ستاره قطبی

جلسه دوم بخش دوم

ستاره قطبی . 1402/02/27
00:39:47
171

معرفی
توهین ابن اَبی‌العوجاء به پیامبر اکرم و عصبانیت مُفَضَّل
ماجرای فرد شامی دشمن امیرالمومنین که خطاب به امام حسن مجتبی علیه السلام عرض کرد: درحالی آمدم که از هیچکس به اندازه تو و پدرت بغض نداشتم و درحالی می‌روم که به اندازه تو، عاشق هیچکس نیستم.
در بگو مگو با اهل باطل چگونه باید رفتار کرد؟
توصیه رهبر انقلاب خطاب به زائران حج
آیت الله بهجت: در مراسم از فضایل امیرالمومنین بگویید.
آقای محمد تیجانی، نویسنده اهل سنتی که شیعه شد.
نقل شیرین‌ترین خاطره آقای تیجانی؛ وقتی رهبر انقلاب را در آغوش گرفتم، احساس کردم دنیا را با تمام اسرارش در آغوش گرفتم.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
روایت فوق‌العاده‌ای از عنایت امام صادق (علیه‌السلام) بود. ما شخصیتی داریم در تاریخ به نام ابن‌ابی‌العوجا؛ یک آدم مریضِ گَندی که عاقبت‌به‌خیر هم نشد. چه شکلی مرد؟ یادم با رفیقش نشسته بود تو مسجد پیغمبر. یک آقایی هم داریم به اسم مُفَضَّل بن عُمر. «توحید مفضل» را شنیده‌اید اسمش را، این همان مفضل است. مفضل نشسته بود تو مسجد، ابن‌ابی‌العوجا -آدم ملحد و کافری که هیچی را از ریشه قبول نداشت- هی شروع کرد به مسخره کردن و توهین به پیغمبر.

خیلی قشنگ است این تکه روایت، خیلی قشنگ. مجلس امام صادق (علیه‌السلام). اصلاً یادم نبود این روایت. با رفیقش بحث‌شان شد. به قبر پیغمبر اشاره کرد؛ «پیغمبر شما بالاتر از این نیست»؛ توهین کرد. هی شروع کردند به مسخره کردن پیغمبر و توهین کردن. مفضل بن عمر خونش به جوش آمد. مسجد پیغمبر، کنار قبر پیغمبر نشسته‌اند، به پیغمبر توهین می‌کند. پا شد با یک داد و بیداد و تَشَری با این‌ها حرف زد. از شرمندگیش در آمدم؛ کَل‌کَل کردند. این هم آقا غیرتش به جوش آمد. غیرت که به جوش آمد، شروع کرد با این‌ها کَل‌کَل کردن. آقا این حرف خیلی عجیب است. بهش گفت: «تو مگر رفیق جعفر بن محمد نیستی؟» مفضل گفت: «چرا.» ابن‌ابی‌العوجا گفت: «چرا من متلک انداختم، این جوری صحبت کردم، این‌قدر عصبانی شدی؟ من از این، حرف‌های تندترش را به جعفر بن محمد گفتم. او نه تنها عصبانی نشده، همیشه با شوخی و خنده و تبسم و این‌ها با من حرف می‌زند.»

امام صادق (علیه‌السلام) خوشش می‌آمد، ابن‌ابی‌العوجا چندین بار گفت‌وگو دارد با امام صادق (علیه‌السلام). مرحوم کلینی در جلد یک کافی این‌ها را نقل کرده است، مفصل. گفت‌وگوی عجیب. در یکی از این گفت‌وگوها که ایام حج بود، ابن‌ابی‌العوجا حاجی‌ها را مسخره می‌کرد. تندترین کلمه امام صادق (علیه‌السلام) این بود که فرمودند: «تو چه می‌گویی؟ حالا مثلاً این‌ها اگر کاری که می‌کنند باطل باشد، فقط موهایشان را تراشیدند و مثلاً پاشدند آمدند اینجا. منطق این‌ها غلط است، این‌ها چیزی را از دست ندادند؛ ولی منطق تو اگر غلط باشد، تو تا ابد بدبختی.»

اسم گذاشته‌اند «شخصیت پاسکال». پاسکال این جمله را به عنوان قاعده مطرح کرده است؛ به اسم پاسکال تماشاگر. این جمله از امام صادق (علیه‌السلام) را این جمله سخت آمد؛ آمد به رفیقش گفت: «این سینه‌ام آتش گرفته، داغ شد.» و این‌ها. آمد و یک گوشه افتاد، دق کرد، مرد. یکی آمد گفت: «آقا، شنیدم که ابن‌ابی‌العوجا از حرف شما متأثر شده، مسلمان شده.» حضرت فرمودند: «نه بابا، او کور باطن‌تر از کفرش می‌میرد.»

همچین کسی بود. ولی به مفضل گفت: «ما همین حرف‌ها را جلوی این رفیقت، این آقایون، این مرادتون، همین‌ها را می‌گوییم، اما برخورد نکرده‌ایم.»

بحث‌شان شد. آن‌ها گفتند: «ما خدا را قبول نداریم.» شروع کردند بد و بیراه گفتن. ایمانش را در عصبانیت دید. بحث کردن و دید نمی‌تواند جواب بدهد. با عصبانیت و حال پریشان آمد در خانه امام صادق (علیه‌السلام). «چه شده؟» گفت: «آقا، داغونم. رفتم بحث کردم.» تو خانه، سه روز باهاش حرف زدند. شد «توحید مفضل».

کتاب معروف «توحید مفضل»، چیز بی‌نظیری است. علامه مجلسی ۱۱۰ جلد بحار الانوار نوشته، هیچ جایش را ترجمه نکرده. به «توحید مفضل» که می‌رسد، می‌گوید: «نمی‌توانم این را ترجمه نکنم و رد شوم.» یک کتاب جداگانه ترجمه توحید مفضل نوشته، جدا چاپ. چه شکلی منطقی از خدا و پیغمبر و این‌ها دفاع کند؟ کتاب توحید مفضل. اهل بیت این گونه عمل می‌کنند. با فحش دادن، سروصدا، جیغ، کتک‌کاری و با این‌ها چیزی حل نمی‌شود.

شما لقمه‌تان مشکل دارد. شما نطفه‌تان مشکل دارد. برخورد منطقی. بله، یک وقت هست طرف منطقی نیست. آمده برای زدن، آمده برای فحش دادن. آقا مجتبی، اسم ایشان که می‌آید آدم جگرش تکه‌تکه می‌شود از مظلومیت امام حسن مجتبی (علیه‌السلام). حاجی‌ها که به زودی می‌روند کنار قبر امام حسن (ان‌شاءالله). مخصوص همه، دعا کنیم در قبرستان بقیع و سلام ما را برسانید خدمت امام حسن مجتبی (علیه‌السلام). پیغمبر فرمود: «مقام حسن از مقام حسین در درگاه الهی بالاتر است.» امام حسن از امام حسین بالاتر. خود امام حسین شب عاشورا به زینب کبری فرمود: «فَکانَ اَخِی خَیرًا مِنِّی.» برادرم از من بهتر بود. ولی از دنیا رفت.

در مدینه دیدند یک نفر آمده. طب کتاب «شهرآشوب در مناقب» این را نقل می‌کند. می‌گوید: «از شام پاشده و آمده بود.» شام کجاست؟ آقا، شام جایی است که اساساً به دست بنی‌امیه مردم مسلمان شده‌اند. یعنی از اولش با معاویه مسلمان شدند. معاویه تربیت کرده این‌ها را با بغض امیرالمؤمنین. از همان اول که مسلمان شدند، اسلام آوردند، اسلامی که پیغمبرش در مورد الیس فرمود به پیغمبرش. پیامبر اکرم. به دشمن پیامبرش علی است. مردم شامی بود. این شامی آمده بود مدینه که برود مثلاً زیارت قبر پیغمبر و این‌ها. آمد تو مسجد پیغمبر. دید امام حسن مجتبی عبادت می‌کند. چهره خیلی جذاب و نورانی. به رفیقش گفت: «این آقا کیست؟» و خیلی از نمازش خوشش آمد. که نماز می‌خواند. گفت: «مگر نمی‌شناسی؟» گفت: «نه.» گفت: «حسن ابن علی.» گفت: «کدام علی؟» گفت: «علی ابن ابی، پسر عموی علی بن ابیطالب.» «توفیق نداشتم در دوران حیات علی بیایم از نزدیک بهش فحش بدهم. به جایش، به پسرش فحش می‌دهم.» آمد و ایستاد. هرچه فحش بلد بود به امام حسن مجتبی داد.

امام حسن نگاه کرد، طرف فهمید. «رَأَیتُکَ قَرِیبًا.» سبحان‌الله! فرمود: «برای دفعه اول است که شما را اینجا زیارت می‌کنم. تا حالا ندیدمتان. احتمالاً غریبه‌ای، درسته؟»

آقا، بی‌محلی و لجاجت و چیزی نکرد. برگشت گفت: «آره، از شام آمدم.» حضرت فرمودند: «بله، مردم شام خب، خیلی با ما خوب نیستند.» تعابیری دارد، خیلی عجیب است. اینجا هفت، هشت، ده تا جمله دارد. امام حسن مجتبی فرمود: «تو مسافری، اولاً احتمالاً خسته‌ای، بریم خونه من. مشت و مال می‌دهم. گرسنه‌ای؟ بریم خونه، غذات بدهم. خوابت می‌آید؟ بریم خونه. بارداری؟ بارت را بده من تا خونه ببرم. احتمالاً خرج سفر کردی، پولت هم کم شده، بیا بهت پول هم بدهم.» همه جملات از امام حسن مجتبی.

می‌گوید هی حضرت گفت و گفت و گفت. این‌ها فحش‌دهنده برگشت گفت: «آقا، بسه دیگه نگو. دلم داره تکه‌تکه می‌شود.» گفت: «در حالی آمدم پیش تو که روی کره زمین از هیچ‌کس به اندازه تو و پدرت بدم نمی‌آمد. با این برخوردی که از تو دیدم، در حالی دارم از اینجا می‌روم که به هیچ‌کس به اندازه تو و پدرت عاشق نیستم.»

این‌ها چهار تا کلمه نیست. نه آقا، این‌ها از حرام‌زادگی‌شون است. این‌ها فلانند، این‌ها الان، این‌ها بلان، این‌ها پای ماهواره، این‌ها فضای مجازی، این‌ها اینترنشنال، این‌ها بی‌بی‌سی، این‌ها فلان. بابا این‌ها بچه‌های خودمانند. این‌قدر از تو همین‌ها، این‌قدر این شهدای مدافع حرم همین مدلی بودند. شهدای انقلاب همین مدلی بودند. شاهرخ ضرغام، داستانش بدآموزی دارد. چه‌کار باید کرد؟ شاهرخ ضرغام بادیگارد هایده بود. خواننده زن قبل انقلاب بادیگاردش بود، راننده شخصی‌اش بود. تحول پیدا کرد، رفت جبهه. از خدا خواست مفقودالاثرش باشد. جنازه‌ای هم ازش برنگشت. از این شهید بزرگوار علاقه‌ای پیدا کردند، شهید شاهرخ ضرغام قبل از شهادت در کاباره‌ها بود. البته این‌ها هر کدام یک گوهرهایی تو وجودشان داشتند.

با اهل باطل اگر آدم بخواهد گفت‌وگو بکند، همه این‌ها را باید لحاظ کند. حالا ان‌شاءالله امشب دیگه وقتمان به اتمام می‌رسد. فردا بیشتر توضیح می‌دهم و بحث را تمام می‌کنم. بدانیم آقا، به هر حال تو همین‌هایی هم که این شکلی با ما بحث می‌کنند، دشمن امام حسین و آبروی امام حسین، دل بسته و همین الان آمده و کمر بسته به قتل امام حسین. لحظه آخر به امام حسین ملحق شد. مانع راه بسته شده. حر. ما هم یک کلمه یک چیزی می‌گوید در مورد ولایت فقیه، دیگه این را هستی ساقط می‌دانی و می‌گویی در نطفه و لقمه‌ها همه‌چیزش مشکل است. نه بابا، این‌قدرها هم نیستم. بالاخره تحت تأثیر بودن، یک چیزی. حالا عصبانی شدی یک چیزی گفته یا توی یک فضایی بوده، توی جوی بوده. اگر حق را بشنود، بفهمد، برخورد خوب ببیند، محبت ببیند، جذب می‌شود. سر به راه می‌شود، رو به راه می‌شود. ما خودمان تو زندگی خودمان عجایبی دیدیم. عجایبی دیدیم.

یک پسری بود. بنده، این قضیه مال ۱۶ سال پیش است. خاطرات یادمان می‌آید. یکی از مساجد مجموعه فرهنگی داشتیم در منطقه مارلیک که می‌شود ملارد تهران. از اون موقع ملارد و کرج متصل بود به همدیگه. هنوز کرج استان نشده بود. محل کارمان زیرزمین مسجد بود. یکی از این بچه‌ها که خودش از همین بچه‌های جذبی بود، یعنی قبلاً اوضاع دیگه‌ای داشت و بعد متحول شده بود، بعد آمد طلبه شد و این‌ها. نشسته بودم، گفت: «فلانی، با یک حال و استرسی آمد، عبدالله را می‌شناسی؟» گفتم: «نه.» گفت: «عبدالله از این عرق‌خورا و چاقوکش‌های معروف این محل، تو خیابون می‌آمدم این هم مست. جلو منو گرفت گفت کجا میری؟» گفتم: «مسجد.» گفت: «مسجد میری چه‌کار؟» گفتم: «ما مسجد برنامه داریم.» گفت: «من هم می‌خواهم بیام.» تو بهش گفتم: «بیا.» به من گفت: «این عبدالله داره میاد اینجا می‌خواهد باهات صحبت کنه.» دهنش بوی عرق، دهنش پر از خمر، چشم‌ها خمار، مست، تلوتلو. گفتم: «نشست.» چه خبره و این‌ها. شروع کردیم حرف زدن. بحث از امام رضا شد. با همان دهان مست پاشد با هم نماز خواندیم و این آدم شد میون‌دار همان هیئتی که داشتیم. میون‌دار هیئت. ده دقیقه گفت‌وگو. مست مست. به کرّات چیزهای عجیب غریبی توی دانشگاه، این‌ور، اون‌ور، از این تحولات آدم می‌بیند. خیلی از این‌ها محبت ندیدند. یکم محبت، یکم صمیمیت، یکم روی خوش.

فرمود: «با اهل باطل خوب برخورد کن. اولین چیز هم ظلمشان را تحمل کن. اونی که به خودت ظلم می‌شود، به تو بد و بیراه می‌گویند، تو را مسخره می‌کنند، تو را اذیت می‌کنند، این‌ها را تحمل کن.» این نکته اول و رو به اتمام. من یک چند جمله سریع بخوانم و بقیه‌اش را ان‌شاءالله فردا شب. فرمود: «وَ إِیاکُمْ وَ مُمَاضَّتَهُمْ.» مبادا این‌ها را به تنش بیندازی. تو اهل باطل، تو تنش نیفتی. کَل‌کَل نیفتی. «دینوا فیما بَینَکُم و بَینَهُم.» تا جایی که می‌توانی باهاشان مدارا کن. مدارا، نه یعنی از عقاید دست برداری. نفاق به خرج بدهید و حرف باطلش را تأیید کنید. وارد تنش و کَل‌کَل و سروصدا و این‌ها نشو.

بحث‌های سیاسی تنش می‌آورد، نکنید. بحث‌های اعتقادی تنش می‌آورد، نکنید. امروز رهبر انقلاب خطاب به کسانی که دارند می‌روند حج، چه فرموده؟ «تو نماز این‌ها شرکت کنید، پشتشان نماز بخوانید، با این‌ها رابطه داشته باشیم، با این‌ها حرف بزنیم.» برخورد اهل بیت نیست. کجا اهل بیت ما این‌گونه برخورد می‌کرد؟ یکی از اساتید می‌فرمود: «تو مکه، حالا یا تو مدینه یادم نیست. یک جای خوبی از اونجایی که نماز مستحب است. بنده خدا اهل سنت وایساده بود نماز بخواند. این شیعه، این ایرانیه آمد با تنه این را زد کنار، پرت کرد کنار. وایسا، اینجا مال شیعه علی، طرفدار فلانی، فلان، فلان شده.» گفتم: «شیعه علی؟» اگر شیعه علی، تواضع قشنگ، یعنی شیعه علی به تواضعش، شیعه علی به ادبش است. از علی به حرف و سروصدا و این‌ها نیست. شیعه علی را با ادب می‌شناسند، با تواضع می‌شناسند. خود امیرالمؤمنین بود، این کار را نمی‌کرد. «من شیعه‌ام، این فلانه.» فرمود: «مدارا کنید، بسازید، خوب برخورد کنید.» تا کنید با هم، با اهل باطل.

تکه‌تکه کردن که شما اون‌ور خیابون بنشینید، ما این‌ور می‌نشینیم. ما زمان‌بندی خودمان را می‌خریم، شما زمان‌بندی خودتان را بخرین. رفت‌وآمد، خرید و فروش، زندگی. یک آپارتمان داریم زندگی می‌کنم. تو یک مدرسه داریم با هم سر یک کلاسم. تو یک دانشگاه. یک اتوبوسیم. تو یک مترویم. تو یک ماشینیم. فضا را نباید به سمت تنش برد. البته باید کار فرهنگی کرد. البته باید قوت اعتقادی داشت. قوت فکری داشت. گفت‌وگو کرد. استدلال آورد. حرف زد. این‌قدر قدرت داشته باشیم، بتوانیم حرف بزنیم، دفاع کنیم، استدلال بیاوریم. این‌ها بحثش جداست. گردنمان را کج کنیم؟ نه. شیعه باید استحکام داشته باشد. ولی نباید دعوا و کَل‌کَل و تنش و سروصدا و لگد زدن باشد. با محبت، با صمیمیت، با لبخند. پیغمبر اکرم می‌خواست اعلام کند من پیغمبرم. با همچین جماعتی که اراذل و اوباش بودند، ابوجهل و ابولهب و این‌ها. یک سفره انداخت. آبگوشت گذاشت. این‌جوری تبلیغ می‌کند دین. غذایش را می‌دهند. شامش را می‌دهند. سر سفره می‌نشینند. سر سفره دعوت به خدا و پیغمبر می‌کنند. «اَنذِر عَشِیرَتَکَ» با آبگوشت و پلو و این‌ها دعوت می‌کند.

فرمود: «دینوا فیما بَینَکُم و بَینَهُم اِذا اَنتُم جالَستُموهُم وَ خالَطتُموهُم وَ نازَعتُمُوهُ الکَلامَ.» اگر با هم نشستید، هم‌مجلس شدید، بالاخره توی مجلس بودیم، بگو بخند کردین، حرف زدین، بینتان حرف شد، بگو مگو شد، «فَإِنَّهُ لابُدَّ لَکُم مِن مُجالَسَةٍ وَ مُخالَطَةٍ وَ مُنازَعَةٍ الکَلامَ.» بالاخره شما با این‌ها رفت‌وآمد دارید، نشست‌وبرخاست، گفت‌وگو دارید. یک وقت‌هایی هم بالاخره اختلاف نظر پیش می‌آید توی حرفاتون با همدیگه. «بِتَقِیَّةٍ الَّتِی اَمَرَکُمُ اللهُ.» اگر حرفتان شد، تقیه را رعایت کنید. مواظب باشید چیزی نگویید که سر خودتان و بقیه را به باد بدهید. یک جوری حرف بزنین که نگه دارید. شیعه، آبرو مال شیعه را، ناموس شیعه را. حواستان به این چیزها باشد. مجلس ختم می‌گیرد، ختم فیلم هم می‌گیرد. تو اینستاگرام هم می‌گذارد. هشتگ هم می‌گذارد. ماه رَبِّ. چه بی‌عقلی‌هایی گاهی ما داریم!

وحشت. فرمود: «اگر به واسطه این کار شما در هر جایی از عالم قطره خون از دماغ یک شیعه‌ای بیاید، شما در آن قطره خون شریک هستید.» مجلسی که شما اینجا گرفتید، خبرش منتشر بشود. ریگی می‌گفت: «شب‌هایی که می‌خواستم عملیات انتحاری انجام بدهم، دیدم نیروی من انگیزش کم است. یک سخنرانی از چهار تا از این آخوندهای به ظاهر مثلاً شیعه‌ای که توهین کرده بودند به اصحاب پیامبر و مقدسات اهل سنت و این‌ها. این را که پخش می‌کردم، این‌ها انگیزه پیدا می‌کردند فردا بمب‌گذاری کنند.» فحش دادن؟ باید شاد باشیم. مراسم بگیریم. بنشینید فضائل امیرالمؤمنین را بگویید. می‌خواهد بگوید: «آقا علی، مراسم بگیرید، بنشین فضائل امیرالمؤمنین را بگویید. کیف کنید با همدیگه.» مگر شادی با فحش دادن به این و اون است آخه؟ شادی ما ولایت امیرالمؤمنین است. شادیم. البته از دشمن امیرالمؤمنین بیزاریم در قلبمان، نه به فحش بکشیم. چه کسی با فحش هدایت می‌شود؟ چه کسی با فحش جذب می‌شود؟ «خیلی متأسف شدم شما چه فحش‌های جالبی به فلانی دادید. من متأثر شدم. به این نتیجه رسیدم که باید بیایم تو مسلک شما.» برعکس است.

تیجانی، خدا حفظش کند ان‌شاءالله. شخصیت بی‌نظیری است. چون اهل سنت بوده شیعه می‌شود. چند جلد کتاب نوشته. در نقدش، یک بنده مخلوقی خواندم. تقریباً همه کتاب‌هایش را در نوجوانیم خواندم. قیامت باید من را شفاعت کند. تیجانی تونسی، اهل تونس. ایشان یک کتاب دارد «آنگاه هدایت شدم». یک کتاب دارد «اهل سنت واقعی». یک کتاب دارد «اهل بیت». یک کتاب فوق‌العاده دارد. زندگی‌نامه ۵۰۰ صفحه است. «گشتم در جهان». آن کتاب خیلی کتاب خوبی است. ۱۰۸، ۸۴ تا کشور سفر کرده. آنجا که یادم هست خاطراتش را گفته. چقدر، چند صد هزار نفر را به یک روش‌های خاصی هم دارد تو گفت‌وگو با این‌ها. دو کلمه صحبت می‌کند، می‌داند نقطه حساس چیست. چون خودش تو آن فضا بوده، سنی بوده، شیعه شده توسط آیت‌الله صدر. خاطرات بسیار فوق‌العاده است تو کتابش. می‌گوید: «تو کتاب گشتم در جهان می‌گوید شیرین‌ترین خاطره عمرم وقتی بود که به ایران آمدم.» آقا ناطق نوری هماهنگ کرد، گفت: «رهبر انقلاب آیت‌الله خامنه‌ای می‌خواهد شما را ببیند.» رفتم خدمت ایشان. «ایشان بغلش را باز کرد. کامل من را سفت در بغل گرفت.» تعبیر ایشان تو کتاب می‌گوید: «وقتی ایشان من را در بغل گرفت، احساس کردم دنیا را با تمام اسرارش در آغوش گرفتم.» شیرین‌ترین خاطره زندگی من. کتاب شما را سه دور خواندم، و ترجمه کتاب را چهار دور خواندم و دو تا سه تا ترجمه‌اش را هم خواندم. ترجمه‌های مختلف هم خواندم.

کتاب «آنگاه هدایت شدم». ازش نقل شده که ما تمام این منطقه مربوط به خود آفریقا و این‌ور و اون‌ور، همه را شیعه می‌کردیم تا این جریان فلان آقا راه افتاد. این‌ها شروع کردند لحن عایشه را. انگلیس کارشان را خوب بلد است. چه کار؟ احمق‌هایی که انگلیس در توهین به خلفا و همسران پیامبر به ما یاد داده. مدل آقا، اهل بیت این است. این‌ها کلمات امام صادق (علیه‌السلام) است. فرمود: «بگردید با این‌ها یک چیزهایی، یک برخوردی، یک عباراتی پیدا کنید که حساسیت‌ها را از بین ببرد. با این‌ها با تقیه رفتار کنید. حرف بزنید، گفت‌وگو بکنید. ولی عباراتی نگویید که تحریکش کند. خونش به جوش بیاید.» اهل سنت نیستند. خیلی وسیع است. دایره‌ای که این‌هایی که بحث می‌کنیم شبهه دارند. بچه‌ام که تو خیابون بوده، تظاهرات بوده، حرف زد. گفت‌وگو کرد. محبت کرد. فردا شب بخوانم، خیلی دیگه طولانی نشود و مشتریمان را از دست ندهیم. دیگه حالا دیگه اون جمع خسته نشدند؟ زیاد.

خدا ان‌شاءالله به همه‌تان خیر بدهد که مجلس امام صادق (علیه‌السلام) گرم، چراغ مجلس روشن گردید. امامی که همه عالم از وجود او منور است و ابر مطهرش در تاریکی است. جگر آدم به درد می‌آید. اساتید امام فرمود: «من تجربه سفر هواپیما را در شب، تجربه متفاوت دارم. هواپیما به مشهد آمدیم. از بالا یک تکه از شهر روشن‌ترین بخش شهر را دیدم. پرسیدم: کجاست؟ گفتند: حرم امام رضا (علیه‌السلام).» خب، یک شب هم با پرواز به فرودگاه مدینه می‌رفتیم. از هواپیما نگاه کردم، یک تکه از شهر تاریک‌ترین نقطه شهر. گفتم: «اینجا کجاست؟» گفتم: «قبرستان بقیع.» چهار امام داریم قبرشان تاریک. قبرستان بقیع رفتم، مبهوت شدم. یعنی باورم نمی‌شد که این چهار، این چهار تا قبر، چهار تا امام تو همین، زیر همین خاکند. چهار تا امام بزرگوار زیر همین چهار تا امام بزرگوار. علی علیه‌السلام زیر ابر خاک. امام مجتبی، امام سجاد، امام باقر، امام صادق. عالم از نام این‌ها در تب‌وتاب است. این طور مظلوم، غریبان، قبرهای رها شده. کسی اهل ذوق بود، حرف می‌زد. این هم حرف عجیبی در قبرستان بقیع است. آب‌سردکن ندارد. آب‌سردکن، سایه‌بان. در حالی که چهار امام زیر آفتاب هستند. فدای غربت این ذوات مقدسه.

همه عالم از برکت این‌ها نان می‌خورند و این‌ها همه عمر که چه عرض کنم، همه تاریخ در مظلومیت بودند. خصوصاً امشب خوب یاد کردیم از امام حسن مجتبی. سرسلسله مظلومیت و غربت در این عالم امام مجتبی است واقعاً. ان‌شاءالله که همین زودی همه ما را بطلبند. این ائمه بقیع، عزیزانی هم که ان‌شاءالله راهی هستند، نایب‌الزیاره ما باشند. کنار این مقدسه در مدینه سلام به پیغمبر برسانند. سلام فاطمه زهرا برسانند. ان‌شاءالله. «اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَهلَ بَیتِ النُّبُوَّةِ، اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ.»

جگری شانه شد و سوخت و خاکستر شد
شمع خاموش شد از باد و پرپر شد
باز هم زهر نشست و گشت کبود
باز یاسی به زمین ریخت و نیلو خفته شد

مجلس روضه بود. مجلس روضه. پدربزرگ امام رضا. دیشب مطالعه می‌کردم، اولین بار بود می‌دیدم. یعنی محاسبه کردم، برایم خیلی عجیب بود. ۲۵ شوال که مثل دیروز باشد، امام صادق از دنیا رفت. ۱۱ ذی‌القعده که می‌شود دو هفته بعد، در همان سال، سال ۱۴۸، امام رضا به دنیا آمدند. خیلی عجیب است. دو هفته بعد از شهادت امام صادق در این دنیا. آدم احساس می‌کند امام رضا حسرت به دلشان ماند، پدربزرگشان را ندیدند. دو هفته قبل از میلاد امام رضا، امام صادق به شهادت رسیدند. امشب برای التیام دل امام رضا (علیه‌السلام) و از حضرت صله بگیریم.

امشب مو سفیدی به زمین خورد و به او خندیدند
پیرمردی ز نفس ماند و کمانی تر شد

ملعون خاص امام صادق (علیه‌السلام) را از منزل بیرون آورد و به مجلس منصور دو برد. خودش سوار مرکب شد. آقای شصت و چند ساله و پیر را پیاده دنبال مرکب دوانید. به نفس‌نفس افتاد و خانه سوخته را بار دگر سوزاند. دستور داد خانه امام صادق را آتش بزند. آتش انداخت به در. آتش زبانه کشید تا دالان منزل. همه‌چیز سوخت. خانه سوخته را بار دگر سوزاندن. باز تکرار غم، غم آتش و دود و در.

همه بر مرکب و من در پی روی زمین
بین این آه فقط ناله من از مادر شد

چه کسی آماده است؟ بسم‌الله. دست من بسته و از داغ غمت افتادم. برای بدرقه حاجی آمدی. ان‌شاءالله می‌روند مکه و مدینه. نایب‌الزیاره و دعاگوی ما خواهند بود. قدیمی‌ها رسم داشتند پشت ظاهر روضه می‌خواندند. چاوشی می‌کردند. این چاوشی من باشد امشب قبل از مدینه رفتن این عزیزان.

دست من بسته و از داغ غم افتادم.
یاد دستت که به دنبال یاری بود.
یاد دستت که به دنبال علی پرپر شد
یاد دستان یتیمی که به امید پدر
بین زنجیر ترک، و کمی لاغر شد.

روضه از کجا به کجا رفت؟ از دست بسته امام صادق تا دست بسته امیرالمؤمنین در مدینه با دست بسته. روبرو فاطمه‌اش رو می‌زد تا دست بسته ابی‌عبدالله. گوشواره، گل سر رفت ز دست. اما در عوض روضه خوانده شد و غارت انگشتر شد. دیشب با احترام جعفر بن محمد را دفن کرده. وام کاظم، مادر کفن کردن. با عزت و احترام تشییع کردند در بقیع کنار بدنه مطهر این ذوات مقدسه. پیکر مطهر امام صادق را دفن کردند. لا اله الا الله. نمی‌دانم چه حالی بود بن جعفر هنگام دفن پدر. نمی‌دانم حال و هوایش کجا رفت. امام کاظم. ولی فکر می‌کنم حتماً حضرت هم گریز زدند. وقتی بدن را در قبر گذاشت. وقتی صورت پدر را رو به قبله کرد. به یاد اون آقایی که وقتی بدنش را امام سجاد در بوریا جمع کرد. بدن را در قبر گذاشت. خواص به سنت عمل کردند. خواص صورت دیدند. بدن، سر رگ‌های بریده رو به قبله. همان جایی که جای بوسه پیغمبر، جای بوسه مادرش فاطمه بود. حسین حسین حسین. یعلم الذین. دلمو ای منقلبه علی لعنة الله.

اسئلک اللهم و ندعوک بسمک العظیم الاعظم، الله عز و جل الاکرم، عظمتک یا الله یا رحمان و یا رحیم، یا مقلب القلوب، سببت قلوب. الهی یا حمید و بحق محمد، یا علی و بحق یا فاطمه، بحق فاطمه، یا محسن، بحق الحسن. یا قدیم الاحسان، بحق الحسین. اللهم عجل لولیک الفرج. خدایا به آبروی امام صادق، فرج فرزندش، منتقمش امام زمان را، قلب نازنینش از ما راضی و خوشنود بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. مثل ما را نوکران حضرتش قرار بده. الهی به مرزهای اسلام شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. اموات اسلام را ببخش و بیامرز. شر ظالمین به خودشان برگردان. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود بفرما. الهی رهبر عزیز انقلاب را حفظ و نصرت عنایت بفرما. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت نصیب ما بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود. آنچه نگفتی و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن. نبی و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط