از مداوا تا ملاقات

جلسه سوم

00:35:15
3

معرفی
انقطاع؛ عامل اساسی در میزان بهره‌برداری از زیارت

دل‌بستگی به امور دنیا؛ علامت بیماری قلبی [5:01]

دل‌شکستگی؛ علامت رحمت و عنایت ویژه خداوند [8:28]

* وابستگی شدید دلِ مؤمنین به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) [9:37]

* یادِ مرگ و حضور در قبرستان؛ یکی از عوامل مؤثر در انقطاع [12:03]

* اشکال ذهنی شیخ محمد تقی آملی (رحمه‌الله) به زیاد نشستن آیت الله قاضی (رحمه‌الله) در قبرستان و نحوه پاسخ دادن عجیبِ استاد [15:20]

* آیت الله قاضی (رحمه‌الله): تمام مشکلات زندگی من تا اول نماز است [22:10]

* آیت الله قاضی (رحمه‌الله): اگر کسی با نماز اول وقت به مراتب بالای معنوی نرسید، مرا لعن کند [23:17]

* حفظ آراستگی حتی برای نماز مستحب؛ سیره آیت الله قاضی (رحمه‌الله) [24:46]

* ماجرایی عجیب از علامه حسن زاده آملی (رحمه‌الله)؛ رحمت خدا حرام است بر کسی که نمی تواند غضبش را کنترل کند [26:56]

* آیت الله قاضی (رحمه‌الله): رحمة الله الواسعة حسین بن علی (علیه‌السلام) است و باب این رحمت قمر بنی هاشم (علیه‌السلام) است [32:19]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.

مدرسه تعالی تقدیم می‌کند: سخنرانی با موضوع «از مداوا تا ملاقات»، جلسه سوم.

برای شادی اموات، همه این وادی‌السلام، اموات خودتان را یاد کنید. اموات حاج نام نامفهوم زحمت می‌کشند و مستفیض می‌کنند. دستگیری کنیم از همه اموات، خصوصاً اموات عزیزانی که عرض کردم. آماده شویم برای سخنرانی. همگی با هم بخوانیم: «رحم الله من یقرع الف صلوات، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل».

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

خدا را شکر می‌کنیم که در این ماه رحمت، بهترین ماه شعبان، در ابتدای این ماه، خدای متعال ما را میهمان آقا و مولامون، حضرت امیرالمؤمنین، صلوات الله و سلام علیه، قرار داد. در این قطعه‌ای از بهشت، در بهشت وادی‌السلام، میهمان این ارواح پاک، روح انبیا و شهدا و صلحا و صدیقین و خوبان عالم هستیم. در دقایق و در ساعاتی از شب، توفیقی است، الحمدلله، خدا آن‌قدر به ما حیات داد که اینجا جمع بشویم. همان‌طوری که در این ساعات، بهشتی‌ها شب‌ها در عالم برزخ، در قبرستان وادی‌السلام، حلقه‌های معرفت دارند، دور هم هستند و از معارف و حقایق الهی می‌گویند و می‌شنوند. خدا در این ساعات شب نصیب ما کرد که همین‌جا دور هم جمع بشویم؛ کنار قبر یکی از بزرگ‌ترین اولیای الهی، شخصیت‌هایی که واقعاً بعد از معصومین، درجه‌یک هستند. در دوره مزار شریف و مطهر ایشان، ما اینجا جمع شدیم. دقایقی به یاد خدا باشیم، به یاد اولیای خدا باشیم و قلوبمان را معطر بکنیم از ذکر این خوبان.

ماه شعبان، ماه صلوات است و عزیزان، هر چقدر که می‌توانند، در این دقایقی که در قبرستان وادی‌السلام هستند، به روح همه این مدفونین و ساکنین وادی‌السلام، ساکنین برزخی وادی‌السلام، صلواتی زیر لب هدیه داشته باشند، خصوصاً به روح مرحوم قاضی و ان‌شاءالله همه این‌ها هدیه بکنند این صلوات‌ها را محضر امیرالمؤمنین، صلوات الله و سلامه علیه.

چند تا نکته اینجا هست. البته ما معمولاً گاهی با دوستان که مشرف می‌شویم اینجا کنار قبر آقای قاضی، می‌خواهیم یک صحبت کوچولو بکنیم، گاهی دو سه ساعت طول می‌کشد صحبت‌مان. حرف زیاد در مورد این بزرگوار هست. ما البته نه چیزی بلدیم و نه صلاحیت داریم اصلاً نام پاک این بزرگوار را بر زبان بیاوریم. ان‌شاءالله که اسم این بزرگوار، دل مرده بنده را هم زنده بکند. کنار قبر مطهر ایشان، ان‌شاءالله به همه ما عنایت بشود در این ساعات.

ان‌شاءالله نکته اولی که عرض می‌کنیم این است: آن بحثی که با دوستان مطرح شد، «از مداوا تا ملاقات»؛ یک نکته کلیدی دارد. از مداوا تا ملاقات، همه‌اش یک نکته است. هم مداوا تو این یک نکته است و هم ملاقات تو این یک نکته. یعنی کمترین و بیشترین مراحل استفاده ما از زیارت و این سفرهای معنوی، تو همین یک کلمه است که هر چقدر این بیشتر برایمان اتفاق بیفتد، بهره‌مان بیشتر می‌شود. آن یک کلمه هم «انقطاع» است. البته آدم زیارت که می‌آید، به هر حال خود همین، یک انقطاعی برایش می‌آورد. از کار، شغلش، خانواده‌اش دور می‌شود. خیلی‌ها از همسرشان تو این ایام زیارت دور بودند، از بستر خوبی که تو خانه دارند، امکاناتی که تو خانه دارند. خیلی‌ها به دلشان نمی‌چسبد اصلاً روی بستر دیگر خوابیدن، روی فرش دیگر راه رفتن، از ظرف دیگر غذا خوردن. آدم می‌آید توی شهری، یک جایی، حالا مثل اینجا، امکانات کمتر، کیفیت پایین‌تر؛ کیفیت غذا، کیفیت سرویس‌هایی که برای مسائل روزمره آدم دارد، حمامش، سرویس بهداشتی، وضعیت خوابش. این‌ها همه یک مرحله‌ای از انقطاع است. ما را جدا می‌کند از این دلبستگی‌های روزمره‌مان. بعضی‌ها خیلی فشار می‌آید؛ یعنی یک سه چهار روز که می‌آیند مسافرت، خصوصاً همچین جاهایی، بیقرارند که زودتر برگردند. یک علامت بدی است، این چیز بدی نیست. البته خود این سفر زیارتی می‌تواند این‌ها را مداوا بکند و این نشان می‌دهد به آدم که چقدر تعلقات دارد، وابسته به همان جای خوب و لباس تمیز و متکای فلان هستیم. وابسته به این‌هاییم. این وابستگی‌ها، مردن را برای آدم سخت می‌کند و تلخ می‌کند و فرایند مرگ را طولانی می‌کند.

خیلی‌ها فرایند مرگشان خیلی طول می‌کشد. بعضی‌ها تو کسری از ثانیه روحشان منتقل می‌شود. بعضی‌ها هم صدها سال طول می‌کشد تا روحشان منتقل بشود به عالم برزخ. خیلی سکرات موت، بخش عمده‌اش همین‌هاست که فشار می‌آورد به آدم. آدم دلبستگی‌هایی دارد، گاهی به یک کیف دلبستگی دارد، به یک لاک ناخن دلبستگی دارد. خدای ناکرده، بعضی‌ها چیزهایی که اگه حرام باشد که دیگر بدتر است؛ هم دلبستگی، هم عذاب است. گاهی دلبستگی‌اش، دلبستگی حلال است؛ به یک تسبیح دل‌بستگی دارد. ولی دلبستگی‌اش یک‌جوری است که دارد می‌کشدش به پایین؛ یعنی کربلا هم که آمده، زیارت هم که آمده، دل تو دلش نیست زودتر برگردد برود مثلاً به فلان چیزی که دلش برایش تنگ شده یا وابستگی دارد برسد. دلش نمی‌دانم برای فلان ظرفش تنگ شده، دلش برای نمی‌دانم یخچال تنگ شده. این‌ها دلبستگی و این‌ها علامت بیماری است؛ بیماری قلبی، دلبستگی‌های مادی و دنیایی. زیارت یکی از برکاتی که برای ما دارد، این است که از همین‌ها ما را جدا می‌کند.

زیارت کربلا و نجف، معمولاً اصلاً یک دست تربیتی تویش هست. من یادم نمی‌آید تو این سفرهایی که خدا نصیبمان کرده، تو این بیست و اندی سالی که مشرف شدیم کربلا و نجف، یادم نمی‌آید سفر بدون اذیتی تا حالا آمده باشیم. حتی آن سفرهایی که خیلی راحت آمدیم، یا با بیماری آدم گرفتار می‌شود، یا بی‌نظمی گرفتار می‌شود، یا با همسفر بد، خدای ناکرده، گرفتار می‌شود. این‌ها گرفتاری‌هایی است که دست تربیتی صاحبان زیارت برای ما رقم می‌زند تا ما رشد بکنیم، تا از این دلبستگی‌ها دربیاییم، تا دل شکسته پیدا بکنی. سرمنشأ همه برکات و عنایات خدای متعال، دل شکسته است. اگر کسی دل شکسته داشت، خدا را در اندرونی قلبش خواهد داشت: «انا عند المنکسرت قلوبهم والمندرس قبورهم». من پیش دل‌های شکسته و قبرهای مندرس هستم. برخی اساتید تو این قبرستان‌ها راه می‌رفتند، به این قبرهای شکسته که می‌رسیدند، کنار این‌ها می‌نشستند، دعایی چیزی می‌کردند، می‌گفتند که روایت داریم خدا پیش قبرهای شکسته است. منظورشان این است که من پیش بی‌کس و کارهام، من پیش اوناییم که کس و کار ندارند، تنهایند، کسی به یاد این‌ها نیست، کسی توجه به این‌ها ندارد. آنجا محل رحمت و عنایت ویژه خدای متعال است. هر چقدر ما این را تو سفر احساس بکنیم، این احساس تنهایی، احساس دل‌شکستگی، احساس غربت و خصوصاً این حال را تو زیارت ببریم به محضر آن کسی که برای زیارت او آمدیم که مثلاً ما الان اینجا محضر امیرالمؤمنین هستیم. حالا فردا اگر فرصت بشود، ان‌شاءالله باز در مورد زیارت امیرالمؤمنین چند کلمه عرض خواهیم کرد. واقعاً آدم اگر عمیق نگاه کند، احساس می‌کند به هیچ‌کس آن‌قدر علاقه باطنی ندارد. از اندرونی دل آدم، احساس وابستگی شدید می‌کند، مخصوصاً بین اهل بیت به امیرالمؤمنین علیه السلام.

مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی فرموده بود: «من عاشق همه اهل بیتم، ولی بیچاره امیرالمؤمنینم.» عاشق همه اهل بیتم، ولی بیچاره امیرالمؤمنین. این اولیای خدا، سر و کارشان با امیرالمؤمنین یک‌جور دیگر بوده است چون «عن و علی ابوا هذه الامه». امیرالمؤمنین پدر ماست و محبت و عنایتش به ما خیلی ویژه و خاص است و آن دل شکسته و آن حس غربت و تنهایی وقتی اینجا آمد، این حال زیارت آدم شد، قشنگ احساس می‌کند آن پناهگاه و آن تکیه‌گاهش امیرالمؤمنین است. این را از درون قلب آدم احساس می‌کند که کس و کار دارد.

پس آن چیزی که رمز عنایت و توجه است، انقطاع است؛ دل بستن به خدا و دل گسستن از غیر خدا. توی سفر زیارتی، مخصوصاً آن‌هایی که حالا تنها می‌آیند، یک‌جور انقطاع برایشان حاصل می‌شود. آن‌هایی که خانوادگی می‌آیند، یک‌جور دیگر. به هر حال گرفتاری‌های زیارت خانوادگی هم یکی دو تا نیست. این هزینه‌های بالا که آدم تو این سفرها متحمل می‌شود، گاهی زخم زبان‌ها که آدم می‌شنود. خیلی‌ها بودند می‌گفتند، گاهی پیام به ما می‌دهند که مثلاً ما یک کربلا می‌خواهیم برویم، آن‌قدر تیکه و متلک و توهین از اقوام می‌شنویم که از دماغمان درمی‌آید. خب! آن‌ها لطف خداست. این‌ها همه‌اش انقطاع برای انقطاع و برای محک زدن این است که چقدر صادقی. بله، بعضی سفرها هست، بخواهی بروی، هفتاد نفر برایت کف می‌زنند ولی این سفر می‌گویند پولت را خرج عرب‌ها می‌خواهی بکنی. آخه مگر چی دارد؟ حالا یک بار رفتی، دیگر ان‌قدر پولت را حرام نکن. جاهای دیگر هم حالا برو ببین. آخه کشور عراق که چیزی ندارد. همه‌اش خاک است، همه‌اش مریضی می‌آورند با خودشان. می‌گویند «اما مریض شدی اونجا، مریض شدی اونجا، ویروس زیاد.» هم تیکه و متلک و تحقیر، کز نفهمی‌شان است، نمی‌فهمند. البته دستی هم در کار است کنار کار، مایه ابتلا کرده که ماها محک بخوریم چقدر صادقیم و چقدر واقعی این در مسیر برای انقطاع.

یکی از مهم‌ترین چیزهایی که اثر دارد برای رسیدن به انقطاع، یاد و حضور در قبرستان است؛ و هر چقدر ما بتوانیم بیشتر به این قضیه توجه داشته باشیم، این دلبستگی‌هایمان کمتر می‌شود و راحت‌تر دل می‌کنیم از دیگران. همه میهمانیم. امروز و فردا. این عاشق فضل‌الله مؤیدی که این بغل دفن است، که از اولیای خدا بود. جمعه آخری که می‌خواست بیاید کربلا، قم بودیم. دیدم تو جلسه شرکت کردید. صحبتی داشتیم، جمع خصوصی داشتیم. خیلی آدم باصفایی بود. خدا رحمتش کند. ایشان جلسه شرکت کرد و غروب جمعه قبل اربعین بود. جلسه داشت تمام می‌شد که با هم برویم همه اربعین. به غده‌ایم اینجا. صورتش داشت ... خیلی غده بزرگ بود. خیلی اذیت می‌شد. به من هم می‌گفت بیا منو دکتر ببر. درمانش بکنیم. خدا رحمتش کند. استخاره‌های عجیب و غریبی داشت و احوالاتی داشت. دعایی که از غروب جمعه بود، «الان وقت صنعتی بخیر و شهری بخیر و یومی بخیر». بعد آنجا گفت که این دعا را زیاد بخوانید: «خدایا سال منو ختم به خیر کن، ماه منو ختم به خیر کن، روز منو ختم به خیر کن، ساعت منو ختم به خیر کن.» و آمد اینجا و تو مسیر به رفقایش گفته بود که من دیگر برنمی‌گردم نجف و کربلا که می‌رفتند برای اربعین و می‌آید اینجا، تمام می‌کند. به همین جا، قبر صفر هم برایش پیدا کردند. قبر قبرها. هر بیست سال عوض می‌کنند، بیست، سی. این‌جوری است. زندگی دنیا این است و همه‌مان مسافریم و معلوم نیست کی. قرار بود بعد اربعین بهش گفته بودم «بریم با هم بریم دنبال دوا و درمون.» راه درمان حقیقی برایش حاصل شد.

خیلی وقت‌ها زندگی ما این است دیگر. نشان می‌دهد چقدر همه‌چیز هیچ و پوچ است. بچه دوازده سیزده ساله، تصادف از دنیا می‌رود. تو این کرونا دیدید چقدر جوان از دنیا رفت. چقدر پیرمرد و پیرزن می‌ماند، جوان‌ها می‌رفت. حکایت از این دارد که نباید دل بست. علقه و محبت ایمانی سر جای خودش. اشکالی ندارد آدم به یک کسی، اثر ایمانش، هم ایمان خودم، هم ایمان او علاقه دارم. ولی این دلبستگی‌های مادی، «اگه نباشه من چیکار کنم؟ خرجمو کی میده؟» نمی‌دانم، از این حرف‌های این‌شکلی که می‌گویی. این‌ها همه‌اش دلبستگی‌های بدی است که ما را محروم می‌کند و این‌ها سنگ راه ماست. این‌ها آن طنابی است که نخی که به پای این کبوتر بسته شده تا می‌خواهد پرواز بکند، این می‌کشدش پایین. تو از این رها نشوی، پرواز نمی‌کنی.

خود حضور در قبرستان خیلی اثر دارد. سفارش هم شده به ما، البته حالا نه به حد افراط و این‌ها، ولی بتوانیم هفته‌ای یک بار. حالا خود بنده، ان‌شاءالله این یادآوری باشد برایم و اینجا نیت بکنیم، تصمیم بگیریم ان‌شاءالله از اینجا که برمی‌گردیم، به عنایت امیرالمؤمنین، ان‌شاءالله تو زندگی‌مان یک تحولی صورت بگیرد. آقای قاضی خیلی به قبرستان عنایت داشت و ساعات زیادی را تو قبرستان وادی‌السلام می‌آمد. این اتاقک پشت، محل عبادت و تفکر ایشان بود. بنده نوجوان که بودم، هنوز اینجا درش باز بود. اولین سفری که ما آمدیم اینجا که خاطره عجیبی هم از آن سفر داریم که حالا فعلاً شاید نگهمش. بعد این در باز بود و تو آن چاه، محل عبادت ایشان و یک چاه آب بود. نزدیک بود بیفتم تو آن چاه. آبش سی چهل متر عمق داشت. ارتفاع. قبر ایشان هم اینجا مثل بقیه قبرها بود و قبر معمولی بود. خیلی هم آن‌قدرها معروف نبود. زمان اول سقوط صدام که قضیه عجیبی دارد اصلاً کلاً آن قضیه غنای خاصی دارد. و خب اینجا محل دفن پدر و مادر ایشان هم هست که معمولاً بهش توجه نمی‌شود. این قبر حسین آقای مولی بازی، قبر پدر ایشان است که ایشان هم از اولیای الهی بوده و عارف الهی بوده و استاد آقا سیدعلی آقای قاضی بوده و کنارش هم قبر مادر ایشان است. قبر فرزندان و همسر و این‌ها، بعضی‌هایشان این‌جاست. قبرستان خانوادگی‌شان است یک‌جورهایی و محل عبادت و تفکر ایشان. ساعات زیادی را ایشان اینجا می‌گذراند.

مرحوم عاشق محمدتقی آملی از شاگردان ایشان بود؛ استاد برخی از آقایان و علما، استاد آیت‌الله جوادی آملی و خیلی آقایان دیگر. مرحوم شیخ محمدتقی آملی یک بار تو ذهنش آمده بود که: «یا سلیقه قاضی که عالمه.» خب ایشان عالم بود، عالم بزرگی هم بود. علامه طباطبایی سبک تفسیری قرآن به قرآن را از ایشان یاد می‌گیرد و می‌گوید ما اصلاً در طول تاریخ اسلام سابقه نداشته کسی این‌جوری قرآن را تفسیر بکند و وضعیت علمی مرحوم قاضی بی‌نظیر بود در زمان خودش. واقعاً خیلی قوی و مسلط. علامه طباطبایی فرمود: «ما مسلط به فلسفه بودیم ولی وقتی آمدیم خدمت قاضی که پسرعموی ایشان هم بود، وقتی آمدیم فهمیدیم هیچی از فلسفه نفهمیدیم.»

عاشق محمدتقی آملی فرموده بود که من تو ذهنم این بود که چرا این عالم ربانی با این همه کار علمی و درس و بحث و این‌هایی که هست، این همه وقت می‌گذارد می‌رود تو قبرستان می‌نشیند. «قبرستان رفتن هم شد کار؟ کار برای عالم این است؟» این می‌گوید تو ذهنم بود با ایشان مطرح نکرده بودم. شیخ محمدتقی آملی مسئله‌ای پیش می‌آید برایش. مُردد می‌شود که برود ایران یا بماند. یک وقتی سر یک قضیه‌ای، شبش هم زیر کرسی ایشان آمده بود، استراحت بکند. تو قفسه قرآن است. تردید پیدا کرده بود که من پایم را دراز بکنم یا نه. گفته بود که خب اینجا کرسی قرآن است، خب مثلاً آن بالا است، پای من زیر کرسی است، مثلاً بی‌احترامی نمی‌شود. تو ذهنش هم یک سؤال بود که فردا بروم حالا. شاید هم برای استخاره می‌خواست بیاید خدمت آقای قاضی که به ایشان عرض بکنم که مثلاً حالا یک استخاره بگیر یا مشورت بگیرم که من بروم یا بمانم. تا می‌آید خدمت آقای قاضی، سالیا، تا به ایشان نگاه می‌کند، می‌فرماید که: «عاشق محمدتقی، فعلاً مصلحت نیست، بمان.» ایشان جا می‌خورد. سریع پشت بندش، آقای قاضی می‌فرمایند که: «آدم زیر کرسی هم که باشد، پایش را به سمت قرآن دراز نمی‌کند.» ایشان خیلی بیشتر جا می‌خورد. «این ضربه نهایی را از علی آقا من این‌ها را از کجا می‌فهمم؟ از آن وادی‌السلامی که چند ساعت می‌روم می‌نشینم. بعضی‌ها با خودشان فکر می‌کنند چرا من چند ساعت می‌روم وادی‌السلام می‌نشینم؟ این‌ها را از آنجا می‌فهمم.»

می‌گوید سه تا چیز مخفی من را ایشان با یک جمله درجا جواب داد. خب منظور ایشان این است که من این وادی‌السلامی که می‌روم، انقطاعی که برای من حاصل می‌شود، این‌جور حقایقی از عالم کشف می‌شود که حالا این‌ها خرده‌ریزه‌هایش است. چیزی به حساب نمی‌آید که حالا فلانی فلان جا پایش را دراز کردی و نکردی. این اتلاف وقت نیست. بله، برای امثال بنده، قبرستان آن‌قدر لازم نیست. حالا روزی پنج ساعت، شش ساعت، ده ساعت. حالا هفته‌ای یک بار هم بیاییم یک تذکری پیدا کنیم. آن‌ها احوالاتشان فرق می‌کند، جنس کارشان متفاوت است. قبرستان برای آن بزرگواران این شکلی بوده. حال انقطاع پیدا می‌کردند و اینجا آقای قاضی بیشتر ذکر و فکر و کارهای معنوی و این‌هایش اینجا بوده. خلوت می‌کرد. دهه آخر ماه مبارک رمضان هم که می‌شده، علامه طباطبایی فرمود که «لاینترا» می‌شد علی آقای قاضی. یعنی هیچ‌کس هیچ جا پیدایش نمی‌کرد. نه کوفه بود، نه نجف بود. ایشان فرمود دهه سوم که می‌شد، می‌رفتیم سراغش، دیگر نبود و کسی هم خبر نداشت کجاست تا بعد ماه مبارک رمضان که پیدایش می‌کرد.

یکی از بزرگان جایی فرموده بود، پسر آن آقا برای بنده تعریف کرد، گفت پدرم به من گفت که می‌دانی آقا سیدعلی آقای قاضی که دهه آخر ماه رمضان مخفی می‌شد، کجا می‌رفت؟ گفتم نه. گفت: «با امام زمان معتکف می‌شد، اعتکاف پیدا می‌کرد با امام زمان، خلوت می‌کرد ده روز با امام زمان.» این‌ها محصول آن انقطاع و آن ارتباط است که این‌طور متصل بودند به امام زمان و به اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین.

دیگر در کرامات ایشان هم اگر بخواهیم صحبت بکنیم که خب خیلی زیاد. یکی از همسران ایشان به ایشان می‌گوید که: «بابا من زن آیت‌الله هستم، قرآن بلد نیستم بخوانم. زشت است، خجالت می‌کشم. یک بار می‌نشستی به ما وقت می‌گذاشتی، یاد می‌دادی.» ایشان فرمود: «هر وقت خواستی بخوانی، دست بگذار اول هر آیه، یک صلوات بفرست، بخوان.» خانم ایشان می‌گوید: «بابا مسخره نکن، مگر می‌شود با یک صلوات این کار را کرد؟» یک‌هو نفس آقای قاضی می‌خواست همچین چیزی. خانم ایشان می‌گوید من سواد هم نداشتم. اول هر آیه صلوات که می‌فرستم، می‌دیدم آیه روشن می‌شد، می‌خواندم. به عنایت و توجه مرحوم آقا سیدعلی آقای قاضی.

ایشان فرموده بود که: «من همه غصه‌ها و دردها تو زندگی‌ام تا وقت الله اکبر نماز، الله اکبر که می‌گویم، دیگر در این دنیا نیستم تا درد و رنجی از این دنیا احساس بکنم.» بعد ایشان فرموده بود که: «من مشتاق برای مرگم ولی یک غصه دارم.» خیلی جمله عجیبی است. «همه غصه‌ام این است که بعد از مرگ نماز را چه کنیم؟» از دنیا برویم دیگر نمی‌گذارند ما نماز بخوانیم، «نماز را چه کنیم؟» که بعد شاگردانش گفته بودند ما بعد از مرگش خوابش را دیدیم. دیدیم در قصر بهشت ولی مشغول نماز، مشغول توجه خدای متعال.

در احوالات ایشان عرض می‌کنم مطلب و حرف زیاد است. ایشان فرموده بود که حالا اگر یک یادگاری هم بخواهیم از آقای قاضی ببریم، با اینکه حالا این سفر ما کلاً سفرها یک‌جوری است که بی‌برنامگی زیاد دارد. خود ما تو این سفر متاسفانه آفت پیدا کردیم. حالا ان‌شاءالله که به برکت آقای قاضی این را بتوانیم عمل بکنیم. ایشان فرموده بود که هر کس به هر مرحله‌ای اگر می‌خواهد برسد، آقای بهجت فرموده بودند، آیت‌الله بهجت فرموده بودند این را. این اواخر می‌فرمود علی آقای قاضی. شاگردهای قدیمی‌ترش این را نشنیده بودند ازش؛ علامه طباطبایی و این‌ها که قدیمی‌ترها بودند این را نشنیده بودند. این اواخر می‌فرمود. نظرشان بر این بود که این اواخر برایشان معلوم شده بود این قضیه. بعد این همه عمر، این اواخر این قضیه برایشان معلوم شده بود که هر کس به هر مرتبه و درجه‌ای اگر بخواهد برسد، شرطش یک کلمه است: نماز اول وقت. فرموده بود: «اگر نرسید، من را لعن کن.» گفتند: «آقا! با حضور قلب یا بی‌حضور قلب؟» ایشان فرمود که: «منظور ایشان حتی بی‌حضور قلبش بوده.» یعنی خود همان نماز اول وقت، حضور قلب می‌آورد به مرور برای شخص. این آن کلید اصلی بود که ایشان خصوصاً این اواخر، یعنی دستورات ایشان دیگر تو همین یک کلمه خلاصه شده بود که: «نماز اول وقت، تحفظ به صلات اگر داشته باشید همه چیزتان اصلاح و درست می‌شود.» همه تأکید ایشان به همین نماز بود و تو وصیت‌نامه‌اش هم سفارش می‌کند: «نماز را بازاری نکنید.» همین‌جوری کشکی و سر هم کردن. بازاری یعنی همین‌جور مشتری دم در است، داری گوله می‌خوانی که بروی مشتری راه بیندازی. نماز توجه با حضور قلب، اول وقت.

دختر ایشان می‌فرمود که پدرم برای نماز شب که بلند می‌شد که حالا خود نماز شب‌های ایشان و احوالات ایشان در سحرها باز خودش یک بحث بسیار مفصلی است. می‌گفت پدرم پیراهن تمیز می‌پوشید، قبا می‌پوشید، عبا می‌پوشید، عمامه می‌پوشید، جوراب. برای نمازهای واجبمان ان‌قدر خودمان را مرتب نمی‌کنیم. ایشان برای نافله‌هایش ان‌قدر به سر و وضعش می‌رسید که نافله‌ها را با لباس خوب می‌خواند. حضور قلب می‌آورد.

یک نکته دیگر هم عرض بکنم و دیگر حالا خیلی وقت عزیزان را نگیریم. حالا در مورد این قبرستان وادی‌السلام هم که خب حرف زیاد است. اینجا ارواح همه خوبان و بزرگان جمع هستند. همه شهدایی که شما می‌شناسید، روحشان در این ساعت اینجاست. عرض کردم شب‌ها در وادی‌السلام کلاس درس دارند و حلقه‌های معرفتی و دورهمی دارند. خلاصه در وادی‌السلام، ارواح مؤمنین هر جای دنیایم که دفن بشوند، روحشان را می‌آورند اینجا. همه بزرگواران، شهدا، حاج قاسم سلیمانی، حضرت امام، آقای بهجت، همه این بزرگان، روح مطهرشان توی این قبرستان است. و خود این قبر مرحوم سیدعلی آقای قاضی هم خود این منطقه و این محل، اذیت ملکوتی دارد. حالا برخی گفتند که خیلی محل خاصی است.

مرحوم سیدعلی آقای قاضی به برخی شاگردانش فرموده بود که: «شما هر وقت با من کار داشتید.» یک راه ارتباطی گذاشته بود. حالا چی هم بوده ما نمی‌دانیم. «هر وقت با من کار داشتید، من از این راه شما فلان کار را انجام بدهید من می‌آیم سراغتان.» حتی اگر از دنیا رفته. علامه طباطبایی و اخوی‌شان مرحوم سیدمحمدحسن آقای الهی، خب این‌ها شاگردان قدیمی سیدعلی آقای قاضی بودند و مرحوم علامه حسن زاده آملی رحمت الله علیه. همه این بزرگان، روحشان شاد باشد. ایشان خوب ارتباط داشت با سیدمحمدحسن آقای الهی. آقا سیدمحمدحسن آقا، برادر علامه، گفته بود که: «آقا من می‌دانم شما یک باب ارتباطی با سیدعلی آقای قاضی دارید. اگر بشود یک وقتی از ایشان بپرسید نظرشان نسبت به حسن‌زاده چیست؟» گفته بودند: «باشه، من می‌پرسم از ایشان.» داستان عجیبی است و این را خود آقای حسن زاده نقل می‌کردند. فکر می‌کنم فیلمش هم شاید موجود باشد. اگر خود ایشان نقل نمی‌کردند، نقلش کمی سخت بود. می‌فرمودند که یک وقت تابستان بود و ما رفته بودیم ایران، روستای ایرا ایراک، جاده هراز. شاید رفته باشید بعضی‌هاتون. روستای مادری ایشان است. آنجا مزارشان هم که الان همان‌جاست. که ظهر بود و من هم از درس و این‌ها آمده بودم، خسته بودم. این بچه‌ها سر و صدا می‌کردند. این هم نکته‌ای از این جلسه و کنار مرحوم قاضی، ان‌شاءالله که خدا توفیق بدهد ما این‌ها را عمل بکنیم، از اینجا با خودمان یادگاری ببریم، ان‌شاءالله.

فرمود که من بچه‌ها اذیت می‌کردند و هرچه بهشان می‌گفتم آرام باشید، می‌خواهم بخوابم و این‌ها، آرام نمی‌شدند. یک دادی زدم، مثلاً پرخاشی کردم. با اینکه اول آرام نشستند و من دلم گرفت از این کار خودم. پا شدم رفتم برای این‌ها تنقلات خوردنی و این‌ها آوردم و این‌ها هم خوردند و خوشحال و اصلاً عین خیالشان نبود. من دلم آرام نمی‌گرفت حالم. دیدم که آرام نمی‌گیرم، دیدم این‌جوری نمی‌شود. پا شدم راه افتادم، حرکت کردم از آمل، از آن جاده هراز به سمت تهران و از تهران بلیط گرفتم به سمت تبریز بروم دیدن سیدمحمدحسن آقا الهی. ان‌قدر حالم بد بود. مؤمن این‌شکلی است. از گناه این‌جور احساس کدورت و تیرگی می‌کند. حالا ما بعضی وقت‌ها ممکن است صد تا غیبت هم می‌کنیم، عین خیالمان نیست. می‌گوید خیلی حالم بد بود. دیدم نمی‌توانم بابت این کاری که کردم. گفتم بروم خودم را برسانم به این ولی خدا، کمی آرام بشوم. رفتم و رسیدم به تبریز و در زدم در خانه سیدمحمدحسن آقای الهی را. ایشان همین‌که در را باز کرد، بدون اینکه من حرفی چیزی بگویم، فرمود: «الان خدمت سیدعلی آقای قاضی بودم، گفته بود برای من سؤال کن که نظرشان در مورد من چیست.» قبل از شما سیدعلی آقای قاضی اینجا بود و ایشان فرمودند که: «به حسن‌زاده بگویید رحمت خدا حرام است بر کسی که نمی‌تواند غضبش را کنترل کند.» رحمت خدا حرام است بر کسی که نمی‌تواند غضبش را کنترل کند. تازه با آن حال ایشان چقدر از دل این بچه‌ها درآورده بود و با محبت و با آن حال پا شده آمده پیش. استاد علی آقا گاهی بچه‌هایش را مجبور می‌شود دعوا کند. تو احوالاتش گفتند که می‌آمد تو اتاق پشت، گریه می‌کرد: «خدایا من این‌ها را الکی دعوا می‌کنم و تو جدی نگیری که تو هم من را جدی دعوا کنی. من این‌ها را برای تربیت چون الکی دعوا می‌کنم.» بچه‌ها را الکی دعوا کنید. غضب. دعوا نکن. تندی ساختگی که حساب کار دستش بیاید، نه از سر اینکه بخواهی خودت را آرام کنی. چون گریه می‌کرد، می‌گفت: «خدایا تو به من غضب نکنی، من این بچه‌ها را الکی دعوا می‌کنم.»

این حالات و این روحیات لطیف این اولیای خداست که هرچقدر هم در مورد این‌ها صحبت بکنیم، حق این‌ها شناخته نمی‌شود و معرفت به جایگاه این‌ها پیدا نمی‌کنیم و خوش به سعادت این بزرگانی که توی این زندگی دنیا خودشان را شناختند، دنیا را شناختند، زحمت کشیدند، کار کردند، این فرصت چند ساله عمر و زندگی‌شان را گذاشتند روی آن حقیقت خودشان و رسیدند به آنجایی که باید برسند. هم خودشان الان توی آن عالی‌ترین درجات ساکن‌اند، هم هر کسی که کنار قبر این بزرگواران می‌آید، مورد عنایت ویژه این بزرگواران قرار می‌گیرد.

دیگر حالا بیشتر از این نمی‌خواهم چون عزیزمان هم می‌خواهند روضه بخوانند، دیگر صحبت نداشته باشیم. حرف البته در مورد آقا سیدعلی آقای قاضی خیلی بیش از این‌هاست و این بزرگوار واقعاً حقیقت ناشناخته‌ای است و خیلی ابعاد وسیعی در زندگی ایشان هست که می‌شود کار کرد. ان‌شاءالله که این بزرگوار برای ما دعا بکنند در محضر امیرالمؤمنین در این اعیاد شعبانیه.

این را عرض بکنم ان‌شاءالله روضه بخوانند. فرموده بود: «من چهل سال زحمت کشیدم، دری به رویم باز نمی‌شد. دری به رویم باز نمی‌شد. خیلی زحمت کشیدم.» ایشان فرموده بود: «خیلی خون دل خوردم.» و خیلی کربلا ایشان رفته بود. خب این بزرگواران مقید بودند هر هفته پیاده می‌رفتند کربلا. از طریق آقای قاضی، آیت بهجت، خیلی بزرگان دیگر. هر هفته پیاده می‌رفتند، چهارشنبه غروب راه می‌افتادند، جمعه ظهر برمی‌گشتند. از همین طریق العلما می‌رفتند. مرحوم سیدعلی آقا قاضی هر هفته می‌رفته و شب‌های جمعه کربلا. به ایشان می‌گوید: «می‌دیدم عنایتی آن‌جوری که می‌خواهم بهم نمی‌شود.» این انقطاع و دل‌شکستگی که گفته می‌شود همین است. می‌گوید که: «یک شب دیگر بعد این چهل سال، یک حالت ناامیدی پیدا کردم. شب جمعه‌ای بود و کربلا بودم. نماز مغرب را حرم قمر بنی‌هاشم خواندم. آمدم تو بین‌الحرمین که بروم حرم سیدالشهدا علیه السلام. یک شخصی بود آنجا به نام دیوانه می‌شناختند. این را مردم می‌گفتند این دیوانه است. تو بین‌الحرمین یک‌هو یک نهیبی به من زد.» گفت: «امروز قبله اولیا عباس بن علی است و همه اولیای الهی محتاج یک نگاه اویند.» «این جمله در من آتشی به پا کرد. با اینکه آن آدم به قیافه‌اش نمی‌خورد که اهل این حرف‌ها باشد ولی من احساس کردم یک حرفی را خدا بر زبانش جاری کرد برای من.» گفت: «با یک حال‌شکستگی و انکسار و انقطاعی دوباره برگشتم به حرم قمر بنی‌هاشم. آنجا دیگر در به روی من باز شد. آنی که می‌خواستم بعد این همه سال در حرم حضرت عباس علیه السلام برای من حاصل شد.» و این جمله ایشان که معروف است و: «آنجا فهمیدم که رحمت الله الواسعه حسین بن علی و باب رحمت الله الواسعه قمر بنی‌هاشم.»

ان‌شاءالله که این عزیز و این بزرگوار در محضر امام حسین، این ایامی که ایام میلاد امام حسین علیه السلام، فردا شب شب میلاد امام حسین علیه السلام است، ایام میلاد قمر بنی‌هاشم. ان‌شاءالله سلام ما را محضر این ذوات مقدسه برساند. ان‌شاءالله دقیقه‌ای هم با روضه برادرمان ان‌شاءالله حالی پیدا بکنیم و ان‌شاءالله هدیه باشد به روح آقای قاضی و همه امواتمان؛ پدرها و مادرها، همه خوبان، همه امواتمان اینجا ساکن‌اند. برادری، خواهری، پدری، مادری. ان‌شاءالله اگر از اولیای خدا بودند، جلوخان مهمان آقای قاضی و امیرالمؤمنین باشند امشب و ان‌شاءالله پذیرایی بکنند این بزرگواران از ما به برکت صلواتی بر محمد و آل محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فر.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00