بحثی پیرامون زنهای تأثیرگذار در تربیت پیامبر اکرم (صلاللهعلیهوآله) [3:53]
1. حضرت آمنه بنت وهب، مادر پیامبر اکرم (صلاللهعلیهوآله) [4:49]
2. حلیمه سعدیه، زنی که به پیامبر اکرم (صلاللهعلیهوآله) شیر دادند [5:56]
3. أمأیمن، کنیز پدر پیامبر (صلاللهعلیهوآله)، خود ایشان و حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) [6:49]
4. فاطمه بنت اسد، مادر امیرالمؤمنین (علیهالسلام) [7:43]
دری که حضرت عزرائیل بدون اجازه به آن وارد نشد… [45:53]
نذر حضرت عبدالمطلب: قربانی فرزند دهم برای خداوند [11:32]
نقشههای ترور توسط یهودیان: فوت حضرت هاشم در شهر غزه و حضرت عبدالله کمی بعد از بازگشت [15:35]
تولد یتیمانه پیامبر اکرم (صلاللهعلیهوآله) در شرایط سخت [19:07]
امتناع زنان قبیله سعدیه از شیر دادن به پیامبر (صلاللهعلیهوآله) به خاطر فقر و یتیم بودن [21:10]
نزول برکات الهی و عوض شدن اوضاع زندگی جناب حلیمه سعدیه [23:14]
رنجهای حضرت آمنه: از دست دادن شوهر و ندیدن فرزند تا دو سال [25:40]
ارتباط شعر با روحیه لطیف زنانه؛ اشعار زنان بزرگ اسلام [27:02]
همراهی دو ساله حضرت آمنه با پیامبر اکرم (صلاللهعلیهوآله) و فوت در سن 29 سالگی [29:19]
دستور امام صادق (علیهالسلام) برای رفع مشکل اقتصادی: طواف و نماز به نیت جد، پدر و مادر پیامبر (صلاللهعلیهوآله) [34:19]
بیقراری حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) هنگام مشاهده وخامت حال پدر [39:35]
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
روز شهادت نبی اکرم و ساعات پایانی امروز را هدیه کنیم به محضر مبارک پیامبر عظیمالشأن اسلام، صلوات بر محمد و آل محمد. من تازه از سفر رسیدهام و شرایط مساعدی برای حضور در جلسه نداشتم، ولی خب امر فرمودند و انشاءالله این دو سه روز را در خدمت عزیزان خواهیم بود. مطالبی را انشاءالله تا اذان مغرب عرض میکنم، انشاءالله که مطالب مفیدی باشد.
نکته اول این است که این سه روز پایانی ماه صفر که مراسم گرفته میشود برای پیغمبر اکرم و امام حسن مجتبی و امام رضا علیهم السلام، درواقع هم مهمترین مناسبت این سه روز و هم معتبرترین و متقنترین مناسبت این سه روز، رحلت پیغمبر اکرم است که البته تعبیر «رحلت» تعبیر درستی نیست؛ پیغمبر اکرم به شهادت رسیدند.
در مورد شهادت امام حسن مجتبی اختلافنظر وجود دارد و بسیاری از علما نظرشان بر این است که هفتم صفر شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام است. در مورد شهادت امام رضا علیه السلام هم اختلافنظر وجود دارد و بسیاری از علما نظرشان بر این است که ۲۵ ذیالقعده که زیارت مخصوص امام رضا علیه السلام است و ۲۳ ذیالقعده روز شهادت امام رضا علیه السلام است، پس هم شهادت امام مجتبی در این بیست و هشتم اختلافی است، هم شهادت امام رضا به عنوان روز آخر ماه صفر اختلافی است. ولی آنچه که روی آن هیچ بحثی نیست این است که شهادت پیغمبر اکرم بیست و هشتم ماه صفر رخداد.
ما انشاءالله موضوع بحثمان این سه روز مرتبط با پیغمبر خواهد بود. انشاءالله. این نکته اول.
نکته دوم این است که با توجه به اینکه عزیزانی که در جلسه حاضرند همه خواهران بزرگوار و مکرمه ماه صفر هستند، جای یک بحثی خیلی خالی است؛ آن هم زنهای تأثیرگذار در شخصیت پیغمبر اکرم. خانمهایی که در تربیت پیغمبر نقش داشتند، زنهایی که تأثیرگذار بودند در تربیت پیغمبر اکرم که متأسفانه خیلی این زنها غریباند. اکثر ماها، بلکه شاید بشود گفت همه ماها اطلاعاتمان در مورد این زنها بسیار کم است. انشاءالله این دو سه روز بنا دارم در مورد این خانمها کمی مطالبی را عرض میکنم، انشاءالله خواهران هم با دقت بیشتری در جلسه حضور خواهند داشت.
نفر اولی که در تربیت پیغمبر اکرم خیلی نقش دارند و شخصیت مهمی هستند، حضرت آمنه بنت وهب. خوب، اسمهایی که میآورم، قاعدتاً شنیدهاید. حضرت آمنه را اسمشان را حتماً زیاد شنیدهاید. ایشان مادر بزرگوار نبی اکرم هستند. مطالب و نکاتی در مورد ایشان هست که خیلی نکات جالب و مهمی است، ولی کمتر مطرح میشود، خیلی ناشناخته و غریب و گمنام است متأسفانه. مادر پیغمبر اکرم.
بعضی همسران پیغمبر از مادر پیغمبر معروفترند، متأسفانه. بعضی همسران فتنهگر پیغمبر از همه همسران پیغمبر هم معروفترند. این مایه تعجب و تأسف است. بعضی همسران پیامبر که آتشبیارِ معرکه بودند برای بعضی جنگها، از همه همسران شناختهشدهترند. همسران پیغمبر از مادر پیغمبر شناختهشدهترند. مادر پیغمبر اکرم اسمشان هست آمنه بنت وهب.
شخصیت دیگری هست که به نبی اکرم شیر دادند که حالا عرض میکنم قضایا را. چی شد که این بزرگوار مأموریت پیدا کرد که شیر بدهد به حضرت رسول صلوات الله علیه؟ خانمی به نام حلیمه سعدیه که ما به نام حلیمه ایشان را میشناسیم. ایشان هم زن بافضیلتی است و چند سال پیامبر اکرم در دامن این بانوی بزرگوار زندگی کردند.
یک خانم سومی هم هست که ایشان هم مهم است ولی البته اهمیتش شاید به اندازه بقیه خانمها نباشد، کمتر هم ایشان را میشناسیم. انشاءالله اگر بشود فردا کمی در مورد ایشان صحبت میکنم، بانویی به نام ام ایمن که ایشان از قبل تولد پیغمبر اکرم تا بعد از شهادت پیغمبر، در خدمت این خانواده بوده. یعنی از جهت زمانی بیشترین حضور را دارد. ام ایمن کنیز پدر پیغمبر بوده، کنیز عبدالله بوده که ارث رسید از پدر پیغمبر به پیغمبر. بسیار زن بافضیلتی است. پیغمبر فرمود «از زنهای بهشتی» تا آخر هم در خدمت پیغمبر اکرم بود. کنیز پیغمبر بود. بعد از شهادت پیغمبر در خدمت فاطمه زهرا بود. بعد از شهادت فاطمه زهرا هم حضور داشت در خدمت این خانواده که ایشان هم خانم بسیار باعظمت و گرانقدری است که حالا فردا انشاءالله اگر بشود نکاتی در مورد ایشان عرض میکنم.
و نفر چهارم که ایشان هم خیلی برای ما معروف است ولی متأسفانه در حد اسم کمتر ایشان را میشناسیم، که ایشان را میشود درواقع مادر دوم پیغمبر اکرم نامید. کی میداند اسم ایشان چیست؟ احسنت، ماشاءالله! جناب فاطمه بنت اسد، مادر امیرالمومنین علیه السلام. ایشان هم شخصیت بسیار گرانقدر و درجات بسیار عالی دارد. ایام رحلتش هم تازگی گذشت. پنج روز پیش سالروز رحلت بانو فاطمه بنت اسد بود، مادر امیرالمومنین، که ایشان بعد از رحلت مادر پیغمبر اکرم که پیغمبر در سن خیلی کم مادرشان را از دست دادند، دیگر پیغمبر میآید منزل ایشان، منزل حضرت ابوطالب و درواقع فاطمه بنت اسد پیغمبر را بزرگ میکنند. که وقتی از دنیا رفت، امیرالمومنین خبر دادند به پیغمبر اکرم که «مادرم از دنیا رفت». پیامبر گریه کردند فرمودند: «فقط مادر تو نبود، مادر منم بود که از دنیا رفت.»
این چهار تا زن را میشود اصلیترین زنهای تربیت پیغمبر اکرم معرفی کرد. البته خب خانمهای دیگری هم هستند که بعدها در زندگی پیغمبر نقش کلیدی دارند، یکیاش حضرت خدیجه سلام الله علیها است و یکیاش خود حضرت زهرا سلام الله علیها است که پیغمبر فرمودند: «ام ابیها.» حضرت زهرا را به عنوان مادر خودشان معرفی کردند.
در مورد جناب آمنه بنت وهب نکاتی را عرض میکنم، هم امروز انشاءالله نکاتی را عرض بکنم (حالا سعی میکنم خیلی طولانی نشود که عزیزان خسته نشوند) هم انشاءالله فردا باز نکاتی در مورد ایشان. یک جلسه هم انشاءالله اگر بشود در مورد حضرت فاطمه بنت اسد مطالبی را بنا داریم عرض بکنیم.
خوب، جناب آمنه بنت وهب مادر پیغمبر. پدر پیغمبر هم اسمشان چیست؟ عبدالله. عبدالله فرزند عبدالمطلب. به اشتباه معمولاً اسم ایشان را میگویند عبدالمطلب. توی مشهد هم ما چهارراه داریم به نام ایشان، بلوار داریم، میگویند عبدالمطلب. عبدالمطلب غلط است. عبدالمطلب تشدید روی «ت» روی «ل» نیست، عبدالمطلب.
عبدالله پدر پیغمبر، عبدالمطلب پدربزرگ پیغمبر، آمنه هم مادر پیغمبر. خوب، در مورد کودکی حضرت آمنه اطلاعات چندانی ما نداریم تا قضیه ازدواج ایشان با حضرت عبدالله، ولی میدانیم که شخصیت ممتازی است، چون وقتی که خواستگاری رفت، حضرت عبدالمطلب برای عبدالله آمنه را خواستگاری کرد. به ایشان گفت: «بهترین زن مکه رو برات انتخاب کردم، به خواستگاریاش بریم و میخوام برات بگیرمش.»
خوب، چند تا نکته عرض میکنم. حالا میخواهم طوری انشاءالله بحث باشد که عزیزان خسته نشوند، حوصلهشان سر نرود چون بحث تاریخی اگر بخواهد باشد حوصلهها سر میآید. چرا نکته در بحث داشته باشیم که خسته نشویم.
ببینید، حضرت عبدالمطلب نذر کرد اگر خدا ده تا پسر بهش بدهد، پسر دهم را چهکار کند؟ نیت کرد که اگر خدا ده تا پسر داد، پسر دهم را قربانی کند، ذبحش کند برای خدا. خب آن زمان قربانی انسان هم بود. اجازه داشتند بچه دهم را در راه خداوند نذر کرد. خدا ده تا پسر به او بدهد. اگر ده تا داد، دهمی را در راه خدا قربانی کند. که وقتی تصمیم گرفت حضرت عبدالله را قربانی کند، بهش گفته شد که به جای اینکه این بچه را بکشی و قربانی کنی، صد تا شتر قربانی کن. که ایشان این را قبول کرد.
امام رضا فرمودند: «از آنجا دیه انسان شد صد تا شتر.» از آن لحظه عبدالمطلب شخصیت درجه یکی بوده که کاری که کرد خدا این شکلی ازش قبول کرد، هم قربانیاش را ازش پذیرفت. حضرت عبدالله به نام «ذبیح» معروف شد. پیغمبر فرمود: «من فرزند دو ذبیحم، یکی اسماعیلم، یکی عبداللهیم.» «عن بن ذبیحین»، یعنی عبدالله شد ذبیح. ذبیح راه خدا. هم بچهاش بهش برگردانده شد، هم صد تا شتری که به جای عبدالله کشت، هم شد دیه انسان. حضرت عبدالله ماند، سن کمی هم داشت تو سن جوانی بود وقتی این اتفاق رخ داد. البته نکته عجیب این است که از این قضیه که پدر ایشان خواست سر ایشان را جدا کند و قربانی کند، نهایتاً یک سال بیشتر حضرت عبدالله در قید حیات نبود، خیلی زود از دنیا رفت. پسر دهم.
و نکته جالب، نکاتی است که کمتر شنیدهاید. نکته جالب این است که خدا یک پسر دیگر به جای عبدالله به عبدالمطلب داد. کی بود؟ تاریخ اسلام با شخصیتهایمان بیشتر باید آشنا بشویم. بعد از رحلت حضرت عبدالله پدر پیغمبر، خدا یک پسر دیگر به عبدالمطلب داد. کیست؟ حضرت حمزه، حمزه سیدالشهدا. که اتفاقاً ایشان هم شهید شد. یعنی باز آن بچهای که میخواست در راه خدا قربانی کند، همان عبداللهی که داد را خدا بهش برگرداند. هم که خدا یک پسر دیگر بهش داد که این هم شد قربانی راه خدا. اینها نکات جالبی است. حمزه سیدالشهدا.
حضرت عبدالله بعد از این قضیه که خدا اجازه نداد که سر از تنش جدا بشود، پدرش تصمیم گرفت که ایشان را زن بدهد. که راه افتادند رفتند منزل وهب، پدر حضرت آمنه و خواستگاری کردند. آنجا دخترعمویی داشت حضرت آمنه که حضرت عبدالمطلب دید آن هم خیلی دختر خوبی است. آن دخترعمو را برای خودش خواستگاری کرد حضرت عبدالمطلب و آمنه را برای عبدالله خواستگاری کرد. آن دخترعمو هم شد مادرِ... این شد که حمزه و پیغمبر با هم تقریباً به دنیا آمدند.
خوب، مادر پیغمبر اکرم حضرت آمنه این شکلی بود که شد عروس حضرت عبدالمطلب. در فاصله خیلی کمی بعد از ازدواج باردار شدند. باز در فاصله خیلی کمی حضرت عبدالله همان اولهای بارداری حضرت آمنه رفتند مسافرت. کجا رفتند؟ جالب است، همین شهر غزه ای که الآن دارد بمباران میشود. خدا انشاءالله مردمش را به همین زودی زود نجات بدهد از دست این اسرائیلیهای خبیث.
و نکته عجیب این است که بعد از آن سفری که ایشان کرد به شهر غزه که آن موقع دست یهودیها بود، دچار بیماری شد. نکته عجیبتر (تو ذهنتان داشته باشید، نکات خوبی است) نکته عجیبتر این است که قبل از ایشان جناب هاشم که ما میگوییم بنیهاشم، جد پیغمبر، جناب هاشم هم وقتی به غزه رسید از دنیا رفت. الآن قبر حضرت هاشم توی غزه است. مقبره دارد. اصلاً به غزه میگویند «غزه هاشم».
نکتهاش چیست؟ نکتهاش این است که یهودیها از اول میدانستند که پیغمبر آخرالزمان توی این نسل است، دنبال ترور اینها بودند. از هاشم گرفته تا پایین، دانه به دانهشان را میخواستند ترور کنند که پیغمبر به دنیا نیاید. وقتی هم که عبدالمطلب رفته بود شام، عالم یهودی دیدش، بهش گفت: «من نشانههایی که در چهره تو میبینم، میبینم که آن شخصیت موعود و منجی و پیغمبر آخرالزمان تو نسل تو است. مراقبت کن از خودت که یک وقت یهودیها سربهنیستت نکنند.» از اول هم دنبال ترور پیغمبر بودند. این داستان، یک داستان طول و درازی است. اینها از اول قصد توطئه داشتند.
بعضیهای دیگر هم دنبال این بودند که عبدالمطلب و عبدالله را ببرند جای دیگری، میدانستند این بچه از عبدالله است و از عبدالمطلب است. از یک زن دیگر این بچه به دنیا بیاید. یک خانمی در یمن خیلی اصرار داشت وقتی عبدالله آنجا رفته بود که این بشود همسر عبدالله که مادر پیغمبر بشود، قبول نکرد.
بعدها وقتی آن زن فهمید که آمنه مادر پیغمبر شده، آمد طرح ترور آمنه را ریخت. با آرایشگر شخصی آمنه قرار گذاشت. بهش چاقو داد، گفت: «وقتی رفتی که آرایش کنی، مثلاً اصلاح کنی، آمنه را با این چاقو کار او را تمام کن.» ظاهراً ایام بارداری آمنه هم بوده که وقتی آمد چاقو را بزند به حضرت آمنه، دچار دلدرد و دلپیچه شد، حالش بد شد و اینها. بعد چاقو از زیر دستش معلوم شد و اقرار کرد، گفت: «من میخواستم شما را بکشم.» خلاصه، میخواهم بگویم که این قضیه این شکلی است. یعنی داستان تولد پیغمبر از قدیمش همیشه حاشیه داشته، داستانهایی داشته، دنبال این بودند که پیغمبر به دنیا نیاید.
حضرت عبدالله وقتی رفت شام، دیگر دچار بیماری شد. غزه که رفت دچار بیماری شد. توی مسیر برگشت که بود، توی مدینه از دنیا رفت. هنوز پیغمبر به دنیا نیامده بودند. هنوز پیغمبر به دنیا نیامده بودند. حضرت آمنه هم تکفرزند بودند، همین یک بچه را خدا به وهب داده بود. ایشان باردار، جوان. بچهاش را میخواهد حالا به دنیا بیاورد. شوهرش از دنیا رفته. دیگر حضرت عبدالمطلب سرپرست ایشان شد و خوابهای عجیب و غریبی میدید. گاهی میدید از پیشانیاش نور به آسمان میرود. ملائکه میآیند به دیدنش، ملائکه عطرافشانی میکنند، نورافشانی و هی بهش بشارت میدهند: تو مادر پیغمبر آخری. که از آنجا دیگر مطمئن شد که این بچهای که در حمل دارد پیغمبر اکرم است و میگوید: «اصلاً احساس بارداری نمیکردم، آنقدر این بچه، بارداریاش برای من راحت بود.»
حضرت عبدالله در مدینه از دنیا رفت چند ماه قبل از تولد پیغمبر در جوانی. سن حضرت عبدالله گفتم حدوداً ۲۵ سال بود و پیغمبر یتیم به دنیا آمد. این نکته: بعضی فکر میکنند مثلاً حالا مثلاً توی زندگیشان مشکلاتی دارند، کمبودهایی دارند، این خدا مثلاً برای اینها کم گذاشته. اگر قرار بود این شکلی باشد، توی این عالم هیچکسی به اندازه پیغمبر واقعاً سختی ندیده. بدون پدر به دنیا آمد. توی وضعیت خیلی سخت، شرایطی در مکه بود که وبا پخش شده بود توی مکه. مادر ایشان هم شیر نداشت. حضرت آمنه نهایتاً یک هفته توانست به پیغمبر اکرم شیر بدهد.
زنهایی از بنی سعد میآمدند مکه که اینها بچههای مردم مکه، بچههای قریش را میگرفتند، شیر میدادند. کارشان این بود، دایه بودند به قول ماها و از این راه درآمد داشتند. این زنهای بنی سعد وضع اقتصادیشان بد بود ولی چیزی که بود، تکلم عربیشان خیلی قوی بود، فصاحت زبانشان خیلی بالا بود. واسه همین مردم قریش دوست داشتند بچههایشان بین این بنی سعد بزرگ بشوند که عربیشان قوی بشود. اینها هم که این را میدیدند برای اینکه پولدار بشوند میآمدند بچههای قریشیها را میگرفتند میبردند پیش خودشان بزرگ میکردند.
این جناب حلیمه مال همین قبیله بنی سعد است. اینها یک کاروان، چند تا خانم پا شدند آمدند مکه گفتند: «بریم از این خانوادههای قریش بچههاشان را بگیریم، یک پولی هم بهمان بدهند که بچههاشان را بزرگ کنیم، شیر بدهیم به این بچهها.» اینها را بشنوید، خیلی جالب است، توش نکته است. من داستان نمیگویم، تاریخ نمیگویم، نه نکته دارد، به درد زندگیهامان میخورد.
پیامبر اکرم بچهای بود که بین همه بچههای کوچکی که تازه به دنیا آمده بودند، یتیم بود. همه زنهایی که آمدند بچههای قریش را بگیرند، شیر بدهند، ایشان را که میدیدند میگفتند: «نه، قبول نیست. این یتیمه، بیکس و کاره، به درد نمیخوره. این ازش چیزی به ما نمیماسه.» خیلی جالب است، خوب گوش بدهید، خیلی نکته دارد. گفتند: «از این چیزی گیر ما نمیآید.» حالا حلیمه وقتی که میآمد خودش یک بچه داشت. خب شیر داشت دیگر. بچه داشت به نام عبدالله. این خانم حلیمه سعدیه، انشاءالله خدا درجاتش را در کنار پیغمبر اکرم افزون بکند، همین بچه خود را نمیتوانست شیر بدهد. سینههایش خشک شده بود، در حد شیر بچه خودش نداشت. سوار یک شتری هم آمده بودند که آن شتر هم شیر نداشت. یک الاغ لنگی هم همراهشان بود که آن الاغ هم راه نمیرفت.
توی اوج فقر و بدبختی و فلاکت. این بچههای قریشی را که دیدند، پیغمبر را که پیشنهاد میدادند هیچکسی قبول نمیکرد. هیچ زنی حاضر نشد پیغمبر را قبول کند. همه بچهها را گرفتند. این قبیله بنی سعد میخواست برگردد. حلیمه بدون بچه مانده بود. کاروان میخواست راه بیفتد. همه زنها بچه در بغل. حلیمه بدون بچه. به پول هم نیاز دارد. بچه هم ندارد، بچه نگرفته. آخرش شوهر حلیمه بهش گفت: «حالا این بچه را بگیر شاید برایمان برکت داشت.» به قول ماها: «شاید آمد حالا یتیم حالا شاید خدا بالاخره از صدقه سر یتیم یک چیزی هم به ما داد.»
حلیمه تا بچه را بغل گرفت، همین که سینه را گذاشت در دهان پیغمبر اکرم که شیر بخورد، دید تمام سینه پر شیر شد. یک جوری که شیر اضافه میآورد. یعنی هم به پیغمبر شیر میداد هم به پسر خودش. دید نه تنها سینههای خودش پر شیر شد، آن شتر هم پر شیر شد. کاروان که میخواست برگردد با یک الاغ لنگی آمده بودند، دیدند این الاغه آنقدر سرحال شده، قبراق شده، از همه کاروان جلوتر دارد میرود. این زنهای بنی اسد برگشتند گفتند: «چی شد؟ آمدیم مکه، داری برمیگردی، اوضاعمان عوض شد. فکر کنیم یک چیزی خدا توجهی بهت کردهای، برکتی توی زندگیت آمد.»
وقتی هم که برگشتند، خانههای همهشان بی آب و علف، مشکل علوفه برای حیواناتشان داشتند، خانه حلیمه پر از سرسبزی و طراوت و خلاصه اوضاع زندگیشان زیر و رو شد. خدا برکت را ریخت توی زندگی حلیمه سعدیه. یک نکته یادگاری اینجا بگویم. روایت دارد نام پیغمبر توی هر خانهای که باشد، برکت تو آن جاری میشود. نام پیغمبر کلاه سرمان نگذارند، اسم پیغمبر برکت است. حالا خودش که هیچی، خودش که معدن برکت است. نامش هم برکت است. این اسم مبارک محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد، اسم احمد، اسم مصطفی. این اسمهایی که نام پیغمبر اکرم است، نباشه خانهای که این اسما توش... نام پیغمبر هرجا باشد برکت میآید، رحمت میآید.
دو سال بچه را شیر داد. بعد دو سال برگرداند برای حضرت آمنه. آنقدر توی این دو سال (حالا این همان بچه یتیمی است که هیچکسی قبولش نمیکرد) آنقدر برکت توی زندگیش آمده بود، وقتی برگرداند مکه، البته از عبدالمطلب ازش قول گرفته بود: «توی جمعهها باید بچه را بیاوری به من نشان بدهی.» که حالا برخی از همین استفاده کردند که احتمالاً وقتی هفتهای یک بار میآورده بچه را از عبدالمطلب نشان میداده، لابد به مادرش حضرت آمنه هم بچه را نشان میداده. خلاصه پیغمبر دو سال از مادر بزرگوارش دور بود. حضرت آمنه رنج از دست دادن شوهر، رنج دوری از بچه دو سال. وقتی هم که بچه را آوردند، حلیمه وابسته شده بود. گفت: «خانم، اگر بشود اجازه بدهید بچه پیش من بماند. خیلی برکت داشته. مکه هم هنوز خطر وبا هست، میترسم این بچه وبا بگیرد.» این شکلی خلاصه قانع کرد مادر پیغمبر را، حضرت آمنه را که پیغمبر پیش ایشان بماند. حضرت آمنه هم اجازه داد تا پنج سالگی پیغمبر اکرم پیش جناب حلیمه ماند.
حالا در مورد حلیمه مطالب دیگری هم هست که الآن چون وقت نیست بهش اشاره نمیکنم. بعدها پیغمبر خیلی ابراز محبت به حلیمه میکردند. بعدها مسلمان شد به دست خود پیغمبر. هم خودش هم شوهرش.
تا پنج سالگی پیش حلیمه ماند. بعد پنج سال آورد تحویل داد به حضرت آمنه. پنج سالگی بچه برگشت به حضرت آمنه. دو سال کلاً پیغمبر پیش آمنه بود تا هفت سالگی. حضرت آمنه خیلی علاقه شدیدی داشت. خیلی قریحه شاعری داشت. من کلی از ابیات حضرت آمنه را اینجا دارم ولی خب چون وقت نیست نمیتوانم الآن بخوانم. چقدر این قریحه شاعری ایشان قوی است.
یک نکته هم اینجا توی پرانتز بگویم. خانمهای محترم و عزیز سعی کنید که این قوه شعر، ارتباط با شعر، قوه شاعری اینها را توی خودتان تقویت بکنید. زنهای بزرگ اسلام شاعران درجه یکی بودند. هم حضرت آمنه، هم حضرت فاطمه بنت اسد، هم خود فاطمه زهرا سلام الله علیها علیه اجمعین، هم حضرت زینب. تمام این زنها، حضرت سکینه، تمام این زنها را ببینید اشعاری که ازشان به جا مانده. حضرت رباب، شاعران درجه یک بودند. یک زن، طبع لطیف خود را اگر میخواهد حفظ بکند، باید ارتباطش با شعر، شعر حکمتآمیز، بشرهای بیخود، اشعار لطیف... یک زمانی مادرها توی خانهها برای بچهها شعر میخواندند. سعدی میخواندند، فردوسی میخواندند، حافظ میخواندند. رهبر انقلاب فرمود: «من از بچگی مادرم باعث شد که با حافظ انس بگیرم، توی خانه برای من اشعار حافظ را میخواند، اشعار سعدی را میخواند.»
بعضی چیزها دارد ور میافتد. بعضی زنها همهاش گیر داستانهاییاند که حالا نمیخواهم واردش بشوم. این قریحه شعر. بچه را با شعر بار آوردن. شعر بلد بودن. به بچه شعر یاد دادن. سر کلماتی که آمنه سلام الله علیها با پیغمبر اکرم صحبت کرده، اشعار در قالب شعر با پیغمبر حرف... قدرت شاعری ایشان بسیار بالا بود. اینها خیلی مهم است. اینها لطافت برای زن است. اینها حکمت برای زن است. بعضی از اشعار خوبی که از کتابهای خوبی که از این «دیوانه» پروین اعتصامی، واقعاً اشعار درجه یکی دارد، واقعاً اشعار خوبی، مثالها، حکمتها، این بیان حکمتآمیز، بیان هنرمندانه، اینها فضیلت برای زن است که متأسفانه دارد انگار ور میافتد. بعضی چیزها بین ماها. خیلی اینها نکات مهمی است.
خلاصه پیغمبر اکرم را پنج سالگی تحویل داد به آمنه. تا هفت سالگی پیش حضرت آمنه بود. پیغمبر. هفت سالگی تصمیم گرفتند که با هم بروند مدینه زیارت قبر پدر پیغمبر و بعضی اقوام، دید و بازدید حضرت آمنه را بروند زیارت بکنن. رفتن مدینه، یک ماه هم بودند. در محلی که حضرت عبدالله دفن شده بود.
توی مسیر برگشت، شهر ابوا، شهر ابوا شهر مهمی است، با «ب»، محل تولد امام کاظم علیه السلام. به شهر ابوا که رسیدند، حضرت آمنه در سن ۲۹ سالگی از دنیا رفت. ۲۹ سالگی. این شد. پیغمبر ما قبل تولد پدر را از دست داد، توی هفت سالگی مادر را از دست داد. مادر ۲۹ ساله. خیلی شرایط سخت عجیب و غریبی است. سالها دور از مکه که البته همه اینها هم برای خود حفظ ایشان بود. عرض کردم دنبال ترور ایشان بودند، خدا این شکلی حفظ کرد پیغمبر را. رب بین بنی سعد از مکه دور شد از خیلی از خطرات در امان.
حضرت آمنه وقتی که بچه را به دنیا میآورد، صحنههای عجیبی دید. یهو دید کاخهایی در شام منهدم شد. که وقتی به عبدالمطلب گفت، فرمود: «پسرت پیغمبر میشود، حکومت جهانی تشکیل میدهد.» و وقتی فاطمه بنت اسد (حالا انشاءالله یک روز دیگر این را عرض میکنم)، فاطمه بنت اسد به ابوطالب این قضیه را تعریف کرد، گفت: «من موقع زایمان آمنه کنارش بودم، دیدیم انواری آنجا حضور دارند.» خب ملائکه آمدند موقع تولد پیغمبر اکرم مثل تولد حضرت عیسی. آمدند به کمک این بانو. یکی دو تا از زنهایی که آنجا بودند این صحنه را دیدند. یکیش فاطمه بنت اسد بود که موقع تولد پیغمبر حضور داشت.
فاطمه بنت اسد آمد برای ابوطالب تعریف کرد: «صحنه عجیبی دیدم، یهو یک نوری بین شرق و غرب را پر کرد موقع تولد این بچه.» حضرت ابوطالب بهش گفت: «تعجب نکن، سی سال دیگر که بگذرد، خدا یک بچه دیگر شبیه این به تو هم میدهد.» سی سال دیگر، سی سال دیگر. خدا یا دقیقاً سی سال فاصله. سی سال دیگر این پیغمبر میشود، آن بچه تو هم «وصی» این پیغمبر میشود.
معلوم میشود این حضرت عبدالمطلب و حضرت ابوطالب مردان الهی بودند. بله. حالا دشمنان اسلام آمدند گفتند که: «ابوطالب مسلمان نبوده، مشرک بوده، پدر مادر پیغمبر مشرک بودند.» ابداً این شکلی نیست. اشعاری از این بزرگواران هست که کاملاً حکایت از این میکند که کاملاً موحد بودند، متدین بودند. اصلاً یکی از ویژگیهایی که عبدالمطلب در مورد آمنه گفت به عبدالله که «بیا این را بگیر»، گفت: «این دینه، متدین. زن با تدین، محتشم، زن باحیاء، زن عاقلی است.» اینها خیلی مهم است برای زن. این ویژگیها اصل است برای ازدواج پسرانمان. دخترهایی که میخواهیم بگیریم، این ویژگیها اصل است.
حضرت آمنه از دنیا رفت در ابوا و خب خیلی سخت بود برای پیغمبر اکرم. بعدها وقتی پیغمبر پیغمبر شده بودند، از آن منطقه میخواستند رد بشوند، توی قضیه حدیبیه به منطقه ابوا که رسیدند، فرمودند: «خدا به من اجازه داده کنار قبر مادرم بروم.» رفتند کنار قبر مادرشان و دیدن پیغمبر خیلی اشک میریزد. مردم شروع کردند گریه کردن، گفتند: «یا رسول الله، چی شد؟» فرمود: «یاد محبتهای مادرم افتادم در کودکی.» حالا خیلی کنار مادر نبودند پیغمبر. بعدها هم توی جنگ احد لشکر ابوسفیان وقتی از آنجا رد میشد به منطقه ابوا که رسیدند، بهشون گفتند که: «اینجا قبر آمنه مادر پیغمبر است.» اینها برگشتند گفتند: «نبش قبر کنیم، استخوانهای آمنه را برداریم ببریم به پیغمبر بگوییم که اینها را گرو میگیریم که یک وقتی شما با لشکر ما کار نداشته باشی.» آنقدر اینها جنایتکار بودند که یکی برگشت به ابوسفیان گفت: «نظر تو چیست؟» گفت: «که اگر ما این کار را بکنیم، آنها میروند جنازههای ما را از توی قبر درمیآورند.»
خلاصه این داستان، اجمالاً داستان حضرت آمنه سلام الله علیها بود و پیغمبر اکرم. ویژگیهایی از ایشان هست که حالا انشاءالله فردا بیشتر در موردش عرض میکنم.
این بانوی بزرگوار. یک حدیث یادگاری بهتان بگویم و عرضم را تمام کنم. کسی به امام صادق، داوود رقی این را یادگاری داشته باشید. از داوود رقی به امام صادق علیه السلام عرض کرد که: «آقا، من مشکلات مالی شدیدی برایم پیش آمده، چهکار کنم؟» حضرت فرمودند: «برو طواف کعبه. یک طواف به نیت حضرت عبدالمطلب به جا بیاور، دو رکعت نماز برای ایشان بخوان. یک طواف به نیت حضرت ابوطالب، دو رکعت نماز برای ایشان. یک طواف به نیت حضرت آمنه، دو رکعت برای ایشان بخوان.» میگوید تا انجام دادم مشکل حل شد.
از این روایت بعضی علما استفاده کردند. هدیه. حالا ما طواف نمیتوانیم برویم. کجا میتوانیم برویم؟ بهتر از طواف، بالاتر از طواف، بالاتر از حج، زیارت امام رضا علیه السلام. زیارت امام رضا به نیت حضرت ابوطالب، نماز به نیت حضرت عبدالمطلب، نماز برای ایشان، به نیت حضرت آمنه، نماز برای حضرت فاطمه. زیارت، همان زیارتی که آدم دارد میخواند از اولی که راه میافتد، به نیت این بزرگواران میرود. بعد اگر توانست دو رکعت، دو رکعت نماز، نماز معمولی ساده بخواند، هدیه کند. خصوصاً برای گشایش مالی، خصوصاً برای گشایش مالی غوغا میکند، بسیار مجرب است. توسل به این چهار بزرگوار.
از این توسل به حضرت آمنه غافل نشویم. عرض کردم این مادر بزرگوار پیغمبر خیلی غریب است، حتی اسم ایشان هم دیگر بین ما کم است. متأسفانه یک زمانی سی چهل سال پیش اسم آمنه خیلی بود، الآن دیگر اسم آمنه را سالهاست نشنیدهام. جای کسی دختری به نام آمنه. آنقدر اسمهای عجقوجق آدم میشنود! نام مادر پیغمبر اکرم است. این شخصیت تراز اول، این شخصیت درجه یک که فرمود: «مادر من بهترین مادران بود، رحم او پاکترین رحم این عالم بود.» آمنه همچین شخصیتی است.
از ختم صلوات برای ایشان، هدیه زیارت عاشورا به ایشان، هدیه ختم قرآن به ایشان، هدیه سوره یاسین به ایشان، سوره واقعه، سوره انعام غافل نشویم. هدیه زیارت به این بزرگوار خیلی گرهها باز میکند. هم حضرت آمنه، هم حضرت فاطمه بنت اسد. من دیدهام اثراتش را، توسل به این دو بانوی بزرگوار که این دو خانم هر دو مادر پیغمبر به حساب میآیند. هم آمنه، هم فاطمه بنت اسد. فاطمه اسد که یک شرافتی هم دارد، هم مادر پیغمبر به حساب میآید، هم مادر امیرالمؤمنین. اینها مادران کل اهل بیتاند، فقط مادر پیغمبر نیستند. اینها مادر امام رضا هم هستند، مادر امام زمان هم هستند، اینها مادر امام حسین هم هستند، مادر تمام چهارده معصوماند. این فضیلتی است که این زنهای مکرمه دارند. از ذکر ایشان، این بزرگواران و توجه به آنها غافل نشویم.
توی زیارت امروزمان که از راه دور برای پیغمبر میخوانیم، آمده است که: «خدایا، صلوات بفرست بر آمنه مادر پیغمبر.» اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
انشاءالله که در این روز شهادت پیغمبر اکرم، این بانوی بزرگوار توجهی کند به همه ما، به شما عزیزانی که اینطور علاقه دارید احترام بگذارید به پسر بزرگوار ایشان، پیامبر اکرم. خوب، پیغمبر خیلی سختیها کشید. دیدید با یتیمی بزرگ شد. با غربت، دور از پدر و مادر، دور از پدربزرگ. وقتی هم که به مادر رسید، به پدربزرگ رسید، مادر را خیلی زود از دست داد. به پدربزرگ رسید، پدربزرگ را خیلی زود از دست داد. به حضرت ابوطالب واگذار شد. بعد سختیها، گرفتاریها، دوران پیامبری. بعدها هم هرچی که خدا بچه به او داد، در زمان حیات پیغمبر خدا همه بچهها را ازش گرفت. یک دختر فقط برایش ماند، حضرت زهرا سلام الله علیها.
توی زندگی کسی این چیزها را ببینیم، «خدا زده توی سر این آدم.»، «این آدم بدبخت است.» غیر از این است؟ یک کاری کرده. اینها را علامت بدبختی میدانیم در حالی که خوشبختترین موجود این عالم، این هستی. آنقدر سختی کشیده. معلوم میشود اینها علامت قرب به خداست، نه علامت نفرت خدا.
خوب، پیامبر اکرم در این سالهای سخت، این ۶۳ سالی که با این رنج و زحمت و مصیبت زندگی کردند، امروز دیگر روز آخری بود که پیغمبر اکرم در دنیا بودند. حال پیغمبر این روزهای آخر خیلی وخیم شده بود. هر گزارشی هم که از خانه پیغمبر به مردم مدینه میرسید، نشان میداد که حال پیغمبر دائم دارد بدتر میشود. مردم نگران حال پیغمبر بودند و ممنوعالملاقات شده بود پیغمبر این روزهای آخر. فقط خانواده خودش بودند که دور بستر او بودند. فاطمه زهرا سلام الله علیها کنار بستر پیغمبر بود. نگاه کرد دید که عرقی به پیشانی پیغمبر نشسته که این عرق، عرق مرگ است. این را که دیدند گریه کرد فاطمه زهرا سلام الله علیها.
اشعاری خواند از حضرت ابوطالب: «کمال الیتامی، عصمة للاراملی.» این آن چهرهای است که به احترام این چهره از ابر، اگر باران بخواهی، میبارد. این آن چهرهای است که شخصیتی است که پناه همه یتیمها بوده توی زندگیش. نگهبان زنهای بیسرپرست بوده توی زندگیش. این را که خواند فاطمه زهرا، شعر ابوطالب بود. پیغمبر چشمهایشان را باز کردند با یک صدای خیلی آهستهای صدا کردند فاطمه زهرا را. فرمودند که: «این شعر را ابوطالب در مورد من گفته، درست است، ولی به جایش این آیه را بخوان: «وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افئن مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم.» اگر پیغمبر از دنیا برود، به عقب برمیگردید؟» حکایت از اینکه یعنی من دیگر دارم از دنیا... آیهای را خواند که خدا در مورد مرگ پیغمبر فرمود.
اینجا خیلی پیغمبر مراقب احوال فاطمه زهرا سلام الله علیها بود. دید خیلی بیقراری میکند فاطمه زهرا. قم فاطمه زهرا هم مثل پیغمبر غریب، بیکس و کار. او هم توی سن کم مادر از دست داده، خواهران و برادرانش را از دست داده. الآن هم با این سن کم دارد پیغمبر اکرم را از دست میدهد. اینجا دیدند که گریه میکند فاطمه زهرا کنار پیغمبر. پیغمبر خواستند فاطمه زهرا را نزدیکتر بیایند. یکم خم شد حضرت زهرا سلام الله علیها، سر نازنینشان را کنار دهان پیغمبر گرفتند. دیدند پیغمبر آرام توی گوش فاطمه زهرا چیزی گفتند. ناگهان دیدند گریه شدیدی کرد حضرت زهرا سلام الله علیها. دوباره پیغمبر صدا زدند فاطمه زهرا را. سر مبارک را نزدیک آورد. دوباره چیزی در گوش او گفتند. دیدند لبخند نشست روی لب فاطمه زهرا سلام الله علیها. از ایشان سؤال کردند: «چی شد خانم جان؟» فرمود: «دفعه اولی که پدرم من را صدا زد به من گفت که فاطمه جان من دیگر خیلی بین شما نیستم، دارم میروم، لحظات آخری است که کنار شما هستم.» اینجا بود که خیلی گریه کردم. «ولی دفعه دوم که من را صدا زد فرمود غصه نخور تو هم خیلی پیش اینها نمیمانی، تو هم زود به من ملحق میشوی.» اینجا بود که لبخند زدم، خوشحال شدم.
اینجا آمده است که پیغمبر از حال میرفتند. یک وقتی که از حال رفته بودند دیدند در خانه کوبیده شد. حضرت زهرا پرسیدند: «کی پشت در؟» گفت: «یک غریبم، آمدهام سؤالی از... اجازه میدهید خدمت پیغمبر برسم؟» حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند که: «نه، پیغمبر حالشان خوب نیست.» این هم رفت و دوباره بعد از چند دقیقه برگشت. دوباره در زد گفت: «من غریبم، اگر اجازه بدهید میخواهم خدمت پیغمبر برسم.» اینجا پیغمبر به هوش آمدند گفتند: «فاطمه جان، میدانی کی پشت در است؟» خوب، به حسب ظاهر حضرت زهرا خبر ندارند دیگر از علم غیب، اینجا استفاده نکردم. «فاطمه جان، میدانی کی پشت در است؟» عرض کرد: «نه پدر جان، کی پشت در است؟» فرمود: «عزرائیل است که پشت در.» اجازه میگیرد که داخل خانه بشود، میخواهد در این لحظهای که من قرار جانم را تقدیم پروردگار بکنم، کنار من باشد. «در را به روش باز کن، اجازه بده داخل خانه بیاید.»
در را باز کردند. مثل یک نسیم ملایم حضرت عزرائیل وارد خانه پیغمبر شد و سلام کرد. «السلام علیکم یا اهل بیت النبوة.» به اهل این خانه سلام داد. پیغمبر بهش فرمودند که: «عزرائیل صبر کن، جبرئیل هم حاضر بشود.» جبرئیل آمد پیغمبر فرمودند: «دیر آمدی.» به قول ماها: «آقای جبرئیل، تو همچین موقعیتی دیر آمدی.» گفت: «یا رسول الله، بشارت برایت آوردم.» «بشارت چیست؟» گفت: «آمدهام به شما عرض بکنم به یمن قدوم شما که میخواهید وارد بهشت بشوید، لحظهای که شما وارد بهشت میشوید، آتش جهنم خاموش میشود.» این همان پیغمبری است که حلیمه سعدیه یکم به او شیر داد، کل زندگیش زیر و رو شد. هنوز پیغمبر نشده، هنوز روزهای اول به دنیا آمدنش. فخر کائنات، اشرف مخلوقات. و خدا بهشت را آراسته کرده، همسران بهشتی منتظر شما.
حضرت فرمودند: «دیگر چی؟» گفت که: «پیغمبرها هیچ کدام وارد بهشت نشدهاند، منتظرند اول شما وارد بشوید بعد آنها.» حضرت فرمودند: «دیگر چی؟» گفت که: «یک چیز دیگر هم خدا مخصوص شما قرار داده، آن هم این است که حوض کوثر و شفاعت کبری را خدا به شما داده، همه امتت را میتوانی شفاعت کنی یا رسول الله.» اینجا پیغمبر دلشان آرام شد. به ملکالموت فرمودند: «حالا میتوانی جان من را ...»
و اینطور بود که پیغمبر از دنیا رفت و فقط فرمود: «این لحظات آخر بگویید برادرم علی بیاید.» سر را گذاشت روی سینه علی بن ابیطالب. در همان حالت.
من خیلی اذیتتان نکنم. روضه من این چند خط باشد: عزرائیل وارد این خانه میخواهد بشود، در میزند، اجازه میگیرد. وقتی هم فاطمه زهرا اجازه نداد برگشت. وقتی هم که اجازه داد و وارد شد، سلام کرد به این خانواده. مقام این خانواده این است. عزرائیل بدون در زدن وارد نمیشود.
یا رسول الله، شما امروز چشم از این دنیا فروبستید. ولی چند روز دیگر همین دری که عزرائیل پشت این در اجازه گرفت، با اجازه وارد شد، با هیزم و آتش پشت این در آمدند. در زدند. فاطمه زهرا اجازه ورود نداد. در را آتش زدند. خودش را با بچهای که در جنین داشت، سپر کرد پشت در. یک طوری در را به او فشار دادند، بین در و دیوار. صدا زد: «فضه به دادم برس، بچهام را بین در و دیوار کشتند.»
الا لعنة الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
خدایا در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکر حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. امواج علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوق الارواح، ملتمسین دعا را از سفره با برکت پیغمبر اکرم متنعم بفرما. شب اول قبر پیغمبر اکرم و آل طیب و طاهرش به فریاد ما برسان. دشمنان پیغمبر، خصوصاً این صهیونیستهای خبیث را نیست و نابود بفرما. امت پیغمبر، خصوصاً مردم مظلوم فلسطین را بر دشمنانشان قاهر و غالب و پیروز قرارشان بده. رهبر عزیز را حفظ و نصرت عنایت بفرما. مریضان اسلام را شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. صلوات.
در حال بارگذاری نظرات...