برترین رسول

جلسه دوم

برترین رسول . 1394/06/18
00:44:22
40

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و فعال الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین لا قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

خب روز جمعه است و متعلق به حضرت صاحب الزمان (عج). عصر جمعه، هنگام استجابت دعاست و وقت ملکوتی غروب جمعه‌ را قدر بدانیم. این دقایق را مشغول خواندن سوره‌های قدر باشیم؛ تا جایی که می‌شود، ان‌شاءالله از ادعیه زاکیه حضرت حجت بن الحسن (عج) بهره‌مند بشیم، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

یه بحثی را قبلاً در جاهای مختلفی انجام دادیم و عرض کردیم خدمت سروران که حدیث را تا جایی که می‌شود و فرصت‌هایی که هست بخوانیم. یهودی‌ای که می‌آید خدمت امیرالمؤمنین (ع) سؤال می‌پرسد، می‌گوید: «چرا شما هر فضیلتی را به پیغمبر خودتان نسبت دادید؟» از بین امت کسی جواب نمی‌دهد جز امیرالمؤمنین (ع). «از من بپرسید، قبل از اینکه من را از دست بدهید»؛ مگر اینکه یهودی‌ها بیایند سؤالی بکنند و امیرالمؤمنین (ع) از این چشمه فیاض چیزی به این امت بدهد، وگرنه خودشان که خیلی عرضه‌ای ندارند.

آنجا در روایت نقل شده که امیرالمؤمنین (ع) وقتی بالای منبر بودند، می‌گفتند: «چه سؤالاتی می‌پرسید؟» و می‌فرمودند که: «من الان دیگر در غربتم.» غربت امیرالمؤمنین (ع) بود دیگر. امثال این یهودی آمدند برخی ابواب معرفت را به روی ما باز کردند. یا امثال آن «عنوان بصری» سنی، آمدند از امام صادق (ع) پرسیدند و استفاده کردند، و به‌واسطه این‌ها چیزی به این امت رسید. و اینکه بالاخره امیرالمؤمنین (ع) هم باب حکمت‌اند دیگر؛ «مدینة الحکمة رسول‌الله و بابها علی.» امیرالمؤمنین (ع) وقتی کسی بیاید محضر این باب حکمت و «سائل» هم باشد و واقعاً دستش دراز باشد، او را می‌برند در آن شهر حکمت و امواجی از معرفت، نصیب این شخص می‌کنند.

درباره رسول‌الله، ما این حدیث را خوانده بودیم؛ درباره فضایل انبیا: حضرت آدم، حضرت نوح، حضرت هود، حضرت صالح. این‌ها را گفتیم. رسیدیم به حضرت ابراهیم (ع) که خیلی هم ایام با ایشان مطابقت دارد؛ امروز به نقلی روز میلاد حضرت ابراهیم (ع) است. برخی روایات دیگر هم نقل کرده‌اند که روز اول ذی‌الحجه، میلاد حضرت ابراهیم (ع) است.

پدرمان حضرت ابراهیم؛ «ملّة حبیب ابراهیم هو سماکم المسلمین.» اسم مسلمان را حضرت ابراهیم گذاشته. ایام حج و حج ابراهیمی و ایام کلاً متعلق به حضرت ابراهیم (ع) است، خصوصاً ایام تربیه، روز عید قربان.

فضایل حضرت ابراهیم را برخی از آن را بخوانیم، در مقایسه با فضایل رسول‌الله، که امیرالمؤمنین (ع) می‌فرمایند: اینجا یهودی سؤال پرسید از امیرالمؤمنین (ع): «در مورد ابراهیم چه می‌گویی؟» ابراهیم با این همه فضایل، با این همه مناقب...

ما سفارش شده‌ایم که وقتی می‌خواهیم سلام بدهیم به انبیا، اول به اهل بیت و پیامبر سلام بدهیم؛ به «این پیغمبر و آله و علیه السلام». غیر از حضرت ابراهیم که در بین انبیا، بالاترین درجه‌ای که انبیا کسب کرده‌اند و «منا اهل‌البیت» شدند، مخصوص حضرت ابراهیم است. ابراهیم به تعبیر سوره مبارکه صافات که در روایت فرمودند که: «إنّ من شیعته». ظاهرش این است که این «إنّ من شیعته» به نوح برمی‌گردد.

پوسته صاف می‌گوید: «ابراهیم از شیعیان اوست.» ظاهرش این است که آیات قبلی در مورد نوح است، بعد صحبت از ابراهیم می‌شود، می‌گوید: «ابراهیم یکی از شیعیان اوست.» ظاهرش این است؛ ولی در روایت ما فرمودند که: «باطنش این است که علی بن ابی‌طالب (ع)، ابراهیم از شیعیان امیرالمؤمنین (ع) است.»

فضایل ابراهیم خیلی بالاست و اتفاقاً اهل بیت، برای مقایسه خودشان را با انبیا، ابراهیم را گذاشتند که بالاترین کسی که بین انبیاست، حضرت ابراهیم است. بعد آمدند خواستند مقامات خودشان را بگویند، از آنجا شروع کردند؛ یعنی کف مقاماتشان را گذاشتند حضرت ابراهیم که: «ما جسممان هم از روح ابراهیم بالاتر است.» از مقامات روحی ابراهیم؛ تنزلات جسمانی، تمسلات جسمانی، حقایق جسمانی ما از حقایق روحی ابراهیم که اشرف انبیاست، بالاتر است.

در بین انبیا هم وقتی پیغمبر اکرم (ص) معراج رفتند، کسی که مؤذن پیغمبر شد، حضرت ابراهیم (ع) بود، به خاطر درجه بالایی که داشت. برخی از فضایل ایشان را اینجا ببینیم؛ چون دیگر قرآن سنگ تمام گذاشته برای حضرت ابراهیم. تنها کسی که در قرآن شماتتی از او نشده، ذره‌ای جسارت (که حالا تعبیر خوبی نیست)، ذره‌ای حتی تلنگری هم به ابراهیم زده نشده. خیلی از پیغمبران تلنگرهایی زده شده. آخر سوره مبارکه مائده، خطاب می‌کند و از عیسی می‌پرسد: «تو به مردم گفتی که من و مادرم را خدا قرار بدهید؟» بعد عیسی جواب می‌دهد: «خدایا، اگر من گفته بودم، تو بهتر می‌دانستی. من آنچه که در نفس من است، تو می‌دانی و آنی که در نفس توست، من نمی‌دانم. اگر گفته بودم، خبر داشتی.»

من الان مردم اعلام می‌کنم، برخی وقت‌ها این‌جور سؤال شده؛ یا حضرت نوح وقتی در مورد پسر درخواست شفاعت کرد، خیلی تندی به او آمد؛ «یا یونس باشی، عجله کنی». ابراهیم حتی ذره‌ای تعابیر بد در مورد ابراهیم به کار نرفت. خود خدا مستقیم می‌آمد دفاع می‌کرد: «ما کان ابراهیم یهودیاً ولا نصرانیاً.» ابراهیم یهودی نیست. آنها گفتند: «نصرانی نیست.» «هیچ‌کس حق ندارد ابراهیم را به خودش نسبت بدهد. ابراهیم حنیف بود، ابراهیم مال خود من است.»

حالا این پیغمبر با این همه مقامات، با این همه سطح معرفت که قرآن دیگر برایش سنگ تمام گذاشته؛ جای‌جای قرآن، سوره مبارکه بقره گرفته تا می‌آید جلوتر، عرض کنم که سوره مریم دارد، سوره ابراهیم دارد. خیلی در قرآن، خیلی؛ خود سوره انبیاء را هم، خدا برای حضرت ابراهیم (ع) سنگ تمام گذاشته. سوره‌ای به اسمش است.

«در مورد ابراهیم چه می‌گویید؟» بارِ علی معرفت الله تعالی. ابراهیم کسی است که معرفت‌الله داشت؛ زود چشمش باز شده بود به حقایق این عالم. زود بیدار شده بود. ایقاظ بهش دست داده بود. امروز می‌خواندم روایت مفصلی را؛ تقریباً یکی دو جلد از بحار را امروز توفیق بود دیدیم؛ یکی جلد دوازده بود، یکی جلد پانزده. جلد دوازده در مورد حضرت ابراهیم است، جلد پانزده دیگر شروع می‌شود در مورد پیامبر اکرم (ص).

شاید وقت نشود جلد دوازده را تمام کنیم. در مورد فضایل حضرت ابراهیم، مفصل است. شاید در صد روایت است که در مورد مقامات حضرت ابراهیم می‌گوید. شروع می‌کند از قبل از تولد، اتفاقاتی که افتاد، که آزر، خودش منجم نمرود بود. بحث مفصلی در مورد آزر هست، اینکه پدر او یا عموست.

برخی روایات خیلی ما را نزدیک می‌کرد به اینکه آزر دیگر پدر حضرت ابراهیم است. که این آیه قرآن را استناد کرده بودند بهش برای اینکه آزر عموی حضرت ابراهیم است. آن آیه این بود که: «و اتبعت ملت آبائی یوسف، آباء ابراهیم و اسماعیل و اسحاق.» یوسف می‌گوید: «من ملت پدرانم را دارم پیگیری می‌کنم. پدران من ابراهیم و اسحاق و اسماعیل هستند.» خب حضرت اسحاق که پدربزرگش بوده، حضرت اسماعیل هم دایی‌اش بوده. تفسیری هم این‌جور اشاره کرده است. واقعاً روایات ما گنجینه‌هایی است که دست نخورده است، خاک می‌خورَد این روایت سالیان سال، کسی اصلاً به آن کار نداشته.

خلاصه این مطلب از مطالب خیلی ناب بود که دیگر حجت تمام می‌کند برای ما که: «آزر عموی ابراهیم است.» این عموی ابراهیم، منجم درگاه نمرود بود، به آسمان نگاه کرد و گفت: «چیزهایی دارم برایت می‌بینم! ای نمرود، دستور بده زن و مرد را از هم جدا کنند. هرچه بچه در رحم‌هاست، بکشم. تا مدت‌ها هم کسی حامله نشود.» دستور دادند کل منطقه را؛ منطقه کوفه هم بوده، کوسابورا پشت کوفه می‌شده، منطقه ای که دستور داده بودند.

همه زن و مردها را جدا کردند. و پدر ابراهیم، آزر، که خود آزر رفت خانه. و بالاخره عمویش می‌شود آزر. این شیرین است مطالبی که هست. خلاصه خبر رسید به مادر حضرت ابراهیم. غاری پیدا کرد و آنجا بچه‌اش تازه به دنیا آمده بود. بچه را برد، پنهان کرد. سیزده سال از این بچه دور بود. جوک روایات جلد دوازده بحار دارد که در این مدت حضرت ابراهیم با انگشتش، انگشت می‌مکید و خدا غذاWاش را می‌داد. بر انگشتش غذا می‌داد. بزرگتر شد، خودش از بیرون غار آمد. سیزده سال بعد برگشت. بچه را برد و برد. خلاصه ابراهیم را آوردند. تشکیلاتشان را راه انداختند.

او هم آمد بت‌ها را دید و شروع کرد یک کله ترتیب همه را داد. نه کاری هم نکرد! برداشت از همان اول تنبیه زیبایی دارد در روایات ما که دسته‌بندی که می‌کنند از آیات قرآن، پراکنده می‌بینیم جاهای مختلفی از قرآن، ولی این‌ها دسته‌بندیشان در روایات کار فوق‌العاده‌ای است. کنایاتی که در سوره مبارکه انعام در مورد حضرت ابراهیم است، این‌ها می‌گویند مال همان اوایل بلوغ حضرت ابراهیم است که می‌خواستند ابراهیم را برگردانند به شهر.

ابراهیم آمد، تا چشمش به ماه افتاد، گفت: «هذا ربّی؟» دید که افول کرد، گفت: «إنّی لا احب الآفلین.» «من غروب‌کننده را دوست ندارم.» گفتش که: «هذا ربّی؛ هذا اکبر.» ابواب ملکوت به رویش باز شد. در روایت این‌جور ازش نقل شده. خدا وقتی این فطرت پاک توحیدی را و این همه طلب را در وجود حضرت ابراهیم دید، آنجا روح او را به ملکوت برد. همه حقایق ملکوت را بهش نشان دادند. «و کذالک نری ابراهیم ملکوت السماوات والارض و لیکون من‌الموقنین.» «همه حقایق ملکوت آسمان و زمین را بهش نشان دادیم تا از این گروه باشد.»

بعد روایت اینجا توضیح داده است: گفتند ابراهیم رفت آن بالا، همه حقایق برزخی و همه حقایق ملکوتی را دید. بعد یک نفر آن پایین دارد زنا می‌کند. گفت: «خدایا این‌قدر زنا می‌کند! در محضر خدای من! خدایا بزن بکشش.» سابقه چیزی را آمد، زد این را کشت. غیور بود این حس غیرت‌ورزیش. همین‌طور داستان ساره. همین غیرت را از خودش نشان داد. همسرش را در خمره گذاشتند. خونه فامیل بودند، حضرت لوط برادرزاده حضرت ابراهیم می‌شود. حضرت ابراهیم و دختر خاله‌اش می‌شود. کلاً فامیلی آمدند. و بعد ابراهیم دختر او را جایی ببرد. شام ببرد و همسرش را برد. همسر که یعنی ساره، خیلی سؤال هم زیبا بوده. بعد این را در خمره‌ای مخفی می‌کند و لب مرز گمرک. خلاصه می‌گویند که خلاصه از خمره می‌گوید که: «من هرچه از اموالم هست، یک دهم به شما می‌دهم. دست به این خمره نزنید.»

دختر او خیلی زیبا بود و جناب صابری خواست بدنش پیش پادشاه ساره افتاد. آمد دست‌درازی کند، دختر زیبارو ابراهیم نفرین کرد، نتوانست کارش را برگردد، نتوانست جلو بیاورد. گفتش که: «تو پیش خدای خودت چقدر ارزش و اعتبار داری؟ من غلط کردم دیگر این کار را نمی‌کنم.» نگاهی انداخت و دوباره حضرت ابراهیم نفرین کرد. یا ابراهیم، آن بین مردمش، پیش مردمش عزت و احترام دارد. تو جلوتر از این راه ندارد. به پادشاه گفت: «تو بفرستش جلو.» گفت که: «ندا رسیده به من که تو را جلوتر بیندازم. خودم نوکرتم. خودم بهت ایمان دارم.» اسمش هاجر است. اتفاق این است که بدبختی‌های ابراهیم شروع شد دیگر. حالا این‌ها با هم حسادت‌ها و کل‌کل‌ها داشتند. «اینو بردارند مکه و اونو ببرند.» این نسل مبارکی داشتند، هم ساره، هم امتحان پیچیده‌تری را پس داد تا خدا بهش اسحاق را نصیب کرد. هاجر امتحانش ساده‌تر بود ولی بعد از تولد اسماعیل، امتحان‌های پیچیده شروع شد که منطقه مکه و این‌ها هرکدام بالاخره برکاتی داشتند، ولی خب بالاخره نسل هاجر، نسل به بله، ولی امت پیغمبرم نسل ماست.

خلاصه در هر صورت خیلی غیور بود حضرت در شهر و به این بت‌ها و بتکده و این‌ها. من می‌خواستم بروم آن جشن عمومی که داشتند در منطقه. آیه عجیبی است. یه نگاهی به نجوم کرد، گفت: «إِنِّی سَقِیمٌ.» نگاهی به آسمان‌ها و به ستاره‌ها کرد که گفت: «نه، من مریضم.» خود این یک آیه و معدنی از علوم درش وجود دارد در مورد روابط کواکب و افلاک و این‌ها و عالم طبیعت که ترجمه کرده‌اند. گفتند که ابراهیم دروغ نگفت، گفت: «من مریضم.» آن موقع داشت حوادث کربلا، این حوادثی که بعداً مرور می‌کرد را می دید. گفت: «من حالم خوش نیست.»

این‌ها رفتند و برگشتند. این آمد، خلاصه سر وقت بت‌ها، یک پتک انداخت و شکست و تبر را هم انداخت روی آن بت بزرگ و برگشتند. آمدند، گفتند: «خب چه خبر؟ بت‌ها را شکستند.» ابراهیم را می‌گویند: «ابراهیم اصول انبیا است!» داستان بت‌شکنی‌اش. خلاصه حضرت ابراهیم در این سن و سال کم که پانزده سالگی اش ظاهراً بوده، خودشان برگشت به نفسشان. رجوع کردند، ولی گفتند: «نه، دروغ می‌گویی.» و خلاصه برنامه تشکیلات آتش‌سوزی را گفتند. «می‌خواهیم یه جور آتش قشنگ و سرحال بسازیم.»

یک منجنیق بزرگ که آن را اختراع جناب ابلیس بود. منجنیق از اختراعات ایشان است. خودش هم آمد و کار را شخصاً وارد شد، کار را گذاشت. مردم هرچه داشتند جمع کردند و روزه گرفتند. چند روز هیچی نخوردند. هرچه داشتند فروختند تا توانستند هیزم بخرند. هرچه هیزم در منطقه بود، جمع کردند و چند کیلومتر هیزم. مفصل است این داستان حضرت ابراهیم و خیلی شیرین هم هست.

در آن فضایی که داشت از آن بالا پرت می‌شد، با سرعت داشت می‌آمد پایین. وسط راه جبرئیل آمد: «نیاز داری به چیزی؟» ابراهیم گفت: «اما الیک فلا حاجتی». کار اصلی ملکوت است که بداند که «لَوْلَاکَ فَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاکَ». می‌خواهم دعا کنم دست گدایی ام را، دعای شما نباشد. خدا اصلاً به شما محل نمی‌گذارد. فلسفه همه این گیر و بندها و مشکلات و بالا و پایین بودن‌ها، همه دعاست. خلاصه حضرت ابراهیم این را گفت و در راه که می‌آمد پایین، ندای «قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلَاماً عَلَى إِبْرَاهِیمَ» نازل شد. یخ کرد اول همه جا. اول فقط آتش را «برداً» کردند، «کُونِی بَرْداً وَ سَلَاماً». آمد کل منطقه یخ کرد. تا جایی که روایت دارد که حضرت ابراهیم داشت قندیل می‌بست از شدت سرما، ولی برای درون آتش ابراهیم، نه، مطابق با وضعیت ابراهیم که گلستانی شده. تا سه روز کل آتش از کره زمین از کار افتاد. هیچ‌کس غذا دیگر نمی‌توانست درست کند. آتش از کار افتاد. خطاب رسید به آتش: «آتش، اگر ابراهیم من را اذیت کنی، لَأُعَذِّبَنَّکِ.»

ابراهیم به این مقامات معرفتی رسیده بود در بچگی. پیامبر شما چه؟ محمد صلی الله علیه و آله و سلم. پیغمبر ما چشمش زود باز شد به رویت عالم و احاط لدلاله بعلم الایمان. به این خاطر پیدا کرد به همه عمر. ابراهیم پانزده سالگی چشم و گوشش به حقایق عالم باز شد، پیغمبر پیامبر ما هفت سالگی باب علوم و معارف ربانی به رویش باز شد. خود این سن کمتر، نشان می‌دهد که اتفاق زیادی افتاده است. تجار نصاری، نصارا، نصرانی، مسیحی برای تجارت آمدند بین صفا و مروه. سقف و تشکیلات کوه بوده. کاملاً از هم جدا نشده. مابحث بعد. این‌ها آمدند این نصرانی‌ها، آمدند در بازار به این صفا و مروه خرید کنند یا مثلاً جنس بفروشند و این‌ها. نگاهشان افتاد به پیغمبر و چنگ ادله‌ای که از قبل از انبیا گفته بودند. همه در مورد این آقا صادق است با صفتش، با ویژگی‌هایش، با خبر بعثتش، با آیاتش. پیامبر ما پشت «لا اِلهَ اِلّا اللّهُ» و «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ» می‌درخشید. اللهم صل علی محمد و آل محمد.

نشانه‌های مختلفی که کتاب‌های قبلی داده بودند، همه را که پیغمبر دید و پرسیدند: «اسمت چیه؟» فرمود: «قال محمد». «قال عبدالله علی الارض.» فرمود: «آسمان در الله.» بعد پیغمبر، پیامبر هفت ساله بودند. از تو روایتی از شکوننی یهودی پیغمبر هست. پیغمبر ما این حالات معرفتی‌اش را در هفت سالگی بازنده بین ده نفر تقسیم می‌کردند؛ هفت نفر بهشان برنده شدن می‌افتاد، سه نفر بازنده. این سه نفری که بازنده بودند، هیچی از آن گوشت‌ها بهشان نمی‌رسید. پول و این‌ها را دیگر می‌دادند. سینه می‌خورد، سینه خرید و فروش می‌کردند. این‌قدر مردم خرافی بودند در وسط این همه فضای آلوده. دانلود معرفت پیغمبر اکرم (صلوات الله و سلام علیه) در بچگی. الان بخوانم برایتان عنایاتی که خدای متعال در بچگی به پیغمبر اکرم داشت و حالات خاصی که پیغمبر اکرم داشتند. عرض کنیم. بعداً اگر فرصتی پیش آمد، ان‌شاءالله بازم اینجا دارد که عبدالمطلب پیغمبر را گم کرد. و یکی ندا داد که: «دور مکه، دور کعبه، اگه این بچه گم شده باشه، همه‌تان را می‌کشم.» معرفت بود. حقایقی دستش بود و می‌دانست که این پیغمبر چه کاره است. یهود هم از قبل می‌دانستند. این‌ها داستان مفصلی است. یهود از قبل می‌دانستند که کی در این جزیره‌العرب قرار است که سر کار بیاید. واسه همین از پیش از اینکه پیغمبر اصلاً به دنیا بیاید، سالیان سال آمدند کل منطقه عربستان را گرفتند برای اینکه اگر یک وقتی خواست در این منطقه کسی به دنیا بیاید که آن ویژگی‌ها را داشته باشد، ما مدافع اصلی اش را داریم. پیغمبر به اسم عبدالمطلب و ابوطالب (علیه السلام).

این‌ها با یک سیستم خیلی پیچیده از پیغمبر محافظت کردند. «بچه گم شده باشد.» «بچه را پیدا می‌کنم» یا «از این اسبم پایین نمی‌آیم تا اینکه هزار تا اعرابی را بکشم و صد تا قریشی را.» «خدایا فرزند ما را تو ضایعش نکن، گمش نکن.» ندایی آمد که: «خدا پیغمبر خودش را ضایع نمی‌کند. می‌خواهی دنبالش بگردی؟ برو فلان جاست، فلان تخت شجره ام قیلان. بازی فلان، زیر درخت ام قیلان نشسته.» رسیدیم. بعد دیدیم که نشسته زیر آن درخت ام قیلان، جبرئیل و میکائیل، بچه بود پیغمبر اکرم، گردشگری و میکائیل بودند. قربانش بروم. ابن عباس، راوی معروف، پسرعموی پیغمبر، عباس عموی پیغمبر، برادر ابوطالب. نسبتاً مشخص. ابوطالب یک وقتی برای عباس تعریف می‌کرد، و ابن عباس از عباس تعریف می‌کند. ابن عباس می‌گوید: «پدر من، عباس، برایم تعریف کرد که ابوطالب به من می‌گفت: "شب‌ها که می‌خواهم پیش پیغمبر بخوابم. در مورد اینکه پیغمبر یک لحظه هم از شبانه‌روز از خودم جداش نمی‌کنم، معتمد نیستم. اعتماد ندارم؛ مگر اینکه خودم در رختخواب خودم پیغمبر را کنار خودم بخوابانم."»

بعد می‌بینم که دیدم که در صورت پیغمبر یک کراهتی آمد. ناراحتی آمد. بعد به من فرمود که: «عموجان رویت را از من برگردان تا من لباسم را دربیاورم. بیایم و جسد هیچ‌کس حق ندارد به تن من نگاه کند در این عالم. حساب کتابی دارد پیامبران.» برگرداندم. خودش یک لباسی گذاشت، لباسی بین من و اوست. دیدم که از همه انداختن لباس را کشیدن و بیرون آمد. نیست دیگر. داستان جلوتر که اتفاق افتاد که فاطمه بنت اسد چی دید از پیغمبر که تمنا کرد: «خدایا! یک دونه مثل این پسر به من بده.» می‌گوید: «همان شب باردار شدم.» ابوطالب، پیغمبر در آب زمزم، یک قلب از این آب می‌خورد. سیریش از عالم بالا بوده. ابوطالب می‌گوید که: «ما وقتی شام می‌دادیم به بچه‌هایمان یا غذا می‌دادیم، صدا می‌کردیم پیغمبر را. پیغمبر می‌آمد، غذای خودش را می‌خورد. می‌دیدیم او غذا خورد، سیر شد، ولی از غذای مادرش کم نشد.» خیلی وقت‌ها ازش می‌شنوم که وقتی شب می‌شود، حرف‌هایی می‌گوید که من تعجب می‌کنم. چیزهایی می‌گوید. حرف‌هایی، ذکرهایی دارد زیر لب، من نمی‌فهمم چی می‌گوید. بخورد، هنوز بچه است. «بسم الله الاحد.» بعضی روایات دارد که می‌گفت: «بسم الله رب محمد.»

غفلت بود. پیغمبر حواسش به ما نبود. نوری از پیشانی رفته در آسمان. نوری از پیشانی‌شان می‌رود در آسمان. حضرت سیدالشهدا. داستان معروف این ظاهراً همان نوری است که اعمال عباد درش می‌افتد. در این حال مراقبه مخصوص می‌روند حضرات معصومین. آنجاست که اعمال عباد را کنترل می‌کنند. حالا یا همیشگی برایشان می‌باشد یا همان مختص دوشنبه و پنج‌شنبه است که فرمودند اعمال شما به ما عرضه می‌شود. حالت مخصوصی که امام معصوم در تفکر و تأمل می‌رود، آن حالت مراقبه، به قول اهل‌تأمل، در آن حال نور ساطع می‌شود به آسمان. حالا برخی گفتند آن نور، نور اعمال است. دروغی از پیغمبر نشنیدم. نه عمل جاهلی ازش دیدم. هیچ‌وقت ندیدم که جای خنده نیست. بچه ولی عقل کل عالم است دیگر. «اول ما خلق الله نور و نبی» که یا جابر. اولین چیزی که خدا در این عالم آفرید نور پیغمبر بود. یا جابر اولین چیزی که خدا خلق کرد، عقل بود. عقل کل عالم است. خنده نیست. لبخند بزند. بچه‌ها دنبال بازیچه‌های این‌ها باشند. تنهایی را همیشه بیشتر دوست داشت تا در جمع بودن. تواضع را همیشه بیشتر دوست داشت. هفت ساله بود. یهودی‌ها آمدند، گفتند: «ما در کتب خودمان دیدیم که یک پیغمبری به اسم محمد که خدای او، او را از حرام و شبهات دور نگه می‌دارد.»

هفت سالگی. آن داستان ابراهیم چند سالگی بود؟ پانزده سالگی. پیغمبر مرغ پیغمبر که از این مرغ‌ها بخورد، دیدم پیغمبر دستش را می‌آورد به سمت مرغ. دراز می‌کند دستش را و دستش را پس می‌کشد. گفت: «این غذا حرام است.» «یَصُونُنی ربّی الحِلال». خدا دارد من را محافظت می‌کند از این قضیه حرام. این مرغ را از خانه همسایه برداشته بودند. همسایه هم رفته مسافرت, گفتند: «می‌رویم برمی‌داریم. بعداً هم حساب کتابی دارد پیش خدا.» وقتی که این داستان ظاهر شد، پیغمبر نبوتشان را ظاهر کردند. ابوجهل با پیغمبر درگیر بود. رفت بچه‌های بنی‌مخزوم را جمع کرد. همه بچه‌های بنی‌هاشم، بنی‌عبدالمطلب، ناخودآگاه آمدند پیغمبر ۳۰ (یعنی با پیغمبر درگیر شدند).

پیغمبر اکرم، جناب فاطمه بنت اسد، مادر امیرالمؤمنین، مادر اهل بیت. می‌فرماید که: «در خانه ما خوب پیامبر در دامن فاطمه بنت اسد بزرگ شدند دیگر.» امتحان پس داده! این‌قدر از این پیغمبر خوب محافظت کرده که خدا بهش توفیق داده که کسی مثل علی را بدنیا بیاورد. علی ع درخت خشک شده بود، از کار افتاده بود مدت‌ها. پیغمبر روزی آمد از کنارش رد شود، با دست مبارکش زد، دوباره سبز شد. در این زمینه خیلی روایت فراوان در مورد بچگی حضرت هست که حالا همان لحظه سبز شد. همان لحظه ازش خرما افتاد. عنایت ظرف خرما را جمع می‌کردم. فردا رطب شده. وقتی که سر ظهر می‌شد، وارد سقف می‌شد. این رطب‌ها را بین بچه‌های بنی‌هاشم تقسیم می‌کردم. گفتم: «پسرجانم، عزیزم، ولدی! خرما دیگر امروز چیزی نداده این درخت خرما. چیزی نداده امروز.» قسم به حد نور وجه او که دیدمش، آمد بیرون، سمت نخل وایساد. یک کلماتی گفت که من نفهمیدم. همانجا نخل خم شد. سرش آمد در بغل پیغمبر. نخل برگشت به حالت اول.

محمد برادر این بشه. «ففی تلک اللیلة واقعنی ابوطالب و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)». خدایا به برکت این پیغمبر، همه ما را سر به راه بفرما. دست نوازشگر این رسول رحمت را، دستی که از درخت خشکیده میوه می‌گرفت، به سر و روی ما بکش یعنی سر و روی ما را به این دست متبرک بفرما. این دست شفاگر پیغمبر را به دهان این یاوه‌گویان و بدگویان و دشمنان و مستکبرین و همه کسانی که عناد دارند با این دین و نظام الهی، با این امت و اعتقادات، به دست پیغمبر، همه‌شان را رسوای دنیا و آخرت بفرما. با دست شفاگر پیغمبر، فرج آقامان امام زمان را همین لحظه، همین ساعت برای ما امضا بفرما. یا نبی و
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط