جلسه چهارم
01:03:05
این دوره چهارجلسهای سوره فجر را با محور روایت امام صادق علیهالسلام که آن را «سوره حسین بن علی» میخواند، تفسیر میکند. جلسات از نسبت آیات پایانی و تعبیر «نفس مطمئنه» با امام حسین و اصحابش آغاز میشوند و سپس به تصویری گستردهتر از انسان بهعنوان موجودی در حرکت میرسند. حرکت جوهری، تقوا بهمثابه مراقبت از رشد یک بذر، فلاح و عبور از تعلقات ناپایدار دنیا از محورهای اصلیاند. در پایان، آرامش نفس در پیوند با چیزی معنا مییابد که زوال ندارد.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلیالله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنةالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یومالدین.
سوره مبارکه فجر که سوره امام حسین (علیه السلام) است، قله آیاتش همان بحث «نفس مطمئنه» است؛ نفسی که رجوعش به رب، رجوع با رضایت است و هممرز با نفس مطمئنه، نفسی است که تزلزل ندارد، تعلقش به چیزهایی نیست که فنا داشته باشند. تعلقش به چیزی نیست که زوال داشته باشد. وقتی انسان تعلقش به ماده بود، ماده ذاتش زوال است، ذاتش حرکت است، دائم باید عوض شود و تغییر بکند. خب، انسان اگر به این تعلق پیدا کرد، به چیزی دلبسته که علیالدوام تغییر دارد. مرحوم علامه به نحوی به این مسئله اشاره میکند، لذا این نمیتواند به آن طمأنینه برسد، نمیتواند آرامش داشته باشد. طمأنینه وقتی حاصل میشود که انسان به چیزی تعلق داشته باشد که ثابت است، تغییری ندارد، زوالی ندارد. مفادی به تعبیر قرآن «ما عندکم ینفد و ما عندالله باق»؛ هر چه که «عندکم» است، مفاد دارد، تمام میشود، تغییر و تحول دارد. یک گل جذاب، قشنگ و دلرباست، ولی عمرش یک روزه، دو روزه، سه روزه است؛ آب هم تازه بهش برسد، نور هم بهش برسد، تمام. یک درخت هم همینطور میشود، زیر سایهاش خانه کرد، ولی این پاییز دارد، زمستان دارد. اصلاً در برخی روایات دارد که زیبایی دنیا به همین است. «الحمدلله الذی» تعبیر این است که زیبایی دنیا را در این تغییر و تحول قرار داد. اگر همه روزهای دنیا بهار بود و آن هم مثلاً اول بهار بود، این دنیا اصلاً جای ماندن، جای دیدنی نداشت. جذابیتش به این است که زمستان دارد، بعد بهار، بعد تابستان دارد، میوهها در میآید، بعد درخت یهو میریزد. همین گردش است که جذابش میکند و فرصت امتحان و فرصت بروز کمال را هم همین میدهد. اگر تغییر و تحولی نباشد، دیگر کسب کمال معنا ندارد. اینکه یک نفر عالم میشود، کسب علم یعنی علمی نداشت و حالا صاحب علم شد. خب، این کسب علم ابزاری میخواهد، بعد فعالیتی میخواهد، آن فعالیت هم گردشی میخواهد. خب، اگر همه جبراً عالم میشدند، آن وقت دیگر عالم بودن برایش کمال نبود. اینکه یک نفر میتواند عالم بشود و یکی دیگر نمیتواند، یعنی نمیخواهد که عالم بشود. آنی که عالم میشود رو کمال است. بعد تو این زندگینامهها مینویسند که این بنده خدا با سختی درس خوانده. زندگینامه پروفسور حسابی که خب خیلی حسابی است واقعاً، زندگینامه بسیار عالی است. فضایش فضای مثلاً تقیدات مذهبی به آن معنای آنچنانی نیست. یعنی تهش شعائری که بشود در ایشان دید، مثلاً نماز ایشان، مقید به نماز بوده. آنچنان شعائری که مثلاً ما مد نظرمان باشد، نداریم، ولی خب کتاب، کتابی به شدت جذاب و گیراست. کلمات برخی اساتید فیزیک و اینها نسبت به متن کتاب و نوع روایت داستان که میگویند کمی اغراقآمیز است، بر فرض هم که این نقدها باشد، اصل ماجرا چون واقعیت دارد، در نوع خودش واقعاً جذاب است.
پدر ایشان میرود. این دو تا را اول میگذارد لبنان. اینها با نانی که از پشت در خانه مردم جمع میکنند، زنده میمانند. بعد در مدرسه مسیحیها که رایگان بوده، ثبتنام میشود. بعد آن بنده خدا که دستش در جنگ جهانی چی شده و اینها. توصیفات ایشان هم خیلی در نوع خودش منحصر به فرد است که گِل جمع میکرده. بعد اینها چه بلاهایی که سرشان در میآید. این دو تا برادر، آن مادری که با اینها بوده. بعد آن مادر، قایق، نمیدانم چه مصیبتی سرش میآید و بعد باز آن نقص عضو میشود و قطع نخاع میشود. ماجرای عجیب و غریبی است تا خودشان را میرسانند به فرانسه و بین سوریه و لبنان که ایشان یک پروژه برمیدارد با فرانسویها که بعد آنجا پشه مالاریا ایشان را میزند، شب حیوانات بهش حمله میکنند. ماجرای عجیب غریبی است. بعد دیگر میآید فرانسه. بعد از بالای دکل، اینها که بهش حسودی میکردند، دکل فعال میکنیم، پرت میشود به زمین و از آن بالا ماجراهایی دارد ایشان و یک مجموعهای است از مصیبتها. بعد هی میرویم تو همان دوره به دوره فیزیک کار کردیم، این رشته کار کرده، این رشته کار کرده. پنج شش رشته را رفته ایشان متخصص شده. بعد حالا برمیگردد ایران، باز با سختیهایی که دارد که میگوید من رفتم تجریش. پدر من ملاک بود. بعد سالها رفتم پیدایش کردم. وقتی در زدم، پدرم آمد تو راهپله و نزدیک نیامد و یک برخورد بدی که حالا الان با جزئیاتش یادم نیست که سفارش بگیرم بزنم پسرشو کتک بزنن بیرونش. وضعیت عجیب غریبی که میگوید من نان نداشتم وقتی که آمدم تهران، در حد کفاف که بتوانم باهاش زندگی بکنم. گفتم دیگر رو بزنم به پدرم. پدرم با یک وضعیتی ما را از خانه انداخت بیرون. بدشان میآید. اولین دانشگاه ایران را تأسیس میکند با رضا شاه و بعد دیگر حالا ماجراهایی پیش میآید. غرض اینکه اینجور تحصیل علمی را آدم وقتی نگاه میکند، لذت میبرد. این همه مانع بود و ایشان خود را به علم رساند. کمال اتفاقاً و اینها دنیا را جذاب کرده. اینکه یک کسی برای رسیدن به علم، هی مانع برایش میتراشند و او رد میکند. اگر قرار بود همه ما از وقتی به دنیا بیاییم، اتومات هفت سالگی همه چیز را یاد بگیریم، وقتی که بلد بودن که کمال نبود. همانجور که خوردن کمال نیست. این آقا غذا میخورد، آنی که نمیخورد عجیب است. خوردنش که هر آدمی دیگر وقتی بزرگ میشود، دندان در میآورد و کمکم. کمال که به حساب نمیآید. آن کمال انسانی آنی است که در اثر زحمت انسان بهش میرسد. لذا خدای متعال عالم را در این تغییر و تحول و تبدیل آفرید که معلوم بشود «هو الذی خلق الموت و الحیات لیبلوکم ایکم احسن عملا». موت و حیات را به دلیل آفرید که معلوم بشود کیا این موانع را پس میزنند. خودش مانع را میاندازد. مسابقات اسبسواری، مانع را میگذارند که ببینند کی واردتر است در پریدن از این مانع. آدم سادهلوح بیاید بگوید راه برویم، بگردم برای خودم. مهارت شما در این فهمیده میشود که با اسب بتوانی از این بپری و مرحلهبهمرحله چه جلوتر میرود، این موانع سختتر میشود، بالاتر میرود، پیشرفتهتر و پیچیدهتر میشود.
شما را اذیت نکند زندگی دنیایی در آیتالله دنیا، زندگی مادی و آدم اسب کالسکهای که میخواهد باهاش حرکت کند با اسبش بهتر متفاوت باشد با شیخ حسن علی دیگرانی که بیشتر ریاضت. بله، این که هست. بله، مکتب معرفت نفس نوع زاویه ریاضتش کاملاً متفاوت است. ریاضتهای اینها توجهی است؛ هر چند به ریاضتهای بدنی هم نظر دارند، ولی در اولویت نیست. ریاضتهای بدنی لطافتهای ناگهانی و سریعی پیش میآورد که عمدتاً مرتاضها و اینهایی که کرامات خاصی دارند، مرتاض، خود واژه مرتاض از ریاضت میآید. در اثر ریاضتهای بعضی افراد هم میبینید یهو اتفاقات خاصی برایشان میافتد. همینجوری طرف مثلاً در یک دورهای یهو چند تا عزیزش را با هم از دست داده، یهو یک حال و هوای خاصی پیدا کرده. با جن در ارتباط، ملک میبینم، یک کارهایی میکند و یک چیزهایی میگوید. اینها هست. یعنی یک لطافت، یک پردههایی یهو از نفس کنار میرود، ولی اینها دیگر سقفش همین است و خود همین میشود حجاب. یعنی همینها را وقتی دعوت میکنند به مرحله بالاتر، از این چیست دیگر؟ نه، میبینند آن مسلک معرفت نفس اینجور نیست. اینجا بود عرض کردم، بحث عالم مثال را شما فرمودید، صوفیا به مثال میرسند و اینها. علامه طباطبایی فرمودند که برای صوفیها عالم مثال ته خط است، برای عارف عالم مثال اول خط است. حسن، برای عارف، برای آنی که تو مسیر معرفت نفس میخواهد وارد بشود، با عالم مثال آغاز میشود. فقط استاد استاد حرفهای و وارد است که سریع او را از عالم مثال رد میکند، چون جذابیتهای عالم مثال بینهایت است و خیلی گرفتار میکند آدم را. چه کار میکند؟ آدم یک خواب خوب که میبیند، میبیند یک هفته زیر زبانش. حال شما تصور کنید، طرف حرم برود، روح اولیا و علما و بزرگان و هر سری که میرود، دریافتهایی دارد، رزقی دارد. شبش یک رزق دارد، روزش یک رزق دارد، تو خواب یک رزق دارد، تو بیداری رزق دارد. اینی که هست این است که اینها بادیشان، بادی متفاوتی است و سیر مراتب با توجهات و وسایل در مراتب اخلاص و نیت. بله، نگاه اینها به بدن و دنیا نگاه متفاوت است که خب کاملاً برآمده از آیات و روایات است. ریاضت را اصلاً به این نحو نمیداند. بزرگان مثلاً در نوع غذا خوردن و اینها در صورت این شکلی، بعضی همان اول میدانند خوراک را کم کن و خواب را کم کن، ابداً این شکلی نیست. خیلی مرتب، دقیق، حسابشده با توجهات، یعنی در فرع توجهات، خوراک کم میشود و مسائل این شکلی پیش میآید. بعد از اینکه اگر این تعلقات مدیریت شد، انسان به نفس مطمئنه میرسد. تعلق انسان به چیزی باشد که زوال ندارد. این میشود نفس. الان شما ببینید، بندهای شما اینجا نشستیم. نگرانی. حالا شما از سر ایمانتان، بنده از سر کفرم چرا؟ به خاطر اینکه این سقف سر جایش است، بنده زمینم که محکم است، این مبلم که سفت است. ولی اگر رو هواپیما نشستم، همش استرس، چون نه بالا چیزی دارد نه پایین. هواپیماشم روسیه، پنجاه سال کار کرده. تو هواپیما مینشیند، میرود مضطرب. خب، این الان کف این یونولیت است و آلومینیوم و چه میدانم آهن. این وقتی که به سیمان میرسد، آرامش داری. الان تو مطمئن به سیمان. سیمان آرامش دارم. ولی این زیر آهن باشد، چوب باشد، دیگر آرامش ندارد. اگر کشتی باشد، چون دیگر دریا. در حالی که برای خدای متعال حالا ببین چقدر زیادند آدمها این شکلی. گاهی طرف نمازش را هم سر وقت میخواند، از هواپیما میترسد. حجابش هم خوب است، محاسن هم دارد. این «لما یدخل الایمان فی قلوبکم» این همین است دیگر. ایمان هنوز ورود در قلب نکرده. این هنوز مرتبه اسلام است. یک لایه و یک قشری از احکام را او فهمیده. هنوز نفهمیده صاحب عالم و رب عالم کیست. این عرض کردم همه این آیات «قل ربک ربک ربک». همین بابا. آنی که تو را نگه داشته، رب تو است، نه این سیمان. آنی که سیرت کرده، رب تو است، نه آن کباب. آنی که رزق تو را میدهد، رب تو است، نه آن کارفرما. این توجه به رب که توی روایت هم دارد «من عرف نفسه فقد عرف ربه». خیلی توش لطافت است. اگر کسی به معرفت نفس رسید، به معرفت رب میرسد. یعنی خودش را دائماً فقیری میبیند که هر آنچه هست، به اوست.
تبریک حضرت امام برای مرحوم آیتالله بهاءالدینی به کار برده بودند. آن اولی که نهضت را امام شروع کرده بودند، حاج احمد آقا رفته بودند خدمت آقای بهاءالدین. بنده این را با یک واسطه دارم نقل میکنم. جایی تو کتابی ندیدم نوشته شده. یکی از اساتید ما که ارتباطی نشان میدهد، بهاءالدینی برای ما گفتند که حالا شاید همان ایام گفتند: «اسدالله تازگی اینجا بود.» سید احمد آقا گفت: «برو بیرون.» دوتایی با هم نشستیم. به امام گفتم که شما کار سختی را شروع کردهای. میدانی چه خبر است؟ با دنیا داری درمیآیی. بعد روحالله یک جملهای گفت، من خیالم از این انقلاب راحت شد. آقای بهاءالدینی فرمود که اسدالله گفت که: «عالم از آن من است و من از آن خویش نیستم.» این کارش. «عالم از آن من است و من از آن خویش نیستم.» این فقر مطلق است. این حالتی است که انسان به نفس مطمئنه نرسیده. هیچ از من نیست. نه من میآورم، نه من میبرم، نه من میگویم. این همه اتفاقات، این همه آدم میآید، یهویی میآیند، یهویی میروند. امامی که تو ۱۵ خرداد یهو قلقله میشود دورش، بعد تبعید میکنند ترکیه، دیگر هیچکس نیست. نشستن بغداد. حاج آقا مصطفی تو خاطرات میگوید که وقتی امام را به فرودگاه بغداد پیاده کردند، ما حتی پول اینکه کرایه بدهیم برویم تا یک هتلی مسافرخانه نداشتیم. با امام نشستیم وسط فرودگاه که بعد یک آقای کویتی که امام را میشناخت و شاید هم تقلید میکرد از امام، امام را سوار کرد، برد کاظمین. امام یک جایی پیدا شد و بعد دیگر تلگراف و نامه و اینها که یک پولی فرستادند. امام توانست جایی بگیرد و برود کمکم کربلا، کربلای نجف. این حالش همان حالی است که وقتی وارد ایران میشود، تو بهشت زهرا جمعیت چند میلیونی تو ایران آمده به استقبال امام، هیچ فرقی. این نفس مطمئنه است. ما گاهی یکی اضافه میشود، گرم میشویم. یکی کم میشود، سرد میشویم. به نفس مطمئنه نرسیدهایم. نفس مطمئنه نمیرساند. سپردن آدم خودش را به دست رب میشود «راضیه مرضیه». «راضیه مرضیه» همین دیگر. یعنی آدم وقتی راضی میشود، خودش را میسپارد. شما الان تو ماشین که مینشینید، به یک راننده اعتماد، تعبیر فارسی قشنگ اعتماد است، اعتماد میکنی، خودت را به او میسپاری. «راضیه مرضیه». شما هم راضی هستید هم مرضی. نسبت دو طرف. شما راضی هستید به اینکه این بدنتان در اختیار او باشد، در این ماشینی که او میبرد و او هم رضایت دارد به اینکه شما سوار ماشینش باشید. دو طرفه است دیگر. این میشود «راضیه مرضیه». یعنی هم او پذیرفته ربوبیت شما را به نحو خاص، هم شما پذیرفته ربوبیت او را به نحو خاص که البته اول شما باید بپذیرید. «راضیه» اول باید بشوید، بعد «مرضیه» میشوید. تا کسی راضی نشود، مرضی نمیشود. اول او باید بپذیرد. «گرد حواس که معشوق نگسلد پیوند». نگاه دار سر رشته تا نگه. ما باید نگه داریم. وقتی بحث دانشگاه داشتیم، گردو شکستن با خدا. با خدا گردو شکستن. یک قدم که میآید، شکسته میشود که یک قدمی نیست. شما اگر یک شبر بیایید، یک وجب بیایی، او ذراع میآید. ده وجب و مطالعات. ذراع نیم اگر ذراع بروی به سمت تو، او میپرد. اگر تو بدویی و هروله میکند. اگر شما راه بیایید، او هروله میکند. یعنی نسبت همیشه نسبت چند برابر است، ولی کار از ما شروع میشود. «اوفوا بعهدی اوف بعهدکم». «فذکرونی اذکرکم». اگر ذکر کردی، ذکرت او. ذکر خدا به ما از جنس خاص است دیگر. آیا ذکر تکوینی که دارد که اگر ذکر تکوینی نباشد که همه نابود میشوند؟ ذکر خاص توجه که به حضرت موسی میفرماید که: «استنعتک لنفسی القیت علیک محبت منی». خب، این پس نفس مطمئنه اطمینان به حق دارد، وابسته به اوست. هیچ تعلقی به هیچکس ندارد، به هیچ. حضرت ابراهیم (سلام الله علیه) میفرماید که دعای قرآن از قول حضرت ابراهیم: «هو الذی یطعمنی و یسقین و اذا مرضت فهو یشفین.» دستهمار شعراست. آن کسی است که غذایم میدهد، آبم میدهد، وقتی بنده به ذهنم آمد یک کتابی بنویسم، ۲۴ ساعت با خدا. آیات قرآن را یک تایم ۲۴ ساعته بنشینم طراحی بکنم. خدا در یک شبانهروز با ما چه کار میکند؟ خیلی عالی است. اصلاً نگاه قرآن کاملاً ما میگوییم شب شد. قرآن نمیگوید شب شد. «یولج اللیل فی النهار». میگوید شب را در روز فرو کردم. شب را به روی روز انداختم. قشنگ. خدا شب را به روی روز انداخت. خدا روز را از تو دل شب درآورد. خدا به من غذا داد، خدا سیرابم کرد. یک نگاه میفرماید که شب که میخوابید، کی جابجایتان میکند؟ رحمانی که شما را شب جابجا میکند. از این پهلو به آن پهلو که میشوید، رحمان شما را جابجا میکند. حالا ببینید دیگر بقیه آیات که در این فضا هست. کی بیدارتان میکند؟ کی به خوابتان میبرد؟ خوابم برد. خواب مگر میبرد؟ او. او گرفت. الان گرفت. بعد میگوید صبح که بیدار میشوی، سجده شکر کن، بگو من را برگرداند. نگهم نداشت. «الحمدلله الذی احیانی بعد ما اماتنی» که پیغمبر هر وقت بیدار میشدند، سجده میکردند. ذکر میشود اطمینان به حق. «ما رأیت شیئاً الا و رأیت الله قبله و معه و بعده». اختصاصی امیرالمؤمنین است. اساتید و بزرگان میفرماید اختصاصی است، در دسترس همه نیست که هر چه که میبیند، خدا را قبل و بعد باهاش میبیند. افراد ریاضت مهم است. ریاضت به معنای ریاضت. امیرالمؤمنین در تقوا بحث ریاضت را میفرمایند که موضوعیت دارد یا ندارد. «انما هی نفسی اعرضها بالتقوی». نامه عثمان بن حنی. آنجا میفرماید که اینی که امام شما از دنیا اکتفا به قرصین من الخبز، یک همچین تعابیری. امام شام به دو قرص نان اکتفا کرد، به دو لایه لباس اکتفا کرد. شما هم عبرت بگیرید از امامتان، یاد بگیرید. بعد میفرماید که شما نمیتوانید مثل من باشید. الگو قرار بدهید. اینجوری نبرند و تقوا. بعد میفرماید که این ریاضت علیه این نفس من است که با تقوا ریاضتش میدهم. ریاضت است. علامه یک تعبیری دارند، یا الولایه است، یا المیز. حالا جاهای دیگر هم شاید ازشان آمده. میفرماید که بزرگترین و بالاترین و سختترین ریاضت، عمل به شریعت است. خیلی جمله عجیب غریبی. فرمایش علامه طباطبایی. میفهمند که بالاترین و سختترین ریاضت، عمل به شریعت است، چون نفس دقیقاً این چهارچوبی که باید توش گیر بیندازد، خود را حبس بکند، مثل بذری که باید تو خاک خود را حبس بکند تا رشد بکند. باید ذی حجر بشود. دقیقاً چهارچوبی که او را درست میکند، همین چهارچوب و گاهی آدم ۱۰۰ تا کار میکند، تو این چهارچوب قرار نمیگیرد. مدرسه میسازی، به صد تا یتیم هم انفاق و اطعام میکنی، ۵۰ هزار تومان خمس سختش است. انگار واقعاً از دست داده، خیلی به خودش میپیچد. میگوید آقا این را من ۵۰ میلیونش میکنم، فلان مدرسه. دقیقاً اینجا ساخته میشود و شیطان همه تمرکزش به این است که همان جایی که آدم ساخته میشود، همانجا قرار نگیرد. «ینفقون فی سبیل الطاغوت» از آیات عجیب قرآن. یک کفار هم انفاق میکنند. «هاتو سبیل الله». چهارچوبی که رشدش بدهد، نیست. تو سبیل طاغوت. این هم خرج میکند، هیچی گیرش نمیآید. هیچ اتفاقی نمیافتد.
پس این نفس مطمئنه اینطور میشود. نفسی که اطمینان به حق تعالی دارد. برای اینکه اعتماد بکند، پس میشود «راضیه مرضیه». نفس اگر میخواهد مطمئن بشود، باید اعتماد به حق تعالی بکند و «راضیه مرضیه» بشود. به واسطه رضایت از حق که نفس به مرتبه اطمینان میرسد. این رضایت یک مرتبه رضایت شرعیه است، یعنی به شریعت او را. یک مرتبهاش میبینی که به تکوین او راضی و به تعبیر کاملتر و جامعتری که جفتش را در بر بگیرد، به کیفیت فعل رب. همین که قرآن فرمود: «الم تر کیف فعل ربک؟» به کیفیت فعل رب آگاه بشود و نسبت به فعل رب تسلیم. اگر نسبت به این تسلیم شد، این تسلیم بودن در برابر این همان اعتماد به حق تعالی است و آن رد آن نفس او را میرساند به نفس مطمئنه. این دیگر شرحی است از مقامات اباعبدالله که همه خلاصه در این تعبیر جامع حضرت دارند: «انا قتیل رضا الله». یک همچین تعبیری. ما یک سال محرم تهران ۱۲-۱۳ جلسه تفسیر همین یک خط امام حسین (علیه السلام) را داشتیم. فایلی هم ازش نیست. بحث این را که ضبط نمیشود معمولاً، بهترین بحثها میشود. یعنی یک چیز عجیب غریبی شد همین جمله از امام حسین (علیه السلام) که حالا جزئیاتش، کلمات تو ذهنم نمانده که فرمود: «من کشته رضای خدا هستم.» که ما همین بحث «راضیه مرضیه» را کنارش مطرح کردیم و یک سری مباحث مطرح شد. این همین، یعنی آنی که حاکم بر کل این مسیر «ان الله شاء ان یراک قتیلاً». تمام. مهمترین استدلال حضرت برای عوام میفرمودند: «میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم.» عوام نمیفهمیدند. ضوابط حرکت تو حد شریعت برای اینها تعریف میکردند. تکوین را میگفتند کربلا. فرمود: «خدا دوست دارد من را کشته ببیند.» تمام شد. «ان الله شاء ان یراک قتیلاً.» آنها فرع ماجراست. امر به معروف و نهی از منکر و سلطان جائر و چه و چه و چه. اینها فرع. اصل ماجرا این است. رب من که خود را بهش سپردم، گفته از تو این را میخواهم. تمام. «ان الله یراک قتیلاً». خانواده تو را صبا؟ آیا دوست دارد خانواده تو را اسیر؟ اسیر. خدا میخواهد. امرز اعتماد به حق تعالی. سپردن وقت به تعال و باور به فعل رب. فهم کیفیت فعل رب. حق تعالی اگر چیزی را گرفت، نمیگیرد که اصلاً او نیازی ندارد. گرفتن او از سر نیاز و اضطرار و اینها نیست. میگیرد که در این هندسه خلقت من و هندسه خلقت عالم، جای دیگری و اضعاف مضاعفه آثاری برایش تولید کند. همان که در قرض حسنه «فیضاعفه». کی قرض بدهد به خدا؟ قرض حسنه، مضاعف کنم. حرف این است. لذا تو این آیات بحثی که مطرح میکند، میفرماید که اکرام و اهانت خدا را تو این داد و دهش مادیات که نبینید. اینها نیست. اکرام را آن وقتی ببین که تو توانستی صفتی را در خودت ایجاد بکنی، آن وقت بفهم که خدا تو را اکرام کرده. اگر نتوانستی یتیمی را اکرام کنی، بگو: «ربی اهان». تو سر من، من محروم شدم. آن هم وقتی میزند جزایی است دیگر. ابتدایی که نیست. ابتدا به ساکن که خدا نمیآید بگوید یک عده را میخواهم آدم خوب خلق کنم، اینها اهل فضائلند. یک دم بر تو رضا. این یک بدیهایی از خودش نشان میدهد، باب خیر به رویش بسته میشود. دیگر اکرام یتیم نمیکند. میفرماید: اگر پول دستت رسید، رزقت زیاد شد، رزقت تنگ شد، بچهدار شدی، نشدی، سالم بودی، نبودی، زیبا بودی، نبودی، هر آنچه که از رزق میشود لحاظ کرد، این رفت و آمد اینها یک وقتی تو را نگیرد که حالا تو برخی آیات دیگر دارد که همچین که یکم خدا بهش عنایت «ذهب السیئات». آنی که خیلی خدا دیگر اینجا دیگر واقعاً عصبانی به کار برد که آخه چقدر آدم باید پرت باشد؟ چون خودکار به یکی بدهی برای اینکه بنویسد تو دادگاه مثلاً جایی که اعتراف میگیرند، نمیدانم اسمش چیست. تو بازجویی که حالا اسم و مکان نمیدانم چیست. تو بازجویی مثلاً یک خودکار تمیز شیک در جلو طرف با یک کاغذ. اکرمن. آقا اکرام. یک خودکار گذاشته با کاغذ جلو چشم. اهان. توضیح بدهی چه کار میکنی؟ نشان بدهی خودت را. توصیف کنی تو کاغذ، توصیف. بعد این شروع میشود که اگر شما اقرار کردی، بروز دادی، نشان دادی جرمت را، حالا اهانت معنا دارد. اگر بروز دادی کمالت را، حالا اکرام معنا دارد. نگو خدا به من پول داد، اکرامم کرد. «کلا بل لا تکرمون الیتیم». اینی که به یتیم اکرام نمیکنی، یعنی کمالی بروز ندادی. تو این صفحه جرم از خودت نشان دادی. خدا حالا تو سر میزند. این ندانستن قواعد فعل رب. آدم نمیداند که خدا و رب او چه کار میکند. فلان کار کرد، مشهور شد. گاهی حتی نسبت به علما و بزرگان. مثلاً کلاس فلانی، کتابش پرفروش است. شیخ عباس قمی در اثر اخلاصی که توی کتاب منازل آخرت داشته، چی نکرد و اینها. این شد که مفاتیح را تو همه خانهها هست. یک کتاب داشته باشد که تو همه خانهها باشد، این لزوماً مگر کمال است؟ کمال میخواهید مطرح بکنید. این هم امتحان است. ممکن است خدای متعال برای یکی در نظر گرفته کتابش پرفروش باشد که بعد ببیند بعد از این هم بندگی همانجور خالصانه دارد یا ندارد. این همه از اولیا خدا بودند، کتابهایشان اصلاً از بین رفت. کتابخانه مرحوم شیخ طوسی را گرفتند، سوزاندند. اکثر کتب ایشان مفقود شد و از بین رفت. اینقدر بزرگان کتاب قاضی. چقدر آثار. گفت فلان آقا که علمای بزرگ ظاهراً نوه ایشان بوده، یکی از شاگردهایشان بوده. کسی که میشناخته ایشان را گفت که: «من خبر داشتم فلان عالم بزرگ یک تفسیری نوشته. خیلی دنبال این بودم تفسیر ایشان را پیدا کنم.» یک روز رفته بودم مغازه پنیر بخرم. این گذاشت توی کاغذ. مطالبی دارد. این کاغذ صفحه ۳۶. برگرد صفحه ۳۷. تفسیر این مرحوم پدربزرگ ما. نسخه خطی. خب الان مثلاً خدا اهانت کرده به این آقا؟ اکرام کرد آن آقا را؟ این هم امتحان است. آن هم. اصلاً اینها نیست. قواعد فعل رب که مثلاً یهو وضعش خوب شد. عرض کردم بعضیها کمی آمد به امیرالمؤمنین گفتش که: «من خیلی به شما علاقه دارم.» حضرت فرمودند که: «خودت را برای فقر آماده کن. برای فقر جلبابی فراهم.» باید بگویند که خب انشاءالله وضعت خوب میشود. تو دیگر تا الان کافر بودی.
ماجرا معروف است که موسی بن جعفر (علیهم السلام) رد میشدند. دیدند که طرف چشمبندی میکند و حرفهایی میزند و اینها. تو بهار هست، من تو ذهنمه که تربت شاید تو دست گرفته بودم. بگو چی تو دست من؟ هرکی هرچی تو دستش بود میگفت تخم کبوتر. حالا یک روایت دیگر هم هستش که حضرت تربت اباعبدالله دست بود و آن بنده خدا گفتش که یک تیکه خاک بهشت است. من در تعجبم چه شکلی به دست تو. حضرت بهش فرمودند که: «از کجا به اینجا رسیدی؟» گفت: «مخالفت با نفس کردم.» مسلمانی؟ گفت: «نه.» مسلمان شد. گفت: «نمیتوانم.» حضرت فرمودند: «جاهد نفسک.» با نفست مخالفت کن. مخالفت نفس بوده اینجا. مخالفت نفس کن. تو روایت این است که بعد چند روز من خدمت حضرت گفت: «آقا هرچی داشتیم پرید. زندگی مردم از وقتی مسلمان شدیم هیچی به هیچی.» حضرت فرمودند که: «اینها تو توهمات بود. الان به تو جنس واقعی و اصل دادند و خواستند که تو فریفته نشوی.» آن تا حالا. غرض اینکه یک وقتی چشم آدم هم باز میشود. باز یکی دیگر از بزرگان میفرمود که آیه قرآن دارد که اگر شما پشت کنید، تو سوره مبارکه اعراف: «فتحنا علیهم ابواب کل شیء». خیلی عجیب است. میگوید ما اینها را آمدیم از این ور آن ور زدیم که اینها برگردند. وقتی دیدیم دیگر با بلا و اضطرار و اینها هرچی میزنیم برنمیگردند، دیگر درهای همه چی بهشان باز. «فتحنا علیهم ابواب کل شیء». یکی از آقایون اهل معنا تهران میگفت که: «این فتحنا ابواب کل شیء شامل مکاشفات هم میشود. یک وقتهایی خدا میبیند که این دیگر آدم نمیشود، میگوید در مکاشفه را به رویش باز کنید.» یکی از شهید انصاری خواب دیده بوده که بهش گفته بودند که: «از این به بعد هرچی دوست داری بخور.» انصاری گفته بود: «گفته بودند که تو خواب به من گفتند که آقا دیگر هرچی دوست داری بخوری. فکر کردم دیگر تکمیل شده دیگر. دیگر هر غذایی بخورد رویش اثر.» هندزفری. فرمودند که: «شما راحت باش. معلوم میشود که ظرفیتت همین پله اول بیشتر ندیده. پله اول دیگر هرچی میخواهی بخور. تو دیگر از این بالاتر نمیروی. راحت باش. راحت باش.» اینها اشتباهات محاسباتی ماست که خیلی هم آسیب میزند به حرکت ما. امام حسین (علیه السلام) که این همه اسمشان هست. این مثلاً جزای کار امام حسین است. خب، امام حسن که اسمشان نیست چی؟ مقام امام حسن. مقام امام حسین بالاتر است. این روایت است. تو پنج تن اول پیغمبر، امیرالمؤمنین که یک نفس. اختلافی تو روایات که بعد حضرت زهرا یا نه. ایشان هم همدرجه. بعد امام حسن، بعد امام حسین، بعد امام زمان. بعد پنج تن امام زمان. رتبهبندی که تو برخی روایات هست تو بهار. خب، حالا بر فرض هم که اینطور نباشد هممقام. لااقلش این است که هممقام. بدون اینکه تو ذهن ماست امام حسن مجتبی نه گنبدی، به قول مشهدیها گنبدی، نه گلدستهای، نظائری. امام حسین سالی ۳۰ میلیون پیاده میروند و چقدر خرج میدهند و. خداوکیلی این دو تا یکسان؟ این همان اشتباه محاسباتی تو قواعد فعل رب است که آدم نمیفهمد. این یک عهدی دارد، آن یک عهدی دارد. این یک بروزی دارد کمالاتش، او یک بروز دیگری دارد کمالاتش. حرف میزنیم، دیگر یادمان نمیآید. یا آقای شعر گفته بود. حرم امیرالمؤمنین، رویش نمیشد برای حضرت بخواند. این دستگاه تو برخی آثارش نقل. یک بنده خدایی از بادیه اعراب آمد و یک تک بیت گفته بود. آن هم یک شعر به هم وری. انشرای سفید و پدید و این حرفها. گفت: «یا علی، من حاجت دارم، پول میخواهم.» این یک بیت را خواند و یک قندیل از سقف افتاد تو بغلش. گرفت و رفت. این شاعر که یک قصیده مفصل عالی گفته بود، سفره را باز کرده. «من هم حاجت دارم، وضع اقتصادی ناجور است. قصیده گفتم. من شروع.» هیچی. کل قصیده را خواند. بغض کرد، با گریه زد بیرون، با ناراحتی زد بیرون. شب رفت تو عالم معنا. حضرت بهش فرمودند که: «او شعرش سطح پایین بود و خودش سطح پایین بود. ما به ازای دنیایی داشت که قندیل بود. شعر تو ما به ازای دنیایی نداشت.» نشناختن قواعد فعل رب. ربی اکرمنی، ربی اهانن. یکی شعر خواند جواب گرفت، ما خواندیم جواب. او را احترام کردند، ما را اهانت. او منبری معروف شد، ما هیچی نشد. ما درس خواندیم، آن بنده خدا آن شده فلان منبری. اینقدر جمعیت پای منبرش است. جزایی که خدا میدهد این است. ممکن است گاهی چیزی به این نحو باشد: «رفعنا لک ذکرک.» این باشد که حالا اسم او در عالم بلند باشد و که گفتند مثلاً اسم پیامبر را اذان همرتبه اسم خدا قرار دادند و همه باید شهادت به او بدهند. خوبی. جزایی، ولی نه لزوماً به اینکه حالا مثلاً هرکی که در این مسیر آمد، این چنین جزایی بهش داده. نکته مهم نیست. اصلاً یک حساب کتاب دیگری دارد. بله، انسان فعل رب و آن کلیتش. اینها همه مصادیق است. به قول طلبهها، اینها همه صغروی است. آن بحث کبرویش به این است که رضای حق تعالی، «راضیتاً مرضیه» که رضا حاصل میشود. حالا این بروز رضایت خدا اقسام مختلف. یک وقت رضایت خدا حاصل میشود به یکی بچه میدهد. یک وقت رضایت خدا حاصل میشود، بچهای که ازش میگیرد. یک وقت رضایت خدا حاصل میشود به یکی شهرت. یک وقت رضایت خدا حاصل میشود، یکی را بدنام میکند. چه اطلاعاتی داشتند! انواع و اقسام اطلاعات و هر کدام تو یک وادی کاملاً متنوع و متغیر با خب. مثلاً حضرت یوسف راضی میشود ازش، بهش مکنت در زمین. آن طرف مثلاً حضرت ایوب. دو تا پیغمبر. سوره مبارکه صاد که تو این مصحفی که الان پیش ماست، دقیقاً این دو تا آیه روبرو هم قرار گرفته. یکی این صفحه است، یکی آن صفحه. خیلی جالب است. بخوانم. این بحث کیفیت فعل رب خیلی کمک میکند. شماره ۱۰۰. آیات آیه ۳۰ این طرف است، آیه ۴۴ آن طرف. آیه ۳۰ خط پنجم از این صفحه میشود، آن خط سوم از آن صفحه میشود. دو تا پیغمبر را یک تعبیر کاملاً مشترک برایشان به کار رفته. در مورد حضرت سلیمان میفرماید: «وهبنا لداوود سلیمان نعم العبد انه اواب.» چه بنده خوبی. «انه اواب». این اصلاً همش به ما متوجه است. کسی که منقطع از این اسباب است. همه توجهش به خداست که یک شعبهای از مقام نفس مطمئنه است. همه توجهش به ما بود. این ابو. در مورد حضرت ایوب میفرماید که: «انا وجدناه صابراً». ما هی زدیم، زدیم، زدیم، دیدیم این صابر است. «نعم العبد انه اواب». سلیمان، ایوب. ابتلایش چی بود؟ ملکی داشت که به تعبیر مرحوم علامه در المیزان میفرماید که اینکه ایشان دعا کرد که ملکی باشد که «لا ینبغی لاحد». یعنی تا قیامت و حتی دوره ظهور هم ملک سلیمان دیگر محقق نخواهد شد. تو قرآن تصریح کرده: «لا ینبغی لاحد». یک ملکی خواست که احدی از این نداشته باشد. همین است. چون جن و شیاطین هم در اختیار ایشان بود. درگیر میشوند حضرت سلیمان. همین آیات تو همین سوره مبارکه صاد که شیاطین تسخیر ایشان کرده بود: «فسخرنا له الریح و الشیاطین کل بناء و غواص و آخرین مقرنین فی الاصفاد». یک سری شیاطین غل و زنجیر بودند، یک سریشان هم که آزاد بودند، عملگی میکردند برایشان. حضرت ایوب است که زنش که دختر حضرت یوسف بود، حضرت ایوب داماد حضرت یوسف میشود. اینقدر دیگر خنس میخورند که موها را میبرد، میرود تو بازار میفروشد. همسر حضرت ایوب که آنجا حضرت ایوب نذر کرد که صد ضربه شلاق بزند به همسرش که همین آیه همین است. نذر جایی محقق میشود که راجح باشد، مرجوح نباشد، رجحان داشته باشد. نذر کنم که دو هفته نخوابم. نذر باطل. نذر کنم که مثلاً دیگر چه میدانم آب نخورم، بر فرض باطل است. حضرت ایوب نذر کرد که این خانم را صد ضربه شلاق بزند. نذرش محقق شد. برای اینکه نذرت را، قسمتت را حنث نکنی، بهش عمل کرده باشی، یک دسته چوب بگیر. یک ضربه. صد تا. صد تا چوب را به هم وصل کن. یک دانه ضربه کوچک ملایم. که نذرت محقق شده. «صابراً». خب، یکی حضرت ایوب، یکی حضرت سلیمان. میشود گفت این خدا ملکی که بهش داد، اکرام ایوب را اهانت یا نه؟ خالی است. تعبیری که امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه دارند که این خیلی تعبیر عجیب غریبی است. میفرماید که پیغمبر فقیر بود یا دارا؟ در مورد پیامبر اکرم میفرماید: کی پیغمبر که فقیر بود، خدا که این پیغمبر را فقیر قرار داد، اکرامش کرد یا اهانت؟ تعبیر امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه. خدا پیغمبرش را فقیر کرد. این فقیر کردن پیغمبر اکرام پیغمبر بود یا اهانت به پیغمبر؟ اگر بگویی اهانت به پیغمبر بود، حاشا که خدا حبیبش را اهانت کند. اگر بگویی اکرام پیغمبر بود، پس به آنها که پول داده اهانت کرده. اینها همش ابزار است. کسی وقتی رانندگی بلد باشد، پشت فرقون هم مینشیند. کسی بلد نباشد، پشت بی ام و هم بنشیند، او را خراب و نابودش میکند. آنی که آدم را به مقصد میرساند، درست است که این بی ام و بودن یا پراید بودن یک مدخلیت مایی، به قول طلبهها، دارد، بالاخره این فرق میکند. ولی آن اصل ماجرا آن هنر آن است که میبرد. آن راننده اصل ماجراست. علت تامه راننده است. علما، فلاسفه، علت معد. علت معد است. یک زمینهای فراهم. تازه آن زمینه هم باز آنی که میشناسد، میداند که این بنده خدا با پراید بهتر میرود یا با بی ام و. آنی که خیلی تو خبره است، او میداند که به این کدام ماشین. علی ای حال.
این قاعده کار مختصر بگویم و تمامش بکنم بحث. بحث مفصل است. همسایه با شما من را اذیت نکند یا خواستههای خیلی جزئی. یعنی اینکه مثلاً بیتفاوت باشد. نمک سفرتم از من بخواه. چند جلسه بحث داشتیم. نمک سفرت را از من بخواه. یک چیز است. از من نمک سفره بخواهی، چیز دیگر است. نمک سفرت را از من بخواه. از من نمک سفره بخواهی. هیچ وقت خدا نگفته از من نمک سفره بخواه. گفته نمک سفره را از من. تفاوتش چیست؟ یعنی شما خودت را اینقدر فقیر ببین که نسبت به نمک سفره هم فقیر بدانی، ولی تو دعا همیشه بالا بالا بخواه. مسائل جزئی را میخواهم. در حالی که اباعبدالله تو دعای عرفه میفرماید که: «من یک حاجت دارم که اگر همین یک دانه را اجابت بکنی، هیچی دیگر به من ندهی، کافی است. گردن من را از آتش خلاص کن.» عجب. تنها «فلم یذرنی ما منعتنی». جمشید. تعابیری. اگر این را بدهی، هرچی دیگر ندهی به من، ضرر نمیزند. یعنی یک وقت بچه میگوید: «آقا من تا این دکمه پیراهنم را هم خودم از بابام میدانم.» بابا میگوید: «تا این دکمه پیراهنت را از من بدان.» دو تا فرقش روشن است. میگوید تو خودت را اینقدر فقیر بدان که بدون من حتی دکمه پیراهن هم نداری. نه اینکه اینقدر آواره و ویلون سیلون و علاف و ولو آویزون باشی که این دکمهات هم که افتاد، بابا بیا بدوز. تو آن دعا آنجور درخواستی را دارد تا معلوم بشود که خدایا من حتی تا این جزئیات هم خودم را فقیر میدانم. دعای سمات از جمع. همش اسم اول دعا شروع میشود. خدایا به آن اسمایی که وقتی به عالم میزنی، گشایش ایجاد میشود. آن اسما که عالم را خلق کرد از کجا که شروع نمیکند؟ بعد میآید تا این جزئیات. خدایا هرکی که قصد خیر دارد، هرکی مسافرت رفته سالم برگردد، هرکی گرسنه است سیر بشود. همه را باز دستهبندی. این دو تا میسر میشود. خب، بعد آخرش، آخر بحثمان باشد. هرچند ما فقط توانستیم از این دریای سوره مبارکه فجر فقط یک نسیمی به ما میخورد و حتی اینکه بخواهیم برویم یک پیاله هم برداریم، به همین هم نرسیدیم. میفرماید که شما مشکل این است که شما قواعد اکرام و اهانت خدا را نیاورید به اینکه بهتان پول داد یا نداد. اینها ابزار امتحان است. ماشینی که اکرام کسی نیست. ماشینی که تو را برساند اکرام. اگر نرسیدی اهانت است. اگر رسیدی اکرام. رضا. اکرام و اهانت را در فعل خودت ببین. تو خودت تعیین میکنی که رب تو را اکرام کند یا اهانت کند. یعنی هیچ بدون نقش ما نیست که ما دو نفر آدم تو وضعیت مشترک و ثابت و یکسان یکی را خدا اکرام کند، یکی را اهانت کند. این اصلاً ابداً معنا ندارد. نخیر. دو تا آدم تو شرایط یکسان قرار میگیرند. دو واکنش متفاوت نشان میدهند. یک واکنش، واکنشی است که اکرام خدا را در بر دارد. یک واکنش، واکنشی است که اهانت خدا. حالا من مال را دادم اکرام. اهانت نیست. اگر ما اکرام یتیم کردی، خودت هم مکرم میشوی. «کلا بل لا تکرمون الیتیم و لا تحاضون علی طعام المسکین». که یک چیز عجیب غریبی نسبت به مال نیست. این رزق آبروست. این دیگر آیه رسانه قرآن است. نمیفهمد که طعام مسکین. اولاً که اطعام نمیگوید، میگوید اطعام کن مسکین. میگوید طعام مسکین را، چون سهم خودش است. «و فی اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم». چون خمس را که میدهی، زکات را که میدهی، از حق خودت چشمپوشی نمیکنی، حق سائل را بهش میدهی. اگر ندهی، هر کاری کردی، نه اینکه یک منتی داشته باشد که زکات دادی. طعام خودشان است. یک نکته. بعد نمیفرماید طعام نمیدهد. «لا تحاضون» تشویق به طعام مسکین نمیکنید. مالیات را میگیرد. زکات هم فکر نمیکنم به نحو قانونی بگیرند. تشویق نمیکنید به طعام مسکین. تشویق هم نکنی، از دایره اکرام من خارج میشود. خیلی آیه است. «و تاکلون التراث اکلاً لما». هرچی از قبلیا رسید، همه را خوردید. «و تحبون المال حباً جما». دلبستگی شدیدی هم به اموال دارید. این باعث میشود که از دایره اکرام خدا خارج بشود. همان تعلقی که عرض کردم که نفس مطمئنه خارج. این عالم اسباب وقتی تکان بخورد، چند تیکه بشود و «و جاء ربک». که معلوم میشود وقتی عرش «و دکدکا» شد، «جاء ربک». میشود از عالم اسباب در میآید و «جاء ربک». هر وقت آدم از عالم اسباب درآمد، رب آمد. تو هواپیما کج هم دارد میآید پایین. دیگر «تقطعت الاسباب». همه اسباب قطع میشود. آنجا دیگر «جاء ربک». رب آمد. هواپیما جزو معجزات. بله. یک خانمی چند سال پیش یک پروازی بود که تو دریای کجا افتاد و غرق شد و اینها. سمت آسیای شرقی. یادتان است؟ آره. که یک خیلی جالب بود این اتفاق. یک خانمی از آن پرواز جا مانده بود. با خبر شدید یا نه؟ پروازم از کجا بود؟ از مال پرواز دور بوده به سمت آسیای شرقی میآمده. آمریکای جنوبی بود. این خانم پرواز جا مانده بوده. دقیقاً ساعتی که این هواپیما ناپدید شده، این خانم تصادف میکند، میمیرد. من با این نرم. آقا من ۱۰۰ نفر از روز اول برایشان این ساعت نوشتم که اینها بروند هواپیما. عزرائیل روایت برگشت به خدا گفت که: «خدایا من را تو عالم بدنام میکنی با این کارت. مسئولیتی که دست من میدهی، من بدنام میشوم.» خدای متعال فرمود: «اینقدر مردم درگیر اسبابند، اصلاً کسی به تو فکر نمیکند. تصادف کرده، میگوید هواپیما مشکل داشته. میگوید چی چی بود. اصلاً کسی به عزرائیل کار ندارد.» واقعش همین است دیگر. کنار حضرت سلیمان، داوود نشسته بود و گفتش که: «من را بفرست بروم.» خیلی عمر نمیکنی. روایت عجیب غریبی داریم. تا رسید هند. حضرت عزرائیل دید دارد میخندد. گفت: «چرا میخندی؟» گفتش که: «خدای متعال الان به من امر کرد برو جان فلانی را در هند بگیر.» گفتم: «او فلسطین است، هند چه کار دارد؟» گفت: «تو کار.» خلاصه این همین است که آدم به اسباب همش توجه دارد. هر وقت از این اسباب منقطع شد، «جاء ربک و الملک صفاً صفا». عالم طبقه به طبقه حضور ملائکه است که همه بروز حق تعالی است و رب. دروس حکمت متعالی به تعبیر حاجی سبزواری در منظومه عظمت. همه روست عالم. چرا؟ چرا همش رابطه علیت؟ بله، بله، همش هست. به اراده حق تعالی است. یعنی باز خدا حاکم بر این است. خدا محکوم هیچ وقت واقع نمیشود. نمیگوید دیگر ما لحاظ کردیم که آتش بسوز. قانون از من هم بر نمیآید. امر میکنم که بر تو سلام بشود. به قول حاجی عظمت الامور طراً بیده. ناهاری را مثلاً خداوند بله. یعنی یک اسباب به قول آقا میگویند که طفره پیش میآید. یعنی اگر بخواهد مسیر یک جا یهو از یک پله دو بپرد، طفره است. یعنی هر آنچه که از سلسلهای است که از اسباب. فقط اینکه برای ما مخفی است تو عالم. خدای متعال لحاظ کرده. وقتی آتش نسوزاند، جهنم را میآورند. این متذکر میشود و کلی بحث خوبی در مورد آوردن جهنم مرحوم علامه دارند که دیگر فرصت. آوردن جهنم همان بروز جهنم است که «جهیم لمن یری». آنجا انسان متوجه حیات واقعی میشود. «یقول یا لیتنی قدمت لحیاتی». که میگوید ای کاش من برای زندگی واقعی خودم کاری کرده بودم و آنجا دیگر عذاب این را کسی برایش انجام نمیدهد. دو جور معنا کرده. همه آیات را گفتم. این دعا. درختی از دست ما دلخور نشوند. ترجمهاش را بگوییم و ارزان تمام. یعنی یک جوری این را عذاب میکنند که احدی عذاب. قبل. همان نفس مطمئنه. یعنی یک جوری عذابش میکنم که احدی تا حالا اینجور عذاب نشده. این را هم گفتند، ولی این معنای دقیق نیست. معنای دقیق این است که روز قیامت کسی اصلاً عذابش نمیکند. مثل بچهای که حالا شما فرض کنید بچه باید در عالم رحم اعضا و قطعاتی برای خودش درست بکند. فرض کن که ارادی باشد بچه با اراده خودش درست. الان که غیر ارادی. نسبت به عالم برزخ اینجوری ارادی. الان ما عالم رحمی هستیم که ارادی داریم برای خودمان چشم و گوش درست. «و الابصار». تعریف از انبیا میخواهد بکند، میگوید اینها دست داشتند، چشم داشتند. برای اینکه اکثر تو عالم برزخ نه دست دارند نه چشم دارند. دست داشتند. «و الابصار». تعبیر جالبی. دست تولید کرد. حالا اگر کسی آمد تو این عالم باید اکسیژن دریافت بکند. ریهای که برای استنشاق نیاز به اکسیژن دارد. یعنی ریه استنشاق کند اکسیژن را. این ریه را وقتی تولید نکرده باشد، این خودش عذاب است. «لا یعذب عذابه احدون». دیگر احدی عذابش نمیکند. کسی از بیرون لازم نیست که به این عذاب وارد کند. محرومیت. یعنی یک کمالاتی آن طرف هست. اسباب بهرهوری از آن کمال را ندارد. چشم ندارد. یک آدمی که چشم ندارد، بخواهد یک منزل زیبا را ببیند، لازم نیست که تو سرش بزنند که بشود عذاب. ندیدن او. احد دیگر به کسی هم نمیتواند تکیه بکند. اینجا نمیبیند. میگوید توصیف کنم استادیوم. بعضیها بگو چه اتفاقی افتاد. اینجا دیگر تکیهای نیست که بگویی یکی بیاید برای او یک فرایندی را طی بکند که او مثلاً بهرهای از برخی تنعمات اسباب لذت داشته باشد. خدا انشاءالله به آبروی اباعبدالله ما را از فیض سوره مبارکه فجر بهرهمند بکند.
عرض روضهمان هم همینقدر باشد که این سوره مبارکه فجر که در وصف حضرت اباعبدالله (علیه السلام) است و این نفس مطمئنه که هرچه به ظهر عاشورا نزدیکتر میشد، شادابی حضرت بیشتر میشد و نشاط امام حسین (علیه السلام) بالاتر میرفت. این از باب اطمینان، یعنی چون دلبسته به این اسباب نیست. در پس هر سببی که دارد میرود، حق تعالی را میبیند و این ظهور حق تعالی برای اوست. لذا با رفتن هر کدام از اینها یک باب جدیدی به روی او باز میشود از رؤیت حق تعالی، شهود حق تعالی و این شادابی بیشتر میکند. لذا گفتند لحظات آخر وقتی که شمر با آن وضعیت فاجعهبار حضرت را مورد تعرض قرار داد در گودی قتلگاه، «زهک الحسین (علیه السلام)». امام حسین (علیه السلام) آنجا خندیدند. اوج شادابی و نشاط و روحیه را آنجا میشد. این نفس و گفتند وقتی که این سرهای مبارک را وارد شام میکردند، سهل بن سعد ساعدی میگوید که من دیدم اول سری که وارد شهر شام شد، سر قمر بنی هاشم بود و سر دوم، سر اباعبدالله الحسین بود و دیدم هر دو سر لبخند به لب دارد. حالا توصیفی که از سر اباعبدالله دارد، میگوید دیدم باد به این سر مبارک میخورد. این محاسن بلند اباعبدالله «یلتفت یمیناً و شمالاً». هی باد میزد، سمت راست و چپ میرفت محاسن بلند اباعبدالله. که دیگر عرض روضهمان باشد تو این جلسه آخر و این بحث آخر. یک پیرزنی که توصیف هم کردند قد خمی داشت، دندانهایش ریخته بود، چهره بسیار کریه و بد منظری داشت. این تو خیمه نشسته بود، سر و صدا شد. پرسید چه خبر شده؟ گفت: «سر خارجیا را آوردند.» پناه بر خدا. دولا شد، یک سنگی را برداشت، گفت: «فقط سر حسین را به من نشان بده.» که اینجا متن مقتل این است که وقتی سر اباعبدالله را به او نشان دادند، با سنگ آنچنان به این سر، این سنگ را کوبید که خون جاری شد و این هم خندهکنان برگشت. این زن پلید و نحس که خدا عذابش را بیشتر بکند برگشت و با خوشحالی سر جای خودش نشست. الا لعنت الله علی القوم الظالمین الذین ظلموا. ای منقلب. خدایا به آبروی اباعبدالله، به حرمت سوره مبارکه فجر، فرج آقامون امام زمان را برسان. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما نوکری حضرتش. نسل ما نوکران حضرتش قرار. شر ظالمین را به خودشان برگردان. رهبر عزیز انقلاب را حفظ و نصرت عنایت بفرما. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود بفرما. هرچه صلاح ما بود، هرچه نگفتی و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. نبی و آله رحمالله.
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلیالله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنةالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یومالدین.
سوره مبارکه فجر که سوره امام حسین (علیه السلام) است، قله آیاتش همان بحث «نفس مطمئنه» است؛ نفسی که رجوعش به رب، رجوع با رضایت است و هممرز با نفس مطمئنه، نفسی است که تزلزل ندارد، تعلقش به چیزهایی نیست که فنا داشته باشند. تعلقش به چیزی نیست که زوال داشته باشد. وقتی انسان تعلقش به ماده بود، ماده ذاتش زوال است، ذاتش حرکت است، دائم باید عوض شود و تغییر بکند. خب، انسان اگر به این تعلق پیدا کرد، به چیزی دلبسته که علیالدوام تغییر دارد. مرحوم علامه به نحوی به این مسئله اشاره میکند، لذا این نمیتواند به آن طمأنینه برسد، نمیتواند آرامش داشته باشد. طمأنینه وقتی حاصل میشود که انسان به چیزی تعلق داشته باشد که ثابت است، تغییری ندارد، زوالی ندارد. مفادی به تعبیر قرآن «ما عندکم ینفد و ما عندالله باق»؛ هر چه که «عندکم» است، مفاد دارد، تمام میشود، تغییر و تحول دارد. یک گل جذاب، قشنگ و دلرباست، ولی عمرش یک روزه، دو روزه، سه روزه است؛ آب هم تازه بهش برسد، نور هم بهش برسد، تمام. یک درخت هم همینطور میشود، زیر سایهاش خانه کرد، ولی این پاییز دارد، زمستان دارد. اصلاً در برخی روایات دارد که زیبایی دنیا به همین است. «الحمدلله الذی» تعبیر این است که زیبایی دنیا را در این تغییر و تحول قرار داد. اگر همه روزهای دنیا بهار بود و آن هم مثلاً اول بهار بود، این دنیا اصلاً جای ماندن، جای دیدنی نداشت. جذابیتش به این است که زمستان دارد، بعد بهار، بعد تابستان دارد، میوهها در میآید، بعد درخت یهو میریزد. همین گردش است که جذابش میکند و فرصت امتحان و فرصت بروز کمال را هم همین میدهد. اگر تغییر و تحولی نباشد، دیگر کسب کمال معنا ندارد. اینکه یک نفر عالم میشود، کسب علم یعنی علمی نداشت و حالا صاحب علم شد. خب، این کسب علم ابزاری میخواهد، بعد فعالیتی میخواهد، آن فعالیت هم گردشی میخواهد. خب، اگر همه جبراً عالم میشدند، آن وقت دیگر عالم بودن برایش کمال نبود. اینکه یک نفر میتواند عالم بشود و یکی دیگر نمیتواند، یعنی نمیخواهد که عالم بشود. آنی که عالم میشود رو کمال است. بعد تو این زندگینامهها مینویسند که این بنده خدا با سختی درس خوانده. زندگینامه پروفسور حسابی که خب خیلی حسابی است واقعاً، زندگینامه بسیار عالی است. فضایش فضای مثلاً تقیدات مذهبی به آن معنای آنچنانی نیست. یعنی تهش شعائری که بشود در ایشان دید، مثلاً نماز ایشان، مقید به نماز بوده. آنچنان شعائری که مثلاً ما مد نظرمان باشد، نداریم، ولی خب کتاب، کتابی به شدت جذاب و گیراست. کلمات برخی اساتید فیزیک و اینها نسبت به متن کتاب و نوع روایت داستان که میگویند کمی اغراقآمیز است، بر فرض هم که این نقدها باشد، اصل ماجرا چون واقعیت دارد، در نوع خودش واقعاً جذاب است.
پدر ایشان میرود. این دو تا را اول میگذارد لبنان. اینها با نانی که از پشت در خانه مردم جمع میکنند، زنده میمانند. بعد در مدرسه مسیحیها که رایگان بوده، ثبتنام میشود. بعد آن بنده خدا که دستش در جنگ جهانی چی شده و اینها. توصیفات ایشان هم خیلی در نوع خودش منحصر به فرد است که گِل جمع میکرده. بعد اینها چه بلاهایی که سرشان در میآید. این دو تا برادر، آن مادری که با اینها بوده. بعد آن مادر، قایق، نمیدانم چه مصیبتی سرش میآید و بعد باز آن نقص عضو میشود و قطع نخاع میشود. ماجرای عجیب و غریبی است تا خودشان را میرسانند به فرانسه و بین سوریه و لبنان که ایشان یک پروژه برمیدارد با فرانسویها که بعد آنجا پشه مالاریا ایشان را میزند، شب حیوانات بهش حمله میکنند. ماجرای عجیب غریبی است. بعد دیگر میآید فرانسه. بعد از بالای دکل، اینها که بهش حسودی میکردند، دکل فعال میکنیم، پرت میشود به زمین و از آن بالا ماجراهایی دارد ایشان و یک مجموعهای است از مصیبتها. بعد هی میرویم تو همان دوره به دوره فیزیک کار کردیم، این رشته کار کرده، این رشته کار کرده. پنج شش رشته را رفته ایشان متخصص شده. بعد حالا برمیگردد ایران، باز با سختیهایی که دارد که میگوید من رفتم تجریش. پدر من ملاک بود. بعد سالها رفتم پیدایش کردم. وقتی در زدم، پدرم آمد تو راهپله و نزدیک نیامد و یک برخورد بدی که حالا الان با جزئیاتش یادم نیست که سفارش بگیرم بزنم پسرشو کتک بزنن بیرونش. وضعیت عجیب غریبی که میگوید من نان نداشتم وقتی که آمدم تهران، در حد کفاف که بتوانم باهاش زندگی بکنم. گفتم دیگر رو بزنم به پدرم. پدرم با یک وضعیتی ما را از خانه انداخت بیرون. بدشان میآید. اولین دانشگاه ایران را تأسیس میکند با رضا شاه و بعد دیگر حالا ماجراهایی پیش میآید. غرض اینکه اینجور تحصیل علمی را آدم وقتی نگاه میکند، لذت میبرد. این همه مانع بود و ایشان خود را به علم رساند. کمال اتفاقاً و اینها دنیا را جذاب کرده. اینکه یک کسی برای رسیدن به علم، هی مانع برایش میتراشند و او رد میکند. اگر قرار بود همه ما از وقتی به دنیا بیاییم، اتومات هفت سالگی همه چیز را یاد بگیریم، وقتی که بلد بودن که کمال نبود. همانجور که خوردن کمال نیست. این آقا غذا میخورد، آنی که نمیخورد عجیب است. خوردنش که هر آدمی دیگر وقتی بزرگ میشود، دندان در میآورد و کمکم. کمال که به حساب نمیآید. آن کمال انسانی آنی است که در اثر زحمت انسان بهش میرسد. لذا خدای متعال عالم را در این تغییر و تحول و تبدیل آفرید که معلوم بشود «هو الذی خلق الموت و الحیات لیبلوکم ایکم احسن عملا». موت و حیات را به دلیل آفرید که معلوم بشود کیا این موانع را پس میزنند. خودش مانع را میاندازد. مسابقات اسبسواری، مانع را میگذارند که ببینند کی واردتر است در پریدن از این مانع. آدم سادهلوح بیاید بگوید راه برویم، بگردم برای خودم. مهارت شما در این فهمیده میشود که با اسب بتوانی از این بپری و مرحلهبهمرحله چه جلوتر میرود، این موانع سختتر میشود، بالاتر میرود، پیشرفتهتر و پیچیدهتر میشود.
شما را اذیت نکند زندگی دنیایی در آیتالله دنیا، زندگی مادی و آدم اسب کالسکهای که میخواهد باهاش حرکت کند با اسبش بهتر متفاوت باشد با شیخ حسن علی دیگرانی که بیشتر ریاضت. بله، این که هست. بله، مکتب معرفت نفس نوع زاویه ریاضتش کاملاً متفاوت است. ریاضتهای اینها توجهی است؛ هر چند به ریاضتهای بدنی هم نظر دارند، ولی در اولویت نیست. ریاضتهای بدنی لطافتهای ناگهانی و سریعی پیش میآورد که عمدتاً مرتاضها و اینهایی که کرامات خاصی دارند، مرتاض، خود واژه مرتاض از ریاضت میآید. در اثر ریاضتهای بعضی افراد هم میبینید یهو اتفاقات خاصی برایشان میافتد. همینجوری طرف مثلاً در یک دورهای یهو چند تا عزیزش را با هم از دست داده، یهو یک حال و هوای خاصی پیدا کرده. با جن در ارتباط، ملک میبینم، یک کارهایی میکند و یک چیزهایی میگوید. اینها هست. یعنی یک لطافت، یک پردههایی یهو از نفس کنار میرود، ولی اینها دیگر سقفش همین است و خود همین میشود حجاب. یعنی همینها را وقتی دعوت میکنند به مرحله بالاتر، از این چیست دیگر؟ نه، میبینند آن مسلک معرفت نفس اینجور نیست. اینجا بود عرض کردم، بحث عالم مثال را شما فرمودید، صوفیا به مثال میرسند و اینها. علامه طباطبایی فرمودند که برای صوفیها عالم مثال ته خط است، برای عارف عالم مثال اول خط است. حسن، برای عارف، برای آنی که تو مسیر معرفت نفس میخواهد وارد بشود، با عالم مثال آغاز میشود. فقط استاد استاد حرفهای و وارد است که سریع او را از عالم مثال رد میکند، چون جذابیتهای عالم مثال بینهایت است و خیلی گرفتار میکند آدم را. چه کار میکند؟ آدم یک خواب خوب که میبیند، میبیند یک هفته زیر زبانش. حال شما تصور کنید، طرف حرم برود، روح اولیا و علما و بزرگان و هر سری که میرود، دریافتهایی دارد، رزقی دارد. شبش یک رزق دارد، روزش یک رزق دارد، تو خواب یک رزق دارد، تو بیداری رزق دارد. اینی که هست این است که اینها بادیشان، بادی متفاوتی است و سیر مراتب با توجهات و وسایل در مراتب اخلاص و نیت. بله، نگاه اینها به بدن و دنیا نگاه متفاوت است که خب کاملاً برآمده از آیات و روایات است. ریاضت را اصلاً به این نحو نمیداند. بزرگان مثلاً در نوع غذا خوردن و اینها در صورت این شکلی، بعضی همان اول میدانند خوراک را کم کن و خواب را کم کن، ابداً این شکلی نیست. خیلی مرتب، دقیق، حسابشده با توجهات، یعنی در فرع توجهات، خوراک کم میشود و مسائل این شکلی پیش میآید. بعد از اینکه اگر این تعلقات مدیریت شد، انسان به نفس مطمئنه میرسد. تعلق انسان به چیزی باشد که زوال ندارد. این میشود نفس. الان شما ببینید، بندهای شما اینجا نشستیم. نگرانی. حالا شما از سر ایمانتان، بنده از سر کفرم چرا؟ به خاطر اینکه این سقف سر جایش است، بنده زمینم که محکم است، این مبلم که سفت است. ولی اگر رو هواپیما نشستم، همش استرس، چون نه بالا چیزی دارد نه پایین. هواپیماشم روسیه، پنجاه سال کار کرده. تو هواپیما مینشیند، میرود مضطرب. خب، این الان کف این یونولیت است و آلومینیوم و چه میدانم آهن. این وقتی که به سیمان میرسد، آرامش داری. الان تو مطمئن به سیمان. سیمان آرامش دارم. ولی این زیر آهن باشد، چوب باشد، دیگر آرامش ندارد. اگر کشتی باشد، چون دیگر دریا. در حالی که برای خدای متعال حالا ببین چقدر زیادند آدمها این شکلی. گاهی طرف نمازش را هم سر وقت میخواند، از هواپیما میترسد. حجابش هم خوب است، محاسن هم دارد. این «لما یدخل الایمان فی قلوبکم» این همین است دیگر. ایمان هنوز ورود در قلب نکرده. این هنوز مرتبه اسلام است. یک لایه و یک قشری از احکام را او فهمیده. هنوز نفهمیده صاحب عالم و رب عالم کیست. این عرض کردم همه این آیات «قل ربک ربک ربک». همین بابا. آنی که تو را نگه داشته، رب تو است، نه این سیمان. آنی که سیرت کرده، رب تو است، نه آن کباب. آنی که رزق تو را میدهد، رب تو است، نه آن کارفرما. این توجه به رب که توی روایت هم دارد «من عرف نفسه فقد عرف ربه». خیلی توش لطافت است. اگر کسی به معرفت نفس رسید، به معرفت رب میرسد. یعنی خودش را دائماً فقیری میبیند که هر آنچه هست، به اوست.
تبریک حضرت امام برای مرحوم آیتالله بهاءالدینی به کار برده بودند. آن اولی که نهضت را امام شروع کرده بودند، حاج احمد آقا رفته بودند خدمت آقای بهاءالدین. بنده این را با یک واسطه دارم نقل میکنم. جایی تو کتابی ندیدم نوشته شده. یکی از اساتید ما که ارتباطی نشان میدهد، بهاءالدینی برای ما گفتند که حالا شاید همان ایام گفتند: «اسدالله تازگی اینجا بود.» سید احمد آقا گفت: «برو بیرون.» دوتایی با هم نشستیم. به امام گفتم که شما کار سختی را شروع کردهای. میدانی چه خبر است؟ با دنیا داری درمیآیی. بعد روحالله یک جملهای گفت، من خیالم از این انقلاب راحت شد. آقای بهاءالدینی فرمود که اسدالله گفت که: «عالم از آن من است و من از آن خویش نیستم.» این کارش. «عالم از آن من است و من از آن خویش نیستم.» این فقر مطلق است. این حالتی است که انسان به نفس مطمئنه نرسیده. هیچ از من نیست. نه من میآورم، نه من میبرم، نه من میگویم. این همه اتفاقات، این همه آدم میآید، یهویی میآیند، یهویی میروند. امامی که تو ۱۵ خرداد یهو قلقله میشود دورش، بعد تبعید میکنند ترکیه، دیگر هیچکس نیست. نشستن بغداد. حاج آقا مصطفی تو خاطرات میگوید که وقتی امام را به فرودگاه بغداد پیاده کردند، ما حتی پول اینکه کرایه بدهیم برویم تا یک هتلی مسافرخانه نداشتیم. با امام نشستیم وسط فرودگاه که بعد یک آقای کویتی که امام را میشناخت و شاید هم تقلید میکرد از امام، امام را سوار کرد، برد کاظمین. امام یک جایی پیدا شد و بعد دیگر تلگراف و نامه و اینها که یک پولی فرستادند. امام توانست جایی بگیرد و برود کمکم کربلا، کربلای نجف. این حالش همان حالی است که وقتی وارد ایران میشود، تو بهشت زهرا جمعیت چند میلیونی تو ایران آمده به استقبال امام، هیچ فرقی. این نفس مطمئنه است. ما گاهی یکی اضافه میشود، گرم میشویم. یکی کم میشود، سرد میشویم. به نفس مطمئنه نرسیدهایم. نفس مطمئنه نمیرساند. سپردن آدم خودش را به دست رب میشود «راضیه مرضیه». «راضیه مرضیه» همین دیگر. یعنی آدم وقتی راضی میشود، خودش را میسپارد. شما الان تو ماشین که مینشینید، به یک راننده اعتماد، تعبیر فارسی قشنگ اعتماد است، اعتماد میکنی، خودت را به او میسپاری. «راضیه مرضیه». شما هم راضی هستید هم مرضی. نسبت دو طرف. شما راضی هستید به اینکه این بدنتان در اختیار او باشد، در این ماشینی که او میبرد و او هم رضایت دارد به اینکه شما سوار ماشینش باشید. دو طرفه است دیگر. این میشود «راضیه مرضیه». یعنی هم او پذیرفته ربوبیت شما را به نحو خاص، هم شما پذیرفته ربوبیت او را به نحو خاص که البته اول شما باید بپذیرید. «راضیه» اول باید بشوید، بعد «مرضیه» میشوید. تا کسی راضی نشود، مرضی نمیشود. اول او باید بپذیرد. «گرد حواس که معشوق نگسلد پیوند». نگاه دار سر رشته تا نگه. ما باید نگه داریم. وقتی بحث دانشگاه داشتیم، گردو شکستن با خدا. با خدا گردو شکستن. یک قدم که میآید، شکسته میشود که یک قدمی نیست. شما اگر یک شبر بیایید، یک وجب بیایی، او ذراع میآید. ده وجب و مطالعات. ذراع نیم اگر ذراع بروی به سمت تو، او میپرد. اگر تو بدویی و هروله میکند. اگر شما راه بیایید، او هروله میکند. یعنی نسبت همیشه نسبت چند برابر است، ولی کار از ما شروع میشود. «اوفوا بعهدی اوف بعهدکم». «فذکرونی اذکرکم». اگر ذکر کردی، ذکرت او. ذکر خدا به ما از جنس خاص است دیگر. آیا ذکر تکوینی که دارد که اگر ذکر تکوینی نباشد که همه نابود میشوند؟ ذکر خاص توجه که به حضرت موسی میفرماید که: «استنعتک لنفسی القیت علیک محبت منی». خب، این پس نفس مطمئنه اطمینان به حق دارد، وابسته به اوست. هیچ تعلقی به هیچکس ندارد، به هیچ. حضرت ابراهیم (سلام الله علیه) میفرماید که دعای قرآن از قول حضرت ابراهیم: «هو الذی یطعمنی و یسقین و اذا مرضت فهو یشفین.» دستهمار شعراست. آن کسی است که غذایم میدهد، آبم میدهد، وقتی بنده به ذهنم آمد یک کتابی بنویسم، ۲۴ ساعت با خدا. آیات قرآن را یک تایم ۲۴ ساعته بنشینم طراحی بکنم. خدا در یک شبانهروز با ما چه کار میکند؟ خیلی عالی است. اصلاً نگاه قرآن کاملاً ما میگوییم شب شد. قرآن نمیگوید شب شد. «یولج اللیل فی النهار». میگوید شب را در روز فرو کردم. شب را به روی روز انداختم. قشنگ. خدا شب را به روی روز انداخت. خدا روز را از تو دل شب درآورد. خدا به من غذا داد، خدا سیرابم کرد. یک نگاه میفرماید که شب که میخوابید، کی جابجایتان میکند؟ رحمانی که شما را شب جابجا میکند. از این پهلو به آن پهلو که میشوید، رحمان شما را جابجا میکند. حالا ببینید دیگر بقیه آیات که در این فضا هست. کی بیدارتان میکند؟ کی به خوابتان میبرد؟ خوابم برد. خواب مگر میبرد؟ او. او گرفت. الان گرفت. بعد میگوید صبح که بیدار میشوی، سجده شکر کن، بگو من را برگرداند. نگهم نداشت. «الحمدلله الذی احیانی بعد ما اماتنی» که پیغمبر هر وقت بیدار میشدند، سجده میکردند. ذکر میشود اطمینان به حق. «ما رأیت شیئاً الا و رأیت الله قبله و معه و بعده». اختصاصی امیرالمؤمنین است. اساتید و بزرگان میفرماید اختصاصی است، در دسترس همه نیست که هر چه که میبیند، خدا را قبل و بعد باهاش میبیند. افراد ریاضت مهم است. ریاضت به معنای ریاضت. امیرالمؤمنین در تقوا بحث ریاضت را میفرمایند که موضوعیت دارد یا ندارد. «انما هی نفسی اعرضها بالتقوی». نامه عثمان بن حنی. آنجا میفرماید که اینی که امام شما از دنیا اکتفا به قرصین من الخبز، یک همچین تعابیری. امام شام به دو قرص نان اکتفا کرد، به دو لایه لباس اکتفا کرد. شما هم عبرت بگیرید از امامتان، یاد بگیرید. بعد میفرماید که شما نمیتوانید مثل من باشید. الگو قرار بدهید. اینجوری نبرند و تقوا. بعد میفرماید که این ریاضت علیه این نفس من است که با تقوا ریاضتش میدهم. ریاضت است. علامه یک تعبیری دارند، یا الولایه است، یا المیز. حالا جاهای دیگر هم شاید ازشان آمده. میفرماید که بزرگترین و بالاترین و سختترین ریاضت، عمل به شریعت است. خیلی جمله عجیب غریبی. فرمایش علامه طباطبایی. میفهمند که بالاترین و سختترین ریاضت، عمل به شریعت است، چون نفس دقیقاً این چهارچوبی که باید توش گیر بیندازد، خود را حبس بکند، مثل بذری که باید تو خاک خود را حبس بکند تا رشد بکند. باید ذی حجر بشود. دقیقاً چهارچوبی که او را درست میکند، همین چهارچوب و گاهی آدم ۱۰۰ تا کار میکند، تو این چهارچوب قرار نمیگیرد. مدرسه میسازی، به صد تا یتیم هم انفاق و اطعام میکنی، ۵۰ هزار تومان خمس سختش است. انگار واقعاً از دست داده، خیلی به خودش میپیچد. میگوید آقا این را من ۵۰ میلیونش میکنم، فلان مدرسه. دقیقاً اینجا ساخته میشود و شیطان همه تمرکزش به این است که همان جایی که آدم ساخته میشود، همانجا قرار نگیرد. «ینفقون فی سبیل الطاغوت» از آیات عجیب قرآن. یک کفار هم انفاق میکنند. «هاتو سبیل الله». چهارچوبی که رشدش بدهد، نیست. تو سبیل طاغوت. این هم خرج میکند، هیچی گیرش نمیآید. هیچ اتفاقی نمیافتد.
پس این نفس مطمئنه اینطور میشود. نفسی که اطمینان به حق تعالی دارد. برای اینکه اعتماد بکند، پس میشود «راضیه مرضیه». نفس اگر میخواهد مطمئن بشود، باید اعتماد به حق تعالی بکند و «راضیه مرضیه» بشود. به واسطه رضایت از حق که نفس به مرتبه اطمینان میرسد. این رضایت یک مرتبه رضایت شرعیه است، یعنی به شریعت او را. یک مرتبهاش میبینی که به تکوین او راضی و به تعبیر کاملتر و جامعتری که جفتش را در بر بگیرد، به کیفیت فعل رب. همین که قرآن فرمود: «الم تر کیف فعل ربک؟» به کیفیت فعل رب آگاه بشود و نسبت به فعل رب تسلیم. اگر نسبت به این تسلیم شد، این تسلیم بودن در برابر این همان اعتماد به حق تعالی است و آن رد آن نفس او را میرساند به نفس مطمئنه. این دیگر شرحی است از مقامات اباعبدالله که همه خلاصه در این تعبیر جامع حضرت دارند: «انا قتیل رضا الله». یک همچین تعبیری. ما یک سال محرم تهران ۱۲-۱۳ جلسه تفسیر همین یک خط امام حسین (علیه السلام) را داشتیم. فایلی هم ازش نیست. بحث این را که ضبط نمیشود معمولاً، بهترین بحثها میشود. یعنی یک چیز عجیب غریبی شد همین جمله از امام حسین (علیه السلام) که حالا جزئیاتش، کلمات تو ذهنم نمانده که فرمود: «من کشته رضای خدا هستم.» که ما همین بحث «راضیه مرضیه» را کنارش مطرح کردیم و یک سری مباحث مطرح شد. این همین، یعنی آنی که حاکم بر کل این مسیر «ان الله شاء ان یراک قتیلاً». تمام. مهمترین استدلال حضرت برای عوام میفرمودند: «میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم.» عوام نمیفهمیدند. ضوابط حرکت تو حد شریعت برای اینها تعریف میکردند. تکوین را میگفتند کربلا. فرمود: «خدا دوست دارد من را کشته ببیند.» تمام شد. «ان الله شاء ان یراک قتیلاً.» آنها فرع ماجراست. امر به معروف و نهی از منکر و سلطان جائر و چه و چه و چه. اینها فرع. اصل ماجرا این است. رب من که خود را بهش سپردم، گفته از تو این را میخواهم. تمام. «ان الله یراک قتیلاً». خانواده تو را صبا؟ آیا دوست دارد خانواده تو را اسیر؟ اسیر. خدا میخواهد. امرز اعتماد به حق تعالی. سپردن وقت به تعال و باور به فعل رب. فهم کیفیت فعل رب. حق تعالی اگر چیزی را گرفت، نمیگیرد که اصلاً او نیازی ندارد. گرفتن او از سر نیاز و اضطرار و اینها نیست. میگیرد که در این هندسه خلقت من و هندسه خلقت عالم، جای دیگری و اضعاف مضاعفه آثاری برایش تولید کند. همان که در قرض حسنه «فیضاعفه». کی قرض بدهد به خدا؟ قرض حسنه، مضاعف کنم. حرف این است. لذا تو این آیات بحثی که مطرح میکند، میفرماید که اکرام و اهانت خدا را تو این داد و دهش مادیات که نبینید. اینها نیست. اکرام را آن وقتی ببین که تو توانستی صفتی را در خودت ایجاد بکنی، آن وقت بفهم که خدا تو را اکرام کرده. اگر نتوانستی یتیمی را اکرام کنی، بگو: «ربی اهان». تو سر من، من محروم شدم. آن هم وقتی میزند جزایی است دیگر. ابتدایی که نیست. ابتدا به ساکن که خدا نمیآید بگوید یک عده را میخواهم آدم خوب خلق کنم، اینها اهل فضائلند. یک دم بر تو رضا. این یک بدیهایی از خودش نشان میدهد، باب خیر به رویش بسته میشود. دیگر اکرام یتیم نمیکند. میفرماید: اگر پول دستت رسید، رزقت زیاد شد، رزقت تنگ شد، بچهدار شدی، نشدی، سالم بودی، نبودی، زیبا بودی، نبودی، هر آنچه که از رزق میشود لحاظ کرد، این رفت و آمد اینها یک وقتی تو را نگیرد که حالا تو برخی آیات دیگر دارد که همچین که یکم خدا بهش عنایت «ذهب السیئات». آنی که خیلی خدا دیگر اینجا دیگر واقعاً عصبانی به کار برد که آخه چقدر آدم باید پرت باشد؟ چون خودکار به یکی بدهی برای اینکه بنویسد تو دادگاه مثلاً جایی که اعتراف میگیرند، نمیدانم اسمش چیست. تو بازجویی که حالا اسم و مکان نمیدانم چیست. تو بازجویی مثلاً یک خودکار تمیز شیک در جلو طرف با یک کاغذ. اکرمن. آقا اکرام. یک خودکار گذاشته با کاغذ جلو چشم. اهان. توضیح بدهی چه کار میکنی؟ نشان بدهی خودت را. توصیف کنی تو کاغذ، توصیف. بعد این شروع میشود که اگر شما اقرار کردی، بروز دادی، نشان دادی جرمت را، حالا اهانت معنا دارد. اگر بروز دادی کمالت را، حالا اکرام معنا دارد. نگو خدا به من پول داد، اکرامم کرد. «کلا بل لا تکرمون الیتیم». اینی که به یتیم اکرام نمیکنی، یعنی کمالی بروز ندادی. تو این صفحه جرم از خودت نشان دادی. خدا حالا تو سر میزند. این ندانستن قواعد فعل رب. آدم نمیداند که خدا و رب او چه کار میکند. فلان کار کرد، مشهور شد. گاهی حتی نسبت به علما و بزرگان. مثلاً کلاس فلانی، کتابش پرفروش است. شیخ عباس قمی در اثر اخلاصی که توی کتاب منازل آخرت داشته، چی نکرد و اینها. این شد که مفاتیح را تو همه خانهها هست. یک کتاب داشته باشد که تو همه خانهها باشد، این لزوماً مگر کمال است؟ کمال میخواهید مطرح بکنید. این هم امتحان است. ممکن است خدای متعال برای یکی در نظر گرفته کتابش پرفروش باشد که بعد ببیند بعد از این هم بندگی همانجور خالصانه دارد یا ندارد. این همه از اولیا خدا بودند، کتابهایشان اصلاً از بین رفت. کتابخانه مرحوم شیخ طوسی را گرفتند، سوزاندند. اکثر کتب ایشان مفقود شد و از بین رفت. اینقدر بزرگان کتاب قاضی. چقدر آثار. گفت فلان آقا که علمای بزرگ ظاهراً نوه ایشان بوده، یکی از شاگردهایشان بوده. کسی که میشناخته ایشان را گفت که: «من خبر داشتم فلان عالم بزرگ یک تفسیری نوشته. خیلی دنبال این بودم تفسیر ایشان را پیدا کنم.» یک روز رفته بودم مغازه پنیر بخرم. این گذاشت توی کاغذ. مطالبی دارد. این کاغذ صفحه ۳۶. برگرد صفحه ۳۷. تفسیر این مرحوم پدربزرگ ما. نسخه خطی. خب الان مثلاً خدا اهانت کرده به این آقا؟ اکرام کرد آن آقا را؟ این هم امتحان است. آن هم. اصلاً اینها نیست. قواعد فعل رب که مثلاً یهو وضعش خوب شد. عرض کردم بعضیها کمی آمد به امیرالمؤمنین گفتش که: «من خیلی به شما علاقه دارم.» حضرت فرمودند که: «خودت را برای فقر آماده کن. برای فقر جلبابی فراهم.» باید بگویند که خب انشاءالله وضعت خوب میشود. تو دیگر تا الان کافر بودی.
ماجرا معروف است که موسی بن جعفر (علیهم السلام) رد میشدند. دیدند که طرف چشمبندی میکند و حرفهایی میزند و اینها. تو بهار هست، من تو ذهنمه که تربت شاید تو دست گرفته بودم. بگو چی تو دست من؟ هرکی هرچی تو دستش بود میگفت تخم کبوتر. حالا یک روایت دیگر هم هستش که حضرت تربت اباعبدالله دست بود و آن بنده خدا گفتش که یک تیکه خاک بهشت است. من در تعجبم چه شکلی به دست تو. حضرت بهش فرمودند که: «از کجا به اینجا رسیدی؟» گفت: «مخالفت با نفس کردم.» مسلمانی؟ گفت: «نه.» مسلمان شد. گفت: «نمیتوانم.» حضرت فرمودند: «جاهد نفسک.» با نفست مخالفت کن. مخالفت نفس بوده اینجا. مخالفت نفس کن. تو روایت این است که بعد چند روز من خدمت حضرت گفت: «آقا هرچی داشتیم پرید. زندگی مردم از وقتی مسلمان شدیم هیچی به هیچی.» حضرت فرمودند که: «اینها تو توهمات بود. الان به تو جنس واقعی و اصل دادند و خواستند که تو فریفته نشوی.» آن تا حالا. غرض اینکه یک وقتی چشم آدم هم باز میشود. باز یکی دیگر از بزرگان میفرمود که آیه قرآن دارد که اگر شما پشت کنید، تو سوره مبارکه اعراف: «فتحنا علیهم ابواب کل شیء». خیلی عجیب است. میگوید ما اینها را آمدیم از این ور آن ور زدیم که اینها برگردند. وقتی دیدیم دیگر با بلا و اضطرار و اینها هرچی میزنیم برنمیگردند، دیگر درهای همه چی بهشان باز. «فتحنا علیهم ابواب کل شیء». یکی از آقایون اهل معنا تهران میگفت که: «این فتحنا ابواب کل شیء شامل مکاشفات هم میشود. یک وقتهایی خدا میبیند که این دیگر آدم نمیشود، میگوید در مکاشفه را به رویش باز کنید.» یکی از شهید انصاری خواب دیده بوده که بهش گفته بودند که: «از این به بعد هرچی دوست داری بخور.» انصاری گفته بود: «گفته بودند که تو خواب به من گفتند که آقا دیگر هرچی دوست داری بخوری. فکر کردم دیگر تکمیل شده دیگر. دیگر هر غذایی بخورد رویش اثر.» هندزفری. فرمودند که: «شما راحت باش. معلوم میشود که ظرفیتت همین پله اول بیشتر ندیده. پله اول دیگر هرچی میخواهی بخور. تو دیگر از این بالاتر نمیروی. راحت باش. راحت باش.» اینها اشتباهات محاسباتی ماست که خیلی هم آسیب میزند به حرکت ما. امام حسین (علیه السلام) که این همه اسمشان هست. این مثلاً جزای کار امام حسین است. خب، امام حسن که اسمشان نیست چی؟ مقام امام حسن. مقام امام حسین بالاتر است. این روایت است. تو پنج تن اول پیغمبر، امیرالمؤمنین که یک نفس. اختلافی تو روایات که بعد حضرت زهرا یا نه. ایشان هم همدرجه. بعد امام حسن، بعد امام حسین، بعد امام زمان. بعد پنج تن امام زمان. رتبهبندی که تو برخی روایات هست تو بهار. خب، حالا بر فرض هم که اینطور نباشد هممقام. لااقلش این است که هممقام. بدون اینکه تو ذهن ماست امام حسن مجتبی نه گنبدی، به قول مشهدیها گنبدی، نه گلدستهای، نظائری. امام حسین سالی ۳۰ میلیون پیاده میروند و چقدر خرج میدهند و. خداوکیلی این دو تا یکسان؟ این همان اشتباه محاسباتی تو قواعد فعل رب است که آدم نمیفهمد. این یک عهدی دارد، آن یک عهدی دارد. این یک بروزی دارد کمالاتش، او یک بروز دیگری دارد کمالاتش. حرف میزنیم، دیگر یادمان نمیآید. یا آقای شعر گفته بود. حرم امیرالمؤمنین، رویش نمیشد برای حضرت بخواند. این دستگاه تو برخی آثارش نقل. یک بنده خدایی از بادیه اعراب آمد و یک تک بیت گفته بود. آن هم یک شعر به هم وری. انشرای سفید و پدید و این حرفها. گفت: «یا علی، من حاجت دارم، پول میخواهم.» این یک بیت را خواند و یک قندیل از سقف افتاد تو بغلش. گرفت و رفت. این شاعر که یک قصیده مفصل عالی گفته بود، سفره را باز کرده. «من هم حاجت دارم، وضع اقتصادی ناجور است. قصیده گفتم. من شروع.» هیچی. کل قصیده را خواند. بغض کرد، با گریه زد بیرون، با ناراحتی زد بیرون. شب رفت تو عالم معنا. حضرت بهش فرمودند که: «او شعرش سطح پایین بود و خودش سطح پایین بود. ما به ازای دنیایی داشت که قندیل بود. شعر تو ما به ازای دنیایی نداشت.» نشناختن قواعد فعل رب. ربی اکرمنی، ربی اهانن. یکی شعر خواند جواب گرفت، ما خواندیم جواب. او را احترام کردند، ما را اهانت. او منبری معروف شد، ما هیچی نشد. ما درس خواندیم، آن بنده خدا آن شده فلان منبری. اینقدر جمعیت پای منبرش است. جزایی که خدا میدهد این است. ممکن است گاهی چیزی به این نحو باشد: «رفعنا لک ذکرک.» این باشد که حالا اسم او در عالم بلند باشد و که گفتند مثلاً اسم پیامبر را اذان همرتبه اسم خدا قرار دادند و همه باید شهادت به او بدهند. خوبی. جزایی، ولی نه لزوماً به اینکه حالا مثلاً هرکی که در این مسیر آمد، این چنین جزایی بهش داده. نکته مهم نیست. اصلاً یک حساب کتاب دیگری دارد. بله، انسان فعل رب و آن کلیتش. اینها همه مصادیق است. به قول طلبهها، اینها همه صغروی است. آن بحث کبرویش به این است که رضای حق تعالی، «راضیتاً مرضیه» که رضا حاصل میشود. حالا این بروز رضایت خدا اقسام مختلف. یک وقت رضایت خدا حاصل میشود به یکی بچه میدهد. یک وقت رضایت خدا حاصل میشود، بچهای که ازش میگیرد. یک وقت رضایت خدا حاصل میشود به یکی شهرت. یک وقت رضایت خدا حاصل میشود، یکی را بدنام میکند. چه اطلاعاتی داشتند! انواع و اقسام اطلاعات و هر کدام تو یک وادی کاملاً متنوع و متغیر با خب. مثلاً حضرت یوسف راضی میشود ازش، بهش مکنت در زمین. آن طرف مثلاً حضرت ایوب. دو تا پیغمبر. سوره مبارکه صاد که تو این مصحفی که الان پیش ماست، دقیقاً این دو تا آیه روبرو هم قرار گرفته. یکی این صفحه است، یکی آن صفحه. خیلی جالب است. بخوانم. این بحث کیفیت فعل رب خیلی کمک میکند. شماره ۱۰۰. آیات آیه ۳۰ این طرف است، آیه ۴۴ آن طرف. آیه ۳۰ خط پنجم از این صفحه میشود، آن خط سوم از آن صفحه میشود. دو تا پیغمبر را یک تعبیر کاملاً مشترک برایشان به کار رفته. در مورد حضرت سلیمان میفرماید: «وهبنا لداوود سلیمان نعم العبد انه اواب.» چه بنده خوبی. «انه اواب». این اصلاً همش به ما متوجه است. کسی که منقطع از این اسباب است. همه توجهش به خداست که یک شعبهای از مقام نفس مطمئنه است. همه توجهش به ما بود. این ابو. در مورد حضرت ایوب میفرماید که: «انا وجدناه صابراً». ما هی زدیم، زدیم، زدیم، دیدیم این صابر است. «نعم العبد انه اواب». سلیمان، ایوب. ابتلایش چی بود؟ ملکی داشت که به تعبیر مرحوم علامه در المیزان میفرماید که اینکه ایشان دعا کرد که ملکی باشد که «لا ینبغی لاحد». یعنی تا قیامت و حتی دوره ظهور هم ملک سلیمان دیگر محقق نخواهد شد. تو قرآن تصریح کرده: «لا ینبغی لاحد». یک ملکی خواست که احدی از این نداشته باشد. همین است. چون جن و شیاطین هم در اختیار ایشان بود. درگیر میشوند حضرت سلیمان. همین آیات تو همین سوره مبارکه صاد که شیاطین تسخیر ایشان کرده بود: «فسخرنا له الریح و الشیاطین کل بناء و غواص و آخرین مقرنین فی الاصفاد». یک سری شیاطین غل و زنجیر بودند، یک سریشان هم که آزاد بودند، عملگی میکردند برایشان. حضرت ایوب است که زنش که دختر حضرت یوسف بود، حضرت ایوب داماد حضرت یوسف میشود. اینقدر دیگر خنس میخورند که موها را میبرد، میرود تو بازار میفروشد. همسر حضرت ایوب که آنجا حضرت ایوب نذر کرد که صد ضربه شلاق بزند به همسرش که همین آیه همین است. نذر جایی محقق میشود که راجح باشد، مرجوح نباشد، رجحان داشته باشد. نذر کنم که دو هفته نخوابم. نذر باطل. نذر کنم که مثلاً دیگر چه میدانم آب نخورم، بر فرض باطل است. حضرت ایوب نذر کرد که این خانم را صد ضربه شلاق بزند. نذرش محقق شد. برای اینکه نذرت را، قسمتت را حنث نکنی، بهش عمل کرده باشی، یک دسته چوب بگیر. یک ضربه. صد تا. صد تا چوب را به هم وصل کن. یک دانه ضربه کوچک ملایم. که نذرت محقق شده. «صابراً». خب، یکی حضرت ایوب، یکی حضرت سلیمان. میشود گفت این خدا ملکی که بهش داد، اکرام ایوب را اهانت یا نه؟ خالی است. تعبیری که امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه دارند که این خیلی تعبیر عجیب غریبی است. میفرماید که پیغمبر فقیر بود یا دارا؟ در مورد پیامبر اکرم میفرماید: کی پیغمبر که فقیر بود، خدا که این پیغمبر را فقیر قرار داد، اکرامش کرد یا اهانت؟ تعبیر امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه. خدا پیغمبرش را فقیر کرد. این فقیر کردن پیغمبر اکرام پیغمبر بود یا اهانت به پیغمبر؟ اگر بگویی اهانت به پیغمبر بود، حاشا که خدا حبیبش را اهانت کند. اگر بگویی اکرام پیغمبر بود، پس به آنها که پول داده اهانت کرده. اینها همش ابزار است. کسی وقتی رانندگی بلد باشد، پشت فرقون هم مینشیند. کسی بلد نباشد، پشت بی ام و هم بنشیند، او را خراب و نابودش میکند. آنی که آدم را به مقصد میرساند، درست است که این بی ام و بودن یا پراید بودن یک مدخلیت مایی، به قول طلبهها، دارد، بالاخره این فرق میکند. ولی آن اصل ماجرا آن هنر آن است که میبرد. آن راننده اصل ماجراست. علت تامه راننده است. علما، فلاسفه، علت معد. علت معد است. یک زمینهای فراهم. تازه آن زمینه هم باز آنی که میشناسد، میداند که این بنده خدا با پراید بهتر میرود یا با بی ام و. آنی که خیلی تو خبره است، او میداند که به این کدام ماشین. علی ای حال.
این قاعده کار مختصر بگویم و تمامش بکنم بحث. بحث مفصل است. همسایه با شما من را اذیت نکند یا خواستههای خیلی جزئی. یعنی اینکه مثلاً بیتفاوت باشد. نمک سفرتم از من بخواه. چند جلسه بحث داشتیم. نمک سفرت را از من بخواه. یک چیز است. از من نمک سفره بخواهی، چیز دیگر است. نمک سفرت را از من بخواه. از من نمک سفره بخواهی. هیچ وقت خدا نگفته از من نمک سفره بخواه. گفته نمک سفره را از من. تفاوتش چیست؟ یعنی شما خودت را اینقدر فقیر ببین که نسبت به نمک سفره هم فقیر بدانی، ولی تو دعا همیشه بالا بالا بخواه. مسائل جزئی را میخواهم. در حالی که اباعبدالله تو دعای عرفه میفرماید که: «من یک حاجت دارم که اگر همین یک دانه را اجابت بکنی، هیچی دیگر به من ندهی، کافی است. گردن من را از آتش خلاص کن.» عجب. تنها «فلم یذرنی ما منعتنی». جمشید. تعابیری. اگر این را بدهی، هرچی دیگر ندهی به من، ضرر نمیزند. یعنی یک وقت بچه میگوید: «آقا من تا این دکمه پیراهنم را هم خودم از بابام میدانم.» بابا میگوید: «تا این دکمه پیراهنت را از من بدان.» دو تا فرقش روشن است. میگوید تو خودت را اینقدر فقیر بدان که بدون من حتی دکمه پیراهن هم نداری. نه اینکه اینقدر آواره و ویلون سیلون و علاف و ولو آویزون باشی که این دکمهات هم که افتاد، بابا بیا بدوز. تو آن دعا آنجور درخواستی را دارد تا معلوم بشود که خدایا من حتی تا این جزئیات هم خودم را فقیر میدانم. دعای سمات از جمع. همش اسم اول دعا شروع میشود. خدایا به آن اسمایی که وقتی به عالم میزنی، گشایش ایجاد میشود. آن اسما که عالم را خلق کرد از کجا که شروع نمیکند؟ بعد میآید تا این جزئیات. خدایا هرکی که قصد خیر دارد، هرکی مسافرت رفته سالم برگردد، هرکی گرسنه است سیر بشود. همه را باز دستهبندی. این دو تا میسر میشود. خب، بعد آخرش، آخر بحثمان باشد. هرچند ما فقط توانستیم از این دریای سوره مبارکه فجر فقط یک نسیمی به ما میخورد و حتی اینکه بخواهیم برویم یک پیاله هم برداریم، به همین هم نرسیدیم. میفرماید که شما مشکل این است که شما قواعد اکرام و اهانت خدا را نیاورید به اینکه بهتان پول داد یا نداد. اینها ابزار امتحان است. ماشینی که اکرام کسی نیست. ماشینی که تو را برساند اکرام. اگر نرسیدی اهانت است. اگر رسیدی اکرام. رضا. اکرام و اهانت را در فعل خودت ببین. تو خودت تعیین میکنی که رب تو را اکرام کند یا اهانت کند. یعنی هیچ بدون نقش ما نیست که ما دو نفر آدم تو وضعیت مشترک و ثابت و یکسان یکی را خدا اکرام کند، یکی را اهانت کند. این اصلاً ابداً معنا ندارد. نخیر. دو تا آدم تو شرایط یکسان قرار میگیرند. دو واکنش متفاوت نشان میدهند. یک واکنش، واکنشی است که اکرام خدا را در بر دارد. یک واکنش، واکنشی است که اهانت خدا. حالا من مال را دادم اکرام. اهانت نیست. اگر ما اکرام یتیم کردی، خودت هم مکرم میشوی. «کلا بل لا تکرمون الیتیم و لا تحاضون علی طعام المسکین». که یک چیز عجیب غریبی نسبت به مال نیست. این رزق آبروست. این دیگر آیه رسانه قرآن است. نمیفهمد که طعام مسکین. اولاً که اطعام نمیگوید، میگوید اطعام کن مسکین. میگوید طعام مسکین را، چون سهم خودش است. «و فی اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم». چون خمس را که میدهی، زکات را که میدهی، از حق خودت چشمپوشی نمیکنی، حق سائل را بهش میدهی. اگر ندهی، هر کاری کردی، نه اینکه یک منتی داشته باشد که زکات دادی. طعام خودشان است. یک نکته. بعد نمیفرماید طعام نمیدهد. «لا تحاضون» تشویق به طعام مسکین نمیکنید. مالیات را میگیرد. زکات هم فکر نمیکنم به نحو قانونی بگیرند. تشویق نمیکنید به طعام مسکین. تشویق هم نکنی، از دایره اکرام من خارج میشود. خیلی آیه است. «و تاکلون التراث اکلاً لما». هرچی از قبلیا رسید، همه را خوردید. «و تحبون المال حباً جما». دلبستگی شدیدی هم به اموال دارید. این باعث میشود که از دایره اکرام خدا خارج بشود. همان تعلقی که عرض کردم که نفس مطمئنه خارج. این عالم اسباب وقتی تکان بخورد، چند تیکه بشود و «و جاء ربک». که معلوم میشود وقتی عرش «و دکدکا» شد، «جاء ربک». میشود از عالم اسباب در میآید و «جاء ربک». هر وقت آدم از عالم اسباب درآمد، رب آمد. تو هواپیما کج هم دارد میآید پایین. دیگر «تقطعت الاسباب». همه اسباب قطع میشود. آنجا دیگر «جاء ربک». رب آمد. هواپیما جزو معجزات. بله. یک خانمی چند سال پیش یک پروازی بود که تو دریای کجا افتاد و غرق شد و اینها. سمت آسیای شرقی. یادتان است؟ آره. که یک خیلی جالب بود این اتفاق. یک خانمی از آن پرواز جا مانده بود. با خبر شدید یا نه؟ پروازم از کجا بود؟ از مال پرواز دور بوده به سمت آسیای شرقی میآمده. آمریکای جنوبی بود. این خانم پرواز جا مانده بوده. دقیقاً ساعتی که این هواپیما ناپدید شده، این خانم تصادف میکند، میمیرد. من با این نرم. آقا من ۱۰۰ نفر از روز اول برایشان این ساعت نوشتم که اینها بروند هواپیما. عزرائیل روایت برگشت به خدا گفت که: «خدایا من را تو عالم بدنام میکنی با این کارت. مسئولیتی که دست من میدهی، من بدنام میشوم.» خدای متعال فرمود: «اینقدر مردم درگیر اسبابند، اصلاً کسی به تو فکر نمیکند. تصادف کرده، میگوید هواپیما مشکل داشته. میگوید چی چی بود. اصلاً کسی به عزرائیل کار ندارد.» واقعش همین است دیگر. کنار حضرت سلیمان، داوود نشسته بود و گفتش که: «من را بفرست بروم.» خیلی عمر نمیکنی. روایت عجیب غریبی داریم. تا رسید هند. حضرت عزرائیل دید دارد میخندد. گفت: «چرا میخندی؟» گفتش که: «خدای متعال الان به من امر کرد برو جان فلانی را در هند بگیر.» گفتم: «او فلسطین است، هند چه کار دارد؟» گفت: «تو کار.» خلاصه این همین است که آدم به اسباب همش توجه دارد. هر وقت از این اسباب منقطع شد، «جاء ربک و الملک صفاً صفا». عالم طبقه به طبقه حضور ملائکه است که همه بروز حق تعالی است و رب. دروس حکمت متعالی به تعبیر حاجی سبزواری در منظومه عظمت. همه روست عالم. چرا؟ چرا همش رابطه علیت؟ بله، بله، همش هست. به اراده حق تعالی است. یعنی باز خدا حاکم بر این است. خدا محکوم هیچ وقت واقع نمیشود. نمیگوید دیگر ما لحاظ کردیم که آتش بسوز. قانون از من هم بر نمیآید. امر میکنم که بر تو سلام بشود. به قول حاجی عظمت الامور طراً بیده. ناهاری را مثلاً خداوند بله. یعنی یک اسباب به قول آقا میگویند که طفره پیش میآید. یعنی اگر بخواهد مسیر یک جا یهو از یک پله دو بپرد، طفره است. یعنی هر آنچه که از سلسلهای است که از اسباب. فقط اینکه برای ما مخفی است تو عالم. خدای متعال لحاظ کرده. وقتی آتش نسوزاند، جهنم را میآورند. این متذکر میشود و کلی بحث خوبی در مورد آوردن جهنم مرحوم علامه دارند که دیگر فرصت. آوردن جهنم همان بروز جهنم است که «جهیم لمن یری». آنجا انسان متوجه حیات واقعی میشود. «یقول یا لیتنی قدمت لحیاتی». که میگوید ای کاش من برای زندگی واقعی خودم کاری کرده بودم و آنجا دیگر عذاب این را کسی برایش انجام نمیدهد. دو جور معنا کرده. همه آیات را گفتم. این دعا. درختی از دست ما دلخور نشوند. ترجمهاش را بگوییم و ارزان تمام. یعنی یک جوری این را عذاب میکنند که احدی عذاب. قبل. همان نفس مطمئنه. یعنی یک جوری عذابش میکنم که احدی تا حالا اینجور عذاب نشده. این را هم گفتند، ولی این معنای دقیق نیست. معنای دقیق این است که روز قیامت کسی اصلاً عذابش نمیکند. مثل بچهای که حالا شما فرض کنید بچه باید در عالم رحم اعضا و قطعاتی برای خودش درست بکند. فرض کن که ارادی باشد بچه با اراده خودش درست. الان که غیر ارادی. نسبت به عالم برزخ اینجوری ارادی. الان ما عالم رحمی هستیم که ارادی داریم برای خودمان چشم و گوش درست. «و الابصار». تعریف از انبیا میخواهد بکند، میگوید اینها دست داشتند، چشم داشتند. برای اینکه اکثر تو عالم برزخ نه دست دارند نه چشم دارند. دست داشتند. «و الابصار». تعبیر جالبی. دست تولید کرد. حالا اگر کسی آمد تو این عالم باید اکسیژن دریافت بکند. ریهای که برای استنشاق نیاز به اکسیژن دارد. یعنی ریه استنشاق کند اکسیژن را. این ریه را وقتی تولید نکرده باشد، این خودش عذاب است. «لا یعذب عذابه احدون». دیگر احدی عذابش نمیکند. کسی از بیرون لازم نیست که به این عذاب وارد کند. محرومیت. یعنی یک کمالاتی آن طرف هست. اسباب بهرهوری از آن کمال را ندارد. چشم ندارد. یک آدمی که چشم ندارد، بخواهد یک منزل زیبا را ببیند، لازم نیست که تو سرش بزنند که بشود عذاب. ندیدن او. احد دیگر به کسی هم نمیتواند تکیه بکند. اینجا نمیبیند. میگوید توصیف کنم استادیوم. بعضیها بگو چه اتفاقی افتاد. اینجا دیگر تکیهای نیست که بگویی یکی بیاید برای او یک فرایندی را طی بکند که او مثلاً بهرهای از برخی تنعمات اسباب لذت داشته باشد. خدا انشاءالله به آبروی اباعبدالله ما را از فیض سوره مبارکه فجر بهرهمند بکند.
عرض روضهمان هم همینقدر باشد که این سوره مبارکه فجر که در وصف حضرت اباعبدالله (علیه السلام) است و این نفس مطمئنه که هرچه به ظهر عاشورا نزدیکتر میشد، شادابی حضرت بیشتر میشد و نشاط امام حسین (علیه السلام) بالاتر میرفت. این از باب اطمینان، یعنی چون دلبسته به این اسباب نیست. در پس هر سببی که دارد میرود، حق تعالی را میبیند و این ظهور حق تعالی برای اوست. لذا با رفتن هر کدام از اینها یک باب جدیدی به روی او باز میشود از رؤیت حق تعالی، شهود حق تعالی و این شادابی بیشتر میکند. لذا گفتند لحظات آخر وقتی که شمر با آن وضعیت فاجعهبار حضرت را مورد تعرض قرار داد در گودی قتلگاه، «زهک الحسین (علیه السلام)». امام حسین (علیه السلام) آنجا خندیدند. اوج شادابی و نشاط و روحیه را آنجا میشد. این نفس و گفتند وقتی که این سرهای مبارک را وارد شام میکردند، سهل بن سعد ساعدی میگوید که من دیدم اول سری که وارد شهر شام شد، سر قمر بنی هاشم بود و سر دوم، سر اباعبدالله الحسین بود و دیدم هر دو سر لبخند به لب دارد. حالا توصیفی که از سر اباعبدالله دارد، میگوید دیدم باد به این سر مبارک میخورد. این محاسن بلند اباعبدالله «یلتفت یمیناً و شمالاً». هی باد میزد، سمت راست و چپ میرفت محاسن بلند اباعبدالله. که دیگر عرض روضهمان باشد تو این جلسه آخر و این بحث آخر. یک پیرزنی که توصیف هم کردند قد خمی داشت، دندانهایش ریخته بود، چهره بسیار کریه و بد منظری داشت. این تو خیمه نشسته بود، سر و صدا شد. پرسید چه خبر شده؟ گفت: «سر خارجیا را آوردند.» پناه بر خدا. دولا شد، یک سنگی را برداشت، گفت: «فقط سر حسین را به من نشان بده.» که اینجا متن مقتل این است که وقتی سر اباعبدالله را به او نشان دادند، با سنگ آنچنان به این سر، این سنگ را کوبید که خون جاری شد و این هم خندهکنان برگشت. این زن پلید و نحس که خدا عذابش را بیشتر بکند برگشت و با خوشحالی سر جای خودش نشست. الا لعنت الله علی القوم الظالمین الذین ظلموا. ای منقلب. خدایا به آبروی اباعبدالله، به حرمت سوره مبارکه فجر، فرج آقامون امام زمان را برسان. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما نوکری حضرتش. نسل ما نوکران حضرتش قرار. شر ظالمین را به خودشان برگردان. رهبر عزیز انقلاب را حفظ و نصرت عنایت بفرما. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود بفرما. هرچه صلاح ما بود، هرچه نگفتی و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. نبی و آله رحمالله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...