معرفی
زندگی واقعی انسان کجاست؟
دنیای انسان با امام زمان آباد میشود
استاد معنوی نفوس کیست؟
چه زمانی تشنگی و اضطرار نسبت به امام زمان بیشتر میشود؟
با ایستادن پای باورها معرفت حاصل خواهد شد
حق مطلق خداوند است
پایینترین مرتبه حق کدام است؟
در حال حاضر در دوره بین الطلوعین ظهور زندگی میکنیم
فتنه برای مخلصین کدام است؟
دنیای انسان با امام زمان آباد میشود
استاد معنوی نفوس کیست؟
چه زمانی تشنگی و اضطرار نسبت به امام زمان بیشتر میشود؟
با ایستادن پای باورها معرفت حاصل خواهد شد
حق مطلق خداوند است
پایینترین مرتبه حق کدام است؟
در حال حاضر در دوره بین الطلوعین ظهور زندگی میکنیم
فتنه برای مخلصین کدام است؟
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
خب، یک چند دقیقهای چند تا سؤالی را که مانده، خیلی سریع مروری داشته باشیم. گفتند: «در مورد بحث اضطرار نسبت به کار کردن در راه امام زمان توضیح بفرمایید. اضطرار شناخت امام زمان چقدر در زندگی ما کاربرد دارد؟» نکته خوبی است. همین بحثمان سر همین بود. زندگی اگر در تمام سطوح و ابعادش تفسیر شود، آنوقت میتوان گفت که امام زمان کجای زندگی ماست. ما گاهی زندگی را خلاصه میکنیم به همین آب و خوراک و نان و ازدواج و اینها. بعد ممکن است بگوییم: «خب، امام زمان کجای این زندگی ماست؟» کجای زندگی ماست، یعنی مثلاً اگر منظور مستقیم این است که آب بگذارند جلوی شما و آب بخورید و اینها، شاید امام زمان این جای زندگی شما نباشند. و این کمترین سطحی است که کمترین کاربردی است که امام زمان در زندگی ما دارد، این بخش مادی ما، که آنجا هم البته قطعاً کاربرد دارد، قطعاً کاربرد دارد. آن اصل زندگی، آن حیثیّت ابدی زندگی، «ان الدار الاخره لهی الحیوان»؛ زندگی اصلاً آخرت است. اصلاً قرآن میگوید که زندگی آن است. حالا اینجا را هم به شوخی به آن میگوییم حیات. «الحیوه الدنیا» یک حیات کوچولو، حیات پست است. این زندگی بیهوده است. این شبیه زندگی است. اینکه ما الان داریم شبیه زندگی است. در این تجربیات نزدیک به مرگ میدیدید دیگر. زندگی آنجاست. اصلاً اینجا همه چیز فیک است، همه چیز قلابی است، مسخره است. اصلاً نمیشود به اینها... در آن کتاب «آنسوی مرگ» میگفت که من وقتی رفتم درختهای آنجا را دیدم، برگشتم، دیگر احساس میکنم درختهای اینجا را که میبینم، انگار یک جوراب مشکی گذاشتهام جلوی چشمم. از پشت جوراب دارم درختها را نگاه میکنم. وای، انقدر همه چیز تقلبی و فیک و الکی است اینجا! البته همین را هم امام زمان آباد میکنند. این بُعد حیوانی ما را هم همین را هم به واسطه امام زنده میشود، درست میشود و عدالت را همینجا برقرار میکند، آرامش را همینجا حاکم میکند، جلوی ظلم را میگیرد، از این تشدد و تشویش خاطر و اضطراب و از این، عرض کنم که کلاهبرداریها و کلاه گذاشتنها و از همه اینها ما را نجات میدهد. لذت حقیقی همین زندگی را به ما میچشاند. از همینهایی که خدا برای ما خلق کرده، در همین زندگی که از اینها لذت ببریم، این را هم امام زمان به ما میچشاند. آیتالله بهجت، یکی از جملاتی که دارند، در این کتاب «حضرت حجت» -انشاءالله کتاب را بگیرید، بخوانید. کتاب قشنگی است. معرفی کردم این کتاب را- یکی از جملاتی که ایشان زیاد میفرمودند، آیتالله بهجت، این است که باید بفهمیم دنیایمان هم با امام آباد میشود. دنیایمان هم با امام آباد میشود، نه فقط آخرت. دنیایمان هم با امام آباد میشود. این نکته بسیار مهم است. غیر امام نمیتواند دنیای ما را آباد بکند.
خب، این حالا یک جهتی بود در این بحث. و آن جنبههای معنوی و حقیقی، هرچه بیشتر روی آن فکر شود، آدم آن اضطرارش به امام زمان بیشتر میشود. استاد حقیقی نفوس امام زمان است. استاد معنویت امام زمان است. استاد کامل امام زمان است. این را اگر آدم درک بکند، بیتاب میشود، بیقرار میشود. خدا کند که بنده هم این را بفهمم. این دیگر برمیگردد به چی؟ به معرفت، به شناخت. این همین شناختهای ابتدایی که ما پیدا میکنیم را اگر خودمان را نسبت به اینها باورمند بکنیم، ملتزم بشویم. ما آن معرفتهای سنگین و عمیق را که نمیتوانیم اول کار پیدا کنیم. بله، سید علی آقای قاضی، رحمتالله علیه، در سال ۱۰ روز ناپدید میشد. علامه طباطبایی میفرمود «لا یورامی شد»، هیشکی پیدایش نمیکرد. بدون قرار قبلی، دهه آخر ماه رمضون، شبهای قدر که میشد، یکهو میدیدیم بدون هیچ قراری ارتباط بود، میرفتند. شاگردان میآمدند، یکهو میدیدند آقای قاضی دیگر نیست. نه همسر خبر دارد، نه فرزند خبر دارد. هیشکی دیگر ازش خبر نداشت. یک ده روزی ناپدید میشد. از علما سؤال شد: «این ده روز را آقای قاضی چکار میکرد؟ کجا میرفت؟» یکی از بزرگان فرمود که ایشان با امام زمان دهه آخر ماه رمضان معتکف میشد. ۱۰ روز تک و تنها با امام زمان معتکف. دوازدهم معتکف میشوند دیگر. دهه آخر ماه سیره پیغمبر بوده است. چقدر آدم میتواند نزدیک شود! ۱۰ روز تنها با امام زمان معتکف شود. خیلی خیلی عظمت. کدام یک از ما به اینجا میتوانیم برسیم؟ البته همهمان میتوانیم برسیم، ولی اول کار که نمیشود که مسجد محلهمان حال ندارم بروم، انشاءالله دهه آخر امام زمان. نمازهایم را حال ندارم بخوانم، روزه ماه شعبان را حال ندارم بگیرم. اینها کار میخواهند. آرامآرام. همینقدری که میدانیم، همین را باید نگه داریم برای خودمان. میدانیم آقا صدای ما را امام زمان میشنود، اگر توسل کنیم جواب میدهد. درخواست خب در مشکلات گاهی به صد نفر رو میزنیم، انگار نه انگار صاحب داریم، امام زمان داریم. میشود نه. صدای ما را، درخواست ما را اجابت میکند. همین خودش معرفت است دیگر. این هم یک معرفت. همین معرفت را اگر آدم بماند پایش، باورش میشود. این که باور شد، ملکه شد، آدم آماده میشود برای معرفت بعدی. خوراک است دیگر. خوراک روحیه، خوراک معنوی. این بچه همین غذای میکسشده با شیر، خورد شده، همین را بهش میدهند. همین را فعلاً بخورد، یک کم جان بگیرد، بعد کمکم پلو خورش هم میرسد. از شیر میگیرند که کلهپاچه جلوی بچه نمیگذارند که! بله، میگویند استخوانش را هم پاک کن، دندان دربیاور و بعد کمکم بفهمد و نیش بکشد و تا دندان دربیاورد باید چکار کند؟ دندان دربیاورد. همین فعلاً همین غذای معمولی که بهش میدهند، چیچی بهش میگویند؟ غذای بچه را اسمش چیچی است؟ سرلاک. خیلی خوشمزه است، لامصب! همین سرلاک را باید فعلاً بخورد. بعد آرامآرام دندان هم درمیآورد. آرامآرام گوشت هم میتواند بخورد. میتواند بجود. میرسد به آنجا که استخوان هم به دندان بکشد. از اول که نمیشود بهش گفت: «آقا برو استخوان. نه تا استخوان به دندان نکشید، این بهش نمیگویند غذا معرفت.» بله، معرفت آنی بوده که امثال آقای قاضی داشتند. ۲۴ ساعت بنشینم تمرکز کنم، بشوم آقای قاضی. بیایم بیرون. زحمت دارد. چهل سال فقط میگوید که من زحمت کشیدم تا در به رویم باز شد. در قضیه حرم حضرت عباس علیهالسلام. قدم به قدم، آرام، تدریجاً.
«اگر رشد انسان در درگیری حق و باطل است، حق را بیشتر باز کنیم. چرا که گیر کار عدم شناخت حق و حقیقت است. اگر امروز از حق دفاع کنی، میگویند شستوشوی مغزی است. یک جمله قانعکننده در مورد حق.» کدام از حق مطلق؟ خدا. «ذلک بأن الله هو الحق.» آیه قرآن در سوره حج. «ان الله هو الحق.» حق مطلق خداست. خود خدا حق مطلق است. صفات خدا، افعال خدا، اوامر خدا، اینها حق. برای ماها در مرتبهای که سادهترین مرتبه، پایینترین مرتبه حق، در پایینترین مرتبهاش میشود دستور خدا. حق دستور خداست. آنی که خدا گفته حق. قرآن حق، کلام اهل بیت. «الحق ما رَضِیتُمو والباطل ما اسخَطتُم.» کجاست این عبارت؟ زیارت جامعه کبیره. حرم میروید بخوانید. حق آن چیزی است که شما راضی هستید. نه این که شما به حق راضی، حق آنی است که شما راضیاید. هرچی شما خوشتان آمد، همان حق. هرچی شما بدتان آمد، همان باطل. حق مطلق اهل بیت. «علی مع الحق والحق مع علی.» از سیره امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه غافل نشو. تاریخ امیرالمؤمنین خیلی مهم است. اینها حق است. امیرالمؤمنین چکار میکرد؟ موضعش چی بود؟ رفتارش چی بود؟ کلامش چی بود؟ اینها میشود حق. اهل بیت، کلام اهل بیت، دستور اهل بیت، دستور قرآن، احکام شریعت، همینهایی که دستور دین است. حالا بعضی چیزها خیلی دیگر خیلی جزئی میشود. گاهی اختلافبرانگیز. «در رکعت سوم باید سه بار بگوییم سبحانالله و الحمدلله و لا اله الا الله اکبر یا یک بار بگوییم؟» اختلاف بین علما. بحثهای خیلی جزئی و فرعی. ولی اصلش که دیگر اختلاف نیست دیگر. نماز چه مدلی است؟ نماز اول وقت. اینها که اختلاف ندارد که. واجبات، محرمات، احکام اصلی ما واضح. نمیشود پای حق ایستادن یک جایی وقتی دارد یک چیزی گفته میشود روبروی شریعت، روبروی حکم خدا. البته اینها هر کدام مدل برای خودش باید یک مدل خاصی داشته باشد. نه این که حالا من یککاره بیایم وسط. ادبیاتی میخواهد، یک گفتمانی میخواهد، یک ظرافتی میخواهد، لطافتی میخواهد. این را عرض بکنم. بله، امام حسن و امام حسین دیدند پیرمردی دارد غلط وضو میگیرد. کار خلاف شرع است دیگر. وضو باطل است. من و چکار کردند فلان فلان شده؟ خجالت نمیکشی از این ریشهای سفید؟ با این سنت یک وضو بلد نیستی بگیری؟ برخورد کردن؟ چقدر لطافت بود! «آقا حاجی، ما یک وضو میگیریم. ما مسابقه گذاشتیم کدام قشنگتر است. دو ساعت مسابقه بزنیم. کفشهایتان را دربیاورید، پاهایتان را مسح بکشید.» انرژی نمیخواهد که. یک کلمه بگو: «حاجی، وضو بلدی؟ خاک بر سرت کنم! برو یاد بگیر!» اینجوری نهی از منکر میکنی؟ یک دانه باید بزنی بروی. نه. آقا ایستادند با لطافت. یک کلمه هم نگفتند وضو باطل است. «وضو کدام قشنگتر است؟» گفت: «آه، این راستی اینها نوههای پیغمبرند دیگر. جفتتان درست است. وضو من مشکل داشت.» که مثلاً پس تو یاد بگیر. این هم نگفتم من یاد گرفتم. آفرین، ممنونم از شما. اینها ظرافت بیان حق خودش لطافت میخواهد، ظرافت میخواهد. همین که ما یک چیزی میگوییم که حق است دیگر. هرکی هم قبول ندارد از حرامزادگیاش است. دوستان طلبه سخنرانی میکردند، بعد خب انتقاد وارد بود به بعضی مطالب، به محتوا، به فرم بیان. تذکر میدادند: «آقا، مثلاً این حرف به درد دانشجو نمیخورد، مثلاً خوب نیست.» اعتراض کردند دانشجوها: «اینها همه از لقمه شبهه است. حاجآقا، اینها پول بانکها شده. تهش این است. این لقمههای حرام.» خلاقیت داشته باشی، عقلت را کار بینداز. چون حق است که دلیل نمیشود که هر مدل گفتیم باید قبول کند. هر مدل آوردیم باید قبول کند. ظرافت میخواهد. بیان حق خود این هم باید حق باشد. هم آنی که میگوییم حق باشد، هم آنجوری که میآوریم حق باشد. این نکته مهم.
حالا در مورد این که درگیری حق و باطل. آیه سوره رعد را بخوانید دیگر که میفرماید: «و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض.» که حق و باطل را با همدیگر مقایسه. آیه ۲۸ باید باشد در سوره رعد. آنجا هم خود آیه را هم تفسیر آیه را مطالعه بفرمایید در مورد حق و باطل.
نکاتی فرمودید. «کسی که مستطیع باشد، نرود حج، فلان. همسر بنده اعتقادی به حج رفتن ندارد و همهاش میگوید مکه ما اول سرو سامان دادن به بچههاست. در صورتی که بنده به دلیل کارمند بودن و رسیدن ارث به خودم مستطیع هستم. اما اگر بخواهم برخلاف حرف شوهرم اقدام کنم، حتماً در زندگی خانوادگی به مشکل میخورم. این حدیث برای بنده هم صدق میکند یا خیر؟» خب، الان من اگر جواب بدهم که شما زندگیتان از هم میپاشد، عرض کنم خدمتتان که حج واجب است دیگر. مستطیع شدید باید بروید دیگر. همانی که گفتم حق است دیگر. حالا بقیه آن، آن بخش دوم حقش را باید درست کنید که مشکلی پیش نیاید. انشاءالله. قابل ذکر، متأسفانه همسر بنده اسلام آمریکایی و اصول مثل امر به معروف و نهی از منکر و غیره را قبول ندارد. بنده هم به دلیل حفظ آرامش خانواده سعی میکنم با او درگیر نشوم. اما ضمن گفتن نظراتم، دور از چشم ایشان چکار میکنم؟ یک کارهایی میکنم خلاصه. بله، به یک چیزی عمل میکند. به عقایدم. فکر کنم یک همچین چیزی باید باشد. یک کلمه اینجوری.
عرض کنم که بله دیگر، حج وقتی که مستطیع میشود کسی، دیگر به کس دیگری نباید کار داشته باشد. خدمتتان عرض کنم که استقلال دارد زن از مرد. احکامشان جداست. و وقتی که از خودش پولی دارد و مستطیع شده، باید حج به جا بیاورد. ولی خب، آنجا که باید رفت، یعنی آن که اصلاً تویش بحثی نیست. حالا شما الحمدلله فرمان که دور از چشم ایشان خلاصه مشغول اعمال هستید. عرض کنم خدمتتان که یک جوری باید باشد که تنش پیش نیاید دیگر. مثلاً صبح میروید از خانه بیرون و مثلاً یک دو ساعت پیام بدهید که: «جات خالی، الان جده چه حال و هوای خوبی دارد!» تا غذا درست کنی، خانه را تمیز کنی، من آمدم. انشاءالله از این کارها باید بتوانیم بکنیم. انشاءالله سری بعد با هم. مثلاً من آمدم راه و چاهش را یاد بگیرم. از این حرفها.
بعضیها بلدند. ببینید جامعه ما خب، خیلی متشتت است دیگر. یعنی یک تکه که نیستیم. چند تا جامعه است. مردم ایران، مردم که نداریم که. شاید ده تا گروه، ده تا جامعه است. خود متدینینمان هم مثلاً چندین شعبه شاید بتوانند بشوند. متدینی که انقلاب را قبول دارند. آنهایی که انقلاب را قبول ندارند. آنهایی که انقلاب را قبول دارند، باز خودشان طوایف مختلفی هستند. این رنگبندیهایشان مختلف. ولی جبهه اهل حق، آنقدری که حالا بنده خبر دارم، مطالعه کردم در تاریخ، در مال بحثهای قرآنی، تاریخ انبیا، تاریخ ملتها. به نظر میرسد که ما در طول تاریخ هیچ وقت، هیچ وقت مردمی انقدر پای کار جبهه حق نداشتیم. و این مردم واقعاً هندوانه زیر بغل نیست. من واقعاً متحیر بودم ۲۲ بهمن. جمعیت را که نگاه میکردم، اصلاً آدم فقط اشک شوق میخواست بریزد. کیند این مردم؟ من خودم دیگر باورم نمیشد ۲۲ بهمن امسال انقدر شلوغ بشود. خداوکیلی دارم. اینها کیند؟ وسط قضیه دلار و مرغ و این قضایا. با این وضعیت اغتشاش و این وضعیت رسانهای و این هجوم و این سر و صدا. چقدر این مردم حالیشان است! چقدر این را میفهمند! چقدر اینها شیرفهماند! چقدر اینها خوبند! جدیاند! عزم دارند! اتفاقاً میگویند: «الان بیشتر لازم است. بیشتر کار میکنیم.» خیلی دمت گرم. ما نداشتیم واقعاً. نداشتیم. در طول اول انقلاب، مردم ما از مردم حجاز بالاتر، از مردم کوفه بالاتر. من اول انقلاب بود. الان باید بگوییم مردم از مردم اول انقلاب بالاترند. قطعاً بالاترند. بله، ریزش هم داشتیم. الان نیستند. ول کردند رفتند. ببین چقدر رزمندهها، مثلاً طرف رفته جبهه، آمده جانباز، اسیر بوده، فلان بوده، ضدانقلاب شده. بله، در نسل دهههفتادی، دهههشتادی اینها وسط این ماجراها بزرگ شدند دیگر. پای ماهواره و پای اینترنت و در این دههنودیها این قضیه «سلام فرمانده». کدام یک از شماها آن دفعه اولی که این کلیپ «سلام فرمانده» را در گوشی؟ کدام یک از شما فکر میکردید اتفاق در مورد «سلام فرمانده» رقم بخورد؟ یک نفر بگوید من میدانستم این کلیپ این جور پخش میشود. کل ایران را میگیرد. کل دنیا را میگیرد. اگر کسی بگوید، من ازش دستورالعمل عرفانی میخواهم. چون قطعاً چشم برزخی دارد. کی این را فکر میکرد؟ در محاسبه کداممان بود؟ دههنودی این جوری یکهو انقلاب میکند، کل دنیا میریزد به هم. آن چیزی که ما در ظاهر میبینیم با آن چیزی که در باطن قضیه است، خیلی متفاوت. البته امتحانات هم به همین دلیل سخت است. چون مردم خیلی خوبند، امتحان پس میدهند. شاید در طول تاریخ بینظیر بود. شاید هیچ ملتی، هیچ امتی انقدر در فشار زیر ضرب نبود. حالا هم به حسب ظاهر هم به حسب باطن. باطنش هم خیلی گفته نمیشود و پخش نمیشود و اینها. این شیاطین و اجانین در باطن عالم دارند چکار میکنند؟ با این جبهه حق، با این مردم چطور درگیرند؟ چطور دارند آسیب میزنند؟ آنهایی که بلدند، آنهایی که بلدند و مثلاً گاهی در این وادیها بودند و خبر دارند و اینها، چیزهای عجیب و غریبی میگویند از کاری که شیاطین دارند در باطن عالم میکنند. آنها هم به صرافت افتادهاند دیگر. احساس میکنند که کارشان دارد تمام میشود. مرگ را دارند جلو چشم خودشان میبینند. نشانههای ظهور یکی دو تا نیست، محدود نیست. خیلی روشن است. یعنی عالم قشنگ مشخص است که از یک شب ظلمانی عبور کرده. این تعبیر بنده یک سخنرانی که داشتم شب نیمه شعبان مشهد، جای دیگر این را عرض کردم. گفتم که: «درست است که الان هوا گرگ و میش است، تاریک است. مثل بین الطلوعین. درست است که هوا تاریک است، ولی دیگر همهمان میدانیم که شب تمام شده.» اذان صبح که میشود هوا تاریک است. هیچ فرقی نمیکند. ولی همه میدانند شب تمام شده. یعنی رضا اسکول، نوه رضا قلدر. «وکالت بدین.» «ژیلت بفرستین.» بنده خدا را وکالت جمع میکنند. جمهوری اسلامی گرفته. شاهزاده خندهاش نگیرد. بنده خدا پهلوی چه گفتمانی میشود بعد جمهوری اسلامی که بگوید: «آقا، اینها این خوبیهایی که آخوندها مثلاً ویدیو دوست داشتی و اینها داشتند، اینها را ما داریم. ۱۰ تا چیز دیگر هم داریم. آنها ندارند.» تو چه پوئنی داری که الان هست که مردم شاکیاند از این نظام، از این رژیم؟ دو تا از اینها که الان هست را داشته باش. حالا از آن ۱۰۰ تایی هم که ندارد، باز دو تایش را هم داشته باشی، قبول است. میگوید: «من تمام وقت مشغول کار سیاسی بودم. دیگر وقت نکردم کار اقتصادی کنم. مامانم پول میداد.» من. کدام عاقلی، کدام جوانی، کدام کی در مملکت ما الان این حرف را میشنود، خندهاش نمیگیرد؟ اپوزیسیون پول هم درمیآورند. «زندگی.» چقدر حرفها مسخره است! اصلاً رنگ باخته نیست. یعنی یک چیزی که شما این را برداری، اصطلاحاً در علوم سیاسی میگویند آلترناتیو. این را برداری جایگزین کنی، بگویی من بهترش را میآورم. یک چیزی که همه را قانع کنی. نگویید اینها بروند کی میآیند؟ پس اولهای داستان یادتان است دیگر. در مهر و آبان و اینها گفتند اینها را نگیر. «فقط مهم این است که آخوندها بروند.» رونمایی نمیکردند از جایگزین. «خیابان شلوغ بشود. ملت بیایند.» بعد بگویند: «نه، خبری نشد.» دیگر گفتند: «آقا جایگزینش را هم بگوییم.» گفتند پهلوی. پاشیدند ۱۰ تا گروه شدند که ما با پهلوی. روحالله زم یادتان است؟ چی مسخره میکردند رضا پهلوی را؟ به خودشان، همدیگر را سر کار میزنند. خودشان به همدیگر میخندند در خلوت. چیزی ندارند که خودشان بخواهند بهش افتخار بکنند. شب تمام شده. یعنی خودشان را هم بکشند، دیگر نمیتوانند ما را به شب برگردانند. ولی هنوز هم روشن نشده. اتفاقاً بین الطلوعین میگویند چی؟ آمار تصادف، بیشترین وقت تصادف بین الطلوعین است. گرگ و میش. خیلی پدر آدم را درمیآورد. نه کامل روشن است، نه کامل تاریک است. یعنی چراغ روشن میکنی، جایی روشن نمیکند. رانندگی شب باشد، تاریک باشد، چراغ ماشینت را روشن میکنی، میبینی. روز هم که روشن است، خاموش میکنی راه میروی. بین الطلوعین نه. چراغ میتوانی روشن کنی، میتوانی خاموش کنی. علی ای حال مبهم است. بیشتر تصادف میشود. شب تمام شده، ولی هنوز گرفتاریهای شب تمام نشده. بین الطلوعین ظهور هستیم. به قول مرحوم آیتالله حائری شیرازی، این دوره. شب دیگر تمام شده. دیگر این مردم نه فقط اینجا، در کل دنیا، در کل جهان اسلام. خود اسرائیلش را نگاه کنید. اوضاع چطور است؟ خندهاش میگیرد. یعنی اینهایی که میخواستند از نیل تا فرات را بگیرند، حالشان به هم میخورد از این رژیم حاکم. کار اینها تمام شده، ولی کار ما تازه شروع شده. این دوره از همه این دورهها سختتر. یکی از رفقا جمعه پیش بود. همین جمعه بود. جمعه پیش در حرم حضرت عبدالعظیم. از رفقای خوبمان، از رفقای باصفایمان، طلبه فاضل، از منبریهای مشهور تهران. عبدالعظیم همدیگر را دیدیم و حال و احوال و اینها. یکهو ایشان گفت. حالا یادم نیست به چه مناسبتی هم گفت. گفت که یکی از دوستان در عالم رؤیا پیغمبر اکرم. حالا من با جزئیات یادم نمانده، میترسم یک کمی جابجا بشود. گفت که پیغمبر اکرم را دیده بود. پیامبر اکرم به امام زمان اشاره کردند. بلند شد. گفت دیدم که مثلاً امام زمان بلند شدند به حالت آمادگی، مثلاً برای حرکت و اینها. حالا این جزئیاتش یادم نمانده. این جمله آخرش را میخواستم بگویم. گفت که پیغمبر اکرم قریب به این مضمون در رؤیا به این آقا گفته بود که، گفته بودند مثلاً ظهور نزدیک است و تعابیر این شکلی و اینها. این دوره، دوره فتنهای است که هرکی منتظر باشد، ولی اخلاص نداشته باشد، سقوط میکند. فتنه مخلصین. منتظری نیست. اخلاص. آقا، ساده نیست که. باید فقط به خاطر خدا بگویی امام زمان. نرخ فشارش بیشتر است. نگویی سقوط این شکلی است. هرچی میرود جلوتر، سختتر میشود. اخلاص بیشتر میخواهد.
نکته مهم: «خب، گفتند که مثال علم را که زدیم، به نظرم رسید که بیشتر سؤال ایجاد کرد و گم شد. تصور من از امام اینطور است که...»
خب، یک چند دقیقهای چند تا سؤالی را که مانده، خیلی سریع مروری داشته باشیم. گفتند: «در مورد بحث اضطرار نسبت به کار کردن در راه امام زمان توضیح بفرمایید. اضطرار شناخت امام زمان چقدر در زندگی ما کاربرد دارد؟» نکته خوبی است. همین بحثمان سر همین بود. زندگی اگر در تمام سطوح و ابعادش تفسیر شود، آنوقت میتوان گفت که امام زمان کجای زندگی ماست. ما گاهی زندگی را خلاصه میکنیم به همین آب و خوراک و نان و ازدواج و اینها. بعد ممکن است بگوییم: «خب، امام زمان کجای این زندگی ماست؟» کجای زندگی ماست، یعنی مثلاً اگر منظور مستقیم این است که آب بگذارند جلوی شما و آب بخورید و اینها، شاید امام زمان این جای زندگی شما نباشند. و این کمترین سطحی است که کمترین کاربردی است که امام زمان در زندگی ما دارد، این بخش مادی ما، که آنجا هم البته قطعاً کاربرد دارد، قطعاً کاربرد دارد. آن اصل زندگی، آن حیثیّت ابدی زندگی، «ان الدار الاخره لهی الحیوان»؛ زندگی اصلاً آخرت است. اصلاً قرآن میگوید که زندگی آن است. حالا اینجا را هم به شوخی به آن میگوییم حیات. «الحیوه الدنیا» یک حیات کوچولو، حیات پست است. این زندگی بیهوده است. این شبیه زندگی است. اینکه ما الان داریم شبیه زندگی است. در این تجربیات نزدیک به مرگ میدیدید دیگر. زندگی آنجاست. اصلاً اینجا همه چیز فیک است، همه چیز قلابی است، مسخره است. اصلاً نمیشود به اینها... در آن کتاب «آنسوی مرگ» میگفت که من وقتی رفتم درختهای آنجا را دیدم، برگشتم، دیگر احساس میکنم درختهای اینجا را که میبینم، انگار یک جوراب مشکی گذاشتهام جلوی چشمم. از پشت جوراب دارم درختها را نگاه میکنم. وای، انقدر همه چیز تقلبی و فیک و الکی است اینجا! البته همین را هم امام زمان آباد میکنند. این بُعد حیوانی ما را هم همین را هم به واسطه امام زنده میشود، درست میشود و عدالت را همینجا برقرار میکند، آرامش را همینجا حاکم میکند، جلوی ظلم را میگیرد، از این تشدد و تشویش خاطر و اضطراب و از این، عرض کنم که کلاهبرداریها و کلاه گذاشتنها و از همه اینها ما را نجات میدهد. لذت حقیقی همین زندگی را به ما میچشاند. از همینهایی که خدا برای ما خلق کرده، در همین زندگی که از اینها لذت ببریم، این را هم امام زمان به ما میچشاند. آیتالله بهجت، یکی از جملاتی که دارند، در این کتاب «حضرت حجت» -انشاءالله کتاب را بگیرید، بخوانید. کتاب قشنگی است. معرفی کردم این کتاب را- یکی از جملاتی که ایشان زیاد میفرمودند، آیتالله بهجت، این است که باید بفهمیم دنیایمان هم با امام آباد میشود. دنیایمان هم با امام آباد میشود، نه فقط آخرت. دنیایمان هم با امام آباد میشود. این نکته بسیار مهم است. غیر امام نمیتواند دنیای ما را آباد بکند.
خب، این حالا یک جهتی بود در این بحث. و آن جنبههای معنوی و حقیقی، هرچه بیشتر روی آن فکر شود، آدم آن اضطرارش به امام زمان بیشتر میشود. استاد حقیقی نفوس امام زمان است. استاد معنویت امام زمان است. استاد کامل امام زمان است. این را اگر آدم درک بکند، بیتاب میشود، بیقرار میشود. خدا کند که بنده هم این را بفهمم. این دیگر برمیگردد به چی؟ به معرفت، به شناخت. این همین شناختهای ابتدایی که ما پیدا میکنیم را اگر خودمان را نسبت به اینها باورمند بکنیم، ملتزم بشویم. ما آن معرفتهای سنگین و عمیق را که نمیتوانیم اول کار پیدا کنیم. بله، سید علی آقای قاضی، رحمتالله علیه، در سال ۱۰ روز ناپدید میشد. علامه طباطبایی میفرمود «لا یورامی شد»، هیشکی پیدایش نمیکرد. بدون قرار قبلی، دهه آخر ماه رمضون، شبهای قدر که میشد، یکهو میدیدیم بدون هیچ قراری ارتباط بود، میرفتند. شاگردان میآمدند، یکهو میدیدند آقای قاضی دیگر نیست. نه همسر خبر دارد، نه فرزند خبر دارد. هیشکی دیگر ازش خبر نداشت. یک ده روزی ناپدید میشد. از علما سؤال شد: «این ده روز را آقای قاضی چکار میکرد؟ کجا میرفت؟» یکی از بزرگان فرمود که ایشان با امام زمان دهه آخر ماه رمضان معتکف میشد. ۱۰ روز تک و تنها با امام زمان معتکف. دوازدهم معتکف میشوند دیگر. دهه آخر ماه سیره پیغمبر بوده است. چقدر آدم میتواند نزدیک شود! ۱۰ روز تنها با امام زمان معتکف شود. خیلی خیلی عظمت. کدام یک از ما به اینجا میتوانیم برسیم؟ البته همهمان میتوانیم برسیم، ولی اول کار که نمیشود که مسجد محلهمان حال ندارم بروم، انشاءالله دهه آخر امام زمان. نمازهایم را حال ندارم بخوانم، روزه ماه شعبان را حال ندارم بگیرم. اینها کار میخواهند. آرامآرام. همینقدری که میدانیم، همین را باید نگه داریم برای خودمان. میدانیم آقا صدای ما را امام زمان میشنود، اگر توسل کنیم جواب میدهد. درخواست خب در مشکلات گاهی به صد نفر رو میزنیم، انگار نه انگار صاحب داریم، امام زمان داریم. میشود نه. صدای ما را، درخواست ما را اجابت میکند. همین خودش معرفت است دیگر. این هم یک معرفت. همین معرفت را اگر آدم بماند پایش، باورش میشود. این که باور شد، ملکه شد، آدم آماده میشود برای معرفت بعدی. خوراک است دیگر. خوراک روحیه، خوراک معنوی. این بچه همین غذای میکسشده با شیر، خورد شده، همین را بهش میدهند. همین را فعلاً بخورد، یک کم جان بگیرد، بعد کمکم پلو خورش هم میرسد. از شیر میگیرند که کلهپاچه جلوی بچه نمیگذارند که! بله، میگویند استخوانش را هم پاک کن، دندان دربیاور و بعد کمکم بفهمد و نیش بکشد و تا دندان دربیاورد باید چکار کند؟ دندان دربیاورد. همین فعلاً همین غذای معمولی که بهش میدهند، چیچی بهش میگویند؟ غذای بچه را اسمش چیچی است؟ سرلاک. خیلی خوشمزه است، لامصب! همین سرلاک را باید فعلاً بخورد. بعد آرامآرام دندان هم درمیآورد. آرامآرام گوشت هم میتواند بخورد. میتواند بجود. میرسد به آنجا که استخوان هم به دندان بکشد. از اول که نمیشود بهش گفت: «آقا برو استخوان. نه تا استخوان به دندان نکشید، این بهش نمیگویند غذا معرفت.» بله، معرفت آنی بوده که امثال آقای قاضی داشتند. ۲۴ ساعت بنشینم تمرکز کنم، بشوم آقای قاضی. بیایم بیرون. زحمت دارد. چهل سال فقط میگوید که من زحمت کشیدم تا در به رویم باز شد. در قضیه حرم حضرت عباس علیهالسلام. قدم به قدم، آرام، تدریجاً.
«اگر رشد انسان در درگیری حق و باطل است، حق را بیشتر باز کنیم. چرا که گیر کار عدم شناخت حق و حقیقت است. اگر امروز از حق دفاع کنی، میگویند شستوشوی مغزی است. یک جمله قانعکننده در مورد حق.» کدام از حق مطلق؟ خدا. «ذلک بأن الله هو الحق.» آیه قرآن در سوره حج. «ان الله هو الحق.» حق مطلق خداست. خود خدا حق مطلق است. صفات خدا، افعال خدا، اوامر خدا، اینها حق. برای ماها در مرتبهای که سادهترین مرتبه، پایینترین مرتبه حق، در پایینترین مرتبهاش میشود دستور خدا. حق دستور خداست. آنی که خدا گفته حق. قرآن حق، کلام اهل بیت. «الحق ما رَضِیتُمو والباطل ما اسخَطتُم.» کجاست این عبارت؟ زیارت جامعه کبیره. حرم میروید بخوانید. حق آن چیزی است که شما راضی هستید. نه این که شما به حق راضی، حق آنی است که شما راضیاید. هرچی شما خوشتان آمد، همان حق. هرچی شما بدتان آمد، همان باطل. حق مطلق اهل بیت. «علی مع الحق والحق مع علی.» از سیره امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه غافل نشو. تاریخ امیرالمؤمنین خیلی مهم است. اینها حق است. امیرالمؤمنین چکار میکرد؟ موضعش چی بود؟ رفتارش چی بود؟ کلامش چی بود؟ اینها میشود حق. اهل بیت، کلام اهل بیت، دستور اهل بیت، دستور قرآن، احکام شریعت، همینهایی که دستور دین است. حالا بعضی چیزها خیلی دیگر خیلی جزئی میشود. گاهی اختلافبرانگیز. «در رکعت سوم باید سه بار بگوییم سبحانالله و الحمدلله و لا اله الا الله اکبر یا یک بار بگوییم؟» اختلاف بین علما. بحثهای خیلی جزئی و فرعی. ولی اصلش که دیگر اختلاف نیست دیگر. نماز چه مدلی است؟ نماز اول وقت. اینها که اختلاف ندارد که. واجبات، محرمات، احکام اصلی ما واضح. نمیشود پای حق ایستادن یک جایی وقتی دارد یک چیزی گفته میشود روبروی شریعت، روبروی حکم خدا. البته اینها هر کدام مدل برای خودش باید یک مدل خاصی داشته باشد. نه این که حالا من یککاره بیایم وسط. ادبیاتی میخواهد، یک گفتمانی میخواهد، یک ظرافتی میخواهد، لطافتی میخواهد. این را عرض بکنم. بله، امام حسن و امام حسین دیدند پیرمردی دارد غلط وضو میگیرد. کار خلاف شرع است دیگر. وضو باطل است. من و چکار کردند فلان فلان شده؟ خجالت نمیکشی از این ریشهای سفید؟ با این سنت یک وضو بلد نیستی بگیری؟ برخورد کردن؟ چقدر لطافت بود! «آقا حاجی، ما یک وضو میگیریم. ما مسابقه گذاشتیم کدام قشنگتر است. دو ساعت مسابقه بزنیم. کفشهایتان را دربیاورید، پاهایتان را مسح بکشید.» انرژی نمیخواهد که. یک کلمه بگو: «حاجی، وضو بلدی؟ خاک بر سرت کنم! برو یاد بگیر!» اینجوری نهی از منکر میکنی؟ یک دانه باید بزنی بروی. نه. آقا ایستادند با لطافت. یک کلمه هم نگفتند وضو باطل است. «وضو کدام قشنگتر است؟» گفت: «آه، این راستی اینها نوههای پیغمبرند دیگر. جفتتان درست است. وضو من مشکل داشت.» که مثلاً پس تو یاد بگیر. این هم نگفتم من یاد گرفتم. آفرین، ممنونم از شما. اینها ظرافت بیان حق خودش لطافت میخواهد، ظرافت میخواهد. همین که ما یک چیزی میگوییم که حق است دیگر. هرکی هم قبول ندارد از حرامزادگیاش است. دوستان طلبه سخنرانی میکردند، بعد خب انتقاد وارد بود به بعضی مطالب، به محتوا، به فرم بیان. تذکر میدادند: «آقا، مثلاً این حرف به درد دانشجو نمیخورد، مثلاً خوب نیست.» اعتراض کردند دانشجوها: «اینها همه از لقمه شبهه است. حاجآقا، اینها پول بانکها شده. تهش این است. این لقمههای حرام.» خلاقیت داشته باشی، عقلت را کار بینداز. چون حق است که دلیل نمیشود که هر مدل گفتیم باید قبول کند. هر مدل آوردیم باید قبول کند. ظرافت میخواهد. بیان حق خود این هم باید حق باشد. هم آنی که میگوییم حق باشد، هم آنجوری که میآوریم حق باشد. این نکته مهم.
حالا در مورد این که درگیری حق و باطل. آیه سوره رعد را بخوانید دیگر که میفرماید: «و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض.» که حق و باطل را با همدیگر مقایسه. آیه ۲۸ باید باشد در سوره رعد. آنجا هم خود آیه را هم تفسیر آیه را مطالعه بفرمایید در مورد حق و باطل.
نکاتی فرمودید. «کسی که مستطیع باشد، نرود حج، فلان. همسر بنده اعتقادی به حج رفتن ندارد و همهاش میگوید مکه ما اول سرو سامان دادن به بچههاست. در صورتی که بنده به دلیل کارمند بودن و رسیدن ارث به خودم مستطیع هستم. اما اگر بخواهم برخلاف حرف شوهرم اقدام کنم، حتماً در زندگی خانوادگی به مشکل میخورم. این حدیث برای بنده هم صدق میکند یا خیر؟» خب، الان من اگر جواب بدهم که شما زندگیتان از هم میپاشد، عرض کنم خدمتتان که حج واجب است دیگر. مستطیع شدید باید بروید دیگر. همانی که گفتم حق است دیگر. حالا بقیه آن، آن بخش دوم حقش را باید درست کنید که مشکلی پیش نیاید. انشاءالله. قابل ذکر، متأسفانه همسر بنده اسلام آمریکایی و اصول مثل امر به معروف و نهی از منکر و غیره را قبول ندارد. بنده هم به دلیل حفظ آرامش خانواده سعی میکنم با او درگیر نشوم. اما ضمن گفتن نظراتم، دور از چشم ایشان چکار میکنم؟ یک کارهایی میکنم خلاصه. بله، به یک چیزی عمل میکند. به عقایدم. فکر کنم یک همچین چیزی باید باشد. یک کلمه اینجوری.
عرض کنم که بله دیگر، حج وقتی که مستطیع میشود کسی، دیگر به کس دیگری نباید کار داشته باشد. خدمتتان عرض کنم که استقلال دارد زن از مرد. احکامشان جداست. و وقتی که از خودش پولی دارد و مستطیع شده، باید حج به جا بیاورد. ولی خب، آنجا که باید رفت، یعنی آن که اصلاً تویش بحثی نیست. حالا شما الحمدلله فرمان که دور از چشم ایشان خلاصه مشغول اعمال هستید. عرض کنم خدمتتان که یک جوری باید باشد که تنش پیش نیاید دیگر. مثلاً صبح میروید از خانه بیرون و مثلاً یک دو ساعت پیام بدهید که: «جات خالی، الان جده چه حال و هوای خوبی دارد!» تا غذا درست کنی، خانه را تمیز کنی، من آمدم. انشاءالله از این کارها باید بتوانیم بکنیم. انشاءالله سری بعد با هم. مثلاً من آمدم راه و چاهش را یاد بگیرم. از این حرفها.
بعضیها بلدند. ببینید جامعه ما خب، خیلی متشتت است دیگر. یعنی یک تکه که نیستیم. چند تا جامعه است. مردم ایران، مردم که نداریم که. شاید ده تا گروه، ده تا جامعه است. خود متدینینمان هم مثلاً چندین شعبه شاید بتوانند بشوند. متدینی که انقلاب را قبول دارند. آنهایی که انقلاب را قبول ندارند. آنهایی که انقلاب را قبول دارند، باز خودشان طوایف مختلفی هستند. این رنگبندیهایشان مختلف. ولی جبهه اهل حق، آنقدری که حالا بنده خبر دارم، مطالعه کردم در تاریخ، در مال بحثهای قرآنی، تاریخ انبیا، تاریخ ملتها. به نظر میرسد که ما در طول تاریخ هیچ وقت، هیچ وقت مردمی انقدر پای کار جبهه حق نداشتیم. و این مردم واقعاً هندوانه زیر بغل نیست. من واقعاً متحیر بودم ۲۲ بهمن. جمعیت را که نگاه میکردم، اصلاً آدم فقط اشک شوق میخواست بریزد. کیند این مردم؟ من خودم دیگر باورم نمیشد ۲۲ بهمن امسال انقدر شلوغ بشود. خداوکیلی دارم. اینها کیند؟ وسط قضیه دلار و مرغ و این قضایا. با این وضعیت اغتشاش و این وضعیت رسانهای و این هجوم و این سر و صدا. چقدر این مردم حالیشان است! چقدر این را میفهمند! چقدر اینها شیرفهماند! چقدر اینها خوبند! جدیاند! عزم دارند! اتفاقاً میگویند: «الان بیشتر لازم است. بیشتر کار میکنیم.» خیلی دمت گرم. ما نداشتیم واقعاً. نداشتیم. در طول اول انقلاب، مردم ما از مردم حجاز بالاتر، از مردم کوفه بالاتر. من اول انقلاب بود. الان باید بگوییم مردم از مردم اول انقلاب بالاترند. قطعاً بالاترند. بله، ریزش هم داشتیم. الان نیستند. ول کردند رفتند. ببین چقدر رزمندهها، مثلاً طرف رفته جبهه، آمده جانباز، اسیر بوده، فلان بوده، ضدانقلاب شده. بله، در نسل دهههفتادی، دهههشتادی اینها وسط این ماجراها بزرگ شدند دیگر. پای ماهواره و پای اینترنت و در این دههنودیها این قضیه «سلام فرمانده». کدام یک از شماها آن دفعه اولی که این کلیپ «سلام فرمانده» را در گوشی؟ کدام یک از شما فکر میکردید اتفاق در مورد «سلام فرمانده» رقم بخورد؟ یک نفر بگوید من میدانستم این کلیپ این جور پخش میشود. کل ایران را میگیرد. کل دنیا را میگیرد. اگر کسی بگوید، من ازش دستورالعمل عرفانی میخواهم. چون قطعاً چشم برزخی دارد. کی این را فکر میکرد؟ در محاسبه کداممان بود؟ دههنودی این جوری یکهو انقلاب میکند، کل دنیا میریزد به هم. آن چیزی که ما در ظاهر میبینیم با آن چیزی که در باطن قضیه است، خیلی متفاوت. البته امتحانات هم به همین دلیل سخت است. چون مردم خیلی خوبند، امتحان پس میدهند. شاید در طول تاریخ بینظیر بود. شاید هیچ ملتی، هیچ امتی انقدر در فشار زیر ضرب نبود. حالا هم به حسب ظاهر هم به حسب باطن. باطنش هم خیلی گفته نمیشود و پخش نمیشود و اینها. این شیاطین و اجانین در باطن عالم دارند چکار میکنند؟ با این جبهه حق، با این مردم چطور درگیرند؟ چطور دارند آسیب میزنند؟ آنهایی که بلدند، آنهایی که بلدند و مثلاً گاهی در این وادیها بودند و خبر دارند و اینها، چیزهای عجیب و غریبی میگویند از کاری که شیاطین دارند در باطن عالم میکنند. آنها هم به صرافت افتادهاند دیگر. احساس میکنند که کارشان دارد تمام میشود. مرگ را دارند جلو چشم خودشان میبینند. نشانههای ظهور یکی دو تا نیست، محدود نیست. خیلی روشن است. یعنی عالم قشنگ مشخص است که از یک شب ظلمانی عبور کرده. این تعبیر بنده یک سخنرانی که داشتم شب نیمه شعبان مشهد، جای دیگر این را عرض کردم. گفتم که: «درست است که الان هوا گرگ و میش است، تاریک است. مثل بین الطلوعین. درست است که هوا تاریک است، ولی دیگر همهمان میدانیم که شب تمام شده.» اذان صبح که میشود هوا تاریک است. هیچ فرقی نمیکند. ولی همه میدانند شب تمام شده. یعنی رضا اسکول، نوه رضا قلدر. «وکالت بدین.» «ژیلت بفرستین.» بنده خدا را وکالت جمع میکنند. جمهوری اسلامی گرفته. شاهزاده خندهاش نگیرد. بنده خدا پهلوی چه گفتمانی میشود بعد جمهوری اسلامی که بگوید: «آقا، اینها این خوبیهایی که آخوندها مثلاً ویدیو دوست داشتی و اینها داشتند، اینها را ما داریم. ۱۰ تا چیز دیگر هم داریم. آنها ندارند.» تو چه پوئنی داری که الان هست که مردم شاکیاند از این نظام، از این رژیم؟ دو تا از اینها که الان هست را داشته باش. حالا از آن ۱۰۰ تایی هم که ندارد، باز دو تایش را هم داشته باشی، قبول است. میگوید: «من تمام وقت مشغول کار سیاسی بودم. دیگر وقت نکردم کار اقتصادی کنم. مامانم پول میداد.» من. کدام عاقلی، کدام جوانی، کدام کی در مملکت ما الان این حرف را میشنود، خندهاش نمیگیرد؟ اپوزیسیون پول هم درمیآورند. «زندگی.» چقدر حرفها مسخره است! اصلاً رنگ باخته نیست. یعنی یک چیزی که شما این را برداری، اصطلاحاً در علوم سیاسی میگویند آلترناتیو. این را برداری جایگزین کنی، بگویی من بهترش را میآورم. یک چیزی که همه را قانع کنی. نگویید اینها بروند کی میآیند؟ پس اولهای داستان یادتان است دیگر. در مهر و آبان و اینها گفتند اینها را نگیر. «فقط مهم این است که آخوندها بروند.» رونمایی نمیکردند از جایگزین. «خیابان شلوغ بشود. ملت بیایند.» بعد بگویند: «نه، خبری نشد.» دیگر گفتند: «آقا جایگزینش را هم بگوییم.» گفتند پهلوی. پاشیدند ۱۰ تا گروه شدند که ما با پهلوی. روحالله زم یادتان است؟ چی مسخره میکردند رضا پهلوی را؟ به خودشان، همدیگر را سر کار میزنند. خودشان به همدیگر میخندند در خلوت. چیزی ندارند که خودشان بخواهند بهش افتخار بکنند. شب تمام شده. یعنی خودشان را هم بکشند، دیگر نمیتوانند ما را به شب برگردانند. ولی هنوز هم روشن نشده. اتفاقاً بین الطلوعین میگویند چی؟ آمار تصادف، بیشترین وقت تصادف بین الطلوعین است. گرگ و میش. خیلی پدر آدم را درمیآورد. نه کامل روشن است، نه کامل تاریک است. یعنی چراغ روشن میکنی، جایی روشن نمیکند. رانندگی شب باشد، تاریک باشد، چراغ ماشینت را روشن میکنی، میبینی. روز هم که روشن است، خاموش میکنی راه میروی. بین الطلوعین نه. چراغ میتوانی روشن کنی، میتوانی خاموش کنی. علی ای حال مبهم است. بیشتر تصادف میشود. شب تمام شده، ولی هنوز گرفتاریهای شب تمام نشده. بین الطلوعین ظهور هستیم. به قول مرحوم آیتالله حائری شیرازی، این دوره. شب دیگر تمام شده. دیگر این مردم نه فقط اینجا، در کل دنیا، در کل جهان اسلام. خود اسرائیلش را نگاه کنید. اوضاع چطور است؟ خندهاش میگیرد. یعنی اینهایی که میخواستند از نیل تا فرات را بگیرند، حالشان به هم میخورد از این رژیم حاکم. کار اینها تمام شده، ولی کار ما تازه شروع شده. این دوره از همه این دورهها سختتر. یکی از رفقا جمعه پیش بود. همین جمعه بود. جمعه پیش در حرم حضرت عبدالعظیم. از رفقای خوبمان، از رفقای باصفایمان، طلبه فاضل، از منبریهای مشهور تهران. عبدالعظیم همدیگر را دیدیم و حال و احوال و اینها. یکهو ایشان گفت. حالا یادم نیست به چه مناسبتی هم گفت. گفت که یکی از دوستان در عالم رؤیا پیغمبر اکرم. حالا من با جزئیات یادم نمانده، میترسم یک کمی جابجا بشود. گفت که پیغمبر اکرم را دیده بود. پیامبر اکرم به امام زمان اشاره کردند. بلند شد. گفت دیدم که مثلاً امام زمان بلند شدند به حالت آمادگی، مثلاً برای حرکت و اینها. حالا این جزئیاتش یادم نمانده. این جمله آخرش را میخواستم بگویم. گفت که پیغمبر اکرم قریب به این مضمون در رؤیا به این آقا گفته بود که، گفته بودند مثلاً ظهور نزدیک است و تعابیر این شکلی و اینها. این دوره، دوره فتنهای است که هرکی منتظر باشد، ولی اخلاص نداشته باشد، سقوط میکند. فتنه مخلصین. منتظری نیست. اخلاص. آقا، ساده نیست که. باید فقط به خاطر خدا بگویی امام زمان. نرخ فشارش بیشتر است. نگویی سقوط این شکلی است. هرچی میرود جلوتر، سختتر میشود. اخلاص بیشتر میخواهد.
نکته مهم: «خب، گفتند که مثال علم را که زدیم، به نظرم رسید که بیشتر سؤال ایجاد کرد و گم شد. تصور من از امام اینطور است که...»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول بخش اول
نگین آفرینش
جلسه اول بخش دوم
نگین آفرینش
جلسه دوم بخش اول
نگین آفرینش
جلسه دوم بخش دوم
نگین آفرینش
جلسه دوم بخش سوم
نگین آفرینش
جلسه سوم بخش دوم
نگین آفرینش
در حال بارگذاری نظرات...