عقلانیت انقلابی

جلسه پنجم

00:48:01
56

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد؛ فعّالین الطیّبین الطاهرین، و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی ابد الآبدین.

بحث شب‌های گذشته پیرامون «عقلانیت انقلابی» بود. همین عنوان، وقتی آدم برای اولین بار می‌شنود، ممکن است نسبت به آن موضع بگیرد؛ هم خود کلمه "انقلابی"، کلمه‌ای حساسیت‌برانگیز است، مخصوصاً وقتی با "عقلانیت" ترکیب می‌شود. در این چند شب، سعی ما بر این بود که خود این واژه انقلابی را خوب تعریف و جا بیندازیم و عقلانیت را هم همین‌طور. امشب، ان‌شاءالله نتیجه‌گیری نهایی ماست که دوستانی هم که تشریف نداشتند، ان‌شاءالله از این سلسله بحث جا نمانند؛ چون بحثمان یک سلسله منظم است.

واژه «عقل» وقتی گفته می‌شود، یک تعریف رایج دارد که تقریباً همه شامل این تعریف رایج می‌شوند؛ تعریف عقل مشخص است. وقتی مثلاً به یک نفر می‌گویند: «آقا، دو دو تا چند تا می‌شود؟» می‌گوید: «چهار تا.» می‌فهمیم که عقلش کار می‌کند. آدمی که مثلاً آتش می‌بیند، دستش را کنار می‌کشد، می‌فهمد که عقلش کار می‌کند. یک سری چیزها بالاخره در زندگی معمول، این‌ها حکایت از این دارد که انسان عاقل است. می‌گویند: «آقا، مثلاً هر آدم عاقلی از این حرف، این‌جور می‌فهمد.» این یک تعریف کلی از عقل است.

ولی در آیات قرآن و روایات، تعریفی که از عقل داریم، غیر از این است؛ آن فرق می‌کند. وقتی در آیات قرآن می‌فرماید "عاقل" و در روایات می‌فرماید "عاقل"، منظورش این نیست که همین دو تا؛ خیلی منظور دقیق‌تر است، معنا دقیق‌تر است. تعقل قرآنی همیشه وابسته است به "تعلق دنیایی". چه گفتم؟ بفرمایید: «تعلق دنیایی.» احسنت! یعنی در قرآن، هر وقت می‌فرماید آدم عاقلی است، یعنی تعلق به دنیا ندارد، تعلق به مادیات ندارد. هر کس در فرهنگ قرآن، هر کس تعلق به مادیات دارد، به همان میزان تعقلش کمتر است. آیه قرآن می‌گوید به جهنمیان: «چرا افتادید جهنم؟ ما اصحاب سعیر؟» اگر حرف گوش می‌دادیم، اگر عقلمان را کار می‌انداختیم، جهنمی نمی‌شدیم. دیدید در فرهنگ قرآن آدم عاقل، این رابطه تعقل و تعلق را دارد؟

پیغمبر اکرم از جایی رد می‌شدند، دیدند یک بنده خدایی ایستاده، چند نفر هم دور و برش را گرفته‌اند. فرمودند: «چه خبر است اینجا؟» گفتند: «آقا، دیوانه! دیوانه پیدا کردیم! مردم ایستاده‌اند دارند بهش نگاه می‌کنند، می‌خندند. دیوانه‌بازی در می‌آورد، مردم می‌خندند.» (بنده خدا مشکلاتی داشت.) حضرت فرمودند: «این که دیوانه نیست، این مریض است. خب، یکی قلبش مریض است، یکی پایش مریض است، یکی نمی‌دانم بیماری خونی دارد، یکی هم بیماری مغزی دارد. شما می‌روید در بخش آی‌سی‌یو؛ وای! طرف قلبش را عمل کرده، قلبش مریض است. هر و کر بهش بخند! یکم عقلش مشکل دارد. بنده خدا! این که دیوانه نیست، این مریض است.» دیوانه کیست؟ همه جمع شدند، پیغمبر اکرم فرمود: «دیوانه‌ای که می‌خواهید تعریف کنید، کیست یا رسول الله؟» حضرت فرمودند: «هر کس دنیا را می‌چسبد و آخرت را ول می‌کند، می‌خواهید بروید دورش بایستید بهش بخندید؟ این است دیوانه! این است که عقلش کم است، عقلش کم است.»

استاد ما می‌فرمود: «به شما یک طلای هجده‌عیار، بیست‌و‌چهار عیار (بالاتر هم دارد ها! بالاتر هم می‌توان انجام داد)، ولی یک سفال هست، بهت می‌دهیم تا قیامت دستت بماند.» سفال می‌ماند برای آدم. ایشان می‌فرمود: «دنیا سفال پنج‌دقیقه است، آخرت طلای ماندگار است.» در مثال سفال، آیا آدم طلای باقی را ول می‌کند و سفال فانی را می‌گیرد؟ در این دنیا، ما می‌بینیم کسانی را که سفال فانی را می‌گیرند و طلای باقی را ول می‌کنند. عقلش کم نیست، نرم‌افزارش مشکل دارد.

آن تعریفی که از "انقلابی‌گری" داشتیم، وابسته به این است که آدم عقل داشته باشد. اگر هر وقت عقل شیطانی (دیشب یادتان هست گفتیم عقل قلابی؟ عزیزان که بودند، عقل قلابی، عقل شیطانی بود.) ظاهراً استدلال دارد، منطق دارد، برهان دارد، ولی تهش می‌بینی یک چیز دیگر است. از کجا بفهمیم عقل الهی و عقل شیطانی را؟ عقل شیطانی همیشه تهش یک تعلق به مادیات است. یک عده رفتند امام حسین را تنها گذاشتند، امام حسین را کمک نکردند، به اسم عقلانیت. اصلاً امام حسین را نصیحت می‌کردند: «آقا، این اصلاً کار منطقی نیست. شما دارید می‌روید می‌جنگید ها!» از بزرگان اسلام، خیلی موجه‌اند: اسب احسن عبیدالله بن حر جعفی. قصر بنی مقاتل، حضرت آن منزل که آمدند، رسیدند. فهمیدند که عبیدالله آمده اینجا. حضرت خودشان با ایشان رفتند دم خیمه. «کوفه، خارج شدم. آمدم اطراف کوفه. شرمنده. اسب و شمشیرم است، بنده خدا!» داغون شد. بعد، ماجرای کربلا فراوان است. از نزدیکان امام حسین، شخصیت‌های موجه، می‌گفتند: «آقا، کار شما منطقی نیست، استدلال ندارد.» تهِ تهِ این‌ها، آدم‌های عاقل‌نمای آن دورانی که بررسی می‌کردیم، این یک تعلق به یک چیزی، تعلق به این دنیا، پایش را بسته. یک تعلق؛ آدم‌های عاقل‌نما، آدم‌هایی که عقل شیطانی دارند، این‌ها تعلقشان است که این‌ها را به فلسفه‌بافی می‌اندازد. شروع می‌کند فلسفه‌بافی، استدلال‌نمایی، استدلال‌سازی، برهان‌سازی تولید می‌کند: «من ته دلم به کجا بسته است؟ به تمنای قدرت، به تمنای ثروت‌ها، به تمنای شهرت و شهوت و این‌هاست ها!» استدلال می‌آورد. عقل الهی، عقل انقلابی، قید همه را می‌زند به خاطر خدا، از همه‌چیز می‌گذرد به خاطر خدا. تنها جایی که کوتاه‌بیا نیست، عقل شیطانی است، همه جا کوتاه‌بیا هست... غیر از خدا!

به خدا، آیه‌ای می‌خواهم بخوانم، بعدش یک روایت انقلابی. موافقید؟ هر کس موافق است یک آیه و روایت انقلابی بشنود، یک صلوات انقلابی بفرستد. اَللّهُمَّ صَلّی عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمّد و عَجّل فَرَجَهُم.

آیه 24 سوره مبارکه توبه: «قلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّىٰ يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ ۗ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ.»

هر کس پدرانش را (۱)، بچه‌هایش را (۲)، برادرانش را (۳)، همسران (۴)، خانواده (۵)، اموالی که جمع کرده (۶)، کاسبی که دارد انجام می‌دهد (۷)، خانه‌زندگی که دارد (۸)، این هشت تا را از خدا و پیغمبر و جهاد در راه خدا بیشتر دوست دارد، وایسا! «پدرش را درآوریم!» آیا انقلابی دیدید؟ «فاسقن!» خیلی عجیب است. این «پدرتو در می‌آورم»، اصطلاح قرآنی است ها. می‌دانید که یک سری ضرب‌المثل بین ما رایج است، آیه قرآن است: «شیطان پدر همه‌تان را درآورده.» از کجا؟ از بهشت. «یا بنی آدم! مواظب شیطان، پدرتان را از بهشت درآورده.» یک وقت شما... پدر درآوردن، کار شیطان است.

جهاد را بیشتر دوست داری یا کاسبی‌ات را؟ یعنی الآن بگویند: «آقا، بریم جنگ.» بسم‌الله. اصلاً حنظله، داستانش را شنیدید دیگر؟ شب عروسی‌اش، جنگ احد. عروسی شوخی نیست. کدام یکی از ما حاضریم حجله را ول کنیم، پاشیم بریم بجنگیم، کشته بشیم؟ خانمشو ول کن. برو تو خونه؛ غسل نکرده، پاشو رفت جبهه. همان شب مسکن داد، همسرش را شاهد گرفت که «اگر بچه بدنیا آمد، بچه من است.» رفت جنگ، شهید شد. پیغمبر فرمود: «غسل جنابت نکرد. دیدم ملائکه دارند غسلش می‌دهند.» شد حنظله غسیل الملائکه. انقلابی این است. اهل‌بیت انقلابی تربیت می‌کنند. حالا هزار تا فلسفه: «نه، می‌دانید! خوب؛ چون اسلام گفته است که حفظ حقوق همسر، این‌ها... ما الآن اگر جبهه بیاییم، همسرانمان...» فلسفه تولید کردن، فلسفه‌بافی، تعلق است.

این یک آیه انقلابی. یک روایت انقلابی هم بخوانم. این روایت عجیب است! این هم انقلابی است، هم عقلانی است، هم خیلی این روایت عجیب است. در نهج‌البلاغه، حضرت یک وقتی به یکی از اصحابشان فرمودند: «لا تَجعَلْ أکثَرَ شُغلِکَ بِأهلِکَ وَ وَلَدِکَ.» ان‌قدر درگیر زن و بچه‌ات نباش. «پیغمبر! نه! این باید برود مدرسه غیرانتفاعی. من الان غیرانتفاعی، پولش را ندارم. بابا! ول کن.» مادر، خودت برو غیرانتفاعی! درگیر کنکور این، دانشگاه آن، لباس آن، خرید شب عید این، مهمان آن و... بعد، استدلال امیرالمؤمنین را ببینیم. حضرت فرمودند: «خیلی درگیر زن و بچه‌ات نباش؛ فَإن یَکونُوا أهْلٌ لِلّهِ أَولِیاءَ لِلّهِ وَ یَکونُونَ أعدآءَ لِلّهِ»؛ زن و بچه شما، ولیّ خدا هستند یا دشمن خدا؟ درست است آقا؟ از این دو حالت که خارج نیست، درست است؟ بله. یا بالاخره زن و بچه من با خدا دوستند یا دشمنند؟ امیرالمؤمنین فرمود: «اگر زن و بچه‌ات با خدا دوستند، خدا بلد است دوست خودش را چه جور جمع و جور کند. اگر دشمنند، به تو چه که می‌خواهی دشمن خدا را تأمین کنی؟» درگیر نباش! شب‌ها خوابش نمی‌برد: «جهیزیه دخترم بابا!» می‌رساند: «این هنوزم از این‌ور به آن‌ور باید تاب باشد!» چشم همه کور بشود. زندگی عقلانی نیست، انقلابی هم نیست، عقلانی قرآنی. بله. عقلانی مردمی. خیلی «ما بین مردم، کسی این‌جوری نباشه می‌گن عاقل نیست!»



نماد انقلابی‌گری را در قرآن گفتیم کیست؟ شب‌های گذشته گفتیم: حضرت ابراهیم علیه‌السلام. حضرت ابراهیم، ببین! آدم انقلابی، آدم عاقلی است. خدا آفرید. یک وقت برمی‌گردد می‌گوید: «کانَ إِبْرَاهِيمُ أُمَّةً لِلَّهِ حَنِيفًا.» (ده میلیارد آدم است؟) آدم انقلابی این شکلی است ها. آدم انقلابی یک نفرش، کار پانصد نفر را می‌کند.

یک وقتی در یکی از دانشگاه‌های تهران، یک بحث داشتیم همین آیه را. جمع‌بندی دوستان دانشگاه امیرکبیر بودیم. میلاد حضرت زهرا بود، بحثمان در مورد کوثر بود. این آیه را مطرح کردند. گفتند: «اگر می‌خواهیم ببینیم آقا ما مثل حضرت ابراهیم، مثل حضرت زهرا هستیم یا نه...» خدا در مورد حضرت زهرا می‌فرماید: «کوثر، خیر زیاد.» حضرت ابراهیم می‌گوید: «امت.» ملاکش چیست؟ وقتی مردیم باید ببینیم چقدر عالم به هم می‌ریزد. علامتش؛ اگر مثل شهید کاوه شدیم، وقتی ما را کشتند، همیشه... اگر کاوه عزیز دوست‌داشتنی ما که در بهشت رضا علیه‌السلام مدفون است، وقتی کشتنش در جنگ، یک هفته عراق جشن عمومی اعلام شد. یعنی "مرگش" بودنش، "پدر شیطان" را در می‌آورد!

در روایت داری: «یک عالم نفس کشیدنش از هزار تا عابد برای شیطان سخت‌تر است.» وقتی یک عالم از دنیا می‌رود، به اندازه قبیله ربیعه و مضر، (دو تا قبیله بزرگ عرب بودند. چند میلیون آدم بودند)، به اندازه قبیله ربیعه و مضر، شیطان آزاد می‌شود. یعنی یک نفر آدم، چند میلیون شیطان را بسته، آزاد می‌شود! بعدش یک اتفاق بد افتاد... ۷۶، ۷۸، ۸۸، پارسال، مرحوم آیت‌الله خوشوقت از دنیا رفتند. دو هفته بعدش آن افتضاح مجلس! عالم این‌جوری است. "امت"؛ بودنش پدر شیطان است، نفس کشیدنش پدر شیطان را در می‌آورد! ابراهیم "امت" بود. قرآن می‌گوید هم "امت" بود، هم "پدر امت" بود. ویژگی‌هایی که قرآن در مورد حضرت ابراهیم می‌گوید: «مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ».

یک صلوات دیگر بفرستید. اَللّهُمَّ صَلّی عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمّد و عَجّل فَرَجَهُم.

حالا این "امت"، این "پدر امت"، این آقا، در پیری، خدا یک بچه بهش داده. پیری. آن‌هایی که بچه می‌خواهند و بچه‌دار نمی‌شوند، (به حضرت ابراهیم متوسل نشوند...) خودش در پیری بچه‌دار شد. بنده خدا! یکی از علما، یک جوان عربی آمد به ایشان گفت. ایشان، عالمی که ما در خدمتش بودیم، آقای فلانی. «بیا حاج آقای فلانی! کارت دارم.» (خوئی و یک زمانی مسئول کتابخانه نجف بودند و حکم اجتهادشان را از آقای خوئی گرفتند، آقای میلانی؛ پیرمرد خیلی بزرگواری.) حضرت ابراهیم، تقریباً طبق بعضی روایات، نزدیک صد سالش بود، پدر شد.

حالا با این سن و سال، خدا یک بچه کوچولو بهش داده، خیلی هم دوستش دارد. حکم نازل شد: «ابراهیم! از این سرزمین...» حالا کجا بوده؟ محل زندگی حضرت ابراهیم، ظاهراً کوفه بوده، از برخی روایات برداشت می‌شود. «از این کوفه، زن و بچه‌ات را برمی‌داری، می‌بری مکه، می‌گذاری، برمی‌گردی کوفه.» تا مکه فاصله چقدر است؟ عراق و عربستان. بچه شیرخواره برمی‌دارد، اسماعیل را می‌برد با هاجر در بیابان می‌گذارد، برمی‌گردد.

سوره ابراهیم را ببینیم که آب نبوده این بچه بخورد. آن‌قدر پایش را روی زمین می‌کشد که آب می‌جوشد و زمزم می‌شود. از آن آب، آبادی در می‌آید و بعد زندگی راه می‌افتد. دوازده، سیزده سال و شما را به خدا! امتحان‌های ما پس خدا امتحان نمی‌گیرد از ما. این بعد از دوازده سیزده سال فراق، پیرمرد. همه عشقش به این بچه‌اش است. راه افتاده برود مکه، بچه را ببیند. شب اول می‌خوابد، خواب می‌بیند دارد سر بچه را می‌بُرد. نه! بریم شب دوم می‌خوابد. بعد دوازده سیزده سال آمده بچه رو ببیند: «سلام عزیزم! چقدر بزرگ شدی! بریم کجا؟ قربانگاه!» بچه چقدر تربیت شده است: «یا اَبَتِ افْعَلْ مَاتُؤمَرُ سَتَجِدُنِی إنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ.» وضعیت چاقو را می‌زند، نمی‌بُرد! به قول یکی از علما می‌فرمود: «من ابراهیم را از اینی که آمد بچه را سر بِبُرد، نفهمیدم؛ از این یک تیکه عظمتش را فهمیدم: چاقو را می‌کشید، می‌دید نمی‌بُرد. نگفت: خب، الحمدلله مثل یک قسمت نیست. چرا نمی‌بُرد؟» می‌زد به این. عظمت این‌جاست: بی‌تعلق. چون عاقل است، چون ملکوت را دیده، باطن عالم را دیده. به چی دل ببندم؟ به کی دل ببندم؟ جمع کنم... بدبختی نیست، این عقل است. عقل نیست؛ عقل چی؟ قرآنی. در عقل قرآنی، آدم نگاهش نسبت به زن و بچه‌اش یک نگاه دیگر است.



یک سؤال. نسلی باقی بماند، دور و بر آدم باشند، بالاخره قدرت آدم است، عصای پیری آدم است. درست است آقا؟ همه آن‌هایی که ندارند هم زن هم بچه نصیب کند ان‌شاءالله. به حق این ایام خوبش و ان‌شاءالله خوب هم استفاده کنند. ان‌شاءالله. حضرت ابراهیم در قرآن، نگاهش به زن و بچه‌اش، مخصوصاً به بچه‌اش، چند تا ویژگی دارد. آرزو‌هایی که حضرت ابراهیم نسبت به بچه‌هایش داشت، ترس‌هایی که نسبت به بچه‌هایش داشت.

آرزو‌های من و شما برای بچه‌هایمان چیست؟ پیش من: «لباس دامادی این را ببینم، لباس عروسی این را ببینم، بچه این را ببینم، دانشگاه رفتنش را ببینم، فارغ‌التحصیل شدنش را ببینم.» خب، که چی؟ حالا فارغ‌التحصیل شد، بعدش چی؟ «ثمره زندگیش معتاد نشده! الحمدلله.» بس است. «معتاد نشود، خلافکار نشود، قاچاقچی نشود، اعدامش نکنند.» همین. خیلی کم است. آرزو‌های حضرت ابراهیم در قرآن. اولی که این اسماعیل را می‌آید، می‌گذارد با هاجر در این بیابان. بیابان؛ خودش می‌گوید: «غَیرَ ذِی زَرْعٍ.» یعنی اصلاً اینجا قابلیت کشت ندارد. الان می‌روی مکه، پدر آدم تا استخوان‌های آدم می‌سوزد. این سنگ فرش‌هایی که کرده‌اند، سفید است و حرارت را می‌گیرد. می‌رفتیم یک تکه‌اش، در آهنی بود که باز می‌کردند، می‌رفتند آن پایین؛ جزغاله می‌شد از گرمای تیر. حالا الان با این همه سیستم خنک‌کننده باشد. آن دوره، حضرت اسماعیل آمده. این بچه کوچک را انداخته در این... حکم الهی. بعد چی می‌گوید؟ می‌گوید من امیدم به این بچه چیست؟ «رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ... رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ.» برای اینکه نماز... خیلی حرف است.

اهل نماز غصه دارد، اگر بچه‌اش بی‌نماز است. می‌نشیند زار زار گریه می‌کند. اگر بچه زندان باشد، چه کار می‌کنیم؟ آقا، الان یک مادری در این جلسه باشد، پدری باشد، بچه‌اش زندان باشد، جلسه را برمی‌دارد، گریه و زاری. زندان رفتن مهم‌تر است یا بی‌نماز بودن؟ آدم دق کند برایش. شد گریه کنیم برای بی‌نماز بودن بچه؟ در و دیوار بزنیم: «آقا! این نماز نمی‌خواند.» می‌گوید یک لقمه غذا به بی‌نماز بدهی، انگار رفته‌ای پیغمبر را کشته‌ای. روایت از امام صادق: «لبخند بی‌نماز مساوی است با تخریب کعبه گناهش.» دیشب عرض کردم اولین راهش تعقل و عقلانیت و استدلال است. بله. کسی لجباز است، قبول نمی‌کند. هر چی آدم استدلال می‌آورد، این باید قطع رابطه بشود. یعنی چی؟ «بله، اگر عقاید جور نیست، بالاخره شما روی او تأثیر داری، وقتی با هم هستیم.» آقا، یکی بی‌حجاب است، هیئت امام حسین می‌آید، چادری می‌شود. این را باید سفت چسبید، نباید گذاشت از دست برود. چون بی‌حجاب است. یک وقتی آهنگ گوش می‌دهد. یک وقتی نمازش را نمی‌خواند. بی‌حجابی که حرف تو مخش نمی‌رود. کنار… حساس هستی نسبت به بچه‌ها؟ حساس است. باید صلوات بیاید جلو بنشیند. اَللّهُمَّ صَلّی عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمّد و عَجّل فَرَجَهُم.

نماز شوخی نیست. نماز اوج انقلابی‌گری خودش. وقتی کسی می‌رود نماز، کجا؟ می‌گویند محراب، درست است؟ یک وقت در محراب. در قرآن هم چندین بار گفته. اساتید من، روحانیون معظم، نور چشمانم، من واقعاً خجالت می‌کشم خدمت این بزرگ... واقعاً درس ادب می‌گیرم از این بزرگانی که شب متواضعانه تحمل می‌کنند. اساتید بنده اینجا هستند، ازشان بپرسیم محراب یعنی چی؟ محراب یعنی مفعال. دوستان طَلَبِه هم هستند، می‌شود ازشان پرسید. محراب مفعال. مفعال یعنی محل... مرصاد که می‌گویند یعنی چی؟ یعنی محل «رصد کردن». محراب یعنی چی؟ یعنی محل «حرب»، محل «جنگیدن». می‌جنگد. رفت در محراب، پدر شیطان را در می‌آورد!

اگر یک سجده‌ای که می‌رود، زوزه شیطان بلند می‌شود: «سجده کند! این آمده دارد سجده می‌کند. در دهان من دارد می‌زند.» نور چشم شیطان است، عشق شیطان است، این نفس شیطان است. «از بهشت خودم را انداختم بیرون که بیایم تو را بگیرم برای خودم.» عزیز دلم! خدای متعال خطاب کرده، روایت خطاب کرده به انسان‌ها، می‌گوید: «شما چقدر نادانید! من به خاطر شماها شیطان را انداختم بیرون از بهشت.» شما آرزوی یک آدم انقلابی برای بچه‌اش این است. نمازخوان. اهل نماز. اهل ذکر. رابطه با خدا. چی می‌خواهم غیر از این من از این بچه؟ نه پول می‌خواهم نه هیچی.

وصیت حضرت ابراهیم را ببینید. وصیت ما چیست؟ از بچه‌هایمان چه توقعی دارم؟ «راضی شدم.» وصیت حضرت ابراهیم داشت از دنیا می‌رفت، وصیت کرد. بچه‌هایش را جمع کرد، گفت: «فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ.» وصیت من ابراهیم به شماها این است: «فقط با اسلام بمیرید، مسلمان بمیرید.» باباتان همین را از شما خواست: «مسلمان».

رضوان خدا به آیت‌الله‌العظمی بهجت. این ابرمرد. مزه خیابان تهران نمی‌شود رد بشوم، یاد این بزرگمرد نیفتم. این خیابان دانش، نوجوانی ما اینجا سپری شد. این حسینیه آیت‌الله بهجت، روضه‌های ایشان، رفت و آمدهای ایشان. دورانی بود که ندیدن ضرر کردید. نماز عشق بهجت. خدا گذاشت جلو چشم ما ببینیم، یک خرده در این عالم مادی بفهمیم یک کم خدا...

ید روز سر سفره بچه‌هایشان را جمع می‌کنند. با یک واسطه دارم نقل می‌کنم برایتان، دو واسطه. استاد استاد ما که شاگرد آقای بهجت بود. بچه‌هاشان سر سفره جمع می‌کنند. آقای بهجت، وسط غذا خوردن؛ این مرد الهی را ببین از بچه چی می‌خواهد. یکی از آقازاده‌هایشان می‌گوید: «می‌گوید پدر ما وسط غذا خوردن دست از غذا کشید، ساکت شد، نگاهش را دوخت به سفره، برگشت به بچه‌هایش، گفت: «بچه‌ها! یک بابایی که خیلی بچه‌هایش را دوست می‌داشت، یک پیرمرد زمانه، یک پیرمردی، یک آقایی، یک پیرمردی که خیلی خیلی بچه‌هایش را دوست می‌داشت.» یک پیرمرد که خیلی خیلی خیلی بچه‌هایش را دوست می‌داشت. «حاصل عمرش این شد. به بچه‌هایش وصیت کرد همین یک کلمه را. به بچه‌هایش وصیت کرد: هر جا شما را بین خدا و غیر خدا گذاشتند، خدا را بچسبید، غیر خدا را ول کنید.»

آقازاده‌های ایشان می‌گویند: «دیگر ما از غذا خوردن افتادیم تا دو سه روز گریه می‌کردیم.» کلام این! «فقط خدا را ول... بزرگت کردم، نانت دادم، هیچ توقعی ازت ندارم، خدا را بچسب. با این قهر نکن، به این پشت نکن.» آدم عاقل این است دیگر. آدم بی‌تعلق این است. آدم با تعلق سیر نمی‌شود. هر چی بچه برایش کار انجام می‌دهد...
خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله خوشبخت. ایام سالگردشان نزدیک است. داماد ایشان برای من نقل می‌کرد. خیلی عجیب است. آدم بی‌تعلق را ببینید؛ این عارف بزرگ، خوشبخت. می‌گفتش که: «حاج آقا، از ما هیچ توقعی نداشت.» می‌گفت: «فقط تقوا.» از بچه‌هایش، دامادهایش. «موقع ازدواج، فلان چیز را داشته باش، فلان چیز را بخر، فلان کار...» هیچی. «این را داری، دختر می‌دهم. نداری؟ تقوا داری؟ زندگی‌ات خوشبخت. نداری؟ بدبخت.» به تقوا کار دارم. آدم بی‌تعلق را باید دید.

بعد ایشان برای من تعریف می‌کرد: «مکه آخری که ایشان رفتند و مریض شدند و از دنیا رفتند، راننده ایشان تا دم فرودگاه ایشان را می‌آورد، می‌رساند.» می‌گوید که: «خب حاج آقا، من ان‌شاءالله از مکه که برمی‌گردید، کی بیایم دنبالتان، چه ساعتی، کجا بیایم؟» ایشان برمی‌گردد، می‌گوید که: «شما دیگر نمی‌خواهد بیایی. من که برگردم، از یک در دیگر خودشان می‌آیند من را می‌برند.»

داماد من می‌گفت. می‌گفت: «تو مکه، چند تا جوان آمدند دور ایشان عکس انداختند.» عکس به ایشان، قشنگ است. قشنگ است. چند روز دیگر هر کس دید، بگویید یک فاتحه برایش بخواند. آیت‌الله علّامه از بزرگان کرمانشاه. از علمای کرمانشاه. آیت‌الله خوشبخت تلفنی صحبت می‌کردند. آقای خوشبخت، مایه‌علّامه پای تلفن می‌گویند: «خب ما دیگر داریم می‌رویم مکه، دعایتان هم می‌کنید، تشییع جنازه بیایید. تشییع جنازه... کاری ندارید؟ خداحافظ.»

ساکش بسته است، چمدانش بسته است. به چی دل ببندد؟ به این دنیای بیخود، به این دنیای خاکستری. این می‌شود انقلابی! این پاره‌ها به امام حسین! از اینجا می‌پرد. وقتی اسم امام حسین می‌آید، این می‌شود "ظهیر". دو کلمه امام حسین نمی‌داند باهاش چی گفته؟ می‌آید بیرون، سه‌طلاقه می‌کند زنش را. «برو آقا! من آقا دارم.» بابا! تو تازه شیعه شدی، عثمانی بودی. می‌میرد. می‌پرد.

آدم انقلابی، آدم انقلابی آرزوهایش نسبت به بچه‌هایش همین است: این را با خدا خوب رابطه با خدا کند. ترسش نسبت به بچه‌هایش این است: یک وقت نکند رابطه این‌ها با خدا شکرآب بشود. یکی از ترس‌های حضرت ابراهیم چیست؟ وقتی آمد کعبه را بازسازی کرد: «رب اجعل هذا البلد آمِناً وَاجْنُبْنِي وَبَنِيَّ أَن نَّعْبُدَ الْأَصْنَامَ.» آرزوی حضرت ابراهیم این است. کعبه را بازسازی کرد، یک دعا کرد: «خدایا، من و بچه‌هایم را نگه دار، سراغ بت نرویم.» سراغ... ترس همه انبیا این بوده.

من یک سؤال می‌کنم. آقا، کسی الان یعنی باید این‌جوری باشد؟ عقل حکم می‌کند، عقل طبیعی حکم می‌کند. کسی بین ما هست که نگران نباشد خانه‌اش را دزد بزند؟ همه نگران‌اند. پدری هست که نگران نباشد خانه بچه‌اش را دزد بزند؟ نه. همه نگران‌اند. این عقلانیت عمومی. عقلانیت الهی چیست؟ پدری هست که نگران باشد ایمان بچه‌اش را دزد نزند؟ عقل الهی از دزد ایمان می‌ترسد. دزد ایمان کیست؟ شیطان.

اگر یک حیوان هاری بیاید، بچه من را گاز بگیرد در یک بیابانی. من دارم می‌روم، یک حیوان هاری آمده. حالا در این عالم، بچه‌ام را ول بگذارم، شیطان بیاید «بکند»، بلکه خودم ابزارش را فراهم کنم، بروم ماهواره، چند قلاده سگ هار بخرم، می‌روم در خانه رها کنم، می‌گویم: «خوب بچه از خودش دفاع کند.» استدلال شد! پدرآمرزیده! برو ده قلاده گرگ بخر، در حیاط خانه ول کن، بگو: «بچه‌ام باید خودش بلد باشد چه جور از خودش دفاع کند. خودش باید بلد باشد چی نگاه کند.» چند تا سگ، دزد ایمان بیاید ببرد... آدم انقلابی از شیطان می‌ترسد برای نسلش، برای بچه‌هایش.

من چند تا شاید مثال قرآنی و روایی‌اش را برایتان بخوانم، بحث این چند شب را تمام کنم. مادر حضرت مریم وقتی بچه‌دار شد، حضرت مریم به دنیا آورد، یک جمله از خدا خواست: «إِنِّي أُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيَّتَهَا مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ.» «خدایا، این دختر من را با بچه‌هایش نگذار شیطان به این‌ها کار داشته باشد.» مادر انقلابی. ما بچه اولمان که به دنیا آمد، بردیم خدمت حضرت آیت‌الله جوادی آملی، ایشان پرسیدند: «اسمش چیست؟» گفتیم: «فلان.» گفتند: «باریکلا! چقدر... و ذریتها من الشیطان الرجیم.» بچه دوم که به دنیا آمد، باز بردیم خدمت ایشان، گفتند: «اسمش چیست؟» گفتیم: «فلان.» گفتند: «باریکلا! همان دعا.»

امام سجاد در صحیفه سجادیه یک دعا دارد مخصوص اولادشان، تقریباً چهارده، پانزده خط است. یک پدر یاد بگیرد برای بچه‌هایش باید چی بخواهد. دعای ۲۵ صحیفه سجادیه. همه بخوانند ان‌شاءالله. تقریباً از این چهارده، پانزده خط، نه خط، ده خطش دعای امام سجاد در مورد اینکه: «خدایا، شیطان ایمان بچه‌هایم را ندزدد.» ده خط هی توضیح داده، هی توضیح: «شیطانی که این‌جوری است، آن‌جوری است، آن‌جوری است. خدایا، تو نگه دار، نیا سمت ما، ایمانمان را ندزدد، گمراه نکن.» درگیری یک آدم انقلابی برای بچه‌هایش این است: «شیطان دستبرد نزند.» شیطان هم که فرقی نمی‌کند، شیطان جن باشد یا شیطان انس. گرفتار شیطان جن بشود این بچه، نه گرفتار شیطان انس.

شب اربعین، چهل شب گذشت از این واقعه. چهل روز بچه‌های حسین در دام شیطان، شیطان انس، یزید ملعون، سپاه یزید. چهل... یک پدر انقلابی چه حسی دارد؟ بچه‌اش در کانون شیطان بیفتد، در دست شیطان باشد، در سِلّ. چهل روز منزل به منزل هر جا این بچه‌ها رفتند، شیطان بالا سرشان بوده، شیاطین بالا سر. چهل روز گذشت. عجیب هم هست این چهل روز. امام صادق روایتش را در «کامل الزیارات» می‌فرمایند: «از شهادت جد ما سیدالشهدا به مدت چهل روز آسمان خون بارید.» یعنی تا فردا آسمان خون بارید. دیگر فردا خون باریدن آسمان قطع شد. گریه آسمان قطع شد. خون دادن زمین قطع شد. همین که این بچه‌ها دیگر برگشتند در بغل بابایشان، انگار دیگر زمین و آسمان هم آرام شدند. این بچه‌ها از بغل شیاطین دیگر در آمدند و برگشتند در بغل بابا. الله اکبر!

اختلافی در مورد اینکه اهل بیت روز اربعین آمدند کربلا یا نه، البته یقینی است که اهل بیت در مسیر برگشتن به سمت مدینه، کربلا آمدند. اختلاف در مورد روز اربعین بوده، زیارتشان یا نه. برخی بزرگان مثل شیخ بهایی، مثل ابوریحان بیرونی، این‌ها می‌گویند آره، روز اربعین بوده. از آن‌ور جابر... می‌دانی برای زیارت امام حسین دو نوع سفارش شده: زیارت کنید هم سفارش شده با غسل زیارت بروید، هم سفارش شده با گرد و غبار راه بروی. فردا امام حسین به هر دو نوع این دو دستور زیارت شد. جابر بن عبدالله رفت و آب فرات غسل کرد، لنگی به بدن بست، معطر کرد، لبیک‌گویان، مثل این زائران پیاده حسین، «لبیک یا حسین» می‌گفت، آمد کنار قبر حسین. یک بار زن و بچه‌اش با گرد و غبار راه فردا آمدند زیارت حسین کربلا. دیدند آنجا بودند. نگاهشان به هم افتاد. انگار تازه یک آشنا دیدند بعد از چهل روز.

امام سجاد و جابر همدیگر را در آغوش گرفتند، مثل ابر بهار گریه کردند. «اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِاللهِ وَ عَلَی الاَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِناَئکَ...» خوش به حال زائران... «یا اَبا عَبدِاللهِ عَلَیکُم مِنّی سَلامُ اللهِ أَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیلُ وَ النَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ مِنّی لِزیارَتِکُمْ.» احساس کن پای ضریح ابی‌عبدالله ایستاده‌ای. همه راه را پیاده رفته‌ای. با خستگی تمام. با پاهای تاول زده. با صورت‌های... پای ضریح ایستاده‌ای. این‌جور صدایش بزن: «اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِاللهِ وَ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أَوْلَادِ الْحُسَیْنِ...»



همین که مثل فردا این زن و بچه رسیدند کربلا، دوان دوان سمت گودی قتلگاه. ان‌قدر دلشان برای بابایشان تنگ شده. چهل روز یک لحظه سایه نامحرم‌ها از سرشان برداشته نشده. دوان دوان آمدند، خودشان را روی قبرها انداختند. الله اکبر! قبر عبدالله، طبق نقلی که دارد امام سجاد دفن کردند اجساد را. روی این قبر یک جمله نوشته شده. (می‌دانی هر کس بزرگی، عالمی از دنیا می‌رود، روی قبرش جملاتی که می‌نویسند، یعنی عصاره این آدم. یا هر کس می‌خواهد شناخت نسبت به این آدم پیدا کند، با این جمله باید شناخت پیدا کند.) جمله‌ای که روی قبر ابی عبدالله نوشته، امام سجاد این است: «هذا قَبْرُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبِ الَّذِی قَتَلُوهُ عَطْشَانَا.» «قبر عمو حسینی است که با لب تشنه...» سکینه کنار قبر نشست. شاید یاد چهل روز قبل افتاد. آماده‌اید بگویم یا نه؟

شب آخر. شب زار بزنیم با این روضه. آخه چند روز قبل وقتی برای خداحافظی با این بدن آمد، با عمه سادات آمد کنار بدن بابا. بدن پاره‌پاره بابا. الله اکبر! یک نگاهی به این بدن کرد. سؤال کرد: «یا عَمَّه، تا حالا نش... عمه جان، این بدن کیست؟ کدام غریبه این‌جور، کدام غریب بدنش را این‌جور پاره‌پاره کردند؟» فرمود: «اذان شعبی عزیزم، این بدن بابا حسین است.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط