جلسه دوم
00:56:18
این دو جلسه مجموعهای از توصیههای معنوی و عملی برای سفر اربعیناند. بخش نخست از «نیت» بهعنوان شاهکلید بهرهبردن از زیارت آغاز میکند و از زائر میخواهد در طول سفر بارها انگیزه خود را بازبینی کند؛ زیارت را به همراهی دوستان، هیجان سفر یا عادت تقلیل ندهد و از فرصت حضور در نجف، کربلا و دیگر حرمها با توجه استفاده کند. بخش دوم، روایات فراوان درباره بخشش و بهشتیشدن زائر امام حسین را در کنار آیات قرآن درباره صبر، جهاد و ابتلا قرار میدهد و شرایط این وعدهها را بررسی میکند.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبینا طیبین الطاهرین و لعنت الله علی من الان قیام.
روایات بسیاری با این مضمون داریم که زائر امام حسین علیه السلام بهشت برایش واجب است و قطعاً بهشتی میشود. بیان روایات متفاوت است؛ گاهی فرمودهاند همه گناهانش بخشیده میشود، گاهی فرمودهاند اهل بهشت میشود و گاهی فرمودهاند مقام و درجات پیدا میکند پیش خدا. برخی روایات دارد که "إن کان من الأشقیاء سعدا"؛ یعنی اگر در عیار ابتدایی که خدای متعال لحاظ کرده، جزو اشقیا بوده، با زیارت امام حسین علیهالسلام جزو سعدا و بهشتیان میشود. تا این حد که با این زیارت، اگر از اشقیا هم باشد، خدای متعال او را خوشبخت و عاقبتبهخیر میکند. البته نکته امیدوارکنندهای در این روایات هست که باید به آن توجه کرد.
جالب است که اهل بیت علیهمالسلام به ما سفارش کردهاند که هر روایتی از ما به شما رسید، آن را به قرآن عرضه کنید؛ اگر موافق قرآن بود قبول کنید و اگر مخالف قرآن بود، آن را رد کنید. بعضی از آیات قرآن مطالبی دارد؛ دو تا از آیات قرآن ظاهراً با این روایتها جور درنمیآید که کسی مفت و مجانی چند قدم بردارد، بیاید کربلا و بهشتی شود. ظاهراً آن آیات با این روایت جور درنمیآید. میخواهیم صحبت کنیم و ببینیم آیا جور درمیآید یا نه. باید ببینیم که اتفاقاً آن آیات کاملاً این روایت را تفسیر میکنند که به بهشت رفتن، شرط و شروطی دارد. آیات زیادی وجود دارد، اما دو آیه خیلی شرط و شروط برای بهشت رفتن میگذارند و آیه قرآن چیز دیگری میگوید.
یکی در سوره مبارکه بقره است، یکی در سوره آل عمران. در سوره بقره آیه ۲۱۴ میفرماید: "أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ..." آیا خیال کردید وارد بهشت میشوید؟ مگر چه اتفاقاتی سر قبلیها آمد که به بهشت رفتند؟ بهشت رفتن منوط به این است. قاعدهای در این آیه میفرماید: "...مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ..." یعنی به فشار افتادند، سخت گرفتند، ضرر، آسیب، مشکلات، گرفتاریها و "...وَزُلْزِلُوا حَتَّىٰ یَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَتَىٰ نَصْرُ اللَّهِ..." آنقدر دچار زلزله شدند و شرایط سخت شد که پیغمبر و مؤمنان – هر پیغمبری و پیغمبران قبلی با مؤمنانی که کنارش بودند – همه گفتند: "پس این کمک خدا کی میرسد؟" بعد میفرماید: "أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ." خب، پس این آیه میفرماید: "فکر کردید من تا شما را در فشار نگذارم، به بهشت میفرستم؟ کور خواندهاید!"
اگر کربلا بروید، آیه قرآن هم که گفت: "فکر کردید من شما را در فشار نگذاشته، به بهشت میفرستم؟" میخواهیم ببینیم این روایت با آن آیات جور درمیآید. البته مضمون این روایت واقعاً متواتر است؛ یعنی جزو چیزهایی است که اصلاً نمیشود در آن شک کرد. این مضمون قطعاً از اهل بیت رسیده است که زیارت امام حسین علیه السلام (و زیارت همه اهل بیت، خصوصاً زیارت امام حسین علیه السلام) باعث بهشتی شدن قطعی است.
آیه دوم چه میگوید؟ سوره آل عمران آیه ۱۴۲ میفرماید: "أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنکُمْ وَیَعْلَمَ الصَّابِرِینَ." خیال کردید من شما را به بهشت میفرستم، در حالی که هنوز خدا مجاهدین و صابرین شما را مشخص نکرده است؟ پس مجموعاً از این دو آیه، سه چیز استخراج شد (البته آیات دیگری هم هست):
اول اینکه فرمود من بدون این فشارها کسی را به بهشت نمیفرستم. پس اهل بیت علیهمالسلام چه گفتند به ما که اگر کربلا بروی، بهشت بر تو واجب میشود؟
اگر این مطالب را کنار هم بگذاریم، مطالب جالبی به دست میآید. مطالب جالبش این است که انگار خدای متعال اراده کرده زیارت امام حسین علیه السلام همراه باشد با تنگی و سختی و فشار و جهاد و صبر و این قضایا. نه اینکه این (زیارت) دارد آن قوانین را دور میزند. اگر شما بگویید خدا برای آنها گفته یک راه است، اما یک راه در رو اینطرف گذاشته و گفته برو کربلا، حلش میکنم؛ نه! همه آن قواعد را اینجا میخکوب کرده و گفته است: اگر میخواهی خاطرت جمع شود که جهاد کردی، صبر کردی و در تنگی و فشار قرار گرفتی، برو کربلا. خاطرت جمع باشد که بهشتی هستی. جاهای دیگر، آدم خاطرش جمع نمیشود از اینکه جهاد کرده و در تنگی و فشار قرار گرفته است.
خدا این زمین را اینشکلی آفریده: کرب و بلا. باطن این زمین. روایتی عجیب است که میفرماید: هر پیغمبری که ما ارسال کردیم (این روایت در کامل الزیارات هم هست که سندش خیلی معتبر است)، قبل از اینکه کربلا، کربلا شود و امام حسین شهید شوند، همه را خدای متعال از زمین کربلا رد کرد. به هر کس که به زمین کربلا رسید، زخمی و آسیبی به تنش وارد شد؛ یا دستش شکست، یا سرش، یا پایش. هر پیغمبری را به نحوی به زمین کربلا آوردیم. در واقع، نفس امام حسین علیه السلام در کربلا ظاهر شد. هر پیغمبری که ما فرستادیم، مسئلهاش این بود که او را از زمین کربلا عبور دادیم. خدا فشار را اینشکلی قرار داده است. برای همین، زیارت کربلا اصلاً اینطور نیست. بنده این را تجربه کردهام؛ هرچقدر هم که آدم میخواهد با آسایش و رفاه و خوبی و با تدبیر و برنامهریزی برود که زخمی به او وارد نشود، مشکلی نباشد و در تنگنا و فشار قرار نگیرد، اصلاً خدا قرار نداده است. باید یک چیزی، ولو کوچک، ولو یک آسیب جزئی مثل دلدرد، بیماری، یا گم کردن بچهای، برایت اتفاق بیفتد. بعضی سالها میآمدیم و با آسایش کامل بودیم، اما بالاخره یک قضیه باید سرت بیاید در کربلا. خدا یک چیزی، ولو اندک، قرار داده است. البته هرچقدر انسان در این زیارت، این گرفتاری و فشار و تنگنا و زخم بیشتر باشد، بهرهاش از آن زیارت بیشتر است و مراتب بهشتیاش بالاتر. پس قطعاً همه بهشتیاند. هر کسی که کربلا میآید، دردی را تحمل میکند، صبری دارد و جهادی میکند.
مخالفت با آن آیه قرآن که میگوید قاعده بهشت رفتن این است: "وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَىٰ * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوَىٰ." یعنی مخالفت با هوای نفس. مخالفت با هوای نفس در زیارت کربلا چیست؟ یکی دو تا نیست؛ یکی دو تا نیست! شما بنشین فکر کن. همین بنده و شمایی که کمی موهایمان کثیف میشود، کمی لباسمان چروک میشود، بالش کثیف میشود و بچهای سرش را میگذارد، من سرم را نمیگذارم؛ اما اینجا، در این موکبها، اصلاً کار نداری! اصلاً برای کسی سؤال نیست که این کی بوده اینجا خوابیده؟ این بالش، این زیرانداز، این پتو. روی همان حصیرها میخوابی، در بیابان میخوابیم. اصلاً خدا ذات این زمین و زیارت را اینگونه قرار داده است.
همین که شما از زن و بچه دور میشوید، برای بنده امسال عجیب بود. توقع میرفت که امسال خلوتترین سال زیارت اربعین باشد، اما شلوغترین سال زیارت بود! در این گرما و با این جمعیت. گرما واقعاً معضل جدی است. بعد با خانواده و جمعیت زیاد، فشار این ازدحام. سالهای قبل، مثلاً یک هفته قبل از اربعین، کربلا شلوغ میشد؛ امسال تقریباً اوایل ماه صفر شروع شد. خیلی زود سفر اربعینمان را رفتیم و برگشتیم. این کَندن از کسب و کار. بنده لباس میخواستم بخرم، مشهد که بودیم هفته پیش قبل از اینکه بیایم، مغازههایی که میرفتم میگفتند برای مغازهها کاسبی نداریم. اینها زندگی ندارند. مشهد مثلاً وقت زوار تابستان است. مغازهدار فکر نمیکند، حالا خوشحال است از اینکه آقا کربلا باز شد، دوباره میتوانیم برویم. آقا گرم است، سخت است، مشکلات دارد. میگوید: "اصلاً این حرفها را نزن! دو سال راه بسته بود، داشتم میمُردم. جانم به لبم رسید. حاضرم بمیرم، ولی دیگر اینجوری کربلا بسته نباشد." این مخالفت با هوای نفس است.
پس این که گفته بهشت بر تو واجب میشود، راه دررویی نیست که خدا همه قواعد را دور زده باشد. نه، خدا همه قواعد را اینجا جاری، مدیریت و مهندسی کرده است. همه قواعد بهشت رفتن را جوری طراحی کرده است که همین کربلاست؛ که از زن و بچه فاصله میگیری. مخالفت با هوای نفس، ابعاد مختلفی دارد. امروز زیارت اربعین، از آن کسی که پذیرایی میکند، محشری است از این مخالفت با هوای نفس. امسال ما چیزهای عجیبی دیدیم که تا به حال سابقه نداشت.
در مسیری که میآمدیم، این آقا مهدی در کاروان ماست و همشهری شما. ایشان حالا بچهها را دوست دارد و با بچهها ارتباط برقرار میکند. یک بچه خوشگل و زیبارو بود، بچه کوچکی بود. شب دوم یا سوم در مسیر، ایشان این بچه را دید. مادر بچه نشسته بود، یک بچه کوچک دیگر هم که حالا برادر این بود، نشسته بود، پدرش هم آنطرف. این بچه را بغل کرد و مادر بچه برگشت گفت که... بعد مادر بچه پا شد و رفت، آن بچه کوچک دیگر را هم با خودش برد. کجا رفتند؟ پسر بزرگتره خودش راه افتاد آمد بچه را بگیرد. باباش زدش: "برو کنار! کار نداشته باش." بچه را بغل کرد. ظاهرش این بود که آخرش خودمان بچه را بردیم. این برگشت گفت: "باشه، هدیه! بچه پاش هدیه." به زبان آدم نمیآید. آدم نزدیکان خودش را هم به برادرش هدیه نمیدهد. هدیه برای تو! در این مسیر، اینها اصلاً کار بشر نیست.
امروز رهبر انقلاب گفتند این که میگویند "جنت و بهشت به شما واجب شد"، این تعارف نیست، دروغ و دغل نیست، دکان و دستگاه نیست، راه دررو نیست، جایی برای فریب و حقه بازی نیست. همه آن چیزهایی که آدم را بهشتی میکند را خدا اینجا طراحی کرده است، جاسازی کرده است. آدم از بچهاش میگذرد. دیشب جای دیگری بودیم، در موکبی امسال رزق اینجوری (الحمدلله زیاد). نشستیم شام بخوریم و باز ایشان یک بچه دیگر را دید و میخواست ارتباط بگیرد و اینها. مسئول موکب که دورگه بود، ایرانی و عراقی بود، عراقیالاصل بود، ساکن ایران، موکب بچههای تهران راهاندازی کرده بودند. این گفتش که رئیس موکب و مسئول اصلی موکب، یک بچه ۷ ساله داشته. از تهران هم فکر میکنم آمده بود. مریض شد و باد کرد. بچه بازی میکرد و اینها، اسمش هم علی اصغر بود. اسم مادرش هم رباب. بچه مریض شد و باد کرد. دو روز بعدش، در بیمارستان، روی دست بابا جان داد. بچه به مادرش در بغل گفته بود، گنبد را نشان داده بود و گفته بود: "اینجا از امام حسین خجالت نکش!" هیچی. بعد به اینها هم گفته بود: "موکب را برپا کنید! هیچکس هم نمیخواهد اینجا بیاید. این بچه را هم خودم دفن میکنم." همه کار سر جای خودش، روال عادی. اینجا داشتند بالبال میزدند، این بچههای موکب. آن بچه، پدر و مادر عین خیالشان نبود. حالا مادرش همنام (حضرت رباب سلام الله علیها). داستان این است؛ حال و هوای آدم اینجا یک حال و هوای دیگری است، یک حال و هوای دیگری.
این ازدحام، این فشار شماها را مجبور کرده است که از نجف راه بیفتید. بعضی از بچهها، در کاروانی که ما بودیم، ناخوش احوال بودند. میگفتیم: "آقا با ماشین برو." بهشان برمیخورد! تا آخر، آقا التماس میکردیم: "آقا ماشین هست، با ماشین برو!" قبول نمیکردند. این چه حالی است؟ کار کیست؟ چه اتفاقی است که در دلها میافتد؟ چرا شما باید از نجف، از مسجد سهله، از مسجد کوفه، بعضی از کاظمین، پیاده راه بیفتید در این گرما؟ آفتاب میزند به صورت، لباس مشکی بدن را میسوزاند، پای برهنه، فشار این ازدحام، گرد و خاک، شلوغی، خانههایی که اصلاً نمیدانی خانه کیست، غذاهایی که نمیدانی سالم است یا نه. این کنده شدن از هوای نفس، این یک محبت دیگری است. اینها قواعد بهشتی است؛ این تنگنا و فشار است. آن فشارهایی که آدم باید تحمل بکند در مسیر بندگی را میبینید در مسیر کربلا. خیلی از کارها ممکن است جاهای دیگر برایمان خیلی سخت باشد؛ از پول گذشتن، از راحتی گذشتن، از زن و بچه گذشتن. ولی اینجا در مسیر کربلا که میآیی، اصلاً خجالت میکشی بخواهی حرف بزنی! خجالت میکشی بخواهی بگویی من پول خرج کردم! خجالت میکشی بخواهی بگویی من تنم زخم شده! خجالت میکشی بخواهی بگویی من پاهایم آبله زده! همینقدر فقط بخواهی مرور کنی کجا داری میروی؟ پیش کی داری میروی؟ زیارت اربعین این کاروانی که امروز به کربلا رسید. اسرایی که بعد از چهل روز به این زمین برگشتند. میخواهی از زخم پایت بگویی؟ بچههایی که روی این خارهای مغیلان دویدند. میخواهی بگویی در جمعیت اذیت شدم؟ این بچههایی که در شام، ۵۰۰ هزار نفر طبق نقل سید بن طاووس در "لهوف" ۵۰۰ هزار نفر جمع شدند و اینها خندیدند و به اینها سنگ زدند. از کی و از چی میخواهی بگویی؟ از چی میخواهی بگویی؟
اینجا، کنار این دو بزرگوار که ظاهراً مزارشان اینجاست؛ محضر آقازادهها. اگر مزارشان اینجا نباشد، اشکالی هم ندارد. به هر حال، اصل قضیه مسلم است و به هر حال اینجا یادبودی میشود برای این بزرگواران که گفتند از فرزندان امام حسین علیه السلام بودند. نامی که حالا عزیزان به نحوی برایشان مشهود شده بود که قبر این دو بزرگوار اینجاست. خانم بزرگواری نقل کردند. عزیز برای برخی عزیزان از طرق غیبی قضیه منکشف شده بود که جزو بچههای امام حسین علیه السلام بودند که غروب عاشورا به دستور امام سجاد علیه السلام، حضرت فرمودند: "علیکم!" این بچهها تا جایی که توانستند فرار کردند. خردسال هم بودند. دقیقاً نقطه مقابل خیمهگاه است؛ یعنی پشت خیمهگاه نیست، نزدیک خیمهگاه نیست. اینجا دقیقاً روبروی خیمهگاه معلوم میشود این بچهها خیلی دویدند و مشخص است که این فرار... و گفتند که این دو بزرگوار، همان دو بزرگوارند که صبح وقتی کاروان خواست حرکت کند، خب علمدار این کاروان زینب بود دیگر؛ جانها به قربان بیبی! قبل از حرکت این کاروان فرمود: "بگذارید من یک گشتی در این بیابانها بزنم، ببینم از این بچهها کسی جا نمانده باشد." بعضی از ماها بچههایمان را گذاشتیم و آمدیم، شاید دلمان هم برای بچههایمان تنگ باشد، ولی لااقل خیالمون جمع است هرجایی که هستیم. هرچقدر هم بچههایمان در امنیت باشند، شرایط بچههایمان خوب است. هر وقت هم اگر احیاناً این چند روز تماس گرفتیم یا میگیریم، حال و احوال این بچهها را که میپرسیم، خیالت راحت باشد بچهها همه خوبند. ولی زینب سلام الله علیها در این بیابانها راه افتاد دنبال این بچهها. گفتند به یک بوته خاری رسیدی که عرض کردم اصل مقتل مشهور است و ظاهراً این قبر بزرگواران همان مکان و همان قبر آن دو بزرگوار است. گفتند دیدند دو تا از بچهها زیر خار افتادهاند و شب را تا صبح سر کردهاند، ولی وقتی زینب سلام الله علیها به این بچهها دست زد، دیگر جانی در تن مبارک اینها نمانده بود. همان شب از شدت ترس در بیابان قالب تهی کردند و جان دادند.
در مسیر هم که میآمدیم، قبر دیگری بود از اباعبدالله؛ دختر ۴ سالهای به نام خوله بنت الحسین. آن هم قبر بسیار بابرکت و عجیبی است که گفتند به ریسمان بستند این قافله را. بچههای کوچک و بزرگان، همه را به ریسمانی بستند. شترهای بیجهاز؛ میدانید شتر اگر پالان نداشته باشد، خیلی سخت است و خصوصاً اینکه رکاب هم ندارد. شتر اگر اینشکلی باشد، رکاب ندارد و برای سوار شدن و پیاده شدن خیلی دشوار است، مخصوصاً برای آنهایی که کوچک هستند. حالا عرض میکنم ان شاء الله بعد. گفتند که طبق نقل تاریخ، این بچهها و این خانواده را همه را با ریسمان به هم بسته بودند. قبر دختر ۴ ساله اباعبدالله، جناب خوله. نکتهای روی دیوار نوشته بود، گفتند که در مسیر این بچه از این ریسمان جدا شد و پرت شد پایین. صدا زد: "باباش!" پسر اباعبدالله، طبق این نقل، جواب داد به این بچه. گفت اباعبدالله فرمود: "دخترم! اگر توانی داشتم، دستی داشتم، نمیگذاشتم اینجور تو این بیابان..." گفتند آنجا شلاقی به این بچه زدند و در اثر این شلاق، قالب تهی کرد.
جعفر جنی را میدانید؛ ظهر عاشورا خدمت امام حسین علیه السلام آمد و حضرت اجازه ندادند. چهار جن، جن شیعه، اینها شیعهشدههای به دست امیرالمؤمنین بودند. برای کمک به امام حسین آمدند. حضرت فرمودند که نه، اجازه ندارم به شما اجازه بدهم ظاهر شوید و بخواهید بجنگید. طبق نقل، زیاد نقل شده، جعفر جنی برگشت به منطقه خودش. مادرش بهش گفت که برای چی حضرت اجازه نداد؟ باید برگردی التماس کنی کشته بشی برای اباعبدالله. میگوید با مادرش وقتی برگشت دید گودال قتلگاه چه خبر است و کار تمام شد. مستقیم آمد محضر امام سجاد علیه السلام. طبق این نقل گفت که آقا جان، من الان با این چهار هزار نفر آمادهام. هر دستوری بگویید انجام میدهم. حضرت فرمودند: "میبینید که دست ما را بستند، ما را به اسارت گرفتند." عرض کرد که آقا جان، من چه کار میتوانم برایتان بکنم؟ نقل عجیبی بگویم، ان شاء الله دلهایتان هم شکسته است. این شام اربعین ناله بزنیم با این زن و بچهای که امروز رسیدند کربلا و چند روزی اینجا اقامه ماتم کردند. امام سجاد فرمودند: "اگر میخواهی کمکی به ما بکنی، همراه ما باش تو این کاروان. مراقب باشید بچههایمان از شتر نیفتند. تا جایی که میتوانید مراقبت از این بچهها." حالا البته خب بعضی از این بچهها هم از شتر افتادند، همین جناب خوله. ولی حالا این جنیان در حد کمک برای نیفتادن از شتر کمک میکردند، ولی دیگر برای تازیانه که نمیتوانستند کاری بکنند. دیگر تو سنگباران که نمیتوانستند کاری بکنند. دیگر با سیری که نمیتوانستند کاری بکنند. لا اله الا الله. گفتند این بچهها وقتی برگشتند، با تن کبود برگشتند کربلا. شما مسیر را آمدید، پاهایتان زخم شد، بدنتان عرقسوز شد، بدنتان کوفته شد، ولی بدنتان کبود نشد. پذیرایی کردند، رفقا... بچهها هرجا رسیدند (این هم روضه آخرم باشد، التماس دعا).
یکی از اساتید میفرمود که اگر کربلا که میروید، خصوصاً اربعین، توجه خاصی به شما بشود. ایشان میفرمود که حضرت عباس را واسطه کنید محضر امام حسین علیه السلام و اگر میخواهید که جواب قطعی بگیرید، حالا حضرت عباس که خب قطعاً به همه جواب میدهند. خلاصه بالاخره این زبانریختنها اثر دارد. ظهر عاشورا هم بعضیها با امام حسین علیه السلام زبان ریختند. حضرت قاسم علیه السلام، غلام سیاه اباعبدالله. اینها زبان ریختند، با تمنا و التماس جواب گرفتند. این زبانریختن خیلی مهم است. از خدا بخواهیم ان شاء الله به ما زبان، زبان گدایی بدهد. تو این حرمها که میرویم، زبانمان باز باشد، بلد نجوا باشیم. یکی از آن چیزهایی که در این گدایی خیلی اثر دارد، کنار قبر دو بزرگوار، این استاد بزرگوار میفرمود که اگر میخواهید با زبانی با حضرت عباس حرف بزنیم که جواب بگیریم، این بچههای کوچک این قافله را واسطه کنید. بعد ایشان میفرمود: "هنوز که هنوز است عباس از این بچهها شرمنده است. بچهها را زمین نمیزند." این دو آقازادهای که هم تشنه بودند، هم ترسیده بودند، هم یتیم بودند، در دل شب، در سیاهی بیابان، زیر خار جان دادند. واسطه میکنیم محضر قمر بنیهاشم و قمر بنیهاشم را واسطه میکنیم محضر اباعبدالله. توجه خاصی از آن توجهات خاص و خاصی که مثل حر و کنفیکون. خیلیها را میدانید در لشکر دشمن بودند. ما بعضی از بزرگواران را داریم ظهر عاشورا در لشکر دشمن بودند، مثل ابوالحتوف و برادر سعد. نه تنها قبلاً مرید اهل بیت نبودند، بلکه جزو خوارج بودند. خیلی بزرگ! قبلاً یعنی خیلی از اینهایی که در جنگ روبروی امام حسین بودند، در جنگ قبلی کنار امیرالمؤمنین بودند، در صفین سرباز امیرالمؤمنین بودند. این دو شهید بزرگوار کربلا کسانی بودند که در جنگهای قبلی روبروی امیرالمؤمنین بودند، در جنگ صفین دشمن امیرالمؤمنین بودند. اینها ظهر عاشورا که شد، گفتند: "گودال قتلگاه، تنهایی امام حسین را که دیدند." جناب ابوالحتوف و برادر سعد با اینکه خارجیمسلک بودند، به هم نگاهی کردند و گفتند: "خداوکیلی این آقا خیلی غریب است. به چه جرمی دارند میکشندش؟ همه کس و کارش را که گرفتند، بچه شیرخوارش را هم که کشتند، یک جرعه آب هم که بهش ندادند." اینها عاشورا در گودال قتلگاه به اباعبدالله ملحق شدند. از آن نگاههایی که اباعبدالله به ابوالحتوف کرد، از آن نگاههایی که به حر کرد، از آن نگاهی که به طیب حاجرضایی کرد، به شاهرخ ضرغام کرد، خیلیها، خیلیها که در این حال و هوا نبودند، یک شبه خرید. اینها را به رسول ترک کرد که از مجلس بیرونش کردند. با دل شکسته رفت. شب ساعت مجلس خواب دید. مست آمده بود. رسول دید میخواهد برود سمت خیمه اباعبدالله. یک سگی جلویش را گرفته، نمیگذارد. نگاه کرد دید این سگ، تنش تن سگ است، سرش سر رسول ترک است. نصف شب بیدارش کردند. به دست و پایش افتاد، گفت: "چی شده؟" گفت: "حلالم کن." گفت: "نه، حلالت کردم، فقط بگو چی شده؟" گفت: "خواب دیدم داشتم میرفتم سمت خیمههای اباعبدالله، یک سگی جلو راهم را گرفت. فهمیدم که سرش سر تو بود. فهمیدم تو پیش این خانواده اعتبار داری."
حال و هوایی پیدا کرد رسول ترک. روز آخر افتاده بود. "من گناه زیاد کردم. جزو اراذل و اوباش بودم. عرقخور بودم. خرابکار بودم. دو تا امضا باید بیاید پای پروندهام. جان بدهم." چی شد؟ امشب رفتیم اینطرف. ان شاء الله همه این ارواح طیبه پیش اباعبدالله دعاگوی ما باشند. گفت: "جان با من یک قراری دارم، باید دو تا امضا بشود. بعد امضای بزرگه، امضای اباعبدالله. کوچولو، امضای شیرخوار." گفتند بیهوش بود، افتاده بود تو کما. یکهو دیدم چشماش را باز کرد. رسول ترک از جا تمامقد بلند شد. اطرافیان نشسته بودند. با همان لهجه ترکیاش گفت: "قادام گلدی! آقام گلدی! آقام اومد!" آقام اومد. سلام داد، دراز کشید، جان داد. رفیقی داشت، دلخور بود از رسول ترک. مدتها بود ندیده بود. مثل الان هم که نبود گوشی و موبایل و تبلیغ شهر دیگر هم. مدتها بود با رسول کاری نداشت. "از این سفره کرم، یک چیزی هم به ما میرسد؟" ایشان گفتند که صبح تشییع جنازه دیدند این رفیقش که از قدیم هم کمی باهاش دلخوری داشت، آمد زیر تابوت. بهش گفتم: "تو اینجا چه کار میکنی؟ چرا اینقدر گریه میکنی؟" "من دیشب خواب دیدم. دیدم تشییع جنازه شلوغی است." این ارباب، اربابی نیست که ماها را فراموش کند. فیش ارباب با معرفت! خیلی با معرفتتر از آن چیزی که... تشییع جنازه است. یا تابوت را بلند کردند، دارند میروند. تو خواب دیدم. آمدم جلو پرسیدم: "تابوت کیست؟" گفتند: "رسول ترک است." دیدم یک خانمی زیر تابوت، جلوتر از همه دارد به سر میزند. آمدم جلو پرسیدم: "خانم جان! ببخشید شما کی هستید؟" فرمود: "من زینبم." گفتم: "اینجا چه کار میکنی؟" فرمود: "جنازه خودمونه. خودم باید ببرم تحویل خاک بدهم." خیلی اینها با معرفتند، خیلی اینها با معرفت.
میدانید از شام که این خانواده خواست راه بیفتد. لا اله الا الله. از شام که خواست راه بیفتد، خب یزید ورزشش مغلوب شد. خیلی کارهایی که کرده بود، جنایتهایی که کرده بود، به ضررش تمام شد. اهل بیت حقانیتشان اثبات شد. یزید واضح شد که دشمن اهل بیت، دشمن رسول الله است. سعی کرد وانمود کند که با این خانواده خوب است. برگشت گفت: "اصلاً من اگر بودم با حسین نمیجنگیدم. این کار عبیدالله بود. من و حسین پسر عموییم." از این حرفها. دستور داد، گفت: "میگردی تو این سربازها کسانی که خوشاخلاق باشند سوا میکنید. از شام تا مدینه این زن و بچه را اینها باید ببرند که توهین نکنند، دست بلند نکنند، آسیب نزنند." که وقتی همین خانواده رسیدند دوراهی کربلا، مثل ایام اربعین، درخواست کردند... هی روضهها میآید به زبانم میآید تو ذهنم. هی میخواهم نگویم، هی نمیشود. دیگر اربعین ما که مطمئن نیستیم سال بعد باشیم، شاید آخرین اربعینمان است، شاید آخرین کربلا. کاروان اولی که از کربلا رفتند خیلی متفاوت بود. هی گریز میزنم دیگر، ببخشید. رئیس کاروان از کربلا تا شام کی بود؟ آقای شمر بن ذیالجوشن. سید بن طاووس در مقتلخوانیهایی که در مسیر میگذارند پشت سر هم عربی میخوانند. زینب کبری سلام الله علیها نزدیک شام که رسیدند، بیبی آمد رو زد. همین برای مرگ بس است، برای آدم با غیرت بس است. بیبی از شمر تقاضا کرد. دختر امیرالمؤمنین، ناموس کبرا، درخواستی ازت دارم. فرمود: "یک درخواستی دارم." گفت: "چیست؟" "از یک مسیری ببر که قلیل الناظره باشد." گفت: "خبر دارم پشت این در جمعیت زیادی جمع شدهاند. شام درهای دیگری هم دارد. درخواست دارم ازت، درخواست دارم ما را از یک دری وارد کن که افراد کمتری پشت در ایستاده باشیم." میگوید شمر ملعون از لجاجت بیبی، دستور داد این زنها را دور این سرها تقسیم کنم که بیشتر به چشم بیاید.
ولی در مسیر برگشت، نه. اینها درخواست کردند، گفتند: "میشود ما یک کربلا برویم؟" گفتند: "اشکال ندارد، کربلا زیارت اربعین." حالا میخواهم برای شماهایی بگویم که پول خرج کردید، آمدید تا مرز. مرز شلوغ بود. بعضی دو سه روز پشت مرز ماندند. تشنه، خسته، با زن و بچه اذیت شدید. چقدر در مرز پیادهروی، چقدر در مسیر پیادهروی. شلوغی اینجا. میخواهیم ببینیم با چه خانوادهای طرفیم؟ با چه خانوادهای طرفیم؟ امام سجاد درخواست کردند، یعنی خود یزید گفت، گفت: "من میخواهم سه تا درخواست تو را برآورده کنم." میخواست فضا را فضای محبتآمیزی کند. روز آخری که این گفت، "سه تا درخواست میتوانی از من داشته باشی." "اگر میخواهی من را بکشی، یک مرد امینی همراه این کاروان کن تا مدینه." درخواست دیگری داشتند. به درخواست سوم، حضرت فرمودند: "چیزهایی که از ما به غارت بردید را به ما برگردانید." یزید گفت: "سخت است این کار. من دو برابر پول اینها را بهت میدهم." درخواست این، درخواست سختی است. حضرت فرمودند: "من به پولش نیاز ندارم. یک چیزهای ارزشمندی در این چیزهایی که از ما به غارت بردید، هست. برای آنش میگویم. و صیابه و قلاده فاطمه." فرمود: "گردنبند مادرم فاطمه و لباس مادرم فاطمه و ابزار و وسایل مادرم فاطمه در این وسایل بوده است." خانواده! ببینید این خانواده را!
این خانواده رسیدند مدینه. بالاخره هرچه باشد سپاه بنیامیه و سربازهای یزید و... هرچه باشد، اینها همچین کسانی بودند. امام سجاد دیدند بیبی زینب سلام الله علیها صدا زد، فرمود: "عزیز برادرم بیا." صندوقچهای را دادند. امام سجاد آمدند، این رئیس این قافله را، ساربان اصلیشان را صدا زدند، گفت: "بفرمایید، مشکلی، مسئلهای، چیزی هست؟ این صندوقچه را عمهام زینب به من امر کرد به تو بدهم. تو اینها را بین این سربازهایی که با تو بودند تقسیم کنید." گفت: "اینها چیست؟" فرمود: "این انگشترها و وسایلی که از ما به غارت برده بودند و به ما برگرداندند." گفتش که: "عذر میخواهم آقا، ببخشید بابت چی این را دارید به ما میدهید؟" فرمود: "عمهام از شما تشکر کرد به بچهها تازیانه نزدید، بچهها را روی خارها نتاختید." به زبان حال باید گفت: "برای هیچکدام از این بچهها دیگر سر بریده نیاوردید."
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیکم منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین. هدیه ارواح مطهر شهدای کربلا و اسرای کربلا به همه کسانی که در طول تاریخ محبت امام حسین را داشتند و محبت زیارت امام حسین را داشتند و همه کسانی که ملتمس دعا بودند، از این سفر جا ماندند و دلشان اینجا بود، کربلا بود و ان شاء الله همه شیعیان و همه ملتمسین حاجتروا. بحر رحیم رحمت واسعه اباعبدالله را ان شاء الله با همه وجودمان بچشیم در زندگی به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. صل علی محمد و آل محمد.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبینا طیبین الطاهرین و لعنت الله علی من الان قیام.
روایات بسیاری با این مضمون داریم که زائر امام حسین علیه السلام بهشت برایش واجب است و قطعاً بهشتی میشود. بیان روایات متفاوت است؛ گاهی فرمودهاند همه گناهانش بخشیده میشود، گاهی فرمودهاند اهل بهشت میشود و گاهی فرمودهاند مقام و درجات پیدا میکند پیش خدا. برخی روایات دارد که "إن کان من الأشقیاء سعدا"؛ یعنی اگر در عیار ابتدایی که خدای متعال لحاظ کرده، جزو اشقیا بوده، با زیارت امام حسین علیهالسلام جزو سعدا و بهشتیان میشود. تا این حد که با این زیارت، اگر از اشقیا هم باشد، خدای متعال او را خوشبخت و عاقبتبهخیر میکند. البته نکته امیدوارکنندهای در این روایات هست که باید به آن توجه کرد.
جالب است که اهل بیت علیهمالسلام به ما سفارش کردهاند که هر روایتی از ما به شما رسید، آن را به قرآن عرضه کنید؛ اگر موافق قرآن بود قبول کنید و اگر مخالف قرآن بود، آن را رد کنید. بعضی از آیات قرآن مطالبی دارد؛ دو تا از آیات قرآن ظاهراً با این روایتها جور درنمیآید که کسی مفت و مجانی چند قدم بردارد، بیاید کربلا و بهشتی شود. ظاهراً آن آیات با این روایت جور درنمیآید. میخواهیم صحبت کنیم و ببینیم آیا جور درمیآید یا نه. باید ببینیم که اتفاقاً آن آیات کاملاً این روایت را تفسیر میکنند که به بهشت رفتن، شرط و شروطی دارد. آیات زیادی وجود دارد، اما دو آیه خیلی شرط و شروط برای بهشت رفتن میگذارند و آیه قرآن چیز دیگری میگوید.
یکی در سوره مبارکه بقره است، یکی در سوره آل عمران. در سوره بقره آیه ۲۱۴ میفرماید: "أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ..." آیا خیال کردید وارد بهشت میشوید؟ مگر چه اتفاقاتی سر قبلیها آمد که به بهشت رفتند؟ بهشت رفتن منوط به این است. قاعدهای در این آیه میفرماید: "...مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ..." یعنی به فشار افتادند، سخت گرفتند، ضرر، آسیب، مشکلات، گرفتاریها و "...وَزُلْزِلُوا حَتَّىٰ یَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَتَىٰ نَصْرُ اللَّهِ..." آنقدر دچار زلزله شدند و شرایط سخت شد که پیغمبر و مؤمنان – هر پیغمبری و پیغمبران قبلی با مؤمنانی که کنارش بودند – همه گفتند: "پس این کمک خدا کی میرسد؟" بعد میفرماید: "أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ." خب، پس این آیه میفرماید: "فکر کردید من تا شما را در فشار نگذارم، به بهشت میفرستم؟ کور خواندهاید!"
اگر کربلا بروید، آیه قرآن هم که گفت: "فکر کردید من شما را در فشار نگذاشته، به بهشت میفرستم؟" میخواهیم ببینیم این روایت با آن آیات جور درمیآید. البته مضمون این روایت واقعاً متواتر است؛ یعنی جزو چیزهایی است که اصلاً نمیشود در آن شک کرد. این مضمون قطعاً از اهل بیت رسیده است که زیارت امام حسین علیه السلام (و زیارت همه اهل بیت، خصوصاً زیارت امام حسین علیه السلام) باعث بهشتی شدن قطعی است.
آیه دوم چه میگوید؟ سوره آل عمران آیه ۱۴۲ میفرماید: "أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنکُمْ وَیَعْلَمَ الصَّابِرِینَ." خیال کردید من شما را به بهشت میفرستم، در حالی که هنوز خدا مجاهدین و صابرین شما را مشخص نکرده است؟ پس مجموعاً از این دو آیه، سه چیز استخراج شد (البته آیات دیگری هم هست):
اول اینکه فرمود من بدون این فشارها کسی را به بهشت نمیفرستم. پس اهل بیت علیهمالسلام چه گفتند به ما که اگر کربلا بروی، بهشت بر تو واجب میشود؟
اگر این مطالب را کنار هم بگذاریم، مطالب جالبی به دست میآید. مطالب جالبش این است که انگار خدای متعال اراده کرده زیارت امام حسین علیه السلام همراه باشد با تنگی و سختی و فشار و جهاد و صبر و این قضایا. نه اینکه این (زیارت) دارد آن قوانین را دور میزند. اگر شما بگویید خدا برای آنها گفته یک راه است، اما یک راه در رو اینطرف گذاشته و گفته برو کربلا، حلش میکنم؛ نه! همه آن قواعد را اینجا میخکوب کرده و گفته است: اگر میخواهی خاطرت جمع شود که جهاد کردی، صبر کردی و در تنگی و فشار قرار گرفتی، برو کربلا. خاطرت جمع باشد که بهشتی هستی. جاهای دیگر، آدم خاطرش جمع نمیشود از اینکه جهاد کرده و در تنگی و فشار قرار گرفته است.
خدا این زمین را اینشکلی آفریده: کرب و بلا. باطن این زمین. روایتی عجیب است که میفرماید: هر پیغمبری که ما ارسال کردیم (این روایت در کامل الزیارات هم هست که سندش خیلی معتبر است)، قبل از اینکه کربلا، کربلا شود و امام حسین شهید شوند، همه را خدای متعال از زمین کربلا رد کرد. به هر کس که به زمین کربلا رسید، زخمی و آسیبی به تنش وارد شد؛ یا دستش شکست، یا سرش، یا پایش. هر پیغمبری را به نحوی به زمین کربلا آوردیم. در واقع، نفس امام حسین علیه السلام در کربلا ظاهر شد. هر پیغمبری که ما فرستادیم، مسئلهاش این بود که او را از زمین کربلا عبور دادیم. خدا فشار را اینشکلی قرار داده است. برای همین، زیارت کربلا اصلاً اینطور نیست. بنده این را تجربه کردهام؛ هرچقدر هم که آدم میخواهد با آسایش و رفاه و خوبی و با تدبیر و برنامهریزی برود که زخمی به او وارد نشود، مشکلی نباشد و در تنگنا و فشار قرار نگیرد، اصلاً خدا قرار نداده است. باید یک چیزی، ولو کوچک، ولو یک آسیب جزئی مثل دلدرد، بیماری، یا گم کردن بچهای، برایت اتفاق بیفتد. بعضی سالها میآمدیم و با آسایش کامل بودیم، اما بالاخره یک قضیه باید سرت بیاید در کربلا. خدا یک چیزی، ولو اندک، قرار داده است. البته هرچقدر انسان در این زیارت، این گرفتاری و فشار و تنگنا و زخم بیشتر باشد، بهرهاش از آن زیارت بیشتر است و مراتب بهشتیاش بالاتر. پس قطعاً همه بهشتیاند. هر کسی که کربلا میآید، دردی را تحمل میکند، صبری دارد و جهادی میکند.
مخالفت با آن آیه قرآن که میگوید قاعده بهشت رفتن این است: "وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَىٰ * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوَىٰ." یعنی مخالفت با هوای نفس. مخالفت با هوای نفس در زیارت کربلا چیست؟ یکی دو تا نیست؛ یکی دو تا نیست! شما بنشین فکر کن. همین بنده و شمایی که کمی موهایمان کثیف میشود، کمی لباسمان چروک میشود، بالش کثیف میشود و بچهای سرش را میگذارد، من سرم را نمیگذارم؛ اما اینجا، در این موکبها، اصلاً کار نداری! اصلاً برای کسی سؤال نیست که این کی بوده اینجا خوابیده؟ این بالش، این زیرانداز، این پتو. روی همان حصیرها میخوابی، در بیابان میخوابیم. اصلاً خدا ذات این زمین و زیارت را اینگونه قرار داده است.
همین که شما از زن و بچه دور میشوید، برای بنده امسال عجیب بود. توقع میرفت که امسال خلوتترین سال زیارت اربعین باشد، اما شلوغترین سال زیارت بود! در این گرما و با این جمعیت. گرما واقعاً معضل جدی است. بعد با خانواده و جمعیت زیاد، فشار این ازدحام. سالهای قبل، مثلاً یک هفته قبل از اربعین، کربلا شلوغ میشد؛ امسال تقریباً اوایل ماه صفر شروع شد. خیلی زود سفر اربعینمان را رفتیم و برگشتیم. این کَندن از کسب و کار. بنده لباس میخواستم بخرم، مشهد که بودیم هفته پیش قبل از اینکه بیایم، مغازههایی که میرفتم میگفتند برای مغازهها کاسبی نداریم. اینها زندگی ندارند. مشهد مثلاً وقت زوار تابستان است. مغازهدار فکر نمیکند، حالا خوشحال است از اینکه آقا کربلا باز شد، دوباره میتوانیم برویم. آقا گرم است، سخت است، مشکلات دارد. میگوید: "اصلاً این حرفها را نزن! دو سال راه بسته بود، داشتم میمُردم. جانم به لبم رسید. حاضرم بمیرم، ولی دیگر اینجوری کربلا بسته نباشد." این مخالفت با هوای نفس است.
پس این که گفته بهشت بر تو واجب میشود، راه دررویی نیست که خدا همه قواعد را دور زده باشد. نه، خدا همه قواعد را اینجا جاری، مدیریت و مهندسی کرده است. همه قواعد بهشت رفتن را جوری طراحی کرده است که همین کربلاست؛ که از زن و بچه فاصله میگیری. مخالفت با هوای نفس، ابعاد مختلفی دارد. امروز زیارت اربعین، از آن کسی که پذیرایی میکند، محشری است از این مخالفت با هوای نفس. امسال ما چیزهای عجیبی دیدیم که تا به حال سابقه نداشت.
در مسیری که میآمدیم، این آقا مهدی در کاروان ماست و همشهری شما. ایشان حالا بچهها را دوست دارد و با بچهها ارتباط برقرار میکند. یک بچه خوشگل و زیبارو بود، بچه کوچکی بود. شب دوم یا سوم در مسیر، ایشان این بچه را دید. مادر بچه نشسته بود، یک بچه کوچک دیگر هم که حالا برادر این بود، نشسته بود، پدرش هم آنطرف. این بچه را بغل کرد و مادر بچه برگشت گفت که... بعد مادر بچه پا شد و رفت، آن بچه کوچک دیگر را هم با خودش برد. کجا رفتند؟ پسر بزرگتره خودش راه افتاد آمد بچه را بگیرد. باباش زدش: "برو کنار! کار نداشته باش." بچه را بغل کرد. ظاهرش این بود که آخرش خودمان بچه را بردیم. این برگشت گفت: "باشه، هدیه! بچه پاش هدیه." به زبان آدم نمیآید. آدم نزدیکان خودش را هم به برادرش هدیه نمیدهد. هدیه برای تو! در این مسیر، اینها اصلاً کار بشر نیست.
امروز رهبر انقلاب گفتند این که میگویند "جنت و بهشت به شما واجب شد"، این تعارف نیست، دروغ و دغل نیست، دکان و دستگاه نیست، راه دررو نیست، جایی برای فریب و حقه بازی نیست. همه آن چیزهایی که آدم را بهشتی میکند را خدا اینجا طراحی کرده است، جاسازی کرده است. آدم از بچهاش میگذرد. دیشب جای دیگری بودیم، در موکبی امسال رزق اینجوری (الحمدلله زیاد). نشستیم شام بخوریم و باز ایشان یک بچه دیگر را دید و میخواست ارتباط بگیرد و اینها. مسئول موکب که دورگه بود، ایرانی و عراقی بود، عراقیالاصل بود، ساکن ایران، موکب بچههای تهران راهاندازی کرده بودند. این گفتش که رئیس موکب و مسئول اصلی موکب، یک بچه ۷ ساله داشته. از تهران هم فکر میکنم آمده بود. مریض شد و باد کرد. بچه بازی میکرد و اینها، اسمش هم علی اصغر بود. اسم مادرش هم رباب. بچه مریض شد و باد کرد. دو روز بعدش، در بیمارستان، روی دست بابا جان داد. بچه به مادرش در بغل گفته بود، گنبد را نشان داده بود و گفته بود: "اینجا از امام حسین خجالت نکش!" هیچی. بعد به اینها هم گفته بود: "موکب را برپا کنید! هیچکس هم نمیخواهد اینجا بیاید. این بچه را هم خودم دفن میکنم." همه کار سر جای خودش، روال عادی. اینجا داشتند بالبال میزدند، این بچههای موکب. آن بچه، پدر و مادر عین خیالشان نبود. حالا مادرش همنام (حضرت رباب سلام الله علیها). داستان این است؛ حال و هوای آدم اینجا یک حال و هوای دیگری است، یک حال و هوای دیگری.
این ازدحام، این فشار شماها را مجبور کرده است که از نجف راه بیفتید. بعضی از بچهها، در کاروانی که ما بودیم، ناخوش احوال بودند. میگفتیم: "آقا با ماشین برو." بهشان برمیخورد! تا آخر، آقا التماس میکردیم: "آقا ماشین هست، با ماشین برو!" قبول نمیکردند. این چه حالی است؟ کار کیست؟ چه اتفاقی است که در دلها میافتد؟ چرا شما باید از نجف، از مسجد سهله، از مسجد کوفه، بعضی از کاظمین، پیاده راه بیفتید در این گرما؟ آفتاب میزند به صورت، لباس مشکی بدن را میسوزاند، پای برهنه، فشار این ازدحام، گرد و خاک، شلوغی، خانههایی که اصلاً نمیدانی خانه کیست، غذاهایی که نمیدانی سالم است یا نه. این کنده شدن از هوای نفس، این یک محبت دیگری است. اینها قواعد بهشتی است؛ این تنگنا و فشار است. آن فشارهایی که آدم باید تحمل بکند در مسیر بندگی را میبینید در مسیر کربلا. خیلی از کارها ممکن است جاهای دیگر برایمان خیلی سخت باشد؛ از پول گذشتن، از راحتی گذشتن، از زن و بچه گذشتن. ولی اینجا در مسیر کربلا که میآیی، اصلاً خجالت میکشی بخواهی حرف بزنی! خجالت میکشی بخواهی بگویی من پول خرج کردم! خجالت میکشی بخواهی بگویی من تنم زخم شده! خجالت میکشی بخواهی بگویی من پاهایم آبله زده! همینقدر فقط بخواهی مرور کنی کجا داری میروی؟ پیش کی داری میروی؟ زیارت اربعین این کاروانی که امروز به کربلا رسید. اسرایی که بعد از چهل روز به این زمین برگشتند. میخواهی از زخم پایت بگویی؟ بچههایی که روی این خارهای مغیلان دویدند. میخواهی بگویی در جمعیت اذیت شدم؟ این بچههایی که در شام، ۵۰۰ هزار نفر طبق نقل سید بن طاووس در "لهوف" ۵۰۰ هزار نفر جمع شدند و اینها خندیدند و به اینها سنگ زدند. از کی و از چی میخواهی بگویی؟ از چی میخواهی بگویی؟
اینجا، کنار این دو بزرگوار که ظاهراً مزارشان اینجاست؛ محضر آقازادهها. اگر مزارشان اینجا نباشد، اشکالی هم ندارد. به هر حال، اصل قضیه مسلم است و به هر حال اینجا یادبودی میشود برای این بزرگواران که گفتند از فرزندان امام حسین علیه السلام بودند. نامی که حالا عزیزان به نحوی برایشان مشهود شده بود که قبر این دو بزرگوار اینجاست. خانم بزرگواری نقل کردند. عزیز برای برخی عزیزان از طرق غیبی قضیه منکشف شده بود که جزو بچههای امام حسین علیه السلام بودند که غروب عاشورا به دستور امام سجاد علیه السلام، حضرت فرمودند: "علیکم!" این بچهها تا جایی که توانستند فرار کردند. خردسال هم بودند. دقیقاً نقطه مقابل خیمهگاه است؛ یعنی پشت خیمهگاه نیست، نزدیک خیمهگاه نیست. اینجا دقیقاً روبروی خیمهگاه معلوم میشود این بچهها خیلی دویدند و مشخص است که این فرار... و گفتند که این دو بزرگوار، همان دو بزرگوارند که صبح وقتی کاروان خواست حرکت کند، خب علمدار این کاروان زینب بود دیگر؛ جانها به قربان بیبی! قبل از حرکت این کاروان فرمود: "بگذارید من یک گشتی در این بیابانها بزنم، ببینم از این بچهها کسی جا نمانده باشد." بعضی از ماها بچههایمان را گذاشتیم و آمدیم، شاید دلمان هم برای بچههایمان تنگ باشد، ولی لااقل خیالمون جمع است هرجایی که هستیم. هرچقدر هم بچههایمان در امنیت باشند، شرایط بچههایمان خوب است. هر وقت هم اگر احیاناً این چند روز تماس گرفتیم یا میگیریم، حال و احوال این بچهها را که میپرسیم، خیالت راحت باشد بچهها همه خوبند. ولی زینب سلام الله علیها در این بیابانها راه افتاد دنبال این بچهها. گفتند به یک بوته خاری رسیدی که عرض کردم اصل مقتل مشهور است و ظاهراً این قبر بزرگواران همان مکان و همان قبر آن دو بزرگوار است. گفتند دیدند دو تا از بچهها زیر خار افتادهاند و شب را تا صبح سر کردهاند، ولی وقتی زینب سلام الله علیها به این بچهها دست زد، دیگر جانی در تن مبارک اینها نمانده بود. همان شب از شدت ترس در بیابان قالب تهی کردند و جان دادند.
در مسیر هم که میآمدیم، قبر دیگری بود از اباعبدالله؛ دختر ۴ سالهای به نام خوله بنت الحسین. آن هم قبر بسیار بابرکت و عجیبی است که گفتند به ریسمان بستند این قافله را. بچههای کوچک و بزرگان، همه را به ریسمانی بستند. شترهای بیجهاز؛ میدانید شتر اگر پالان نداشته باشد، خیلی سخت است و خصوصاً اینکه رکاب هم ندارد. شتر اگر اینشکلی باشد، رکاب ندارد و برای سوار شدن و پیاده شدن خیلی دشوار است، مخصوصاً برای آنهایی که کوچک هستند. حالا عرض میکنم ان شاء الله بعد. گفتند که طبق نقل تاریخ، این بچهها و این خانواده را همه را با ریسمان به هم بسته بودند. قبر دختر ۴ ساله اباعبدالله، جناب خوله. نکتهای روی دیوار نوشته بود، گفتند که در مسیر این بچه از این ریسمان جدا شد و پرت شد پایین. صدا زد: "باباش!" پسر اباعبدالله، طبق این نقل، جواب داد به این بچه. گفت اباعبدالله فرمود: "دخترم! اگر توانی داشتم، دستی داشتم، نمیگذاشتم اینجور تو این بیابان..." گفتند آنجا شلاقی به این بچه زدند و در اثر این شلاق، قالب تهی کرد.
جعفر جنی را میدانید؛ ظهر عاشورا خدمت امام حسین علیه السلام آمد و حضرت اجازه ندادند. چهار جن، جن شیعه، اینها شیعهشدههای به دست امیرالمؤمنین بودند. برای کمک به امام حسین آمدند. حضرت فرمودند که نه، اجازه ندارم به شما اجازه بدهم ظاهر شوید و بخواهید بجنگید. طبق نقل، زیاد نقل شده، جعفر جنی برگشت به منطقه خودش. مادرش بهش گفت که برای چی حضرت اجازه نداد؟ باید برگردی التماس کنی کشته بشی برای اباعبدالله. میگوید با مادرش وقتی برگشت دید گودال قتلگاه چه خبر است و کار تمام شد. مستقیم آمد محضر امام سجاد علیه السلام. طبق این نقل گفت که آقا جان، من الان با این چهار هزار نفر آمادهام. هر دستوری بگویید انجام میدهم. حضرت فرمودند: "میبینید که دست ما را بستند، ما را به اسارت گرفتند." عرض کرد که آقا جان، من چه کار میتوانم برایتان بکنم؟ نقل عجیبی بگویم، ان شاء الله دلهایتان هم شکسته است. این شام اربعین ناله بزنیم با این زن و بچهای که امروز رسیدند کربلا و چند روزی اینجا اقامه ماتم کردند. امام سجاد فرمودند: "اگر میخواهی کمکی به ما بکنی، همراه ما باش تو این کاروان. مراقب باشید بچههایمان از شتر نیفتند. تا جایی که میتوانید مراقبت از این بچهها." حالا البته خب بعضی از این بچهها هم از شتر افتادند، همین جناب خوله. ولی حالا این جنیان در حد کمک برای نیفتادن از شتر کمک میکردند، ولی دیگر برای تازیانه که نمیتوانستند کاری بکنند. دیگر تو سنگباران که نمیتوانستند کاری بکنند. دیگر با سیری که نمیتوانستند کاری بکنند. لا اله الا الله. گفتند این بچهها وقتی برگشتند، با تن کبود برگشتند کربلا. شما مسیر را آمدید، پاهایتان زخم شد، بدنتان عرقسوز شد، بدنتان کوفته شد، ولی بدنتان کبود نشد. پذیرایی کردند، رفقا... بچهها هرجا رسیدند (این هم روضه آخرم باشد، التماس دعا).
یکی از اساتید میفرمود که اگر کربلا که میروید، خصوصاً اربعین، توجه خاصی به شما بشود. ایشان میفرمود که حضرت عباس را واسطه کنید محضر امام حسین علیه السلام و اگر میخواهید که جواب قطعی بگیرید، حالا حضرت عباس که خب قطعاً به همه جواب میدهند. خلاصه بالاخره این زبانریختنها اثر دارد. ظهر عاشورا هم بعضیها با امام حسین علیه السلام زبان ریختند. حضرت قاسم علیه السلام، غلام سیاه اباعبدالله. اینها زبان ریختند، با تمنا و التماس جواب گرفتند. این زبانریختن خیلی مهم است. از خدا بخواهیم ان شاء الله به ما زبان، زبان گدایی بدهد. تو این حرمها که میرویم، زبانمان باز باشد، بلد نجوا باشیم. یکی از آن چیزهایی که در این گدایی خیلی اثر دارد، کنار قبر دو بزرگوار، این استاد بزرگوار میفرمود که اگر میخواهید با زبانی با حضرت عباس حرف بزنیم که جواب بگیریم، این بچههای کوچک این قافله را واسطه کنید. بعد ایشان میفرمود: "هنوز که هنوز است عباس از این بچهها شرمنده است. بچهها را زمین نمیزند." این دو آقازادهای که هم تشنه بودند، هم ترسیده بودند، هم یتیم بودند، در دل شب، در سیاهی بیابان، زیر خار جان دادند. واسطه میکنیم محضر قمر بنیهاشم و قمر بنیهاشم را واسطه میکنیم محضر اباعبدالله. توجه خاصی از آن توجهات خاص و خاصی که مثل حر و کنفیکون. خیلیها را میدانید در لشکر دشمن بودند. ما بعضی از بزرگواران را داریم ظهر عاشورا در لشکر دشمن بودند، مثل ابوالحتوف و برادر سعد. نه تنها قبلاً مرید اهل بیت نبودند، بلکه جزو خوارج بودند. خیلی بزرگ! قبلاً یعنی خیلی از اینهایی که در جنگ روبروی امام حسین بودند، در جنگ قبلی کنار امیرالمؤمنین بودند، در صفین سرباز امیرالمؤمنین بودند. این دو شهید بزرگوار کربلا کسانی بودند که در جنگهای قبلی روبروی امیرالمؤمنین بودند، در جنگ صفین دشمن امیرالمؤمنین بودند. اینها ظهر عاشورا که شد، گفتند: "گودال قتلگاه، تنهایی امام حسین را که دیدند." جناب ابوالحتوف و برادر سعد با اینکه خارجیمسلک بودند، به هم نگاهی کردند و گفتند: "خداوکیلی این آقا خیلی غریب است. به چه جرمی دارند میکشندش؟ همه کس و کارش را که گرفتند، بچه شیرخوارش را هم که کشتند، یک جرعه آب هم که بهش ندادند." اینها عاشورا در گودال قتلگاه به اباعبدالله ملحق شدند. از آن نگاههایی که اباعبدالله به ابوالحتوف کرد، از آن نگاههایی که به حر کرد، از آن نگاهی که به طیب حاجرضایی کرد، به شاهرخ ضرغام کرد، خیلیها، خیلیها که در این حال و هوا نبودند، یک شبه خرید. اینها را به رسول ترک کرد که از مجلس بیرونش کردند. با دل شکسته رفت. شب ساعت مجلس خواب دید. مست آمده بود. رسول دید میخواهد برود سمت خیمه اباعبدالله. یک سگی جلویش را گرفته، نمیگذارد. نگاه کرد دید این سگ، تنش تن سگ است، سرش سر رسول ترک است. نصف شب بیدارش کردند. به دست و پایش افتاد، گفت: "چی شده؟" گفت: "حلالم کن." گفت: "نه، حلالت کردم، فقط بگو چی شده؟" گفت: "خواب دیدم داشتم میرفتم سمت خیمههای اباعبدالله، یک سگی جلو راهم را گرفت. فهمیدم که سرش سر تو بود. فهمیدم تو پیش این خانواده اعتبار داری."
حال و هوایی پیدا کرد رسول ترک. روز آخر افتاده بود. "من گناه زیاد کردم. جزو اراذل و اوباش بودم. عرقخور بودم. خرابکار بودم. دو تا امضا باید بیاید پای پروندهام. جان بدهم." چی شد؟ امشب رفتیم اینطرف. ان شاء الله همه این ارواح طیبه پیش اباعبدالله دعاگوی ما باشند. گفت: "جان با من یک قراری دارم، باید دو تا امضا بشود. بعد امضای بزرگه، امضای اباعبدالله. کوچولو، امضای شیرخوار." گفتند بیهوش بود، افتاده بود تو کما. یکهو دیدم چشماش را باز کرد. رسول ترک از جا تمامقد بلند شد. اطرافیان نشسته بودند. با همان لهجه ترکیاش گفت: "قادام گلدی! آقام گلدی! آقام اومد!" آقام اومد. سلام داد، دراز کشید، جان داد. رفیقی داشت، دلخور بود از رسول ترک. مدتها بود ندیده بود. مثل الان هم که نبود گوشی و موبایل و تبلیغ شهر دیگر هم. مدتها بود با رسول کاری نداشت. "از این سفره کرم، یک چیزی هم به ما میرسد؟" ایشان گفتند که صبح تشییع جنازه دیدند این رفیقش که از قدیم هم کمی باهاش دلخوری داشت، آمد زیر تابوت. بهش گفتم: "تو اینجا چه کار میکنی؟ چرا اینقدر گریه میکنی؟" "من دیشب خواب دیدم. دیدم تشییع جنازه شلوغی است." این ارباب، اربابی نیست که ماها را فراموش کند. فیش ارباب با معرفت! خیلی با معرفتتر از آن چیزی که... تشییع جنازه است. یا تابوت را بلند کردند، دارند میروند. تو خواب دیدم. آمدم جلو پرسیدم: "تابوت کیست؟" گفتند: "رسول ترک است." دیدم یک خانمی زیر تابوت، جلوتر از همه دارد به سر میزند. آمدم جلو پرسیدم: "خانم جان! ببخشید شما کی هستید؟" فرمود: "من زینبم." گفتم: "اینجا چه کار میکنی؟" فرمود: "جنازه خودمونه. خودم باید ببرم تحویل خاک بدهم." خیلی اینها با معرفتند، خیلی اینها با معرفت.
میدانید از شام که این خانواده خواست راه بیفتد. لا اله الا الله. از شام که خواست راه بیفتد، خب یزید ورزشش مغلوب شد. خیلی کارهایی که کرده بود، جنایتهایی که کرده بود، به ضررش تمام شد. اهل بیت حقانیتشان اثبات شد. یزید واضح شد که دشمن اهل بیت، دشمن رسول الله است. سعی کرد وانمود کند که با این خانواده خوب است. برگشت گفت: "اصلاً من اگر بودم با حسین نمیجنگیدم. این کار عبیدالله بود. من و حسین پسر عموییم." از این حرفها. دستور داد، گفت: "میگردی تو این سربازها کسانی که خوشاخلاق باشند سوا میکنید. از شام تا مدینه این زن و بچه را اینها باید ببرند که توهین نکنند، دست بلند نکنند، آسیب نزنند." که وقتی همین خانواده رسیدند دوراهی کربلا، مثل ایام اربعین، درخواست کردند... هی روضهها میآید به زبانم میآید تو ذهنم. هی میخواهم نگویم، هی نمیشود. دیگر اربعین ما که مطمئن نیستیم سال بعد باشیم، شاید آخرین اربعینمان است، شاید آخرین کربلا. کاروان اولی که از کربلا رفتند خیلی متفاوت بود. هی گریز میزنم دیگر، ببخشید. رئیس کاروان از کربلا تا شام کی بود؟ آقای شمر بن ذیالجوشن. سید بن طاووس در مقتلخوانیهایی که در مسیر میگذارند پشت سر هم عربی میخوانند. زینب کبری سلام الله علیها نزدیک شام که رسیدند، بیبی آمد رو زد. همین برای مرگ بس است، برای آدم با غیرت بس است. بیبی از شمر تقاضا کرد. دختر امیرالمؤمنین، ناموس کبرا، درخواستی ازت دارم. فرمود: "یک درخواستی دارم." گفت: "چیست؟" "از یک مسیری ببر که قلیل الناظره باشد." گفت: "خبر دارم پشت این در جمعیت زیادی جمع شدهاند. شام درهای دیگری هم دارد. درخواست دارم ازت، درخواست دارم ما را از یک دری وارد کن که افراد کمتری پشت در ایستاده باشیم." میگوید شمر ملعون از لجاجت بیبی، دستور داد این زنها را دور این سرها تقسیم کنم که بیشتر به چشم بیاید.
ولی در مسیر برگشت، نه. اینها درخواست کردند، گفتند: "میشود ما یک کربلا برویم؟" گفتند: "اشکال ندارد، کربلا زیارت اربعین." حالا میخواهم برای شماهایی بگویم که پول خرج کردید، آمدید تا مرز. مرز شلوغ بود. بعضی دو سه روز پشت مرز ماندند. تشنه، خسته، با زن و بچه اذیت شدید. چقدر در مرز پیادهروی، چقدر در مسیر پیادهروی. شلوغی اینجا. میخواهیم ببینیم با چه خانوادهای طرفیم؟ با چه خانوادهای طرفیم؟ امام سجاد درخواست کردند، یعنی خود یزید گفت، گفت: "من میخواهم سه تا درخواست تو را برآورده کنم." میخواست فضا را فضای محبتآمیزی کند. روز آخری که این گفت، "سه تا درخواست میتوانی از من داشته باشی." "اگر میخواهی من را بکشی، یک مرد امینی همراه این کاروان کن تا مدینه." درخواست دیگری داشتند. به درخواست سوم، حضرت فرمودند: "چیزهایی که از ما به غارت بردید را به ما برگردانید." یزید گفت: "سخت است این کار. من دو برابر پول اینها را بهت میدهم." درخواست این، درخواست سختی است. حضرت فرمودند: "من به پولش نیاز ندارم. یک چیزهای ارزشمندی در این چیزهایی که از ما به غارت بردید، هست. برای آنش میگویم. و صیابه و قلاده فاطمه." فرمود: "گردنبند مادرم فاطمه و لباس مادرم فاطمه و ابزار و وسایل مادرم فاطمه در این وسایل بوده است." خانواده! ببینید این خانواده را!
این خانواده رسیدند مدینه. بالاخره هرچه باشد سپاه بنیامیه و سربازهای یزید و... هرچه باشد، اینها همچین کسانی بودند. امام سجاد دیدند بیبی زینب سلام الله علیها صدا زد، فرمود: "عزیز برادرم بیا." صندوقچهای را دادند. امام سجاد آمدند، این رئیس این قافله را، ساربان اصلیشان را صدا زدند، گفت: "بفرمایید، مشکلی، مسئلهای، چیزی هست؟ این صندوقچه را عمهام زینب به من امر کرد به تو بدهم. تو اینها را بین این سربازهایی که با تو بودند تقسیم کنید." گفت: "اینها چیست؟" فرمود: "این انگشترها و وسایلی که از ما به غارت برده بودند و به ما برگرداندند." گفتش که: "عذر میخواهم آقا، ببخشید بابت چی این را دارید به ما میدهید؟" فرمود: "عمهام از شما تشکر کرد به بچهها تازیانه نزدید، بچهها را روی خارها نتاختید." به زبان حال باید گفت: "برای هیچکدام از این بچهها دیگر سر بریده نیاوردید."
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیکم منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین. هدیه ارواح مطهر شهدای کربلا و اسرای کربلا به همه کسانی که در طول تاریخ محبت امام حسین را داشتند و محبت زیارت امام حسین را داشتند و همه کسانی که ملتمس دعا بودند، از این سفر جا ماندند و دلشان اینجا بود، کربلا بود و ان شاء الله همه شیعیان و همه ملتمسین حاجتروا. بحر رحیم رحمت واسعه اباعبدالله را ان شاء الله با همه وجودمان بچشیم در زندگی به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. صل علی محمد و آل محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
توصیه های اربعین
در حال بارگذاری نظرات...