خون بر شمشیر پیروز است

خون بر شمشیر پیروز است

00:37:34
149

میانِ شمشیرِ خون‌آلود و خونِ بر زمین‌ریخته، نبردی کهن در جریان است؛ نبردی که امام راحل ره رمز آن را در یک جمله فشرد: «خون بر شمشیر پیروز است.» اما چگونه؟ کسی که رفته، بر کسی که مانده چیره می‌شود؟ این گفتار از حس و حقیقت می‌گوید، از آن لحظه‌ای که شهید از دیده‌ها نهان می‌شود تا در دل‌ها بنشیند. از حاج قاسم تا شهید رئیسی و رهبر شهید، همه گواهی می‌دهند که حقانیت در فدا شدن شکوفا می‌شود و دشمنِ قاتل، با هر ضربه، خود را رسواتر می‌کند.

معرفی
تبیین تناقض ظاهری در عبارت«خون بر شمشیر پیروز است»![2:25]

مبنای هست و نیست، حق‌گرایی است نه حس‌گرایی![6:40]

تفاوت شهدا با زنده‌گان، مرده‌گان و قاتلان![12:20]

رویه‌ی حماقت‌بار دیکتاتورها، اثبات حقانیت شهداست![14:50]

شهادت؛ فیضی که بالاتر از آن هیچ کار خوبی نیست![22:00]

شهید سلیمانی؛«من کاندیدای گلوله‌ها شدم نه کاندیدای ریاست جمهوری»![24:50]

شهادت؛ عامل آشکار شدن‌ حقانیت رهبر شهید و‌ شهید رئیسی![26:40]

حماقت یزید باعث‌ تثبیت حقانیت حسین(ع) در دلها شد![30:30]

روضه؛ سفر رأس مبارک حسین(ع) از کربلا تا کوفه...[31:50]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمد لله رب العالمین. اشهد الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین.
و لعنة الله علی الظالمین من الان قیام یوم الدین.

به روح پرفتوح و محضر منور آقایمان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام، همه شهدای کربلا، اسرای کربلا، همه شهدای طول تاریخ اسلام، شهدای این دو جنگ اخیر و به‌ویژه رهبر عظیم الشأن، رهبر شهیدمان، صلوات!
صلوات

بحثی که امروز در این جلسه چنددقیقه‌ای ان‌شاءالله خدمت عزیزان داریم بپردازیم، البته بحث مفصلی است و گفت‌وگوی زیاد هم دارد؛ ولی حالا در حد مختصر، تحلیل این جمله است که جمله تاریخی معروف امام راحل‌مان فرمودند: «خون بر شمشیر پیروز است.»
یک منطق، یک نگاه، یک نوع فلسفه زندگی؛ در عین حال، آدم می‌بیند هم در گذشته تاریخ این جمله صادق بوده، و هم اتفاقاتی که پیش می‌آید را آدم تحلیل می‌کند، می‌بیند این جمله ساده: «خون بر شمشیر پیروز است.»
ولی جای سؤال دارد: چه شکلی؟ برحسب ظاهر و منطق ظاهری که این‌طور نیست. وقتی طرف را دارند می‌کشند، وقتی یک نفر کشته می‌شود، وقتی دیگر نیست، این پیروزی چه معنایی دارد؟ پیروزی مال کسی است که اولین چیزی که باید داشته باشد این است که باشد، بمواند. این چه ماندنی است وقتی کشته می‌شود؟ حالا پیروز هم می‌شود! کسی که نیست، پیروزی‌اش چیست؟ به قول معروف «متناقض‌نما»، «پارادوکسیکال» که طرف کشته بشود، نباشد، ولی پیروز بشود؛ مگر پیروزی مال کسی نیست که هست؟ یعنی هم نباشد و هم باشد. "هست" با "نبودن" یک جا جمع بشود، کشته بشود، نیست بشود و پیروز باشد؟ مگر پیروزی مال کسی نیست که هست؟
این تناقض چه شکلی قابل رفع است؟ بعد تازه اینی که نیست، به اونی که هست غلبه می‌کند. این او را می‌کشد، او کشته می‌شود و می‌رود؛ اینی که کشته و مانده، شکست می‌خورد! خیلی پیچیده است، خیلی عجیب است. بله، خون چه جور می‌خواهد به شمشیر پیروز بشود؟

خب، بحث خیلی مهم است، خیلی ابعاد وسیعی دارد. من یکی دو بُعدش را می‌خواهم امروز اشاره کنم در این جلسه:
یکی در مورد خود همین "هست و نیست". اولاً این "هست و نیست" یعنی چه؟ اصلاً ما به چه می‌گوییم "هست" و به چه می‌گوییم "نیست"؟یک سؤال مهم. بعد هم ببینیم که این غلبه به چه نحوی است، به چه کیفیتی است؟
"هست" و "نیست" را حساب کنیم. حالا من سعی می‌کنم خیلی اصطلاحات تخصصی و فنی و این‌ها استفاده نکنم. بر مبنای حس‌گرایی، آدم می‌گوید "هست و نیست". حس‌گرایی یعنی چه؟ یعنی با همین حس بشری، با همین حواس پنج‌گانه‌ای که همه دارند؛ هم انسان دارد، هم حیوان دارد. یک بچه کوچک بهش می‌گویند مثلاً غذا نیست، بهش می‌گویند مثلاً شربت هست. "هست" و "نیست" را می‌فهمد. "هست" و "نیست" را توی چه فضایی می‌فهمد؟ توی چه مداری می‌فهمد؟
توی همین فضای حواس پنج‌گانه خودش. "هست" و "نیست" را به آن چیزهایی نسبت می‌دهد که دیده می‌شوند، شنیده می‌شوند، بوییده می‌شوند، لمس می‌شوند، چشیده می‌شوند. هر چیزی که با این پنج تا قابل درک بود، می‌گوید هست؛ هر چیزی هم که با این پنج تا قابل درک نبود، می‌گوید نیست.
بچه مثلاً موز می‌خواهد. موزم زیاد خورده. بابایی، موز را از جلو بچه پشتش قایم می‌کند. بچه می‌گوید موز. بابایی می‌گوید نیست! نگاه می‌کند. می‌گوید نیست. الان واقعاً موز نیست؟ هست یا نیست؟ بفرمایید، خستگی‌های دیروزم که در رفته، ان‌شاءالله. موز هست. خب، چرا بچه می‌گوید نیست؟ چون به چیزهایی می‌گفت هست که می‌دید. وقتی می‌بیند، می‌گوید هست؛ وقتی نبیند، می‌گوید نیست.
قرآن کریم اصرار دارد به ما که "هست و نیست" را مثل این بچه‌ها تحلیل نکنید. هرچی را ندیدید، نگویید نیست؛ هرچی را دیدید، نگویید هست. "هست و نیست" بر اساس حس‌گرایی نیست که با این حواس پنج‌گانه تشخیص داده بشود.
"هست و نیست" بر مبنای حق‌گرایی است. بین حس‌گرایی و حق‌گرایی تفاوت است. اونی که معلوم می‌کند، تعیین می‌کند چی هست و چی نیست، حس نیست، حس بشری نیست، حس حیوانی نیست. حق تعیین می‌کند چی هست. این خیلی نکته مهمی است.
روی این حساب، اونی که حق است، می‌شود هست؛ اونی که حق نیست، می‌شود نیست. ولو گاهی به حس، هست و نیستش یک جور دیگری خودش را نشان می‌دهد. مثلاً یک نفر با ظلم، با دیکته کردن، با زور، خواسته خودش را تحمیل می‌کند. مثال‌های ساده زندگی خودمان: فرض بفرمایید یک عروسی مثلاً توی یک خانواده‌ای می‌آید. حالا چند تا عروس دیگر هم توی این خانواده هستند، چند تا داماد هم هستند. این خانواده، این پدر و مادر، دختر دارند، پسر دارند. آن پسره، آن دختره به حق خودشان قانع هستند؛ اهل سر و صدا و شلوغ‌کاری و «ننه من غریبم‌بازی» و این حرف‌ها نیستند.
یک عروسی، حالا توی مثال ما، یک عروس مثلاً ناتویی یکهو توی خانواده پیدا می‌شود. این عروس با زور و با قالتاق‌بازی و با «دهن‌قلوپی» و با بد و بیراه گفتن و «قرشمال‌بازی» و با این کارها بیشتر از حق خودش را می‌گیرد.
مثلاً این بابا به هر کدام از این بچه‌ها یک مقداری کمک کرده است. حالا مثلاً موقع ازدواجشان، توی حدی، توی سقفی کمک کرده. این دختره به این قانع نیست، این عروسه به این قانع نیست. این با سر و صدا کردن، با پاچه ورمالیده‌بازی درآوردن و این‌ها یک کاری می‌کند دو برابر بگیرد.
به حسب ظاهر، برد. به حسب ظاهر، گیرش آمد. ولی وقتی نگاه می‌کنی، می‌بینی هیچ‌کس توی این خانواده او را نمی‌خواهد! هیچ‌کس به این تمایلی ندارد! به حسب ظاهر بیشتر از بقیه گرفت؛ ولی توی واقع قضیه که می‌روی، کمتر از بقیه توی این خانواده حضور دارد. روشن است. وقتی می‌شکافی، می‌بینی اهل این خانواده، این کسی که بیشتر از همه از این خانواده کنده و بیشتر از همه سوار است، برای خانواده نفوذ دارد. به این خانواده، به اهل خانواده که مراجعه می‌کنی، به قلبشان که مراجعه می‌کنی، می‌بینی کمترین کسی که توی این دل‌ها حضور دارد، عروس است. نه پیش این دخترها، نه پیش آن پسرها و نه پیش این پدرشوهر و مادرشوهر و نه حتی پیش شوهر خودش هیچ جایگاهی ندارد، هیچ موقعیتی ندارد.
یکی هم به حسب ظاهر کمتر از همه برده. مثلاً این پدر و مادر یک دختری هم دارند. او همان چیزی که به همه دادند هم نگرفته. بیشتر از همه هم دلسوزی می‌کند، بیشتر از همه خانه پدر و مادر صبح تا شب بشور و بساب و زحمت و تلاش و سهمش هم از همه کمتر. ولی وقتی که نگاه می‌کنی، می‌بینی توی دل همه حضور دارد، توی چشم همه بزرگ است. بیشتر از همه این بچه‌ها توی این خانواده حضورش پررنگ است. این می‌شود تفاوت.
گاهی طرف به حسب ظاهر بیشتر دارد، ولی به حسب واقع کمتر. به حسب ظاهر دست و بالش بازتر است؛ به حسب واقع زورش کمتر است. یک نقطه از این زاویه وقتی تحلیل می‌کنیم، می‌بینیم تفاوت شهید با دیگران این است. حالا هم شهید با مرده، هم شهید با زنده، هم شهید با قاتل خودش. شهید و قاتل خودش. اینی که می‌کشد، اونی که کشته می‌شود؛ این به حسب ظاهر با زور، با جبر، با دیکتاتوری، با قلدری حذف کرده. دیگر به چشم بقیه نمی‌آید. از جلوی چشم بقیه کنار زده است. از قلب بقیه هم توانست خارج بکند. نه!
این هست و نیستش توی نگاه احمقانه خودش به این است که وقتی از جلوی چشم بقیه برداشت، دیگر نیست. تمام شد. شهید دیگر جلو چشم بقیه نیست، دیگر صدایش به گوش کسی نمی‌رسد. نگاهی است که بچه ساده وقتی موز دیگر نمی‌بیند، می‌گوید دیگر نیست. موز که هست. تو نمی‌بینی‌اش. موز اتفاقاً الان توی مشت من است، توی چنگ قدرت من است، توی حیطه اختیار و تصمیم من است. حضورش به نسبت قبل که روی میز بود، مثلاً توی سبد بود، توی ظرف میوه بود، الان اتفاقاً حضورش قوی‌تر و محکم‌تر شده. الان من محافظتم نسبت به این بیشتر شده، دقتم، مراقبتم نسبت به این بیشتر شده. مشت من است. این خیلی قوی‌تر از وضعیت قبلی‌اش است. این وضعیت شهید به نسبت قبل شهادت خودش است.
شهید حذف نمی‌شود، بلکه اتفاقاً توی نقطه اراده و قدرت و مراقبت خدا قرار می‌گیرد. از این به بعد خدا با یک غیرت و حساسیتی نسبت به او رفتار می‌کند. این یک تفاوت به نسبت آن قاتل هم انتقام می‌گیرد، این هم یکی دیگر. پس روی مبنای حق و باطل یک تفاوت این شکلی شکل می‌گیرد.

حالا چرا خون به شمشیر پیروز است؟ این نکته دوم را بگویم، کم‌کم بحث را تمام کنیم. بحث، عرض کردم، بحث بسیار مفصلی است. نکته‌ای که هست این است که اینی که می‌خواهد بکشد، توی کشتن و حذف کردن چیزی گیرش می‌آید یا وقتی چیزی گیرش می‌آید که بتواند خودش را به‌ عنوان یک آدم خوب جلوه بدهد؟
این نکته را دقت بکنید: هیچ‌وقت هیچ‌کسی که ظلم می‌کند، هیچ دیکتاتوری، هیچ‌قلدری، هیچ قاتلی، هیچ جلادی، به جلاد بودن و قاتل بودن و دیکتاتور بودن خودش افتخار نمی‌کند. نمی‌ایستد بگوید من... نتانیاهو را نگاه کنید، صحبت‌هایی که دیروز پریروز کرده بود، پیغمبر معرفی کرده بود. البته بعدش می‌گوید من پیغمبر نیستم. از سنخ کار انبیاست حرف‌هایم! از جنس حرف‌های امام است! حرف‌های شکلی می‌زند. دیگر الان توی این کره زمین قیافه و چهره‌ای کریه‌تر از نتانیاهو در ذهن مردم عالم، توی چشم مردم عالم نیست. ولی نتانیاهو نمی‌آید بگوید من قاتلم، من کودک‌کُشَم، من افتخار می‌کنم به اینکه آدم می‌کشم. می‌گوید: «من افتخار می‌کنم به اینکه امنیت آوردم برای اسرائیلی‌ها، تهدید را از این‌ها دور کردم، آرمان یهودی را توسعه دادم.»
به چیا خودش را پیوند می‌زند؟ به آن چیزهایی که سنجه حقانیت است. خوب این کلمه را دقت بکنید. به آن چیزهایی که روی فطرت هر آدمی نماد حقانیت است. توی فطرت آدم، قاتل بودن، جلاد بودن، حقانیت نیست. آدم کشتن، نماد حقانیت نیست. بیشتر کشتن، نماد حقانیت نیست؛ بلکه بیشتر کشتن، ضد حقانیت است. بله، توی باطن آدم‌ها چه چیزی نماد حقانیت است؟ دلسوز بودن، فداکار بودن، پرتلاش بودن، بی‌چشمداشت بودن. خودت را فدا بکنی، چیزی نصیبت نشود. بچه‌هایت را فدا بکنی، خانواده‌ات را فدا. یک آرمان بلندی داشته باشی که منفعت همه را مد نظر داشته باشد، به فکر آینده‌ها باشی، به فکر تاریخ باشی، به فکر کل بشریت باشی. هر چقدر این منفعت‌گرایی و این شخصی‌سازی قضیه کم می‌شود، حقانیت قضیه می‌رود بالا. هر چقدر که معلوم می‌شود این دنبال کار خودش نیست، دنبال منفعت خودش نیست، برای خودش چیزی نمی‌خواهد، این می‌شود نماد حقانیت.
جانی‌ترین و جلادترین آدم‌ها هم می‌خواهند از خودشان این چهره را داشته باشند. ترامپ هم می‌خواهد، هیتلر هم دنبال این بود، موسولینی هم دنبال این بود، استالین هم دنبال این بود. این است که حقانیت است، این است که توی ذهن‌ها خوانشش حقانیت است. آدم‌ها این را حق می‌دانند، برای این کف می‌زنند، این را تحلیل می‌کنند. خب، حالا شما بگویید بهترین راه برای اینکه یک نفری نشان بدهد دنبال منفعت شخصی خودش نیست، دنبال برد شخصی خودش نیست، دنبال امتیاز خودش نیست، دلسوز برای بقیه، فداکار، اهل گذشت... شما بفرمایید، بهترین چیزی که می‌تواند این را ثابت بکند چیست؟ شهادت.
چرا شهادت؟ مثال دی ماه، کشته‌هایشان که افتخار می‌کنند سه هزار تا کشته کردند، چهل هزار تا مجروح. که از این سه هزار تا، هزار و پانصد تایش را خودشان کشتند. کشته هیچ‌کدامشان برای اینکه کشته بشوند، نرفتند توی خیابان. برای اینکه بکشند رفتند توی خیابان. ولی همه‌شان کشته‌های دی ماه شهید جاویدنام وطن.
من بخواهم آزادی بیاورم به قیمت اینکه از آزادی خودم دست بردارم، که نیست. توی خیابان‌ها بیفتیم، این نماد حقانیتشان است. ولی یک نفر آگاهانه انتخاب می‌کند، توی آخرین وقتی که اوج تهدید است. دو ماه است دارند تهدیدش می‌کنند، دو ماه است کف خیابان یک عده مزدور دارند درخواست می‌کنند کشتن او را. همه جای دنیا دارند فشار می‌آورند. مزدورهایشان، کثیف‌هایشان، خبیث‌هایشان به آمریکا، به اسرائیل که این را بزن! این سرمنشأ است.
در اوج تهدید، توی خونش است، توی محل کارش است، با دخترش است، با نوه شیرخوارش است. انتخاب کرده است. من کار ندارم به اینکه این وسط اشتباهات محاسباتی توی فضای تأمین امنیت حاصل شده یا نشده، یک بحث دیگری است. دستگاه‌های امنیتی وظایفی داشتند، کارهایی داشتند، درست انجام دادند، درست انجام ندادند، بحث دیگری است. بحث این آدم خودش آگاهانه انتخاب کرده است. آگاهانه انتخاب کرد، تصمیم گرفته که اگر لازم شد، من تا آن نقطه، این توی محاسبه من است، توی برنامه من است. حالا این آدم وقتی کشته می‌شود، تازه معلوم می‌شود همه این‌هایی که در مورد اینکه دنبال منفعتش بوده، دنبال جیبش بوده، دنبال تیمش بوده، دنبال قدرتش بوده، همه این‌ها پوچ از آب در می‌آید. به صورت ناخواسته و احمقانه، قاتل این حقانیتی که خودش می‌خواهد، با کشته شدن شهید. خودش اوج خریت بدبختی این است که نمی‌فهمند. چرا نمی‌فهمید؟ چرا نمی‌فهمی این کاری که می‌کنی بدتر است، خودت را نابود می‌کنی؟

توضیح بدهم. یک روایتی از امیرالمؤمنین علیه السلام بخوانم. دهانمان مطهر و منور بشود به این روایت. خیلی این روایت زیبا و عمیق است. ما معمولاً فقط به جنبه‌های ثواب و این‌ها نگاه می‌کنیم. از نگاه سیاسی، از نگاه فلسفه تاریخی وقتی به این روایت نگاه کنیم، چقدر معنا دارد. امیرالمؤمنین علیه السلام می‌فرماید: «فوق کل ذی بر» – «هر کار خوبی را که حساب کنی، بالاتر از آن کار خوب یک کار خوب دیگر هم هست.»
همیشه روی هر کار خوبی یک بهترتری هست، یک خوب‌تری هست. کدام کار خوبی است که روی این کار خوب، دیگر کار خوب دیگری نمی‌آید؟ «حتی یقتل الرجل فی سبیل الله.» شهادت. چند تا معنا دارد، یکیش این است که آدم هر کار خوبی که انجام بدهد، یک کار بهتر در ثوابی که خدای متعال می‌دهد، بالاتر از شهادت چیزی نیست. چون جانش را دارد فدا می‌کند. وقتی در راه خدا کشته می‌شود، بالاتر کار خوبی نیست.
از چه لحاظی می‌خواهم تحلیل بکنم؟ آدم‌ها در برابر کی منعطف می‌شوند؟ چند لحظه‌ای دل بدهید، توجه بکنید، بحث را کم‌کم تمام کنیم. شما به یک نفر تمایل پیدا می‌کنی، از یکی خوشت می‌آید، دنبال یکی راه می‌افتی، یکی برایت جذابیت دارد. این‌ها همش روی حساب، روی حساب کمال است. آدم وقتی برای کسی کمالی قائل بود، بهش علاقه‌مند می‌شود. در برابرش کرنش می‌کند. هر چقدر آن کماله بیشتر و شدیدتر می‌شود، این کرنش، تواضع، تمایل... بحث‌های فنی و علمی هم دارد.
مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی، «فطرت عشق به کمال و فطرت فرار از نقص». فیلسوف فطرت؛ یعنی در بین فلاسفه اسلامی آن کسی که متمرکز شده روی بحث فطرت، آیت‌الله شاه‌آبادی است. فطرت را می‌گوید همین دوتاست: عشق به کمال، تنفر از نقص. آدم سمت کسی کشیده می‌شود که کمال دارد، از کسی دور می‌شود که نقص. آدم‌ها معمولاً نقص را توی چه می‌دانند؟ توی اینکه طرف شعاع دیدش، نگاهش، خواستش، محدود به خودش باشد.

حاج قاسم سلیمانی، فیلم منطق ما. هر جا که مظلومی بود، می‌رفت برای حمایتش، برای دفاعش می‌جنگید. نیرو می‌برد، فداکاری می‌کرد، تلاش می‌کرد، خواب نداشت، استراحت نداشت. توی دل‌ها جاذبه او را به اوج می‌رساند. همان زمان حیاتش هم توی آمارهایی که منتشر می‌شد، نفر اول بود از جهت محبوبیت در ایران. دشمن برای اینکه این محبوبیت از بین برود، چه‌ کار می‌کرد؟ همیشه کارش با دروغ است، دیگر. پروپاگاندا. «به من می‌گفت این قاسم سلیمانی که این کار را می کند، اولاً حالا متجاوز و دیکتاتور و فلان و این‌ها...» جمله توهمی خودش. چهار تا آدم نادان همین حرف‌ها را می‌پذیرند، دیگر. دور بعد می‌خواهد رئیس جمهور بشود. یک حرفی هم افتاد بین یک عده که حاج قاسم می‌خواهد رئیس جمهور بشود و حتی یک گزینه‌ای بود، مطرح بود برای دور بعد، مثلاً ایشان بیاید. ۹۶ به عنوان گزینه جدی مطرحش می‌کردند. ایشان بیاید کاندیدا بشود.
شهید امیرعبداللهیان، روح ایشان هم شاد باشد، می‌گفتش که به حاج قاسم گفتم: «حاج قاسم، می‌خواهی شما کاندیدا بشوی دیگر؟» شوخی‌جدی! این‌ها می‌خواستم ببینم می‌آید واقعاً توی میدان یا نه؟ قبل سال ۹۶. «بگو به من.» گفت: «حسین، من کاندیدای گلوله‌ها شدم، نه کاندیدای ریاست جمهوری! من در به در دنبال قاتلم می‌گردم. تو این بیابان‌ها که می‌روم، دنبال قاتلم.» خب، این حرف‌ها برای ماها معمولاً قابل فهم نیست. آدم کاری می‌کند دنبال نانش است، دنبال پز خودش است، دنبال پول خودش است، دنبال امتیاز خودش است.
حقوق جانبازی بهش می‌دادند. آن کارتی که حقوق جانبازی توش ریخته می‌شد، از آن کارت استفاده نمی‌کرد. کارت را داده بود به دیگران، گفته بود هر وقت جانبازی، از این بچه‌های سپاهی، بچه‌های مدافع حرم، جایی دیدید کسی کاری دارد، از همین کارت مستقیم ازش استفاده کنید. تازه حقوقی هم که خودش می‌گرفت، هر طرف مشکلی، چیزی... قضیه آن سیل که رفته بود با ابومهدی یکی از این خانه‌هایی که خراب شده بود، شخصاً از پول شخصی خودش عهده‌دار شده بود که بسازند. خب، این‌ها برای آدم‌ها قابل درک است.
شهید رئیسی عزیز و بزرگوار، زمانی که توی آستان کار می‌کرد، که خداوکیلی هم کار می‌کرد، زحمت می‌کشید. «رئیس جمهور بشه، می‌خواد رهبر بشه.» آمد توی انتخاباتی که می‌گفتند کل نظام آمده این را رئیس جمهور بکند، توی یکی از کثیف‌ترین انتخابات جمهوری اسلامی، در مقابل یکی از رذل‌ترین موجوداتی که تجربه کردیم روی این کره زمین، یک شیخک دروغگو، با آن انتخابات کثیف سر تا پا دروغ، سر تا پا خیانت، انتخابات پر از تخلف، شکست می‌خورد. یک کلمه اعتراض نمی‌کند. می‌آید دوباره سه سال رئيس جمهور بشود که رهبر بشود، برای جای بالاتر. رئیس جمهور شد. ریاست جمهوری پشت میز نبود. بخوری توش نبود. همش کار، همش از این‌ور به آن‌ور. آه، آگاهانه در مسیر مردم فدا شد! یعنی تا آنجا انتخاب کرده بود که در مسیر خدمت به مردم فدا بشود.
وقتی که اینطور می‌شود، واضح می‌شود. عجب! پس این آدم دنبال چیزی برای خودش نبود. حالا در مورد شهید رئیسی، احتمال اولیه این بود که خب، سانحه بالگرد نقص فنی و این‌ها بود. توی این دو سال، احتمال جدی‌تر شد. آقای مخبر هم مطلب خوبی را گفت، گفت: «به نظر من می‌رسد که این کار عامدانه‌ای بود.» الان با این اتفاقاتی که توی این دو سال افتاد و شیوه‌هایی که اسرائیلی‌ها از ترور نشان دادند، خب، خیلی این گزینه جدی شد که نه، واقعاً ترور بود، از طرف اسرائیل.

تا می‌رسد به رهبر شهید. چهل سال، بلکه از قبل زمان ریاست جمهوری ایشان، قبل‌ترش، چه تهمت‌ها که به ایشان نزدند! چه نسبت‌ها که ندادند! چه کلماتی که در مورد ایشان استفاده نکردند! کف خیابان چهار تا از این جوان‌های فریب‌خورده چه اصطلاحاتی که در مورد ایشان به کار نبردند! یکهو می‌آید خودش را این شکلی نشان می‌دهد. البته به دست دشمن، با حماقت دشمن که این آدم فدایی است. «شما بهش می‌گفتند جانم فدای رهبر.» حالا آن موقع ایشان به این بیان می‌فرمود، می‌فرمود: «شما که می‌خواهید فدا کنید، چرا فدای رهبر؟ فدای اسلام کنید.» حالا با همان تعبیر متواضع خودشان.
مگر رهبر کیست که شما فدای او شوید! توی این قضایا خودشان را نشان دادند که بابا، او خودش فدای این ملت است، خودش فدای این کشور است، خودش با خانواده‌اش سپر این مملکت است. چقدر متفاوت می‌شود! نقطه‌ای که خون بر شمشیر پیروز می‌شود. چرا؟ چون این می‌شود نماد حقانیت. با شهادتش حقانیتش آشکار می‌شود، افشا می‌شود. این قضیه که توی کربلا هم رخ داد. عرض کردم، این بحث، بحث طولانی است، نیاز به گفت‌وگوهای بیشتر دارد. فعلاً این دو تا نکته‌ای که عرض کردم برای اثبات این مطلب در حد این جلسه کافی است.
آن روایت را تمام کنم. فرمود: «بالاتر از هر نیکی یک نیکی هست تا وقتی به شهادت برسد.» مردم به کسی علاقه‌مندند که کار خوب می‌کند، نیکوکار است. در نگاه مردم اوج نیکوکاری چیست؟ وقتی کسی جانش را فدا بکند. به همین اوج احترام را برای کسی قائل‌اند که جانش را فدا کرده، خونش را تقدیم کرده.
داستان کربلا. یزید احمق، عبیدالله ملعون، این‌ها فکر می‌کردند با کشتن امام حسین، امام حسین را از جلو چشم مردم محو می‌کنند، این دست و بال خودشان باز می‌شود. احمق‌ها نمی‌دانستند این گزینه را توی دل‌ها تثبیت می‌کنند! می‌شود اوج حقانیت امام حسین با این مظلومیت. انصافاً امام حسین علیه السلام قشنگ توی این میدان درخشید؛ یعنی خودش را نشان داد. هرچی داشت، بذل کرد که بعدها هیچ‌کدامش نشود، یک جور دیگری بخواهند قرائت بکنند و مانور بدهند تا آنجا که دیگر این بچه شیرخواره را دست بگیرد.
البته با نشان دادن مظلومیت خودش، با نشان دادن درندگی دشمنش. این شد که از دیشب، شام غریبان، اوضاع عوض شده. به حسب ظاهر، این زن و بچه آواره‌اند، بی‌‌پناه‌اند. به حسب ظاهر، دشمن به اوج پیروزی رسید. از همان لحظه‌ای که امام حسین به شهادت می‌رسد، ورق برمی‌گردد.

از دیشب برایتان بگویم. غروب عاشورا، بعد از اینکه رأس مبارک اباعبدالله الحسین علیه السلام از تن جدا شد، این‌ها هر کدام دنبال این بودند این سر مبارک را بیاورند تحویل عبیدالله بدهند، «هم‌وزن این سر طلا بگیرم.» فرهنگ بین خودشان رقابت بود در گرفتن این سر و بردن این سر. مرحوم سید، آن کسی که این وسط سر را در اختیار گرفت، خولق ملعون بود. شروع کرد با شتاب همان عصر از کربلا حرکت کرد به سمت کوفه. دلیل کتاب دارالعماره بسته نشده، غروب نشده، تاریک نشده، سر را بر عبیدالله بیارد، همین الان جایزه نقدی بگیرد، طلا بگیرد. آمد تا رسید، غروب شده بود، تاریک شده بود. در دارالعماره بسته بود. با خودش فکر کرد چه‌ کار کند؟ «رأس مبارک، جان در اختیار اوست، خطر هست. چهار نفر کمین می‌کنند، از دست او در می‌آورند. مراقبت بکند تا صبح که صبح بیاورد تحویل بدهد، جایزه بگیرد.» تصمیم گرفت ببرد خانه. رأس مبارک رفت خانه. خب، شب تاریک. «زن و بچه اگر سر را ببینند، می‌ترسند، حول می‌کنند. پنهان کنم سر را، مخفی کنم.»
دنبال فکر کرد سر را کجا مخفی کند؟ گفتند آخر تصمیم گرفت در تنور. من خجالت می‌کشم، حالا صدایش را عرض می‌کنم، کلمه‌ای که در مقتل دارد، کلمه «اجان» است. با همزه و ج. ترجمه سخت است. من بخواهم توی روضه ترجمه کنم، سخت است. فقط همین کلمه را برایتان ترجمه می‌کنم که گفتند: «تحت إجانة» زیر یک إجانه مخفی کرد این سر را. إجان گفتند: «تشت رختشویی» را می‌گویند. إجانه در آشپزخانه منزل. بر اساس این نقل سر را بر زمین گذاشت، استراحت بکند کنار همسرش، نوار، نامش بود. این زن عزیز و با کرامت. ببینید، پیروزی امام حسین از همین خانه خولی شروع شد. عرضی که داشتم، روضه برای حل مطلب. پیروزی امام حسین از همین جا شروع شد.
خولی آمد دراز بکشد. این زن از خواب بیدار شد. گفت: «دیر آمدی. چه وقت آمدنه؟» گفت: «دیر آمدم، ولی دست پُر آمدم!» گفت: «کجا بودی؟ کاسبی کردی؟ چه‌کار کردی؟» گفت: «نه، یک سر آوردم، هم وزنش طلا!» گفت: «آدم سر بریده‌ای؟» گفت: «آدم چیست؟ من حسین را سر بریده‌ام.» گفت: «حسین؟ حسین کیست؟ حسین پسر علی است.» گفت: «نوه پیغمبر! مردان مردم شب که می‌آیند خانه، آذوقه می‌آورند، غلات. به خدا قسم دیگر من تا عمر دارم سر با تو روی بالش نمی‌گذارم.»
عصبانی شد. راه افتاد، از اتاق آمد بیرون. دید از سمت آشپزخانه نوری دارد. اینجا چند تا نقل است، من یکیش را بگویم که روضه امروزمان باشد. برخی فقط همین را گفته‌اند که دید نوری دارد از اینجا، حالا از سمت آن تنور آشپزخانه، نوری دارد به آسمان می‌رود. برخی گفتند دید پرندگان سپیدپوشی که حالا می‌شوند ملائکه، دارند می‌آیند. یک نقل دیگر هم داریم، گفتند گوش دادید؟ یک صدای مادرانه‌ای دارد کنار این سر روضه می‌خواند. این صدای چند تا زن می‌آید، زن‌های بهشتی‌اند. مریم. ولی یک نفر مادرانه دارد برایش روضه می‌خواند.
از اینجا دیگر به زبان حال بگویم: مادرش آمده کنار این سر. مثل بچگی، مثل آن وقتی که حسین توی همین قواره بود. در آغوشش گرفت. الان فقط یک سر مانده از این بچه. کنارش هی ناله می‌کند: «غریب مادر، بنی قتلو و من البائم.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات خون بر شمشیر پیروز است