متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
(الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل محمد الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی)
دیشب عرض شد که کار شیطان در این عالم «بدلسازی» و «جنس چینی» ساختن است؛ از هر چیز خوبی یک بدل میسازد. یکی از سختترین و بیمناکترین جنسهای تقلبی که شیطان به آدم میاندازد، "عقل قلابی" است. عقل قلابی! تشخیص عقل قلابی از عقل واقعی بسیار سخت است. عقل واقعی، وسیله عبادت خداست. در مورد عبادت خدا و عبادت شیطان دیشب اشارهای شد. دیشب یک سری پنجره باز کردیم که ناتمام بود؛ امشب انشاءالله همه را تمام و بسته میکنیم. از بحثهای دیشب انشاءالله چیزی مبهم نخواهد ماند.
عبادت شیطان که دیشب به آن اشارهای شد و عبادت خدا، هر دو به وسیله عقل انجام میشود، ولی عبادت خدا با عقل واقعی و عبادت شیطان با عقل قلابی است. خدمتتان تقدیم کنم اول بحث امشب را. امشب مطلب زیاد داریم، هر شب مطلب زیاد داریم، امشب مطلب بیشتری داریم. یکی از دغدغههای بنده این است که بتوانم مطالب را تمام بکنم و افسوس میخورم که چقدر فرصت کم است. باید در حد پنج دیالوگِ پنجشبه مطلب بگوییم و برویم.
مرحوم برقی، یکی از علمای بزرگ ماست. کتاب بزرگی با نام "کتاب المحاسن" دارد. اهل فضل و اساتید خودم در جلسه درس حضور دارند. این کتاب یکی از کتب معتبر شیعه است. در این کتاب ایشان نقل میکند؛ راوی میگوید: خدمت امام صادق(ع) رسیدم، سؤال کردم: "قلت له: ما العقل؟" آقا، عقل چیست؟ امام صادق(ع) فرمودند: "ما عُبِدَ به الرحمان و اکتسب به الجنان." چیزی که با آن خدا عبادت شود و با آن بهشت به دست آید. تا اینجای حدیث را شنیده بودید، درست است؟ اما بعد حدیث خیلی عجیب است. گفتم: "فقلتُ: فالذی کان فی معاویه؟" گفتم: آقا، پس آنچه معاویه داشت چه بود؟ معاویه میگویند خیلی عقلش زیاد بوده، خیلی عقلش کار میکرده! دوران امام صادق(ع) هنوز حرف از عقلانیت معاویه است. بنیامیه امام حسین(ع) را کشتند، بنیامیه رسوا شوند! باز هنوز دارند چه چیزی را کار کردهاند؟ عقل قلابی! ببین چه جور به مردم انداختند!
حضرت فرمودند: "تلک النکراء و تلک الشیطنة." آن عقل نیست، آن شیطنت است. "و هی شبیهة بالعقل و لیست بعقل." شبیه عقل است، خودش عقل نیست. عقل قلابی! آنچه معاویه داشت، عقل قلابی بود. در نظام امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «عرب اگر تقوا نبود، میدیدید چه پدر سوخته بازی درمیآوردند. تقوا دست و پای من را بسته.» معاویه از این بازیهای عجیب و غریبِ شیطنتآمیز زیاد داشت. فرصت اشاره به همین حجر بن عدی (رضوان الله تعالی علیه) را نداریم که سال گذشته هتک حرمت شد به خاطر یک بامبول عظیمی که معاویه داشت در حکومتش. همین قتل این بزرگوار بود. با چه وضعی کشت؟ بعداً چه بامبولی درآورد؟ بحثهای تاریخی بگویم، نکات زیادی در بحثهای تاریخی است. آنچه معاویه داشت، عقل قلابی بود. عقل واقعی آنی است که با آن خدا عبادت شود. عقل قلابی آنی است که با آن شیطان عبادت میشود.
طرف مثلاً تاکسیدار است، یک مسافر به او میخورد، غریبه است، پولدار هم هست، از این عربهاست، پول فراوان، فلوس موجود. یک مسیر را از فرودگاه میخواهد بیاید تا هتل، ده دلار. ده دلار! پولدار است، قیمتها را هم نمیداند. این عقل است یا عقل قلابی است؟ بفرمایید: عقل قلابی. طرف دارو میخواهد. میآید مثلاً فلان جای تهران، خیابان ناصرخسرو، مثلاً بازار آزاد. نمیرفت دارویی که مثلاً بیست، سی تومان قیمت دارد، طرف کارش گیر است. بابا، اینها عقل نیست. اینها عقل قلابی شیطان است. "النار..." (با شیطان پرستیده میشود و جهنم جمع میشود.) از این عقلانیت شیطانی خیلی باید ترسید. خیلی باید ترسید! مخصوصاً در زمینههای بیرونی. حالا در زمینههای درونی، آدم اگر فریب عقلانیت شیطانی را بخورد، خود را بدبخت میکند، جماعتی را داغان میکند، بیچاره میکند. آیات قرآن فراوان است. در اقتصاد، عقلانیت شیطانی چیست؟ آیات قرآنش را بروید ببینید. من فقط اشاره میکنم، رفرنس میدهم. عقلانیت شیطانی در اقتصاد چیست؟ ربا. بعد آیه قرآن میفرماید: «کسی که اهل رباست، در قیامت میخواهد محشور شود مثل آدمی که تلوتلو میخورد.» "یتخبطه الشیطان من المس." انگار شیطان عقلش را دزدیده! خیلی آیه عجیبیها. پول، پول است دیگر، کاسبی، کاسبی. چه فرقی میکند؟ چه فرقی میکند؟ گارانتی هم دارد؟! مثلاً اقتصاد تقلبی با عقلانیت تقلبی. ازدواج با زنا چه فرقی میکند؟ یک جمله. این همه دنگ و فنگ نام! عقلانیت شیطانی.
ولایت با دیکتاتوری چه فرقی میکند؟ وقتی میخواستند راه انبیا را ببندند، میگفتند: «شما میخواهی عقلت را بسپاری به یک آدم مثل خودت؟ دیکتاتوری!» فرعون را از بین ببرند. قالب میکردند به مردم در مورد موسی. خیلی بدبختی! ولایت و دیکتاتوری. عقل تقلبی، عقل قلابی. سنت الهی با سنت غیرالهی چه فرقی میکند؟ دیشب ما اشارههایی کردیم. البته من خیلی سعی کردم بحث را تلطیفش کنم، ولی احساس کردم یک خرده مثل اینکه خوب جا نیفتاد. امشب باز انشاءالله دیگر شبش است بالاخره. شبنشینی و دور هم نشستن و بگو بخند و اینها. مشکل داریم. نه! آیا یکی اثبات کند شب یلدا ربطی به دین دارد، به خدا دارد، به پیغمبر دارد؟ "سرم" روی چشم. خودم هر شب یلدا سخنرانیها را تعطیل میکنم. فقط میروم مینشینم مشغول آداب هندوانه! میروم کیلو هشتصد تومان میخرم و وسایل و مخلفات. انار دون میکنم و هر کاری. حافظ میخوانم و هر کاری. نابودش کنیم. سؤال داریم! در مورد چهارشنبهسوری سؤال داریم. در مورد سیزده به در سؤال داریم. توجیه کنند، مشکل سنت قلابی بهمان نزنند.
کتاب شریف "لب اللباب" علامه تهرانی (ره) درس عرفان خصوصی مرحوم علامه طباطبایی را نوشته است. چهل تا منزل برای سیر و سلوک دارد. منزل اول این است: «از سنتهای غیرالهی فاصله بگیر.» سنتی که مبنای عقلانی ندارد. منزل اولین، "تادب به آداب الله" است. هر چه خدا گفته قبول کنید. غیر خدا گفته به من چه. در عرصه جامعه، شیطان از این عقلانیتهای قلابی خیلی دارد. سؤال پیش آمد. دارم میگویم بحث شب یلدا و اینها خیلی مهم شود با این. یک خرده مشکل دارم. آیه قرآن است. حتماً در عرصه جامعه مواظب باشیم، عقل قلابی به آن اندازه. شیطان! یکی از جاهایی که عقل قلابی میاندازد، وای وای وای! شهید مطهری میفرماید: «کار شیطان این است، از مغالطه. از کانال مغالطه میآید آدم را میبرد. حرف هشتاد درصد درست است، یک بیست درصد آن وسط جاساز کرده است.»
هشتاد، بیست! حرف صددرصد قبول نمیکند. ده تا حرف درست میزند، یک دانه وسطش. حتی به انبیا آمده، روایات فراوانی داریم. پنج تا حرف درست زده، یک دانه آن وسط. "من به حضرت عیسی: خدا را قبول داری؟" گفت: «آره.» "خدا حیاتت را حفظ میکند یا میمیری؟" «خدا را امتحان کن.» جاساز میکند. عقلانیت شیطانی این جوری است. دیگر خیلی درست است. طرف صد تومان از رفیقش میخواست. رفیقش برگشت بهش گفت: «آقا تو صد تومان از ما میخواهی؟» گفت: «بله.» گفت: «ببین، من صد تومان به شما بدهکارم، درسته؟» گفت: «بله.» گفت: «شما صد تومان از من طلبکارید، درسته؟» «شما صد تومان از من طلبکاره؟» گفت: «بله.» گفت: «من هم صد تومان به شما بدهکارم.» گفت: «حرف درست، مشکلی ندارد.»
یکی از مغالطات افتضاح شیطان این است. «همه محترمن، همین انسان محترمن» خیلی حرف درستی است. خب، تهش چی میخواهی بگویی؟ مبنای انقلابیگری را این حرف میزند؟ عقلانیت شیطانی که مبنای انقلابیگری را میزند: «همه آدمها محترمن.» بله، جان همه محترم است. مال همه محترم است. آبروی همه محترم است. با این مغالطه مواجه شدید یا نه؟ «همه انسانن، همه محترمن.» اگر با اینها مواجه نشدید، من در این بحثها نروم. چون من میخواهم این را بگویم که ضروری است بگویم. جواب بدهیم. مطلب خوبی است. صلوات بفرستید. (اللهم صل علی محمد و آل محمد)
یکی از مغالطات شیطان این است. حق و باطل را با این جور حرفها نسبی میکند. «فلان گناه را انجام میدهم.» میآید میگوید: «شما خودت حالا هیچ گناهی نکردی؟» خب، یعنی چی؟ «معصوم نیست!» حرف میزند با آدم. سوره حجره. بیادبی دیگر. تعبیر امام صادق(ع) و شبیه بهتری. «بد حجاب است، چرا میخواهی بهش تذکر بدهی که بدحجاب نباشد؟ شاید از تو بهتر باشد.» خب، یعنی چی؟ یعنی بدحجابی آخر معلوم نیست خوب است یا بد است! معلوم نیست بدحجابی خوب است یا بد است. حق چیست؟ بفرمایید نسبی! شبهه شیطان. جوابش چیست؟ حق نسبی نیست. حق ثابت است. مشکل در نسبت ما با حق است، نه در نسبیت حق.
جواب داشتی؟ خیلی جواب مهمیها! آقا، مسلح کنیم خودمان را به عقلانیت. اگر میخواهیم پدر شیطان را در بیاوریم، با یک استدلالات عجیب و غریبی وارد میشود. آن داستان: «عبادت گناهی کردم. توبه کردم.» آدرس پولو بگیر. «برو فلان جا. فلان زن شهر تو هم یک گناه کن، توبه میکنی. از من جلوتر میزنی.» چینی ترک نخورده بهتر است؟ چینی بند زده بهتر است؟ زن عاقلتر از شدت گریه و حزن از دنیا رفت. به پیغمبر آن زمان خبر دادند: «یکی از اولیا الله از دنیا رفته. بیا دفن شود. پیغمبر نماز بخوانیم.» "تفکر ساعة خیر من عبادة سبعین عاماً" (فکر کردن یک ساعت بهتر از هفتاد سال عبادت است). یعنی یک لحظه عقلانیت الهی یک لحظه کار بکند، تمام است. عقلانیت شیطانی هم همین جوری است.
مشکل از نسبیت حق نیست. بدحجابی صددرصد غلط است، شکی نیست. جهنم نمیروند. بهترم بینمازی صددرصد گناه است. مشکل در نسبت من با حق است. این را نمیتوانم اثبات کنم که من در حق از این آقا جلوترم، که من در باطل از این آقا عقبترم. شکی نیست، کسی شک دارد؟ شیعه امیرالمؤمنین(ع) در عالم، مذهبش، مکتبش، امامش، به همه ائمه و مکتبهای عالم، فاصلهاش، فاصله زمین تا عرش است. هر کی شک دارد، خواهش میکنم برود پیش یک مشاور اعتقادی. به اعتقادات خودش باید بررسی دقیقی انجام دهد. مشکل در نسبت با حق است. مطلب! یک بار دیگر این جمله را تکرار کنید: «مشکل در نسبیت حق نیست، مشکل در نسبت با حق است.» نسبت با اینکه حل شود، خیلی شبهات حل میشود.
یک روایت بخوانم، این روایت دیوانه کننده است. خیلی روایتش قشنگ است. خیلی قشنگ است. کتاب شریف "رجال کشی"؛ اساتید بنده این کتاب. وقتی میخواهند شناسایی بکنند راوی حدیث را، میروند در علم رجال. چند تا کتاب داریم، اینها در علم رجال کتاب رجال کشی. در رجال کشی این داستان را نقل کرده، صفحه ۳۲۷: مفضل، یار امام صادق(ع) در شهر کوفه زندگی میکرد. یک سری رفیق دور خودش جمع کرده بود، همه عرقخور و قمارباز و کفترباز و قالتاق. "قالتاق" (تعبیر شتار قالتا). یار امام صادق(ع) رفته در یک شهر تبلیغ کند. هرچی عرقخور است دور خودش جمع کرده! شما یک روحانی بیاید در محلتان، قاچاقچیها، موادفروشها، قماربازها، کفتربازها، همه را دور خودش جمع کند، چی میگویید؟ «دفتر تبلیغات جمعش کنید!» اصحاب امام صادق(ع) جمع شدند، نامه زدند خدمت امام صادق(ع). آمدند گفتند: «آقا جان، این مفضل خیلی وضعش خراب شده. رفته با اینها مینشیند دور هم. یک نامهای بنویسید.» زراره، عبدالله بن ...، محمد بن مسلم، ابوبصیر، حجر بن زائده. یعنی تا به امام صادق(ع)؛ آمدند پیش امام صادق(ع). سران حکومتشان، آمدند رده اول امام صادق(ع). «آقای، نامه بدهید مفضل، خیلی.»
حضرت قلم و کاغذ خواستند. "فاذا فیه: بسم الله الرحمن الرحیم. اشتر کذا و کذا و اشتر کذا قلیلاً و لا کثیراً ممّا قالوا فیه." حضرت فرمودند: «یک کاغذ بدهید.» کاغذ آوردند. حضرت نامه زدند برای کی؟ مفضل. چی نوشتند؟ لیست خرید! بسم الله الرحمن الرحیم. فلان چیز را بخر، فلان چیز را بخر، فلان چیز را بخر، فلان چیز هم بخر. لیست خرید فرستادند. این آقایون خدمت جناب مفضل، شهر کوفه. نامه را داد به مفضل. مفضل باز کرد، خواند. داد به زراره. آی زراره خواند. داد به محمد بن مسلم. همه خواندند. برگرداندند مفضل. فرمود: «این لیست خرید آقایم، عزیزم، امام صادق(ع) برای من فرستاده. آقایونی که اینجا هستند، میتوانند تهیه کنند این لیست را؟» آقا فرمودند: «نگاهی کردم، گفتم: "هذا مال عظیم." خیلی پول میخواهد. یک فرصتی بدهید ما برویم شهرمان. یک خرده ببینیم حاج خانم چیزی برای آخر ماه جمع کردهاند. اینها جمع میکنیم. از این ور هم قرض میگیریم. اینها میآییم انشاءالله برای شما تهیه میکنیم.»
نامه! مفضل گفتند که: «خب پس شما اجازه بدهید ما برویم شهرمان، پول برداریم اینها. بیایم برویم اینها را بخریم.» ایشان گفت: «تا شام اینجا تشریف داشته باشید.» رفیق عرقخورها را برداشتند. آوردند. "فجاء فقر علیهم کتاب ابی عبدالله." نامه امام صادق(ع) را گذاشت جلوی این دو تا عرقخور. چند تا عرقخور. «آقا! فرستاده برای شام.» ظهر این عرقخورها را فرستاد دنبال اینها که خیلی مخارجش سنگین بود. میگه شب نشده، "فرجع الفتیان و حمل کل واحد منهم علی قدر قوّته." و شب نشده. هر کدام با هزار، دو هزار درهم. چند هزار دینار، چند هزار درهم، چند هزار دینار. شب هر چی پول داشتند آوردند، ریختند. مفضل برگشت. گفت: «اینهایی که میگفتید عرقخورند و کفتربازند و اینها. نامه امام صادق(ع) اینها را ول کنم از دور و برم؟» "أتظنون أن الله تعالی یحتاج الی صلاتکم و صومکم؟" (آیا گمان میکنید که خدا به نماز و روزهتان احتیاج دارد؟) آقایون مقدس! آقای زراره که من تک تکشان را قربانشان بروم. انشاءالله خدا به نماز و روزتان احتیاج ندارد. حرف آقا را زمین نگذارد. عرقخوره حرف آقا را زودتر گرفت. حق نسبی است یا به نسبت ماست؟
مشکل در نسبت ماست. نتوانست بیاید. حق عرقخوری صددرصد بد است، ولی خدایی نمیشود گفت این عرقخوره از زراره عقبتر است. جایگاهش! اگر کم سن و سالتر است، گناه کمتر کرده. اگر سنش بیشتر است، عبادت بیشتر کرده. اگر همسن و سال من است، همسن و سال من است. همه از من بهترند. همه از من بهترند؟ نه، یعنی هم از تو اعتقادات. یعنی همه اعتقاداتشان درست است. مسلماً آنی که قبول ندارد اهل بیت را، یک راه میان عالم. عالم، عالم مار و پله است دیگر. آقا جان، عالم، عالم مار و پله. دیدید؟ نردبان را بیست تا میرود بالا؟ گزینه دوم! مشکلم این است. هر که مشخصه چیست؟ بدحجابی حرام است. حرف بزند! نه به خاطر بدحجابیاش از آن نردبانها دارد میرود بالا. آن باحجاب از آن مارها دارد هی میآید پایین. به آنش بستگی دارد. مسئله اینجا گیر میکند.
حاج آقا، ببخشید، شرمنده. مسئله یک مقدار در اینجا قضیه را بهتر باز کنید، چون به لحاظ اینکه به هر حال، هیچی را نمیشود به ظاهر افراد در نظر گرفت و بر اساس امتحان به حساب مطرح میشود. قضیه یک مقدار ممکن است برای افراد الآن سنگین و صغیر باشد. اشاره به همین به مذهبیها و چهرههای متدین یک مقداری الآن قضیه را باز کنید که این حالت مشتبه بودن، خواهش میکنم. من احساس میکنم، مطلب گفتم. حالا باز شما میفرمایید. عرض میکنم. بحث این است آقا، عرقخوری بد است، گناه چوب دارد، کتک دارد. یعنی شکی نیست. ولی شکی نیست! امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «اگه یک قطره شراب بیفتد در یک چاهی، از این چاه یک سطل بردارند، بریزند در یک زمینی، از این زمین گوسفندها بیایند بخورند، من از آن صد تا گوسفندی که از این زمین خوردهاند، گوشت یک دانهشان را هم حاضر نیستم بخورم.» این ولی همین عرقخور، یکیش سید حسین امامزاده سید حسین. در حرم از معصومه. برای دوستان طلبه بعضی وقتها گفتم. کنار کنار قبر اصلی حضرت معصومه دفن است. عرقخور! یک کسی به این بیاحترامی کرد، رفت خدمت امام عسکری(ع). امام عسکری(ع) فرمودند که: «این سید حسین ما را باهاش بد برخورد نکنید. عرقخور ولی سید.» به خاطر سید بودنش احترام بگذار. توبه کرد، عوض شد، صاحب کرامت. از معصومه دفن است.
توبه میکند، جبران میکند، عوض میکند. فرصت بحث در این است. شیطان میآید اینها را وسیله میکند برای اینکه بگوید: «آقا راه معلوم نیست کدام راه درست است. پیشرفتهتر است. کافر دروغ نمیگوید. ببین اذیت! دروغ نگفتنش از من جلوتر، ولی عقایدش غلط است.» نمیشود انکارش کرد. "بسمه تعالی." شیعه امیرالمؤمنین(ع) صددرصد از همه مکاتب سنی، نمیدانم وهابی، چی چی چی، از همه بالاتر است. ولی من شیعه، نمیتوانم بگویم. یعنی خود حق مشخص است، ولی نسبت من با حق، توش مشکل است، توش گیر است. این دو تا را باید با هم داشت. اگه کسی میخواهد انقلابی باشد و عقل انقلابی داشته باشد، یعنی هم انقلابی گناه دید، داد میزند، هم خودش را از گناهکار جلوتر نمیداند.
امیرالمؤمنین(ع) گریه میکرد. امام سجاد(ع) امام! شوخی نیست. در دعا بروید نگاه کنید، صحیفه سجادیه. "إلهی إنّک ذرّة أو أقل" بلکه کمتر است. دعای ابوحمزه را ببینید، به خدا وکیلی شما به امام سجاد(ع) بگویید آقا، شما از این آدمهای روی کره زمین از هیچ کدام جلوتر نیستیم؟ میگه: «به خدا نمیدانم. به خدا نمیدانم.» "همه میروند بهشت، یک نفر نمیرود، من علی میترسم و یک نفر. من کسی هستم که در قیامت میآورندش بین بهشت و جهنم. آدمها میآیند، رد میشوند. اشاره میکند، میگه: "هذا لی، هذا لک، هذا لی." این آتش جهنم. اشاره میکند: «مال من نیست، بگیرش.» جهنم! بگویند: «یک نفر هم نمیخواهیم جهنم برود.» بازم من علی امیدوارم آن یک نفر من باشم. این امیدش، همه بروند بهشت، علی نرود. "دارکی یقین داریم مسیری که میرود حق است، حق مطلق." توجه کرد؟ این حرف اگر قبول شد، قبول بشود، میرویم سراغ بقیه بحثها.
آن وقت میگوییم شیطان از این کانال که وارد میشود به اسم اینکه: «آقا نمیدانی کی بهتر است، کی عقبتر است، کی جلوتر است، ول کن آقا، از کجا معلوم اصلاً درست باشد.» عقلانیت انقلابی را میگیرد. «ما به عقاید دیگه احترام نمیگذاریم.» این چه حرف احترامی است که گذاشته؟ بله، به عقاید دیگه احترام نمیگذاریم. یعنی تحریکشان نمیکنیم. چون جلوی دشنام، نفرین، این حرفها راه ندارد. آدم عقلانی، آدم انقلابی چه نیازی دارد؟ با فحش میخواهم طرف را به راه راست بکشم؟ با کتک میخواهم به راه راست؟ سر و صدا و جیغ و داد؟ برای همین ما لعن خلفای دیگه را حرام میدانیم. کسی حق ندارد خلفای... نه خلفا! شخصیت مورد قبول اهل سنت را. «واللوم الظالم» حق نداریم تحریکشان کنیم. حرام است. درست است یا بهشت است یا حق است. به خاطر اینکه این لعن و سر و صداها جلوی حرف عقلانی را میگیرد. فضا، فضای عاطفی، کتک کاری میشود. حرف!
وقتی ما حرف داریم، حرف بزند. من جوجه طلب علمی که صفرم، به خدا قسم مناظره کردم. خیلیها را. خیلی جای رسمی. نمیآید کسی. نه، چون من کسیام، حرفی ندارند چی میخواهد بگوید. بدبخت از این آخوندهای وهابی بود در سرزمین غریب. تک و تنها. «این آقای پیغمبر اذیت کند. ملعونه، تاریخ طبری کجا کجا اینها گفته که کجا پیغمبر را اذیت کرد.» دعوا نکنی، خوب باشی. او هم بالاخره حرفش درست است دیگر. منطقی میشود. خود این کشتنه را شیطان میخواهد. شیطان میخواهد. حضرت نوح شیطان را دید. عجیب است این روایت را. شیطان بشکن میزند بعد از داستان طوفان. گفت: «چیزی است؟ خیلی سرخوشم.» گفت: «راحتم کردی! باید دویست سال زحمت میکشیدم. تک تک میدادم جهنم. یک لعن کردی، همه را بردی جهنم. یک چند سالی فعلاً نان بیکاری.» عجب! الآن وهابی این جوری است. فرصت استدلال نداری. سریع مشرک، کافر. حرف بزن! هی فرصت بده.
همین حضرت ابراهیم(ع) آن قدر انقلابی بود! خیلی انقلابی بود دیگر. شبهای قبل گفتیم. در آیات قرآن دارد، فرشتههایی که مأمور عذاب قوم لوط بودند، اینها آمدند بروند قوم لوط را عذاب کنند. در راه آمدند بشارت بدهند به حضرت ابراهیم. شنیدید دیگر داستانش را؟ در مسیری که میرفتند شبنشینی. آمدند گفتند حالا شب یلدا بوده، چه شبی بوده! گفتم امشب بریم یک سری ابراهیم بزنیم. ابراهیم نشناخت اینها را. سفره پهن کرده. غذایی آورد. رفت پرید و "بعجل حنیذ" (یک گوساله بریان) کباب کرد برای این و برداشت آورد. و فرشتههای عذاب بودند دیگر. دستهایشان دستهای قوی و یغوری بود. «بشارت بدهیم. بشارت به چی؟ چی بشارت دهیم؟ شما پسر خوب، اسحاق خدا بهت میدهد.» ذهب. وقتی ترسش نشست عذاب کنیم این. ابراهیم همان ابراهیم انقلابی. همین ابراهیم انقلابی برگشت به فرشتههای عذاب. گفت: «هی، شروع رای.» فرشتهها را زدند. حالا ول کن. حالا نمیخواهد. «بابا، ولشان کنید. یک غلطی کردهاند. فرصت بدهید. آدم میشوند.» آقای ابراهیم انقلابی! خدای متعال آیه قرآن است خطاب که: "یا ابراهیم" بابا، کوتاه بیا. ولش کن. آدم انقلابی آن قدر دوست دارد همه را اصلاً. چون انقلابی دوست دارد. نه اینکه هر کی یک گناه، نابود بشی، بمیری. شب خوابش نمیبرد.
آقا مریض میشود. گناه میبیند از یکی. الهی حرم امام رضا(ع) زار میزند. پیغمبر ما جهنم. خدا دیگه، جهنم دیگه. آدم انقلابی خوشحال میشود از جهنم رفتن کسی؟ این انقلابی نیست. اگر انقلابی باشد، عاقل نیست. آدم انقلابی منطق دارد، استدلال دارد. همین حضرت ابراهیم(ع). آن داستان معروف خورشیدپرستها. دید ماه پرستها که حضرت ابراهیم(ع) گفت: «ای فلان فلان بشد! خورشید میپرستی؟» اگر من بودم این جوری صحبت میکردم. عقل انقلابی. "فلما افلت" نه اینکه فحش، دری وری و سر و صدا و کتک. قاعده کلی. پارسال اربعین کربلا بودیم، دعوایمان شد. قمهزنها، سابقه ما بود. سرویسهای جاسوسی برده بودنش انگلیس و اینها. بعداً هم کلی بد و بیراه ما. روحانی کاروان حوزه علمیه بودیم، مدرسه علمیه معصومیه. بچههای طلبهها دور و بر. هر وقت هر استدلالش کم شده، مشکل. حضرت ابراهیم(ع) برگشت به اینها که خورشید و ماه را میپرستیدند. گفت که: «غروب بکند که خدا نیست.» یا آن داستان بتپرستها. وقتی رفتند بیرون شهر، جشن داشتند. گفت: «من مریضم.» ماند. رفت بتها را شکست. آیات قرآن! ترکونده. بس که این آیات را قشنگ برگشته و انقلابی. «عقلانیت.» میپرستی؟ پرتش کردند. استدلال نداره جواب بده.
دانشگاهی بود. همین مشهد. جلسه پرسش و پاسخ بود. سال ۸۸ بود. همان ایام ۲۲ بهمن. بحث خشونت و اینها. یکی مطرح. "تق تق میزنند دیگه، گردنها را." گفتم امام زمان(عج) قرآن عمل میکنند. قرآن آیات آخر سوره نحل میفرماید: "أدعُ إلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالحِکمَةِ وَ المَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وَ جادِلهُم بِالَّتی هیَ أحسَنُ." هیچ حرفی هم از شمشیر ندارد. نه که شمشیر مال وقتی است که طرف حرف منطقی میزنی، قبول نمیکند، لج میکند. بعد تازه شمشیر میکشد. آنجا پای شمشیر میآید. "و أنزلنا الحدید فیه بأْسٌ شدید." شمشیر میکشیم خاصیت دارد. یک جنگم نداریم که پیغمبر، اهل بیت خودشان رفتند. قبول نکنی، میزنم. شمشیر بکشی، شمشیر میکشم. امام حسین(ع) در کربلا فرمودند: «دعوت کردیم، قبول نمیکنید. برمیگردم.»
آیه قرآن میفرماید: «دعوت به سمت راه خدا کن با چی؟ با حکمت، عقلانیت، حرف، استدلال، منطق، موعظه حسنه.» همان جور که با پدرش. قطعی قرآنی داریم. آذر پدر ابراهیم نبوده، عمویش بوده. شکی نیست. سرپرست بوده. موعظه حسنه را با پدرش رعایت میکرد: «بابا جان، کوتاه بیا. این راه عاقبت ندارد.» اگه حرف نمیزد. هر کس شمشیر نیست. ظهور میکردند دیگر. چه کاری! ۱۵۰۰ تا ۱۲۰۰ سال مخفی باشد، غصه بخورد. بعد همه را تک تک بزند، بکشد. خب از اول فرصت میدهد عقلانیت بارور بشود. با عقلانیت میگیرد یک دست میکشد. بعدازظهر دست میکشند. همه مرحله مرحله است. در روایت دارد آن مرحلهای که حضرت دست میکشند، عقل کامل میشود. در مصر است. وقتی بیتالمقدس را گرفتند و عراق را گرفتند، کوفه مرکز حکومتشان شده. بیتالمقدس میخواهند بروند نماز بخوانند. حضرت مسیح آنجا فرود میآیند. مسیحیها عوض میشوند. یک تعدادشان قبول نمیکند. پیمان هفت ساله میبندند با حضرت.
مفصل اینها. بعد حضرت میآیند در مصر سخنرانی در مصرشان... (که خیلی مهم است، از زیر اهرام ثلاثه میفرمایند) یک باران چهل روزه میگیرد. گنجهای زمین بیرون میآید. ثروت عمومی عالم فوقالعاده میرود بالا. کامل میشود. آن هم معلوم نیست همه باشند. عقلانیت انقلابی، یعنی آقا هر کی دنبال ابراهیم(ع) راه بیفتد، عاقل میشود، انقلابی میشود، عاقل میشود. عاقل! زندگیش فرق میکند با دیگران. دنبال یک چیزهای دیگر است. بقیه دنبال یک چیز دیگر است. یک بار در کاظمین یک جوانی، بگویم، خیلی وقتتان را نگیرم. حالا به برکت اینکه ما عربی (پای ضریح جوادین علیهم السلام) دو تا جوان بودند. برگشت گفتش که: «حاج آقا، این حدیثی که گفته: "لا یَکمَلُ ایمانُ عَبدٍ حتیّ یَقولَ الناسُ: إنّه مَجنونٌ." (ایمان بندهای کامل نمیشود تا مردم بگویند او دیوانه است.) یعنی چی؟» توضیح دادم برایش. گفتم: «نه. یعنی یک جوری زندگی میکند، مردم وقتی نگاه میکنند، این دیوانه است.» فلان بانکو دادند دستش. سیستم امنیتی دستش است. نه اینکه بعضی از اینها که سیستم امنیتی بانکها دستشان است (نفری پنجاه تومان اگر بردارند، شما که نمیفهمید پنجاه تومان کم شده! یک اختلاس این جوری اگر بکنی، نفری پنجاه تومان کم بکند، تو یک شب دو میلیارد حداقل به جیب بزند). ازدواجش فرق میکند.
آقا، میخواهیم ببینیم انقلابی هستین؟ جوانها، ازدواج فرق بکند ها! ازدواج انقلابی فرق میکند. ازدواج عاقل فرق میکند. چرت و پرت و اتینا ماشین فلان و کرایه بکنید با گل فلان که چی! لباس فلان کچ تالار فلان که چی! عکس بندازم. ازدواج انقلابی. من توصیه میکنم همه جوانها، بزرگترها هم بخوانند، به جوانهایشان بگویند اشکال ندارد این کتابهایی که در مورد همسران شهدا چاپ شده، حتماً بخوانند. شهید ردانیپور شب عقدش با چه وضعی رفته. همسر یک شهید دیگر را... «همسران شهدا را نگذارید اینها مثلاً بیسرپرست بمانند. تا جایی که میشود این همسران شهدایی که جوانند، مثلاً ازدواج بکنند زود.» ایشان بدون اینکه خانوادهاش بفهمند، یک همسر شهیدی را پیدا میکند. هیچی هم به هیچ کی نمیگوید. «قبلاً شوهردار بود؟» میرود خواستگاری. سه تا دعوتنامه. به جای هزینههای دعوتنامه الکی، سه تا دعوتنامه برای امام رضا(ع)، امام زمان(عج) و حضرت زهرا(س). این جوری در ذهن! یک عروسی ساده. شب اول عروسی میخوابند. صبح زار زار گریه میکند. خانمش میگوید: «چی شد؟» میگوید: «دعوتنامه برای حضرت زهرا(س) فرستاده بودیم، یادت است؟ بیبی آمدند در خوابم. فهمیدند آمدیم عروسی. تا آقا مصطفی.» آدم شیعهای که امام زمان(عج) در عروسیش نیاید، بدبخت، برود بمیرد! جوانی که یک کاری میکند امام زمان(عج) در مجلس عروسیش نیاید، بدبخت! بزرگترین سرمایه زندگی منتظر! بچهشیعه ازدواج کند، بیاید عروسیش. مگر کی را دارد امام زمان(عج)، غیر از این چهار تا بچهشیعه؟
ازدواجتو. یکی از اساتید ما که از دوستان ایشان بود، میگوید: «روز سوم بعد از عقدش رفتیم در خانهشان. در زدیم. آقا مصطفی هستند؟» «نخیر.» «کجا؟» «جبهه.» سه روز بعد خبر شهادت. ازدواج آدم انقلابی. وقتی میخواهد زن بگیرد چرا خیلی از زندگیها بند نیست؟ نظر من است، بالاخره ما هم کم بین مردم نبودیم که هم مشاوره. اطلاع نداریم از این مسائل. به نظر بنده اگر جوانها حماسی زندگی کنند، انقلابی ازدواج کنند، انقلابی زندگی کنند، طلاق به خاطر حماسه ازدواج نمیکند. مشکل همین است. کسی ازدواج کند، میگوید: «میخواهم یک نسلی بیاورم، عالم را به هم بریزم.» چیزهای الکی. دعوا میکند. این امیرالمؤمنین(ع) انقلابی مثال.
وقتی میخواهد ازدواج بکند بعد از حضرت زهرا(س)، به عقیل، برادرش که نسبشناس است (در عرب کسی به اندازه عقیل نسبشناس نبوده)، امیرالمؤمنین(ع) به برادرشان عقیل میفرمایند: "انظر الی امراه قد ولدت حُلًّا فولدت من العرب." عقیل، بگرد برای من یک زنی پیدا کن، میخواهم ازش شیر به دنیا بیاورد. شیرفارسها! میخواهم یک بچه رزمآوری ازش به دنیا بیاید. عقیل خطاب میکند به برادرش: "تزوج ام البنین الکلابیه." این فاطمه کلابیه را بگیر. در عرب از پدران این امالبنین(س) شجاعتر نیست. اگر بچه شجاع میخواهی، با امالبنین(س) ازدواج کن. ازدواج انقلابی امیرالمؤمنین(ع).
ازدواج حماسی امیرالمؤمنین(ع) که طبری در تاریخش نقل میکند، به نظرم طبری یا کسی دیگر است، میگوید: «امالبنین(س) قبل علی(ع) با احدی ازدواج کرده بود.» نه بعد علی(ع). اختصاصی مال امیرالمؤمنین(ع) بود. این زن چهار تا شیر به این عالم عرضه کرد. اسم عباسش میآید در عراق، میگوید: «شما اگر در دادگاه سند داری، سند. سند نداری، قسم به حضرت عباس بخوری، قبول است.» عراقیها این شکلیاند. «قسم دروغ به عباس بخوریم، زنده نمیگذاردت.» عباس! این زن انقلابی، این ازدواج انقلابی، بچهاش عباس انقلابی. پشت و پناه حسین(ع). آرام جان بچههای حسین(ع). علمدار. بچهها علم را در دست عباس(ع) میبینند، راحت میخوابند. اگر نصف شب کابوس بگیرند، از خواب بیدار شوند، نگاه میکنند علم عمو سر پا میبینند. "سرت وایساده." راحت. (لا إله إلا الله)
امالبنین(س) وقتی خبر آوردند در این ایام برایش، امالبنین(س) اول پرسید: «از حسینم چه خبر؟» گفتند: «امالبنین، حسین تو را کشتند.» گفت: «دروغ میگویید! مگر میشود عباسم باشد حسینم را بکشند؟» مقتل دارد. فرزند عباس، عبیدالله بن عباس، در بغل امالبنین(س) بود تا امالبنین... «مگر میشود عباسم را بکشند؟» گفتند: «امالبنین، اول دو دستش را قطع کردند. بعد با عمود آهنین.» (السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفناءک، علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار) ای کاش ما هم پیادهروان حرمت بودیم. حسین جان! خیلیها این ایام از تلویزیون میبینند، این زائر پیادهرو دلشان میرود کربلا. (آخرالعهد من لزیارتی علی ابن الحسین و علی اولاد) سالیانی از کربلا گذشته بود. خاندان حسین(ع) در مدینه زندگی میکرد. طبق آنی که نقل کردند چندین بار پیش آمد. امالبنین(س) نگاهش به سکینه بنت الحسین(ع) افتاد. فرمود: «دخترم، آمدم ازت حلالیت بطلبم.» «برای چی مادر جان؟» «آخه عباسم شما قول آب داده بود. من پسرم را میشناسم. پسرم کسی نبود که زیر قولش بزند. نگذاشتند وگرنه آب را به خیمهها میرساندند.» مثل پس فردا وقتی اهل بیت حسین(ع) به کربلا. اول از همه زینب(س) رفت سر ابیعبدالله(ع). با هر حالی بود خودش را رساند، کشاند.
ولی بعضی از این بچهها سر قبر عمو عباس(ع) این روضه را در حرم عباس خواندم برای شما بگویم. «...عباس، میدهند به ما هم بدهند. آخه تنها کسی که بدون خداحافظی رفت، عباس بود.» هر کی خداحافظی میکرد. ولی خداحافظ! خداحافظ! قرار بود برگردد. شاید بعضی از این بچهها... ای کاش از تشنگی میمردی! "محمود جان" ازت طلب آب نمیکردی. آخه رفتی کمر بابایمان شکست. تا رفتی نگاه دشمن به ما عوض شد. تا رفتی دیگه گوشوارهها به حسین...
بسم الله الرحمن الرحیم
(الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل محمد الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی)
دیشب عرض شد که کار شیطان در این عالم «بدلسازی» و «جنس چینی» ساختن است؛ از هر چیز خوبی یک بدل میسازد. یکی از سختترین و بیمناکترین جنسهای تقلبی که شیطان به آدم میاندازد، "عقل قلابی" است. عقل قلابی! تشخیص عقل قلابی از عقل واقعی بسیار سخت است. عقل واقعی، وسیله عبادت خداست. در مورد عبادت خدا و عبادت شیطان دیشب اشارهای شد. دیشب یک سری پنجره باز کردیم که ناتمام بود؛ امشب انشاءالله همه را تمام و بسته میکنیم. از بحثهای دیشب انشاءالله چیزی مبهم نخواهد ماند.
عبادت شیطان که دیشب به آن اشارهای شد و عبادت خدا، هر دو به وسیله عقل انجام میشود، ولی عبادت خدا با عقل واقعی و عبادت شیطان با عقل قلابی است. خدمتتان تقدیم کنم اول بحث امشب را. امشب مطلب زیاد داریم، هر شب مطلب زیاد داریم، امشب مطلب بیشتری داریم. یکی از دغدغههای بنده این است که بتوانم مطالب را تمام بکنم و افسوس میخورم که چقدر فرصت کم است. باید در حد پنج دیالوگِ پنجشبه مطلب بگوییم و برویم.
مرحوم برقی، یکی از علمای بزرگ ماست. کتاب بزرگی با نام "کتاب المحاسن" دارد. اهل فضل و اساتید خودم در جلسه درس حضور دارند. این کتاب یکی از کتب معتبر شیعه است. در این کتاب ایشان نقل میکند؛ راوی میگوید: خدمت امام صادق(ع) رسیدم، سؤال کردم: "قلت له: ما العقل؟" آقا، عقل چیست؟ امام صادق(ع) فرمودند: "ما عُبِدَ به الرحمان و اکتسب به الجنان." چیزی که با آن خدا عبادت شود و با آن بهشت به دست آید. تا اینجای حدیث را شنیده بودید، درست است؟ اما بعد حدیث خیلی عجیب است. گفتم: "فقلتُ: فالذی کان فی معاویه؟" گفتم: آقا، پس آنچه معاویه داشت چه بود؟ معاویه میگویند خیلی عقلش زیاد بوده، خیلی عقلش کار میکرده! دوران امام صادق(ع) هنوز حرف از عقلانیت معاویه است. بنیامیه امام حسین(ع) را کشتند، بنیامیه رسوا شوند! باز هنوز دارند چه چیزی را کار کردهاند؟ عقل قلابی! ببین چه جور به مردم انداختند!
حضرت فرمودند: "تلک النکراء و تلک الشیطنة." آن عقل نیست، آن شیطنت است. "و هی شبیهة بالعقل و لیست بعقل." شبیه عقل است، خودش عقل نیست. عقل قلابی! آنچه معاویه داشت، عقل قلابی بود. در نظام امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «عرب اگر تقوا نبود، میدیدید چه پدر سوخته بازی درمیآوردند. تقوا دست و پای من را بسته.» معاویه از این بازیهای عجیب و غریبِ شیطنتآمیز زیاد داشت. فرصت اشاره به همین حجر بن عدی (رضوان الله تعالی علیه) را نداریم که سال گذشته هتک حرمت شد به خاطر یک بامبول عظیمی که معاویه داشت در حکومتش. همین قتل این بزرگوار بود. با چه وضعی کشت؟ بعداً چه بامبولی درآورد؟ بحثهای تاریخی بگویم، نکات زیادی در بحثهای تاریخی است. آنچه معاویه داشت، عقل قلابی بود. عقل واقعی آنی است که با آن خدا عبادت شود. عقل قلابی آنی است که با آن شیطان عبادت میشود.
طرف مثلاً تاکسیدار است، یک مسافر به او میخورد، غریبه است، پولدار هم هست، از این عربهاست، پول فراوان، فلوس موجود. یک مسیر را از فرودگاه میخواهد بیاید تا هتل، ده دلار. ده دلار! پولدار است، قیمتها را هم نمیداند. این عقل است یا عقل قلابی است؟ بفرمایید: عقل قلابی. طرف دارو میخواهد. میآید مثلاً فلان جای تهران، خیابان ناصرخسرو، مثلاً بازار آزاد. نمیرفت دارویی که مثلاً بیست، سی تومان قیمت دارد، طرف کارش گیر است. بابا، اینها عقل نیست. اینها عقل قلابی شیطان است. "النار..." (با شیطان پرستیده میشود و جهنم جمع میشود.) از این عقلانیت شیطانی خیلی باید ترسید. خیلی باید ترسید! مخصوصاً در زمینههای بیرونی. حالا در زمینههای درونی، آدم اگر فریب عقلانیت شیطانی را بخورد، خود را بدبخت میکند، جماعتی را داغان میکند، بیچاره میکند. آیات قرآن فراوان است. در اقتصاد، عقلانیت شیطانی چیست؟ آیات قرآنش را بروید ببینید. من فقط اشاره میکنم، رفرنس میدهم. عقلانیت شیطانی در اقتصاد چیست؟ ربا. بعد آیه قرآن میفرماید: «کسی که اهل رباست، در قیامت میخواهد محشور شود مثل آدمی که تلوتلو میخورد.» "یتخبطه الشیطان من المس." انگار شیطان عقلش را دزدیده! خیلی آیه عجیبیها. پول، پول است دیگر، کاسبی، کاسبی. چه فرقی میکند؟ چه فرقی میکند؟ گارانتی هم دارد؟! مثلاً اقتصاد تقلبی با عقلانیت تقلبی. ازدواج با زنا چه فرقی میکند؟ یک جمله. این همه دنگ و فنگ نام! عقلانیت شیطانی.
ولایت با دیکتاتوری چه فرقی میکند؟ وقتی میخواستند راه انبیا را ببندند، میگفتند: «شما میخواهی عقلت را بسپاری به یک آدم مثل خودت؟ دیکتاتوری!» فرعون را از بین ببرند. قالب میکردند به مردم در مورد موسی. خیلی بدبختی! ولایت و دیکتاتوری. عقل تقلبی، عقل قلابی. سنت الهی با سنت غیرالهی چه فرقی میکند؟ دیشب ما اشارههایی کردیم. البته من خیلی سعی کردم بحث را تلطیفش کنم، ولی احساس کردم یک خرده مثل اینکه خوب جا نیفتاد. امشب باز انشاءالله دیگر شبش است بالاخره. شبنشینی و دور هم نشستن و بگو بخند و اینها. مشکل داریم. نه! آیا یکی اثبات کند شب یلدا ربطی به دین دارد، به خدا دارد، به پیغمبر دارد؟ "سرم" روی چشم. خودم هر شب یلدا سخنرانیها را تعطیل میکنم. فقط میروم مینشینم مشغول آداب هندوانه! میروم کیلو هشتصد تومان میخرم و وسایل و مخلفات. انار دون میکنم و هر کاری. حافظ میخوانم و هر کاری. نابودش کنیم. سؤال داریم! در مورد چهارشنبهسوری سؤال داریم. در مورد سیزده به در سؤال داریم. توجیه کنند، مشکل سنت قلابی بهمان نزنند.
کتاب شریف "لب اللباب" علامه تهرانی (ره) درس عرفان خصوصی مرحوم علامه طباطبایی را نوشته است. چهل تا منزل برای سیر و سلوک دارد. منزل اول این است: «از سنتهای غیرالهی فاصله بگیر.» سنتی که مبنای عقلانی ندارد. منزل اولین، "تادب به آداب الله" است. هر چه خدا گفته قبول کنید. غیر خدا گفته به من چه. در عرصه جامعه، شیطان از این عقلانیتهای قلابی خیلی دارد. سؤال پیش آمد. دارم میگویم بحث شب یلدا و اینها خیلی مهم شود با این. یک خرده مشکل دارم. آیه قرآن است. حتماً در عرصه جامعه مواظب باشیم، عقل قلابی به آن اندازه. شیطان! یکی از جاهایی که عقل قلابی میاندازد، وای وای وای! شهید مطهری میفرماید: «کار شیطان این است، از مغالطه. از کانال مغالطه میآید آدم را میبرد. حرف هشتاد درصد درست است، یک بیست درصد آن وسط جاساز کرده است.»
هشتاد، بیست! حرف صددرصد قبول نمیکند. ده تا حرف درست میزند، یک دانه وسطش. حتی به انبیا آمده، روایات فراوانی داریم. پنج تا حرف درست زده، یک دانه آن وسط. "من به حضرت عیسی: خدا را قبول داری؟" گفت: «آره.» "خدا حیاتت را حفظ میکند یا میمیری؟" «خدا را امتحان کن.» جاساز میکند. عقلانیت شیطانی این جوری است. دیگر خیلی درست است. طرف صد تومان از رفیقش میخواست. رفیقش برگشت بهش گفت: «آقا تو صد تومان از ما میخواهی؟» گفت: «بله.» گفت: «ببین، من صد تومان به شما بدهکارم، درسته؟» گفت: «بله.» گفت: «شما صد تومان از من طلبکارید، درسته؟» «شما صد تومان از من طلبکاره؟» گفت: «بله.» گفت: «من هم صد تومان به شما بدهکارم.» گفت: «حرف درست، مشکلی ندارد.»
یکی از مغالطات افتضاح شیطان این است. «همه محترمن، همین انسان محترمن» خیلی حرف درستی است. خب، تهش چی میخواهی بگویی؟ مبنای انقلابیگری را این حرف میزند؟ عقلانیت شیطانی که مبنای انقلابیگری را میزند: «همه آدمها محترمن.» بله، جان همه محترم است. مال همه محترم است. آبروی همه محترم است. با این مغالطه مواجه شدید یا نه؟ «همه انسانن، همه محترمن.» اگر با اینها مواجه نشدید، من در این بحثها نروم. چون من میخواهم این را بگویم که ضروری است بگویم. جواب بدهیم. مطلب خوبی است. صلوات بفرستید. (اللهم صل علی محمد و آل محمد)
یکی از مغالطات شیطان این است. حق و باطل را با این جور حرفها نسبی میکند. «فلان گناه را انجام میدهم.» میآید میگوید: «شما خودت حالا هیچ گناهی نکردی؟» خب، یعنی چی؟ «معصوم نیست!» حرف میزند با آدم. سوره حجره. بیادبی دیگر. تعبیر امام صادق(ع) و شبیه بهتری. «بد حجاب است، چرا میخواهی بهش تذکر بدهی که بدحجاب نباشد؟ شاید از تو بهتر باشد.» خب، یعنی چی؟ یعنی بدحجابی آخر معلوم نیست خوب است یا بد است! معلوم نیست بدحجابی خوب است یا بد است. حق چیست؟ بفرمایید نسبی! شبهه شیطان. جوابش چیست؟ حق نسبی نیست. حق ثابت است. مشکل در نسبت ما با حق است، نه در نسبیت حق.
جواب داشتی؟ خیلی جواب مهمیها! آقا، مسلح کنیم خودمان را به عقلانیت. اگر میخواهیم پدر شیطان را در بیاوریم، با یک استدلالات عجیب و غریبی وارد میشود. آن داستان: «عبادت گناهی کردم. توبه کردم.» آدرس پولو بگیر. «برو فلان جا. فلان زن شهر تو هم یک گناه کن، توبه میکنی. از من جلوتر میزنی.» چینی ترک نخورده بهتر است؟ چینی بند زده بهتر است؟ زن عاقلتر از شدت گریه و حزن از دنیا رفت. به پیغمبر آن زمان خبر دادند: «یکی از اولیا الله از دنیا رفته. بیا دفن شود. پیغمبر نماز بخوانیم.» "تفکر ساعة خیر من عبادة سبعین عاماً" (فکر کردن یک ساعت بهتر از هفتاد سال عبادت است). یعنی یک لحظه عقلانیت الهی یک لحظه کار بکند، تمام است. عقلانیت شیطانی هم همین جوری است.
مشکل از نسبیت حق نیست. بدحجابی صددرصد غلط است، شکی نیست. جهنم نمیروند. بهترم بینمازی صددرصد گناه است. مشکل در نسبت من با حق است. این را نمیتوانم اثبات کنم که من در حق از این آقا جلوترم، که من در باطل از این آقا عقبترم. شکی نیست، کسی شک دارد؟ شیعه امیرالمؤمنین(ع) در عالم، مذهبش، مکتبش، امامش، به همه ائمه و مکتبهای عالم، فاصلهاش، فاصله زمین تا عرش است. هر کی شک دارد، خواهش میکنم برود پیش یک مشاور اعتقادی. به اعتقادات خودش باید بررسی دقیقی انجام دهد. مشکل در نسبت با حق است. مطلب! یک بار دیگر این جمله را تکرار کنید: «مشکل در نسبیت حق نیست، مشکل در نسبت با حق است.» نسبت با اینکه حل شود، خیلی شبهات حل میشود.
یک روایت بخوانم، این روایت دیوانه کننده است. خیلی روایتش قشنگ است. خیلی قشنگ است. کتاب شریف "رجال کشی"؛ اساتید بنده این کتاب. وقتی میخواهند شناسایی بکنند راوی حدیث را، میروند در علم رجال. چند تا کتاب داریم، اینها در علم رجال کتاب رجال کشی. در رجال کشی این داستان را نقل کرده، صفحه ۳۲۷: مفضل، یار امام صادق(ع) در شهر کوفه زندگی میکرد. یک سری رفیق دور خودش جمع کرده بود، همه عرقخور و قمارباز و کفترباز و قالتاق. "قالتاق" (تعبیر شتار قالتا). یار امام صادق(ع) رفته در یک شهر تبلیغ کند. هرچی عرقخور است دور خودش جمع کرده! شما یک روحانی بیاید در محلتان، قاچاقچیها، موادفروشها، قماربازها، کفتربازها، همه را دور خودش جمع کند، چی میگویید؟ «دفتر تبلیغات جمعش کنید!» اصحاب امام صادق(ع) جمع شدند، نامه زدند خدمت امام صادق(ع). آمدند گفتند: «آقا جان، این مفضل خیلی وضعش خراب شده. رفته با اینها مینشیند دور هم. یک نامهای بنویسید.» زراره، عبدالله بن ...، محمد بن مسلم، ابوبصیر، حجر بن زائده. یعنی تا به امام صادق(ع)؛ آمدند پیش امام صادق(ع). سران حکومتشان، آمدند رده اول امام صادق(ع). «آقای، نامه بدهید مفضل، خیلی.»
حضرت قلم و کاغذ خواستند. "فاذا فیه: بسم الله الرحمن الرحیم. اشتر کذا و کذا و اشتر کذا قلیلاً و لا کثیراً ممّا قالوا فیه." حضرت فرمودند: «یک کاغذ بدهید.» کاغذ آوردند. حضرت نامه زدند برای کی؟ مفضل. چی نوشتند؟ لیست خرید! بسم الله الرحمن الرحیم. فلان چیز را بخر، فلان چیز را بخر، فلان چیز را بخر، فلان چیز هم بخر. لیست خرید فرستادند. این آقایون خدمت جناب مفضل، شهر کوفه. نامه را داد به مفضل. مفضل باز کرد، خواند. داد به زراره. آی زراره خواند. داد به محمد بن مسلم. همه خواندند. برگرداندند مفضل. فرمود: «این لیست خرید آقایم، عزیزم، امام صادق(ع) برای من فرستاده. آقایونی که اینجا هستند، میتوانند تهیه کنند این لیست را؟» آقا فرمودند: «نگاهی کردم، گفتم: "هذا مال عظیم." خیلی پول میخواهد. یک فرصتی بدهید ما برویم شهرمان. یک خرده ببینیم حاج خانم چیزی برای آخر ماه جمع کردهاند. اینها جمع میکنیم. از این ور هم قرض میگیریم. اینها میآییم انشاءالله برای شما تهیه میکنیم.»
نامه! مفضل گفتند که: «خب پس شما اجازه بدهید ما برویم شهرمان، پول برداریم اینها. بیایم برویم اینها را بخریم.» ایشان گفت: «تا شام اینجا تشریف داشته باشید.» رفیق عرقخورها را برداشتند. آوردند. "فجاء فقر علیهم کتاب ابی عبدالله." نامه امام صادق(ع) را گذاشت جلوی این دو تا عرقخور. چند تا عرقخور. «آقا! فرستاده برای شام.» ظهر این عرقخورها را فرستاد دنبال اینها که خیلی مخارجش سنگین بود. میگه شب نشده، "فرجع الفتیان و حمل کل واحد منهم علی قدر قوّته." و شب نشده. هر کدام با هزار، دو هزار درهم. چند هزار دینار، چند هزار درهم، چند هزار دینار. شب هر چی پول داشتند آوردند، ریختند. مفضل برگشت. گفت: «اینهایی که میگفتید عرقخورند و کفتربازند و اینها. نامه امام صادق(ع) اینها را ول کنم از دور و برم؟» "أتظنون أن الله تعالی یحتاج الی صلاتکم و صومکم؟" (آیا گمان میکنید که خدا به نماز و روزهتان احتیاج دارد؟) آقایون مقدس! آقای زراره که من تک تکشان را قربانشان بروم. انشاءالله خدا به نماز و روزتان احتیاج ندارد. حرف آقا را زمین نگذارد. عرقخوره حرف آقا را زودتر گرفت. حق نسبی است یا به نسبت ماست؟
مشکل در نسبت ماست. نتوانست بیاید. حق عرقخوری صددرصد بد است، ولی خدایی نمیشود گفت این عرقخوره از زراره عقبتر است. جایگاهش! اگر کم سن و سالتر است، گناه کمتر کرده. اگر سنش بیشتر است، عبادت بیشتر کرده. اگر همسن و سال من است، همسن و سال من است. همه از من بهترند. همه از من بهترند؟ نه، یعنی هم از تو اعتقادات. یعنی همه اعتقاداتشان درست است. مسلماً آنی که قبول ندارد اهل بیت را، یک راه میان عالم. عالم، عالم مار و پله است دیگر. آقا جان، عالم، عالم مار و پله. دیدید؟ نردبان را بیست تا میرود بالا؟ گزینه دوم! مشکلم این است. هر که مشخصه چیست؟ بدحجابی حرام است. حرف بزند! نه به خاطر بدحجابیاش از آن نردبانها دارد میرود بالا. آن باحجاب از آن مارها دارد هی میآید پایین. به آنش بستگی دارد. مسئله اینجا گیر میکند.
حاج آقا، ببخشید، شرمنده. مسئله یک مقدار در اینجا قضیه را بهتر باز کنید، چون به لحاظ اینکه به هر حال، هیچی را نمیشود به ظاهر افراد در نظر گرفت و بر اساس امتحان به حساب مطرح میشود. قضیه یک مقدار ممکن است برای افراد الآن سنگین و صغیر باشد. اشاره به همین به مذهبیها و چهرههای متدین یک مقداری الآن قضیه را باز کنید که این حالت مشتبه بودن، خواهش میکنم. من احساس میکنم، مطلب گفتم. حالا باز شما میفرمایید. عرض میکنم. بحث این است آقا، عرقخوری بد است، گناه چوب دارد، کتک دارد. یعنی شکی نیست. ولی شکی نیست! امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «اگه یک قطره شراب بیفتد در یک چاهی، از این چاه یک سطل بردارند، بریزند در یک زمینی، از این زمین گوسفندها بیایند بخورند، من از آن صد تا گوسفندی که از این زمین خوردهاند، گوشت یک دانهشان را هم حاضر نیستم بخورم.» این ولی همین عرقخور، یکیش سید حسین امامزاده سید حسین. در حرم از معصومه. برای دوستان طلبه بعضی وقتها گفتم. کنار کنار قبر اصلی حضرت معصومه دفن است. عرقخور! یک کسی به این بیاحترامی کرد، رفت خدمت امام عسکری(ع). امام عسکری(ع) فرمودند که: «این سید حسین ما را باهاش بد برخورد نکنید. عرقخور ولی سید.» به خاطر سید بودنش احترام بگذار. توبه کرد، عوض شد، صاحب کرامت. از معصومه دفن است.
توبه میکند، جبران میکند، عوض میکند. فرصت بحث در این است. شیطان میآید اینها را وسیله میکند برای اینکه بگوید: «آقا راه معلوم نیست کدام راه درست است. پیشرفتهتر است. کافر دروغ نمیگوید. ببین اذیت! دروغ نگفتنش از من جلوتر، ولی عقایدش غلط است.» نمیشود انکارش کرد. "بسمه تعالی." شیعه امیرالمؤمنین(ع) صددرصد از همه مکاتب سنی، نمیدانم وهابی، چی چی چی، از همه بالاتر است. ولی من شیعه، نمیتوانم بگویم. یعنی خود حق مشخص است، ولی نسبت من با حق، توش مشکل است، توش گیر است. این دو تا را باید با هم داشت. اگه کسی میخواهد انقلابی باشد و عقل انقلابی داشته باشد، یعنی هم انقلابی گناه دید، داد میزند، هم خودش را از گناهکار جلوتر نمیداند.
امیرالمؤمنین(ع) گریه میکرد. امام سجاد(ع) امام! شوخی نیست. در دعا بروید نگاه کنید، صحیفه سجادیه. "إلهی إنّک ذرّة أو أقل" بلکه کمتر است. دعای ابوحمزه را ببینید، به خدا وکیلی شما به امام سجاد(ع) بگویید آقا، شما از این آدمهای روی کره زمین از هیچ کدام جلوتر نیستیم؟ میگه: «به خدا نمیدانم. به خدا نمیدانم.» "همه میروند بهشت، یک نفر نمیرود، من علی میترسم و یک نفر. من کسی هستم که در قیامت میآورندش بین بهشت و جهنم. آدمها میآیند، رد میشوند. اشاره میکند، میگه: "هذا لی، هذا لک، هذا لی." این آتش جهنم. اشاره میکند: «مال من نیست، بگیرش.» جهنم! بگویند: «یک نفر هم نمیخواهیم جهنم برود.» بازم من علی امیدوارم آن یک نفر من باشم. این امیدش، همه بروند بهشت، علی نرود. "دارکی یقین داریم مسیری که میرود حق است، حق مطلق." توجه کرد؟ این حرف اگر قبول شد، قبول بشود، میرویم سراغ بقیه بحثها.
آن وقت میگوییم شیطان از این کانال که وارد میشود به اسم اینکه: «آقا نمیدانی کی بهتر است، کی عقبتر است، کی جلوتر است، ول کن آقا، از کجا معلوم اصلاً درست باشد.» عقلانیت انقلابی را میگیرد. «ما به عقاید دیگه احترام نمیگذاریم.» این چه حرف احترامی است که گذاشته؟ بله، به عقاید دیگه احترام نمیگذاریم. یعنی تحریکشان نمیکنیم. چون جلوی دشنام، نفرین، این حرفها راه ندارد. آدم عقلانی، آدم انقلابی چه نیازی دارد؟ با فحش میخواهم طرف را به راه راست بکشم؟ با کتک میخواهم به راه راست؟ سر و صدا و جیغ و داد؟ برای همین ما لعن خلفای دیگه را حرام میدانیم. کسی حق ندارد خلفای... نه خلفا! شخصیت مورد قبول اهل سنت را. «واللوم الظالم» حق نداریم تحریکشان کنیم. حرام است. درست است یا بهشت است یا حق است. به خاطر اینکه این لعن و سر و صداها جلوی حرف عقلانی را میگیرد. فضا، فضای عاطفی، کتک کاری میشود. حرف!
وقتی ما حرف داریم، حرف بزند. من جوجه طلب علمی که صفرم، به خدا قسم مناظره کردم. خیلیها را. خیلی جای رسمی. نمیآید کسی. نه، چون من کسیام، حرفی ندارند چی میخواهد بگوید. بدبخت از این آخوندهای وهابی بود در سرزمین غریب. تک و تنها. «این آقای پیغمبر اذیت کند. ملعونه، تاریخ طبری کجا کجا اینها گفته که کجا پیغمبر را اذیت کرد.» دعوا نکنی، خوب باشی. او هم بالاخره حرفش درست است دیگر. منطقی میشود. خود این کشتنه را شیطان میخواهد. شیطان میخواهد. حضرت نوح شیطان را دید. عجیب است این روایت را. شیطان بشکن میزند بعد از داستان طوفان. گفت: «چیزی است؟ خیلی سرخوشم.» گفت: «راحتم کردی! باید دویست سال زحمت میکشیدم. تک تک میدادم جهنم. یک لعن کردی، همه را بردی جهنم. یک چند سالی فعلاً نان بیکاری.» عجب! الآن وهابی این جوری است. فرصت استدلال نداری. سریع مشرک، کافر. حرف بزن! هی فرصت بده.
همین حضرت ابراهیم(ع) آن قدر انقلابی بود! خیلی انقلابی بود دیگر. شبهای قبل گفتیم. در آیات قرآن دارد، فرشتههایی که مأمور عذاب قوم لوط بودند، اینها آمدند بروند قوم لوط را عذاب کنند. در راه آمدند بشارت بدهند به حضرت ابراهیم. شنیدید دیگر داستانش را؟ در مسیری که میرفتند شبنشینی. آمدند گفتند حالا شب یلدا بوده، چه شبی بوده! گفتم امشب بریم یک سری ابراهیم بزنیم. ابراهیم نشناخت اینها را. سفره پهن کرده. غذایی آورد. رفت پرید و "بعجل حنیذ" (یک گوساله بریان) کباب کرد برای این و برداشت آورد. و فرشتههای عذاب بودند دیگر. دستهایشان دستهای قوی و یغوری بود. «بشارت بدهیم. بشارت به چی؟ چی بشارت دهیم؟ شما پسر خوب، اسحاق خدا بهت میدهد.» ذهب. وقتی ترسش نشست عذاب کنیم این. ابراهیم همان ابراهیم انقلابی. همین ابراهیم انقلابی برگشت به فرشتههای عذاب. گفت: «هی، شروع رای.» فرشتهها را زدند. حالا ول کن. حالا نمیخواهد. «بابا، ولشان کنید. یک غلطی کردهاند. فرصت بدهید. آدم میشوند.» آقای ابراهیم انقلابی! خدای متعال آیه قرآن است خطاب که: "یا ابراهیم" بابا، کوتاه بیا. ولش کن. آدم انقلابی آن قدر دوست دارد همه را اصلاً. چون انقلابی دوست دارد. نه اینکه هر کی یک گناه، نابود بشی، بمیری. شب خوابش نمیبرد.
آقا مریض میشود. گناه میبیند از یکی. الهی حرم امام رضا(ع) زار میزند. پیغمبر ما جهنم. خدا دیگه، جهنم دیگه. آدم انقلابی خوشحال میشود از جهنم رفتن کسی؟ این انقلابی نیست. اگر انقلابی باشد، عاقل نیست. آدم انقلابی منطق دارد، استدلال دارد. همین حضرت ابراهیم(ع). آن داستان معروف خورشیدپرستها. دید ماه پرستها که حضرت ابراهیم(ع) گفت: «ای فلان فلان بشد! خورشید میپرستی؟» اگر من بودم این جوری صحبت میکردم. عقل انقلابی. "فلما افلت" نه اینکه فحش، دری وری و سر و صدا و کتک. قاعده کلی. پارسال اربعین کربلا بودیم، دعوایمان شد. قمهزنها، سابقه ما بود. سرویسهای جاسوسی برده بودنش انگلیس و اینها. بعداً هم کلی بد و بیراه ما. روحانی کاروان حوزه علمیه بودیم، مدرسه علمیه معصومیه. بچههای طلبهها دور و بر. هر وقت هر استدلالش کم شده، مشکل. حضرت ابراهیم(ع) برگشت به اینها که خورشید و ماه را میپرستیدند. گفت که: «غروب بکند که خدا نیست.» یا آن داستان بتپرستها. وقتی رفتند بیرون شهر، جشن داشتند. گفت: «من مریضم.» ماند. رفت بتها را شکست. آیات قرآن! ترکونده. بس که این آیات را قشنگ برگشته و انقلابی. «عقلانیت.» میپرستی؟ پرتش کردند. استدلال نداره جواب بده.
دانشگاهی بود. همین مشهد. جلسه پرسش و پاسخ بود. سال ۸۸ بود. همان ایام ۲۲ بهمن. بحث خشونت و اینها. یکی مطرح. "تق تق میزنند دیگه، گردنها را." گفتم امام زمان(عج) قرآن عمل میکنند. قرآن آیات آخر سوره نحل میفرماید: "أدعُ إلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالحِکمَةِ وَ المَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وَ جادِلهُم بِالَّتی هیَ أحسَنُ." هیچ حرفی هم از شمشیر ندارد. نه که شمشیر مال وقتی است که طرف حرف منطقی میزنی، قبول نمیکند، لج میکند. بعد تازه شمشیر میکشد. آنجا پای شمشیر میآید. "و أنزلنا الحدید فیه بأْسٌ شدید." شمشیر میکشیم خاصیت دارد. یک جنگم نداریم که پیغمبر، اهل بیت خودشان رفتند. قبول نکنی، میزنم. شمشیر بکشی، شمشیر میکشم. امام حسین(ع) در کربلا فرمودند: «دعوت کردیم، قبول نمیکنید. برمیگردم.»
آیه قرآن میفرماید: «دعوت به سمت راه خدا کن با چی؟ با حکمت، عقلانیت، حرف، استدلال، منطق، موعظه حسنه.» همان جور که با پدرش. قطعی قرآنی داریم. آذر پدر ابراهیم نبوده، عمویش بوده. شکی نیست. سرپرست بوده. موعظه حسنه را با پدرش رعایت میکرد: «بابا جان، کوتاه بیا. این راه عاقبت ندارد.» اگه حرف نمیزد. هر کس شمشیر نیست. ظهور میکردند دیگر. چه کاری! ۱۵۰۰ تا ۱۲۰۰ سال مخفی باشد، غصه بخورد. بعد همه را تک تک بزند، بکشد. خب از اول فرصت میدهد عقلانیت بارور بشود. با عقلانیت میگیرد یک دست میکشد. بعدازظهر دست میکشند. همه مرحله مرحله است. در روایت دارد آن مرحلهای که حضرت دست میکشند، عقل کامل میشود. در مصر است. وقتی بیتالمقدس را گرفتند و عراق را گرفتند، کوفه مرکز حکومتشان شده. بیتالمقدس میخواهند بروند نماز بخوانند. حضرت مسیح آنجا فرود میآیند. مسیحیها عوض میشوند. یک تعدادشان قبول نمیکند. پیمان هفت ساله میبندند با حضرت.
مفصل اینها. بعد حضرت میآیند در مصر سخنرانی در مصرشان... (که خیلی مهم است، از زیر اهرام ثلاثه میفرمایند) یک باران چهل روزه میگیرد. گنجهای زمین بیرون میآید. ثروت عمومی عالم فوقالعاده میرود بالا. کامل میشود. آن هم معلوم نیست همه باشند. عقلانیت انقلابی، یعنی آقا هر کی دنبال ابراهیم(ع) راه بیفتد، عاقل میشود، انقلابی میشود، عاقل میشود. عاقل! زندگیش فرق میکند با دیگران. دنبال یک چیزهای دیگر است. بقیه دنبال یک چیز دیگر است. یک بار در کاظمین یک جوانی، بگویم، خیلی وقتتان را نگیرم. حالا به برکت اینکه ما عربی (پای ضریح جوادین علیهم السلام) دو تا جوان بودند. برگشت گفتش که: «حاج آقا، این حدیثی که گفته: "لا یَکمَلُ ایمانُ عَبدٍ حتیّ یَقولَ الناسُ: إنّه مَجنونٌ." (ایمان بندهای کامل نمیشود تا مردم بگویند او دیوانه است.) یعنی چی؟» توضیح دادم برایش. گفتم: «نه. یعنی یک جوری زندگی میکند، مردم وقتی نگاه میکنند، این دیوانه است.» فلان بانکو دادند دستش. سیستم امنیتی دستش است. نه اینکه بعضی از اینها که سیستم امنیتی بانکها دستشان است (نفری پنجاه تومان اگر بردارند، شما که نمیفهمید پنجاه تومان کم شده! یک اختلاس این جوری اگر بکنی، نفری پنجاه تومان کم بکند، تو یک شب دو میلیارد حداقل به جیب بزند). ازدواجش فرق میکند.
آقا، میخواهیم ببینیم انقلابی هستین؟ جوانها، ازدواج فرق بکند ها! ازدواج انقلابی فرق میکند. ازدواج عاقل فرق میکند. چرت و پرت و اتینا ماشین فلان و کرایه بکنید با گل فلان که چی! لباس فلان کچ تالار فلان که چی! عکس بندازم. ازدواج انقلابی. من توصیه میکنم همه جوانها، بزرگترها هم بخوانند، به جوانهایشان بگویند اشکال ندارد این کتابهایی که در مورد همسران شهدا چاپ شده، حتماً بخوانند. شهید ردانیپور شب عقدش با چه وضعی رفته. همسر یک شهید دیگر را... «همسران شهدا را نگذارید اینها مثلاً بیسرپرست بمانند. تا جایی که میشود این همسران شهدایی که جوانند، مثلاً ازدواج بکنند زود.» ایشان بدون اینکه خانوادهاش بفهمند، یک همسر شهیدی را پیدا میکند. هیچی هم به هیچ کی نمیگوید. «قبلاً شوهردار بود؟» میرود خواستگاری. سه تا دعوتنامه. به جای هزینههای دعوتنامه الکی، سه تا دعوتنامه برای امام رضا(ع)، امام زمان(عج) و حضرت زهرا(س). این جوری در ذهن! یک عروسی ساده. شب اول عروسی میخوابند. صبح زار زار گریه میکند. خانمش میگوید: «چی شد؟» میگوید: «دعوتنامه برای حضرت زهرا(س) فرستاده بودیم، یادت است؟ بیبی آمدند در خوابم. فهمیدند آمدیم عروسی. تا آقا مصطفی.» آدم شیعهای که امام زمان(عج) در عروسیش نیاید، بدبخت، برود بمیرد! جوانی که یک کاری میکند امام زمان(عج) در مجلس عروسیش نیاید، بدبخت! بزرگترین سرمایه زندگی منتظر! بچهشیعه ازدواج کند، بیاید عروسیش. مگر کی را دارد امام زمان(عج)، غیر از این چهار تا بچهشیعه؟
ازدواجتو. یکی از اساتید ما که از دوستان ایشان بود، میگوید: «روز سوم بعد از عقدش رفتیم در خانهشان. در زدیم. آقا مصطفی هستند؟» «نخیر.» «کجا؟» «جبهه.» سه روز بعد خبر شهادت. ازدواج آدم انقلابی. وقتی میخواهد زن بگیرد چرا خیلی از زندگیها بند نیست؟ نظر من است، بالاخره ما هم کم بین مردم نبودیم که هم مشاوره. اطلاع نداریم از این مسائل. به نظر بنده اگر جوانها حماسی زندگی کنند، انقلابی ازدواج کنند، انقلابی زندگی کنند، طلاق به خاطر حماسه ازدواج نمیکند. مشکل همین است. کسی ازدواج کند، میگوید: «میخواهم یک نسلی بیاورم، عالم را به هم بریزم.» چیزهای الکی. دعوا میکند. این امیرالمؤمنین(ع) انقلابی مثال.
وقتی میخواهد ازدواج بکند بعد از حضرت زهرا(س)، به عقیل، برادرش که نسبشناس است (در عرب کسی به اندازه عقیل نسبشناس نبوده)، امیرالمؤمنین(ع) به برادرشان عقیل میفرمایند: "انظر الی امراه قد ولدت حُلًّا فولدت من العرب." عقیل، بگرد برای من یک زنی پیدا کن، میخواهم ازش شیر به دنیا بیاورد. شیرفارسها! میخواهم یک بچه رزمآوری ازش به دنیا بیاید. عقیل خطاب میکند به برادرش: "تزوج ام البنین الکلابیه." این فاطمه کلابیه را بگیر. در عرب از پدران این امالبنین(س) شجاعتر نیست. اگر بچه شجاع میخواهی، با امالبنین(س) ازدواج کن. ازدواج انقلابی امیرالمؤمنین(ع).
ازدواج حماسی امیرالمؤمنین(ع) که طبری در تاریخش نقل میکند، به نظرم طبری یا کسی دیگر است، میگوید: «امالبنین(س) قبل علی(ع) با احدی ازدواج کرده بود.» نه بعد علی(ع). اختصاصی مال امیرالمؤمنین(ع) بود. این زن چهار تا شیر به این عالم عرضه کرد. اسم عباسش میآید در عراق، میگوید: «شما اگر در دادگاه سند داری، سند. سند نداری، قسم به حضرت عباس بخوری، قبول است.» عراقیها این شکلیاند. «قسم دروغ به عباس بخوریم، زنده نمیگذاردت.» عباس! این زن انقلابی، این ازدواج انقلابی، بچهاش عباس انقلابی. پشت و پناه حسین(ع). آرام جان بچههای حسین(ع). علمدار. بچهها علم را در دست عباس(ع) میبینند، راحت میخوابند. اگر نصف شب کابوس بگیرند، از خواب بیدار شوند، نگاه میکنند علم عمو سر پا میبینند. "سرت وایساده." راحت. (لا إله إلا الله)
امالبنین(س) وقتی خبر آوردند در این ایام برایش، امالبنین(س) اول پرسید: «از حسینم چه خبر؟» گفتند: «امالبنین، حسین تو را کشتند.» گفت: «دروغ میگویید! مگر میشود عباسم باشد حسینم را بکشند؟» مقتل دارد. فرزند عباس، عبیدالله بن عباس، در بغل امالبنین(س) بود تا امالبنین... «مگر میشود عباسم را بکشند؟» گفتند: «امالبنین، اول دو دستش را قطع کردند. بعد با عمود آهنین.» (السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفناءک، علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار) ای کاش ما هم پیادهروان حرمت بودیم. حسین جان! خیلیها این ایام از تلویزیون میبینند، این زائر پیادهرو دلشان میرود کربلا. (آخرالعهد من لزیارتی علی ابن الحسین و علی اولاد) سالیانی از کربلا گذشته بود. خاندان حسین(ع) در مدینه زندگی میکرد. طبق آنی که نقل کردند چندین بار پیش آمد. امالبنین(س) نگاهش به سکینه بنت الحسین(ع) افتاد. فرمود: «دخترم، آمدم ازت حلالیت بطلبم.» «برای چی مادر جان؟» «آخه عباسم شما قول آب داده بود. من پسرم را میشناسم. پسرم کسی نبود که زیر قولش بزند. نگذاشتند وگرنه آب را به خیمهها میرساندند.» مثل پس فردا وقتی اهل بیت حسین(ع) به کربلا. اول از همه زینب(س) رفت سر ابیعبدالله(ع). با هر حالی بود خودش را رساند، کشاند.
ولی بعضی از این بچهها سر قبر عمو عباس(ع) این روضه را در حرم عباس خواندم برای شما بگویم. «...عباس، میدهند به ما هم بدهند. آخه تنها کسی که بدون خداحافظی رفت، عباس بود.» هر کی خداحافظی میکرد. ولی خداحافظ! خداحافظ! قرار بود برگردد. شاید بعضی از این بچهها... ای کاش از تشنگی میمردی! "محمود جان" ازت طلب آب نمیکردی. آخه رفتی کمر بابایمان شکست. تا رفتی نگاه دشمن به ما عوض شد. تا رفتی دیگه گوشوارهها به حسین...
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...