معرفی
تفسیر متن قانون یا مغالطه حقوقی؟ وقتی قانون «خروج میز از کلاس» بهانهای برای دزدی صندلی میشود![5:30]
تناقض عجیب و دوگانهی رفتاری در عملکرد برخی؛ از یکسو نماز شب، از آنسو انکار شراکت مالی![7:30]
استفاده از تفسیرهای مغالطه آمیز و قواعد پیچیده ادبی، برای توجیه کلاهبرداری![9:30]
غالباً نتایج مضحک و غیر عملی، محصول پیروی کورکورانه از دستورات است، بدون در نظر گرفتن منطق پشت آنها![11:30]
شیعه شدن بنباز، رهبر فکری وهابیت، با استدلال محکم علامه حکیم در مورد کوری آخرت![14:00]
توهین بیسابقه به علامه طباطبایی در مشهد؛ نابودی ۲۰ جلد تفسیر المیزان توسط مدعیان دروغین دینداری![18:10]
تأکید بر اهمیت سندیت روایی در تفسیر قرآن؛ هر گونه تفسیر فاقد پشتوانه رواییِ صحیح، «افترا به خدا»ست![19:40]
نقد رویکردهای تفسیریِ پیچیده، که با اصطلاحات بسیار تخصصی، محتوای قرآن را از دسترس عموم خارج سازند.[24:30]
خلیفه مسلمین یا کاربر مبتدی؟ وقتی جانشین پیامبر حتی معنی کلمه «أبّا» در قرآن را نمیداند.[27:00]
تناقض عجیب و دوگانهی رفتاری در عملکرد برخی؛ از یکسو نماز شب، از آنسو انکار شراکت مالی![7:30]
استفاده از تفسیرهای مغالطه آمیز و قواعد پیچیده ادبی، برای توجیه کلاهبرداری![9:30]
غالباً نتایج مضحک و غیر عملی، محصول پیروی کورکورانه از دستورات است، بدون در نظر گرفتن منطق پشت آنها![11:30]
شیعه شدن بنباز، رهبر فکری وهابیت، با استدلال محکم علامه حکیم در مورد کوری آخرت![14:00]
توهین بیسابقه به علامه طباطبایی در مشهد؛ نابودی ۲۰ جلد تفسیر المیزان توسط مدعیان دروغین دینداری![18:10]
تأکید بر اهمیت سندیت روایی در تفسیر قرآن؛ هر گونه تفسیر فاقد پشتوانه رواییِ صحیح، «افترا به خدا»ست![19:40]
نقد رویکردهای تفسیریِ پیچیده، که با اصطلاحات بسیار تخصصی، محتوای قرآن را از دسترس عموم خارج سازند.[24:30]
خلیفه مسلمین یا کاربر مبتدی؟ وقتی جانشین پیامبر حتی معنی کلمه «أبّا» در قرآن را نمیداند.[27:00]
خلاصه
ترجمه، تنها انتقال لفظ است؛ اما تفسیر، کشف مراد گوینده بر اساس قواعد زبان و عرف است و تأویل، رسیدن به حقیقت عمیقتر و مصداق کاملتر آیات. مرحوم علامه طباطبایی رحمهاللهعلیه با روش تفسیر قرآن به قرآن نشان دادند که فهم قرآن ممکن است، به شرط آنکه از مسیر درست وارد شویم و گرفتار تفسیر به رأی نشویم.
برای توضیح این معنا، به مثالهای عرفی رجوع شد؛ همانگونه که در قوانین، نوشتهها و گفتار روزمره، با توجه به سیاق، قرائن و فهم عرف، مراد گوینده را کشف میکنیم، در قرآن نیز چنین است. اگر این قواعد کنار گذاشته شود، نهتنها قرآن، بلکه هیچ سخنی قابل فهم نخواهد بود. اشکال جریانهایی که فهم قرآن را ناممکن میدانند، دقیقاً از همینجا آغاز میشود.
علامه تأکید میکند که تفاوت کلام خدا با کلام بشر در الفاظ و قواعد ادبی نیست، بلکه در وسعت مراد و عظمت مصداق است. ما الفاظ را میفهمیم، اما مصادیق الهی را به اندازهی ذهن محدود خود تنزل میدهیم. قرآن ما را دعوت میکند که متشابهات را به محکمات بازگردانیم و گرفتار تشبیه و سطحینگری نشویم.
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.
در مورد ترجمه و تفسیر و تأویل، نکاتی را عرض کردیم؛ خصوصاً جلسهی قبل، نکات کاربردی بر اساس مثال بیان شد. حالا توضیح فنی و علمی قضیه را کمی داشته باشیم. مرحوم علامه طباطبایی در جلد سوم المیزان، از صفحهی ۷۶ تا ۷۹، مباحثی را مطرح میکنند که مرتبط با تفسیر است: بحثی را که مطرح میکنند این است که میفرمایند وقتی ما جملهای را از شخصی میشنویم – حالا گویندهاش هر که میخواهد باشد – بدون درنگ و بدون وقفه، قواعد معمولی ادبیات را در موردش اعمال میکنیم. میگوییم خب این فعل است، آن فاعل است، این مفعول است؛ مثلاً فرض بفرمایید که این از باب تفعیل است که اینطور میشود؛ این لغت هم معنایش آنطور است؛ پس این جمله معنایش این است. همین چیزهای فارسی خودمان: الان اینجا روی دیوار نوشته: «لطفاً از غذا خوردن در کلاسها خودداری بفرمایید.» مفهوم دارد. مفهومش این است که بیرون کلاسها میتوانید پشت در غذایتان را بخورید، همانجا بنشینید! «نظافت کلاس را جدی بگیرید.» لازم نیست رعایت بکنید، فقط جدی بگیرید! یعنی میشود آدم وقتی که – ببین وقتی که داری آشغال میریزی – خیلی جدی نظافت را… (نوشته): «در ساعت درس از مباحثه در کلاسها خودداری بفرمایید.» در ساعت درس نه در خود درس. «صندلیها و میزها را از کلاس بیرون نبرید.» ولی میتوانی صندلیها و میزهای دیگران را بیاوری توی کلاست! «برای مطالعه شخصی از کتابخانه استفاده نمایید.» از کدام کتابخانه هم نگفتهاند، اطلاق دارد. میتوانید بروید کتابخانه حاجآقای امینی بالا! (تفسیر نکرده). «بعد از آخرین کلاس بررسی کنید پنجره بسته باشد.» بسته است همیشه. «بخاری در حالت پیلوت باشد.» که نبود! دیروز من میخواستم بروم، بخاری کامل زیاد بود! «چراغها خاموش باشند.» که وقتی کلاس برقرار است، تقریباً چراغها خاموش است! «کولر خاموش است.» که توی تابستانش هم خاموش است!
تفسیر یک نمونه عینی است. تفسیر قواعد فارسی وقتی که روی آن اعمال میکنید... مثلاً خود معنای "قواعد" چیست؟ "کلاس" منظور چیست؟ اتاقی را کلاس نمیگویند؛ "کلاس" خودش یک معنایی دارد. "مباحثه" یک معنایی دارد. اینجا شما "اطلاقگیری" نمیتوانی بکنی، "کتابخانه" را اطلاق قدر مطلق کنی. بین گوینده و شنونده است که میشود مقدمات حکمت. خدمت شما عرض کنم که «صندلیها و میزها را از کلاس بیرون نبرید.» یک سیاقی دارد. آن سیاق نمیگذارد که اطلاق شکل بگیرد که صندلیها و میزها را از کلاس بیرون نبرید؛ درست شد؟ سیاقش این است که صندلیها و میزها مربوط به همان کلاس است که مال آن کلاس است، از کلاس بیرون نبر. اگر از جای دیگر برداشتید و آوردید اینجا، طرف میخواهد بیاید صندلی کلاس دیگر را از کلاس شما بردارد و ببرد. شما بگویید آقا ببین نوشته: «صندلی میزها را از کلاس بیرون نبرید.» نگفته: «صندلیها و میزهای دیگران را به کلاستان نیاورید.» من از آنجا میآورم اینجا. بعد شما که میخواهی از اینجا ببری آنجا، بهت میگویم «از اینجا بیرون نبرید.» بعضیها قانون را این شکلی عمل میکنند. برای وکیلها مخصوصاً خیلی اینجور چیزها خوب است. موکلی که پول داده است بهشان... (بگیرند اینجا). آن قانون این را نگفته که از آنجا اینجا نیاورید، ولی حالا که صاحبش میخواهد بیاید از اینجا آنجا ببرد، میگوید آن گفته که از کلاس بیرون نبرید. این قانون است! همین شکلی میشود سوءاستفاده کرد.
حالا بحثهای حقوقی... خیلی کلمات توی آن باید حواسمان به آنها باشد. به هر حال کار و کاسبی و اینها که نداریم، شناخت نداریم از بازار کلماتی که آنها استفاده میکنند. دقیق، معنای خاص خودش را دارد. یک کلمه که جابهجا بشود، کامل یکهو هست و نیست شما به باد میرود. بله، خیلی باید دقت کنید و تا آنجایی که میشود آدم مشاور داشته باشد، مشاور حقوقی کمک بگیرد از بقیه، مشکلی ندارد. اینجوری که این نوشته، بعدش یکجور دیگر نشود که حق ما را بخورند و بعد بگویند خودت امضا کردی. خودم شخصاً نه، ولی دوستانم بودند که اتفاقات عجیبی سرشان آمده. البته ما هم بالاخره کم کلاه سرمان نرفته. تعاملات با دیگران و خدمت شما عرض کنم که آدمها به هر حال خودشان را خوب نشان میدهند. رفقای قدیمی گاهی وقتی که باهاشان آدم تعامل میکند، مشارکت اقتصادی میکند، یکهو به قول ایرانیها تو ز... (در). تو زرد! تو زرد یعنی... (ف) توی آن (ف)... یعنی از بیرون یک نمایی دارد، وقتی باز میکنی، میشکافی، میبینی هیچی را قبول ندارد: نه خدا، نه قبر و قیامت، نه حق الناس. هیچ اعتقادی به هیچی. بیست سال گاهی با طرف رفیق بودی؛ نماز شب و هیئت و حرم و جمکران و پیادهروی اربعین و اینها ترک نشده، بعد به این حق و حقوق که میرسد، آقا تو تعهد دادی، تو اینجوری گفتی، تو اینجوری... نه من تعهدی که دارم این را ننوشتم. آقا بین من و تو، آنی که بود مشخص بود که من بهت گفتم این برای اینکه فلان کار را بکنیم، منظورم این بود. مشخص! من پول به تو ندادهام که تو بروی برای خودت مغازه بزنی. این مغازه را قبول! شما بزنی، سودش را تقسیم کنی. میگوید نگفته بودی سودش را تقسیم. آقا من آن را نگفتم وقتی پول را دادم، گفتم برای اینکه با هم این مغازه را بزنیم، مغازه را بزنیم... اینجوری. خلاصه آقا این میشود قواعد معمولی ادبیات که منظور گوینده چی بوده است؟
الان ما همین جملاتی را که روی دیوار بود بررسی کردیم، منظور گوینده چی بوده است؟ اینکه مثلاً این "مطالعه شخصی" یعنی چه؟ "کتابخانه" یعنی کجا؟ مثلاً "بخاری در حالت پیلوت باشد" یعنی چه؟ "غذا خوردن در کلاسها"؛ چایی میخوریم، گاهی یک باقلوای ترکی هم مثلاً برایمان میآورند. این هم شاملش میشود، درست؟ "غذا خوردن" ما بهش نمیگوییم. از کجا میگویید؟ همهاش تفسیر است. کار تفسیر میآید میگوید آقا این انصراف دارد از آن چایی و باقلوا. چایی و سوهانی که مثلاً شما توی کلاس ... (میگوید). میگوید از کجا میگویی انصراف دارد؟ میگوید برای اینکه شما این را به عرف عام وقتی که میدهی، هیچوقت کسی نمیگوید ما داریم غذا میخوریم، بعد منظورش این باشد که داریم چایی و باقلوا میخوریم. به این "غذا خوردن" نمیگویند. خدمت شما عرض کنم که "نظافت کلاس" یا هرچی، حالا اینها تکتک کلماتی است که نوشته. اینها را وقتی که انسان تحلیل میکند، اول با ادبیات... ادبیات، حالا مثلاً اینجا الان ادبیات فارسی، آنجا ادبیات عرب. این قدم اولش میشود که میخواهد بررسی بکند که منظور گوینده چیست؟ میخواهد همین معنا را بگذارد به گردن آن کلام و گوینده آن کلام. میخواهد بگوید تو این را گفتی، من از همین متن تو این را برداشت کردم، من اینطور فهمیدم. شما که نوشته بود مثلاً «پنجره بسته باشد بعد از آخرین کلاس»، یا مثلاً فرض بفرمایید که «بخاری در حالت پیلوت باشد»، من فهمیده بودم همیشه اینطور باید باشد! حتی تو تابستان هم بخاری در حالت پیلوت باشد! در زمستانها یا اوج سرما، اطلاق داشت، همیشه باید بخاری در حالت پیلوت باشد. حتی وقتی که کولر روشن است، باز باید بخاری در حالت پیلوت باشد. اگر بود میگفت!
بعد خدمت شما عرض کنم که «بعد از آخرین کلاس چراغها خاموش باشد.» حالا بعد از آخرین کلاس... آخرین کلاس کی؟ آخرین کلاس من اگر آخرین کلاس من باشد، آخرین کلاس استاد یا آخرین کلاس طلاب؟ اطلاق دارد؛ درست شد؟ و تأخیر دارد اینجا در اجرا با تخفیف. آخرین که گفتی... اینجا نوشته: «بعد آخرین کلاس چراغ خاموش باشد.» ساعت هفت و هشت صبح کلاس داشته باشم بعد میرود، آن دیگر آخرین کلاسش بود، بعد دیگر این هم از ما. پس خلاصه به همین احتجاج میکنیم: اینجا اینطور گفتی، از این کلام اینطور فهمیده میشود. آن هم البته احتجاج میکند، میگوید کی اینطور میفهمد؟ شما یا عرف عام؟ این جمله را به طلبهها بگو ببین چی میفهمند. ملاک، شخص تو نیستی. من از این "آخرین کلاس"، آخرین کلاس استاد برداشت کردم. میگوید نه بابا! این "آخرین کلاس" مجموعاً بین اساتید و طلاب منظور این است. میگوید کجایش نوشته بود؟ برای چی به این چیزی میچسبانی؟ منظورش را از کجا فهمیدی؟ همهاش تفسیر! کلاً همین فهم منظور است. "منظور این است، منظور آن است." بعضیها مطلقاً یکجوری برخورد میکنند که شما هیچ کاری، هیچ دستی به هیچجای قرآن نتوانستید بزنید؛ خصوصاً در بین سلفیها و وهابیها این قضیه خیلی جدی است. که تا میخواهی دست بزنی، هرچی بگویی آقا منظور این است، میگوید داری تأویل میکنی. تأویل را تکفیر و کفر میدانند. گفتش که مرحوم آیتالله ظاهراً سید محسن حکیم (رضوان الله علیه)، ابن باز (بَنباز) از علمای معروف وهابیت که نابیناست. میگوید که ایشان رفته بود مکه و اینها گفته بودند آیا دیداری هم با این علمای عربستان داشته باشید و اینها. خداییش خیلی بعضی وقتها... یعنی کار بنده خدا، کار علما اینجور نیست که اینجوری یکهو به زبانشان چیزی جاری بشود. خود خداست. در لحظه الهام میکند. گفت که اینها جلسه گذاشتند و ابن باز به ایشان گفتش که شما شیعیان منحرفید و اینها. ایشان گفت چرا؟ «قرآن تأویل میکنید. میگوییم منظور این است، منظور آن است.» «این در تقدیر است، آن در تقدیر است.» آیه قرآن دارد: «مَن کَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَى فَهوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَى» هرکه اینجا کور باشد، آخرت هم کور است. گفت نه، این منظورش این نیست. گفت شما شیعه شدی. نه این کور منظورش این نیست! منظورش را از کجا فهمیدی؟ تأویل اشکال ندارد میشود. هرچی منظورش را گفتی اینجوری میشود. خلاصه هرکه که میشنود، میفهمد که اگر بنا باشد که هر کسی که به هر حال به خاطر یک حادثه طبیعی نابینا شده، بعد قرآن عظمتش کند که بگوید اینجا کور بودی، آخرت هم... این از یک جهت متشابه است. چه وقتی شما ارجاع به محکمات میدهی. بخش عمدهای از کار تفسیر همین است؛ یعنی کار ارجاع یک آیه به محکمات. عمده این است. الان همینم همین! یعنی اینکه میگوید آقا این متشابه میشود که واقعاً منظورش از کور همین است که مادرزاد نابیناست، اینوقت آخرت هم نابیناست و ازل سبیلاً تازه بدبختتر هم هست. کمکش کنم آنجا؟ همین دو نفر هم نیستند که کمکش کنند. متشابه شد. با اسلام نمیسازد. چهجور نمیسازد؟ با کجای اسلام نمیسازد؟ با محکمات قرآن، با محکمات ... (آره). با محکمات عقل و وجدان، با مذاق شریعت؛ درست؟ با سنن الهی، با رحمت خدا؛ «یجب عن الله، یجب علی الله»، «یجب عن الله.» شنیدی؟ واجباتی که در واجبات کلامی که گفته میشود، واجبات «علی الله» نیست که به خدا تکلیف کنیم. واجبات «عن الله» است؛ یعنی اگر الله این است، این کمالات را دارد، این صفات را دارد، اقتضای این کمالات و صفات این است که اینطور رفتار کند. خودش هم فرمود: «کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ». آخه کسی که خودش بر خودش رحمت را واجب کرده، بعد یک نفر را نابینا به دنیا بیاورد، بعد بگوید خب اینجا نابینا، آنجا هم نابینا. اقتضای رحمت است؟ نمیشود که. ارجاع به محکمات وقتی دادی که یکیش همین است: «کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ». خدا رحیم است. رحمتش بر غضبش سبقت دارد. رحمتش همه چیز را در بر گرفته. «بندگان گناهکار من و نبئ عبادی انی انا الغفور الرحیم.» به آن بندگان گناهکارم «عبادی الذین اسرفو علی نفسهم»، «لا تقنطوا من رحمة الله». آنهایی که اسراف کردند بر خودشان، بهش بگو ناامید نشوید. بعد این بدبخت کور مادرزاد است، بهش بگویید ناامید بشو! اونی که جنایت کرده، تو ناامید نشی، ولی تویی که کور به دنیا آمدی، تو ناامید بشو! تو کور هستی و کور خواهی بود و کور خواهی مرد تا ابد! درست شد؟
این منظور این شکلی ما کشف کردیم. هر جاهایی که خوشتان نمیآید، ذائقه خودتان منظورش را عوض میکنید. منظور... کی گفته است؟ با تفسیر برخورد میکنند. علامه طباطبایی چه توهینها شنید سالها؟ بله. که این تفسیر به رأی میکند. آمده برای قرآن تفسیر میتراشد. درِ خانه اهل بیت را دارد میبندد. خودم شنیدم از طلبه: «تفسیر المیزان بستن در خانه اهل بیت.» آن آقا که مال انجمن حجتیه بود در مشهد، بالا منبر سخنرانی کرد، گفت: «بیست جلد تفسیر المیزان را زیر همین منبر چال کردم.» یعنی دفن کرد. چال کردن کنایه از تحقیر و توهین است. مثل یک جسد متعفن که میبرند یکجایی دفنش میکنند. میگوید که من این را... منظورش این است که یعنی آنقدر این تفسیر آره، باید اینجور باید باهاش برخورد کرد. «زیر این منبر چالش کردم.» و توهینها شنید. نامهها میآمد برای ایشان. به ایشان توهین میکردند؛ «به تو چه که بگویی این قرآن این را گفته، این آیه این را دارد میگوید؟ تو از کجا فهمیدی؟ مگر کسی میتواند بفهمد؟ مگر کار بشر است که بفهمی منظور خدا چیست؟» یک بحثی دارد، یک بحث مفصلی دارد که حالا در این جلسات وقت نیست بپردازیم. البته ما قبلاً یک چهار جلسه در مورد این صحبت کردیم که اصلاً قرآن کلاً قابل فهم هست یا نیست. خلاصه اگر قرآن قابل فهم نباشد یا مثلاً فقط بر اساس روایات قابل فهم باشد، دَور پیش میآید. برای اینکه روایات فرموده که هر کدام از روایات ما اهل بیت را که گرفتید و شنیدید، عرضه به قرآن کنید. روایات متعددی داریم در مورد عرضه بر قرآن، کتابیه: «عرضه حدیث بر قرآن.» تو خودش یک ترم بحث است که اصلاً عرضه حدیث بر قرآن یعنی چه؟ مفصل. حالا من وقتی قرآن را نمیفهمم، وقتی از منظور خدا سر درنمیآورم، چهجوری میتوانم حدیث را عرضه کنم؟ که بدتر شد که! باز منظور حدیث را یکم میفهمم. اینکه یکم منظورش را میفهمم، عرضه کنم به یک چیزی که منظورش را اصلاً نمیفهمم، و باید ببینم این درست است یا غلط است؟! خب اونی که میگوید آقا بدون روایت نمیشود تفسیر کرد، میگوید ما منظور خدا را نمیفهمیم، منظور امام را میفهمیم، حرفش خلاف همین حدیث است. او دارد خلاف اهل بیت صحبت میکند، ولی کی میشود خلاف اهل بیت؟ علامه طباطبایی میشود خلاف که آمده اول خودش با قرآن میخواهد تفسیر بکند، تفسیر قرآن به قرآن. میخواهد با قرآن تفسیر بکند، بعد که تفسیرش را کرد، میگوید حالا روایات هم این را میگوید. تو به چه حقی اول حرف خودت را میزنی بعد میگیری روایاتم این را میگوید؟ میگوید من حرف من، منظور خدا، با همان قواعدی که خدا به ما داده و یاد داده و دستور داده، کشف کردم. آنقدرش که قابل کشف بود. آنقدرش هم که قابل کشف نبود، میگویم نمیدانم، شاید محتمل است، ظاهر چنین است، الله اعلم. ولی آنقدرش که واضح است، الان این «مَن کَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَى» تو روایت شاید نیامده باشد. به نظرم نیامده که این منظور کور باطنی است، کور ظاهری نیست. خب الان من این را که گفتم، روایت هم نداشت. تفسیر به رأی کردم؟ چون روایت نداشت، گفتم منظور... منظور خدا را از کجا فهمیدی؟ منظور خدا این است. اگر این را نگویم، شما هرچی دیگر بگویی، غلط کردی این را گفتی برای اینکه قطعاً منظور خدا نیست. آن تهمت بستن است به خدا، آن افترا علی الله است.
کما اینکه من الان این متنی که خواندم را، هر جمله دیدید که چقدر مغالطه کردم؟ این چیزی که از روی دیوار خواندم، متن نوشته، ولی متنی که اینجوری نمیفهمند که! این منظورش این نیستش که بخاری حتی تابستان هم روی حالت پیلوت باشد. تابستان و زمستان قید نزده، مطلق اطلاق دارد؛ درست شد؟ اطلاق مال وقتی است که قرینه قطعی و چیزی نباشد، انصراف نداشته باشد. این اصلاً انصراف دارد. انصراف به این وقت دارد که وقتهایی که بخاری روشن میشود، در حالت پیلوت باشد. نه اعم از اینکه روشن بشود یا نشود، سرد باشد یا گرم باشد. علی ای حال این روی حالت پیلوت باشد. تفسیر میفرمایند که این روش را در محاکم قضایی، اقرارها و شهادتها و سایر جریانها عمل میکنیم که عرض کردم توی کارهای حقوقی خیلی مهم است که میگویند تو وقتی اقرار کردی دقیقاً همین جمله را گفتی. من آنجا نبودم. میگوید نه، من که گفتم من آنجا نبودم، منظورم این بود که مثلاً چه میدانم منظورم از من مثلاً آره ذهنم حواسم آنجا نبود! الان میفهمم. چون کلام آدمی بر اساس همین قواعد ادبیات بیان میشود. هر گویندهای به اتکای آن قواعد سخن میگوید و میداند که شنونده اعمال میکند. من یک فهمی از این کلمات و معانیش دارم، بر اساس همین فهم خودم و این هم که شما میدانید که میدانم که اینها را میفهمید دارم میگویم. حالا خصوصاً شما عزیزانی که زبان مادریتان زبان فارسی نبوده، قطعاً مثلاً یک کسی مثل بنده که زبان مادریش فارسی بوده، وقتی میخواهد با شما صحبت بکند، هی میگردد ببیند کدام کلمه است که قطعاً شما بدانید. کلمه "چال کردن" را خوب نشنیدید مشخص، ولی مثلاً "دفن کردن" را میدانید، خیلی سادهتر است. خب من میآیم همیشه از آن کلماتی استفاده میکنم که شماها بدانید یا برایتان آشنا باشد یا اگر هم ندانید، راحت بتوانید بفهمید معنیاش را. مثلاً همین کلمه "چال کردن" را سریع میتوانید... اصطلاح سختی نیست. یک اصطلاحی است که مثلاً فقط توی روستای مثلاً «فُردو»، آن هم پنج تا نفر این کلمه را استفاده میکنند.
درست شد؟ مثلاً زبان سرخهای، لهجه سرخه. سرخه اینجا قبل سمنان. آقای روحانی مال سرخه بود دیگر، حسن روحانی. عرض کنم خدمت شما که آنجا یک لهجه خاصی دارند که خود مردم سمنان هم حرف زدن اینها را نمیفهمند. یعنی هیچ جای ایران حرفهای اینها را نمیفهمند، خود سمنان هم نمیفهمد. یعنی توی خود استان سمنان هم باز نمی... حتی سرخهایهای جدید هم ظاهراً نمیفهمند. زمان جنگ وقتی میخواستند اطلاعاتیها با هم صحبت بکنند، دو تا سرخهای میگذاشتند که اینها دیگر شنود نشود. نمیدانم، میگوید: «زنُ نابینا.» «زنُ نابینا.» «زنُ نوونا.» به چه زبانی است؟ انگلیسی؟ کردی؟ ترکی؟ هیچ زبانی فکر نمیکنم. درست شد؟ ولی زبان سرخهای... بعد استرس پیدا میکنی، میگوید آقا ما این همه وقت گذاشتیم فارسی یاد گرفتیم، اینها چرا با ما این شکلی فارسی یاد دادن؟ قطعاً من توی سخن گفتنم این کلمه را استفاده نمیکنم. قرآن هم همین است. قرآن از کلماتی استفاده میکند که یا عموم عرب بفهمند یا عموم عرب بتوانند راحت بفهمند. یعنی ممکن است همین الان بالفعل تمام این کلمات را ندانم. آن کلمه «فَاکِهَةً وَ أَبًّا» معروف است دیگر. از خلیفه دوم پرسیدند: «أَبًّا» در این آیه چگونه؟ نمیدانم معنی کلمه «أَبًّا» را نمیدانست. «فَاکِهَةً وَ أَبًّا.» همین سبزیجات و علوفه و اینها. خب کلمهای بوده در قرآن. خلیفه پیغمبر! آیه قرآن میگوید من نمیدانم. ترجمهاش را نمیدانم، نه تفسیرش را نمیدانم. «مَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ» (خلیفه و راسخ در علم باشد.) تأویل هم باید بداند. تأویل که نمیداند، هیچی! تفسیر هم که نمیداند، هیچی! ترجمه هم که نمیداند، هیچی! ولی خلیفه پیغمبر است! یعنی شما هر سوالی که از پیغمبر داشتی الان دستت به پیغمبر نمیرسد، از خلیفه میتوانی بپرسی. ولی در حد ترجمه قرآن نه. به طرف گفتم شما کلاس کامپیوتر رفتی چقدر اطلاعات پیدا کردی؟ گفت: خیلی. گفتم: در چه حدی؟ گفت: خب سوال کن. گفتند: مثلاً کامپیوتر میتوانی روشن کنی؟ گفت: آن دیگر نه! حالا دارم میگویم خلیفه پیغمبر است. خلیفه چیه پیغمبری؟ شما!
این از این. پس قرآن با ما با زبان عربی صحبت کرد. با زبان عربی که هم بفهمیم، هم اگر نمیدانیم بتوانیم بفهمیم؛ درست؟ بعضی کلمات قرآن حجاب! شنیدیم قضیه معروف است دیگر که سه تا کلمه بود که اینها میگفتند آقا اینها برای ما نامأنوس است. یکی کلمه «أَجَبَ» بود. «عجیب»، مرحله شدیدتر از «عجیبه» است. یکی «کِبَار» بود، «کِبَار». یکی هم «اِسْتَحْزَأ» بود، «اِسْتَهْزَأ». گفتند آقا این کلمات نامأنوس است، عرب استفاده نمیکند. اینجور نقل شده که پیغمبر اینها را بردند. بادی. بعد رفتند توی خیمه. یک پیرمرد، خدمت شما عرض کنم که این وارد شد. مثلاً همه بلند شدند. پیغمبر توی ذهنم دوباره رفت مثلاً پذیرایی بیاورد. وارد شد، دوباره همه بلند...
بلند! این عصبانی شد، گفت: «أتَزَئونِی وَ أنَا مِنَ الْكِبَار؟» اِسْتَهْزَئْتُ! منو مسخره میکنی؟ من از کبارم! کلمه استعمال میشده بوده، ولی حالا خیلی رایج نبوده. مثلاً من که رایج نباشد، یعنی خیلی نامأنوس باشد، مال یک طایفه خاصی توی فوردو نه. همه عربها استفاده میکنند، ولی حالا آنقدری رایج نیست. بوده، مثلاً تا بیست سال پیش این کلمات کامل رایج بوده، الان زبان عوض شده. معمولاً برای رساندن این معنا، فلان کلمه استفاده... اصرار کردن. الان جوانها به جای اصرار کردن میگویند: «قفلی زدن.» «قفلی زدم.» «اینقدر قفلی نزن.» «قفلی این چیزها که آره کف بازار یک مدت کار کنید.» اصطلاحات کف بازی بستگی دارد به شرایط. اینها است.
دو تا کلمه "آخر" و "اخیر". فکر میکردم توی زبان عربی خب یک معنا دارد، ولی توی فارسی ما اینها را دو تا را یک جا استفاده نمیکنیم. مثلاً من به شما بگویم که مثلاً به شما بگویم که شما توی این مطلب، پست آخری که گذاشتی... حالا فارسیش میشود: «آخر»، «تو این پست آخری که گذاشتی اینطور گفتی.» پست آخری که گذاشتی یک معنا دارد. بگویم «تو پست اخیری که گذاشتی»، یک معنا دارد. درست شد؟ پست اخیر یعنی دقیقاً پست آخرت نیست، ولی همین چند وقت پیش بوده، نزدیکها بوده، مثلاً یک هفته پیش، این میشود اخیر. ولی "آخر" اگر باشد، دقیقاً باید آخری باشد. «پست آخرت گفتی؟» «پست آخرم همینچین چیزی نیست.» باید دقیقاً آن آخر آخر باشد، وگرنه میشود کلمه اخیر. «آخر نه، ولی همین اخیراً گفتی.» خب این را دیگر شما با لغتنامه نمیتوانی کشف بکنی. به استعمالات مراجعه کنی. لغتنامه را که کسی میخواند، فکر میکند که آقا این همین است دیگر. کلمه اخیر را هم میشود جای آن یکی استفاده کرد. بعد میآید با یک فارسیزبان مثلاً این را میگوید، آن طرف تعجب میکند، میگوید آقا این معنایش چیست؟ کلمه ما نداریم، معنا نمیدهد. یعنی چه؟
خدمت شما عرض کنم که پس گوینده وقتی که صحبت میکند، اتکا دارد به قواعد آن زبان و توجه دارد به اینکه آن شنونده هم این را بفهمد؛ درست شد؟ تکتک کلمات و جملات را میآید بر آن مصادیق حقیقی و مجازی که علم لغت در اختیارش گذاشته، تطبیق میدهد. این تا اینجایش. از این جهت قرآن شباهت دارد، ولی علامه میفرمایند که قرآن تفاوت دارد با کلام بشر. ببینیم تفاوت چیست. میفرمایند در مورد بیان قرآنی، خود بحث "زبان قرآن"... "زبان قرآن" این خودش یک کتاب است. این هم باز یک ترم بحث. کتاب "زبان قرآن" از نگاه علامه طباطبایی. بحث کتاب زبان قرآن چیست؟ زبان قرآن با زبان ما چه فرقی میکند؟ کدام دقیقاً مثل ما صحبت کرده؟ زبان قرآن زبان تمثیل است؟ همین آیاتی هم که در مورد حضرت آدم و سجده ملائکه و شیطان و فطرت و عالم زر و اینها، هیچکدام واقعیت ندارد، همهاش تمثیل است؟ لازم هم نیست واقعیت داشته باشد؟ خداست دیگر، دارد مثل میزند! واقعیت دارد. تمثیل هم نیست. عالمش عالم مثال است. نه اینکه خودش تمثیل باشد. حالا بحثهای... که اصلاً این زبان قرآن چه مدلی است؟ رمزآلود؟ تمثیلی؟ واقعیت؟ یک نکتهاش این است که اینجا اشاره میفرمایند که اونی که از آیات و روایات استفاده میشود، مثل این آیه ۸۲ نساء: «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ و َلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً كَثِیراً.» چرا در قرآن تدبر نمیکنند؟ که این اگر از پیش غیر خدا بود درش خیلی اختلاف فهمیده میشد. که بین کلام خدا و کلام مخلوقات فرق است. و این هم معلوم میشود که فرق بین این دو تا در نحوه استعمال الفاظ نیست. در چیدن جملات نیست. که بگویی مثلاً بشر فعل و فاعل و اینها میآورد، خدا وقتی میگوید ممکن است اصلاً فعل نباشد! آن فاعلش مرفوع نباشد! مفعولش منصوب نباشد! خداست دیگر. یکهو دیدی فاعلش هم مرفوع نبود! این مال بشر است که فاعل را مرفوع میآورد. نه بابا! خدا هم وقتی میگوید، فاعل را مرفوع میآورد، مفعول را منصوب میآورد. کلمات را در همان معانیای که دارد میآورد، نه اینکه در معنای ضد خودش بیاورد؛ درست شد؟ آب بگوید منظورش خاک باشد! خاک بگوید منظورش باد باشد! منظورش همین همین کلمات. همین شما بهش میگویی آب، آن هم میگوید آب؛ درست شد؟ پس توی نحوه استعمال الفاظ نیست تفاوت کلام او با کلام ما. توی چیدن جملات نیست. توی به کار بردن فنون ادبی نیست. همین فنون ادبی که شما استفاده میکنید، صناعات بلاغی که استفاده میکنیم، او هم همین استفاده میکند. شما استعاره دارید، او هم استعاره. شما کنایه دارید، او هم کنایه. شما استفهام، استفهام برای معانی مختلف میآورید. گاهی استفهام تقریریه، گاهی استفهام حقیقی. و همینطور استفهامهای مختلفی که داریم، او هم همینجوری استفهامهایی که میآورد در قرآن، همه اینها مدلهای استفهام است. پس فنون ادبی، صناعات لفظی، استعمال الفاظ، چیدن جملات، اینها با ما مشترک است. چون قرآن کلام عربی است. پس اول عربی بودنش که درست است. خودش هم میفرماید: «إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ.» با قرآن عربی قرار دادیم. این، البته این عربی کُد کلمه عربی بطونی دارد ها! لایههای باطنی هم دارد، تأویل هم دارد که عمیقترش میکند که منظور از عربی فقط لزوماً همین زبان عربی نیست. اعراب فقط همین اعرابی که ما میگوییم نیست. تأویل اعراب خیلی عمیق... تأویل، بله.
دیروز در مورد تأویل مفصل عرض کنم خدمت شما که پس قرآن کلام عربی است. آنی که در زبان عربی رعایت میشود، در بقیه کلمات عربی رعایت میشود، در قرآن هم رعایت شده. پس اختلافش سر چیست؟ خیلی دقت کنید، بحث خیلی مهمی است، جزو مباحث بسیار مهم است.
پس از این جهت کلام خدا با کلام ما شبیه است. از چه جهت تفاوت داشت؟ از این جهت تفاوت دارد، از جهت مراد و مصداق. منظورش و مصداقش. یعنی چه؟ مصداقی که مفهوم کلی کلام بر آن منطبق میشود. همانی که قبلاً عرض کردم که ما ذهنمان نسبت به مصادیق محدود است. مثلاً قلم. فرض بفرمایید که من در عمرم قلم هرچی دیدم این شکلی بود. یا شبیه همین بود؛ درست شد؟ بعد خدا میفرماید که لوح و قلم. «ن و الْقَلَمِ وَ مَا یَسْطُرُونَ.» این قلمی که خدا میگوید، فکر میکنم یک چیزی شبیه همینهاست جنس. در حالی که این قلمی که خدا میگوید، مراد از قلم، نه اینکه اصلاً آنی که میگوید با زبانی که شما دارید فرق میکند. نه، شما همان عربیای که میفهمید، منم همان عربی شما دارم باهاتان صحبت میکنم. همان قلمی که شما میگویید، منم همان قلم را دارم میگویم. ولی مصداقی که تو محدودش کردی، من مصداق به آن محدودیتی که تو ایجاد کردی، محدود نمیشود. مصداق تو داری غلط میفهمی که فکر میکنی قلم فقط همین است. این یک روح معنایی دارد که آن روح معنی باعث شده که امروز به این میگویی قلم. بعد به قلم عرض کنم که الکترونیکی که باهاش با لپتاپ مینویسی و با تبلت مینویسی، به آن هم میگویی قلم. قلم نوری مثلاً، به آن هم میگویی قلم. و همینجور ممکن است پیشرفته بشود. هم از حیث مادی چیزهایی که از... دیگر فرامادی، یعنی چیزهایی هم باشد که فراتر از عالم ماده بهش قلم گفته بشود؛ درست شد؟
من توی خواب دیدم که داشتند با یک قلمی برای من یک چیزی مینوشتند، ولی آن قلم شبیه این قلمهای دنیا نبود. کلمه قلم از دهانش نمیافتد. میگوید آن قلم بود، شبیه این قلمهای دنیا نبود. میگوید: «چه شکلی بود؟» میگوید: «نمیتوانم برایت توضیح بدهم. یک قلم بزرگی بود، بعد همهاش نور بود، همه رنگها توش بود، بعد اصلاً انگار بدون اینکه این قلم را تکان بدهد، این داشت مینوشت.» قلم بود، ولی اینی که تو بهش میگویی قلم نبود. آخر قلم بود یا نبود؟ درست شد؟ اینجوری است. تازه او هنوز کجاست؟ عالم مثال است! تازه توی همان عالم مثالش، یک قلمهایی هست که همین بابا هم که آنجا دیده، خود این هم خبر ندارد که چه قلمهای عالم هست؛ درست شد؟ جی. آیا قرآن چی میفرماید؟ میفرماید که: «فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ.» هیچکسی نمیداند خدا اینجا برای اینها چی کنار گذاشته است. توی بهشت بعد فقط یک تشابه اسمی دارد. به اینها که میدهند: «أُتُوا بِهِ مُتَشَابِهاً.» فقط تشابه اسم. میگوید: «عجب! ما توی دنیا گلابی میخوردیم. به آن هم میگفتیم گلابی.» گلابی این است، سیب این است، شیر این است، عسل این است. به آنها میگفتیم عسل (دیروز در مورد عسل مفصل صحبت). به آنها میگفتیم عسل. عسل این است. این عسل، این کجا، عسل آن کجا؟ ولی اسم جفتش یکی است. بله. میگوید: «میان ماه من تا ماه گردون»، یعنی ماه آسمان، «تفاوت از زمین تا آسمان است.» این بچهها دیدید بچهها خیلی به اسباببازی علاقه دارند. یک وجهش این است که اسباببازی خیالانگیز است. مثلاً برای بچه، توی حرم امام رضا (علیه السلام) نشسته بودم. دیدم یک بچه دارد اسباببازیاش را آورده، دارد بازی میکند. چیز بود، اسباببازی ماشین پلیس سمند. سمند آژیر میکشید. روی این ماشین را میکشید میبرد و بعد مثلاً داشت دنبال دزد میرفت با ماشین. این الان توی عالم خیال، این این یک ماشین پلیس دارد و خودش هم پلیس است و با این دارد میرود. دزد همهاش کجا است؟ توی عالم خیال. تکیه این خیال را به چیست؟ به این است که یک ماشینی دارد که به این خودش اسمش را گذاشته اسباببازی. خودش اسم این را گذاشته ماشین پلیس. این یک شباهتی البته با ماشین پلیس دارد؛ درست شد؟ یک شباهت. رنگ (درش) سبز است، روی درش پلیس نوشته، فرم ماشین سمند، خیلی شبیه ماشین پلیس است. خیلی شبیه؛ درست شد؟ آدم بزرگ وقتی نگاه میکند خندهاش میگیرد که این آخه به چی دارد میگوید ماشین پلیس؟ اهل آخرت به ما که نگاه میکنند، به ما میخندند. آره. «زندگی به چی میگویید؟ همسر به چی میگویید؟ شغل به چی میگویید؟ کار به چی میگویید؟ درآمد به چی میگویید؟ سرمایه...» (همسر. چون ایشان همسرش گوش میدهد صوتها را. آره. دارد چیز میکند که جانش در امان باشد چون «السکوت اقرار». سکوت نکند، خلاصه نجات پیدا میکند.) میگوید بابا این!
آیتالله بهجت (رضوان الله علیه) منزل یکی از علما در تهران که ما او منزل رفتیم... آقای بهجت وقتی که میخواستند مشهد بروند (رحمت الله علیه)، شب تهران باشند حرم حضرت عبدالعظیم زیارت میکردند، بعدش میرفتند فرودگاه و پرواز مشهد. چهل سال به نظرم ایشان برنامهاش همین بود سالی دو بار. منزل آن عالم در شهرری که نزدیک حرم است. با دوستان مشرف شدیم. آن منزل میرفتند، شبها آنجا میماندند و دعا و مناجات و عبادت و اینها. یک تکه فیلمی توی آن منزل از ایشان هست که پسر آن آقا توی آن خانه از ایشان میپرسد: «حاجآقا بهجت...» (هواشان را درمیآورند بروند وضو بگیرند.) آن پسر آن آقا صاحبخانه از ایشان سوال میکند که: «آقا این توصیه، یک نصیحتی به ما...» آقای بهجت حکیم خیلی در لحظه، در لحظه. انگار توی آستینش نقد داشت. اصلاً انگار از قبل میدانستی میخواهد همچین سوالی ازش بکند، آماده کرده. نگاه کرد به این گل مصنوعی. ایشان فرمود که: «به این گل چند وقت، چند وقت آب میدید؟» توصیه خواستیم! این چی میگوید؟ چه ربطی داشت؟ مصنوعی است، بهش آب نمیدهیم. «آیا بچهها...» فرمود: «این دنیا همهاش مصنوعی است.» واقعیش جای... به قول ما هایپرسونیک! نقطهزن! خیبرشکن! حق! پرو مکس! چه جملهای! اینجا همهاش عمرت را بگذاری به این گل مصنوعی رسیدگی کنی، آبش بدهی، کودش را عوض کنی، یعنی عقلش کم است. مصنوعی. اونی هم که عمرش را گذاشته، دارد به این دنیا، فقط به دنیا، آن ور را کار ندارد، مجنون است! این سفیه است! به چیز مصنوعی چسبیدی! به زندگی مصنوعی، به یک لذت مصنوعی! واقعیش جای دیگر است! چقدر حرف امیر المؤمنین...
این میشود تفاوت کلام خدا با کلام ما. او که میگوید قلم را میگوید، ولی ما مصنوعیش را میفهمیم. او منظورش حقیقیهاست. مراد و مصداق منظورش اصل قلم است. حالا این دیگر هم شامل تأویل میشود، هم تفسیر. تأویل دیگر آن اصل اصل واقعیت عینی خارجی بیرونیش میشود. تفسیرش میآید بالاخره شماها هم یک چیزهایی از این سر درمیآورید، با یک ضوابطی میتوانید بفهمید که منظورم لزوماً اینهایی که خیلی دیگر سطح پایین در مصادیقش، اینها نیست. مصادیق بالاتر از این هم مد نظر من هست؛ خصوصاً آنجاهایی که برای شما شبههناک میشود. آنجا قطعاً باید از این فنون تفسیری استفاده کنید تا بفهمید من منظورم قطعاً اینها نیست. منظورم قطعاً از دست که میگویم خدا هم دست دارد، همین دست شماها نیست. این پایینترین مرتبه دست، پایینترین مصداق دست است. بلکه اصلاً منظور من این دست نیست در مورد خدا. ولی کلمه «ید» که گفتم، منظورم «اذیت» است. «یده»! منظورم از دست، دست است. همان منظورم از دست، همان دستی است که شما میگویید. ولی مصداق این دست، همان مصداقی نیست که شما... این دست مگر همین یک دانه مصداق را دارد؟! ملائکه میگوییم اینها بال دارند. حالا ببینید آقا، این یک بابی است. اگر این مسئله باز بشود، کلاً ما نگاهمان به قرآن، به این کلمات کلاً عوض میشود. چرا ملاصدرا میگوید: «مَن لا كَشفُ لَهُ لا عِلمَ لَهُ.» اونی که مکاشفه ندارد، علم ندارد. خودش توضیح میدهد. میگوید برای اینکه به این بنده خدا میگویند: «پل صراط»! این میشود فکر میکند میگوید: «پل چی داریم؟ پل از این ور رودخانه میزند آن ور رودخانه. اینجوری میآید رد میشود. آن وسطش آهن و اینها، ماشین زیاد نمیشود رد بشود و از آن ور میرود و اینها. آنجا هم پل صراطم این شکلی است.» بابا آن پل هست، ولی این مدلی نیست! کشف نداشته باشد. کشف یعنی دریافت و فهم فرامادی. تا وقتی که با این مفاهیم مادی مأنوس است، هیچی نمیفهمد از این کلماتی که خدا میگوید. بهش میگویند ملائکه بال دارند. این یاد بال جغد، شغال... شغال که بال ندارد! عرض کنم که بال چیو؟ بال کبوتر و بال عقاب و یاد اینها میافتد. فکر میکند مثلاً ملائک هم بال این شکلی دارند. بعد مثلاً میشود حضرت جبرئیل مثلاً چند هزار تا بال دارد؟ بعد هر بالیش مثلاً چند هزار تا شاخه دارد؟ آره؟ مثلاً مثل هوش مصنوعی که عکسش را مثلاً برایت میسازد. آقا آنجا که آدم میرود، میبیند، میفهمد عجب! به این هم پس میگویند راست است؟ نه، این اصلاً بال، بال این است! آن یکی فیک بود. گفتیم بال. بال که این است. درست شد؟ مثل آدمی که در عمرش ماشین پلیس واقعی ندیده. از وقتی که با کلمه ماشین پلیس آشنا شده با همین ماشین پلیس این بچه آشنا شده است، این وقتی خود ماشین پلیس را میبیند میگوید: «عجب! ماشین پلیس که این است! پس چرا به آن میگفتند ماشین پلیس؟» ندیده بود تا حالا. فکر میکرد ماشین پلیس همین است. سر کوچه ماشین پلیس آمده بود دزد را بردند. این میگوید که این کوچولو متشابهات دچار متشابهات میشود. «کلاب»! دزد هم آنقدر کوچولو بوده که توی این ماشین پلیس... بعد که با واقعیش مواجه میشود میگوید: «پس چرا به آن میگفتند ماشین پلیس؟» پلیس! صدای آژیر اصلاً این نیست! اونه. صدای آژیر نیست، ولی حالا تسامحاً، مجازاً اینها میشود مجاز.
یک نکته خیلی مهم. یک عده فکر میکنند اینها حقیقی است. خدا «یدالله» را که برای خودش گفته، مجازی است. برای خدا یَد صادق است؟ بابا، یَد واقعیش مال خداست. اینی که شما بهش میگویید مجازی است. آره. کمترین مرتبه حقیقت که به آن حقیقی واقعی که نگاه کنی، آنقدر این فاصله این حقیقی با آن حقیقی زیاد است که تو میگویی که قائل به حقیقت ادعایی هستی. یک بحث: «حقیقت ادعا.» یعنی مجاز هم نیست، ادعائاً این حقیقت است. حالا من منظورم همان حقیقت ادعاییه. فعلاً حقیقت ادعاییه. نه آن حقیقت ادعایی! ادعا میکنیم که حقیقت دارد. نه بابا! این را ادعا میکنید حقیقت دارد. آن واقعاً حقیقت دارد. «ید» واقعاً آن است. این را شماها ادعا میکنید که «ید» است. حقیقت ادعایی این است. حالا تعبیر مجاز استفاده نکردم، «حقیقت ادعایی». درست شد؟ این مشکل از ذهن ماست که مأنوس با عالم ماده و درک ما از عالم با این مصادیق حسی و دنیایی و مادی است و سریع تا کلمه را میشنوی منطبق میکنیم بر همین مصداق مادی و حسیش. فکر میکنیم بال این است، دست این است، چشم آن است، پل آن است، کتاب این است، لوح آن است، قلم آن است، عرش، کرسی، همه را میخواهیم بیاوریم روی معانی دنیاییش. «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ.» کرسی خدا همه آسمانها و زمین را گرفته. یعنی الان من توی کرسی خدام. چرا خفه نمیشوم؟ من زیر کرسی بروم خفه میشوم! بعد هَنگ میکند بنده خدا. میگوید: «من نمیفهمم یعنی چه؟ الان من توی کرسی خودم نمیفهمم یعنی چه؟» راست میگوید. برای اینکه عرش من اینجایی. کرسیش هم کرسی اینجاییه. تو کرسی رفتنم اینجاییه. بعد یک چیزی که مال فراتر از اینجاست و میخواهد همه را بیاورد توی اینجا، نمیشود. یعنی آن کرسی که آسمانها و زمین را گرفته، حقیقت کرسی، حقیقت آسمانها و زمین را پر کرده. که حقیقت تو بخشی از این حقیقت آسمانها و زمین است که حقیقت کرسی این را پر کرده. همه را میآورد روی خود من اینجایی که آن کرسی هم اینجایی و آسمان و زمینم. بعد الان تو آسمان خورشید است، بعد خب یعنی آنجایی که خورشید است، کرسی آنجا هست یا نیست؟ خورشید هَنگ میکند.
بنده خدا! «تفسیر قرآن نگویید، در مورد بازار و پول اینها صحبت کنید.» بحث این شکلی که میکنیم، ما هیچی هیچی! خندهدار است.
جلسه بعد ادامه مبحث را با هم بخوانیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
---------------------------
منابع:
[داستان] نقل ماجرای دیدار مرحوم آیتالله سید محسن حکیم (رضواناللهعلیه) با بنباز از علمای وهابیت، که بنباز به شیعه ایراد «تأویل قرآن» میگیرد و آیتالله حکیم با استناد به فهم معنای «کوری» در آیه، نشان میدهد خودِ بنباز نیز ناگزیر از تفسیر است.
https://khabaronline.ir/x4rPQ
[آیه قرآن] سوره اسراء، آیه 72 — «وَمَن كَانَ فِي هَٰذِهِ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلًا»
[آیه قرآن] سوره نحل، آیه 90 — «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ…»
[آیه قرآن] سوره انعام، آیه 12 — «كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ…»
[آیه قرآن] سوره زمر، آیه 53 — «قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ…»
[آیه قرآن] سوره نساء، آیه 82 —
«أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا»
[آیه قرآن] سوره یوسف، آیه 2 — «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»
[آیه قرآن] سوره قلم، آیه 1 — «ن ۚ وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»
[آیه قرآن] سوره سجده، آیه 17 — «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ…»
[آیه قرآن] سوره بقره، آیه 255 — «وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ…»
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.
در مورد ترجمه و تفسیر و تأویل، نکاتی را عرض کردیم؛ خصوصاً جلسهی قبل، نکات کاربردی بر اساس مثال بیان شد. حالا توضیح فنی و علمی قضیه را کمی داشته باشیم. مرحوم علامه طباطبایی در جلد سوم المیزان، از صفحهی ۷۶ تا ۷۹، مباحثی را مطرح میکنند که مرتبط با تفسیر است: بحثی را که مطرح میکنند این است که میفرمایند وقتی ما جملهای را از شخصی میشنویم – حالا گویندهاش هر که میخواهد باشد – بدون درنگ و بدون وقفه، قواعد معمولی ادبیات را در موردش اعمال میکنیم. میگوییم خب این فعل است، آن فاعل است، این مفعول است؛ مثلاً فرض بفرمایید که این از باب تفعیل است که اینطور میشود؛ این لغت هم معنایش آنطور است؛ پس این جمله معنایش این است. همین چیزهای فارسی خودمان: الان اینجا روی دیوار نوشته: «لطفاً از غذا خوردن در کلاسها خودداری بفرمایید.» مفهوم دارد. مفهومش این است که بیرون کلاسها میتوانید پشت در غذایتان را بخورید، همانجا بنشینید! «نظافت کلاس را جدی بگیرید.» لازم نیست رعایت بکنید، فقط جدی بگیرید! یعنی میشود آدم وقتی که – ببین وقتی که داری آشغال میریزی – خیلی جدی نظافت را… (نوشته): «در ساعت درس از مباحثه در کلاسها خودداری بفرمایید.» در ساعت درس نه در خود درس. «صندلیها و میزها را از کلاس بیرون نبرید.» ولی میتوانی صندلیها و میزهای دیگران را بیاوری توی کلاست! «برای مطالعه شخصی از کتابخانه استفاده نمایید.» از کدام کتابخانه هم نگفتهاند، اطلاق دارد. میتوانید بروید کتابخانه حاجآقای امینی بالا! (تفسیر نکرده). «بعد از آخرین کلاس بررسی کنید پنجره بسته باشد.» بسته است همیشه. «بخاری در حالت پیلوت باشد.» که نبود! دیروز من میخواستم بروم، بخاری کامل زیاد بود! «چراغها خاموش باشند.» که وقتی کلاس برقرار است، تقریباً چراغها خاموش است! «کولر خاموش است.» که توی تابستانش هم خاموش است!
تفسیر یک نمونه عینی است. تفسیر قواعد فارسی وقتی که روی آن اعمال میکنید... مثلاً خود معنای "قواعد" چیست؟ "کلاس" منظور چیست؟ اتاقی را کلاس نمیگویند؛ "کلاس" خودش یک معنایی دارد. "مباحثه" یک معنایی دارد. اینجا شما "اطلاقگیری" نمیتوانی بکنی، "کتابخانه" را اطلاق قدر مطلق کنی. بین گوینده و شنونده است که میشود مقدمات حکمت. خدمت شما عرض کنم که «صندلیها و میزها را از کلاس بیرون نبرید.» یک سیاقی دارد. آن سیاق نمیگذارد که اطلاق شکل بگیرد که صندلیها و میزها را از کلاس بیرون نبرید؛ درست شد؟ سیاقش این است که صندلیها و میزها مربوط به همان کلاس است که مال آن کلاس است، از کلاس بیرون نبر. اگر از جای دیگر برداشتید و آوردید اینجا، طرف میخواهد بیاید صندلی کلاس دیگر را از کلاس شما بردارد و ببرد. شما بگویید آقا ببین نوشته: «صندلی میزها را از کلاس بیرون نبرید.» نگفته: «صندلیها و میزهای دیگران را به کلاستان نیاورید.» من از آنجا میآورم اینجا. بعد شما که میخواهی از اینجا ببری آنجا، بهت میگویم «از اینجا بیرون نبرید.» بعضیها قانون را این شکلی عمل میکنند. برای وکیلها مخصوصاً خیلی اینجور چیزها خوب است. موکلی که پول داده است بهشان... (بگیرند اینجا). آن قانون این را نگفته که از آنجا اینجا نیاورید، ولی حالا که صاحبش میخواهد بیاید از اینجا آنجا ببرد، میگوید آن گفته که از کلاس بیرون نبرید. این قانون است! همین شکلی میشود سوءاستفاده کرد.
حالا بحثهای حقوقی... خیلی کلمات توی آن باید حواسمان به آنها باشد. به هر حال کار و کاسبی و اینها که نداریم، شناخت نداریم از بازار کلماتی که آنها استفاده میکنند. دقیق، معنای خاص خودش را دارد. یک کلمه که جابهجا بشود، کامل یکهو هست و نیست شما به باد میرود. بله، خیلی باید دقت کنید و تا آنجایی که میشود آدم مشاور داشته باشد، مشاور حقوقی کمک بگیرد از بقیه، مشکلی ندارد. اینجوری که این نوشته، بعدش یکجور دیگر نشود که حق ما را بخورند و بعد بگویند خودت امضا کردی. خودم شخصاً نه، ولی دوستانم بودند که اتفاقات عجیبی سرشان آمده. البته ما هم بالاخره کم کلاه سرمان نرفته. تعاملات با دیگران و خدمت شما عرض کنم که آدمها به هر حال خودشان را خوب نشان میدهند. رفقای قدیمی گاهی وقتی که باهاشان آدم تعامل میکند، مشارکت اقتصادی میکند، یکهو به قول ایرانیها تو ز... (در). تو زرد! تو زرد یعنی... (ف) توی آن (ف)... یعنی از بیرون یک نمایی دارد، وقتی باز میکنی، میشکافی، میبینی هیچی را قبول ندارد: نه خدا، نه قبر و قیامت، نه حق الناس. هیچ اعتقادی به هیچی. بیست سال گاهی با طرف رفیق بودی؛ نماز شب و هیئت و حرم و جمکران و پیادهروی اربعین و اینها ترک نشده، بعد به این حق و حقوق که میرسد، آقا تو تعهد دادی، تو اینجوری گفتی، تو اینجوری... نه من تعهدی که دارم این را ننوشتم. آقا بین من و تو، آنی که بود مشخص بود که من بهت گفتم این برای اینکه فلان کار را بکنیم، منظورم این بود. مشخص! من پول به تو ندادهام که تو بروی برای خودت مغازه بزنی. این مغازه را قبول! شما بزنی، سودش را تقسیم کنی. میگوید نگفته بودی سودش را تقسیم. آقا من آن را نگفتم وقتی پول را دادم، گفتم برای اینکه با هم این مغازه را بزنیم، مغازه را بزنیم... اینجوری. خلاصه آقا این میشود قواعد معمولی ادبیات که منظور گوینده چی بوده است؟
الان ما همین جملاتی را که روی دیوار بود بررسی کردیم، منظور گوینده چی بوده است؟ اینکه مثلاً این "مطالعه شخصی" یعنی چه؟ "کتابخانه" یعنی کجا؟ مثلاً "بخاری در حالت پیلوت باشد" یعنی چه؟ "غذا خوردن در کلاسها"؛ چایی میخوریم، گاهی یک باقلوای ترکی هم مثلاً برایمان میآورند. این هم شاملش میشود، درست؟ "غذا خوردن" ما بهش نمیگوییم. از کجا میگویید؟ همهاش تفسیر است. کار تفسیر میآید میگوید آقا این انصراف دارد از آن چایی و باقلوا. چایی و سوهانی که مثلاً شما توی کلاس ... (میگوید). میگوید از کجا میگویی انصراف دارد؟ میگوید برای اینکه شما این را به عرف عام وقتی که میدهی، هیچوقت کسی نمیگوید ما داریم غذا میخوریم، بعد منظورش این باشد که داریم چایی و باقلوا میخوریم. به این "غذا خوردن" نمیگویند. خدمت شما عرض کنم که "نظافت کلاس" یا هرچی، حالا اینها تکتک کلماتی است که نوشته. اینها را وقتی که انسان تحلیل میکند، اول با ادبیات... ادبیات، حالا مثلاً اینجا الان ادبیات فارسی، آنجا ادبیات عرب. این قدم اولش میشود که میخواهد بررسی بکند که منظور گوینده چیست؟ میخواهد همین معنا را بگذارد به گردن آن کلام و گوینده آن کلام. میخواهد بگوید تو این را گفتی، من از همین متن تو این را برداشت کردم، من اینطور فهمیدم. شما که نوشته بود مثلاً «پنجره بسته باشد بعد از آخرین کلاس»، یا مثلاً فرض بفرمایید که «بخاری در حالت پیلوت باشد»، من فهمیده بودم همیشه اینطور باید باشد! حتی تو تابستان هم بخاری در حالت پیلوت باشد! در زمستانها یا اوج سرما، اطلاق داشت، همیشه باید بخاری در حالت پیلوت باشد. حتی وقتی که کولر روشن است، باز باید بخاری در حالت پیلوت باشد. اگر بود میگفت!
بعد خدمت شما عرض کنم که «بعد از آخرین کلاس چراغها خاموش باشد.» حالا بعد از آخرین کلاس... آخرین کلاس کی؟ آخرین کلاس من اگر آخرین کلاس من باشد، آخرین کلاس استاد یا آخرین کلاس طلاب؟ اطلاق دارد؛ درست شد؟ و تأخیر دارد اینجا در اجرا با تخفیف. آخرین که گفتی... اینجا نوشته: «بعد آخرین کلاس چراغ خاموش باشد.» ساعت هفت و هشت صبح کلاس داشته باشم بعد میرود، آن دیگر آخرین کلاسش بود، بعد دیگر این هم از ما. پس خلاصه به همین احتجاج میکنیم: اینجا اینطور گفتی، از این کلام اینطور فهمیده میشود. آن هم البته احتجاج میکند، میگوید کی اینطور میفهمد؟ شما یا عرف عام؟ این جمله را به طلبهها بگو ببین چی میفهمند. ملاک، شخص تو نیستی. من از این "آخرین کلاس"، آخرین کلاس استاد برداشت کردم. میگوید نه بابا! این "آخرین کلاس" مجموعاً بین اساتید و طلاب منظور این است. میگوید کجایش نوشته بود؟ برای چی به این چیزی میچسبانی؟ منظورش را از کجا فهمیدی؟ همهاش تفسیر! کلاً همین فهم منظور است. "منظور این است، منظور آن است." بعضیها مطلقاً یکجوری برخورد میکنند که شما هیچ کاری، هیچ دستی به هیچجای قرآن نتوانستید بزنید؛ خصوصاً در بین سلفیها و وهابیها این قضیه خیلی جدی است. که تا میخواهی دست بزنی، هرچی بگویی آقا منظور این است، میگوید داری تأویل میکنی. تأویل را تکفیر و کفر میدانند. گفتش که مرحوم آیتالله ظاهراً سید محسن حکیم (رضوان الله علیه)، ابن باز (بَنباز) از علمای معروف وهابیت که نابیناست. میگوید که ایشان رفته بود مکه و اینها گفته بودند آیا دیداری هم با این علمای عربستان داشته باشید و اینها. خداییش خیلی بعضی وقتها... یعنی کار بنده خدا، کار علما اینجور نیست که اینجوری یکهو به زبانشان چیزی جاری بشود. خود خداست. در لحظه الهام میکند. گفت که اینها جلسه گذاشتند و ابن باز به ایشان گفتش که شما شیعیان منحرفید و اینها. ایشان گفت چرا؟ «قرآن تأویل میکنید. میگوییم منظور این است، منظور آن است.» «این در تقدیر است، آن در تقدیر است.» آیه قرآن دارد: «مَن کَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَى فَهوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَى» هرکه اینجا کور باشد، آخرت هم کور است. گفت نه، این منظورش این نیست. گفت شما شیعه شدی. نه این کور منظورش این نیست! منظورش را از کجا فهمیدی؟ تأویل اشکال ندارد میشود. هرچی منظورش را گفتی اینجوری میشود. خلاصه هرکه که میشنود، میفهمد که اگر بنا باشد که هر کسی که به هر حال به خاطر یک حادثه طبیعی نابینا شده، بعد قرآن عظمتش کند که بگوید اینجا کور بودی، آخرت هم... این از یک جهت متشابه است. چه وقتی شما ارجاع به محکمات میدهی. بخش عمدهای از کار تفسیر همین است؛ یعنی کار ارجاع یک آیه به محکمات. عمده این است. الان همینم همین! یعنی اینکه میگوید آقا این متشابه میشود که واقعاً منظورش از کور همین است که مادرزاد نابیناست، اینوقت آخرت هم نابیناست و ازل سبیلاً تازه بدبختتر هم هست. کمکش کنم آنجا؟ همین دو نفر هم نیستند که کمکش کنند. متشابه شد. با اسلام نمیسازد. چهجور نمیسازد؟ با کجای اسلام نمیسازد؟ با محکمات قرآن، با محکمات ... (آره). با محکمات عقل و وجدان، با مذاق شریعت؛ درست؟ با سنن الهی، با رحمت خدا؛ «یجب عن الله، یجب علی الله»، «یجب عن الله.» شنیدی؟ واجباتی که در واجبات کلامی که گفته میشود، واجبات «علی الله» نیست که به خدا تکلیف کنیم. واجبات «عن الله» است؛ یعنی اگر الله این است، این کمالات را دارد، این صفات را دارد، اقتضای این کمالات و صفات این است که اینطور رفتار کند. خودش هم فرمود: «کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ». آخه کسی که خودش بر خودش رحمت را واجب کرده، بعد یک نفر را نابینا به دنیا بیاورد، بعد بگوید خب اینجا نابینا، آنجا هم نابینا. اقتضای رحمت است؟ نمیشود که. ارجاع به محکمات وقتی دادی که یکیش همین است: «کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ». خدا رحیم است. رحمتش بر غضبش سبقت دارد. رحمتش همه چیز را در بر گرفته. «بندگان گناهکار من و نبئ عبادی انی انا الغفور الرحیم.» به آن بندگان گناهکارم «عبادی الذین اسرفو علی نفسهم»، «لا تقنطوا من رحمة الله». آنهایی که اسراف کردند بر خودشان، بهش بگو ناامید نشوید. بعد این بدبخت کور مادرزاد است، بهش بگویید ناامید بشو! اونی که جنایت کرده، تو ناامید نشی، ولی تویی که کور به دنیا آمدی، تو ناامید بشو! تو کور هستی و کور خواهی بود و کور خواهی مرد تا ابد! درست شد؟
این منظور این شکلی ما کشف کردیم. هر جاهایی که خوشتان نمیآید، ذائقه خودتان منظورش را عوض میکنید. منظور... کی گفته است؟ با تفسیر برخورد میکنند. علامه طباطبایی چه توهینها شنید سالها؟ بله. که این تفسیر به رأی میکند. آمده برای قرآن تفسیر میتراشد. درِ خانه اهل بیت را دارد میبندد. خودم شنیدم از طلبه: «تفسیر المیزان بستن در خانه اهل بیت.» آن آقا که مال انجمن حجتیه بود در مشهد، بالا منبر سخنرانی کرد، گفت: «بیست جلد تفسیر المیزان را زیر همین منبر چال کردم.» یعنی دفن کرد. چال کردن کنایه از تحقیر و توهین است. مثل یک جسد متعفن که میبرند یکجایی دفنش میکنند. میگوید که من این را... منظورش این است که یعنی آنقدر این تفسیر آره، باید اینجور باید باهاش برخورد کرد. «زیر این منبر چالش کردم.» و توهینها شنید. نامهها میآمد برای ایشان. به ایشان توهین میکردند؛ «به تو چه که بگویی این قرآن این را گفته، این آیه این را دارد میگوید؟ تو از کجا فهمیدی؟ مگر کسی میتواند بفهمد؟ مگر کار بشر است که بفهمی منظور خدا چیست؟» یک بحثی دارد، یک بحث مفصلی دارد که حالا در این جلسات وقت نیست بپردازیم. البته ما قبلاً یک چهار جلسه در مورد این صحبت کردیم که اصلاً قرآن کلاً قابل فهم هست یا نیست. خلاصه اگر قرآن قابل فهم نباشد یا مثلاً فقط بر اساس روایات قابل فهم باشد، دَور پیش میآید. برای اینکه روایات فرموده که هر کدام از روایات ما اهل بیت را که گرفتید و شنیدید، عرضه به قرآن کنید. روایات متعددی داریم در مورد عرضه بر قرآن، کتابیه: «عرضه حدیث بر قرآن.» تو خودش یک ترم بحث است که اصلاً عرضه حدیث بر قرآن یعنی چه؟ مفصل. حالا من وقتی قرآن را نمیفهمم، وقتی از منظور خدا سر درنمیآورم، چهجوری میتوانم حدیث را عرضه کنم؟ که بدتر شد که! باز منظور حدیث را یکم میفهمم. اینکه یکم منظورش را میفهمم، عرضه کنم به یک چیزی که منظورش را اصلاً نمیفهمم، و باید ببینم این درست است یا غلط است؟! خب اونی که میگوید آقا بدون روایت نمیشود تفسیر کرد، میگوید ما منظور خدا را نمیفهمیم، منظور امام را میفهمیم، حرفش خلاف همین حدیث است. او دارد خلاف اهل بیت صحبت میکند، ولی کی میشود خلاف اهل بیت؟ علامه طباطبایی میشود خلاف که آمده اول خودش با قرآن میخواهد تفسیر بکند، تفسیر قرآن به قرآن. میخواهد با قرآن تفسیر بکند، بعد که تفسیرش را کرد، میگوید حالا روایات هم این را میگوید. تو به چه حقی اول حرف خودت را میزنی بعد میگیری روایاتم این را میگوید؟ میگوید من حرف من، منظور خدا، با همان قواعدی که خدا به ما داده و یاد داده و دستور داده، کشف کردم. آنقدرش که قابل کشف بود. آنقدرش هم که قابل کشف نبود، میگویم نمیدانم، شاید محتمل است، ظاهر چنین است، الله اعلم. ولی آنقدرش که واضح است، الان این «مَن کَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَى» تو روایت شاید نیامده باشد. به نظرم نیامده که این منظور کور باطنی است، کور ظاهری نیست. خب الان من این را که گفتم، روایت هم نداشت. تفسیر به رأی کردم؟ چون روایت نداشت، گفتم منظور... منظور خدا را از کجا فهمیدی؟ منظور خدا این است. اگر این را نگویم، شما هرچی دیگر بگویی، غلط کردی این را گفتی برای اینکه قطعاً منظور خدا نیست. آن تهمت بستن است به خدا، آن افترا علی الله است.
کما اینکه من الان این متنی که خواندم را، هر جمله دیدید که چقدر مغالطه کردم؟ این چیزی که از روی دیوار خواندم، متن نوشته، ولی متنی که اینجوری نمیفهمند که! این منظورش این نیستش که بخاری حتی تابستان هم روی حالت پیلوت باشد. تابستان و زمستان قید نزده، مطلق اطلاق دارد؛ درست شد؟ اطلاق مال وقتی است که قرینه قطعی و چیزی نباشد، انصراف نداشته باشد. این اصلاً انصراف دارد. انصراف به این وقت دارد که وقتهایی که بخاری روشن میشود، در حالت پیلوت باشد. نه اعم از اینکه روشن بشود یا نشود، سرد باشد یا گرم باشد. علی ای حال این روی حالت پیلوت باشد. تفسیر میفرمایند که این روش را در محاکم قضایی، اقرارها و شهادتها و سایر جریانها عمل میکنیم که عرض کردم توی کارهای حقوقی خیلی مهم است که میگویند تو وقتی اقرار کردی دقیقاً همین جمله را گفتی. من آنجا نبودم. میگوید نه، من که گفتم من آنجا نبودم، منظورم این بود که مثلاً چه میدانم منظورم از من مثلاً آره ذهنم حواسم آنجا نبود! الان میفهمم. چون کلام آدمی بر اساس همین قواعد ادبیات بیان میشود. هر گویندهای به اتکای آن قواعد سخن میگوید و میداند که شنونده اعمال میکند. من یک فهمی از این کلمات و معانیش دارم، بر اساس همین فهم خودم و این هم که شما میدانید که میدانم که اینها را میفهمید دارم میگویم. حالا خصوصاً شما عزیزانی که زبان مادریتان زبان فارسی نبوده، قطعاً مثلاً یک کسی مثل بنده که زبان مادریش فارسی بوده، وقتی میخواهد با شما صحبت بکند، هی میگردد ببیند کدام کلمه است که قطعاً شما بدانید. کلمه "چال کردن" را خوب نشنیدید مشخص، ولی مثلاً "دفن کردن" را میدانید، خیلی سادهتر است. خب من میآیم همیشه از آن کلماتی استفاده میکنم که شماها بدانید یا برایتان آشنا باشد یا اگر هم ندانید، راحت بتوانید بفهمید معنیاش را. مثلاً همین کلمه "چال کردن" را سریع میتوانید... اصطلاح سختی نیست. یک اصطلاحی است که مثلاً فقط توی روستای مثلاً «فُردو»، آن هم پنج تا نفر این کلمه را استفاده میکنند.
درست شد؟ مثلاً زبان سرخهای، لهجه سرخه. سرخه اینجا قبل سمنان. آقای روحانی مال سرخه بود دیگر، حسن روحانی. عرض کنم خدمت شما که آنجا یک لهجه خاصی دارند که خود مردم سمنان هم حرف زدن اینها را نمیفهمند. یعنی هیچ جای ایران حرفهای اینها را نمیفهمند، خود سمنان هم نمیفهمد. یعنی توی خود استان سمنان هم باز نمی... حتی سرخهایهای جدید هم ظاهراً نمیفهمند. زمان جنگ وقتی میخواستند اطلاعاتیها با هم صحبت بکنند، دو تا سرخهای میگذاشتند که اینها دیگر شنود نشود. نمیدانم، میگوید: «زنُ نابینا.» «زنُ نابینا.» «زنُ نوونا.» به چه زبانی است؟ انگلیسی؟ کردی؟ ترکی؟ هیچ زبانی فکر نمیکنم. درست شد؟ ولی زبان سرخهای... بعد استرس پیدا میکنی، میگوید آقا ما این همه وقت گذاشتیم فارسی یاد گرفتیم، اینها چرا با ما این شکلی فارسی یاد دادن؟ قطعاً من توی سخن گفتنم این کلمه را استفاده نمیکنم. قرآن هم همین است. قرآن از کلماتی استفاده میکند که یا عموم عرب بفهمند یا عموم عرب بتوانند راحت بفهمند. یعنی ممکن است همین الان بالفعل تمام این کلمات را ندانم. آن کلمه «فَاکِهَةً وَ أَبًّا» معروف است دیگر. از خلیفه دوم پرسیدند: «أَبًّا» در این آیه چگونه؟ نمیدانم معنی کلمه «أَبًّا» را نمیدانست. «فَاکِهَةً وَ أَبًّا.» همین سبزیجات و علوفه و اینها. خب کلمهای بوده در قرآن. خلیفه پیغمبر! آیه قرآن میگوید من نمیدانم. ترجمهاش را نمیدانم، نه تفسیرش را نمیدانم. «مَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ» (خلیفه و راسخ در علم باشد.) تأویل هم باید بداند. تأویل که نمیداند، هیچی! تفسیر هم که نمیداند، هیچی! ترجمه هم که نمیداند، هیچی! ولی خلیفه پیغمبر است! یعنی شما هر سوالی که از پیغمبر داشتی الان دستت به پیغمبر نمیرسد، از خلیفه میتوانی بپرسی. ولی در حد ترجمه قرآن نه. به طرف گفتم شما کلاس کامپیوتر رفتی چقدر اطلاعات پیدا کردی؟ گفت: خیلی. گفتم: در چه حدی؟ گفت: خب سوال کن. گفتند: مثلاً کامپیوتر میتوانی روشن کنی؟ گفت: آن دیگر نه! حالا دارم میگویم خلیفه پیغمبر است. خلیفه چیه پیغمبری؟ شما!
این از این. پس قرآن با ما با زبان عربی صحبت کرد. با زبان عربی که هم بفهمیم، هم اگر نمیدانیم بتوانیم بفهمیم؛ درست؟ بعضی کلمات قرآن حجاب! شنیدیم قضیه معروف است دیگر که سه تا کلمه بود که اینها میگفتند آقا اینها برای ما نامأنوس است. یکی کلمه «أَجَبَ» بود. «عجیب»، مرحله شدیدتر از «عجیبه» است. یکی «کِبَار» بود، «کِبَار». یکی هم «اِسْتَحْزَأ» بود، «اِسْتَهْزَأ». گفتند آقا این کلمات نامأنوس است، عرب استفاده نمیکند. اینجور نقل شده که پیغمبر اینها را بردند. بادی. بعد رفتند توی خیمه. یک پیرمرد، خدمت شما عرض کنم که این وارد شد. مثلاً همه بلند شدند. پیغمبر توی ذهنم دوباره رفت مثلاً پذیرایی بیاورد. وارد شد، دوباره همه بلند...
بلند! این عصبانی شد، گفت: «أتَزَئونِی وَ أنَا مِنَ الْكِبَار؟» اِسْتَهْزَئْتُ! منو مسخره میکنی؟ من از کبارم! کلمه استعمال میشده بوده، ولی حالا خیلی رایج نبوده. مثلاً من که رایج نباشد، یعنی خیلی نامأنوس باشد، مال یک طایفه خاصی توی فوردو نه. همه عربها استفاده میکنند، ولی حالا آنقدری رایج نیست. بوده، مثلاً تا بیست سال پیش این کلمات کامل رایج بوده، الان زبان عوض شده. معمولاً برای رساندن این معنا، فلان کلمه استفاده... اصرار کردن. الان جوانها به جای اصرار کردن میگویند: «قفلی زدن.» «قفلی زدم.» «اینقدر قفلی نزن.» «قفلی این چیزها که آره کف بازار یک مدت کار کنید.» اصطلاحات کف بازی بستگی دارد به شرایط. اینها است.
دو تا کلمه "آخر" و "اخیر". فکر میکردم توی زبان عربی خب یک معنا دارد، ولی توی فارسی ما اینها را دو تا را یک جا استفاده نمیکنیم. مثلاً من به شما بگویم که مثلاً به شما بگویم که شما توی این مطلب، پست آخری که گذاشتی... حالا فارسیش میشود: «آخر»، «تو این پست آخری که گذاشتی اینطور گفتی.» پست آخری که گذاشتی یک معنا دارد. بگویم «تو پست اخیری که گذاشتی»، یک معنا دارد. درست شد؟ پست اخیر یعنی دقیقاً پست آخرت نیست، ولی همین چند وقت پیش بوده، نزدیکها بوده، مثلاً یک هفته پیش، این میشود اخیر. ولی "آخر" اگر باشد، دقیقاً باید آخری باشد. «پست آخرت گفتی؟» «پست آخرم همینچین چیزی نیست.» باید دقیقاً آن آخر آخر باشد، وگرنه میشود کلمه اخیر. «آخر نه، ولی همین اخیراً گفتی.» خب این را دیگر شما با لغتنامه نمیتوانی کشف بکنی. به استعمالات مراجعه کنی. لغتنامه را که کسی میخواند، فکر میکند که آقا این همین است دیگر. کلمه اخیر را هم میشود جای آن یکی استفاده کرد. بعد میآید با یک فارسیزبان مثلاً این را میگوید، آن طرف تعجب میکند، میگوید آقا این معنایش چیست؟ کلمه ما نداریم، معنا نمیدهد. یعنی چه؟
خدمت شما عرض کنم که پس گوینده وقتی که صحبت میکند، اتکا دارد به قواعد آن زبان و توجه دارد به اینکه آن شنونده هم این را بفهمد؛ درست شد؟ تکتک کلمات و جملات را میآید بر آن مصادیق حقیقی و مجازی که علم لغت در اختیارش گذاشته، تطبیق میدهد. این تا اینجایش. از این جهت قرآن شباهت دارد، ولی علامه میفرمایند که قرآن تفاوت دارد با کلام بشر. ببینیم تفاوت چیست. میفرمایند در مورد بیان قرآنی، خود بحث "زبان قرآن"... "زبان قرآن" این خودش یک کتاب است. این هم باز یک ترم بحث. کتاب "زبان قرآن" از نگاه علامه طباطبایی. بحث کتاب زبان قرآن چیست؟ زبان قرآن با زبان ما چه فرقی میکند؟ کدام دقیقاً مثل ما صحبت کرده؟ زبان قرآن زبان تمثیل است؟ همین آیاتی هم که در مورد حضرت آدم و سجده ملائکه و شیطان و فطرت و عالم زر و اینها، هیچکدام واقعیت ندارد، همهاش تمثیل است؟ لازم هم نیست واقعیت داشته باشد؟ خداست دیگر، دارد مثل میزند! واقعیت دارد. تمثیل هم نیست. عالمش عالم مثال است. نه اینکه خودش تمثیل باشد. حالا بحثهای... که اصلاً این زبان قرآن چه مدلی است؟ رمزآلود؟ تمثیلی؟ واقعیت؟ یک نکتهاش این است که اینجا اشاره میفرمایند که اونی که از آیات و روایات استفاده میشود، مثل این آیه ۸۲ نساء: «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ و َلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً كَثِیراً.» چرا در قرآن تدبر نمیکنند؟ که این اگر از پیش غیر خدا بود درش خیلی اختلاف فهمیده میشد. که بین کلام خدا و کلام مخلوقات فرق است. و این هم معلوم میشود که فرق بین این دو تا در نحوه استعمال الفاظ نیست. در چیدن جملات نیست. که بگویی مثلاً بشر فعل و فاعل و اینها میآورد، خدا وقتی میگوید ممکن است اصلاً فعل نباشد! آن فاعلش مرفوع نباشد! مفعولش منصوب نباشد! خداست دیگر. یکهو دیدی فاعلش هم مرفوع نبود! این مال بشر است که فاعل را مرفوع میآورد. نه بابا! خدا هم وقتی میگوید، فاعل را مرفوع میآورد، مفعول را منصوب میآورد. کلمات را در همان معانیای که دارد میآورد، نه اینکه در معنای ضد خودش بیاورد؛ درست شد؟ آب بگوید منظورش خاک باشد! خاک بگوید منظورش باد باشد! منظورش همین همین کلمات. همین شما بهش میگویی آب، آن هم میگوید آب؛ درست شد؟ پس توی نحوه استعمال الفاظ نیست تفاوت کلام او با کلام ما. توی چیدن جملات نیست. توی به کار بردن فنون ادبی نیست. همین فنون ادبی که شما استفاده میکنید، صناعات بلاغی که استفاده میکنیم، او هم همین استفاده میکند. شما استعاره دارید، او هم استعاره. شما کنایه دارید، او هم کنایه. شما استفهام، استفهام برای معانی مختلف میآورید. گاهی استفهام تقریریه، گاهی استفهام حقیقی. و همینطور استفهامهای مختلفی که داریم، او هم همینجوری استفهامهایی که میآورد در قرآن، همه اینها مدلهای استفهام است. پس فنون ادبی، صناعات لفظی، استعمال الفاظ، چیدن جملات، اینها با ما مشترک است. چون قرآن کلام عربی است. پس اول عربی بودنش که درست است. خودش هم میفرماید: «إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ.» با قرآن عربی قرار دادیم. این، البته این عربی کُد کلمه عربی بطونی دارد ها! لایههای باطنی هم دارد، تأویل هم دارد که عمیقترش میکند که منظور از عربی فقط لزوماً همین زبان عربی نیست. اعراب فقط همین اعرابی که ما میگوییم نیست. تأویل اعراب خیلی عمیق... تأویل، بله.
دیروز در مورد تأویل مفصل عرض کنم خدمت شما که پس قرآن کلام عربی است. آنی که در زبان عربی رعایت میشود، در بقیه کلمات عربی رعایت میشود، در قرآن هم رعایت شده. پس اختلافش سر چیست؟ خیلی دقت کنید، بحث خیلی مهمی است، جزو مباحث بسیار مهم است.
پس از این جهت کلام خدا با کلام ما شبیه است. از چه جهت تفاوت داشت؟ از این جهت تفاوت دارد، از جهت مراد و مصداق. منظورش و مصداقش. یعنی چه؟ مصداقی که مفهوم کلی کلام بر آن منطبق میشود. همانی که قبلاً عرض کردم که ما ذهنمان نسبت به مصادیق محدود است. مثلاً قلم. فرض بفرمایید که من در عمرم قلم هرچی دیدم این شکلی بود. یا شبیه همین بود؛ درست شد؟ بعد خدا میفرماید که لوح و قلم. «ن و الْقَلَمِ وَ مَا یَسْطُرُونَ.» این قلمی که خدا میگوید، فکر میکنم یک چیزی شبیه همینهاست جنس. در حالی که این قلمی که خدا میگوید، مراد از قلم، نه اینکه اصلاً آنی که میگوید با زبانی که شما دارید فرق میکند. نه، شما همان عربیای که میفهمید، منم همان عربی شما دارم باهاتان صحبت میکنم. همان قلمی که شما میگویید، منم همان قلم را دارم میگویم. ولی مصداقی که تو محدودش کردی، من مصداق به آن محدودیتی که تو ایجاد کردی، محدود نمیشود. مصداق تو داری غلط میفهمی که فکر میکنی قلم فقط همین است. این یک روح معنایی دارد که آن روح معنی باعث شده که امروز به این میگویی قلم. بعد به قلم عرض کنم که الکترونیکی که باهاش با لپتاپ مینویسی و با تبلت مینویسی، به آن هم میگویی قلم. قلم نوری مثلاً، به آن هم میگویی قلم. و همینجور ممکن است پیشرفته بشود. هم از حیث مادی چیزهایی که از... دیگر فرامادی، یعنی چیزهایی هم باشد که فراتر از عالم ماده بهش قلم گفته بشود؛ درست شد؟
من توی خواب دیدم که داشتند با یک قلمی برای من یک چیزی مینوشتند، ولی آن قلم شبیه این قلمهای دنیا نبود. کلمه قلم از دهانش نمیافتد. میگوید آن قلم بود، شبیه این قلمهای دنیا نبود. میگوید: «چه شکلی بود؟» میگوید: «نمیتوانم برایت توضیح بدهم. یک قلم بزرگی بود، بعد همهاش نور بود، همه رنگها توش بود، بعد اصلاً انگار بدون اینکه این قلم را تکان بدهد، این داشت مینوشت.» قلم بود، ولی اینی که تو بهش میگویی قلم نبود. آخر قلم بود یا نبود؟ درست شد؟ اینجوری است. تازه او هنوز کجاست؟ عالم مثال است! تازه توی همان عالم مثالش، یک قلمهایی هست که همین بابا هم که آنجا دیده، خود این هم خبر ندارد که چه قلمهای عالم هست؛ درست شد؟ جی. آیا قرآن چی میفرماید؟ میفرماید که: «فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ.» هیچکسی نمیداند خدا اینجا برای اینها چی کنار گذاشته است. توی بهشت بعد فقط یک تشابه اسمی دارد. به اینها که میدهند: «أُتُوا بِهِ مُتَشَابِهاً.» فقط تشابه اسم. میگوید: «عجب! ما توی دنیا گلابی میخوردیم. به آن هم میگفتیم گلابی.» گلابی این است، سیب این است، شیر این است، عسل این است. به آنها میگفتیم عسل (دیروز در مورد عسل مفصل صحبت). به آنها میگفتیم عسل. عسل این است. این عسل، این کجا، عسل آن کجا؟ ولی اسم جفتش یکی است. بله. میگوید: «میان ماه من تا ماه گردون»، یعنی ماه آسمان، «تفاوت از زمین تا آسمان است.» این بچهها دیدید بچهها خیلی به اسباببازی علاقه دارند. یک وجهش این است که اسباببازی خیالانگیز است. مثلاً برای بچه، توی حرم امام رضا (علیه السلام) نشسته بودم. دیدم یک بچه دارد اسباببازیاش را آورده، دارد بازی میکند. چیز بود، اسباببازی ماشین پلیس سمند. سمند آژیر میکشید. روی این ماشین را میکشید میبرد و بعد مثلاً داشت دنبال دزد میرفت با ماشین. این الان توی عالم خیال، این این یک ماشین پلیس دارد و خودش هم پلیس است و با این دارد میرود. دزد همهاش کجا است؟ توی عالم خیال. تکیه این خیال را به چیست؟ به این است که یک ماشینی دارد که به این خودش اسمش را گذاشته اسباببازی. خودش اسم این را گذاشته ماشین پلیس. این یک شباهتی البته با ماشین پلیس دارد؛ درست شد؟ یک شباهت. رنگ (درش) سبز است، روی درش پلیس نوشته، فرم ماشین سمند، خیلی شبیه ماشین پلیس است. خیلی شبیه؛ درست شد؟ آدم بزرگ وقتی نگاه میکند خندهاش میگیرد که این آخه به چی دارد میگوید ماشین پلیس؟ اهل آخرت به ما که نگاه میکنند، به ما میخندند. آره. «زندگی به چی میگویید؟ همسر به چی میگویید؟ شغل به چی میگویید؟ کار به چی میگویید؟ درآمد به چی میگویید؟ سرمایه...» (همسر. چون ایشان همسرش گوش میدهد صوتها را. آره. دارد چیز میکند که جانش در امان باشد چون «السکوت اقرار». سکوت نکند، خلاصه نجات پیدا میکند.) میگوید بابا این!
آیتالله بهجت (رضوان الله علیه) منزل یکی از علما در تهران که ما او منزل رفتیم... آقای بهجت وقتی که میخواستند مشهد بروند (رحمت الله علیه)، شب تهران باشند حرم حضرت عبدالعظیم زیارت میکردند، بعدش میرفتند فرودگاه و پرواز مشهد. چهل سال به نظرم ایشان برنامهاش همین بود سالی دو بار. منزل آن عالم در شهرری که نزدیک حرم است. با دوستان مشرف شدیم. آن منزل میرفتند، شبها آنجا میماندند و دعا و مناجات و عبادت و اینها. یک تکه فیلمی توی آن منزل از ایشان هست که پسر آن آقا توی آن خانه از ایشان میپرسد: «حاجآقا بهجت...» (هواشان را درمیآورند بروند وضو بگیرند.) آن پسر آن آقا صاحبخانه از ایشان سوال میکند که: «آقا این توصیه، یک نصیحتی به ما...» آقای بهجت حکیم خیلی در لحظه، در لحظه. انگار توی آستینش نقد داشت. اصلاً انگار از قبل میدانستی میخواهد همچین سوالی ازش بکند، آماده کرده. نگاه کرد به این گل مصنوعی. ایشان فرمود که: «به این گل چند وقت، چند وقت آب میدید؟» توصیه خواستیم! این چی میگوید؟ چه ربطی داشت؟ مصنوعی است، بهش آب نمیدهیم. «آیا بچهها...» فرمود: «این دنیا همهاش مصنوعی است.» واقعیش جای... به قول ما هایپرسونیک! نقطهزن! خیبرشکن! حق! پرو مکس! چه جملهای! اینجا همهاش عمرت را بگذاری به این گل مصنوعی رسیدگی کنی، آبش بدهی، کودش را عوض کنی، یعنی عقلش کم است. مصنوعی. اونی هم که عمرش را گذاشته، دارد به این دنیا، فقط به دنیا، آن ور را کار ندارد، مجنون است! این سفیه است! به چیز مصنوعی چسبیدی! به زندگی مصنوعی، به یک لذت مصنوعی! واقعیش جای دیگر است! چقدر حرف امیر المؤمنین...
این میشود تفاوت کلام خدا با کلام ما. او که میگوید قلم را میگوید، ولی ما مصنوعیش را میفهمیم. او منظورش حقیقیهاست. مراد و مصداق منظورش اصل قلم است. حالا این دیگر هم شامل تأویل میشود، هم تفسیر. تأویل دیگر آن اصل اصل واقعیت عینی خارجی بیرونیش میشود. تفسیرش میآید بالاخره شماها هم یک چیزهایی از این سر درمیآورید، با یک ضوابطی میتوانید بفهمید که منظورم لزوماً اینهایی که خیلی دیگر سطح پایین در مصادیقش، اینها نیست. مصادیق بالاتر از این هم مد نظر من هست؛ خصوصاً آنجاهایی که برای شما شبههناک میشود. آنجا قطعاً باید از این فنون تفسیری استفاده کنید تا بفهمید من منظورم قطعاً اینها نیست. منظورم قطعاً از دست که میگویم خدا هم دست دارد، همین دست شماها نیست. این پایینترین مرتبه دست، پایینترین مصداق دست است. بلکه اصلاً منظور من این دست نیست در مورد خدا. ولی کلمه «ید» که گفتم، منظورم «اذیت» است. «یده»! منظورم از دست، دست است. همان منظورم از دست، همان دستی است که شما میگویید. ولی مصداق این دست، همان مصداقی نیست که شما... این دست مگر همین یک دانه مصداق را دارد؟! ملائکه میگوییم اینها بال دارند. حالا ببینید آقا، این یک بابی است. اگر این مسئله باز بشود، کلاً ما نگاهمان به قرآن، به این کلمات کلاً عوض میشود. چرا ملاصدرا میگوید: «مَن لا كَشفُ لَهُ لا عِلمَ لَهُ.» اونی که مکاشفه ندارد، علم ندارد. خودش توضیح میدهد. میگوید برای اینکه به این بنده خدا میگویند: «پل صراط»! این میشود فکر میکند میگوید: «پل چی داریم؟ پل از این ور رودخانه میزند آن ور رودخانه. اینجوری میآید رد میشود. آن وسطش آهن و اینها، ماشین زیاد نمیشود رد بشود و از آن ور میرود و اینها. آنجا هم پل صراطم این شکلی است.» بابا آن پل هست، ولی این مدلی نیست! کشف نداشته باشد. کشف یعنی دریافت و فهم فرامادی. تا وقتی که با این مفاهیم مادی مأنوس است، هیچی نمیفهمد از این کلماتی که خدا میگوید. بهش میگویند ملائکه بال دارند. این یاد بال جغد، شغال... شغال که بال ندارد! عرض کنم که بال چیو؟ بال کبوتر و بال عقاب و یاد اینها میافتد. فکر میکند مثلاً ملائک هم بال این شکلی دارند. بعد مثلاً میشود حضرت جبرئیل مثلاً چند هزار تا بال دارد؟ بعد هر بالیش مثلاً چند هزار تا شاخه دارد؟ آره؟ مثلاً مثل هوش مصنوعی که عکسش را مثلاً برایت میسازد. آقا آنجا که آدم میرود، میبیند، میفهمد عجب! به این هم پس میگویند راست است؟ نه، این اصلاً بال، بال این است! آن یکی فیک بود. گفتیم بال. بال که این است. درست شد؟ مثل آدمی که در عمرش ماشین پلیس واقعی ندیده. از وقتی که با کلمه ماشین پلیس آشنا شده با همین ماشین پلیس این بچه آشنا شده است، این وقتی خود ماشین پلیس را میبیند میگوید: «عجب! ماشین پلیس که این است! پس چرا به آن میگفتند ماشین پلیس؟» ندیده بود تا حالا. فکر میکرد ماشین پلیس همین است. سر کوچه ماشین پلیس آمده بود دزد را بردند. این میگوید که این کوچولو متشابهات دچار متشابهات میشود. «کلاب»! دزد هم آنقدر کوچولو بوده که توی این ماشین پلیس... بعد که با واقعیش مواجه میشود میگوید: «پس چرا به آن میگفتند ماشین پلیس؟» پلیس! صدای آژیر اصلاً این نیست! اونه. صدای آژیر نیست، ولی حالا تسامحاً، مجازاً اینها میشود مجاز.
یک نکته خیلی مهم. یک عده فکر میکنند اینها حقیقی است. خدا «یدالله» را که برای خودش گفته، مجازی است. برای خدا یَد صادق است؟ بابا، یَد واقعیش مال خداست. اینی که شما بهش میگویید مجازی است. آره. کمترین مرتبه حقیقت که به آن حقیقی واقعی که نگاه کنی، آنقدر این فاصله این حقیقی با آن حقیقی زیاد است که تو میگویی که قائل به حقیقت ادعایی هستی. یک بحث: «حقیقت ادعا.» یعنی مجاز هم نیست، ادعائاً این حقیقت است. حالا من منظورم همان حقیقت ادعاییه. فعلاً حقیقت ادعاییه. نه آن حقیقت ادعایی! ادعا میکنیم که حقیقت دارد. نه بابا! این را ادعا میکنید حقیقت دارد. آن واقعاً حقیقت دارد. «ید» واقعاً آن است. این را شماها ادعا میکنید که «ید» است. حقیقت ادعایی این است. حالا تعبیر مجاز استفاده نکردم، «حقیقت ادعایی». درست شد؟ این مشکل از ذهن ماست که مأنوس با عالم ماده و درک ما از عالم با این مصادیق حسی و دنیایی و مادی است و سریع تا کلمه را میشنوی منطبق میکنیم بر همین مصداق مادی و حسیش. فکر میکنیم بال این است، دست این است، چشم آن است، پل آن است، کتاب این است، لوح آن است، قلم آن است، عرش، کرسی، همه را میخواهیم بیاوریم روی معانی دنیاییش. «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ.» کرسی خدا همه آسمانها و زمین را گرفته. یعنی الان من توی کرسی خدام. چرا خفه نمیشوم؟ من زیر کرسی بروم خفه میشوم! بعد هَنگ میکند بنده خدا. میگوید: «من نمیفهمم یعنی چه؟ الان من توی کرسی خودم نمیفهمم یعنی چه؟» راست میگوید. برای اینکه عرش من اینجایی. کرسیش هم کرسی اینجاییه. تو کرسی رفتنم اینجاییه. بعد یک چیزی که مال فراتر از اینجاست و میخواهد همه را بیاورد توی اینجا، نمیشود. یعنی آن کرسی که آسمانها و زمین را گرفته، حقیقت کرسی، حقیقت آسمانها و زمین را پر کرده. که حقیقت تو بخشی از این حقیقت آسمانها و زمین است که حقیقت کرسی این را پر کرده. همه را میآورد روی خود من اینجایی که آن کرسی هم اینجایی و آسمان و زمینم. بعد الان تو آسمان خورشید است، بعد خب یعنی آنجایی که خورشید است، کرسی آنجا هست یا نیست؟ خورشید هَنگ میکند.
بنده خدا! «تفسیر قرآن نگویید، در مورد بازار و پول اینها صحبت کنید.» بحث این شکلی که میکنیم، ما هیچی هیچی! خندهدار است.
جلسه بعد ادامه مبحث را با هم بخوانیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
---------------------------
منابع:
[داستان] نقل ماجرای دیدار مرحوم آیتالله سید محسن حکیم (رضواناللهعلیه) با بنباز از علمای وهابیت، که بنباز به شیعه ایراد «تأویل قرآن» میگیرد و آیتالله حکیم با استناد به فهم معنای «کوری» در آیه، نشان میدهد خودِ بنباز نیز ناگزیر از تفسیر است.
https://khabaronline.ir/x4rPQ
[آیه قرآن] سوره اسراء، آیه 72 — «وَمَن كَانَ فِي هَٰذِهِ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلًا»
[آیه قرآن] سوره نحل، آیه 90 — «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ…»
[آیه قرآن] سوره انعام، آیه 12 — «كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ…»
[آیه قرآن] سوره زمر، آیه 53 — «قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ…»
[آیه قرآن] سوره نساء، آیه 82 —
«أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا»
[آیه قرآن] سوره یوسف، آیه 2 — «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»
[آیه قرآن] سوره قلم، آیه 1 — «ن ۚ وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»
[آیه قرآن] سوره سجده، آیه 17 — «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ…»
[آیه قرآن] سوره بقره، آیه 255 — «وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ…»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...