خلاصه
خداوند در قرآن میفرماید: «أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ؟». آیا خدا برای بندهاش کافی نیست؟ این، یک منطق است. آنکه خدا را کافی میداند، به حمایت دیگری دل نمیبندد و از تهدیدش نمیهراسد. پیغمبر ما (ص)، تنها و بیپشتوانه، در برابر تمام دشمنان ایستاد، چون تکیهگاهش خدا بود و خدا نیز او را کفایت کرد.
و این، همان راهبرد امام حسین (ع) در کربلا بود. او که در اوج تنهایی و غربت، در برابر آن لشکر عظیم فرمود: «من به خدا توکل کردهام که پروردگار من و شماست». و خدا برایش کافی بود، حتی در گودال قتلگاه. راوی میگوید: «هرگز کسی را ندیدم که فرزندان و یارانش کشته شده باشند، اما مانند حسین، استوار و با دلی قرص بایستد». او تا آخرین لحظه جنگید، اما آن لحظهای که ایستاد تا نفسی تازه کند، سنگی به پیشانیاش زدند و تا خواست خون را از چشمانش پاک کند، تیری سهشعبه بر قلب مطهرش نشست.
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
سلام علیکم و رحمة الله.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
یکی از اسماء الهی که ما در ادعیه هم صدا میزنیم، اسم "کافی" است؛ "الکافی". یعنی چه؟ ما در فارسی خودمان وقتی میگوییم "کافی"، یعنی "بَس است". مثلاً میگویید: «آقا، این چایی کافیه، مثلاً غذا کافیه، کفایت میکنه.» کلمه درستی است، دقیقاً همان فارسی خودمان است. یعنی آن مقداری که لازم بود، با آن حاصل میشود. هر چیزی آنقدر که کفاف میدهد، آنقدر که نیاز را برطرف میکند، کفایت ایجاد میکند، میشود "کافی". خدای متعال "کافی" است، یعنی دیگر شما به چیزی و به کسی غیر از او نیاز نداری. آنقدر که میخواهی، برایت حاصل میشود. آن چیزی که میخواهی، برایت تأمین میشود. این میشود کافی بودن خدای متعال.
مهم است و در قرآن ۲۸ بار به این نکته، به کافی بودن خدای متعال، اشاره شده است. خصوصاً این آیه کریمه که آیه بسیار مهمی است و میفرماید: «أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ؟» (آیا خدا برای بندهاش کافی نیست؟) خیلی این آیه، آیه فوقالعادهای است. از آن آیاتی است که "جـون" میدهد برای اینکه آدم این را بگذارد بیوگرافی پیجش، نمیدانم صفحه پیوی و این چیزها. البته نه فقط از جهت اینکه تزیینی و قشنگ است، از این جهت که واقعاً توجه به این نکته، حال آدم را عوض میکند. زندگی آدم را عوض میکند. واقعاً یک منطق است که همه تصمیمات مهم از دل این منطق درمیآید. همه آدمهای درجهیک، محصول این نگاهاند، محصول توجه به این نکته.
ما در روایاتمان، در ادعیه، در احادیث، توجه به این نکته را زیاد داریم، کافی بودن خدای متعال. به طرق مختلف هم به این نکته اشاره میشود. در دعا داریم: «اللهم یا کاشف للمهمات و یا کافی للملمات.» خدایا، تو کسی هستی که برای آن امور مهم کافی. تو باشی، بس است دیگر. دیگر کسی دیگر لازم نیست. یک نفری که اگر باشد، بس است. یک نفری که اگر این قضیه را عهدهداری کند، تمام است. یک نفر پای کار این داستان باشد، بس است. یک نفر ما را تأیید کند، بس است. غیر از این است؟
آقا، گاهی ما به این نکته توجه نمیکنیم، همچین خیلی خدا را به خدایی آنجوری که بایدوشاید، گاهی باور نداریم. حالا میگوییم «لا اله الا الله» و اینها را زیاد میگوییم. وقتی جدی شود، نتیجهاش این میشود، خدا را کافی میداند. وقتی خدا هست، وقتی خدا قبول دارد، وقتی خدا تأیید میکند، دیگر تأیید کی؟ دیگر حمایت کی؟ کفایت خدا بس است دیگر. خدا کفایت میکند، خدا کافی است. «و یا کاشف للملمات».
دیگر چه؟ در دعای پیغمبر است: «اللهم یا کافی من کل شیء.» چقدر این تعابیر زیباست؟ خدایا، تو از هر چیزی کافی هستی، به جای همه چیز تو وقتی باشی، کافی است. حالا این توضیحات دارد که انشاءالله بیشتر به آن میپردازیم. اسباب دست خداست، ولی این نیستش که مثلاً ما میگوییم: «آقا، الان اینجا برای این غذای پختن، غذا یک شعله آتشی باشد کافی است. یک کبریتی باشد کافی است. یک چوبی باشد آتش بزنیم، بنزینی باشد کافی است.» اسباب ظاهری، اینها ظاهر قضیه است. آن کسی که اگر باشد کافی است، اراده خداست. اگر اراده خدا به این تعلق گرفته که این آتش روشن شود، همین کافی است. بقیهاش را جور میکند، بقیهاش را میرساند. بدون بقیه کار را راهاندازی میکند، درست میکند. این خیلی نکته مهمی است. این از آن نکاتی است که اگر فهمیده نشود، آدم هیچ حرکتی در مسیر خدای متعال نخواهد کرد. موانعی که سر راه آدم قرار میگیرد، آدم را ناامید میکند، عقبنشینی میآورد، دلسردی میآورد، خستگی میآورد. پیغمبر اگر بنا بود خسته بشود، دلسرد بشود، ناامید بشود، همان روز اول اصلاً حرکتش شکل نمیگرفت. چون اسباب ظاهری را وقتی نگاه میکنی، میبینی هیچی برای پیغمبر جور نبود. باخت محض بود، سوخت محض بود. اصلاً اشتباه بود این حرکت. فقط فک و فامیلش و پولدارها و قدرتمندها را انداخت به جان خودش. چهار نفری هم که ایمان آورده بودند، فرستاد زیر شکنجه. خودش هم که آواره. آخر هم که تصمیم به قتلش گرفتند، فرار کرد به تعبیری از مکه به مدینه. خب، این چه شد؟ ۱۳ سال به این اوضاع گذشت، ولی خدا در این ۱۳ سال عجایبی رقم زد. وقتی ظاهر قضیه را آدم نگاه میکند، باخت محض است.
بعد این ۱۳ سال هجرت به مدینه، آغاز فتوحات پیغمبر و پیروزیهای ممتد. شبهای بعد بیشتر به آن اشاره میکنم. «فکفیناک المستهزئین». تکتک اینهایی که پیغمبر را مسخره میکردند، زمینگیر شدند. به یک وضع فجیعی مردند که اسباب تمسخر شد مُردَنشان. چهار صباحی پیغمبر را مسخره میکردند. یک جوری افتادند مُردند که تا آخر، تا ابد مُردهشان تمسخر است. این میشود کفایت خدا. «کفیناک المستهزئین». روبهرویت دارند مسخره میکنند، من اینور هستم، من کفایت میکنم، من کافی هستم، من بس هستم. من که هستم، غصه چه را میخوری؟ نگران چه هستی؟ «یا کافی من کل شیء»؛ ای کسی که به جای همه چیز کافی. «و لا یکفی منه شیء»؛ ای کسی که چیزی از او کفایت نمیکند. خیلی تعبیر زیبایی است. ای کسی که باشی، به جای همه چیز کافی است و ای کسی که اگر نباشی، همه چیز هم باشد، کافی نیست. خیلی محشر است این عبارت. تو که باشی کافی است، تو که نباشی همه چیز هم باشد. ترامپ همه چیز دارد، ارتش دارد، رسانه دارد، بمب اتم دارد، تزویر دارد، جاسوس دارد. یک چیزی که ندارد، آن هم خداست. ما شاید بر حسب ظاهر، البته ما هم – الحمدلله – کم نداریم، دستوبالمان خالی نیست، ولی شاید خیلی چیزها نداشته باشیم، ولی یک چیزی که باشد کافی است، آن هم خداست. آن هم قاعده دارد بودنش. فرمود: «من با مؤمنین هستم، من با صابرین هستم، من با محسنین هستم.» اینها. فرمود: «خیانت بکنی، زیر عهدتان بزنید، من هم ولتان میکنم.» با دشمنم اگر پیمان بستید، باید رابطهاش را رعایت کنید. «ان الله لا یحب الخائنین». من از خائنها خوشم نمیآید. «بامبول در بیاورید، از شماها بدم میآید، پشتتان را خالی میکنم.» ضابطه را رعایت کنی، من پشت تو هستم. من که باشم، دیگر کافی است، هیچی دیگر نمیخواهم. این کفایت خداست.
یا رب کل شیء. ای رب همه چیز، صاحب همه چیز تویی، مدیر همه چیز تویی. «اکفنا کل شیء.» چقدر تعابیر زیباست؟ این دعا از پیغمبر اکرم است. اگر تو باشی، از همه چیز کافی است. اگر تو نباشی، همه چیز باشد، کافی نیست. ای رب همه چیز، ما را در برابر همه چیز کفایت کن، «حتی لا یضُر معصمک شیء»؛ تا با بودنت، با بودن اسمت، هیچ چیز ضرر نزند. یک دعای دیگر چه؟ از امام سجاد علیهالسلام: «یا کافی کل شیء و لا یکفی شیء منه، صل علی محمد و آل محمد و کفنی شر ما احضر و شر مالا احضر.» من را کفایت کن در برابر آن چیزی که از آن پرهیز دارم، میترسم از شر آن و شر آن چیزی که اصلاً از آن خبر ندارم که بخواهم پرهیز و ترس داشته باشم. تو خبر داری، میدانی، کفایت کن من را. «اکفنی». در دعای دیگر است: «اکفنی یا کافی مالا یکفیک.» ای کسی که جزء تو هیچی کفایت نمیکند، تو کفایت کن. «فانک الکافی لا کافی سواک.» کافی تویی، هیچی هم جزء تو کافی نیست. هیچی جزء تو کفایت نمیکند، کفاف نمیدهد، مشکل را حل نمیکند، به داد نمیرسد.
خوب، این یک نکته، این شد اسم کافی خدای متعال. حالا یکم مصادیقش را میخواهیم بررسی بکنیم. بیاییم جلوتر انشاءالله و خصوصاً شبهای بعد به نمونههای تاریخی مهمی انشاءالله آرامآرام میرسیم. داستانهای عجیب و جالبی است که یکی از قضایایی که این شبها انشاءالله در موردش میخواهیم صحبت بکنیم، قضیه ابولهب است. ماجرای عجیبی است. داستان ابولهب، یعنی واقعاً هر کسی با این فتنه مواجه بشود، با این خطر مواجه بشود، محکوم به نابودی. نزدیکترین کس تو، با نهایت امکانات و ثروت و قدرت و اعتبار بیفتد علیه تو، بزندت، پول خرج کند، بیآبرویت کند. میگفت: هر جا پیغمبر پا میگذاشت تبلیغ کند، پشتش ابولهب میآمد. هر جا میرفت، به هر قبیلهای میرفت، با هر جماعتی صحبت میکرد، میآمد بیرون. ابولهب میرفت آن تو میگفت: «این برادرزاده من است. من بزرگش کردم.» بعد این ابولهب، من اگر از فضایلش برایتان بگویم، باورتان نمیشود. یعنی میترسم، میترسم به او علاقه پیدا کنید. آنقدر که از خوبیهای ابولهب گفتند تا وقتی که پیغمبر به رسالت برسد، محبتها و حمایتها و عاطفههایی که نسبت به پیغمبر نشان میداد، خبر تولد پیغمبر را دادند، کنیز آزاد کرد و وصله میانداخت بین بچههایش با نزدیکان پیغمبر و همینطور قضایایی که بود و ابراز ارادت شدیدی که داشت، حمایتی که داشت، غیرتی که داشت. حتی برخی موارد ابولهب رفت جان پیغمبر را حفظ کرد.
قضایایی دارد. من فقط میخواهم اشاره کنم چون نمیخواهم بگویم این داستانها را، میترسم علاقهمند بشوید به ابولهب. ابوطالب به امیرالمؤمنین فرمود که برو به ابولهب بگو که این برادرزادهات را دارند میکشند، بیا به دادش برس. حالا داستانش مفصل است. ابولهب نشسته بود، یعنی اینها تصمیم گرفتند بکشند پیغمبر را و قبیلهها گفتند: «اگر ابولهب بفهمد، نمیگذارد ما پیغمبر را بکشیم. یک کار باید بکنیم که ابولهب نباشد در آن جلسه که میخواهیم رأی نهایی را صادر کنیم و بریزیم پیغمبر را بکشیم.» گفتند: «چکار کنیم؟» با امجمیل که همسر ابولهب است که آیات آخر سوره تبت هم در مورد همان است، با او صحبت کردند. گفتند: «ابولهب را یک جوری سرش را گرم کن، ما برنامه داریم.» این هم برگشت گفتش که: «مدتی است با همدیگر برنامه نداشتیم. شرابی چیزی بخوریم، بنشین با هم میگساری چیزی.» این را نگهش داشت. آنها رفتند برنامهریزی و آمدند که پیغمبر را بکشند. حالا داستانش مفصل است. ابوطالب به امیرالمؤمنین فرمود: «برو در خانه ابولهب در بزن. اگر در را باز نکرد، در را بشکن برو تو، به او بگو که این یتیم برادرت را دارند میکشند. الان نیایی دیگر نمیبینیش.» امیرالمؤمنین آمد در زد. وسط عرقخوری بود ابولهب. از جا کند و آمد تو به دستور ابوطالب. موقعیت حساس بود، جان پیغمبر در خطر. آمد تو به ابولهب گفت: «اینجا چکار میکنی؟» گفت: «چی شده؟» گفت: «بابام گفتش که اگر آمد دید که پیغمبر را دوره کردند، میخواهند بکشند.» گفتش که: «من باشم و بچه عبدالله را بگیریم بکشیم؟ مگر من مردهام؟ پدرتان را درمیآورم.» یک نفری ابولهب جان پیغمبر را حفظ کرد. اینجور اعتبار میگذاشت برای پیغمبر.
بعد تا پیغمبر پیغمبری کرد، اعلام رسمی پیغمبری کرد، قریش روبهرویش در آمدند، اولین کسی که سردمدار قریش شد برای کشتن و نابود کردن پیغمبر، ابولهب بود. تصور کنیم موقعیت را. چه حامیای یکهو تبدیل بشود به چه دشمنی؟ گفتش که: «تو آمدی دین آوردی و میخواهی بساط ما را به هم بریزی و قبر و معاد و قیامت و این خزعبلات را به هم بافتی.» و کلمه "تبا" را هم او به کار برد. گفت: «ای نابود بشوی تو و این اعتقاداتت.» که آیه نازل شد: «تبت یدا ابی لهب.» قطع شود دستهای ابولهب.
با خودش. غرضم این است که اینها میشود داستان کفایت خدای متعال. آن وقتی که مهمترین حامیانت را از دست میدهی، مهمترین حامیانت میشوند مهمترین دشمنانت. اینهایی که اینجور اعتبار خرج میکردند، جان تو را حفظ میکردند، حالا راه افتادهاند از اینور به آنور آدم جمع میکردند که تو را بکشند و قضایایی که الان انشاءالله شبهای بعد به آن میرسیم. مسخرهبازیهایی که درمیآوردند پیغمبر را. آن *حبل من مسَد* که همسر ابولهب درست میکرد، همین کارهای رسانهای که امروز کلیپ میسازند و فیلم میسازند و انیمیشن میسازند. آن موقع با امکانات آن موقع میشد همین. هر چه داشتند، گذاشتند. آن ثروت کلان ابولهب برای زدن پیغمبر به کار گرفته شد. اینجاست که کافی بودن خدا خودش را نشان میدهد. خیلی مهم است اینجا. این دلگرمی آدم را نگه میدارد. زمان حیات پیغمبر، همه اینهایی که توطئه میکردند و دنبال ترور بودند و دنبال آسیب زدن بودند، همهشان حذف شدند در همان خود دوران پیغمبر. اینها هیچکدام نتوانستند آسیب بزنند و جالب این است که نزدیکترین افراد به حسب ظاهر که منافقین بودند، اینها به پیامبر، به دین پیغمبر بعد پیغمبر بیرونیها معمولاً هیچ غلطی نمیتوانند بکنند. این داخلیان هستند که آسیب میزنند. ۱۲ روز زدند، هزار نفر را کشتند. در تقریباً ۳۰ ساعت، ۴۰۰۰ نفر در دعوای داخلی کشته شد. همیشه همین بوده. از تو خودمان است که میتوانیم آسیب بزنیم. خدا وقتی که کفایت بکند، هیچکس نمیتواند کاری بکند. فرمود: «والله اعلم باعدائکم و کفی بالله ولیا و کفی بالله نصیرا.» خدا دشمنانت را میشناسد، دشمنیهایشان را هم بلد است، حواسش هم به دشمنانت جمع است. اگر بیاید کمکت، بس است. یک ولی داشته باشی که خدا باشد، کافی است. یک نصیر داشته باشی که خدا باشد، کافی است. تو یک دانه کمک میخواهی، تو یک دانه حامی میخواهی، آن هم خداست. این یک دانه باشد، بس است.
این خاطره را چند بار گفتم. یکی از اساتید که حالا همین پردیسان فکر میکنم درس اخلاق دارند، ایشان قبلاً که داشتند، یک وقتی ما خیلی سال پیش، ۱۴ سال پیش، منزلمان باغ پنبه قم بود، یک مجلس روضهای داشتیم. خیلی سخت این استاد قبول میکرد. دیگر حالا با سختی ایشان هماهنگ شد و آمدند و یک جلسه آمدم. گفتم: «من دیگر نمیآیم.» ما کلی توسل کردیم به حضرت معصومه که ایشان بیایند. بعد ایشان گفتش که: «آقا، من نمیخواستم بیایم، یکهو دیدم دلم یک جوری شده، احساس میکنم باید بیایم. شما کاری کردی؟» گفتم: «من توسل کردم به سلام الله علیها.» بعد خب خیلی منبر، یعنی درس اخلاق خیلی گیرایی بود. رفقا خیلی به وجد میآمدند از مطالب ایشان. در مورد بحثهای شکر و اینها صحبت میکرد. این خاطره یادم نمیرود. خیلی واقعاً تویش تنبه و تذکر بود. یک شب ایشان صحبت کرد. فرداش من جای ایشان را دیدم نزدیک منزلشان. به ایشان عرض کردم که: «آقا، دوستان خیلی راضی بودند، خیلی تعریف کردند، خیلی تشکر کردند، درخواست کردند که باز هم تشریف بیاورید.» خلاصه فکر میکردم ایشان هم مثل ماهاست دیگر. ما از این حرفها که میزنند، جذب میشویم، خوشمان میآید از این حرفها. خلاصه هی اینجوری گفتم که خیلی راضی بودند، خیلی خوشحال بودند. اینها، سرش را انداخت پایین. فرمود که: «خدا چی؟ خبر داری خدا هم راضی بود؟» اگر او راضی نبود، مفت نمیارزد، به درد نمیخورد. «کفی بالله ولیا و کفی بالله نصیرا.» جای دیگر دارد: «کفی بالله حسیبا.» ۱۱۱ اگر حسابت را داشته باشد، بس است. مدیرم حساب، حساب کارهای من را ندارد، همسرم حساب خوبیهای من را ندارد، حساب زحمتهایی که میکشم را ندارد. میبینید این بحث چقدر، چقدر کاربردی است؟ حساب کارهای من را ندارد، پشتم نیست، حمایتم نمیکند فامیلان، همسرم، رفیقم، خیلی به ما میگویند: «آقا، ما احساس تنهایی میکنیم، احساس افسردگی میکنیم.» حالا خصوصاً با این داستانهایی که امروز با آن مواجهایم. «ما چون انقلابی هستیم، چون عکس پروفایلمان عکس رهبری است، فامیلان با ما قطع رابطه.» مثلاً عروسیمان چون آن مدلی نیست و چون عروسیهای این مدلی است، نه میآیند، نه میرویم، با ما مشکل دارند، خوششان نمیآید. «خیلی احساس تنهایی میکنیم، خیلی احساس میکنیم پشت نداریم.» یا میگوید: «آقا، من بابام را از دست دادم، الان وقت ازدواجم است، احساس میکنم کسی پشتم نیست.» اینها همه نفهمیدن این آیه است. «کفی بالله نصیرا. کفی بالله ولیا.» تو یک پشت و پناه میخواهی. یکی باید حمایتت کند، یکی باید حواسش بهت باشد. «کفی بالله.» او باشد، کافی است. ولی آقا، این تمرین میخواهد، توجه میخواهد، توجه میخواهد، توجه به این اثرش. این میشود که تو در گرفتاریها و مشکلات مختلف از خانوادگی، تربیتی و اخلاقی و سلوکی و اینها تا مشکلات سیاسی و تمدنی که امروز ما با همه اینها مواجهایم، از پس همه اینها برمیآیی. شما رهبر استثنایی را ببینید. ما آنقدر که دیدهایم، برایمان عادی است دیگر. خیلی عادی است، مثلاً اینکه آقا شب فرماندهها را میزنند و مثلاً چند ساعت بعد ایشان میآید با قدرت صحبت میکند. برایمان خیلی چیز عادی است، طبیعی است دیگر. مگر چیزی جز این طبیعی نیست؟ هیچ وقت در طول تاریخ این مدلی نبوده. ایشان باید در حال فرار باشد، از این سوراخ به آن سوراخ. همه فرماندهها را زدند، جلسه سری فرماندههای هوافضا را زدند. در لحظه انتخاب کرده، فرمانده جایگزین کرده، نشستهاند برنامهریزی برای حمله. دستور داده این سلاح را استفاده میکنید، آن موشک را میزنید، این تعداد میزنید، اینجاها را میزنید. آقا، اینها اصلاً چیز طبیعی نیست. اینها کسی که بیشتر از همه در معرض خطر است، تارگت اول حمله است. اصلاً همه را دارم میزنم به خاطر او بترسد. بعد شما میبینید در اوج خطر ایشان میآید جلسه قرآنش را میگیرد، حرم امامش را میرود، نماز جمعه نصر میآید، مینشیند، نماز عصر هم اضافه میخواند، تعقیبات هم بعدش میخواند. نعمت آنقدر که جلو چشممان بوده، عادی است برایمان. اصلاً عادی نیست. این روح توکل، آن روح ایمان است، آن روح به کفایت خدا رسیدن است. خدا را میدانستند، این معجزه این اعتقاد است. وقتی خدا را کافی میدانی، این شکلی میشوی. مگر کسی در دنیا جرات دارد با ترامپ این شکلی صحبت کند؟ این جملهای که ایشان در مورد ناو آمریکا گفت. یک توییت قشنگی میدیدم از یکی از این خارجیها که آنها بهتر میفهمند. از دور که میبینند، بهتر میفهمند چه نعمتی، چه جواهری اینجاست. توییت کرده بود. میگفتش که خدا میداند این سران کشورهای دنیا آرزویشان این است که یک بار بتوانند با ترامپ این شکلی صحبت کنند که وقتی تحقیرشان میکند، بزند تو دهنش، تحقیرش کند. ۴۷ ساله نتوانستم. تو هم نمیتوانی غلطی بکنی. کسلکننده شده، باز هم از اینها. خب، باز پارسال گفته بود. عادی نیست. در این حجم از فشار، دو روزی که در ایران کودتا شد. این کودتا، کودتایی بود که فلج میکند، کمر میشکند. یک ذره، دیشبش ۱۸ دی، خیابانها غلغله بود. صبحش ۱۹ دی، با قمیها جلسه داشت. این روحیه از کجا میآید؟ در سن ۹۰ سالگی که آدم معمولی دیگر اوج انقلابیگریاش هم دیگر ۷۰، ۸۰ سال دیگر میخوابد. این احساسات در وجود آدم، دنبال سروصدایی، دنبال جو دادنی است. جوگیر میشود دیگر. آتش این انقلابیگریها فروکش میکند. دیگر آدم دیگر حوصله دعوا و چالش و بحران و ماجرا و اینها را ندارد. یک سنی به بعد دیگر آدم اصلاً حوصله این داستانها را ندارد. در سن ۹۰ سالگی، حالا اوج دعوا و درگیری و اغتشاش و این گرفتاریها و اینها. بعد یک همچین روحیهای، یک همچین صلابتی. اینها خیلی مهم است. این محصول چیست؟ محصول این است که باورت میشود: «کفى بالله ولیا.» اونی که این را ندارد، دنبال این است که [جفری] اپستین ازش حمایت کند. چقدر تفاوت است؟ بنسلمان آنقدر با این اپستین نزدیک بود که اپستین، عکس بنسلمان، یک عکس دارند دوتایی. دیدید دیگر، منتشر شد. اپستین عکس این را برداشته و به دیوار زده بود. یک همچین موجود کثیفی آنجور ابراز علاقه میکرد. بعد این دلش به چه گرم است؟ بنسلمان به اپستین و حمایت اپستین، به حمایت ترامپ، به ناو آمریکا، به بمب آمریکا. آمریکایی که از پس خودش برنمیآید.
یک قاعده عجیبی هم دارد این. این را هم به آن توجه داشته باشیم. خدای متعال معمولاً این قلدرهایی که این شکلی هستند را با یک حقارت خاصی زمینگیر میکند و میبرَد. فرمولش را هم داشته باش. خیلی توقع اینکه نتانیاهو با موشک و با عملیات و اینها کشته شود و ترامپ با این چیزها کشته شود و اینها، نمیگویم اینجوری نیست، انشاءالله که اینطور باشد. ولی آنقدری که سنت خدا در تاریخ نشان میدهد، معمولاً این مدلی نیست. رضاشاه، محمدرضا، دیگران؛ خدا با یک حقارتی، در اوج مفلوکیتی اینها را میبرَد. خوردشان میکند، خوارشان میکند. اینجوری است. آن یکی را با مگس، با پشه. آن یکی، نمیدانم. خیلی ادعای قلدری دارند. یک مرگهای عجیبی. یعنی خدا اجازه نمیدهد یک مرگ حماسی هم داشته باشند که ماندگار شود به عنوان یک انسان قدرتمند. ذلت خاصی تویش است، یک فلاکت خاصی تویش است. خوردش میکند، لهش میکند، بیآبروش میکند. اینها را داشته باشیم به عنوان قاعده. اینها همهاش مال این فرمول است: «کفی بالله ولیا.» این که آمد، نتیجهاش چی میشود؟ علامه طباطبایی چی میفرماید؟ میفرماید که این آیات مربوط به یهود و نصاری است. میفرماید: «یک وقتی گول اینها را نخوری، به اینها دل ببندی، پشت دست اینها بازی کنی، به حمایت اینها اعتماد کنی، اظهار نیاز کنی.» عبارتش را ببینید علامه چی میفرماید در جلد ۴: «فأنتم لا تحتاجون الی ولایتهم الکاذبه و نصرتهم المرجوه.» شما هیچ نیازی به حمایت و پشتیبانی اینها ندارید. «و کفی بالله ولیا.» یک نفری که باید پشتیبانی کند، پشتیبانیاش بس است، او هم خداست. «و کفی بالله نصیرا.» یکی باید کمک کند، او هم خداست. ولایت و نصرت. «الا ولایت و نصرتهم.» وقتی خدا ولایتش و نصرتش میآید، دیگر چه نیازی به ولایت و نصرت بقیه داری؟ همان جملهای که رهبر انقلاب از ستارخان نقل کرد که خود ایشان مصداق بارزش است، که گفت: «بیا زیر پرچم شوروی.» گفت: «من زیر بیرق ابوالفضل عباس، نیاز به بیرق کس دیگری ندارم.» وقتی کسی زیر این پرچم آمد، پرچم امام حسین آمد، زیر پرچم قرآن آمد، به هیچکس دیگر نیاز ندارد.
آنها هم خوب فهمیدند و اینها هم کارهای خداست. برای دشمنی با جمهوری اسلامی، قرآن آتش میزنند. اگر بگردند... خدا را با کارهای خدا. خندهدار این است که ۱۸ دی، میگفتند که این قرآنها را بسیجیها آتش زدند. یک ماه بگذار بگذرد. این خورشید یکی دو ساعت پشت ابر نمیماند. یک چهار نفر گول بخورند. یک ماه بعدش میآیند میگویند که: «هر یک نفر را اعدام کنیم، ما یک دانه قرآن آتش میزنیم.» آها، پس کار بسیجیها نبود. خب، خدا را شکر گردن گرفتید. پس شاهچراغ خود کار خودشان است، مسجدها کار خودشان است، هیئتها کار خودشان است. چرا قرآن را آتش میزنند؟ میگوید: «آقا، شما زیر این چتر جمعید.» خدا خیرت بده که با همه نفهمیات میخواهی تحقیر کنی، ولی مدحش میکنی. خوب داری میگویی. آنهایی هم که میگویند: «این جمهوری اسلامی آمد به دین آسیب زد و دینداری مردم را ضعیف کرد و اگر نمیآمد، اوضاع دین مردم بهتر بود.» و اینها بفهمند، ببینند که دشمن شما دارد میگوید که اینها را میخواهی بزنی، قرآن را باید بزنی. خیلی اینها مهم است. بهاش کم توجه میشود. یعنی اینها پرچم قرآن را بردند بالا. اینها مایه عزت قرآن شدند. یک دانه رئیسجمهور بود در دنیا، پا شد رفت در اوج آن داستانهای قرآنسوزی، قرآن را دست گرفت. قرآنی که چاپ عربستان هم بود. تیکه دارد. اینها دیگر قشنگ است تویش. شماها نان این قرآن و چاپش و پولش و اینها را دارید میخورید، میچاپید و پول میخورید، صدایتان هم درنمیآید. بابا، قرآن است. چرا؟ برای اینکه آنها حکومتشان پرچم قرآن، زیر پرچم قرآن نیستند. نکته دارد دیگر اینجا. زیر پرچم قرآن، این راز ماندگاریاش است. این «کفى بالله ولیا و کفى بالله نصیرا» است. وقتی اینطور بود، هر که روبهروی این قرار گرفت، میشود: «ما أغنى عنهم ما له و ما کسب.» خرج کند به نفع شما میشود. هیچی گیرش نمیآید. این کفایت وقتی نباشد، یک بادی که بیاید، میبرَتتان. این کفایت که باشد، طوفان هم که میآید، قویات میکند، جلو میاندازد. اینجور که شدی، به این استراتژی رو میآوری. من یک استراتژی شبهای بعد راهبرد چیست. حالا این فشار زیاد است. بگذارید من حیفم میآید چون بحثهایی که میکنیم، اگر خیلی در تاریخ بمانیم، معلوم نمیشود خاصیت این حرفها چیست. یکی از این معاونین، چه جور باید بگوییم که وفاق رعایت بشود؟ یکی از این مسئولین که معاون یک مسئول بزرگی در کشور است، معاونت جای مهمی را هم دارد، عمامه هم دارد، بدبختی همین قم، مدرسه کرمانیها درس خوانده، برگشته گفته که: «ما حتماً یک جای کارمان میلنگد که اینقدر با ما دشمنی میکنند. دشمنی بشود، ما درست پیش نرفتهایم. مگر درست میرفتیم، اینقدر دشمنی نداشت؟» واقعاً؟ واقعاً این همه دشمن؟ این همه دشمنی؟ یک جای کار ما گیر دارد که اینها اینقدر با ما دشمنی میکنند. خب، تو اگر زمان پیغمبر بودی، چکار میکردی؟ چهار شاخ، چی چی میگویند بهش؟ تو ماشین چی چی؟ چهار شاخ گاردان؟ پیاده میشدی ازت ایراد میگرفت. «مشکل دارد این بابا؟ ابولهب تا دیروز رفیقت بود. چکارش کردی؟ همین یک دانه که جان تو را حفظ میکرد در برابر دشمنانت، چه جور تحریکش کردی؟ یک دانه هم از دست دادی. یک جای کار پیغمبر میلنگد. همه باهاش دشمناند. همه قبیلهها جمع شدهاند شبانه بکشندش. فقط فک و فامیلش هم گردن نمیگیرند این را.» خدا چه رحم میکرد به این مچلها؟ سر وقت نرسیدند به تاریخ. البته الان هم فرقی نمیکند. هر روز عاشوراییست، هر روز سقیفهایست، هر روز ابولهبی دارد. آن روز هم اگر میآمدی میگفتی که: «این کار پیغمبر یک جایش میلنگد. برای چی با همه دشمن است؟ چرا اینقدر همه باهاش بدند؟ چرا هیچکس با این خوب نیست؟» «سلاس» همه رؤسای جمهورمان چپ میکنند و منحرف میشوند و هیچکس نمیماند. «ذات شما یک مشکلی دارد دیگر؟ همه که نمیشود کج بروند که.» پیغمبر، انقلاب پیغمبر چه جور بود که همه جز سه چهار نفر مرتد شدند؟ "مرتد شدند بعد پیغمبر قاتل دختر پیغمبر شدن." تاریخ بخوان. شعور ندارید، سواد که میتوانید داشته باشید. اطلاعات که میتوانی کسب کنی. درازگوش. طرف درازگوش میخواهی حالی کنی؟ «حرفها را یک جوری بگو من هم بفهمم.» او هم بلد است یک جوری بگوید بفهمی. «پیغمبر مشکل داشتند؟ چرا بعد پیغمبر سه چهار نفر فقط ماندند؟ چرا دختر پیغمبر را کشتند؟» شیرفهم بلد است. تعریف شده برای اینجور وقتها که با نفهم هم بتواند حرف بزند. حالیت میکند. بعد به او بگو. یک مطابقت هم بده با امروز جمهوری اسلامی. میگوید: «آها.» ممنونم ازت. «اگر خواستی PDF[پیدیاف]-اش را هم بهت میدهم.» بلد است تصویرسازی، چیز میکند، نمودار میکند. یک PDF هم میدهد. اینجوری داستان حق راهبرد چیست؟ راهبردت این است که دل اینها را به دست بیاوری. هیچ جا خدا به پیغمبر نگفته: «هر وقت دیدی دشمنیها زیاد شد، به خودت شک کن، ببین کجای کار اشتباه رفتهای؟ یک کار کن دل اینها را به دست بیاوری.» سوره احزاب آیه ۴۸ بگویم و برویم تو روضه: «و لا تطع الکافرین و المنافقین.» حرف اینها را گوش ندهید. کفّار و منافقین را. خب، خدایا هم زیادند هم اذیت میکنند. چکار کنیم؟ «ودع اذاهم.» توجه نکن به اذیتهاشان. «میزنند بابا، میکشند، تحریم میکنند.» «وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ کَفی بِاللَّهِ وَکیلًا.» راهبرد این است. توکل به خدا. خدا برای تو وکیل کافی است. یک نفر است که باید دلش را به دست بیاوری، حواست به او جمع باشد که این ازت ناراحت نشود، دلخور نشود، ولت نکند، پشتت را خالی نکند. او هم الله. این یک دانه باشد، کافی است. یک FATF رفتند تصویب کردند دل آنها را به دست بیاورند. ادامه دارد دیگر. این داستان تا وقتی نفهمند، ادامه دارد. از این لوپ باید دربیاید. از این لوپ جلب توجه، جلب اعتماد، راضی کردن تو. از این لوپ خارج نشویم، این فشارها ادامه دارد. اصلاً او را جری میکند. میفهمد که کارش اثر دارد، اثربخش است. امیدوار میشود. میگوید: «ببین، آن چهارتا را زدیم، آمد تا اینجای FATF. ده تا دیگر بزنیم، پنج تا دیگر.» نکتهاش این است. اینها فشار میآورند. داخلیها آن فشار خارجی را مثمر ثمر میکنند. مینشانند، تیر اونو به ثمر مینشانند. راهبرد این است. در فشار، در تنهایی، در غربت. راهبرد، راهبرد توکل. راهبرد امام حسین در کربلا هم همین است. چند تا سخنرانی از امام حسین علیهالسلام هست. یکی در مسیر کربلاست. مرحوم سید ابن طاووس نقل میکند. امام حسین فرمود: «إِنِّی ضَاحِفٌ بِهِذِهِ الْعِسْرَةِ مَعْقُولَةُ الْعَدَدِ وَ خِذْلَانُ نَاصِرِی.» من این راه را ادامه میدهم هر چقدر یارم کم باشد، هر چقدر خانواده تنها باشند، کسی کمکم نیاید، من این راه را ادامه میدهم. بعد این آیه را خواند. شبهای بعد انشاءالله بشود به این آیه بپردازیم: «فَاجْمَعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکَاءَکُمْ.» عجب آیهای. حضرت صالح، معجزهاش این بود. گفتش که: «هر که را دارید بردارید بیاورید. من استراتژیام، استراتژیام توکل است.» وایمیایستم روبهرو: «أَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکَاءَکُمْ.» هر چه طرح دارید بیاورید، هر چه هم شریک دارید بیاورید. «ثُمَّ لاَ تُنْظِرُون.» به من هم مهلت ندهید، به من حمله کنید. یک استراتژی توکل است. با دشمن میگوید اینجوری باید صحبت کنیم. وقتی گفت: «همه گزینهها روی میز است.» میگوید: «من یک دانه گزینه دارم که روی میز است.» خدا حفظ کند آیتالله جوادی آملی را. دوران مذاکرات با اوباما ۹۴ آن وقتها. ایشان میفرمود: «اگر دشمن بهتون گفت همه گزینهها روی میز است، شما بگویید ما یک دانه گزینه روی میز داریم، آن هم لبیک یا حسین. یک دانه گزینه داریم، آن هم توکل علی الله.» هر چه داری بردار بیاور. میخواهم هر چه داری بیاوری، من بهت نشان بدهم سلاح توکل من میبلعد سلاحهای تو را. به من مهلت ندهید. این را امام حسین خطاب به اینها فرمود. بعد این جمله را فرمود، این آیه را فرمود: «إِنِّی تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّی وَ رَبِّكُمْ.» من توکل کردم به خدا که رب من است، رب شماست. «مَا مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِیَتِهَا.» همه چیز، موی پیشانیشان در مشت خداست. «إِنَّ رَبِّی عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ.» رب من بر صراط مستقیم است. بعد رو کرد با خدای متعال نجوا کرد، گفت: «إِنَّهُمْ كَذَّبُونَا وَ خَذَلُونَا.» خدایا، تو شاهد باش، اینها من را دروغگو دانستند، اینها من را رها کردند، تنها گذاشتند. «وَ أَنْتَ رَبُّنَا.» تو رب ما هستی. «عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا.» ما فقط به تو توکل داریم. «وَ إِلَیْكَ أَنَبْنَا.» فقط به تو رو داریم. «وَ إِلَیْكَ الْمَصِیرُ.» تویی که اوضاع را رو به راه میکنی. مسیرمان به سمت تو است. چند بار امام حسین در کربلا در قالب دعا و سخنرانی این را فرمودند.
یک اشاره دیگر بکنم انشاءالله وارد روضه بشویم. در دعای امام حسین علیهالسلام روز عاشورا این عبارت را داشته باشید. جمله را چقدر زیباست؟ عصاره همه اینهایی که امشب در سخنرانی گفتم یک جمله است. دعای امام حسین: «یا من شأنه الکفایة.» ای کسی که شأنش کفایت است. «و سرادق عرشه.» ای کسی که خیمه زده برای اینکه به پای ما باشد. خدا خیمه زده بغل ما. خیمه نگهبان، خیمه بادیگارد. دیدید بادیگاردها را؟ هر جا شخصیتی میرود، بغلش یک ساختمان را میگیرند برای حفاظت. میگوید: «تو هم خیمه داری کنار خیمههای ما، بالا سر ما، برای مراعات ما، برای اینکه به پای ما باشی.» «یا من هو الغایت و النهایة. یا صارف السوء و السیئات.» «وَ اذْهَبْ عَنّی ابی العالمین.» آنجا درخواست میکند از من این بدیها را برگردان. اصلاً بدیم کجاست؟ آنجایی که به دین من آسیب بزند. به تن من آخر که این بدن میرود زیر خاک، آن آسیب نباشد. آن آسیب را نتوانستند بزنند. برای همین میگوید: هر چه به شهادت نزدیکتر شد امام حسین علیهالسلام، میدیدیم روحیهاش قویتر، صورتش شادابتر. برایتان این عبارت را میخواهم مقتل بخوانم. امشب روضه امشبمان باشد. سید در لهوف میفرماید. یکی از اینها که کربلا بود، این عبارت مال او است. میگوید: «والله ما رأیت مکروهاً قطّ.» به خدا در عمرم ندیده بودم یکی که اینقدر دشمن روبهرویش باشد. «قد قتل ولده و اهل بیته و اصحابه.» بچههایش را کشته باشند، خانوادهاش را کشته باشند، رفقایش را کشته باشند. «إِلا کَمَا هُوَ عَلَیْهِمْ وَ عَلِیْهِمْ أَرْبِعَةُ جُعْشَا مِنَ الْوَلِیِّ.» آنقدر دلش قرص باشد و «وَ انْ کَانَتِ الرِّجَالُ تَشُدُّ عَلَیْهِ فَیَشُدُّ عَلَیْهَا بِسَیْفِهِ.» همه با هم به او حمله میکردند، او با یک شمشیر همه را پس میزد. «فَیَنْکَشِفُ عَنْهُ انْکِشَافَ الْمَعْزَى إِذَا شُدَّ فِیهِ الذَّهَبُ.» انگار دارد به گرگ حمله میکند. «لَقَدْ کَانَ یَحْمِلُ فِیهِمْ.» این جماعتی که به او حمله میکردند، به یک نفر تک و تنها. چند نفر بودند؟ «تکملو ثلاثین الفا.» سی هزار نفر بودند. «فَیَحذِفون بین یدیه.» ولی وقتی حسین حمله میکرد، اینها پراکنده میشدند مثل ملخهایی که اینور آنور پراکنده میشوند. امام حسین حمله میکرد، برمیگشت این جمله را میگفت: «لا حول و لا قوة الا بالله.» میگوید که درگیری جنگ ادامه پیدا کرد در اوج غربت امام حسین علیهالسلام تا به اینجا رسید. «یا الله! یتلو شربة من ماء.» خیلی تشنگی غلبه کرد به امام حسین علیهالسلام. دنبال یک جرعه آب بود. «فلا یجدا حتی أصاب سبعون جرح.» ۷۲ جراحت بر بدن. «وَ وَقَفَ یَسْتَرِیحُ سَاعَةً فَضَعُفَ عَنِ الْقِتَالِ.» ایستاد، یکم جان بگیرد، استراحت کند. دیگر توانی برای جنگیدن نداشت. یا الله! ناله بزنید با این روضه. «فبینا هو واقف.» نه رمقی دارد نه جانی دارد نه نفسی دارد. گلویش خشک شده، بدنش پر از جراحات است. خون دارد میرود. توقفی کرد یک نفسی بگیرد. همانجور که ایستاده بود، «اذ أتاه حجر.» «طلبه» تو جمع ما زیاد است، شاید لازم نباشد ترجمه کنم. «اذ أتاه حجر علی جبهته.» سنگی آمد به پیشانیاش. رو آورد این خون را از روی صورت پاک کند. خون جلو چشمها را نگیرد، بتواند بجنگد، ادامه بدهد. «فاطعاه سهم مسموم لهو شعب.» تیرانداز دنبال این است که هدفش فقط یک لحظه توقف کند، بتواند تیر را بهش بیندازد. امام حسین ایستاده، میخواهد خون از پیشانی پاک کند. همین که متوقف شد، عمل کار خودش را خوب بلد است. یک تیر سهشعبه پرتاب کرد سمت امام حسین. یا الله! «علی قلبه.» تیر رفت نشست روی قلبش. صدا زد: «بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله.» ادامه روضه را نگویم چه شد. فقط یک اشاره، به تعبیر آیتالله جوادی میفرمود: «هر کار کرد تیر از جلو بیرون نیامد.» من نمیفهمم یعنی چه که تیر را از پشت بیرون کشید. «فَنَبْْعَثَتََ دَمٌ کَانَهُ مِیْزَابٌ.» خون مثل فواره زد. «فَضَعُفَ عَنِ الْقِتَالِ.» اینجا دیگر واقعاً هیچ جانی برای امام حسین نماند.
علی لعنت الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
--------------------------------------------------
منابع
[آیه قرآن] سوره زمر، آیه ۳۶ — «أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ...»
[حدیث/روایت] «اللَّهُمَّ يَا كَافِيَ الْمُهِمَّاتِ وَ يَا كَاشِفَ الْمُلِمَّاتِ». (دعای هفتم، صحیفه سجادیه)
[حدیث/روایت] از پیامبر (ص): «اللَّهُمَّ يَا كَافِيَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَا يَكْفِي مِنْكَ شَيْءٌ... اكْفِنَا كُلَّ شَيْءٍ حَتَّى لَا يَضُرَّ مَعَ اسْمِكَ شَيْءٌ». (کافی، ج 2، ص 557)
[حدیث/روایت] از امام سجاد (ع): «يَا كَافِيَ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَا يَكْفِي مِنْهُ شَيْءٌ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اكْفِنِي شَرَّ مَا أُحَاذِرُ وَ شَرَّ مَا لَا أُحَاذِرُ». (منبع در متن: دعایی از امام سجاد علیه السلام)
[حدیث/روایت] در دعایی آمده است: «اكْفِنِي يَا كَافِيَ مَا لَا يَكْفِي غَيْرُكَ، فَإِنَّكَ الْكَافِي لَا كَافِيَ سِوَاكَ». (مفاتیحالجنان، دعای علقمه)
[داستان/حکایت تاریخی] اشاره به ماجرای ابولهب، عموی پیامبر (ص)، که در ابتدا از حامیان ایشان بود اما پس از اعلام رسالت، به دشمن درجه یک ایشان تبدیل شد و خداوند در سوره مسد نابودی او را پیشبینی کرد. (https://fa.wikishia.net)
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۱ — «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ»
[آیه قرآن] سوره نساء، آیه ۴۵ — «وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدَائِكُمْ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ وَلِيًّا وَكَفَىٰ بِاللَّهِ نَصِيرًا»
[آیه قرآن] سوره احزاب، آیه ۳ — «وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ وَكِيلًا»
[آیه قرآن] سوره احزاب، آیه ۴۸ — «وَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ وَدَعْ أَذَاهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ وکیلا»
[آیه قرآن] سوره یونس، آیه ۷۱ — «...فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَشُرَكَاءَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَلَا تُنظِرُونِ»
[آیه قرآن] سوره هود، آیه ۵۶ — «إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّي وَرَبِّكُم ۚ مَّا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا ۚ إِنَّ رَبِّي عَلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ»
[داستان/حکایت تاریخی] دعای امام حسین (ع) در روز عاشورا: «إِنَّهُمْ كَذَّبُونَا وَ خَذَلُونَا وَ أَنْتَ رَبُّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ». (خدایا اینها ما را تکذیب کردند و تنها گذاشتند و تو پروردگار مایی، بر تو توکل کردیم و به سوی تو بازگشتیم و بازگشت به سوی توست). (اللهوف علی قتلی الطفوف , جلد۱ , صفحه۹۵ )
[داستان/حکایت تاریخی] دعای امام حسین (ع) در روز عاشورا: «يا مَنْ شَأْنُهُ الْكِفايَةُ وَ سُرادِقُهُ الرِّعايَةُ... يا مَنْ هُوَ الْغايَةُ وَ النِّهايَةُ، يا صارِفَ السُّوءِ وَ السَّيِّئاتِ». (مهج الدعوات و منهج العبادات , جلد۱ , صفحه۲۹۸ )
[داستان/حکایت تاریخی] سید ابن طاووس در لهوف نقل میکند که یکی از حاضران در کربلا میگفت: «به خدا قسم هرگز کسی را ندیدم که اینگونه در محاصره دشمن، پس از کشته شدن فرزندان و یارانش، اینچنین دلقرص باشد و شجاعانه بجنگد.»
(https://meysammotiee.ir).
[داستان/حکایت تاریخی] در اوج تشنگی و ضعف امام حسین (ع)، سنگی به پیشانی ایشان اصابت کرد و هنگامی که خواستند خون را پاک کنند، تیر سهشعبهای بر قلبشان نشست. (مقتل الحسین بحرالعلوم، صفحه 480)
[حدیث/روایت] امام حسین (ع) هنگام اصابت تیر فرمودند: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ». ( الإستبصار , جلد۲ , صفحه۳۳۴).
[داستان/حکایت تاریخی] نقل است که امام حسین (ع) هر چه تلاش کردند، نتوانستند تیر را از مقابل بیرون بکشند و آن را از پشت خارج کردند و خون مانند فواره بیرون زد..(مقتل الحسين(ع) خوارزمي، جلد2، صفحه39 - نفس المهموم، صفحه 325).
سلام علیکم و رحمة الله.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
یکی از اسماء الهی که ما در ادعیه هم صدا میزنیم، اسم "کافی" است؛ "الکافی". یعنی چه؟ ما در فارسی خودمان وقتی میگوییم "کافی"، یعنی "بَس است". مثلاً میگویید: «آقا، این چایی کافیه، مثلاً غذا کافیه، کفایت میکنه.» کلمه درستی است، دقیقاً همان فارسی خودمان است. یعنی آن مقداری که لازم بود، با آن حاصل میشود. هر چیزی آنقدر که کفاف میدهد، آنقدر که نیاز را برطرف میکند، کفایت ایجاد میکند، میشود "کافی". خدای متعال "کافی" است، یعنی دیگر شما به چیزی و به کسی غیر از او نیاز نداری. آنقدر که میخواهی، برایت حاصل میشود. آن چیزی که میخواهی، برایت تأمین میشود. این میشود کافی بودن خدای متعال.
مهم است و در قرآن ۲۸ بار به این نکته، به کافی بودن خدای متعال، اشاره شده است. خصوصاً این آیه کریمه که آیه بسیار مهمی است و میفرماید: «أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ؟» (آیا خدا برای بندهاش کافی نیست؟) خیلی این آیه، آیه فوقالعادهای است. از آن آیاتی است که "جـون" میدهد برای اینکه آدم این را بگذارد بیوگرافی پیجش، نمیدانم صفحه پیوی و این چیزها. البته نه فقط از جهت اینکه تزیینی و قشنگ است، از این جهت که واقعاً توجه به این نکته، حال آدم را عوض میکند. زندگی آدم را عوض میکند. واقعاً یک منطق است که همه تصمیمات مهم از دل این منطق درمیآید. همه آدمهای درجهیک، محصول این نگاهاند، محصول توجه به این نکته.
ما در روایاتمان، در ادعیه، در احادیث، توجه به این نکته را زیاد داریم، کافی بودن خدای متعال. به طرق مختلف هم به این نکته اشاره میشود. در دعا داریم: «اللهم یا کاشف للمهمات و یا کافی للملمات.» خدایا، تو کسی هستی که برای آن امور مهم کافی. تو باشی، بس است دیگر. دیگر کسی دیگر لازم نیست. یک نفری که اگر باشد، بس است. یک نفری که اگر این قضیه را عهدهداری کند، تمام است. یک نفر پای کار این داستان باشد، بس است. یک نفر ما را تأیید کند، بس است. غیر از این است؟
آقا، گاهی ما به این نکته توجه نمیکنیم، همچین خیلی خدا را به خدایی آنجوری که بایدوشاید، گاهی باور نداریم. حالا میگوییم «لا اله الا الله» و اینها را زیاد میگوییم. وقتی جدی شود، نتیجهاش این میشود، خدا را کافی میداند. وقتی خدا هست، وقتی خدا قبول دارد، وقتی خدا تأیید میکند، دیگر تأیید کی؟ دیگر حمایت کی؟ کفایت خدا بس است دیگر. خدا کفایت میکند، خدا کافی است. «و یا کاشف للملمات».
دیگر چه؟ در دعای پیغمبر است: «اللهم یا کافی من کل شیء.» چقدر این تعابیر زیباست؟ خدایا، تو از هر چیزی کافی هستی، به جای همه چیز تو وقتی باشی، کافی است. حالا این توضیحات دارد که انشاءالله بیشتر به آن میپردازیم. اسباب دست خداست، ولی این نیستش که مثلاً ما میگوییم: «آقا، الان اینجا برای این غذای پختن، غذا یک شعله آتشی باشد کافی است. یک کبریتی باشد کافی است. یک چوبی باشد آتش بزنیم، بنزینی باشد کافی است.» اسباب ظاهری، اینها ظاهر قضیه است. آن کسی که اگر باشد کافی است، اراده خداست. اگر اراده خدا به این تعلق گرفته که این آتش روشن شود، همین کافی است. بقیهاش را جور میکند، بقیهاش را میرساند. بدون بقیه کار را راهاندازی میکند، درست میکند. این خیلی نکته مهمی است. این از آن نکاتی است که اگر فهمیده نشود، آدم هیچ حرکتی در مسیر خدای متعال نخواهد کرد. موانعی که سر راه آدم قرار میگیرد، آدم را ناامید میکند، عقبنشینی میآورد، دلسردی میآورد، خستگی میآورد. پیغمبر اگر بنا بود خسته بشود، دلسرد بشود، ناامید بشود، همان روز اول اصلاً حرکتش شکل نمیگرفت. چون اسباب ظاهری را وقتی نگاه میکنی، میبینی هیچی برای پیغمبر جور نبود. باخت محض بود، سوخت محض بود. اصلاً اشتباه بود این حرکت. فقط فک و فامیلش و پولدارها و قدرتمندها را انداخت به جان خودش. چهار نفری هم که ایمان آورده بودند، فرستاد زیر شکنجه. خودش هم که آواره. آخر هم که تصمیم به قتلش گرفتند، فرار کرد به تعبیری از مکه به مدینه. خب، این چه شد؟ ۱۳ سال به این اوضاع گذشت، ولی خدا در این ۱۳ سال عجایبی رقم زد. وقتی ظاهر قضیه را آدم نگاه میکند، باخت محض است.
بعد این ۱۳ سال هجرت به مدینه، آغاز فتوحات پیغمبر و پیروزیهای ممتد. شبهای بعد بیشتر به آن اشاره میکنم. «فکفیناک المستهزئین». تکتک اینهایی که پیغمبر را مسخره میکردند، زمینگیر شدند. به یک وضع فجیعی مردند که اسباب تمسخر شد مُردَنشان. چهار صباحی پیغمبر را مسخره میکردند. یک جوری افتادند مُردند که تا آخر، تا ابد مُردهشان تمسخر است. این میشود کفایت خدا. «کفیناک المستهزئین». روبهرویت دارند مسخره میکنند، من اینور هستم، من کفایت میکنم، من کافی هستم، من بس هستم. من که هستم، غصه چه را میخوری؟ نگران چه هستی؟ «یا کافی من کل شیء»؛ ای کسی که به جای همه چیز کافی. «و لا یکفی منه شیء»؛ ای کسی که چیزی از او کفایت نمیکند. خیلی تعبیر زیبایی است. ای کسی که باشی، به جای همه چیز کافی است و ای کسی که اگر نباشی، همه چیز هم باشد، کافی نیست. خیلی محشر است این عبارت. تو که باشی کافی است، تو که نباشی همه چیز هم باشد. ترامپ همه چیز دارد، ارتش دارد، رسانه دارد، بمب اتم دارد، تزویر دارد، جاسوس دارد. یک چیزی که ندارد، آن هم خداست. ما شاید بر حسب ظاهر، البته ما هم – الحمدلله – کم نداریم، دستوبالمان خالی نیست، ولی شاید خیلی چیزها نداشته باشیم، ولی یک چیزی که باشد کافی است، آن هم خداست. آن هم قاعده دارد بودنش. فرمود: «من با مؤمنین هستم، من با صابرین هستم، من با محسنین هستم.» اینها. فرمود: «خیانت بکنی، زیر عهدتان بزنید، من هم ولتان میکنم.» با دشمنم اگر پیمان بستید، باید رابطهاش را رعایت کنید. «ان الله لا یحب الخائنین». من از خائنها خوشم نمیآید. «بامبول در بیاورید، از شماها بدم میآید، پشتتان را خالی میکنم.» ضابطه را رعایت کنی، من پشت تو هستم. من که باشم، دیگر کافی است، هیچی دیگر نمیخواهم. این کفایت خداست.
یا رب کل شیء. ای رب همه چیز، صاحب همه چیز تویی، مدیر همه چیز تویی. «اکفنا کل شیء.» چقدر تعابیر زیباست؟ این دعا از پیغمبر اکرم است. اگر تو باشی، از همه چیز کافی است. اگر تو نباشی، همه چیز باشد، کافی نیست. ای رب همه چیز، ما را در برابر همه چیز کفایت کن، «حتی لا یضُر معصمک شیء»؛ تا با بودنت، با بودن اسمت، هیچ چیز ضرر نزند. یک دعای دیگر چه؟ از امام سجاد علیهالسلام: «یا کافی کل شیء و لا یکفی شیء منه، صل علی محمد و آل محمد و کفنی شر ما احضر و شر مالا احضر.» من را کفایت کن در برابر آن چیزی که از آن پرهیز دارم، میترسم از شر آن و شر آن چیزی که اصلاً از آن خبر ندارم که بخواهم پرهیز و ترس داشته باشم. تو خبر داری، میدانی، کفایت کن من را. «اکفنی». در دعای دیگر است: «اکفنی یا کافی مالا یکفیک.» ای کسی که جزء تو هیچی کفایت نمیکند، تو کفایت کن. «فانک الکافی لا کافی سواک.» کافی تویی، هیچی هم جزء تو کافی نیست. هیچی جزء تو کفایت نمیکند، کفاف نمیدهد، مشکل را حل نمیکند، به داد نمیرسد.
خوب، این یک نکته، این شد اسم کافی خدای متعال. حالا یکم مصادیقش را میخواهیم بررسی بکنیم. بیاییم جلوتر انشاءالله و خصوصاً شبهای بعد به نمونههای تاریخی مهمی انشاءالله آرامآرام میرسیم. داستانهای عجیب و جالبی است که یکی از قضایایی که این شبها انشاءالله در موردش میخواهیم صحبت بکنیم، قضیه ابولهب است. ماجرای عجیبی است. داستان ابولهب، یعنی واقعاً هر کسی با این فتنه مواجه بشود، با این خطر مواجه بشود، محکوم به نابودی. نزدیکترین کس تو، با نهایت امکانات و ثروت و قدرت و اعتبار بیفتد علیه تو، بزندت، پول خرج کند، بیآبرویت کند. میگفت: هر جا پیغمبر پا میگذاشت تبلیغ کند، پشتش ابولهب میآمد. هر جا میرفت، به هر قبیلهای میرفت، با هر جماعتی صحبت میکرد، میآمد بیرون. ابولهب میرفت آن تو میگفت: «این برادرزاده من است. من بزرگش کردم.» بعد این ابولهب، من اگر از فضایلش برایتان بگویم، باورتان نمیشود. یعنی میترسم، میترسم به او علاقه پیدا کنید. آنقدر که از خوبیهای ابولهب گفتند تا وقتی که پیغمبر به رسالت برسد، محبتها و حمایتها و عاطفههایی که نسبت به پیغمبر نشان میداد، خبر تولد پیغمبر را دادند، کنیز آزاد کرد و وصله میانداخت بین بچههایش با نزدیکان پیغمبر و همینطور قضایایی که بود و ابراز ارادت شدیدی که داشت، حمایتی که داشت، غیرتی که داشت. حتی برخی موارد ابولهب رفت جان پیغمبر را حفظ کرد.
قضایایی دارد. من فقط میخواهم اشاره کنم چون نمیخواهم بگویم این داستانها را، میترسم علاقهمند بشوید به ابولهب. ابوطالب به امیرالمؤمنین فرمود که برو به ابولهب بگو که این برادرزادهات را دارند میکشند، بیا به دادش برس. حالا داستانش مفصل است. ابولهب نشسته بود، یعنی اینها تصمیم گرفتند بکشند پیغمبر را و قبیلهها گفتند: «اگر ابولهب بفهمد، نمیگذارد ما پیغمبر را بکشیم. یک کار باید بکنیم که ابولهب نباشد در آن جلسه که میخواهیم رأی نهایی را صادر کنیم و بریزیم پیغمبر را بکشیم.» گفتند: «چکار کنیم؟» با امجمیل که همسر ابولهب است که آیات آخر سوره تبت هم در مورد همان است، با او صحبت کردند. گفتند: «ابولهب را یک جوری سرش را گرم کن، ما برنامه داریم.» این هم برگشت گفتش که: «مدتی است با همدیگر برنامه نداشتیم. شرابی چیزی بخوریم، بنشین با هم میگساری چیزی.» این را نگهش داشت. آنها رفتند برنامهریزی و آمدند که پیغمبر را بکشند. حالا داستانش مفصل است. ابوطالب به امیرالمؤمنین فرمود: «برو در خانه ابولهب در بزن. اگر در را باز نکرد، در را بشکن برو تو، به او بگو که این یتیم برادرت را دارند میکشند. الان نیایی دیگر نمیبینیش.» امیرالمؤمنین آمد در زد. وسط عرقخوری بود ابولهب. از جا کند و آمد تو به دستور ابوطالب. موقعیت حساس بود، جان پیغمبر در خطر. آمد تو به ابولهب گفت: «اینجا چکار میکنی؟» گفت: «چی شده؟» گفت: «بابام گفتش که اگر آمد دید که پیغمبر را دوره کردند، میخواهند بکشند.» گفتش که: «من باشم و بچه عبدالله را بگیریم بکشیم؟ مگر من مردهام؟ پدرتان را درمیآورم.» یک نفری ابولهب جان پیغمبر را حفظ کرد. اینجور اعتبار میگذاشت برای پیغمبر.
بعد تا پیغمبر پیغمبری کرد، اعلام رسمی پیغمبری کرد، قریش روبهرویش در آمدند، اولین کسی که سردمدار قریش شد برای کشتن و نابود کردن پیغمبر، ابولهب بود. تصور کنیم موقعیت را. چه حامیای یکهو تبدیل بشود به چه دشمنی؟ گفتش که: «تو آمدی دین آوردی و میخواهی بساط ما را به هم بریزی و قبر و معاد و قیامت و این خزعبلات را به هم بافتی.» و کلمه "تبا" را هم او به کار برد. گفت: «ای نابود بشوی تو و این اعتقاداتت.» که آیه نازل شد: «تبت یدا ابی لهب.» قطع شود دستهای ابولهب.
با خودش. غرضم این است که اینها میشود داستان کفایت خدای متعال. آن وقتی که مهمترین حامیانت را از دست میدهی، مهمترین حامیانت میشوند مهمترین دشمنانت. اینهایی که اینجور اعتبار خرج میکردند، جان تو را حفظ میکردند، حالا راه افتادهاند از اینور به آنور آدم جمع میکردند که تو را بکشند و قضایایی که الان انشاءالله شبهای بعد به آن میرسیم. مسخرهبازیهایی که درمیآوردند پیغمبر را. آن *حبل من مسَد* که همسر ابولهب درست میکرد، همین کارهای رسانهای که امروز کلیپ میسازند و فیلم میسازند و انیمیشن میسازند. آن موقع با امکانات آن موقع میشد همین. هر چه داشتند، گذاشتند. آن ثروت کلان ابولهب برای زدن پیغمبر به کار گرفته شد. اینجاست که کافی بودن خدا خودش را نشان میدهد. خیلی مهم است اینجا. این دلگرمی آدم را نگه میدارد. زمان حیات پیغمبر، همه اینهایی که توطئه میکردند و دنبال ترور بودند و دنبال آسیب زدن بودند، همهشان حذف شدند در همان خود دوران پیغمبر. اینها هیچکدام نتوانستند آسیب بزنند و جالب این است که نزدیکترین افراد به حسب ظاهر که منافقین بودند، اینها به پیامبر، به دین پیغمبر بعد پیغمبر بیرونیها معمولاً هیچ غلطی نمیتوانند بکنند. این داخلیان هستند که آسیب میزنند. ۱۲ روز زدند، هزار نفر را کشتند. در تقریباً ۳۰ ساعت، ۴۰۰۰ نفر در دعوای داخلی کشته شد. همیشه همین بوده. از تو خودمان است که میتوانیم آسیب بزنیم. خدا وقتی که کفایت بکند، هیچکس نمیتواند کاری بکند. فرمود: «والله اعلم باعدائکم و کفی بالله ولیا و کفی بالله نصیرا.» خدا دشمنانت را میشناسد، دشمنیهایشان را هم بلد است، حواسش هم به دشمنانت جمع است. اگر بیاید کمکت، بس است. یک ولی داشته باشی که خدا باشد، کافی است. یک نصیر داشته باشی که خدا باشد، کافی است. تو یک دانه کمک میخواهی، تو یک دانه حامی میخواهی، آن هم خداست. این یک دانه باشد، بس است.
این خاطره را چند بار گفتم. یکی از اساتید که حالا همین پردیسان فکر میکنم درس اخلاق دارند، ایشان قبلاً که داشتند، یک وقتی ما خیلی سال پیش، ۱۴ سال پیش، منزلمان باغ پنبه قم بود، یک مجلس روضهای داشتیم. خیلی سخت این استاد قبول میکرد. دیگر حالا با سختی ایشان هماهنگ شد و آمدند و یک جلسه آمدم. گفتم: «من دیگر نمیآیم.» ما کلی توسل کردیم به حضرت معصومه که ایشان بیایند. بعد ایشان گفتش که: «آقا، من نمیخواستم بیایم، یکهو دیدم دلم یک جوری شده، احساس میکنم باید بیایم. شما کاری کردی؟» گفتم: «من توسل کردم به سلام الله علیها.» بعد خب خیلی منبر، یعنی درس اخلاق خیلی گیرایی بود. رفقا خیلی به وجد میآمدند از مطالب ایشان. در مورد بحثهای شکر و اینها صحبت میکرد. این خاطره یادم نمیرود. خیلی واقعاً تویش تنبه و تذکر بود. یک شب ایشان صحبت کرد. فرداش من جای ایشان را دیدم نزدیک منزلشان. به ایشان عرض کردم که: «آقا، دوستان خیلی راضی بودند، خیلی تعریف کردند، خیلی تشکر کردند، درخواست کردند که باز هم تشریف بیاورید.» خلاصه فکر میکردم ایشان هم مثل ماهاست دیگر. ما از این حرفها که میزنند، جذب میشویم، خوشمان میآید از این حرفها. خلاصه هی اینجوری گفتم که خیلی راضی بودند، خیلی خوشحال بودند. اینها، سرش را انداخت پایین. فرمود که: «خدا چی؟ خبر داری خدا هم راضی بود؟» اگر او راضی نبود، مفت نمیارزد، به درد نمیخورد. «کفی بالله ولیا و کفی بالله نصیرا.» جای دیگر دارد: «کفی بالله حسیبا.» ۱۱۱ اگر حسابت را داشته باشد، بس است. مدیرم حساب، حساب کارهای من را ندارد، همسرم حساب خوبیهای من را ندارد، حساب زحمتهایی که میکشم را ندارد. میبینید این بحث چقدر، چقدر کاربردی است؟ حساب کارهای من را ندارد، پشتم نیست، حمایتم نمیکند فامیلان، همسرم، رفیقم، خیلی به ما میگویند: «آقا، ما احساس تنهایی میکنیم، احساس افسردگی میکنیم.» حالا خصوصاً با این داستانهایی که امروز با آن مواجهایم. «ما چون انقلابی هستیم، چون عکس پروفایلمان عکس رهبری است، فامیلان با ما قطع رابطه.» مثلاً عروسیمان چون آن مدلی نیست و چون عروسیهای این مدلی است، نه میآیند، نه میرویم، با ما مشکل دارند، خوششان نمیآید. «خیلی احساس تنهایی میکنیم، خیلی احساس میکنیم پشت نداریم.» یا میگوید: «آقا، من بابام را از دست دادم، الان وقت ازدواجم است، احساس میکنم کسی پشتم نیست.» اینها همه نفهمیدن این آیه است. «کفی بالله نصیرا. کفی بالله ولیا.» تو یک پشت و پناه میخواهی. یکی باید حمایتت کند، یکی باید حواسش بهت باشد. «کفی بالله.» او باشد، کافی است. ولی آقا، این تمرین میخواهد، توجه میخواهد، توجه میخواهد، توجه به این اثرش. این میشود که تو در گرفتاریها و مشکلات مختلف از خانوادگی، تربیتی و اخلاقی و سلوکی و اینها تا مشکلات سیاسی و تمدنی که امروز ما با همه اینها مواجهایم، از پس همه اینها برمیآیی. شما رهبر استثنایی را ببینید. ما آنقدر که دیدهایم، برایمان عادی است دیگر. خیلی عادی است، مثلاً اینکه آقا شب فرماندهها را میزنند و مثلاً چند ساعت بعد ایشان میآید با قدرت صحبت میکند. برایمان خیلی چیز عادی است، طبیعی است دیگر. مگر چیزی جز این طبیعی نیست؟ هیچ وقت در طول تاریخ این مدلی نبوده. ایشان باید در حال فرار باشد، از این سوراخ به آن سوراخ. همه فرماندهها را زدند، جلسه سری فرماندههای هوافضا را زدند. در لحظه انتخاب کرده، فرمانده جایگزین کرده، نشستهاند برنامهریزی برای حمله. دستور داده این سلاح را استفاده میکنید، آن موشک را میزنید، این تعداد میزنید، اینجاها را میزنید. آقا، اینها اصلاً چیز طبیعی نیست. اینها کسی که بیشتر از همه در معرض خطر است، تارگت اول حمله است. اصلاً همه را دارم میزنم به خاطر او بترسد. بعد شما میبینید در اوج خطر ایشان میآید جلسه قرآنش را میگیرد، حرم امامش را میرود، نماز جمعه نصر میآید، مینشیند، نماز عصر هم اضافه میخواند، تعقیبات هم بعدش میخواند. نعمت آنقدر که جلو چشممان بوده، عادی است برایمان. اصلاً عادی نیست. این روح توکل، آن روح ایمان است، آن روح به کفایت خدا رسیدن است. خدا را میدانستند، این معجزه این اعتقاد است. وقتی خدا را کافی میدانی، این شکلی میشوی. مگر کسی در دنیا جرات دارد با ترامپ این شکلی صحبت کند؟ این جملهای که ایشان در مورد ناو آمریکا گفت. یک توییت قشنگی میدیدم از یکی از این خارجیها که آنها بهتر میفهمند. از دور که میبینند، بهتر میفهمند چه نعمتی، چه جواهری اینجاست. توییت کرده بود. میگفتش که خدا میداند این سران کشورهای دنیا آرزویشان این است که یک بار بتوانند با ترامپ این شکلی صحبت کنند که وقتی تحقیرشان میکند، بزند تو دهنش، تحقیرش کند. ۴۷ ساله نتوانستم. تو هم نمیتوانی غلطی بکنی. کسلکننده شده، باز هم از اینها. خب، باز پارسال گفته بود. عادی نیست. در این حجم از فشار، دو روزی که در ایران کودتا شد. این کودتا، کودتایی بود که فلج میکند، کمر میشکند. یک ذره، دیشبش ۱۸ دی، خیابانها غلغله بود. صبحش ۱۹ دی، با قمیها جلسه داشت. این روحیه از کجا میآید؟ در سن ۹۰ سالگی که آدم معمولی دیگر اوج انقلابیگریاش هم دیگر ۷۰، ۸۰ سال دیگر میخوابد. این احساسات در وجود آدم، دنبال سروصدایی، دنبال جو دادنی است. جوگیر میشود دیگر. آتش این انقلابیگریها فروکش میکند. دیگر آدم دیگر حوصله دعوا و چالش و بحران و ماجرا و اینها را ندارد. یک سنی به بعد دیگر آدم اصلاً حوصله این داستانها را ندارد. در سن ۹۰ سالگی، حالا اوج دعوا و درگیری و اغتشاش و این گرفتاریها و اینها. بعد یک همچین روحیهای، یک همچین صلابتی. اینها خیلی مهم است. این محصول چیست؟ محصول این است که باورت میشود: «کفى بالله ولیا.» اونی که این را ندارد، دنبال این است که [جفری] اپستین ازش حمایت کند. چقدر تفاوت است؟ بنسلمان آنقدر با این اپستین نزدیک بود که اپستین، عکس بنسلمان، یک عکس دارند دوتایی. دیدید دیگر، منتشر شد. اپستین عکس این را برداشته و به دیوار زده بود. یک همچین موجود کثیفی آنجور ابراز علاقه میکرد. بعد این دلش به چه گرم است؟ بنسلمان به اپستین و حمایت اپستین، به حمایت ترامپ، به ناو آمریکا، به بمب آمریکا. آمریکایی که از پس خودش برنمیآید.
یک قاعده عجیبی هم دارد این. این را هم به آن توجه داشته باشیم. خدای متعال معمولاً این قلدرهایی که این شکلی هستند را با یک حقارت خاصی زمینگیر میکند و میبرَد. فرمولش را هم داشته باش. خیلی توقع اینکه نتانیاهو با موشک و با عملیات و اینها کشته شود و ترامپ با این چیزها کشته شود و اینها، نمیگویم اینجوری نیست، انشاءالله که اینطور باشد. ولی آنقدری که سنت خدا در تاریخ نشان میدهد، معمولاً این مدلی نیست. رضاشاه، محمدرضا، دیگران؛ خدا با یک حقارتی، در اوج مفلوکیتی اینها را میبرَد. خوردشان میکند، خوارشان میکند. اینجوری است. آن یکی را با مگس، با پشه. آن یکی، نمیدانم. خیلی ادعای قلدری دارند. یک مرگهای عجیبی. یعنی خدا اجازه نمیدهد یک مرگ حماسی هم داشته باشند که ماندگار شود به عنوان یک انسان قدرتمند. ذلت خاصی تویش است، یک فلاکت خاصی تویش است. خوردش میکند، لهش میکند، بیآبروش میکند. اینها را داشته باشیم به عنوان قاعده. اینها همهاش مال این فرمول است: «کفی بالله ولیا.» این که آمد، نتیجهاش چی میشود؟ علامه طباطبایی چی میفرماید؟ میفرماید که این آیات مربوط به یهود و نصاری است. میفرماید: «یک وقتی گول اینها را نخوری، به اینها دل ببندی، پشت دست اینها بازی کنی، به حمایت اینها اعتماد کنی، اظهار نیاز کنی.» عبارتش را ببینید علامه چی میفرماید در جلد ۴: «فأنتم لا تحتاجون الی ولایتهم الکاذبه و نصرتهم المرجوه.» شما هیچ نیازی به حمایت و پشتیبانی اینها ندارید. «و کفی بالله ولیا.» یک نفری که باید پشتیبانی کند، پشتیبانیاش بس است، او هم خداست. «و کفی بالله نصیرا.» یکی باید کمک کند، او هم خداست. ولایت و نصرت. «الا ولایت و نصرتهم.» وقتی خدا ولایتش و نصرتش میآید، دیگر چه نیازی به ولایت و نصرت بقیه داری؟ همان جملهای که رهبر انقلاب از ستارخان نقل کرد که خود ایشان مصداق بارزش است، که گفت: «بیا زیر پرچم شوروی.» گفت: «من زیر بیرق ابوالفضل عباس، نیاز به بیرق کس دیگری ندارم.» وقتی کسی زیر این پرچم آمد، پرچم امام حسین آمد، زیر پرچم قرآن آمد، به هیچکس دیگر نیاز ندارد.
آنها هم خوب فهمیدند و اینها هم کارهای خداست. برای دشمنی با جمهوری اسلامی، قرآن آتش میزنند. اگر بگردند... خدا را با کارهای خدا. خندهدار این است که ۱۸ دی، میگفتند که این قرآنها را بسیجیها آتش زدند. یک ماه بگذار بگذرد. این خورشید یکی دو ساعت پشت ابر نمیماند. یک چهار نفر گول بخورند. یک ماه بعدش میآیند میگویند که: «هر یک نفر را اعدام کنیم، ما یک دانه قرآن آتش میزنیم.» آها، پس کار بسیجیها نبود. خب، خدا را شکر گردن گرفتید. پس شاهچراغ خود کار خودشان است، مسجدها کار خودشان است، هیئتها کار خودشان است. چرا قرآن را آتش میزنند؟ میگوید: «آقا، شما زیر این چتر جمعید.» خدا خیرت بده که با همه نفهمیات میخواهی تحقیر کنی، ولی مدحش میکنی. خوب داری میگویی. آنهایی هم که میگویند: «این جمهوری اسلامی آمد به دین آسیب زد و دینداری مردم را ضعیف کرد و اگر نمیآمد، اوضاع دین مردم بهتر بود.» و اینها بفهمند، ببینند که دشمن شما دارد میگوید که اینها را میخواهی بزنی، قرآن را باید بزنی. خیلی اینها مهم است. بهاش کم توجه میشود. یعنی اینها پرچم قرآن را بردند بالا. اینها مایه عزت قرآن شدند. یک دانه رئیسجمهور بود در دنیا، پا شد رفت در اوج آن داستانهای قرآنسوزی، قرآن را دست گرفت. قرآنی که چاپ عربستان هم بود. تیکه دارد. اینها دیگر قشنگ است تویش. شماها نان این قرآن و چاپش و پولش و اینها را دارید میخورید، میچاپید و پول میخورید، صدایتان هم درنمیآید. بابا، قرآن است. چرا؟ برای اینکه آنها حکومتشان پرچم قرآن، زیر پرچم قرآن نیستند. نکته دارد دیگر اینجا. زیر پرچم قرآن، این راز ماندگاریاش است. این «کفى بالله ولیا و کفى بالله نصیرا» است. وقتی اینطور بود، هر که روبهروی این قرار گرفت، میشود: «ما أغنى عنهم ما له و ما کسب.» خرج کند به نفع شما میشود. هیچی گیرش نمیآید. این کفایت وقتی نباشد، یک بادی که بیاید، میبرَتتان. این کفایت که باشد، طوفان هم که میآید، قویات میکند، جلو میاندازد. اینجور که شدی، به این استراتژی رو میآوری. من یک استراتژی شبهای بعد راهبرد چیست. حالا این فشار زیاد است. بگذارید من حیفم میآید چون بحثهایی که میکنیم، اگر خیلی در تاریخ بمانیم، معلوم نمیشود خاصیت این حرفها چیست. یکی از این معاونین، چه جور باید بگوییم که وفاق رعایت بشود؟ یکی از این مسئولین که معاون یک مسئول بزرگی در کشور است، معاونت جای مهمی را هم دارد، عمامه هم دارد، بدبختی همین قم، مدرسه کرمانیها درس خوانده، برگشته گفته که: «ما حتماً یک جای کارمان میلنگد که اینقدر با ما دشمنی میکنند. دشمنی بشود، ما درست پیش نرفتهایم. مگر درست میرفتیم، اینقدر دشمنی نداشت؟» واقعاً؟ واقعاً این همه دشمن؟ این همه دشمنی؟ یک جای کار ما گیر دارد که اینها اینقدر با ما دشمنی میکنند. خب، تو اگر زمان پیغمبر بودی، چکار میکردی؟ چهار شاخ، چی چی میگویند بهش؟ تو ماشین چی چی؟ چهار شاخ گاردان؟ پیاده میشدی ازت ایراد میگرفت. «مشکل دارد این بابا؟ ابولهب تا دیروز رفیقت بود. چکارش کردی؟ همین یک دانه که جان تو را حفظ میکرد در برابر دشمنانت، چه جور تحریکش کردی؟ یک دانه هم از دست دادی. یک جای کار پیغمبر میلنگد. همه باهاش دشمناند. همه قبیلهها جمع شدهاند شبانه بکشندش. فقط فک و فامیلش هم گردن نمیگیرند این را.» خدا چه رحم میکرد به این مچلها؟ سر وقت نرسیدند به تاریخ. البته الان هم فرقی نمیکند. هر روز عاشوراییست، هر روز سقیفهایست، هر روز ابولهبی دارد. آن روز هم اگر میآمدی میگفتی که: «این کار پیغمبر یک جایش میلنگد. برای چی با همه دشمن است؟ چرا اینقدر همه باهاش بدند؟ چرا هیچکس با این خوب نیست؟» «سلاس» همه رؤسای جمهورمان چپ میکنند و منحرف میشوند و هیچکس نمیماند. «ذات شما یک مشکلی دارد دیگر؟ همه که نمیشود کج بروند که.» پیغمبر، انقلاب پیغمبر چه جور بود که همه جز سه چهار نفر مرتد شدند؟ "مرتد شدند بعد پیغمبر قاتل دختر پیغمبر شدن." تاریخ بخوان. شعور ندارید، سواد که میتوانید داشته باشید. اطلاعات که میتوانی کسب کنی. درازگوش. طرف درازگوش میخواهی حالی کنی؟ «حرفها را یک جوری بگو من هم بفهمم.» او هم بلد است یک جوری بگوید بفهمی. «پیغمبر مشکل داشتند؟ چرا بعد پیغمبر سه چهار نفر فقط ماندند؟ چرا دختر پیغمبر را کشتند؟» شیرفهم بلد است. تعریف شده برای اینجور وقتها که با نفهم هم بتواند حرف بزند. حالیت میکند. بعد به او بگو. یک مطابقت هم بده با امروز جمهوری اسلامی. میگوید: «آها.» ممنونم ازت. «اگر خواستی PDF[پیدیاف]-اش را هم بهت میدهم.» بلد است تصویرسازی، چیز میکند، نمودار میکند. یک PDF هم میدهد. اینجوری داستان حق راهبرد چیست؟ راهبردت این است که دل اینها را به دست بیاوری. هیچ جا خدا به پیغمبر نگفته: «هر وقت دیدی دشمنیها زیاد شد، به خودت شک کن، ببین کجای کار اشتباه رفتهای؟ یک کار کن دل اینها را به دست بیاوری.» سوره احزاب آیه ۴۸ بگویم و برویم تو روضه: «و لا تطع الکافرین و المنافقین.» حرف اینها را گوش ندهید. کفّار و منافقین را. خب، خدایا هم زیادند هم اذیت میکنند. چکار کنیم؟ «ودع اذاهم.» توجه نکن به اذیتهاشان. «میزنند بابا، میکشند، تحریم میکنند.» «وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ کَفی بِاللَّهِ وَکیلًا.» راهبرد این است. توکل به خدا. خدا برای تو وکیل کافی است. یک نفر است که باید دلش را به دست بیاوری، حواست به او جمع باشد که این ازت ناراحت نشود، دلخور نشود، ولت نکند، پشتت را خالی نکند. او هم الله. این یک دانه باشد، کافی است. یک FATF رفتند تصویب کردند دل آنها را به دست بیاورند. ادامه دارد دیگر. این داستان تا وقتی نفهمند، ادامه دارد. از این لوپ باید دربیاید. از این لوپ جلب توجه، جلب اعتماد، راضی کردن تو. از این لوپ خارج نشویم، این فشارها ادامه دارد. اصلاً او را جری میکند. میفهمد که کارش اثر دارد، اثربخش است. امیدوار میشود. میگوید: «ببین، آن چهارتا را زدیم، آمد تا اینجای FATF. ده تا دیگر بزنیم، پنج تا دیگر.» نکتهاش این است. اینها فشار میآورند. داخلیها آن فشار خارجی را مثمر ثمر میکنند. مینشانند، تیر اونو به ثمر مینشانند. راهبرد این است. در فشار، در تنهایی، در غربت. راهبرد، راهبرد توکل. راهبرد امام حسین در کربلا هم همین است. چند تا سخنرانی از امام حسین علیهالسلام هست. یکی در مسیر کربلاست. مرحوم سید ابن طاووس نقل میکند. امام حسین فرمود: «إِنِّی ضَاحِفٌ بِهِذِهِ الْعِسْرَةِ مَعْقُولَةُ الْعَدَدِ وَ خِذْلَانُ نَاصِرِی.» من این راه را ادامه میدهم هر چقدر یارم کم باشد، هر چقدر خانواده تنها باشند، کسی کمکم نیاید، من این راه را ادامه میدهم. بعد این آیه را خواند. شبهای بعد انشاءالله بشود به این آیه بپردازیم: «فَاجْمَعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکَاءَکُمْ.» عجب آیهای. حضرت صالح، معجزهاش این بود. گفتش که: «هر که را دارید بردارید بیاورید. من استراتژیام، استراتژیام توکل است.» وایمیایستم روبهرو: «أَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکَاءَکُمْ.» هر چه طرح دارید بیاورید، هر چه هم شریک دارید بیاورید. «ثُمَّ لاَ تُنْظِرُون.» به من هم مهلت ندهید، به من حمله کنید. یک استراتژی توکل است. با دشمن میگوید اینجوری باید صحبت کنیم. وقتی گفت: «همه گزینهها روی میز است.» میگوید: «من یک دانه گزینه دارم که روی میز است.» خدا حفظ کند آیتالله جوادی آملی را. دوران مذاکرات با اوباما ۹۴ آن وقتها. ایشان میفرمود: «اگر دشمن بهتون گفت همه گزینهها روی میز است، شما بگویید ما یک دانه گزینه روی میز داریم، آن هم لبیک یا حسین. یک دانه گزینه داریم، آن هم توکل علی الله.» هر چه داری بردار بیاور. میخواهم هر چه داری بیاوری، من بهت نشان بدهم سلاح توکل من میبلعد سلاحهای تو را. به من مهلت ندهید. این را امام حسین خطاب به اینها فرمود. بعد این جمله را فرمود، این آیه را فرمود: «إِنِّی تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّی وَ رَبِّكُمْ.» من توکل کردم به خدا که رب من است، رب شماست. «مَا مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِیَتِهَا.» همه چیز، موی پیشانیشان در مشت خداست. «إِنَّ رَبِّی عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ.» رب من بر صراط مستقیم است. بعد رو کرد با خدای متعال نجوا کرد، گفت: «إِنَّهُمْ كَذَّبُونَا وَ خَذَلُونَا.» خدایا، تو شاهد باش، اینها من را دروغگو دانستند، اینها من را رها کردند، تنها گذاشتند. «وَ أَنْتَ رَبُّنَا.» تو رب ما هستی. «عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا.» ما فقط به تو توکل داریم. «وَ إِلَیْكَ أَنَبْنَا.» فقط به تو رو داریم. «وَ إِلَیْكَ الْمَصِیرُ.» تویی که اوضاع را رو به راه میکنی. مسیرمان به سمت تو است. چند بار امام حسین در کربلا در قالب دعا و سخنرانی این را فرمودند.
یک اشاره دیگر بکنم انشاءالله وارد روضه بشویم. در دعای امام حسین علیهالسلام روز عاشورا این عبارت را داشته باشید. جمله را چقدر زیباست؟ عصاره همه اینهایی که امشب در سخنرانی گفتم یک جمله است. دعای امام حسین: «یا من شأنه الکفایة.» ای کسی که شأنش کفایت است. «و سرادق عرشه.» ای کسی که خیمه زده برای اینکه به پای ما باشد. خدا خیمه زده بغل ما. خیمه نگهبان، خیمه بادیگارد. دیدید بادیگاردها را؟ هر جا شخصیتی میرود، بغلش یک ساختمان را میگیرند برای حفاظت. میگوید: «تو هم خیمه داری کنار خیمههای ما، بالا سر ما، برای مراعات ما، برای اینکه به پای ما باشی.» «یا من هو الغایت و النهایة. یا صارف السوء و السیئات.» «وَ اذْهَبْ عَنّی ابی العالمین.» آنجا درخواست میکند از من این بدیها را برگردان. اصلاً بدیم کجاست؟ آنجایی که به دین من آسیب بزند. به تن من آخر که این بدن میرود زیر خاک، آن آسیب نباشد. آن آسیب را نتوانستند بزنند. برای همین میگوید: هر چه به شهادت نزدیکتر شد امام حسین علیهالسلام، میدیدیم روحیهاش قویتر، صورتش شادابتر. برایتان این عبارت را میخواهم مقتل بخوانم. امشب روضه امشبمان باشد. سید در لهوف میفرماید. یکی از اینها که کربلا بود، این عبارت مال او است. میگوید: «والله ما رأیت مکروهاً قطّ.» به خدا در عمرم ندیده بودم یکی که اینقدر دشمن روبهرویش باشد. «قد قتل ولده و اهل بیته و اصحابه.» بچههایش را کشته باشند، خانوادهاش را کشته باشند، رفقایش را کشته باشند. «إِلا کَمَا هُوَ عَلَیْهِمْ وَ عَلِیْهِمْ أَرْبِعَةُ جُعْشَا مِنَ الْوَلِیِّ.» آنقدر دلش قرص باشد و «وَ انْ کَانَتِ الرِّجَالُ تَشُدُّ عَلَیْهِ فَیَشُدُّ عَلَیْهَا بِسَیْفِهِ.» همه با هم به او حمله میکردند، او با یک شمشیر همه را پس میزد. «فَیَنْکَشِفُ عَنْهُ انْکِشَافَ الْمَعْزَى إِذَا شُدَّ فِیهِ الذَّهَبُ.» انگار دارد به گرگ حمله میکند. «لَقَدْ کَانَ یَحْمِلُ فِیهِمْ.» این جماعتی که به او حمله میکردند، به یک نفر تک و تنها. چند نفر بودند؟ «تکملو ثلاثین الفا.» سی هزار نفر بودند. «فَیَحذِفون بین یدیه.» ولی وقتی حسین حمله میکرد، اینها پراکنده میشدند مثل ملخهایی که اینور آنور پراکنده میشوند. امام حسین حمله میکرد، برمیگشت این جمله را میگفت: «لا حول و لا قوة الا بالله.» میگوید که درگیری جنگ ادامه پیدا کرد در اوج غربت امام حسین علیهالسلام تا به اینجا رسید. «یا الله! یتلو شربة من ماء.» خیلی تشنگی غلبه کرد به امام حسین علیهالسلام. دنبال یک جرعه آب بود. «فلا یجدا حتی أصاب سبعون جرح.» ۷۲ جراحت بر بدن. «وَ وَقَفَ یَسْتَرِیحُ سَاعَةً فَضَعُفَ عَنِ الْقِتَالِ.» ایستاد، یکم جان بگیرد، استراحت کند. دیگر توانی برای جنگیدن نداشت. یا الله! ناله بزنید با این روضه. «فبینا هو واقف.» نه رمقی دارد نه جانی دارد نه نفسی دارد. گلویش خشک شده، بدنش پر از جراحات است. خون دارد میرود. توقفی کرد یک نفسی بگیرد. همانجور که ایستاده بود، «اذ أتاه حجر.» «طلبه» تو جمع ما زیاد است، شاید لازم نباشد ترجمه کنم. «اذ أتاه حجر علی جبهته.» سنگی آمد به پیشانیاش. رو آورد این خون را از روی صورت پاک کند. خون جلو چشمها را نگیرد، بتواند بجنگد، ادامه بدهد. «فاطعاه سهم مسموم لهو شعب.» تیرانداز دنبال این است که هدفش فقط یک لحظه توقف کند، بتواند تیر را بهش بیندازد. امام حسین ایستاده، میخواهد خون از پیشانی پاک کند. همین که متوقف شد، عمل کار خودش را خوب بلد است. یک تیر سهشعبه پرتاب کرد سمت امام حسین. یا الله! «علی قلبه.» تیر رفت نشست روی قلبش. صدا زد: «بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله.» ادامه روضه را نگویم چه شد. فقط یک اشاره، به تعبیر آیتالله جوادی میفرمود: «هر کار کرد تیر از جلو بیرون نیامد.» من نمیفهمم یعنی چه که تیر را از پشت بیرون کشید. «فَنَبْْعَثَتََ دَمٌ کَانَهُ مِیْزَابٌ.» خون مثل فواره زد. «فَضَعُفَ عَنِ الْقِتَالِ.» اینجا دیگر واقعاً هیچ جانی برای امام حسین نماند.
علی لعنت الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
--------------------------------------------------
منابع
[آیه قرآن] سوره زمر، آیه ۳۶ — «أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ...»
[حدیث/روایت] «اللَّهُمَّ يَا كَافِيَ الْمُهِمَّاتِ وَ يَا كَاشِفَ الْمُلِمَّاتِ». (دعای هفتم، صحیفه سجادیه)
[حدیث/روایت] از پیامبر (ص): «اللَّهُمَّ يَا كَافِيَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَا يَكْفِي مِنْكَ شَيْءٌ... اكْفِنَا كُلَّ شَيْءٍ حَتَّى لَا يَضُرَّ مَعَ اسْمِكَ شَيْءٌ». (کافی، ج 2، ص 557)
[حدیث/روایت] از امام سجاد (ع): «يَا كَافِيَ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَا يَكْفِي مِنْهُ شَيْءٌ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اكْفِنِي شَرَّ مَا أُحَاذِرُ وَ شَرَّ مَا لَا أُحَاذِرُ». (منبع در متن: دعایی از امام سجاد علیه السلام)
[حدیث/روایت] در دعایی آمده است: «اكْفِنِي يَا كَافِيَ مَا لَا يَكْفِي غَيْرُكَ، فَإِنَّكَ الْكَافِي لَا كَافِيَ سِوَاكَ». (مفاتیحالجنان، دعای علقمه)
[داستان/حکایت تاریخی] اشاره به ماجرای ابولهب، عموی پیامبر (ص)، که در ابتدا از حامیان ایشان بود اما پس از اعلام رسالت، به دشمن درجه یک ایشان تبدیل شد و خداوند در سوره مسد نابودی او را پیشبینی کرد. (https://fa.wikishia.net)
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۱ — «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ»
[آیه قرآن] سوره نساء، آیه ۴۵ — «وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدَائِكُمْ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ وَلِيًّا وَكَفَىٰ بِاللَّهِ نَصِيرًا»
[آیه قرآن] سوره احزاب، آیه ۳ — «وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ وَكِيلًا»
[آیه قرآن] سوره احزاب، آیه ۴۸ — «وَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ وَدَعْ أَذَاهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ وکیلا»
[آیه قرآن] سوره یونس، آیه ۷۱ — «...فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَشُرَكَاءَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَلَا تُنظِرُونِ»
[آیه قرآن] سوره هود، آیه ۵۶ — «إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّي وَرَبِّكُم ۚ مَّا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا ۚ إِنَّ رَبِّي عَلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ»
[داستان/حکایت تاریخی] دعای امام حسین (ع) در روز عاشورا: «إِنَّهُمْ كَذَّبُونَا وَ خَذَلُونَا وَ أَنْتَ رَبُّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ». (خدایا اینها ما را تکذیب کردند و تنها گذاشتند و تو پروردگار مایی، بر تو توکل کردیم و به سوی تو بازگشتیم و بازگشت به سوی توست). (اللهوف علی قتلی الطفوف , جلد۱ , صفحه۹۵ )
[داستان/حکایت تاریخی] دعای امام حسین (ع) در روز عاشورا: «يا مَنْ شَأْنُهُ الْكِفايَةُ وَ سُرادِقُهُ الرِّعايَةُ... يا مَنْ هُوَ الْغايَةُ وَ النِّهايَةُ، يا صارِفَ السُّوءِ وَ السَّيِّئاتِ». (مهج الدعوات و منهج العبادات , جلد۱ , صفحه۲۹۸ )
[داستان/حکایت تاریخی] سید ابن طاووس در لهوف نقل میکند که یکی از حاضران در کربلا میگفت: «به خدا قسم هرگز کسی را ندیدم که اینگونه در محاصره دشمن، پس از کشته شدن فرزندان و یارانش، اینچنین دلقرص باشد و شجاعانه بجنگد.»
(https://meysammotiee.ir).
[داستان/حکایت تاریخی] در اوج تشنگی و ضعف امام حسین (ع)، سنگی به پیشانی ایشان اصابت کرد و هنگامی که خواستند خون را پاک کنند، تیر سهشعبهای بر قلبشان نشست. (مقتل الحسین بحرالعلوم، صفحه 480)
[حدیث/روایت] امام حسین (ع) هنگام اصابت تیر فرمودند: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ». ( الإستبصار , جلد۲ , صفحه۳۳۴).
[داستان/حکایت تاریخی] نقل است که امام حسین (ع) هر چه تلاش کردند، نتوانستند تیر را از مقابل بیرون بکشند و آن را از پشت خارج کردند و خون مانند فواره بیرون زد..(مقتل الحسين(ع) خوارزمي، جلد2، صفحه39 - نفس المهموم، صفحه 325).
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
شراره
در حال بارگذاری نظرات...