برترین رسول

جلسه سوم

برترین رسول . 1394/09/26
00:57:13
52

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد فطیبین الطاهرین) و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

«رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی».

شب جمعه است و صد تا «انا انزلنا» وارد شده است؛ هم صلوات جزو افضل اعمال است، هم ایام منسوب به رسول اکرم (ص) است. ان‌شاءالله عزیزان مشغول صلوات باشند. حالا اگر بعد از صلواتی که می‌فرستیم، دهان‌ها متبرک شود به نورانیت اهل‌بیت (ع)، صلوات هدیه گذشته است.

خدمت عزیزان می‌رسیدیم، همین جمع و همین دوستان. بحثی که گفتیم مبنا باشد، هر وقت این جمع ان‌شاءالله دور هم جمع شدیم به بهانه‌ی اهل‌بیت (ع)، این بحث را پیگیر باشیم. بحث روایت زیبای امیرالمؤمنین (ع) است که در فضایل رسول‌الله (ص) فرمود: «یهودی خدمت امیرالمؤمنین (ع) آمد. خدمت امیرالمؤمنین سراغ اصحاب و یاران پیغمبر را گرفت. گفت: «شما هر فضیلتی که ما برای پیغمبران دیگر گفتیم، برای پیامبر خودتان قائلید. یک نفر پاشود جواب من را بدهد.» از صبح همه ساکت شدند. امیرالمؤمنین (ع) بلند شدند و این تک‌تک اسم انبیا را آوردند: این نوح است، این آدم است، این هود است، این صالح است. فضایلشان را تک‌تک گفت. و از آن ور امیرالمؤمنین (ع) از این فضیلت برای رسول‌الله (ص) فضیلتی که چند برابر ارزش هم داشت ذکر می‌کردند.

او می‌گفت: «ملائکه سجده کردند بر حضرت آدم (ع). پیغمبر شما چطور؟» حضرت فرمودند: «ملائکه دائم دارند برای پیغمبر ما صلوات می‌فرستند.» شما بفرستید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد.»

گفت: «حضرت ادریس را برد؛ «رفعه الله مکانا علیا»؛ خدا او را به مکان علی برد و بالا برد و این‌ها. پیغمبر شما چطور؟» امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «پیغمبر ما «و رفعنا لک ذکرک» ذکرش را بالا بردند، خودش که هیچی.»

او گفت: «حضرت ادریس از میوه‌های بهشتی خورده است. پیامبر شما چطور؟» امیرالمؤمنین (ع) شاهد مثال آوردند: آن جام بهشتی و میوه‌ی بهشتی و این‌ها.

در مورد حضرت نوح فضایلی را گفت. امیرالمؤمنین (ع) در فضایل پیغمبر جواب دادند که حالا این را چون در جلسات قبل خدمت دوستان گفتیم، دیگر تکرار نمی‌کنیم تا رسید به حضرت ابراهیم. «اللهم صل علی نبینا و آله و علیه السلام». ابراهیم را انحصاراً می‌شود «علیه السلام» خالی گفت. گفتم: «به پیغمبر دیگر بگویید. اول به پیامبر خودمان سلام بدهید، بعد به آن پیغمبر.» «نبینا و آله و علیه السلام» اینجوری.

حضرت ابراهیم را خاطرم هست که ما همین‌جا خدمت عزیزان بحث کردیم. گفت: «آن یهودی که بعداً مسلمان شد، گفت: «آقا این حضرت ابراهیم اینجور مقامات و آن حالات توحیدی و این‌ها چه جور بود؟» امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «آن حالات توحیدی ابراهیم (ع) مال پانزده‌سالگی‌اش بود؛ پیغمبر ما از هفت‌سالگی حالت توحیدی داشت.»

بعد اشاره فرمودند: گفتند: «آن داستان تجار شام که پرسیدند: «این زمین اشاره کردند این چیست؟ به آسمان اشاره کردند: ربش کیست؟» و این‌ها. پیامبر خیلی محکم جواب این‌ها را داد. و وقتی که مردم استحقاق اضمحلال می‌کردند، آن خرافات بینشان بود... دست شما درد نکنه، بت می‌پرستیدند و این‌ها. یک نفر بود فقط «لا اله الا الله» می‌گفت؛ آن هم رسول‌الله (ص) با حقیقت خودش. این یهودی حالا عرض بکنم، در واقع حق رسول‌الله را اصلاً به جا نیاوردیم؛ خیلی کم گذاشتیم برای پیغمبر اکرم (ص). نمی‌دانم دلیلش چیست.

شاید آمدیم دور پیغمبر (ص) بچرخیم، از یک طرف دیدیم یک عده آدم ناجور دارند پیغمبر را گرفته‌اند، جذابیت پیغمبر پیشمان کم شده؛ یا از آن طرف دیدیم یک دربانی مثل امیرالمؤمنین (ع) دور پیغمبر را گرفته، ترسیدیم پیغمبر را ببینیم. نمی‌دانم. حالا یا آن خوف یا این طمع. در هر صورت، خیلی ما حق رسول‌الله را به جا نیاوردیم.

از شهادت رسول‌الله تا میلادشان هجده روز است. شهادت حضرت زهرا (س) تا میلادشان هجده روز است. سوره‌ی کوثر هم هجده تا نقطه دارد. این هجده را هیچ‌کدام اعتنا بهش نمی‌کنیم. آن ماشاءالله نجار کرمانی هم که امام حسین (ع) را دیده بود، داشت از دنیا می‌رفت و امام حسین را دید. می‌گوید: «من در همان حالت مکاشفه نذر کردم که هیئت به پا کنم و این‌ها، هجده شب روضه بگیرم به نیت مادرم.» این عدد هجده را خیلی عنایت دارند اهل‌بیت (ع) به آن.

خب، متأسفانه قدر نمی‌دانیم. «جارو کنم گریه‌کنای من می‌خوام بیان بنشینند.» گفت: «خود حضرت در آن عالم مکاشفه دیدم که حضرت آمدند جارو کردند.» در هر صورت، این داستان قشنگ و مفصلی است. یک وقتی اگر فرصت شد. شیرین است. اهل‌بیت (ع) اصلاً اعتباری قائل بودند برای اسم پیغمبر (ص). امام صادق (ع) که ایام میلادشان هم نزدیک است، یک صلوات برای امام صادق (ع) و رسول‌الله (ص) بفرستید.

یک وقتی پرسیدند: «مدتی است از تو خبری نیست. کجایی؟» گفت: «آقا جان! خدایا! بچه‌ای به مادرش تبریک گفتم. مبارک باشد! چه نامی برایش گذاشتی؟» گفت: «محمد.» حضرت این را شنیدند. مرحوم شیخ حر عاملی در «وسائل» نقل کرده است. شنیدند، اشک ریختند و «هو یقول محمد محمد». حضرت هی این نام را تکرار کردند. با صورت به سمت زمین رفتند. من ترسیدم حضرت از حال بروند. یک وقت به صورتش اخم نکن. یک وقت سرش داد نزنی. این اسم، اسمی است که دائم دارد تقدیس می‌شود در عالم توسط ملائکه.

یک روایت دیگر داریم. وقتی امام صادق (ع) می‌خواستند حدیث نقل کنند از پیغمبر (ص)، «قال قال رسول‌الله (ص) اسفرا مرة و اخضر مرة». همین «قال رسول‌الله (ص)» را که می‌فرمود، یک بار سبز می‌شد، یک بار زرد، می‌لرزید. «یرتعد فرائصه». نمی‌دانی اسم چه کسی را می‌خواهم بیاورم. از چه کسی می‌خواهم حدیث بگویم. ما شوخی گرفتیم رسول‌الله (ص) را، شأن رسول‌الله (ص) را.

خدمت جوادالائمه (ع) گفتند: «آقا! من طواف می‌روم به نیت شما.» تازگی خدا به دلم انداخته: «اوحینا الیهم فعل الخیرات». بخشش این است دیگر. می‌گوید: «رفتم مکه، یک دفعه به دلم افتاد به نیت شما هر کدام یک طواف بروم.» «صلی الله علی رسول‌الله (ص)، صلی الله علی رسول‌الله (ص)، صلی الله علی رسول‌الله (ص).» من دیگر بقیه‌ی اسامی را شنیدم، هیچی نفهمیدم. اصلاً اهل‌بیت (ع) نسبت به اسم پیغمبر (ص) واکنش نشان می‌دادند؛ با جلال و عظمت و اعتبار و دست و سینه گذاشتن و بلند شدن. حضرت حجت بن الحسن (عج) -ارواحنا فداه- که هر اسمی از حضرت می‌آمد، امام رضا (ع) بلند می‌شدند، دست روی سر می‌گذاشتند. نه فقط آن اسم مخصوص. روایتی نداریم که آن اسم مخصوص که آمد، دست به سر بگذارید، بلند شوید. ما ندیدیم. حالا اگر اساتیدمان دیدند، بفرمایند. ظاهراً هر وقت ذکر حجت بن الحسن (عج) می‌شد، اهل‌بیت (ع) اینجور با عزت و عظمت و شأن والا یاد می‌کردند از این نام مقدس که خدا ان‌شاءالله فرج موفورالسرورش را نزدیک کند و ما را در دوره‌ی حضرت و دوره‌ی حضرت را در دوره‌ی ما قرار بدهد ان‌شاءالله.

ببینیم ایام را که پیغंबरت را شاد کن با فرج حجت بن الحسن (عج). اصلاً همه‌ی این‌ها ختم به سرور او می‌شود. همه‌ی غم‌های عالم ختم به غم او. عرض خواهم کرد ان‌شاءالله در آخر عرایض. همه‌ی محبت اهل‌بیت (ع) پشتوانه‌اش -به قول ما طلبه‌ها- منوط به این است که تبدیل به محبت رسول‌الله (ص) می‌شود. محبت رسول‌الله (ص) منوط است، پشتوانه‌اش، ارزشش، تبدیل به محبت الله (ج) می‌شود، حب الله (ج) می‌شود.

تفکیک کردن... درد و دل زیاد است. این وسط حرفی نزنید. در هر صورت، رسول اکرم (ص)، این رسول اعظم، پیغمبر گرامی، حضرت محمد مصطفی (ص). صلی اللهم صل علیه و آله.

این هم از عجایب. حالا اینکه قرآن هیچ وقت پیغمبر را با اسم کوچک صدا نزده است، این هم جالب است. نکته‌ای است. اسم کوچک پیغمبر در قرآن آمده است، حتی سوره‌ای داریم ما به این؛ ولی هیچ وقت خطاب قرار نگرفته است. «یا یحیی» دارد، «یا موسی» دارد، «یا داوود» دارد، «یا ابراهیم» دارد؛ ولی اسم پیغمبر اکرم (ص) هیچ وقت خطاب قرار نگرفته است. در معراج خطاب قرار گرفته است، آن هم با آن یکی اسم: «یا احمد». بالاخره نام حساب و کتابی دارد دیگر. کجا با چه حضرت صدا زده می‌شوند؟ یا مثلاً در خطاب‌ها چه دستوری داده شده است؟ «یا رسول‌الله» مثلاً صدا بزنید. سلام «یا نبی‌الله» نیست، «یا رسول‌الله» است. این‌ها هر کدام حساب و کتابی دارد برای جای خودش.

در هر صورت، این یهودی برگشت، گفت: «آقا! شما برای پیغمبر خودتان اینقدر شأن و شئون قائلید. این ابراهیم با این مقامات، کسی بود که خدا سه جا او را از نمرود حفظش کرد؛ سه حجاب بین او و نمرود انداخت. پیغمبر شما چطور؟» امیرالمؤمنین (ع)، جان عالم به فدای او. من بنده‌ای یا برده‌ای از بردگان رسول‌الله (ص) هستم. خیلی حرف است. چه شأنی است! برده‌ای از بردگان رسول‌الله (ص).

امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «آقا! خدا ابراهیم را سه جا با سه حجاب از نمرود نگه داشت. پیغمبر ما را با پنج حجاب نگه داشت.» بعد این‌ها را فرمود. فرمودند که حالا این حجاب‌های سه‌گانه در مورد حضرت ابراهیم، تحقیق صورت گرفت. خیلی فهمیده نشد که منظورش چیست. ظاهراً این سه تا حجاب مربوط به این سه تا دوران است. یکی میلاد حضرت ابراهیم (ع) که نمرود خبر داشت و دنبال ابراهیم (ع) می‌گشت که آنجا محجوب ماند حضرت ابراهیم (ع) شد از دست نمرود. یکی داستان آن گفت‌وگویی که بین ابراهیم (ع) و نمرود شد. نمرود گفت: «من! تو خودت کی هستی؟» و این‌ها. حضرت ابراهیم (ع) فرمود: «من ربم کسی است که یحیی و یمیت، هم زنده می‌کند و هم می‌میراند.» گفت: «دو نفر را برداریم، بیاوریم از زندانی‌ها. یک نفر را بکشیم، یک نفر را آزاد بزنیم برود. من زدم یکی را کشتم، یکی را زنده، زندگی دادم بهش.» گفت: «نه! ربّ من کسی است که شمس بالمشرق». درست است آیه را اگر اشتباه نخوانم: «خدای من خورشید را از مشرق می‌آورد. تو اگر می‌توانی از مغرب ورش دار، بیارش از مغرب طلوع کند.» که «فبهت الذی کفر». کافر مبهوت شد اینجا. اینجا نتوانست چیزی بگوید. این حجاب دوم.

حجاب سوم ظاهراً اینجوری است دیگر. حجاب سوم مربوط به داستان در آتش انداختن حضرت ابراهیم (ع) است که مخترع گرامی منجنیق، جناب آ بوبکر آنجا از خودشان اختراع کردند، منجنیق اختراع کردند. و خلاصه حضرت ابراهیم (ع) را پرتاب کردند تو آتش. آن فاصله‌ی چند کیلومتری آتش، محفوظ ماند حضرت ابراهیم (ع). این حجاب‌های سه‌گانه.

امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «پیغمبر ما پنج تا حجاب داشت در برابر دشمنان. درباره‌ی کسانی که می‌خواستند بکشندش. آن سه تا حجاب، سه تا مثل آن خدا بهش داد، دو تا هم اضافه‌تر که این خیلی عجیب است. نکات معرفتی تویش است.» حالا عرض بکنیم، بزرگان هم تشریف دارند، ما دیگر باید دامن بحث و دامن خودمان را جمع بکنیم، برویم یک گوشه‌ای لنگ بیندازیم.

حضرت فرمودند که حجاب‌های پنج‌گانه درباره‌ی پیغمبر (ص). این حجاب اول اینجا بود: «و جعلنا من بین ایدیهم سدا». آیه‌ی سوره‌ی مبارکه‌ی یس خاطر عزیزان هست دیگر. یس هم در مورد پیغمبر (ص) است. نکاتی گفته شده است. چه ربطی به پیغمبر (ص) دارد؟ آیات ابتدایی سوره‌ی مبارکه‌ی یس: «و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاعشیناهم فهم لا یبصرون.» که حالا می‌گویند اگر کسی این را با اعتقاد بخواند، محجوب می‌شود، کسی نمی‌بیندش. به درد طرح ترافیک تهران خیلی می‌خورد این آیه. این آیه را بخوانید با اعتقاد و بروید تو طرح ترافیک. بسیار مجرب هم هست. بله. جواب عرض کنم که خود این آیه تویش سه تا حجاب است. سه تا حجاب تو این آیه نقل می‌کند. «ما از روبه‌رو برای تو حجاب قرار دادیم؛ از روبه‌روی آن‌ها: و جعلنا من بین ایدیهم سد و من خلفهم سد»؛ از پشتشان هم حجاب گذاشتیم، «فأعشیناهم فهم لا یبصرون»؛ یک پرده‌ای هم جلو چشمشان انداختیم که نبینند. این سه تا حجاب.

دو تا حجاب بعدی اینجاست: «تو سوره‌ی مبارکه‌ی اسراء هست. یکی، یک کم بزرگ‌تر است. سوره‌ی مبارکه‌ی یس است. «و جعلنا بینک و بین الذین لا یؤمنون بالاخرة حجابا مستورا.» وقتی تو قرآن می‌خوانید: «بین تو و کسانی که ایمان به آخرت نداشتند، یک حجاب مستوری انداختیم.» حجابی که دیده نمی‌شد.

حجاب چهارم اینجاست: «فهی الی الاذقان فهم مقمحون.» ما این‌ها را یک قل و زنجیری بستیم که چانه‌هایشان را طوری نگه داشتیم، نمی‌توانستند پایین را نگاه کنند. «مقمحون» سرشان را بالا نگه داشتند، نتوانستند نگاه کنند. البته عرفا، مخصوصاً مرحوم علامه طباطبایی، خیلی اینجا قشنگ تفسیر کردند. تو تفسیر المیزان می‌فرمایند که ما آیات آفاقی و انفسی را بر روی این‌ها بستیم. آیات آفاقی کور بود. آیات انفسی. به خودشان هم می‌خواستند نگاه کنند، «مقمحون» بودند، سر بالا بود. نمی‌توانستند به درون نگاه بیندازند. چون نمی‌توانستند به درون نگاه بیندازند، پیغمبر (ص) را هم نمی‌توانستند ببینند. پیغمبر (ص) از خودمان به ما نزدیک‌تر است دیگر. «اولا بالمؤمنین من انفسهم». حالا از خودشان به خودشان نزدیک‌تر است پیغمبر (ص). اگر کسی خودش را نتواند ببیند، پیغمبر (ص) را هم نمی‌تواند ببیند. چرا این همه مقامات و نورانیت و این همه فضایل پیغمبر (ص) را نمی‌دیدند؟ چون خودشان را نمی‌دیدند. آن آیه‌ی مبارکه دارد که: «الذین خسروا انفسهم». حالا کل آیه یادم نیست. اصل خسرانی که این‌ها بهش دچار شدند، «انفسهم» به خسارت افتاده بود. در هر صورت، این پنج تا حجاب برای پیغمبر اکرم (ص).

یهودی گفت: «حضرت ابراهیم (ع) با آن کافر صحبت کرد، برهان آورد برای نبوتش، دهان آن کافر را بست. پیامبر شما چطور؟» امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «پیغمبر ما هم یک کسی که منکر قیامت بود به اسم ابی بن خلف جمحی -خدا لعنتش کند- یک استخوانی را دستش گرفت پیش پیغمبر (ص)، استخوان را زد شکست، گفت: «آخر سوره‌ی مبارکه‌ی یس.» خدای متعال پیغمبر (ص) را به کلام آوردند به محکم آیاتشان و به برهان نبوتشان اینکه: «یحیی الذی انشاها اول مرة و هو بکل خلق علیم»؛ حکیم اولی که هیچی نبود، خلق کرد. این استخوان پوسیده را هم می‌تواند دوباره خلق کند. مبهوت شد آن طرفی که سؤال پرسیده بود.

یهودی دوباره پرسید که: «این ابراهیم بت می‌شکست، به خاطر غضب برای خدا. پیغمبر شما چه کار کرد؟ پیغمبر شما که بتی نشکسته.» امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «پیغمبر ما فقط ٣۶٠ بت همون اولی که آمد تو مکه شکست. ابراهیم. آخه شوخی نیست؟ هر کدامش باید تک‌تک باز شود. حضرت ابراهیم مخفیانه وقتی مردم رفته بودند برای «یوم الزینه». مجلسی بود، حالا بالاخره بیرون از این‌ها جمع شدند، آنجا تفریح‌کنان بسته. ابراهیم گفتند که: «آقا! شما تشریف بیاورید.» فرمود: «فنظر نظرة فی النجوم. درست است؟ اگر اشتباه نکنم. و قال انی سقیم.» خیلی این آیه، آیه‌ی جالبی است. یک نگاهی به ستاره‌ها انداخت و فرمود: «من مریضم.» بحث کیهان‌شناسی و رابطه‌ی افلاک و این‌ها را بحث کردند. گفتند: «این ستاره‌ها را نگاه کرد، گفت من مریض هستم.» یک روایتی هم دارد که این را «کامل الزیارات» نقل کرده است که می‌گوید: «حضرت ابراهیم نگاه به ماه انداخت، متوجه شد که روز عاشوراست. ماه را که دید، فهمید روز عاشوراست که شب عاشوراست.» گفت: «انی سقیم.» آنجا روایات تفسیر کردند که حضرت ابراهیم یاد مصیبت حضرت سیدالشهدا (ع) افتاد و بیمار شد. بیمارم. «شما بروید، نمی‌توانم با شما بیایم.» این‌ها همه رفتند و آمد سر وقت بت‌ها. زد همه را شکست و آن تبر را انداخت تو دست بت بزرگ. و همه آمدند و وضعیت بت‌ها را دیدند. گفتند که: «این کار کیست؟» گفتند: «یک فتاًیه‌ای اینجاست، یک جوانی است: یُقال له ابراهیم.» آوردند و تو سوره‌ی مبارکه‌ی انبیاء: «الا انفسهم». آنجا تعبیر آیه خیلی زیباست. این برهانی که آورد حضرت ابراهیم، گفت: «اینکه حرف نمی‌زنند، چرا ازش می‌پرستیدید؟» «ففرج با انفسهم». تعبیر این آیه، اگر اشتباه نکنم، این‌ها یک لحظه برگشتند به «انفسهم»، به خودشان برگشتند.

بعد از این خلاصه ماجرای دستگیری و تو آتش انداختن و این‌ها. بت‌شکنی ابراهیم در خفا بود. این‌ها همه رفته بودند. آن هم با این وضعیت. بت‌شکنی پیغمبر در ملاء عام. آن هم ٣۶٠ بت را همان اولی که آمد تو مکه شکست. ابراهیم آخه شوخی نیست. هر کدامش باید تک‌تک باز شود. حضرت ابراهیم مخفیانه وقتی مردم رفته بوند برای یوم الزینه. مجلسی بود، حالا بالاخره بیرون از این‌ها جمع شدند. آنجا تفریح‌کنان بسته. ابراهیم گفتند که: «آقا! شما تشریف بیاورید.» فرمود: «فَ نَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ. درست است؟ اگر اشتباه نکنم. و قالَ إِنِّی سَقِیمٌ». خیلی این آیه، آیه‌ی جالبی است. یک نگاهی به ستاره‌ها انداخت و فرمود: «من مریضم.» بحث کیهان‌شناسی و رابطه‌ی افلاک و این‌ها را بحث کردند. گفتند: «این ستاره‌ها را نگاه کرد، گفت من مریض هستم.» یک روایتی هم دارد که این را کامل الزیارات نقل کرده است که می‌گوید: «حضرت ابراهیم نگاه به ماه انداخت، متوجه شد که روز عاشوراست. ماه را که دید، فهمید روز عاشوراست که شب عاشوراست.» گفت: «إِنِّی سَقِیمٌ». آنجا روایات تفسیر کردند که حضرت ابراهیم یاد مصیبت حضرت سیدالشهدا افتاد و بیمار شد. بیمارم. «شما بروید، نمی‌توانم با شما بیایم.» این‌ها همه رفتند و آمد سر وقت بت‌ها. زد همه را شکست و آن تبر را انداخت تو دست بت بزرگ. و همه آمدند و وضعیت بت‌ها را دیدند. گفتند که: «این کار کیست؟» گفتند: «یک فتاًیه‌ای اینجاست، یک جوانی است: یُقال له ابراهیم.» آوردند و تو سوره‌ی مبارکه‌ی انبیاء: «إِلَّا أَنْفُسَهُمْ». آنجا تعبیر آیه خیلی زیباست. این برهانی که آورد حضرت ابراهیم، گفت: «اینکه حرف نمی‌زنند، چرا ازش می‌پرستیدید؟» «فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ». تعبیر این آیه، اگر اشتباه نکنم، این‌ها یک لحظه برگشتند به «انفسهم»، به خودشان برگشتند.

بعد از این خلاصه ماجرای دستگیری و تو آتش انداختن و این‌ها. بت‌شکنی ابراهیم در خفا بود. این‌ها همه رفته بودند. آن هم با این وضعیت. بت‌شکنی پیغمبر در ملاء عام. آن هم ٣۶٠ بت را همان اولی که آمد تو مکه شکست. مرکز اصلی که صدها سال اینجا بت می‌گذاشتند، فکر بکنید. ٣۶٠ تا که به تعداد روزها بود. عرب فرستاد، رفت و «فَ نَافَهَمْ جَزِیرَةَ الْعَرَبِ كُلًّا». کل منطقه را تخلیه کرد از این بت‌ها و «اذالَ مِنْ أَبْهَى بِسِیِّهِ».

حضرت ابراهیم (ع) آن‌هایی که بت می‌پرستیدند، دست و پایش را بستند. پیغمبر (ص) آن‌هایی که بت می‌پرستیدند، پیغمبر این‌ها را دست و پایش را بست. حضرت ابراهیم (ع) بت‌پرست دست و پایش را بستند. پیغمبر ما دست و پای بت‌پرست‌ها را بست. بت می‌پرستید با شمشیر گرفت، خلاصه خفشان کرد که رئیسشان ابوسفیان بود.

***

آن یهودی گفت: «بابا! این ابراهیم کم‌ کسی نیست. بچه‌اش را گذاشته برای سر بریدن. «و کَلَّهُ لِلْجَبِینِ» این‌گونه پسرش را روی خاک گذاشت برای اینکه سر پسر را جدا کند. پیغمبر شما چطور؟» پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «بله، حضرت ابراهیم (ع) بچه را گذاشت سر ببرد، ولی خلاصه زیر سیبیلی ردش کردند. یک کبابی فرستادند، گوسفندی فرستادند. این‌ها کباب کردند، دور هم نشستند خوردند. بچه.»
پیغمبر ما با یک فاجعه بزرگ‌تر از این‌ها درگیر شد؛ آن فاجعه‌ی شهادت عمویش حمزه سیدالشهدا (ع). وقتی که آمد سراغ عموی خودش حمزه، اسدالله، اسد رسول، ناصر دین.
بین عموهای پیغمبر (ص): «لا اله الا مزمز بین ذالک و هم رفیق ابوسفیان بود با پیغمبر (ص) سلام و علیکی داشت.» این از عباس عموی پیغمبر (ص). آن ابوجهل و این‌ها هم که وضعیت آن طرف. این‌هایی که حامی پیغمبر (ص) بودند: ابوطالب. حضرت ابوطالب (ع) شخصیت فوق‌العاده و ناشناخته که ایشان مأمور به سکوت بود. یک نفر فقط رسمی حرف می‌زد پشت پیغمبر (ص)، آن هم حمزه.

پیامبر اکرم (ص) در جنگ احد، آمدند سراغ حمزه. آن وضعیت بدن دریده شده و تکه‌تکه شده که وحشی غلام هند به دستور هند مأمور شد بینی حمزه را بتراشد، سر و صورت هرچی که می‌شود از این سر و صورت جدا کند؛ غضروف و گوشت و این‌ها. از آن طرف جگر را خارج کند. جگر را که تکه‌تکه کرد، گردنبند کرد به گردن انداخت. جگر را که برداشت بخورد. بینی و گوش و سر و صورت همه‌ی این‌ها را تو یک حلقه انداخت، زنجیر کرد، گردنبند کرد. سالیان سال به گردن. این وضعیت بدن حمزه سیدالشهدا (ع) که وقتی پیغمبر اکرم (ص) آمدند، بدن را دیدند، فرمودند که عبای خودشان را روی تن حمزه. خواهرش صفیه بدن را نبیند که عمّه‌ی رسول‌الله (ص) می‌شد صفیه.
حالا امیرالمؤمنین (ع) ماجرا را شرح می‌دهند. فرمودند: «وقتی پیغمبر (ص) آمد بالای سر حمزه، الله اکبر! فقط فرق بین روحی و جسده را دید، دیدیم بدن با این وضعیت به شهادت رسیده. یک ذره دل نسوزاند. یک ذره اظهار سوختگی، اظهار دلسوزی برای این بدن نکرد. «و لم یَفِضْ عَلَیْهِ عَبْرَةٌ» یک قطره اشک بر این بدن نریخت. حالا داستان ابراهیم «مِنْ قَلْبِ وَ قَلْبِ أَهْلِ بَیْتِهِ» اصلاً از جایگاه خودش و اهل‌بیت حمزه به این بدن نگاه نکرد. خیلی حرف است! یک ذره حساب خودش و حساب این خانواده را نکرد، «لِیُرْضِیَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِصَبْرِهِ» خدا را با صبرش راضی کند.»

حالا این بحث رضا، بحث مفصلی است. تو این عالم عشق‌بازی، خدا و پیغمبر (ص) خدا و اهل‌بیت (ع) دو طرف دارند، برای همدیگر کار می‌کنند برای جلب رضایت. عجیب است! و از این ور تو این ایام، امیرالمؤمنین (ع) نمی‌دانم این ایام، این مناسبت‌ها چرا اینقدر غریب است بین ما. می‌آیند، می‌گویند که: «آقا! شیعه عزاداری‌اش زیاد است.» ما اینقدر مناسبت برای جشن داریم که دیگر کل سال کم می‌آید. مناسبت لیلة المبیت. روز اول ربیع، امیرالمؤمنین (ع) جای پیغمبر (ص) خوابید با آن وضعیت، آن ماجرا. تفسیر می‌کند: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ». فقط برای کسب رضایت خدا. حالا رضایت خدا چیست؟ رضایت خدا رضایت ما است. «اللَّهُمَّ ارْضِی آلَ اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَیْتِ». خدا راضی کند این‌ها را، راضی می‌شوند. رضایت خدا رضایت این‌هاست. رضایت این‌ها رضایت خداست.

بعد از این ور دائماً دارد از جانب اهل‌بیت (ع) کار می‌شود برای جلب رضایت. از آن ور هم خدا هی می‌خواهد کار کند برای جلب رضایت. «وَلَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَّکَ مِنَ الْأُولَىٰ. فَسَوْفَ یُعْطِیکَ». اینقدر خدا عطا می‌کند تا راضی شود. یعنی پیغمبر (ص) انگار همینطور سریع راضی نمی‌شود، با اینکه مظهر سریع‌الرضاست. خدا هم سریع‌الرضاست. به روز قیامت انگار یک خورده بطی‌‌الرضا می‌شود. اینقدر به خدا عطا بکند تا راضی شود. از جانب این‌ها به آن طرف هم با اینکه خدا سریع‌الرضاست، ولی گاهی حساب و کتابی با همدیگر دارند. عهدی با هم دارند. قراری با هم دارند. مثل داستان سیدالشهدا (ع) و داستان کربلا. از همان اول رضایت خدا به این تعلق گرفته، بالاخره خون سیدالشهدا (ع) ریخته بشود. ولی انگار امام حسین (ع) یک ماجرا را، این ماجرا را دارند به یک کانال دیگر می‌برند.

بنده‌ی خدا می‌گفت: «امام حسین -صلوات الله علیه- یک بورسی راه انداختند، یک بازاری راه انداختند برای تبدیل اجناس خودشان.» بعد این وسط همه‌ی جنس‌ها را دادند، آخر کار می‌گوید: «خدایا! حالا که همه را خریدی، یک شیرخواره هم داریم.» خیلی لطیف است. نگاه این هم هست. مثل فروشنده‌ای که اینقدر مشتری را دوست دارد، می‌خواهد هرچی دیگر هست جارو کند بدهد به مشتری. حالا آن مشتری هم که «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ». فروشنده است. بچه شش‌ماهه.

از آن ور عرض کردم تو آن حدیث زیبا، امام رضا (ع) نقل فرمودند، حدیث قدسی: فرمود: «رَضِیتُ وَ إِذَا رَضِیتُ بَارَکْتُ.» برکت. نهایت حدیث ادامه دارد: «وَ إِذَا عَصْیَتُ وَ لَعَنْتُ.» حالا حدیث را اگر خاطرم بیاید: «وقتی من اطاعت می‌شوم، همین که ببینم در مقام اطاعت من قرار گرفته‌ام از بنده راضی می‌شوم. وقتی راضی شدم، برکت می‌آورم. برکت من هم نهایت ندارد. بنده در مقام عصیان قرار گرفته، غضب می‌کنم. غضب که بکنم، لعن می‌کنم. لعن من هم کل آسمان‌های هفت‌گانه را پر می‌کند. کُلش رسوا می‌شود.» بی‌حیایی می‌کند. هفت قلم آرایش می‌کند. حالا بالاخره ما به اهل‌بیت (ع) مشکلی نیست، ولی خب روایت دارد: «زنی که معطر می‌کند از منزل بیرون می‌آید، این بو که به مشام نامحرم می‌رسد، ملائکه‌ی هفت آسمان مشغول لعنش می‌شوند.» «حرم امام رضا (ع)» از این ملائکه موکلین «بِهَازَلَ وَاقِعَةِ الْمُبَارَکَةِ» اجازه می‌گیرد و ملائکه پیشاپیش لعنی بوده که به این خانم فرستادند. اینجا فضا پر از لعن است. معصوم به او نگاه کند! حالا نمی‌دانم حساب و کتاب چه جوری است. شاید بالاخره از پشت این همه لعن، امام رضا (ع) همه را پس زدند، یک نگاهی هم کردند. بعید نیست. بالاخره مظهر سریع‌الرضاست دیگر. امام رضا (ع) مظهر سریع‌الرضاست. ماها یک خورده مظهر خیلی طول می‌کشد تا راضی بشویم. زود از خدا می‌رنجیم. طول می‌کشد. حالا سالیان سال هنوز ته دلم یک گوشه‌ای مانده. آنجا یادته زدی فلان جا را!

یک حدیث خیلی زیبایی دارد از امام صادق (ع). می‌فرماید: «سُبْحَانَ الَّذِی یَقْتُلُ أَوْلَادَنَا وَ لَا یُزِیدُنَا إِلَّا سُبْحَانَ». به آن کسی که بچه‌های ما را دائم می‌کشد در ماه. هیچ اتفاقی نمی‌افتد، مگر اینکه محبت بهش بیشتر می‌شود. خدا هی بچه‌هایمان را از ما می‌گیرد. «یَقتُلُ أَوْلَادَنَا وَ لَا یُزِیدُنَا إِلَّا حُبَّهُ». یک خار می‌رود، پنج ساله طرف نماز نمی‌خواند. فراوان دیده شده است. العیاذ بالله.
حالا پیغمبر اکرم (ص) از این جهت که با صبر خودش خدا را راضی کند. حالا این خدای سریع‌الرضا، حمزه کشته شده است. او که راضی است، اصلاً از پیغمبر (ص) که ناراضی نمی‌شود، چون رضای خدا رضای پیغمبر (ص) است. فاصله بین رضای این دو. در مورد حضرت زهرا (س) دارد: «إِنَّ اللَّهَ یَرْضَىٰ لِرِضَاهَا». خدا به رضایت او راضی می‌شود. پیغمبر (ص) اگر آنجا ناراضی شوند، کاشف از نارضایتی خداست. ولی باز پیغمبر (ص) می‌خواهد یک جوری انگار تو آن عالم محبت بیشتر جلب رضایت کند از خدا.

***

اینجا فرمود امیرالمؤمنین (ع): «پیغمبر (ص) وقتی به بدن حمزه (ع) نگاه کرد، برای اینکه خدا را راضی کند، هیچ نگفت. هیچ ابراز علاقه، اظهار سوز و مصیبت و این‌ها نکرد. در جمیع انفعال اظهار تسلیم بودن کرد.» و بقیه‌اش را داشته باشید. «لَوْ لَا». حضرت فرمودند: «لولا ان تحزن صفیه لترکته حتی یُحشَرَ من بطون السباع.» اگر از ترس حزن صفیه (س) نبود، مقامی دارد. اولین کسی که تو عالم ماده، بدن مبارک حضرت سیدالشهدا (ع) را بغل کرد هنگام ولادت، جناب صفیه بود که پیغمبر اکرم (ص) فرمودند: «صفیه! و طاهره! تو چه می‌خواهی تمیز کنی؟ خدا او را تنظیف کرده، تطهیر کرده. بشویش.» مقام دارد صفیه. پیغمبر اکرم (ص) فرمودند: «اگر از ترس حزن صفیه نبود، بدن حمزه را رها می‌کردم اینجا. وحوش و درنده‌ها و پرنده‌ها بیایند بدرند بدنش را. روز قیامت از تو شکم این‌ها محشور بشود برای اینکه به خدا نشان بدهم ذره‌ای در برابر حرف تو، حرفی ندارم.» و یک ترس دیگر هم داشتم: «ان یکون سنةً بعدی». ترس این داشتم که سنت بشود بعد از مردن مرده، ولش کنم تو خیابان‌ها و جاده‌ها، همه بیایند بدرندش.

و یهودی گفت: «این ابراهیم کسی است که قومش او را انداختند به آتش.» امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «پیغمبر ما را هم با آتشی بدتر از آن آتش سوزاندند.» وقتی که وارد داستان خیبر شد امیرالمؤمنین (ع)، آن مرحب یهودی را وقتی کشتند تو فتح خیبر، برادرزاده‌ی این مرحب، زینب بنت حارث –خدا لعنتش کند- تو کتف گوسفند سم ریخت. پرسید که: «پیغمبر چه چیزی دوست دارد از گوسفند؟» گفتند که: «آره، پیغمبر (ص) خیلی کتف گوسفند را دوست دارند.» رفت این کتف زهری را بهش وارد کرد. برای پیغمبر (ص) کباب کرد و آورد و روبه‌روی پیغمبر گذاشتند. حضرت لقمه را برداشتند بخورند، گوشت صدا زد: «أَنَا مَسْمُومٌ.» من «سمّی» هستم. نخورید! مقداری تناول کرده بودند به دهان مبارک. امیرالمؤمنین (ع) می‌فرمایند که: «آنجا سمّتُ الیمَّتُ الْخَیْبَرِیُّ اللَّهُ السَّمَّ فِیهِ بَرَدَ وَ سَلَامًا.» آتش بر ابراهیم (ع) چه جور برد! این آتش-سم تو شکم مبارک رسول‌الله (ص) بردند و «سَلَامًا» شد. خدا نگه داشت. اواخر عمر شریفشان که رسید آتش را دوباره گذاشت، سرباز کرد. پیامبر (ص) شهیدند دیگر. «مَا مِنَّا إِلَّا مَقْتُولٌ أَبُو مَسْمُومٍ». از این دو حالت خارج نیست: یا مقتولند یا مسمومند. آدم می‌ماند چرا می‌گویند وفات رسول‌الله (ص)، شهادت رسول‌الله (ص)! یا مقتولند یا مسمومند. قدرت. چه جور آتش می‌سوزاند، سم هم همین جور می‌سوزاند، بلکه آتش سم بیشتر است. پیامبر (ص)، امام آتش گرفته و بردند و «سَلَامًا» شده است. این هم عرض بکنم. دیگر عرض ما تمام.

گفت: «آقا! از یعقوب (ع) که دیگر بالاتر نیست. یعقوب اعظم بود فی الخیر، نصب نسل صلب و مریم ابن عمران من بناته.» آقا یک همچین سلاله‌ای دادند به یعقوب. اسباطش را در نسلش گذاشتند. مریم را در نسلش گذاشتند. امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «چه می‌گویی عمو؟ کجای کاری؟ پیغمبر ما «جَعَلَ فَاطِمَةَ سَیِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ مِنْ بَنَاتِهِ». پیغمبر ما فاطمه را در صلبش گذاشتند. آن مریم سیدة نساء العالمین در عصر خودش بوده است. حضرت صدیقه کبری (س) در همه اعصار.» روایت دیگر: حسن و حسین (ع) رو از نوادگانش گذشته است.

یهودی گفت که: «یعقوب مبتلا شد به فراق فرزندش. صبر کرد تا جایی که نزدیک بود دیگر دم به بم بمیرد. پیامبر شما چطور؟» «یعقوب حزن بعده طلاق.» بله. حزن یعقوب حزنی بود که بعدش ملاقات بود و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)! ابراهیم «قرّة عینی فی حیاتی منه». نور چشم پیغمبر (ص). ابراهیم فرزندش که عرض خواهم کرد ان‌شاءالله در مقام این فرزند عزیز و ناشناخته از پیغمبر (ص) گرفته شد و خسته. «بلاء اختبار لیعظم له الادخار». پیغمبر (ص) صبر کرد برای اینکه این را ذخیره‌ی خودش بداند. «فقد تحزن النفس و یجزع القلب و انا علیک یا ابراهیم لمَحظون ولا نقول ما یسخط الربّ». از ذکر پیغمبر (ص). مبتلا به غم ابراهیم (ع) شد. اشک می‌ریخت ولی می‌فرمود که: «نفس، محزون است. قلب، جزع می‌کند. ما هم برای غم تو مصیبت‌زده‌ایم. ولی چیزی نمی‌گوییم که خدا را عصبانی کند.» رضای خدا را ترجیح داد و در همه‌ی این حالات خضوع و تسلیم خدا را نشان داد.

پیغمبر اکرم (ص) داستان ابراهیم (ع)، داستان خاصی است. این فرزند به شدت مورد علاقه‌ی پیغمبر اکرم (ص) بود. اصل ولادت این بچه با تهمت بزرگی بود. این هم از بخش غریب تاریخ شیعه است متأسفانه. این آیه‌ی افک تو سوره‌ی مبارکه‌ی نور. آدم چه بگوید! این آیه را می‌دانید در فضیلت کی به کار می‌برند؟ آن طرفی‌ها. دوستان همه اهل فضل‌اند دیگر. آیه را وقتی می‌خواهند مظلوم‌نمایی کنند: ام المؤمنین. بعد پای کعبه نشسته بودیم با یک وهابی بحث می‌کردیم. «شما به عایشه علاقه ندارید؟» در لعن کردنش، رهبرمان حرام کرده است. کیست؟ عایشه. عایشه می‌دانید کیست؟ کسی که آیه‌ی افک در موردش نازل شده است. در مورد ماریه‌ی قبطیه. داستان خیلی ضایع است. تهمت زدند به زنی از پیغمبر (ص) وقتی بچه‌دار شده بود که این به حرام بچه‌دار شده است. این تهمتی که به زن پیغمبر (ص) زدند، در موردش آیه نازل شد. آیات ابتدایی سوره‌ی مبارکه‌ی نور که در مورد افک ست. اهل سنت آمدند گفتند این آیه در مورد عایشه است. خدا دور از عایشه محافظت می‌کند. این محسنات غافلات. نمی‌دانم چی‌چی. زن‌های به این خوبی و پاک و این‌ها، خدا در مقام دفاع از این‌ها برآمد. حالا داستان چه بود؟ همین خانم عایشه تهمت زد به یکی از زن‌های پیغمبر (ص)، کاملاً برعکس است. ماریه‌ی قبطیه که به شدت مورد علاقه‌ی پیغمبر (ص) بود. به جوادالائمه (ع) از جهت مادر، از نسل ماریه‌ی قبطیه. بحث مفصلی دارد این. این ماریه‌ی قبطیه وقتی مسلمان شد، غلامی داشت به اسم جریح، مسلمان، خادم زن. بعد از مدتی باردار شد، بچه‌دار شد. که را به دنیا آورد؟ جناب ابراهیم (ع). ابراهیم (ع) خیلی هم عمر نکرد. ظاهراً به دو سال نمی‌رسد عمرش. درست است؟ اساتید بفرمایند. سنش به دو سال نمی‌رسد. ابراهیم (ع) خیلی خردسال بود از دنیا رفت. این بچه که به دنیا آمد، این‌ها که حسودی می‌کردند، بچه هم نداشتند از پیغمبر (ص)، دیدند حالا این بچه هم آورده، به خاطر بچه‌اش هم که شده علاقه‌ی پیغمبر (ص) بهش بیشتر شده. تهمت زدند، گفتند این بچه مال این نیست، مال جریح است. همین خادمی که دائم دست و بالش است. بابای این دو تا زن، باباهاشون که حسودی می‌کردند، دو تا خانم‌ها، باباهاشون آمدند پیغمبر (ص) گفتند که: «این خانم شما بچه از جای دیگر آورده است.» از درخت رفت بالا. سانسور دارد. بالای هجده ساله. مرد نیست. امیرالمؤمنین (ع) که آن پایین بودند. برخی دیگر نبودند. متوجه شدند مشکلی دارد این دو تا. دیدنش برای این دو تا اشکال ندارد. خبر بده، بگو ماجرا چیست. مشاوره شدند، ماجرا چیست. اینجا آیه نازل شد: «این‌هایی که افک می‌زنند در دنیا و آخرت ملعونند و چنین و چنین و چنین.» این‌ها به گریه و زاری افتادند. ماجرا داشته باش. کجا آمده سند این بحثی که داریم؟ یکی مناقب ابن شهرآشوب است. یکی تفسیر علی بن ابراهیم قمی، مخصوصاً آنجا مفصل بحث کرده است. یکی دلایل الامامة طبری. دیگر کجا آمده؟ خدمتتان عرض بکنم. الان یادم نمی‌آید. یک جای دیگر هم بود. فکر کنم ابن جوزی هم نقل کرده است. ابن ابی الحدید، جلد ٢، شرح نهج البلاغة، مفصل داستان آنجا دارد. این دیگر مال خودشان است. آیه این‌ها.

گفتند که: «پیغمبر! استغفار کن برای ما.» «استغفار نمی‌کنم.» این‌ها به گریه و زاری به دست و پای پیغمبر (ص) افتادند. آیه نازل شد. آیه‌ی چه چیزی نازل شد؟ «و ان تستغفر لهم سبعین مرة.» پیغمبر (ص) برای ٧٠ بار برای این‌ها استغفار کن. ٧٠ بار هم استغفار کن. این‌ها این آیه در مورد ام المؤمنین است. این آیات ماریه‌ی قبطیه، مظلوم، غریب. این بچه، حضرت ابراهیم (ع) فرزند رسول‌الله (ص). به خاطر این ماجرا هم پیغمبر (ص) بیشتر علاقهشان بیشتر شده بود. من احساس می‌کنم یک دستگاهی هم تو کار بود برای از دنیا رفتن ابراهیم (ع). حالا باید بحث تاریخی بشود. هنوز بررسی نکردم ولی احساسم این است که بی‌هیچی نبوده است این مرگ ابراهیم (ع). یک دست‌هایی دخیل بوده است. که بعد از مرگ ابراهیم (ع)، کسوف، خورشید گرفت. پیغمبر (ص) خیلی گریه کردند، خیلی محزون بودند. تو قبر بردند این بچه را. با اینکه بچه کوچک بود. پیغمبر اکرم (ص) بعد از این هیچ اظهار ناله و گله و این‌ها نکردند. با اینکه یعقوب (ع) اینقدر گریه کرد که نابینا شد. تازه بچه فارغ شده از او. فراق افتاده است. تازه آخرش هم می‌داند ملاقات است. چند سالی فراق افتاده. اینقدر گریه کرد نابینا شد. پیغمبر اکرم (ص)، این بچه از دنیا رفت. آخه شوخی نیست؟ چند میلیون سید معدوم شد و از دنیا رفتن این بچه. نام پیغمبر (ص) حساب می‌کردند دیگر. ضمناً ابراهیم (ع) کم کسی نیست. امام رضا (ع) فرمودند که: «مثل من و پسرم جوادالائمه (ع)، مثل رسول‌الله (ص) و ابراهیم (ع) است.» ابراهیم (ع) مثلش به پیغمبر (ص) مثل جوادالائمه است به امام رضا (ع).
جمعه امام زمان (عج). تهمت زدند دیگر. گفتند: «این بچه مال خودتان نیست.» رفتند قیافه‌شناس آوردند و این‌ها. قیافه‌شناس از پای بچه تشخیص داد بچه مال آن آقایی است که دارد تو حیاط کار می‌کند. و گفت این بچه مال امام رضا (ع) است. و خلاصه اولین کسی که بلند شد علی بن جعفر. گلزار شهدا. ایشان بود که پا شد، آب از دهان جوادالائمه (ع) مکید. و در صورت ابراز ارادت زیاد بوده بین اهل‌بیت (ع) برای این خادم. این ابراز ارادتش ولی این آقا صلوات مخصوص بفرستد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.

حالا پیغمبر اکرم (ص) نگاهشان این است. این بچه که دارد از دنیا می‌رود، در عقاب این بچه، در ذریه‌ی این بچه، چند میلیون سید. یا حضرت محسن (ع) -سلام الله علیه- که ایام شهادتشان است. یک سوم سادات از بین رفتند دیگر با شهادت او. خیلی حرف است! یا حضرت علی اصغر (ع) -علیه السلام-. یک سوم سادات از جانب امام حسین (ع) با شهادت از دنیا. حسابش تا قیامت دارد که چه نسلی از این بچه می‌توانست بیاید. «مَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا». احیای یک نفس، احیای کل عالم است. کشتن یک نفس، کشتن کل عالم است. این حساب‌ها را پیغمبر (ص) دارند. تا قیامت حساب می‌کنند از این بچه چه نسلی می‌توانست بیاید. حساب معمولی نیست که یک بچه‌ای بود، چقدر شیرین‌زبان بود و خوشگل بود. و حساب می‌کنی چقدر تا قیامت برکاتی از این بچه بود و رفت. باز همه را ثبت می‌کند، به رو نمی‌آورد. یعقوب (ع) چند روزی، دوباره دارم می‌گویم چند روزی فراق افتاده، اینقدر گریه. پیغمبر (ص) همه این حساب‌ها را دارد ولی شکوه نمی‌کند.

عرض ما طولانی شد، ببخشید. بیشتر از این هم مطلب بود. حالا دیگر خیلی شما را اذیت نمی‌کنیم. این هم عرض بکنم در تفسیر این آیه، این هم خیلی نکته‌ی جالبی است. این را بگویم و دیگر ذکر مصیبتی داشته باشیم خدمت عزیزان.
در تفسیر این آیه‌ی مبارکه: آیه‌ی مبارکه در سوره‌ی واقعه: «فَسَلَامٌ لَّکَ مِنْ أَصْحَابِ الْیَمِینِ.» سوره‌ی واقعه را دیگر همه اهلش هستند دیگر. البته قبل از خواب نخوانید. این بزرگان فرمودند که: بله، قبل از خواب آثار معکوسی دارد. ولی شب‌های جمعه خواندنش خوب است. هر شب خواندنش خوب است. از رفقای امیرالمؤمنین (ع) می‌شوید. حتی فرمودند که: «جایگاه خودتان را در به برکت رزق این‌ها.» همه آیات تا آخر سوره‌ی مبارکه‌ی واقعه این را دارد. اگر کسی از اصحاب یمین باشد: «پس سلام بر تو از جانب اصحاب یمین.»

زمان باقر (ع) می‌فرماید که: «این «فسلام لک من اصحاب الیمین» یعنی اینکه این اصحاب یمین، بزرگی تو کار ندارند. خیالت راحت باشد. ذریه‌ی تو سلامت است. از اصحاب یمین هیچ کدام از ذریّه‌ی تو به دست اصحاب یمین کشته نمی‌شود. این سلام به تو است.» نکته‌اش چیست؟ پس اگر کسی تعرض به ذریه‌ی او بکند، تعرض به خود رسول‌الله (ص) است. و آیات مختلف، روایات مختلف هم دال بر این مطلب داریم. «لَحْمُهُمْ لَحْمِی، دَمُهُمْ دَمِی». شامل کل اهل‌بیت (ع) می‌شود، بلکه کل سادات. از برخی روایات استناد می‌شود. احترام به این‌ها، احترام به رسول‌الله (ص) است. مفهومش چیست؟ مفهومش این است که تعرض به این‌ها، تعرض به رسول‌الله (ص) است. جسارت، جسارت به رسول‌الله (ص) است. این هم بحث مفصلی که این‌ها همه متصل است. این هم از اختصاصات رسول‌الله (ص). تقریباً می‌شود گفت من پیدا نکردم، ولی اگر عزیزان دیدند بگویند هیچ پیغمبری ما ندیدیم ذریّه‌ی او را متصل به خود او بدانند. این ظاهراً از اختصاصات رسول اکرم (ص) است که ذریّه و متصل به خود او.

***

حالا این پیغمبری که به کثرت امتش افتخار می‌کند. فرمود: «شما بچه‌دار بشوید، زن‌هایتان باردار بشوند، ولو اگر این‌ها سقط بشوند، من روز قیامت مباهات می‌کنم. «إِنِّی أُبَاهِی بِکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ». یک همچین روایتی. حالا اگر پس و پیش نخوانده باشم. «من روز قیامت به تعداد شما مباهات می‌کنم، حتی به سقطتان.»
حالا این پیغمبر، اینجور نسل او را دریدند. اینجور قلع و قمع کردند نسل مبارک او را. امروز سالروز وفات یادگار و دردانه سیدالشهدا (ع) حضرت سکینه بنت الحسین (ع)، جناب سکینه. البته درباره‌ی بعد از ماجرای عاشورا، وقایع کربلا و زندگی او، زندگی نسبتاً بلندی. داستان‌هایی نقل شده است، مخصوصاً به مدینه که می‌آید. نوع زندگی که آنجا دارد، مبسوط. ولی آن ایامی که ایشان در اسارت بودند، این بنات رسول‌الله (ص) به آن وضعیت، به تعبیر آن نقل حضرت زین‌العابدین (ع): «صَبَایَا» بودن. این بنات رسول‌الله (ص) مثل بردگان روم و دیلم، مثل بردگان دیلم و خزر، شهر به شهر بردند، چرخاندند تو این چهل منزلی که بین کربلا تا شام. با آن وضعیتی که زینب کبری (س) تو مجلس یزید (ل) شرح می‌دهد. می‌گوید: «ما را شهر به شهر که بردی، اعلام عمومی کردی مردم همه بیایند و ما رو ببینند.»

یکی از این یادگاران و از این درددیده‌های این واقعه، جناب سکینه (س). مرحوم سید بن طاووس کتاب شریف «لهوف» این نقل را دارد. می‌فرماید که: «روز چهارمی که اهل‌بیت (ع) در شام بودند، حضرت سکینه (س) خوابی می‌بیند.» این خواب خیلی مفصل است، من بخشش را عرض می‌کنم. حضرت سکینه (س) فرمود: «وَ رَأَیْتُ امْرَأَةً رَاکِبَةً فِی حَوْدَجٍ وَ یَدَهَا مَوْضُوعَةٌ عَلَىٰ رَأْسِهَا.» می‌گوید: «در عالم رؤیا در شام -در شام که بودیم حالا یا در خرابه بودند یا در قصر یزید ملعون- در عالم رؤیا دیدم زنی سوار بر مرکبی است، دستش را به سرش گذاشته است. «فَسَأَلْتُ عَنْهَا.» پرسیدم: «این خانم کیست؟» «فَقِیلَ لِی فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ اُمُّ أَبِیهَا.» گفتند: «این خانم فاطمه (س) است، دختر رسول‌الله (ص)، مادر پدرت.» «فَقُلْتُ وَ اللَّهِ لَأَنْطَلِقَنَّ إِلَیْهَا وَ لَأُخْبِرَنَّهَا مَا صُنِعَ بِنَا.» و حضرت سکینه (س) می‌فرماید که: «من با خودم گفتم به خدا قسم می‌روم سراغ مادرم فاطمه (س)، به او خبر می‌دهم برای ما چه اتفاقاتی افتاده است.» «فَسَعَیْتُ مُبَادَرَةً نَحْوَهَا.» دوان دوان رفتم سمت مادرم. «حَتَّى لَحِقْتُ بِهَا وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْهَا أَبْکِی وَ أَقُولُ.» محضر مادرم ایستادم، شروع به گریه کردم، عرض کردم: «یَا اُمَّاهْ! جَحَدُوا وَ اللَّهِ حَقَّنَا!» مادر جان! به خدا حق ما را انکار کردند. «یَا اُمَّاهْ! بَدَّدُوا وَ اللَّهِ شَمْلَنَا!» مادر جان! «یَا اُمَّاهْ! اسْتَبَاحُوا وَ اللَّهِ حَرِیمَنَا!» مادر جان! به خدا قسم حرمت ما را لکه‌دار کردند. «یَا اُمَّاهْ! قَتَلُوا وَ اللَّهِ الْحُسَیْنَ أَبَانَا!» مادر جان! به خدا پدرم حسین (ع) را کشتند. «فَقَالَتْ لِی کُفِّی صَوْتَکِ یَا سَکِینَةُ!» آروم باش عزیزم سکینه جان! «فَقَطَعْتِ نِیَاطَ قَلْبِی.» رشته‌ی دلم را پاره کردی. شب جمعه است. امشب فاطمه (س) کربلاست. طاقت روضه شنیدن از سکینه (س) را ندارد. نمی‌دانم چه جور به این بدن پاره‌پاره نگاه می‌کند شب‌های جمعه. «وَ عَقَّبْتِ کَبِدِی.» جگر من را سوزاندی دخترم! اینجور نگه‌دار. «هَذَا قَمِیسُ أَبِیکِ الْحُسَیْنِ لَا یُفَارِقُنِی حَتَّى أَلْقَى اللَّهَ.» پیراهنی به من نشان داد، فرمود: «عزیزم! این پیراهن خونی پدرت حسین (ع) است. این را با خودم دارم تا قیامت بشود. این پیراهن را قیامت به با این پیراهن می‌خواهم خدا را ملاقات کنم.»

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار ولا جعله الله آخر العهد من زیارتك. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

یکی از تلخ‌ترین لحظات عمر سکینه (س) وقتی است که بابا برای خداحافظی آمد به خیمه‌ها. «لا اله الا الله». «النسا مکانت سکینه.» بابا برای خداحافظی آمد. سکینه شروع کرد فریاد کردن و «فَضَمَّهَا إِلَىٰ صَدْرِهِ». این دختر را به سینه چسباند. فرمود: ابی عبدالله (ع) دل سنگ را آب می‌کند. «لا اله الا الله.» «سکینة! فاعلمی من کلب الحمام، دهانی!» دخترم! آروم باش. اینقدر از من گریه داری برای گریه کردن. «لا اله الا الله.» «یا صاحب الزمان!» «لَا تُحَرِّقِی قَلْبِی بِدَمْعِکِ حَسْرَةً مَا دَامَ مِنِّی الرُّوحُ فِی جِسْمَانِی.» با گریه‌ها دل بابا را به آتش نزن. تا وقتی روح در جسم من است، اینجور با دل من بازی نکن دخترم! بعد از «لایَقَطَعَنَّ عَلَیْکِ بِالدُّموعِ». لایق‌ترین کس برای گریه تویی دخترم. «الله اکبر!» شب جمعه است. با این روضه بریم کربلا. وقتی سکینه (س) آمد برای آخرین وداع با بدن بابا. دقایقی نمی‌گذرد. بغل بابا بوده. اینجور خداحافظی کرده. این قافله را می‌خواهند ببرند کوفه. سکینه (س) با عمه‌اش آمد برای وداع آخر با بدن بابا. شمشیر شکسته‌ها را کنار زد. سادات منو. عزیزم. تا رسید بالای سر بدن. گریه‌ی عمّه‌ی خودش بلند شد. عرض داشت: «یا عمتا! شما عمّه جان این جسد، بدن کیست؟» فرمود: «هذا نَعْشُ». این بدن بابایت حسین (ع) است.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط