معرفی
* آفت تفسیر سطحی؛ از تقلیل معانی عمیق قرآن، تا برداشت خام از غزلیات عرفانی حافظ! [02:00]
* تکامل مصادیق آیات در گذر زمان؛ از دوران کشتزار سیبزمینی تا عصر سلولهای بنیادی! [04:55]
* قرآن نسخه راهنماییست برای همه قلوب و عقول، نه متنی رمزنگاری شده در انحصار یک «الیگارشی مذهبی»! [08:19]
* وقتی استغفار سحرگاهی پولسازتر از مسافرکشی در خیابان میشود! [16:23]
* اسارت انسان در زندان «حسگرایی»؛ بزرگترین مانع معرفتی برای درک حقایق وحیانی! [19:10]
* پارادوکس «عظیم» در منطق مادی؛ چرا با تراز قرآن قاسم سلیمانی از ترامپِ قاتل بزرگتر است؟ [22:24]
* فرمول اعجابانگیز قرآنی برای تولید قدرت؛ چگونه «اعتراف به گناه» انرژی انسان را مضاعف میکند؟ [24:33]
* شکست استدلال منطقی نوح در برابر حکم خدا؛ حتی پیامبر اولوالعزم هم در تفسیر کلمه «اهل» دچار خطا شد! [29:37]
* تکامل مصادیق آیات در گذر زمان؛ از دوران کشتزار سیبزمینی تا عصر سلولهای بنیادی! [04:55]
* قرآن نسخه راهنماییست برای همه قلوب و عقول، نه متنی رمزنگاری شده در انحصار یک «الیگارشی مذهبی»! [08:19]
* وقتی استغفار سحرگاهی پولسازتر از مسافرکشی در خیابان میشود! [16:23]
* اسارت انسان در زندان «حسگرایی»؛ بزرگترین مانع معرفتی برای درک حقایق وحیانی! [19:10]
* پارادوکس «عظیم» در منطق مادی؛ چرا با تراز قرآن قاسم سلیمانی از ترامپِ قاتل بزرگتر است؟ [22:24]
* فرمول اعجابانگیز قرآنی برای تولید قدرت؛ چگونه «اعتراف به گناه» انرژی انسان را مضاعف میکند؟ [24:33]
* شکست استدلال منطقی نوح در برابر حکم خدا؛ حتی پیامبر اولوالعزم هم در تفسیر کلمه «اهل» دچار خطا شد! [29:37]
خلاصه
قرآن کریم «کتاب مبین» است، اما مبینبودن آن به معنای بینیازی از تفسیر نیست. بحث ما دربارهی تفاوت ترجمه، تفسیر و تأویل است. ترجمه، انتقال لفظ و معناست، اما تفسیر، کشف مقصود و مدلول کلام الهی است؛ زیرا قرآن، کلام خداوند است و نمیتوان آن را در چارچوب فهمهای محدود حسی و عرفی محصور کرد. بسیاری از خطاها در فهم قرآن، ریشه در همین حسگرایی دارد؛ آنجا که مفاهیمی چون «نزول»، «لباس»، «رزق» یا «اهل» تنها مادی فهم میشوند.
قرآن با تعابیری سخن میگوید که حقیقت دارند، نه صرف استعاره؛ اما مصادیق آنها لایهلایه و عمیق است. داستان حضرت نوح علیهالسلام نمونهای روشن است؛ آنجا که «اهل» را به معنای رایج خانوادگی فهمید، اما خداوند فرمود: «اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ». خطا از بیان وحی نبود، از محدودیت فهم انسان بود؛ تا آنجا که حتی پیامبری الهی، نیازمند تفسیر شد.
تفسیر برای همین است؛ تا پرده از این خطاهای ذهنی بردارد و نشان دهد که فهم ما، عین مراد خداوند نیست. و در پایان، دلها را متوجه غربت قرآن میکنیم؛ قرآنی که اگر در سطح ظواهر رها شود، مظلوم میماند.
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمد لله ربالعالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله طیبین الطاهرین، و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
بحث ما در مورد تفاوت ترجمه، تفسیر و تأویل بود. ابتدا میخواهیم بدانیم که تفسیر چیست و چه تفاوتی با ترجمه و تأویل دارد. سپس به شیوههای تفسیری، روشهای تفسیری و روش تفسیری علامه طباطبائی و اینکه «المیزان» بر اساس چه روشی نوشته شده است، میپردازیم. این سیری است که فعلاً میخواهیم به آن بپردازیم.
این بحث چند جلسهای طول میکشد تا این نکته معلوم شود که اولاً تفسیر چیست، سپس روشهای تفسیری تاکنون چه بودهاند و روش تفسیری «قرآن به قرآن» چه روشی است؛ چه تفاوتی با سایر روشها دارد؟ دلیل قرآنی و رواییاش چیست؟ و در ادامه، سبک علامه طباطبائی در روش تفسیر «قرآن به قرآن» به چه نحوی است.
نکتهای که عرض کردیم در مورد تفسیر این بود که تفسیر دو بخش دارد: یک بخش بیان معانی آیات قرآنی و بخش دیگر کشف مقاصد و مدلولهای آیات قرآن. چرا باید مقصود و مدلول کشف شود؟ چون قرآن کلام خداست و با کلام انسان تفاوت دارد. محل جریان کلام خدا به گونهای است که نباید فقط به فهم کلام عربی و اسبابی که ما برای فهم کلام عربی داریم، اکتفا کرد. این نکتهای است که علامه در جلد ۳، صفحه ۷۶، به آن اشاره کردهاند. یعنی صرفاً به همین معانی که برای عرف قابل فهم است و زبان عربی به آنها دلالت دارد، نباید اکتفا کرد.
بلا تشبیه، بلا تشبیه، بلا تشبیه؛ از یک جهت، مثالی را عرض میکنم تا مسئله روشن شود: شما اشعار حافظ را که میخوانید، میبینید همه حرف از میکده و شراب و زلف یار و… است. اگر بخواهیم برای فهم اشعار حافظ به زبان فارسی، حالا زبان فارسی زمان صدور و زبان فارسی زمان حافظ، به همین معنا اکتفا کنیم و ببینیم در لغتنامه «شراب» یعنی چه، «میکده» یعنی چه، هیچ چیز از اشعار حافظ نمیفهمیم. برای اینکه اساساً اشعار حافظ، درست است از زبان فارسی استفاده کرده، از کلماتی که آن «شراب» که گفته، بله، کلمه شراب، منظورش همین کلمه شرابی است که شما در فارسی میگویید؛ مفهومش همان است، ولی مصداقی که او قائل است، این چیزی که مصداق مد نظر شماست، نیست. او مصداق دیگری از شراب را اراده کرده است؛ یک مصداق دیگری از میکده را اراده کرده است؛ یک مصداق دیگری از زلف یار را اراده کرده است که حالا این بیشتر در فضای استعاره است. یعنی اشعار حافظ بیشتر استعاره است. از قرآن به این شکل نمیشود گفت استعاره است. قرآن حقیقت است؛ یعنی مجاز به این شکل نیست که حالا اصطلاحاتی که استعارهای باشد، ولی این مصادیقی که مد نظر شماست، اینها نیست. آنچه قرآن میگوید، لزوماً اینها نیست. خیلی عمیقتر است، خیلی لایهها دارد.
شما وقتی که میگویید مثلاً فرض بفرمایید که «کشتزار»، از کشتزار مزرعه یک چیزی میفهمید. از «لباس» یک چیزی میفهمید. لباس برای شما در ذهنتان یک مصداق مشخص دارد: «هُنَّ لِبَاسٌ لَکُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ». استعاره و مجاز هم نیست. «أَنزَلْنَا عَلَیْکُمْ لِبَاسًا یُوَارِی سَوْآتِکُمْ». برای شما نازل کردیم، لباس نازل کردیم. یعنی چه؟ شما از «نازل کردن» باران میفهمید؛ هیچ چیز نازل کردنی دیگری غیر از باران ندیدید در زندگیتان. ولی قرآن وقتی میگوید «نازل کردیم»، لزوماً به این نزول حسی که از آسمان “تاپ تاپ” ببارد، این را نمیگوید. «نزول» هر آن چیزی است که از عوالم بالا به عوالم پایین میآید و تجلی میکند. این هم میشود نزول. قرآن هم میشود نزول. آهن هم میشود نزول. یک جا میفرماید: «أَنزَلْنَا الْحَدِیدَ»، آهن را نازل کرد. یک جا میگوید: «انعام را نازل کردیم». آقا، گوسفند مگر نازل میشود؟ شما باران گوسفند تا حالا دیدید؟ نگاه کنید از آسمان دارد گوسفند میبارد. ندیده آقا رسول. ندیده. جایی هست که اینور دجله، آنور مزرعه، آنجا نخواهد گوسفند ببارد؟ کجا میخواهد گوسفند ببارد؟ در کویر قم؟ حکیمه؟ درست شد؟ پس یعنی چه که ما از آسمان گوسفند فرستادیم؟ از آسمان آهن فرستادیم؟ از آسمان لباس فرستادیم؟ مثل این بستههایی که آمریکاییها در غزه از بالا پرت میکردند پایین که میخورد در سر بندگان خدا، بعضیهایشان هم کشته شدند. سر اینجوری است؟ مثلاً لباس را خدا این شکلی میفرستد پایین؟
به هر حال، شما میبینید که باید این شیوه های تفسیری را تفسیر کرد. چرا؟ برای اینکه کلام خدا با کلام ما تفاوت دارد. تفاوت دارد؛ نه اینکه کلماتی که او میگوید، معنای نزولش یک معنای دیگر دارد، لباسش یک معنای دیگر دارد و ما نمیفهمیم، رمزنگاری شده است. بعضی قائل به ایناند که اصلاً قرآن رمزنگاری شده است؛ فقط اهل بیت میفهمند. یا بعضی مثلاً مثل متون مقدس که حالا بحثهای هرمنوتیک و اینها میشود که آقا اینها را ما سر در نمیآوریم. کلیسا آمد و گفت که آقا شماها از متون مقدس چیزی سر در نمیآورید. مارتین لوتر چرا معروف شد؟ مارتین لوتر شد نماد جنبش اصلاحطلبانه در برابر کلیسا، با اینکه خودش مسیحی بود. گفت که آقا این یک دکان است که کلیسا و کشیشها راه انداختهاند برای اینکه ماها را بچاپند، جیبمان را بزنند. یک الیگارشی درست کردهاند؛ یک الیگارشی قدرت. از چه راهی ارتزاق میکنند؟ از این راه که آقا این متون مقدس را شماها نمیفهمید. مگر میشود ما نفهمیم؟ متن کتاب مال ما نیست؟ انجیل مگر مال ما نیست؟ انجیل را همه ماها میفهمیم، نه تنها میفهمیم، میتوانیم تفسیر کنیم. حالا یک بحث مهمی است که بعدها باید در موردش صحبت کنیم که تفسیر کار همه است. بحث «المیزان» هم اشاره کرده، باید بهش بپردازیم. آیا یک طبقه خاص فقط میفهمند؟ حالا آن طبقه خاص فقط اهل بیت یا فقط آخوندها، علما؟ هیچ کس دیگر هیچ چیز از قرآن نمیفهمد؟ قرآن را باز نکن که هیچ چیز نمیفهمی. اینها مثل بعضی دانشهاست که رمزنگاری میشود، همه رمز است. مثل آن میماند که یک آدم معمولی که نگاه میکند، هیچ چیز نمیفهمد. یک متخصص الکترونیک باید این را بخواند و برایت توضیح بدهد. آیا قرآن همین شکلی است، رمزنگاری شده؟ یا نه بگوییم که کلمات کلاً یک معانی دیگری دارد؟ خدا و پیغمبر میدانند، خودشان با همدیگر. نزول اصلاً منظور خدا یک چیز دیگر است، لباس منظور خدا یک چیز دیگر است، انعام منظورش یک چیز دیگر است. ما میگوییم انعام، ولی خدا که منظورش همین انعام خودمان نیست. ما میگوییم لباس، خدا که منظورش همین لباس خودمان نیست. نه، خدا منظورش همین لباس خودمان هست، ولی مصداقش را فقط همین لباسی که تو تا حالا فهمیدی، نمیداند. وقتی میگوید زن لباس توست، اینها میشود شیوههای تفسیری که بعداً در موردش باید صحبت کرد. تأویل هم ربط دارد که یک بحث دیگری است، به آن هم خواهیم پرداخت انشاءالله.
وقتی میگوید: «هُنَّ لِبَاسٌ لَکُمْ»، نمیخواهد با استعاره و مجاز و تشبیه بگوید. واقعاً زن لباس برای شماست. وقتی میگوید: «نِسَاؤُکُم حَرثٌ لَکُمْ»، زن شما کشتزار شماست. همین الان هم این کلمات باب شدهاند، اینها جالب است. هر چه علم جلوتر میرود، میبینید اصطلاحات را دارند دقیقتر و وسیعتر استفاده میکنند؛ مثلاً میگوید: آقا، کشت سلول. شنیدید؟ سلولهای بنیادی را کشت میکنند. آقا، کشت که مال سیبزمینی و پیاز و گوجهفرنگی و اینهاست دیگر؛ کشاورزی که میکنند. آفرین، کشت مو. باریکلا. الان روی سر شما که کشتِ مو کردهاند؛ سرِ مبارک شما شده «کلّه شما که حَرثٌ لَکُمْ». درست شد؟ اصطلاح مجاز بود؟ استعاره بود؟ یا واقعاً بود؟ ولی ۲۰۰ سال پیش میدانستند که مو کشت میشود؟ نمیدانستند. کی؟ ۲۰۰ سال پیش اگر ۲۰۰ سال پیش میگفتند آقا من میخواهم بر سر شما مو کشت کنم، سر شما کشتزار شماست، میگفتند که حاجآقا شما از کی جنس میگیری؟ ۲۰۰ سال بعد معلوم میشود چه چیزهای دیگری مصداق کشت است. این همان نظریه «روح معنا» است تا ۲۰۰ سال بعد معلوم میشود که چه چیزهای دیگری هم هست که اینها مصداق کشت است، ولی ما تا به حال نمیگفتیم این را کشت میکنیم. مثلاً شما فرض بفرمایید که خودکار را کشت نمیکنید، خودکار را تولید میکنید. شاید ۲۰۰ سال بعد ما رسیدیم به فرمولهایی که دیدیم آقا خودکار را هم، جوهر خودکار را میشود کشت کرد؛ کشتزار دارد. حالا میگوید: بعد چقدر اینها کمک میکند؟ وقتی شما اینها را معانی حقیقی گرفتی، فقط تمثیل و تشبیه نبود، بعد حسابی میشود مانور داد. «نِسَاؤُکُمْ حَرثٌ لَکُمْ». یک جا میگوید زن شما لباس شماست که البته آنجا هم زن را برای شوهر لباس و شوهر را برای زن میگوید. یک جاهای دیگر میگوید زن شما کشتزار شماست. این خیلی توش معنا دارد. اینها در بحثهای روانشناسی چقدر کاربرد دارد؟ در بحثهای انسانشناسی چقدر کاربرد دارد؟ آن قواعدی که برای حفظ یک مزرعه است. اصلاً مزرعه به چه میگویند؟ مزرعه کشتزار به چه میگویند؟ کشتزار چه قواعدی دارد؟ حالا اینها بحثهای بسیار دقیقی دارد.
قرآن هنرش این است که همه اینها را میآورد و در «عالم اسماءالله» تفسیر میکند: «أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ»؟ زارع میشود خدای متعال. این اسم زارع که در او تجلی میکند، قواعد دارد، قابلیت میخواهد. درست شد؟ مثلاً فرزند را میگوید کدام اسم خدا فرزند میدهد به شما؟ اسم وهاب. شما که بچهدار نمیشوید. اگر میخواهی بچهدار بشوی، باید خودت را در معرض کدام اسم الهی قرار بدهی؟ در معرض اسم وهاب باید قرار بدهی. اسم وهاب باید برای شما تجلی کند: «هَبْ لِی ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً». درست شد؟ و آیات فراوانی که «یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ إِنَاثًا وَیَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ». هبه میکند. آن دعایی که شما میگویی: «إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ». توجه به اسم وهاب. خب، آقا، اسم وهاب! پس چرا دیگر ازدواج میکنند؟ چرا مثلاً فرض بفرمایید که اینها مباشرت میکنند؟ خود آن مباشرت زن و شوهر، در معرض اسم وهاب قرار گرفتن است. این یکی است، ولی ممکن است از این طرف در معرض اسم وهاب قرار بگیرد، از آنور کارهایی بکند که محروم بشود، دور بشود از اسم وهاب. لذا از یک طرف ازدواج میکند، مباشرت میکند؛ از یک طرف استغفار میکند. استغفار هم که میکند، خدا بهش بچه میدهد: «یَجْعَل لَّکُمْ أَمْوَالًا وَبَنِینَ». میگوید شما که استغفار میکنید، خدا بهتان بچه میدهد، پول میدهد. این برای بعضیها قابل فهم نیست. مثلاً میگوید آقا برای شما کار قرآن همین است که میآید عالم را تفسیر میکند. میگوید شما به یک سری اسباب فقط اکتفا کردی، فکر کردی برای پول درآوردن باید برویم در ماشین بنشینیم، ماشین را راه بیندازیم، مسافر سوار کنیم، پول بگیریم. این میشود راه پول درآوردن. نه. استغفار هم راه پول درآوردن است. استغفار سحر هم پول. نماز شب هم پول میآورد. ذکر بینالطلوعین هم پول میآورد. شما ناخنت را جمعه بگیری، سیبیلت را شنبه و ریشت را جمعه بزنی، این تأثیرش برای کسبی که میکنی، از صبح تا شب پشت فرمون نشستهای، مسافر میزنی، تأثیر آن برای اینکه برای تو رزق بیاید، بیشتر از آن کاری است که داری انجام میدهی.
بینالطلوعین بنشینی دعا بخوانی، اثرش برای رزق تو بیشتر است از کاری که داری در روز انجام میدهی برای اینکه پول در بیاوری؛ چون در معرض اسم رزاق باید خودت را قرار بدهی. تو فکر کردی رزق تو با چرخاندن و دنده جابهجا کردن و اینهاست؟ رزق تو شغل تو نیست. رزق تو آسمان است: «وَفِی السَّمَاءِ رِزْقُکُمْ». این اشتباهات شماست که باعث میشود قرآن را نفهمید. وگرنه قرآن برای همه قابل فهم است. این ذهن آلوده و مسموم تو است که کار را خراب کرده و برای همین باید تفسیر انجام بشود. تفسیر میآید بهت میگوید اشتباه داری میفهمی. اشتباه میکردی، این معنایش این نیست. این لزوماً وابسته به آن نیست. تو اشتباه فکر میکردی که به این میگفتی رزق، به این میگفتی رازق. این را سبب رزق میدانستی، این را مسیر رزق میدانستی، این را نزول میدانستی. نزول را فقط آن چیزی که از آسمان قلمبه قلمبه میریزد. به این میگویی نزول، به چیز دیگر نمیگویی نزول. «أَأَنتُمْ أَنزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنزِلُونَ»؟ باران را تعبیر نزول میکند از ابر (مزن). این هم یک نزول است، ولی فقط که این نیست نزول.
آن وقتی هم که شما یک دفعه یک چیزی، یک مطلبی به ذهنت میافتد، مگر نمیگویی میافتد؟ میگوید به دلم افتاد. افتاد. از یک جایی باید در یک جایی بیفتد. از بالا میافتد پایین. کوه از کجا افتاد؟ بالایش کجا بود؟ پایینش کجا بود؟ افتاد در دلت، افتاد در ذهنت. این همان نازل شدن است. درست شد؟ این اسبابی که شما برای خودت در نظر گرفتی و به اینها اکتفا کردی، این شده حجاب، این شده دردسر، این شده مانع فهم قرآن. قرآن میگوید من برایتان لباس فرستادم، نازل کردم. تو میگویی ندیدم از آسمان لباس بیفتد. آهن از آسمان بیفتد. مسئله این است که تو نزول را فقط آمدی در همان معنای حسیاش، چون اُنس تو با همان عالم حس است. درک تو از همینها شکل گرفته است. از بچگی کلمه نزول برای تو تداعیگر یک چیزی بوده که در عالم حس از یک بالای حسی میافتد در یک پایین حسی. مسئله همین بالا و پایینش هم حتی اشتباه فهمیدی. بالا و پایین هم فقط بالا و پایین حسی نیست. الان شما میگویید که آقا دانشگاه کمبریج از دانشگاه تهران بالاتر است. این «بالاتر است» یعنی چه آقا رسول؟ آفرین. آن یعنی در ارتفاع ۵۰۰ متر در برابر دریا، آن یکی در ارتفاع ۳۴۰ متر در برابر دریا. آن بالاتر است؟ این بالاتر است؟ یعنی این؟ یا مثلاً آن ۱۰ طبقه است، این چهار طبقه است، بالاتر است؟ میگوید آقا آن دانشگاه شریف از دانشگاه امیرکبیر بالاتر است. دانشگاه دولتی از دانشگاه علمی کاربردی بالاتر است. بله، این «بالاتر است» یعنی چه؟ این چه بالاتری است؟ قرآن چه میگوید: «فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ». خانههایی است که خدا اجازه داده این خانهها بالا برود. اهل بیت بالاتر آپارتمان دارند؟ اهل بیت آسمانخراش اینجوری میرود بالا؟ شمال؟ مثل شمال تهران روی کوههاست؟ خانههای اهل بیت؟ ممکن است آن هم ممکن است، آن هم باشد. در عالم ممکن است آن شکلی تمثل پیدا کند، آن یک بحث دیگری است، ولی واقعیت این قضیه این نیست. تو اشتباهت از این است که بالا و پایین و غیر از همینی که تو در عالم حس فهمیدی، چیزی نمیتوانی تصور کنی. درک دیگری از بالا و پایین نداریم. میگوید آقا این فلانی از آن یکی بالاتر است. این از آن بزرگتر است. آقای بهجت از من بزرگتر است. وزن من ۲ برابر آیتالله بهجت است. چه جور آقای بهجت از تو بزرگتر است؟ این از بزرگتر و کوچکتر هیچ درکی ندارند. اینها بعداً مشکلاتی است که انبیا مواجه میشدند با آن کسانی که حالا وقتی به اینها میگفت: آقا به ما وحی شده، میگفت: «لَوْلا أُنزِلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ»؟ چرا بر یک مرد بزرگی نازل نشد؟ قرآن عظیم. درکش از «عظیم» فرق میکند. مرد بزرگ؟ بعد بزرگ یعنی چه؟ بزرگ یعنی فرعون. بزرگ یعنی ترامپ. آقای خامنهای از ترامپ بزرگتر است. سید حسن نصرالله از ترامپ بزرگتر است. قاسم سلیمانی از ترامپ بزرگتر است. و چرا ترامپ قاسم سلیمانی را کشت؟ چه جور میشود یکی که کوچکتر است، آن بزرگتر را حذف بکند؟ روشن است. مشکل جدی. این را نمیدانم در آن جلسات المیزان موضوعی که میخوانیم، گفتم یا نه؛ بحث حسگرایی و حقگرایی، چالش جدی. چالش حسگرایی، متن کتاب هم بود دیگر. ما مشکل بزرگ معرفتی ما و ادراکی و شناختیمان، مشکل حسگرایی است. همه چیز را در همین حد عالم حس معنا میکنیم. لذا تفسیر میآید این غِنا را کنار میزند. این پرده را. این میگوید تو خودت را محدود کردی به این عالم حس. مقصود را و مدلول را نهایت بردی که برایش قائلی در همین عالم حس. من پرده را کنار میزنم. ببینی بابا این هنوز خیلی ادامه دارد؛ این مقصود، این مدلول، خیلی بالاتر از اینهاست. چرا به همین جا اکتفا کردی؟ تو بزرگی را به همین بزرگی مادی، قدرت را، قوت را به همین قوت. وقتی میگویند طرف قوی است، به چه میدانی؟ قوی را قوت به این میدانی که زورش زیاد است؛ یعنی چه؟ یعنی هر وقت بخواهد شما را حذف میکند، میکوباند، خرد میکند، میزند، دفع میکند. بعد قرآن میگوید شما اگر استغفار کنید: «یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلَى قُوَّتِکُمْ». استغفار که کنی، خدا بر قوت تو میافزاید. آقا استغفار؟ استغفار بر قوت میافزاید؟ اینها شعر نیست. اینها جوک نیست. خنده ندارد. اینها چه ربطی دارد به همدیگر آخه؟ من یک لفظی بگویم بعد این باعث میشود که انرژی من بیشتر بشود؟ بعد آخه آن لفظ هم رفته باز به انرژی ندارد. یک وقت هست من هی میگویم من قویام، من قویام، من قویام. من اشتباه کردم، من اشتباه کردم، من گناه کردم، ولی قوی میشوم؟ استغفار که میکنی، چه جور من بگویم من خطا کردم، من اشتباه کردم، من گناه کردم، بعد قوی بشوم؟ خنده ندارد. آنهایی که میخندند چون فکر کردن میخندند. همه کفار که ما میخندن. مسئله این است. چند تا مثال پس برای نکته عرض کردم. این اصل آن کلید داستان بود که چرا ما به تفسیر نیاز داریم. چرا قرآن تفسیر میخواهد. حالا بعداً بحثش میآید. مگر قرآن خودش «تِبیانٌ لِکُلِّ شَیْءٍ» نیست؟ مگر خودش «کِتَابٌ مُبِینٌ» نیست؟ بعد شما میخواهی کتاب مبین را تفسیر کنی؟
تفسیر کند، تفسیر کنی. حرفهای اللهیاری. اللهیاری حسن اللهیاری. یک اشارهای به این بحث دارد. اجمالاً آن چیزی که حالا من ازش شنیدم. آقای سید کمال حیدری هم به بحثهای این شکلی دارد. درست شد؟ به این شکل دقیقاً نیست ها. ولی ربط دارد به این بحث. به مباحثشان. به اینها ربط دارد. ما نیاز به تفسیر و مفسر و اینها نداریم. قرآن خودش کتاب مبین است. ما مفسر میخواهیم و بعد مفسر، بعد عالم باشد و بعد آن نمیدانم فقیه باشد، مجتهد. در را باز کنید که علما و فلان و اینها بشود مثل همان داستان کلیسا و الیگارشی کلیسا و اینها. الیگارشی کلیسا و الیگارشی حوزه و روحانیت و اینها نیست. این سازوکار تخصص میخواهد. شما باید بیاید، هم زبان عربی را اول بلد باشی که بتوانی این کلمات را مطابق، ترجمه اولین مرحلهاش است، و مطابقت بدهی این کلمات را با معادل و معادل هر زبانی. بعدش باید بتوانی مقصود او را کشف بکنی. کار هر کسی نیست کشف این. بله، هر کی که میشنود، میفهمد از آسمان لباس فرستادیم یعنی چی. در حد دلالت تصوری. ولی آیا دلالت تصدیقی هم میفهمد یعنی چی؟ اینقدر این اصطلاحات هست که حالا من نمیخواهم بگویم اینها باز، نمیخواهم سمت رمزنگاری بروم که اینها در هر علمی، در هر دانشی، در هر محاورهای یک رمزنگاری میشود. مثلاً بناها با همدیگر یک اصطلاحات تخصصی دارند که برای چیزهایی کلمات خاصی را گذاشتهاند، غیر از آنی که ما میگوییم. مثلاً میگوید خطکش مثلاً منظور او از خطکش یک چیز دیگر است. بنا که میگوید خطکش، منظورش یک چیز دیگر است با آن چیزی که ریاضیدان بهش میگوید خطکش در هندسه میگویند خطکش، فرق میکند. این منظور من نیست. اصطلاح آنها منقول شده، مرتجل شده. آن یک چیز دیگر است. ولی اینی که شما وقتی که گفتوگوی این دو نفر را با هم گوش میدهی، بتوانی منتقل بشوی به اینکه مقصود او چیست. ممکن است خیلی از این کلمات را همان اول مثلاً میگوید آقا آب جوش. مثلاً آب جوش. خانم در خانه که میگوید، منظورش یک چیز است. مکانیک منظورش یک چیز است. دکتر منظورش یک چیز است. هر کدام از اینها یک تفسیری دارد از آب جوش. در هر دانشی یک معنایی دارد این آب جوش. شما که گوش میدهی، فکر میکنی فهمیدی. آب جوش خودمان را میگوید. بابا تو فکر میکنی آب جوش خودمان! این آب جوش خودمان کار را خراب کرد. این آب جوشی که تو میگویی آن نیست.
یک بحثی را من تازگی داشتم روش فکر میکردم، خیلی برایم عجیب و جالب بود. حالا یک بحث قرآنی هم امروز بکنیم. آیات قرآن خیلی جالب است. خدای متعال به حضرت نوح فرمود. این بحث تفسیر اینجا معلوم است، خیلی جالب است. به حضرت نوح فرمود که اهلت رو بردار، سوار کشتی کن. از حیوانها جفت. از هر حیوانی یک جفت بردار، سوار کشتی کن، حرکت کن. حضرت نوح هم خانوادهاش رو سوار کرد و این پسرش رو آمد سوار کنه. خدای متعال فرمود که اینو برای چی داری سوار میکنی؟ خودت فرمودی اهلت رو سوار کن. این هم «اِنَّ اَبْنِی مِنْ اَهْلِی» کبرا، صغرا، نتیجه: تو گفتی اهلت رو سوار کن، این هم اهل من است. استدلال میشود که خدا زبان استدلال رو قبول دارد. نکته مهم، نکته مهمی است. خیلی مهم ها. یعنی حضرت نوح با خدا با زبان استدلال و برهان صحبت کرد. یک بحث دقیق دارد. فلسفه منطق. بحثی داشتیم چرا باید منطق بخوانیم. خود فلسفه، فلسفه، فلسفه منطق. چرا باید فلسفه بخوانی؟ چرا باید منطق؟ خدا برهان را قبول دارد. اصلاً با همین زبان با شما صحبت میکند و با همین زبان از شما پاسخ میخواهد. یعنی وقتی ازت سؤال میکند، باید استدلال بیاوری. حضرت نوح استدلال میآورد برای خدای متعال. صغرا، کبرا، نتیجه. قیاس شکل اول که میگوید فطریترین شکل. خیلی حرف درست است. یعنی فطرت شما اینو میفهمد که صغرا و کبرا و نتیجه همین است که فطرت میفهمد. خدا با همین زبان. این خیلی روایت نداریم برای اینکه منطق حجت است. کدام آیه قرآن گفته منطق حجت است؟ قیاس شکل اول تو کدام روایت داریم؟ خود حرف تو خودش قیاس با قیاس شکل اول را میزنی. پس استدلال آورد حضرت نوح. گفت خدایا تو فرمودی اهلت رو بردار: «اِنَّ اَبْنِی مِنْ اَهْلِی». ولی «اَنْتَ اَحْکَمُ الْحَاکِمِینَ». بازم هر چه حکم بفهمی. خدای متعال چی جواب داد؟ خیلی عجیب است، خیلی. ببین حتی انبیا نیاز به مفسر دارد. حتی آن وقتی که خودش وحی را مستقیم دریافت کرده، خودش وحی را دریافت کرده مستقیم. بازم در فهم همانی که از خدا مستقیم دریافت کرده، دچار مشکل شده. چرا دچار مشکل شده؟ مشکل از کجا بود؟ خدا شفاف نگفته بود؟ نه. او محدود بود ذهنش به یک سری مفاهیم و مصادیق. او دریافتش از کلمه «اهلِ» چی بود؟ این فکر میکرد منظور همین اهل به معنای خانواده است. خدای متعال فرمود: «إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ». استدلالش رو خراب نکرد. نگفت صغرا، کبرا چیدن. من قبول ندارم. این چه وضعی است برای من صغرا، کبرا میچینی؟ گفت کبرات رو قبول دارم. صغرا مشکل داشت. گفتی: «إِنَّ اَبْنِی مِنْ أَهْلِی». من میگویم «لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ». مسئله من تو این است. من با تو چالش صغروی دارم. چالش کبروی هم ندارم. چالش برهانی هم ندارم که برای چی برای من برهان میآوری؟ من برهان قبول دارم. من خودم خدایم. من با برهان حرف میزنم، با برهان هم جواب میگیرم. روز قیامت هم شما من با برهان محکومتون میکنم. شما با برهان میتوانید برام احتجاج بکنید. حجت بیاورید. این خیلی بحث مهمی استها، خیلی خیلی خیلی خیلی مهم. انبیا را فرستادم که روز قیامت حجت نداشته باشند در برابر: «لِئَلَّا یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ». اگر پیغمبر نبود، روز قیامت شما برای من برهان میآوردید، من را محکوم میکردید. من پیغمبر فرستادم که شما برهان نداشته باشید قیامت من را محکوم کنید. این اهمیت معادله برهان معلوم میشود. خدا چقدر برای برهان ارزش قائل است. پس باید منطق رو جدی خواند. باید منطق رو درست خواند. باید برهان منطق رو قوی خواند. باید مغالطه را قوی خواند. چون مغالطه شکل شبیه برهان است. واقعش برهان نیست. چون خدا با برهان شما کار دارد. منطق جایگاهش این است. کبرایی که گفتی که خب مشخص. صغرایی که گفتی با فهم تو درست، ولی منظور من که این نبود. فهم تو مشکل داشت. تو غلط فهمیدی منظور من را از اهل. غلط فهمیدی. البته بعدش تهدید شدیدی میکند که من موعظت میکنم. دفعه آخرت باشد اینجوری با من صحبت میکنی. «قَالَ یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ». سوره هود، آیه ۴۶: «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ». چرا این اهل تو نیست؟ استدلال تو، استدلال آوردی، من هم استدلال میآورم برایت. «إِنَّ». در قرآن برای استدلال. توجه داشته باشید. «إِنَّ» در قرآن برای برهان است. برای تأکید نیست. غالباً این شکلی در بلاغت میگویند «إِنَّ» برای تأکید است، «إنَّ» برای استدلال است. «إِنَّ» در قرآن استدلال برهان علت. بله. حالا آن یک بحث دیگری است که تأکید هست یا «همانا فلان است». تأکید این دلیل. چرا این، آن دلیلش آن است. «عمل» چون. چون «إِنَّ»، چون معنای «چون». «چون». «چون او عمل غیر صالح است». چرا اهل تو نیست؟ من هم استدلال میآورم برایت. چون «عمل غیر صالح». ما در ذهنمان این نیست که کسی که... بعد تازه عمل این خودش باز دو ساعت بحث میخواهد. نمیگوید کار بد کرده. بعضی اینجوری خواندهاند، «غیر صالحٍ» نمیگوید «عمله غیر صالح». میگوید «عمل» مصدر. مصدر مگر میشود به کسی نسبت داد؟ این اتحاد عامل و معمول را میرساند. یک بحثی است. بله، یک اتحاد عقل و عاقل و معقول داریم. یک اتحاد علم و آلت و معلوم. یک اتحاد عمل و عامل و معمول داریم. بحثش مفصل است. عمل عرض جوهر میخواهد. تا عاملی نباشد، عملی نیست. ما عمل بدون عامل نداریم که. تکلم بدون متکلم نداریم که. شما «تکلم» کجای عالم است؟ تکلم داریم جایی؟ نه. نشستن داریم جایی؟ خوابیدن داریم جایی؟ تا خوابیده نباشد، خوابی نیست. تا نشسته نباشد، نشستنی نیست. تا متکلم نباشد، تکلمی نیست. قوام این عرض به آن جوهر است. این عرض و آن جوهر نسبتشان چیست؟ اتحاد دارد در نفس آن عامل. یعنی چیز جدایی از او نیست. خودش است. خودش با نشستن عینیت دارد. خودش با تکلم عینیت دارد. حالا این البته این از یک جهت است. از یک جهت دیگر هم این است که ملکه شده برایش. این نبوده که یک بار کار بد کرده که بشود «عمل غیر صالح». با یک بار کار بد کردن از اهلیت نمیافتد. این ملکه شده برایش. شده «عمل غیر صالح». حالا کدام انسانی میآید اهلیت را این شکلی تفسیر میکند؟ کدام انسانی معنای «اهل» را این شکلی میفهمد؟ بعد «عمل غیر صالح» شدن یک نفر را دخیل میکند در اینکه این اهل او باشد یا نباشد. کدام انسانی وقتی بهش میگویند اهل خانوادهات را بردار بیا، بگوید این بچه چون نماز نمیخواند، دیگر خانواده من نیست. این بچه چون کافر است، خانواده من نیست. کجا در زندگی ماها اسم کسی را از شناسنامه کسی درمیآورند چون طرف نماز نمیخواند؟ چون بابای نماز... حالا این مشکل از کیست؟ مشکل از خداست؟ مشکل از حرف زدن خداست؟ کی گفته اهلت را بردار بیا؟ نه، مشکل از فهم من است. چرا نیاز به تفسیر دارد؟ خدا مبهم گفته که نیاز به تفسیر دارد؟ خدا که خیلی واضح گفت اهلت را. این کتاب مبین. این دستور از این واضحتر میشود. اهلت را گفتم بردار بیا. آخه من نفهمیدم. من فکر کردم. من فکر کردم. ربطی به حرف من ندارد. من واضح گفتم. تو فکر کردی. مشکل از تو بود. محکمات و متشابهات از همین جا شکل میگیرد. این را فعلاً داشته باشید. واسه همین تمام آیات قرآن از یک جهت محکم است، از یک جهت متشابه. نمیشود گفت صحبت کرده. آفرین.
یک نکته، حالا یک بحث مفصلی میشود که این استظهاری که ما میگوییم چی میشود؟ ظاهر و باطن. یک بحث مفصلی دارد. آقا ما همه علم اصولمان بنده به همین است. ظواهر الکتاب حجت. ظاهر قرآن این است. ظاهر قرآن گفته این شکلی وضو بگیرید. ظاهر قرآن گفته اینجوری نماز بخوانید. ظاهر قرآن گفته قبله کعبه است. ظاهر. آفرین. ادامه آیه را بگویم. مسئله این است که خدا هم که ورود عقوبت که نکرد تا به حال. بر اساس ظاهر داشت عمل میکرد. خب حجت داشت. حجتش را گفت. خدای متعال بهش پاسخ داد که تو این را غلط فهمیدی. تفسیر کرد برایش. میفرماید که: «فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ». از من سؤال نکن آن چیزی که تو بهش علم نداری. اینجا جهل از کی بود؟ جهل از نوح بود، سلام الله علیه. او علم به این نداشت که دایره اهلیت اینقدر وسیع است. علم به این نداشت که این کلمه اهلی که خدای متعال فرموده را این معنای خاص. اولاً اهلیت اینقدر وسیع است، از یک طرف توسعه در اهلیت، از یک طرف تضییق در اهل. خودش اهلیت اینقدر وسیع است و اهل تو اینقدر ضیق است. منظورم از اهل تو فقط آنهایی هستند که به تو ایمان دارند. نه شامل بچهات میشود، نه شامل زنت میشود. آقا آدم اهل داشته باشد بعد اهل شامل زنش و بچهاش نشود، دیگر چه اهلی است؟ این چه اهلی است که نه زنت را شامل میشود، نه پسرت را. مثلاً من، آقای آقا رسول عروسی میکند. کارت دعوت میفرستد. میگوید حاج آقای فلانی شام مهمان تالار فلانجا دعوتند شام عروسی به همراه خانواده. بعد من وارد میشوم. میگوید: خب حاج خانم که تشریف نیاورند. روحالله هم که نیاید. بعد بگویم که خب مثلاً پس خانواده من منظورت کی بود؟ بگوید منظورم سیدعلی بود. خانواده من نیست. اهلیت با شما دارد. مؤسسه. درست شد؟ بعد اینجا خدا دست برتر را دارد. خدا نمیگوید آخه بنده من ببخشید دیگر. حالا من آخه منظورم آن بود دیگر. حالا میگوید دفعه آخرت باشد اینجوری با من صحبت میکنی: «إِنِّی أَعِظُکَ أَن تَکُونَ مِنَ الْجَاهِلِینَ». من موعظت میکنم. یک وقتی از جاهلی نباشی. به همانی که میفهمی اکتفا نکنی بعد بگویی من هم منظورم همین بود. من، خدا منظورم همین بود. این میشود جاهل. جاهل اونی است که همین را میفهمد بعد هم اصرار دارد که منظور خدا هم همین است. هیچچیز هم غیر از این هم نیست. خیلی خیلی. چون من از اهل همین را میفهمم عرفا و مفسرین و فلاسفه و اینها به مشکل میخورند. این جماعت ظاهری روی همینها. یک فهمی از خدا و توحید و ملائکه و غیب و قیامت و فلان و اینها دارند. همین درست است و جز این درست نیست. او هم میگوید فلان. او نفهمیده. کافر است. مرتد. بیدین. خونش هم مباح است. این جاهل این است. این نفهمیده او چه میگوید. اصرار هم دارد همین نفهمیاش را درست بداند.
در روایت داریم امام رضا (علیه السلام) فرمود: «ادْنىٰ مَرَاتِبِ الْكُفْرِ» این روایت هم خیلی مهم است. «ادنىٰ مَرَاتِبِ الْكُفْرِ» چیست؟ این است که طرف یک «حَصَات» را میگیرد، به این میگوید «نَبات». «نَبات» سنگریزه را میگیرد، میگوید این هسته است. حالا هر کسی که این حرف را قبول نداشته باشد، ازش تبری میکند. دیگر حرف هیچکس دیگر را قبول ندارم. هر کسی میآید میگوید بابا این هسته نیست، این سنگریزه است. یا هر کی میگوید این سنگریزه نیست، مبنای پذیرش هر کی که حرف این را زد، میشود مسلمان. هر کی که حرف این را نزد، میشود خودش کافر. این کمترین مرتبه کفر است. اصرار دارد بر همین که خودش فهمیده که همین درست است. این معنایش این نیستش که خب پس کلاً برویم شکگرا بشویم، مثل اینهایی که فلاسفه غرب و اینها که کلاً پس هیچ معیاری برای فهم حقیقت. نه. نمیخواهد بگویی هیچ معیاری برای فهم حقیقت نیست. حقیقت هست. ۱. حقیقت را میشود فهمید. ۲. ولی آنچه که تو فهمیدی، لزوماً تمام حقیقت باشد، این نیست. این ۳. این نیست. حتی نسبت به انبیا. حتی نسبت به حضرت نوح شیخالانبیا. خود مستقیم از خدا شنیده. آقا تو کتاب تو روزنامه که نخوانده. خدا بهش فرمود: اهلت را بردار بیا. درکش، مصداقیابیاش از اهل، تفاوت دارد با آن مصادیقی که علم علیم. این تفاوت «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» با تفاوت کسی که «عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ». تا کسی به آن علم مطلق نرسد، چالش دارد. او است که میشود «الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ». که وقتی حرف را میزند، تمام مصادیق این را میشناسد. تمام عوالم معنای این کلمه را در هر عالمی میداند چیست. خیلی مهم است، خیلی مهم است. پیغمبر هم که باشی به چالش میخوری. خدا خودت فرمودی. میگوید من گفتم بله، ولی منظورم از اهل این نبود. این هم اهل تو نیست. چون «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ». بعد تازه موعظت میکنم دیگر تکرار نکنی این کارها را. که با جهل خودت بخواهی بگویی من هم منظورم همین بوده. چون وقتی گفت خودت گفتی و این هم من اهلم، از اهل من است. این میشود جاهل. این میشود تهمت زدن به خدا. من کجا منظورم این بود که تو داری میگویی؟ خودت گفتی. یعنی میخواهد بگوید من کاری که کردم، همان حرف تو را عمل کردم. کجا آن حرف من نیست؟ حواست باشد دیگر این را تکرار نکنی. این تهمت است. این جهل است. همان حرفت. دفعه بعدی که با این مسئله مواجه شدی، نمیگویی این همان حرف تو را عمل کردم. سؤال میکنی که خدایا کجای کار را اشتباه کردم؟ برای چی به من نسبت میدهی؟ کجا همچون چیزی گفتم. حالا این میشود همان محکمات و متشابهات. و خدمت شما عرض کنم که امور یقینی، مسلم، واضح، بدیهی هست در فلسفه شکگرا و نسبیگرا. کلاً هیچچیزی که بشود بهش تکیه کرد، نیست. در قرآن ما محکمات داریم. بله. در قرآن محکمات. اینکه خدا یکی است، جز او الهی نیست. همه کمالات مال اوست. در اینها تردید نداریم. همان جاهایی از قرآن که شما میگویید ما نمیفهمیم، تو همانهایی هم که نمیفهمی. آن برای ما مبهم است. یک جنبههای واضحی هست. آنجا میشود تمسک به محکمات که اُمالکتاب است. تمسک به محکمات. تو همان متشابهاتش هم انسان چکار میکند؟ «وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ». آنهایی هستند که ایمان به او دارند. حالا بعداً بحث محکمات و متشابهات مفصل بهش میرسیم که با اینها ایمان بهش دارند ولی تصدیق یقینی نمیکنند که حتماً معنایش این است. میگوید یا معنایش این است یا معنایش آن است. من آخر مخلصم. من آخر مطیعم. هر چیزی که آخر دستور باشد، همان را عمل میکنم. خدا فرمود این بچه را سوار نکن. من دیگر نمیفهمم چرا. آن چیزی که به من گفته بودند، یک چیز بود. من از آن اول یک چیزی میفهمیدم. الان به من میگویند بچهات را سوار نکن. آخر این که برای من واضح است، این است که بچه را سوار نکنم. آن جمله را پس چکار باید بکنم که گفته بود اهلت را سوار کن. لابد من نفهمیدم. متشابهالرأس. اهل علم این شکلیاند که وقتی مواجه میشوند، من دیگر نمیگویم که آن تناقض دارد و خدا اینجور حرف نمیزند و فلان و اینها. حتماً یک معنای دیگری دارد. من به این ایمان دارم، قبول دارم. آخرش وظیفه من این است که بچه را سوار نکنم. چرا این شکلی شد؟ من نمیفهمم. من سر در نمیآورم. من تأویل آن را نمیدانم. آنهایی که بیمار دلاند، شروع میکنند تمسک و اخذ به متشابهات میکنند. خودش یک بحث مفصلی است. متشابهات چیست؟ «الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم زَیْغٌ». کیان؟ اخذ به متشابهات که میکنند یعنی چکار میکنند؟ که فرمود اینها «ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ» میکنند. فتنهانگیزی میکنند با متشابه. انشاءالله. مثلاً یکی از متشابهات قرآن چیست؟ «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه». خوارج فتنهانگیزی میکنند. این آقا الان متشابه. معنایش معلوم نیست برای من با این فهمی که من دارم. حکومت، حکمرانی برای کسی جز خدا نیست. بر اساس اینی که من میفهمم. خب علی بن ابیطالب دارد حکمرانی میکند. در حالی که فقط خدا باید حکمرانی بکند. پس علی دارد خلاف حرف خدا عمل میکند، معاذالله. این شد متشابه. باید چکار بکنم؟ باید بگویم آقا درست است من از این آیه این را فهمیدم، ولی مگر آنجا نگفت: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»؟ بعد مگر در صد تا آیه اولوالامر و تفسیر نکرد که چه کسانی شایسته این هستند که امرشان پذیرفته بشود؟ چه کسانی شایسته این نیستند که امرشان پذیرفته بشود؟ «لاَ تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ». مثلاً حَمّازی، مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ. «وَلَا تُطِعْ کُلَّ حَلَّافٍ مَّهِینٍ». آیات فراوان در سوره قلم، آیات دیگر داریم. اینها را اطاعت نکن، آنها را اطاعت بکن. حرف این را گوش بده. مگر نمیگفت: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه». پس چرا میگوید که آقا در نبود من هر چه که هارون گفت گوش بدهید؟ چرا آنجا مؤمن آل فرعون میگوید: «أَطِیعُوا أَمْرِی». حرف من را گوش بدهید، اطاعت کنید از امر من. اینها که تناقض میشود که. یعنی همه اینها آمدند خلاف «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه» عمل کردند. یک محکمی برای من شکل میگیرد. جزو واضحات است که آقا افرادی بودند در تاریخ که خدا در قرآن گفته است امر اینها را اطاعت کنید. بودند و هستند. یک متشابه دارم: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه». یک محکم دارم که افراد دیگری جز الله هستند که حکمرانی میکنند، دستور میدهند، اطاعت میشوند. لااقل قدر متیقن انبیا. دیگر اینکه واضح است. «أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ». بابا الرسول که آورده. آنجا گفت: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه». لااقل این است که پیغمبری که باید اطاعت کرد. حالا به امیرالمؤمنین کار نداریم. پیغمبر مگر نباید اطاعت کرد؟ اطاعت از پیغمبر خلاف «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه». پس بگو من درست نمیفهمم «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه» را. وقتی گفتی من درست نمیفهمم، تسلیم میشوی. تبعیت میکنی در برابر اونی که میفهمد. تسلیم. «یَقُولُونَ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ» از خداست دیگر. این هم از خداست، آن هم از آنجا گفته «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه». آنجا هم گفتی «أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ». این دوتا به حسب ظاهر با هم جور در نمیآید. ولی جفتش از خداست. من نمیگویم اینها با هم تناقض دارد. باز همانی که خودم فهمیدم با عقل ناقصم. آقا شاید این یک چیز دیگری را دارد میگوید. میگوید نه. اگر بخواهی باب شاید را باز بکنی، تمام کتبی را هر جایی که تناقض دارد، حرف غلط زده را میشود گفت شاید. آقا این شایدش با آن شاید آن فرق میکند. این شایدی که با ضابطه، با قاعده میشود ثابت کرد که منظورش این نیست. ضابطه و قاعدهاش چی بود؟ همان و که خواندیم. آفرین. در تناقض ۸ وحدت یا ۹ وحدت یا ۱۰ وحدت شرط است آنجا. آنجا دیدیم تمام آنهایی که اولش تناقض داشت را قاعده که میآمدی با آن ۸۹ تا و ۱۰ تا. تناقض ندارد. ولی اینهایی که تو میگویی در کتاب آسمانی که مثلاً یک جا یهودا مثلاً از نمیدانم بنیاسرائیل ناراحت شده بعد گریه کرده با اینها قهر کرده. یهوه، ببخشید. خدای یهودیها. این یهوهای که شما میگویید این خدا، این دین شما، این کتاب شما، سر تا پایش تناقض است. آن تناقض به معنای واقعی کلمه است. آن دیگر جای تأویل و توجیه و اینها ندارد. تأویل هم یک اشاره بهش اینجا کردم. جای تأویل ندارد. ولی اینجا جای تأویل دارد. تفسیر کار داریم.
پس نکته اصلی در تفسیر این بود که آقا ما فهممان دچار خطا میشود و هست. آن هم به خاطر اُنسی که با این مفاهیم مادی داریم. ذهنیتی است که شکل گرفته بر اساس استعمال این الفاظ و این مفاهیم در یک محدودهای. حتی انبیا هم از یک جهت گرفتار این مسئله اند. حتی حضرت نوح هم گرفتار این مسئله است که منظور خدا از اهل یک چیز است. دریافت نوح از اهل یک چیز دیگر است. حضرت نوح هم نیاز به تفسیر دارد. یکی باید بیاید کلمه اهل را برایش تفسیر کند. آن کیست؟ آن امیرالمومنین است. پاکستان بگوییم چی است؟ «حیدری لاره، نَعرَه حیدری». خیلی خوب احسنت. نظام میگوید: «دَابَّةً تُکَلِّمُهُمْ» که آن را گفتند امیرالمؤمنین (علیه السلام). همانهایی که در مورد کلمه دابّه گفتند که این کلمه اهانتآمیز است، دابّه برای حیوانات. دچار همین مشکل شدهاند. «دابّه» که شما در ذهنتان. مشکل دابّه. از «دبّ» یعنی تکان خوردن، راه رفتن. به مطلق جنبندگان. هر چیزی که میجنبد، میگویند دابّه. ما چون معمولاً جنبندگان که میگوییم مثل کلمه جانور. جانور. طرف توهین نکن. جونور. بشین بشین. جونور. درست شد؟ الان مثلاً من در مورد یک مرجع تقلید بگویم ایشان یک جانور بسیار ارزشمندی است. شما ما بهتان بر بخورد؟ بابا کلمه جانور منظور این است که یک موجود جاندار. امیرالمؤمنین وقتی میگویند ایشان جنبنده فلان. اهانت. جانور بسیار عظیمالشأن است. توهین است. بابا کلمه جانور در استعمال شما محدود شده به حیوانات غیر انسان. معنایش که این نیستش که. معنای جانور هر موجودی که جان دارد. به ملائکه هم میگویند جانور. درست شد؟ اینجا دابّه هم همینطور است. روایتی داریم. من نمیتوانم اشاره دقیق بکنم. کنار وهابیها چقدر سوءاستفاده کردند. مثلاً «نَحْل» را تطبیق دادهاند به امیرالمومنین. «نَحْل» امیرالمومنین زنبور عسل است؟ بابا این کلمه نحل. حالا این بحثی که بعداً مطرح میشود. این کلمات تأویل دارد. تأویل این آیه امیرالمؤمنین است. نه تفسیر. نه ترجمه. ترجمه «نحل» یک چیز. تأویلش یک چیز دیگر است. خوب باید بخوانید. برای اینکه خیلی ما بخش عمدهای از کتابهای عرفانی، کتابهایی است که تأویل قرآن است. تفسیر «منهجالصادقین» را ایشان یک کاری روش انجام دادند. تفسیر جداگانه. ولی خیلی از آیات قرآن تأویل و توضیح بدهیم بعد بیاییم ببینیم کدام کتاب تفسیری تأویل است. ولی خب بحثهای تفسیری ایشان در آثارش خیلی دارد. بحثهای تفصیلی و تأویلی. خلاصه. مثلاً اینها را میگویند تأویل. از یک جهت علامه این روایات میفرماید تأویل. از یک جهت میفرماید جری و تطبیق. خود جریان و تطبیق فصل دیگری از بحث است. یعنی یکی از مصادیق. تطبیق یعنی مصداقهایی که در طول تاریخ همینجور جاری میشود. مستکبرین را یک روز مثلاً فرعون را یک روزی به مثلاً چه میدانم به آن حاکم زمان موسی (علیه السلام) میگویند فرعون. به حاکم زمان یوسف میگویند فرعون. امروز هم مثلاً به ترامپ میگویند فرعون. یعنی این تطبیق جری پیدا میکند. تطبیق پیدا. تأویل. حالا این تأویل بحثش مفصل است. خلاصه کلمه «نحل» تأویل شده به امیرالمومنین. چطور میشود زنبور عسل «نحل»؟ خب نه دیگر. تو از نحل اشتباه فهمیدی که «نحل» فقط یک مصداق زنبور عسل است. بعد وقتی این کلمه شکافته میشود، غوغایی. مثلاً میگوید آقا «نحل» که منظورش زنبور عسل نیست. «نحل» از همان «نَحْلَه» خودمان میآید. بعد آن «نَحْلَه» مثلاً معنایش چیست؟ آنی که مثلاً میآید شکاف ایجاد میکند. بعد مثلاً واسه همین هم اصلاً به زنبور عسل، زنبور عسل. کلمه «باقر» توهینآمیز است دیگر. چرا؟ برای اینکه به بقر میگویند «باقر» که میشکافد. باقر از «بقر» میآید. آقا توهینآمیز. کلمه «باقر» خیلی توهینآمیز است. شبیه بقره اصلاً اسمش. بابا همان بقر هم که بهش میگویند بقر. آن شکافتن است، مهم است. اینکه میشکافد زمین را. شیار میزند. کشاورزی. شخم میزند. میآید جلو. و یک جنبه اهانتآمیز دارد که این شکافتن آمده روی موجودی که مرتبه وجودیاش پایین است. ولی آن شکافتنش که کمال است. حالا این گاو در مرتبه پایینی این شکافتن را ظهور داده که آن شکافتن کمال است. گاو بودن نقص است. حالا یک موجودی داریم که خودش در بالاترین مرتبه کمال. شکافتن هم در بالاترین مرتبه. باقرالعلوم. تمام آیات قرآن تأویل دارد. تأویل همه کمالات قرآن اهل بیت. این تا اینجایش. هنوز بحث ادامه دارد. در مورد تفسیر، نکات بیشتری است که انشاءالله باید بهش بپردازیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
----------------------------
منابع:
[آیه قرآن] سوره نسا، آیه 36 — «وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبَى وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ»
[آیه قرآن] سوره حدید، آیه 25 — «إِنَّا أَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَيَعْلَمُ اللَّهُ مَا تَنقُلُ الْأَرْحَامُ وَمَا تَصْنَعُونَ»
[آیه قرآن] سوره انعام، آیه 141 — «وَهُوَ الَّذِي أَنزَلَ لَكُم مِّنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَنْبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذَوَاتَ بَهْجَةٍ مَّعْرُوفًا وَنَخِيلًا وَحَبًَّا مَّحْصُورًا وَزَيْتُونًا وَمِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ»
[آیه قرآن] سوره نور، آیه 31 — «وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ…»
[آیه قرآن] سوره هود، آیه 46 — «وَلَا تَسْتَسْلِمُوا لِمَا أَمَرَكُمُ اللَّهُ بِهِ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»
[آیه قرآن] سوره یوسف، آیه 5 — «إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ»
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمد لله ربالعالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله طیبین الطاهرین، و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
بحث ما در مورد تفاوت ترجمه، تفسیر و تأویل بود. ابتدا میخواهیم بدانیم که تفسیر چیست و چه تفاوتی با ترجمه و تأویل دارد. سپس به شیوههای تفسیری، روشهای تفسیری و روش تفسیری علامه طباطبائی و اینکه «المیزان» بر اساس چه روشی نوشته شده است، میپردازیم. این سیری است که فعلاً میخواهیم به آن بپردازیم.
این بحث چند جلسهای طول میکشد تا این نکته معلوم شود که اولاً تفسیر چیست، سپس روشهای تفسیری تاکنون چه بودهاند و روش تفسیری «قرآن به قرآن» چه روشی است؛ چه تفاوتی با سایر روشها دارد؟ دلیل قرآنی و رواییاش چیست؟ و در ادامه، سبک علامه طباطبائی در روش تفسیر «قرآن به قرآن» به چه نحوی است.
نکتهای که عرض کردیم در مورد تفسیر این بود که تفسیر دو بخش دارد: یک بخش بیان معانی آیات قرآنی و بخش دیگر کشف مقاصد و مدلولهای آیات قرآن. چرا باید مقصود و مدلول کشف شود؟ چون قرآن کلام خداست و با کلام انسان تفاوت دارد. محل جریان کلام خدا به گونهای است که نباید فقط به فهم کلام عربی و اسبابی که ما برای فهم کلام عربی داریم، اکتفا کرد. این نکتهای است که علامه در جلد ۳، صفحه ۷۶، به آن اشاره کردهاند. یعنی صرفاً به همین معانی که برای عرف قابل فهم است و زبان عربی به آنها دلالت دارد، نباید اکتفا کرد.
بلا تشبیه، بلا تشبیه، بلا تشبیه؛ از یک جهت، مثالی را عرض میکنم تا مسئله روشن شود: شما اشعار حافظ را که میخوانید، میبینید همه حرف از میکده و شراب و زلف یار و… است. اگر بخواهیم برای فهم اشعار حافظ به زبان فارسی، حالا زبان فارسی زمان صدور و زبان فارسی زمان حافظ، به همین معنا اکتفا کنیم و ببینیم در لغتنامه «شراب» یعنی چه، «میکده» یعنی چه، هیچ چیز از اشعار حافظ نمیفهمیم. برای اینکه اساساً اشعار حافظ، درست است از زبان فارسی استفاده کرده، از کلماتی که آن «شراب» که گفته، بله، کلمه شراب، منظورش همین کلمه شرابی است که شما در فارسی میگویید؛ مفهومش همان است، ولی مصداقی که او قائل است، این چیزی که مصداق مد نظر شماست، نیست. او مصداق دیگری از شراب را اراده کرده است؛ یک مصداق دیگری از میکده را اراده کرده است؛ یک مصداق دیگری از زلف یار را اراده کرده است که حالا این بیشتر در فضای استعاره است. یعنی اشعار حافظ بیشتر استعاره است. از قرآن به این شکل نمیشود گفت استعاره است. قرآن حقیقت است؛ یعنی مجاز به این شکل نیست که حالا اصطلاحاتی که استعارهای باشد، ولی این مصادیقی که مد نظر شماست، اینها نیست. آنچه قرآن میگوید، لزوماً اینها نیست. خیلی عمیقتر است، خیلی لایهها دارد.
شما وقتی که میگویید مثلاً فرض بفرمایید که «کشتزار»، از کشتزار مزرعه یک چیزی میفهمید. از «لباس» یک چیزی میفهمید. لباس برای شما در ذهنتان یک مصداق مشخص دارد: «هُنَّ لِبَاسٌ لَکُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ». استعاره و مجاز هم نیست. «أَنزَلْنَا عَلَیْکُمْ لِبَاسًا یُوَارِی سَوْآتِکُمْ». برای شما نازل کردیم، لباس نازل کردیم. یعنی چه؟ شما از «نازل کردن» باران میفهمید؛ هیچ چیز نازل کردنی دیگری غیر از باران ندیدید در زندگیتان. ولی قرآن وقتی میگوید «نازل کردیم»، لزوماً به این نزول حسی که از آسمان “تاپ تاپ” ببارد، این را نمیگوید. «نزول» هر آن چیزی است که از عوالم بالا به عوالم پایین میآید و تجلی میکند. این هم میشود نزول. قرآن هم میشود نزول. آهن هم میشود نزول. یک جا میفرماید: «أَنزَلْنَا الْحَدِیدَ»، آهن را نازل کرد. یک جا میگوید: «انعام را نازل کردیم». آقا، گوسفند مگر نازل میشود؟ شما باران گوسفند تا حالا دیدید؟ نگاه کنید از آسمان دارد گوسفند میبارد. ندیده آقا رسول. ندیده. جایی هست که اینور دجله، آنور مزرعه، آنجا نخواهد گوسفند ببارد؟ کجا میخواهد گوسفند ببارد؟ در کویر قم؟ حکیمه؟ درست شد؟ پس یعنی چه که ما از آسمان گوسفند فرستادیم؟ از آسمان آهن فرستادیم؟ از آسمان لباس فرستادیم؟ مثل این بستههایی که آمریکاییها در غزه از بالا پرت میکردند پایین که میخورد در سر بندگان خدا، بعضیهایشان هم کشته شدند. سر اینجوری است؟ مثلاً لباس را خدا این شکلی میفرستد پایین؟
به هر حال، شما میبینید که باید این شیوه های تفسیری را تفسیر کرد. چرا؟ برای اینکه کلام خدا با کلام ما تفاوت دارد. تفاوت دارد؛ نه اینکه کلماتی که او میگوید، معنای نزولش یک معنای دیگر دارد، لباسش یک معنای دیگر دارد و ما نمیفهمیم، رمزنگاری شده است. بعضی قائل به ایناند که اصلاً قرآن رمزنگاری شده است؛ فقط اهل بیت میفهمند. یا بعضی مثلاً مثل متون مقدس که حالا بحثهای هرمنوتیک و اینها میشود که آقا اینها را ما سر در نمیآوریم. کلیسا آمد و گفت که آقا شماها از متون مقدس چیزی سر در نمیآورید. مارتین لوتر چرا معروف شد؟ مارتین لوتر شد نماد جنبش اصلاحطلبانه در برابر کلیسا، با اینکه خودش مسیحی بود. گفت که آقا این یک دکان است که کلیسا و کشیشها راه انداختهاند برای اینکه ماها را بچاپند، جیبمان را بزنند. یک الیگارشی درست کردهاند؛ یک الیگارشی قدرت. از چه راهی ارتزاق میکنند؟ از این راه که آقا این متون مقدس را شماها نمیفهمید. مگر میشود ما نفهمیم؟ متن کتاب مال ما نیست؟ انجیل مگر مال ما نیست؟ انجیل را همه ماها میفهمیم، نه تنها میفهمیم، میتوانیم تفسیر کنیم. حالا یک بحث مهمی است که بعدها باید در موردش صحبت کنیم که تفسیر کار همه است. بحث «المیزان» هم اشاره کرده، باید بهش بپردازیم. آیا یک طبقه خاص فقط میفهمند؟ حالا آن طبقه خاص فقط اهل بیت یا فقط آخوندها، علما؟ هیچ کس دیگر هیچ چیز از قرآن نمیفهمد؟ قرآن را باز نکن که هیچ چیز نمیفهمی. اینها مثل بعضی دانشهاست که رمزنگاری میشود، همه رمز است. مثل آن میماند که یک آدم معمولی که نگاه میکند، هیچ چیز نمیفهمد. یک متخصص الکترونیک باید این را بخواند و برایت توضیح بدهد. آیا قرآن همین شکلی است، رمزنگاری شده؟ یا نه بگوییم که کلمات کلاً یک معانی دیگری دارد؟ خدا و پیغمبر میدانند، خودشان با همدیگر. نزول اصلاً منظور خدا یک چیز دیگر است، لباس منظور خدا یک چیز دیگر است، انعام منظورش یک چیز دیگر است. ما میگوییم انعام، ولی خدا که منظورش همین انعام خودمان نیست. ما میگوییم لباس، خدا که منظورش همین لباس خودمان نیست. نه، خدا منظورش همین لباس خودمان هست، ولی مصداقش را فقط همین لباسی که تو تا حالا فهمیدی، نمیداند. وقتی میگوید زن لباس توست، اینها میشود شیوههای تفسیری که بعداً در موردش باید صحبت کرد. تأویل هم ربط دارد که یک بحث دیگری است، به آن هم خواهیم پرداخت انشاءالله.
وقتی میگوید: «هُنَّ لِبَاسٌ لَکُمْ»، نمیخواهد با استعاره و مجاز و تشبیه بگوید. واقعاً زن لباس برای شماست. وقتی میگوید: «نِسَاؤُکُم حَرثٌ لَکُمْ»، زن شما کشتزار شماست. همین الان هم این کلمات باب شدهاند، اینها جالب است. هر چه علم جلوتر میرود، میبینید اصطلاحات را دارند دقیقتر و وسیعتر استفاده میکنند؛ مثلاً میگوید: آقا، کشت سلول. شنیدید؟ سلولهای بنیادی را کشت میکنند. آقا، کشت که مال سیبزمینی و پیاز و گوجهفرنگی و اینهاست دیگر؛ کشاورزی که میکنند. آفرین، کشت مو. باریکلا. الان روی سر شما که کشتِ مو کردهاند؛ سرِ مبارک شما شده «کلّه شما که حَرثٌ لَکُمْ». درست شد؟ اصطلاح مجاز بود؟ استعاره بود؟ یا واقعاً بود؟ ولی ۲۰۰ سال پیش میدانستند که مو کشت میشود؟ نمیدانستند. کی؟ ۲۰۰ سال پیش اگر ۲۰۰ سال پیش میگفتند آقا من میخواهم بر سر شما مو کشت کنم، سر شما کشتزار شماست، میگفتند که حاجآقا شما از کی جنس میگیری؟ ۲۰۰ سال بعد معلوم میشود چه چیزهای دیگری مصداق کشت است. این همان نظریه «روح معنا» است تا ۲۰۰ سال بعد معلوم میشود که چه چیزهای دیگری هم هست که اینها مصداق کشت است، ولی ما تا به حال نمیگفتیم این را کشت میکنیم. مثلاً شما فرض بفرمایید که خودکار را کشت نمیکنید، خودکار را تولید میکنید. شاید ۲۰۰ سال بعد ما رسیدیم به فرمولهایی که دیدیم آقا خودکار را هم، جوهر خودکار را میشود کشت کرد؛ کشتزار دارد. حالا میگوید: بعد چقدر اینها کمک میکند؟ وقتی شما اینها را معانی حقیقی گرفتی، فقط تمثیل و تشبیه نبود، بعد حسابی میشود مانور داد. «نِسَاؤُکُمْ حَرثٌ لَکُمْ». یک جا میگوید زن شما لباس شماست که البته آنجا هم زن را برای شوهر لباس و شوهر را برای زن میگوید. یک جاهای دیگر میگوید زن شما کشتزار شماست. این خیلی توش معنا دارد. اینها در بحثهای روانشناسی چقدر کاربرد دارد؟ در بحثهای انسانشناسی چقدر کاربرد دارد؟ آن قواعدی که برای حفظ یک مزرعه است. اصلاً مزرعه به چه میگویند؟ مزرعه کشتزار به چه میگویند؟ کشتزار چه قواعدی دارد؟ حالا اینها بحثهای بسیار دقیقی دارد.
قرآن هنرش این است که همه اینها را میآورد و در «عالم اسماءالله» تفسیر میکند: «أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ»؟ زارع میشود خدای متعال. این اسم زارع که در او تجلی میکند، قواعد دارد، قابلیت میخواهد. درست شد؟ مثلاً فرزند را میگوید کدام اسم خدا فرزند میدهد به شما؟ اسم وهاب. شما که بچهدار نمیشوید. اگر میخواهی بچهدار بشوی، باید خودت را در معرض کدام اسم الهی قرار بدهی؟ در معرض اسم وهاب باید قرار بدهی. اسم وهاب باید برای شما تجلی کند: «هَبْ لِی ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً». درست شد؟ و آیات فراوانی که «یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ إِنَاثًا وَیَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ». هبه میکند. آن دعایی که شما میگویی: «إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ». توجه به اسم وهاب. خب، آقا، اسم وهاب! پس چرا دیگر ازدواج میکنند؟ چرا مثلاً فرض بفرمایید که اینها مباشرت میکنند؟ خود آن مباشرت زن و شوهر، در معرض اسم وهاب قرار گرفتن است. این یکی است، ولی ممکن است از این طرف در معرض اسم وهاب قرار بگیرد، از آنور کارهایی بکند که محروم بشود، دور بشود از اسم وهاب. لذا از یک طرف ازدواج میکند، مباشرت میکند؛ از یک طرف استغفار میکند. استغفار هم که میکند، خدا بهش بچه میدهد: «یَجْعَل لَّکُمْ أَمْوَالًا وَبَنِینَ». میگوید شما که استغفار میکنید، خدا بهتان بچه میدهد، پول میدهد. این برای بعضیها قابل فهم نیست. مثلاً میگوید آقا برای شما کار قرآن همین است که میآید عالم را تفسیر میکند. میگوید شما به یک سری اسباب فقط اکتفا کردی، فکر کردی برای پول درآوردن باید برویم در ماشین بنشینیم، ماشین را راه بیندازیم، مسافر سوار کنیم، پول بگیریم. این میشود راه پول درآوردن. نه. استغفار هم راه پول درآوردن است. استغفار سحر هم پول. نماز شب هم پول میآورد. ذکر بینالطلوعین هم پول میآورد. شما ناخنت را جمعه بگیری، سیبیلت را شنبه و ریشت را جمعه بزنی، این تأثیرش برای کسبی که میکنی، از صبح تا شب پشت فرمون نشستهای، مسافر میزنی، تأثیر آن برای اینکه برای تو رزق بیاید، بیشتر از آن کاری است که داری انجام میدهی.
بینالطلوعین بنشینی دعا بخوانی، اثرش برای رزق تو بیشتر است از کاری که داری در روز انجام میدهی برای اینکه پول در بیاوری؛ چون در معرض اسم رزاق باید خودت را قرار بدهی. تو فکر کردی رزق تو با چرخاندن و دنده جابهجا کردن و اینهاست؟ رزق تو شغل تو نیست. رزق تو آسمان است: «وَفِی السَّمَاءِ رِزْقُکُمْ». این اشتباهات شماست که باعث میشود قرآن را نفهمید. وگرنه قرآن برای همه قابل فهم است. این ذهن آلوده و مسموم تو است که کار را خراب کرده و برای همین باید تفسیر انجام بشود. تفسیر میآید بهت میگوید اشتباه داری میفهمی. اشتباه میکردی، این معنایش این نیست. این لزوماً وابسته به آن نیست. تو اشتباه فکر میکردی که به این میگفتی رزق، به این میگفتی رازق. این را سبب رزق میدانستی، این را مسیر رزق میدانستی، این را نزول میدانستی. نزول را فقط آن چیزی که از آسمان قلمبه قلمبه میریزد. به این میگویی نزول، به چیز دیگر نمیگویی نزول. «أَأَنتُمْ أَنزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنزِلُونَ»؟ باران را تعبیر نزول میکند از ابر (مزن). این هم یک نزول است، ولی فقط که این نیست نزول.
آن وقتی هم که شما یک دفعه یک چیزی، یک مطلبی به ذهنت میافتد، مگر نمیگویی میافتد؟ میگوید به دلم افتاد. افتاد. از یک جایی باید در یک جایی بیفتد. از بالا میافتد پایین. کوه از کجا افتاد؟ بالایش کجا بود؟ پایینش کجا بود؟ افتاد در دلت، افتاد در ذهنت. این همان نازل شدن است. درست شد؟ این اسبابی که شما برای خودت در نظر گرفتی و به اینها اکتفا کردی، این شده حجاب، این شده دردسر، این شده مانع فهم قرآن. قرآن میگوید من برایتان لباس فرستادم، نازل کردم. تو میگویی ندیدم از آسمان لباس بیفتد. آهن از آسمان بیفتد. مسئله این است که تو نزول را فقط آمدی در همان معنای حسیاش، چون اُنس تو با همان عالم حس است. درک تو از همینها شکل گرفته است. از بچگی کلمه نزول برای تو تداعیگر یک چیزی بوده که در عالم حس از یک بالای حسی میافتد در یک پایین حسی. مسئله همین بالا و پایینش هم حتی اشتباه فهمیدی. بالا و پایین هم فقط بالا و پایین حسی نیست. الان شما میگویید که آقا دانشگاه کمبریج از دانشگاه تهران بالاتر است. این «بالاتر است» یعنی چه آقا رسول؟ آفرین. آن یعنی در ارتفاع ۵۰۰ متر در برابر دریا، آن یکی در ارتفاع ۳۴۰ متر در برابر دریا. آن بالاتر است؟ این بالاتر است؟ یعنی این؟ یا مثلاً آن ۱۰ طبقه است، این چهار طبقه است، بالاتر است؟ میگوید آقا آن دانشگاه شریف از دانشگاه امیرکبیر بالاتر است. دانشگاه دولتی از دانشگاه علمی کاربردی بالاتر است. بله، این «بالاتر است» یعنی چه؟ این چه بالاتری است؟ قرآن چه میگوید: «فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ». خانههایی است که خدا اجازه داده این خانهها بالا برود. اهل بیت بالاتر آپارتمان دارند؟ اهل بیت آسمانخراش اینجوری میرود بالا؟ شمال؟ مثل شمال تهران روی کوههاست؟ خانههای اهل بیت؟ ممکن است آن هم ممکن است، آن هم باشد. در عالم ممکن است آن شکلی تمثل پیدا کند، آن یک بحث دیگری است، ولی واقعیت این قضیه این نیست. تو اشتباهت از این است که بالا و پایین و غیر از همینی که تو در عالم حس فهمیدی، چیزی نمیتوانی تصور کنی. درک دیگری از بالا و پایین نداریم. میگوید آقا این فلانی از آن یکی بالاتر است. این از آن بزرگتر است. آقای بهجت از من بزرگتر است. وزن من ۲ برابر آیتالله بهجت است. چه جور آقای بهجت از تو بزرگتر است؟ این از بزرگتر و کوچکتر هیچ درکی ندارند. اینها بعداً مشکلاتی است که انبیا مواجه میشدند با آن کسانی که حالا وقتی به اینها میگفت: آقا به ما وحی شده، میگفت: «لَوْلا أُنزِلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ»؟ چرا بر یک مرد بزرگی نازل نشد؟ قرآن عظیم. درکش از «عظیم» فرق میکند. مرد بزرگ؟ بعد بزرگ یعنی چه؟ بزرگ یعنی فرعون. بزرگ یعنی ترامپ. آقای خامنهای از ترامپ بزرگتر است. سید حسن نصرالله از ترامپ بزرگتر است. قاسم سلیمانی از ترامپ بزرگتر است. و چرا ترامپ قاسم سلیمانی را کشت؟ چه جور میشود یکی که کوچکتر است، آن بزرگتر را حذف بکند؟ روشن است. مشکل جدی. این را نمیدانم در آن جلسات المیزان موضوعی که میخوانیم، گفتم یا نه؛ بحث حسگرایی و حقگرایی، چالش جدی. چالش حسگرایی، متن کتاب هم بود دیگر. ما مشکل بزرگ معرفتی ما و ادراکی و شناختیمان، مشکل حسگرایی است. همه چیز را در همین حد عالم حس معنا میکنیم. لذا تفسیر میآید این غِنا را کنار میزند. این پرده را. این میگوید تو خودت را محدود کردی به این عالم حس. مقصود را و مدلول را نهایت بردی که برایش قائلی در همین عالم حس. من پرده را کنار میزنم. ببینی بابا این هنوز خیلی ادامه دارد؛ این مقصود، این مدلول، خیلی بالاتر از اینهاست. چرا به همین جا اکتفا کردی؟ تو بزرگی را به همین بزرگی مادی، قدرت را، قوت را به همین قوت. وقتی میگویند طرف قوی است، به چه میدانی؟ قوی را قوت به این میدانی که زورش زیاد است؛ یعنی چه؟ یعنی هر وقت بخواهد شما را حذف میکند، میکوباند، خرد میکند، میزند، دفع میکند. بعد قرآن میگوید شما اگر استغفار کنید: «یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلَى قُوَّتِکُمْ». استغفار که کنی، خدا بر قوت تو میافزاید. آقا استغفار؟ استغفار بر قوت میافزاید؟ اینها شعر نیست. اینها جوک نیست. خنده ندارد. اینها چه ربطی دارد به همدیگر آخه؟ من یک لفظی بگویم بعد این باعث میشود که انرژی من بیشتر بشود؟ بعد آخه آن لفظ هم رفته باز به انرژی ندارد. یک وقت هست من هی میگویم من قویام، من قویام، من قویام. من اشتباه کردم، من اشتباه کردم، من گناه کردم، ولی قوی میشوم؟ استغفار که میکنی، چه جور من بگویم من خطا کردم، من اشتباه کردم، من گناه کردم، بعد قوی بشوم؟ خنده ندارد. آنهایی که میخندند چون فکر کردن میخندند. همه کفار که ما میخندن. مسئله این است. چند تا مثال پس برای نکته عرض کردم. این اصل آن کلید داستان بود که چرا ما به تفسیر نیاز داریم. چرا قرآن تفسیر میخواهد. حالا بعداً بحثش میآید. مگر قرآن خودش «تِبیانٌ لِکُلِّ شَیْءٍ» نیست؟ مگر خودش «کِتَابٌ مُبِینٌ» نیست؟ بعد شما میخواهی کتاب مبین را تفسیر کنی؟
تفسیر کند، تفسیر کنی. حرفهای اللهیاری. اللهیاری حسن اللهیاری. یک اشارهای به این بحث دارد. اجمالاً آن چیزی که حالا من ازش شنیدم. آقای سید کمال حیدری هم به بحثهای این شکلی دارد. درست شد؟ به این شکل دقیقاً نیست ها. ولی ربط دارد به این بحث. به مباحثشان. به اینها ربط دارد. ما نیاز به تفسیر و مفسر و اینها نداریم. قرآن خودش کتاب مبین است. ما مفسر میخواهیم و بعد مفسر، بعد عالم باشد و بعد آن نمیدانم فقیه باشد، مجتهد. در را باز کنید که علما و فلان و اینها بشود مثل همان داستان کلیسا و الیگارشی کلیسا و اینها. الیگارشی کلیسا و الیگارشی حوزه و روحانیت و اینها نیست. این سازوکار تخصص میخواهد. شما باید بیاید، هم زبان عربی را اول بلد باشی که بتوانی این کلمات را مطابق، ترجمه اولین مرحلهاش است، و مطابقت بدهی این کلمات را با معادل و معادل هر زبانی. بعدش باید بتوانی مقصود او را کشف بکنی. کار هر کسی نیست کشف این. بله، هر کی که میشنود، میفهمد از آسمان لباس فرستادیم یعنی چی. در حد دلالت تصوری. ولی آیا دلالت تصدیقی هم میفهمد یعنی چی؟ اینقدر این اصطلاحات هست که حالا من نمیخواهم بگویم اینها باز، نمیخواهم سمت رمزنگاری بروم که اینها در هر علمی، در هر دانشی، در هر محاورهای یک رمزنگاری میشود. مثلاً بناها با همدیگر یک اصطلاحات تخصصی دارند که برای چیزهایی کلمات خاصی را گذاشتهاند، غیر از آنی که ما میگوییم. مثلاً میگوید خطکش مثلاً منظور او از خطکش یک چیز دیگر است. بنا که میگوید خطکش، منظورش یک چیز دیگر است با آن چیزی که ریاضیدان بهش میگوید خطکش در هندسه میگویند خطکش، فرق میکند. این منظور من نیست. اصطلاح آنها منقول شده، مرتجل شده. آن یک چیز دیگر است. ولی اینی که شما وقتی که گفتوگوی این دو نفر را با هم گوش میدهی، بتوانی منتقل بشوی به اینکه مقصود او چیست. ممکن است خیلی از این کلمات را همان اول مثلاً میگوید آقا آب جوش. مثلاً آب جوش. خانم در خانه که میگوید، منظورش یک چیز است. مکانیک منظورش یک چیز است. دکتر منظورش یک چیز است. هر کدام از اینها یک تفسیری دارد از آب جوش. در هر دانشی یک معنایی دارد این آب جوش. شما که گوش میدهی، فکر میکنی فهمیدی. آب جوش خودمان را میگوید. بابا تو فکر میکنی آب جوش خودمان! این آب جوش خودمان کار را خراب کرد. این آب جوشی که تو میگویی آن نیست.
یک بحثی را من تازگی داشتم روش فکر میکردم، خیلی برایم عجیب و جالب بود. حالا یک بحث قرآنی هم امروز بکنیم. آیات قرآن خیلی جالب است. خدای متعال به حضرت نوح فرمود. این بحث تفسیر اینجا معلوم است، خیلی جالب است. به حضرت نوح فرمود که اهلت رو بردار، سوار کشتی کن. از حیوانها جفت. از هر حیوانی یک جفت بردار، سوار کشتی کن، حرکت کن. حضرت نوح هم خانوادهاش رو سوار کرد و این پسرش رو آمد سوار کنه. خدای متعال فرمود که اینو برای چی داری سوار میکنی؟ خودت فرمودی اهلت رو سوار کن. این هم «اِنَّ اَبْنِی مِنْ اَهْلِی» کبرا، صغرا، نتیجه: تو گفتی اهلت رو سوار کن، این هم اهل من است. استدلال میشود که خدا زبان استدلال رو قبول دارد. نکته مهم، نکته مهمی است. خیلی مهم ها. یعنی حضرت نوح با خدا با زبان استدلال و برهان صحبت کرد. یک بحث دقیق دارد. فلسفه منطق. بحثی داشتیم چرا باید منطق بخوانیم. خود فلسفه، فلسفه، فلسفه منطق. چرا باید فلسفه بخوانی؟ چرا باید منطق؟ خدا برهان را قبول دارد. اصلاً با همین زبان با شما صحبت میکند و با همین زبان از شما پاسخ میخواهد. یعنی وقتی ازت سؤال میکند، باید استدلال بیاوری. حضرت نوح استدلال میآورد برای خدای متعال. صغرا، کبرا، نتیجه. قیاس شکل اول که میگوید فطریترین شکل. خیلی حرف درست است. یعنی فطرت شما اینو میفهمد که صغرا و کبرا و نتیجه همین است که فطرت میفهمد. خدا با همین زبان. این خیلی روایت نداریم برای اینکه منطق حجت است. کدام آیه قرآن گفته منطق حجت است؟ قیاس شکل اول تو کدام روایت داریم؟ خود حرف تو خودش قیاس با قیاس شکل اول را میزنی. پس استدلال آورد حضرت نوح. گفت خدایا تو فرمودی اهلت رو بردار: «اِنَّ اَبْنِی مِنْ اَهْلِی». ولی «اَنْتَ اَحْکَمُ الْحَاکِمِینَ». بازم هر چه حکم بفهمی. خدای متعال چی جواب داد؟ خیلی عجیب است، خیلی. ببین حتی انبیا نیاز به مفسر دارد. حتی آن وقتی که خودش وحی را مستقیم دریافت کرده، خودش وحی را دریافت کرده مستقیم. بازم در فهم همانی که از خدا مستقیم دریافت کرده، دچار مشکل شده. چرا دچار مشکل شده؟ مشکل از کجا بود؟ خدا شفاف نگفته بود؟ نه. او محدود بود ذهنش به یک سری مفاهیم و مصادیق. او دریافتش از کلمه «اهلِ» چی بود؟ این فکر میکرد منظور همین اهل به معنای خانواده است. خدای متعال فرمود: «إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ». استدلالش رو خراب نکرد. نگفت صغرا، کبرا چیدن. من قبول ندارم. این چه وضعی است برای من صغرا، کبرا میچینی؟ گفت کبرات رو قبول دارم. صغرا مشکل داشت. گفتی: «إِنَّ اَبْنِی مِنْ أَهْلِی». من میگویم «لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ». مسئله من تو این است. من با تو چالش صغروی دارم. چالش کبروی هم ندارم. چالش برهانی هم ندارم که برای چی برای من برهان میآوری؟ من برهان قبول دارم. من خودم خدایم. من با برهان حرف میزنم، با برهان هم جواب میگیرم. روز قیامت هم شما من با برهان محکومتون میکنم. شما با برهان میتوانید برام احتجاج بکنید. حجت بیاورید. این خیلی بحث مهمی استها، خیلی خیلی خیلی خیلی مهم. انبیا را فرستادم که روز قیامت حجت نداشته باشند در برابر: «لِئَلَّا یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ». اگر پیغمبر نبود، روز قیامت شما برای من برهان میآوردید، من را محکوم میکردید. من پیغمبر فرستادم که شما برهان نداشته باشید قیامت من را محکوم کنید. این اهمیت معادله برهان معلوم میشود. خدا چقدر برای برهان ارزش قائل است. پس باید منطق رو جدی خواند. باید منطق رو درست خواند. باید برهان منطق رو قوی خواند. باید مغالطه را قوی خواند. چون مغالطه شکل شبیه برهان است. واقعش برهان نیست. چون خدا با برهان شما کار دارد. منطق جایگاهش این است. کبرایی که گفتی که خب مشخص. صغرایی که گفتی با فهم تو درست، ولی منظور من که این نبود. فهم تو مشکل داشت. تو غلط فهمیدی منظور من را از اهل. غلط فهمیدی. البته بعدش تهدید شدیدی میکند که من موعظت میکنم. دفعه آخرت باشد اینجوری با من صحبت میکنی. «قَالَ یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ». سوره هود، آیه ۴۶: «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ». چرا این اهل تو نیست؟ استدلال تو، استدلال آوردی، من هم استدلال میآورم برایت. «إِنَّ». در قرآن برای استدلال. توجه داشته باشید. «إِنَّ» در قرآن برای برهان است. برای تأکید نیست. غالباً این شکلی در بلاغت میگویند «إِنَّ» برای تأکید است، «إنَّ» برای استدلال است. «إِنَّ» در قرآن استدلال برهان علت. بله. حالا آن یک بحث دیگری است که تأکید هست یا «همانا فلان است». تأکید این دلیل. چرا این، آن دلیلش آن است. «عمل» چون. چون «إِنَّ»، چون معنای «چون». «چون». «چون او عمل غیر صالح است». چرا اهل تو نیست؟ من هم استدلال میآورم برایت. چون «عمل غیر صالح». ما در ذهنمان این نیست که کسی که... بعد تازه عمل این خودش باز دو ساعت بحث میخواهد. نمیگوید کار بد کرده. بعضی اینجوری خواندهاند، «غیر صالحٍ» نمیگوید «عمله غیر صالح». میگوید «عمل» مصدر. مصدر مگر میشود به کسی نسبت داد؟ این اتحاد عامل و معمول را میرساند. یک بحثی است. بله، یک اتحاد عقل و عاقل و معقول داریم. یک اتحاد علم و آلت و معلوم. یک اتحاد عمل و عامل و معمول داریم. بحثش مفصل است. عمل عرض جوهر میخواهد. تا عاملی نباشد، عملی نیست. ما عمل بدون عامل نداریم که. تکلم بدون متکلم نداریم که. شما «تکلم» کجای عالم است؟ تکلم داریم جایی؟ نه. نشستن داریم جایی؟ خوابیدن داریم جایی؟ تا خوابیده نباشد، خوابی نیست. تا نشسته نباشد، نشستنی نیست. تا متکلم نباشد، تکلمی نیست. قوام این عرض به آن جوهر است. این عرض و آن جوهر نسبتشان چیست؟ اتحاد دارد در نفس آن عامل. یعنی چیز جدایی از او نیست. خودش است. خودش با نشستن عینیت دارد. خودش با تکلم عینیت دارد. حالا این البته این از یک جهت است. از یک جهت دیگر هم این است که ملکه شده برایش. این نبوده که یک بار کار بد کرده که بشود «عمل غیر صالح». با یک بار کار بد کردن از اهلیت نمیافتد. این ملکه شده برایش. شده «عمل غیر صالح». حالا کدام انسانی میآید اهلیت را این شکلی تفسیر میکند؟ کدام انسانی معنای «اهل» را این شکلی میفهمد؟ بعد «عمل غیر صالح» شدن یک نفر را دخیل میکند در اینکه این اهل او باشد یا نباشد. کدام انسانی وقتی بهش میگویند اهل خانوادهات را بردار بیا، بگوید این بچه چون نماز نمیخواند، دیگر خانواده من نیست. این بچه چون کافر است، خانواده من نیست. کجا در زندگی ماها اسم کسی را از شناسنامه کسی درمیآورند چون طرف نماز نمیخواند؟ چون بابای نماز... حالا این مشکل از کیست؟ مشکل از خداست؟ مشکل از حرف زدن خداست؟ کی گفته اهلت را بردار بیا؟ نه، مشکل از فهم من است. چرا نیاز به تفسیر دارد؟ خدا مبهم گفته که نیاز به تفسیر دارد؟ خدا که خیلی واضح گفت اهلت را. این کتاب مبین. این دستور از این واضحتر میشود. اهلت را گفتم بردار بیا. آخه من نفهمیدم. من فکر کردم. من فکر کردم. ربطی به حرف من ندارد. من واضح گفتم. تو فکر کردی. مشکل از تو بود. محکمات و متشابهات از همین جا شکل میگیرد. این را فعلاً داشته باشید. واسه همین تمام آیات قرآن از یک جهت محکم است، از یک جهت متشابه. نمیشود گفت صحبت کرده. آفرین.
یک نکته، حالا یک بحث مفصلی میشود که این استظهاری که ما میگوییم چی میشود؟ ظاهر و باطن. یک بحث مفصلی دارد. آقا ما همه علم اصولمان بنده به همین است. ظواهر الکتاب حجت. ظاهر قرآن این است. ظاهر قرآن گفته این شکلی وضو بگیرید. ظاهر قرآن گفته اینجوری نماز بخوانید. ظاهر قرآن گفته قبله کعبه است. ظاهر. آفرین. ادامه آیه را بگویم. مسئله این است که خدا هم که ورود عقوبت که نکرد تا به حال. بر اساس ظاهر داشت عمل میکرد. خب حجت داشت. حجتش را گفت. خدای متعال بهش پاسخ داد که تو این را غلط فهمیدی. تفسیر کرد برایش. میفرماید که: «فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ». از من سؤال نکن آن چیزی که تو بهش علم نداری. اینجا جهل از کی بود؟ جهل از نوح بود، سلام الله علیه. او علم به این نداشت که دایره اهلیت اینقدر وسیع است. علم به این نداشت که این کلمه اهلی که خدای متعال فرموده را این معنای خاص. اولاً اهلیت اینقدر وسیع است، از یک طرف توسعه در اهلیت، از یک طرف تضییق در اهل. خودش اهلیت اینقدر وسیع است و اهل تو اینقدر ضیق است. منظورم از اهل تو فقط آنهایی هستند که به تو ایمان دارند. نه شامل بچهات میشود، نه شامل زنت میشود. آقا آدم اهل داشته باشد بعد اهل شامل زنش و بچهاش نشود، دیگر چه اهلی است؟ این چه اهلی است که نه زنت را شامل میشود، نه پسرت را. مثلاً من، آقای آقا رسول عروسی میکند. کارت دعوت میفرستد. میگوید حاج آقای فلانی شام مهمان تالار فلانجا دعوتند شام عروسی به همراه خانواده. بعد من وارد میشوم. میگوید: خب حاج خانم که تشریف نیاورند. روحالله هم که نیاید. بعد بگویم که خب مثلاً پس خانواده من منظورت کی بود؟ بگوید منظورم سیدعلی بود. خانواده من نیست. اهلیت با شما دارد. مؤسسه. درست شد؟ بعد اینجا خدا دست برتر را دارد. خدا نمیگوید آخه بنده من ببخشید دیگر. حالا من آخه منظورم آن بود دیگر. حالا میگوید دفعه آخرت باشد اینجوری با من صحبت میکنی: «إِنِّی أَعِظُکَ أَن تَکُونَ مِنَ الْجَاهِلِینَ». من موعظت میکنم. یک وقتی از جاهلی نباشی. به همانی که میفهمی اکتفا نکنی بعد بگویی من هم منظورم همین بود. من، خدا منظورم همین بود. این میشود جاهل. جاهل اونی است که همین را میفهمد بعد هم اصرار دارد که منظور خدا هم همین است. هیچچیز هم غیر از این هم نیست. خیلی خیلی. چون من از اهل همین را میفهمم عرفا و مفسرین و فلاسفه و اینها به مشکل میخورند. این جماعت ظاهری روی همینها. یک فهمی از خدا و توحید و ملائکه و غیب و قیامت و فلان و اینها دارند. همین درست است و جز این درست نیست. او هم میگوید فلان. او نفهمیده. کافر است. مرتد. بیدین. خونش هم مباح است. این جاهل این است. این نفهمیده او چه میگوید. اصرار هم دارد همین نفهمیاش را درست بداند.
در روایت داریم امام رضا (علیه السلام) فرمود: «ادْنىٰ مَرَاتِبِ الْكُفْرِ» این روایت هم خیلی مهم است. «ادنىٰ مَرَاتِبِ الْكُفْرِ» چیست؟ این است که طرف یک «حَصَات» را میگیرد، به این میگوید «نَبات». «نَبات» سنگریزه را میگیرد، میگوید این هسته است. حالا هر کسی که این حرف را قبول نداشته باشد، ازش تبری میکند. دیگر حرف هیچکس دیگر را قبول ندارم. هر کسی میآید میگوید بابا این هسته نیست، این سنگریزه است. یا هر کی میگوید این سنگریزه نیست، مبنای پذیرش هر کی که حرف این را زد، میشود مسلمان. هر کی که حرف این را نزد، میشود خودش کافر. این کمترین مرتبه کفر است. اصرار دارد بر همین که خودش فهمیده که همین درست است. این معنایش این نیستش که خب پس کلاً برویم شکگرا بشویم، مثل اینهایی که فلاسفه غرب و اینها که کلاً پس هیچ معیاری برای فهم حقیقت. نه. نمیخواهد بگویی هیچ معیاری برای فهم حقیقت نیست. حقیقت هست. ۱. حقیقت را میشود فهمید. ۲. ولی آنچه که تو فهمیدی، لزوماً تمام حقیقت باشد، این نیست. این ۳. این نیست. حتی نسبت به انبیا. حتی نسبت به حضرت نوح شیخالانبیا. خود مستقیم از خدا شنیده. آقا تو کتاب تو روزنامه که نخوانده. خدا بهش فرمود: اهلت را بردار بیا. درکش، مصداقیابیاش از اهل، تفاوت دارد با آن مصادیقی که علم علیم. این تفاوت «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» با تفاوت کسی که «عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ». تا کسی به آن علم مطلق نرسد، چالش دارد. او است که میشود «الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ». که وقتی حرف را میزند، تمام مصادیق این را میشناسد. تمام عوالم معنای این کلمه را در هر عالمی میداند چیست. خیلی مهم است، خیلی مهم است. پیغمبر هم که باشی به چالش میخوری. خدا خودت فرمودی. میگوید من گفتم بله، ولی منظورم از اهل این نبود. این هم اهل تو نیست. چون «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ». بعد تازه موعظت میکنم دیگر تکرار نکنی این کارها را. که با جهل خودت بخواهی بگویی من هم منظورم همین بوده. چون وقتی گفت خودت گفتی و این هم من اهلم، از اهل من است. این میشود جاهل. این میشود تهمت زدن به خدا. من کجا منظورم این بود که تو داری میگویی؟ خودت گفتی. یعنی میخواهد بگوید من کاری که کردم، همان حرف تو را عمل کردم. کجا آن حرف من نیست؟ حواست باشد دیگر این را تکرار نکنی. این تهمت است. این جهل است. همان حرفت. دفعه بعدی که با این مسئله مواجه شدی، نمیگویی این همان حرف تو را عمل کردم. سؤال میکنی که خدایا کجای کار را اشتباه کردم؟ برای چی به من نسبت میدهی؟ کجا همچون چیزی گفتم. حالا این میشود همان محکمات و متشابهات. و خدمت شما عرض کنم که امور یقینی، مسلم، واضح، بدیهی هست در فلسفه شکگرا و نسبیگرا. کلاً هیچچیزی که بشود بهش تکیه کرد، نیست. در قرآن ما محکمات داریم. بله. در قرآن محکمات. اینکه خدا یکی است، جز او الهی نیست. همه کمالات مال اوست. در اینها تردید نداریم. همان جاهایی از قرآن که شما میگویید ما نمیفهمیم، تو همانهایی هم که نمیفهمی. آن برای ما مبهم است. یک جنبههای واضحی هست. آنجا میشود تمسک به محکمات که اُمالکتاب است. تمسک به محکمات. تو همان متشابهاتش هم انسان چکار میکند؟ «وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ». آنهایی هستند که ایمان به او دارند. حالا بعداً بحث محکمات و متشابهات مفصل بهش میرسیم که با اینها ایمان بهش دارند ولی تصدیق یقینی نمیکنند که حتماً معنایش این است. میگوید یا معنایش این است یا معنایش آن است. من آخر مخلصم. من آخر مطیعم. هر چیزی که آخر دستور باشد، همان را عمل میکنم. خدا فرمود این بچه را سوار نکن. من دیگر نمیفهمم چرا. آن چیزی که به من گفته بودند، یک چیز بود. من از آن اول یک چیزی میفهمیدم. الان به من میگویند بچهات را سوار نکن. آخر این که برای من واضح است، این است که بچه را سوار نکنم. آن جمله را پس چکار باید بکنم که گفته بود اهلت را سوار کن. لابد من نفهمیدم. متشابهالرأس. اهل علم این شکلیاند که وقتی مواجه میشوند، من دیگر نمیگویم که آن تناقض دارد و خدا اینجور حرف نمیزند و فلان و اینها. حتماً یک معنای دیگری دارد. من به این ایمان دارم، قبول دارم. آخرش وظیفه من این است که بچه را سوار نکنم. چرا این شکلی شد؟ من نمیفهمم. من سر در نمیآورم. من تأویل آن را نمیدانم. آنهایی که بیمار دلاند، شروع میکنند تمسک و اخذ به متشابهات میکنند. خودش یک بحث مفصلی است. متشابهات چیست؟ «الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم زَیْغٌ». کیان؟ اخذ به متشابهات که میکنند یعنی چکار میکنند؟ که فرمود اینها «ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ» میکنند. فتنهانگیزی میکنند با متشابه. انشاءالله. مثلاً یکی از متشابهات قرآن چیست؟ «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه». خوارج فتنهانگیزی میکنند. این آقا الان متشابه. معنایش معلوم نیست برای من با این فهمی که من دارم. حکومت، حکمرانی برای کسی جز خدا نیست. بر اساس اینی که من میفهمم. خب علی بن ابیطالب دارد حکمرانی میکند. در حالی که فقط خدا باید حکمرانی بکند. پس علی دارد خلاف حرف خدا عمل میکند، معاذالله. این شد متشابه. باید چکار بکنم؟ باید بگویم آقا درست است من از این آیه این را فهمیدم، ولی مگر آنجا نگفت: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»؟ بعد مگر در صد تا آیه اولوالامر و تفسیر نکرد که چه کسانی شایسته این هستند که امرشان پذیرفته بشود؟ چه کسانی شایسته این نیستند که امرشان پذیرفته بشود؟ «لاَ تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ». مثلاً حَمّازی، مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ. «وَلَا تُطِعْ کُلَّ حَلَّافٍ مَّهِینٍ». آیات فراوان در سوره قلم، آیات دیگر داریم. اینها را اطاعت نکن، آنها را اطاعت بکن. حرف این را گوش بده. مگر نمیگفت: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه». پس چرا میگوید که آقا در نبود من هر چه که هارون گفت گوش بدهید؟ چرا آنجا مؤمن آل فرعون میگوید: «أَطِیعُوا أَمْرِی». حرف من را گوش بدهید، اطاعت کنید از امر من. اینها که تناقض میشود که. یعنی همه اینها آمدند خلاف «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه» عمل کردند. یک محکمی برای من شکل میگیرد. جزو واضحات است که آقا افرادی بودند در تاریخ که خدا در قرآن گفته است امر اینها را اطاعت کنید. بودند و هستند. یک متشابه دارم: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه». یک محکم دارم که افراد دیگری جز الله هستند که حکمرانی میکنند، دستور میدهند، اطاعت میشوند. لااقل قدر متیقن انبیا. دیگر اینکه واضح است. «أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ». بابا الرسول که آورده. آنجا گفت: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه». لااقل این است که پیغمبری که باید اطاعت کرد. حالا به امیرالمؤمنین کار نداریم. پیغمبر مگر نباید اطاعت کرد؟ اطاعت از پیغمبر خلاف «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه». پس بگو من درست نمیفهمم «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه» را. وقتی گفتی من درست نمیفهمم، تسلیم میشوی. تبعیت میکنی در برابر اونی که میفهمد. تسلیم. «یَقُولُونَ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ» از خداست دیگر. این هم از خداست، آن هم از آنجا گفته «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّه». آنجا هم گفتی «أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ». این دوتا به حسب ظاهر با هم جور در نمیآید. ولی جفتش از خداست. من نمیگویم اینها با هم تناقض دارد. باز همانی که خودم فهمیدم با عقل ناقصم. آقا شاید این یک چیز دیگری را دارد میگوید. میگوید نه. اگر بخواهی باب شاید را باز بکنی، تمام کتبی را هر جایی که تناقض دارد، حرف غلط زده را میشود گفت شاید. آقا این شایدش با آن شاید آن فرق میکند. این شایدی که با ضابطه، با قاعده میشود ثابت کرد که منظورش این نیست. ضابطه و قاعدهاش چی بود؟ همان و که خواندیم. آفرین. در تناقض ۸ وحدت یا ۹ وحدت یا ۱۰ وحدت شرط است آنجا. آنجا دیدیم تمام آنهایی که اولش تناقض داشت را قاعده که میآمدی با آن ۸۹ تا و ۱۰ تا. تناقض ندارد. ولی اینهایی که تو میگویی در کتاب آسمانی که مثلاً یک جا یهودا مثلاً از نمیدانم بنیاسرائیل ناراحت شده بعد گریه کرده با اینها قهر کرده. یهوه، ببخشید. خدای یهودیها. این یهوهای که شما میگویید این خدا، این دین شما، این کتاب شما، سر تا پایش تناقض است. آن تناقض به معنای واقعی کلمه است. آن دیگر جای تأویل و توجیه و اینها ندارد. تأویل هم یک اشاره بهش اینجا کردم. جای تأویل ندارد. ولی اینجا جای تأویل دارد. تفسیر کار داریم.
پس نکته اصلی در تفسیر این بود که آقا ما فهممان دچار خطا میشود و هست. آن هم به خاطر اُنسی که با این مفاهیم مادی داریم. ذهنیتی است که شکل گرفته بر اساس استعمال این الفاظ و این مفاهیم در یک محدودهای. حتی انبیا هم از یک جهت گرفتار این مسئله اند. حتی حضرت نوح هم گرفتار این مسئله است که منظور خدا از اهل یک چیز است. دریافت نوح از اهل یک چیز دیگر است. حضرت نوح هم نیاز به تفسیر دارد. یکی باید بیاید کلمه اهل را برایش تفسیر کند. آن کیست؟ آن امیرالمومنین است. پاکستان بگوییم چی است؟ «حیدری لاره، نَعرَه حیدری». خیلی خوب احسنت. نظام میگوید: «دَابَّةً تُکَلِّمُهُمْ» که آن را گفتند امیرالمؤمنین (علیه السلام). همانهایی که در مورد کلمه دابّه گفتند که این کلمه اهانتآمیز است، دابّه برای حیوانات. دچار همین مشکل شدهاند. «دابّه» که شما در ذهنتان. مشکل دابّه. از «دبّ» یعنی تکان خوردن، راه رفتن. به مطلق جنبندگان. هر چیزی که میجنبد، میگویند دابّه. ما چون معمولاً جنبندگان که میگوییم مثل کلمه جانور. جانور. طرف توهین نکن. جونور. بشین بشین. جونور. درست شد؟ الان مثلاً من در مورد یک مرجع تقلید بگویم ایشان یک جانور بسیار ارزشمندی است. شما ما بهتان بر بخورد؟ بابا کلمه جانور منظور این است که یک موجود جاندار. امیرالمؤمنین وقتی میگویند ایشان جنبنده فلان. اهانت. جانور بسیار عظیمالشأن است. توهین است. بابا کلمه جانور در استعمال شما محدود شده به حیوانات غیر انسان. معنایش که این نیستش که. معنای جانور هر موجودی که جان دارد. به ملائکه هم میگویند جانور. درست شد؟ اینجا دابّه هم همینطور است. روایتی داریم. من نمیتوانم اشاره دقیق بکنم. کنار وهابیها چقدر سوءاستفاده کردند. مثلاً «نَحْل» را تطبیق دادهاند به امیرالمومنین. «نَحْل» امیرالمومنین زنبور عسل است؟ بابا این کلمه نحل. حالا این بحثی که بعداً مطرح میشود. این کلمات تأویل دارد. تأویل این آیه امیرالمؤمنین است. نه تفسیر. نه ترجمه. ترجمه «نحل» یک چیز. تأویلش یک چیز دیگر است. خوب باید بخوانید. برای اینکه خیلی ما بخش عمدهای از کتابهای عرفانی، کتابهایی است که تأویل قرآن است. تفسیر «منهجالصادقین» را ایشان یک کاری روش انجام دادند. تفسیر جداگانه. ولی خیلی از آیات قرآن تأویل و توضیح بدهیم بعد بیاییم ببینیم کدام کتاب تفسیری تأویل است. ولی خب بحثهای تفسیری ایشان در آثارش خیلی دارد. بحثهای تفصیلی و تأویلی. خلاصه. مثلاً اینها را میگویند تأویل. از یک جهت علامه این روایات میفرماید تأویل. از یک جهت میفرماید جری و تطبیق. خود جریان و تطبیق فصل دیگری از بحث است. یعنی یکی از مصادیق. تطبیق یعنی مصداقهایی که در طول تاریخ همینجور جاری میشود. مستکبرین را یک روز مثلاً فرعون را یک روزی به مثلاً چه میدانم به آن حاکم زمان موسی (علیه السلام) میگویند فرعون. به حاکم زمان یوسف میگویند فرعون. امروز هم مثلاً به ترامپ میگویند فرعون. یعنی این تطبیق جری پیدا میکند. تطبیق پیدا. تأویل. حالا این تأویل بحثش مفصل است. خلاصه کلمه «نحل» تأویل شده به امیرالمومنین. چطور میشود زنبور عسل «نحل»؟ خب نه دیگر. تو از نحل اشتباه فهمیدی که «نحل» فقط یک مصداق زنبور عسل است. بعد وقتی این کلمه شکافته میشود، غوغایی. مثلاً میگوید آقا «نحل» که منظورش زنبور عسل نیست. «نحل» از همان «نَحْلَه» خودمان میآید. بعد آن «نَحْلَه» مثلاً معنایش چیست؟ آنی که مثلاً میآید شکاف ایجاد میکند. بعد مثلاً واسه همین هم اصلاً به زنبور عسل، زنبور عسل. کلمه «باقر» توهینآمیز است دیگر. چرا؟ برای اینکه به بقر میگویند «باقر» که میشکافد. باقر از «بقر» میآید. آقا توهینآمیز. کلمه «باقر» خیلی توهینآمیز است. شبیه بقره اصلاً اسمش. بابا همان بقر هم که بهش میگویند بقر. آن شکافتن است، مهم است. اینکه میشکافد زمین را. شیار میزند. کشاورزی. شخم میزند. میآید جلو. و یک جنبه اهانتآمیز دارد که این شکافتن آمده روی موجودی که مرتبه وجودیاش پایین است. ولی آن شکافتنش که کمال است. حالا این گاو در مرتبه پایینی این شکافتن را ظهور داده که آن شکافتن کمال است. گاو بودن نقص است. حالا یک موجودی داریم که خودش در بالاترین مرتبه کمال. شکافتن هم در بالاترین مرتبه. باقرالعلوم. تمام آیات قرآن تأویل دارد. تأویل همه کمالات قرآن اهل بیت. این تا اینجایش. هنوز بحث ادامه دارد. در مورد تفسیر، نکات بیشتری است که انشاءالله باید بهش بپردازیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
----------------------------
منابع:
[آیه قرآن] سوره نسا، آیه 36 — «وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبَى وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ»
[آیه قرآن] سوره حدید، آیه 25 — «إِنَّا أَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَيَعْلَمُ اللَّهُ مَا تَنقُلُ الْأَرْحَامُ وَمَا تَصْنَعُونَ»
[آیه قرآن] سوره انعام، آیه 141 — «وَهُوَ الَّذِي أَنزَلَ لَكُم مِّنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَنْبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذَوَاتَ بَهْجَةٍ مَّعْرُوفًا وَنَخِيلًا وَحَبًَّا مَّحْصُورًا وَزَيْتُونًا وَمِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ»
[آیه قرآن] سوره نور، آیه 31 — «وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ…»
[آیه قرآن] سوره هود، آیه 46 — «وَلَا تَسْتَسْلِمُوا لِمَا أَمَرَكُمُ اللَّهُ بِهِ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»
[آیه قرآن] سوره یوسف، آیه 5 — «إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...