معرفی
فراستِ مؤمن، از جنس نور و نگاه الهیست؛ نه حدس و گمان.
ایمان حقیقی یعنی؛ نورِ تشخیص، آرامش دل و قدرت دیدنِ حقیقت.
امام با علم، نشانههای الهی و استجابت دعا شناخته میشود، نه با ادعا.
دیدنِ فراتر از ظواهر، تشخیص حق و باطل و راه از بیراه، اثر فراست مؤمن است.
ایمان حقیقی یعنی؛ نورِ تشخیص، آرامش دل و قدرت دیدنِ حقیقت.
امام با علم، نشانههای الهی و استجابت دعا شناخته میشود، نه با ادعا.
دیدنِ فراتر از ظواهر، تشخیص حق و باطل و راه از بیراه، اثر فراست مؤمن است.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلیالله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (صلوات الله علیه) و آله الطیبین الطاهرین و لعنتالله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
توفیقی شد مجدداً در خدمت عزیزان باشیم، در باب بهترین مسجد با صفا، در صبح جمعه، در ایام میلاد آقا و مولامون، ولینعمتمان، حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام). به مناسبت میلاد امام رضا (علیه السلام)، روایتی در باب ایشان میخوانیم و انشاءالله مطالبی را در محضر این روایت و محضر امام رضا (علیه السلام) استفاده میکنیم. انشاءالله که مطلب مهم و مفیدی در روایت باشد.
در کتاب "عیون اخبار الرضا" از مرحوم شیخ صدوق، در باب چهل و ششم مربوط به امامت و دلایل امامت، حدیثی است که حسن بن جهم میگوید: «من در مجلسی بودم که امام رضا (علیه السلام) حضور داشتند. مأمون جمع کرده بود فقها و اهل کلام از فرقههای مختلفی را. افراد مختلفی بودند. اهل مباحث اعتقادی بودند، علما و فقها بودند، از فرقههای مختلف.»
یک کسی از امام رضا (علیه السلام) سوالی کرد. این حدیث، حدیث طولانی و خیلی مفصلی است. من یک دور حدیث را بخوانم تا کامل متوجه شوید. به نظرم خیلی ارزش دارد، چون چهار پنج صفحه است. اگر برسم این کار را بکنم، خوب است که یک دور کامل بخوانم و برگردم بخش اولش را بحث بکنم. اگر نرسیدم، همان بخش اول را بحث میکنم، چون حدیث مفصلی است. آخر روایت مربوط به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است و نکات زیادی میگوید.
یکی پرسید: «ای ابن رسولالله، این داستان امامت، وقتی کسی مدعی امامت میشود، چه شکلی میشود، وقتی که ادعا میکند که من امامم، چه شکلی میشود ازش پذیرفت؟ چه کسی را میشود امام دانست؟»
فرمود: «به نص و به دلیل.» نص یعنی متن، یعنی با متن قرآن و متن روایات. دلیل هم دلیل عقلی است که اثبات میشود. طرف میگوید: «پرسیدم، خب حالا نص که جداست؛ آیات قرآن و روایات و پیغمبر، مثلاً فرموده بعد از من این امام است و اسم برده و اینها. دلیلش چیست؟ وقتی با شخصی مواجه شدیم که ادعا دارد که من امامم، چه شکلی میشود او را امام دانست؟»
حضرت دو تا نشانه برای امام ذکر کردند که جالب است: «علم و استجابت الدعوه.» با دو تا چیز میشود فهمید چه کسی امام است: یکی با علم، یکی با مستجابالدعوه بودن. علم بیانتها باید داشته باشد، اشراف به همهچیز باید داشته باشد، دعایش هم مستجاب باشد. امام این دو تا نشانه را دارد.
سوالکننده گفت: «خوب، مشخص شد دیگر. وقتی کسی هم به همهچیز اشراف دارد و هم تا دعا میکند برآورده میشود، خب، این دو تا میشود دو تا دلیل محکم برای اینکه امام باشد.»
حالا سوالی عمیق میکند، سوال جالبی هم میپرسد: «فما واخبرکم بما یکون (چه شکلی شما از چیزهایی که بعداً اتفاق میافتد خبر میدهید؟) شماهایی که امام هستید، چه شکلی این را میدانید؟ علم شما نسبت به اتفاقاتی که بعداً میافتد چگونه است؟»
حضرت فرمودند که این یک عهدی است از جانب پیغمبر به ما رسیده است. اطلاعات و اشراف ما البته درخور فهم این شخص دارند با او صحبت میکنند، دیگر. مقام امامت خیلی بالاتر از این حرفهاست. جایگاه امام خیلی بلندتر از این است. در حدی که این بفهمد، میفرمایند که این بالاخره از پیغمبر به ما رسیده است، دیگر. یک علمی است که از پیغمبر رسیده، یک عهدی است از جانب پیغمبر به ما رسیده و ما خبر داریم از اتفاقاتی که بعداً میافتد.
پرسید: «شما از تو دل مردم چه شکلی خبر دارید؟ در لحظه. حالا اتفاقاتی که میافتد را میگویید آقا قبلاً یک سری اطلاعات به شما منتقل شده، ولی الان در لحظه شما خبر دارید نیتش چیست، این در ذهنش چه میگذرد، این چه تصمیمی میخواهد بگیرد، این در قلبش محبت دارد، نفرت دارد؟ پیغمبر از قبل به ما گفته؟ شما در لحظه اشراف دارید، این چه شکلی است؟»
فرمود: «خیلی جالب است. فرمود مگر این روایت پیغمبر را نشنیدی که فرمود: "اتقوا فراسه المومن فانه ینظر بنورالله"؟»
معلوم میشود که این روایت، خیلی روایت معروفی بوده از پیغمبر. اینهایی که شیعه نبودند هم این روایت را بلد بودند. امام رضا (علیه السلام) عمدتاً روایت پیغمبر را میگفتند. اکثر افرادی که حضرت با آنها مواجه بودند شیعه نبودند، مخصوصاً وقتی حضرت به خراسان آمدند، غالباً غیرشیعه بودند. امام رضا (علیه السلام) به خاطر همین مطالب را استناد میدادند به پیغمبر، که پیغمبر اینطور فرموده است.
معمولاً طوری بوده که چیزهایی بوده از پیغمبر که اینها خبر داشتند، وگرنه حدیث حاشیه میشود دیگر. یک چیزی را به پیغمبر نسبت بدهند که اینها خبر ندارند، دلیل نمیشود. یک چیزی باید باشد که اینها بلد باشند شنیده باشند. حضرت استناد میکنند به این کلام پیغمبر اکرم (صلوات الله علیه).
خیلی روایت عجیب و فوقالعادهای است که بحث امروز ما بیشتر عمدتاً به این روایت میپردازد. البته من احتمالاً انشاءالله برمیگردم به این روایت. حضرت فرمود: «نشنیدی پیغمبر فرموده که مراقب فراست مومن باشید؟»
فراست، آن باهوشی، هوشیاری، حواسجمعی. به اسب هم میگویند فرس. به خاطر همین، اسب خیلی حیوان حواسجمعی است، خیلی ششدانگ است. فراست میشود همین ششدانگ بودن، حواسجمعی، هوشیاری. پیامبر اکرم فرمود: «حواستان باشد به اینکه مومن خیلی باهوش است، حواسجمع است، چرا؟ چون مومن با نور خدا نگاه میکند.»
چون با نور خدا نگاه میکند، سرش کلاه نمیرود. حواسش هست. در عین حالی که مومن، مومن معمولاً ساده است، سادهلوح. سادهلوح نگوییم، سادهدل بگوییم، چون معمولاً در فارسی این دو تا با همدیگر تفاوت دارند. بیشپیله و سادهدرمان، این کلمه مومن یک جوری است که به قیافهاش نمیخورد اهل حقهبازی و کلاهبرداری و شیادی باشد، و واقعاً هم همین شکلی نیست. و خیلی چیزها را چون اهل دوز و کلک نیست، ممکن است سر درنیاورد. واقعاً ممکن است در یک سری چیزها سرش کلاه برود. حالا شوخی و جدیاش.
این روایت معروف حضرت آدم (علیه السلام) در روایت دارد. حضرت موسی (علیه السلام) خواب دید. حضرت آدم (علیه السلام) در خواب، در رویا، به حضرت موسی (علیه السلام) روایتی گفت. به حضرت آدم گفت: «بابا، این چه کاری بود کردی؟ کدوم کار؟ اینکه حرف شیطان را گوش دادی و از این درخت خوردی پدرش؟ چرا این کار را کردی؟»
میگوید در روایت داریم که حضرت فرمود: «پسرم، ملامت نکن من را، سرزنش نکن من را. این شیطان خبیث وقتی که قسم خورد، قسم خورد برای آدم. و این وقتی که قسم خورد، قسم خورد که آقا من دارم میگویم این درخت که خدا به تو گفته ازش نخور، برای این است که اگر بخوری تو فرشته میشوی، جاوید میشوی، برقرار میشوی، دیگر از بین نمیروی و اینها. شجره خلد. این قسم خورد که این درخت خوب است، اصلاً باید ازش بخوری و اینها. مثلاً خدا نمیخواسته فعلاً بهت بگوید، بعداً میخواسته بهت بگوید. اصلاً برنامه این است که تو از این درخت بخوری و اینها.»
«اینها را گفت. من اول گوش ندادم، گفتم خدا گفته از این درخت نخور. ولی بعد قسم خورد. جملهاش این است: "من باورم نمیشد در عالم کسی باشد جرأت داشته باشد قسم دروغ بخورد!" کلام حضرت آدم (علیه السلام) است. "فکر نمیکردم موجودی باشد که اینقدر گستاخ باشد در این گیتی، در این هستی، عرصه این عالم، جرأت بکند دروغ بگوید، قسم هم بخورد به اسم خدا دروغ بگوید."»
«من که دیدی گول خوردم، به خاطر این بود.» مومنان یک وقتهایی سر این قضایا این شکلی میشوند دیگر. یعنی باورش نمیشود کسی باشد اینقدر اهل حقه، اهل دوز و کلک، اینقدر دروغ. اصلاً در وجودش تعریف نشده که بابا مگه میشود کسی اینقدر دیگر دروغ بگوید، اینقدر جنایت بکند، اینقدر خباثت داشته باشد؟ مومن یک سادگیهای این شکلی دارد. این جدا. در عین حال، مومن حواسجمع است. "ینظر بنورالله"؛ با نور خدا نگاه میکند، که این محل بحث امروز ماست. میخواهم نکاتی را در موردش عرض بکنم.
بعد ادامه دارد. میگوید امام رضا (علیه السلام) فرمودند: «این را شنیدی پیغمبر اینطور فرموده که مومن با نور خدا نگاه میکند؟» گفت: «بله، شنیدم.» حضرت فرمود: «و ما من مومن الا و له فراسه.» همه مومنان، کسی مومن نیست مگر اینکه فراست مومن، یک حواسجمعی دارد. شامه تیزی دارد. «ینظر بنورالله علی قدر ایمانه و مبلغ استبصاره.» مومن هر چقدر ایمانش افزایش پیدا کند، چشمش باز بشود، چشمه ایمانیاش، چشم دلش. نه به معنای چشم غیبی، چشم برزخی و اینها. آنها اصلاً در برابر این چیزی که امام رضا (علیه السلام) میفرماید، شاید صفر است. مکاشفه، تمثلاتی چیزی برای طرف اتفاق بیفتد، میخواهد ببیند خواب خوبی یا چه میدانم تجربه. آن یک چیز دیگر است. این از عمق جانش. حالا توضیح دارد، عرض میکنم. از عمق جانش دریچههای فهم به روی قلبش باز شده، چون نور در وجودش آمده. ذات نور این شکلی است: نور، روشنی، نور، شفافیت، از ابهام درآمدن، از سردرگمی درآمدن. مومن هر چقدر ایمانش افزایش پیدا میکند، نورش افزایش پیدا میکند، چشمش باز میشود، دیدش باز میشود، افقش باز میشود. مومن با نور خدا نگاه میکند.
جواب میدهد اینکه ما امامها، چگونه اشراف داریم به دل مردم؟ اشراف و اطلاع و احاطه ما از کجاست؟ در حد فهم طرف دارند این شکلی جواب میدهند. یک: اینی که ما اشراف داریم، به خاطر آن کلام پیغمبر است که فرمود: «مومن با نور خدا نگاه میکند.» هر کس مومن باشد، این نور را دارد به اندازه ایمانش. هر چقدر ایمانش بیشتر بشود، این نور در او بیشتر میشود. هر چقدر نور بیشتر بشود، اشراف و احاطه و فهم و تشخیصش قویتر میشود، بصیرتش بیشتر میشود، چشمش بیشتر باز است، حواسجمعیاش بیشتر است.
بعد فرمودند: «به میزان اینکه چشمش باز باشد و علمی که پیدا میکند، فجمع الله ما فرقه فی جمیع المومنین.» خدا همه آن ایمان و نوری که در همه مومنین با همدیگر پخش کرده، برای یک امام همه آن نور را یک جا قرار داده است. هر کسی یک ذرهاش را دارد. هر کسی یک درصدی را دارد. این پنج درصد دارد، آن پنج درصد دارد، این در یک ابعادی ایمانش قویتر است، فهم و تشخیصش بیشتر است. عرض میکنم باید در موردش بیشتر صحبت بشود، چون بحث مهمی است. آن یکی در چیزهای دیگر. ولی امام میشود سد این داستان. همه را برای امام جمع کرده. امام، سد کامل کامل. بقیه مومنین تکهتکه، خردهریزهها را دارند، هر کس یک مقداری.
بعد این آیه را امام رضا (علیه السلام) خواندند که آیه عجیب و جالبی است: «ان فی ذالک لایات للمتوسمین.» متوسمین با سین است. در سوره مبارکه حجر. این آیه، این کلمه متوسم به معنای باستانشناس است. باستانشناسی جزء علوم قرآنی است، یعنی علومی که قرآن تاییدش کرده. آیات قبلی مربوط به قوم لوط و اینهاست، اصحاب الایکه و اینهاست. قرآن کریم میفرماید شماها مکه که میخواهید بیایید، حج که میخواهید بیایید و اینها، کنار جاده این امتهای قبلی، آثار باستانیشان هنوز هست. به این باستانشناسها بگویید بیایند آثار باستانی این امتهای قبلی را برایتان دربیاورند، بعد بهتان توضیح بدهند. اینجا یک امتی بوده، امکاناتی داشته، رفاهی داشته، تشکیلاتی داشته، زدیم اینها را نابود کردیم. از باستانشناسان کمک بگیرید.
خیلی، قرآن خیلی روی این نکته اصرار دارد. میگوید سفر هم که میروید، حالا به قول بنده، سفر تفریحی فقط گشتوگذار و اینها نباشد. سفر که میروید، آمار بگیرید در منطقه. ببینید اوضاع تاریخی اینجا چه بوده، چه کسانی را من قبلاً هلاک کردم؟ «افلم یسیروا فی الارض.» بروید بگردید ببینید اینهایی که دروغ میگفتند، تکذیب میکردند، ظلم میکردند، خیانت میکردند، در هر منطقهای، در هر جغرافیایی اینها بودند، آمار اینها را دربیاورید. سفر که میروید برای گشتوگذار، آثار اینها را بروید. میشود سفرتان ذکر توجه.
هر دورهای ترامپی بوده، یک آمریکایی بوده، یک اسرائیلیای بوده، مرتیکه احمق. مثل این ترامپ قلدر، همه باد داشتند. قویتر از اینها داشته. سوره مریم میفرماید که اینها که چیزی نیستند. اینقدر از این گندهتر بودند، زدم نابودشان کردم. او گندهتر از آمریکا! البته به حسب اطلاعاتی که ما داریم، در طول تاریخ ما طاغوتی به این ابرقدرتی ظاهری آمریکا نداشتیم. با این امکانات، با این بودجه، با این ثروت، با این سرمایه انسانی، با این ابزار اغواگری، با این ابزار جنایت، بمب اتم. اینها را به حسب ظاهر نداشتیم، ولی قرآن ادعایش این است که حتماً درست است. میفرماید اینها قویترینها نیستند، قویترینها قبلیها بودند. «ارم ذات العماد التی لم یخلق مثلها فی البلاد.» این قوم عاد، قومی بود که هنوز مثلش خلق نشده. زدم یک جوری پوزشان کردم که اگه من اسمشان را نمیآوردم، تاریخ نمیفهمید یک همچین قومی بوده. مسافرت که میروید، آمار اینها را بگیرید.
بعد علومی که بتواند این مطلب را بگوید، خیلی جالب است، مثلاً باستانشناسی. نه برای اینکه بروید مثلاً ببینید جلبکها چند هزار سال پیش در کجا مثلاً زیستشان شروع شد و اول مثلاً دوزیستها بودند و بعد نمیدانم پستانداران بودند و بعد نمیدانم چیچی بودند و اینها. اینها به چه درد میخورد؟ خیلیهایش هم اشتباه درمیآید. جاهای دیگر هم کشیده میشود. اگر به درد میخورد، زمینشناسی یک علوم پایه است. باش، حالا آن هم خاصیت. ولی عمدتاً چیزی که قرآن اصرار دارد این است: آن چیزی که توجهت بدهد به سنت خدا و قاعده این زندگی و قاعده عالم که بودن گندهتر از اینها هم بودند، نابود شدند. به باستانشناسان بگو بروند آمار اینها را دربیاورند. من هنوز یک چیزهایی گذاشتم. این را بهشان میگویم متوسمین. باستانشناسان.
حالا این آیه که در مورد باستانشناسهاست، امام رضا (علیه السلام) از این آیه استفاده میکند. باستانشناس چکار میکند؟ وقتی به یک تکه مثلاً اثر باستانی میرسد، وقتی نگاه میکند، مطالعه میکند، بررسی میکند، از این چیزی که من و شما نگاه میکنیم و هیچ دلالتی ندارد، هزار تا چیز کشف میکند. معلوم میشود زندگی اینها مثلاً در آن دوره، تکنولوژیشان در این حد بوده. یک باستانشناس میگوید: «آقا اینها عمل جراحی میکردند، در فلان سطح.» میگویی: «بابا، این را تو از یک جمجمه چه شکلی فهمیدی؟ از مثلاً فلان خردهریزه فلان لباس و فلان امکانات اینها چه شکلی فهمیدی؟»
از یک انگشتری که مثلاً مال ۳۰۰۰ سال پیش بوده کشف شده، این میفهمد که مثلاً صنعت فلز در بین اینها در چه حدی بوده. فلزکاری، چه میدانم مثلاً مهارتها، فلان اینها در آن دوره مثلاً تا این حد میتوانستند روی فلز کارهای هنری انجام بدهند. من نگاه میکنم یک تکه خاک است، هیچی ازش نمیفهمم. آن باستانشناس اینها را کشف میکند. چرا؟ چون فهمش عمیقتر است. این نکتهاش اینجاست. همین چیزی که بقیه نگاه میکنند، هیچ دلالتی برایشان ندارد، هیچ اطلاعاتی برایشان ندارد. یک آدم حرفهای وقتی نگاه میکند، کلی چیز کشف میکند.
همین چیزهایی هم که بین ماها هست. یک روانشناس، همین مثلاً بنده و زبان بدن بنده را با یک آدم عادی وقتی که نگاه میکنند، خیلی فرق میکند برایشان. از تن صدای بنده، از کلماتی که من استفاده میکنم، یک روانشناس هر چقدر هم قویتر و عمیقتر باشد، بیشتر میآید کشف میکند. میگوید مثلاً من میفهمم این فلان روحیه را دارد. از این روحیه میفهمم فلان کمبود را دارد. فلان اتفاق برایش افتاده. احتمالاً در بچگی فلان اتفاق برایش افتاده. نگاه عمیق.
به اینها میگویند متوسم. امام رضا (علیه السلام) فرمود: «ما در اوج این متوسمینیم. بصیرت ما این است، علم ما این است.» هر چقدر هم طرف مومنتر باشد، این را بیشتر دارد. چیزهایی که برای بقیه هیچ دلالتی ندارد، این با یک نگاه کشف میکند. متوسمین. یک نگاه که میکنیم، تا عالم زر طرف دستمان است. میدانیم در قیامت با چه کسانی محشور میشود. میدانیم در قیامت امامش کیست. دلبستگیهایش، علقههایی که دارد، کینههایی که دارد، نفرتهایی که دارد، رفیقهایی که دارد، همهاش در مشتمان است. هر چقدر آن ایمان قویتر میشود، متوسم بودنش بیشتر میشود، این تشخیص در او قویتر میشود.
امام رضا (علیه السلام) حواله ندادند به یک چیزی که ماها سر درنیاوریم. میگویند امام دیگر علم غیب دارد. روی قاعده بحث میکنند. اندازه فهم طرف میفرماید آیه قرآن گفته متوسمین سر درمیآورند. این متوسمین یک وقت باستانشناسانی هستند که میروند آثار تاریخی را برمیدارند و یک چیزهایی (کشف میکنند)؛ یک وقت هم آدمی است که یک نگاه به پیشانی طرف میاندازد، دستش میآید این کیست و چیست و چهکاره است. خیلی عجیب است. داشتیم افرادی.
یکی از دوستان در مورد یکی از آقایان میگفتش که عزیزی بود در نجف. البته خود نجف نبود، در راه جاده نجف. از بزرگان بود. اسم پیش بنده خدایی میآوردیم، جواب میداد. که مثلاً در مورد فلان شخص. حالا این هم علم این افراد هم مختلف است، یعنی سطح معرفتشان، سطح تشخیصشان مختلف است. و میگفت مثلاً برای استاد اخلاق ازش سوال میکردم، میگفت یک دانه عکس ازش به من نشان بده. یک نگاه که میکرد، زیر و زبر طرف را (میگفت) که این مثلاً در فلان بخش خیلی قویتر است. بهترین اینجوری باید ازش استفاده کنی. این را بهش بگو اگه میخواهی استفاده کنی. با یک عکس! اینها را چه شکلی کشف کردی؟ متوسمین.
علم غیب هم خودش یک داستانی دارد، یک قاعدهای دارد. قاعدهای که امام رضا (علیه السلام) میفرمود: «فاول المتوسمین رسولالله.» در اوج این متوسمین کیست؟ پیغمبر. «ثم امیرالمومنین علیه السلام من بعده.» بعد از پیغمبر، امیرالمومنین. «ثم الحسن و الحسین.» بعد امیرالمومنین، امام حسن و امام حسین. «والائمه من ولد الحسین علیهم السلام الی یوم القیامه.» بعد از امام حسین هم فرزندان امام حسین تا روز قیامت. اولین متوسمین عالَم، ائمه هستند که امام زمان (عج) یکی از آنهاست.
میگوید که مأمون یک نگاهی کرد. خدا عذابش را بیشتر کند. یک نگاهی کرد به امام رضا (علیه السلام)، گفت: «یا اباالحسن، والله ما جعل الله لکم اهل.» این هم که بدون، حالا آخر روایت اتفاقاً دارد. برگشت در مورد شما اهل بیت چیزهای دیگر هم به ما بگویید استفاده کنیم. شما اهل بیت. اینها ادعای شیعهگری میکردند دیگر. هم هارون ادعای شیعه میکرد، کلاً به طور خاص مأمون اصلاً خودش را شیعه میدانست. در بین این خلفا، آنی که به طور خاص خودش را شیعه میدانست، مأمون بود. میگفت: «هارون الرشید من را شیعه کرده. بابام هارون الرشید من را شیعه کرده.» داستان مفصلی هم دارد که در آن قضیه امام کاظم (علیه السلام) که میآید، هارون تحویل میگیرد و پول میدهد و قضایای مفصلی که دارد. میگوید: «آنجا من شیعه شدم، به واسطه دیدن موسی بن جعفر.» این ادعای شیعهگری میکرد. این چنین کسی هم قاتل امام رضا (علیه السلام) است و هم خون دلها به امام جواد (علیه السلام) داد.
برگشت گفت: «آقا، در مورد شما اهل بیت اگر چیزهای بیشتری هم هست بفرمایید استفاده کنیم.» امام رضا (علیه السلام) یک مطلب دیگر فوقالعاده دیگر فرمودند: «ان الله عزوجل قد ایدنا بروح منه مقدسه مطهره لیست بملک.» این مربوط به کدام بحثهای مفصل است؟ خدای متعال یکی از کارهایی که با ما اهل بیت کرده، این است که ما را تأیید کرده با یک روحی از جانب خودش، که به این میگویند روح القدس.
افراد معمولی سه تا روح دارند. سه تا روح دارند، نه اینکه یعنی سه تا روح جداگانه دارند، یعنی سه لایه روح دارند، سه مرتبه از حیات را دارند. همه آدمها مشترک (هستند). که حالا بهش میگویند: روح القوة، روح الشهوة و روح الحرکة. این سه تا روح را همه دارند. این بین انسان و حیوان هم مشترک است. اینکه جنبوجوش دارد، تکان میخورد، رشد میکند و اینها. بین همه.
یک مرحله دیگر از روح هست، این مال مومنین است. بهش میگویند روح الایمان. مومن دارد، غیرمومن ندارد. به واسطه این، یک ادراک دیگری، اصلاً یک سطح دیگری از معرفت و شعور و درک و اینها دارد. قشنگ هم اینها در تحلیلهای سیاسی اینها اثر دارد. مثلاً شما از اینکه یک مومنی در یک جای عالم آزرده است، غمدیده است، گرسنه است، شما شب خواب ندارید. یک نفر دیگر نه تنها خواب دارد، بلکه خوشحال است. این قضیه مثلاً که پیش آمده. شما هر وقت نگاه میکنی، جیگرت کباب میشود، اشک میریزی. یکی دیگر کف میزند، سوت میزند. دیدم یک کسی توئیت کرده که نتانیاهو مدرسه زده، مهدکودک هم بزند پشتش. این میشود چی؟ میشود اوج حیوانیت. این واقعاً درکی ندارد اینکه مثلاً این کار بد است. درک نمیکند. غیرت، عفت، حیا، هیچ درکی از این حرفها ندارد. ناموس، ناموس یکی ناموس من است. هیچ درکی از اینها ندارد. واقعاً هم ندارد. چرا؟ چون روحش را ندارد. روح الایمان ندارد. روح الایمان که میآید، یک درک جدیدی میآید نسبت به آنی که این را ندارد. این میشود لایه چهارم.
یک لایه پنجمی هم هست. این مال اهل بیت و انبیاست. آن لایه پنجم چیست؟ روح القدس. امام رضا (علیه السلام) فرمود: «خدا یک چیزی به ما داده. این فرشته نیست. یک مرحله از روح است: تنزل الملائکه والروح.» چون روح را قرآن از ملائکه جدا کرده است. حضرت فرمود که خدا ما را تأیید کرده با یک روحی از جانب خودش که این مقدس است و مطهر است. فرشته هم نیست. یک ملائکه داریم، یک روح داریم. این روح جداست، این روح القدس. «لم تکن مع احد ممن مضاء الا مع رسول الله.» با قبلیها نبوده است. معلوم میشود این روح القدسی هم که به پیغمبر داده شده، در اوج مراتب روح القدس است. حتی بقیه انبیا هم هیچ کسی قبلاً نداشته است. این فقط مال پیغمبر است.
بعد از پیغمبر: «ائمه، من متصدقهم و توفقهم.» این است که به ما خط میدهد، جهت میدهد، کنترل میکند، توفیق میدهد. «و هو عمود من نور بیننا و بین الله عزوجل.» یک ستونی از نور است بین ما و خدا.
در روایات هم دارد اعمال بندهها را اهل بیت اشراف دارند. اینها بحثهای جالبی است. حالا ما امامشناسی کمتر در جلسات و سخنرانیها متأسفانه مطرح میشود. یعنی الان مثلاً حرف از ظهور و امام زمان و اینها هست، ولی خیلی نمیدانیم امام زمان دقیقاً چکار میکند. شناخت این شکلی نسبت به خود امام، در مورد خود امام صحبت نمیشود. بیشتر این است که آقا امام زمان میآیند، مشکلاتمان حل میشود. انشاءالله بیشتر این است.
در مورد امام زمان (علیه السلام) میفرماید که اینی که امام اشراف دارد به اعمال مردم، به واسطه آن توجهش به این ستون نور. چیز عجیبی است. این چیزهایی هم که در این تجربیات نزدیک به مرگ و اینها، این ستونها و تونل (هستند). حالا کلمه تونل خیلی کلمه رایجی شده است. یکی از معانیاش میتواند همین باشد. مفصل چندین سال پیش اینها را بحث میکردیم، عرض میکردیم اینهایی که دیدند از بدن جدا شدند و دارند وارد عالم برزخ میشوند، میگفتند که ما دیدیم وارد تونلی داریم میشویم. این تونل چیست؟ ظاهراً هر نفری از ما هم این تونل را دارد. این تونل هم دو سر است. از پایین به بالا، از بالا به پایین. از پایین به بالا چی میرود؟ اعمالمان میرود.
علامه طباطبایی یک جایی از این تعبیر میکند به "طرایق"، یعنی در قرآن آمده: «سبع طرائق.» یکی از معانیاش همین است. همین کانالها و تونلها و ستونها و اینها. از این طرف به بالا، اعمال ما میرود. هر کدام یک ستونی در عالم غیبمان بین ما و خدای متعال تا عرش برقرار است. از ما تا آنجا دارد اعمال میرود بالا. از آنجا به ما دارد روزی میآید پایین. از بالا رزق میآید، از پایین عمل ما. این دو تا خیلی هم به همدیگر مرتبط است. هر چقدر اعمالمان لطیفتر و زلالتر و نورانیتر میشود، رزقهامان هم لطیفتر و پاکتر میشود. گناه که میکنیم، انگار این کانال چرک میگیرد، کثافت میگیرد. روزیهامان قطع میشود. در روایت هم دارد استغفار که میکنیم، انگار این را داریم جارو میکنیم، تمیزش میکنیم. راه وا میشود، روزی میآید.
در هر شهری هم خودش یک ستونی دارد. روایت امام اشرافش، اطلاعش. البته امام فوق این حرفهاست. امام روح هستی، روح عالم است. در مراتبی است که ماها (نمیدانیم). در هر شهری که ازش نگاه میکند، آن شهر خودش یک ستونی دارد. اعمال همه بندگان آن شهر در آن ستون هست. یعنی ستونی، تونلی به نام تهران. این پرونده اعمال کل تهرانیها. امام زمان اشرافشان به پرونده اعمال تهرانیها این شکلی است. یک ستونی است، به آن ستون توجه میکند که همه اعمال آنجا حاضر است. امام حتی به همین توجه هم نیاز ندارد. به آن ستون هم نیاز ندارد. یک مرتبهای است از آن حقیقت. وگرنه امام فراتر از این است.
فرمود: «یک ستونی است بین ما و خدا.» آن روح القدس را هم همین تعبیر به ستون، ستونی از نور. همهاش تکیه به نور. این کلمه نور خیلی کلمه حیاتی و مهمی است. یک ستونی از نور بین ما و خداست. آن روح القدس بر ما مستقر است. ما هم به واسطه این روح القدس عصمت داریم. هر چقدر آدم به روح القدس نزدیک بشود، به عصمت نزدیک میشود.
آیتالله بهجت (رضوانالله علیه) میفرمود: «این نیستش که بگوییم آقا دیگران نمیتوانند معصوم باشند.» ایشان میفرمود: «حتی شاید بشود در مورد افرادی ادعا کرد که جدای از چهارده معصوم، اینها معصوم بودند.» بعد افرادی را اسم میآورد مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت. یکیش مرحوم زید شهید، فرزند امام سجاد (علیه السلام).
این شیعیان زیدی که بهشان میگویند زیدی، مخصوصاً یمنیها که خودشان را منتسب میکنند، این زید شهید را یکی از آن شخصیتهایی است که به طور وحشت (آیتالله بهجت) میفرماید در ایشان هم حتی میشود ادعای عصمت کرد. حتی شاید در مورد خود آیتالله بهجت هم بشود ادعای عصمت کرد. فرمود: «من یک بار عمداً در طول عمرم گناه نکردم.» برخی از نزدیکان از سنین قبل از بلوغ ایشان، احوالات عجیب معنوی داشتهاند. از سن یازده دوازده سالگی.
اما اوایل بلوغشان به اجتهاد میرسند. کمالات عجیبی مرحوم آیتاللهالعظمی (بهجت) داشتند. اینها شخصیتهایی بودند که حتی در مورد همینها هم شاید بشود تعبیر معصوم آورد. البته عصمت اینها با عصمت اهل بیت خیلی فرق میکند. عصمت، نسبت به گناه. گناه، بچه معصوم، بیگناه. این بیگناه هم میشود معصوم. حالا آن بیگناه امام، خب خیلی فرق میکند. حتی بیگناهی پیغمبران با بیگناهی امامان، بیگناهی پیغمبر (با) پیغمبر اکرم هم خیلی فرق میکند. خود پیغمبران درجات دارند. پیغمبران به گرد پای امام معصوم نمیرسند. ولی ممکن است علمایی باشند در بین ما، اینها اندازهشان برسد به اندازه انبیا.
در روایت هم دارد میفرماید: «علمای امت من از انبیاء بنیاسرائیل بالاترند.» یک قضیه معروفی هم دارد از مرحوم ابن فهد حلی. که نمیدانم ایشان را میشناسید یا نه. قبر ایشان کجاست؟ حرم امام حسین (علیه السلام) شده، به همین زودی، روزی همهمان بشود، آن باب القبله را که میآییم بیرون، یکم جلوتر که میآییم، دستفروشهایی که املت املت درست میکنند. نه آنی که رد میکنی سمت راست حرم. یک حرم کوچک دارند میسازند، دیگر الان دیگر قاعدتاً ساخته شده. یک گنبدی دارد و یک ضریح کوچکی دارد. ایشان ابن فهد حلی است.
اصل حرفهامان مانده، داریم چیزهای دیگر هم میگوییم. اشکال ندارد. حالا خستگیهایتان در برود. علامه طباطبایی میفرمود که در عالم اسلام، در عالم شیعه، ظاهراً این سه نفر در اوجاند، در رأس علمای شیعه: مرحوم سید بن طاووس، مرحوم علامه بحرالعلوم، و ابن فهد حلی. علامه بحرالعلوم در نجف، از حرم امیرالمومنین (علیه السلام) که بیرون میآیید، یک گنبد شطرنجی، گنبد خاکستری. از باب طوسی که میآییم بیرون، همان قبر شیخ طوسی است، سمت وادیالسلام. انشاءالله روزی بشود. به همین سمت چپتان، یک گنبد. این قبر شیخ طوسی. واردش که میشوید، همه معمولاً قبل شیخ طوسی موقع نماز درش باز است، نماز جماعت هم این ور قبر شیخ طوسی است. آن طرف یک اتاقک کوچولو، دو تا قبر. که یکیش قبر علامه بحرالعلوم است. پس شد سید بن طاووس، علامه بحرالعلوم و ابن فهد حلی.
این داستان را بنده شاید ۲۰ سال پیش دیده بودم که در قبر ابن فهد حلی، کنار مزار ایشان، روی دیوار این را زده بودند. از قبلترهاش من شنیده بودم این را. ولی دیدم که به دیوار همین را، متن عربی نوشته بودند که یک یهودی میآید پیش ابن فهد حلی (رضوانالله علیه)، میگوید: «پیغمبر شما گفته که علمای امت من از انبیاء بنیاسرائیل بالاترند.» فرمود: «بله.» گفت: «یعنی تو از موسی بالاتری؟» میگوید یک عصایی بود در دست ابن فهد حلی. انداخت، اژدها شد. این هم غش کرد. به هوش آمد. حالا یهودی ذاتش معلوم نیست چیست. به هوش آمد، گفت: «خب، تازه شدین مساوی. بهتر که بهترش؟ دیگر چی بود؟ برای چی گفته شما بهترین؟ شما از حال رفته بودی، خبر نداری چی شد.»
حضرت موسی، حالا شاید در تورات هم باشد، قرآن که دارد: «لا تخف سنعیدها سیرتها الاولی.» میگوید حضرت موسی انداخت، اژدها شد. خب، یک چیز نامأنوسی است دیگر. دوباره بهش دستور دادند که بگیرش. بابا، بگیرش. این تا قبلش عصا بود، راحت میگرفتمش. این الان اژدهاست، دیگر نمیتوانم راحت بگیرم. خطاب رسید که بگیرش. دوباره برمیگردد به حالت قبلیش. یکم انگار ترس برداشت. حالا ترس طبیعی دیگر، ترس عادی. یک چیز نامأنوس است. حضرت موسی با یک ترسی دست انداخت، دوباره اژدها را گرفت. تا گرفتش، عصا شد. ابن فهد حلی فرمود: «شما از حال رفته بودی. من که این را انداختم، اژدها شد، بدون ترس دوباره گرفتمش. افضل بودن ما برای حضرت موسی (علیه السلام).»
اینها همهاش میشود مراتبی از همین روح القدس و ایمان و بصیرت و همه این چیزهایی که امام رضا (علیه السلام) فرمود. عصمت و این حرفها. معلوم میشود که اهل بیت در اوجاند. دیگران هم در دامنهاش چیزهایی دارند. خب ما بنا بود که یک دور حدیث را کامل بخوانیم. دیگر اینقدر حاشیه رفتیم. حاشیه که البته مربوط به متن بود. نمیدانم بخوانم یا نه. یک دور سریع فقط اشاره بکنم. حیفم میآید، روایت قشنگ است.
اصل حرفهامان مانده. میگوید که مأمون گفت: «یا اباالحسن، به من خبر رسیده که یک تعدادی هستند در مورد شما غلو میکنند.» این هم آقا مشخص است دیگر، ذات پلیدشان. تا یکم رفت به فضایل اهل بیت، دارد این وسط موش میدواند. تا دارد امام یکم پرده کنار میزند، حقیقت خودش را معرفی میکند. برگشت گفتش که بالاتر از حدتان: «بتجاوزون فیکم الحد.» از حدتان بالاترند. یک چیزهایی را میگویند.
حضرت فرمودند که: «حدیث سلسله الذهب. پدرم موسی بن جعفر از پدرش، از پدرش، از پدرش، از پدرش حسین بن علی از پدرش علی بن ابیطالب نقل کرد که پیغمبر اکرم فرمود: لا ترفعونی فوق حقی.» من را بالاتر از حقم جا ندهید. خدا من را عبدی انتخاب کرده قبل از اینکه من را پیغمبر انتخاب کند. بعد آیهای را خواندند. بعد کلام امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: «دو دسته در مورد من هلاک شدند بدون اینکه من مقصر باشم. یکی آنهایی که من را دوست داشتند، افراطی دوست داشتند. یک عده هم آنهایی که بغض من را داشتند، کمتر از حدم برایم قائل بودند. یک عده محبت داشتند، بیشتر از حدم قائل بودند. نفرت داشتند، کمتر از حدم قائل بودند.» فرمود: «من هم از خدا بریام نسبت به کسی که در مورد ما غلو میکند، ما را فوق حد ما قرار میدهد.» همانجور که حضرت عیسی برائت گرفت از نصارا، مسیحیهایی که غلو میکردند در مورد حضرت عیسی (علیه السلام). چند تا آیه هم پشت سر هم امام رضا (علیه السلام) خواندند.
یک سوال دیگر کرد، این مهم است. بعدها به دردمان میخورد. اگر این جلسه انشاءالله توفیق داشته باشیم، در خدمت دوستان برسیم. مأمون پرسید که: «فما تقول فی الرجعه؟ در مورد رجعت چی میگویید؟» حضرت فرمود: «این حق قطعی است. درش بحثی نیست.» این در امتهای قبلی بوده. استدلال امام رضا (علیه السلام) خیلی جالب است. فرمود: «در امتهای قبلی رجعت بوده، پس معلوم میشود رجعت یک چیزی نیست که فقط مربوط به عالم قیامت و بعد ظهور و اینها باشد. همین که تعدادی که رفتند برمیگردند، این خودش میشود رجعت.»
فرمود: «این در امتهای قبلی بوده.» آن ور هم روایت دارد پیغمبر اکرم فرمود: «هرچه در امتهای قبلی رخ داده، در این امت مو به مو رخ میدهد. یکی از آنها رجعت بوده، پس در این امت هم رجعت رخ میدهد.» حالا این رجعت ممکن است مختلف باشد. یک وقتی واقعاً طرف از دنیا رفته، برمیگردد. یک وقتی هم همین چیزهایی که امروز میبینیم، طرف میرود آن طرف، چیزهایی میبیند، برمیگردد. قرآن هم در موردش حرف زده، پیغمبر هم فرموده. «هر چیزی که در امتهای قبلی رخ داده، نعل به نعل و مو به مو اینجا اتفاق میافتد.»
امام رضا (علیه السلام) در مورد رجعت این را مثال آوردند، خیلی جالب است. فرمود: «اذا خرج المهدی من ولدی، وقتی مهدی از فرزندان من ظهور میکند، نزل عیسی بن مریم علیه السلام فصلی خلفه.» حضرت عیسی (علیه السلام) نزول میکند و پشت مهدی ما نماز میخواند.
بعد امام رضا (علیه السلام) فرمود: «اِن الاسلام بَدءَ غریباً و سیعود غریباً فطوبی للغرباء.» اسلام غریبانه شروع کرد، دوباره هم غریب میشود. خوشا به حال آنهایی که در غربت (مومن هستند.)
پرسیده شد: «یا رسولالله، ثم یکون ماذا؟» اینها همهاش ادامه کلام پیغمبر است، دیگر. که امام رضا (علیه السلام) دارند (نقل میکنند.) به پیغمبر گفتند که: «بعدش چی میشود؟» فرمود: «ثم یرجع الحق الی اهله.» حق به اهلش برمیگردد.
بعد یک سوال دیگر کرد، گفت: «در مورد تناسخ چی میگویید؟» تناسخ همان چیزهایی که در این فیلمهای ژاپنیها و اینها خیلی الان مرسوم است که طرف از دنیا میرود، برمیگردد، زندگی دومش در قالب یک سوسک است، چه میدانم زندگی اولش یک سگ بوده، برگشته من پولدار شده. زندگی اولش پولدار بوده، برگشته سگ شده. اینها را دیدید؟ تناسخ.
فرمود: «کسی که قائل به تناسخ باشد، کافر به خداست و بهشت و جهنم را تکذیب میکند.»
«مسخ چی میگویید؟ که قرآن گفته یک عده مسخ میشوند. قومی هستند که خدا بهشان غضب کرد، مسخشان کرد. سه روز زنده ماندند، بعدش مردند. بعد هم دیگر تناسل نداشتند. این خوک و میمونی که قرآن فرمود، اینها مسخ شدند. این خوک و میمونی که الان هست، از نسل آنها نیست. آنها سه روز بودند، به ادامه نسلشان کارشان نکشید. تا مسخ شدند، مردند، از بین رفتند. چیزی از اینها الان در دنیا پیدا نمیشود.»
میگوید مأمون برگشت گفتش که: «خدا نیاورد آن روزی که من باشم و تو نباشی. چقدر بیشک: فوالله ما یوجد العلم الصحیح الا عند اهل هذا البیت. به خدا آقا جز این خانه، خانه شما از جای دیگر علم صحیح پیدا نمیشود. الیک انتهت علوم آبائک.» علم پدرانت همه به تو رسیده. «فجزاک الله عن الاسلام و اهله خیراً.» خدا به تو خیر بدهد از عالم اسلام و اهل اسلام.
حسن بن جهم، این خودش آقا برمیگردد به همان فراست امام رضا (علیه السلام). آخرش یک نمونه عینی و کاربردی از فراست امام رضا (علیه السلام). حسن بن جهم میگوید: «امام رضا پا شدند بروند. من دنبال حضرت (رفتم.)» حضرت آمدند سمت منزلشان. من وارد شدم و گفتم: «یا ابن رسولالله، الحمدلله الذی وهب لک من جمیل رای امیرالمومنین.» حالا این هم آدم ساده بنده. گفت: «خدایا شکر، آقا چقدر نظر امیرالمومنین نسبت به شما مثبت بود.» امیرالمومنین یعنی کی؟ «ما حمله علی و ما أرى من إِکرامِ لَکَ و قبوله لقبولِه.» چقدر شما را اکرام کرد، حرفتان را قبول کرد. «خدا را شکر شما چقدر جایگاه دارید پیش امیرالمومنین.»
«الحمدلله علیه من اکرام. گول نخوری! اینهایی که دیدی، گول نخوری! دیدی یک چیزهایی گفت، یک چیزهایی شنید، اکرام کرد، محبت کرد، کلمات قلمبه سلمبه ردیف کرد، گول نخوری! انه سیقتلنی بالسم. این قاتل من است. به زودی من را میکشد و هو ظالم. بهم ظلم میکند، بهم سم میدهد. اعرف ذلک بعهد معهود الیه من آبائی.» این جزء آن چیزهایی است که پیغمبر با عهد به ما رسانده است. همان علمی که گفتم امام دارد، یکیش هم همین. از پیغمبر رسیده.
«فاکتم هذا مادمت حیا.» تا من زندهام این را کتمان میکنی. لو نمیدهی! «بلند شو برو.» این ور آن ور، نگیرد مأمون. قراره هتل امام رضا (علیه السلام) حتی تا بعد شهادت حضرت (نیز) قضیه مخفی بماند. یعنی شهادت حضرت یک طوری شد، یکی دو نفر فقط خبر داشتند. یکی این خواجه مراد. مشهد، آن یکم خواجه عباس. ایشان هم قبرهایشان به همدیگر نزدیک است. ظاهراً فقط همین دو تا خبر داشتند از قضیه شهادت امام رضا (علیه السلام) که به دست مأمون کشته شده است.
آن خواجه مراد را که پدرش را همان جا محمود درآورد. خواجه ابوالفضل که گرفتند، زندانیش کردند. و چون خبر داشت قضیه چیست، یک سال و نیم زندان بود. و قضیه مفصلی که دارد. بعد از یک سال و نیم امام جواد (علیه السلام) را در زندان دید و حضرت فرمودند که: «چیست؟ چی شده؟» گفت: «آقا، خسته شدم از این زندان. برگردم پیش زن و بچه. آزاد میشوم.» میگوید از زندان درش آوردند، از جلو زندانبان رد شد. اینجوری، به قول ما، دست تکان داد که زندانبان هم نگاه نمیکند، نمیفهمد. با طیالارض حضرت برگرداندند هرات. هروی بود، دیگر. عباس هر.
میگوید اینجا روایت جالب بود، چون حالا نکته داشت. برگشت گفت: «آقا، من یک سال و نیم زندانم. مثلاً به قول ما، چی شد؟ حالا بعد یک سال و نیم به داد ما (رسیدی.)» «بعد یک سال و نیم؟ ما را صدا زدی؟» «یک سال و نیم بود. از روز اول اگر توسل میکردی به ما، تکه نمیشدی.»
«من یک سال و نیم زندانم. تو یک سال و نیم پیش (تنها بودی.)» این دو نفر خبر داشتند شهادت امام رضا (علیه السلام)، بقیه خبر نداشتند. این هم که فهمید. حسن بن جهم که فهمید، حضرت بهش فرمودند کتمان کند.
میگوید که من این حدیث را به کسی نگفتم. «ماضی علیه السلام بطوس مقتولا بسم و دفن فی دار حمید بن قحطبه طایی.» تا حضرت را در خانه حمید بن قحطبه، در بقعهای که هارون الرشید درش دفن است، آنجا حضرت را دفن کردند. «من تا آن موقع این حدیث را برای کسی نقل نکردم.»
**این بخش اول بود.**
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلیالله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (صلوات الله علیه) و آله الطیبین الطاهرین و لعنتالله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
توفیقی شد مجدداً در خدمت عزیزان باشیم، در باب بهترین مسجد با صفا، در صبح جمعه، در ایام میلاد آقا و مولامون، ولینعمتمان، حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام). به مناسبت میلاد امام رضا (علیه السلام)، روایتی در باب ایشان میخوانیم و انشاءالله مطالبی را در محضر این روایت و محضر امام رضا (علیه السلام) استفاده میکنیم. انشاءالله که مطلب مهم و مفیدی در روایت باشد.
در کتاب "عیون اخبار الرضا" از مرحوم شیخ صدوق، در باب چهل و ششم مربوط به امامت و دلایل امامت، حدیثی است که حسن بن جهم میگوید: «من در مجلسی بودم که امام رضا (علیه السلام) حضور داشتند. مأمون جمع کرده بود فقها و اهل کلام از فرقههای مختلفی را. افراد مختلفی بودند. اهل مباحث اعتقادی بودند، علما و فقها بودند، از فرقههای مختلف.»
یک کسی از امام رضا (علیه السلام) سوالی کرد. این حدیث، حدیث طولانی و خیلی مفصلی است. من یک دور حدیث را بخوانم تا کامل متوجه شوید. به نظرم خیلی ارزش دارد، چون چهار پنج صفحه است. اگر برسم این کار را بکنم، خوب است که یک دور کامل بخوانم و برگردم بخش اولش را بحث بکنم. اگر نرسیدم، همان بخش اول را بحث میکنم، چون حدیث مفصلی است. آخر روایت مربوط به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است و نکات زیادی میگوید.
یکی پرسید: «ای ابن رسولالله، این داستان امامت، وقتی کسی مدعی امامت میشود، چه شکلی میشود، وقتی که ادعا میکند که من امامم، چه شکلی میشود ازش پذیرفت؟ چه کسی را میشود امام دانست؟»
فرمود: «به نص و به دلیل.» نص یعنی متن، یعنی با متن قرآن و متن روایات. دلیل هم دلیل عقلی است که اثبات میشود. طرف میگوید: «پرسیدم، خب حالا نص که جداست؛ آیات قرآن و روایات و پیغمبر، مثلاً فرموده بعد از من این امام است و اسم برده و اینها. دلیلش چیست؟ وقتی با شخصی مواجه شدیم که ادعا دارد که من امامم، چه شکلی میشود او را امام دانست؟»
حضرت دو تا نشانه برای امام ذکر کردند که جالب است: «علم و استجابت الدعوه.» با دو تا چیز میشود فهمید چه کسی امام است: یکی با علم، یکی با مستجابالدعوه بودن. علم بیانتها باید داشته باشد، اشراف به همهچیز باید داشته باشد، دعایش هم مستجاب باشد. امام این دو تا نشانه را دارد.
سوالکننده گفت: «خوب، مشخص شد دیگر. وقتی کسی هم به همهچیز اشراف دارد و هم تا دعا میکند برآورده میشود، خب، این دو تا میشود دو تا دلیل محکم برای اینکه امام باشد.»
حالا سوالی عمیق میکند، سوال جالبی هم میپرسد: «فما واخبرکم بما یکون (چه شکلی شما از چیزهایی که بعداً اتفاق میافتد خبر میدهید؟) شماهایی که امام هستید، چه شکلی این را میدانید؟ علم شما نسبت به اتفاقاتی که بعداً میافتد چگونه است؟»
حضرت فرمودند که این یک عهدی است از جانب پیغمبر به ما رسیده است. اطلاعات و اشراف ما البته درخور فهم این شخص دارند با او صحبت میکنند، دیگر. مقام امامت خیلی بالاتر از این حرفهاست. جایگاه امام خیلی بلندتر از این است. در حدی که این بفهمد، میفرمایند که این بالاخره از پیغمبر به ما رسیده است، دیگر. یک علمی است که از پیغمبر رسیده، یک عهدی است از جانب پیغمبر به ما رسیده و ما خبر داریم از اتفاقاتی که بعداً میافتد.
پرسید: «شما از تو دل مردم چه شکلی خبر دارید؟ در لحظه. حالا اتفاقاتی که میافتد را میگویید آقا قبلاً یک سری اطلاعات به شما منتقل شده، ولی الان در لحظه شما خبر دارید نیتش چیست، این در ذهنش چه میگذرد، این چه تصمیمی میخواهد بگیرد، این در قلبش محبت دارد، نفرت دارد؟ پیغمبر از قبل به ما گفته؟ شما در لحظه اشراف دارید، این چه شکلی است؟»
فرمود: «خیلی جالب است. فرمود مگر این روایت پیغمبر را نشنیدی که فرمود: "اتقوا فراسه المومن فانه ینظر بنورالله"؟»
معلوم میشود که این روایت، خیلی روایت معروفی بوده از پیغمبر. اینهایی که شیعه نبودند هم این روایت را بلد بودند. امام رضا (علیه السلام) عمدتاً روایت پیغمبر را میگفتند. اکثر افرادی که حضرت با آنها مواجه بودند شیعه نبودند، مخصوصاً وقتی حضرت به خراسان آمدند، غالباً غیرشیعه بودند. امام رضا (علیه السلام) به خاطر همین مطالب را استناد میدادند به پیغمبر، که پیغمبر اینطور فرموده است.
معمولاً طوری بوده که چیزهایی بوده از پیغمبر که اینها خبر داشتند، وگرنه حدیث حاشیه میشود دیگر. یک چیزی را به پیغمبر نسبت بدهند که اینها خبر ندارند، دلیل نمیشود. یک چیزی باید باشد که اینها بلد باشند شنیده باشند. حضرت استناد میکنند به این کلام پیغمبر اکرم (صلوات الله علیه).
خیلی روایت عجیب و فوقالعادهای است که بحث امروز ما بیشتر عمدتاً به این روایت میپردازد. البته من احتمالاً انشاءالله برمیگردم به این روایت. حضرت فرمود: «نشنیدی پیغمبر فرموده که مراقب فراست مومن باشید؟»
فراست، آن باهوشی، هوشیاری، حواسجمعی. به اسب هم میگویند فرس. به خاطر همین، اسب خیلی حیوان حواسجمعی است، خیلی ششدانگ است. فراست میشود همین ششدانگ بودن، حواسجمعی، هوشیاری. پیامبر اکرم فرمود: «حواستان باشد به اینکه مومن خیلی باهوش است، حواسجمع است، چرا؟ چون مومن با نور خدا نگاه میکند.»
چون با نور خدا نگاه میکند، سرش کلاه نمیرود. حواسش هست. در عین حالی که مومن، مومن معمولاً ساده است، سادهلوح. سادهلوح نگوییم، سادهدل بگوییم، چون معمولاً در فارسی این دو تا با همدیگر تفاوت دارند. بیشپیله و سادهدرمان، این کلمه مومن یک جوری است که به قیافهاش نمیخورد اهل حقهبازی و کلاهبرداری و شیادی باشد، و واقعاً هم همین شکلی نیست. و خیلی چیزها را چون اهل دوز و کلک نیست، ممکن است سر درنیاورد. واقعاً ممکن است در یک سری چیزها سرش کلاه برود. حالا شوخی و جدیاش.
این روایت معروف حضرت آدم (علیه السلام) در روایت دارد. حضرت موسی (علیه السلام) خواب دید. حضرت آدم (علیه السلام) در خواب، در رویا، به حضرت موسی (علیه السلام) روایتی گفت. به حضرت آدم گفت: «بابا، این چه کاری بود کردی؟ کدوم کار؟ اینکه حرف شیطان را گوش دادی و از این درخت خوردی پدرش؟ چرا این کار را کردی؟»
میگوید در روایت داریم که حضرت فرمود: «پسرم، ملامت نکن من را، سرزنش نکن من را. این شیطان خبیث وقتی که قسم خورد، قسم خورد برای آدم. و این وقتی که قسم خورد، قسم خورد که آقا من دارم میگویم این درخت که خدا به تو گفته ازش نخور، برای این است که اگر بخوری تو فرشته میشوی، جاوید میشوی، برقرار میشوی، دیگر از بین نمیروی و اینها. شجره خلد. این قسم خورد که این درخت خوب است، اصلاً باید ازش بخوری و اینها. مثلاً خدا نمیخواسته فعلاً بهت بگوید، بعداً میخواسته بهت بگوید. اصلاً برنامه این است که تو از این درخت بخوری و اینها.»
«اینها را گفت. من اول گوش ندادم، گفتم خدا گفته از این درخت نخور. ولی بعد قسم خورد. جملهاش این است: "من باورم نمیشد در عالم کسی باشد جرأت داشته باشد قسم دروغ بخورد!" کلام حضرت آدم (علیه السلام) است. "فکر نمیکردم موجودی باشد که اینقدر گستاخ باشد در این گیتی، در این هستی، عرصه این عالم، جرأت بکند دروغ بگوید، قسم هم بخورد به اسم خدا دروغ بگوید."»
«من که دیدی گول خوردم، به خاطر این بود.» مومنان یک وقتهایی سر این قضایا این شکلی میشوند دیگر. یعنی باورش نمیشود کسی باشد اینقدر اهل حقه، اهل دوز و کلک، اینقدر دروغ. اصلاً در وجودش تعریف نشده که بابا مگه میشود کسی اینقدر دیگر دروغ بگوید، اینقدر جنایت بکند، اینقدر خباثت داشته باشد؟ مومن یک سادگیهای این شکلی دارد. این جدا. در عین حال، مومن حواسجمع است. "ینظر بنورالله"؛ با نور خدا نگاه میکند، که این محل بحث امروز ماست. میخواهم نکاتی را در موردش عرض بکنم.
بعد ادامه دارد. میگوید امام رضا (علیه السلام) فرمودند: «این را شنیدی پیغمبر اینطور فرموده که مومن با نور خدا نگاه میکند؟» گفت: «بله، شنیدم.» حضرت فرمود: «و ما من مومن الا و له فراسه.» همه مومنان، کسی مومن نیست مگر اینکه فراست مومن، یک حواسجمعی دارد. شامه تیزی دارد. «ینظر بنورالله علی قدر ایمانه و مبلغ استبصاره.» مومن هر چقدر ایمانش افزایش پیدا کند، چشمش باز بشود، چشمه ایمانیاش، چشم دلش. نه به معنای چشم غیبی، چشم برزخی و اینها. آنها اصلاً در برابر این چیزی که امام رضا (علیه السلام) میفرماید، شاید صفر است. مکاشفه، تمثلاتی چیزی برای طرف اتفاق بیفتد، میخواهد ببیند خواب خوبی یا چه میدانم تجربه. آن یک چیز دیگر است. این از عمق جانش. حالا توضیح دارد، عرض میکنم. از عمق جانش دریچههای فهم به روی قلبش باز شده، چون نور در وجودش آمده. ذات نور این شکلی است: نور، روشنی، نور، شفافیت، از ابهام درآمدن، از سردرگمی درآمدن. مومن هر چقدر ایمانش افزایش پیدا میکند، نورش افزایش پیدا میکند، چشمش باز میشود، دیدش باز میشود، افقش باز میشود. مومن با نور خدا نگاه میکند.
جواب میدهد اینکه ما امامها، چگونه اشراف داریم به دل مردم؟ اشراف و اطلاع و احاطه ما از کجاست؟ در حد فهم طرف دارند این شکلی جواب میدهند. یک: اینی که ما اشراف داریم، به خاطر آن کلام پیغمبر است که فرمود: «مومن با نور خدا نگاه میکند.» هر کس مومن باشد، این نور را دارد به اندازه ایمانش. هر چقدر ایمانش بیشتر بشود، این نور در او بیشتر میشود. هر چقدر نور بیشتر بشود، اشراف و احاطه و فهم و تشخیصش قویتر میشود، بصیرتش بیشتر میشود، چشمش بیشتر باز است، حواسجمعیاش بیشتر است.
بعد فرمودند: «به میزان اینکه چشمش باز باشد و علمی که پیدا میکند، فجمع الله ما فرقه فی جمیع المومنین.» خدا همه آن ایمان و نوری که در همه مومنین با همدیگر پخش کرده، برای یک امام همه آن نور را یک جا قرار داده است. هر کسی یک ذرهاش را دارد. هر کسی یک درصدی را دارد. این پنج درصد دارد، آن پنج درصد دارد، این در یک ابعادی ایمانش قویتر است، فهم و تشخیصش بیشتر است. عرض میکنم باید در موردش بیشتر صحبت بشود، چون بحث مهمی است. آن یکی در چیزهای دیگر. ولی امام میشود سد این داستان. همه را برای امام جمع کرده. امام، سد کامل کامل. بقیه مومنین تکهتکه، خردهریزهها را دارند، هر کس یک مقداری.
بعد این آیه را امام رضا (علیه السلام) خواندند که آیه عجیب و جالبی است: «ان فی ذالک لایات للمتوسمین.» متوسمین با سین است. در سوره مبارکه حجر. این آیه، این کلمه متوسم به معنای باستانشناس است. باستانشناسی جزء علوم قرآنی است، یعنی علومی که قرآن تاییدش کرده. آیات قبلی مربوط به قوم لوط و اینهاست، اصحاب الایکه و اینهاست. قرآن کریم میفرماید شماها مکه که میخواهید بیایید، حج که میخواهید بیایید و اینها، کنار جاده این امتهای قبلی، آثار باستانیشان هنوز هست. به این باستانشناسها بگویید بیایند آثار باستانی این امتهای قبلی را برایتان دربیاورند، بعد بهتان توضیح بدهند. اینجا یک امتی بوده، امکاناتی داشته، رفاهی داشته، تشکیلاتی داشته، زدیم اینها را نابود کردیم. از باستانشناسان کمک بگیرید.
خیلی، قرآن خیلی روی این نکته اصرار دارد. میگوید سفر هم که میروید، حالا به قول بنده، سفر تفریحی فقط گشتوگذار و اینها نباشد. سفر که میروید، آمار بگیرید در منطقه. ببینید اوضاع تاریخی اینجا چه بوده، چه کسانی را من قبلاً هلاک کردم؟ «افلم یسیروا فی الارض.» بروید بگردید ببینید اینهایی که دروغ میگفتند، تکذیب میکردند، ظلم میکردند، خیانت میکردند، در هر منطقهای، در هر جغرافیایی اینها بودند، آمار اینها را دربیاورید. سفر که میروید برای گشتوگذار، آثار اینها را بروید. میشود سفرتان ذکر توجه.
هر دورهای ترامپی بوده، یک آمریکایی بوده، یک اسرائیلیای بوده، مرتیکه احمق. مثل این ترامپ قلدر، همه باد داشتند. قویتر از اینها داشته. سوره مریم میفرماید که اینها که چیزی نیستند. اینقدر از این گندهتر بودند، زدم نابودشان کردم. او گندهتر از آمریکا! البته به حسب اطلاعاتی که ما داریم، در طول تاریخ ما طاغوتی به این ابرقدرتی ظاهری آمریکا نداشتیم. با این امکانات، با این بودجه، با این ثروت، با این سرمایه انسانی، با این ابزار اغواگری، با این ابزار جنایت، بمب اتم. اینها را به حسب ظاهر نداشتیم، ولی قرآن ادعایش این است که حتماً درست است. میفرماید اینها قویترینها نیستند، قویترینها قبلیها بودند. «ارم ذات العماد التی لم یخلق مثلها فی البلاد.» این قوم عاد، قومی بود که هنوز مثلش خلق نشده. زدم یک جوری پوزشان کردم که اگه من اسمشان را نمیآوردم، تاریخ نمیفهمید یک همچین قومی بوده. مسافرت که میروید، آمار اینها را بگیرید.
بعد علومی که بتواند این مطلب را بگوید، خیلی جالب است، مثلاً باستانشناسی. نه برای اینکه بروید مثلاً ببینید جلبکها چند هزار سال پیش در کجا مثلاً زیستشان شروع شد و اول مثلاً دوزیستها بودند و بعد نمیدانم پستانداران بودند و بعد نمیدانم چیچی بودند و اینها. اینها به چه درد میخورد؟ خیلیهایش هم اشتباه درمیآید. جاهای دیگر هم کشیده میشود. اگر به درد میخورد، زمینشناسی یک علوم پایه است. باش، حالا آن هم خاصیت. ولی عمدتاً چیزی که قرآن اصرار دارد این است: آن چیزی که توجهت بدهد به سنت خدا و قاعده این زندگی و قاعده عالم که بودن گندهتر از اینها هم بودند، نابود شدند. به باستانشناسان بگو بروند آمار اینها را دربیاورند. من هنوز یک چیزهایی گذاشتم. این را بهشان میگویم متوسمین. باستانشناسان.
حالا این آیه که در مورد باستانشناسهاست، امام رضا (علیه السلام) از این آیه استفاده میکند. باستانشناس چکار میکند؟ وقتی به یک تکه مثلاً اثر باستانی میرسد، وقتی نگاه میکند، مطالعه میکند، بررسی میکند، از این چیزی که من و شما نگاه میکنیم و هیچ دلالتی ندارد، هزار تا چیز کشف میکند. معلوم میشود زندگی اینها مثلاً در آن دوره، تکنولوژیشان در این حد بوده. یک باستانشناس میگوید: «آقا اینها عمل جراحی میکردند، در فلان سطح.» میگویی: «بابا، این را تو از یک جمجمه چه شکلی فهمیدی؟ از مثلاً فلان خردهریزه فلان لباس و فلان امکانات اینها چه شکلی فهمیدی؟»
از یک انگشتری که مثلاً مال ۳۰۰۰ سال پیش بوده کشف شده، این میفهمد که مثلاً صنعت فلز در بین اینها در چه حدی بوده. فلزکاری، چه میدانم مثلاً مهارتها، فلان اینها در آن دوره مثلاً تا این حد میتوانستند روی فلز کارهای هنری انجام بدهند. من نگاه میکنم یک تکه خاک است، هیچی ازش نمیفهمم. آن باستانشناس اینها را کشف میکند. چرا؟ چون فهمش عمیقتر است. این نکتهاش اینجاست. همین چیزی که بقیه نگاه میکنند، هیچ دلالتی برایشان ندارد، هیچ اطلاعاتی برایشان ندارد. یک آدم حرفهای وقتی نگاه میکند، کلی چیز کشف میکند.
همین چیزهایی هم که بین ماها هست. یک روانشناس، همین مثلاً بنده و زبان بدن بنده را با یک آدم عادی وقتی که نگاه میکنند، خیلی فرق میکند برایشان. از تن صدای بنده، از کلماتی که من استفاده میکنم، یک روانشناس هر چقدر هم قویتر و عمیقتر باشد، بیشتر میآید کشف میکند. میگوید مثلاً من میفهمم این فلان روحیه را دارد. از این روحیه میفهمم فلان کمبود را دارد. فلان اتفاق برایش افتاده. احتمالاً در بچگی فلان اتفاق برایش افتاده. نگاه عمیق.
به اینها میگویند متوسم. امام رضا (علیه السلام) فرمود: «ما در اوج این متوسمینیم. بصیرت ما این است، علم ما این است.» هر چقدر هم طرف مومنتر باشد، این را بیشتر دارد. چیزهایی که برای بقیه هیچ دلالتی ندارد، این با یک نگاه کشف میکند. متوسمین. یک نگاه که میکنیم، تا عالم زر طرف دستمان است. میدانیم در قیامت با چه کسانی محشور میشود. میدانیم در قیامت امامش کیست. دلبستگیهایش، علقههایی که دارد، کینههایی که دارد، نفرتهایی که دارد، رفیقهایی که دارد، همهاش در مشتمان است. هر چقدر آن ایمان قویتر میشود، متوسم بودنش بیشتر میشود، این تشخیص در او قویتر میشود.
امام رضا (علیه السلام) حواله ندادند به یک چیزی که ماها سر درنیاوریم. میگویند امام دیگر علم غیب دارد. روی قاعده بحث میکنند. اندازه فهم طرف میفرماید آیه قرآن گفته متوسمین سر درمیآورند. این متوسمین یک وقت باستانشناسانی هستند که میروند آثار تاریخی را برمیدارند و یک چیزهایی (کشف میکنند)؛ یک وقت هم آدمی است که یک نگاه به پیشانی طرف میاندازد، دستش میآید این کیست و چیست و چهکاره است. خیلی عجیب است. داشتیم افرادی.
یکی از دوستان در مورد یکی از آقایان میگفتش که عزیزی بود در نجف. البته خود نجف نبود، در راه جاده نجف. از بزرگان بود. اسم پیش بنده خدایی میآوردیم، جواب میداد. که مثلاً در مورد فلان شخص. حالا این هم علم این افراد هم مختلف است، یعنی سطح معرفتشان، سطح تشخیصشان مختلف است. و میگفت مثلاً برای استاد اخلاق ازش سوال میکردم، میگفت یک دانه عکس ازش به من نشان بده. یک نگاه که میکرد، زیر و زبر طرف را (میگفت) که این مثلاً در فلان بخش خیلی قویتر است. بهترین اینجوری باید ازش استفاده کنی. این را بهش بگو اگه میخواهی استفاده کنی. با یک عکس! اینها را چه شکلی کشف کردی؟ متوسمین.
علم غیب هم خودش یک داستانی دارد، یک قاعدهای دارد. قاعدهای که امام رضا (علیه السلام) میفرمود: «فاول المتوسمین رسولالله.» در اوج این متوسمین کیست؟ پیغمبر. «ثم امیرالمومنین علیه السلام من بعده.» بعد از پیغمبر، امیرالمومنین. «ثم الحسن و الحسین.» بعد امیرالمومنین، امام حسن و امام حسین. «والائمه من ولد الحسین علیهم السلام الی یوم القیامه.» بعد از امام حسین هم فرزندان امام حسین تا روز قیامت. اولین متوسمین عالَم، ائمه هستند که امام زمان (عج) یکی از آنهاست.
میگوید که مأمون یک نگاهی کرد. خدا عذابش را بیشتر کند. یک نگاهی کرد به امام رضا (علیه السلام)، گفت: «یا اباالحسن، والله ما جعل الله لکم اهل.» این هم که بدون، حالا آخر روایت اتفاقاً دارد. برگشت در مورد شما اهل بیت چیزهای دیگر هم به ما بگویید استفاده کنیم. شما اهل بیت. اینها ادعای شیعهگری میکردند دیگر. هم هارون ادعای شیعه میکرد، کلاً به طور خاص مأمون اصلاً خودش را شیعه میدانست. در بین این خلفا، آنی که به طور خاص خودش را شیعه میدانست، مأمون بود. میگفت: «هارون الرشید من را شیعه کرده. بابام هارون الرشید من را شیعه کرده.» داستان مفصلی هم دارد که در آن قضیه امام کاظم (علیه السلام) که میآید، هارون تحویل میگیرد و پول میدهد و قضایای مفصلی که دارد. میگوید: «آنجا من شیعه شدم، به واسطه دیدن موسی بن جعفر.» این ادعای شیعهگری میکرد. این چنین کسی هم قاتل امام رضا (علیه السلام) است و هم خون دلها به امام جواد (علیه السلام) داد.
برگشت گفت: «آقا، در مورد شما اهل بیت اگر چیزهای بیشتری هم هست بفرمایید استفاده کنیم.» امام رضا (علیه السلام) یک مطلب دیگر فوقالعاده دیگر فرمودند: «ان الله عزوجل قد ایدنا بروح منه مقدسه مطهره لیست بملک.» این مربوط به کدام بحثهای مفصل است؟ خدای متعال یکی از کارهایی که با ما اهل بیت کرده، این است که ما را تأیید کرده با یک روحی از جانب خودش، که به این میگویند روح القدس.
افراد معمولی سه تا روح دارند. سه تا روح دارند، نه اینکه یعنی سه تا روح جداگانه دارند، یعنی سه لایه روح دارند، سه مرتبه از حیات را دارند. همه آدمها مشترک (هستند). که حالا بهش میگویند: روح القوة، روح الشهوة و روح الحرکة. این سه تا روح را همه دارند. این بین انسان و حیوان هم مشترک است. اینکه جنبوجوش دارد، تکان میخورد، رشد میکند و اینها. بین همه.
یک مرحله دیگر از روح هست، این مال مومنین است. بهش میگویند روح الایمان. مومن دارد، غیرمومن ندارد. به واسطه این، یک ادراک دیگری، اصلاً یک سطح دیگری از معرفت و شعور و درک و اینها دارد. قشنگ هم اینها در تحلیلهای سیاسی اینها اثر دارد. مثلاً شما از اینکه یک مومنی در یک جای عالم آزرده است، غمدیده است، گرسنه است، شما شب خواب ندارید. یک نفر دیگر نه تنها خواب دارد، بلکه خوشحال است. این قضیه مثلاً که پیش آمده. شما هر وقت نگاه میکنی، جیگرت کباب میشود، اشک میریزی. یکی دیگر کف میزند، سوت میزند. دیدم یک کسی توئیت کرده که نتانیاهو مدرسه زده، مهدکودک هم بزند پشتش. این میشود چی؟ میشود اوج حیوانیت. این واقعاً درکی ندارد اینکه مثلاً این کار بد است. درک نمیکند. غیرت، عفت، حیا، هیچ درکی از این حرفها ندارد. ناموس، ناموس یکی ناموس من است. هیچ درکی از اینها ندارد. واقعاً هم ندارد. چرا؟ چون روحش را ندارد. روح الایمان ندارد. روح الایمان که میآید، یک درک جدیدی میآید نسبت به آنی که این را ندارد. این میشود لایه چهارم.
یک لایه پنجمی هم هست. این مال اهل بیت و انبیاست. آن لایه پنجم چیست؟ روح القدس. امام رضا (علیه السلام) فرمود: «خدا یک چیزی به ما داده. این فرشته نیست. یک مرحله از روح است: تنزل الملائکه والروح.» چون روح را قرآن از ملائکه جدا کرده است. حضرت فرمود که خدا ما را تأیید کرده با یک روحی از جانب خودش که این مقدس است و مطهر است. فرشته هم نیست. یک ملائکه داریم، یک روح داریم. این روح جداست، این روح القدس. «لم تکن مع احد ممن مضاء الا مع رسول الله.» با قبلیها نبوده است. معلوم میشود این روح القدسی هم که به پیغمبر داده شده، در اوج مراتب روح القدس است. حتی بقیه انبیا هم هیچ کسی قبلاً نداشته است. این فقط مال پیغمبر است.
بعد از پیغمبر: «ائمه، من متصدقهم و توفقهم.» این است که به ما خط میدهد، جهت میدهد، کنترل میکند، توفیق میدهد. «و هو عمود من نور بیننا و بین الله عزوجل.» یک ستونی از نور است بین ما و خدا.
در روایات هم دارد اعمال بندهها را اهل بیت اشراف دارند. اینها بحثهای جالبی است. حالا ما امامشناسی کمتر در جلسات و سخنرانیها متأسفانه مطرح میشود. یعنی الان مثلاً حرف از ظهور و امام زمان و اینها هست، ولی خیلی نمیدانیم امام زمان دقیقاً چکار میکند. شناخت این شکلی نسبت به خود امام، در مورد خود امام صحبت نمیشود. بیشتر این است که آقا امام زمان میآیند، مشکلاتمان حل میشود. انشاءالله بیشتر این است.
در مورد امام زمان (علیه السلام) میفرماید که اینی که امام اشراف دارد به اعمال مردم، به واسطه آن توجهش به این ستون نور. چیز عجیبی است. این چیزهایی هم که در این تجربیات نزدیک به مرگ و اینها، این ستونها و تونل (هستند). حالا کلمه تونل خیلی کلمه رایجی شده است. یکی از معانیاش میتواند همین باشد. مفصل چندین سال پیش اینها را بحث میکردیم، عرض میکردیم اینهایی که دیدند از بدن جدا شدند و دارند وارد عالم برزخ میشوند، میگفتند که ما دیدیم وارد تونلی داریم میشویم. این تونل چیست؟ ظاهراً هر نفری از ما هم این تونل را دارد. این تونل هم دو سر است. از پایین به بالا، از بالا به پایین. از پایین به بالا چی میرود؟ اعمالمان میرود.
علامه طباطبایی یک جایی از این تعبیر میکند به "طرایق"، یعنی در قرآن آمده: «سبع طرائق.» یکی از معانیاش همین است. همین کانالها و تونلها و ستونها و اینها. از این طرف به بالا، اعمال ما میرود. هر کدام یک ستونی در عالم غیبمان بین ما و خدای متعال تا عرش برقرار است. از ما تا آنجا دارد اعمال میرود بالا. از آنجا به ما دارد روزی میآید پایین. از بالا رزق میآید، از پایین عمل ما. این دو تا خیلی هم به همدیگر مرتبط است. هر چقدر اعمالمان لطیفتر و زلالتر و نورانیتر میشود، رزقهامان هم لطیفتر و پاکتر میشود. گناه که میکنیم، انگار این کانال چرک میگیرد، کثافت میگیرد. روزیهامان قطع میشود. در روایت هم دارد استغفار که میکنیم، انگار این را داریم جارو میکنیم، تمیزش میکنیم. راه وا میشود، روزی میآید.
در هر شهری هم خودش یک ستونی دارد. روایت امام اشرافش، اطلاعش. البته امام فوق این حرفهاست. امام روح هستی، روح عالم است. در مراتبی است که ماها (نمیدانیم). در هر شهری که ازش نگاه میکند، آن شهر خودش یک ستونی دارد. اعمال همه بندگان آن شهر در آن ستون هست. یعنی ستونی، تونلی به نام تهران. این پرونده اعمال کل تهرانیها. امام زمان اشرافشان به پرونده اعمال تهرانیها این شکلی است. یک ستونی است، به آن ستون توجه میکند که همه اعمال آنجا حاضر است. امام حتی به همین توجه هم نیاز ندارد. به آن ستون هم نیاز ندارد. یک مرتبهای است از آن حقیقت. وگرنه امام فراتر از این است.
فرمود: «یک ستونی است بین ما و خدا.» آن روح القدس را هم همین تعبیر به ستون، ستونی از نور. همهاش تکیه به نور. این کلمه نور خیلی کلمه حیاتی و مهمی است. یک ستونی از نور بین ما و خداست. آن روح القدس بر ما مستقر است. ما هم به واسطه این روح القدس عصمت داریم. هر چقدر آدم به روح القدس نزدیک بشود، به عصمت نزدیک میشود.
آیتالله بهجت (رضوانالله علیه) میفرمود: «این نیستش که بگوییم آقا دیگران نمیتوانند معصوم باشند.» ایشان میفرمود: «حتی شاید بشود در مورد افرادی ادعا کرد که جدای از چهارده معصوم، اینها معصوم بودند.» بعد افرادی را اسم میآورد مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت. یکیش مرحوم زید شهید، فرزند امام سجاد (علیه السلام).
این شیعیان زیدی که بهشان میگویند زیدی، مخصوصاً یمنیها که خودشان را منتسب میکنند، این زید شهید را یکی از آن شخصیتهایی است که به طور وحشت (آیتالله بهجت) میفرماید در ایشان هم حتی میشود ادعای عصمت کرد. حتی شاید در مورد خود آیتالله بهجت هم بشود ادعای عصمت کرد. فرمود: «من یک بار عمداً در طول عمرم گناه نکردم.» برخی از نزدیکان از سنین قبل از بلوغ ایشان، احوالات عجیب معنوی داشتهاند. از سن یازده دوازده سالگی.
اما اوایل بلوغشان به اجتهاد میرسند. کمالات عجیبی مرحوم آیتاللهالعظمی (بهجت) داشتند. اینها شخصیتهایی بودند که حتی در مورد همینها هم شاید بشود تعبیر معصوم آورد. البته عصمت اینها با عصمت اهل بیت خیلی فرق میکند. عصمت، نسبت به گناه. گناه، بچه معصوم، بیگناه. این بیگناه هم میشود معصوم. حالا آن بیگناه امام، خب خیلی فرق میکند. حتی بیگناهی پیغمبران با بیگناهی امامان، بیگناهی پیغمبر (با) پیغمبر اکرم هم خیلی فرق میکند. خود پیغمبران درجات دارند. پیغمبران به گرد پای امام معصوم نمیرسند. ولی ممکن است علمایی باشند در بین ما، اینها اندازهشان برسد به اندازه انبیا.
در روایت هم دارد میفرماید: «علمای امت من از انبیاء بنیاسرائیل بالاترند.» یک قضیه معروفی هم دارد از مرحوم ابن فهد حلی. که نمیدانم ایشان را میشناسید یا نه. قبر ایشان کجاست؟ حرم امام حسین (علیه السلام) شده، به همین زودی، روزی همهمان بشود، آن باب القبله را که میآییم بیرون، یکم جلوتر که میآییم، دستفروشهایی که املت املت درست میکنند. نه آنی که رد میکنی سمت راست حرم. یک حرم کوچک دارند میسازند، دیگر الان دیگر قاعدتاً ساخته شده. یک گنبدی دارد و یک ضریح کوچکی دارد. ایشان ابن فهد حلی است.
اصل حرفهامان مانده، داریم چیزهای دیگر هم میگوییم. اشکال ندارد. حالا خستگیهایتان در برود. علامه طباطبایی میفرمود که در عالم اسلام، در عالم شیعه، ظاهراً این سه نفر در اوجاند، در رأس علمای شیعه: مرحوم سید بن طاووس، مرحوم علامه بحرالعلوم، و ابن فهد حلی. علامه بحرالعلوم در نجف، از حرم امیرالمومنین (علیه السلام) که بیرون میآیید، یک گنبد شطرنجی، گنبد خاکستری. از باب طوسی که میآییم بیرون، همان قبر شیخ طوسی است، سمت وادیالسلام. انشاءالله روزی بشود. به همین سمت چپتان، یک گنبد. این قبر شیخ طوسی. واردش که میشوید، همه معمولاً قبل شیخ طوسی موقع نماز درش باز است، نماز جماعت هم این ور قبر شیخ طوسی است. آن طرف یک اتاقک کوچولو، دو تا قبر. که یکیش قبر علامه بحرالعلوم است. پس شد سید بن طاووس، علامه بحرالعلوم و ابن فهد حلی.
این داستان را بنده شاید ۲۰ سال پیش دیده بودم که در قبر ابن فهد حلی، کنار مزار ایشان، روی دیوار این را زده بودند. از قبلترهاش من شنیده بودم این را. ولی دیدم که به دیوار همین را، متن عربی نوشته بودند که یک یهودی میآید پیش ابن فهد حلی (رضوانالله علیه)، میگوید: «پیغمبر شما گفته که علمای امت من از انبیاء بنیاسرائیل بالاترند.» فرمود: «بله.» گفت: «یعنی تو از موسی بالاتری؟» میگوید یک عصایی بود در دست ابن فهد حلی. انداخت، اژدها شد. این هم غش کرد. به هوش آمد. حالا یهودی ذاتش معلوم نیست چیست. به هوش آمد، گفت: «خب، تازه شدین مساوی. بهتر که بهترش؟ دیگر چی بود؟ برای چی گفته شما بهترین؟ شما از حال رفته بودی، خبر نداری چی شد.»
حضرت موسی، حالا شاید در تورات هم باشد، قرآن که دارد: «لا تخف سنعیدها سیرتها الاولی.» میگوید حضرت موسی انداخت، اژدها شد. خب، یک چیز نامأنوسی است دیگر. دوباره بهش دستور دادند که بگیرش. بابا، بگیرش. این تا قبلش عصا بود، راحت میگرفتمش. این الان اژدهاست، دیگر نمیتوانم راحت بگیرم. خطاب رسید که بگیرش. دوباره برمیگردد به حالت قبلیش. یکم انگار ترس برداشت. حالا ترس طبیعی دیگر، ترس عادی. یک چیز نامأنوس است. حضرت موسی با یک ترسی دست انداخت، دوباره اژدها را گرفت. تا گرفتش، عصا شد. ابن فهد حلی فرمود: «شما از حال رفته بودی. من که این را انداختم، اژدها شد، بدون ترس دوباره گرفتمش. افضل بودن ما برای حضرت موسی (علیه السلام).»
اینها همهاش میشود مراتبی از همین روح القدس و ایمان و بصیرت و همه این چیزهایی که امام رضا (علیه السلام) فرمود. عصمت و این حرفها. معلوم میشود که اهل بیت در اوجاند. دیگران هم در دامنهاش چیزهایی دارند. خب ما بنا بود که یک دور حدیث را کامل بخوانیم. دیگر اینقدر حاشیه رفتیم. حاشیه که البته مربوط به متن بود. نمیدانم بخوانم یا نه. یک دور سریع فقط اشاره بکنم. حیفم میآید، روایت قشنگ است.
اصل حرفهامان مانده. میگوید که مأمون گفت: «یا اباالحسن، به من خبر رسیده که یک تعدادی هستند در مورد شما غلو میکنند.» این هم آقا مشخص است دیگر، ذات پلیدشان. تا یکم رفت به فضایل اهل بیت، دارد این وسط موش میدواند. تا دارد امام یکم پرده کنار میزند، حقیقت خودش را معرفی میکند. برگشت گفتش که بالاتر از حدتان: «بتجاوزون فیکم الحد.» از حدتان بالاترند. یک چیزهایی را میگویند.
حضرت فرمودند که: «حدیث سلسله الذهب. پدرم موسی بن جعفر از پدرش، از پدرش، از پدرش، از پدرش حسین بن علی از پدرش علی بن ابیطالب نقل کرد که پیغمبر اکرم فرمود: لا ترفعونی فوق حقی.» من را بالاتر از حقم جا ندهید. خدا من را عبدی انتخاب کرده قبل از اینکه من را پیغمبر انتخاب کند. بعد آیهای را خواندند. بعد کلام امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: «دو دسته در مورد من هلاک شدند بدون اینکه من مقصر باشم. یکی آنهایی که من را دوست داشتند، افراطی دوست داشتند. یک عده هم آنهایی که بغض من را داشتند، کمتر از حدم برایم قائل بودند. یک عده محبت داشتند، بیشتر از حدم قائل بودند. نفرت داشتند، کمتر از حدم قائل بودند.» فرمود: «من هم از خدا بریام نسبت به کسی که در مورد ما غلو میکند، ما را فوق حد ما قرار میدهد.» همانجور که حضرت عیسی برائت گرفت از نصارا، مسیحیهایی که غلو میکردند در مورد حضرت عیسی (علیه السلام). چند تا آیه هم پشت سر هم امام رضا (علیه السلام) خواندند.
یک سوال دیگر کرد، این مهم است. بعدها به دردمان میخورد. اگر این جلسه انشاءالله توفیق داشته باشیم، در خدمت دوستان برسیم. مأمون پرسید که: «فما تقول فی الرجعه؟ در مورد رجعت چی میگویید؟» حضرت فرمود: «این حق قطعی است. درش بحثی نیست.» این در امتهای قبلی بوده. استدلال امام رضا (علیه السلام) خیلی جالب است. فرمود: «در امتهای قبلی رجعت بوده، پس معلوم میشود رجعت یک چیزی نیست که فقط مربوط به عالم قیامت و بعد ظهور و اینها باشد. همین که تعدادی که رفتند برمیگردند، این خودش میشود رجعت.»
فرمود: «این در امتهای قبلی بوده.» آن ور هم روایت دارد پیغمبر اکرم فرمود: «هرچه در امتهای قبلی رخ داده، در این امت مو به مو رخ میدهد. یکی از آنها رجعت بوده، پس در این امت هم رجعت رخ میدهد.» حالا این رجعت ممکن است مختلف باشد. یک وقتی واقعاً طرف از دنیا رفته، برمیگردد. یک وقتی هم همین چیزهایی که امروز میبینیم، طرف میرود آن طرف، چیزهایی میبیند، برمیگردد. قرآن هم در موردش حرف زده، پیغمبر هم فرموده. «هر چیزی که در امتهای قبلی رخ داده، نعل به نعل و مو به مو اینجا اتفاق میافتد.»
امام رضا (علیه السلام) در مورد رجعت این را مثال آوردند، خیلی جالب است. فرمود: «اذا خرج المهدی من ولدی، وقتی مهدی از فرزندان من ظهور میکند، نزل عیسی بن مریم علیه السلام فصلی خلفه.» حضرت عیسی (علیه السلام) نزول میکند و پشت مهدی ما نماز میخواند.
بعد امام رضا (علیه السلام) فرمود: «اِن الاسلام بَدءَ غریباً و سیعود غریباً فطوبی للغرباء.» اسلام غریبانه شروع کرد، دوباره هم غریب میشود. خوشا به حال آنهایی که در غربت (مومن هستند.)
پرسیده شد: «یا رسولالله، ثم یکون ماذا؟» اینها همهاش ادامه کلام پیغمبر است، دیگر. که امام رضا (علیه السلام) دارند (نقل میکنند.) به پیغمبر گفتند که: «بعدش چی میشود؟» فرمود: «ثم یرجع الحق الی اهله.» حق به اهلش برمیگردد.
بعد یک سوال دیگر کرد، گفت: «در مورد تناسخ چی میگویید؟» تناسخ همان چیزهایی که در این فیلمهای ژاپنیها و اینها خیلی الان مرسوم است که طرف از دنیا میرود، برمیگردد، زندگی دومش در قالب یک سوسک است، چه میدانم زندگی اولش یک سگ بوده، برگشته من پولدار شده. زندگی اولش پولدار بوده، برگشته سگ شده. اینها را دیدید؟ تناسخ.
فرمود: «کسی که قائل به تناسخ باشد، کافر به خداست و بهشت و جهنم را تکذیب میکند.»
«مسخ چی میگویید؟ که قرآن گفته یک عده مسخ میشوند. قومی هستند که خدا بهشان غضب کرد، مسخشان کرد. سه روز زنده ماندند، بعدش مردند. بعد هم دیگر تناسل نداشتند. این خوک و میمونی که قرآن فرمود، اینها مسخ شدند. این خوک و میمونی که الان هست، از نسل آنها نیست. آنها سه روز بودند، به ادامه نسلشان کارشان نکشید. تا مسخ شدند، مردند، از بین رفتند. چیزی از اینها الان در دنیا پیدا نمیشود.»
میگوید مأمون برگشت گفتش که: «خدا نیاورد آن روزی که من باشم و تو نباشی. چقدر بیشک: فوالله ما یوجد العلم الصحیح الا عند اهل هذا البیت. به خدا آقا جز این خانه، خانه شما از جای دیگر علم صحیح پیدا نمیشود. الیک انتهت علوم آبائک.» علم پدرانت همه به تو رسیده. «فجزاک الله عن الاسلام و اهله خیراً.» خدا به تو خیر بدهد از عالم اسلام و اهل اسلام.
حسن بن جهم، این خودش آقا برمیگردد به همان فراست امام رضا (علیه السلام). آخرش یک نمونه عینی و کاربردی از فراست امام رضا (علیه السلام). حسن بن جهم میگوید: «امام رضا پا شدند بروند. من دنبال حضرت (رفتم.)» حضرت آمدند سمت منزلشان. من وارد شدم و گفتم: «یا ابن رسولالله، الحمدلله الذی وهب لک من جمیل رای امیرالمومنین.» حالا این هم آدم ساده بنده. گفت: «خدایا شکر، آقا چقدر نظر امیرالمومنین نسبت به شما مثبت بود.» امیرالمومنین یعنی کی؟ «ما حمله علی و ما أرى من إِکرامِ لَکَ و قبوله لقبولِه.» چقدر شما را اکرام کرد، حرفتان را قبول کرد. «خدا را شکر شما چقدر جایگاه دارید پیش امیرالمومنین.»
«الحمدلله علیه من اکرام. گول نخوری! اینهایی که دیدی، گول نخوری! دیدی یک چیزهایی گفت، یک چیزهایی شنید، اکرام کرد، محبت کرد، کلمات قلمبه سلمبه ردیف کرد، گول نخوری! انه سیقتلنی بالسم. این قاتل من است. به زودی من را میکشد و هو ظالم. بهم ظلم میکند، بهم سم میدهد. اعرف ذلک بعهد معهود الیه من آبائی.» این جزء آن چیزهایی است که پیغمبر با عهد به ما رسانده است. همان علمی که گفتم امام دارد، یکیش هم همین. از پیغمبر رسیده.
«فاکتم هذا مادمت حیا.» تا من زندهام این را کتمان میکنی. لو نمیدهی! «بلند شو برو.» این ور آن ور، نگیرد مأمون. قراره هتل امام رضا (علیه السلام) حتی تا بعد شهادت حضرت (نیز) قضیه مخفی بماند. یعنی شهادت حضرت یک طوری شد، یکی دو نفر فقط خبر داشتند. یکی این خواجه مراد. مشهد، آن یکم خواجه عباس. ایشان هم قبرهایشان به همدیگر نزدیک است. ظاهراً فقط همین دو تا خبر داشتند از قضیه شهادت امام رضا (علیه السلام) که به دست مأمون کشته شده است.
آن خواجه مراد را که پدرش را همان جا محمود درآورد. خواجه ابوالفضل که گرفتند، زندانیش کردند. و چون خبر داشت قضیه چیست، یک سال و نیم زندان بود. و قضیه مفصلی که دارد. بعد از یک سال و نیم امام جواد (علیه السلام) را در زندان دید و حضرت فرمودند که: «چیست؟ چی شده؟» گفت: «آقا، خسته شدم از این زندان. برگردم پیش زن و بچه. آزاد میشوم.» میگوید از زندان درش آوردند، از جلو زندانبان رد شد. اینجوری، به قول ما، دست تکان داد که زندانبان هم نگاه نمیکند، نمیفهمد. با طیالارض حضرت برگرداندند هرات. هروی بود، دیگر. عباس هر.
میگوید اینجا روایت جالب بود، چون حالا نکته داشت. برگشت گفت: «آقا، من یک سال و نیم زندانم. مثلاً به قول ما، چی شد؟ حالا بعد یک سال و نیم به داد ما (رسیدی.)» «بعد یک سال و نیم؟ ما را صدا زدی؟» «یک سال و نیم بود. از روز اول اگر توسل میکردی به ما، تکه نمیشدی.»
«من یک سال و نیم زندانم. تو یک سال و نیم پیش (تنها بودی.)» این دو نفر خبر داشتند شهادت امام رضا (علیه السلام)، بقیه خبر نداشتند. این هم که فهمید. حسن بن جهم که فهمید، حضرت بهش فرمودند کتمان کند.
میگوید که من این حدیث را به کسی نگفتم. «ماضی علیه السلام بطوس مقتولا بسم و دفن فی دار حمید بن قحطبه طایی.» تا حضرت را در خانه حمید بن قحطبه، در بقعهای که هارون الرشید درش دفن است، آنجا حضرت را دفن کردند. «من تا آن موقع این حدیث را برای کسی نقل نکردم.»
**این بخش اول بود.**
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
به نور خدا، بخش دوم
به نور خدا
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات به نور خدا
به نور خدا، بخش دوم
به نور خدا
به نور خدا، بخش اول
به نور خدا
در حال بارگذاری نظرات...