سوره حسین (سوره فجر)

جلسه سوم

00:55:36
53

این دوره چهار‌جلسه‌ای سوره فجر را با محور روایت امام صادق علیه‌السلام که آن را «سوره حسین بن علی» می‌خواند، تفسیر می‌کند. جلسات از نسبت آیات پایانی و تعبیر «نفس مطمئنه» با امام حسین و اصحابش آغاز می‌شوند و سپس به تصویری گسترده‌تر از انسان به‌عنوان موجودی در حرکت می‌رسند. حرکت جوهری، تقوا به‌مثابه مراقبت از رشد یک بذر، فلاح و عبور از تعلقات ناپایدار دنیا از محورهای اصلی‌اند. در پایان، آرامش نفس در پیوند با چیزی معنا می‌یابد که زوال ندارد.

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. فعال طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

سوره مبارکه فجر که به تعبیر امام صادق (علیه‌السلام)، سوره امام حسین (علیه‌السلام) بود، حضرت فرمودند که محل تطبیق آن، نفس مطمئنه‌ای است که در آیه ۲۷ آمده. فرض شد که آیات قبلی هم مرتبط با نفس مطمئنه است؛ یعنی سیر انسانی اگر در مسیر خودش، در کانال خودش باشد، به این مرحله می‌رسد که انسان به نفس مطمئنه نائل می‌شود، به شرط اینکه انسان در "حِجر" باشد. اگر در حِجر باشد، به "فجر" می‌رسد؛ اگر در حِجر نباشد، به "فجور". تفاوت انسان، انسانی که در مسیر شدن و تکامل است، با انسانی که در مسیر خسارت و از دست رفتن است، همین "فجر" و "فجور" است.

انسانی که در حِجر است، در این کانالی است که خدای متعال قرار داده؛ در این کانال‌کشی دارد حرکت می‌کند. چون حرکت لازم و ذاتی ماست. ما هیچ موجود و هیچ انسانی بدون حرکت نداریم؛ فقط باید حرکتمان را مدیریت کنیم که به کدام سمت باشد، سیرورت ما به کدام سمت باشد، اسماء و صفاتی که در ما فعلیت پیدا می‌کند چه باشد. این مدیریت یعنی همین؛ یعنی در حِجر قرار گرفتن، "ذی حِجر" شدن. اگر این‌طور باشد، طلیعه کمال در انسان بروز پیدا می‌کند و ظهور پیدا می‌کند که اسمش را "فجر" می‌گذارند.

کی نیاز به یک شب‌های ممتد و ثابتی دارد که انسان دوره لیلی خودش را خوب طی بکند؟ در "لیالِ عَشر" مستقر بشود، از لیل نترسد و در لیال، در لیلةالقدر و لیالِ عَشر برنامه‌ریزی بکند، کسب معرفت بکند، کسب نورانیت بکند، کسب انرژی بکند و "شَفع و وَتر" در او محقق بشود. "وتر" در عالم امر بود و "شَفع" در عالم خلق. در عالم خلق که نیاز به جفت شدن دارد و انسان نیاز به رفیق و همتا و همیار دارد، آنجا شَفعی برای خود داشته باشد تا در مرتبه عالم امر که مقام وتر است، بتواند صاحب "کُن" باشد، صاحب مقام باشد. تعبیر زیارت عاشورا، "وَالوَترِ المَوتُورِ" همین است. امام حسین (علیه‌السلام)، حالا "وتر" و "موتور" جفتش درست است و یکی. امام حسین (علیه‌السلام) وتری بودند که موتور واقع شدند. "موتور" بودنشان در این عالم خلق، یعنی آنجایی که باید شَفع می‌شدند، هم وتر بودند. آن وتری که همه وتر و همه‌ای که وترند، باید به او شَفع بشوند و به شفاعت او نیاز دارند. او شَفعی برایش نبود؛ یعنی کسی نیامد که جفت بشود. شد "وترِ موتور" (فراموشی از خدمتتان اولی به ذکر است).

"حِجر" همان حجر است که سنگی می‌گذارند و سنگ‌کشی می‌کنند، محدوده درست می‌کنند، حریم درست می‌کنند. "ذی حِجر" انسان‌هایی هستند که برای خودشان حریم قائلند. یک محوطه‌ای را، محدوده‌ای را می‌بینند که خویشتن را آنجا نگه دارند که این نماد عقل است. عقل هم همین است. عقل "عِقال" است دیگر؛ می‌بندد پای شتر را. ظرافتش همین است. آنی که پای شتر را با آن می‌بندند که حرکت نکند، به آن می‌گویند "عِقال". این را هم که به سر می‌بندند، عرب‌ها به آن می‌گویند "عِقال"؛ که کُفیه روی سر حرکت نکند، ثابت بماند. از باب حرکت نکردن. همه چیز در مسیر حرکت است. آبی که دارد حرکت می‌کند، کنارش دیوارکشی می‌کنند که این از تو کانال، از توی رودخانه بیرون، از سد بیرون نزند؛ می‌بندند. این سدی که درست می‌کنند، این هم همان بستن است که از محدوده خارج نشود. لطافتش در این است که آن مال وقتی است که می‌خواهد متوقف بکند از حرکت که بیش‌فعالی نداشته باشد. در مسیر هم کنترل بکند. هم حرکت و هم مرز را باید بشناسد که شناخت مرز هم فقاهت می‌خواهد. نه فقیه به معنای رایج حوزوی‌اش؛ یعنی شناخت مرزها، یعنی حریم‌ها را بتواند تشخیص بدهد که کجا سکوت کند، کجا حرف بزند. که فرمود برخی به خاطر یک کلمه سکوت به جهنم می‌روند، برخی هم به خاطر یک کلمه حرف به جهنم. خیلی مرز باریکی است!

بله، اگر این‌طور شد و "وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ" (سوره فجر، آیه ۴). حالا یک بار به شب‌های ده‌گانه قسم خورد، یک بار به شبی که در مرز روشن شدن است قسم می‌خورد. خیلی قسم‌های قرآن عجیب است واقعاً. که عرض کردم هر وقت خدای متعال به چیزی قسم می‌خورد، آن دلالت بر کمال دارد؛ یعنی کمال انسانی در او نهفته است. یکی از اسماءالله و کمالات الهی آنجا بروز دارد. "وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ" همین است. آن وقتی است که از پس این پرده، در آن جایی که این ساخته شده، دارد رونمایی می‌شود. شبی که می‌خواهد کنار برود، چون شب را لباس می‌داند قرآن. لباس با جای دیگر، "سُبَات" (محل استراحت و کسب انرژی) از یک طرف دیگر، لباس. این لباس کنار می‌رود. این لباسی که حقیقتی را پوشانده، خب یک کسی در شب یک چیزی را تولید کرده، روز عرضه می‌کند؛ یک چیزی را ساخته، روز عرضه می‌کند. این روزش، روز است. این نهارش ارزش دارد. طلوعش ارزش دارد که قرآن به همه این‌ها قسم خورده. به صبح قسم خورده، به "ضُحَی" قسم خورده که دیگر اوج تابش آفتاب است. عرض کنم به عصر هم قسم خورده. به همه این ساعات خدای متعال قسم خورده، خصوصاً به این بخش که مربوط به طلوع آفتاب است؛ یعنی فجر و آن بخش روشن. "وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّىٰ" (سوره لیل، آیه ۲). جای دیگر به روز، آن وقتی که دارد تجلی می‌کند، قسم می‌خورد. روز برایش از جهت ساعت اداری مد نظر نیست. روز و شب از جهت تجلی حق است. لذا روز قیامت را روز می‌داند که حق و حقیقت بروز پیدا می‌کند.

خوب، انسان یک چیزی در پس پرده مخفی کرده، حالا بروز می‌دهد؛ مثل اباعبدالله. این کمالات در امام حسین (علیه‌السلام) مخفی است. با شهادت، عالم‌گیر می‌شود. برایم سؤالی پیش آمده بود، گفت که من یک وقتی تو مسیر می‌رفتم، سؤال تو ذهنم آمد (یا نه، حالا اصل ماجرا با جزئیاتش خاطرم نیست). تشرفی برایش حاصل می‌شود و نمی‌فهمد که محضر امام زمان مشرف شده. شاید حضرت این‌جور برایش مطرح می‌کنند. می‌فرمایند که چطور امام حسین (علیه‌السلام) در ماجرای شهادتشان هر آنچه که اتفاق افتاد را خدا اجازه داد، حتی اسب بر بدن‌ها تاخت؛ ولی در ماجرای بعد از شهادت، خدا دیگر اجازه نداد این گاوهایی که آمدند مزار حضرت را تخریب بکنند، هر چه کردند گاوها تکان نخوردند. خدا اجازه نداد. این سرش چیست؟ می‌گوید: "من نفهمیدم جواب از کجا آوردم. فهمیدم او خودش دارد تصرف می‌کند در من." یعنی امام زمان (عج) که دهان من به این پاسخ باز شد. گفتم که در ماجرای شهادت هر آنچه از ابتلاعات بود، خدای متعال اجازه داد برای اینکه این در مسیر شدن امام حسین (علیه‌السلام)، صعودی امام حسین (علیه‌السلام)؛ چون دارد می‌رود غَرّ پیدا بکند. هر آنچه از این ابتلاعات هست، خدای متعال اجازه داد. بعد از شهادت، چون آثار شهادت اباعبدالله آن نوری است که باید عالم را بگیرد: "یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ..." (سوره صف، آیه ۸). "اللهم نور".

پس این دو ساحت است؛ یکی در ساحت شب که عرصه ساخته شدن اوست تا لحظه شهادت امام حسین (علیه‌السلام). دوره شب، دوره لیلی امام حسین (علیه‌السلام) است. و در این دوره لیلی که دوره ساخته شدن اوست و کسب (دوره کسب نه دوره جلوه)، در دوره کسب هر آنچه از ابتلاعات هست، پیش می‌آید. ولی در دوره جلوه که "نهار" است، "یوم الحسین" (روز عاشورا) گفتند "یوم الحسین"، روز بروز و جلوه اباعبدالله است. دیگر از عاشورا به بعد که "کُلُّ یَومٍ عَاشُورَاء" است، دیگر هر روز روز جلوه اباعبدالله (علیه‌السلام) است. آنجا دیگر آثار است، آنجا دیگر خدای متعال اجازه نمی‌دهد کسی بخواهد (آنجا دیگر ابتلا و شدن نیست، بالا رفتن نیست). دیگر بالا رفتنی برای امام حسین (علیه‌السلام) به این معنا فرض ندارد که خدا بخواهد اجازه بدهد ضربه‌ای به این مسیر وارد بشود. آنجا دیگر عالم‌گیر شدن این آفتاب و فجر اباعبدالله (علیه‌السلام) است و دیگر خدای متعال اجازه نمی‌دهد آسیبی به این خورشید و این آثار وارد بشود.

خب این هم از "وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ"؛ شبی که دیگر دارد تمام می‌شود، شبی که در مرز طلوع است. خدا به این قسم خورده، به این لحظه. پس ما یک شب داریم، یک دوره برزخ بین شب و روز داریم که همان "وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ" است که خدا هم به فجر قسم خورده، هم به این برزخِ درآمدن از شب. مراسم عرفانی‌اش را بزرگان مطرح کرده‌اند و مثلاً "یَقَظه" (بیدار شدن)، همچین چیزی است؛ انسان بیدار می‌شود و طلوع نور در او می‌شود. بعد می‌گویند که سلطان معرفت در او حاصل می‌شود، نور در او مستقر می‌شود، خورشید معرفت برای او حاصل می‌شود. این تعابیری است که در کلمات عرفا و بزرگان زیاد است. این هم همین است؛ دارد کم‌کم از شب (به محض اینکه از تعلقات مادی فاصله می‌گیرد). که یکی از آن مرزهای فقاهت برای تشخیص همین است که اگر انسان (اول ماجرا) آنی که گرفتار می‌کند آدم را، همین تعلقات و واکنش متناسب با تعلقات است. یعنی مثلاً آدم حرفی می‌زند به خاطر تعلقی که دارد و آن تعلق به حق نیست. آنی که بیچاره می‌کند آدم را این است: تعلق را محکم‌تر می‌کند و تعلق را فراگیر می‌کند تو عالم. یعنی با حرفش دارد ابراز تعلق می‌کند، تعلق را در دیگران ایجاد می‌کند. اصل بحث کنترل زبان و این‌ها در این حیطه است. حالا بحث‌های غیبت و دروغ و این‌ها هم از همین‌جا مطرح می‌شود که با دانشگاه مفصل در مورد این‌ها بحث کردیم؛ بحث "ذواللسانین" بودن، دو زبانه بودن و لسان واحد داشتن. از بحث‌های بسیار فوق‌العاده قرآن و روایات و بسیار در این بحث‌های اخلاقی غریب است. چون اخلاق ما خیلی متأثر از اخلاق سکولار بوده و هست؛ یعنی قابلیت این را دارد بسیاری از کتب اخلاقی ما که توی دانشگاه‌های غربی تدریس بشود. چون هیچ آسیبی به هژمونی ولایت کفار نمی‌زند، بلکه تأیید هم می‌کند. غیبت می‌شود و غیبت حکام و فلان و این‌جور حکام تأیید می‌شود.

در مسئله این است: مرز، مرز باریکی است. اصل شناخت آن توی کربلاست. حبیب بن مظاهر برگشت به حسین بن نمیر گفت که شاید یک بار اینجا گفتم یادم نیست، جمعه گفتم که "یا حمار!". حبیب بن مظاهر با آن مقام شبیه یک دور ختم قرآن. آن کلمات اباعبدالله در وصف او. شاید اگر موج کربلا بودیم، از او دل می‌کَنیم. آقا این ادب ندارد! برو ادب! توهین نمی‌کند! شما آن‌ها را تحریک می‌کنید! این مثلاً این‌جوری. چه تعبیری در مورد او به کار می‌برد! یا ابوذر گاهی تندترین تعابیر را در مورد دیگران به کار می‌برد. امیرالمؤمنین به یک آدمی که نقد معمولی کرد توی خطبه متقین، طرف گفتش که "ها کذا یفعل المواعظ البالغه باهلها!" وقتی که امیرالمؤمنین خطبه را خواندند. خیلی عجیب است. ببین این‌ها مرزها، این‌هاست. حجر این‌هاست. این شناخت این مرزها از هم، که چقدر باریک است! که آن یکی فحش می‌دهد و فحش او نورانیت است. این یکی نقد محترمانه می‌کند، می‌رود جهنم! بله، بله. گفت که تو آخر خطبه متقین، وقتی که همام داد زد و از دنیا رفت، طرف برگشت گفتش که "ها کذا یفعل المواعظ البالغه باهلها!" یعنی اگر واقعاً موعظه را اهلش بخواهد اثر بکند، این‌جور می‌شود. یعنی تو چرا نمردی؟ خیلی محترمانه. حضرت فرمودند که این اثر این موعظه بود. گفت: "اگر موعظه همچین اثری دارد، خودت چرا اول نمردی؟" "نَفْسُ الشَّیْطَانِ بِلِسَانِکَ!" این نجاستی بود که شیطان از دهن تو پرت کرد.

جواب بدهید، استدلال کنید. این حساب و کتاب دارد. کی تعلق به چه جناحی، چه جریانی دارد؟ و اینکه طرف دارد می‌گفت مرح کلمات آقای تهرانی می‌فرمود که یک وقت تو حرم امام حسین (علیه‌السلام) نشسته بودم. بعد یکی از این لات‌های تهرون آمد تو حرم و شروع کرد فحش ناموس دادن به قتله کربلا، قاتلان امام حسین. دیدم دیگر برای اینکه نونش هم حلال بشود، از هیچی فروگذار نکرد. هرچی داشت گفت، هرچی بلد بود گفت. زن و بچه و اصلاً احترام حرم و همه چی را دیگر قشنگ از ناف میدون و کف خیابون هرچی از بچگی جمع کرده بود، آنجا تخلیه کرد. من خیلی خجالت کشیدم و عصبانی شدم. این چه طرز برائت و این حرف‌هاست. شب رفتم (اهل مکاشفات) به شاگردش گفت: "آن فحاش امام حسین (علیه‌السلام) به شدت مورد عنایت قرار گرفته."

خب این مرزها خیلی باریک است که طرف چه علاقه‌ای را دارد بروز می‌دهد، چه برائتی را دارد بروز می‌دهد. گاهی دارد آیه قرآن می‌خواند و دارد کل سیستم ولایت اهل بیت را می‌زند. این تلفظ این آیات قرآن از دهان او از هر نجاستی بدتر است. حضرت فرمود: "این قرآن سر نیزه!" این‌ها را بزنید. گرفتار ظواهر بشویم که قرآن می‌خواندند: "إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ". نجاست آن قرآن (کلماتش که نور است) توی این مکانیزم باطنی او که دارد این یک دور می‌رود و برمی‌گردد، آنی که دارد بیرون می‌آید کلمات. حالا آن ماجرای حبیب بن مظاهر را داریم، جاهای دیگر، حکایات دیگری داریم. من از شهید دستغیب نقل کرده‌ام.

حالا قرآن خیلی جالب است. یک وقتی بنده این را عرض کردم تو دانشگاه. گفتم که ما اتفاقاً نسبت به آن مسائل اصلی که باید حساسیت نشان بدهیم، عمدتاً نشان نمی‌دهیم. سخت‌ترین جمله در قرآن که سوره مبارکه مریم می‌فرماید اگر کوه‌ها متلاشی بشود در ازای این و آسمان تکه‌تکه بشود، جا دارد و مقتضیش موجود است که این حرف می‌تواند عالم را متلاشی کند که "قَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا". ما واقعاً این حرف را سنگین‌ترین حرف عالم (یکی بگوید خدا بچه دارد) آقا فحش ناموس که به کسی نداده! آبروی کسی که نبرده! توهین به اهل بیت ما (مثلاً یک کسی است) تو فحش ناموسی مثلاً حساسیت نداریم، تو هیچ روایتی هم نیامده کسی همچین حرفی بزند، آسمان تکه‌تکه می‌شود. هیچ آیه. سنگین‌ترین حرفی که در منظر قرآن خیلی سنگین است و آسمان و زمین و کوه و همه را تکه‌تکه می‌کند، این حرف است. دقیقاً همین است؛ یعنی شرک. یعنی گاهی طرف محترمانه همین را می‌گوید و دارد دعوت به شرک می‌کند. گاهی طرف دارد دعوت به توحید می‌کند و غیر محترمانه.

بحث این است که یک موقع ممکن است یکی تعبیر تاریکیه ولی با تعبیر زیبایی یا رفتن با سرور. این "یَسْرِ" سرایه، مثل اسراء: "سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَیْلًا". برای خودش اصطلاحاً باز حرکت در شب. حرکت در شب و تعبیر "یَسْرِ" به کار می‌رود. "أَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِّنَ اللَّیْلِ". خودش مبدأ زمانی برای آگاهی است. برای یکی بریزه خوشحاله که این. و ماده "سَرَّ" و ماده "یَسْرِ" لغت رفتن خاصی نیست. این حرکت در شب، حرکت در شب و تعبیر "یَسْرِ" به کار می‌رود. شبی که حرکت کرده به صبح دارد می‌رسد: "وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ". تو تفاسیر علامه، حرکتش رو کرده تو شب، ماضی است. و رفتنی است که دیگر دارد تمام می‌شود. اینجوری. الان شب است ولی شب دارد می‌رود. می‌رود توی این سوره. شاید بشود گفت کلیدواژه‌ای که خیلی کمک می‌کند به فهم سوره، آن کلمه "ارْجِعِی إِلَىٰ رَبِّکِ" است. واژه "رب" واژه حیاتی و کلیدی این سوره است. چون حرکت انسان وابسته به رب است. فاصله‌اش را دیگر چند بار کلمه "رب" با همین ترکیب به کار برده. همه مباحث سر همین رب است.

گفتیم سوره مبارکه فجر بحث حرکت انسان است و رسیدن به مرتبه مطمئنه. و این حرکت وابسته به این است که انسان اولاً توی حِجر باشد، تو کانال باشد. حرکت خودش را واگذار کند به رب. رب او را حرکت بدهد، رب او را ببرد. اصلاً رب کسی است که حرکت می‌دهد، از قوه به فعل می‌رساند. فارسی می‌گویند "تربیت". تربیت نیست، این غلط است. معنای تربیت، مربی برای رب غلط است. رب به معنای مربی نیست. رب به معنای مالک مدبری است که رشد می‌دهد. قید درش هست: مالک مدبری که رشد می‌دهد. یعنی هم مالک است، مال خودش است؛ هم برنامه دارد؛ هم برنامه‌اش را اجرا می‌کند. حالا این رجوع به رب می‌کند. نفس مطمئنه. همه ما رجوع به رب داریم: "إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ". تفاوت نفس مطمئنه که "رَاضِیَهً مَّرْضِیَّهً" رجوع به رب می‌کند که حالا فردا شب ان‌شاءالله (مرضیه) نکاتی را عرض می‌کنم. تفسیر المیزان، کلیدواژه سوره مبارکه فجر "ربک" است.

آیه ۶، این کلمه به کار رفته. دستور تنین (مؤنث) "ربک". آن رب که مال نفس مطمئنه است، یعنی چون نفس مطمئنه (تو مؤنث دیگر). نفس مطمئنه مؤنث است. ولی تو آیات قبل که آیه ۶، یک بار آیه ۱۳، یک بار آیه ۱۴، یک بار خود کلمه "نفس" کلمه مؤنث است. تأنیثش تأنیث لفظی است. مال لفظش. لفظ "نفس" مؤنث است، مثل "شمس". شمس مؤنث است: "وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا". خورشید خانم، بلغم رضا طلا ماه خانم. ماه آقا گرفته. قرآن قمر مذکر است. چند بار آمده در این سوره؟ یک بار آیه ۶ "رب" (آنجا مخاطبش چون نفس مطمئنه است) و بوکه. جاهای دیگر "ربک" آیه ۶ (آیه) بله، آیه ۱۳، آیه ۱۴، آیه ۱۵، آیه ۱۶ "رب" و "هو" دارد چون در مورد انسان است. دوباره بعد آیه ۲۲ نداریم و آیه ۲۸ "إِلَىٰ رَبِّکِ". یعنی فکر کنم ۷ بار شد توی سوره سی‌آیه‌ای. ۷ بار بحث "ربک" مطرح شده. "به تو، رب خودت." این رب مال توست. تو خودت را واگذار کنی رب خودت را. نه رب نو هم کار ندارد. هرکی خدا را رب خودش بداند، یعنی ارتباط چه شکلی با او پیدا بکند؟ واگذار بکند، بسپارد و قواعد و منطق و فرم کار ربش را هم بداند به نفس مطمئنه می‌رسد که از این آیه شش به آن قواعد کار رب می‌رسد: "أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ". دیدی رب تو با قوم عاد چکار کرد؟

کنار قواعد و فرمول‌هایی که رب ما دارد توی مسیر سلوک و حرکت به سمت نفس مطمئنه شدن، درون مقام نفس مطمئنه رکن اصلی حرکت، دانستن قواعدی است که رب بر ما پیاده می‌کند. رب النفوس یک سری قواعد و اقتضائاتی را اجرا می‌کند. اگر کسی بداند، از حِجر خارج نمی‌شود. اگر نداند، با کمترین به هم‌ریختگی شرایط، از حِجر خارج می‌شود. یکم تو تنگنا که قرار می‌گیرد که حالا آیات پایین‌تر است، می‌گوید: "یَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ" (سوره فجر، آیه ۱۶). آیه ۱۶ می‌گوید یکم رزقش را تنگ می‌کنم، به من اهانت شد! از حِجر دیگر خارج می‌شود. دیگر خودش را به رب واگذار نمی‌کند. احساس می‌کند رب دارد دیگر به او دیکته می‌کند، دیکتاتوری می‌کند. رب دارد از او سوءاستفاده می‌کند. انگار حقم را به من نمی‌دهد. این چرا این‌جوری می‌شود؟ چون قواعد کار رب را نمی‌داند. نمی‌داند ندادنش احترام و اکرام است، نه گرفتنش اهانت است. دادنش تو مسیر حرکت است، تو مسیری که می‌خواهد شما به این جداره‌های حِجر نزدیک نشوید. اکرام است. یعنی اصل ابتلا را اکرام می‌داند. یعنی اصل اینکه من رو تو کاری را پیاده می‌کنم، اکرام است. نمی‌شود گفت اگر پدر برای من دوچرخه خرید اکرام، ولی آن وقتی که بابت درس نخواندن گوشم را پیچاند اهانت. نه، پدر یک وقت اکرام می‌کند به دوچرخه خریدن، یک وقت اکرام می‌کند به پیچاندن گوش برای درس خواندن و دوچرخه خریدن. پس این بحث "فعل ربک".

ببین این خطاب‌های قرآن هم نکته مهمی است که معمولاً تو تفاسیر این نکات دیگر متأسفانه تفاسیر خیلی وقت‌ها آبکی است دیگر، باید تعارف نداشته باشیم. معنا ندارد خطاب به پیغمبر. بعضی جاها که اصلاً قطعاً خطاب به پیغمبر غلط است؛ مثل اینکه آنجایی که می‌فرماید که اگر پدر و مادرت پیش تو بزرگ شدند، به پیری رسیدند، احترامشان کن: "أُفٍّ". خب پدر و مادر پیغمبر که از دنیا رفتند. این آیه مال پیری پیغمبر است. پنجاه و خورده‌ای سال آیه نازل شده پدر و مادرت که پیش (أَوْ یَبْلُغَنَّ عِندَکَ الْکِبَرَ). یکی از آن‌هایی که قطعاً خطاب به پیغمبر نیست، این "لَا تَکُونُ" که قطعاً خطاب به پیامبر نیست. نه، مثلاً آن "إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ" گفتند خطاب به پیغمبر است. آن هم نیست. قرآن خطابش همیشه به یک نفس واحد انسانی است، به تعبیر امروزی "انسانیت". به قول علامه جعفری (ایشان خیلی تو این واژه‌سازی‌ها قوی است) علامه جعفری: "ای انسانیت!" تفسیر نهج‌البلاغه، جای دیگر سخنرانی دقت کرده باشیم: "ای بشریت!" کتاب‌های قرآن خیلی وقت‌ها این شکلی مخاطبند که قرآن منظورش این است: "یا ایها المستمع"، "یا ایها المخاطب"، "یا ایها الانسان". این‌ها خطاب‌های قرآن است. پیغمبر نیست که بگوید دارد به پیغمبر، "دیدی رب تو چکار کرد؟" احسن احوال.

حالا بحث خطاب یک بحث فوق‌العاده‌ای است که مرحوم علامه تو نیم‌خط گفتند و رد شدند که نمی‌رسیم بحثش را مطرح کنیم. خطاب خدای متعال هم این شکلی نیست مثل ما که الان مثلاً بنده به شما خطاب می‌کنم اگر متوجه بودید که دریافت می‌کنید، اگر متوجه نبودید که می‌رود و خطاب من دیگر از بین رفت دیگر. من شما را مخاطب قرار می‌دهم، خطاب ارزش ذاتی ندارد. خطاب بعدی را بگویم، خطاب خودم را امتحان کنم. این شکلی نیست. ایشان می‌فرماید که نفس مطمئنه از وقتی که انسان به مقام نفس مطمئنه می‌رسد مورد این خطاب قرار می‌گیرد تا ابد. خیلی نکته فوق‌العاده‌ای شکافی کرده. همان آیه "یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ" که این خطاب مال کی بوده؟ تو قیامت خطاب می‌کند؟ موقع مرگ خطاب می‌کند؟ یا نه، اصلاً خطاب ثابتی است؟ از وقتی او به مقام نفس مطمئنه می‌رسد این خطاب به او هست. مثل اینکه شما الان "یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ". این خطاب مال کیست؟ از وقتی شما ایمان می‌آورید، مخاطبین هستید "علی الدوام". گفتی شنیدیم دیگر. قرآن مرور می‌کنی دیگر. معنا ندارد آقا یک بار گفتیم ما هم انجام دادیم. این ثابت است. این خطاب نفس از آنور "یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ". به کفار اگر خطاب می‌کند "قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ". همین الان "علی الدوام" ایها الکافرون مخاطبانند. این نکته بسیار مهم و فوق‌العاده و ظریفی است.

بعد خطاب بروز پیدا می‌کند. یک وقتی موقع مرگ بروز پیدا می‌کند. اصلاً همه بحث این‌ها بروز است. عوالم بعد بروز آن چیزی است که در عوالم شما بزرگوارید. خود امام حسین (علیه‌السلام)، ائمه اطهار (سلام الله علیهم). بله، همه این مقامات عندالله نسبی است. ایمان هم نسبی است. نسبی نه به معنای متعلق خارجیش بحث نسبیت می‌شود. نسبیت فیزیک، نسبیت فلسفی نه. حق ثابت است، حق یک چیز است. نسبت ما با حق نسبی است. خود حق نسبی است. معصوم دارد. یکی از اصلاً مسائل مالی. احسنت. ولی هیچکس معصوم ۱۴ اصطلاحاً خوب نباشد، ببینید تو آن جنبه نسبیتش علی الاطلاق نه. ما نفس مطمئنه علی الاطلاق غیر از ۱۴ معصوم. تو مرتبه نسبیتش همانی که بحث عصمت که مطرح کردید. یعنی تو یک بعدی این عصمت نه عصمت در فعل، عصمت حتی در فکر. توی مطمئن بودن هم همین است. یعنی ممکن است توی ابعادی اسم رزاقیت الهی به نفس مطمئنه رسید. واقعاً این‌طور است. شما می‌بینید مثلاً تو خیلی از مسائل ملاحظاتی ندارد. همان بحث زبان و این‌ها که حالا مطرح فرمودید. ممکن است مثلاً یک وقتی یک حرفی هم بزند در مورد یک کسی، یک چیزی هم بگوید که واقعاً شائبه غیبت و توهین و این‌ها هم داشته باشد. بحث اطمینان به رزق. واقعاً آزاد است. یعنی الان اگر فقیر بیاید این یک میلیون پول تو جیبش باشد می‌دهد. داریم این‌جوری واقعاً افراد این شکلی که اگر ۵ میلیون تو جیبش باشد فقیر بیاید بهش می‌دهد. ولی تو تحلیل سیاسی گاهی واژه‌ها را نمی‌تواند بفهمد. این تو یک بعدی نفس مطمئنه شده. تو بعد دیگری نه. چون این‌ها صفر و یکی نیست که یا به همه رسیده یا به هیچی نرسیده.

خطاب و این مرتبه آخری که "رَاضِیَهً مَّرْضِیَّهً" آن دیگر مال مقام علی الاطلاق است که آن به رضایت رب به خودش و خود از رب رسیده: "فَادْخُلِی جَنَّتِی". که قرآن تعبیر "جَنَّتِی" به کار نرفته و همین جا فقط به کار رفته. جای دیگر مطرح می‌شود که جنت ذات است. لذا جنت ذات مال این‌هاست. بله، و جنت ذات مال کسی است که تو آن مرتبه مستقر شده باشد: "فَادْخُلِی". فاء تفریع دارد دیگر. همه را باید یک‌جا دید که حالا که تو نفس مطمئنه هستی و داری رجوع به رب می‌کنی، حالا "فَادْخُلِی فِی عِبَادِی". فاء تفریع یعنی فرع بر مطلب. یعنی به جنت ذات نمی‌رسد؟ همونم ممکن است برسد. آقای حسن‌زاده روی قبر علامه طباطبایی همین آیات را نوشتند و نوشتند که "او کسی است که ندا یا اجتین قَدْ لَبَّی، ندا یا ایها النفس المطمئنه المرتقی الی جنت الذات". جنت ذات کی ندای "یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ" را لبیک گفت و به جنت ذات خوب می‌شود؟ پس برای بقیه هم مؤثر است؟ نه آن جنت ذات اهل بیت (علیهم‌السلام) قطعاً. چون دارد که نگاه به ربش می‌کند، او همچون به رؤیت و نظر رب می‌رسد. از این باب که می‌شود رجوع به رب می‌کند.

خب خودشان، خود شهدا همه در یک مرتبه نیستند. شهدای کربلا همه در یک مرتبه. خود اهل بیت هم همه در یک مرتبه نیستند. امام سجاد (علیه‌السلام) عبادت می‌کردند. شبیه هزار رکعت نماز می‌خواندند. به امام باقر (علیه‌السلام) فرمودند که آن صحیفه‌ای که توش اعمال پدرم امیرالمؤمنین نوشته شده، یعنی گزارش آمده، گزارش اعمال امیرالمؤمنین. آن صحیفه را بیاور. بعد از هزار رکعت نمازشان بود. صحیفه را آوردند، نگاه کردند. می‌گوید که حضرت دست به پیشانی گذاشتند از شدت تحسر، حسرت. این صحیفه از دستشان افتاد. فرمود: "مَنْ یُقْوَىٰ عَلَىٰ عِبَادَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی‌طَالِبٍ؟" کی می‌تواند مثل علی عبادت کند؟ خب پس خطاب "یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ" که به امیرالمؤمنین می‌شود، هم با خطاب "یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ" که به امام سجاد (علیه‌السلام) تفاوت. تفاوتی نیست که ما بگوییم ما می‌فهمیم این دوزش چقدر است. قطعاً نمی‌فهمیم. یعنی مثل اینکه بگوییم که آقا این الان این خلبان باید مثلاً تا ۶۰۰۰ پا می‌توانست برود. این ۵۹۰۰ پا رفت بالا. خب الان بنده اصلاً یک پا هم بروم بالا، خیلی بلند بشوم. اختلافی که او دارد می‌گوید اگر خلبان فلانی بود رو ۶۰۰۰ پا این را می‌برد. خلبان خیلی واردتر و جایگاهش بالاتر است. ولی این جایگاهی که این هم دارد، هیچ‌کس به همین هم نمی‌رسد. ۶۰۰۰ چقدر فاصله است. تفاوت مقامات اهل بیت این شکلی است.

بله، قمر بنی‌هاشم مقامشان قابل قیاس با اباعبدالله الحسین نیست. جمیع الشهدا همه شهدا به او غبطه می‌خوردند. او خودش به امام حسین غبطه می‌خورد. داشته باشیم مراتب در جمع شهود. ببینید الان بنده و شما نسبت به اینکه ما ماییم، حواسمان. یعنی اگر هرچی که ندونیم، غافل بشیم، حواسم پرت است. این‌ها بحث‌های دقیق معرفت نفسی و واقعاً معارف و این‌ها را حل می‌کند. این نکات ریز گره‌های قرآنی را باز می‌کند. الان بنده و شما تو هر شرایطی بودیم که ما ماییم. من حالا اسمم ممکن است یادم برود ولی من منم. من منم هیچ وقت یادم نمی‌رود. آدم بیهوش هم که بشود، خواب هم که باشد، می‌داند من منم. یکی که بیدارتان می‌کند، می‌گوید اذیتم نکن، بیدار نمی‌شود. بگوید که من منم اذیت تورم، چون من منم اذیتتونم بهش می‌رسم. آدم وقتی غافل هم هست، من منم را دارد. حالا اگر شما ۲۰ دقیقه روی این تمرکز کنید. الان بنشینید ۲۰ دقیقه روی این توجه کنید که من من. این من منم برای شما بدیهی بود ولی همان بدیهی تبدیل به شهودی شد. این مرتبه جنت ذات مال این افرادی است که همه وجود، همه تعینات (تعبیر فلسفی و عرفانی) همه تعینات از آن‌ها کنار رفته. عالم را به حق می‌بینند، نه عالم را با حق ببینند. اول خدا را می‌بینند در پس افعال الهی. عالم را می‌بینند. سید علی آقای قاضی رسیده، امام سجاد یک مرتبه، امیرالمؤمنین یک مرتبه نازله. سلمان همه مربوط به جنت ذات رسیده. ولی سلمان کجا، امیرالمؤمنین کجا؟ سلمان پله ۱۰ ایمان است دیگر. تولید ایمان جنت ذات. ولی مرتبه سلمان نمی‌شود قیاس کرد با امیرالمؤمنین: "فَادْخُلِی فِی عِبَادِی". ولی کجای این عباد؟ کدام مرتبه؟ دم آقای دکتر طبقه اول، طبقه بالا فرق می‌کند.

مرحوم جوادی می‌فرمودند که برخی در بهشت سالی یک بار اباعبدالله (علیه‌السلام) را می‌بینند، برخی ماهی یک بار، برخی هفته یک بار. هم درجه. حالا این دیدن این ماه، سال، همیشه. بله، در محضر روایات دارد که سوره فجر فرمود زیاد بخوانید. کسی بخواند هم درجه، "درجت مع الحسین". یعنی این ظرفیت سوره مبارکه فجر را دارد که شما را قمر بنی‌هاشم تو هم درجه است. هم درجه است نه یعنی هم درجه تو مرتبه معرفتی. هم درجه در عنایات. یعنی از عنایتی که به آن‌ها می‌رسد. مثل اینکه الان ۵۰ نفر توی کلاس با هم نشسته‌اند. به همه کیک می‌دهند، ساندیس می‌دهند، چه می‌دانم. همه محیط آموزشی بهره‌مند می‌شوند تو یک کلاس. درجه یک کلاس بودن، نه درجه باطنی. یعنی همه در یک سطح فهم. یعنی درس علامه طباطبایی، شهید مطهری هم هست که علامه می‌فرماید هر وقت وارد می‌شد به من حالت رقص دست می‌داد. فلان، اعدامش کردند. بر فرض وقتمان گذشته. عرض را تمام بکنم که خیلی نکته فجر تازه به گل بحثش رسیدیم. کیفیت. "کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ". این خیلی مهم است. کیفیت فعل رب. اینکه انسان را می‌سازد همین است. سلوک. حالا ما فقط احکام را می‌گوییم. نه فقط احکامی که خدای متعال دستورهای الهی نیست. خدا رب ما دارد به ما یک سری فعل‌ها را انجام می‌دهد. این‌ها را اگر آدم بداند، خیلی اتفاقات می‌افتد.

یکی اینکه اگر کسی پایش را از مرز بیرون گذاشت، قطعاً شلاق دارد: "صَوْتَ عَذَابٍ". اگر یک بار بیرون گذاشتی یک شلاق می‌خورد. اگر کلاً بیرون گذاشت، باران شلاق است: "فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذَابٍ". باران شلاق دیگر، می‌باراند بر. غروبگاه. توی زندان‌ها می‌گویند آقا بیرون این زمین مین‌گذاری شده. راحت رسماً داری می‌گویی شما بخواهی از این نرده‌ها رد بشوی، از این سیم خاردار رد بشوی، هر جا قدم بزنی این است. مین می‌بارد از بیرون، از بیرون در و دیوار این آسایشگاه، این زندان، این هرچی بگوییم. مین می‌بارد. نه یعنی از آسمان می‌بارد. یعنی هر جا قدم بگذاری انفجار. "فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذَابٍ". ربک، الله اصلاً ندارد. الله را تو این سوره مبارکه پیدا می‌کنید. من ندیدم الله تو این سوره. به نظرم نباید داشته باشد کلمه الله را. بله، کلمه الله تو این سوره نیامده. خالی هم نیست. "رب من، به من اهانت که رب من منو تحویل گرفت." حالا اینجا "رب تو با قوم عاد چه کرد؟" این‌ها قواعد است. یعنی هر لحظه ممکن است تو قوم عاد بشوی. هرکی هم قوم عاد بشود، همین واکنش نسبت بهش هست. "إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ". قوم عاد این‌ها در منطقه ارم بودند و ستون داشتند. "ذَاتِ الْعِمَادِ" بودند. ستون‌های محکمی: "الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلَادِ". هیچ شهری از جهت تمدنی مثل قوم عاد نبوده که اینقدر زیرساخت‌های محکمی داشته باشد. با این‌ها چه کردیم؟ "وَثَمُودَ الَّذِینَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ". ثمودی که می‌رفتند صخره را می‌شکافتند. و فرعون "وَفِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتَادِ". فرعونی که میخ داشت، به میخ به صلابه می‌کشید. اگر کسی طغیان کرد، از خارج شدن "فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ". فساد زیاد انجام دادند تو بلاد. "فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذَابٍ". باریدم بر آن‌ها شلاق عذاب را.

"إِنَّ رَبَّکَ" قاعده "إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ". هر وقت "إِنَّ" می‌آید در قرآن قاعده بفرمایید. "إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ". قاعده‌اش این است که رب تو در مرصاد است، کمین کرده. نسبت خودت را با این رب اگر کسی متوجه به این شد، این مرحله اول مراقبه است. مرحله اول مراقبه که همه مقامات در اثر مراقبه حاصل می‌شود، به نفس مطمئنه انسان می‌رسد. همه سلوک سیر در مراتب مراقبه است. قدم اول در مراقبه توجه به ربی است که در مرصاد است. من ربی دارم. این رب من در کمینگاه. کمینگاه همین حاشیه این حجر است. "إِنَّ رَبِّی عَلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ". رب من بر صراط مستقیم است. به محض اینکه بخواهم از صراط مستقیم خارج بشوم، می‌زند. کامل احاطه دارد به این صراط مستقیم، به مسیر من، به خود من، به حالات من. بر همه این‌ها اشراف دارد، احاطه دارد. قدم بخواهم از این بردارم، شلاق. متمایل بشوم به این دیواره‌های این حجر که اسمش را قرآن می‌گذارد "مُتَجَانِفٌ لِّاسْمٍ". یک "حنیف" داریم، یک "جنیف" داریم. حنیف وسط راه رفتن است. جنیف تمایل پیدا کردن به چپ و راست این جاده. متجانف یعنی تمایل به گناه پیدا کردن. متمایل به گناه بشوم، شلاق دارد. می‌زنی که وسط بروم. در مرصاد کمین کرده. وضع من را می‌داند. همه معامله او با من که بخواهد بعداً با خطاب خوب من را صدا بزند، در جنت ببرد و در عباد ببرد و این‌ها وابسته به این است که این وسط بروم. هیچ تمایلی به این ور و آن ور پیدا نکنم. رب تو این کار را می‌کند.

این یک فرمول. بعد فرمول دوم در مورد اطلاعات رب. پس یکی از دستور او خارج می‌شوم (تشریع)، یکی تکوین. این دوتا فرمولی که خدای متعال می‌دهد. "فِعْلَ رَبُّکَ بِعَادٍ". این‌ها کسانی بودند که از نظام تشریع الهی خارج شدند. یک نظام تشریع داریم، یک نظام تکوین. نظام (وقت گذشته ببخشید). نظام تشریع، نظام باید و نباید. نظام تکوین، نظام بود و نبود. الان بنده و شما اینجا هستیم. می‌توانستیم باشیم، می‌توانستیم نباشیم. الان ما اینجا هستیم تکویناً. حالا اینجا که هستیم، یک سری چیزها را باید رعایت کنیم. در پوشش مو، در نشستنمان، در کلاممان. نظام تشریع. بود و نبود، بعدش باید و نباید می‌آید. حالا اولین شلاق‌های الهی تو نظام تشریع است. از این حدود کسی خارج بشود. باید و نبایدهای شریعت الهی که باز خود کلمه شریعت هم قشنگ است. شریعه، جریان آبی که دارد می‌رود. یعنی این می‌بردت. حرکت تو این. شنیدنی شریعه می‌افتی. خیلی تعابیر. همه منظومه این کلمات چقدر به هم متصل است. همه حقایق واحدی خبر می‌برند.

من هم خودم با تو کار می‌کنم. می‌بینی نمازت را هم می‌خوانی، اعمالت را هم انجام می‌دهی. یک روز رزقت تنگ می‌شود، یک روز گشایش پیدا می‌شود. تا قبل از این نمی‌خواندی، شلاق بود. آن که رزق تنگ می‌شد، شلاق نخواندن بود. آن از جنس کاری بود که با قوم عاد و این‌ها کردند. نماز شبم می‌خوانی. به شما گفتند نماز شب بخوانی رزقت تأمین است. کارت را هم از دست دادی. از وقتی نماز شب شروع کردی کارت را هم از دست دادی. زیارت کربلا رفتی برگشتی، اخراجت کرده‌اند. این دیگر آن فرمول تشریع نیست. این‌ها فرمول تکوین است. آهان، این بازی قواعد دیگری دارد کلاً. "کَلَّا بَل لَّا تُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ وَلَا تَحَاضُّونَ عَلَىٰ طَعَامِ الْمِسْکِینِ". یک سری کارهای تکوینی هم تو باید انجام بدهی که بازگشت بکند به سمت. یک وقتی از باب اینکه من ربتم دارم این کار را باهات می‌کنم که دیگر آیات بعدی "وَجَاءَ رَبُّکَ وَالْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا" بحثش مطرح می‌شود که ان‌شاءالله جلسه بعد عرض خواهیم کرد که حالا اوج ماجرا همین است. "وَجَاءَ رَبُّکَ" ربت می‌آید. یعنی چی؟ یعنی ظهور رب. همه این بحث‌ها در مورد ظهور است. آمدن نیست. خدا که نمی‌آید که. خدا مگر جسم است حرکت می‌کند؟ آمدن یعنی بروز. مثل اینکه می‌گوییم قرآن آمد. مثلاً امام خمینی می‌گوید مثلاً دو قرن گذشت تا خمینی آمد. مثلاً ما در مشروطه این‌جور شدیم و بعد این‌طور شدیم. گذشت تا خمینی آمد. آمدن امام یعنی حرکت کرد یا خمینی ظهور پیدا کرد. آمدن به معنای ظهور پیدا کردن. آوردن هم به معنای ظهور پیدا کردن.

گفتند شب جمعه اگر کسی مشرف بشود کربلا، مثل امشب، خدا را در فوق عرشش زیارت می‌کند. یعنی چی؟ یعنی خدا می‌آید. اهل سنت این‌جوری گفتند. گفتند یعنی خدا شب‌های جمعه می‌آید، می‌آید پایین. ابن تیمیه و این‌ها سفارش هم می‌کردند که پشت بام خونتون کاه و جو بریزید. خدا با خرش که می‌آید این خر خدا بخورد از این. خب این آمدن یا نه، ظهور؟ یعنی حجاب. هیچ فرقی (عرفا هیچ کاری نمی‌کنند) یک اتفاق جدیدی بیفتد. همین‌که الان هست و کامل پرده ازش برداشته می‌شود. حق، واقعیت را می‌بینی. حقیقت را. آمدن خدا می‌گوید خدا آمد. "جَاءَ رَبُّکَ". دیگر این حجاب کنار، پرده کنار. در کربلا این شکلی است. یعنی این نفس مطمئنه حجاب کنار می‌زند از عوالم. سجده بر تربت او حجاب کنار، حجاب‌های هفت‌گانه. اشک بر او حجاب‌ها را کنار. توسل به او حجاب‌ها را کنار می‌زند. زیارت به او حجاب‌ها کنار. مخصوصاً شب جمعه. شب جمعه خودش باز تو شب‌ها، شب جمعه یک ویژگی و انحصار خاصی دارد. این شب جمعه شبی است که بروز حق تعالی، ظهور حق تعالی و در کربلا این ظهور تام است. چنین نفس مطمئنه‌ای واسطه است برای این ظهور و او هیچ حجابی ندارد و از دریچه او می‌شود کامل، به شرط اینکه کسی که می‌رود بدون حجاب باشد.

امروز روزی بود که وجود نازنین امام حسین (علیه‌السلام) را دفن کردند. زمین کربلا که ماجرا، ماجرای مفصلی است. بعد از سه روز زن‌های بنی‌اسد دیدند در بیابان، از بیابان کربلا بوی خون و اجسادی می‌آید که وقتی آمدند دیدند که حیوان‌های بیابان جمع شده‌اند دارند نوحه می‌کنند بر این بدن‌های مطهر. برگشتند به شوهرانشان گفتند که از مهریه‌هایمان گذشتیم به شرط اینکه بیایید این بدن‌ها را دفن کنید. اگر دفن نمی‌کنید خود ما پا می‌شویم بیلچه و کلنگ دست می‌گیریم، می‌رویم. دست گرفتند، حرکت کردند، غیرت مردها را تحریک کردند تا قبیله بنی‌اسد افتادند. آمدند شروع کردند بدن‌های مطهر را یکی‌یکی جمع کردن. گفتند به بدن نازنین اباعبدالله که رسیدند دیدند سواری از بیابان آمد که مشخصاً امام سجاد (علیه‌السلام) بودند. به حکم خدا و با طی‌الارض از زندان کوفه. چون حضرت زندانی بودند در کوفه. یک از زندان کوفه با طی‌الارض آمدند برای امام و حجت همه شهدا یک‌جا دفن کردند. فرمود بدن قمر بنی‌هاشم را بگذارید همان‌جایی که هست، جداگانه دفن بکنید. و آمد کنار بدن اباعبدالله، صورت بر رگ‌های بریده گذاشت و گریه کرد و فرمود که برید بوریا بیاورید. بوریا این نمد حالت نمدی داشت که باهاش جمع می‌کردند اگر چیزی می‌خواستند جابجا کنند. تو آن بیابان کفن پیدا نمی‌شد برای بدن نازنین. با بوریا این بدن نازنین را جمع کردند که در زیارت ناحیه می‌فرماید که: "اَلسَّلامُ عَلیٰ مَنْ دَفَنَهُ اَهْلُ الْقُرىٰ." سلام بر کسی که روستایی‌ها و بیابان‌ها آمدند برای دفن او. و از خویشان و خانواده او هیچ‌کس بر سر این مزار نبود موقع دفن. و امام سجاد (علیه‌السلام) تنها کسی بود که کنار بدن اباعبدالله بودند. این بدن نازنین و قطعه‌قطعه را رو به قبله کرد. امام سجاد (علیه‌السلام) رگ‌های بریده را. چون صورت اثری نبود در این تن که بخواهند رو به قبله کنند. سر به نیزه‌ها داشت می‌چرخید. این بدن نازنین، رگ‌های بریده را رو به قبله کرد. برخی اینجا گفتند که امام سجاد (علیه‌السلام) وقتی جمع می‌کردند این بدن مبارک را منقلب شدند. کسی گفت که آقا چرا منقلبید؟ فرمود: "از این قطعات بدن یک عضو پیدا نمی‌شود، آن هم انگشت مبارک امام حسین (علیه‌السلام) و سرش هم این بود که آن ملعون ازل و ابد وقتی آمد انگشتر از اباعبدالله جدا کند، هر چه کرد دید انگشتر جدا نمی‌شود. انگشتر را با انگشت از امام حسین (علیه‌السلام) جدا کرد. علیه لعنة الله علی القوم الظالمین و سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ.

خدایا به حرمت اباعبدالله، به آبروی این شب، شب جمعه و به حرمت عاشقان اباعبدالله، ما را اهل نفس مطمئنه قرار ده. در فرج آقامون امام زمان تعجیل کن. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. نسل ما را نوکران حضرتش قرار ده. عمر ما را نوکری حضرتش قرار ده. شر ظالمین را به خودشان برگردان. دشمنان دین، قرآن، انقلاب و ولایت اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود بفرما. رهبر عزیز انقلاب را حفظ و نصرت عنایت بفرما. هر چه گفتیم صلاح ما بود، هر چه نگفتیم و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن. و صلی الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات سوره حسین (سوره فجر)