در خونین بهشت

جلسه اول

01:20:00
1K

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی.

در کتاب شریف «نهج البلاغه»، این اثر ماندگار از کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام، خطبه بیست و هفتم «نهج البلاغه»، واقعه‌ای رخ می‌دهد و حضرت کلماتی را می‌فرمایند که خیلی تناسب دارد با این ساعاتی که ما در آن هستیم. قشنگ انگار همین الان امیرالمؤمنین علیه السلام رفتند بالای منبر، به تناسب اوضاع و شرایطی که داریم، می‌خواهند خطبه بخوانند. سخنرانی! قضیه چه بوده؟

معاویه شروع کرد به شبیخون زدن، به حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام، برای براندازی. یکی از این فرماندهان سپاه معاویه، به نام سفیان بن عوف قامدی (که امیرالمؤمنین از او به عنوان "خبیث" تعبیر می‌کنند)، حمله کرد به یک منطقه مرزی در حکومت امیرالمؤمنین، روستایی-شهرکی بود به نام «هیت» در منطقه انبار. فرمانداری داشت آنجا. خود آن منطقه انبار امروزه هم هست؛ این شهر "الأنبار" عراق، در درگیری‌های داعش بود. شنیدم حسان بن حسان، فرماندار امیرالمؤمنین علیه السلام بود تو این نقطه.

معاویه به سفیان قامدی برای حمله به این منطقه گفت: «هر کسی جلو دستت رسید، بکش. هر چه اموال بود هم غارت کن.» قشنگ مثل همین اتفاقات دی ماه گذشته ما. خب، این‌ها هم همون‌ها هستند. این‌ها ژن‌شان، نژادشان، شاکله‌شان، شاکله معاویه است. خلق و خوی‌شان، خلق و خوی معاویه است.

معاویه گفت: «هر جا که رسیدی، آن شهر هیت را گفت، وقتی به آن رسیدی، اگر نیروی نظامی دیدی روبروی خودت، به آن حمله کن. اگر نیروی نظامی ندیدی، به شهر حمله کن. اگر سپاه نبود آنجا، برو جلوتر، برو سمت مدائن، آنجا را هم بزن، دوباره برگرد بیا.» بعد گفت: «کوفه را نزنی، نروی همین دو جا را بزن. این دو جا را که بزنی، مردم کوفه خودشان می‌ترسند، عقب‌نشینی می‌کنند، فرار. دوست‌های ما خوشحال می‌شوند، طرفدارهای علی دل‌شان می‌ترسد، می‌لرزد. آن‌ها فرار می‌کنند، این‌ها می‌مانند. کوفه را این‌ها دست می‌گیرند. برانداز داخلی.»

دشمن خارجی می‌خواهد یک کاری کند. برانداز داخلی جرأت جنگیدن با امیرالمؤمنین را که نداشتند. این استراتژی بود که به این قامدی گفت: «هر کسی هم دیدی که طرفدار حکومت من نبود، نه طرفدار حکومت علی بود، هر کسی طرفدار حکومت من نبود، بکشش. هر چه هم روستا سر راهت بود، آتش بزن، خراب کن، برو جلو. اموال‌شان را هم غارت کن. چون غارت اموال‌شان مثل کشتن آدم‌هاشان، این‌ها را می‌چزاند، می‌سوزاند، می‌ترساند.»

این هم راه افتاد، رسید به شهر انبار. این حسان بن حسان که فرماندار امیرالمؤمنین علیه السلام بود، آمد و ایستاد برای دفاع. خوب دل بدهید، خیلی نکته دارد. خطبه عجیبی است. جزو خطبه‌های فوق‌العاده امیرالمؤمنین در تاریخ، که ابن ابی الحدید می‌گوید: «هر کسی در عالم در مورد جهاد و مبارزه صحبت کرده، حرف‌هایش متأثر از این خطبه امیرالمؤمنین بوده. ما روی دست این جملات، جمله‌ای نداریم در تاریخ در مورد جهاد.»

دارم اصل قضیه را می‌گویم تا برسیم به اینکه امیرالمؤمنین خطبه خواندند. این سپاه شامیان، سپاه معاویه آمدند، رسیدند به انبار. حسان بن حسان که فرماندار امیرالمؤمنین بود، آمد ایستاد روبروی این‌ها. دید نمی‌تواند با این‌ها بجنگد. جمعیت آن‌ها زیاد بودند، جمعیت این‌ها کم بود. یک منطقه کوچکی هم بود. مردم هم ترسیده بودند. حسان بن حسان از اسب پیاده شد، این آیه را خواند: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ ۖ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ...» گفت: «هر کسی که آماده شهادت است، بماند. هر کسی آماده شهادت نیست، دل و جرأتش را ندارد، از همین کوه و کمر بزند فرار.» اکثر مردم آقا آنجا فرار کردند. ایشان ماند با سی نفر پیاده. بسیج خودمان که وای‌می‌ایستادند، تک و تنها دفاع می‌کردند. با سی نفر پیاده وای‌سادند، مبارزه کردند، همه‌شان شهید شدند.

این خبر رسید به امیرالمؤمنین علیه السلام. خطبه معروفی که خیلی عباراتش را شنیدید، ولی داستانش به طور کامل کمتر. خبر رسید، امیرالمؤمنین خیلی ناراحت شدند. حضرت در منطقه نخيله راه افتادند، جوری که عبایش روی زمین کشیده می‌شد. یعنی این ابر را جمع کردند. بالای من و تو نخيله، منطقه نظامی بود. از آنجا حضرت سپاه فرستادند به جنگ. حضرت بالای منبر شروع کردند سخنرانی.

این حالا فرصتش نیست. ما تو این دو شبِ‌ای که خدمت عزیزان هستیم، خطبه را مرور کنیم. ای کاش وقت چند جلسه بحث کلمه به کلمه بود. جای بحث بعضی جاهایش از مردم کوفه گلایه می‌کند. بعضی جاها این‌ها را تشویق می‌کند و نکاتی می‌فرماید. بی‌نهایت.

من خیلی سریع یک مرور داشته باشم به یک بخشی از این خطبه. جملات مهم. می‌خواهم به کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام نمی‌رسم، ولی در توضیح همین کلمات. و خیلی مهم است بحث امشب. جزو بحث‌های خیلی مهم. بهار شب قدر است. شب مهمی است. جزو مهمترین شبهای عمرمان است. شب شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام. و در میانه یک جنگ تاریخی هستیم. ما در حال رقم زدن یکی از مهمترین بخش‌های تاریخ ایرانیم در جریانی که، یعنی آیندگان می‌رسند، به قول این جوان‌ها شوخی می‌کنند، می‌گویند: «یک جاهایی از تاریخ را داریم پیش می‌رویم که بعداً از آن در امتحان‌های تاریخ سؤال زیاد می‌آید.»

خیلی اتفاقات تو این چند وقت رقم خورده و خیلی اتفاقات مهمی دارد رقم می‌خورد. دارد اوضاع و احوال دنیا به هم می‌ریزد. معادلات جهانی دارد عوض می‌شود. آقای و گنده دنیا دارد عوض می‌شود. خیلی شرایط، شرایط در یک بزنگاه فوق العاده است.

امیرالمؤمنین رفتند بالای منبر، فرمودند: «اما فان الجهاد باب من ابواب الجنة...»! نگاه امیرالمؤمنین، اول در مورد جنگ، نگاه ما. نگاهمان به جنگ چیست؟ «آقا بدبخت شدیم، آقا بیچاره شدیم. یک دری از جهنم به رویمان باز شد وقتی جنگ شد.» یک دری از جهنم به رو. حضرت چه فرمود؟ «دری از بهشت به رویمان.» جنگ شده، یک دری از بهشت باز شده. جهاد یک دری از درهای بهشت است. البته این نکته را هم دارد: بهشت هشت تا در دارد. گفتند یکی از این هشت تا در چیست؟ «باب المجاهدین.» یک دری است مخصوص آدم‌های مجاهد. مجاهد هم دایره‌اش خیلی وسیع است. فقط جنگ نظامی نیست. هر جایی که دشمن می‌خواهد یک آسیبی به شما بزند، شما وای‌می‌ایستی دفاع می‌کنی و بهش آسیب می‌زنی، نمی‌گذاری به هدفش برسد، کارش را خنثی می‌کنی. این می‌شود جهاد.

یک وقت جهاد نظامی است، یک وقت جهاد فرهنگی است، یک وقت جهاد اقتصادی است، یک وقت جهاد علمی است، یک وقت جهاد فکری است، یک وقت جهاد آموزشی است، یک وقت جهاد زیست محیطی است. این‌ها اقسام جهاد است. خیلی هم دایره جهاد رسانه‌ای و جهاد تبیین. این‌ها همه‌اش می‌شود جهاد. هر جایی که با دشمن بجنگی، کور کنی هدف دشمن را، مانع شوی که به هدفش برسد، این می‌شود جهاد.

فرمود: «جهاد یک دری از درهای بهشت است.» از هشت تا در بهشت، یک درش باب المجاهدین است. گفتند که روایت از امام صادق از پیغمبر، فرمود: «یمرون الیه، فاذا هو.» این مجاهدین وقتی از این در رد شوند، در به رویشان باز است. «وهم متقلدون بصیوفهم» با سلاح‌های خودشان می‌آیند. تمثلات برزخیه دیگر. آنجا هر کسی نحوه شهادتش را همین که به او نگاه می‌کنند، می‌فهمند. عالم معنا، عالم قیامت، حالا عالم برزخ این شکلی است. آنجا دیگر نیاز به توضیح و تفسیر و این‌ها ندارد. هر کسی، هر کسی را که نگاه می‌کند، می‌فهمد با چه حالی از دنیا رفته است. اگر شهید شده، می‌فهمد چه شکلی شهید شده، می‌فهمد کجا بوده، چکار می‌کرده است.

روایت می‌فرماید که این‌ها با سلاح‌شان وارد بهشت می‌شوند. عجیب است. شهید معرکه گفتند حتی غسل و کفن هم ندارد. حالا من نمی‌دانم شهدای الان چکار می‌کنند. یک عکسی دیدم که به ظاهرش غسل و کفن نکنند. البته مردمی که در آوار می‌مانند را که کفن می‌کنند، خیلی هم در تهران مشغول کار گزارش‌های دردناکی هم. ولی آن رزمنده‌ای که دارد کار می‌کند، در لانچر نشسته، در پدافند دارد موشک می‌اندازد، به یک معنا معرکه است. فقها نظر دارند. اگر معرکه محسوب شود، با همان لباس خودش دفنش می‌کنند. نه غسل می‌خواهد، نه کفن. روز قیامت با همین لباس می‌آید بیرون. هر کسی نگاه می‌کند، می‌فهمد شهید شده. بعد می‌فهمی چکار می‌کند. با سلاحش، با تفنگش می‌آید. مثلاً خلبان بوده، معلوم می‌شود. موشک می‌انداخته، معلوم می‌شود. «متَقَلِّدُونَ بِسُیُوفِهِمْ» «والجمع فی الموقف و الملائكة ترحب بهم.» ملائکه هم به آن‌ها خوشامد می‌گویند.

امیرالمؤمنین فرمود: «جهاد یک دری از درهای بهشت است.» دیگر چه؟ «فتحه الله لاولیائه..» به به. این عمومی است، البته بهشتی باشد، جزو اولیای خدا. شما در برابر اولیای خدا چه داریم؟ اولیای شیطان. دو تا که بیشتر نداریم. یا ولی خداوندی، یا ولی شیطان. مراتب دارد. نمره‌شان ۵، ۱۰، ۴۵، ۸۰، ۹۰. بعضی هم صدند، مثل امیرالمؤمنین، صد ولایت.

هر کسی که می‌رود بهشت، جزو اولیای خداست. هر کسی هم که می‌رود جهنم، جزو اولیای شیطان است. ولی این اولیای خدا از درهای دیگر می‌روند که عمومی است. یک درِ اختصاصی است. اختصاصی چی می‌گویند آقایان؟ «وی‌آی‌پی». درست است؟ یک در اختصاصی هم داریم. «سی‌آی‌پی». درست است؟ علما جزو خاصان هستند. شهدا جزو خاصانند. عالمان شهید جزو خاصانِ خاصانند. آن‌ها دیگر سی‌آی‌پی‌اند، مثل رهبر شهید، مثل سید، مثل شهید رئیسی. علما خودشان خاصانند از اولیای خاص. شهدا از اولیای سی‌آی‌پی. دیگر این شهدای خیلی خیلی. دری که خدا برای اولیای خاص خودش باز می‌کند.

نگاه امیرالمؤمنین به جنگ را ببینید! مردم ترسیدند، فرار کردند. جنگ شده، دشمن حمله کرده، زده، کشته، غارت کرده. سی نفر دفاع کردند، همه را کشته. زن و بچه مردم را غارت کرده‌اند. امیرالمؤمنین می‌فرماید: «یک دری از بهشت به رویتان باز شده. دری هم هست که خدا به روی اولیای خاصش باز می‌کند.»

امروزه هم همین است. خدا یک دری از درهای خاص و بهشت خودش را به روی اولیای خاص خودش باز کرد. در ماه رمضان، از آن ماهی که ماه ضیافتش بود، خدا در جهنم باز نکرد به ما، خدا در بهشت باز کرد در این شب‌های نورانی، در این شب‌هایی که ملائکه دارند نازل می‌شوند برای تقدیرات ما. یک بخشی از ملائکه، ملائکه نصرتند. ملائکه جنگ بدرند. این‌ها هم نازل می‌شوند. ان‌شاالله نازل که می‌شوند بروند روی سر اسرائیلی‌ها، نابودشان کنند. این‌ها شب‌های کرامت و رحمت خداست. در بهشت باز شده.

اولیای خودش را دارد گلچین می‌کند. این مردان بزرگی که چهل سال، پنجاه سال، هفتاد سال دویدند، حق‌شان هم بود که شهید بشوند. دانه دانه شهدایی که خبرشان می‌آید، اسمشان می‌آید، آدم با خودش می‌گوید: «این حقش بود شهید بشود. این اگر شهید نمی‌شد، حیف بود.» هر جور دیگر می‌مرد، آدم دلش می‌سوخت. تک تک این‌هایی که رفتند، در این دو سه سال، خیلی شخصیت‌های ممتازی را از دست دادیم. قبلش هم.

جهاد یک دری از درهای بهشت است، در جهنم نیست. این ان‌شاالله درِ جهنم به روی ترامپ و برو آمریکا و اسرائیل که باز شد. با این حماقت و خریّت، در جهنم به روی خودشان باز کردند. بدبخت کردند خودشان را. بی‌آبرو، رسوا که شده بودند بین اهل عالم، با این جزیره اپست، بی‌حیثیت شده بودند. حالا با دست خودشان، خودشان را انداختند در منجلاب. جوان‌هایشان دارند فرار می‌کنند که اینجا کشته نشوند. سیاسیونشان دارند تحقیر می‌کنند ترامپ را که این چه حماقتی بود کردی. اقتصادشان در منجلاب، روز به روز دارد اوضاعش بدتر می‌شود. بی‌حیثیت شده در دنیا. اعتبارش را از دست داده. مردمش هم دارند شورش می‌کنند. مردم اروپا، اوضاع را اسپانیا کف خیابان دیدید، چند هزار نفر آمدند به حمایت از ایران. دنیا دارد عوض می‌شود. دنیا تکان خورد با این حماقتی که این‌ها کردند.

در بهشت به رویمان باز شد که یک بخشی از این بهشت، ان‌شاالله بهشت زمینی است و ظهور آقایمان امام زمان. ان‌شاالله این نگاه امیرالمؤمنین به جنگ است. فرمود خدا دری از بهشت به رویتان باز کرد. بعد فرمود: «و هو لباس التقوی.» جنگ، جهاد در راه خدا، لباس تقواست. لباس تقوا که گفتند " تنت باشد"، در ملکوت عالم کسی این لباس تنش نباشد، عریان است، رسواست. تحقیرش می‌کنند، کوچک‌اش می‌کنند. آنی که اهل جهاد نباشد، در ملکوت عالم خار و خفیف، خردش می‌کنند، رسوایش می‌کنند، بی‌ابرویش می‌کنند. این لباس تقواست. جهاد و «دِرْعُ اللهِ الْحَصِینَهْ». چقدر جالب!

ما دنبال یک حرزی می‌گردیم. خوب دل بدهید. کلمات امیرالمؤمنین است. آیت‌الله بهجت می‌فرمود: «وقتی بالای منبر کلمات امیرالمؤمنین خوانده می‌شود، مردم دیگر پای منبر "منبری" ننشسته‌اند، مستقیم پای منبر اهل بیت نشسته‌اند، پای منبر امیرالمؤمنین نشسته‌اند.» شما امشب پای منبر امیرالمؤمنین نشسته‌اید. پرده از چشممان کنار برود، می‌بینیم در یک مجلسی هستیم. بعد شهادت، بعد رحلت، بعد ۱۲۰ سال، ان‌شاالله خواهید دید که این شب قدر شما سر سفره و پای منبر امیرالمؤمنین علیه السلام بودید. یک بلندگو اینجا دارد می‌خواند. ان‌شاالله که درست بخواند کلمات امیرالمؤمنین را.

ما دنبال یک حرزی می‌گردیم که ما را از جنگ نجات بدهد. امیرالمؤمنین فرمود: «جهاد خودش همان حرزی است که شما را از گرفتاری‌ها نجات می‌دهد.» آن سپری که باعث می‌شود بلا بهتان نخورد، جهاد در راه خداست. عقوبت خدا را برمی‌دارد. خدا برمی‌گرداند این شیاطین را و دفع می‌کند از شما به واسطه جهاد. جهاد نکنید بدبخت می‌شوید.

بعد شروع می‌کند حضرت تعابیر عجیب‌تری گفتن: «و جنَّةُ الوَثیقَة.» سپر محکم و مطمئن خدا جهاد است. بعد می‌فرماید: «فَمَنْ تَرَکَهُ رَغْبَةً عَنْهُ» یعنی در ادامه‌اش «ألبَسَهُ اللهُ ثَوابَ الذُّلِّ» هر کسی جهاد نکند، فرار کند از جهاد، خدا لباس ذلت تنش می‌کند. این کشورهای حاشیه خلیج فارس را ببینید چه اوضاعی بین مردم دنیا دارند. این پادشاه بدبخت بحرین که این‌ها شدند وسیله المصالحه، این وسط هم از این طرف می‌خورند، هم از آن طرف می‌خورند. نه زورشان به آن‌ها می‌رسد، نه زورشان به این‌ها می‌رسد. زمین‌شان تیکه تیکه می‌شود. بعد به این دو تا می‌گویند با همدیگر خویشتن‌داری کنید. چقدر باید یک مملکت ذلیل و خوار باشد؟

مثل اینکه شما زمینت را بدهی، مثلاً می‌گویم، بر فرض مثال، مثلاً نیشابوری‌ها با قوچانی‌ها، مثلاً جنگ داشته باشند. بعد شما این وسط بیایی پیمان ببندی مثلاً با نیشابوری که: «تو از ما دفاع کن. ما پول بهت می‌دهیم، امکانات بهت می‌دهیم.» بعد دشمن اصلی مثلاً نیشابوری‌ها، قوچانی‌ها، بشوند قوچانی‌ها به نیشابوری‌ها حمله کنند. تو کجا بکُشند آن‌ها را؟ تو مشهد بکشند. بعد شما خرج آن‌ها را هم بدهی که امنیت تو را تأمین کنند. بعد هم آن‌ها بکوبانند تو سرت، نابودت کنند. هم این‌ها بکوبانند تو سرت، نابودت کنند. بعد خرج این‌ها را هم باید بدهی. خنده‌دار است این اوضاع این کشورهای خلیج فارس. حاکم بحرین آمده لباس نظامی پوشیده. آدم خنده‌اش می‌گیرد. احمق. جمهوری اسلامی اگر بخواهد کار تو را تمام کند که به سه ساعت نمی‌رسد. مملکت شیعه، مملکت بحرین، اکثریت شیعه. جزئی از ایران بوده. فارسی بلدند. بسیار تعلق خاطر به ایران دارند. یک دو تا بزند تو سر کله شماها که کارتان تمام است.

بعد چقدر پول خرج کردند، چه امکاناتی دادند به ترامپ. یادتان است این قطری چه تجهیزاتی دادند به ترامپ؟ دخترهای قطری را در مسیر هواپیمای ترامپ به خط کرده بودند، با موهای بلند کله تکان می‌دادند. یعنی چه؟ یعنی ناموسم در اختیارت، امکاناتم در اختیارت، آسمانم در اختیار، زمینم در اختیار. یک پولی هم بهت می‌دهم. بعد می‌آید این‌ها را می‌دوشد. هم ایران می‌زند قطر را و هم اسرائیل می‌زند قطر را. تماس را وسط می‌گویند: «خویشتن‌داری کنید، با همدیگر خوب باشید.» احمق! این دو تا دارند همدیگر را می‌زنند. تو این وسط، وسط دعوا مشت بزند به تو می‌خورد. نمی‌تواند دفاع کند. این توضیحات دارد. اگر وقت بشود می‌خوانم، توضیح می‌دهم برایتان داستانش چیست، قضیه چیست.

فرمود هر کسی جهاد را ترک کند، خدا لباس ذلت... ببینید غزه چه اوضاعی پیش آمد، ولی در چشم مردم دنیا عزیز شده. جالب است. در فلسطین، این طرف غزه، آن طرف کرانه باختری. کرانه باختری محمود عباس، قبلش یاسر عرفات، به قول این جوان‌ها، یاسر "تلف" که اولش مبارزه می‌کرد با اسرائیل، رو آورد به مذاکره. دولا شد، دست زن اسحاق رابین را بوسید. به نظرم اسحاق رابین بود که به درک واصل شده بود. در تشییع جنازه اسحاق رابین. یعنی خود طرفداران اسرائیل این کارها را نمی‌کردند. یاسر عرفات سال‌ها مبارزه کرده بود با اسرائیل. بعد مذاکرات اسلو و آن قضایا و این‌ها، کمپ دیوید و داستان‌هایی که پیش آمد، این اعلام کرد ما با شما جنگ نداریم. بعد هی مذاکره و هی سازش و «ما با هم خوبیم» و «آخ الهی قربونت، الهی فدات بشم»، در دفن اسحاق رابین دولا شد، دست زن اسحاق رابین را بوسید. چند وقت بعدش با ترور بیولوژیک از دنیا رفت. فهمیدند که از لباس زیرش مسمومش کرده‌اند، اسرائیلی‌ها کشتند. خب احمق! می‌ماندی مقاومت می‌کردی. تو که داشتی می‌مردی، نکبت! شهید می‌شدی.

ببین یحیی سنوار، اسمش در آسمان می‌درخشد. ببین اسماعیل هنیه، اوضاعش چطور است. ببین بقیه شخصیت‌هایی که مجاهدت کردند، کجا هستند. محمد ضیف کجاست؟ آن‌ها مگر رحم می‌کنند؟ مگر دنبال شریک می‌گردند؟ طعمه می‌خواهند، سوژه غارت. گفت‌وگو سازش ندارد رفیق. حالی‌شان نمی‌شود. به رفیق‌هایشان رحم نمی‌کنند. ببینید ترامپ با گرینلند چه کرد و چه می‌کند. با کانادا چه کرد. با مکزیک چه کرد. برگشته می‌گوید: «اسم این خلیج را می‌خواهم بگذارم خلیج ترامپ.» مکزیکی‌ها مگر مرگ بر آمریکا می‌گفتند؟ موشک مگر داشتند؟ اسرائیل را مگر زده بودند؟ از حزب‌الله مگر دفاع می‌کردند؟ سرباز آمریکایی کشته بودند در خلیج فارس؟ قاسم سلیمانی داشتند؟ چی داشتند؟ یک غارتگر می‌خواهد بگیرد. یا وای‌می‌ایستی مردانه دفاع می‌کنی، اگر مردیم با عزت می‌میری، یا اگر دفاع نکردی با ذلت می‌بینی. هم دنیایت را می‌دهی، هم آخرتت را. که آخرتش این راه حل این قضیه است.

امیرالمؤمنین فرمود: «از جهاد دست بردارید، لباس ذلت خدا تنتان می‌کند.» «و شَمِلَهُ البَلاء.» بلا هم سایه می‌اندازد روسرتان، تمام نمی‌شود. شما بدانید اگر ما از این جنگ با سازش بخواهیم بیرون بیاییم، با تسلیم و حقارت بخواهیم بیرون بیاییم، سایه بلا تا ابد روسر این مملکت است. دیگر هیچ امنیتی در این مملکت نخواهیم دید. اقتصادمان درست نمی‌شود، بدتر هم می‌شود. هر روز هم یک گوشه ترور خواهیم داشت. هیچ‌کسی هم نمی‌تواند جواب هیچ کاری را بدهد. الان یک همچین قدرتی شکل گرفته در خیابان. مردم دارند حمایت می‌کنند. دشمن شما در موقعیت ضعف است. امان بهش بدهی، آرامش پیدا کند، می‌رود خودش را تجهیز می‌کند برای ضربه آخر. می‌آید.

مذاکره کردیم، حمله کرد. دوباره مذاکره کردیم، ضربه محکمش را زد که گفت: «من دو روزه کار جمهوری اسلامی را تمام می‌کنم.» که این کار خدا بود که نشد. وگرنه بر محاسبات آن‌ها، هر کشور دیگری بود کارش تمام بود. ونزوئلا را شب حمله کردند، صبح دولت بعدی هم با نظر ترامپ شکل گرفت. قدیما حرف از حقوق بشر و این‌ها می‌زدند. الان هم اینجا نفتش را می‌خواهد. نفتش را بگیرد، پدر روسیه و چین را در بیاورد. ما اگر نجنگیم، بیست سال دیگر، سی سال دیگر باید طوفان‌الاقصی راه بیندازیم. طوفان‌الاقصی برای چه شکل گرفت؟ برای اینکه مردم فلسطین دیدند...

تازه من داشتم می‌گفتم، آن کرانه باختری، کشته می‌دهد، زمینش را هم می‌گیرند، ولی تحقیرش می‌کنند، خوارش می‌کنند. این کشته می‌دهد، ولی در چشم مردم دنیا عزیز است. همه دنیا از غزه یاد می‌کنند، از کرانه باختری یاد نمی‌کنند. هیچ‌کس برای کرانه باختری کف نمی‌زند، با اینکه این‌ها هنوز دارند، هنوز هم زمین‌شان دارد گرفته می‌شود. این‌ها خارند در چشم مردم دنیا، بدبخت هم. جفت‌شان فلسطینی‌اند. ما اگر امروز نجنگیم، فردا باید طوفان‌الاقصی راه بیندازیم. طوفان برای چه شکل گرفت؟ این‌ها دیدند آقا هر روز زمین‌مان دارد می‌رود، بمب در سرمان می‌خورد، دور تا دور تحریمیم، دارو نمی‌آید، مریض مداوا نمی‌شود، هر روز انفجار و کشتار و ترور. ولی ساکت و بی‌سر و صدا. صدایش به هیچ جای عالم هم نمی‌رسد. لااقل بگذار، اگر ما را می‌کشند، چهار تا اهل عالم بفهمند. برای همین طوفان‌الاقصی شکل گرفت.

حالا کارهای خدا این بود. خدا نصرت کرد این‌ها را. یک لبنانی کنارش بود، یمن بود، ایران بود. این‌ها حمایت کردند. نصرت خدا جاری شد. ما اگر بخواهیم برگردیم، پدرمان که در می‌آید هیچ، فردا دیگر کسی هم نیست در این عالم که پشت ما را بگیرد. طوفان‌الاقصی هم اگر راه بیندازیم، به جایی نمی‌رسد. طرح‌شان این است: یا امروز وای‌می‌ایستی محکم، هزینه‌ها را کم می‌کنی، ضربه‌ها را محکم و زیاد می‌کنی، با عزت می‌زنی. اگر هم چهار تا کشته دادی، با عزت می‌دهی. یا فردا همه همین‌ها را می‌کشند، ده برابر بیشتر، با خواری و خفت و ذلت. هیچ کاری هم نمی‌توانی بکنی. هیچ‌کسی هم در دنیا پشتت را نمی‌گیرد. اصلاً چیزی نمی‌ماند.

دست این‌ها به من و تو برسد، دیدی مسجدها را چکار کردند. در دو روز چند تا مسجد آتش زدند. چقدر قرآن آتش زدند. حرم‌ها را حمله کردند. حرمی نمی‌ماند، قرآنی نمی‌ماند. تمام است. جنگ آخر، جنگ آخرالزمان را می‌گویند با عمالقة داریم می‌جنگیم. «شَمِلَهُ الْبَلاء.» اگر نجنگید، سایه بلا از سرتان نمی‌رود. «و دُیِثَ بِالسَّفالِ.» سبحان‌الله! از کلمات امیرالمؤمنین.
دویث، فارسیش یک فحشی می‌شود، مصدرش می‌شود "دیاثت". من آن کلمه توهین‌اش را نمی‌گویم. فرمود: «اگر با دشمنتان نجنگید.» آن فحش را به کی می‌دهند؟ آن کلمه را به کسی که جلو چشمش به ناموسش تجاوز می‌شود، غیرت نشان نمی‌دهد، واکنش نشان نمی‌دهد. فرمود این‌ها کلمات امیرالمؤمنین است که امشب شما به خاطر شهادتش جمع شده‌اید. حرفش امشب با من و شما این است. فرمود: «اگر نجنگید با این دشمنی که حمله کرده. به دشمنت، دشمنت جلو چشمت به ناموست تجاوز می‌کند.» «بِالسَّفَالِ» خردت می‌کند، خردش می‌کند و بهش تجاوز. اینجوری. «وَ الْغَمِاء.» ناموس تو را جلو چشمت تحقیر می‌کند و تجاوز. رسماً هم گفتند. شنیدی در دی ماه، دیدی چه حرف‌هایی می‌زدند.

ما یک راه بیشتر نداریم. این راهی است که امیرالمؤمنین به ما فرمود. «وضَرَبَ اللهُ عَلَى قَلْبِهِ بِالْإِسْحَافِ» خدا همه آن نورانیت و معنویت قلبش را هم ازش می‌برد. «وَ أُودِيلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَدْفِينِ» حق را هم خدا از این‌ها دور می‌کند، به خاطر اینکه جهاد را دولت حق هم ازشان می‌برد. «وَسِيمَ الْخَسْفِ» محو می‌شوند و نابود می‌شوند. «وَ مُنِعَ الْعَدْلُ مِنَ الْعَدْلِ.» دیگر سایه انصاف هم روسرشان نمی‌افتد. از عدالت هم محروم.

این بخش دوم. سریع بخوانم. چند تا جمله اساسی می‌خواهم بگویم. حالا بنا شده امشب قرآن به سر هم با ما باشد. به دوستان گفتم: «بنده قرآن به سر را سریع می‌گیرم. ان‌شاالله وقت قرآن به سر را می‌گذارم روی این مطالب، چون مطالب مهمی است. شب قدر هم جزو افضل اعمال احیای معارف اهل قرآن است.» دو سر روسری هم می‌شود. در پنج دقیقه ده دقیقه می‌شود. این‌هاست که مهم است.

فرمود: «الا و انی قد اوذیتکم الی قتال هولاء القوم.» من چقدر بهتان گفتم با این‌ها بجنگید. من شب بهتان گفتم، روز بهتان گفتم. مخفیانه گفتم، علنی گفتم. گفتم قبل از اینکه این‌ها به شما حمله کنند، بهشان حمله کنید. «أُغْزُو قَبْلَ أَنْ یُغْزُوکُمْ.» چرا کار را به اینجا رساندید که آن‌ها اول حمله کنند؟ خیلی کلمات امیرالمؤمنین عجیب است: «زودتر گفتم بزنید، همان وقتی که داشت می‌آمد، می‌زدی. همان وقتی که مجهز کرده بود، امکانات آورده بود، باید می‌زدی.» فرمانده داریم، فرمانده دلاور داشتیم، شجاع داشتیم. امروزه هم داریم. آن‌ها تشخیص می‌دهند. می‌خواهم منطق امیرالمؤمنین را بگویم. دارم.

«اَلا وَ اِنَّهُ مَا غُزِیَ قَوْمٌ فی عُقْرِ دَارِهِمْ اِلّا ذَلُّوا.» هر جماعتی، فدای امیرالمؤمنین. با این جملات چه فرمود؟ امیرالمؤمنین استراتژی نظامی را ببین. تا ابد همه میخکوب‌اند در برابر این حرف. فرمود: «هر جماعتی که اجازه بدهند دشمن تا پشت در خانه بیاید، پشت در خانه‌اش بخواهد بجنگد، ذلیل می‌شود.» دشمن از راه دور باید بزنی.

یک احمق اینجا می‌گفتند: «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران.» خب بسم‌الله، بیا جانت را فدا کن دیگر. دارند می‌زنند. چقدر باید آدم نفهم باشد؟ آن غزه و لبنان اگر نبود، تو بیست سال پیش خورده بودی‌شان. دشمنت آنجا بود، زمین‌گیرش کرده بودی. چقدر توهین به سید حسن نصرالله، به حزب‌الله، به حماس. چقدر جو در جامعه ایجاد کردند: «رسید. دشمن بیا.» خوب شد تو سر خودمان دارد می‌خورد دیگر. نه غزه، نه لبنان.

فرمود: «بگذار دشمن بیاید پشت در خانه‌ات، ذلیل می‌شوی، خردت می‌کند.» یعنی چه؟ یعنی ابتکار جنگ دیگر دست تو نیست. ذلت یعنی این. یعنی او تعیین می‌کند چه شکلی باید باهاش بجنگی. او دارد هوایی می‌زند. هوایی باید بزنی. تأسیسات می‌زند، تأسیسات باید بزنی. این را که کوچک می‌شوی. البته ما در این جنگ شکست نمی‌خوریم. ان‌شاالله قبل اینکه حرفم تمام بشود، یک نکته‌ای را اینجا بگویم. تا رد نشوم. شما هم یکم خوابتان بپرد، هرچند که خواب نیستید. نگاه می‌کنم، الحمدلله سرت قبراق، دارد توجه می‌کند. ولی برای اینکه یک حال اساسی بکنید، یک جمله را در پرانتز بگویم، بعد ادامه بدهم.

ما در این جنگ پیروز می‌شویم، قطعاً بلا تردید. چرا؟ سه تا آیه قرآن به ما وعده داده: «ما در این جنگ پیروزیم. در این جنگ پیروز.» سه تا آیه قرآن به ما وعده داده. شب نزول قرآن است، شب قدر است. خدا دو تا امضا زده برای پیروزی ما در این جنگ. چیاست این دو تا امضا؟ کیف کنید با این آیات قرآن شب نزول قرآن در این مجلس امیرالمؤمنین. در سوره آل عمران فرمود: «وَ إِنْ یُقَاتِلُوکُمْ» اگر این‌ها، دشمن، دشمن و کافر. اگر کافر و دشمن با شما بجنگند، آن‌ها به شما حمله کنند. خوب دل بده. حواست را جمع کن. شش دانگ. فرمود: «اگر آن‌ها به شما حمله کنند، یُوَلُّوکُمُ الْأَدْبَارَ.» من یک کاری می‌کنم که آن‌ها فرار کنند. آن‌ها حمله کنند، باید فرار. حمله را آن‌ها. البته نه در موقعیتی که شما خودت یک کاری بکنی که هی دشمنت را راه بدهی.

سفت وای‌سادی، قرص وای‌سادی، با عزت وای‌سادی، بهت حمله می‌کند، می‌خواهد تسلیم بشوی. تسلیم نمی‌شوی. همین اوضاعی که ما داشتیم. ما درست حرکت کردیم. ما کوتاهی نکردیم. مسئولین‌مان، فرماندهان‌مان کوتاهی نکردند. خیلی درست و بر قاعده آمدیم جلو. بر قاعده آمدی جلو. حرفت را زدی. منطقت را نشان دادی. قدرت و صلابتت را داشتی. اتحاد تو را داشتی. دشمن بهت حمله کرده، «یک کار می‌کنم فرار کند. ثُمَّ لَا یُنْصَرُونَ.» آن‌ها را کمک نمی‌کنم. این یک آیه.

آیه دوم سوره فتح، آیه ۲۲: «وَلَوْ قَاتَلَکُمُ الَّذِينَ کَفَرُوا.» اگر کفار به شما حمله کنند، «لَوَلَّوُا الْأَدْبَارَ.» حتماً مجبور می‌شوند پشت کنند و فرار کنند. «ثُمَّ لَا یَجِدُونَ وَلِیًّا وَلَا نَصِیرًا.» می‌آیند در میدان جنگ، می‌بینند هیچ‌کس در این عالم کمکشان نمی‌کند. پس خدا وعده داده، دشمنِ دشمنِ کافر به شما حمله کند، محکوم به شکست است. این امضای اول.

امضای دوم سوره مائده آیه ۶۴: «وَقَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ.» یهودی‌ها برگشتند گفتند دست خدا بسته است، دست ما باز است. غلط کردم. ترجمه این می‌شود. ترجمه به زبان بنده: «به قبر هفت جد و آبادشان خندیدند با این حرفی که زدند.» این در قرآن نگفته: «من به جدشان خندیدم، به قبر باباشان خندیدم با این حرفی که زدند.» ولی آنی که قرآن گفته این است. می‌گوید دست‌های من باز است. هر کار بخواهم می‌کنم. دست‌های این‌ها بسته است. خب چکار می‌کنی خدایا؟ «کُلَّمَا أَوْقَدُوا نَاراً لِلْحَرْبِ.» هر وقت این‌ها یک آتش جنگی به پا کنند، دست من باز است، دست این‌ها بسته است. یعنی چه؟ یعنی من وای‌سادم ببینم این‌ها کجای عالم آتش جنگ به پا می‌کنند. هر جا این‌ها آتش جنگ به پا کنند، «أَطْفَأَهَا اللَّهُ.» خدا آتش را خاموش می‌کند.

مرگ بر اسرائیل! مرگ بر آمریکا! مرگ بر اسرائیل! مرگ بر آمریکا! مرگ بر آمریکا! دم همه‌تان گرم. شب قدر این دعاهای شما مستجاب است. ملائکه می‌نویسند. این مرگ‌هایی که گفتید، ان‌شاالله محقق می‌شود. خدا دو تا امضا زد. یک جا فرمود کافر به شما حمله کند، بارش را جمع می‌کند، فرار می‌کند. یک جا فرمود یهود به شما حمله کند، آتشش را خاموش می‌کنم. هم دشمن، هم کافر، هم حمله کرده، هم یهودی است. خدا دو تا امضا زده. ما در این جنگ پیروزیم. این وعده خداست. اگر این‌ها محقق نشود، قرآن دروغ می‌شود. خدا دروغ نمی‌گوید: «وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِیلًا.» کی از خدا صادق‌تر است؟ فقط شرطش این است که نترسی.

این‌ها همه زورشان در سر و صداشان است، در دروغ است. یک حرف قشنگی دیدم می‌گفتند. می‌گفتند: «بابا تجهیزات آمریکایی برای جنگ سخت طراحی نشده، برای جنگ نرم و جنگ سرد طراحی شده.» این‌ها فقط در وعده و فریب و شعار و دروغ و نیرنگ است که می‌توانند پیروز بشوند. زور «ایمانی» ندارد. یارو صبح تا شب مست است، دارد آهنگ گوش می‌دهد. شب تا صبح دارد فیلم کثافت نگاه می‌کند. با چه انگیزه‌ای بیاید با من و تو بجنگد؟ این مثل سگ می‌ترسد از آن جوان بسیجی که تو در خلیج فارس... من یک وقتی رفتم این ناوشکن جماران. خدا این بچه‌ها را نصرت بکند. ان‌شاالله برای بچه‌های خلیج فارس، ارتش، سپاه. رفتم هم زیردریایی طارق را دیدم که خب ممنوع بود، شرایطی بود ما رفتیم. هم ناوشکن جماران را رفتیم. امکانات و تجهیزات را دیدیم. خیلی سال پیش، حوالی ده سال.

یکی از این سربازهای ارتش به من گفت: «حاج آقا، آمریکایی‌ها از اینجا می‌آیند رد می‌شوند. در رادار که می‌افتد، تا نزدیک مرز ما می‌شوند، مرز دریایی، سمت که نمی‌آیند، جرأت که نمی‌کنند. گفت نزدیک مرز که می‌آیند، خبرش که می‌آید، یک دونه مثلاً ناو آمریکایی آمده، یک چیزی از آمریکا آمده، شناور آمریکایی آمده. گفت حاج آقا، من افتخار می‌کنم به خودم، به ایرانی بودنم. این‌ها تا روی رادار اسمشان می‌آید، شروع می‌کنند با ما فارسی حرف زدن. با ما سلام و علیک می‌کنند و به ما می‌گویند که ما کاری با شما نداریم، از این بغل می‌خواهیم رد شویم برویم.» گفت: «من کیف می‌کنم وقتی این‌ها وارد می‌شوند، این‌جور از ما حساب می‌برند، می‌ترسند.» یعنی تا تو رادار بهش می‌گوید نزدیک مرزهای آبی ایران داری می‌شوی، سریع شروع می‌کند فارسی حرف زدن: «آقا، به خدا من کاری با تو ندارم.» مثل سگ می‌ترسند. ارزشی ندارد. از دور تب می‌کوباند.

این‌ها هم تمام می‌شود. یک چند تا دیگر همین‌جوری این بچه‌های ما که دارند می‌زنند. این بچه‌های هوافضا چیزی از این‌ها نمی‌ماند. آخر خبرهایشان هم دانه دانه از این گنده‌هایشان دارد در می‌آید. چند روز ناپدید شدن. از خود نتانیاهو، برادرش و دیگران گرفته. ان‌شاالله خبر مرگشان هم به زودی می‌آید. خدا شب قدر به ما رهبر داد. ان‌شاالله روز قدس هم نوید نابودی رژیم صهیونیستی برایمان می‌آید.

امیرالمؤمنین فرمود: «باید بایستید، بجنگید. نترسید.» بعد این کلمات تاریخی را اینجا فرمود. من امشب این کلمات را می‌خوانم، یک توضیحی می‌دهم. یک سخنرانی از رهبر شهید انقلاب هم مال سال ۷۹، یک سخنرانی محشر، محشر، محشر، بی‌نظیر. این سخنرانی امشب وقت نمی‌شود. مال سال ۵۵ و ۷۹. از دوستان صداوسیما که حرف ما را می‌شنوند، صدای ما را می‌شنوند، که می‌شنوند بهشان می‌رسد. از این‌ها می‌خواهم این سخنرانی را روزی ده بار پخش کنند. اصلاً احساس می‌کنی آقا بعد شهادتش این سخنرانی را انجام دادند. در مورد اینکه اگر با آمریکا جنگ بشود، چی می‌شود و چرا ما آمریکا را شکست می‌دهیم، چرا آمریکا از ما شکست می‌خورد. جملاتی می‌گوید بی‌نظیر، استثنایی، شگفت‌انگیز. می‌فرماید: «همین محبتی که به مردم، به ولایت فقیه دارند و این‌جور سر از پا نمی‌شناسند، دلیل بر این است که این‌ها پیروزند.» شما دیدید در این چند شب چه اتفاقاتی رخ داد.

جملات ایشان می‌گوید، دلایلی می‌آورد: «اولاً چرا آمریکا دشمن است؟ چرا دست از دشمنی برنمی‌دارد؟ کی دست از دشمنی برمی‌دارد؟ و اگر با ما وارد جنگ بشود چرا ما پیروزیم؟» سال ۷۹ این‌ها را می‌فرمایند. امشب وقت نمی‌شود من این را بخوانم. ان‌شاالله شب بیست و سوم، به عنایت الهی برایتان بخش‌هایش را از رو می‌خوانم. ان‌شاالله یک توضیح امشب این تکه خطبه را می‌خوانم و عرضم را تمام می‌کنم.

امیرالمؤمنین فرمود: «فَتَوَاکَلْتُمْ وَ تَخَاذَلْتُمْ حَتَّى شُنَّتْ عَلَیْکُمُ الْغَارَةُ.» انقدر شل، انقدر مقابل این دشمن کوتاه آمدید، شروع کرده تکه تکه غارت کردن، حمله کردن، زدن. «وَ مُلِکَتْ عَلَیْکُمْ الْأَوْطَانُ.» تکه تکه زمینتان را دارد می‌گیرد. برگشته گفته نقشه ایران بعد از این جنگ عوض می‌شود. ترامپ، نتانیاهو ازش درخواست کردند. مجلس اسرائیل گفتند که باید ایران را تجزیه کند. خودش هم گفته: «ایران، به این قلدر» می‌دانید ایران معادل ۲۸ تا کشور دنیاست. معادل ۲۸ تا کشور دنیا. با ۳۲ تا، ۳۲ تا کشور جام جهانی راه انداخته بودند. من در یک سخنرانی چندین سال پیش دانه دانه گفتم که کدام کشورها معادل کدام استان‌های ماست. ژاپن اندازه استان ماست. انگلیس اندازه یک استان ماست. هلند هنوز استان ما. آلمان اندازه یک استان ما. ۲۸ تا کشور دنیای ما. نگویید یک کشور وای‌ساده روبروی این همه کشور. ۲۸ تا کشور وای‌ساده. اسرائیل سر و تهش از تهران ما کوچک‌تر است. سر و تهش. مثل این می‌ماند که ایران دارد تهران را می‌زند. تهران دارد ایران را می‌زند. می‌شود جنگ خنده‌داری است. اگر آمریکایی‌ها هم نبودند در این منطقه، این چند تا کشور از آنجا نمی‌زدند، اسرائیل کارش همان ۱۲ روز اول تمام شده بود. مال این حرف‌ها نیست. ارزش این حرف‌ها را ندارد. دستش به کودک می‌رسد. بچه‌های غزه را شب به شب می‌کُشد. با آدم، با آدم بزرگ، با مرد نجنگیده تا حالا. چهار تا شبه‌نظامی از تو زمین می‌آمدند بیرون، تق تق این‌ها را می‌زدند. سه سال است دارد در تونل‌ها دنبال این‌ها ورمی‌گردد. هنوز پیدا نکرده. هنوز آن‌ها دارند از تونل‌ها تو سر این‌ها می‌زنند. آمده‌اند روی زمین‌شان همه را خراب کرده‌اند. در تونل‌ها همه را دارند می‌گردند. هنوز این‌ها را پیدا نکرده‌اند. بعد حمله کرده به جمهوری اسلامی. چقدر این‌ها نفهمند.

از پس یمن برنیامدند. آمریکا اعلام کرد، گفت: «ما در برابر یمن شکست خوردیم.» یمنی که چهار تا تجهیزات قدیمی ما بهشان رسیده. چهار تا تکنسین ما رفته‌اند آنجا برای این‌ها موشک می‌سازند. از پس این‌ها برنمی‌آید. بعد می‌خواهد ایران را بزند، تجزیه کند. یعنی چه؟ یعنی شما از مشهد می‌خواهی بروی زابل، باید ویزا بگیری. برو کشور دیگر. بلوچستان داری می‌شوی. بعد خودت هم خراسان و افغانستان و این‌ها می‌شوند یک کشور. تهران می‌خواهی بروی، یک ویزای دیگر. باید ایرانستان! این‌ها نفهمیدند. فلسطین و عراق و یمن و همه این‌ها قرار است یک کشور بشوند، به زودی ان‌شاالله. هر چه می‌زنند برعکس می‌شود. خدا بزرگش می‌کند. داعش هم آمده بود ما را بگیرد. یک کاری کرد، ما یک سپاه بین‌المللی اینجا تشکیل دادیم. از همه جای دنیا. افغانستانی و آذربایجانی و پاکستانی و همه آمدند جمع شدند، شدند سربازهای قاسم سلیمانی.

این‌ها امیرالمؤمنین فرمود: «باید روبروی این‌ها.» جمله را ببینید! این را بگویم، کم کم وارد روضه. حالا امیرالمؤمنین یک جمله کلیدی اینجا دارند می‌فرمایند. می‌فرمایند که: «به من خبر رسیده این قامدی، این فرمانده سپاه.» خوب دل بدهید به این جملاتی که زیاد شنیدید، ولی مال اینجاست. معمولاً غلط این جمله را گفتند. اصلاً جایش را نگفتند کجاست.

«به من خبر رسیده که وَرَدَتْ خَیْلُهُمْ اِلَی الْاَنْبَار.» این سپاه را راه انداخته، وارد انبار شده. حسان بن حسان را کشته. «وَ اَزَالَتْ خَیْلَ وَ اَزَالَتْ خَیْلَکُمْ عَنْ مَصَالِحِهَا.» تجهیزات شما را غارت کرده. به این پادگان‌های نظامی‌تان حمله کرده. غارت کرده، تک زده. «وَ قَدْ بَلَغَنِی أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ کَانَ یَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ.» جانم فدای امیرالمؤمنین، غیرت. به من خبر رسیده: «مردهای این‌ها دستشان به زن‌های مسلمان رسیده.» «وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهَدَة.» زن غیر مسلمانی که در سایه حکومت اسلامی بوده. ما تعهد داشتیم امنیتش را برقرار کنیم. مثلاً شما بگو زرتشتی، بگو ارمنی. دیدی دیشب محله ارمنی‌های تهران را زدند؟ نه فرمانده‌ها را بزنند، نه بسیجی‌ها را بزنند.

فرمود: «به من خبر رسیده زن غیر مسلمانی که امنیتش به عهده ما بوده، نه کشتندش. خوب دل بدهید.» فرمود: «خبر رسیده گوشواره‌اش را کندند، النگویش را گرفتند، گردنبندش را بردند، خلخال از پایش کشیدند.» این خلخال از پای دختر یهودی، مال اینجاست. به من خبر رسیده: «دشمن شما جرأت کرده، آمده گردنبند یک زن غیر مسلمان را از گلویش.» این زن چکار می‌کرده؟ در برابر فقط توانسته «بِالْاِسْتِرْجَاعِ وَالْاِسْتِرْحَامِ.» «إنا لله و إنا إلیه راجعون.» «گریه می‌کرد، از خدا کمک می‌خواست. ثُمَّ انْصَرَفُوا وافِرین.» هیچ‌کس هم به این‌ها کمک نکرده. از این زن‌ها دفاع نکرده. این‌ها هر چه خواستند غارت کردند، برگشتند. «نکُشَند این‌ها را، کنَند، برده‌اند.» به من خبر رسیده: «یکی از این غارتگرها و شورشگرها و دشمن، یک زخم بهش نیفتاده. وَ لاَ أُهَرِیقَ لَهُمْ دَمٌ.» قطره خونی ازش نیامده. «فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا کَانَ بِهِ مَلُومَا.» مسلمانی که این خبر بهش برسد که گردنبند از گردن یک زن غیر مسلمان در مملکت اسلامی برده باشند، آنی که برده دستش قطع نشده، نه کشتندش، نزدندش. «اگر مسلمان از شنیدن این خبر بمیرد، کسی حق ندارد ملامتش کند. بَلْ کَانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیرَةً.» بلکه به نظر من حقش هم همین است که مسلمان از شنیدن این خبر باید بمیرد.

نه محله ارمنی‌ها را زدند، ارمنی‌ها را کشتند. اگر خبر برسد یک نفر آمده یک دختری ارمنی را النگوش را کنده. دشمن از بیرون آمده، انقدر احساس امنیت کرده، انقدر هیچ‌کس جلویش نبوده. النگوی این را گرفته، برده. فرمود: «به نظر من اگر مسلمان این را بشنود، دق کند جای تعجب نیست.» این غیرت امیرالمؤمنین است.

البته ادامه خطبه حضرت می‌فرمایند که: «شماها من هر چه باهاتان حرف زدم، فایده‌ای نداشت.» و دیگر گلایه‌هایی می‌کند حضرت و آنجا طلب مرگ می‌کند از خدا. یعنی واقعاً آن کسی که دق کرد در اثر شنیدن این خبر، خود امیرالمؤمنین علیه السلام بود که کار به کجا رسیده. دشمن چقدر به خودش جرأت می‌دهد. حالا شما ببینید، بچه یک ساله داشته با عروسک بازی می‌کرده. می‌روند از زیر آوار جسدش را بیرون می‌کشند. بدن متلاشی‌اش را بیرون می‌کشند. اینجا باید چکار کرد؟ اینجا جا ندارد آدم دق بکند؟ آدم با این صحنه‌ها باید چه بکند؟ ۱۷۰ تا دختر نازنین بچه کوچک متولد ۹۸-۹۷ در مدرسه مشغول درس بودند در میناب، یهو روسرشان همه چی خراب شد. این پدر و مادر آواره شدند. بچه دست قطع شده‌اش را بیرون آوردند. نه النگو از دستش بیرون، دست قطع شده. دیدی تصاویر سر بچه بریده شده؟ اینجا باید چکار؟

حرف امروز امیرالمؤمنین به من و شما چیست؟ می‌فرماید: «اگر دق نکنی مسلمان نیستی.» چکار باید بکنی؟ باید بروی حمله کنی، دفاع کنی، پَس بزنی. یا اگر زورت نرسید، از شدت غم باید بمیری. که ما البته راه اول را انتخاب می‌کنیم. این ملت راه اول را. کار این‌ها را می‌سازیم. یا امیرالمؤمنین به مدد شما، به عنایت شما. شما فرمودی به دختر غیر مسلمان تعرض کند. به فرزندان تو در این شب‌های قدر، دارند تعرض می‌کنند. به این ملت عزادار دارند تعرض می‌کنند. به ملت روزه‌دار دارند تعرض می‌کنند. به این مردمی که قرآن روسرشان است، دارند تعرض می‌کنند. اما از تو می‌خواهیم یا امیرالمؤمنین، تو دست ما را بگیری.

دم شما مردم گرم. واقعاً اگر شما در کوفه بودید، امیرالمؤمنین تنها نمی‌ماند. چه سنگ تمام با این رهبر شهید، با این فرزند بزرگوارش، چه بلایی آورده سر این دشمن. مرحبا به غیرت شما. مرحبا. و کاش شماها کربلا بودید.
امیرالمؤمنین فرمود: «خلخال از دختر غیر مسلمان.» خلخال از پای دخترهای خودش کشیدند در خیمه‌ها. خیمه‌ها را آتش زدند. این خیمه‌های بی‌دفاع که مردان این خیمه‌ها مردانه جنگیدند. تا آخر هر چه داشتند گذاشتند. این زن و بچه بی‌دفاع. امام سجادی که توان نشستن نداشت از شدت بیماری. آمدند گفتند: «آقا جان، دشمن حمله کرده به این خیمه‌ها، چه بکنیم؟» فرمود: «به این زن و بچه بگویید: «عَلَیْکُمْ بِاْلفِرَارِ.» هر کسی می‌تواند تو این بیابان‌ها فقط از دست این دشمن بدود، دست دشمن بهش نرسد.» چقدر خار بیابان در پای این بچه‌ها رفت. چقدر گوشواره از این گوش‌ها کشیدند، این گوش‌ها را زخم کردند. خلخال از پای این بچه‌ها کشیدند. «یا امیرالمؤمنین، تو فرمودی این خبر برسد، آدم باید دق کند.» فدای حال امام سجاد. چه حالی داشت؟ چی گذشت بر امام سجاد؟

لحظات آخر امیرالمؤمنین علیه السلام بود. زینب کبری سلام الله علیها آمد کنار بابا. یک روایتی این را مطرح کرد با امیرالمؤمنین علیه السلام، گفت: «بابا جان، یک خبری به من رسیده از ام ایمن، کنیز پیغمبر بود. می‌خواهم با شما چک کنم ببینم این درست است. همین بوده یا نه؟» فرمود: «بگو دختر.» حالا همین ساعات، همین لحظات، همین ساعات پایانی امیرالمؤمنین حال نداشت. امیرالمؤمنین جان مبارکش آرام آرام داشت می‌رفت. کل بدن زرد شده بود. پا روی پا می‌گذاشت. دائم پایش را جا به جا. «توناوُ» .صوت نامفهوم فرمود: «بگو دختر.»
«بابا، ام ایمن به من گفت: یک روزی شماها جمع شده بودید خانه پیغمبر. مگر من هم پذیرایی کردم؟ پیغمبر به شماها نگاه کرد، لبخندی زد. چند ثانیه بعد به شما نگاه کرد، گریه کرد. شما تعجب کردید، گفتید: چی شد یا رسول الله؟ فرمود: جبرئیل نازل شد. من شماها را که دیدم دور من جمع هستید، خوشحال شدم از دنیا. من جز شماها کسی را ندارم. شما اهل بیت منید. گوشت و پوست منید. خوشحال شدم شما دور من جمعید. جبرئیل آمد به من گفت: خوشحالی یا رسول الله این‌ها دور جمعند. گفتم: آره، این‌ها را خیلی دوستشان دارم. گفت: یا رسول الله، چه حالی می‌شوی اگر بفهمی هر کدام از شما یک جایی از این زمین از دنیا می‌روید. حتی قبرتان هم کنار همدیگر نیست. قبرتان هم هر کدام یک گوشه عالم. بعد شروع کرد به من توضیح داد. جبرئیل گفت: این علی را می‌بینی؟ عزیز دلت، برادرت، فرقش را می‌شکافند، به شهادتش می‌رسانند. این فاطمه را می‌بینی؟ همچین به پهلویش لگد بزنند، بچه‌اش را بکشند، به شهادت می‌رسد. این حسن را می‌بینی؟ پاره‌هایی از وجودش بیرون بیاید با سمی که بهش دادند به شهادت برسد. این حسین را می‌بینی؟ اوه اوه کربلا دارد این حسین. ماجرا دارد این حسین.»

زینب کبری به امیرالمؤمنین عرض کرد: «بابا جان، ام ایمن این را به من گفته. می‌خواهم ببینم همین بوده واقعاً پیغمبر این حرف‌ها را به شما زد. این‌ها را گفت؟» امیرالمؤمنین فرمود (در کامل الزیارات این روایت): «یا بنیه، دخترم، الحدیث کما حدثتک ام ایمن.» «آره دخترم، من بهت گفته. درست همین.» به تعبیر، ولی دخترم امی من یک بخشی را نگفت. یک بخشش هم مربوط به تو است که بهت نگفت. «بگذار بهت بگویم با تو چه می‌کنند. جانم.»

من این روضه را می‌خوانم. شما ذهنتان در آن خطبه امیرالمؤمنین باشد: «خلخال از پای دختر غیر مسلمان بیرون بکشند.» فرمود: «وَ کَأَنِّی بِکِ وَ نِسَاءِ أَهْلِکُمْ سَبَایا إِلَى هَذَا الْبَلَدِ.» انگار دارم می‌بینمت، هم تو را، هم زن‌های هم خانواده تو را. «صَبا» یا به «هَذَا الْبَلَدِ.» «در این شهر کوفه با دست بسته واردت می‌کنم، اسیرت می‌کنم.» ناله بزنید. خدا رحمتش را در این شب بر ما جاری کند. خدا شر دشمنانمان را به خودش برگرداند. خدا به این مردم رحم کند. به این زن‌ها، به این بچه‌ها رحم. نصرتش را برساند. همه چی بسته به این ناله‌های شماست، به این رحمت شماست.

جلسه قبلی این روایت را گفتم. فرمود: «گاهی در امت یک نفر دلش می‌شکند و گریه، عذاب را از کل امت برمی‌دارند.» چه رحمتی بالاتر از این رحمت که برای حسین گریه کنی، برای زینب گریه کنی. این دل‌های شکسته امشب کارها می‌کند. شب شهادت امیرالمؤمنین. فرمود: «دخترم، با دست بسته وارد کوفه می‌شوی. أَذَلَّتِ اللَّهَ أَعْظَمُ حَدَثٍ.» صوت نامفهوم انقدر خوردت می‌کنند، با این دل شکسته‌ای واردت می‌کنند. «تَخَافُونَ أَنْ یَتَخَطَّفَکُمُ‌ النَّاسُ.» هر لحظه می‌ترسی یکی می‌آید، یکی از این بچه‌های شما را بدزدد ببرد، برباید. «فَصَبْراً صَبْراً.» دخترم تحمل کن. آنجا جای تحمل است. اگر می‌خواهی ناله بزنی، این یک خط را هم بگویم. مخصوصاً زن‌ها ناله بزنند. زن‌هایی که یک عمر زیر سایه این حکومت، زیر این پرچم امیرالمؤمنین با غیرت زندگی کردند، با عزت زندگی کردند. شما، مردهای با غیرت، با این روضه باید ناله بزنید. این روضه آن روضه‌ای است که روضه‌خوان داشت پیش میرزای شیرازی، مرجع بزرگ شیعه، این روضه را شروع کرد خواندن. کلمه اولش را که گفت، میرزای شیرازی عمامه از سر برداشت، به زمین خورد. دیگر نرسید به خواندن ادامه روضه.

شما هم امشب با این روضه ناله بزنید. «وَ دَخَلَتْ زَیْنَبُ عَلَی ابْنِ زَیَادِ ابْنِ وَ هِیَ عَلَی أَرْذَلِ ثِیَابِهَا.» زینب را با یک وضعی وارد کردند بر عبیدالله بن زیاد. بی‌ارزش‌ترین لباسی که در این عالم بود به تن زینب بود. ادامه‌اش را بگویم یا نگویم؟ یک جوری بود بین این کنیزها. کنیزها بودند، زن‌هایی که کنیز بودند، روی سیاه داشتند، لباس پاره داشتند. عبیدالله گفت: «این چرا؟ لا اله الا الله.» یا امام رضا، ببخشید. گفت: «این چرا لباسش لباس کنیزهاست، ولی قیافه‌اش به کنیزها نمی‌خورد؟» گفتند: «این دختر علی است.»

یا صاحب الزمان، شما روضه زینب کبری را دوست دارید؟ امشب تقدیرات ما دست شماست آقا جان. این دل‌های شکسته این مردم، پدر از دست دادند، یتیم شدند. یک ذره از داغ زینب به دل ما هم آمد وقتی خبر شهادت رهبرمان به ما رسید. آقا داغ سنگین دیدیم. نایب شما را از ما گرفتند. آقایمان را از ما. رحم کن به این ملت یا صاحب الزمان. امشب در تقدیراتمان پیروزی و نصرت برای ما بنویس. آقا جان نابودی دشمنانمان. کیدشان، شرشان به خودشان برگردد. این پرچم زمین نخورد. زمین نخورد. پیغمبر در جنگ بدر فرمود: «خدایا این سپاه اسلام، اگر این‌ها شکست بخورند، دیگر کسی نیست روی این کره زمین تو را عبادت کند.» اگر می‌خواهی کسی نباشد عبادتت کند، با خود است. یعنی چه؟ یعنی این جماعت را نگه دار. این‌ها دین تو را نگه می‌دارند. ما هم امشب می‌گوییم: «یا صاحب الزمان، این‌ها آمدند در این چند ماه اخیر قرآن آتش زدند، مسجد آتش زدند، حسینیه آتش زدند، به حرم حمله کردند.» اگر این جمهوری اسلامی شکست بخورد، این مردم شکست بخورند، دیگر در این عالم کسی برای جدت حسین گریه نمی‌کند. دیگر کسی دعای فرج نمی‌خواند. فرج. دیگر شب‌های قدر کسی قرآن به سر نمی‌گیرد. به ما رحم کن یا صاحب!

دست ما را این قرآنی که در این روزها خیلی بهش اهانت شد، با این قرآن آمدیم به سر بگیریم. بهش پناه ببریم. بگوییم: «ما زیر این پرچمیم. ما تسلیم نمی‌شویم. تسلیم این آدمخوارها نمی‌شویم. تسلیم این موجودات.» ما با این قرآنی که به سر داریم، جان می‌دهیم تا ان‌شاالله با همین قرآن پیروز بشویم. با این قرآن وارد مسجد الاقصی بشویم. پرچم امیرالمؤمنین را بزنیم بالای سر مسجد الاقصی. امشب این قرآن را دست می‌گیریم. به این قرآن پناه می‌بریم. قرآن‌ها را باز کنید در برابر خودتان.

بسم‌الله الرحمن الرحیم. «اللهم انی اسئلک بکتابک المنزل و ما فیه، و فیک اسمک الأکبر و اسماءک الحسنى و ما یخاف و یرجى أن تجعلنی من عتقائک من النار.» اینجا گفتند هر کس هر حاجتی دارد با خدا مطرح کند. در دلت مرور کن حاجت‌هایت را. در رأس همه، فرج آقایمان امام زمان. آقا جان، دیگر این مردم بی‌قرار شده‌اند. هیچ‌کس با هیچ چیز جز ظهور شما آرام نمی‌شود. دشمن فشار را به نقطه نهایی رسانده. رسانده. عزم جزم کرده برای نابودی این ملت. با هر چه بر سرمان آمده، وقتی خواستیم به هم دلداری بدهیم، گفتیم: «این مملکت صاحب دارد. صاحب با امام زمان داریم. آقا داریم.» با زیر سایه این قرآنِ مشکلات سیاسی، فرهنگی، اعتقادی. همه زندگی‌ها لبریز از مشکل. دل‌ها خون. دل‌ها شکست. شب حاجت. شب عنایت. شب تقدیرات است. قرآن‌ها را به سر بگذاریم.

«اللهم به حق هذا القرآن و به حق من ارسلته...» سال گذشته آقایمان قرآن به سر گرفت. امسال نیست. جایش چقدر خالی است. معلوم نیست سال بعد ما هم باشیم. شاید آخرین قرآن. «و به حق کل مؤمن مدحته فیه و به حقک.» پیغمبر اکرم عرضه کرد: «خدایا ازت یک درخواستی دارم.» فرمود: «بگو حبیب من.» عرض کرد: «خدایا، ازت می‌خواهم روز قیامت امتم که محشور شدند، پرونده‌شان را که خواستی یک جوری حسابرسی کنی، جز من و خودت، هیچ‌کس با خبر نشود پرونده این‌ها چی بوده. نمی‌خواهم امتم سرافکنده بشوند پیش. نمی‌خواهم بقیه بفهمند این‌ها چه کار کردند.» خطاب رسید: «حبیب من! حاسبهم وَ وَدی.» یک جوری حسابرسی کنم حتی تو هم با خبر نشوی. نمی‌گذارم حتی پیش تو هم شرمنده بشوند. شرمنده.

امشب در خانه همچین کریمی آمدیم. نام مبارکش را صدا بزنید. رحمت بشود.
یا الله، به «بِکَ یَااللَّهُ».
یا الله، به «بِکَ یَااللَّهُ».
یا الله، به «بِکَ یَااللَّهُ».

نام حبیبش را صدا بزنید، روایت فرمود: «قیامت اهل گناه که جهنمی شدند را خدا دستور می‌دهد جدا کنند. جدا، جدایشان می‌کنند. این‌ها باید جهنم می‌رفتند.» خطاب می‌رسد: «شما را جدا کردم. می‌دانید لا اله...» می‌فرماید: «شما مستحق آتشید. اولین نامی که روی خودتان دارید، اسم حبیب من است. به نام محمد و احمد و دیگر اسمای پیغمبر. اسم شماست.» خدا به این‌ها می‌فرماید: «وقتی گناه می‌کردی، از اسم حبیب من خجالت نکشیدی؟ خجالت؟» این‌ها می‌گویند شرمنده می‌شوند، سرشان را پایین می‌اندازند. خطاب می‌رسد: «ولی من خجالت می‌کشم هم نام حبیبم را جهنم بفرستم. به گل روی حبیبم آزادتان کردم. بروید دنبال بهانه رحمت می‌گردد خدا.»

امشب این بهانه را جور کن. به نام حبیب
«بِمُحَمَّدٍ»، «بِمُحَمَّدٍ»، «بِمُحَمَّدٍ»، «بِمُحَمَّدٍ»، «بِمُحَمَّدٍ»، «بِمُحَمَّدٍ»، «بِمُحَمَّدٍ»، «بِمُحَمَّدٍ»، «بِمُحَمَّدٍ»، «بِمُحَمَّدٍ».

شب شهادت آقایمان امیرالمؤمنین. امشب ما قرآن به سر گرفتیم. ولی حسن و حسین تابوت روی دوش. فدای مظلومیتت بشوم آقا. فرمود: «مرا شبانه، مخفیانه...» چه سنتی شدی. سنت از دختر پیغمبر شروع شد. دو تا نام را با هم روضه‌اش را بگویم. اسمشان را بیاوریم. امیرالمؤمنین، فاطمه زهرا. خدا رحمتش را جاری کند امشب. حسن و حسین غسل دادند امیرالمؤمنین را. درست است شبانه دفن کردند و مخفیانه دفن کردند، ولی دو تا مرد بزرگ بودند ها. جانم به این ناله‌ها. به این ناله. وقتی خواستند این پیکر را در قبر بگذارند، یکی از پیکر را کج کرد. یکی از درون قبر پیکر را گرفت. صورت را رو به قبله کرد. ولی امان از آن شب سخت برای مؤمنین. خواست فاطمه را در قبر بگذارد. هر چه نگاه کرد، یار محرمی که بتواند بدن را تحویل بگیرد، پیدا نمی‌کرد. یهو دید دو تا شبیه دست پیغمبر بیرون آمد. «تحویلم بده علی جان.» شروع کرد با پیامبر درد دل کردن: «لَقَدْ اُخِذَتِ الْوَدِیعَةُ یا رسول الله.» «امانت را از چنگم ربودند.» نگویی علی بی‌معرفت بود، دستم بسته بود. بسته، نمی‌گذاشتم صورتش را کبود کنند.

«دوباره خود برو یادت بیاید خلخال از پای دختر مسلمان کشیدند.» گوشواره از گوش فاطمه؟ یک جوری نامرد روی دختر پیغمبر دست بلند کرد. تاریخ نوشته سیلی ضربه بود ولی دو تا گوش با هم کنده شد.

«بِعَلیٍّ، بِعَلیٍّ، بِعَلیٍّ، بِعَلیٍّ، بِعَلیٍّ، بِعَلیٍّ، بِعَلیٍّ، بِعَلیٍّ، بِعَلیٍّ، بِعَلیٍّ.»

«بِفاطِمَةَ، بِفاطِمَةَ، بِفاطِمَةَ، بِفاطِمَةَ، بِفاطِمَةَ، بِفاطِمَةَ، بِفاطِمَةَ.»

فدای آن آقایی که در کوچه بود و همه صحنه‌ها را از نزدیک دید. برای همین بیشتر از همه گریه می‌کرد.

«بِالْحَسَنِ، بِالْحَسَنِ، بِالْحَسَنِ، بِالْحَسَنِ، بِالْحَسَنِ، بِالْحَسَنِ، بِالْحَسَنِ، بِالْحَسَنِ، بِالْحَسَنِ، بِالْحَسَنِ.»

یک اسمی را می‌خواهیم بیاوریم. توبه آدم با این اسم قبول. قبول. آقا جان یا اباعبدالله.
آدم ابوالبشر یک عمر توبه کرد. جبرئیل نازل شد گفت: «توبه تو قرار است پذیرفته بشود، فقط به این پنج تا اسم خدا را قسم بده. خدا توبه‌ات را می‌پذیرد. اول اسم پیغمبر، اسم امیرالمؤمنین، اسم فاطمه زهرا، اسم امام حسن.» «یا حق الحسین.» تا این اسم را آورد، جاری شد، جاری شد. خطاب رسید به جبرئیل: «به آدم بگو بخشیدم، بخشیده شد.» گفت: «آدم خوشحال باش، بخشیده شدی، توبه‌ات پذیرفته شد.» گفت: «خدایا شکر، ولی هنوز جیگرم دارد آتش می‌گیرد. به من بگو این چه اسمی بود، تا آن را گفتم همه وجودم آتش گرفت؟» گفت: «آدم از نسل تو پیغمبر آخرالزمان می‌آید. این پیغمبر دو تا پسر دارد. اسم یکیش. یک روزی می‌آید در بیابان گرم، بین دو آب را به رویش می‌بندند. با لب تشنه سر از تنش جدا می‌کنند. آدم اگر لب خشک حسین را ببیند، اگر ببینی چه عطشی وجودش را آتش می‌زند. از شدت عطش آسمان را دود می‌بیند.» فدای آن لب تشنه‌ات بشوم آقا.

«بِالْحُسَیْنِ، بِالْحُسَیْنِ، بِالْحُسَیْنِ، بِالْحُسَیْنِ، بِالْحُسَیْنِ، بِالْحُسَیْنِ، بِالْحُسَیْنِ، بِالْحُسَیْنِ.»

«بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ.»

«بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ.»

«بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ.»

«بِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، بِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، بِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، بِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، بِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، بِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، بِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، بِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ.»

اسم آقایی را می‌خواهیم بیاوریم که یک عمر است زیر سایه‌اش زندگی می‌کنیم. همسایگی داریم با شما یا امام رضا. این مملکت مملکت شماست. این مردم زیر سایه شما زندگی کردند. آسمان و زمین این مملکت ناامن شده. هر لحظه دشمن حمله می‌کند. می‌زند. با دست قدرت پیرانشان را به سمت خودشان برگردان. آقا ضامن، فدایت بشوم. امام رئوف. نگذارید، آمد. پیش از این داغ این بچه‌های کوجک را ببیند. این خانه‌ها و این مدرسه‌ها دائم دارد بهش حمله می‌شود. ما امشب ضامن ما شو آقا جان. امشب سفارش کن به فرزندت امام زمان. پیروزی این امت را تقدیر آسمان بنویسد.

«بِعَلیِّ بْنِ مُوسَی، بِعَلیِّ بْنِ مُوسَی، بِعَلیِّ بْنِ مُوسَی، بِعَلیِّ بْنِ مُوسَی، بِعَلیِّ بْنِ مُوسَی، بِعَلیِّ بْنِ مُوسَی، بِعَلیِّ بْنِ مُوسَی، بِعَلیِّ بْنِ مُوسَی، بِعَلیِّ بْنِ مُوسَی، بِعَلیِّ بْنِ مُوسَی.»

نام میوه دلش را بیاورید. چقدر امام، آقا را دوست داشت.

«بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ.»

«بِعَلیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِعَلیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِعَلیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِعَلیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِعَلیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِعَلیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِعَلیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِعَلیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِعَلیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِعَلیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ.»

«بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ.»

به نام آقایمان امام زمان. امام زمان، صاحبمان. صاحبمان. فدای تو بشوم آقا. شما امشب کجا قرآن به سر گرفته‌اید؟ راه کربلا که روی ما بسته شد. راه مکه و مدینه بسته شد. امشب هر کجا هستید، مردم خیلی دلشان شکسته. آقا فدایتان بشوم. یا صاحب الزمان. همه حاجت‌ها را مد نظر. از عمق دلت با امام زمان صحبت کن. صحبت کن. صدای ما را می‌شنود آقایمان. از پدر محبتش بیشتر است. در داغ‌های ما داغدار و عزادار. ان‌شاالله آقایمان بیاید، همه غم و غصه‌های عالم برطرف بشود. از عمق جان صدا بزن: «یا حجت الحجة...»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات در خونین بهشت

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00