مادران پیامبر

جلسه سوم

00:44:15
173

معرفی
توطئه دشمن یهودی در ترور پدر و شخص پیامبر اکرم (صل‌الله‌علیه‌وآله) [3:53]
انتخاب حضرت ابوطالب برای کفالت توسط خود پیامبر (صل‌الله‌علیه‌وآله) بعد از حضرت عبدالمطلب [8:00]
خدمت حضرت فاطمه بنت اسد به پیامبر و مادر خواندن ایشان توسط پیامبر (صل‌الله‌علیه‌وآله) [9:01]
حضرت ابوطالب: این فرزند نبی خواهد شد و تو برای او وزیر به دنیا خواهی آورد [11:45]
خبر‌دادن جبرئیل از حرام بودن آتش بر حضرت عبدالله، آمنه، ابوطالب و فاطمه بنت اسد [16:41]
امام حسین (علیه‌السلام): در مورد فاطمه این گونه صحبت نکن؛ چرا که سه مادر پیامبر (صل‌الله‌علیه‌وآله) فاطمه بوده‌اند [18:40]
پیامبر (صل‌الله‌علیه‌وآله) خطاب به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام): علی جان تو شش فضیلت داری که حتی من هم ندارم! [21:01
پیامبر (صل‌الله‌علیه‌وآله): علی جان مادر تو بهتر از مادر من بود، چرا که هم هاشمی بود و هم مهاجر [22:09]
خوابیدن پیامبر (صل‌الله‌علیه‌وآله) در قبر فاطمه بنت اسد قبل از دفن ایشان [24:15]
نزول آیاتی در شأن حضرت فاطمه بنت اسد هنگام مهاجرت [28:05]
استدلال امام سجاد (علیه‌السلام) بر ایمان حضرت ابوطالب [29:32]
حضرت فاطمه بنت اسد: تنها زنی که کعبه برای او شکافت و سه روز درون خانه خدا بود [31:11]
خونخواهی حضرت فاطمه بنت اسد نسبت به حضرت محسن در صحنه محشر [32:39]
پیامبر اکرم (صل‌الله‌علیه‌وآله): به زودی پاره تن من در سرزمین خراسان دفن خواهد شد… [36:23]
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در این دو سه جلسه‌ای که خدمت بزرگواران بودیم، به مناسبت شهادت پیغمبر اکرم، در مورد زن‌هایی که تأثیرگذار بودند در تربیت پیغمبر اکرم صحبت کردیم. عرض کردیم که چهار زن، که این چهار نفر نقش خیلی مهمی داشتند در تربیت پیغمبر اکرم. اول حضرت آمنه بنت وهب بود. ایشان پیغمبر اکرم را به دنیا آوردند. حضرت حلیمه سعدیه بودند، دو سال شیر دادند و چند سال هم بعد از آن پرستاری کردند از پیغمبر اکرم. حضرت امّ ایمن، کنیزی بود که ایشان هم پرستاری می‌کرد از پیغمبر اکرم و پیغمبر از ایشان هم به‌عنوان مادر یاد کردند. و نفر چهارمی که بنا شد در مورد ایشان صحبت بکنیم حضرت فاطمه بنت اسد، مادر امیرالمؤمنین علیه السلام.
امروز البته روز شهادت امام رضا علیه السلام است و جا داشت که ما در مورد امام رضا صحبت بکنیم؛ ولی خب، چون قبل از بنده برادر عزیزمان فیض رساندند و در مورد امام رضا هم صحبت کردند، هم روضه خواندند، بنده در مورد فاطمه بنت اسد ان‌شاء‌الله نکاتی را عرض بکنم و آخرش ان‌شاء‌الله روضه امام رضا علیه السلام.
نکته‌ای که مهم است این است که ما هرچه که داریم از پیغمبر است. دین و دنیا و آخرت ما، پیغمبر اکرم. نماز ما، حج ما، روزه ما، محرممان، صفرمان، قرآن، کعبه، هرچه هست از پیغمبر است. ما خیلی مدیونیم به پیغمبر. و این بدهی که به پیغمبر داریم هیچ وقت ادا نخواهد شد؛ و به همان دلیلی که به پیغمبر مدیونیم، به این چهار زن بزرگوار هم مدیونیم. چون اگر این چهار نفر نبودند، پیغمبر اکرم در این عالم دنیا، به حسب ظاهر کسی نبود که ایشان را اداره بکند. در این دنیا این چهار زن بودند که پیغمبر را زیر پر و بال گرفتند، رشد دادند. و این چهار نفر، هر چهار بزرگوار عنوان "مادر" برایشان گفته شده و پیغمبر هر چهار نفر را به‌عنوان مادر خودشان معرفی کردند.
خصوصاً که دشمنان پیغمبر دنبال ترور پیغمبر بودند. نمونه‌هایش را جلسه اول عرض کردم. حتی پدر پیغمبر هم به مرگ مشکوکی از دنیا رفت. در حاشیه یک کلامی هم هست از حضرت عبدالمطلب. حضرت عبدالمطلب به امّ ایمن فرمودند که مراقب باش: «لا تغفلی عن ابنی» از این بچه من غافل نشوی. این دشمنان دین خیال می‌کنند که این پیغمبر آخرالزمان است. مراقب باش که یک وقت… سر… خیال می‌کردند... نمی‌خواستند تصریح بکنند که همه بفهمند که همین ایشان پیغمبر است. این نشان می‌دهد که دشمن توطئه داشت برای پیغمبر.
و این دست خدا بود که سال‌ها پیغمبر از مکه دور باشد، پنج سال اول. و بعد هم در شرایطی ایشان قرار بگیرد که نتوانند کاری بکنند. در دامن حضرت عبدالمطلب باشد که بزرگ قریش بود، بعد هم در دامن حضرت ابوطالب که ایشان هم بعد از عبدالمطلب بزرگ قریش بود. در یک شرایطی قرار گرفت که کسی نتواند به ایشان نزدیک بشود.
ما در مورد پیغمبر، خوب می‌دانید خیلی کم صحبت می‌کنیم. مجالس روضه‌مان هم اگر دقت بکنید، کمترین حرف از پیغمبر است. از همه اهل بیت حرف هست. به آن کسی که بیشتر از همه باید توجه بکنیم و کمتر از همه توجه می‌کنیم: پیامبر اکرم. نه مجالس روضه‌مان، نه هیئت‌هامان، هیچ‌کدام خیلی خبری از پیغمبر اکرم متأسفانه نیست. و کمتر یاد این بزرگوار...
این بحث در مورد حضرت فاطمه بنت اسد را هم بنده چند روز پیش که توفیق بود (حرم امیرالمؤمنین علیه السلام مشرف بودیم)، عهد کردم با ایشان که دیدم که ما واقعاً کم‌کاری کردیم در معرفی مادر پیغمبر و مادر امیرالمؤمنین. ایشان... عهدی کردم که ان‌شاء‌الله در اولین فرصت، در حد اندک خودمان، به هر حال یک ابراز ارادتی داشته باشیم به این بانوی بزرگوار که خیلی حق به گردن ما دارد و خیلی مقام بلندی دارد، چون مادر تمام ائمه ماست، از جمله امام رضا علیه السلام.
شما هم نیت بکنید در این جلسه که نشسته‌اید، ان‌شاء‌الله حضرت فاطمه بنت اسد، مادر اهل بیت، به همه ما توجه بکنند و ان‌شاء‌الله که در این ساعات پایانی ماه صفر (تقریباً 45 دقیقه از ماه باقی مانده)، این مزد این دو ماه عزاداری و اشک و زیارت و ابراز ارادت به اهل بیت را امروز ان‌شاء‌الله از دست مادران این بزرگواران، حضرت آمنه و حضرت فاطمه، در این ساعت‌ها بگیریم ان‌شاء‌الله.
چند تا نکته می‌خواهم در مورد ایشان عرض بکنم. البته نکته زیاد است و این جلسه هم کفاف نمی‌دهد و همین الان هم در بانک مختصر در مورد حضرت فاطمه بنت اسد، بنده نکاتی آوردم. بیش از بیست صفحه مطلب برای همین چند دقیقه شد که خب قطعاً نمی‌رسیم همه‌اش را بگوییم. تازه من فقط در مورد نسبت فاطمه بنت اسد و پیغمبر این مطالب را آوردم. در مورد فاطمه بنت اسد و امیرالمؤمنین اصلاً نمی‌خواهم صحبت بکنم، یک بحث دیگری است.
حضرت فاطمه بنت اسد بعد از اینکه حضرت عبدالمطلب داشتند دیگر به رحمت خدا می‌رفتند و اوضاعشان از جهت جسمانی به هم ریخته بود، خب ایشان عهده‌دار شد تربیت پیغمبر را. نکاتی اینجا هست عرض بکنم، نکات جالبی. فاطمه بنت اسد می‌فرمایند که: "من موقعی که عبدالمطلب داشت از دنیا می‌رفت بودم. دیدم که حضرت عبدالمطلب به فرزندانش فرمود که چه کسی بعد از من کفیل پیامبر می‌شود؟ «من یکفلو محمداً؟» چه کسی کفیل محمد می‌شود بعد از من؟" این‌ها گفتند که: "آقا خود پیامبر" حالا من نام ایشان را نمی‌گویم، از باب احترام پیامبر عرض می‌کنم "گفتند آقا خود پیامبر از همه باهوش‌تر است، بگذاریم خودش انتخاب کند بین این پسرهای شما ببینیم کی را انتخاب می‌کند." خب، خیلی فرزندان دیگر حضرت عبدالمطلب بودند. اینجا خود پیامبر رفتند و ابوطالب را انتخاب کردند. حضرت عبدالمطلب به ابوطالب فرمودند که: "من دیانت و امانت تو را خبر دارم؛ همان طور که من با این بچه بودم، تو هم همان جوری باش برای او."
فاطمه می‌فرماید که: "وقتی که حضرت عبدالمطلب از دنیا رفت، ابوطالب ایشان را آورد خانه و «کنت اخدمه» من خدمت می‌کردم به پیغمبر و «کان یدعونی الام» من را مادر صدا می‌زد." پیامبر... ببینید، خیلی شرایط پیامبر شرایط عجیبی است دیگر. عرض کردم، جلسات قبل. بدون پدر به دنیا آمد، در سن خیلی کم مادر از دست داد، بعد هی از این خانه به آن خانه، خانه حلیمه، بعد خانه خود آمنه، بعد خانه عبدالمطلب. حالا آمده در سنین هفت، هشت سالگی منزل چهارم، منزل فاطمه بنت اسد.
"من را مادر صدا می‌زد و می‌گوید که در حیاط خانه ما" حضرت فاطمه بنت اسد می‌فرماید: "چند تا نخل بود. چهل تا بچه کوچک بودند که هم‌سن و سال محمد بودند. این‌ها هر روز می‌آمدند در حیاط خانه ما، خرماهایی که از درخت می‌ریخت را زمین و جمع می‌کردند می‌خوردند." می‌گوید: "من هیچ وقت ندیدم که محمد دست دراز کند به آن چیزی که این بچه‌ها در دستشان دارند، از دست این‌ها چیزی بگیرد؛ درحالی که این‌ها خودشان چنگ می‌انداختند به دست همدیگر، خرماهای همدیگر را می‌قاپیدند." می‌گوید: "برای همین من برای پیامبر از این درخت خرمایی که می‌ریخت را جمع می‌کردم، کنار می‌گذاشتم، بهش تقدیم بکنم. آن قدری که یادم بود خودم برمی‌داشتم. آن قدری هم که یادم نبود به کنیزم می‌گفتم تو برای پیامبر هر روز یک مشت خرما جمع کن از این درخت." خیلی پیامبر حیا و عفت داشت، این شکلی چشمش به دست این و آن…
می‌گوید: "یک روز این بچه‌ها آمدند و من یادم رفت خرما بردارم، کنیزم هم یادش رفت خرما بردارد. پیغمبر خواب بود، بیدار شد، رفت زیر درخت نگاه کرد دید خرمایی نیست. من هم خواب بودم، بیدار شدم دیدم که اوه! امروز خرما جمع نکردیم. خجالت کشیدم آستینم را گرفتم جلو صورتم که یک وقتی پیغمبر را نبینم، خجالت کشیدم. کنیز هم یادش رفته بود چیزی بردارد. دیدم پیغمبر آمد یک نگاهی کرد به این درخت دید که زیر این درخت خرماهایی که باید می‌ریخت و جمع می‌کرد نیست امروز. «فانصرف» برگشت."
"کنیز من به رب بهش گفتش که: آقا ببخشید، ما امروز یادمان رفته برای شما خرما جمع کنیم. نه من خرما جمع کردم نه خانوم فاطمه بنت اسد. بچه‌ها هم آمدند و هرچه بود برداشتند بردند." می‌گوید: "دوباره پیغمبر آمدند نگاه کردند به این نخل، فرمودند: «أيها الشجر، إني جائع.»" فرمودند: "ای درخت، من گرسنه‌ام."
پیغمبر رو کرد به درخت نخل، فرمود: "ای درخت، من گرسنه‌ام."
فاطمه بنت اسد می‌گوید که: "دیدم درخت «قد وضعت أقسام التي عليه الرطب.»" آن شاخه‌های بالا که خرما رویش بود همه را خم کرد، درخت آورد در محضر پیغمبر. پیغمبر برداشتند، هر چقدر می‌خواستند خوردند. درخت دوباره برگشت رفت بالا. گفت: "«فتعجبَت» تعجب کردم از این صحنه." ابوطالب بیرون از خانه بود. هر روز وقتی برمی‌گشت به کنیزم می‌گفتم: "در که می‌زد، می‌گفتم در را رو آقا باز کن." این سری که برگشت خودم پابرهنه دویدم. ابوطالب که در زد دویدم در را باز کردم بهش گفتم: "می‌دانی چی شد امروز؟ این پسر عبدالله را کرد به درخت، درخت خم شد بهش خرما داد." حضرت ابوطالب فرمود: "«إنما هو، إنما یکون نبیاً.» این پیغمبر خواهد شد و «أنت به به»" ببین چه معرفت‌هایی بین این‌ها بوده. "«أنت تلدین له وزیراً.» یک وزیری هم خواهد داشت که فاطمه بنت اسد تو آن وزیر او را به دنیا خواهی آورد."
بعد از وقتی که از بچه‌دار شدن دیگر ناامید شده بودی؛ چون فاطمه بنت اسد هر ده سال یک پسر به دنیا می‌آوردند، ده سال ده سال فاصله بچه‌هایشان بود و سه تا پسرشان به دنیا آمده بودند. چهل سال گذشته بود دیگر از بچه ناامید بودند، امیرالمومنین به دنیا آمدند و وزیر پیغمبر شد ایشان.
حالا داستان در این زمینه زیاد است که امروز عرض بکنم. حضرت ابوطالب هم به شدت علاقه‌مند بود به پیغمبر اکرم. به همه بچه‌های خودش ترجیح می‌داد پیغمبر را. بچه‌های دیگر ای که داشت خب دو سه تا از فرزندان ایشان متولد شده بودند. هرجا که پیغمبر می‌رفت ابوطالب با ایشان می‌ایستاد. غذا اختصاصی برای ایشان جدا می‌کرد. از نکات جالب این‌ها را یادگاری بشنوید چون کمتر شنیده شده. می‌گوید: "سر سفره که خانواده ابوطالب می‌نشستند غذا می‌خوردند، اگر پیغمبر سر سفره نبود هرچی می‌خوردند سیر نمی‌شدند ولی همین که پیغمبر بود یک کم که می‌خوردند همه سیر می‌شدند، تازه غذا اضافه هم می‌آوردند." وجود با برکت پیغمبر اکرم. ابوطالب ایشان می‌فرمود: "«إنک لمبارک.» از برکت حضور تو است که این طور در خانه ما اثرش ظاهر می‌شود." و پشتی و بالش می‌گذاشت همیشه برای پیغمبر. حالا مثلاً هشت، نه ساله کنار خودش جا می‌گذاشت. شب‌ها هم که می‌خواست بخوابد بستر پیغمبر را کنار بستر خودش پهن می‌کرد. حضرت ابوطالب در آغوش خودش بزرگ کرد.
بعدها همین کار را پیغمبر با امیرالمومنین کردند. جالبی است که بعدها خوب فاصله پیغمبر و امیرالمومنین هم سی سال است. همین اتفاق بعداً دقیقاً برعکس افتاد. در خانه حضرت فاطمه بنت اسد آن کسی که می‌نشست امیرالمومنین را بغل خودش می‌خواباند، غذا بهش می‌داد، همه کارش را می‌کرد پیغمبر بودند. که یک بخشش این بود که تلافی محبت ابوطالب به ایشان باشد ولی اصلش این بود که می‌خواست تربیت بکند.
وقتی که بچه را قرار شد پیغمبر را بدهند به خانواده ابوطالب. ابوطالب به فاطمه بنت اسد فرمود که... حالا جا دارد که فاطمه به شدت به پیغمبر علاقه داشت از قبل. از همین گفتش که: "فاطمه بنت اسد بدون «إن هذا إبن أخ»، این پسر برادر منه. عزیزترین کس پیش منه. از خودم و مالم بیشتر دوستش دارم. یک وقت نبینم کسی متعرض این بچه بشود." «فتبسّمت فاطمه» لبخند زد. ببینید چقدر معرفت این زن. این زن بزرگ خودش پیغمبر را نسبت به بچه‌های خودش بیشتر دوست داشت. برگشت گفتش که: "ابوطالب، «توصینی فی ولدی محمد» داری تو به من سفارش پسرم محمد را می‌کنی؟ «و أنه أحب إلیّ من نفسی» من محمد را از جان خودم بیشتر دوست دارم، از بچه‌های خودم بیشتر دوست دارم." و این شد که فاطمه بنت اسد عهده‌دار تربیت پیامبر اکرم شد.
در روایتی هم دارد پیغمبر فرمودند که: "جبرئیل آمد پیش من به من گفت خدا به تو سلام می‌رساند و می‌گوید من چند نفر را آتش را بهشان حرام کردم. یکی آن صلبی که تو ازش به دنیا آمدی، یکی آن رحمی که درش حمل شدی و یکی هم آن دامنی که توش بزرگ شدی." پیغمبر به جبرئیل فرمودند که: "توضیح بده منظور چیست؟" جبرییل عرض کرد که: "آن صلبی که ازش به دنیا آمدی عبدالله است، آن رحمی که توش قرار داشتی آمنه است، آن دامنی که توش بزرگ شدی ابوطالب و فاطمه بنت اسدند." خدا آتش را بر این چهار تا حرام کرد. و پیغمبر همیشه با عنوان "مادر" صدا می‌زدند فاطمه بنت اسد را. ایشان هم "یاولدی" می‌گفت به پیغمبر اکرم.
روایت جالب برایتان بخوانم، چند تا نکته جالب بگویم. یک نکته اینکه در آیه قرآن دیدید هارون به حضرت موسی چی می‌گوید؟ می‌گوید: «یابن أم» پسر مادرم. آن قضیه‌ای که پیش آمد، ریشش را گرفت، حضرت موسی گفت: "پسر مادرم." بعضی شواهد نشان می‌دهد که هارون و موسی که با هم برادر بودند، از طریق مادر با هم برادر بودند نه پدر. مادرشان مشترک بوده. پیغمبر اکرم به امیرالمومنین فرمود: "تو برای من مثل هارون برای موسایی، فقط فرقمان این است که بعد از من پیغمبری نیست."
خوب نکته جالب این است که همان طور که هارون و موسی از مادر برادر بودند، پیغمبر و امیرالمومنین هم از مادر، حضرت فاطمه بنت اسد، هم مادر پیغمبرند هم مادر امیرالمومنین.
یک نکته بعدی اینکه چند بار هم امیرالمومنین پیغمبر را به عنوان... صدا زدند: "ای پسر مادرم." که حالا من اینجا روایتش را آوردم، چون وقت نمی‌شود نمی‌خوانم.
یک روایت جالب دیگر برایتان بگویم. وقتی که امام مجتبی را می‌خواستند دفن بکنند که آخر امام حسن مجتبی را کجا دفن کردند؟ بفرمایید: قبرستان بقیع. ان قدرش را همه بلدیم ولی نمی‌دانیم امام مجتبی وصیت کردند: "من را کنار مادرم فاطمه دفن کن." کدام فاطمه؟ فاطمه بنت اسد. وصیت امام مجتبی این بود که: "من را کنار مادرم دفن کنید." فرمود: "اول من را کنار قبر پیغمبرم بگذارید، آنجا طوافی مثلاً به قول ما بدهید، بعد ببری کنار قبر مادرم فاطمه بنت اسد دفن کن." که امام حسن را فاطمه بنت اسد دفن کردند.
وقتی می‌خواستند دفن بکنند، خب اول که آوردند کنار پیغمبر جدل شد. آن‌ها فکر کردند می‌خواهند کنار پیغمبر دفن کنند. آن زن... حالا اسم ببرم... عایشه عصبانی شد و گفت: "من نمی‌گذارم در خانه من دفن کنید." و این‌ها. جر و بحثی شد. محمد بن حنفی یک چیزهایی گفت. عایشه برگشت گفتش که: "تو دیگر حرف این بچه‌های فاطمه را نزن." با عبارت تحقیرآمیز. انگار مثلاً کلمه "فاطمه" را با تحقیر گفت. خوب خیلی حسادت و دشمنی داشت با حضرت زهرا سلام الله علیها. امام حسین وقتی این را شنیدند برگشتند گفتند: "تو اسم فاطمه را این جوری می‌آوری؟ می‌دانی فاطمه کیست؟ می‌دانی نسبت پیغمبر با فاطمه چیست؟" تعبیر جالب است، گفت: «ولدته ثلاث فواطم.» در مورد فاطمه این جور صحبت می‌کنی؟ پیغمبر سه تا مادر داشت که این‌ها اسمشان فاطمه بود.
بعد چه کسانی را اسم آورد؟ فاطمه بنت عمران. که کی بود؟ مادر ابوطالب بود که اسم ایشان هم فاطمه بود. فاطمه دوم را به عنوان مادر پیغمبر معرفی کرد. فرمود: "فاطمه دوم، فاطمه بنت اسد." فاطمه سوم، "فاطمه بنت زائده" که ایشان هم مادر عبدالمطلب بود. فرمود: "پیغمبر فرزند سه فاطمه است." بعد تو اسم فاطمه را این شکلی می‌آوری؟ خب یکی مادر عبدالمطلب بود، یکی مادر ابوطالب بود، این‌ها که روشن است. یکیش فاطمه بنت اسد بود ولی ایشان هم به عنوان مادر پیغمبر امام حسین آنجا معرفی کرد.
یک نکته قشنگ دیگر بگویم. دیگر حالا سریع باید نکات را پشت هم بگویم چون خیلی مطلب هست. مقام فاطمه بنت اسد را پیغمبر فرمودند حتی از آمنه، مادر خودشان بالاتر است. یک روایت خیلی جالبی. پیغمبر به امیرالمومنین فرمودند: "علی جان، شش تا ویژگی تو داری که من ندارم. شش تا فضیلت داری که من ازش محرومم." کلش را بگویم یا فقط آخرش را بگویم؟ فرمودند: "شش تا چیز اختصاصی تو است. من هم حتی..." «ان لک زوج ک فاطمه» "همسری مثل فاطمه داری که من ندارم." دو تا پسر از صلب خودت داری، سید جوان‌های بهشتند که من دو تا پسر خودم این شکلی ندارم. "تو مادر خانمی مثل خدیجه داری که من مادر خانمی مثل خدیجه ندارم." فرمود: "برادرانی داری مثل جعفر." حالا جعفر را خصوصاً اینجا فرمودند که جعفر طیار که شهید شد دو تا دستش بریده شد. فرمودند: "من برادری مثل جعفر طیار ندارم." فرمود: "پدرخانمی داری که من مثل او ندارم که من باشم." "مادری داری که من مثل آن مادر ندارم. فاطمه بنت اسد مادر تو بهتر از مادر من بود، آمنه."
البته عرض کردم مادر پیغمبر هم محسوب می‌شوند ولی دیگر اینجا منظور مادری است که به دنیا آورده. چرا اینجا فرمودند؟ فرمودند چون هم هاشمی بود هم مهاجر بود. فاطمه بنت اسد هاشمی بود، سید بود. آمنه هاشمی نبود. از این جهت امیرالمؤمنین هم از پدر سیدند هاشمیان، هم از مادر هاشمیان. تنها کسی که... یعنی اولین فرزند متولد شده از خود بنی هاشم. همیشه بنی هاشم با اقوام دیگر پیوند داشتند. در این ازدواج ابوطالب با فاطمه بنت اسد ازدواج کردند که هر دو مال بنی هاشم اند. هم هاشمی بود، سید بود، هم مهاجر بود. جزء اولین مهاجرانی بود که در راه خدا هجرت کرد.
فاطمه بنت اسد موقع تولد پیغمبر هم وقتی پیغمبر به دنیا آمدند ایشان حضور داشتند. چیزهایی دیدند که حالا جلسات قبل عرض کردم، چون فرصت نیست دیگر اشاره نمی‌کنم.
چند تا نکته بگویم و ان‌شاءالله کم کم بحث را تمام کنیم، خسته نشوید. داستان مهمی که هست در مورد حضرت فاطمه بنت اسد که داستان مهمی است، داستان رحلت ایشان است. خوب گوش بدهید خیلی مطلب دارد، نکات جالبی دارد. سه چهار تا روایت داریم من سعی می‌کنم از هر کدام یک بخشش را بیان کنم. روایت دارد که وقتی فاطمه بنت اسد از دنیا رفتند امیرالمؤمنین آمدند پیش پیغمبر داشتند گریه می‌کردند. پیغمبر فرمودند: "خدا چشم تو را گریان نکند چی شده؟" عرض کرد: "یا رسول الله، «ما تد» مادرم از دنیا رفت." اینجا دارد که پیغمبر فرمودند: "«و أُمّي والله». نگو مادر تو از دنیا رفت، مادر منم به خدا از دنیا رفت." از نظر «أُمّ» اما. پیامبر گریه کردند، فرمودند: "وا اما!" یعنی با ناله مادر صدا زدند مادر را در رحلت فاطمه بنت اسد.
اینجا قضایایی هست. فرمودند که: "بگویید لباس من را بیاورند." یک لباس اختصاصی از پیغمبر آوردند. فاطمه بنت اسد را خود پیغمبر کفن کردند. بعد نماز خواندند. در نماز هفتاد بار تکبیر گفتند پیغمبر برای فاطمه بنت اسد که اصلاً سابقه نداشت. وقتی خواستند دفن کنند خود پیغمبر در قبر خوابیدند اول. بعد فرمودند: "فاطمه بنت اسد را بیاورید." در قبر هم شروع کردند به مفصل مناجات کردن با خدا. بعد فاطمه بنت اسد را آوردند و دفن کردند.
به پیغمبر گفتند که: "یا رسول الله، تو خودت در تشییع جنازه را عبا برداشته بودی." پیغمبر خیلی جمع و جور راه می‌رفتند. بهشان گفتند: "آقا این کارها چی بود؟ سابقه نداشت." فرمود: "این که دیدید این جور خودم را جمع کرده بودم در تشییع جنازه، خاطر ازدحام ملائکه بود که در تشییع فاطمه بنت اسد آمده بودند. این هم که دیدید در پیراهن خودم کفنش کردم به خاطر این بود که یک روزی در مورد قیامت صحبت می‌کردم." حالا ببینید چقدر این زن با شرافت، هم مادر پیغمبر است هم مادر امیرالمؤمنین است. "در مورد قیامت صحبت می‌کردم، گفتم روز قیامت همه عریان محشور می‌شوند." فاطمه بنت اسد ناله زد، گفت: "یا رسول الله، چه کنیم با این رسوایی؟" پیغمبر فرمودند: "به ایشان گفتم شما غصه نخور، شما جزء آن‌هایی نیستی که عریان محشور می‌شوی." باز هم از من درخواست کرد «میشود منو تو لباس خودتون کفن بکنین؟» که روز قیامت عریان محشور نشوم. من قبول کردم. واسه همین در لباس خودم ایشان را دفن کردم.
بعد فرمود: "این‌ها به خاطر این بود که ایشان مادر من بود. در بچگی خیلی به فکر من بود." بگذارید من روایتش را برایتان بخوانم، خیلی جالب است. تعابیر جالبی به کار برد. فرمود: "این کارهایی که برایش کردم «فلقد کانت تجیع اولادها و تُشبِعُنی»" بچه‌های خودش فاطمه بنت اسد گرسنه بودند ولی اول غذای من را می‌داد! "«و تُشعِثُ أولادَها و تُدَهِّنُنی» سر و روی بچه‌های خودش ژولیده و پولیده بود ولی سر و روی من را آراسته می‌کرد." یعنی من را به بچه‌های خودش ترجیح می‌داد. "برای همین من هم در تمام این جنازه‌هایی که دفن کردم او را به همه ترجیح دادم. کاری که با او کردم نسبت به هیچ کسی نکرده بودم." بعد آن قضیه نخل را فرمودند که: "در خانه ابوطالب از آن نخل برای من خرما کنار می‌گذاشت."
فرمودند که: "به خاطر این‌ها بود که من این طور به ایشان محبت کردم." بعد خود پیغمبر هم تلقین گفتند به فاطمه بنت اسد. وقتی که تلقین می‌گفتند چند بار فرمودند که: "شهادت لا اله الا الله بده، شهادت به رسالت من بده." بعد فرمودند: "«ابنک، ابنک، ابنک» پسرت، پسرت، پسرت." گفتند: "یا رسول الله این‌ها چیست؟" فرمود: "ملائکه آمدند ازش سؤال کنند. پرسیدند امامش کیست؟ خجالت کشید بگوید پسرم علی. بهش گفتم بگو پسرت. خجالت نکش، بگو امام پسرت علی بن ابیطالب است."
بعد پیغمبر دستشان را از خاک به هم کوبیدند. فرمودند: "همین صدای دستی که زدم را فاطمه شنید." یعنی "مرده" آن قدر اشراف و حضور دارد کنار قبر خودش. اینجا دارد که دعا کردند: "خدایا مادرم فاطمه بنت اسد را ببخش، ازش بگذر." که حالا خیلی تعابیر جالبی است و داستان دفن ایشان داستان جالبی است.
فاطمه جزء اولین بانوانی است که مسلمان شد و جزء اولین بانوانی است که با پیغمبر هجرت کرد، آن هجرت سخت از مکه به مدینه. که داستانش از امشب شروع می‌شود دیگر حالا چون وقت نیست اشاره نمی‌کنم. مفصل فقط مختصری بگویم. می‌دانید امشب شبی است که امیرالمؤمنین به جای پیغمبر اکرم خوابیدند. خبر دارید این را دیگر؟ لیله المبیت. می‌خواستند پیغمبر را ترور بکنند. پیامبر از شهر خارج شد. امیرالمؤمنین جای ایشان خوابیدند. پیامبر سه روز در غار بود. به امیرالمؤمنین فرمود: "من هجرت می‌کنم مدینه. تو شرایط را جور کن، «فوا» فواطم را با خودت بردار بیا." این فواطم سه تا فاطمه بودند: فاطمه بنت اسد، فاطمه دختر پیغمبر و فاطمه بنت زبیر. که امیرالمؤمنین به سختی این سه تا فاطمه را راه انداخت با خودش سوار بر شتر با چه مصیبتی که وقتی به مدینه رسید پاهایش چاک چاک شده بود از این مسیر طولانی و سختی که پیغمبر وقتی امیرالمؤمنین را دیدند گریه کردند ولی آنجا عرض کردیم: "امانت را تحویل شما دادم، این سه تا فاطمه را به شما رساندم." این فاطمه بنت اسد آن قدر در این مسیر متوجه خدا بود که آیاتی در شأن ایشان از سوره مبارکه آل عمران نازل شد که: "این‌ها کسانی‌اند که در هر حالتی، چه نشسته چه خوابیده چه ایستاده به یاد خدا هستند." خدا این طور تقدیر کرد، از این طور یاد کرد. آیه در شأن این بزرگواران نازل شد.
یک نکته جالب این‌ها را بهتان بگویم. این‌ها نکات اعتقادی به درد می‌خورند. یکی از شبهاتی که وهابی‌ها خیلی می‌اندازند این است که پدر و مادر امیرالمومنین مسلمان نبودند. حالا البته در مورد فاطمه بنت اسد و ابوطالب می‌گویند مسلمان نبود، کافر از دنیا رفت. امیرالمومنین را تحقیر کنند بگویند مثلاً کافرزاده بوده است. استدلال خیلی خوبی که این جور وقت ها اگر مواجه شدید با این حرف‌ها (حالا بیشتر سفر حج و عمره که آدم می‌رود آنجا این حرف‌ها را می‌شنود)، این استدلال را یادگاری داشته باشید. استدلال از امام سجاد علیه السلام. به امام سجاد گفتند که: "آقا ابوطالب مسلمان از دنیا رفت؟" نکته را ببینید، خیلی قشنگ. فرمود: "همه می‌دانند فاطمه بنت اسد مسلمان بود و مؤمن بود. آیه در شأنش هست. هیچ بحثی در این مورد نیست. چه ربطی به ابوطالب دارد؟" پیغمبر بعد از هجرت فرمود: "زن‌های مسلمانی که شوهر کافر دارند باید جدا شوند." البته حالا بعد هجرت. جلو آن موقع حضرت ابوطالب از دنیا رفته بود. قبلش هم پیغمبر این را فرموده بود که: "زن‌های مسلمانی که شوهر دارند، یعنی هر زنی که مسلمان می‌شود شوهرش کافر است باید جدا شود." تا آخری که ابوطالب در دنیا بود فاطمه بنت اسد همراه او بود، همسر او بود، ازش هم جدا نشد. همه هم می‌دانند که فاطمه بنت اسد مسلمان بود. یعنی ایمان ابوطالب را هم با فاطمه بنت اسد اثبات کردند. این البته یک دلیل است. ده‌ها دلیل داریم در مورد ایمان ابوطالب. قشنگ‌ترین و جامع‌ترین دلیل که: "اگر کافر بود باید فاطمه بنت اسد ازش جدا می‌شد. چون همه می‌دانند که این مسلمان است." همین که جدا نشد نشان می‌دهد ابوطالب مؤمن و موحد و مسلمان است.
این نکاتی بود که خیلی جمع و جور و مختصر در مورد حضرت فاطمه بنت اسد عرض کردم. دیگر نرسیدیم به آن بحث که وقتی که خواست فرزند به دنیا بیاورد، تنها زنی بود که در تاریخ رفت پشت کعبه دعا کند، کعبه شکاف خورد بردنش تو کعبه، زایمان کرد. در حالی که مریم وقتی می‌خواست فرزندش را به دنیا بیاورد بهش گفتند: "اینجا زایشگاه نیست، اینجا عبادتگاه است، برو بیرون از مسجد." بیرونش کردند! ولی امیرالمؤمنین وقتی می‌خواست به دنیا بیاید، فاطمه پشت در کعبه بود داشت دعا می‌کرد، نیایش می‌کرد، بردن ایشان را. سه روز در کعبه بود. فرزند را آنجا به دنیا آورد. این چه مقامی است که این زن بزرگوار دارد؟
خدا ان‌شاءالله به حق این زن بزرگ، این مادر اهل بیت، ما دست همه ما را بگیرد، حاجات همه ما را ان‌شاءالله برآورده کند و فرج فرزندش امام زمان را برساند. من روضه‌ای می‌خواهم بخوانم. این روضه را هم از فاطمه بنت اسد می‌خواهم شروع کنم به امام رضا علیه السلام برسم. مادر اهل بیت ایشان مادر امامان ماست. اول این روضه را می‌خوانم بعد ان‌شاءالله به امام رضا علیه السلام می‌رسیم. یک نکته‌ای دارد در این روضه. در روایت دارد امام صادق به مفضل بن عمر فرمود: "اگر خواستید..." حالا چراغ ها را هم کم بکنید این روضه را با هم بخوانیم.
فرمودند: "وقتی که قیامت می‌شود آنجا در پیشگاه خدا اهل بیت از خدا طلب خون خواهی می‌کنند درباره ظلم‌هایی که بهشان شده خصوصاً فاطمه زهرا سلام الله علیها آنجا در پیشگاه خدای متعال عرض می‌کند خدایا انتقام بگیر از بچه‌های ما بابت ظلم‌هایی که بهشان شد." آنجا توصیف کردند صحنه قیامت را. امام حسین با چه وضعی وارد می‌شوند، پیکرشان پر از خون است. در صحنه محشر با وضعی وارد می‌شوند که همه آن سر بریده امام حسین علیه السلام را می‌بینند. ناله‌های دلخراش فاطمه زهرا در صحنه محشر که طلب می‌کند از خدا که خدا انتقام خون شهید مظلوم را بگیرد. این اوضاعی است که در محشر هست و فاطمه زهرا سلام الله علیها آنجا از خدا می‌خواهد.
اینجا دارد که در صحنه قیامت امام حسین وارد می‌شوند، فاطمه زهرا وارد می‌شوند ولی یک عبارتی دارد عجیب است. روضه امروز باشد تقدیم به حضرت فاطمه بنت اسد. اینجا دارد که وقتی امام حسین وارد می‌شوند سمت راست امام حسین حمزه اسدالله است، حضور دارد. سمت چپ ایشان جعفر طیار. در این حالت می‌بینند دو تا بانو یک بچه کوچکی را با خودشان وارد صحنه محشر می‌کنند. این بچه کوچک کیست؟ ما ایشان را به نام حضرت محسن می‌شناسیم. ولی نامی که از ایشان در روایت معمولاً گفته شده، محسن. ولی حالا بنده به خاطر اینکه ذهن‌ها با همان نام محسن آشناست همان نام محسن را عرض می‌کنم. اینجا دارد که حضرت خدیجه سلام الله علیها به حضرت فاطمه بنت اسد، محسن را در آغوش گرفتند، وارد صحنه محشر می‌شوند. «یؤتى بمحسن تحمله خدیجة بنت خویلد و فاطمة بنت أسدٍ أمّ أمیرالمؤمنین» و «هن سارقات». همه هم شیون می‌کشند. یعنی به خون خواهی این بچه این دو مادرش می‌آیند، خدیجه و فاطمه بنت اسد، که این بچه چه گناهی کرده بود بین در و دیوار با ضرب این بچه را به شهادت رساندند. این نشان می‌دهد فاطمه بنت اسد خون خواهی خواهد کرد بابت بچه‌های خودش و در این مصیبت‌ها او هم عزادار است. مادر همه این اهل بیت. خوب این یک نکته.
بخش دوم، برویم روضه امام رضا علیه السلام. روضه امام رضا را این شکلی می‌خواهم عرض بکنم. امروز در این دقایق پایانی ماه صفر، این ارادت و محبت شدید این بانوان بزرگ، خصوصاً حضرت فاطمه بنت اسد را به پیغمبر اکرم دیدید که پیغمبر را به بچه‌های خودش ترجیح می‌داد. چطور رسیدگی می‌کرد، چطور دنبال پیغمبر؟ چه عشقی داشت؟ این نشان می‌دهد ما باید در برابر پیغمبر این شکلی باشیم، همه ما. چه آن پیغمبر خردسال، چه پیغمبری که الان از دنیا رفته است. پیغمبر که زنده و مرده ندارد. من و شما عشقمون به پیغمبر باید این شکلی باشد. پیامبر فرمود: "کسی مؤمن می‌شود که من را از خودش بیشتر دوست داشته باشد، بچه‌های من را از بچه‌های خودش بیشتر دوست داشته باشد." این داستانی است که ما باید داشته باشیم، از فاطمه بنت اسد باید یاد بگیریم.
نکته‌ای که هست این است که اهل بیت را این شکلی معرفی کردند، گفتند: "این‌ها پاره‌های تن پیغمبرند." پیغمبر فرمود: "گوشت این‌ها گوشت من است، خون این‌ها خون من است." خصوصاً در مورد یک امام غریب فرمود: "پاره تن من است که در سرزمین غربت دفن می‌شود." «منی فی ارض خراسان.» یک تکه‌ای از وجود من، یک پاره‌ای از تن من در سرزمین غربت دفن می‌شود. دیروز خواب «دولتشو» را خواندم، یادتان است؟ امّ ایمن خواب دید بخشی از بدن پیغمبر کنده شد، افتاد در خونش. حضرت فرمودند: "این حسین من است که در آغوش گرفتی، این پاره تن من است."
ما اینجا در محضر مردی هستیم که پاره تن پیغمبر است. گوشت او گوشت پیغمبر است. خون او خون پیغمبر. در سرزمین غربت. این فرزند پیغمبر بهش سم دادند. در وضعی از دنیا رفت که نه زنی از زن‌ها، نه دوستی از دوستان و نه فرزندی از فرزندان هیچ کدام آن‌ها نبودند. موقع دفن کردن امام رضا در غربت محض بودند. نبودند این زن و بچه. همه مدینه بودند. دو ماه گریه کردیم برای امام حسین علیه السلام. آخرین روضه و آخرین گریه ماه صفرمان این گریه‌ها باشد، پرونده اشکمون را ببندیم. معلوم نیست سال بعد محرم و صفر باشیم، شاید آخرین گریه‌های محرم و صفر عمرم باشد. خیلی‌ها پارسال بودند امسال نیستند. امسال هم نبودند. پرونده اشکمون با این روضه جمع بشود.
امام رضا به زن و بچه فرمود: "یک دل سیر گریه کنید." ولی جدش سیدالشهدا وقتی خواست به میدان برود هی این زن و بچه را آرام کرد. لا اله الا الله. آمد سوار بر مرکب شد راهی میدان بشود. خیلی این روضه جان سوز است، خیلی جگر آدم را آتش می‌زند! حالا این وضعی که این زن و بچه داشتند در خداحافظی با امام حسین، گریه‌ها و ناله‌ها و شیون‌ها. یک کم این‌ها را آرام کرد. سوار مرکب شد، سوار اسب خاص. حرکت بکند که دید اسب حرکت نمی‌کند. دوباره حرکتی داد به اسب را، دید اسب از جا تکان نمی‌خورد. فهمید یک مشکلی، یک چیزی هست. از اسب پیاده شد دید یکی از این دختر بچه‌ها پای اسب را سفت گرفته. فرمود: "دخترم رها کن پای اسب را." گفت: "بابا ما را به کی می‌سپاری؟" جمله‌ای فرمود آنجا امام حسین علیه السلام. ظاهراً این دختر حضرت سکینه بود. خیلی این جمله، جمله عجیبی بود. امام حسین آنجا برای سکینه چنین فرمود. مضمون این دو سه بیت: "ای دخترم با این اشک هات جگر بابات را آتش نزن." «لا تحرقی قلبی بدمعک.» این طور جگر بابا را آتش نزن. "به من قول بده تا بابا زنده است دیگر این طور گریه نکنی." این یک جمله بود.
یک جمله دیگر خیلی عجیب است. فرمود: "دخترم زود حالا شروع کردی گریه کردن؟ ان قدر گریه‌ها خواهی داشت، ان قدر خواهی داشت؟ صبر کن هنوز چیزی نشده، هنوز چیزی نشده. هنوز خیمه سوخته ندیدی، هنوز سر بر نیزه، هنوز مجلس شراب ندیدی، هنوز تازیانه ندیدی." علی لعنة الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا.
ای خدایا، در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکر حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات، علما، شهدا، فقر، امام راحل، حقوق الارحام، ملتمسین دعا، عصا ی ما را از سفره با برکت امام رضا علیه السلام و پدران و مادران بزرگوارش متنعم بفرما. شب اول قبر اهل بیت ما را فریادمان برسان. خدایا این دو ماه عزاداری را به فضل و کرمت به احسن وجه از ما بپذیر. این عزاداری‌ها، این ابراز محبت‌ها به پیغمبر و اهل بیتش را ذخیره قبر و قیامت ما قرار بده. دشمنان اسلام خصوصاً آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیز انقلاب را حفظ و نصرت عنایت بفرما. حاجات مسلمین، حاجات شیعیان را به فضل و کرمت همین ساعت همین دقیقه برآورده بفرما. خدایا بیماران اسلام را به فضل و کرمت شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. هرچه صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن. بانبی و آله رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوۀ.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات مادران پیامبر

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00