکِ.» گاهی یک کتاب نوشتهاند که مثلاً این خود این آیه سیصد تا آرایه ادبی دارد. همین! نه کل آیهها، همین چهار کلمه آیه! خب، اینها معنایش چیست؟ باران... «بس است دیگر، طوفان!» «آقا، باران بس است.» گفتیم: «باران بس است.» «قیلَ یا أَرضُ اِبلَعِی مائَکِ.» به زمین گفتیم: «ای زمین، آب خودت را ببلع.» تازه این الان چون فارسی است، با همان ۲۰۰ هزار-۳۰۰ هزار لغت من دارم توضیح میدهم که شما ظرافتش را نمیگیرید. اگر با ۱۲ میلیون لغت توضیح میدادم، الان بالبال میزدید که چقدر این کلمه قشنگ است! ترجمه وقتی میشود از یک زبانی که ۱۲ میلیون واژه دارد، میآید در زبانی که ۳۰۰ هزار تا کلمه دارد، کلاً که چی؟ مثلاً این اتفاق... ظرافت اهل ادبشان کتابها نوشتهاند در مورد همین چهار کلمه که چند تا فن ادبی در این است!
خدای متعال میخواهد به ما بفرماید که من در رساندن پیام خودم در استفاده از هنر فروگذار نکردم، بالاترین حدش را استفاده کردم. این یک نکته. بله، پس ما یک قضیهای داریم به اسم اینکه باید از ظرفیت هنری استفاده کرد. ولی اینور مسئله این است که اساساً هنر چیست و محدوده، یعنی میدانی که ما برای استفاده از هنر داریم تا کجاست؟ چقدر است؟ یک بحث دیگری است. اینکه من بیایم خودم را بکنم یک -به قول اصطلاح طلبه- «کیشی بوت» بکنم برای شما، صبح تا شب حواست را به خودم مشغول کنم که من ماکارونی دوست دارم، ماکارونی با سس قرمز دوست دارم. پسر بزرگم دوست ندارد، پسر کوچکم دوست دارد. وسطش هم آیا روایت برایت بخوانم؟ گاهی یک منبری هم میروم. اطلاعرسانی... این یعنی مثلاً استفاده از ظرفیتهای هنری در خدمت استفاده از ظرفیتهای شیطانی است. یعنی من از این تریبون پیغمبر -همان که خود پیغمبر فرمود که دیدم شیاطین ازش بالا میروند- واقعاً در آخرالزمان چند تا روایت: «شیاطین بالا میروند، میمونها بالا میروند، بچهها بالا میروند.» چند تا داریم اینجوری؟ الان همهاش هست. هم میمونها بالا میروند، هم بچهها بالا میروند. یعنی این ابزار افتاده دست یک کسی که موقعیت، موقعیت پیغمبر است. مستمع، مستمع پیغمبر است. اونی که آمده پای حرف من است با این لباس نشسته، نیامده بگوید: «خیلی برایم مهم است که شما قورمهسبزی دوست داری یا قیمه.» بعد قورمه را چه مدلی درست میکنی؟ اصلاً اسم شما را در بنر دیدم، فقط به خاطر همین آمدم. شنبلیله میزنی یا نه؟ مثلاً مدل مشهدیها درست میکنی، مدل تهرانیها درست میکنی؟ گوشتش را بیشتر میزنی؟ لوبیااش را بیشتر میزنی؟ سبزیجاتش را چقدر میزنی؟ کرفس هم میزنی یا نمیزنی؟ کانال من آخوند است، پیج من آخوند است. شصت تا پست در مورد اینکه امروز قورمهسبزی درست کردم، کرفس هم زدم بهش. بعد ۸۰۰۰ کامنت: «وای! حاج آقا! شما فوقالعاده! نگاهم به روحانیت با شما عوض شد.» بعد من هم خوشحالم. در توهمات خودم فکر میکنم: «من نگاهها را نسبت به روحانیت عوض کردم.» درست میگوید، به لجن کشیدم.
خب، ببینید، میشود همین را با یک پرداختی گفت که شما از این غذا خوردن او قدسی بشوید، به قدسیت غذا خوردن او ملتفت بشوید. یک قدسیتی آنجا باشد. یعنی چه قدسیتی در این است که این مثلاً ماکارونی خیلی دوست دارد؟ مثلاً در کودکی مثلاً با دخترعمویش قرار بوده ازدواج بکند، «کراش» داشته. مثلاً رماننویسیهای شرووری که بعضیها معمم هستند، خودشان را میشناسید، من نمیخواهم بیشتر «کد» بدهم که دیگر حالا بیشتر از اینها «سیبل» بشوند. بعد خب، جذابیت دارد دیگر. بعضی وقتها که طرف رماننویس هم هست، «مایه»هام کاملاً... ولی مهم این است که آخوند است، خریدار دارد یا مشتری دارد، جاذبه دارد. خب، اگر قرار است که آن چیزی که قرار است بهش توجه بشود این قضیه باشد، خب چرا پای عمامه بیاید وسط؟ اگر قرار است پای منبر ماکارونی بنشینم، چرا پای منبر رسولالله به ماکارونی توجه کنند؟ مگر در خیابان و در کوچه و در پارک و اینها کم تریبون هست برای توجه به ماکارونی؟ عبا و عمامه پیغمبر، بیست سال درس طلبگی، مدرک حوزوی را بکنم ابزار و تریبونی که از این تریبون توجه شما را به ماکارونی جلب کنم و بتوانم «ماکارونی» را عوض کنم و در ورای این شما نسبت به من -و آخوند- علاقهمند میشوی که من با شما یک نقطه مشترکی داشتم.
این یک بحث مبسوطی است، خیلی بحث خوبی است، یعنی خیلی دوست دارم در مورد این بیشتر صحبت بکنیم ولی الان وقتش نیست. اذان هم خیلی نمانده. یک وقتی باید وقت پیدا کنیم در مورد این بیشتر صحبت کنیم، اینکه اصلاً ما حلقههای مشترکمان را با مخاطبین چه شکلی باید ایجاد بکنیم و ظرفیتهای اشتراکیمان را استفاده بکنیم که از قدسیت فاصله نگیریم. نکته مهمش همین است که از دایره فطرت و توجه به خدای متعال و آن توجههای زلال و ناب فطری نباید خارج شد. گاهی شما از همین دریچه خوراک وارد میشوی. ببینید، امام صادق در «توحید مفضل» عباراتی میفرمایند که من الان برای شما نمیتوانم بخوانم. نمیدانم خواندید یا نه. حضرت وقتی که میگویند: «اعلم یا مفضل، فکر یا مفضل، روی این فکر کن، به این توجه کن.» اینها دانه به دانه مسائل آناتومی را تحلیل میکنند. دانه به... همانجا که حضرت دانه به دانه آناتومی بدن را تشریح میکنند، یک جوری تشریح میکنند که شما یک ذره قلیان شهوت در وجودش شکل نمیگیرد، بلکه اصلاً همانجا احساس میکنی شهوات سرکوب شد. خیلی عجیب است ها! میشود شما در مورد مستهجنترین مسائل، در مورد حیوانیترین اعضای یک انسان صحبت بکند، یک جوری که او کاملاً متوجه حق تعالی بشود. میشود در مورد نورانیترین لحظات یک انسان یک جوری صحبت بکنی که کاملاً از خدا دور بشود.
میگفتش که یک آقایی همین مشهد بود، خدا رحمتش کند. میگفت: «من یک شاگردی داشتم.» این جمله ماندگاری است، من از ایشان شنیدم، در ذهنم مانده. گفت: «یک آقایی پای جلسات ما میآمد.» من خاطره از خودم زیاد میگفتم، حالا میخواهم بگویم این آقا درست میگفته، بعد میگفته غلط. ادامه میدهد: «من از خودم خاطره زیاد میگفتم. در قالب نقل خاطرات خودم، مسائل توحیدی و تربیتی را. یک آقایی آمده بود جلسات ما، بدش آمده، گفته بود چرا آنقدر "من من" میکند؟ رفته بود به یکی از بزرگان قوم گفته بود. گفته بود که آقا، این از اول تا آخر "من من" میکند. من آن زمان آنجا فلان واقعه برایم شد، اینطور خدا را حس کردم. من آنجا دست خدا را دیدم. من آنجا کمک خدا را دیدم. من، من.» آن آقا از بزرگان بود، حالا اسم ایشان را نمیآورم. یک جملهای فرموده بود، خیلی جمله ماندگاری است. جمله رسانهای و خاص رسانهایهاست. گفتگو: «گاهی یک آدم صبح تا شب "من من" میکند ولی همهاش "خدا خدا" گفتن است. گاهی هم یک آدم صبح تا شب "خدا خدا" میگوید ولی همهاش "من من" کرد.» خیلی حرف است! میشود من صبح تا شب از خدا بگویم ولی شما را کامل در خودم حبس کنم. خدایی که از من شنیدی را داری میپرستی! از دریچه من. من اگر بشکنم، اصلاً تو از خدا ب دری... کامل خدا را به روایت من میپرستی. میگیرید مطلب؟ یک وقتی کامل از خودم عبور میدهم. یک طوری «میشوتَمَت» سمت خدا که «من از این بیدین بشوم. خدا لعنتش کند ولی چه بابی از توحید به روی ما باز کرد!» بزرگان ما این مدلی بودهاند. در خودشان متوقف نمیکردند، به خودشان دعوت نمیکردند. اصل پاسخ را، آن چیزی که خواهرمان میخواست را گفتم و در یک جمله: «به خودشان دعوت نمیکرد، خودشان دیده نمیشدند، خودشان جلب توجه نمیکردند.» آن ریزهکاریها و ظرافتهایی بود در شخصیت اینها.
این کتاب «صحبت سالها» را بخوانید. خاطرات آیتالله بهجت. دو روز دیگر نمایشگاه کتاب رفتی تهران، کتاب را بگیر. پارسال چاپ شد، «صحبت سالها». البته نمیدانم شما با این سبکها چقدر ارتباط برقرار میکنید، زندگینامه علما. اینها کمی هم ادبیاتش البته ساده است، ولی یک کم حال و هوایش چون زندگی یک طلبه است. به هر حال دارد از اول توضیح میدهد: «آقا، این آقا رفت درس و بحث و اینها.» به چه درد من میخورد؟ ولی خیلی نکته دارد، مخصوصاً از وسطهای کتاب. یعنی تا وسطها بروید، از وسطها تا آخر دیگر اصلاً غوغایی است. پسر آقای بهجت در این کتاب خاطرات پسر خیلی عجایبی از ایشان نقل کرده است. بعد میگوید که آقا، ایشان مرجع شده بود. میگوید بعد از مرجعیتش، مثلاً به قول ما ما روزی صد بار آه و ناله میکردیم که چه بدبختی شد، بابایمان مرجع! چرا؟ برای اینکه تا قبلش بابای ما یک برنج معمولی در خانه بالاخره بر طریقی بود، اجازه میداد که بخریم، بیاوریم، درست کنیم. بعد مرجعیتش، فقط برنج نیمدانه، خردهشکستههای برنجهای... حالا اینها خودشان در کار شالی و شالیزار اینها بودهاند دیگر، شمالی بودند. «باید میرفتیم برنجهای خردهشکسته و آش و آشغال زمینهای شمال را برمیداشتیم، میبردیم تا بابایمان اجازه میدهد از اینها بخوریم در خانه.» بعد مرجعیت به مراتب وضع بابایمان بدتر است! یعنی وضع زندگیم... «من دیگر حالا مسئولیت دارم، باید در یک حدی زندگی بکنم که هیچ طلبهای بهش فشار نیاید.» بعد از مرجعیت... خب ماها مثلاً رئیس میشویم، مدیر میشویم، مثلاً مورد توجه واقع میشویم، تیپمان عوض میشود دیگر. به هر حال لباس که من خریدم مثلاً هفتصد هزار تومان. خب دیگر مثلاً الان که رئیس شدم و دیگر مثلاً چهره شدم و سرشناس شدم و اینها، کلی هم برایش توجیه داریم، استدلال داریم. مثلاً گاهی خدمت شما عرض کنم که معمولاً به قیافههای کمی میرسند، عمامهها یک کم بزرگتر میشود، محاسن یک کم بلندتر میشود. «من دعوا داشتم با بابام سر تیپش! هم لباسی که میپوشید، هم عمامهای که میبست. یک عمامه کوچولو، آن هم معمولاً کج میبست و سر ریش داد و بیداد و اینها، سر کوتاه کردن. من باهاش چالش داشتم.» جدید هم که «آقا، شما حق نداری دست به ریشات بزنی. من خودم آرایشگرم، میآیم پیش تو مرتب میکنم.» برداشتیم در خانه هرچی قیچی بود، قایم کرد. خودش نزند. بقال سر کوچه عمامهی یکی را مثلاً اشتباهی سرش کرد. اصلاً نه که دزدیدهها، چون اما... کسی یک روزی همه چیزا را قایم کردیم، یک جلسه خیلی مهمی داشتیم بینالمللی در خانه، قرار بود شخصیتهایی از همه جای دنیا، از پاکستان و اینور آن جا در خانه و ما کامل مدیریت کردیم که این محاسن میخواهم چهار تا عکس بینالمللی بیندازم. صاف میگفت: «دیگر کارت میزدی، خون من در نمیآمد.» عصبانی که بله... بعد جلسه پدر من را کشید کنار، گفت: «ببین بالا بری، پایین بیایی، بابات یک طلبه معمولی بیشتر نیست. حالیت بشود، بفهم این را، حالیت بشود.» اینها آنقدر مُقَیَّد بودند که اگر قرار است بله... ماها خیلی این وسط نفسمان بازی میدهد ما را. «ببین به هر حال من امروز آبروی اسلامم. اگر من ریشههایم اینورش برود، یکوری از اسلام رفته است.» خیلی البته. بله، آنور هم روایت داریم که «کُونُوا لَنَا زَینًا وَ لَا تَکُونُوا عَلَینَا شَینًا.» «مایه آبروی ما باشید، آبروی ما را نبرید.» یعنی طوری بین مردم زندگی نکنید که انگشتنما بشوید. از آن امور متوقع، به هر حال عرفی، فطری که توقع میرود هر آدم معمولی به چیزهایی پایبند باشد، شما از آن حد دیگر خودتان را پایین... «آقا، من بوی گند، بوی لاشه سگ میدهم.» مثلاً بگویم: «میخواهم با نفسم مبارزه کنم.» نه اینکه... ولی حالا مثلاً من باید یک ریشههای بلندی با عمامه آنچنانی داشته باشم. «من اول طلبگیم ریشهایم همینقدر بود، اما همین مدلی بود. حالا درس خواندم، حالا شما به من میگویی مرجع تقلید، صلاحیت علمی تقلید کنید.» چرا من باید این توهم در من شکل بگیرد؟ «مرجع تقلید است و واقعاً یک جایگاهی هم دارد. اگر یک دلبری هم بکند، حقش است.» «من درس آنچنانی خواندم، نه سواد طلبگی دارم، نه فضیلت اخلاقی دارم.» «ژورتمه» میروم با این لباس خودم. «من میخواهم هی بکنم توی چشم همه که من یک آخوند متفاوتم. اگر بقیه آخوندها مثل من بودند، دنیا آباد بود.» ۸۰۰ هزار نفر هم تا حالا به من گفتهاند که: «ما فقط بین آخوندها فقط تو را قبول داریم.» توهمی در من هی شکل میگیرد، هی این تفاوت در من ضریب پیدا میکند و هی من میخواهم خودم را در ابعاد جدیدتری متفاوت نشان بدهم. دیگر از یک جایی به بعد دیگر دیگر شیطان، یعنی از مرز حلال و حرام هم معمولاً این شکلی از مرز حلال و حرام هم عبور میکند. بعد دیگر کمکم اینکه: «اشکال ندارد، آن که آنجایش اشکال ندارد و اینها.» کمکم دیگر بیّناتی از شریعت برای انجام این کار، سر اینکه به هر حال این جذابیت دارد، «دارند به من توجه میشود. من با اینها، من باید برندینگم را حفظ بکنم. اصلاً داستان پیغمبر و خدا و عمامه نیست. داستان برندینگ من است.» برای مردم جذاب است فقط این جذابیت به این است که آخوند است و این مدلی است: آخوند و خواننده است، آخوند و نمیدانم مثلاً دخترباز است، آخوند و نمیدانم چیچی است. فضای حجاب گاهی میرود توی فضای نمیدانم بچهداری، میرود گاهی توی فضای نمیدانم... یک سوژه.
اینی که شما مدیریتش بکنی، شما این وسط نباشی. اگر یک دعوت به یک فضیلت اخلاقی میخواهی بکنی، نسبت به یک کار خوبی میخواهی دعوت کنی، آن کار دیده بشود. این خیلی نکته است. آدم در ریزهکاریهایش میفهمد که الان من این وسطم، من برندم اینجا یا آن کار یا آن فضیلت. یک وقت مثلاً من خیریه میزنم، آن خیریه برجسته است. یک وقت من خیریه میزنم، خیریه دمش به من بنده. میتوانم برسانم یا نه؟ ما دوستانی داریم...
بگویم دیگر، حالا اگر سؤالی چیزی بود در خدمتتان هستیم. کمکم بحث را تمام کنیم.
این کتاب «سلام بر ابراهیم». دوست عزیز ما، نویسنده کتاب. تقریباً ایشان شاید حول و حوش هفتاد جلد کتاب، شاید هم بیشتر، شرح حال و زندگینامه شهدا نوشته. در یکیاش اسمی ازش نیست. نویسنده کتاب «سلام بر ابراهیم»، کتاب «سه دقیقه در قیامت» ایشان نوشته. کتاب «شنود» را ایشان نوشته. نویسنده کتابها بود و دهها کتاب... کتاب... کلی کتاب دیگر که «شاهرخ ضرغام» هم که اوکی اوکی، همه را ایشان نوشت. خیلی جالب. یعنی آدم بسیار دوستداشتنی و فوقالعاده نویسنده. این کتاب آقای عمادی، پارسال نمایشگاه کتاب با اصرار که آقا بیا مثلاً اینجا جلسه، حالا گپی، چی، اینها مثلاً داشته دیگر. ما قرار شد بیاییم، حالا مثلاً نیمچه جلسه بود توی محراب شبستان مصلی. بعد انتشارات ابراهیم هادی. من زنگ زدم به این دوستمون که: «آقا، شما هم بیا، من دارم میآیم نمایشگاه، همدیگر را ببینیم.» ایشان گفت: «من چند ساله نمایشگاه نیامدهام ولی اگر شما هستی، میآیی، فقط میآیم ببینمت برگردم.» تا آمده بود توی غرفه، بعضی از این بچههای غرفه نشر ابراهیم هادی شیطنت کرده بودند. «تا چهار نفر گفتند ایشان نویسنده سلام بر ابراهیم، تا آمده بودند دورش...» حالا من که وارد شدم، گفتم: «آقای عمادی کو؟» گفتند: «هیچی، بین دو نفر گفتیم ایشان نویسنده سلام بر ابراهیم، گذاشت رفت. دیگر نمیآیم.» «سلام بر ابراهیم» را نوشتند اصلاً برای همین. جایش دقیقاً. اصلاً وقتی که خاطرات ابراهیم هادی را مینوشتند، گفتم: «جون من، امسال نمایشگاه کتاب چه با این خاطرات، با این رسم شکل توانستم برسانم، مطلب یا نه؟» یک وقت هم هست میگوید: «اصلاً تو به من چکار داری؟ کتاب مال ابراهیم هادی است. این کارها را ابراهیم هادی کرده. نویسنده همه کتابها ابراهیم هادی است.» واقعاً نگاهش اینهاست. یعنی یک ذره شما بگویی به خودش گرفته... صحبت میکنیم، مینشیند، بغض میکند. میگوید: «حاجی، من خیلی ناراحتم. ما از این همه شهید گفتیم، روز قیامت اگر به من بگویند تو با این شهدا چه سنخیتی داری، چی جواب بدهم؟ من رنگ و بویی از این شهدا ندارم.» خدا چه اثری به قلم داده، چه اثری به کارشان داده، به نشرشان داده. یک نفر آدمها، اینکه میگویند گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، یک نفر آدم. مجموعه شاید دو سه نفر دیگر هم کمکش میکنند. عمد موافق: «تیم ۶۰۰ نفره.» تیم ۶۰۰ نفره هم نمیتواند مثل اینها کار کند. یک تیم ۶۰۰ نفره دارد این، نمیدانم خاطره میگیرد، آن نمیدانم مصاحبه میگیرد، این ویرایش میکند، آن فلان میکند. شاید از جهت متن و ادبیات و اینها هم آنچنانی که مثلاً داستاننویسی و فنون مثلاً نویسندگی و اینها هم تویش نباشد ها. ولی روح دارد، نور دارد، جاذبه دارد، مغناطیس تویش است. این همان قدسیت است. قدسیت مال اخلاص است. نمیخواهد این وسط این دیده بشود. به حضرت خدا میتاباند بر او، همینجور میریزد بهش. او سوژهای که برایش... من دیدم ها، درست شد ولی کاسب این قضیه نیست. با شهدا کاسبی نمیکند. شهدا را پله نکرده، نردبان بالا رفتن اسم و اعتبارش نیست. حرف زیاد دارم مخصوصاً در مقایسه که دیگرانی که ضد ایناند ولی چون بعضیهایشان را میشناسید، نمیتوانم بگویم. آنجا خوب در تقابل با همدیگر دیده میشدند که تفاوتشان چیست. خب، امروز خیلی حرفهای ما هم طولانی شد. فکر کنم خسته هم شدید. ببخشید.
اگر نکته دیگری نیست که دیگر بریم برای نماز. جلساتی کتاب خواندن خیلی سختتر است برای من. حالا این موضوع... اولاً که من دو ساعت در مورد همین صحبت میکردم. حالا اگر بگویم، آره دقیقاً دعوت به خودم میکنم. دقیقاً در خودم که خب این صلاحیت را نمیبینم. ولی حالا اگر مثلاً بخواهیم مثلاً حالا چیزی را معرفی بکنیم که باید رویش فکر بشود. چون موضوعات هم متعدد است. خدمت شما عرض کنم که مثلاً یک بحثی داشتیم با عنوان «نظام مهندسی معارف». آنجا همین بحث توجه و محبت و اینها یک مقداری و فطرت، بحث فطرت را بهش پرداختیم. خب، آن بحث مهمی بود. خدمت شما عرض کنم که در فضاهای رسانه و اینها مثلاً یک بحثهایی داشتیم، البته اینها مجزا به دوستان گفتیم جدا بکنند، منتشر بشود، هنوز جدا نکردهاند. در مورد «جنگ روایتها»، لابلای سری بحثها مثلاً ده دقیقه، یک ربع بین بحثهایی داشتیم. خب، آن هم به نظرم بحث مهمی است.
ولی یک بحثی که به نظرم شاید به شما کمک بکند، یک کمی البته طولانی است، حوصله میخواهد ولی به نظرم حالا نمیگویم ارزشش را دارد چون محتوایش محتوای قرآنی و مطالب علامه طباطبایی است. شاید بتوانم بگویم پنج جلد المیزان توی این مباحث گفته شده، ارائه شده توی حدود صد جلسه تقریباً از «حیوانیت تا حیات». مال محرم ۱۴۰۲ و ۱۴۰۳. امسال هم انشاءالله یک فصل دیگری، یعنی تا حالا نه فصلش بحث شده، فصل دهمش امسال انشاءالله خواهد بود که تمام میشود اگر خدا بخواهد. سوره مبارکه فجر است. نگاهی هم به انسان، هم به بلا، هم به رابطه با خدا و مجموعهای از این قضایا که به نظرم خیلی کمک میکند، یعنی توی تحلیلهای عمیق نسبت به خودمان و تقدیراتمان و زندگیمان و رابطهمان با خدا، محاسباتمان، خصوصاً حسابکتابهایمان. هر فصلش هم یک بحثی دارد که فصلبندی شده اینها. هر بخشیش مطالبی دارد. فصل یکش و خصوصاً فصل دوش، یعنی مهمترین فصلش به نظرم شاید فصل دوش باشد. در مورد نفع و ضرر و خیر و شر که اساساً ما تلقیمان از خیر و شر غلط است، غالباً غلط. آنجا خوب نکاتی گفته شده. اگر حوصله کنید همینجور توی مترو و چه میدانم پای خیاطی و آشپزی و اینها وقتتان گرفته نشود، یعنی وقت جداگانه برایش نگذارید که وقتتان، وقت هدر برود. ولی حالا با یک تأملی چون نکات -عرض کردم- از المیزان تویش زیاد است و مطالب عمیقی از علامه طباطبایی آنجا مطرح میشود. آن بحثی است که شاید کمکتان بکند. ولی باز هم اگر موضوعات دیگر هست، باید رویش فکر بکنم. حالا سیر مطالعاتی که خیلی فکر میخواهد. چون باید بنشیند آدم یک موضوعی را لحاظ بکند که چی مقدمه، چی بعدش است، چی را کجا گفته و چرا نگفته، چی بعدش است. آن خیلی زمان میبرد. ولی اجمالاً این ده فصل را، یعنی نه فصلی که حالا فصل دهمش هم به نظرم شاید کمکتان... ببخشید دیگر امروز.
نمیدانم توانستم به دو کلمه... بالاخره زورم را زدم، دیگر. حالا شما هرچه گفتم به اندازه خودم...
خب، آن بحث شیطان، جادو و اینها بحث مهمی است، بحث جذابی هم هست. سوژهای جذاب، مخصوصاً الان تو اینستاگرام که خیلی گرفته. دیشب کلیپی میدیدم؛ میگفت: «برای دفع طلسم و اینها روی عکس سه در چهار نمک بریز.» این را دیگر نشنیده بودم، خیلی جدید بود، خیلی جالب بود. یک گونی نمک را خالی کرد روی عکسش که «جن عاشق دارد و...» نمیدانم، این خودش یک موضوع مفصلی است.
اصلیترین قضیه که خود موضوع جذاب است، چون یکی از سوژههای جذاب برای مخاطب آن چیزی است که من دسترسی برای نفی و اثباتش ندارم. به عالمش راه ندارم. هرکس بتواند روایتی از آنجا برای من داشته باشد، جذاب است. اگر روایتی باشد که آن چیزی که من قلبم تصدیق میکنم، دیگر هیچی! یعنی شما اولاً بتوانی از بهشت و جهنم برای من بگویی، بعد هم یک جوری بگویی که همان آن چیزی که من تا به حال قبول داشتم... «آخ! جون! آفرین! کامل بردی!» آقا میروی اینها را… یعنی قشنگ بهشت و جهنمی بهت میدهد که خودت دوست داشتی اصلاً جهنم همین مدلی باشد. یعنی ایشان هنرش در این بردش بود، برد رسانهایاش با همین قضیه بود دیگر، با همین روش برجسته شد. بعد دیگر حالا بعداً به «عسل و اینها» ختم شد.
عرض کنم خدمتتان، اینجا هم همین است. یعنی از یک عالمی شما داری گزارش میدهی که من از آن خبر ندارم و داری میگویی که نود درصد مسائل زندگی من مال آنجاست؛ اینکه خواستگارها میروند، اینکه تو زندگی بَد میآورم، مریضیهایم، دردهایم، فلان، به خاطر جن عاشق است، به خاطر طلسم است، به خاطر سحر است، به خاطر شیاطین است. «آن شیطان آن مدلی خانهمان آمده، آن شیطان این مدلی خفتم کرده.» قضایا... هیچکس هم نه راهی برای اثباتش دارد، نه راهی برای نفیش. این خودش جذاب است. یعنی سوژه از این جهت، سوژهی جذابی است.
ببینید اصل قضیه سحر و شیطان و جادو و اینها که حق است، یعنی اصلاً تویش بحثی نیست؛ ولی توی کیفیتش... یکی کیفیت خود سحر و جادو و اثرگذاریاش یک بحث است. یکی دیگر توی ذهنیت ما نسبت به اینها.
ببینید، مثلاً ما یک بیماری داریم. مثلاً در بحثهای پزشکی هم این حرفها هست، دیگر، که مثلاً الان خیلی جدیتر شده است این مباحث. پزشک میگوید: «آقا، من یک وقت با بیماری مواجهم، یک وقت با ذهنیت نسبت به بیماری مواجهم.» آن یک مسئله دیگری است. مثلاً یک کسی نسبت به... مثلاً کسی باردار است، یک کسی «فوبیای» بارداری دارد. این دیگر درمان ندارد. «من فوبیای بارداری دارم، باید چکارش کنم؟ چه قرصی بهش بدهم؟» بله، باردار مثلاً کمخون، باردار مثلاً چه میدانم ضعیف، از آنهایی که در بارداری مثلاً فلان مسمومیت بارداری پیدا میکنند، اینطور میشوند، آنطور میشوند... خب، آن هزار تا راه حل دارد. ولی یک وقت هیچچیزش نیست. این چون فوبیای بارداری دارد، همه آن بدبختی و گرفتاری، همه بیماریهای بارداری را دارد.
این موضوع را الان به این رسیدهاند که من باید ذهن او را بتوانم اصلاح کنم. اینجا دیگر الان خیلی به هم نزدیک میشود فضاهای پیراپزشکی و روانپزشکی و پزشکی و اینها. این حلقههای میانرشتهای جدیتر گرفته میشود. در این قضیه ما هم همین است. یعنی یک وقت هست ما میخواهیم در مورد سحر و جادو، شیطان و اینها صحبت بکنیم. یک وقت هست قرائتهایی نسبت به شیاطین و جن و اینها ذهنها را پر کرده است که اتفاقاً اگر اثرگذاری داریم میبینیم، بخش عمدهاش به خاطر همین است، یعنی حاصل تلقینات.
موضوع عجیبی است. به صورت جدی هم این آسیب را باید گفت، به نظر بنده، از هالیوود آمده است. یعنی قرائتی که هالیوود از شیطان و جن و طلسم و جادو... البته واقعیت هم دارد، هم در غرب، هم خصوصاً بین یهودیها. الان هم نمیدانم میدانید یا نمیدانید، داستان جدی یهودیها با فلسطینیها... داستان غیرجدیاش چیست؟ داستان غیرجدی یهودیها با فلسطینیها «از نیل تا فرات» که همه شنیدید. داستان جدی چیست؟ «معبد سلیمان.» خب، داستان معبد سلیمان چیست؟ تابوتی که حضرت سلیمان داشت و طلسماتی که با آن شیاطین را تسخیر کرده است. اینها میگویند: «همینجاست، هیکل سلیمان، معبد سلیمان.» گودبرداری کردهاند. «آنقدر میکنیم تا این طلسمات را پیدا کنیم، چون یک بار «کینگ سلیمان»... کینگ سلیمان یعنی پیغمبر-پادشاه. یک بار این پادشاه سلیمان با این تسخیرات دنیا را گرفته. ما تابوت را داشته باشیم، تسخیرات و طلسمات را داشته باشیم، دنیا را میگیریم.» لذا این داستان طلسمات و اینها بخش عمدهاش از یهودیها آمده است. یک بخشیش هم از بس که اینها وادی طلسم را ایجاد کردهاند از جانب ما که در مقام ضدیت با اینها برآمدیم، اینور هم جدی شد. «طلسم زدند، اینور مجبور شدند ضد طلسم بزنند.» داستان طلسم اینور هم جدی گرفته شد.
داستان شیاطین و طلسم و اینها یک بخشیش این است و آن چیزی که بازنمایی فکری و رسانهای است، به نظر من، از اصل قضیه مهمتر و جدیتر و مؤثرتر است. یعنی واهمه ایجاد کردن از شیاطین و از جن و از طلسم و اینها، خود این واهمه گاهی در شما یک ترسی میآورد و یک ضعفی میآورد. جنگ سخت، یعنی جنگ فیزیکی، اینجوری است دیگر. یعنی شما اگر توانستی از آمریکا ملت را بترسانی، هی «آمریکا، آمریکا» کنی، «بمب اتم، بمب اتم» اینها بکنی، مردم از آن هیمنه بترسند، احساس ضعف بکنند، بعد اگر به شما کوچکترین حمله بکند، پیروز است. اینجا هم همین است. یعنی اگر توانستند شما را از شیاطین و طلسمها و اینها بترسانند و آن کنشگری و اثرگذاریاش را فراتر از آن چیزی که هست با اغراق نمایش بدهند، شما در خودت احساس ضعف میکنی، «وا میدهی» و خود این زمینه را فراهم میکند.
راه حلش این است که در کنار اینکه اصل قضیه را باید باور کرد و جدی گرفت، باید دانست که آقا، طلسم و سحر و شیطان و فلان و این حرفها برای آن مؤمنی که اهل توکل است، اهل ذکر است، اهل دعا است، اهل اخلاص، آنقدر در زندگیاش تأثیرگذار نیست.
یک بحثی دارد مرحوم علامه حسن زاده در همین کتاب «صرح العیون» در مورد اینکه سحر و جادو و چشم زخم به کسی اثرگذار است که صاحب «نفس ضعیف» باشد. به «نفوس قویه» اثرگذار... بلکه اثرگذار نیست.
بفرمایید اتفاق راجع به باطل کردن آن قضیه اول آن قضیه همسر حضرت سلیمان... من جایی ندیدم. اگر منبع رسمی معتبری سراغ دارید، بفرمایید که استفاده کنم.
عرض کنم خدمتتان که ببینید، اینکه حالا به کجا باید مراجعه کنیم، این موضوع به نظرم جزو آن پیوستههای رسانهای قضیه است. یعنی آنهایی که کاسب فن بودهاند، قبل از اینکه بیایند بگویند «به من مراجعه کن»، آمدند یک «چو»ای انداختند بین مردم که «آقا، میزند، نابود میکند، زندگی از هم...» نمیخواهم بگویم بالکلی غلط و دروغ است، ولی فراتر از آن چیزی که هست نمایش داده شده است. وقتی گفتمان شکل گرفت، ترسش ایجاد شد، میگویند: «آقا، به کی مراجعه کنیم؟ دعانویس... ذکر فلان.» اینها. «پانصد تومان بده، من یک پک جامع دارم بهت میدهم. جن عاشقت را نمیدانم فلان، در به در میکنم و آزاد میکنم و فلان چی را نمیدانم بهت برمیگردانم و از این چرت و پرتها.»
عرض کنم خدمتتان که ببینید، اولاً خود اذکار... یکسری از اذکار، یکی همین «حرز امام جواد علیه السلام» که فرمودید، خیلی «آیتالکرسی» خیلی اثرگذار است. «معوذتین»، یعنی سوره «ناس» و سوره «فلق». مداومت به بعضی... همین که میشنوند این را... ما زیاد مواجه شدیم: «بابا، اینها را...» ببینید دقیقاً چون در همین حالت این جوری بوده: «بابا، اینها را به خاطر همین اثر نکرده. وگرنه آدم نرمالی که باورش این است که سوره ناس و فلق کار اینها را میسازد!» آن سوره ناس و فلق کار برایش درمیآورد. «بابا، مگر با ناس و فلق فلان... برای شما ناس و فلق یک ماه هزار بار هم خواندیم، هیچی نشد.» «آیتالکرسی بخوان.» گفت: «خواندم، سگ پاچهاش را گرفت.» گفت: «از اولش میدانستم اگر بخوانم، پاچهام را میگ یک.» یقین میخواهد، باور میخواهد. «از اولش هم میدانستم که بخوانم هیچچی نمیشود.» خب، من اگر حست این است، معلوم است هیچچی نمیشود!
پس یک حرز امام جواد علیه السلام، آیتالکرسی، معوذتین. دوام بر طهارت که وضو باشد و غسل. وقتهای اذان... این روایت از امام رضا علیه السلام برای دفع سحر و شیاطین: اوقاتی که وقت اذان است، در خانه، یعنی فضایی که چهاردیواری خانه، جوری اذان بگویم که صدایم توی محیط خانه بپیچد. این دفع شیطان و جن و طلسم و سحر و اینها. چیزهای دیگر هم گفتم. مثلاً خود خروس سفید در خانه... خواندن خروس سفید... شیاطین و جن و اینها نسبت به خروس سفید خیلی حساساند. گفته شده و نقل شده. و برعکسش سگ... سبک زندگی. دقیقاً خروس از زندگیها حذف شده، سگ به زندگیها وارد شده است.
خدمت شما عرض کنم که اینها چیزهایی است که خیلی اثر دارد. یک ذکر طلایی هم اینجا داریم از امام هادی علیه السلام. این خیلی مهم است بعد از نماز صبح و بعد از نماز مغرب. سه بار بعد از نماز صبح، سه بار بعد از نماز مغرب در تعقیبات نماز صبح. شیخ عباس قمی در مفاتیح نقل کرده است. اول عبارت همین است: «أَصبَحتُ اللهم معتصماً بزمام کلمتک التی لا یطاولها و لا یحاویها...» یک دعای سه خطی است تقریباً: «أَصبَحتُ اللهم...» این دعا را سه بار بعد از نماز صبح بخواند، شبها هم سه بار بعد از نماز مغرب بخواند، ولی شب اگر خواست بخواند، به جای «أَصبَحتُ»، «أمسیتُ» بگوید. این را گفتهاند حرز. آنهایی که اهلش بودهاند، تجربه کردهاند، اهل مداومت بودهاند، اثر دیدهاند.
پس اینطور نیست که ما فکر کنیم آقا، با یک بحرانی مواجهیم که راهحل ندارد، چیزی به ما نگفته. ولی به صورت کلی اینی که خواهرمان میفهمند و میگوید، قبول دارم؛ یعنی اینکه شیاطین به هر حال در صدد آسیب زدن هستند و دارند کار میکنند و حالا نمیخواهم بگویم دست و بالشان بازتر شده و حوزه اثرگذاریشان مثلاً شاید به یک معنا وسیعتر شده از قبل. نسبت به این، راه اثبات ندارم. بر فرض هم که قائل بهش باشم، راهی برای اثباتش ندارم. به هر حال شیاطین جن و انس با هماند دیگر. خب، شیاطین انس هم میبینید بیپرواتر، گستاختر و به حسب ظاهر قدرتمندتر. به تبع، شیاطین جن هم همینطور.
ولی راهحلش همین است که عرض کردم. یعنی خیلی وقتها خود همین مراجعه... من دیگر این را بگویم، از این بحث عبور بکنیم. یک وقتهایی مراجعه به غیر اهل فنش خودش باز کردن پای شیاطین به زندگی و این موضوع بسیار خطرناکی است. یعنی گاهی اصلاً هیچی شما در زندگیات، نه طلسم بوده، نه سحر بوده؛ همین یک چیزی شنیدی، به یکی از اینها مراجعه کردی. اون هم گفتی یک چیزی برایت نوشتم، یک چیزی خواندم، یک چیزی فوت کردم، تازه گرفتار میشوی. چون شخصاً تجربه کردم، بهتان گفتم. تجربیات دیگر هم دارم که نگفتم و نخواهم گفت.
بله! بلاگرهایی که میآیند و محتوای آن قسمت... استفاده بانک... خطکش نداریم که بگذاریم روی تبلیغی ببینیم تا کجا درست است. حتی خود قرآن هم همینطور است. مثلاً میخواهد خوب بخوانیم، درست بخوانیم. خود آن اگر میخواست با منطقِ صِرف مثلاً بسنجد که جذابیت... خطکش استفاده از احساس و درگیر کردن مخاطب و خاموش کردن منطقیش کجاست؟ بحث خوبی است. در خود قضیه حضرت سلیمان هم دقیقاً از یک سری شگردها استفاده میشود. حضرت سلیمان استفاده میکند در برخورد با بلقیس، پادشاه سبا. بعداً با این خانم ازدواج میکند. حالا، آن همسر سلیمان که فرمودند، یکی از همسران حضرت سلیمان. ایشان، حالا نمیدانم غیر از ایشان هم همسر دیگری داشته یا نداشته. این هم پادشاه سبا است که هدهد خبرش را آورد برای حضرت سلیمان و اینها. بعد نامه داد حضرت سلیمان و قرار شد که پادشاه سبا بیاید و بعد آنجا فرمود حضرت سلیمان: «چه کسی تخت این را قبل از اینکه او بیاید، برای من میآورد؟» تختش را آوردند و بعد شیشهها کار کردند که وقتی میخواستی پا رویش بگذاری، فکر میکردی آب است، آنقدر که اینها زلال بود و اینها. همین مقهور کرد پادشاه سبا را. وقتی آمد آنجا، در موقعیت قرار گرفت که تخت خودش را دید و این جذابیت بصری و اینها را دید، همین زمینه را فراهم کرد که از درِ نرمش با حضرت سلیمان صحبت بکند و تقریباً دیگر منقاد شد، یعنی به قول ما «وا داد»، همانجا تسلیم شد.
این نشان میدهد که پس استفاده از فضاهای ذهنی، جاذبههای بصری، اینها نه تنها بد نیست، بلکه خودش میتواند اتفاقاً خیلی مؤثر باشد. حضرت امام اتفاقاً، خیلی جالب است. امام در کتاب -فکر میکنم- «کشف اسرار»شان باشد، که کتابی است که فکر میکنم شاید چهل سال است چاپ نشده، شاید هم بیشتر! از عجایب این است که بنیانگذار انقلاب کتابهایی دارد که در انقلاب خود ایشان چاپش ممنوع است، به دلایلی چاپ نشده. یکیاش همین است. در کتاب کشف اسرار –به نظرم کشف اسرار، شاید کتاب دیگر باشد ولی در ذهنم کشف اسرار است- امام یک بحثی دارد، میگوید که: «ما باید حرمها و مرقدهای مذهبی خودمان را به عالیترین شکل هنری و باشکوهترین جلوه بصری بسازیم.» بعد استدلالش این است. میفرماید که: «چون جهان غرب جهانی است که به قول ماها عقلشان در چشمشان است و ملاک برایشان جاذبههای بصری، باید یک چیزی بسازیم که انسان غربی وقتی این را نگاه کرد، مقهور بشود.» الان این یک مثال خوشتیپتر باشد.
عرض کنم خدمتتان که اجمالاً این حرف، حرف درستی است که ما باید از آن جاذبههایی که یک مزیت نسبی میدهد به محتوایمان استفاده بکنیم. یعنی صرفاً به اینکه آقا محتوای خوب داریم، حرف حقی داریم، منطق استواری داریم، به اینها اکتفا نکنیم. باید کنارش همین که گفتند –یعنی قرآن به این اکتفا نکرده که آقا من خدام دیگر! بابا، دیگر چکار داری؟ هرچه گفتم. اصلاً به زبان اکابر میخواهم با تو صحبت کنم. خط میخی میخواهم بگویم. اصلاً مهم این است که خدا دارد با تو حرف میزند!- نه، خدا اتفاقاً میآید همه آحاد بشری را مخاطب قرار میدهد، همه مهارتها و ریزهکاریها و ظرافتهای و ظرفیتهای ادبی نهفته در زبان عربی که ظرفیتهای ادبیاش از همه زبانها بالاتر است. لغتها را فقط مقایسه کنید. هر زبانی چقدر لغت دارد؟ نمیدانم خبر دارید یا نه... خبر دارید؟ اینترنت، از هوش مصنوعی بپرسید. مثلاً زبان فارسی مجموعه چند تا کلمه دارد؟ زبان انگلیسی چقدر؟ زبان روسی چقدر؟ تکتک و آخر بپرسید زبان عربی چقدر؟ چند تا کلمه دارد؟ الان اگر کسی سؤال کرد، جواب گرفت... میگویم: «بگیر، استفاده کن.» اگر زود میگیرید که من بایستم، جواب را بگویید. بعد گفت: «نت ندارید اینجا قاعدتاً.» «درست است. جوابش را بگویید بعد من رویش صحبت میکنم.»
فارسی چی؟ «۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار تا.» فارسی ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار واژه. انگلیسی ۶۰۰ هزار واژه. عربی ۱۲ میلیون. هوش مصنوعیاش با ایرانیها مشکل دارد. حالا شما بگو یک میلیون، مشتری نه ۱۲ میلیون لغت در برابر ۶۰۰ هزار واژه! ظرفیت ادبی را شما نگاه کنید! وقتی میخواهد نازل بشود، به آن زبانی نازل میشود که آنقدر ظرفیت ادبی دارد. بعد تمام ظرفیت ادبی آن زبان را فعال میکند. هر صنعت و هر آرایه و هر فن بدیع و هر هرچی شما بگویید که در این زبان به عنوان جذابیت ادبی شمرده میشود، قرآن استفاده کرده. نه یکی دو تا، گاهی در یک جمله پنجاه تا! این آیه معروف: «قیلَ یا أَرضُ اِبلَعِی مائَکِ.» گاهی یک کتاب نوشتهاند که مثلاً این خود این آیه سیصد تا آرایه ادبی دارد. همین! نه کل آیهها، همین چهار کلمه آیه! خب، اینها معنایش چیست؟ باران... «بس است دیگر، طوفان!» «آقا، باران بس است.» گفتیم: «باران بس است.» «قیلَ یا أَرضُ اِبلَعِی مائَکِ.» به زمین گفتیم: «ای زمین، آب خودت را ببلع.» تازه این الان چون فارسی است، با همان ۲۰۰ هزار-۳۰۰ هزار لغت من دارم توضیح میدهم که شما ظرافتش را نمیگیرید. اگر با ۱۲ میلیون لغت توضیح میدادم، الان بالبال میزدید که چقدر این کلمه قشنگ است! ترجمه وقتی میشود از یک زبانی که ۱۲ میلیون واژه دارد، میآید در زبانی که ۳۰۰ هزار تا کلمه دارد، کلاً که چی؟ مثلاً این اتفاق... ظرافت اهل ادبشان کتابها نوشتهاند در مورد همین چهار کلمه که چند تا فن ادبی در این است!
خدای متعال میخواهد به ما بفرماید که من در رساندن پیام خودم در استفاده از هنر فروگذار نکردم، بالاترین حدش را استفاده کردم. این یک نکته. بله، پس ما یک قضیهای داریم به اسم اینکه باید از ظرفیت هنری استفاده کرد. ولی اینور مسئله این است که اساساً هنر چیست و محدوده، یعنی میدانی که ما برای استفاده از هنر داریم تا کجاست؟ چقدر است؟ یک بحث دیگری است. اینکه من بیایم خودم را بکنم یک -به قول اصطلاح طلبه- «کیشی بوت» بکنم برای شما، صبح تا شب حواست را به خودم مشغول کنم که من ماکارونی دوست دارم، ماکارونی با سس قرمز دوست دارم. پسر بزرگم دوست ندارد، پسر کوچکم دوست دارد. وسطش هم آیا روایت برایت بخوانم؟ گاهی یک منبری هم میروم. اطلاعرسانی... این یعنی مثلاً استفاده از ظرفیتهای هنری در خدمت استفاده از ظرفیتهای شیطانی است. یعنی من از این تریبون پیغمبر -همان که خود پیغمبر فرمود که دیدم شیاطین ازش بالا میروند- واقعاً در آخرالزمان چند تا روایت: «شیاطین بالا میروند، میمونها بالا میروند، بچهها بالا میروند.» چند تا داریم اینجوری؟ الان همهاش هست. هم میمونها بالا میروند، هم بچهها بالا میروند. یعنی این ابزار افتاده دست یک کسی که موقعیت، موقعیت پیغمبر است. مستمع، مستمع پیغمبر است. اونی که آمده پای حرف من است با این لباس نشسته، نیامده بگوید: «خیلی برایم مهم است که شما قورمهسبزی دوست داری یا قیمه.» بعد قورمه را چه مدلی درست میکنی؟ اصلاً اسم شما را در بنر دیدم، فقط به خاطر همین آمدم. شنبلیله میزنی یا نه؟ مثلاً مدل مشهدیها درست میکنی، مدل تهرانیها درست میکنی؟ گوشتش را بیشتر میزنی؟ لوبیااش را بیشتر میزنی؟ سبزیجاتش را چقدر میزنی؟ کرفس هم میزنی یا نمیزنی؟ کانال من آخوند است، پیج من آخوند است. شصت تا پست در مورد اینکه امروز قورمهسبزی درست کردم، کرفس هم زدم بهش. بعد ۸۰۰۰ کامنت: «وای! حاج آقا! شما فوقالعاده! نگاهم به روحانیت با شما عوض شد.» بعد من هم خوشحالم. در توهمات خودم فکر میکنم: «من نگاهها را نسبت به روحانیت عوض کردم.» درست میگوید، به لجن کشیدم.
خب، ببینید، میشود همین را با یک پرداختی گفت که شما از این غذا خوردن او قدسی بشوید، به قدسیت غذا خوردن او ملتفت بشوید. یک قدسیتی آنجا باشد. یعنی چه قدسیتی در این است که این مثلاً ماکارونی خیلی دوست دارد؟ مثلاً در کودکی مثلاً با دخترعمویش قرار بوده ازدواج بکند، «کراش» داشته. مثلاً رماننویسیهای شرووری که بعضیها معمم هستند، خودشان را میشناسید، من نمیخواهم بیشتر «کد» بدهم که دیگر حالا بیشتر از اینها «سیبل» بشوند. بعد خب، جذابیت دارد دیگر. بعضی وقتها که طرف رماننویس هم هست، «مایه»هام کاملاً... ولی مهم این است که آخوند است، خریدار دارد یا مشتری دارد، جاذبه دارد. خب، اگر قرار است که آن چیزی که قرار است بهش توجه بشود این قضیه باشد، خب چرا پای عمامه بیاید وسط؟ اگر قرار است پای منبر ماکارونی بنشینم، چرا پای منبر رسولالله به ماکارونی توجه کنند؟ مگر در خیابان و در کوچه و در پارک و اینها کم تریبون هست برای توجه به ماکارونی؟ عبا و عمامه پیغمبر، بیست سال درس طلبگی، مدرک حوزوی را بکنم ابزار و تریبونی که از این تریبون توجه شما را به ماکارونی جلب کنم و بتوانم «ماکارونی» را عوض کنم و در ورای این شما نسبت به من -و آخوند- علاقهمند میشوی که من با شما یک نقطه مشترکی داشتم.
این یک بحث مبسوطی است، خیلی بحث خوبی است، یعنی خیلی دوست دارم در مورد این بیشتر صحبت بکنیم ولی الان وقتش نیست. اذان هم خیلی نمانده. یک وقتی باید وقت پیدا کنیم در مورد این بیشتر صحبت کنیم، اینکه اصلاً ما حلقههای مشترکمان را با مخاطبین چه شکلی باید ایجاد بکنیم و ظرفیتهای اشتراکیمان را استفاده بکنیم که از قدسیت فاصله نگیریم. نکته مهمش همین است که از دایره فطرت و توجه به خدای متعال و آن توجههای زلال و ناب فطری نباید خارج شد. گاهی شما از همین دریچه خوراک وارد میشوی. ببینید، امام صادق در «توحید مفضل» عباراتی میفرمایند که من الان برای شما نمیتوانم بخوانم. نمیدانم خواندید یا نه. حضرت وقتی که میگویند: «اعلم یا مفضل، فکر یا مفضل، روی این فکر کن، به این توجه کن.» اینها دانه به دانه مسائل آناتومی را تحلیل میکنند. دانه به... همانجا که حضرت دانه به دانه آناتومی بدن را تشریح میکنند، یک جوری تشریح میکنند که شما یک ذره قلیان شهوت در وجودش شکل نمیگیرد، بلکه اصلاً همانجا احساس میکنی شهوات سرکوب شد. خیلی عجیب است ها! میشود شما در مورد مستهجنترین مسائل، در مورد حیوانیترین اعضای یک انسان صحبت بکند، یک جوری که او کاملاً متوجه حق تعالی بشود. میشود در مورد نورانیترین لحظات یک انسان یک جوری صحبت بکنی که کاملاً از خدا دور بشود.
میگفتش که یک آقایی همین مشهد بود، خدا رحمتش کند. میگفت: «من یک شاگردی داشتم.» این جمله ماندگاری است، من از ایشان شنیدم، در ذهنم مانده. گفت: «یک آقایی پای جلسات ما میآمد.» من خاطره از خودم زیاد میگفتم، حالا میخواهم بگویم این آقا درست میگفته، بعد میگفته غلط. ادامه میدهد: «من از خودم خاطره زیاد میگفتم. در قالب نقل خاطرات خودم، مسائل توحیدی و تربیتی را. یک آقایی آمده بود جلسات ما، بدش آمده، گفته بود چرا آنقدر "من من" میکند؟ رفته بود به یکی از بزرگان قوم گفته بود. گفته بود که آقا، این از اول تا آخر "من من" میکند. من آن زمان آنجا فلان واقعه برایم شد، اینطور خدا را حس کردم. من آنجا دست خدا را دیدم. من آنجا کمک خدا را دیدم. من، من.» آن آقا از بزرگان بود، حالا اسم ایشان را نمیآورم. یک جملهای فرموده بود، خیلی جمله ماندگاری است. جمله رسانهای و خاص رسانهایهاست. گفتگو: «گاهی یک آدم صبح تا شب "من من" میکند ولی همهاش "خدا خدا" گفتن است. گاهی هم یک آدم صبح تا شب "خدا خدا" میگوید ولی همهاش "من من" کرد.» خیلی حرف است! میشود من صبح تا شب از خدا بگویم ولی شما را کامل در خودم حبس کنم. خدایی که از من شنیدی را داری میپرستی! از دریچه من. من اگر بشکنم، اصلاً تو از خدا ب دری... کامل خدا را به روایت من میپرستی. میگیرید مطلب؟ یک وقتی کامل از خودم عبور میدهم. یک طوری «میشوتَمَت» سمت خدا که «من از این بیدین بشوم. خدا لعنتش کند ولی چه بابی از توحید به روی ما باز کرد!» بزرگان ما این مدلی بودهاند. در خودشان متوقف نمیکردند، به خودشان دعوت نمیکردند. اصل پاسخ را، آن چیزی که خواهرمان میخواست را گفتم و در یک جمله: «به خودشان دعوت نمیکرد، خودشان دیده نمیشدند، خودشان جلب توجه نمیکردند.» آن ریزهکاریها و ظرافتهایی بود در شخصیت اینها.
این کتاب «صحبت سالها» را بخوانید. خاطرات آیتالله بهجت. دو روز دیگر نمایشگاه کتاب رفتی تهران، کتاب را بگیر. پارسال چاپ شد، «صحبت سالها». البته نمیدانم شما با این سبکها چقدر ارتباط برقرار میکنید، زندگینامه علما. اینها کمی هم ادبیاتش البته ساده است، ولی یک کم حال و هوایش چون زندگی یک طلبه است. به هر حال دارد از اول توضیح میدهد: «آقا، این آقا رفت درس و بحث و اینها.» به چه درد من میخورد؟ ولی خیلی نکته دارد، مخصوصاً از وسطهای کتاب. یعنی تا وسطها بروید، از وسطها تا آخر دیگر اصلاً غوغایی است. پسر آقای بهجت در این کتاب خاطرات پسر خیلی عجایبی از ایشان نقل کرده است. بعد میگوید که آقا، ایشان مرجع شده بود. میگوید بعد از مرجعیتش، مثلاً به قول ما ما روزی صد بار آه و ناله میکردیم که چه بدبختی شد، بابایمان مرجع! چرا؟ برای اینکه تا قبلش بابای ما یک برنج معمولی در خانه بالاخره بر طریقی بود، اجازه میداد که بخریم، بیاوریم، درست کنیم. بعد مرجعیتش، فقط برنج نیمدانه، خردهشکستههای برنجهای... حالا اینها خودشان در کار شالی و شالیزار اینها بودهاند دیگر، شمالی بودند. «باید میرفتیم برنجهای خردهشکسته و آش و آشغال زمینهای شمال را برمیداشتیم، میبردیم تا بابایمان اجازه میدهد از اینها بخوریم در خانه.» بعد مرجعیت به مراتب وضع بابایمان بدتر است! یعنی وضع زندگیم... «من دیگر حالا مسئولیت دارم، باید در یک حدی زندگی بکنم که هیچ طلبهای بهش فشار نیاید.» بعد از مرجعیت... خب ماها مثلاً رئیس میشویم، مدیر میشویم، مثلاً مورد توجه واقع میشویم، تیپمان عوض میشود دیگر. به هر حال لباس که من خریدم مثلاً هفتصد هزار تومان. خب دیگر مثلاً الان که رئیس شدم و دیگر مثلاً چهره شدم و سرشناس شدم و اینها، کلی هم برایش توجیه داریم، استدلال داریم. مثلاً گاهی خدمت شما عرض کنم که معمولاً به قیافههای کمی میرسند، عمامهها یک کم بزرگتر میشود، محاسن یک کم بلندتر میشود. «من دعوا داشتم با بابام سر تیپش! هم لباسی که میپوشید، هم عمامهای که میبست. یک عمامه کوچولو، آن هم معمولاً کج میبست و سر ریش داد و بیداد و اینها، سر کوتاه کردن. من باهاش چالش داشتم.» جدید هم که «آقا، شما حق نداری دست به ریشات بزنی. من خودم آرایشگرم، میآیم پیش تو مرتب میکنم.» برداشتیم در خانه هرچی قیچی بود، قایم کرد. خودش نزند. بقال سر کوچه عمامهی یکی را مثلاً اشتباهی سرش کرد. اصلاً نه که دزدیدهها، چون اما... کسی یک روزی همه چیزا را قایم کردیم، یک جلسه خیلی مهمی داشتیم بینالمللی در خانه، قرار بود شخصیتهایی از همه جای دنیا، از پاکستان و اینور آن جا در خانه و ما کامل مدیریت کردیم که این محاسن میخواهم چهار تا عکس بینالمللی بیندازم. صاف میگفت: «دیگر کارت میزدی، خون من در نمیآمد.» عصبانی که بله... بعد جلسه پدر من را کشید کنار، گفت: «ببین بالا بری، پایین بیایی، بابات یک طلبه معمولی بیشتر نیست. حالیت بشود، بفهم این را، حالیت بشود.» اینها آنقدر مُقَیَّد بودند که اگر قرار است بله... ماها خیلی این وسط نفسمان بازی میدهد ما را. «ببین به هر حال من امروز آبروی اسلامم. اگر من ریشههایم اینورش برود، یکوری از اسلام رفته است.» خیلی البته. بله، آنور هم روایت داریم که «کُونُوا لَنَا زَینًا وَ لَا تَکُونُوا عَلَینَا شَینًا.» «مایه آبروی ما باشید، آبروی ما را نبرید.» یعنی طوری بین مردم زندگی نکنید که انگشتنما بشوید. از آن امور متوقع، به هر حال عرفی، فطری که توقع میرود هر آدم معمولی به چیزهایی پایبند باشد، شما از آن حد دیگر خودتان را پایین... «آقا، من بوی گند، بوی لاشه سگ میدهم.» مثلاً بگویم: «میخواهم با نفسم مبارزه کنم.» نه اینکه... ولی حالا مثلاً من باید یک ریشههای بلندی با عمامه آنچنانی داشته باشم. «من اول طلبگیم ریشهایم همینقدر بود، اما همین مدلی بود. حالا درس خواندم، حالا شما به من میگویی مرجع تقلید، صلاحیت علمی تقلید کنید.» چرا من باید این توهم در من شکل بگیرد؟ «مرجع تقلید است و واقعاً یک جایگاهی هم دارد. اگر یک دلبری هم بکند، حقش است.» «من درس آنچنانی خواندم، نه سواد طلبگی دارم، نه فضیلت اخلاقی دارم.» «ژورتمه» میروم با این لباس خودم. «من میخواهم هی بکنم توی چشم همه که من یک آخوند متفاوتم. اگر بقیه آخوندها مثل من بودند، دنیا آباد بود.» ۸۰۰ هزار نفر هم تا حالا به من گفتهاند که: «ما فقط بین آخوندها فقط تو را قبول داریم.» توهمی در من هی شکل میگیرد، هی این تفاوت در من ضریب پیدا میکند و هی من میخواهم خودم را در ابعاد جدیدتری متفاوت نشان بدهم. دیگر از یک جایی به بعد دیگر دیگر شیطان، یعنی از مرز حلال و حرام هم معمولاً این شکلی از مرز حلال و حرام هم عبور میکند. بعد دیگر کمکم اینکه: «اشکال ندارد، آن که آنجایش اشکال ندارد و اینها.» کمکم دیگر بیّناتی از شریعت برای انجام این کار، سر اینکه به هر حال این جذابیت دارد، «دارند به من توجه میشود. من با اینها، من باید برندینگم را حفظ بکنم. اصلاً داستان پیغمبر و خدا و عمامه نیست. داستان برندینگ من است.» برای مردم جذاب است فقط این جذابیت به این است که آخوند است و این مدلی است: آخوند و خواننده است، آخوند و نمیدانم مثلاً دخترباز است، آخوند و نمیدانم چیچی است. فضای حجاب گاهی میرود توی فضای نمیدانم بچهداری، میرود گاهی توی فضای نمیدانم... یک سوژه.
اینی که شما مدیریتش بکنی، شما این وسط نباشی. اگر یک دعوت به یک فضیلت اخلاقی میخواهی بکنی، نسبت به یک کار خوبی میخواهی دعوت کنی، آن کار دیده بشود. این خیلی نکته است. آدم در ریزهکاریهایش میفهمد که الان من این وسطم، من برندم اینجا یا آن کار یا آن فضیلت. یک وقت مثلاً من خیریه میزنم، آن خیریه برجسته است. یک وقت من خیریه میزنم، خیریه دمش به من بنده. میتوانم برسانم یا نه؟ ما دوستانی داریم...
بگویم دیگر، حالا اگر سؤالی چیزی بود در خدمتتان هستیم. کمکم بحث را تمام کنیم.
این کتاب «سلام بر ابراهیم». دوست عزیز ما، نویسنده کتاب. تقریباً ایشان شاید حول و حوش هفتاد جلد کتاب، شاید هم بیشتر، شرح حال و زندگینامه شهدا نوشته. در یکیاش اسمی ازش نیست. نویسنده کتاب «سلام بر ابراهیم»، کتاب «سه دقیقه در قیامت» ایشان نوشته. کتاب «شنود» را ایشان نوشته. نویسنده کتابها بود و دهها کتاب... کتاب... کلی کتاب دیگر که «شاهرخ ضرغام» هم که اوکی اوکی، همه را ایشان نوشت. خیلی جالب. یعنی آدم بسیار دوستداشتنی و فوقالعاده نویسنده. این کتاب آقای عمادی، پارسال نمایشگاه کتاب با اصرار که آقا بیا مثلاً اینجا جلسه، حالا گپی، چی، اینها مثلاً داشته دیگر. ما قرار شد بیاییم، حالا مثلاً نیمچه جلسه بود توی محراب شبستان مصلی. بعد انتشارات ابراهیم هادی. من زنگ زدم به این دوستمون که: «آقا، شما هم بیا، من دارم میآیم نمایشگاه، همدیگر را ببینیم.» ایشان گفت: «من چند ساله نمایشگاه نیامدهام ولی اگر شما هستی، میآیی، فقط میآیم ببینمت برگردم.» تا آمده بود توی غرفه، بعضی از این بچههای غرفه نشر ابراهیم هادی شیطنت کرده بودند. «تا چهار نفر گفتند ایشان نویسنده سلام بر ابراهیم، تا آمده بودند دورش...» حالا من که وارد شدم، گفتم: «آقای عمادی کو؟» گفتند: «هیچی، بین دو نفر گفتیم ایشان نویسنده سلام بر ابراهیم، گذاشت رفت. دیگر نمیآیم.» «سلام بر ابراهیم» را نوشتند اصلاً برای همین. جایش دقیقاً. اصلاً وقتی که خاطرات ابراهیم هادی را مینوشتند، گفتم: «جون من، امسال نمایشگاه کتاب چه با این خاطرات، با این رسم شکل توانستم برسانم، مطلب یا نه؟» یک وقت هم هست میگوید: «اصلاً تو به من چکار داری؟ کتاب مال ابراهیم هادی است. این کارها را ابراهیم هادی کرده. نویسنده همه کتابها ابراهیم هادی است.» واقعاً نگاهش اینهاست. یعنی یک ذره شما بگویی به خودش گرفته... صحبت میکنیم، مینشیند، بغض میکند. میگوید: «حاجی، من خیلی ناراحتم. ما از این همه شهید گفتیم، روز قیامت اگر به من بگویند تو با این شهدا چه سنخیتی داری، چی جواب بدهم؟ من رنگ و بویی از این شهدا ندارم.» خدا چه اثری به قلم داده، چه اثری به کارشان داده، به نشرشان داده. یک نفر آدمها، اینکه میگویند گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، یک نفر آدم. مجموعه شاید دو سه نفر دیگر هم کمکش میکنند. عمد موافق: «تیم ۶۰۰ نفره.» تیم ۶۰۰ نفره هم نمیتواند مثل اینها کار کند. یک تیم ۶۰۰ نفره دارد این، نمیدانم خاطره میگیرد، آن نمیدانم مصاحبه میگیرد، این ویرایش میکند، آن فلان میکند. شاید از جهت متن و ادبیات و اینها هم آنچنانی که مثلاً داستاننویسی و فنون مثلاً نویسندگی و اینها هم تویش نباشد ها. ولی روح دارد، نور دارد، جاذبه دارد، مغناطیس تویش است. این همان قدسیت است. قدسیت مال اخلاص است. نمیخواهد این وسط این دیده بشود. به حضرت خدا میتاباند بر او، همینجور میریزد بهش. او سوژهای که برایش... من دیدم ها، درست شد ولی کاسب این قضیه نیست. با شهدا کاسبی نمیکند. شهدا را پله نکرده، نردبان بالا رفتن اسم و اعتبارش نیست. حرف زیاد دارم مخصوصاً در مقایسه که دیگرانی که ضد ایناند ولی چون بعضیهایشان را میشناسید، نمیتوانم بگویم. آنجا خوب در تقابل با همدیگر دیده میشدند که تفاوتشان چیست. خب، امروز خیلی حرفهای ما هم طولانی شد. فکر کنم خسته هم شدید. ببخشید.
اگر نکته دیگری نیست که دیگر بریم برای نماز. جلساتی کتاب خواندن خیلی سختتر است برای من. حالا این موضوع... اولاً که من دو ساعت در مورد همین صحبت میکردم. حالا اگر بگویم، آره دقیقاً دعوت به خودم میکنم. دقیقاً در خودم که خب این صلاحیت را نمیبینم. ولی حالا اگر مثلاً بخواهیم مثلاً حالا چیزی را معرفی بکنیم که باید رویش فکر بشود. چون موضوعات هم متعدد است. خدمت شما عرض کنم که مثلاً یک بحثی داشتیم با عنوان «نظام مهندسی معارف». آنجا همین بحث توجه و محبت و اینها یک مقداری و فطرت، بحث فطرت را بهش پرداختیم. خب، آن بحث مهمی بود. خدمت شما عرض کنم که در فضاهای رسانه و اینها مثلاً یک بحثهایی داشتیم، البته اینها مجزا به دوستان گفتیم جدا بکنند، منتشر بشود، هنوز جدا نکردهاند. در مورد «جنگ روایتها»، لابلای سری بحثها مثلاً ده دقیقه، یک ربع بین بحثهایی داشتیم. خب، آن هم به نظرم بحث مهمی است.
ولی یک بحثی که به نظرم شاید به شما کمک بکند، یک کمی البته طولانی است، حوصله میخواهد ولی به نظرم حالا نمیگویم ارزشش را دارد چون محتوایش محتوای قرآنی و مطالب علامه طباطبایی است. شاید بتوانم بگویم پنج جلد المیزان توی این مباحث گفته شده، ارائه شده توی حدود صد جلسه تقریباً از «حیوانیت تا حیات». مال محرم ۱۴۰۲ و ۱۴۰۳. امسال هم انشاءالله یک فصل دیگری، یعنی تا حالا نه فصلش بحث شده، فصل دهمش امسال انشاءالله خواهد بود که تمام میشود اگر خدا بخواهد. سوره مبارکه فجر است. نگاهی هم به انسان، هم به بلا، هم به رابطه با خدا و مجموعهای از این قضایا که به نظرم خیلی کمک میکند، یعنی توی تحلیلهای عمیق نسبت به خودمان و تقدیراتمان و زندگیمان و رابطهمان با خدا، محاسباتمان، خصوصاً حسابکتابهایمان. هر فصلش هم یک بحثی دارد که فصلبندی شده اینها. هر بخشیش مطالبی دارد. فصل یکش و خصوصاً فصل دوش، یعنی مهمترین فصلش به نظرم شاید فصل دوش باشد. در مورد نفع و ضرر و خیر و شر که اساساً ما تلقیمان از خیر و شر غلط است، غالباً غلط. آنجا خوب نکاتی گفته شده. اگر حوصله کنید همینجور توی مترو و چه میدانم پای خیاطی و آشپزی و اینها وقتتان گرفته نشود، یعنی وقت جداگانه برایش نگذارید که وقتتان، وقت هدر برود. ولی حالا با یک تأملی چون نکات -عرض کردم- از المیزان تویش زیاد است و مطالب عمیقی از علامه طباطبایی آنجا مطرح میشود. آن بحثی است که شاید کمکتان بکند. ولی باز هم اگر موضوعات دیگر هست، باید رویش فکر بکنم. حالا سیر مطالعاتی که خیلی فکر میخواهد. چون باید بنشیند آدم یک موضوعی را لحاظ بکند که چی مقدمه، چی بعدش است، چی را کجا گفته و چرا نگفته، چی بعدش است. آن خیلی زمان میبرد. ولی اجمالاً این ده فصل را، یعنی نه فصلی که حالا فصل دهمش هم به نظرم شاید کمکتان... ببخشید دیگر امروز.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول - بخش اول
جلب توجه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات جلب توجه
جلسه اول - بخش اول
جلب توجه
جلسه اول - بخش دوم
جلب توجه
در حال بارگذاری نظرات...