رحم حقیقی

جلسه سوم

رحم حقیقی . 1394/01/05
00:41:37
58

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى سَیِّدِنَا وَ نَبِینَا أَبِی الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ مِنَ الْآنِ إِلَى قِیَامِ یَوْمِ الدِّینِ
رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی.

بحث من در دو شب گذشته خدمت سروران و عزیزان در مورد این بود که ما همان‌جور که پدر و مادر مادی داریم و پدر و مادر نَسَبی داریم که نسبت‌مان به این‌ها برمی‌گردد و ولادت ما در این دنیا به‌واسطه‌ی این‌ها بوده، پدر و مادر حقیقی هم داریم؛ پدر و مادر روحانی هم داریم. پدر حقیقی ما، پیغمبر اکرم و امیرالمؤمنین هستند که باید از این‌ها اطاعت کرد و حرفشان را گوش داد؛ ولو همه عالم مخالف باشند. حتی اگر پدر و مادر ظاهری‌مان هم مخالفت کنند. خب، حرف پدر و مادر ظاهری آدم روی چشم آدم جا دارد و خیلی جایگاه بلندی دارد؛ ولی وقتی که آدم می‌داند دستوری را پیغمبر اکرم داده‌اند و امیرالمؤمنین داده‌اند، اینجا حرف امیرالمؤمنین و حضرت زهرا و حضرت رسول مقدم بر حرف دیگران است.

یک روایت دیشب از حضرت زهرا سلام الله علیها خواندم. بخش اول روایت را خواندم، بخش دوم روایت ماند. حضرت فرمودند: «اگر پدر و مادر، پدرِ حقیقت و پیغمبر اکرم و امیرالمؤمنین را راضی کنی، ولو پدر ظاهری‌ات هم مخالف باشد، پدر حقیقی تو، یعنی امیرالمؤمنین و حضرت پیامبر می‌توانند پدر تو را با یک عمل خیلی کوچکشان راضی کنند. یک لحظه از عباداتی که انجام دادند، در قیامت می‌توانند این ثواب را به پدر شما بدهند و پدر شما راضی می‌شود.»

پدری از بچه‌اش دلخوری داشته باشد؛ بر فرض هستند بعضی‌ها که می‌گویند: «چرا بچه ما رفته طلبه شده؟ چرا بچه ما رفته مسجدی شده، هیئتی شده، مداح شده؟» بعضی از این چیزها ناراحتند. حضرت زهرا فرمود: «شما با این کارها دل پیغمبر را به دست آوردی، دل امیرالمؤمنین را به دست آوردی. این‌ها می‌توانند دل پدر شما را به دست بیاورند و پدر شما را راضی کنند؛ ولی اگر کسی پدر ظاهری‌اش را راضی کند و امیرالمؤمنین را ناراحت کند و خدای نکرده حرفی را گوش بدهد که حضرت امیر ناراحت بشوند و پیغمبر اکرم ناراحت بشوند»...

ادامه روایت خیلی عجیب است: «اگر این دو بزرگوار از شما ناراحت بشوند، "لَم یَقدِر ابواک"، پدر ظاهری شما نمی‌تواند این دو تا را راضی بکند؛ چون تمام طاعت‌های دنیا و تمام ثواب‌های دنیایی را که با هم جمع کنیم، همه ثواب آدم‌های دنیا را کنار هم بگذاری، با یک سر سوزن ناراحتی پیغمبر اکرم و امیرالمؤمنین از بین می‌رود.»

حضرت زهرا فرمود: «ارزش ندارد. ارزش، حرف شنیدن پیغمبر است. تو طاعت از پیغمبر اکرم بکن. با پیغمبر اکرم صله رحم بکن. حرف پیغمبر را بخواهد عمل بکند. پیغمبر را ترجیح بدهد به دیگران.» این را روز قیامت خدا می‌آورد جلوی چشم همه مخلوقات و «یَشهَرُهُ بِخُلَعِ کراماتِهِ». خدای متعال خلعت‌های کرامت خودش را از آن لباس‌های ویژه کرامت تن این آدم می‌کند. «یُشرِّفُهُ بِهَا عَلَی الْعِبادِ». این را می‌برد توی جایگاه بالا و نسبت به همه بنده‌ها برتری می‌دهد و می‌گوید: «ببینید، این است. این حرف گوش‌کن پیغمبر بوده، حرف گوش‌کن امیرالمؤمنین بوده.»

چقدر بد کردند آنهایی که حرف پیغمبر را گوش نکردند، حرف امیرالمؤمنین را گوش نکردند. چقدر بد کردند. آمدند بیعت کردند، دست زدند. پیغمبر اکرم فرمودند: «علی بعد از من.» قبول کردند، آمدند دست دادند، بعداً زیرش زدند. اول گفتند به امیرالمؤمنین: «آقا، ما با شماییم. بیعت می‌کنیم. بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یَا عَلِیّ، أَصْبَحْتَ مَوْلانَا، کُلُّ مُؤْمِنٍ». «مولای مایی، همه مرید شمایی.» امیرالمؤمنین فرمود: «هرکی می‌خواهد با من باشد، فردا با سر تراشیده می‌آید میدان اصلی شهر. فردا صبح قبول است.»

وقتی حضرت زهرا می‌رفتند تک‌تک این خانه‌ها را در می‌زدند، می‌گفتند: «علامت ریش‌شان، امیرالمؤمنین، شما گفتید که این علی امام ماست. قبول کردیم.» می‌گفتند: «ما می‌آییم.» حضرت امیرالمؤمنین فرمودند که: «یک علامت بدهیم، سر تراشیده.» کسی خواب ببیند موهایش تراشیده شده، این خیلی چیز خوبی است، «علامت بندگی» است؛ چون هم تو حج موی سر را می‌تراشند، هم امیرالمؤمنین فرمود: «هرکی می‌خواهد بیاید، نشان بدهد که جزو سپاه من است، با سر تراشیده.»

اصلاح بودند کچل بودند. مو نداشته بودند. هم خیلی بدچین ناموزون بودند، شکم‌درشتی داشتند، هم موی سرشان کم بود. هر کدام نماد یک چیزی بود. حضرت زهرا فرمودند: «این علامت این است که همان‌جور که سرش مو ندارد، ذره آلودگی هم در وجود امیرالمؤمنین نیست و ذره شرک و بندگی غیر خدا در او راه پیدا نکرده.» شکم‌درشتی دارد، علامت این است که همه حقایق عالم در سینه او نهفته است. «بَطَنی مِنَ الْعِلْمِ وَادِنِیَ مِنَ الطَّعَامِ». امیرالمؤمنین فرمودند: «دست زدم به شکمشان، این بالاش عَلَم دانش، پایینش غذاست.» الله‌العلم. «وَ اِدْنَاهُ» موی سر را بتراشید. فردا صبح بیاید میدان. سلمان و مقداد و ابوذر، حرف‌گوش‌کن نسبت به پدر حقیقی‌شان بودند. رعایت نکردن حق.

فرمود: «کسی می‌خواهد مقام خدا را تجلیل کند و نسبت به خدا، بنده حرف‌گوش‌کن خدا باشد و نمازش قبول بشود، باید حرف‌گوش‌کن پیغمبر و امیرالمؤمنین باشد. کسی اگر رابطه‌اش را با پیغمبر یا امیرالمؤمنین قطع کرده باشد، نمازش هم قبول نمی‌کند.» پشت کرده: «به من می‌گوید: بنده‌ی من! بنده‌کار نداریم. یا نه، می‌گوید: من که زیاد نام بنده خدایم، بقیه را بنده پرست نیستیم. علی و حسن و حسین فقط خدا.»

کسی که اولین بار این حرف را زد، ابلیس بود: «خدایا! فقط خودت، فقط خدا.» و جالب است همین "ملک سلمان" که تازگی پادشاه عربستان شد. این بابا که پادشاه شد، بعد از آن "عبدالله" که از دنیا رفت، مردم ریخته بودند، حالا مخصوصاً این سران کشور عربستان دست این را می‌بوسیدند. پای این را می‌بوسیدند. جالب است، توی این ور و آن ور عالم اینها دارند سر می‌برند به خاطر اینکه: «شما چرا ضریح را می‌بوسی؟ زیارت چقدر تو مسیر زیارت امام حسین بمب‌گذاری می‌کنند.» به خاطر «ادامه قبر می‌گذارید.» بابا! «اینکه پسر پیغمبر است.» تو داری می‌روی آن آدم نجس دست و پایش را می‌بوسی، این شرک نیست؟ احترام به پسر پیغمبر، شرک است؟ احترام به قبر امیرالمؤمنین، شرک است؟ احترام به قبر پیغمبر، شرک است؟

اعظم مدینه برگشته گفته: «خدا را شکر هفتاد سال از خدا عمر گرفتم، تو این مدینه زندگی کردم، یک بار تا حالا «یا رسول الله» یک بار تو عمرم پیغمبر را صدا نکردم. فقط بنده خدا آدم، نه واسطه. نیا واسطه.» می‌گوید: «من را قبول داری و به این سجده کنی؟ من را قبول داری، بعد علی را دوست داشته باشی؟»

«وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِیُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ». آیه قرآن است: «هر پیغمبری را فرستادیم، برای این بود که حرف پیغمبر را گوش بدهیم.» «مَن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ». هرکی مطیع پیغمبر باشد، مطیع خداست. یک عبارتی از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده. خیلی این عبارت قشنگ است. بگویم امشب، شب آخرمان است، نوش جانتان باشد. فرمایش امیرالمؤمنین توی نهج‌البلاغه، حکمت ۳۱۶ نهج‌البلاغه. حضرت می‌فرماید: «أَنَا یَعْسُوبُ الْمُؤْمِنِینَ.»

خب، لذت این روایت را نچشیده بودم تا اینکه یک وقتی ما را استان لرستان دعوت کردند، شهرستان خرم‌آباد. داشتیم و اینها. بعد آن دوستانی که واسطه شده بودند، پدرشان زنبوردار بود. کار کندو و زنبور و اینها بوده. پدر ایشان برای من توضیحاتی در مورد زنبور و کندو و اینها دادند. من یک روایت فهمیدم. اول روایت را ترجمه کنم: «یعسوب» به ملکه زنبورها می‌گویند. ملکه زنبور عسل. «خاصیت ملکه چیست؟» خاصیت زیاد دارد ملکه. ملکه توی کندو که هست، این زنبورهایی که توی کندو زندگی می‌کنند، یا نرند یا ماده. خود البته ملکه زنبور، زنبور ماده است که اینها بهش می‌گویند: «کارگر». یک‌سری هم زنبورهای نر هستند. بروند بیرون با شهد گل بیایند آنجا کار بکنند، عسل داشته باشند، محافظت بکنند. یک‌سری‌ها باید مراقبت بکنند، زنبورها با آلودگی نیایند. اگر زنبوری با آلودگی بیاید بیرون، در کندو می‌کشندش.

کار ملکه چیست؟ «ملکه زنبور عسل ولایت دارد برای اینها. سایه‌ی اینها بالا سر این است. اینها به عشق ملکه کار می‌کنند. ملکه است که به اینها معنا می‌دهد.» اگر ملکه از کندو بیاید بیرون یا کشته بشود، از کندو بیاید بیرون و برنگردد، یک سه چهار ساعت که بگذرد، زنبورها ببینند ملکه نیامده، کندو را دیگر کار نمی‌کنند، می‌کشند کنار؛ وجود اینها به عشق ملکه زندگی می‌کند، به عشق ملکه کار می‌کند. امیرالمؤمنین فرمود: «من یعسوب مؤمنین هستم.» «مؤمنان با عشق من زندگی می‌کنند، با حرف من زندگی می‌کنند، با من آرامش دارند.» خب آقا، آدم‌های بد چی؟ منافقین چی؟ «فرمود: «الْمالُ یَعْسوبُ الْمُنافِقین»؛ آدم‌های بد با عشق پول زندگی می‌کنند.»

یکی از عجیب‌ترین امتحان‌ها هم همین است دیگر آدم. خدا یکی از امتحان‌های سنگینی که ما را با آن می‌کند که بخواهد تشخیص بدهد، یعنی خودمان بفهمیم که ما علی را قبول داریم، کجا امتحان می‌کند؟ با پول. طلحه و زبیر. زبیر می‌دانید کیست؟ پسرعمه امیرالمؤمنین. کم کسی نیست. حمله کردند به بیت حضرت زهرا سلام الله علیها که این برادرهای اهل سنت ما هم نقل کرده‌اند، ماجرایی که همه می‌دانند، خبر دارند، قبول هم دارند که حمله‌ور شدند به خانه حضرت زهرا سلام الله علیها. با هیزم رفتند و آن ماجراهایی که پیش آمد. یک نفر آنجا از سوی خانه شمشیر کشید، آمد بیرون. اولین کسی که برای دفاع از علی شمشیر کشید. شمشیرش را از دستش گرفتند، زدند به صورتش، خودش را انداختند زمین و دستش را بستند. بفرمایید. حالا اولین کسی که روی خود امیرالمؤمنین شمشیر کشید کی بود؟ باز هم زبیر. اولین کسی که برای علی شمشیر کشید، اولین کسی که بر علی شمشیر کشید. پناه بر خدا! بیت‌المال کم شد. ما اشرافیتی داشتیم. برای خودمان زندگی داشتیم. عدالت، مساوات، فقرا، پابرهنه‌ها، مستضعفین، مظلومین. از این شعارهای تند و انقلابی و این حرف‌ها. پس آمدند به امیرالمؤمنین گفتند: «سهم ما را باید بیشتر کنی. بیشتر می‌کنی؟» اینها یک‌خرده نشستند و رفتند، دوباره آمدند گفتند: «آقا جان، ما داریم می‌رویم عمره. چرا؟» اولین کسانی که بیعت کرده بودند با امیرالمؤمنین همین دو نفر بودند. «مکه کاری با ما ندارید؟» حضرت فرمودند که: «عمره دارید می‌روید؟ بصره خواهید دید.» بصره کجاست؟ نزدیک خرمشهر. بصره کجا، مکه کجا، اینجا کجا. امیرالمؤمنین فرمود: «ما شما را بصره خواهیم دید.»

اینها آمدند، رفتند مکه. آنجا بعضی از زن‌های بزرگ جهان اسلام روی هم ریختند، تبانی کردند. قرار شد جنگ جمل را راه بیندازند. آمدند بصره، اعلام جنگ کردند. امیرالمؤمنین آمدند، گفتگوهای مفصلی شد. هم با طلحه، هم با زبیر. فرمودند: «یادت که نرفته آقای زبیر؟ یادت که نرفته پیغمبر سفارش من را بهت می‌کرد؟ می‌گفت می‌بینم یک روزی می‌خواهی روبروی علی قرار بگیری.» ولی چه باید کرد بچه‌ها؟ یک وقت‌هایی عبدالله بن زبیر، پسر زبیر فریاد می‌زد: «اللَّهُمَّ إِنَّهُمَا قَطَعَانِی.» خدا! این دو تا را من قطع رحم کردم. از من بریدند. وایسادن کسانی که توی یک برهه‌ای «سیف الاسلام» بودند، «طلحه الخیر» بودند. «رضا سردار سپاه اسلام» محسوب می‌شوند. امتحان با پول. دوراهی سر مال و علی چیکاره است.

آدم بین زن و بچه‌ی خودش گیر کند، ولایت امیرالمؤمنین جان‌فشانی در راه اسلام. جاها سخت است. حرف بزند ابراهیم خلیل. می‌خواهم که گوسفند بردارد، بیاید و چاقو بزند زیر گلوی بچه. «و بزن به سنگ». چرا این کُند شده؟ «پلی.» پس دادن. دوست دارد. ولیجه. آدم‌هایی که تو دل ما نفوذ می‌کنند. اینها یک وقت مانع از این هستند که اینها را ترجیح بدهیم به اهل‌بیت. موقعیتم، منصبم. مشکل اصلیمان سر بحث امام زمانعج هم همین‌هاست.

این طلبه‌های یک دوره‌ای از نجف، چند نفری جمع شدند. گفتند: «آقا، ما برای امام زمانعج کاری بکنیم. آخه اینجوری که نمی‌شود.» یعنی از بین ما، معرفی کردند. گفتند: «آقا، این خیلی آدم باتقوایی است. این را بفرستیم و مثلاً برود به عنوان نماینده از مسجد سهله‌ای جایی، چله‌ای بگیرد و حضرت را ببیند و خلاصه بفهمیم مشکل چیست.» مسجد سهله یا تو مسیر یک شب خواب دید، بیدار می‌شود. خوابی که آدم را بیدار می‌کند، خوب است. بهتر از بیداری است که آدم را خواب کند. خواب دید که یک زن زیبارو، موهای آنچنانی، اندام آنچنانی، چهره آنچنانی، این خلاصه تو عالم رؤیا نصیبش شد. خلوت کرد. عیش و نوش بشود. ناگهان صدایی آمد: «آقای فلانی! امام عصر شما را خواسته.» تو عالم خواب بیدار شو. تنش لرزید. گفت: «آها! مشکل اینجاست.» آدم لذت یک گناه، امامش. شهرک بساطش جور شده. آدم از تک‌تکمان این امتحان را می‌گیرند. در طول تاریخ گرفتند. تا بوده همین بوده و تا هست. کجا ترجیح می‌دهی؟ طرف اهل‌بیت را می‌گیریم. من آبرویم می‌رود!

یک روایتی برایتان بخوانم. خیلی روایت قشنگ است. شب آخر است. ما دیگر باید بحثمان را تمام بکنیم. یادگاری از ما بماند ان‌شاءالله. این بچه‌های کوچکتر این داستان تو ذهنشان باشد. یک عاقبت‌بخیر و یادگاری خلاصه از ما بماند ان‌شاءالله با این داستان. امام حسن مجتبی علیه السلام نقل کردند. ببین ترجیح دین، ترجیح خانواده پیغمبر، ترجیح منافع دینی، منافع مسلمین به منافع شخصی، اثر این چقدر است. روایت خیلی روایت، روایت زیباست که من حیفم می‌آید بدون صلوات بخوانم: محمد و آل محمد.

خانواده گرسنه بودند. آمد بیرون یک چیزی پیدا کند، خلاصه آذوقه‌ای، غذایی چیزی. آن موقع که نه رستوران بود و نه فست‌فود و چی و چی و نه هم خانه درست. خب رفت بیرون و مشغول کار شد و اینها. حالا عملگی کرد، کاری کرد. یک درّه گوشه و کنار یا یک‌درهم و یک درهم را آورد. یک مقدار نان خرید و یک مقدار هم از این چیزهایی که با نان خورده می‌شود، خورشتی‌ها. فکر کنم آن موقع بوده. رسید آقا، خانمی کنارش سید هم بود گرسنه نشسته بودند. بین رحم خودش و بین اهل پیغمبر. چیکار کنم؟ زن و بچه خودم؟ بچه پیغمبر است. مهم‌تر از خانواده خودت؟ خانواده چی بگوییم؟ اینها گرسنه و تشنه نشسته‌اند دم در. چشم! رفت، مشترک بود. داشت می‌رفت. صدایی آمد: «آقای فلانی، شما هستید؟» یک پیکی آمد. گفت: «بله بفرمایید.» گفت: «پیدات کردم. یک نامه‌ای از مصر داری، پانصد دینار.» ببین یک دانه سکه نقره داد یک درهم... «۵۰۰ تا سکه طلا. ۵۰۰ تا سکه طلا تو یک کیسه. برای شما از مصر فرستادند. مال پسرعموی شماست که از دنیا رفته. ارثش به شما رسید. پسرعموی شما مصر بوده.» «پیدات کردم. تازه صد هزار دینار دیگر مانده با کلی خانه و مال و اینها.» هیچ پولی را گرفت، آمد و رفت خانه و کلی وسایل برای زن و بچه خرید. شب خوابید. به نام لیلة الفرعای رسول الله و علی. شب خواب پیغمبر و امیرالمؤمنین دید. پیغمبر و امیرالمؤمنین فرمودند: «ما چه جور بی‌نیازت کردیم.» سید گفت: «یک دانه درهم به بچه‌های ما دادی؟» دیدی بچه‌های ما گرسنه‌اند، یک دانه سکه نقره دادی. یک ۵۰۰ تا سکه طلا دادم، با یک ۵۰۰ هزار تا و پُخت‌وپز، یعنی خانه‌ای آباد با غذاهای خوب. خانه بود، زندگی و کار و اینا. این بابایی که از دنیا رفت، حکومت مصر می‌خواست پولش را بالا بکشد. پیغمبر و امیرالمؤمنین فرمودند: «ما رفتیم تو خواب اینها، بهشون گفتیم یا پول را می‌رسونید به این آقایی که توی این شهر است، یا ما صبح نشده د...» اینها پول دادند به یک واسطه دیگر. گفتند: «ببر به مصر بده.» آنی که واسطه بود می‌خواست پول شما را وسط راه بدزدد. تازه این در برابر اجر بهشتی که داری، صفر است. بعد فهمیدم که به چی گذاشتیم کنار. گفتم تو بهشت یک درهم دادی، یک درهم مثلاً اگر ۱۰۰ تا تیکه بشود، بابت هر تیکه‌ای هزار تا قصر تو بهش می‌دهیم بهت که هر یک دانه قصرش از کل دنیا بزرگتر است. یک سوراخ سوزن این قصر نسبت به همه دنیا و همه چیزهایی که تو دنیاست می‌ارزد. بابت هر تیکه از این یک درهمی که دادی، هزار تا قصر بهش به تو می‌دهند.

طرف اهل‌بیت آدم بگیرد. خدا را ترجیح بدهد. خاص خدا را ترجیح بدهد. خاص اهل‌بیت ترجیح بدهد. انقلاب کرد. گفت: «آقا، ما اهل‌بیت را می‌خواهیم.» فشار را هم تحمل کرد. مشکلات را هم دید. تحریم را هم دید. جنگ را هم دید. ولی الان همه این کشورهای منطقه چشمشان به ایران است. ایران جان این همه را نجات داده. حتی بعضی‌هاشان دشمن اهل‌بیت. ولی می‌گویند: «اگر بخواهد کسی جان ما را حفظ بکند، ایرانی است.» این به قول بزرگی می‌گفت که: «یک گلستانی است ایران که دور تا دورش آتش است. از پاکستان و افغانستان گرفته تا بیایی بقیه کشورها. آذربایجان، این طرف عراق، سوریه، لبنان.» نوبت اهل‌بیت. اینها دستگیری اهل‌بیت.

خدا رحمت کند حضرت امام را، رضوان الله علیه. خواستگاری همسرشان می‌روند. خدا همسرشان را هم رحمت بکند. خواستگاری همسرشان که می‌روند. بانو خدیجه خانم ثقفی، تهران زندگی می‌کردند. منطقه پامنار. آن طرف‌ها بودند. حضرت امام از قم می‌روند خواستگاری. علما مثل مرحوم آیت الله لواسانی واسطه می‌شوند. خواستگاری. خب همسر امام، ایشان از خانواده نسبتاً مرفهی بودند، از بزرگ‌زادگان تهران بودند و اینها. حضرت امام می‌روند خواستگاری و این خانم، داستان عجیب است، یک داستان عجیبی. این خانم اول وضعیت امام را بررسی می‌کند. می‌خواهد ایشان را ببرد قم، توی فضای قم، زندگی قم. شهر بالاخره کویری، گرم، آب شور. یک ضرب‌المثلی هست، می‌گویند: «آب شور و شهر دور و حرف زور.» بالاخره آب شور، شهر دور و حرف زور، و خیلی سخت می‌گذرد. به ما اول به امام جواب منفی می‌دهد. صبح پا می‌شود، به مادرش با گریه می‌گوید: «مادر! همسر امام این آقا کجاست؟ بگویید بیاید خواستگاری من. قبول.» حضرت زهرا سلام الله علیها را خواب دیدم. دیدم ایشان آمده‌اند تو منزل ما. من رفتم سلام دادم. حضرت زهرا جواب من را ندادند. فرمودند: «زندگی دنیا را به پسر من ترجیح دادی؟ پسر من برای خواستگاری شما.» اهل‌بیت پیامک‌ها و حرف‌ها و فحش‌ها و دودمان آدم را به باد می‌دهد. دهنمان رسید بگوییم و هرچی خواستیم بگوییم و یک وقت عصبانی شدیم از یک جایی شروع کنیم. هرجا را خواستیم بزنیم و تو از پسر من رو برگردانی. احترام فرزند رسول خدا، خاندان رسول خدا انقدر مهم است. انقدر ارزش دارد.

جانم به غربت خودت پیغمبر اکرم. جان غربت فرزندان پیغمبر. فاطمه زهرا، امام حسن، امام حسین. حرمت کدامشان را نگه داشتند؟ امروز روز غریبی و یتیمی است. اجرای رؤیای حضرت زهرا. از امشب جای خالی مادر را احساس می‌کنند. این خانه بوی مادر را می‌دهد. ترجمه دیوارهای خانه را نگاه می‌کنند. خاطره‌ای از مادر. امشب یتیم‌نوازی کنیم. دستی روی سر بچه‌های امیرالمؤمنین بکشیم. کسی نبود به اینها تسلیت بگوید. کسی نبود دیدن اینها بیاید. کسی نبود خانه حضرت زهرا بیاید. کسی نبود عیادت خود حضرت زهرا بیاید. بی‌کلام با چه وضعی کنار قبر مادر می‌رفتند؟ چه جور می‌رفتند؟ غربت کشیدند این بچه‌ها. درد بی‌مادری سخت است. بچه سه چهار سال بیشتر ندارد. درد بی مادرش را تحمل کند. امشب بریم تسلیت بگوییم زینب. دختری که دیگر از امروز خانم خانه است. امروز دیگر چشم همه این خانه به این دختر است. باور ندارم زینب که باور داشت زینب کبرا که مادرم رفته است و جای خالی او برابرش چادر نماز فاطمه، لالایی مادر چادر فاطمه، لالایی دستان پر علی، بالش سرم. چشمان پر ستاره به در داریم. هنوز آخه به بچه می‌گویند مادرت رفته سفر. هم برگردد مادر. چشمان پر ستاره زین پدر هنوز می‌کند ز مادر و محسن. برادرم هیچ وقتی خوش بهانه مادر گرفته. وقتی دلم به مادر من گرفته‌ام. چادور نماز مادر خود. کبوتران پریده‌اند. بابا دلش گرفته برای کبوترم. در مجلسی گریه‌کن اصلی دختر است. هرجا رفتی کسی از دنیا می‌رود، آنی که بیشتر از همه گریه می‌کند، دختر است. اصلاً می‌شود از گریه فهمید میت کیست. حضرت ابراهیم به خدا عرضه داشت: «خدایا! دارم از دنیا می‌روم گریه‌کن ندارم. من را بعد برگردان.» خدا دعایش را مستجاب کرد. دختر داد. یا صاحب الزمان! امشب گریه‌کن خانه علی زینب است. بیشتر از همه بوی مادر، چادر سرش می‌کند. همه یاد چادر سر کردن فاطمه می‌افتند. راه می‌رود، یاد رفتن فاطمه می‌افتند. لا اله الا الله. عرض روضه من کوتاه. شب سوم مجلس، شب آخر است. یک دختری هم سراغ دارم. هر وقت راه می‌رود یاد فاطمه می‌افتاد. حتی زینب هم یاد مادرش می‌افتاد. آخه وقتی راه می‌رفت دست به پهلو و کمر می‌گرفت. دست به دیوار می‌گرفت. ولی زینب هر وقت گریه می‌کرد امیرالمؤمنین آرامش می‌کرد. این دختر را با تکاندنشان کردن. یک وقتی نیمه جلوی رویش گذاشتن. روپوش را کنار زد. «بابا! کی من را تو بچگی اسیرم کرده؟» حسین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط