بخش اول: از خلوت تا تشکیلات؛ راه نجات از فتنههای شیطان
00:34:54
«میانه میدان» به ضرورت حفظ ایمان، هوشیاری و استقامت در مواجهه با فتنهها و بحرانهای فردی و اجتماعی میپردازد. نقش دعا، توسل و خلوتهای معنوی در استحکام مجموعههای مؤمنانه و مقابله با اختلافافکنی و نفوذ شیطان تبیین میشود. در ادامه، با بررسی شرایط سیاسی و امنیتی منطقه، تهدیدهای نظامی علیه ایران، جنگ ترکیبی دشمن و خطر خطاهای محاسباتی، ضرورت بیداری اجتماعی و پرهیز از اختلافات داخلی مورد توجه قرار میگیرد. این مجموعه بر آن است که عبور از امتحانات دشوار، علاوه بر برنامهریزی و شناخت دشمن، نیازمند مراقبت معنوی، همدلی، استقامت و اتکا به امداد الهی است.
معرفی
دغدغه عاقبتبهخیری؛ نشانه بیداری معنوی و زمینه رویآوردن به دعا و توسل
خلوتهای فردی؛ سرمایه معنوی هیئتها و تشکیلات مؤمنانه
ظرفیتهای معنوی اصفهان؛ نقش علما، شهدا و مجالس دینی در رشد مجموعههای فرهنگی
هجوم شیاطین به تشکیلات دینی؛ چرا فعالیتهای مؤثر معنوی بیشتر در معرض آسیباند؟
اختلافافکنی شیطان؛ برجستهسازی ضعفها، ایجاد کدورت و جداکردن اعضای مجموعه
استعاذه جمعی و تقوا؛ ضرورت مراقبت، همدلی و پرهیز از تشدید اختلافات
برنامهریزی تشکیلاتی و امداد الهی؛ نقش پذیرش خطا، مناجات و توسل در عبور از بحرانها
عنایت حضرت زهرا(س)؛ تکیهگاه حقیقی مجموعههای مؤمنانه و روضه مصائب آن حضرت
خلوتهای فردی؛ سرمایه معنوی هیئتها و تشکیلات مؤمنانه
ظرفیتهای معنوی اصفهان؛ نقش علما، شهدا و مجالس دینی در رشد مجموعههای فرهنگی
هجوم شیاطین به تشکیلات دینی؛ چرا فعالیتهای مؤثر معنوی بیشتر در معرض آسیباند؟
اختلافافکنی شیطان؛ برجستهسازی ضعفها، ایجاد کدورت و جداکردن اعضای مجموعه
استعاذه جمعی و تقوا؛ ضرورت مراقبت، همدلی و پرهیز از تشدید اختلافات
برنامهریزی تشکیلاتی و امداد الهی؛ نقش پذیرش خطا، مناجات و توسل در عبور از بحرانها
عنایت حضرت زهرا(س)؛ تکیهگاه حقیقی مجموعههای مؤمنانه و روضه مصائب آن حضرت
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
نفس یک همچین دغدغهای و همچین ترسی خودش مقدمه [= خود به خود]، خودش نشانه این است که انسان در مسیر درست است. آن وقتی ترس واقعی که حاکی از خطا و حاکی از سقوط است، به سراغ ما میآید که اینجور ترسها را نداشته باشیم، دچار نسیان شویم و فراموش کنیم و خاطرجمع شویم نسبت به خودمان و عاقبتمان. پس اصل این دغدغه، خودش حاکی از این است که انسان حال و هوایش اجمالاً [خوب است]. این ترس هم آدم را میبرد به سمت اینکه به هر حال با اضطراب و با اضطرار به توسل رو بیاورد، به دعا رو بیاورد، به مناجات رو بیاورد که راز نجات هم همینهاست.
«قل ما یعبأ بکم ربّی لولا دعاؤکم»؛ اگر دعای شما نباشد، رب من به شما اعتنایی ندارد. و اوج سقوط همین جاست که خدای متعال اعتنایی به ما نداشته باشد، توجهی نداشته باشد، رحمتی [نداشته باشد]. ببینید در قرآن هر جا که یک عنایتی، یک فیضی جاری است، قبلش، بعدش رد پای آن راز و نیاز، آن مناجات، آن استغاثه دارد دیده میشود. سوره مبارکه مریم را ببینید: «ذکر رحمت ربک عبده». ادامهش چیست؟ «اذ نادى ربه نداءً». «ذکر رحمت ربک عبده زکریا»، کی؟ «اذ نادى ربه نداء خفیاً». یک ندای خفی، یک خلوتی میخواهد، یک مناجاتی میخواهد، توسل میخواهد، نماز شب میخواهد، روضه میخواهد.
این جمعها خیلی عالی است، خیلی خیلی برکت [دارد]، ولی آن چیزی که سرمایه شماهاست و باعث میشود که جمعتان رونق داشته باشد، خلوتهای هر کدامتان جدا جداست. [این] به این جمعتان رونق میدهد. جمع مایه برکت است، مایه هدایت [است]. ولی هر کدام یک آوردهای [دارد]. چطور هیئت میخواهید راه بیندازید، هر کدام یک پولی میآورید میگذارید، هر کس یک انرژی میگذارد، مهارتی میگذارد. اینها که با همدیگر همافزایی میکند، هیئتتان، مجموعهتان راه میافتد. آن یکی خطاط خوشخط مینویسد، آن یکی آشپز است، آشپزی میکند، آن یکی پول میآورد، آن یکی با موتورش میرود سخنران را میآورد، آن یکی سیستم صوتی سوار میکند. هر کدام یک مهارتی میآورند دیگر. اینها با همدیگر ضرب میشود، تضارب پیدا میکند، میشود یک مجموعه، هیئت.
این، آن شاکله ساختاری مجموعه شماست. شاکله معنوی مجموعه شما را آن معنویتهای فردی و جداگانه تک تک شماها میسازد. آن انستان با قرآن، آن خلوت مناجاتتان، توسلتان، راز و نیازتان، استغاثهتان، آن اشک خلوت، آن توسل، آن زیارت امام رضا، توسل به حضرت زهرا، زیارت عاشورا. اصفهان هم واقعاً شهر فوقالعادهای [است]. واقعاً نظر لطف [خدا] به این شهر بوده. دیشب یکی از رفقا عرض میکردم، گفتم بابا اصفهان و حالا مثلاً بعضی شهرها مثل شیراز، اینها خب تقریباً قدمتشان، تاریخیشان، اگر شیراز قدیمیتر نباشد نسبت به اصفهان [که] مال هخامنشیان است دیگر. شمارهای باستانیتان عمدتاً مال زمان صفوی است. هخامنشی کجا، صفویه کجا! قدمت تاریخی آن شهر بیشتر [است]. البته خب حالا توریست و فلان و اینها هم هست ولی این صفا و این لطف و این معنویت و تخت فولاد، علما، بزرگان. شیراز هم خیلی شخصیتهای درجه یکی داشته در طول تاریخ ولی نمانده. این ریشه کرده تو این شهر. یک نظری است دیگر خدا به این شهر و مردم این شهر داشته.
اصفهان هم واقعاً توی شهرهای ایران میدرخشد. استان اصفهان، شهر اصفهان، و خار چشم دشمن [است]، رو مخ دشمن [است]، اعصاب دشمن را خرد کرده. یک چیزی است دیگر. خدا به این خاک یک نظری دارد، به اهل این خاک یک نظری دارد. یک نفسهای پاکی بوده، یک صفایی بوده، یک اخلاصی بوده. این همه گلستان شهدا، این همه گلزار شهدا. اینجا که یادم میآید یکی اینجاست، یکی بهشت زهرای تهران یک جنس دیگر است، یک حال و هوای دیگر است. اصلاً فرق میکند. آدم احساس میکند حتی خود تخت فولاد با گلستان شهدا، خودتان احساس میکنید فرق میکند. یعنی تا وارد تخت فولاد میشود، میگوید آقا تاریک شد! چرا؟ با اینکه چراغ هم روشن است. میگوید عوض شد هوا. انگار مثلاً از یک جای خنک، از زیر کولر انگار مثلاً زیر آفتاب. مثلاً جنسش فرق میکند. یک چیزی است اینجا. این گلستان شهدا یک حال و هوایی دارد تا این مقبرهها و تا این جلسات و تا این علما و بزرگانی که بودند و هستند و خدا ان شاء الله نگهشان دارد، بیشترشان کند. [کسانی که] از دنیا رفتند، رحمت بکند، جای خالیشان را پر بکند.
جلسات روضهها و هیئتهایی که واقعاً بعضیهاش به نظرم نظیر ندارد در ایران. اینها فرصت [است] دیگر. هر کدامش یک فرصتی است، یک نعمتی است. شکر میطلبد. از این ظرفیتها باید استفاده کرد. از این فرصتها باید استفاده [کرد]. از این آدمهایی که هستند. حالا هر کدام ممکن است در یک سطحی، به یک نحوی اثر گذاشته باشند. از فلان مداح، از فلان جلسه مناجات تا فلان مجموعه تشکیلاتی، تا جلسه قرآن، جلسه تفسیر. از حرمها مثلاً این حرم حضرت زینب سلام الله علیها، خواهر امام رضا. تعریف شنیدم. حالا هنوز توفیق پیدا نکردم. رفقا بنا شده بریم. هر کدام یک فرصت است دیگر. یک ظرفیت [است]. از اینها باید نهایت استفاده را کرد. این استفاده جدای از اینکه اتصال میدهد خودتان را و از این خطرات تا حد زیادی عبور میدهد و در امان میدارد، سرریز میکند از تک تک شما میآید تو فضای تشکیلات و این عوض میکند، این نورانیت عوض [میکند].
تشکیلات یک جمع مؤمنانه است. وقتی میخواهد دور هم جمع بشود، شیطان که بیکار نمیماند. مثل کلاس چند روز پیش. برای این طلبههای خارجی یک قضیه تعریف کردم. یکیشان یک حرفی زد. خیلی برایم جالب و عجیب بود و چیزی به ذهنم رسید بعدش که حالا عرض کردم [این] قضیه [را]. گفتم: «گفتم آره. بهترین کلیپهای اینستاگرامی میدیدم که بابا به یک بچه کوچک پنج شش ساله از این زهرماریها [= مشروبات] میدادند. ویدئو: بچه هم هی میخورد و بعد دیگر بچه پر شده میگفت نمیخواهم. این میگفت یک پیک دیگر، یک پیک دیگر، یک پیک به زور برای اینکه فیلمی بگیرد و منتشر [کند].» یکی از اینها گفت: «آقا ما این را نداریم. جاهای، کشورهای دیگر دنیا اینجوری نیست. این حجم از رذالت و خباثت تو ایران عجیب است. برای ما که خارجی هستیم.» اینکه مثلاً این حرف را زد، [از] ترکیه بود. گفتش که: «ما اینها را سراغ نداریم. جاهای دیگر اینجوری نیست. چرا کشور شما اینجوری است؟ یک جور خاصی بعضیها بیدینی میکنند. چرا اینجوری بیدین [هستند]؟ جاهای دیگر اینقدر عادی، نرمال، کسی عوضیگری [اش] اینقدر بالا نیست.»
یک چیزی بر زبانم جاری شد. گفتم: «بالاخره وقتی میگوییم مملکت امام زمان، اینجا پایتخت امام زمان است. شیطان همان نقطهای که قرار است مرکز حاکمیت و سلطنت و ولایت او باشد، او میخواهد همان جا را مهار بکند. برای همین میگوید بقیهتان بروید جاهای دیگر، من اینجا را میگیرم. من اینجا میایستم.» این نسبت به همه این فضاها هست. حالا فرض کنید یک جمعی میخواهد مؤمنانه و عاشقانه دور هم جمع بشود. او دیگر تو آن کشور میگوید من باز آدمهای درجه چندم میفرستم جاهای دیگر. اینجا مال من. این هیئت اصفهان، چه میدانم میدان امام و فلان و اینهایش که خب نزده میرقصند. الحمدالله خودشان یک پا شیطان. آنجایی که من باید رویش زوم کنم، فلان هیئت و فلان مجموعه، فلان مدرسه قرآنی. اینجاها کار ما [دشوار است]. اینجاها ما نیرومون ضعیف است. اینجاها ما مایه گذاشتهایم.
یک وقت یکی از بزرگان همین شهر شما به مناسبتی چندین سال پیش در یک قضیه [ای] گفتگو داشتیم، میفرمود که: «وقتی یک حرکت معنوی شروع میشود، این ابلیسها، این شیاطین ضعیف میآیند اقداماتی میکنند. وقتی که استمرار به خرج میدهی و میمانی و دیگر نمیتوانند قلع و قمع بکنند، اینها تماس میگیرند.» به تعبیر ایشان [که] تعبیر تماس را به کار [بردند]. «تماس میگیرند با آن مراتب بالاتر: از دست ما در رفت. شماها بیایید.» قویتر [ها] میآیند. یک تعبیر علامه طباطبایی در «المیزان» دارند، میفرمایند که سالک وقتی که از عالم اخلاص حرکت میکند، به دروازه عالم خلوص میرسد، از مخلصین میخواهد جزو مخلصین بشود، سر آن دروازه شخص ابلیس ایستاده و آنجا نقطهای است که سالک باید با خود ابلیس گلاویز بشود و عبور از این نقطه خیلی سخت است. یعنی خیلیها به این نقطه که میرسند سقوط میکنند.
«لأقعدن لهم صراطک المستقیم». سر صراط مستقیم، سوبل شیاطین است دیگر. وقتی من تلف نمیکنم برم فلان کاباره و فلان گیمنت [که] کافیشاپ هستند. آنجا برای بچهها خودشان هستند. هیئت هیئت و آن مجموعهای که هم حافظ قرآناند، هم دارند حافظ قرآن پرورش میدهند، میخواهند از بچگی یک کاری با اینها بکنند که از این رگ و خون من را بریزند بیرون. رگ و خون اینها را آمیخته کنند به قرآن، پدر من را در میآورد. کاری که اینها دارند میکنند، یک کاری در طرف دارم بیمه میکنند. تا شصت سال من را دارند به زحمت میاندازند. من همینجا را باید آسیب بزنم. بعد دیگر شروع میکند از یک جاهایی یک چیزهایی را علم میکند. یک جوری در شماها سوء تفاهم ایجاد میکند، سوءظن ایجاد میکند، به جان هم میاندازد، بیعملی ایجاد میکند، امید [را از بین میبرد]، خستگی ایجاد میکند، نقاط ضعف را چند برابر برایتان برجسته میکند، نقاط قوت را از چشمتان میاندازد. به به به به! اینقدر کار میکند، اینقدر مایه میگذارد. لامصب خسته هم نمیشود، انرژیش هم زیاد است.
یک دانه از شماها هم بتواند جدا بکند، جشن میگیرد. یکیتان هم. بعد دیگر البته ناامید نمیشود. میگوید خب، یکی را زدیم، بریم بعدی. دو تا، پنج تا، ده تا تا تعطیل بشود. تعطیل هم [بشوید]، ولتان نمیکند. انتقام تک تک شماها را میگیرد. انتقام هم از تک تکتان میگیرد. شما یک روزی داشتید علیه من یک کاری میکردید، برای من نیرو تربیت بکنید. انتقام میگیرم. الکیه مگر؟ یک روزی مرگ در آمریکا میگفتی [ولی حالا] بیا اینجا بیفتی. به تعبیر تهران، فلان جا را باید ببوسی. [این] واقعیت ذات شیاطین این شکلی است. ذاتش چه شکلی است؟ به چیزی کمتر از سجده و عبودیت راضی نیست. بنده میخواهد و میخواهد تسویهحساب کند با خدا که این بود اونی که میگفتی بهش سجده کنم؟ بیا دیدی به من سجده کرد؟ این به من سج [ده کرد]. اونی که باید سجده میکرد این بود. به من سج [ده کرد]. این اون چیزی است که رویای ابلیس، «صدق علیهم ابلیس» و گمانی که میخواهد محققش بکند، این است.
خلاصه کار، کار جدی است، شوخی نیست. حالا ما ظاهر قضیه را میبینیم، میآییم، میرویم، حالا سفره پهن میکنیم و جلسه برگزار میکنیم، ولی باطن قضیه خیلی خیلی داستانها دارد. هم تو ابعاد معنوی و نورانیش، هم تو ابعاد ظلمانی و جبهه شیاطین. برکاتی که این کارهای شما دارد، در درازمدت حسین خرازیها از این مجموعه شما تربیت میشود، پرورش پیدا میکند. آدمهایی در سپاه امام زمان اینجا الان بین بچههای شما دارند [پرورش مییابند] که شما باورتان نمیشود. اگر یک کسی میتوانست به شما یک صحنهای را نشان بدهد از مثلاً سالهای بعد، از آینده که از این آدمهایی که الان تو کلاس [هستند] و گوششان را میتابانی که مثلاً بچه گوشی را بگذار کنار و بچه، بچه مسخره نکن، یک روزی [قرار است] در کنار امام زمان به شما دستور بدهد و شما باید بگویی چشم قربان. اگر شما این صحنهها را ما میدیدیم، قالب تهی میکردی، باورمان نمیشد که او چه آیندههایی، چه کسانی خواهند داشت. مرزی از این چیزها برایش معلوم است دیگر. او که میبیند، او که میفهمد داستان چیست.
فشار. بعضی از فشارها به خاطر اشتباهاتمان است، خطاهایمان است تا پختهتر بشویم، تا تجربه پیدا بکنیم. اینها هم هست ولی ذات این حرکت و این انتخاب تحمل این تحریک کردنهای شیاطین است. به جان [هم] میافتد. اگه بتواند خودت را میزند. یکی از این طلبههای عراقی هم طلبه خوب و مستعدی هم است. از پسر خوبی هم هست. از کلاس تا سر ماشین یک سلسله جلسات دوتایی با همدیگر داریم. از بابا رضا تا ماشین. از آنجا هر روز میآید دیگر. حالا تو راه صحبت میکنیم. گرفتاریهای سنگینی بنده خدا پیدا کرده. همسرش یک تربت. اصلاً طرز فکر، نگاه و فلان و بد. [همسرش] دارد میرود پناهنده بشود به یکی از این کشورهای خارجی و بچهها را دارد برمیدارد با خودش ببرد. به ایشان عرض میکردم، میگفتم: «اگه بتواند خودت را از این مسیر منحرف [میکند]. اصلاً از ذات طلبگی و اینجور چیزها. اگه نتواند، میگوید طلبه باش ولی اینجوری نباش، آنجوری باش.» باز اگه نتواند، مشغولش میکند. یک جوری سرش را گرم میکند. به حواشی میکشاند. این مشغول کردنش. اگه بتواند مستقیم [کاری] بکند [که] نتواند، بیا سراغ پدر و مادر، آنها مشغول [میشوند]. نتواند، میرود سراغ، میرود سراغ بچهها. بتواند یک فضاسازیهایی میکند، حتی آسیبهای جسمی. اتفاقاً من تصادف کردم، پام آسیب دیده، فلان، «نسی الشیطان» به «نسیان» و «عزا». از بعضی آیات قرآن این چیزها فهمیده میشود.
خدمت شما عرض کنم که ول نمیکند. خلاصهاش این است. یقه ماها را ول نمیکند. و دشمن خونی انسان، «عدوّ» و راهی هم که بهمان گفتند برای اینکه بتوانیم قلعش کنیم، بهش آسیب بزنیم، این است که باید دستمان تو دست همدیگر باشد. باید پشت هم باشد. باید کنار هم باشیم. ما جمعی میتوانیم روبروی شیاطین بایستیم. «یدالله» آن قدرت وقتی است که ماها همبستگی داریم، کنار هم میایستیم. با هم روبروی شیاطین نیستیم. این با هم بودن را هم تاب تحمل اینهایی که عرض میکنم، چیزهایی است که تجربه کردیم توی کارهای تشکیلاتی و بعضیاش اصلاً باورنکردنی. نه برای ما، برای خودمان. شخصی که یکهو فازش عوض میشود و شروع میکند مجموعه را به هم ریختن و اینها، یکهو توی برههای وقتی میگذرد برمیگردد میگوید: «فلانی به خدا نمیدانم چی شد. یکهو من اینجوری شده بودم. خودم باورم نمیشود که مثلاً من بودم.» این کار خیلی عجیب است ها. انگار یکهو تسخیر میشوند.
این هم راهش آن استعاذه جمعی است. چشم باز داشتن. «فاذا هم مبصرون». «مَسَّهُم طائِفٌ مِنَ الشیطان تَذَکَّروا». یک حواسجمعی. علامت متقین است دیگر. یک تقوایی میخواهد از قبل که آن تقوا اینجا به داد آدم میرسد. اینجا خودش را نشان میدهد. آیا حواسجمعی میخواهد؟ «فاذا هم مبصرون». یکهو آدم شستش خبردار میشود. این کار شیطون استها. این دلخوریه رو [ادامه نده]. این سوءظن نرو. این حساسیت را شیطون دارد ایجاد [میکند]. الکی دارد مطب خشخاش [میکارد]. زیادهروی. حالا تذکر، ناراحت شدی، یک چیزی جواب دادی. خب بس است دیگر. کش دیگر ندارد. تبدیل به قهر و بعد دیگر جناحبندی. «این اونجا باشه من نمیام.» «اونور سفره میشینم.» «این اینور سفره باشه دیگر نمیخواهم ببینمش و هر گروهی تو مجموعه این باشه من میروم توی گروه دیگر و...» چه خبرشه؟ شورش را درآوردی. یک چیزی هم گفتی دیگر. بس است دیگر. تازه همان هم شاید زیادهروی [باشد].
این نکته اساسی قضیه است. مجموعه جدای از اینکه به هر حال آن سیاستهایی که برای خودتان دارید، اهدافی که دارید، باید رصد بکنید، باید برایش برنامهریزی بکنیم. برنامههای بلندمدت، میانمدت، کوتاهمدت. مسیرهای رسیدن به [آنها را] بررسی بکنید، تجربه بکنید، آزمون و خطا بکنید. هر وقت دیدید که مسیر غلط بود، خروجیهایش اشتباه بود، برگردید. شجاعت بازگشت داشته باشید. شجاعت خطاپذیری داشته [باشید]. گردن بگیر [ید] که آقا این اشتباه [بود]. حرفی که من زدم، سیاستی که من گذاشتم، این عملکردی که من تو این مسیر داشتم خطا [بود]. و بپذیریم انتقادات را، نظرات را. اینها یک طرف قضیه است.
آن آهنگ کلی که مجموعه دارد و حرکت کلی که دارد را باید مراقبت کنی که شیطون ندزدد. از خیلی نرم و رندانه وارد میشود. آرام آرام یک جای دیگری میبرد که بلندمدت ما از کجا شروع کردیم، راه افتادیم، کجا برد؟ آرام آرام آرام آرام. اینقدر بیسر و صدا، «خطوات» است دیگر. آرام آرام. «خناس» است دیگر. رد پا به جا نمیگذارد. رد پا به [جا نمیگذارد]. خیلی بیسر و صدا، آرام. و این خیلی حواس جمع میخواهد و معمولاً کار ماها هم نیست. لذا باز دوباره اونی که تو مجموعه میتواند باعث نجات مجموعه بشود، همان توسل است. همان عقبه قوی از معنویت. پس از هر دو تا مسیر که میآییم، هم برای شخص خودتان، هم برای مجموعهتان، آخرش همان «اذ نادى ربه نداءً خفیاً» آن کار میکند. تکرار «احمد ربک» مال اینجاست. آن نداهای خفی، آن خلوتها، آن مناجاتها، آن توسلات. اونه که سر بزنگاه خدا شستتان را باخبر میکند. آدمه را میآورد، آدمه را میبرد، مسئله را حل میکند.
ما تو مجموعه خودمان بارها و بارها تا مرز فروپاشی مجموعه رفته [ایم]. به بنبستهای سنگین، دعواهای سنگین [رسیدیم]. پیش [آمد] گاهی توی آن هسته مرکزی مجموعه که مثلاً سه نفر هستند، آن سه نفر دو به دو با هم دعوا داشتند. مجموعه مشهدمان، یک طور مجموعه. قانون تور مجموعه اصفهان به کرات. چیزهای سنگین و باورنکردنی. باورنکردنی که مثلاً چه جوری همچین واقعهای تبدیل به یک همچین دلخوری شد. مگر میشود؟ با همین توسلات و اینها. پارسال آذر ماه بود یک سری قضایا پیش آمد که مرتبط با اصفهان هم بود ولی آن دفتر مرکزی مشهد چالشهای جدی پیدا کرد. خیلی مسائل پیش [آمد]. بنده کوتاه مشهد بودم، یکی دو روزه شاید یک کم بیشتر. بعد خدمت شما عرض کنم که همان ایام چند تا شهید قبل از قضای دی ماه، چند تا شهید داشتند تشییع میکردند. شهید گمنام هم به نظرم. خیلی مجموعه آشفته بود. حالا ما مجموعه تو مشهد، واحدی تو یک ساختمان چند طبقه همان اطراف حرم هم هست. تقریباً نزدیک حرم. کارتونبازی کوتاهی که بودیم و شرایط خیلی به هم ریختهای که مجموعه داشت که واقعاً نگرانکننده بود دیگر. خب جز توسل و اینها که چیزی نداریم دیگر.
از محضر امام رضا علیه السلام یکهو با یکی دو تا تماس و نمیدانم پیشنهاد دیگران و اینها، جمعیتهای چند هزار نفره و مراسمها و اینها که تقاضا میدادند، التماس میکردند حالا اگه شهید را بیاورند، نیاورند، فلان و اینها. مؤسسه یک واحد طبقه مثلاً هماهنگ شده، توی زمان خیلی کوتاه این بچهها که خیلی هم فضا به هم ریخته بود، همه آمدند زیر تابوت این شهید جمع شدند و شهید را آوردند و دور شهید جمع شدند. یک مدتی شهید توی این مجموعه بود و رفت، تمام شد. شهید پا شد آمد تو مجموعه کار دستگیر [شد]. جمع کرد. خیلی چیز عجیب [است]. همه دلخوریها و کدورتها و این سیاهیها و این آتشی که داشت، این شیاطینی که داشتند آنجا آتشافروزی میکردند، همه خاموش و یک همچین چیزی، همچین رحمتی یکهو جاری شد بر این. همین است. یعنی آخرش اونی که موجب نجات شخصمان و جمعمان است، رحمت خدای متعال است. آن رحمت هم غالباً و قاعدتاً این شکلی جلب میشود: اظهار انکسار و اظهار نیاز با توسل، با استغاثه. «لعلهم یتضرعون». میفهمد من این گرفتاریها را میفرستم برای اینکه تضرع [بکنند]. احسنت. «و لقد أخذناهم بالبأساء و الضراء لعلهم یتضرعون». چرا من گرفتاری فرستادم؟ تضرع نکردند. خیلی عجیب است تا بفهمی کار دست تو نیست. باد کردی، مغرور شدی. دیدی چیکار کردیم؟ کیف کردی؟ حال کردی؟ اوه! حالا دارم همچین میچلّونمَت، نالهات بلند بشود. خدا من هیچی نیستم. قشنگ که استخوانت خرد شد و به غلط کردن افتادی، دوباره میبینی برمیگردد. بعد به بعدش دیگر برمیگردد، میگوید: «من دیگر فهمیدم مال من نیستم.» تا باز یک کم هوا برش دارد که مثل اینکه من هم دارم این وسط کسی میشوم، دوباره یک چلاندن دیگر. عجیب است. اینها تربیت خدای متعال است دیگر. ماها فکر میکنیم ما داریم چند نفر تربیت میکنیم. ما وسط این تربیت، جلوتر از همه خودمان داریم تربیت میشویم. دقت میکنی؟ به خدا در ما را تربیت میکند. تا یک کم ببینی که احوالاتمان، حال و هوایمان دارد عوض میشود، هوا دارد برمان میدارد، خودش وارد کار میشود. [از] آنور امیدت کم میشود، یکهو یک نسیم رحمتی میآید، یک دلگرمی چیزی باز یک کم امیدت زیاد میشود، جوگیر میشوی. تنظیم باد است خلاصه دیگر. خلاصه خدای متعال اصلاً شغل شریفش اصلش تنظیم باد است. رب العالمین یعنی همین.
برای اصل کاری یوسف پیغمبر هم که باشی، بچه به زبان بیاید که این گناه ندارد و تو هم بگویی که من گناهی نکردم، میگویم: «آ گناه نداری؟ حالا زندان.» تا بفهمی مثل اینکه خیلی حال کردی بچه گفته بیگناهی. اینجوری است. یعنی این تنظیم باد مال همه هست و انبیا [هم] یک همچین قضایایی دارند. یونس پیغمبرش را خدا اعماق دریا میفرستد. نالهاش که بلند میشود میگوید: «خیلی خوب. مثل اینکه حالا ادب شدی. بیا بیرون دیگر.» خدا با یونس وقتی تعارف ندارد، دیگر من و شما که دیگر [چیزی نیستیم].
آماده کنیم برای [فرج]. ان شاء الله که خدای متعال دستمان را بگیرد. ایام بسیار بابرکتی. ایام فاطمیه واقعاً بینظیر است. این ایام رحمت حضرت زهرا سلام الله علیها کیمیایی است. توسل به حضرت زهرا سلام الله [علیها]. عنایت حضرت زهرا سلام الله [علیها]. اگه کسی توانست از این ور یک نظری جلب بکند، یک گوشه نگاهی صید بکند، این آن چیزی است که میتواند بهش امیدوار باشد و دلش گرم باشد. چیزهای دیگر به این امور که مردم حالا تشویق و چه میدانم اینقدر مردم آمدند اینجا ثبت نام کردند و اینقدر چه میدانم بودجه داریم و اینقدر حمایت و شهرداری فلان کرد و فلان جا فلان قول را داده و فلان کس فلان حرف را در مورد مجموعه زد و اینها هم البته خوب است ولی آن چیزی نیست که بتوانی بهش تکیه بکنی، خاطرت را جمع [بکنی]. اونی که میشود انسان بهش خاطرش را جمع بکند، عنایت حضرت زهرا سلام الله [علیها]، توجه اهل [بیت] است. و اگر نظر حضرت زهرا سلام الله علیها جلب بشود، نظر همه اهل بیت جلب [میشود]. «ان الله یرضی لرضا» [فاطمه]. خدا با رضایت حضرت زهرا سلام الله علیها راضی میشود. خیلی حرف است.
و اینقدر این مادر بزرگوار، اینقدر کریمه، اینقدر مهربان است، زود هم راضی کردن او کار سختی [نیست]. و عجیب از آن مردمی که نتوانستند نظر مادر را جلب بکنند و او را راضی بکنند، بلکه کاری کردند که این مادر با همچین دل خونی از بین اینها رفت. اینقدر از اینها گلایهمند بود که آخر وصیت کرد: «علی جان نمیخواهم یک نفر از اینها در تشییع من [حضور داشته باشند].» نمیخواهم بدانند قبر من کجاست. خیلی عجیب است به خدا. چه کردند با این مادری که اینقدر مهربان، اینقدر دلسوز که حال این مادر اینطور شد. چقدر دل این مادر پر بود. چقدر دل این مادر خون بود. یکهو بین در و دیوار صدا زد: «یا رسول الله». قرار [است] دختر [پیامبر]... ان شاء الله گوشه چشمی از این مادر به ما هم برسد. وصیت کرد به امیرالمؤمنین: «علی جان سلام من را به بچههایم برسان ولی نسبت به بچههایش، نسبت به یک نفر سفارش خاصی کرد.» شب جمعه است امشب. «علی جان بچههایم را به تو میسپارم. یکیشان هست قرار بیکفن بشود. یکیشان از تشنهلب [است]. حسینم را به تو میسپارمت علی.» «لعنت الله علی القوم الظالمین».
خدایا به آبروی حضرت زهرا دست ما را بگیر. عاقبت ما را ختم به خیر بفرما. ما را از شر شیاطین در امان بدار. شخصمان، جمعمان را از آسیب شیاطین انس و جن مصون و محفوظ بدار. شر دشمنانمان را به خودشان برگردان. ما را از این مسیر جدا و دور [نکن]. نفسمان، عمرمان، زندگیمان و مرگمان را تو این مسیر قرار ده. ما را به شهدا، به امام شهیدمان ملحق بفرما. خدایا نظر پر از مهر و محبت حضرت زهرا نصیبمان بفرما. لبخند رضایت حضرت زهرا نصیبمان بفرما. شفاعت حضرت زهرا نصیبمان بفرما. این مملکت حضرت زهرا را از بلایا و از خطرات زمینی و آسمانی مصون و محفوظ بدار. رهبر عزیزمان، ذریه پاک حضرت زهرا را از خطرات، از آسیبها مصون و محفوظ بدار. خدایا هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن.
بسم الله الرحمن الرحیم
نفس یک همچین دغدغهای و همچین ترسی خودش مقدمه [= خود به خود]، خودش نشانه این است که انسان در مسیر درست است. آن وقتی ترس واقعی که حاکی از خطا و حاکی از سقوط است، به سراغ ما میآید که اینجور ترسها را نداشته باشیم، دچار نسیان شویم و فراموش کنیم و خاطرجمع شویم نسبت به خودمان و عاقبتمان. پس اصل این دغدغه، خودش حاکی از این است که انسان حال و هوایش اجمالاً [خوب است]. این ترس هم آدم را میبرد به سمت اینکه به هر حال با اضطراب و با اضطرار به توسل رو بیاورد، به دعا رو بیاورد، به مناجات رو بیاورد که راز نجات هم همینهاست.
«قل ما یعبأ بکم ربّی لولا دعاؤکم»؛ اگر دعای شما نباشد، رب من به شما اعتنایی ندارد. و اوج سقوط همین جاست که خدای متعال اعتنایی به ما نداشته باشد، توجهی نداشته باشد، رحمتی [نداشته باشد]. ببینید در قرآن هر جا که یک عنایتی، یک فیضی جاری است، قبلش، بعدش رد پای آن راز و نیاز، آن مناجات، آن استغاثه دارد دیده میشود. سوره مبارکه مریم را ببینید: «ذکر رحمت ربک عبده». ادامهش چیست؟ «اذ نادى ربه نداءً». «ذکر رحمت ربک عبده زکریا»، کی؟ «اذ نادى ربه نداء خفیاً». یک ندای خفی، یک خلوتی میخواهد، یک مناجاتی میخواهد، توسل میخواهد، نماز شب میخواهد، روضه میخواهد.
این جمعها خیلی عالی است، خیلی خیلی برکت [دارد]، ولی آن چیزی که سرمایه شماهاست و باعث میشود که جمعتان رونق داشته باشد، خلوتهای هر کدامتان جدا جداست. [این] به این جمعتان رونق میدهد. جمع مایه برکت است، مایه هدایت [است]. ولی هر کدام یک آوردهای [دارد]. چطور هیئت میخواهید راه بیندازید، هر کدام یک پولی میآورید میگذارید، هر کس یک انرژی میگذارد، مهارتی میگذارد. اینها که با همدیگر همافزایی میکند، هیئتتان، مجموعهتان راه میافتد. آن یکی خطاط خوشخط مینویسد، آن یکی آشپز است، آشپزی میکند، آن یکی پول میآورد، آن یکی با موتورش میرود سخنران را میآورد، آن یکی سیستم صوتی سوار میکند. هر کدام یک مهارتی میآورند دیگر. اینها با همدیگر ضرب میشود، تضارب پیدا میکند، میشود یک مجموعه، هیئت.
این، آن شاکله ساختاری مجموعه شماست. شاکله معنوی مجموعه شما را آن معنویتهای فردی و جداگانه تک تک شماها میسازد. آن انستان با قرآن، آن خلوت مناجاتتان، توسلتان، راز و نیازتان، استغاثهتان، آن اشک خلوت، آن توسل، آن زیارت امام رضا، توسل به حضرت زهرا، زیارت عاشورا. اصفهان هم واقعاً شهر فوقالعادهای [است]. واقعاً نظر لطف [خدا] به این شهر بوده. دیشب یکی از رفقا عرض میکردم، گفتم بابا اصفهان و حالا مثلاً بعضی شهرها مثل شیراز، اینها خب تقریباً قدمتشان، تاریخیشان، اگر شیراز قدیمیتر نباشد نسبت به اصفهان [که] مال هخامنشیان است دیگر. شمارهای باستانیتان عمدتاً مال زمان صفوی است. هخامنشی کجا، صفویه کجا! قدمت تاریخی آن شهر بیشتر [است]. البته خب حالا توریست و فلان و اینها هم هست ولی این صفا و این لطف و این معنویت و تخت فولاد، علما، بزرگان. شیراز هم خیلی شخصیتهای درجه یکی داشته در طول تاریخ ولی نمانده. این ریشه کرده تو این شهر. یک نظری است دیگر خدا به این شهر و مردم این شهر داشته.
اصفهان هم واقعاً توی شهرهای ایران میدرخشد. استان اصفهان، شهر اصفهان، و خار چشم دشمن [است]، رو مخ دشمن [است]، اعصاب دشمن را خرد کرده. یک چیزی است دیگر. خدا به این خاک یک نظری دارد، به اهل این خاک یک نظری دارد. یک نفسهای پاکی بوده، یک صفایی بوده، یک اخلاصی بوده. این همه گلستان شهدا، این همه گلزار شهدا. اینجا که یادم میآید یکی اینجاست، یکی بهشت زهرای تهران یک جنس دیگر است، یک حال و هوای دیگر است. اصلاً فرق میکند. آدم احساس میکند حتی خود تخت فولاد با گلستان شهدا، خودتان احساس میکنید فرق میکند. یعنی تا وارد تخت فولاد میشود، میگوید آقا تاریک شد! چرا؟ با اینکه چراغ هم روشن است. میگوید عوض شد هوا. انگار مثلاً از یک جای خنک، از زیر کولر انگار مثلاً زیر آفتاب. مثلاً جنسش فرق میکند. یک چیزی است اینجا. این گلستان شهدا یک حال و هوایی دارد تا این مقبرهها و تا این جلسات و تا این علما و بزرگانی که بودند و هستند و خدا ان شاء الله نگهشان دارد، بیشترشان کند. [کسانی که] از دنیا رفتند، رحمت بکند، جای خالیشان را پر بکند.
جلسات روضهها و هیئتهایی که واقعاً بعضیهاش به نظرم نظیر ندارد در ایران. اینها فرصت [است] دیگر. هر کدامش یک فرصتی است، یک نعمتی است. شکر میطلبد. از این ظرفیتها باید استفاده کرد. از این فرصتها باید استفاده [کرد]. از این آدمهایی که هستند. حالا هر کدام ممکن است در یک سطحی، به یک نحوی اثر گذاشته باشند. از فلان مداح، از فلان جلسه مناجات تا فلان مجموعه تشکیلاتی، تا جلسه قرآن، جلسه تفسیر. از حرمها مثلاً این حرم حضرت زینب سلام الله علیها، خواهر امام رضا. تعریف شنیدم. حالا هنوز توفیق پیدا نکردم. رفقا بنا شده بریم. هر کدام یک فرصت است دیگر. یک ظرفیت [است]. از اینها باید نهایت استفاده را کرد. این استفاده جدای از اینکه اتصال میدهد خودتان را و از این خطرات تا حد زیادی عبور میدهد و در امان میدارد، سرریز میکند از تک تک شما میآید تو فضای تشکیلات و این عوض میکند، این نورانیت عوض [میکند].
تشکیلات یک جمع مؤمنانه است. وقتی میخواهد دور هم جمع بشود، شیطان که بیکار نمیماند. مثل کلاس چند روز پیش. برای این طلبههای خارجی یک قضیه تعریف کردم. یکیشان یک حرفی زد. خیلی برایم جالب و عجیب بود و چیزی به ذهنم رسید بعدش که حالا عرض کردم [این] قضیه [را]. گفتم: «گفتم آره. بهترین کلیپهای اینستاگرامی میدیدم که بابا به یک بچه کوچک پنج شش ساله از این زهرماریها [= مشروبات] میدادند. ویدئو: بچه هم هی میخورد و بعد دیگر بچه پر شده میگفت نمیخواهم. این میگفت یک پیک دیگر، یک پیک دیگر، یک پیک به زور برای اینکه فیلمی بگیرد و منتشر [کند].» یکی از اینها گفت: «آقا ما این را نداریم. جاهای، کشورهای دیگر دنیا اینجوری نیست. این حجم از رذالت و خباثت تو ایران عجیب است. برای ما که خارجی هستیم.» اینکه مثلاً این حرف را زد، [از] ترکیه بود. گفتش که: «ما اینها را سراغ نداریم. جاهای دیگر اینجوری نیست. چرا کشور شما اینجوری است؟ یک جور خاصی بعضیها بیدینی میکنند. چرا اینجوری بیدین [هستند]؟ جاهای دیگر اینقدر عادی، نرمال، کسی عوضیگری [اش] اینقدر بالا نیست.»
یک چیزی بر زبانم جاری شد. گفتم: «بالاخره وقتی میگوییم مملکت امام زمان، اینجا پایتخت امام زمان است. شیطان همان نقطهای که قرار است مرکز حاکمیت و سلطنت و ولایت او باشد، او میخواهد همان جا را مهار بکند. برای همین میگوید بقیهتان بروید جاهای دیگر، من اینجا را میگیرم. من اینجا میایستم.» این نسبت به همه این فضاها هست. حالا فرض کنید یک جمعی میخواهد مؤمنانه و عاشقانه دور هم جمع بشود. او دیگر تو آن کشور میگوید من باز آدمهای درجه چندم میفرستم جاهای دیگر. اینجا مال من. این هیئت اصفهان، چه میدانم میدان امام و فلان و اینهایش که خب نزده میرقصند. الحمدالله خودشان یک پا شیطان. آنجایی که من باید رویش زوم کنم، فلان هیئت و فلان مجموعه، فلان مدرسه قرآنی. اینجاها کار ما [دشوار است]. اینجاها ما نیرومون ضعیف است. اینجاها ما مایه گذاشتهایم.
یک وقت یکی از بزرگان همین شهر شما به مناسبتی چندین سال پیش در یک قضیه [ای] گفتگو داشتیم، میفرمود که: «وقتی یک حرکت معنوی شروع میشود، این ابلیسها، این شیاطین ضعیف میآیند اقداماتی میکنند. وقتی که استمرار به خرج میدهی و میمانی و دیگر نمیتوانند قلع و قمع بکنند، اینها تماس میگیرند.» به تعبیر ایشان [که] تعبیر تماس را به کار [بردند]. «تماس میگیرند با آن مراتب بالاتر: از دست ما در رفت. شماها بیایید.» قویتر [ها] میآیند. یک تعبیر علامه طباطبایی در «المیزان» دارند، میفرمایند که سالک وقتی که از عالم اخلاص حرکت میکند، به دروازه عالم خلوص میرسد، از مخلصین میخواهد جزو مخلصین بشود، سر آن دروازه شخص ابلیس ایستاده و آنجا نقطهای است که سالک باید با خود ابلیس گلاویز بشود و عبور از این نقطه خیلی سخت است. یعنی خیلیها به این نقطه که میرسند سقوط میکنند.
«لأقعدن لهم صراطک المستقیم». سر صراط مستقیم، سوبل شیاطین است دیگر. وقتی من تلف نمیکنم برم فلان کاباره و فلان گیمنت [که] کافیشاپ هستند. آنجا برای بچهها خودشان هستند. هیئت هیئت و آن مجموعهای که هم حافظ قرآناند، هم دارند حافظ قرآن پرورش میدهند، میخواهند از بچگی یک کاری با اینها بکنند که از این رگ و خون من را بریزند بیرون. رگ و خون اینها را آمیخته کنند به قرآن، پدر من را در میآورد. کاری که اینها دارند میکنند، یک کاری در طرف دارم بیمه میکنند. تا شصت سال من را دارند به زحمت میاندازند. من همینجا را باید آسیب بزنم. بعد دیگر شروع میکند از یک جاهایی یک چیزهایی را علم میکند. یک جوری در شماها سوء تفاهم ایجاد میکند، سوءظن ایجاد میکند، به جان هم میاندازد، بیعملی ایجاد میکند، امید [را از بین میبرد]، خستگی ایجاد میکند، نقاط ضعف را چند برابر برایتان برجسته میکند، نقاط قوت را از چشمتان میاندازد. به به به به! اینقدر کار میکند، اینقدر مایه میگذارد. لامصب خسته هم نمیشود، انرژیش هم زیاد است.
یک دانه از شماها هم بتواند جدا بکند، جشن میگیرد. یکیتان هم. بعد دیگر البته ناامید نمیشود. میگوید خب، یکی را زدیم، بریم بعدی. دو تا، پنج تا، ده تا تا تعطیل بشود. تعطیل هم [بشوید]، ولتان نمیکند. انتقام تک تک شماها را میگیرد. انتقام هم از تک تکتان میگیرد. شما یک روزی داشتید علیه من یک کاری میکردید، برای من نیرو تربیت بکنید. انتقام میگیرم. الکیه مگر؟ یک روزی مرگ در آمریکا میگفتی [ولی حالا] بیا اینجا بیفتی. به تعبیر تهران، فلان جا را باید ببوسی. [این] واقعیت ذات شیاطین این شکلی است. ذاتش چه شکلی است؟ به چیزی کمتر از سجده و عبودیت راضی نیست. بنده میخواهد و میخواهد تسویهحساب کند با خدا که این بود اونی که میگفتی بهش سجده کنم؟ بیا دیدی به من سجده کرد؟ این به من سج [ده کرد]. اونی که باید سجده میکرد این بود. به من سج [ده کرد]. این اون چیزی است که رویای ابلیس، «صدق علیهم ابلیس» و گمانی که میخواهد محققش بکند، این است.
خلاصه کار، کار جدی است، شوخی نیست. حالا ما ظاهر قضیه را میبینیم، میآییم، میرویم، حالا سفره پهن میکنیم و جلسه برگزار میکنیم، ولی باطن قضیه خیلی خیلی داستانها دارد. هم تو ابعاد معنوی و نورانیش، هم تو ابعاد ظلمانی و جبهه شیاطین. برکاتی که این کارهای شما دارد، در درازمدت حسین خرازیها از این مجموعه شما تربیت میشود، پرورش پیدا میکند. آدمهایی در سپاه امام زمان اینجا الان بین بچههای شما دارند [پرورش مییابند] که شما باورتان نمیشود. اگر یک کسی میتوانست به شما یک صحنهای را نشان بدهد از مثلاً سالهای بعد، از آینده که از این آدمهایی که الان تو کلاس [هستند] و گوششان را میتابانی که مثلاً بچه گوشی را بگذار کنار و بچه، بچه مسخره نکن، یک روزی [قرار است] در کنار امام زمان به شما دستور بدهد و شما باید بگویی چشم قربان. اگر شما این صحنهها را ما میدیدیم، قالب تهی میکردی، باورمان نمیشد که او چه آیندههایی، چه کسانی خواهند داشت. مرزی از این چیزها برایش معلوم است دیگر. او که میبیند، او که میفهمد داستان چیست.
فشار. بعضی از فشارها به خاطر اشتباهاتمان است، خطاهایمان است تا پختهتر بشویم، تا تجربه پیدا بکنیم. اینها هم هست ولی ذات این حرکت و این انتخاب تحمل این تحریک کردنهای شیاطین است. به جان [هم] میافتد. اگه بتواند خودت را میزند. یکی از این طلبههای عراقی هم طلبه خوب و مستعدی هم است. از پسر خوبی هم هست. از کلاس تا سر ماشین یک سلسله جلسات دوتایی با همدیگر داریم. از بابا رضا تا ماشین. از آنجا هر روز میآید دیگر. حالا تو راه صحبت میکنیم. گرفتاریهای سنگینی بنده خدا پیدا کرده. همسرش یک تربت. اصلاً طرز فکر، نگاه و فلان و بد. [همسرش] دارد میرود پناهنده بشود به یکی از این کشورهای خارجی و بچهها را دارد برمیدارد با خودش ببرد. به ایشان عرض میکردم، میگفتم: «اگه بتواند خودت را از این مسیر منحرف [میکند]. اصلاً از ذات طلبگی و اینجور چیزها. اگه نتواند، میگوید طلبه باش ولی اینجوری نباش، آنجوری باش.» باز اگه نتواند، مشغولش میکند. یک جوری سرش را گرم میکند. به حواشی میکشاند. این مشغول کردنش. اگه بتواند مستقیم [کاری] بکند [که] نتواند، بیا سراغ پدر و مادر، آنها مشغول [میشوند]. نتواند، میرود سراغ، میرود سراغ بچهها. بتواند یک فضاسازیهایی میکند، حتی آسیبهای جسمی. اتفاقاً من تصادف کردم، پام آسیب دیده، فلان، «نسی الشیطان» به «نسیان» و «عزا». از بعضی آیات قرآن این چیزها فهمیده میشود.
خدمت شما عرض کنم که ول نمیکند. خلاصهاش این است. یقه ماها را ول نمیکند. و دشمن خونی انسان، «عدوّ» و راهی هم که بهمان گفتند برای اینکه بتوانیم قلعش کنیم، بهش آسیب بزنیم، این است که باید دستمان تو دست همدیگر باشد. باید پشت هم باشد. باید کنار هم باشیم. ما جمعی میتوانیم روبروی شیاطین بایستیم. «یدالله» آن قدرت وقتی است که ماها همبستگی داریم، کنار هم میایستیم. با هم روبروی شیاطین نیستیم. این با هم بودن را هم تاب تحمل اینهایی که عرض میکنم، چیزهایی است که تجربه کردیم توی کارهای تشکیلاتی و بعضیاش اصلاً باورنکردنی. نه برای ما، برای خودمان. شخصی که یکهو فازش عوض میشود و شروع میکند مجموعه را به هم ریختن و اینها، یکهو توی برههای وقتی میگذرد برمیگردد میگوید: «فلانی به خدا نمیدانم چی شد. یکهو من اینجوری شده بودم. خودم باورم نمیشود که مثلاً من بودم.» این کار خیلی عجیب است ها. انگار یکهو تسخیر میشوند.
این هم راهش آن استعاذه جمعی است. چشم باز داشتن. «فاذا هم مبصرون». «مَسَّهُم طائِفٌ مِنَ الشیطان تَذَکَّروا». یک حواسجمعی. علامت متقین است دیگر. یک تقوایی میخواهد از قبل که آن تقوا اینجا به داد آدم میرسد. اینجا خودش را نشان میدهد. آیا حواسجمعی میخواهد؟ «فاذا هم مبصرون». یکهو آدم شستش خبردار میشود. این کار شیطون استها. این دلخوریه رو [ادامه نده]. این سوءظن نرو. این حساسیت را شیطون دارد ایجاد [میکند]. الکی دارد مطب خشخاش [میکارد]. زیادهروی. حالا تذکر، ناراحت شدی، یک چیزی جواب دادی. خب بس است دیگر. کش دیگر ندارد. تبدیل به قهر و بعد دیگر جناحبندی. «این اونجا باشه من نمیام.» «اونور سفره میشینم.» «این اینور سفره باشه دیگر نمیخواهم ببینمش و هر گروهی تو مجموعه این باشه من میروم توی گروه دیگر و...» چه خبرشه؟ شورش را درآوردی. یک چیزی هم گفتی دیگر. بس است دیگر. تازه همان هم شاید زیادهروی [باشد].
این نکته اساسی قضیه است. مجموعه جدای از اینکه به هر حال آن سیاستهایی که برای خودتان دارید، اهدافی که دارید، باید رصد بکنید، باید برایش برنامهریزی بکنیم. برنامههای بلندمدت، میانمدت، کوتاهمدت. مسیرهای رسیدن به [آنها را] بررسی بکنید، تجربه بکنید، آزمون و خطا بکنید. هر وقت دیدید که مسیر غلط بود، خروجیهایش اشتباه بود، برگردید. شجاعت بازگشت داشته باشید. شجاعت خطاپذیری داشته [باشید]. گردن بگیر [ید] که آقا این اشتباه [بود]. حرفی که من زدم، سیاستی که من گذاشتم، این عملکردی که من تو این مسیر داشتم خطا [بود]. و بپذیریم انتقادات را، نظرات را. اینها یک طرف قضیه است.
آن آهنگ کلی که مجموعه دارد و حرکت کلی که دارد را باید مراقبت کنی که شیطون ندزدد. از خیلی نرم و رندانه وارد میشود. آرام آرام یک جای دیگری میبرد که بلندمدت ما از کجا شروع کردیم، راه افتادیم، کجا برد؟ آرام آرام آرام آرام. اینقدر بیسر و صدا، «خطوات» است دیگر. آرام آرام. «خناس» است دیگر. رد پا به جا نمیگذارد. رد پا به [جا نمیگذارد]. خیلی بیسر و صدا، آرام. و این خیلی حواس جمع میخواهد و معمولاً کار ماها هم نیست. لذا باز دوباره اونی که تو مجموعه میتواند باعث نجات مجموعه بشود، همان توسل است. همان عقبه قوی از معنویت. پس از هر دو تا مسیر که میآییم، هم برای شخص خودتان، هم برای مجموعهتان، آخرش همان «اذ نادى ربه نداءً خفیاً» آن کار میکند. تکرار «احمد ربک» مال اینجاست. آن نداهای خفی، آن خلوتها، آن مناجاتها، آن توسلات. اونه که سر بزنگاه خدا شستتان را باخبر میکند. آدمه را میآورد، آدمه را میبرد، مسئله را حل میکند.
ما تو مجموعه خودمان بارها و بارها تا مرز فروپاشی مجموعه رفته [ایم]. به بنبستهای سنگین، دعواهای سنگین [رسیدیم]. پیش [آمد] گاهی توی آن هسته مرکزی مجموعه که مثلاً سه نفر هستند، آن سه نفر دو به دو با هم دعوا داشتند. مجموعه مشهدمان، یک طور مجموعه. قانون تور مجموعه اصفهان به کرات. چیزهای سنگین و باورنکردنی. باورنکردنی که مثلاً چه جوری همچین واقعهای تبدیل به یک همچین دلخوری شد. مگر میشود؟ با همین توسلات و اینها. پارسال آذر ماه بود یک سری قضایا پیش آمد که مرتبط با اصفهان هم بود ولی آن دفتر مرکزی مشهد چالشهای جدی پیدا کرد. خیلی مسائل پیش [آمد]. بنده کوتاه مشهد بودم، یکی دو روزه شاید یک کم بیشتر. بعد خدمت شما عرض کنم که همان ایام چند تا شهید قبل از قضای دی ماه، چند تا شهید داشتند تشییع میکردند. شهید گمنام هم به نظرم. خیلی مجموعه آشفته بود. حالا ما مجموعه تو مشهد، واحدی تو یک ساختمان چند طبقه همان اطراف حرم هم هست. تقریباً نزدیک حرم. کارتونبازی کوتاهی که بودیم و شرایط خیلی به هم ریختهای که مجموعه داشت که واقعاً نگرانکننده بود دیگر. خب جز توسل و اینها که چیزی نداریم دیگر.
از محضر امام رضا علیه السلام یکهو با یکی دو تا تماس و نمیدانم پیشنهاد دیگران و اینها، جمعیتهای چند هزار نفره و مراسمها و اینها که تقاضا میدادند، التماس میکردند حالا اگه شهید را بیاورند، نیاورند، فلان و اینها. مؤسسه یک واحد طبقه مثلاً هماهنگ شده، توی زمان خیلی کوتاه این بچهها که خیلی هم فضا به هم ریخته بود، همه آمدند زیر تابوت این شهید جمع شدند و شهید را آوردند و دور شهید جمع شدند. یک مدتی شهید توی این مجموعه بود و رفت، تمام شد. شهید پا شد آمد تو مجموعه کار دستگیر [شد]. جمع کرد. خیلی چیز عجیب [است]. همه دلخوریها و کدورتها و این سیاهیها و این آتشی که داشت، این شیاطینی که داشتند آنجا آتشافروزی میکردند، همه خاموش و یک همچین چیزی، همچین رحمتی یکهو جاری شد بر این. همین است. یعنی آخرش اونی که موجب نجات شخصمان و جمعمان است، رحمت خدای متعال است. آن رحمت هم غالباً و قاعدتاً این شکلی جلب میشود: اظهار انکسار و اظهار نیاز با توسل، با استغاثه. «لعلهم یتضرعون». میفهمد من این گرفتاریها را میفرستم برای اینکه تضرع [بکنند]. احسنت. «و لقد أخذناهم بالبأساء و الضراء لعلهم یتضرعون». چرا من گرفتاری فرستادم؟ تضرع نکردند. خیلی عجیب است تا بفهمی کار دست تو نیست. باد کردی، مغرور شدی. دیدی چیکار کردیم؟ کیف کردی؟ حال کردی؟ اوه! حالا دارم همچین میچلّونمَت، نالهات بلند بشود. خدا من هیچی نیستم. قشنگ که استخوانت خرد شد و به غلط کردن افتادی، دوباره میبینی برمیگردد. بعد به بعدش دیگر برمیگردد، میگوید: «من دیگر فهمیدم مال من نیستم.» تا باز یک کم هوا برش دارد که مثل اینکه من هم دارم این وسط کسی میشوم، دوباره یک چلاندن دیگر. عجیب است. اینها تربیت خدای متعال است دیگر. ماها فکر میکنیم ما داریم چند نفر تربیت میکنیم. ما وسط این تربیت، جلوتر از همه خودمان داریم تربیت میشویم. دقت میکنی؟ به خدا در ما را تربیت میکند. تا یک کم ببینی که احوالاتمان، حال و هوایمان دارد عوض میشود، هوا دارد برمان میدارد، خودش وارد کار میشود. [از] آنور امیدت کم میشود، یکهو یک نسیم رحمتی میآید، یک دلگرمی چیزی باز یک کم امیدت زیاد میشود، جوگیر میشوی. تنظیم باد است خلاصه دیگر. خلاصه خدای متعال اصلاً شغل شریفش اصلش تنظیم باد است. رب العالمین یعنی همین.
برای اصل کاری یوسف پیغمبر هم که باشی، بچه به زبان بیاید که این گناه ندارد و تو هم بگویی که من گناهی نکردم، میگویم: «آ گناه نداری؟ حالا زندان.» تا بفهمی مثل اینکه خیلی حال کردی بچه گفته بیگناهی. اینجوری است. یعنی این تنظیم باد مال همه هست و انبیا [هم] یک همچین قضایایی دارند. یونس پیغمبرش را خدا اعماق دریا میفرستد. نالهاش که بلند میشود میگوید: «خیلی خوب. مثل اینکه حالا ادب شدی. بیا بیرون دیگر.» خدا با یونس وقتی تعارف ندارد، دیگر من و شما که دیگر [چیزی نیستیم].
آماده کنیم برای [فرج]. ان شاء الله که خدای متعال دستمان را بگیرد. ایام بسیار بابرکتی. ایام فاطمیه واقعاً بینظیر است. این ایام رحمت حضرت زهرا سلام الله علیها کیمیایی است. توسل به حضرت زهرا سلام الله [علیها]. عنایت حضرت زهرا سلام الله [علیها]. اگه کسی توانست از این ور یک نظری جلب بکند، یک گوشه نگاهی صید بکند، این آن چیزی است که میتواند بهش امیدوار باشد و دلش گرم باشد. چیزهای دیگر به این امور که مردم حالا تشویق و چه میدانم اینقدر مردم آمدند اینجا ثبت نام کردند و اینقدر چه میدانم بودجه داریم و اینقدر حمایت و شهرداری فلان کرد و فلان جا فلان قول را داده و فلان کس فلان حرف را در مورد مجموعه زد و اینها هم البته خوب است ولی آن چیزی نیست که بتوانی بهش تکیه بکنی، خاطرت را جمع [بکنی]. اونی که میشود انسان بهش خاطرش را جمع بکند، عنایت حضرت زهرا سلام الله [علیها]، توجه اهل [بیت] است. و اگر نظر حضرت زهرا سلام الله علیها جلب بشود، نظر همه اهل بیت جلب [میشود]. «ان الله یرضی لرضا» [فاطمه]. خدا با رضایت حضرت زهرا سلام الله علیها راضی میشود. خیلی حرف است.
و اینقدر این مادر بزرگوار، اینقدر کریمه، اینقدر مهربان است، زود هم راضی کردن او کار سختی [نیست]. و عجیب از آن مردمی که نتوانستند نظر مادر را جلب بکنند و او را راضی بکنند، بلکه کاری کردند که این مادر با همچین دل خونی از بین اینها رفت. اینقدر از اینها گلایهمند بود که آخر وصیت کرد: «علی جان نمیخواهم یک نفر از اینها در تشییع من [حضور داشته باشند].» نمیخواهم بدانند قبر من کجاست. خیلی عجیب است به خدا. چه کردند با این مادری که اینقدر مهربان، اینقدر دلسوز که حال این مادر اینطور شد. چقدر دل این مادر پر بود. چقدر دل این مادر خون بود. یکهو بین در و دیوار صدا زد: «یا رسول الله». قرار [است] دختر [پیامبر]... ان شاء الله گوشه چشمی از این مادر به ما هم برسد. وصیت کرد به امیرالمؤمنین: «علی جان سلام من را به بچههایم برسان ولی نسبت به بچههایش، نسبت به یک نفر سفارش خاصی کرد.» شب جمعه است امشب. «علی جان بچههایم را به تو میسپارم. یکیشان هست قرار بیکفن بشود. یکیشان از تشنهلب [است]. حسینم را به تو میسپارمت علی.» «لعنت الله علی القوم الظالمین».
خدایا به آبروی حضرت زهرا دست ما را بگیر. عاقبت ما را ختم به خیر بفرما. ما را از شر شیاطین در امان بدار. شخصمان، جمعمان را از آسیب شیاطین انس و جن مصون و محفوظ بدار. شر دشمنانمان را به خودشان برگردان. ما را از این مسیر جدا و دور [نکن]. نفسمان، عمرمان، زندگیمان و مرگمان را تو این مسیر قرار ده. ما را به شهدا، به امام شهیدمان ملحق بفرما. خدایا نظر پر از مهر و محبت حضرت زهرا نصیبمان بفرما. لبخند رضایت حضرت زهرا نصیبمان بفرما. شفاعت حضرت زهرا نصیبمان بفرما. این مملکت حضرت زهرا را از بلایا و از خطرات زمینی و آسمانی مصون و محفوظ بدار. رهبر عزیزمان، ذریه پاک حضرت زهرا را از خطرات، از آسیبها مصون و محفوظ بدار. خدایا هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...