تفسیر سوره انعام

جلسه سوم

00:51:52
2

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
«بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثوابی... إلا أن یأتیهم الملائکة أو یأتی ربک أو یأتی بعض آیات ربک یوم یأتی بعض آیات ربک لا ینفع نفسًا إیمانها لم تکن آمنت من قبل أو کسبت فی إیمانها خیرًا قل انتظروا إنا منتظرون».
آیا این‌ها به چیزی غیر از آمدن ملائکه، یا اینکه پروردگارت بیاید، یا اینکه بعضی از آیات پروردگارت بیایند، نظر می‌کنند؟ (منتظر این‌ها هستند؟) روزی که بعضی از آیات الهی بیاید، این روز سه بار در میان متن تکرار می‌شود و ویژگی‌اش این است که دیگر اگر کسی ایمان بیاورد، ایمانش به او سودی نمی‌رساند؛ نفسی که پیش از این ایمان نیاورده یا در ایمانش خیری کسب نکرده و بهره‌ای از ایمانش نبرده است. بگو: «منتظر باشید.»
این‌ها دنبال آیات ویژه‌ای بودند (و به دلیل تکبرشان) می‌گفتند: «چطور خدا تو را اهل دانسته برای اینکه حرفش را به تو بزند؟» اگر تازه تکبرشان اثبات شود که خدا اصلاً پیغمبری می‌فرستد، حرف خدا به تو زده می‌شود؟ حالا ما گیرمان در «صغرا» ست که چرا تو را صالح (مثل قدرتمندان و ثروتمندان این دو قریه) می‌داند؟ (این دو دهکده که آدم بزرگی صاحب منصب و جایگاهی کار پیغمبر باشد.)
چرا تو را پیغمبر کرد؟ و اشکالی که دارند این است که «ما خود ملائکه را ببینیم، همان ملائکه‌ای که برای تو وحی می‌آورند و با تو حرف می‌زنند. این‌ها باید با ما صحبت کنند. ما خودمان ببینیمشان. پروردگارت بیاید، ما با او صحبت کنیم، بیاید مذاکره کنیم، حرفش چیست؟» یا «بعضی از آیات پروردگارت برای ما بیاید.»
خب، این آیه، آیه جامعی است و نکات زیادی دارد:
اولین نکته در مورد ملائکه است. ملائکه با چشم غیرمسلح (تقوا) دیده نمی‌شوند. چشم سر می‌خواهد و چشم سر نمی‌بیند موجودات غیبی را. این‌ها توقع‌شان این بود که ملائکه به تمثل و شکل انسانی درآیند. خب، ملائکه وقتی هم تمثل پیدا می‌کنند، اولاً برای غرضی تمثل پیدا می‌کنند؛ ثانیاً وقتی تمثل پیدا می‌کنند، فرقی با افراد عادی بشر ندارند؛ که آن را هم باز اهلش می‌فهمند که این ملک است. کما اینکه برای حضرت مریم سلام الله علیها نیز ملائکه غذا می‌آوردند. وقتی جناب جبرائیل برای ایشان تمثل پیدا کرد، به شکل یک بشر سوّی تمثل پیدا کرد. حضرت مریم نتوانست او را تشخیص دهد و ترسید. فرمود: «اعوذ بالرحمن منک إن کنت تقیا». یعنی فکر کرد که او یک بشر عادی است. حضرت ابراهیم علیه السلام نیز وقتی که ملائکه را دید، ملائکه‌ای که تمثل پیدا کرده بودند، ترس زیادی به ایشان وارد شد. وقتی به شکل انسان تمثل پیدا کردند سر سفره‌اش لب به غذا نزد. مردم آن زمان وقتی کسی می‌خواست توطئه‌ای برعهده داشته (و به خانه کسی می‌رفت)، از لقمه او نمی‌خورد تا نمک‌گیرش نشود. حضرت ابراهیم برای آن‌ها کباب و بریان آورد و یک مدل خاصی هم درست کرده بود: کباب گوساله لای سنگ. ولی آن‌ها لب نزدند. حضرت ابراهیم ترسید و (در نهایت) آن‌ها گفتند: «ما مأموریم برای قوم لوط.»
تمثل پیدا کردن این‌ها (ملائکه) برای غرضی است و آن را هم اهلش تشخیص می‌دهند. همانند "دحیه کلبی" که جبرائیل وقتی برای پیغمبر نزول می‌کرد و در جمع بودند، به صورت دحیه کلبی که جوانی خوش‌سیما در عرب بود، می‌آمد و مردم فکر می‌کردند دحیه کلبی است و نمی‌دانستند جناب جبرائیل است. عرض کنم که، خود اجنه هم معمولاً تمثل پیدا می‌کنند و اگر کسی بخواهد آن‌ها را ببیند، هرچند آن‌ها لطافتشان در حد ملائکه است، ابعاد مادی دارند؛ اما ابعاد مادی لطیفی. معمولاً کسانی که لطافت‌هایی دارند، به قول امروزی‌ها، "مدیوم‌های روحی" دارند. (مفصل است که چطور یک عده می‌توانند جن را ببینند. یک تشابه‌های ظاهری دارند.) حالا کار این‌ها با جن ارتباط برقرار می‌کنند، (معمولاً می‌بیند.) گاهی با اجنه ازدواج می‌کنند و گاهی هم تمثل پیدا می‌کند.
خدا رحمت کند مرحوم سید حسین آقای قاضی، برادرزاده قاضی (میرزا علی قاضی طباطبایی) که امام (خمینی) خیلی به ایشان اعتقاد داشت. می‌فرمودند: «سید حسین قاضی صاحب موت اختیاری است.» و در خیلی از کارها، چون قبل از انقلاب و در سال ۵۰ از دنیا رفتند، به امام می‌فرمودند که: «آقا روح الله! یک روزی می‌آید عکس تو را روی پول‌ها می‌زنند. یک دست‌نوشته به ما بده (که) بعدها بانک یا جایی خواستیم برویم، با عکس و دست‌نوشته از روح‌الله به ما پول بدهند.» خب، مقامات بلندی داشت. شخصیت فوق‌العاده‌ای بود. ایشان برادر پدرشان، سید احمد آقای قاضی، بودند که او باز بالاتر از ایشان بود. (سید احمد آقای قاضی و برادرشان بودند.) علامه طباطبایی هم با این‌ها نسبت داشت (و پسر عموی حضرات بودند)؛ یک نسل طیب و طاهر عجیب و غریب که تا معصومین همه عالم بودند. اجدادشان در قبرستان "حاج شیخ" (قبرستان نو) معروف است. هر کس حاجت دارد، یک حمد و هفت قل هوالله برای سید احمد قاضی بخواند، حاجت می‌گیرد.
**سید حسین قاضی:**
گنبد ایشان بر سر درسش (می‌گویند) گربه‌ای هر روز می‌آمد (و) شرکت می‌کرد و گوشه‌ای می‌نشست. (مربوط به بحث اجانین است. می‌گفتند که) کار نداشته باشین! یک جنیه تمثل پیدا می‌کند و در درس شرکت می‌کند و از همه‌تان بهتر می‌فهمد! بله، یک خروسی بود هر روز پشت در می‌آمد (و) در درس حاضر می‌شد. (حالا کار ندارم که جن است یا نیست.) بله، بحث این هم زیاد است که تمثل اجانین چگونه است. ماجرای مفصلی دارد. خاطرات مرحوم علامه مجلسی (پدر) هم هست که دادگاه برای این‌ها تشکیل داد. من خرج (مربوط به) اجنه را (پرداخت کردم). این یک ماجرای مفصلی است.
ملائکه تمثل پیدا می‌کنند. این‌ها تمثل ملائکه را نمی‌خواستند، همان حقیقت ملکوتی ملائکه را (با همان شکل واقعی‌شان) می‌خواستند، که قواعد (خلقت) به هم نمی‌خورد. خدای متعال می‌فرماید که اگر قرار باشد ملائکه را به شکل تمثل ببینید، زیرش می‌گویید که: «این‌ها که با شکل همین بقیه بودند که، ملک نبودند.» اگر قرار باشد ملک را در حقیقت وجودی خودش ببینید، برای نوع بشر دیدن آن ملک (همانند) دیدن ملک‌الموت هنگام مرگ است. آن وقت دیگر نیازی به صلاحیت نیست! تنها دسته‌ای از ملائکه که بدون صلاحیت دیده می‌شوند، ملائکه قبض روح در دنیا هستند؛ آن هم برای اینکه بیایند و روح تو را بگیرند و ببرند. بقیه‌شان دیگر صلاحیت می‌خواهد: صلاحیت‌های علمی و عملی و معنوی و معرفتی می‌خواهد که آن را (الان) شما ندارید. این‌ها همه عالم بر اساس نظم و قاعده است، به هم نمی‌خورد که عالم را به خاطر اینکه خواسته‌ی شما (تأمین شود)، به هم زد، که آخر هم زیر همه چیز می‌زنید.
**خطبه حضرت قاسم (ع):**
ملاحظه بفرمایید! آخر خطبه قاسم (که) امیرالمومنین ماجرای عجیبی را تعریف می‌کنند که: «اگر تو پیغمبری، این درخت را بردار بیار.» حضرت اشاره کردند به درخت و آن گفت: «نه! نصفش برود، نصفش بماند. (درخت حرکت کند.) دور این نصفه برود، آن نصفه بیاید.» این یک ساحتی از حقانیت پیغمبر است (که این‌ها پذیرفته بودند.)
دومین (تفسیر برای «أو یأتی ربک») این است که «أو یأتی ربک». پروردگارت بیاید! یعنی باز دوباره، به قول حضرت امام (خمینی) در مورد کسروی می‌فرمود که: «کسروی شما می‌بینید که مقامات معنوی‌اش خیلی بلند است، دستش به آنجا نمی‌رسد.» (امام می‌فرمودند:) «بگذار مقامات معنوی را بکشم پایین که اندازه‌ام بشود.» واسه همین گفت: «اصلاً امامت عصمت نمی‌خواهد.» حالا این‌ها می‌گویند که: «ما که نمی‌توانیم بالا برویم و پیغمبر بشویم. خدا بیاید پایین، اندازه ما بشود. چیزی بشود که ما ببینیم و ارتباط برقرار کنیم و حرف بزنیم.» از این جور حرف‌ها.
علامه طباطبایی فرمایش بسیار جالبی دارند اینجا. ایشان آمدند (و فرمودند) خود قرآن که می‌فرماید که: «جاء ربک» چطور «روز قیامت خدا می‌آید»؟ پس مؤونه‌ای ندارد که خدا بیاید. آن آمدن با این آمدنی که این‌ها توقع داشتند، فرق می‌کند. آن آمدن (در «جاء ربک») تعبیرشان قشنگ است، می‌فرمایند: «گاهی یک چیزی آمدنش به ظهور بعد از خفاست.» شما مثلاً تلویزیون را دارید نگاه می‌کنید، تصویر نیست. یکی رفته بالا دارد آنتن را درست می‌کند. همین که آنتن درست شد، می‌گوید: «چی؟» می‌گوید: «تصویر آمد!» تصویر آمد، یعنی چه؟ یعنی مثلاً تصویر راه افتاد، با دو تا پا آمد و صداوسیما حرکت کرد، رفت آنجا در زد، تق تق، (و) تصویر آمد؟ این را که نمی‌گویند آمدن! به آن معنا نیست! آمد، یعنی ظهور پیدا کرد بعد از خفا. مخفی بود، ظهور پیدا کرد (همینطور) «جاء ربک» یعنی بعد از اینکه شما در حجاب‌های فراوانی بودید، در عالم ماده و عوالم را پشت سر گذاشتید؛ دنیا و برزخ، حالا به قیامت رسیدید و دیگر روز بروز آمدن (چنین است).
در عربی نظام: «خدای متعال می‌آید.» «جاء ربک والملک صفًا صفًا.» آمدن، یعنی ظهور می‌یابد بعد از خفا. نه اینکه می‌آید. وهابیون نادان! این فعل است، صفت نیست. «جاء» فعل است، جزء افعال است، جزء صفات نیست. بله خب، افعال خدا با افعال ما فرق دارد. پس این‌ها توقع این را نداشتند. می‌خواستند که خدا را در همین عالم ماده ببینند، با خصوصیات مادی که خب این هم محال است. خصوصیات مادی نمی‌گیرد. محال است که خدا بخواهد لباس (جسمانی) بگیرد.
همین ظواهر و آیات که می‌گویند: «خدا شب‌های جمعه با خرش می‌آید سر خانه‌ها.» (کمتر، البته وهابیت که خیلی احمق‌تر از این حرف‌ها هستند، گندم می‌ریختند سر پشت‌بام‌هاشان که خدا آخرش که می‌آید، گندم بخورد.) عرض کنم که: «خدا بس که چاق است، این منبر تق تق تکان می‌خورد، چی می‌خورد و ترک می‌خورد و می‌شکند و خدا خیلی گنده است، آنجا قضاوت می‌کند.» برداشت سطح شعورشان همین‌قدر! ظهور این‌ها که می‌خواهند خدا تجسم پیدا کند (منظورشان این است که) یکی مثل ما. خودمان ازش بپرسیم که «تو نظرت چیست در مورد کی؟» (خدا) تجسم پیدا می‌کرد، باز این‌ها او را می‌کشتند!
اینجا مرحوم مصطفوی خیلی قشنگ برداشت. خب، آیات که می‌آید، (یعنی) آیات که دیگر مؤونه (هزینه و زحمت) ندارد. آیا این‌ها هم نمی‌خواهند؟ می‌آید. آیات که اصلاً هست. امیرالمومنین (ع) فرمودند: «خدا آیه بزرگ‌تر از من ندارد.» بزرگ‌ترین آیت‌الله العظمی است. بزرگ‌ترین آیه الهی است، امیرالمومنین علیه‌السلام. که آن آیه «لنریه من آیاتنا الکبری» در سوره مبارکه نجم (که «نجم» گفتند) یعنی حقیقت امیرالمومنین. (در) معراج پیغمبر که حقیقت امیرالمومنین (را دید)، آیه بزرگ‌تر از امیرالمومنین نیست. بله، زیاد است، روایات عجیب و غریب زیاد. پس آیات – که آیات الهی که آمده بود – این‌ها درخواستشان بهانه نبود، مسئله این بود که این‌ها آیات اختصاصی می‌خواستند، آیات عمومی نمی‌خواستند. آنکه آمده بود، آیات عمومی بود. آیات خصوصی فرع بر صلاحیت است. اگر کسی آیه خصوصی از خدا بخواهد و صلاحیت داشته باشد که آیه خصوصی دریافت کند، مثل همین معراج پیغمبر. یک آیه خصوصی بود برای پیغمبر. ولی فرع بر مقامات و صلاحیت ذاتی پیغمبر بود.
درخواست سوم این‌ها، درخواست محال و ممتنع است. حقایقی را پیغمبر اکرم شهود فرمودند. «ما کذب الفؤاد ما رأی.» فؤاد مبارکشان حقایق پاستیل را شهود فرمودند. «قاب قوسین او أدنی». تا آن مرتبه ترقی پیدا کردند که جبرئیل خطاب کرد به رسول‌الله که: «یک بند انگشت جلوتر دیگر شمایی.» و از اینجا (به بعد) این‌ها همین (مبحث) مشافهت یا گفتگو با خدا را می‌خواستند. که حالا در سوره مبارکه شورا، آیه آخر، نحوه ارتباط‌گیری با خدا که منحصراً سه نوع است، آن را آنجا ملاحظه بفرمایید. از سراب منحصراً می‌شود با خدای متعال صحبت کرد.
ارتباط بیاید، در روزی که «یوم یأتی بعض آیات ربک». خب، حالا اگر آن بعضی آیات بیاید، آیات باز آیاتی است که عمومی است و همان بحث مرگ و قیامت و این‌هاست. این‌ها ظاهراً درخواستشان همان مشاهده قیامت و نتیجه اعمال و این‌ها بوده؛ چون این‌ها اصل مشکل‌شان خود معاد بوده که مؤونه‌ای نداشته (باورش سخت نبود). در جاهلیت و قبل از آن، هر کس می‌مرده، کنارش الاغش را دفن می‌کرده، چرا؟ شترش را دفن می‌کردند، پول‌هایش را می‌گذاشتند. می‌گفتند: «بعد از یک روزی از توی قبر می‌خواهد بیاید بیرون، وسیله داشته باشد با آن بتواند جایی برود. یک پولی داشته باشد بتواند جایی برود.» این باور به اینکه بعد از این زندگی هم زندگی هست، باور رایجی بوده، ولو حالا یک عده باز در همین هم تشکیک می‌کردند. ولی این نسبتاً مسئله خیلی سنگینی نبوده. کما اینکه بین مردم ما مسئله سختی نیست. مردم عملاً اعتقاداً می‌گویند: «معاد را قبول داریم.» ۸۰-۹۰ درصد مردم این‌طورند. ولی در عمل است که مشکل پیدا می‌شود.
اینکه طرف بخواهد باور کند که این عمل آثاری دارد در ملکوت او و حقیقتی دارد؛ این عمل که برای دید من است، من نمی‌توانم ببینم این را، مردم زیر بارش نمی‌روند.
آنچه که این‌ها درخواست داشتند این است که ما همین آثار اعمال را ببینیم. ببینیم اگر مثلاً آدم کشتیم، اگر عرق خوردیم، رفته (اثرش را ببینیم). دارم می‌گویم: «اگه از این دستوراتی که در شریعت آمده تخلف کردیم، بلایی سرمون می‌آد؟» (مثل) «کلید اسرار» می‌سازند که شما اگه مثلاً بچه‌ات را بکشی، بعداً یک جایی یک کسی پدرت را در میاره. هرچی هست اتفاق تو همین دنیاست. باور کن! تو این دنیا وقتی چوبش را می‌خوری. ضدتبلیغ است؛ چون طرف می‌رود وقتی یکی را می‌کشد، می‌بیند هیچیش نشد! هیچی! هیچی!
اصل مسئله این است که تو ملکوت عالم اتفاق می‌افتد. این‌ها همان اثر ملکوتی را می‌خواستند. خدای متعال می‌فرماید: «اگه می‌خواهید اثر ملکوتی را ببینید، قیامت می‌توانید ببینید، مگر اینکه جزو خواص بشوید.» «لتعلمن علم الیقین، لترونها عین الیقین.» به مرحوم آیت‌الله العظمی وحید خراسانی عرض کردند: «آقای جهنم در دنیاست یا در قیامت؟» (فرمودند:) «در قیامت که کافر هم می‌بیند، علم الیقین نمی‌خواهد.» چرا مشروط کرده به «علم الیقین»؟ «لتعلمن علم الیقین، عین الیقین.» (یعنی) علم الیقین داشتی، تو همین دنیا می‌بینی جهنم را. خب، بیایید اهل بشوید، علم الیقین داشته باشید، آثار را می‌بینید. اگر اهل نیستید، باید بایستید قیامت ببینید. اگه قیامت ببینید، آن وقت دیگر ایمان آوردنتان خاصیتی ندارد. نفسی که قبل از آن ایمان نیاورده، آنجا ایمانش به دردش نمی‌خورد، یا نفسی که ایمان آورده، کسبی نداشته در ایمانش، ایمانش کمکی نکرده، برایش ایمان به کار نرفته، این ایمان، ایمان منجمدی است و خاصیتی ندارد. ایمانی که منجر به عمل نشود، کسبی در عمل نباشد، این هم خاصیت ندارد. تو قیامت اگر ایمان داشته، آنجا می‌خواهد تصمیم بگیرد به اینکه حالا یک کسبی داشته باشد، نه (نمی‌شود). ایمان داشته (اما) عمل (نداشته).
گاهی در مورد خود این قول که می‌گوید: «مثلاً من فقط خدا!» کمترین مرتبه (شناخت) اول (یعنی) خب این برایش چیزی ندارد. اینی که دارد «یعبد الله علی حرص»، بهره‌ای نمی‌برد از آن ایمان. و «وصف نفس نفسی که ایمان نیاورده این چنین نبود که ایمان آورده باشد قبل ایمانها»، فاعل «لا ینفع» چون ضمیری است که به «نفسًا» می‌خورد، واسه همین مؤخر (آورده شده).
«انتظروا» به چه معناست؟ امروز حالا هر آیه‌ای‌اش اینگونه است، نمی‌دانم می‌رسیم امروز تمام کنیم یا نه. آیات سنگین آخر سوره چکیده کل سوره را دیگر در این آیات آخر چپانده‌اند. همه معارف در این آیات آخر. (البته نظر ایشان این است که در سوره‌های دیگر همه معارف را در حروف مقطعه قرار داده‌اند.)
«انتظروا» باب افتعال، ماده «نظر». معناش چیست؟ معنای اصلی باب افتعال (معمولاً) «متابعت» است. متابعت «نظر» یعنی چه؟ «نظرپذیری». «انتظار» یعنی «نظرپذیری». معنای اصلی. کی گفته؟ اشکالات اساسی! مثال: باوی (گاهی) خیلی وقت‌ها «واو»ش می‌افتد آخرش. «زمین» چی می‌آید؟ «تنیس» می‌آید. برخلاف وزن. در وزن این اتفاق نمی‌افتد.
«إنا منتظرون». انتظار یعنی نظرپذیری. ما برای این‌ها که می‌گوییم استدلال باید داشته باشیم، ببینید بحث‌های ادبی. حالا من واردش نمی‌خواهم بشوم. یک بحث مفصلی است، باید چند جلسه در موردش بحث کرد. بحث‌های ادبی تابع علوم نقلیه (است). ادبیات عرب علم نقلیه است، علم عقلی نیست. محل اجتهاد شخصی نیست که من اجتهاد می‌کنم. وقتی که تابع نقل است، یعنی تابع «استعمال» است. یعنی شما باید بروید استعمالات را بررسی بکنید. ولی در خود استعمالات باید بروید وضع را کشف کنید. در کشف وضع، محل اجتهاد در کشف وضع، آنچه که مهم است، آنچه که برای ما اصالت دارد، استعمالات قرآن است. چون هیچ زبانی به فصاحت قرآن نیست. اگر ما چیزی را کشف کردیم که یک هیئتی در قرآن آمد، ۹۰ درصد، ۹۵ درصد، ۱۰۰ (درصد)، بلکه همیشه معنای هیئت این بود. دیگر کاری به استعمال عرب نداریم، ما همان را به عنوان وضع او دریافت می‌کنیم.
اینی که گفته می‌شود که مثلاً ابن هشام که نزدیک‌تر بوده به زمان پیغمبر، خب شیخ طوسی هم که نزدیک‌تر بوده به زمان معصوم. چرا شیخ انصاری آمد و استدلال نشد؟ شیخ انصاری می‌آید و پنبه خیلی از مباحث قبلی شیخ صدوق را می‌زند. نزدیک‌تر بود (به زمان معصوم)، شیخ مفید آمد و زیر آب کتاب «تصحیح العقاید» یعنی کتاب عقاید شیخ صدوق را در «تصحیح القواعد» نوشت. (نوشت:) «شیخ صدوق گفته (این) عقاید شیعه نیست، من تصحیح کنم برایت.» دعای (از) امام زمان (عج) به دنیا آمده (نیست). این حرف‌ها نیست.
در مباحث اجتهادی این شکلی، ما باید قرآن و سنت را بررسی کنیم. اصلاً برای ما قرآن و نهج‌البلاغه است. اینهایی که گفته می‌شود، محصول سالیان سال زحمت روی قرآن و نهج‌البلاغه است. از پهنای شکم (که) تولید نمی‌شود! که یک کسی رفته شاید مثلاً فقط برای باب افتعال، صد صفحه قرآن را بررسی کرده! شاید مثلاً بر فرض که دارد یک حرفی را می‌زند، صد تا لغت را بررسی کرده که دارد چیزی را می‌گوید. وقتی رایگان گفته می‌شود و داده می‌شود، خیلی ارزشی ندارد. باید پیچ و خم‌ها انداخته شود، بعد فهمیده شود که این چقدر زحمت برده. وضع، وضعی که وضع (وضعیت) کرده برای هیئت و برای ماده (واژه) و ممکن است مجازاً در معانی دیگری هم به کار برود. اصل وضع، ولی مجاز. اصل وضع «قمر» برای ماه است. مجازاً به چهره زیبا. دو تا معنا دارد «قمر»؟ چند تا معنا دارد؟ دو تا: «ماه» (و) «روی زیبا». واضع (واژه‌گذار) برای چی وضع کرده؟ اصل استعمال، اصل وضع، در سر چی بوده؟ این را باید مبانی اصولی و بلاغی مفصلی هم دارد که باید سر جای خودش بحث کرد.
«انتظار داشته باشید. ما هم منتظریم. شما نظرپذیر باشید. بپذیرید نظر کردن را.»
«انتظار الفرج» یعنی چه؟ یعنی «من هی رصد بکنم فرج را.» بپذیرم که هی نظر بکنم ببینم کی فرج رخ می‌دهد. این می‌شود انتظار. چشمم به این باشد. پذیرفته‌ام که در مقام دیده‌بانی باشم نسبت به فرج. در مقام بررسی بکنم، هی استفتاح (آگاهی جستن) داشته باشم که کی این واقعه رخ می‌دهد. (و) انتظار تداوم چیست با «مفاعله» است؟
«نظر» که یک فعل مداوم نیستش که «نظر» هی باید اتفاق بیفتد. درست شد؟ از خود ماده داریم آن را برداشت می‌کنیم. هیئت دیگر ربطی ندارد. از ماده نظر داریم استمرارش را. پس شما چشم هی چشم داشته باشید به اینکه کی قیامت می‌شود. ما هم هی چشم داریم به اینکه کی قیامت می‌شود.
کسانی که تفرقه کردند و دینشان را فرقه فرقه کردند، (این‌ها همان کسانی هستند که پیامبر فرموده): «آیا نظر نمی‌کنند مگر به این‌ها؟» این‌ها نظر می‌کنند که وقوعاً محال است! انگار مثلاً روز قیامت اتفاق می‌افتد. در روزی (خاص). آن‌ها که نمی‌خواهند قیامت اتفاق بیفتد. قیامت اتفاق می‌افتد بدون صلاحیت برای همه. این‌ها چیزی را می‌خواهند که منوط است به صلاحیت، بدون صلاحیت (که این‌ها بتوانند ببینند). برای ایشان فقط در دنیا روشن. دیگر تفاوت آنی که خدا می‌فهماند با آنی که این‌ها می‌خواهند، دو تا چیز کاملاً متضاد است.
کسانی که دینشان را تفرقه می‌کنند و فرقه فرقه می‌شوند. دین یعنی آنچه که از مجموعه عقاید که انسان در برابرش تواضع و کرنش به خرج می‌دهد. مثل دین (قرض). «دین» چطور یک چیزی گردن شما می‌آید؟ دین همین‌جور است: شما در برابر یک برنامه عملی و سلوک عملی خودت را مدیون می‌دانی، خودت را زیر بار می‌دانی، گردن تو خم می‌کنی در برابر آن برنامه. این می‌شود دین. دین هم واژه خنثایی است، واژه مثبتی لزوماً نیست. چون در مورد کافرین هم گفته می‌شود که «لکم دینکم.» آن‌ها هم دین دارند. (و) مادر بی‌دین اصلاً تو دنیا نبود. مجموعه‌ای از آرای نظری، جهان‌بینی. دینشان را فرقه فرقه می‌کنند در حالی که...
«و کانوا شيعا.» تعریف دین اسلام نیست، تعریف هر دین است. هر آدمی متدین است به یک دینی. هر کسی جهان‌بینی دارد دیگر. یک کسی خودش را ول می‌داند تو عالم، جهان‌بینیش این است. تو عمل هم ولنگار. دینش لیبرال. چه دینی؟ دین اسلام، دین لیبرال.
«و کانوا شیعا». جمله حالیه. شیعه چیست؟ اول خود کلمه. جمع از «شیعه». خود «شیعه» بر وزن «فعله» از ماده «شاع». مصدر «شیعه»: «شیوع». «شیوع» گسترش پیدا کردن. خب «شیعه» بر وزن «فعله». «فعله» دلالت بر وضع فعله برای چه معنایی است؟ (برای) فعال است. «ضربةً ضربه». آها! نوع خاصی از ماده فعل را می‌خواهد برساند. مثلاً «جلسه» (یعنی) نوع خاصی از نشستن. «فطره» (یعنی) نوع خاصی از گتور. (یا) «حکمت» (یعنی) نوع خاصی از حکم. شیعه، شیوع، یک نوع خاصی شیوع پیدا کردن، این می‌شود شیعه. یعنی با عمل خودش دارد مطبوع خودش را تکثیر می‌کند، تقویت می‌کند. تابع می‌گوییم یعنی پیرو. مأموم یعنی پیرو. «شیعه» یعنی: «لست منهم فی شیء.»
این‌ها با عقاید و افکار و عمل خودشان دارند تکثیر می‌کنند آن عقیده مطبوع خودشان را. عقیده روش خاصی دارد. شیوع می‌دهد عقاید خودش را. فرعون هم شیعه دارد. امیرالمومنین هم شیعه دارد. خود واژه شیعه هم در قرآن مثبت و منفی به کار رفته است.
این‌هایی که فرقه فرقه می‌کنند دین را که خب همان بحث تفرقه‌ای است که در آیات قبل داشتیم. «فتفرق بکم سبیله.» وقتی که همه حول صراط مستقیم قرار نگرفتند، فرقه‌ها شکل می‌گیرد.
آنچه که این فرقه‌ها و تفرقه را از بین می‌برد این است که همه سر تعظیم و کرنش بیاورند در برابر صراط مستقیم. وقتی این‌جور نشد، حالا از الان تشیع شکل می‌گیرد. تشیع در برابر صراط مستقیم. هر کسی یک امامی برای خودش می‌تراشد و دنبال او راه می‌افتد و می‌شود ۷۳ فرقه که یکی‌اش هم فرقه ناجیه است. این‌هایی که این‌جوری‌اند، «لست منهم فی شیء.» تو از ایشان در هیچ‌چیزی نیستی. این خیلی عبارت قشنگی است. یعنی چه؟ تو از ایشان در هیچ‌چیزی نیستی؟
اولاً که «نکره در سیاق نفی» (مفید) عموم است. یعنی تو از این‌ها هیچ بهره‌ای (نداری). درست! این «هیچ» که گفته می‌شود، عموم مطلق یا (همان) عمومی اضافی است. ممکن است که یک بهره‌ای داشته باشد. بالاخره این‌ها می‌آیند و می‌جنگند دیگر. ایران را آمدند و فتح کردند. همین‌هایی که «کانوا شیعا» ایران را فتح (کردند). اندلس را فتح کردند. بالاخره ماها مسلمان شدیم آن دوران هم دیگر (که) ایران فتح شد (و) آمد تو قلمروی اسلامی. بعداً شیعه شدن، زمان صفویه. بالاخره یک چیزهایی دارد. آنکه منظور این است که این‌ها هیچ بهره‌ای برای تقویت مباشر دین تو ندارند. غیرمباشر که خدا کفار را به کار می‌گیرد. و همه عالم جنود خداست. «لله جنود السماوات و الارض.» همه عالم جنود خداست. اخلاق خدا (؟). این دین (اسلام) را به کسانی تأیید می‌کند که هیچ خلاق فکری (ندارند.) یعنی اخلاق ندارند. نه، «لا خلاق»: هیچ بهره‌ای از این دین. خدا با منافقین هم این را تأیید می‌کند. با منافقین هم اسلام حفظ می‌کند. بهره‌ای نه او دارد، نه من از او بهره‌ای دارم. خدا دارد. مثل حضرت سلیمان که «والشیاطین کل بنا غواصون». شیاطین کار می‌کردند، غواصش بودند. خب، شیاطین امت پیغمبر را هم با تدبیری که خدای متعال دارد، کارگر امت پیغمبر (می‌کند) ولی نه پیغمبر از این‌ها چیزی دارد و نه این‌ها از پیغمبر چیزی دارند.
این تعبیر «أنا من فلان فلان منی»، این تعبیر خیلی تعبیر دقیقی است و در روایات مخصوصاً زیاد داریم. این‌ها چون بحث مهمی بود، یک‌خورد بهش اشاره کردم. «حسین و حسین منی. أنا من علی و علی منی.» خب، یعنی چه؟ یک وجه خاصی است. یعنی مکتب من، دین من، عقیده من وابستگی به او دارد. و مکتب او، دین او، عقیده او، زحمت او، تلاش او وابستگی به من. هم من از او بهره دارم، هم او از من بهره دارد. ما هم «منکم ولا أنتم منه.» نه شما بهره‌ای از آن‌ها می‌برید، بهره معنوی. هدایت چیست؟ چیست؟ سلمان و منا (سلمان منا اهل البیت): یعنی همین بهره‌ها آورده. گاهی یک کسی که از شیعیان است گفته می‌شود که: «فلانی منی.» برنامه (شاید منظور برنامه الهی باشد.) نه، آن مربوط به معبود است، این مربوط به خود این است که این وجودها درهم‌تنیده‌اند. این یک بحث مفصلی دارد.
«إنما أمرهم إلی الله.» فقط واگذار به خدا می‌شود. تو هیچ پیوندی با آنان نیست. بله، عرض کردم پیوند یکی از آن قیودی است که در نظر خبر می‌دهد به آنچه که مداومت بر فعلش داشتند و ملکه شده بود بر این‌ها.
«من جاء بالحسنة.» هر کی با حسنه بیاید (به معنای) نوع خاصی از شیوع دادن. هر کدام دارند با اعمالشان یک مکتبی را شروع می‌دهند. با افکارشان، با حرف زدنشان، با مبارزهشان، با جهادشان، دارند یک حرف (یک تفکر) را (انتشار می‌دهند). یکی نمی‌دانم حرف اولی (خلیفه اول)، یکی حرف دومی (خلیفه دوم)، یکی حرف حجاج، یکی حرف آل زبیر. فراوانند دیگه. هر کس به همراه حسنه بیاید. بردن حسنه خیلی مهم است. گاهی لحظه آخر آدم همه‌چی را می‌گذارد و می‌رود (و) لحظه آخر...
خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله شجاعی (را)، شیخ محمد شجاعی می‌فرمودند: «کسی (از علما) داشت از دنیا می‌رفت، شیطان را دید.» بعد شیطان به این عالم بزرگوار گفت: «لقد سلمت.» «تو از دست من سالم ماندی.» (اما عالم گفت:) «لحظه آخرش! الان هنوز نه، بگذار بمیرم.»
این لحظه آخر هم حضرت امام از محمودآبادی (شنیدند) که شیطان لحظه آخر هرچه از توان دارد می‌گذارد برای اینکه ایمان شخص را بگیرد. از علاقه‌های کهنه. ماجرای (عین الطریق) لابد شنیدید دیگر. معروف است: «عین الطریق إلی حمام منجاب.» آقایی بود. آمده بود جلوی در خانه. یک خانم زیبایی رد می‌شد و این خانم از او می‌پرسد که: «طریق إلی حمام منجاب؟» حمام منجاب کجاست؟ ایشان می‌گوید که: «بیا تو خونه، بهت نشون بدم.» می‌آید تو خونه و آن می‌گوید که: «خب، حمام می‌خواهی بروی بالاخره مقدماتی داری. مقدماتش را من درست می‌کنم. بعد تو خودت برو حمام.» (و ادامه می‌دهد:) «گرسه‌ام هستم، یک غذایی برای من بگیر بیا.» آن (آقا) می‌رود. شصت سال بعد موقع جان دادنش، این آقا هی می‌گفت که: «عین الطریق إلی حمام منجاب؟» «حمام منجاب کجاست؟» دم جان دادن: «حمام منجاب کجاست؟» این حلقه‌ها، خلاصه بعد از شصت سال، پنجاه سال... یک دفعه.
علی آقا سلیقه‌های خمینی، خیلی علاقه داشتند (به امام خمینی). ما هم درس آقای خمینی (می‌رفتیم). بسیار وارسته و بااخلاق. (در) لحظات آخر (زندگی امام)، امام فرموده بودند که: «علی را ببرید.» علاقه داشتند. تعجب کرده بودند چرا امام (خمینی) دو روز آخر گفتند: «نمی‌خواهم علی را ببینم.» بعد از (حاج) احمد آقا گفتم که: «من یاد جمله امام رضا شاه‌آبادی افتادم» که (امام) لحظات آخر شیطان از این حلقه‌ها استفاده می‌کند برای اینکه انسان عاقبت‌به‌خیر کند. امام برای همین بوده که نخواسته. لذا این بردن حسنه خیلی مهم است.
«من جاء بالحسنة.» با حسنه برود، بابت هر حسنه ده (برابر) مثل حسنه دارد و کسی با سیعه (گناه) برود جزا داده نمی‌شود مگر که خودمان سیعه را (انجام دهیم) و ظلمی هم به آن‌ها نمی‌شود.
«قل إنني هداني ربي إلى صراط مستقيم.» بگو: «خداوند من را به صراط مستقیم هدایت کرده است.» «إلی صراط مستقیم» جمله‌ای است که در محل حال (قرار گرفته است). لذا «دین قیماً» بدل است از این جمله. و چون این در محل حال است و محل آن منصوب است، «دین قیماً» منصوب شده که این صراط مستقیم همان «دین قیام» است. «دین قیام»، دین‌های دیگر (این‌ها) دین غیره (و) دینی که برپا نیست. دین افتاده است. دینی که صعودی در او نیست بلکه همه‌اش نزول است. بلکه همه‌اش افول است. یک دین است که درش صعود است. «دین قیام» یک دین مستقیم استقامت دارد. قیام از عرض کنم که صفت مشبهه از قیام. «ملت ابراهیم.» باز دوباره این «دین قیام» چیست؟ همان «ملت ابراهیم» است. در حالی که ابراهیم (ع) نکته زیاد دارد. نمی‌دانم من الان این چند آیه را سریع بخوانم و بروم. خیلی نکته دارد.
«حنیف آقا جان» به معنای اعتدال است. «اعتدال»، اعتدال واژه قرآنی «حنیف» است. «حنیف» در برابر «جنیف» است. کسی از وسط راه اگر برود می‌شود «حنیف». کسی به اطراف جاده متمایل شود که در معرض سقوط باشد، می‌شود «جنیف». «غیر متجانف.» تمایل پیدا کند به گناه!
قرآن شاخص (و) شالوده اعتدال را حضرت ابراهیم می‌داند. یعنی نماد سلامت در قرآن الگوی سلامت حضرت ابراهیم است. به هر میزان که به ابراهیم نزدیکی، سالم ایمانی، تقیی، عارفی. شاخص سلامت. دانشگاه پزشکی که نداشتیم اینجا، پزشکی. شاخص سلامت دارد. عکسی کشیده (که). عکس (رادیولوژی) که از استخوانت می‌اندازی با آن تطبیق می‌دهد. اگر این استخوان‌ها سر جایش است یعنی سالم است. یک خرده از این‌ها یکیش جابجا (شود). این شاخص سلامت (است). شاخص سلامت ازش تعبیر به اسوه می‌شود. «اسوه» یعنی شاخص سلامت و حضرت ابراهیم اسوه است. حالا پیغمبر اکرم (ص) که در او ابراهیم (است). چون امت پیغمبر بودند دیگر. این‌ها رضا (اولیای الهی) خیلی هی به حضرت ابراهیم ارجاع می‌دهند که خب به پدر این امتم هست. ملت او نماد اعتدال. یعنی آدم معتدل کسی است که بت بشکوند. وگرنه یا دچار افراط است یا دچار تفریط. افراطی هم قرآن تو سوره کهف می‌فرماید: «آدم افراطی کسی است که تابع هوای نفسش است.» «کان أمره فروطًا.»
به همین استدلال می‌کنیم. می‌گویند: «همین صحبت با مشرکین آزاربی فلان این‌ها این یعنی صحبت کردن، کوله‌باری از تحریم برگرداند.» پدر ملت! بابا از مشرکین نبود. مشرک نبود در هیچ وجهی. به هر (دلیل) چون شرک، ببینید آقا، دیروز هم یکی از دوستان پرسید این را بعد از جلسه، این کلاس، کلاس بعدی بود.
مفهوم متواتی به ندرت داریم در قرآن. شرک تشکیکی است. شرک درجات دارد. حالا یا ۱۰ درجه یا ۷۰ درجه یا ۱۰۰ درجه. لذا توی مراتبی از شرک را همه ماها داریم بلا استثنا. «و ما یؤمن أکثرهم بالله إلا وهم مشرکون.» تو سوره مبارکه یوسف می‌فرمایید: «اکثر مومنین مشرکند.» شرک خفی است. همین که اسباب را صاحب اثر می‌دانند، این می‌شود شرک خفی. خب حضرت ابراهیم به هیچ نحو شرک نداشت. موحد، اوج اعتدال و شاخص.
«قل إنّ صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله ربّ العالمين لا شريك له و بذلك أمرت و أنا أوّل المسلمين.»
بگو: «همه صلات من (دعا و نماز)، و نسوک (عبادات) من، و زندگی من، و مرگ من، برای خداست.» «صلات» به معنای تمایل است. این را هم با طلبه بحث کنیم. سه تا صلات داریم. چهار تا بلکه صلات داریم. «صلات ما خدا را»، «صلات ما رسول را»، «صلات خدا ما را»، «صلات رسول ما را». چهار تا صلات. هر کدامش وجهی دارد.
«صلات ما خدا را»، «صلات ما رسول را». «صلات ما رسول را» هم صلواتی که (می‌فرستیم). «صلات خدا ما را»، «صلات رسول ما را». آن همان خدای ماست. آن دیگر در اوجش است. پیغمبر (ص). «صلات» به معنای تمایل است، انعطاف. یک شاخه‌ای وقتی کج می‌شود به سمت دریا، می‌گویند «صلات». «صلت إلیه.» این تمایل پیدا می‌کند، می‌شود صلات. تمایل پیدا کردن و حرکت کردن.
«و نسکي». نسک حالا ملت و این‌ها دیگر بحث نشد دیگر. بحث سنگینی بود. من با خودم فکر نمی‌کردم که سوره اعراف را فردا جمع (کنم). «منسک» به معنای آن اعمال و عبادات تعیین شده‌ای که مقرر شده و انسان انجام بدهد. «و محیاي»، هم که «مهیا» (مصدر میمی) حیات. «و مماتي». مصدر میمی (مویت). حیات و موت «لله». همه این‌ها. همه شؤون زندگی یک عبد. شؤون اختیاری و غیراختیاری. همه‌اش مال خداست. حالا این لام (در "لله" ) لام اختصاص یا لام ملکیت است. مخصوص اوست یا مملوک اوست. فرقی نمی‌کند. همه‌اش مال خداست. «او رب العالمین». «هداني ربي.» «ربک»، «ربي». باز اینجا «لله رب العالمين». باز آیات بعدش که اصلاً «کل شيء» اصلاً استدلال روی ربوبیت است. او رب العالمین است. شریکی برای او نیست. و من به همین توحید و شریک نگرفتن برای او امر شده‌ام. «و أنا أوّل المسلمین.»
«اوّل المسلمین». هم «اوّل المسلمین» داریم، هم «اوّل العابدین» داریم. «اوّل المسلمین» وصفی است که فقط برای پیغمبر آمده در قرآن. «اوّل المسلمین» به قول مرحوم علامه المیزان درجه‌ای و رتبی است. نه «اوّل المسلمین» زمانی (یعنی اولین کسی که مسلمان شده است). قبل از پیغمبر خیلی‌ها اسلام آورده بودند. «اوّل المسلمین» درجه‌ای (یعنی) رهبر معظم انقلاب شخصیت اوّل در کشور. در کشور از همه زودتر به دنیا آمدند ایشان (منظور مقام معنوی است). و از جهت مثلاً علمی ایشان شخصیت اوّل. «اوّل المسلم» یعنی در تمام مسلمین هیچ‌کس درجه او نیست.
«قل أغير الله أبغي ربًا و هو ربّ كل شيء.» بگو: «آیا غیر خدا را به عنوان رب بگیرم در حالی که او رب همه چیز است؟» خیلی این آیه فوق‌العاده است. خیلی هم بحث دارد. حیف که فرصت نمی‌کنیم این‌ها را بحث بکنیم. یکی اینکه اولاً که من دیگری را رب بگیرم که دو تا نکته اینجا هست. یکی اینکه او خودش رب همه چیز است. یعنی وقتی خدا رب همه چیز است، چرا من از او اعراض کنم و بروم یک رب دیگر بگیرم؟ ثانیاً وقتی این را می‌خواهم رب بگیرم، این خودش مربوط به یکی دیگر است. من رب این را ول کنم و بروم مربوب بگیرم؟
امام حسین در دعای عرفه می‌فرماید: «الی من تکلنی.» منو به کی می‌خواهی واگذار کنی؟ به غریب بعید؟ به این‌هایی که زیر دست من هستند؟ به اعداء؟ به اعداء واگذار می‌کنی که من نابود می‌کنم (؟) به زیردستان. این‌ها را اداره می‌کنم. برهان صبر و تقسیم. یک نفر فقط می‌ماند که باید امور واگذار به او بشود و او رب است. او هم تویی. و همه باید بیایند زیر مجموعه تو (و) به همه مربوط‌اند. من بروم در خانه کسی دیگر را بزنم؟
یک آقایی اعلام کرد که هر کی که کور باشد بیاید در خانه ما بزند، من بهش یک پولی کمک می‌کنم. یکی آمده بود در زد و گفت: «بفرمایید.» گفت: «آقا من کمک مالی (می‌خواهم).» گفتش که: «خب من گفتم که اگه کسی کور باشد.» کسی که در خانه خدا را ول می‌کند، می‌آید در خانه مخلوق خدا را می‌زند، این کور است.
«إلا علیه.» «صلات ما خدا را» همین نماز «أقم الصلات». «صلات ما رسول را» «صلوات الله (علیه)». «صلات خدا ما را» «اولئك علیهم صلوات من ربهم و رحمه.» «صلوات» هم جمع صلات است. اشتباه می‌کنم. (در) صفحه (اشاره به صفحه قرآن) نکته (است). خیلی از مسائل صلات خدا (دعا) ما را. تمایل او و حمایت او از ماست. که حالا آن کسی که در اوج و دائماً این را دارد دریافت می‌کند، پیغمبر اکرم و اهل (بیت او) ما هم اگر صاحب صفات کمالیه و جمالیه و این‌ها بشویم، بهره‌مند می‌شویم. اگه کسی صابر بشود، اگه کسی متقی بشود و این‌ها، صلوات خدا بر او خواهد (بود). و صلوات پیغمبر ما را... «فصلی علیهم ان صلاتک سکن لهم.» خدا در سوره مبارکه توبه ( می‌فرماید): «عینک میان زکات می‌دهند.» تو بر ایشان صلات بفرست که صلات تو مایه آرامش ایشان است. صلوات الرسول است.
مرحوم ظاهراً سید مرتضی بوده (که در مورد) شیخ مفید (می‌گوید): وقتی اسم شیخ مفید را می‌آوردم، (می‌ گفتم:) «شیخ مفید صلوات الله علیه.» گفتند: «آقا این چه طرز تعبیری است در مورد ائمه به کار می‌بری؟ مگر شما قرآن نخواندید؟ علیهم صلوات من ربهم.» خدا صلوات می‌فرستد. من کی باشم؟ بله. پس ما چهار نوع صلوات همه‌اش معنای تمایل و انعطاف (دارد). کسی به کسی (تمایل داشته باشد). پیغمبر به ما تمایل بشن. ما را در حمایت. مگر ما صلات برای خدا و صلات برای رسول دو تا حقیقت است؟ یعنی کسی جهت جهتاً مگر به دو جا رو می‌کند؟ یکی خدا، یکی پیغمبر. شما تو نمازتان هم اصلاً نماز شافعی (اشاره به فقه شافعی) می‌گوید: «در فضیلت این خانواده همین قدر بس که نماز، نماز نمی‌شود مگر به صلوات بر نبی و آل نبی.» اگه بخواهم از این اصطلاحات عرفا و این‌ها بگویم، بروز توحیدی دارد، یکی بروز ولایی. آن هم باز دوباره (این گونه که) یکی عنایت توحیدی است، یکی عنایت ولایی. صلوات خدا بر ما توحیدی (است)، صلات رسول گفتی: «ما رفتیم.»
**روز ظهور امام زمان:**
روزی است که دیگر کسی ایمان نیاورده باشد. «لم آل یاسین» (؟) تو دعا همینو داره. از امام صادق (ع) فرمودند که: «مقصود از آیه، نشانه‌های مورد انتظار از ۴۰ روز قبل از ظهور امام زمان است.» «آثار قطعیه» دیگر ظاهر می‌شود. از آن موقع دیگر ایمان پذیرفته نیست. زمان قیامت که دارد از ۴۰ روز قبل از قیامت «اشراط الساعه» وقتی بروز پیدا کند، نشانه‌های قطعی قیامت وقتی بروز پیدا کند، دیگر ایمان کسی پذیرفته (نیست). باب اختیار دیگر بسته (است) و اضطرار. دیگر از آن به بعد اضطرار. امام زمان (ع) ایمان دیگر ارزشی ندارد، یا کسب در ایمان دیگر ارزش ندارد. دیگر همه از جیب می‌خورند. البته رشد می‌کند (یعنی) عقول رشد می‌کند، مقامات رشد می‌کند. مضاعف می‌شود آنچه که جمع کرده‌اند (و) اکتساب شما اضافه نمی‌شود. ضریب می‌دهند به آنهایی که داری. (این) بانک پول نمی‌پذیرد (؟). این‌هایی که گذاشتی، سپرده گذاشتی برای چند برابر می‌کند. آنجا دیگر ضریب دادن به آن‌هایی که داری.
بدنه غیر از امت دیگران هم، زمینه‌هایی دارد. مثلاً امت حضرت مسیح، زمینه‌های خوبی دارد. در خود قرآن به این اشاره کرده: «ذالک منهم.» این‌ها اهل استکبار یک رأفتی توشان است، یک محبتی توشان است. مسیحیان روی همین حساب این‌ها تو دوران امام زمان (ع) بهره دارند و ایمان می‌آورند. چرا؟ چون یک زمینه‌های ایمانی از قبل داشتند. ته وجودشان ایمان به عیسی مسیح بود. او که ظهور پیدا می‌کند، ایمان به عیسی، ایمان به امام زمان (ع) بوده. هیچ زمینه‌ای در این‌ها نبوده و می‌بینند حق روشن می‌شود و دیگر پذیرش. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00