بخش اول
00:50:47
این دو بخش نقشهای برای مسیر «علمآموزی تا اثرگذاری» در مدرسه تعالی ترسیم میکنند. بخش نخست میان فرایند ظاهری و باطنی یادگیری تفاوت میگذارد: علم باید با نیت الهی، شناخت وظیفه و تغییر درونی همراه باشد و فقط انباشتن اطلاعات نباشد. در بخش دوم، مسیر یک گام جلوتر میرود؛ پس از یادگیری و عمل، نوبت انتقال و نشر علم است. این مجموعه از دشواریهای جهاد تبیین، شهرت، کمبود مخاطب، حسادت و آفت یادگرفتن صرفاً برای بازنشر نیز سخن میگوید.
معرفی
*در مسیر دوگانه علمآموزی، گریزی نیست جز عالم بودن یا متعلّم بودن؛ سومین راه، دام شیطان است![7:05]
* هدف نهایی علم، رساندن انسان به عبودیت و تعالی است، نه صرف دانستن در حد یک نرمافزار بیروح.[10:25]
* جایگاه گرهگشایی دلها و اندیشه ها با نشر معارف اهلبیت علیهمالسلام، از نگاه ملاصدرا.[14:19]
* در مسیر علم، اولین قدم فروتنی و اعتراف به نادانیست؛ نه تظاهرِ فهم.[22:05]
*سکوت، سمع، ثبت، عمل و نشر، پنج گام تربیتی و معنوی در مسیر علم آموزی از منظر ملاصدرا.[29:50]
* در مسیر کمال علمی، نشر، هدف نهایی و تنها ابزار هدایت است در زمانه فتنه و هرجومرج.[38:25]
* نوشتن، تبیین، و انتقال معارف، راه مقابله با مخدوش شدن چهره علم در زمان تسلط امراء جور.[48:10]
* هدف نهایی علم، رساندن انسان به عبودیت و تعالی است، نه صرف دانستن در حد یک نرمافزار بیروح.[10:25]
* جایگاه گرهگشایی دلها و اندیشه ها با نشر معارف اهلبیت علیهمالسلام، از نگاه ملاصدرا.[14:19]
* در مسیر علم، اولین قدم فروتنی و اعتراف به نادانیست؛ نه تظاهرِ فهم.[22:05]
*سکوت، سمع، ثبت، عمل و نشر، پنج گام تربیتی و معنوی در مسیر علم آموزی از منظر ملاصدرا.[29:50]
* در مسیر کمال علمی، نشر، هدف نهایی و تنها ابزار هدایت است در زمانه فتنه و هرجومرج.[38:25]
* نوشتن، تبیین، و انتقال معارف، راه مقابله با مخدوش شدن چهره علم در زمان تسلط امراء جور.[48:10]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
تبریک عرض میکنم عید سعید قربان را خدمت برادران و خواهران عزیزم و پیشاپیش عید سعید غدیر را هم خدمت همه عزیزان تبریک و تهنیت عرض میکنم. انشاءالله که در این ایام ولایت و امامت (امامت حضرت ابراهیم علیه السلام در عید قربان و امامت امیرالمومنین علیه السلام در عید غدیر) از این فرصت بینظیر بین این دو عید نهایت استفاده را بکنیم برای ارتباط با امامت. این ایام کاملاً رنگ و بوی امامت میدهد.
تشکری هم از همه عزیزانی که در مدرسه تعالی مشارکت و فعالیت دارند. خیر مقدمی به همه عزیزانی که در شجره جدید خدمتشان هستیم. انشاءالله که پربرکت باشد حضور عزیزانمان در این دوره جدید و انشاءالله که هم برای تعالیپژوهان گرامی و هم دستاندرکاران مدرسه تعالی، برای هر دو عزیز، انشاءالله مایه خیر و برکت باشد.
بحثی که امروز بر آن، چند دقیقهای، خدمت عزیزان انشاءالله به آن بپردازم، با عنایت خدای سبحان انشاءالله بتوانیم به این موضوع توجه بکنیم، دو بخش دارد: بخش اول عرایضمان در مورد خود علمآموزی است. خب، ما در افتتاحیه و اختتامیههای شجرات طی این چهار پنج سال، هر سالی چهار تا شجره داشتیم. هر شجره اختتامیه و یک افتتاحیه دارد، میشود تقریباً سالی هشت بار. اگر سه بار بوده باشد در سال، میشود سالی شش بار. اگر چهار بار بوده باشد، سالی هشت بار. و فکر میکنم بیش از سی جلسه تا به حال مطالبی را خدمت دوستان عرض کردهایم. البته مهمترین جلسهاش جلسهای بود که صوتش ضبط نشده و وقت هم نکردیم که دوباره آن محتوا را عرض بکنیم، موقع بازی ایران و ولز بود، جام جهانی، که آن بحث مهمترین بحثمان بود در مورد میزان ساعتی که باید در طول هفته وقت گذاشته شود برای درس بر اساس روایات. آنجا بیست سی تا روایت خواندیم که بحث مهمی بود.
خب، توی این جلسات مطالب زیادی مطرح شده. هر جلسهای هم به یک بُعدی از این مطالب پرداخته شد. امروز هم به یک بُعد دیگری از این قضایا میخواهم، یعنی ولایت الهی، بپردازم و انشاءالله زمینهای است برای طرح موضوع دوم که آن به نظرم جزو مهمترین مباحثی است که طی تمام این سی و چند جلسه داشتیم و خیلی بحث مهمی است، باید به صورت جدی به آن پرداخته شود.
بخش اول عرایض بنده در مورد گامهای علمآموزی است و مسیر علمآموزی. خب، ما در بستری قرار گرفتهایم در مدرسه تعالی، بستر علمآموزی. یک ارتباط آکادمیک و آموزشی در مدرسه تعالی برقرار میشود بین آن عزیزی که حضور پیدا میکند برای شرکت در دورهها و عزیزانی که رسیدگی میکنند به عزیزان برای گذراندن این دورهها، کمکشان میکنند.
بر اساس روایات ما، مسیر علمآموزی یک فرایند ظاهری دارد و یک فرایند باطنی دارد. نسبت به فرایند باطنیاش خیلی عرایض داشتیم، بیشتر از اینها هست، بیشتر از اینها باید پرداخته شود. چندین جلسه فقط توی آن بحثهای کتاب «منیة المرید»، ادب علمآموزی، مباحثی بود که البته انشاءالله خدا توفیق بدهد مباحث باید تکمیل شود سر یک فرصتی. مسیر باطنی علمآموزی همین است که انسان هدفش هدف الی الله باشد، برای خدا باشد، برای تکمیل نقایصش باشد. علم یاد میگیرد که وظیفهاش را بشناسد، خودش را بشناسد، هستی را بشناسد، خودش را با حق منطبق بکند، مسیری را طی بکند که خدای متعال از او خواسته، جهتی را طی بکند که جهت عقلی و وحیانی است و هدف خلقت او تو این مسیر تأمین میشود. به تعبیر فلاسفه، به غایت نوعیه برسد، آن هدفی که به خاطرش انسان توی این چرخه خلقت قرار گرفته. وقتی به آن هدف برسد، این مسیر باطنی خودش را درست طی کرده. آن چیست؟ آن عبودیت، بندگی خداست.
البته تو بعضی از آیات قرآن، هدف خلقت را خود علم، «لتعلم ان الله علی کل شیء قدیر»، خود علم جزو اهداف دانسته شده. البته نه علم حصولی، علم حضوری، علمی که با قلب و به نحو شهود برای انسان حاصل شود. این هدف خلقت است. بدانیم خدا کیست، بشناسیم خدا را، از این جهل و غفلت خارج شویم. خدا روزی همه ما بکند انشاءالله، انشاءالله تو آن مسیر حرکت بکنیم. یا عالم بشویم یا اگر عالم نیستیم متعلم بشویم که سومیش دیگر خوراک و طعمه شیطان است.
در مورد این سال ۱۴۰۱ توی یک جلسهای که یک بخش دیگری از آن جلسه معروف شد، بحثهایی که غرض اصلی آن جلسه نبود، آنها معروف شد؛ همان بحث رحلت علما و اینها که کیک برش خورد و خیلی در آن سال مطرح شد. بخش اصلی صحبت همین بود که آقا یا عالم یا متعلم، سومیش دیگر طعمه شیطان. این میشود مسیر باطنی علمآموزی.
ولی مسیر ظاهری علمآموزی طور دیگری در روایات ما بیان شده. گام به گام باید مسیری طی شود و این علم باید یک خروجی داشته باشد توی همین فرایند ظاهری. بله، آن خروجی در فرایند باطنی این است که هرچه یاد میگیرم باید بشود خوراک فکر و قلب و عقل و معرفت من و باید سوخت حرکت من به سمت خدای متعال باشد. وگرنه میشود یک باری بر گرده یک الاغ، «یحمل اسفارا» به تعبیر قرآن. علمی که معرفت و درک و تقرب نیاورد، میشود یک سری الفاظی که یک حمالی دارد حملش میکند. حمال را هم با همان بار معنای منفیش در نظر بگیرید، یک حمالی دارد حملش میکند و یک باری است، بارکشی میکند، یک سری اطلاعات و دادهها را از یک طرف میبرد به یک طرف دیگر.
این عزیزی که پشت دوربین نشستهاند اینجا، یک وقتی مطلب قشنگی گفتند. حالا الان درگیر کار دوربین و اینها هستند. مطلب قشنگی گفتند، بنده را به فکر فرو بردند، گفتند که این همه درس خواندیم و این همه کار کردیم و این همه مطالعه و این همه کتاب، آخرش چتجیپیتی از ما بهتر تحلیل میکند، بالا و پایین میکند. خیلی مطلب درستی است و آدمها را به فکر فرو میبرد که این همه زحمت اگر تقرب به خدای متعال از تویش درنیاید، آخرش آدم ده هیچ از چتجیپیتی عقب است. اگر به صرف الفاظ باشد و کلمه کنار هم چسباندن باشد و پرداختن به دادهها باشد و واکاوی دادهها و اینها باشد، هوش مصنوعی و اینها از همه قویتر، از همه بهتر است. این میشود همان «یحمل اسفارا». به نظرم ایشان وقتی این نکته را گفت، بنده هم این آیه را بعدش به ایشان خواندم که میشود همان «یحمل اسفارا» امروزیاش. اگر قرآن امروز میخواست با بیان امروز صحبت بکند، میگفت همهتان مثل هوش مصنوعی میمانید. محترمانهاش این است: یک سری مطلب بهش میدهی بعد میگویی این را بشین روش تحلیل کن. بعد مینشیند یک سری مطلب هست با همون واست درمیآورد. خب، خیلیها علمشان همین است، یک مشت الفاظ، یک سری پرداخت مطلب. اگر تقرب الی الله نباشد، همین است.
به نظرم شهید بهشتی، رحمت الله علیه، از مرحوم علامه جعفری، یکی از بزرگان، از علامه جعفری، رضوان الله علیه، پرسیدند که شما در این جلسات شلوغ دانشگاهی شرکت میکنید، حس و حالتان چطور است؟ غرور بهت دست نمیدهد؟ این همه استاد دانشگاه و نخبه نشستهاند، دارند حرفت را گوش میدهند و جلسات اینقدر شلوغ؟ ایشان فرموده بود که من یک وقتهایی آن بالا که نشستم، جمعیت را که نگاه میکنم با خودم میگویم که اگر این صحبتها برای خدا نباشد، مفت نمیارزد. خب، انسان لطیف و نورانی بود مرحوم علامه جعفری. خدا کند ما اینقدر درک و معرفت پیدا بکنیم. اینکه حالا همایش و مقاله و پایاننامه و دکترا و مقاله، چه میدانم کیو وان و کیو تو، اعتبار هیئت علمی، شاگرد و این چیزها، اگر تویش خدا نباشد و تقرب الی الله نباشد، آخرش آدم به گرد پای هوش مصنوعی امروز هم نرسد. هوش مصنوعی صد سال دیگر به گرد پای هوش مصنوعی امروز هم نمیرسد. قویترین عالمان ما در برابر این هوش مصنوعی مغلوبند و مقهورند. با همه زحمتی که کشیدهاند و تو فرایند علم اثرگذار بودهاند، خودش چیزی گیرش نیامده، بهرهای نبرده. مثل هوش مصنوعی، هوش مصنوعی مینشیند برایت سه ساعت شیعه را ثابت میکند، بعد از خودش میپرسی تو شیعهای؟ میگوید من اصلاً سؤالات چیست از من پرسیدی؟ من یک مدل زبانیم. اصلاً نمیتوانم انتخابی داشته باشم. اینها را میگوید ولی هیچکدام فضیلت برای او محسوب نمیشود، هیچکدام سرمایه او محسوب نمیشود. چرا؟ چون سعه وجودی برایش نیاورده، درجه وجودیاش را بالاتر نیاورده. این همه اطلاعات در او هست ولی آخرش یک نرمافزار. حالا نمیدانم تو مرتبه وجودی فلسفی و از نگاه هستیشناسی ما باید هوش مصنوعی را تو کدام مرتبه قرار بدهیم؟ جمادات قرار بدهیم؟ تو نباتات قرار بدهیم؟ حیوانات قرار بدهیم؟ نمیدانم. به نظرم همان جمادات بیشتر نمیشود تصورش کرد. این همه اطلاعات، این همه، به حسب ظاهر، واکاوی اطلاعات و دادهها و پرداخت محتوا و اینها، آخرش از مرتبه جماد به نبات هم حتی نمیرسد، چه برسد به حیوان.
خب، انسان هم میتواند هفتاد سال تدریس بکند، حتی قشنگترین محتواها را. نهجالبلاغه درس بدهد، قرآن درس بدهد، فقه درس بدهد. حتی به قول حضرت امام، رضوان الله علیه، که ایام سالگردشان است، میشود کسی مدرس توحید باشد ولی خودش مشرک باشد، بالا نیامده. علم اونی است که انسان را بالا میبرد، «والذین اوتوا العلم درجات». آن هم درجاتی بالا میرود. این مطلب باطنی است در مورد علم. خروجی علم این است.
ولی در مورد مرتبه ظاهری علم، خروجیاش نه، خروجی در مرتبه ظاهر و فرایند تحصیل علم در مرتبه ظاهر چیست؟ دو سه تا روایت را اجمالاً اشاره میکنم با شرح و بررسی حکیم عالیقدر جناب آخوند ملاصدرا، رضوان الله تعالی علیه. احادیث در «اصول کافی»، کتاب «فضل العلم»، در شرح ملاصدرا، جلد ۲، صفحه ۵۴. ایشان روایات را اول آوردهاند و یک بررسی کردهاند. خب، واقعاً تحلیل ملاصدرا ذیل این روایات خیلی پرمغز است. واقعاً جزو آن معارف ناب و زلال ماست، معارفی که جناب ملاصدرا ارائه دادهاند.
اولین روایت، از صفان بن یحیی، امام صادق علیه السلام نقل میکند، میگوید حضرت به من فرمودند که: «به امام صادق علیه السلام عرض کردم: رجل راویة له حدیث کم یبث ذلک فی الناس و یشدده فی قلوبهم و قلوب شیعتکم و لعل عابداً من شیعتکم لیست لهو هذه الروایة ایما افضل؟» عرض کردم آقا یکی هستش که یک سری روایت از شما بلد است، اینها را بین مردم پخش میکند و دلها را سفت میکند، دلهای مردم را و دلهای شیعیان شما را با نقل این روایات محکم میکند، یعنی پیچ و مهره اعتقادات مردم را سفت میکند با نقل این روایات، شبههها را برطرف میکند، تردید از بین میبرد. بعضیها هم هستند بین شیعیان شما، آدمهای خوبیاند، همش جمکران، مسجد، اعتکاف، حرم، نماز چهارشنبه، نماز سهشنبه، نماز دوشنبه، روزه، ختم صلوات، ختم قرآن. همه اینها هم کارهای خوب و عالی و درجه یک. کدام یکی از اینها بهتر است؟ کدامش بهتر است؟ حضرت فرمودند: «الراویة الحدیثنا یشد به قلوب شیعتنا افضل من الف عابد.» اونی که حدیث ما را نقل میکند و باهاش دلها را سفت میکند، از هزار تا عابد بهتر است.
اینجا جناب ملاصدرا بحثی را میآورد. اولاً این «الراویة» مبالغه است، مثل علامه، یعنی کثیر الروایة، کسی که زیاد روایت بلد است، مطالب و معارف اهل بیت را بلد است و نقل میکند. «یُبَثُّهُمْ» که واسه سه نقطه بود به معنای نشر و اظهار، پخش کردن، منتشر کردن، ترویج دادن و لو دادن. کلام مرحوم ملاصدرا از یک حدیث دیگر هم استفاده میکند، راوی آنجا گفته بود که: «زوجی لا ابث خبره.» در مورد همسرم دیگر خبرش را بث نمیدهم. بث واسه سه نقطه که آنجا منظورش این است که لو نمیدهم حرفهایش را، دیگر در موردش چیزی نمیگویم، رو نمیکنم. رو کردن، بث به معنای رو کردن، اظهار کردن، پخش کردن، لو دادن، منتشر کردن.
بعد دلها را سفت کردن، یعنی این احادیث شما را میآورد مطابق با آن ابهامها و تردیدها و شبهاتی که هست، میرساند به افراد که آقا مثلاً تو تو این وضعیت میخواهی ازدواج بکنی، ببین امام صادق فرمودند با همچین کسی ازدواج کن. ببین در مورد خواستگاری اینطور فرمود. ببین در مورد بچهدار شدن آنطور فرمود. ببین در مورد ارتباط با همسر، برخورد کردن با همسر، اینطور فرموده. به مناسبت نیاز منتقل میکند چیزی را که یاد گرفته از اهل بیت. این میشود خروجی علم. وگرنه اگر فقط خودش دارد عمل میکند، این میشود عابد. نهایتاً میشود عابد. عالمی که خودش فقط در حد خودش، یعنی خروجی آگاهی و علم او فقط یک سری رفتار در خود اوست. نماز جعفر طیار را بلد است، میخواند. ولی دیگر این نسخه شفابخش را به کسی نمیدهد که بابا با این نسخه چه درمانها میشود کرد، چه گرهها باز میشود با نماز جعفر طیار، خصوصاً در حرم اهل بیت علیهم السلام. افرادی را میبیند که اینها نیاز دارند، محتاجند، گره به کارشان افتاده، مشکلات فراوانی دارند که میشود به عنوان راهحل این نماز را به اینها معرفی کرد. شاید خیلی از گرههایشان باز بشود ولی نمیکند این کار را، نمیدهد. تازه اگر مصداق کتمان علم محسوب شود که گناه محسوب میشود و جهنم میرود. ولی اگر کتمان علم نباشد، خودش آدم خوبی است، خودش نماز جعفرش ترک نمیشود ولی دیگر از او به دیگری نمیرسد. انتشاری در کار نیست. نقص کار است در مورد انتشار.
میخواهم تو این جلسه مطالبی را عرض بکنم. بخش اول عرایضم فعلاً در مورد انتشار. اینجا میفرماید که میآید یک بحثی میکند که حالا نمیخواهم به آن بپردازم که چرا فضیلت دارد راوی نسبت به عابد. فقط هم راوی. تازه ایشان میفرماید اینجا راوی را گفته، فقیه را نگفته. وگرنه فقیه خودش هزار درجه نسبت به راوی فضیلت دارد. نکته بسیار کلیدی و طلایی.
یک وقت است که کسی حدیثشناس است، ملا است، باسواد است، چیزفهم است، حرف حالیش میشود. مثل ملاصدرا. حدیث را که میگیرد ازش چیزها میفهمد، دقایقی از مسئله برایش باز میشود. موشکافی میکند، گرفتاریها و معضلاتی را حل میکند. ظاهراً «معضل» درست است، «معذل» غلط است. معضلاتی را باهاش برطرف میکند. فقیه. ملاصدرا میفرماید اینجا فقیه را نگفته، راوی را گفته. فقیه خودش همین میزان تفاوت را با راوی دارد. خیلی نکته قشنگی. «رب حامل فقه الی من هو افقه منه». خیلیها هستند حدیث را نقل میکنند خودشان هم خیلی سر درنمیآورند چه دُر گرانبهایی را دارد منتقل میکند. ولی همین نقل حدیثش گره خیلی افراد را باز میکند. یکیش گره خود فقیه است. نکته خیلی لطیفی. میرسد به آن آدم چیزفهم و او بعداً میفهمد که او چی گیرش آمد، چه مطلبی بود، چه محتوایی بود. واسه همین گفتند: «رب حامل فقه الی من هو افقه منه.» آره، یک رفیقی داشتیم بهش یک پولی داده بودند، گفته بودند روضه بخوان. حالا پول زیادی هم نبود. ایشان به من زنگ زد گفت: «آقا من روضه بلد نیستم. میشه این را به شما بدهم؟ شما که روضه میخوانی، این را حساب کنین.» گفتم: «نمیخواهد و اینها.» بعد گفت: «نه دیگر من دیگر ریختم برای شما.» بعد پیامک داده بود که «رب حامل وجه الی من هو اوجه منه.» خیلی پیامک لطیفی. آره، چه بسا حامل وجهی که پرداخت میکند به یک کسی که «اَوْجَه» از خودشه. «اَوْجَه» به معنای وجیهتر. آره، خیلی کلمه بلاغت بالایی داشته. «وجه» تو دو تا معنایش استفاده کرده بود توی جمله.
«رب حامل فقه الی من هو افقه منه». خیلیها هستند مطلب عمیقی را دارند حمل میکنند ولی خودشان سر درنمیآورند. میدهند به یکی دیگر، او که میشنود میگوید: «عجب مطلبی بود!» از اینها زیاد پیش آمده. یک وقت به یک استادی، یادم نیست چه نکتهای عرض کردم. نکته نجومی بود یا روایی بود، یادم نیست. بعد ایشان یک فکر عمیقی کرد، گفت: «عجب این نظام جذب و دفع در عوالم چه میکند!» بعد شروع کرد رفت تو کهکشانها بر اساس نظام جذب و دفع فلسفی. دیدیم عجب مطلب عمیقی ما به ایشان منتقل کردیم که هیچیش را خودمان سر درنمیآوردیم، از هیچیش حالیمان نمیشد. این میشود نقلی که خود آدم خیلی ازش سر درنمیآورد ولی آن کسی که فقیه است، از این حرف خیلی استفاده میکند. جناب ملاصدرا میفرماید که فقیه اگر باشد خودش هزار درجه نسبت به راوی فضیلت دارد. راوی اگر باشد هزار درجه نسبت به عابد فضیلت دارد. یعنی این نیست که حالا هر روایتی هم که میگوید عمیقاً میفهمد، نه. ولی صرف همین انتشار حدیث، این مطلوبیت دارد، موضوعیت دارد. مطلب نباید حبس شود. البته این هم هست که هر مطلبی هم هرجایی نباید طرح شود. این را هم باید بدانیم. هر مطلبی برای هر جایی نیست. بعضی چیزها اسرار است. بعضی چیزها به ذائقه مخاطب سنگین است. تو روایات ما هم هست که آقا این حرفها را اصلاً با عموم مردم مطرح نکن، اینها کافر میشوند اگر اینها را بشنوند، طاقت شنیدن این حرفها را ندارند. جناب سلمان خیلی چیزها بلد بود، رضوان الله علیه، ولی نمیگفت حتی به ابوذر که برادر باهاش خوانده بود. نمیگفت حتی به ابوذرش برای اینکه فوق طاقت اوست، نمیفهمد. تو دستگاه معرفتی او اگر بخواهد این مطلب عرضه شود، اصلاً یک چیز دیگر فهمیده میشود، خلاف خودش فهمیده میشود. واسه همین تو روایات هم دارد، اگر ابوذر سر درمیآورد از این چیزهایی که سلمان میداند، اگر سلمان مطرح میکرد و منتشر میکرد، ابوذر میکشتش. اصلاً تو دستگاه فکری و محاسباتی و معرفتی او این مطالب کفر است. مرتبه ایمان او همینقدر است، یعنی به قلهای از مطالب رسیده که در نگاه خودش قله است، ولی در نگاه سلمان اینها یک تپه هم محسوب نمیشود و سلمان اینها را شرک میداند. واقعاً حق با سلمان است، چون ابوذر طاقت بیشتر از اینها را نداشته. پس هر مطلبی با هر کسی نباید مطرح شود ولی آن مطلب عمومی که همه باهاش درگیرند، به درد همه میخورد، این را هم نباید کتمان شود، این را هم نباید حبس شود. مطلب باید منتشر شود.
خب، یک نکته خدمت شما عرض کنم که روایت دوم جناب ملاصدرا در صفحه ۲۴۱، مراتب علم را ببینید، خیلی جالب است. حدیث از پیغمبر اکرم: «جاء رجل الی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم.» مردی آمد خدمت پیغمبر اکرم. «یا رسول الله، ما العلم؟» پیامبر خدا، علم چیست؟ اینجا جناب ملاصدرا حالا اول روایت را بخوانم بعد نکتهاش را عرض میکنم که ایشان میفرماید این همین بحث ظاهری علم را دارد مطرح میکند. علم چیست؟ فرمود: «الإنصات.» اول سکوت کردن. خیلی دقیقهها! خیلی ساده است ولی خیلی دقیق است. خیلی جالب است متن این روایت.
خیلی علم چیست؟ فرمود: سکوت کردن. یعنی همینی که آقا لااقل اگر حالیمان نمیشود، سر درنمیآوریم، حرف نزنیم. سر درنمیآوریم حرف نزن. ماشین طرف خراب میشود، ۵۰ نفر نظر میدهند. یکی میگوید استشم است، یکی دیگر میگوید نمیدانم رادیات خراب، رادیاتش سوراخ است. بنده برایم پیش آمدهها. یعنی یک مشکل کوچولو بعد آخر فهمیدیم آقا سر سوکت است، نمیدانم کجا پیچ شل بوده. یکی گفته موتور باید پیاده شود، یکی گفته برقدزدی دارد، یکی گفته رادیات سوراخ است، پمپ بنزین مشکل دارد، پمپ بنزین را وا کرده طرف عوض کرده. سکوت کن. قدم اول در علم سکوت است. الانصات. بگوییم: «آقا من بلد نیستم، سر درنمیآورم.» و این علمای نیمبند، اوه اوه، علمای نیمبندی که من هم یک بار ماشینم خراب شده بود از فلان جایش بود. دیگر فکر کرده هر ماشینی که خراب شود، بابا ۶۰ تا عامل دارد. قشنگش این است که تو جمع فامیلی با شوهرم و اینها که مینشینی صحبت میکنی به ۵۰ تا راهحل میرسند. بعد پیش متخصصش که میبری طرف میگوید: «آقا من سر درنمیآورم.» قشنگش این است، میگوید: «شوهرعمه ما چی میفرماید؟» برداشت ۱۰ تا راهحل داد به ما که از فلان جایش. آن که حرفهای است وقتی وا میکند میگوید: «آقا این فوق تخصصی است. این یک نفر فقط بلد است، آن هم فلان جای تهران. فقط آن میتواند نظر بدهد. الان هم عکسش را میفرستم نگاه کند بعد ماشینت را ببری پیشش.» از این حرفها.
قدم اول در علم سکوت است. تا کسی سکوت نکند، عالم نمیشود. خدا کند من خودم اینها را حالیم شود، نسبت به چیزی که نمیدانیم، مشتبه، نصفه میدانیم، سکوت کنیم. همانهایی که برایمان واضح است، مطالعه داشتیم، پژوهش کردیم، تحقیق کردیم، کلاس رفتیم، درس گرفتیم، اونی که دیگر کامل جمع و جور شده مطلب برایمان، به آنها فقط بپردازیم. اینها دردهای زمانه ماست، مخصوصاً با این اینستاگرام و اینها و مطالبی که مخاطب دارد. بعد از این پیجهای شرورگویان محترم در اینستا، رفقا به ما گاهی نشان میدهند طرف چه سر و وضعی. دستورات عرفانی و تفسیر قرآن و اینها میآید، ذکر میدهد، دستور میدهد، برداشتهای چی چی بگویم، چه تعبیری بگویم، برداشتهای ناجور از آیات قرآن عرضه میکند. خب، این باید آقا آدمی که بلد نیست، سکوت کند. قدم اول «الإنصات»، سکوت.
پرسید: «بعدش چی؟» خب، تموم، فقط سکوت کنیم؟ یاد بگیریم سکوت را؟ فرمود: «الاستماع.» حالا گوش بده. خب، چون تا سکوت نکند گوش نمیدهد. جناب ملاصدرا میفرماید که اینها پنج تا امر است، جزو لوازم علم در واقع و اسباب و غایاتش است، یعنی خود علم را حضرت نگفته، چیزهایی که چسبیده به علم است. قدم به قدم گفته که با آنها میشود فهمید طرف تو چه رتبه علمی است. خیلی نکته نکته مهمی است. گام تو مسیر علمآموزی که باید اینها طی شود. حالا ما البته اینها را نتوانستیم به زبان مدرسهای در بیاوریم. نمیدانم میشود مدرسهایاش کرد که تو همچین حضرات خودمان بشود پیادهاش کرد. ولی اگر نتوانیم تو ساختار و قالب بیاوریم، خود ماها میتوانیم با این مسئله به این شکل مواجه شویم.
قدم اول سکوت، بعدش شنیدن. آدم تا سکوت نکند نمیشنود. اول باید آقا بنشینم گوش بدهم ولی قبلش باید ساکت بشوم که گوش بدهم. یک دو دقیقه ببندم که بتوانم گوش بدهم. خب، حالا شنیدن شروع میشود. شاگردی، تلمذ، زانو زدن.
«ثم» بعدش چی؟ «الحفظ.» حالا هرچی که میشنوم فرا بگیرم. حاضر باشم با قلب و ذهن و گوش خودم تو کلاس باشم. خیلی وقتها ما میبینیم تو خیلی از جلسات، مخصوصاً جلسات سخنرانی عمومیتر که همه تو گوشی و چه میدانم در حال چت و چت و گوشه کنار، ذهن آماده. تازه اصلش با قلم و کاغذ است. حالا ما تو جلسات خصوصی اصرار به این مطالب نداشتیم. بعضی البته با گوشی مینشینند تو گوشی ثبت میکنند، یادداشت میکنند. خیلی خوب نیست البته چون خود گوشی حواسپرتی میآورد. اصلش قلم و کاغذ است. بعضی اساتید ما اینجوری بودند، یعنی تو جلسه فرهنگ کرده بودند و یک جوری تکلیف کرده بودند همه باید با قلم و کاغذ بیاورند. همه باید بنشینند بنویسند. مجموعه روایت دیگری هم هست که حالا آوردهام چند تایش که با قلم و کاغذ مینشینی، بنشینی برای استفاده حفظ. حفظ هم با شنیدن و اینها کفایت نمیکند. حتی دو بار صوتش را گوش بدهم، آلبانی، صوتهای ۲x و دو بار هم گوش بدهم، سه بار هم گوش بدهم، حل نمیشود. باید فیشبرداری، نتبرداری و مدل جی۵ که از خواجه نصیر رسیده. اصل این ابداع مال خواجه نصیر است. خارجش برای تبدیلش کردند به روش جی۵، به نظرم روش خوبی است. پنج مرحله میکند هی تکرار و یادآوری مطالب را که به نظرم خوب است. رفقای ما هم از این روشها تو مدرسه تعالی استفاده کنند. حالا بحثهای امروزمان یک بخشیش خطاب به دوستانی است که تازه وارد مدرسه تعالی شدهاند، یک بخشیش هم خطاب به عزیزانی است که بیشتر خدمتشان بودیم، یک بخشیش هم خطاب به خود دستاندرکاران مدرسه تعالی است که انشاءالله از این مطالب استفاده کنند.
بعدش چی؟ حفظ. پس خود حفظ هم یاد گرفتن دقیق، حواس جمع و نگه داشتن مطلب. بعد که حفظ کردم چی؟ «ثم قال العمل به.» حفظ میکنم یاد بگیرم که چی بشود؟ که بروم بگویم، منبر بگویم، کتاب بنویسم؟ عه، چقدر خوب این را تو فلان کتابم بیاورم؟ فیشهایم را بگذارم آنجا؟ یک کتاب دارم در مورد مارمولک مینویسم. خیلی مطلب قشنگی است. فصل سومش یک جا واسه این میگذارم. نه آقا، یاد بگیرم که عمل کنم. حالا یک وقتی توجه به آیات تکوینی خدای متعال جنبه عملی دارد. حالا مثلاً مارمولک آقا این مدلی است، ساختار فیزیولوژیکش خب خوب است. یاد گرفتیم. حالا دیگر عمل خیلی ندارد دیگر. حالا مارمولک که نمیخواهیم بخوریم که توجه به این داشته باشیم که از کجایش بخوریم از کجایش نخوریم. ولی اونی که جنبه عملی دارد، پس من از این به بعد باید با فلانی اینجوری رفتار کنم. پس من که به بچهام اینجوری پول تو جیبی میدادم غلط بود. مثلاً آقا یک دوره تربیتی، دورههای تربیتی اصفهان با همین نگاه گوش میدهیم، یاد میگیریم که دقیقاً بفهمم با بچهام باید چکار کنم. کلاً چون ما با بقیه میخواهیم کار بکنیم یاد میگیریم، یعنی مشکلی ندارد. بقیه را میخواهیم تربیت بکنیم و یاد میگیریم. خودمان بخواهیم تربیت بکنیم خیلی نیاز به تربیت هم نمیبینیم. تربیت شده که هستیم. خیلی هم حال و حوصله تربیت امثال بنده را نداریم ولی کاری با خودمان هم نداریم. ولی این بچه من پس دروغ میگوید به خاطر این است. پس باید باهاش اینجور برخورد کنم که دروغ نگوید. ای کاش خودم یاد بگیرم. من پرخاش میکنم به خاطر چیست؟ من بددهنی میکنم به خاطر چیست؟ و اول سکوت کنم. ایده ندهم، راهکار ندهم. بعد گوش کنم ببینم کارشناسش چی میگوید. بعدش حفظ بکنم خب با جزئیات، با دقت، با ریزهکاری به ذهن بسپارم. بعد بروم در مرحله عمل که مرحله چهارم است، به کار ببندم. البته این هم سختیهای خودش را دارد و تدریج دارد. اینجوری نیست که حالا شروع کردن به عمل دیگر روز اول موفق بشوم. دیگر بنا دارم به اینکه غیبت نکنم، دیگر اتومات اصلاً غیبت نمیآید. نه آقا، بدتر میشود. گاهی هم بعضی افراد مبتلا به وسواس هم میشوند اینجا که باید باز از آنور باید مراقبت بکند. نه، شروع میشود تازه درگیری. بعد تازه آدم میبیند اوه چقدر حرفهای ما غیبت بود. اصلاً نمیدانستیم چه ابعادی داشت غیبت، چه مدل همین با این گوشه چشم نگاه کردن. خلاصه این هم میشود مرحله چهارمش که عمل کنم.
مرحله پنجمش چیست؟ تموم میشود دیگر. ما فکر میکردیم علم با عمل تمام میشود. نخیر آقا، غایتش چیست؟ ملاصدرا میفرماید که خیلی قشنگ است مطلب. ایشان را بخوانم برایتان: «فاعلم أن علامة حصول العلم فی أحد کونَه منصتاً.» اینی که کسی عالم شده باشد، علامتش این است که ساکت است. اونی که وراجی زیاد میکند، نظریهپردازی زیاد میکند، یک علامت این است که بیسواد است. باسوادش کم حرف میزند. تو هر حوزهای هم دخالت نمیکند. به هر موضوعی هم نمیپردازد. نخود هر آشی هم نیست. یکم نجوم، یکم سیاست، یکم فقه، یکم حقوق، یکم فلان. سکوت. تا وادارش هم نکنند به حرف زدن، تا تکلیف نشود، تا احساس خطری نکند، احساس آسیبی نکند، آشکار هم نمیکند، یعنی آن علمی هم جایش این است. نه اینکه بساط پهن کنیم، دکه را بیندازیم، «جغداد» کنیم. یالا، بدو بیا اینور بازار، ارزانش کردم. نه. هست دیگر. آقا فلان درس هست، آن آقا دارد بحثهای اخلاقی میگوید، آن دارد تربیتی میگوید، آن دارد خانوادگی میگوید. خب دیگر چه نیازی به من؟ بهتر از من هم دارند میگویند. بهتر هم نگویند، قابل قبول است. ما برویم آنجایی که ما نیاز داریم، چیزهایی که کسی نمیگوید.
علامه طباطبایی آمد قم. آمدند قم، رضوان الله علیه. دیدند که فقه و اصول فراوان است. خب، هم فقیه بود هم اصولی بود. چه بسا اگر از آقایان دیگر مساوی با آنها اگر نبود، کمتر که نبود، چه بسا بیشتر هم بود نسبت به بقیه فقهای دوران خودش. آمد دید آقا درس خارج زیاد است. فقه و اصول زیاد درس میدهند. دید قرآن نیست، فلسفه نیست، سیر و سلوک نیست، بحث این شکلی. خیلی هم هزینه متحمل شد، غریب واقع شد، تهمت بهش زدند، توهینش کردند. اینجا خودش را خرج کرد، به قول یکی از علمای نجف «تضحیه» کرد. حالا عید قربان هم گذشت. قربانی کرد. علامه طباطبایی تضحیه، واسه ولزالی، خودش را فدا کرد. این میشود عالم. عالم اتفاقاً اینجا فقیه و اصولی زیاد است. اینها میفهمند من چه نظریاتی دارم. اینجا باید تدریس کنم که شاگردهای آیت الله فلانی که درس خواندهاند، بفهمند چه دُر و جواهراتی پیش من است. ما یک بساط درس پهن کنیم. بساط همه اینها جمع شود. همان فلسفهای هم که شروع کرد، تقریباً درس تمام بزرگان همدوره خودش تعطیل شد. همان چهار تا درس فلسفهای هم که تو قم بود، حالا بعضی بزرگان اسم نمیبرم، در تقریباً همه درسها تعطیل شد. بزرگ، علامه طباطبایی شاگرد چه بزرگانی بودند. نمیخواهم تنقیص آن بزرگان را بکنمها. نمیخواهم در مورد آنها نقصشان بگویم. شروع کرد، اینقدر قدر بود علامه و اینقدر درسش جذاب و گیرا بود، تموم کرد، تعطیل کرد. حالا اگر اصلاً مرجع کل عالم تشیع بود، قبضه کرده بود، چه نیازی.
شاگرد بزرگوارش مرحوم آیت الله مصباح، رضوان الله تعالی علیه، ایشان هم همین. ایشان هم تو خیلی حوزهها قدر بود ولی دید هستند اساتید تو این موضوعات. آنجایی که لازم بود خودش را خرج کرد. بعد تیرباران هم شد. این علامت عالم است که وراجی ندارد، ساکت است. شلوغکاری ندارد. خدا کند امام عالم بشویم و ساکت بشویم.
دومیش میفرماید سبب حدوثش استماع از معلم است. چی علم را حادث میکند در من؟ شنیدن و شاگردی کنم. درس بخوانم. باید کلاس بروم. باید یاد بگیرم. بعد حوصله کنم. بلدیم بلدیم، توهم هم هست. آقا احکام را که بلدیم. آقا اینها را که غسل را که بلدیم. آقا احکام خرید و فروش که برو. بزرگوار ما اینها را فقهش را... سه بار چهار بار اینها را درس دادهایم. به او فلان و اینها را درس دادهایم. گاهی تو بعضی موضوعات هنگ میکنی، سؤال پیش میآید. به دفتر مرجع رجوع میکنیم. خدا حفظ کند این برادر عزیز و گرانقدرمان حاج آقای ندایی بزرگوار را. بنده به کرات شاید حالا بگویم هفتهای یک بار دروغ نباشد. شاید هفتهای نباشد که بنده از ایشان سؤال فقهی نکنم نسبت به موضوعات مختلف. یاد میگیرم ازش. چیزهای جدید یاد میگیرم. چیزهایی که بلد نبودم. حالا دهها مثال میتوانم بیاورم الان برایتان، وقت نیست بهش نمیپردازم. یعنی همین تازگی دارم یاد میگیرم مثلاً فلان مسئله نسبت به نماز جماعت مثلاً دو هفته پیش از ایشان یاد گرفتم. و همینطور آره و همینطور مسائل مختلف. خب حالا یکی بیاید توهم بزند که آقا ما بلد جماعت را که بلدیم، بدبخت کرده دیگر. باید سکوت کنم و یاد بگیرم. همین هم که فکر میکنی بلدیم، دوباره که مینشینیم از استادش میشنویم که بابا اصلاً اینجوری ما یاد نگرفته بودیم. یک چیز دیگر ما یاد داده بودند. اصلاً ما غلط فهمیده بودیم. چقدر جزئیات داشته که بلد نبودیم. این شاگردی هم حوصله میخواهد. حالا تو زمانه ما البته زمانهای است که خیلی کسی حوصله ندارد. روز به روز حوصلهها هم کمتر میشود. آقا تو ۱۵ ثانیه یک ریلز به ما بده. ریز بفهمیم این مطلب ۳ ماه ۶ ماه کار کنیم.
بعد ایشان میفرماید که حالا آن معلم یک وقتی داخلی است، یک وقت خارجی است. معلم خارجی که مثل معلمهای بیرون، معلم داخلی هم مثل وحی از داخل به من یاد میدهد. مثل انبیا. اونی که نگه میدارد علم را، حفظش است و عمل به آن علم است، به کار بستنش. آنجایی که فراخور است.
حالا غایتش چیست؟ «و غایت المتفرعة علیه فی الدنیا نشر.» غایتی که تو دنیا متفرع میشود بر علم چیست؟ این علم باید نشر پیدا کند. اگر نشر پیدا نمیکرد به من و شما نمیرسید. علامه طباطبایی اگر المیزان نمینوشت، واقعاً چه خسارتی بود! واقعاً. حالا یکی از آقایان فرموده بودند من احساس میکنم اگر من به دنیا میآمدم، دنیا علامه طباطبایی نداشت، خلقت من عوض بود. حالا شاید این حرف اغراقآمیز به نظر برسد ولی واقعاً وقتی آدم گاهی نگاه میکند میبیند این حرف از ابعادی حق است. بنده شخصاً خودم وقتی نگاه میکنم، من اگر طلبه میشدم و حوزه المیزان نداشت، علامه طباطبایی نداشت، واقعاً عاملی که بخواهد ما را تو حوزه نگه دارد، دلمان را گرم بکند، عشق در ما ایجاد بکند، من خودم نمیدیدم. نمیخواهم بگویم نیست. در خودم نمیدیدم. یعنی من واقعاً ول میکردم حوزه. خب، این مرد بزرگ ۲۰ سال، بیست و خردهای سال وقت گذاشت برای نوشتن این المیزان. با آن وقت شریفش که به آن ثانیههای نقطهگذاری توجه داشت که مثلاً هر صفحه ۱۵ ثانیه وقت نقطهگذاریاش وقت میگیرد. بگذار موقع چاپ نقطههایش را میگذارم. خیلی حرف است. حالا دوباره کلمات را بخواهی بنشینی فکر کنی که این نقطهاش کجا بود و اینها. دیده بود که آقا این ۱۵ ثانیه وقت میگیرد نقطهگذاری هر صفحه. صفحه را ۶۰ بار فونتش را عوض میکنیم، سایزش را عوض میکنیم، ۱۰ صفحه میخواهیم بنویسیم. این مرد شریف این وقت را گذاشت. تفسیر المیزان. نشر داد علم خودش را. یک بخشی، یک درصدی از علم خودش را. یک قرآن آورد سر سفره بشریت. دری باز کرد به روی خلا از این معارف. البته خدا بود. همه کار خدا بود. خدا به دست علامه طباطبایی این معارف را سر سفره بشریت گذاشت. اگر نشر نمیداد، خودش کیفش را میبرد، خودش بود و این قرآن. خب، دیگر این غوغا نبود. امروز در عالم حضرت آقا وقتی فرموده بودند که کسی رفته بود غرب ۲۰ سال پیش، سی سال پیش. گفته بود من رفتم آنجا دیدم که جهان غرب شیفته و تشنه دو نفر است، له له میزند برای دو نفر که این دو نفر بیایند به غرب برسند، کار تمام است. یکی شیخ انصاری، یکی ملاصدرا. شیخ انصاری برای فقه و حقوق، قانون زیستن که بهت یاد بدهد چه باید بکنی. و ملاصدرا برای تعریف هستی و زندگی. کی هستی و کجا هستی. اینها زحماتی کشیدهاند، معارفی را رساندهاند. این باید برسد به جامعه. نرسیده. این نقص جدی کار ماست. بحث نشر. یک نیم ساعتی میخواهم در مورد نشر صحبت بکنم. البته عزیزان شرق کشور دیگر کمکم فکر میکنم از هفت و ربع اینها یا زودتر باید بروند برای نماز. آنها را دیگر از دست میدهیم. ولی با عزیزان غرب کشور انشاءالله بحث را ادامه بدهیم که ساعت ۸ نماز میخوانند. بله، ما با غربیها رابطهمان خیلی بهتر بوده همیشه.
بروم سراغ بخش دوم مطالب. در صفحه ۲۷۶ شرح صدرا، روایت ۱۴۹، حدیث یازدهم باب میشود: مفضل بن عمر میگوید امام صادق علیه السلام فرمود: «اکتب و بث علمک فی اخوانک.» بنویس، بنویس آقا جون، بنویس و علمت را در بین برادرانت منتشر کن. حالا شاید مفضل بن عمر اعلم علمای آن زمان هم نبودهها، خیلی از او قویتر جهت علمی بودند. یک فاضل مثلاً سطح ۳ یا مثلاً امروزیاش مثلاً طلبه سطح ۳ مثلاً محسوب شود. مرجع تقلید درجه یک و استاد درجه یک و اینها نبوده. مفضل بلد بوده به هر حال معارفی بهش رسیده. منتشر کن بین دوستانت منتشر کن. «فإنه یأتی علی الناس زمان زمان حرج لا یؤنسون فیه الا بکتبهم.» برای مردم یک زمان حرجی میآید که جز به کتابهایشان با هیچی دیگر انس پیدا نمیکنند. که ملاصدرا همین زمانه خودش را آن زمانه میداند. یعنی در زمان ملاصدرا. حالا ببین تعبیر ملاصدرا خیلی زیباست، بخوانم برایتان.
خب پس آن «بث علمک» یعنی نشر بده. «الهرج و المرج» هم که میشود یعنی فتنه. وقتی یک چیزی زیاد پخش و پلا میشود، حرف قروقاطی زیاد است، به هم آمیخته و مشتبه زیاد است، این میشود حرج زمانه. حرجی میآید. هرکی از هر طرفی علمی بلند میکند، یک سروصدایی میکند. آنجا کتاب است که کارگشاست. عالم ربانی با کتابش حضور دارد تو فتنهها و تو هرج و مرجها و برطرف میکند شبهات و مشکلات. جناب ملاصدرا میفرماید که چرا اینها زمانی میرسد که فقط با کتب انس میگیرند؟ «لفقدهم اهل العلم.» چون دیگر اهل علم پیدا نمیشود. عالم پیدا نمیشود، استاد پیدا نمیشود. کم میشود. خب، داریم در زمان خودمان میبینیم دیگر. زمان ائمه جمعه تو این مملکت اول انقلاب، هر کدام خودشان در حد مرجعیت بودند اکثرشان. الان دیگر به زور توی شهری بشود در حد یک آیت الله معمولی پیدا کرد. ما تو تهران چند تا مرجع تقلید داشتیم؟ تو مشهد چند تا مرجع تقلید؟ دیگر تو قم هم شاید دیگر کمکم به سختی بشود تو آن رده پیدا کرد. اینها هست دیگر. به مرور بانک علم، ابزار یادگیری و نشر و اینها بیشتر میشود ولی انگار حوصلهها و برکت و اینها از بین میرود. کسی حوصله اینکه بخواهد بنشیند یک کتابی را ۱۰ سال درس بگیرد و استاد برود، هر روز کلاس برود و فیشبرداری کند و مباحثه کند و اینها نیست دیگر. همه چی ساندویچی، لقمهای و قطرهای.
«و من یؤنس بهی.» خیلی جالب است، چی میگوید ملاصدرا؟ میگوید اونی که باهاش انس علمی بگیرند کم میشود. چرا؟ «لتسلط امراء الجور.» امرای جور زیاد میشوند و مسلط میشوند. این حرفها خیلی ترویجش ساده نیست. آنجا کتاب کار میکند. و دیگر چی؟ «تشبه الجهلة و الأرذال بصورة العلماء.» خدا کند ما از مصادیق این عبارت نباشیم. میفرماید که جاهلها و آدمهای رذل در چهره علما ظاهر میشوند. منبر و دفتر و دستک و اینها. دستهای از افرادی که اینها اهلیت و علمیت لازم را ندارند از جهت اخلاقی و از جهت علمی و اینها سطح پاییناند، اینها بیشتر راهزنی هم میکنند. چون دنیای آینده دنیای اینهاست. میفرماید که حواست باشد بنویسی و علم از طریق کتابت با یادداشت تو منتقل شود. میگوید که این جاهلها و آدمهای سطح پایین از جهت فکر و فرهنگ و اخلاق و اینها در چهره علما و آدمهای زبر و زرنگ خودشان را نشان میدهند و این باعث حرج میشود. این میشود که آن وقت، وقتی است که کتاب کارگشاست. سبک باید این مطالب ترویج شود، نشر پیدا کند. خب، وارد بخش دوم عرایضم میشوم در مورد نشر و انتشار. میخواهم مطالبی را عرض بکنم.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
تبریک عرض میکنم عید سعید قربان را خدمت برادران و خواهران عزیزم و پیشاپیش عید سعید غدیر را هم خدمت همه عزیزان تبریک و تهنیت عرض میکنم. انشاءالله که در این ایام ولایت و امامت (امامت حضرت ابراهیم علیه السلام در عید قربان و امامت امیرالمومنین علیه السلام در عید غدیر) از این فرصت بینظیر بین این دو عید نهایت استفاده را بکنیم برای ارتباط با امامت. این ایام کاملاً رنگ و بوی امامت میدهد.
تشکری هم از همه عزیزانی که در مدرسه تعالی مشارکت و فعالیت دارند. خیر مقدمی به همه عزیزانی که در شجره جدید خدمتشان هستیم. انشاءالله که پربرکت باشد حضور عزیزانمان در این دوره جدید و انشاءالله که هم برای تعالیپژوهان گرامی و هم دستاندرکاران مدرسه تعالی، برای هر دو عزیز، انشاءالله مایه خیر و برکت باشد.
بحثی که امروز بر آن، چند دقیقهای، خدمت عزیزان انشاءالله به آن بپردازم، با عنایت خدای سبحان انشاءالله بتوانیم به این موضوع توجه بکنیم، دو بخش دارد: بخش اول عرایضمان در مورد خود علمآموزی است. خب، ما در افتتاحیه و اختتامیههای شجرات طی این چهار پنج سال، هر سالی چهار تا شجره داشتیم. هر شجره اختتامیه و یک افتتاحیه دارد، میشود تقریباً سالی هشت بار. اگر سه بار بوده باشد در سال، میشود سالی شش بار. اگر چهار بار بوده باشد، سالی هشت بار. و فکر میکنم بیش از سی جلسه تا به حال مطالبی را خدمت دوستان عرض کردهایم. البته مهمترین جلسهاش جلسهای بود که صوتش ضبط نشده و وقت هم نکردیم که دوباره آن محتوا را عرض بکنیم، موقع بازی ایران و ولز بود، جام جهانی، که آن بحث مهمترین بحثمان بود در مورد میزان ساعتی که باید در طول هفته وقت گذاشته شود برای درس بر اساس روایات. آنجا بیست سی تا روایت خواندیم که بحث مهمی بود.
خب، توی این جلسات مطالب زیادی مطرح شده. هر جلسهای هم به یک بُعدی از این مطالب پرداخته شد. امروز هم به یک بُعد دیگری از این قضایا میخواهم، یعنی ولایت الهی، بپردازم و انشاءالله زمینهای است برای طرح موضوع دوم که آن به نظرم جزو مهمترین مباحثی است که طی تمام این سی و چند جلسه داشتیم و خیلی بحث مهمی است، باید به صورت جدی به آن پرداخته شود.
بخش اول عرایض بنده در مورد گامهای علمآموزی است و مسیر علمآموزی. خب، ما در بستری قرار گرفتهایم در مدرسه تعالی، بستر علمآموزی. یک ارتباط آکادمیک و آموزشی در مدرسه تعالی برقرار میشود بین آن عزیزی که حضور پیدا میکند برای شرکت در دورهها و عزیزانی که رسیدگی میکنند به عزیزان برای گذراندن این دورهها، کمکشان میکنند.
بر اساس روایات ما، مسیر علمآموزی یک فرایند ظاهری دارد و یک فرایند باطنی دارد. نسبت به فرایند باطنیاش خیلی عرایض داشتیم، بیشتر از اینها هست، بیشتر از اینها باید پرداخته شود. چندین جلسه فقط توی آن بحثهای کتاب «منیة المرید»، ادب علمآموزی، مباحثی بود که البته انشاءالله خدا توفیق بدهد مباحث باید تکمیل شود سر یک فرصتی. مسیر باطنی علمآموزی همین است که انسان هدفش هدف الی الله باشد، برای خدا باشد، برای تکمیل نقایصش باشد. علم یاد میگیرد که وظیفهاش را بشناسد، خودش را بشناسد، هستی را بشناسد، خودش را با حق منطبق بکند، مسیری را طی بکند که خدای متعال از او خواسته، جهتی را طی بکند که جهت عقلی و وحیانی است و هدف خلقت او تو این مسیر تأمین میشود. به تعبیر فلاسفه، به غایت نوعیه برسد، آن هدفی که به خاطرش انسان توی این چرخه خلقت قرار گرفته. وقتی به آن هدف برسد، این مسیر باطنی خودش را درست طی کرده. آن چیست؟ آن عبودیت، بندگی خداست.
البته تو بعضی از آیات قرآن، هدف خلقت را خود علم، «لتعلم ان الله علی کل شیء قدیر»، خود علم جزو اهداف دانسته شده. البته نه علم حصولی، علم حضوری، علمی که با قلب و به نحو شهود برای انسان حاصل شود. این هدف خلقت است. بدانیم خدا کیست، بشناسیم خدا را، از این جهل و غفلت خارج شویم. خدا روزی همه ما بکند انشاءالله، انشاءالله تو آن مسیر حرکت بکنیم. یا عالم بشویم یا اگر عالم نیستیم متعلم بشویم که سومیش دیگر خوراک و طعمه شیطان است.
در مورد این سال ۱۴۰۱ توی یک جلسهای که یک بخش دیگری از آن جلسه معروف شد، بحثهایی که غرض اصلی آن جلسه نبود، آنها معروف شد؛ همان بحث رحلت علما و اینها که کیک برش خورد و خیلی در آن سال مطرح شد. بخش اصلی صحبت همین بود که آقا یا عالم یا متعلم، سومیش دیگر طعمه شیطان. این میشود مسیر باطنی علمآموزی.
ولی مسیر ظاهری علمآموزی طور دیگری در روایات ما بیان شده. گام به گام باید مسیری طی شود و این علم باید یک خروجی داشته باشد توی همین فرایند ظاهری. بله، آن خروجی در فرایند باطنی این است که هرچه یاد میگیرم باید بشود خوراک فکر و قلب و عقل و معرفت من و باید سوخت حرکت من به سمت خدای متعال باشد. وگرنه میشود یک باری بر گرده یک الاغ، «یحمل اسفارا» به تعبیر قرآن. علمی که معرفت و درک و تقرب نیاورد، میشود یک سری الفاظی که یک حمالی دارد حملش میکند. حمال را هم با همان بار معنای منفیش در نظر بگیرید، یک حمالی دارد حملش میکند و یک باری است، بارکشی میکند، یک سری اطلاعات و دادهها را از یک طرف میبرد به یک طرف دیگر.
این عزیزی که پشت دوربین نشستهاند اینجا، یک وقتی مطلب قشنگی گفتند. حالا الان درگیر کار دوربین و اینها هستند. مطلب قشنگی گفتند، بنده را به فکر فرو بردند، گفتند که این همه درس خواندیم و این همه کار کردیم و این همه مطالعه و این همه کتاب، آخرش چتجیپیتی از ما بهتر تحلیل میکند، بالا و پایین میکند. خیلی مطلب درستی است و آدمها را به فکر فرو میبرد که این همه زحمت اگر تقرب به خدای متعال از تویش درنیاید، آخرش آدم ده هیچ از چتجیپیتی عقب است. اگر به صرف الفاظ باشد و کلمه کنار هم چسباندن باشد و پرداختن به دادهها باشد و واکاوی دادهها و اینها باشد، هوش مصنوعی و اینها از همه قویتر، از همه بهتر است. این میشود همان «یحمل اسفارا». به نظرم ایشان وقتی این نکته را گفت، بنده هم این آیه را بعدش به ایشان خواندم که میشود همان «یحمل اسفارا» امروزیاش. اگر قرآن امروز میخواست با بیان امروز صحبت بکند، میگفت همهتان مثل هوش مصنوعی میمانید. محترمانهاش این است: یک سری مطلب بهش میدهی بعد میگویی این را بشین روش تحلیل کن. بعد مینشیند یک سری مطلب هست با همون واست درمیآورد. خب، خیلیها علمشان همین است، یک مشت الفاظ، یک سری پرداخت مطلب. اگر تقرب الی الله نباشد، همین است.
به نظرم شهید بهشتی، رحمت الله علیه، از مرحوم علامه جعفری، یکی از بزرگان، از علامه جعفری، رضوان الله علیه، پرسیدند که شما در این جلسات شلوغ دانشگاهی شرکت میکنید، حس و حالتان چطور است؟ غرور بهت دست نمیدهد؟ این همه استاد دانشگاه و نخبه نشستهاند، دارند حرفت را گوش میدهند و جلسات اینقدر شلوغ؟ ایشان فرموده بود که من یک وقتهایی آن بالا که نشستم، جمعیت را که نگاه میکنم با خودم میگویم که اگر این صحبتها برای خدا نباشد، مفت نمیارزد. خب، انسان لطیف و نورانی بود مرحوم علامه جعفری. خدا کند ما اینقدر درک و معرفت پیدا بکنیم. اینکه حالا همایش و مقاله و پایاننامه و دکترا و مقاله، چه میدانم کیو وان و کیو تو، اعتبار هیئت علمی، شاگرد و این چیزها، اگر تویش خدا نباشد و تقرب الی الله نباشد، آخرش آدم به گرد پای هوش مصنوعی امروز هم نرسد. هوش مصنوعی صد سال دیگر به گرد پای هوش مصنوعی امروز هم نمیرسد. قویترین عالمان ما در برابر این هوش مصنوعی مغلوبند و مقهورند. با همه زحمتی که کشیدهاند و تو فرایند علم اثرگذار بودهاند، خودش چیزی گیرش نیامده، بهرهای نبرده. مثل هوش مصنوعی، هوش مصنوعی مینشیند برایت سه ساعت شیعه را ثابت میکند، بعد از خودش میپرسی تو شیعهای؟ میگوید من اصلاً سؤالات چیست از من پرسیدی؟ من یک مدل زبانیم. اصلاً نمیتوانم انتخابی داشته باشم. اینها را میگوید ولی هیچکدام فضیلت برای او محسوب نمیشود، هیچکدام سرمایه او محسوب نمیشود. چرا؟ چون سعه وجودی برایش نیاورده، درجه وجودیاش را بالاتر نیاورده. این همه اطلاعات در او هست ولی آخرش یک نرمافزار. حالا نمیدانم تو مرتبه وجودی فلسفی و از نگاه هستیشناسی ما باید هوش مصنوعی را تو کدام مرتبه قرار بدهیم؟ جمادات قرار بدهیم؟ تو نباتات قرار بدهیم؟ حیوانات قرار بدهیم؟ نمیدانم. به نظرم همان جمادات بیشتر نمیشود تصورش کرد. این همه اطلاعات، این همه، به حسب ظاهر، واکاوی اطلاعات و دادهها و پرداخت محتوا و اینها، آخرش از مرتبه جماد به نبات هم حتی نمیرسد، چه برسد به حیوان.
خب، انسان هم میتواند هفتاد سال تدریس بکند، حتی قشنگترین محتواها را. نهجالبلاغه درس بدهد، قرآن درس بدهد، فقه درس بدهد. حتی به قول حضرت امام، رضوان الله علیه، که ایام سالگردشان است، میشود کسی مدرس توحید باشد ولی خودش مشرک باشد، بالا نیامده. علم اونی است که انسان را بالا میبرد، «والذین اوتوا العلم درجات». آن هم درجاتی بالا میرود. این مطلب باطنی است در مورد علم. خروجی علم این است.
ولی در مورد مرتبه ظاهری علم، خروجیاش نه، خروجی در مرتبه ظاهر و فرایند تحصیل علم در مرتبه ظاهر چیست؟ دو سه تا روایت را اجمالاً اشاره میکنم با شرح و بررسی حکیم عالیقدر جناب آخوند ملاصدرا، رضوان الله تعالی علیه. احادیث در «اصول کافی»، کتاب «فضل العلم»، در شرح ملاصدرا، جلد ۲، صفحه ۵۴. ایشان روایات را اول آوردهاند و یک بررسی کردهاند. خب، واقعاً تحلیل ملاصدرا ذیل این روایات خیلی پرمغز است. واقعاً جزو آن معارف ناب و زلال ماست، معارفی که جناب ملاصدرا ارائه دادهاند.
اولین روایت، از صفان بن یحیی، امام صادق علیه السلام نقل میکند، میگوید حضرت به من فرمودند که: «به امام صادق علیه السلام عرض کردم: رجل راویة له حدیث کم یبث ذلک فی الناس و یشدده فی قلوبهم و قلوب شیعتکم و لعل عابداً من شیعتکم لیست لهو هذه الروایة ایما افضل؟» عرض کردم آقا یکی هستش که یک سری روایت از شما بلد است، اینها را بین مردم پخش میکند و دلها را سفت میکند، دلهای مردم را و دلهای شیعیان شما را با نقل این روایات محکم میکند، یعنی پیچ و مهره اعتقادات مردم را سفت میکند با نقل این روایات، شبههها را برطرف میکند، تردید از بین میبرد. بعضیها هم هستند بین شیعیان شما، آدمهای خوبیاند، همش جمکران، مسجد، اعتکاف، حرم، نماز چهارشنبه، نماز سهشنبه، نماز دوشنبه، روزه، ختم صلوات، ختم قرآن. همه اینها هم کارهای خوب و عالی و درجه یک. کدام یکی از اینها بهتر است؟ کدامش بهتر است؟ حضرت فرمودند: «الراویة الحدیثنا یشد به قلوب شیعتنا افضل من الف عابد.» اونی که حدیث ما را نقل میکند و باهاش دلها را سفت میکند، از هزار تا عابد بهتر است.
اینجا جناب ملاصدرا بحثی را میآورد. اولاً این «الراویة» مبالغه است، مثل علامه، یعنی کثیر الروایة، کسی که زیاد روایت بلد است، مطالب و معارف اهل بیت را بلد است و نقل میکند. «یُبَثُّهُمْ» که واسه سه نقطه بود به معنای نشر و اظهار، پخش کردن، منتشر کردن، ترویج دادن و لو دادن. کلام مرحوم ملاصدرا از یک حدیث دیگر هم استفاده میکند، راوی آنجا گفته بود که: «زوجی لا ابث خبره.» در مورد همسرم دیگر خبرش را بث نمیدهم. بث واسه سه نقطه که آنجا منظورش این است که لو نمیدهم حرفهایش را، دیگر در موردش چیزی نمیگویم، رو نمیکنم. رو کردن، بث به معنای رو کردن، اظهار کردن، پخش کردن، لو دادن، منتشر کردن.
بعد دلها را سفت کردن، یعنی این احادیث شما را میآورد مطابق با آن ابهامها و تردیدها و شبهاتی که هست، میرساند به افراد که آقا مثلاً تو تو این وضعیت میخواهی ازدواج بکنی، ببین امام صادق فرمودند با همچین کسی ازدواج کن. ببین در مورد خواستگاری اینطور فرمود. ببین در مورد بچهدار شدن آنطور فرمود. ببین در مورد ارتباط با همسر، برخورد کردن با همسر، اینطور فرموده. به مناسبت نیاز منتقل میکند چیزی را که یاد گرفته از اهل بیت. این میشود خروجی علم. وگرنه اگر فقط خودش دارد عمل میکند، این میشود عابد. نهایتاً میشود عابد. عالمی که خودش فقط در حد خودش، یعنی خروجی آگاهی و علم او فقط یک سری رفتار در خود اوست. نماز جعفر طیار را بلد است، میخواند. ولی دیگر این نسخه شفابخش را به کسی نمیدهد که بابا با این نسخه چه درمانها میشود کرد، چه گرهها باز میشود با نماز جعفر طیار، خصوصاً در حرم اهل بیت علیهم السلام. افرادی را میبیند که اینها نیاز دارند، محتاجند، گره به کارشان افتاده، مشکلات فراوانی دارند که میشود به عنوان راهحل این نماز را به اینها معرفی کرد. شاید خیلی از گرههایشان باز بشود ولی نمیکند این کار را، نمیدهد. تازه اگر مصداق کتمان علم محسوب شود که گناه محسوب میشود و جهنم میرود. ولی اگر کتمان علم نباشد، خودش آدم خوبی است، خودش نماز جعفرش ترک نمیشود ولی دیگر از او به دیگری نمیرسد. انتشاری در کار نیست. نقص کار است در مورد انتشار.
میخواهم تو این جلسه مطالبی را عرض بکنم. بخش اول عرایضم فعلاً در مورد انتشار. اینجا میفرماید که میآید یک بحثی میکند که حالا نمیخواهم به آن بپردازم که چرا فضیلت دارد راوی نسبت به عابد. فقط هم راوی. تازه ایشان میفرماید اینجا راوی را گفته، فقیه را نگفته. وگرنه فقیه خودش هزار درجه نسبت به راوی فضیلت دارد. نکته بسیار کلیدی و طلایی.
یک وقت است که کسی حدیثشناس است، ملا است، باسواد است، چیزفهم است، حرف حالیش میشود. مثل ملاصدرا. حدیث را که میگیرد ازش چیزها میفهمد، دقایقی از مسئله برایش باز میشود. موشکافی میکند، گرفتاریها و معضلاتی را حل میکند. ظاهراً «معضل» درست است، «معذل» غلط است. معضلاتی را باهاش برطرف میکند. فقیه. ملاصدرا میفرماید اینجا فقیه را نگفته، راوی را گفته. فقیه خودش همین میزان تفاوت را با راوی دارد. خیلی نکته قشنگی. «رب حامل فقه الی من هو افقه منه». خیلیها هستند حدیث را نقل میکنند خودشان هم خیلی سر درنمیآورند چه دُر گرانبهایی را دارد منتقل میکند. ولی همین نقل حدیثش گره خیلی افراد را باز میکند. یکیش گره خود فقیه است. نکته خیلی لطیفی. میرسد به آن آدم چیزفهم و او بعداً میفهمد که او چی گیرش آمد، چه مطلبی بود، چه محتوایی بود. واسه همین گفتند: «رب حامل فقه الی من هو افقه منه.» آره، یک رفیقی داشتیم بهش یک پولی داده بودند، گفته بودند روضه بخوان. حالا پول زیادی هم نبود. ایشان به من زنگ زد گفت: «آقا من روضه بلد نیستم. میشه این را به شما بدهم؟ شما که روضه میخوانی، این را حساب کنین.» گفتم: «نمیخواهد و اینها.» بعد گفت: «نه دیگر من دیگر ریختم برای شما.» بعد پیامک داده بود که «رب حامل وجه الی من هو اوجه منه.» خیلی پیامک لطیفی. آره، چه بسا حامل وجهی که پرداخت میکند به یک کسی که «اَوْجَه» از خودشه. «اَوْجَه» به معنای وجیهتر. آره، خیلی کلمه بلاغت بالایی داشته. «وجه» تو دو تا معنایش استفاده کرده بود توی جمله.
«رب حامل فقه الی من هو افقه منه». خیلیها هستند مطلب عمیقی را دارند حمل میکنند ولی خودشان سر درنمیآورند. میدهند به یکی دیگر، او که میشنود میگوید: «عجب مطلبی بود!» از اینها زیاد پیش آمده. یک وقت به یک استادی، یادم نیست چه نکتهای عرض کردم. نکته نجومی بود یا روایی بود، یادم نیست. بعد ایشان یک فکر عمیقی کرد، گفت: «عجب این نظام جذب و دفع در عوالم چه میکند!» بعد شروع کرد رفت تو کهکشانها بر اساس نظام جذب و دفع فلسفی. دیدیم عجب مطلب عمیقی ما به ایشان منتقل کردیم که هیچیش را خودمان سر درنمیآوردیم، از هیچیش حالیمان نمیشد. این میشود نقلی که خود آدم خیلی ازش سر درنمیآورد ولی آن کسی که فقیه است، از این حرف خیلی استفاده میکند. جناب ملاصدرا میفرماید که فقیه اگر باشد خودش هزار درجه نسبت به راوی فضیلت دارد. راوی اگر باشد هزار درجه نسبت به عابد فضیلت دارد. یعنی این نیست که حالا هر روایتی هم که میگوید عمیقاً میفهمد، نه. ولی صرف همین انتشار حدیث، این مطلوبیت دارد، موضوعیت دارد. مطلب نباید حبس شود. البته این هم هست که هر مطلبی هم هرجایی نباید طرح شود. این را هم باید بدانیم. هر مطلبی برای هر جایی نیست. بعضی چیزها اسرار است. بعضی چیزها به ذائقه مخاطب سنگین است. تو روایات ما هم هست که آقا این حرفها را اصلاً با عموم مردم مطرح نکن، اینها کافر میشوند اگر اینها را بشنوند، طاقت شنیدن این حرفها را ندارند. جناب سلمان خیلی چیزها بلد بود، رضوان الله علیه، ولی نمیگفت حتی به ابوذر که برادر باهاش خوانده بود. نمیگفت حتی به ابوذرش برای اینکه فوق طاقت اوست، نمیفهمد. تو دستگاه معرفتی او اگر بخواهد این مطلب عرضه شود، اصلاً یک چیز دیگر فهمیده میشود، خلاف خودش فهمیده میشود. واسه همین تو روایات هم دارد، اگر ابوذر سر درمیآورد از این چیزهایی که سلمان میداند، اگر سلمان مطرح میکرد و منتشر میکرد، ابوذر میکشتش. اصلاً تو دستگاه فکری و محاسباتی و معرفتی او این مطالب کفر است. مرتبه ایمان او همینقدر است، یعنی به قلهای از مطالب رسیده که در نگاه خودش قله است، ولی در نگاه سلمان اینها یک تپه هم محسوب نمیشود و سلمان اینها را شرک میداند. واقعاً حق با سلمان است، چون ابوذر طاقت بیشتر از اینها را نداشته. پس هر مطلبی با هر کسی نباید مطرح شود ولی آن مطلب عمومی که همه باهاش درگیرند، به درد همه میخورد، این را هم نباید کتمان شود، این را هم نباید حبس شود. مطلب باید منتشر شود.
خب، یک نکته خدمت شما عرض کنم که روایت دوم جناب ملاصدرا در صفحه ۲۴۱، مراتب علم را ببینید، خیلی جالب است. حدیث از پیغمبر اکرم: «جاء رجل الی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم.» مردی آمد خدمت پیغمبر اکرم. «یا رسول الله، ما العلم؟» پیامبر خدا، علم چیست؟ اینجا جناب ملاصدرا حالا اول روایت را بخوانم بعد نکتهاش را عرض میکنم که ایشان میفرماید این همین بحث ظاهری علم را دارد مطرح میکند. علم چیست؟ فرمود: «الإنصات.» اول سکوت کردن. خیلی دقیقهها! خیلی ساده است ولی خیلی دقیق است. خیلی جالب است متن این روایت.
خیلی علم چیست؟ فرمود: سکوت کردن. یعنی همینی که آقا لااقل اگر حالیمان نمیشود، سر درنمیآوریم، حرف نزنیم. سر درنمیآوریم حرف نزن. ماشین طرف خراب میشود، ۵۰ نفر نظر میدهند. یکی میگوید استشم است، یکی دیگر میگوید نمیدانم رادیات خراب، رادیاتش سوراخ است. بنده برایم پیش آمدهها. یعنی یک مشکل کوچولو بعد آخر فهمیدیم آقا سر سوکت است، نمیدانم کجا پیچ شل بوده. یکی گفته موتور باید پیاده شود، یکی گفته برقدزدی دارد، یکی گفته رادیات سوراخ است، پمپ بنزین مشکل دارد، پمپ بنزین را وا کرده طرف عوض کرده. سکوت کن. قدم اول در علم سکوت است. الانصات. بگوییم: «آقا من بلد نیستم، سر درنمیآورم.» و این علمای نیمبند، اوه اوه، علمای نیمبندی که من هم یک بار ماشینم خراب شده بود از فلان جایش بود. دیگر فکر کرده هر ماشینی که خراب شود، بابا ۶۰ تا عامل دارد. قشنگش این است که تو جمع فامیلی با شوهرم و اینها که مینشینی صحبت میکنی به ۵۰ تا راهحل میرسند. بعد پیش متخصصش که میبری طرف میگوید: «آقا من سر درنمیآورم.» قشنگش این است، میگوید: «شوهرعمه ما چی میفرماید؟» برداشت ۱۰ تا راهحل داد به ما که از فلان جایش. آن که حرفهای است وقتی وا میکند میگوید: «آقا این فوق تخصصی است. این یک نفر فقط بلد است، آن هم فلان جای تهران. فقط آن میتواند نظر بدهد. الان هم عکسش را میفرستم نگاه کند بعد ماشینت را ببری پیشش.» از این حرفها.
قدم اول در علم سکوت است. تا کسی سکوت نکند، عالم نمیشود. خدا کند من خودم اینها را حالیم شود، نسبت به چیزی که نمیدانیم، مشتبه، نصفه میدانیم، سکوت کنیم. همانهایی که برایمان واضح است، مطالعه داشتیم، پژوهش کردیم، تحقیق کردیم، کلاس رفتیم، درس گرفتیم، اونی که دیگر کامل جمع و جور شده مطلب برایمان، به آنها فقط بپردازیم. اینها دردهای زمانه ماست، مخصوصاً با این اینستاگرام و اینها و مطالبی که مخاطب دارد. بعد از این پیجهای شرورگویان محترم در اینستا، رفقا به ما گاهی نشان میدهند طرف چه سر و وضعی. دستورات عرفانی و تفسیر قرآن و اینها میآید، ذکر میدهد، دستور میدهد، برداشتهای چی چی بگویم، چه تعبیری بگویم، برداشتهای ناجور از آیات قرآن عرضه میکند. خب، این باید آقا آدمی که بلد نیست، سکوت کند. قدم اول «الإنصات»، سکوت.
پرسید: «بعدش چی؟» خب، تموم، فقط سکوت کنیم؟ یاد بگیریم سکوت را؟ فرمود: «الاستماع.» حالا گوش بده. خب، چون تا سکوت نکند گوش نمیدهد. جناب ملاصدرا میفرماید که اینها پنج تا امر است، جزو لوازم علم در واقع و اسباب و غایاتش است، یعنی خود علم را حضرت نگفته، چیزهایی که چسبیده به علم است. قدم به قدم گفته که با آنها میشود فهمید طرف تو چه رتبه علمی است. خیلی نکته نکته مهمی است. گام تو مسیر علمآموزی که باید اینها طی شود. حالا ما البته اینها را نتوانستیم به زبان مدرسهای در بیاوریم. نمیدانم میشود مدرسهایاش کرد که تو همچین حضرات خودمان بشود پیادهاش کرد. ولی اگر نتوانیم تو ساختار و قالب بیاوریم، خود ماها میتوانیم با این مسئله به این شکل مواجه شویم.
قدم اول سکوت، بعدش شنیدن. آدم تا سکوت نکند نمیشنود. اول باید آقا بنشینم گوش بدهم ولی قبلش باید ساکت بشوم که گوش بدهم. یک دو دقیقه ببندم که بتوانم گوش بدهم. خب، حالا شنیدن شروع میشود. شاگردی، تلمذ، زانو زدن.
«ثم» بعدش چی؟ «الحفظ.» حالا هرچی که میشنوم فرا بگیرم. حاضر باشم با قلب و ذهن و گوش خودم تو کلاس باشم. خیلی وقتها ما میبینیم تو خیلی از جلسات، مخصوصاً جلسات سخنرانی عمومیتر که همه تو گوشی و چه میدانم در حال چت و چت و گوشه کنار، ذهن آماده. تازه اصلش با قلم و کاغذ است. حالا ما تو جلسات خصوصی اصرار به این مطالب نداشتیم. بعضی البته با گوشی مینشینند تو گوشی ثبت میکنند، یادداشت میکنند. خیلی خوب نیست البته چون خود گوشی حواسپرتی میآورد. اصلش قلم و کاغذ است. بعضی اساتید ما اینجوری بودند، یعنی تو جلسه فرهنگ کرده بودند و یک جوری تکلیف کرده بودند همه باید با قلم و کاغذ بیاورند. همه باید بنشینند بنویسند. مجموعه روایت دیگری هم هست که حالا آوردهام چند تایش که با قلم و کاغذ مینشینی، بنشینی برای استفاده حفظ. حفظ هم با شنیدن و اینها کفایت نمیکند. حتی دو بار صوتش را گوش بدهم، آلبانی، صوتهای ۲x و دو بار هم گوش بدهم، سه بار هم گوش بدهم، حل نمیشود. باید فیشبرداری، نتبرداری و مدل جی۵ که از خواجه نصیر رسیده. اصل این ابداع مال خواجه نصیر است. خارجش برای تبدیلش کردند به روش جی۵، به نظرم روش خوبی است. پنج مرحله میکند هی تکرار و یادآوری مطالب را که به نظرم خوب است. رفقای ما هم از این روشها تو مدرسه تعالی استفاده کنند. حالا بحثهای امروزمان یک بخشیش خطاب به دوستانی است که تازه وارد مدرسه تعالی شدهاند، یک بخشیش هم خطاب به عزیزانی است که بیشتر خدمتشان بودیم، یک بخشیش هم خطاب به خود دستاندرکاران مدرسه تعالی است که انشاءالله از این مطالب استفاده کنند.
بعدش چی؟ حفظ. پس خود حفظ هم یاد گرفتن دقیق، حواس جمع و نگه داشتن مطلب. بعد که حفظ کردم چی؟ «ثم قال العمل به.» حفظ میکنم یاد بگیرم که چی بشود؟ که بروم بگویم، منبر بگویم، کتاب بنویسم؟ عه، چقدر خوب این را تو فلان کتابم بیاورم؟ فیشهایم را بگذارم آنجا؟ یک کتاب دارم در مورد مارمولک مینویسم. خیلی مطلب قشنگی است. فصل سومش یک جا واسه این میگذارم. نه آقا، یاد بگیرم که عمل کنم. حالا یک وقتی توجه به آیات تکوینی خدای متعال جنبه عملی دارد. حالا مثلاً مارمولک آقا این مدلی است، ساختار فیزیولوژیکش خب خوب است. یاد گرفتیم. حالا دیگر عمل خیلی ندارد دیگر. حالا مارمولک که نمیخواهیم بخوریم که توجه به این داشته باشیم که از کجایش بخوریم از کجایش نخوریم. ولی اونی که جنبه عملی دارد، پس من از این به بعد باید با فلانی اینجوری رفتار کنم. پس من که به بچهام اینجوری پول تو جیبی میدادم غلط بود. مثلاً آقا یک دوره تربیتی، دورههای تربیتی اصفهان با همین نگاه گوش میدهیم، یاد میگیریم که دقیقاً بفهمم با بچهام باید چکار کنم. کلاً چون ما با بقیه میخواهیم کار بکنیم یاد میگیریم، یعنی مشکلی ندارد. بقیه را میخواهیم تربیت بکنیم و یاد میگیریم. خودمان بخواهیم تربیت بکنیم خیلی نیاز به تربیت هم نمیبینیم. تربیت شده که هستیم. خیلی هم حال و حوصله تربیت امثال بنده را نداریم ولی کاری با خودمان هم نداریم. ولی این بچه من پس دروغ میگوید به خاطر این است. پس باید باهاش اینجور برخورد کنم که دروغ نگوید. ای کاش خودم یاد بگیرم. من پرخاش میکنم به خاطر چیست؟ من بددهنی میکنم به خاطر چیست؟ و اول سکوت کنم. ایده ندهم، راهکار ندهم. بعد گوش کنم ببینم کارشناسش چی میگوید. بعدش حفظ بکنم خب با جزئیات، با دقت، با ریزهکاری به ذهن بسپارم. بعد بروم در مرحله عمل که مرحله چهارم است، به کار ببندم. البته این هم سختیهای خودش را دارد و تدریج دارد. اینجوری نیست که حالا شروع کردن به عمل دیگر روز اول موفق بشوم. دیگر بنا دارم به اینکه غیبت نکنم، دیگر اتومات اصلاً غیبت نمیآید. نه آقا، بدتر میشود. گاهی هم بعضی افراد مبتلا به وسواس هم میشوند اینجا که باید باز از آنور باید مراقبت بکند. نه، شروع میشود تازه درگیری. بعد تازه آدم میبیند اوه چقدر حرفهای ما غیبت بود. اصلاً نمیدانستیم چه ابعادی داشت غیبت، چه مدل همین با این گوشه چشم نگاه کردن. خلاصه این هم میشود مرحله چهارمش که عمل کنم.
مرحله پنجمش چیست؟ تموم میشود دیگر. ما فکر میکردیم علم با عمل تمام میشود. نخیر آقا، غایتش چیست؟ ملاصدرا میفرماید که خیلی قشنگ است مطلب. ایشان را بخوانم برایتان: «فاعلم أن علامة حصول العلم فی أحد کونَه منصتاً.» اینی که کسی عالم شده باشد، علامتش این است که ساکت است. اونی که وراجی زیاد میکند، نظریهپردازی زیاد میکند، یک علامت این است که بیسواد است. باسوادش کم حرف میزند. تو هر حوزهای هم دخالت نمیکند. به هر موضوعی هم نمیپردازد. نخود هر آشی هم نیست. یکم نجوم، یکم سیاست، یکم فقه، یکم حقوق، یکم فلان. سکوت. تا وادارش هم نکنند به حرف زدن، تا تکلیف نشود، تا احساس خطری نکند، احساس آسیبی نکند، آشکار هم نمیکند، یعنی آن علمی هم جایش این است. نه اینکه بساط پهن کنیم، دکه را بیندازیم، «جغداد» کنیم. یالا، بدو بیا اینور بازار، ارزانش کردم. نه. هست دیگر. آقا فلان درس هست، آن آقا دارد بحثهای اخلاقی میگوید، آن دارد تربیتی میگوید، آن دارد خانوادگی میگوید. خب دیگر چه نیازی به من؟ بهتر از من هم دارند میگویند. بهتر هم نگویند، قابل قبول است. ما برویم آنجایی که ما نیاز داریم، چیزهایی که کسی نمیگوید.
علامه طباطبایی آمد قم. آمدند قم، رضوان الله علیه. دیدند که فقه و اصول فراوان است. خب، هم فقیه بود هم اصولی بود. چه بسا اگر از آقایان دیگر مساوی با آنها اگر نبود، کمتر که نبود، چه بسا بیشتر هم بود نسبت به بقیه فقهای دوران خودش. آمد دید آقا درس خارج زیاد است. فقه و اصول زیاد درس میدهند. دید قرآن نیست، فلسفه نیست، سیر و سلوک نیست، بحث این شکلی. خیلی هم هزینه متحمل شد، غریب واقع شد، تهمت بهش زدند، توهینش کردند. اینجا خودش را خرج کرد، به قول یکی از علمای نجف «تضحیه» کرد. حالا عید قربان هم گذشت. قربانی کرد. علامه طباطبایی تضحیه، واسه ولزالی، خودش را فدا کرد. این میشود عالم. عالم اتفاقاً اینجا فقیه و اصولی زیاد است. اینها میفهمند من چه نظریاتی دارم. اینجا باید تدریس کنم که شاگردهای آیت الله فلانی که درس خواندهاند، بفهمند چه دُر و جواهراتی پیش من است. ما یک بساط درس پهن کنیم. بساط همه اینها جمع شود. همان فلسفهای هم که شروع کرد، تقریباً درس تمام بزرگان همدوره خودش تعطیل شد. همان چهار تا درس فلسفهای هم که تو قم بود، حالا بعضی بزرگان اسم نمیبرم، در تقریباً همه درسها تعطیل شد. بزرگ، علامه طباطبایی شاگرد چه بزرگانی بودند. نمیخواهم تنقیص آن بزرگان را بکنمها. نمیخواهم در مورد آنها نقصشان بگویم. شروع کرد، اینقدر قدر بود علامه و اینقدر درسش جذاب و گیرا بود، تموم کرد، تعطیل کرد. حالا اگر اصلاً مرجع کل عالم تشیع بود، قبضه کرده بود، چه نیازی.
شاگرد بزرگوارش مرحوم آیت الله مصباح، رضوان الله تعالی علیه، ایشان هم همین. ایشان هم تو خیلی حوزهها قدر بود ولی دید هستند اساتید تو این موضوعات. آنجایی که لازم بود خودش را خرج کرد. بعد تیرباران هم شد. این علامت عالم است که وراجی ندارد، ساکت است. شلوغکاری ندارد. خدا کند امام عالم بشویم و ساکت بشویم.
دومیش میفرماید سبب حدوثش استماع از معلم است. چی علم را حادث میکند در من؟ شنیدن و شاگردی کنم. درس بخوانم. باید کلاس بروم. باید یاد بگیرم. بعد حوصله کنم. بلدیم بلدیم، توهم هم هست. آقا احکام را که بلدیم. آقا اینها را که غسل را که بلدیم. آقا احکام خرید و فروش که برو. بزرگوار ما اینها را فقهش را... سه بار چهار بار اینها را درس دادهایم. به او فلان و اینها را درس دادهایم. گاهی تو بعضی موضوعات هنگ میکنی، سؤال پیش میآید. به دفتر مرجع رجوع میکنیم. خدا حفظ کند این برادر عزیز و گرانقدرمان حاج آقای ندایی بزرگوار را. بنده به کرات شاید حالا بگویم هفتهای یک بار دروغ نباشد. شاید هفتهای نباشد که بنده از ایشان سؤال فقهی نکنم نسبت به موضوعات مختلف. یاد میگیرم ازش. چیزهای جدید یاد میگیرم. چیزهایی که بلد نبودم. حالا دهها مثال میتوانم بیاورم الان برایتان، وقت نیست بهش نمیپردازم. یعنی همین تازگی دارم یاد میگیرم مثلاً فلان مسئله نسبت به نماز جماعت مثلاً دو هفته پیش از ایشان یاد گرفتم. و همینطور آره و همینطور مسائل مختلف. خب حالا یکی بیاید توهم بزند که آقا ما بلد جماعت را که بلدیم، بدبخت کرده دیگر. باید سکوت کنم و یاد بگیرم. همین هم که فکر میکنی بلدیم، دوباره که مینشینیم از استادش میشنویم که بابا اصلاً اینجوری ما یاد نگرفته بودیم. یک چیز دیگر ما یاد داده بودند. اصلاً ما غلط فهمیده بودیم. چقدر جزئیات داشته که بلد نبودیم. این شاگردی هم حوصله میخواهد. حالا تو زمانه ما البته زمانهای است که خیلی کسی حوصله ندارد. روز به روز حوصلهها هم کمتر میشود. آقا تو ۱۵ ثانیه یک ریلز به ما بده. ریز بفهمیم این مطلب ۳ ماه ۶ ماه کار کنیم.
بعد ایشان میفرماید که حالا آن معلم یک وقتی داخلی است، یک وقت خارجی است. معلم خارجی که مثل معلمهای بیرون، معلم داخلی هم مثل وحی از داخل به من یاد میدهد. مثل انبیا. اونی که نگه میدارد علم را، حفظش است و عمل به آن علم است، به کار بستنش. آنجایی که فراخور است.
حالا غایتش چیست؟ «و غایت المتفرعة علیه فی الدنیا نشر.» غایتی که تو دنیا متفرع میشود بر علم چیست؟ این علم باید نشر پیدا کند. اگر نشر پیدا نمیکرد به من و شما نمیرسید. علامه طباطبایی اگر المیزان نمینوشت، واقعاً چه خسارتی بود! واقعاً. حالا یکی از آقایان فرموده بودند من احساس میکنم اگر من به دنیا میآمدم، دنیا علامه طباطبایی نداشت، خلقت من عوض بود. حالا شاید این حرف اغراقآمیز به نظر برسد ولی واقعاً وقتی آدم گاهی نگاه میکند میبیند این حرف از ابعادی حق است. بنده شخصاً خودم وقتی نگاه میکنم، من اگر طلبه میشدم و حوزه المیزان نداشت، علامه طباطبایی نداشت، واقعاً عاملی که بخواهد ما را تو حوزه نگه دارد، دلمان را گرم بکند، عشق در ما ایجاد بکند، من خودم نمیدیدم. نمیخواهم بگویم نیست. در خودم نمیدیدم. یعنی من واقعاً ول میکردم حوزه. خب، این مرد بزرگ ۲۰ سال، بیست و خردهای سال وقت گذاشت برای نوشتن این المیزان. با آن وقت شریفش که به آن ثانیههای نقطهگذاری توجه داشت که مثلاً هر صفحه ۱۵ ثانیه وقت نقطهگذاریاش وقت میگیرد. بگذار موقع چاپ نقطههایش را میگذارم. خیلی حرف است. حالا دوباره کلمات را بخواهی بنشینی فکر کنی که این نقطهاش کجا بود و اینها. دیده بود که آقا این ۱۵ ثانیه وقت میگیرد نقطهگذاری هر صفحه. صفحه را ۶۰ بار فونتش را عوض میکنیم، سایزش را عوض میکنیم، ۱۰ صفحه میخواهیم بنویسیم. این مرد شریف این وقت را گذاشت. تفسیر المیزان. نشر داد علم خودش را. یک بخشی، یک درصدی از علم خودش را. یک قرآن آورد سر سفره بشریت. دری باز کرد به روی خلا از این معارف. البته خدا بود. همه کار خدا بود. خدا به دست علامه طباطبایی این معارف را سر سفره بشریت گذاشت. اگر نشر نمیداد، خودش کیفش را میبرد، خودش بود و این قرآن. خب، دیگر این غوغا نبود. امروز در عالم حضرت آقا وقتی فرموده بودند که کسی رفته بود غرب ۲۰ سال پیش، سی سال پیش. گفته بود من رفتم آنجا دیدم که جهان غرب شیفته و تشنه دو نفر است، له له میزند برای دو نفر که این دو نفر بیایند به غرب برسند، کار تمام است. یکی شیخ انصاری، یکی ملاصدرا. شیخ انصاری برای فقه و حقوق، قانون زیستن که بهت یاد بدهد چه باید بکنی. و ملاصدرا برای تعریف هستی و زندگی. کی هستی و کجا هستی. اینها زحماتی کشیدهاند، معارفی را رساندهاند. این باید برسد به جامعه. نرسیده. این نقص جدی کار ماست. بحث نشر. یک نیم ساعتی میخواهم در مورد نشر صحبت بکنم. البته عزیزان شرق کشور دیگر کمکم فکر میکنم از هفت و ربع اینها یا زودتر باید بروند برای نماز. آنها را دیگر از دست میدهیم. ولی با عزیزان غرب کشور انشاءالله بحث را ادامه بدهیم که ساعت ۸ نماز میخوانند. بله، ما با غربیها رابطهمان خیلی بهتر بوده همیشه.
بروم سراغ بخش دوم مطالب. در صفحه ۲۷۶ شرح صدرا، روایت ۱۴۹، حدیث یازدهم باب میشود: مفضل بن عمر میگوید امام صادق علیه السلام فرمود: «اکتب و بث علمک فی اخوانک.» بنویس، بنویس آقا جون، بنویس و علمت را در بین برادرانت منتشر کن. حالا شاید مفضل بن عمر اعلم علمای آن زمان هم نبودهها، خیلی از او قویتر جهت علمی بودند. یک فاضل مثلاً سطح ۳ یا مثلاً امروزیاش مثلاً طلبه سطح ۳ مثلاً محسوب شود. مرجع تقلید درجه یک و استاد درجه یک و اینها نبوده. مفضل بلد بوده به هر حال معارفی بهش رسیده. منتشر کن بین دوستانت منتشر کن. «فإنه یأتی علی الناس زمان زمان حرج لا یؤنسون فیه الا بکتبهم.» برای مردم یک زمان حرجی میآید که جز به کتابهایشان با هیچی دیگر انس پیدا نمیکنند. که ملاصدرا همین زمانه خودش را آن زمانه میداند. یعنی در زمان ملاصدرا. حالا ببین تعبیر ملاصدرا خیلی زیباست، بخوانم برایتان.
خب پس آن «بث علمک» یعنی نشر بده. «الهرج و المرج» هم که میشود یعنی فتنه. وقتی یک چیزی زیاد پخش و پلا میشود، حرف قروقاطی زیاد است، به هم آمیخته و مشتبه زیاد است، این میشود حرج زمانه. حرجی میآید. هرکی از هر طرفی علمی بلند میکند، یک سروصدایی میکند. آنجا کتاب است که کارگشاست. عالم ربانی با کتابش حضور دارد تو فتنهها و تو هرج و مرجها و برطرف میکند شبهات و مشکلات. جناب ملاصدرا میفرماید که چرا اینها زمانی میرسد که فقط با کتب انس میگیرند؟ «لفقدهم اهل العلم.» چون دیگر اهل علم پیدا نمیشود. عالم پیدا نمیشود، استاد پیدا نمیشود. کم میشود. خب، داریم در زمان خودمان میبینیم دیگر. زمان ائمه جمعه تو این مملکت اول انقلاب، هر کدام خودشان در حد مرجعیت بودند اکثرشان. الان دیگر به زور توی شهری بشود در حد یک آیت الله معمولی پیدا کرد. ما تو تهران چند تا مرجع تقلید داشتیم؟ تو مشهد چند تا مرجع تقلید؟ دیگر تو قم هم شاید دیگر کمکم به سختی بشود تو آن رده پیدا کرد. اینها هست دیگر. به مرور بانک علم، ابزار یادگیری و نشر و اینها بیشتر میشود ولی انگار حوصلهها و برکت و اینها از بین میرود. کسی حوصله اینکه بخواهد بنشیند یک کتابی را ۱۰ سال درس بگیرد و استاد برود، هر روز کلاس برود و فیشبرداری کند و مباحثه کند و اینها نیست دیگر. همه چی ساندویچی، لقمهای و قطرهای.
«و من یؤنس بهی.» خیلی جالب است، چی میگوید ملاصدرا؟ میگوید اونی که باهاش انس علمی بگیرند کم میشود. چرا؟ «لتسلط امراء الجور.» امرای جور زیاد میشوند و مسلط میشوند. این حرفها خیلی ترویجش ساده نیست. آنجا کتاب کار میکند. و دیگر چی؟ «تشبه الجهلة و الأرذال بصورة العلماء.» خدا کند ما از مصادیق این عبارت نباشیم. میفرماید که جاهلها و آدمهای رذل در چهره علما ظاهر میشوند. منبر و دفتر و دستک و اینها. دستهای از افرادی که اینها اهلیت و علمیت لازم را ندارند از جهت اخلاقی و از جهت علمی و اینها سطح پاییناند، اینها بیشتر راهزنی هم میکنند. چون دنیای آینده دنیای اینهاست. میفرماید که حواست باشد بنویسی و علم از طریق کتابت با یادداشت تو منتقل شود. میگوید که این جاهلها و آدمهای سطح پایین از جهت فکر و فرهنگ و اخلاق و اینها در چهره علما و آدمهای زبر و زرنگ خودشان را نشان میدهند و این باعث حرج میشود. این میشود که آن وقت، وقتی است که کتاب کارگشاست. سبک باید این مطالب ترویج شود، نشر پیدا کند. خب، وارد بخش دوم عرایضم میشوم در مورد نشر و انتشار. میخواهم مطالبی را عرض بکنم.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
بخش دوم
نشر حداکثری
در حال بارگذاری نظرات...