در این مجموعه جلسات، «دغدغه» بهعنوان عمیقترین نیروی پنهان انسان واکاوی میشود؛ نیرویی که میتواند هم انسان را زمینگیر کند و هم او را به اوج برساند.
از روایتهای تکاندهنده امیرالمؤمنین(ع) تا تحلیل جنگ روانی و مدیریت نگرانی در جامعه امروز، مرز میان همّ الهی و همّ حیوانی روشن میشود.
جلسات، مخاطب را با الگوی دغدغهمندی اصیل در حاکمیت، فرد، خانواده و سبک زندگی آشنا میکند و معیار تشخیص حق از باطل را روشن می سازد
سلاح دشمن در جنگ روانی؛ مدیریت «همّ و غم» است برای شکست دادن شما از درون [02:10]
تحلیل نامه امیرالمؤمنین(ع) به والی بصره: دغدغههای حیوانی، گناهی بزرگتر از اختلاس است [07:40]
غربت رهبری در سطح دغدغهها؛ وقتی مسئولان درگیر مسائل کودکانه و جناحی هستند[10:35]
هشدار درباره فرهنگ مهاجم؛ وزیر فرهنگ استرالیا بیشتر از مسئولان ما دغدغه نسل بعد را دارد! [13:33]
امام خمینی، الگوی «همّ الهی»؛ ۶۳ سالگی برای ایشان سن بازنشستگی نبود، آغاز نهضت بود [16:35]
امیرالمؤمنین(ع): با یک نگاه به فاطمه(س)، تمام هم و غم من برطرف میشد![20:26]
شاهکلید خروج از حیوانیت: «همّ و غم برای امر ما» عبادت است [25:00]
نقطه ضعف هر یک از ماا کجاست؟ دشمن با هدفگرفتن فرزند و رفیق، «همّ» ما را مهندسی میکند![36:45]
بسماللهالرحمنالرحیم
سخن را با بررسی ریشهی غربت جبههی حق و تفاوت سطح دغدغهها آغاز میکنیم. بسیاری از مشکلات و انحرافات سیاسی، ناشی از عدم تشخیص اولویتها و تفاوت در جنس دغدغههای افراد است. اما شاخصِ تراز برای ما، وجود مقدس حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) است که تمام هستی و هموغم خود را در مسیر ولایت فانی کرد. رابطهی ایشان با امیرالمؤمنین (علیهالسلام) چنان بود که مولی فرمود: «به خدا سوگند هرگز او را خشمگین نکردم و او نیز هرگز مرا نافرمانی نکرد.» اوج این یگانگی روحی آنجاست که حضرت میفرماید: «وَ لَقَد کُنتُ اَنظُرُ اِلَیها فَتَنکَشِفُ عنِّی الهُمُومَ وَ الاَحزَان؛ هرگاه به فاطمه نگاه میکردم، تمام غمها و اندوههایم برطرف میشد.»
این ویژگیِ زدودنِ غم، در ذات حضرت زهراست؛ چنانکه در دوران جنینی نیز مونس تنهایی مادرش، خدیجهی کبری (س) بود و از درون رحم به او بشارت میداد که: «مادر نترس، خدا با پدرم است.» کار زهرا (س) آرامش بخشیدن به ولیّ خداست. اما دلها بسوزد برای لحظهای که این مایهی آرامش را با نامردی از علی (ع) گرفتند. آن بانویی که تمام هویتش نصرتِ ولایت بود، بین در و دیوار نالید و حرمتش شکسته شد. وقتی علی (ع) نگاهش به بستر خالی زهرا میافتاد، دیگر غمی برطرف نمیشد، بلکه کوهی از ماتم بر دلش مینشست. خدایا به حق پهلوی شکستهی او، با ظهور مونس حقیقی، حضرت حجت (عج)، غم و اندوه را از چهرهی شیعیان برطرف بفرما.
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
با فاصلهٔ زیادی یا انشاءالله فاصلهاش کم است و سرعت بیشتری، انشاءالله بحثش را خواهیم داشت. مطالب هم مهم است و هم مفید. عرض کنم که مورد نیاز و با حال و احوال امروز جامعهٔ ما تناسب دارد. چند جلسهای بحثی را انشاءالله آرامآرام خواهیم داشت. نکات مهمی هم در این بحثها عرضه خواهد شد، تا انشاءالله برسیم به آن نکتهای که این جلسه میخواستیم بگوییم، ولی نمیگوییم. چند جلسه بعد، انشاءالله. خیلی مبهم شد، نه؟ هیچچیزش معلوم نشد. چند دقیقه است حرف میزنم، هیچکس نمیداند این چی میگوید! خراب میشود. یک تحملی میخواهد دیگر. شما که ماشاءالله همیشه ما را تحمل کردید، چند جلسهای هم بیشتر تحمل بفرمایید تا انشاءالله برسیم به یک سری نکات.
جلسهٔ قبل در مورد این نکته عرض شد. مطالبی از آن روایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) که فرمود: «خلق ربک الهم و الغم و الغصه و الدغدغه و الاسترس و النگرانی شدیدترین مخلوق خداست.» یعنی آن چیزی که آدم را از پا میاندازد. امروز هم رهبر انقلاب بحثی را البته بنده نرسیدم گوش دهم، از صبح درگیر بودم، انشاءالله شب بشود گوش دهم، ولی تیترش را دیدم. در مورد بحث آرایش نظامی در فضای تبلیغات و رسانه، مطالبی را فرمودند که دشمن در میدان نظامی شکست خورده و راهی جز فضای تبلیغاتی و رسانهای ندارد؛ و اینجا آرایش نظامی بگیرید. کار دشمن در میدان جنگ تبلیغاتی همین مدیریت نگرانی و استرس و هم و دغدغه است. و از درون کاری میکند که آدم خودش احساس باخت بکند. از بیرون نتوانسته شما را به شکست وادار بکند، از درون کاری میکند که شما خودت احساس شکست بکنی و هرآنچیزی که بعد از شکست لازم بود انجام دهی، انجام دهی. خودت. خیلی چیز عجیبی است این کار فکری و روانی کردن.
خیلی مسئله مهمی است امشب. همین هم و غم. همین که امیرالمؤمنین فرمود: «شدیدترین مخلوق خداست و از پا در میآورد.» یعنی یک آدمی که دستش پر از سلاح و موشک و امکانات و رزمنده و سرباز است و یک مملکتی که از جهت تجهیزات آماده است، قوی است، مقتدر است، میشود یک کاری کرد با مدیریت هم و غم و استرس و نگرانی و بازی با فکر مردم، بازی با روان مردم، که اصطلاحاً به آن میگویند عملیات روانی. طرف از درون احساس باخت بکند. اصلاً نیازی دیگر به استفاده از سلاح و تجهیزاتش نباشد. همیشه هم بوده است. این قضیه سابقهٔ چند هزار ساله دارد. از بدو خلقت. خدا رحمت کند استاد بزرگوارمان آیتالله مصباح را. ایشان میفرمود: «جنگ نرم بنیانگذارش خود ابلیس است.»
از بدو خلقت انسان جنگ نرم شروع شد. شروع کرد رژه رفتن روی ذهن حضرت آدم و همسرش که «این درخت که بهت گفتن نخوری، این برای این است که شجرهٔ خلد است. اگر تو از این بخوری، ابدی میشوی یا ملک میشوی یا فرشته میشوی.» حالا این همه درخت است. حضرت آدم همینجوری شروع میکرد، خوشخوشان دانه دانه این درختها را استفاده کردن. از هرکدام خوردن. برای ۱۰ هزار سال به این درخت نمیرسید. یک کاری میکند ابلیس که احساس میکند همین یک دانه را اگر من نخورم، باختهام. این همه درخت آب بخور. شاید همهٔ خاصیت این توی همهٔ آنها باشد. صاف میآید متمرکز میشود روی همین درخت. صاف وادارش میکند به اینکه از همین درخت بخورد. بعد هم تبعات استفاده از این میشود. جنگ نرم، این میشود ایجاد هم و غم. یکهو همهٔ حضرت آدم این میشود که من برای چی نباید از این درخت بخورم؟
داستان عجیبی است ها. این داستانی که الان حالا یک بخشیش قضیه حجاب است و ماجرای سبک زندگی که ما امروز داریم و ماجرای غربی شدن جامعهمان، یک فشار طبیعی نیست، یک فضای پیشرفت طبیعی نیست. همه جای دنیا به هر حال توی این فضا آرامآرام متأثر شدهاند از فرهنگ غرب؛ ولی دو تا کشور بودند که بهطور خاص دشمن متمرکز شد: یکی ایران بود، یکی ترکیه. ترکیه بهخاطر آن امپراتوری عثمانی که به هر حال این منطقه دستش بود؛ ایران هم بهخاطر فرهنگ تشیع مفصل. لذا این دو تا با یک قواعد دیگری، با یک قوارهٔ دیگری وارد فرهنگ غربی شدند. دست غربیها را از پشت بستند. یعنی خود غربی نگاه میکنند، میگویند: «چتان است؟ چه مرگتان است؟» ترکیه را که نگاه میکنند، میگویند: «آخه چت است؟ بابا ما هم مثل شماییم. ما هم اروپایییم. ما هم اهل هرزگیایم. دیگر شورش را درآوردیم. آخه چرا شما این شکلیاید؟»
توی کشور ما تقریباً یک همچین فضایی است. یعنی توی سرما دیگر همه اروپا کلهشان را میپوشانند. توی خیابان یک حس خاصی. خیلی عجیب است ها. یک طوری میشود با مغز آدم کار بشود، روان آدم درگیر بشود که توی سرما دارد میلرزد، کله را لخت میکند. احساس میکند دارد توی دهن کسی میزند. احساس میکند آزاد شده. حقش را گرفته از یک تعدادی که حق این را خورده بودند. توانسته حقش را بگیرد. آن دختری که توی اروپا سرش لخت است، هیچوقت همچین حسی ندارد. برای همین اینقدر ولع ندارد، اینقدر حرص ندارد، اینقدر عطش ندارد. عملیات روانی امشب: هم مدیریت و مهندسی هم و غم. «فاشد خلق ربک الهم». شدیدترین مخلوق خداست. و هرکسی که بتواند این را دست بگیرد، برده است.
این خیلی نکته مهم است. امیرالمؤمنین «مردم رو نداشت»، یعنی چه؟ «هم و غم مردم رو». نکته مهم کلمات امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه فرمود: «دلتان با من نیست. دغدغههایتان با من یکی نیست. “لیس أمری و أمرکم واحداً.”» شما دغدغههایتان، نگرانیهایتان، از یک جنس دیگری است. «“أریدکم لله و تریدوننی لأنفسکم.”» خیلی کلمات فوقالعادهای است. من شما را برای خدا میخواهم. همهٔ هم و غم من خداست، فرمان خداست، دستور خداست، حکم خداست. همهٔ هم و غم شما هم شکمتان است. «هٰمَّهُم و بطنهُم». این کلماتی است که امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه این را دارد. چرا امیرالمؤمنین به عثمان بن حنیف آن شکلی نهیب میزند؟ با اینکه عثمان بن حنیف کار خلاف قانون نکرده، خلاف شرع هم نکرد. در یک مجلسی دعوت شده که ثروتمندان هستند، فقرا دعوت نشدهاند. «غنیهم مدعو و فقیرهم مجفو.» فدای امیرالمؤمنین با تعابیرش. «امیر بیان و کلام» فرمود: «غنی ایشان را دعوت کردند و به فقیرش جفا کردند.» محل نگذاشتند. حق بدبختها را که نخوردند. حق بدبختها را که ندادند. این مال، مال و پالو، این کوفت و زهرمارها که نبوده که از حلقوم بدبخت بیچارهها بکشند، بدهند پولدارها بخورند. یک ماراتن هم بروند. بعدش پولدارها با پول خودشان دعوت بودند. بدبخت بیچارهها هم دعوت نبودند. همین. من که پول بدبخت بیچاره را دادم. پولدارها دور هم جمع بشوند، بخورند. بدبخت بیچارهها را دعوت نکرده بودند. حالا، مسئول جامعهٔ اسلامی که آدم درجهٔ یکی است.
من دلم گاهی میسوزد برای این عثمان بن حنیف؛ چون خیلی شخصیت فوقالعادهای است. بعد از این داستان هم که حضرت به او نامه میدهد، میدرخشد. وقتی حمله میکنند، توی داستان الغارات، تمام مملکت اسلامی را از چنگ امیرالمؤمنین درآوردند دیگر. معاویه تیکه تیکه با شبیخون درآورد از چنگ امیرالمؤمنین. وقتی میرسند به بصره که دست عثمان بن حنیف بود، حاضر نشد از امیرالمؤمنین تبری کند. همین عثمان بن حنیف است که امیرالمؤمنین اینجور نامهاش را نوشته و آبرویش را توی تاریخ برده. نامهٔ ۴۵، اگر اشتباه نکنم، در نهجالبلاغه. و حاضر نشد تبری کند. دانه دانه موهایش را از صورتش کندند. همین عثمان بن حنیف که حضرت اینجور آبرو برایش نگذاشته. بعد این نامه گفته نمیشود که: «بابا این چه شخصیت درجهٔ یکی است؟» داستان این نامه چیست؟
امیرالمؤمنین میفرماید: «یعنی مشکل امیرالمؤمنین با این مسئول این است.» خیلی عجیب است ها. آقا، این نکته خیلی خیلی عجیب است. روی این فکر کنید. چون بعد این بابا که رأی آورده بود، فروش نهجالبلاغه همان سال اول رفته بود بالا، ماههای اول. امیرالمؤمنین (علیه السلام) توی آن نامه، اصل عتابشان و خطابشان به عثمان بن حنیف این است: «برای چی باید مسئول جامعهٔ اسلامی و حکومت اسلامی دغدغهاش شکمش بشود؟» فرمود: «من مگر رئیس تو نیستم؟ کی دیدی من دغدغهام شکمم باشد؟ من چی میخورم؟ من چه شکلی زندگی میکنم؟ تو چرا شکل من نیستی؟» نه اختلاس کرده، نه رانت بوده، نه مال مردم بوده. «مسئول مملکت اسلامی دغدغهاش لخت بودن چهارتا آدم هرزه است.» خیلی عجیب است. این از رانت و اختلاس بدتر است.
خط سفید و فلان و اینها که نمیخواهم وارد این حرفها بشوم. شاید معلولاً هم بد نباشد. حالا خط سفید. سروصداهایی که میکنند، اگر واقعاً لازم است، اگر به هر حال افرادی هستند که لازم است به اطلاعات دسترسی داشته باشند، به نظر من بد نیست. مسئله این است که با افرادی که هیچ صلاحیتی ندارند و هر وقت هم دستشان برسد، یک مشتی میزنند، یک لگدی بندازم، میزنند. هرچی تیپ مزیّت مال اینهاست. به دغدغهٔ حاکمیت این است که هوای اینها را داشته باشد. دغدغهها خیلی مسئلهٔ مهمی است.
ما مشکلمان با مسئولینمان این نیست که مثلاً دروغ میگویند، فاسدند. بعضی از اینهایی که حالا هستند، دغدغههایشان است. توی دغدغههایشان لمپناند. حضرت آقا سال ۶۹ و ۷۰ یک بحثی را مطرح میکردند. خیلی جالب. بحث آتش به اختیار که مطرح شد، قبلاً این قضیه بود. ایشان فرمود: «اینهمه ما مشکلات فرهنگی توی مملکت داریم، بعد یک دستگاه فرهنگی دغدغهاش این است که فلان صدا قبل اذان پخش بشود یا نشود؟ ربّنای فلانی.» دستگاه فرهنگی که دغدغهاش این است، اختلال دارد. وقتی که این اختلال دارد، شما خودتان راه بیفتید، اختلالش را برطرف کنید. آتش به اختیار.
خوب بود. الان شما سطح دغدغهها را نگاه میکنی. دغدغهٔ مسئولین، دغدغهٔ چه میدانم، شخصیتهای فرهنگی. خیلی عجیبغریب. باورش نمیشود توی همچین کشوری که با این اوضاع اقتصادی، با این جو روانی، با این فضای رسانهای، با این حجم دشمنی، بعد این جنگ ۱۲ روزه. سطح دغدغهها، سطح افکار. امیرالمؤمنین: «شما دغدغههایتان دغدغههای کودکانه است.» مثل علوم اطفال. مثل بچه. بچهها همه دغدغهشان چیپس و پفک است و میخواهد برود توی کوچه. کسی مانعش نشود. در را رویش قفل نکند.
سطح دغدغه مسئولین ما فیلترینگ است. بعد حالا توی آن هم ۱۰۰ تا مغالطه است. آخه، فیلترینگ یا عنوان عامی؟ اصلاً داستان، داستان فیلترینگ نیست. بعد مثلاً سطح ماجرا میآیند در حد اینکه آقا چهار تا مجموعه که دارند به اسم فیلترینگ، فیلترشکن میفروشند و میخورند. خیلی خوب باشد. باریکالله به تو که اینقدر به فکر مردمی! جای دیگر هم ۱۰۰ نفر میخورند. اینها هیچ استرسی پیدا نمیکنند.
مسئله این است که ما با یک فرهنگ مهاجم طرفیم که کشورهایی مثل استرالیا در برابر آن گارد میگیرند. استرالیا که خودش ذوب است در این فضا! بچهٔ بیدفاع را ازش حمایت کرد. نمیشود این را ولش کرد توی این فضا. او مسئول. من گاهی احساس میکنم ای کاش مثلاً آنها مثلاً باشند، به آنها رأی بدهی مثلاً توی انتخابات. مثلاً نمیدانم وزیر فرهنگ استرالیا مثلاً توی انتخابات احساس شعور درش میکند. یککم دغدغهٔ مردم و ناموس و فرهنگ و تربیت و نسل و بچه و آموزش و آموزش، لااقل دارد که این بچه ذهنش از هم نپاشد سر کلاس که میخواهد درس بخواند. گاهی همینها را همینجا آدم احساس نمیکند. توی بعضیها. چقدر بعضیها تعطیلند!
خب حالا شما میگویی فیلترینگ. نه، شما برای مواجهه با این فرهنگ مهاجم چه طرحی داری؟ بماند که الان فقط بحث ما فرهنگی نیست. مشکلات امنیتی و نظامی و اینهایمان به مراتب شدیدتر است. رسماً سوارند روی این مسنجرها و این شبکههای اطلاعرسانی شما. دارد داده میگیرد. حملهٔ نظامی میکند به شما. هیچ دغدغهای دیگر، حتی دغدغهٔ جان مردم، اینها ندارند. خیلی عجیب است. اصلاً نمیفهمم واقعاً. یعنی توی زمانهٔ عجیبی داریم ما به سر میبریم.
این میشود مسئلهٔ دغدغه. آنی که خیلی مهم است، مسئلهٔ دغدغه است. امام زمان آدمهایی را میخواهد که سطح دغدغههایشان بالا باشد. موقع امام زمان هم میخواهیم برای شکممان نانمان، آبمان، اجارهٔ خانهها بیاید پایین. یک معاویه میآید، همهٔ اینها را فِیکش را به شما میدهد. اینها امیرالمؤمنین را میخواستند برای اینکه آب و برق ارزان بشود. معاویه آمد، فِیک همینها را داد. امیرالمؤمنین را ول کردند، رفتند به معاویه بیعت کردند. گاهی به علی هم آدم رو میآورد؛ ولی مسئله رو آوردن به امیرالمؤمنین نیست. مسئله دغدغهٔ آدم است. سطح دغدغه است. چقدر دغدغههایت از صنف دغدغهٔ اوست؟
اشکال امیرالمؤمنین به عثمان بن حنیف این است: «چرا دارد سطح دغدغههایت میآید پایین؟ چرا دغدغههای تو حیوانی است؟ چرا دغدغه شده آب و علف و اشرافیگری و خوب خوردن و خوب پوشیدن؟» تو مگر حاکمیت را دست گرفتی که، ولو بهحلالش ها، ولو بهحلالش. نمایندهٔ مجلس شدیم، به هر حال یا حقوق خوبی میدهند و ماشین خوبی میدهند و یک خانه هم که اینجا واسهمان اجاره میکنند. دیگر آقا، دعوا و چالش و کتککاری و چیزی با کسی نداشته باشیم. ما که زندگیمان بهراه است. یک دکمهای هم میزنیم. رئیسجمهور هم شده. راه میرفته توی مجلس الان رئیسجمهور شده. چالشی، دعوایی. سری که درد نمیکند، برای چی؟ «خب من مثلاً یک دادی بزنم بعد نوک داد زدن ببینم چیکارشان کردم! ملک پدری ازشان درآوردند. چه پوستی ازشان کندند.» یک زندگی آرام نرمال برای خودمان برویم و بیاییم. آدمهایی هم هستند، اینها به این چیزها اکتفا نمیکنند.
خدا رحمت کند مرحوم آیتالله بهاءالدینی را. فرموده بود: «جنس آقا روحالله از بغیهٔ آقایان خیلی فرق میکند. گفته بود: “با بقیهٔ خیلیهایشان دغدغهشان یک دفتری و چهار تا مقلدی. وارد چالش با جایی نمیشود. از سروصدایی نباشد بحثی.” این دغدغهاش اقامهٔ دین خداست. حاضر است بهخاطر این دغدغه تبعیدش کنند. خلع امام.» وقتی بردند ترکیه، خلع لباسش کردند. آقا شوخی نیست. فضای دو در دو را امام را گرفتار کرده بودند. امام همانجا تحریرالوسیله را مینویسد توی آن اتاقک دو در دو. تازه با سن ۶۳ سالگی نهضتش را شروع میکند. سن بازنشستگی! همین الان ما دیگر سن ما دیگر احساس بازی حوصله دعوا، درگیری، کتککاری. اینها. «جوان بودیم بههر حال دستبهیقه میشدیم با خیلیها. دیگر آقا دیگر بچه و نوه و عروس و داماد و جهیزیه و یک زندگی و دیگر الحمدالله دیگر شناخته شدیم بهعنوان یک طلبه. چهار تا پامنبری و چهار تا دعوت میکنند. زندگی خرج دارد. بابا به من چه؟ مگر همه خوشگذران هستند؟ بابا، نکن این کارها! زشت است.» گفت: «نه، این سید است. خاطر جدش بوسش کردند. این سید را پیدا کردند. لوچ و کور و کچل و لنگ. گفتند این هم سید است. بیا بوسش کن.»
یک نگاهی کرد. «بابا این همه صحابه را من ببرم. این شما تا آنجایی که آقای سروصدا میکنیم، شناخته میشویم و چهار تا مرید و رأی و فلان و اینها. احساس انقلابی بودن و اینها بهمان دست میدهد. بعد دیگر از یک جای دیگر بالاخره ما نانمان را کندیم دیگر. الحمدالله موسسهای زدیم و به اهالی بودجهای و یک چهار نفری و دیگر وقت زندگی است دیگر. به هر حال مشکلات خودمان را داریم. مگر همه مسائل کشور را من باید بگویم؟»
خیلی مسائل مهمی است ها. جنس مالک، جنس سلمان، جنس ابوذر. توی پیری خودت را زابرا کنی. بقیه کور بودند، نمیدانند مشکلات حکومت عثمان را. فقط ابوذر میفهمید. هیچکس حالیش نمیشد. چه جور خودش را زابرا کرد. بدبخت کرد. بی آبرو کرد. از این شهر به آن شهر محصورش کردند. ابوذر. بابا، کم کسی است مگر ابوذر؟ ابوذر یککمی عافیتطلب باشد، جانبدارانه با کسی برخورد نکند و اینها. توی هر انتخاب اتی شرکت کند، سرلیست میشود. کل لیست هم رأی میآورد. چیکار کرد بنده خدا با خودش؟ قبر ابوذر را ببینیم کجا است؟ به چه وضعی است؟ بقیه صحابه را ببینید، صحابه که چه عرض بکنم، قبر معاویه را ببینید اوضاع چطور است؟ قبر ابوذر ببیند. چیکار کرد با خودش؟ «مشترک درد نمیکنه که دستمال نمیبندن که. بابا، از جانت سیر شدی؟ مگر کلهات را داری به باد میدهی؟» این مسئله جدی است.
چرا توی مدینه امیرالمؤمنین تنها میشود؟ چون خیلیها اصلا دغدغههایشان این چیزها نیست. یک فاطمه زهرا است که جنس دغدغهاش متفاوت است و میفهمد دغدغه امیرالمؤمنین را و دغدغه دارد واقعا نسبت به همه و حاضر است آسایش خودش سلب بشود برای اینکه زندگی بقیه تأمین بشود. اینها خیلی مهم است.
روز ولادت حضرت امام (رضوان الله علیه) هم هست. امام از این جنس بود. آسایش خودش را سلب کرد. شوخی نیست آدم ۹۰ سال. بابا، چند بار مگر ما به دنیا میآییم؟ مگر چقدر میخواهیم زندگی کنیم؟ حالا جوانی، سرحالی. دیگر بابا، شصت و خردهای سالت است. ۶۳ سالگی تازه راه افتاده! «بریم ترکیه. بریم عراق. بعد بیاییم تا دم مرز کویت. راهمان نمیدهند. درخواست ویزا میدهیم. هیچکدام از کشورهای عربی ما را قبول نمیکنند. ما را میفرستند یک روستایی توی پاریس، فرانسه.»
ملت چیکارها میکنند؟ زندگی کن. «آمدی اروپا دیگر. امکانات هم که هست. کیفش را ببر دیگر.» استاد دانشگاه میشوی. یک کرسی بدهند. کرسی شیعهشناسی در پاریس. خیلی هم حال میدهد. رزومه. مرجع تقلید داشتیم، برود پاریس، کرسی شیعهشناسی داشته باشد. حالش را ببر. «بابا از تو گذشت دیگر. چه خبرت است؟» «بچهام را هم که کشتم.» «الطاف خفیه الهی بود.» «چرا مردم بیدارتر شدند؟» «چی میگویی تو؟ کجا سیو میکنی آدم؟»
«بچهاش را میدهد.» این سس خرسی برگشته گفته: «من برای مردم آزادی میخواهم؛ ولی نه به قیمت اینکه آزادی خودم سلب بشود.» راست میگوید دیگر. از حیوان که نمیشود توقع داشت انسانی داشته باشد. دغدغهاش هم داشته باشد. میگوید: «من که لختم. شماها هم خب دوست دارید یک کاری بکنید. من که قرار نیست مصیبتش را تحمل کنم که شماها بیاین لخت بشین. شما لخت بشین. زحمتهایش هم با من نیست. برای چی من باید دغدغه تو را داشته باشم؟ من از نان خوردن بیفتم؟ من آواره بشوم؟ من ویلون سیلون بشوم؟»
بعد خندهدار این است. ببین رسانه چیکار میکند! این امام خمینی با این سطح دغدغه، با این حجم مشکلات، میآیند میگویند: «پاریس. وقتی داشت برمیگشت توی هواپیما، پرسیدند چه حسی داری؟ گفت هیچی.» «هیچی! هیچ حسی ندارم.»
برگردیم. «ملت بیایند توی خیابانها بر ما ببندند. از هواپیما بیاییم پایین.» اینها را دارد میگوید. «هیچی.» اینهایی که شما یک عمر برایش میدویدید که بهش برسید. الان که بهش رسیده، میگوید: «هیچی.» «آب میخوری چه حسی داری؟» «من سالها بود که احساس میکردم اگر به این آب برسم، هیچی.» «آره دیگر. آدم تشنهاش میشود، میخورد دیگر.» «وقتی بخوابی چه حسی داری؟» «خواب است دیگر. آدم میخوابد دیگر. میخوابد صبح پا میشود. یک کاری است دیگر. بههر حال. «چه حسی داری؟ انقلاب کردی؟» «یک کاری بود دیگر. باید انجام میدادیم دیگر. وظیفه بود دیگر. هیچی.» «بقیه کار چه فرقی میکند؟» خیلی عجیب است ها. اصلاً اینها عالمشان برای ماها قابل شکار نیست. نمیفهمیم. سر درنمیآوریم از احوالاتش.
نسبت به حضرت آقا هم همین است. از ۴۲، حالا بماند که از قبلش، گرفتاریهایی که این مرد تحمل کرده. از ۴۲ توی زندان بودی تا ۵۷ توی شکنجه بودی، توی تبعید بودی، توی گرفتاری بودی. بعد زندان میبردند، میآوردند. خداوکیلی من بارها این را عرض کردم. کتاب «خون دلی که لعل شد» گریه کردم. صفحات کتاب، برایم آمده که چقدر ما فاصله داریم از این عالم. انسانی آدم این است. ما کجاییم؟ تحقق امر اهل بیت (علیهم السلام) این را میخواهد. «همهامرنا عباده» که آخرین جملهای بود که جلسه خواندم این است. «همهامرنا عباده»، برای اینکه از همهعبادت شما را از حیوانیت در بیاورد. جوهر انسانی خودت را متوجه کن. به آن نور فطرتت متوجه کن. همه نسبت به امر اهل بیت داشته باشی. این میشود همهٔ غم و غصهات. این است که پرچم اینها برود بالا. حرف اینها را بشیند. کار اینها راه بیفتد. خاص اینها محقق بشود.
«بابا تو با این خطبه، با این بیان، با این ذهن، با این هوش، با این ذکاوت...» از ۱۹ سالگی پدرت بهت گفته: «نمیخواهد تقلید کنی.» یک همچین پدر ملایی توی خانه بوده. فقط روزی ۵ ساعت آقا برای ایشان کتاب میخوانده. ایشان چشمش ضعیف شده بوده. داستانش مفصل است. این کتاب هم حالا دوستان لطف کردند، هدیه دادند. دو جلدی که در مورد زندگینامه ایشان چاپ شده، روی میز گذاشتهام. حالا بخوانم اگر وقت بشود. حالا وسط اینهمه کار. میگوید که پدر ایشان چون خیلی به مطالعه علاقه داشت، به ایشان هم خیلی انس داشت با اینکه ایشان نه فرزند اول بود نه آخر بود، وسطی بود، ولی خب به ایشان خیلی علاقه داشت. ایشان میگفت: «من اینقدر برای پدرم—تعبیر به آقا میکرد—اینقدر برای آقا کتاب میخواندم، سرم، چشمانم سیاهی میرفت.» روزی ۵ ساعت گاهی کتاب میخواند.
بس است! ۱۹ سالگی پدرش بهش میگوید که «تو دیگر نیاز به تقلید نداری.» شوخی نیست ها! یک جوان ۲۰ ساله از مشهد پا میشود، میرود نجف. مجتهد بوده. میرود فقط سبک علمی فقهی فقها را ببیند. برای استفاده از درسها. نُه سالگی، خب این آدم اگر بنشیند توی فضای درسی، این ۵ تا شهید صدر از تویش درمیآید. خود شهید صدر اگر بچسبد به درسش، وارد کارهای دیگر نشود. خیلی حیف است. دخالت نکند. انگشت توی لانهٔ صدام نکند. آدمی که ۹ سالگی کتاب «علیه مارکسیسم» نوشته. ۱۱ سالگی «فدک فی الاسلام» نوشته که شما کتابش را به من هدیه دادید. دارماش. کتابهای شما دم دست، بدون فکر نکنید. ۱۱ سالگی شهید صدر کتابی در مورد فدک نوشته که جز مهمترین منابع شیعی در مورد فدک است. کتاب ۱۱ سالگی نوشت! بچگی! ۱۱ سالگی این را مینویسد. ۸ سالگی نقد مارکسیست داشته!
۸ سال! آقا، بچهٔ ۸ ساله بیاورید اینجا. ببینیم گوشی ازش بگیری، میتواند زندگی کند؟ خب این نبوغ، این استعداد را کجا میبری؟ این را حیف است. بعد این آدم جایش توی زندان است. این بیان، این سید علی. «طرح کلی اندیشه اسلامی» وقتی میخوانید. ببینید، این کلماتی که ایشان میگوید مال ۳۵، ۶ سالگیاش است. ۳۴، ۳۵ سالش است. سال ۵۱ آقا ۱۸ دیگر میشود چند سالشان؟ ۳۳ سال. ۳۳ سالگی این کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی». واقعاً خداوکیلی من از این کتاب قویتر توی تفسیر موضوعی نسبت به توحید و نبوت با کارکرد اجتماعی و امتداد اجتماعی ندیدهام هنوز. بعد این خطبههای مسجدش را من با خودم میگویم: «همین حرفها را الان من برم امروز، ۵۰ سال بعد انقلاب، توی یک مسجدی، دانشگاهی بزنم، اصلاً کسی مینشیند گوش بدهد؟» سال ۵۱ توی مسجدی توی مشهد، زهرا دارد اینها را میگوید. سال ۵۱ قبل انقلاب دارد آدم تربیت میکند. امثال علمالهدی و کاوه و اینها هم توی این جلسات تربیت شدند. آقای فیروزآبادی و اینها محصولات همان جلساتاند.
نایب وزیری استاد معاون فرمود: «که من آن جلسات میرفتم.» حاجآقای وزیری معروف، کلاً چهل، ۵۰ تا بودند. همهٔشان جزء نخبگان بعدی نظام. و چون بیان را نگاه میکنی، اصلاً نیاز به ویرایش ندارد. ورودش توی بحث، خروجش از بحث، مثالهایی که میزند. سیر بحثش. چه مغز قویای میخواهد. چه ذهن قویای میخواهد. استخدامش. کلماتی که استخدام میکند. «تو چقدر ادیبی! تنوع کلماتی که استفاده میکند.» این آدم بچسبد به منبر، ۸ تا فلسفی از تویش درمیآید. ۱۰ تا کافی از تویش درمیآید. «کجا است آقا؟ از این زندان به آن زندان. از این شهر به آن شهر.» ایرانشهر میفرستند. تبعید. اینجایش ایرانشهر است. بعد آقا، من با این نبوغ و استعداد دوبار تبعید این شکلی بشوم، چی میشوم؟ پژمرده میشوم. روی هم. این چه همتی میخواهد که میرود آنجا قویتر میشود؟ مستحکمتر میشود؟
آیا مشکلاتی که برای آدم پیش میآید، همین دو سال اخیر؟ فقط شما نگاه کنید سیر اتفاقاتی که پشت هم رخ داد. آدم را خرد میکند. ما که از بیرون داریم نگاه میکنیم، پژمرده میشویم. این آدم خودش میآید به ما روحیه میدهد. با شخصیتی مواجهیم که فقط این حجاب معاصریتاش نمیگذارد ببینیم. ۲۰۰ سال دیگر، ۳۰۰ سال دیگر با اعجاب از او یاد خواهند کرد و باورش نمیشود که زمین به خودش اینجور آدمهایی دیده. باورش نمیشود. افسانه است. دروغ است. مگر میشود؟ عرض کردم سال ۹۶ یکی از دوستان گفت: «۱۸ هزار صفحه سخنرانیها و درسها و بیانات ایشان.» تا آن موقع هر سالیان تقریباً هزار صفحه اضافه میشود بهش. ۱۸ هزار صفحه بدون تکراری ایشان تولید علم کرده. تعبیر رفیق ما این بود: «از فضلا.» شاید بشناسد. استاد دانشگاه. «از زمان حضرت آدم تا به امروز از کسی همچین مقدار تولید علم مکتوب نداریم.» ۱۸ هزار صفحه تا سال ۹۶ سخنرانی بدون تکراری.
بعد شما مخاطبین را نگاه میکنی: اینجا هنرمندان، آنجا شاعران، اینجا بانوانند، آنها فلاناند، آنها فلاناند. هر سال هم یک چیز جدید، نوآورانه، مبتکرانه. ۹۰ سال سن. قدرت بد. وارد میدان اجرا میشود. جنگ را دست میگیرد. همه فرماندههایش را زدند. مینشیند پشت رول: «اینجا را میزنی، آنجا را بعداً میزنیم، اول این را.» فرماندهها گورخیده بودند: «چیکار میکند؟» ابعاد نظامیاش و اینها که اصلاً شناخته نشده هنوز. اصلاً بیرون نیامده اطلاعاتی در موردش. همه دنیا سمت جنگنده میرفته، ایشان گفته که: «نه، سمت پهپاد و موشک.» بعد ۲۰ سال معلوم میشود که این سرمایهگذاری که ما کردیم چی بوده. این روشنبینی، این ذکاوت، این ذهن.
آدم با این هوش و استعداد چقدر میتواند برای خودش بکند؟ دیکتاتور! اصلاً خندهاش میگیرد. دیکتاتور میفهمی یعنی چه؟ دیکتاتور همتی جز خودش، موقعیت خودش، قدرت خودش، ثروت خودش، بچههایش ندارد. چون هیچ همتی جز پیشرفت این انقلاب، این مردم، حل این مشکلات نداشته است. هر جا هم توی دوگانه قرار گرفته که یک طرف پاپ گذاشتن روی خودش بوده، خودش را فدا کرده، آبرویش را فدا کرده. بخوانید بیانات ایشان را توی این زمینه. فوقالعاده است.
یکی از اساتید ما میفرمود: «یکی از مصادیق بارز جهاد تبیین در زمان ما معرفی خود ایشان است.» بعد از پیروزی در جنگ میآید با سه تا تشکر و بیان پیروزی. از همه تشکر میکنی. حرفی از خودش نمیزند. هیچ اسمی از خودش نیست. یک جا هم میخواهد بگوید که مثلاً: «فرماندهها را منصوب کردم.» دیدید دیگر. وایرال شد این تیکهاش. عشقمان را که بعد از بلافاصله بعد از شهادت فرماندهها، فرماندهان را منصوب شدند. هیچ نشانهای از اینکه: «آقا، من یک کاری کردم. من یک چیزیام.» خیلی عجیب است. اینها در حکم افسانه است. امشب: «“همهامرنا عباده.”» هیچ همتی ندارد جز اینکه آقا، کاری را پیش ببرد. فدا بشود.
کسی بتواند اینجوری باشد، این دائم نور است. دائم صعود است. از این هموغمهای مسخره و خندهدار آدم خارج میشود. «این به من گفت، تو آن را گفتی.» جناب آقای رئیسی! همهاش این است. وسط یک کارزاری که باید بنشیند تدبیر بکند، چه شکلی میخواهد این مملکت را پیش ببرد. «چرا به آن گفتی جناب آقای رئیسی؟ به من گفتی آقای رئیسی. به من هم باید بگویی جناب.»
آدم یاد مهدکودک و آمادگی میافتد: «خانم، چرا به آن گفتی علیجان؟ به من گفتی علی.» سطح دغدغه را شما ببینید. این از نزولخوری که دارند، نزولخوریهایشان، رانتهایشان، فسادهایشان، از آنها بدتر است. امیرالمؤمنین مفسدینی را هم در نظامش بهکار گرفته بود، صرف اینکه لااقل دغدغه مردم را دارد، لااقل عرضش را دارد. زیاد عرض کردم اشعث را حضرت مأمور کرد برای باز کردن آب. همین اشعثی که دنبال ترور امیرالمؤمنین بود و هر فتنهای شد در سپاه امیرالمؤمنین، سرش به این دلیل بود که این لااقل دغدغه مردم، دغدغه اعتبار خودش را دارد. یک لگدی به این نظام بزنی، یک چیزی بکنند، ببرند.
تنهایی و غربت آقا معنایش این است. وگرنه مجالس اهل بیت (علیهم السلام) که شلوغ است. یکی هم یک توهینی میکند به حضرت زهرا (سلام الله علیها). بالا و پایینش را یکی میکند. حقش هم هست، البته. هزینهٔ حرف مفت باید زیاد بشود. البته کاش با همه همینجور باشد؛ چون بعضی جاها هزینهدادنش بیشتر است؛ هزار نفر دیگر حرف مفت میزنند که خیلی بیشتر از این هم انعکاس دارد. خلاصه هزینهٔ حرف مفت زیاد باشد. بله، شور الحمدالله در ماه است. چیزی درمیآید برای اهل بیت (علیهم السلام). «نام حضرت زهرا.» «به مادر ما توهین شد.» «به امام جواد توهین.» باریکالله! دمت گرم! ولی آقا، شما کِی آن نیرویی میشوی که در خدمت امام زمان؟ آن وقتی که همت یکی بشود. «همهامرنا عباده.»
عرض کردم تا وقتی از حمام دیگر فارغ نشوی این همت شکل نمیگیرد. از بقیهٔ غم و غصه آدم باید دربیاید. چک و پول، فالوور و اعتبار، نون و آب و... جمله معروف که حضرت آقا با گریه میگفتند: «تا وقتی که از سیم خاردار نفست عبور نکنی، از سیم خاردار دشمن نمیتوانی عبور کنی.» تا وقتی مشغول خودمانیم، درگیر خودمانیم، نمیتوانیم کاری بکنیم. به شیطان هم دقیقاً همین را توی مهندسی هم میخواهد. تو مشغول خودت بشوی. «“اهمتهم انفسهم.”» همهٔ هم و غمت همین شکم و نون و اسم و اعتبار و مدرک و پست و پول و جناح و حزب و رفیقات و خانوادهات و بچهات. هر کدام از ما هم یک نقطه ضعفی داریم. بنده خودم میبینم. میگویم: «آقا، هرچی به ما میخواهند فحش بدهند، ما را بزنند، به سمت بچههایمان نیایند. خانواده.» یعنی اگر برای خودم باشد، بهجان میپذیرم. به بچه بخواهد توی فشار باشد، آسیب باشد، بی آبرو باشد. تحمل کردن کشک خالص. مال همهٔ مان است.
همهمان. این سریال مختار را یادتان است؟ وقتی پخش میشد این قضیهٔ «ابومره» افتاده و فروردین ۹۰ یادتان است؟ خانهنشینی ابومره مصادف شد با خانهنشینی آن بنده خدا. خیلی جالب بود. اصلاً عجیب بود. هی این سریالهایی که پخش میشد. همسان شدن اتفاقات با همدیگر. «مرد ۳۰۰۰ چهره میخواهد بیاید.» مسعود است: «مسعود شصتی. بگو من اشتباهی بودم. نه من بد بودم. نه دزد. من فقط اشتباهی بودم.» خیلی تناسب دارد. سریال کار خداست. یعنی با ایام و مسائل سیاسی و اینها. «مرد چند هزار چهره. فقط اشتباه، فقط جوگیر میشدم.» خیلی خوب است. من منتظرم پخش بشود. خدا دارد با زبان تاریخ با ما حرف میزند. «ابوعمره زد شمر را. آن را کشت. آن را کشت.» زن و بچهاش را که کشتند. دیگر اصلاً ریخت به هم. خیلی عجیب است. آن یکی هم زد، این را زد، آن را زد، آن را زد. رفیق خوابش را که زدند، ریخت به هم. همان ایام بودی. خانهنشینی هر دویشان با هم شده بود. خانهنشین ابوعمره و مردی با کاپشن بهاری.
بعد یکهو معلوم میشود که تو پس هموغمات، نمیدانم اسرائیل و اسلام و انقلاب و آقا امام زمان (عجّل لولیک الفرج) و اینها نبود. تو همهرفاقتت با درختم. همه تمرین اسفندیار و چه میدانم بهار و مهار. یکهو همهچیز عوض میشود. یکهو یک چیز دیگر نشان میدهد. «درگذشت ایشان را تسلیت عرض میکنم.» پیام تسلیت که داده بنده خدا. آدم میگوید: «کاش نمیگفت.» همین هم لال بوده، دستش شل بوده. یک چیزی بوده، نتوانسته بنویسد. «تو رفیق فابریک این بودی. چی شد؟» یک جای دیگر وجود ما معلوم میشود که همهٔ این کارهایی که داشتیم میکردیم، این دغدغه، این همه داشته. این همه سفر استانی و برو و بیا و اینها. میخواستی تو از فلانی جا نمانی. یک پایگاهی داشته، کارگزارانی داشته، مریدهایی داشته، یک جایگاه توی نظام داشته. تو هیچی نداشتی. «۲۵ میلیونی گرفتی و میدوانند به در کنی.» خیلی عجیب است ها! نمیدانم. من فقط احساس عجیب بودن میکنم. شما احساس عجیب بودن؟ چون خیلی به چهرههایتان نمیخورد. فکر کنم بیشتر منتظر یک رکنی تهیه کننده سمت خدا میگفتش که: «یک رفیقی داریم.» در مزاحش بگیریدها. باز داستان نشود برای ما. «میگوید رفیقی داریم. میگوید که: “آقا، من همهٔ حاجتهایم را میروم از حضرت عباس میگیرم (علیه السلام).”» گفتیم: «چرا؟ حرم اهل بیت که میرویم، حاجت مطرح میکنیم، خیلی خونسرد با ما برخورد میکنند. نمیفهمیم. نمیخواهند بدهند.» حضرت عباس همان اول حسابمان را مشخص میکند. نخواهد بدهد، میگوید: «قبول.»
----------------------
منابع
[حدیث] امام علی (ع): «الهَمُّ يَمنَعُ النَّومَ فَأَشَدُّ خَلقِ رَبِّكَ الهَمُّ»
كنزالعمّال : ج ۶ ص ۱۷۷ ح ۱۵۲۵۲ نقلاً عن الدينوري في المجالسة
[حدیث] امام علی (ع): «...لَيْسَ أَمْرِي وَ أَمْرُكُمْ وَاحِداً، إِنِّي أُرِيدُكُمْ لِلَّهِ وَ أَنْتُمْ تُرِيدُونَنِي لِأَنْفُسِكُمْ...»
نهجالبلاغه، خطبه ۱۳۶.
[داستان] عثمان بن حنیف به مجلسی دعوت شد که فقط ثروتمندان بودند و فقرا دعوت نشده بودند و امیرالمؤمنین او را توبیخ کرد.
مضمون نامه امام علی (ع): «من که امام شما هستم دغدغهام شکم نیست، چرا مسئول جامعه اسلامی باید دغدغهاش شکم باشد؟»
عثمان بن حنیف در زمان حمله معاویه و غارت بصره حاضر به تبری از امیرالمؤمنین نشد و موهای صورتش را کندند.
نهجالبلاغه، نامه ۴۵.
[داستان] رهبر انقلاب در جوانی روزی ۵ ساعت برای پدرشان که چشمش ضعیف شده بود کتاب میخواندند.
www.aparat.com/v/Kyf8r
[حدیث] رهبر انقلاب: «تا وقتی که از سیم خاردار نفست عبور نکنی، از سیم خاردار دشمن [نمیتوانی عبور کنی]»
www.aparat.com/v/v08b725
[آیه قرآن] سوره آل عمران، آیه ۱۵۴ — «...أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ...»
در حال بارگذاری نظرات...