معرفی
بررسی و تبیین سیره امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در قبال چنین حاکمیتی با این اوصاف
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) این حاکمیت را پذیرفت و با حاکم وقت بیعت نمود
حضرت به عنوان یک کنشگر اجتماعی برای پیشرفت این حکومت تلاش کرد [0:07]
با وجود نارضایتی مردم، حضرت از تصمیم حکومت برای جنگ با روم حمایت نمود [1:15]
به عنوان مشاور نظامی، حضرت خلیفه دوم را ازشرکت در جنگ بر حذر داشت تا جان حاکم اسلام را حفظ کند! [3:40]
حضرت خطر را به جان فرزندانش خرید تا جان خلیفه سوم حفظ شود! [7:41]
بررسی اوضاع و احوال حکومت خلیفه سوم و رفتار امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در قبالِ او [9:33]
استعفای شدیداللحن مسئول بیتالمال به خاطر فساد مالی در حکومت خلیفه سوم [10:35]
در شرایطی که حقوق ماهیانه یک کارگر ۳۰ درهم بود، تنها پیراهن خلیفه سوم ۲۰۰۰ درهم قیمت داشت! [12:33]
حضرت برای کاهش خشم مردم، از آبروی خود خرج نمود و از طرف خلیفه قول بهبود اوضاع را دادند! [13:22]
نمکنشناسی حاکم وقت و تهمت به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) که تو خودت باعث شورش مردم شدی! [15:53]
حضرت برای این که به جنازه حاکم اسلامی تعرض نکنند، خود دفن او را به عهده گرفتند [22:17]
وظیفه یک شهروند در قبالِ کمترین حدّ حکومت اسلامی نیز حفظ و تقویت آن است [23:23]
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) این حاکمیت را پذیرفت و با حاکم وقت بیعت نمود
حضرت به عنوان یک کنشگر اجتماعی برای پیشرفت این حکومت تلاش کرد [0:07]
با وجود نارضایتی مردم، حضرت از تصمیم حکومت برای جنگ با روم حمایت نمود [1:15]
به عنوان مشاور نظامی، حضرت خلیفه دوم را ازشرکت در جنگ بر حذر داشت تا جان حاکم اسلام را حفظ کند! [3:40]
حضرت خطر را به جان فرزندانش خرید تا جان خلیفه سوم حفظ شود! [7:41]
بررسی اوضاع و احوال حکومت خلیفه سوم و رفتار امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در قبالِ او [9:33]
استعفای شدیداللحن مسئول بیتالمال به خاطر فساد مالی در حکومت خلیفه سوم [10:35]
در شرایطی که حقوق ماهیانه یک کارگر ۳۰ درهم بود، تنها پیراهن خلیفه سوم ۲۰۰۰ درهم قیمت داشت! [12:33]
حضرت برای کاهش خشم مردم، از آبروی خود خرج نمود و از طرف خلیفه قول بهبود اوضاع را دادند! [13:22]
نمکنشناسی حاکم وقت و تهمت به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) که تو خودت باعث شورش مردم شدی! [15:53]
حضرت برای این که به جنازه حاکم اسلامی تعرض نکنند، خود دفن او را به عهده گرفتند [22:17]
وظیفه یک شهروند در قبالِ کمترین حدّ حکومت اسلامی نیز حفظ و تقویت آن است [23:23]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
موضع امیرالمؤمنین نسبت به حاکمیت چه بود؟ تا وقتی حضرت فاطمه زهرا(س) زنده بود، امیرالمؤمنین بیعت نکرد. روایات فراوانی هم دارد؛ ای کاش فرصت بود و وقت زیادی داشتیم تا تکتک اینها را میخواندیم و تحلیل میکردیم.
اولین بار که ابوبکر به خلافت رسید، امیرالمؤمنین را دعوت کردند. ایشان آمدند، در مجلسی محترمانه و رسمی، با عزت و احترام صحبت کردند. استدلالی آوردند، خلیفه اول استدلالی آورد، خلیفه دوم استدلالی آورد، و امیرالمؤمنین نپذیرفتند و زیر بار بیعت نرفتند. یعنی همهاش این نبود که همان اول به خانه امیرالمؤمنین حمله کنند. ظاهراً چند بار این اتفاق افتاده است و وقتی آنها مطمئن میشوند که امیرالمؤمنین دیگر کوتاه نمیآید، آن موضوع را دارند که به منزل امیرالمؤمنین حمله میکنند.
امام عرض کردیم که «آقا! به نظر ایام محسنیه که میچسبانندش به ایام صفر، این واقعیت ندارد و متصل نیست.» یکی از ادله این است، ادله محکمی هم دارد که اینطور نبود که دو روز بعد از رحلت پیغمبر به خانه امیرالمؤمنین حمله کنند. رفتوآمد بوده است. امیرالمؤمنین را هم میبردند برای بیعت، و امیرالمؤمنین بیعت نمیکردند، بهشکل عادی زندگی میکردند.
دیگر از یک جایی، اینها میبینند که باید تکتک بنیهاشم را قانع کنند و قبیلههای دیگری که اینها هم زیر بار بنیهاشم و امیرالمؤمنین نبودند. مجموعههای دیگری هم بودند. آنها را دانهبهدانه با قبیلههایشان مجاب میکنند به بیعت، و فقط میماند امیرالمؤمنین. و میدانند که لیدر بنیهاشم، امیرالمؤمنین است؛ و تا او بیعت نکند، بقیه آنها هم که اجتماع کردهاند در منزل امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا، اینها هم بیعت نخواهند کرد. لذا دیگر اینجا از در تقابل و مشت محکم میآیند پشت در خانه امیرالمؤمنین. امشب قضیه احراق بیت و آتش زدن و آن قضایا، و بردن امیرالمؤمنین با طناب و آن قضایا بود. باز هم امیرالمؤمنین بیعت نمیکند، فقط دست میمالد به دست ابوبکر. حتی «ما ماتت فاطمه سلامالله علیها» که گفتند وقتی فاطمه زهرا از دنیا رفت، بعد دیگر امیرالمؤمنین خودش رفت بیعت کرد با خلیفه اول، این را دیگر معمولاً حضرت رفت خودش بیعت کرد با خلیفه اول. پس معلوم میشود که امیرالمؤمنین دنبال این بود که با یک سازوکار تبیینی، با یک جهاد نرمی، آرام آرام یک جمعیتی را آماده بکند.
البته از آنور هم خمس و پشتوانه اقتصادی را از چنگ او درآوردند که فدک بود، که ابزار نداشته باشد برای اینکه بتواند بههرحال هزینه بکند و استفاده بکند از امکاناتی برای گفتوگوی با مردم و بسیج کردن مردم. به دنبال این بود حضرت، یعنی بههرحال اینطور نبود که همینجور خیلی سریع گفت: «حکومت تمام!» نه، حضرت در این موضوع بود که با روشهایی که میتواند، و حتی ولو افرادی هم کشته شوند، ولی بهشرط اینکه به جنگ و خونریزی و تقابل و صفآرایی و سنگربندی خیابانی نکشد که میخواهد دو تیکه شود و انشقاق در مدینه شکل بگیرد که دشمن خارجی بیاید. که آن هم من ادلهاش را دارم، حضرت اشاره میکنند به این دشمنان خارجی که هر کدام از کجا و در کدام منطقه، اگر درگیری بیشتری در مدینه رخ دهد، هر کدام از کجا وارد میشوند و حاکمیت اسلامی را تحت خطر و نفوذ خودشان قرار میدهند. که اشاره در کلمات امیرالمؤمنین هست برای امیرالمؤمنین دنبال براندازی بوده، ولی وقتی فاطمه زهرا را از دست میدهد، و این سرمایه عظیمی که میتوانست انقلابی در مردم به وجود بیاورد و روشن بکند مسیر را، به شهادت میرسد، و اتفاقی رخ نمیدهد، امیرالمؤمنین میآید بیعت میکند.
پس اولین واکنش امیرالمؤمنین نسبت به این حاکمیت، پذیرش حاکمیت همچین حاکمیتی است. این یک. بهعنوان یک شهروند، امیرالمؤمنین فقط این نبود که بگوید: «آقا! من رأی آری دادم به این حاکمیت و تمام!» بهعنوان یک کنشگر فعال کف میدان، امیرالمؤمنین از خودش واکنش نشان میدهد. مشورت نظامی میدهد، مشورت سیاسی میدهد. بنده اینها را دارم. اینجا اسناد خیلی جالبی هم هست که شماها هم خوب است اینها را بدانید. کارهایی که امیرالمؤمنین در دوران خلافت خلیفه اول و دوم انجام داد. البته حالا در مورد این هم که چرا حضرت قیام نکرد، حتی ابوسفیان آمد گفت: «آقا! من حمایت میکنم. این اندازهی توست، اندازهی اینها نیست.» حامی خارجی داشت و پیروز هم میشد، ولی قبول نکرد امیرالمؤمنین. تکتک اینها بحث مفصل میطلبد، وقت نیست که تحلیل بکنیم چرا امیرالمؤمنین کمک ابوسفیان را رد کرد که این حاکمیت طاغوت را پس بزند.
شما ببینید در روزگار خلیفه اول، ابوبکر تصمیم میگیرد برود به جنگ روم که هنوز درگیر بودند در تبوک با رومیها. آمد با چند نفری مشورت کرد، یکیاش امیرالمؤمنین بود. بعضیها گفتند حتماً برو، بعضیها گفتند حتماً نرو. طبق نقل تاریخ یعقوبی، اینجا از امیرالمؤمنین مشورت خواست. حضرت فرمودند که: «برو. اگر اقدام کنی، موفق و پیروز میشوی.» ابوبکر هم گفت: «بشارت به خیر! تو بشارت به خیر دادی.» و ایستاد و خطبه خواند. امر کرد که همه مجهز شوند برای اینکه حرکت به روم بکنند. مردم ساکت شدند، یعنی خیلی اقبالی نشان ندادند. جنگ سختی بود، جنگ با روم. مسافت طولانی باید بکوبند بروند. طاعون صحرا. ۸۰۰ کیلومتر راه بوده، پیاده، با آن امکانات کم، گرما، تشنگی، خستگی. عمر ایستاد برای اینکه دوباره مردم را تشویق بکند به جنگیدن. آیهای خواند. عمر بن سعید، حالا آن هم آیهای بود، منافقین بود. خلیفه دوم خواند. عمر بن سعید پا شد گفت که: «آیا منافقین را در مورد ما میخوانی؟ تو چرا مثلاً اینطور به ما عیب میگیری؟»
یعنی شما ببینید امیرالمؤمنین میتوانست از این جوّ در واقع در مقابل جنگ حاکمیت، در موضعی بود که اقبال عمومی نداشت. حرفش خریدار نداشت. یک نظریه حقّی بود از آن شقاق و شکافی که اینجا هست و مردم در یک چیزی با حاکمیت در میافتند و یک رویگردانی اجتماعی و یک سردی اجتماعی هست. امیرالمؤمنین از این شکاف نهایت استفاده را میتوانست بکند. ولی امیرالمؤمنین استفاده نمیکند، بلکه حمایت میکند از خلیفه اول. چون کنش او به نفع مردم است، به نفع اسلام است، به نفع حاکمیت است. تقویت حاکمیت. امیرالمؤمنین حاکمیت را تقویت میکند، ولو حاکمش ابوبکر باشد، ولو حاکمش عمر باشد. کسی که جلوی چشم امیرالمؤمنین جنایت کرده، تعرض کرده به همسر او. فقط باید در فضای روضه گفت و مرور کرد. خیلی اینها فضایل امیرالمؤمنین است. فضایل امیرالمؤمنین اینهاست. چقدر باید یک نفر مطابق با حق باشد و بهدور از هواس! مشورتهایی که میداد به خلیفه دوم، بعضی جاها فرمود: «تو بری، کشته میشوی.» خب آقا! طراحی کنیم برود کشته شود. جایگزین این تویی. در مملکت خودمان افرادی داریم «مرگ بر اسرائیل» نمیگوید، میگوید: «مرگ بر اسرائیل به نفع جمهوری اسلامی تمام میشود.» شیعه امیرالمؤمنین! نجنگیدن امیرالمؤمنین، کسی بود که حاضر شد برای اینها برود بجنگد. بچههایش را بفرستد توی جنگ. نظامی امیرالمؤمنین شرکت نکرد، ولی مشورت میداد. تعابیر عجیبی دارد امیرالمؤمنین خطاب به خلیفه دوم که خداوکیلی من حالم عوض میشود وقتی این تعابیر را میخوانم که خلیفه دوم وقتی مشورت میگیرد از امیرالمؤمنین، حضرت چه تعابیری به او میگوید که «تو نرو، اگر بری چی میشود.» میگوید که سؤال میکند برای جنگ روم. باز هم بحث رومیهاست. خلیفه دوم سؤال میکند که: «آقا! من بروم یا نرم؟» خیلی تعابیر عجیبی است. یکی هم برای رومیها دارد، هم برای فارس دارد.
شما اینها را تصور کنید. یعنی چه آقا؟ شما فرض کنید حاکمیت فعلی این است دیگر. حکومت دست خلیفه دوم است، یعنی بدتر که دیگر نداریم که. شما شهروند امام زمان، نه شما امام زمان شهروندی. حاکمیت کنش امام زمان چه خواهد بود؟ این درگیری را داریم. چون روم که با اینها درگیری دارد، درگیریاش با اینها دیگر نیست. با اولی و دومی اینها نیست. درگیریاش با اسلام است، با حاکمیت دینی. همانطور که ما میبینیم دیگر، مثلاً آمریکا و اسرائیل و خیلی کشورهای دیگر، بعضی کشورهای دیگر که با ما تقابل دارند سر اینکه مثلاً رهبرمان عمامه دارد یا عمامهاش سیاه است یا فلانی است. مثلاً اگر آن یکی باشد، نه. دعوا سر اسلام و سر دین او و شریعت و قرآن و اینهاست. دیگر آدمهای خودشان هم حتی اگر باشند و ببیند در اثر ماندن آن این پرچم حفظ میشود، با همان آدم هم دشمنی میکند. خیلی جالب است. یعنی جاسوس خودش را هم اگر در این مملکت حاکم بکند و ببیند این اگر حفظ شود، یعنی قوانین اسلام در این مملکت حفظ میشود، با همان هم دشمنی میکند و اینجا شما از همان جاسوس هم باید حمایت کنی. روشن است چه دارم میگویم؟
موضع امیرالمؤمنین این است. ما جاهای دیگر ممکن است به این برسیم که آقا! خیلی از این خلفا دستنشاندههای یهود بودند. ولی امیرالمؤمنین از همینهایی هم که احتمال دستنشانده بودنشان از جانب یهود زیاد است، دفاع میکند. چون اینها امروز سپریاند. به جایگاهی، به تعبیر امیرالمؤمنین «مصابٌ للناس»، «مصابتٌ للناس». اینها موقعیتشان، موقعیت مرجعیت و تکیهگاه بودن است. اهرمی است که این ستون روی آن بنا شده و این خیمه روی آن مستقر است. خطاب خلیفه دوم، حضرت میفرماید، میفرمایند که: «تو اگر خودت بری به سمت دشمن...» تو اگر بری، خب ما اگر بودیم، یک جوری طراحی کنیم برود، یا کشته میشود یا ذلیل میشود. ترفندهای نظامیشان میخورد زمین. مردم میفهمند ترفند نظامی از کی بگیرند؟ خیلیها دنبال این هستند دیگر. این تز جمهوری اسلامی بخورد زمین. این ناکارآمدی عیان بشود. معلوم بشود اینها اینکاره نبودند. جمهوری اسلامی هم که دارم میگویم، جمهوری اسلامی ابوبکر و عمر. بعدها یک کمی دفاع از جمهوری اسلامی هم خواهم کرد آخرش، انشاءالله. خیلی مظلوم واقع میشود. فعلاً تصور بر این است که ولی فقیه مملکت ما، جناب عمر بن خطاب، تصورمان بر این است. و نه در زمان غیبت امام زمان هم حاضرند. و این خلیفهای هم که الان حاکم است با کشتن همسر امام زمان و بستن دست امام زمان به حکومت اینجا، امیرالمؤمنین کنشگریاش به این است که میگوید: «آقا! من که قهر؟ دیگر من یک آری گفتم.» دیگر همانقدر من دینم را به حکومت اینجوری نیست. قدم به قدم، نقطه به نقطه، یک روزنه اگر احساس بکند که از آنجا جبهه مسلمین دارد تضعیف میشود، میآید دفاع.
حالا الان من خلیفه اول و دوم را دارم برایتان میگویم. اوج عجیب بودن کنشگری امیرالمؤمنین مال خلیفه سوم است، زمان عثمان است. که آنجا دیگر شورش عمومی علیه عثمان ما داریم. اینجا بگوییم آقا! اینها اقبال مردمی دارند. آنجا مردم را روبرو بکشند عثمان را، حضرت بچهاش را میفرستد برای دفاع از عثمان. حسنین مجروح میشوند. اینها را میشود کسی بفهمد. وظیفه ما در قبال حاکمیتی که اگر زمین بخورد، یعنی پیغمبر بر زمین خورده، یعنی قرآن زمین خورده، یعنی شریعت و احکام دین زمین خورده. ولو حاکمش اینان، عثمان بن عفان است که کلی بدعت با خودش آورده. که زن و بچه و فک و فامیلش را بیتالمال توبره کرده، ریخته تو جیب اینها. عمار یاسر را گرفته. آنقدر با لگد به بیضههای این پیرمرد بزرگ کوبیده که او را مسلولالبول کرده، ادرارش را دیگر نمیتواند کنترل بکند. عمار را، صحابه پیغمبر را، ابوذر را تبعید کرده تا جایی که معاویه آمده وساطت کرده که ابوذر را برگردانند، دوباره برش گردانده، دوباره تبعیدش کرده، در تبعید و در غربت مورد مرگ قرار گرفته ابوذر. این عثمان است. آن خلیفه اول، این خلیفه دوم. چه جنایتها، چه آدمکشیها به اسم اسلام! دیگر بماند قضیه آن مالک بن نویره و قضایای دیگری که داریم. همان از اولی که شروع کردند اینها چه قتلهایی، چه آدمکشیهایی، چه داستانهایی!
عثمان بن عفان طوری بود که دیگر عایشه، همسر پیغمبر و دختر ابوبکر هم جزو شورشیها و انقلابیهای علیه عثمان بود. یک نفر از عثمان دفاع میکرد، آن هم امیرالمؤمنین بود. من هی میخواهم آرام آرام بروم تو بحث، ولی خب وقتمان هم کم است و بحث هم جوری است که نمیشود. یعنی آنقدر من نمیتوانم دستم باز نیست که آرام آرام جلو بروم. باید هی رفت و برگشت. وقتی که عثمان، شورش عمومی از کوفه و مصر میآیند برای برخورد با او. ابن ابیسرح در مصر گزینه عثمان بوده که مردم قبولش ندارند. ولی در کوفه حاکم از جانب عثمان بوده که نهتنها مردم قبول ندارند، این کسی که آیه در شأنش نازل شد: «إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ». این فاسقی که ولید بود، عثمان ورداشت این را کرد حاکم کوفه. مست بود. چهار رکعت نماز صبح خواند. این حاکم کوفه است. مردم کوفه نتوانستند تحمل بکنند. تازه بیشتر مشکل مردم با عثمان هم بحث دین و فرهنگ و حجاب و نماز و روزه و اینها نبود. بحث این بود که «بردی بیتالمال را خوردی.» اول زید بن ارقم، مسئول بیتالمال... من میخواهم تو داستانها نروم، نمیشود دیگر. حالا وقتمان هم کم است. مطلب یکی دو ساعت وقتمان جواب نمیدهد.
زید بن ارقم، خزانهدار بیتالمال عثمان. عثمان بهش میگوید که: «فلانقدر میدهی به فلان شخص.» میگوید که: «روی چه حساب؟» میگوید: «من بهت گفتم، تو خزانهدار منی.» میگوید: «من خزانهدار مسلمین، خزانهدار بیتالمالم. الان مگر خزانهدار شما هستم؟ خزانهدار شما که قرار بود غلامت باشد. پس چطور منم که...» اینجا دو سه تا نقل داریم که زید بن ارقم آمد کلید بیتالمال را پرت کرد سمت عثمان در خطبه نماز جمعه، به سمت منبرش. گفت: «این بیتالمال. من نمیتوانم مسئولیتش را به عهده بگیرم. این هزینههایی که تو داری از جیب بیتالمال میدهی، تو جیب این رفقای خودت، به این دامادش، به آن دامادش، به آن رفیقش، به آن رفیقش.» که حالا تکتک اینها را بنده دارم و اگر وقت بشود، بعضیهاش را اشاره میکنم. این را برداشت، زید بن ثابت را گذاشت جایش. آنقدر زید بن ثابت که خزانهدار بیتالمال بود، خورده بود از بیتالمال که وقتی مرد، زید بن ثابت خواستند اموالش را تقسیم بکنند، شمشهای طلا را آمدند با تبر میکوبیدند. عبدالرحمن بن عوف که تازه بعد هم به چالش خوردند با عثمان. امیرالمؤمنین به عبدالرحمن گفت: «تو خواستی کاری که خلیفه دوم با خلیفه اول کرد، با عثمان بکنی. بازی درآوری. مدل پوتین، مدودف. خواستی رفتار بکنی. به حکومت رساندی که او هم تو را به حکومت برساند. ولی تو داستان اینطور نمیشود و تو به حکومت نمیرسی. خوابش را هم نخواهی دید.» خیلی تعابیر جالبی امیرالمؤمنین خطاب به عبدالرحمن دارد. بعداً هم یک چالشی بینشان شد، دعوا هم شد و قهر هم کردند تا آخر. با مزایایی پیش آمد. خیلی جالب بود. با اینکه عبدالرحمن به حکومت نرسید و فقط خویشاوند عثمان و باهاش قهر بود، بعد از مرگ عبدالرحمن، تبر آوردند شمشهای طلا را بشکنند، دستهای آنهایی که میشکستند تاول زد که این طلاها خرد نمیشد. بعد مثلاً فقط یک لباس تنش میکرد عثمان، ۲۰۰ دینار پولش بود. ۲۰۰ دینار در چه جامعهای؟ در جامعهای که یک کارگر روزمزدی که روزانه کار میکرد، آنقدری که حالا بنده حساب کتاب اجمالی کردم از تاریخ و روایت و اینها، درآمدش روزانه یک درهم بود، ماهیانه میشود ۳۰ درهم. یک کارگر روزمزد درآمدش در مدینه ۳۰ درهم بود. عثمان فقط یک پیرهن تنش کرده بود ۲۰۰ دینار. ۲۰۰ دینار یعنی ۲۰۰۰ درهم. چون فاصله طبقاتی را نگاه کن، حاکمیت را. دیگر آقا! چه بخور بخوری باید بکنند که امیرالمؤمنین انقلاب کند؟ دیگر مردم هم که انقلاب کردند. انقلاب، گزینه بعدیشان هم تویی. این را من کجای دلم بگذارم؟ انقلاب کردند که اگر عثمان را برداشتند، علی را جایش بگذارند، نمیگذارد. دفاع میکند از عثمان.
مردم مصر و کوفه آمدند، ریختند سر عثمان. عثمان دست به دامن امیرالمؤمنین شده: «علی! به دادم برس.» حضرت میآیند از جانب عثمان قول میدهند. ضمانت میدهد امیرالمؤمنین که شما بروید، تضمین میکنم که عثمان تغییر رویه میدهد. بعد اینها دارند برمیگردند. مردم مصر درخواست میکنند که آن ابن ابیسرح عوض بشود. عثمان میگوید: «کی را بگذارم به جایش برایتان؟» میگویند که: «محمد بن ابیبکر را بگذار.» میگوید: «باشد. برگردید با محمد بن ابیبکر. شما بروید، من هم تا برسید مصر، فرمان را میفرستم که محمد بن ابیبکر آنجا فرماندار باشد.» اینها دارند برمیگردند. نزدیکای مصر رسیدند. غلام سیاهی با شتر دارد میتازد میرود. بهش مظنون میشوند. داستان معروفی است دیگر، نه غلام. مظنون میشوند بهش که تو کجا داری اینقدر عجله داری؟ میگوید: «یک پیامی از امیر دارم برای فرماندار مصر.» میگوید: «فرماندار مصر که اینجاست که تو کجا داری میروی؟» میگوید: «نه، فرماندار مصر.» میگوید: «برای فرماندار مصر چه پیامی داری؟ خودش باید بگویم.» اینها بهش مظنون میشوند و میگردند که بساطش، نامه پیدا کنند. کامل عریانش میکنند. چیزی پیدا نمیکنند. مشکش را تکان میدهند. نه، صدا میدهد تو مشک که نامه، نامه خیس میشود، خراب میشود، نمیشود تو مشک نامه باشد. مشک را پاره میکنند. میروند تو یک قوطی کرده. انداخته توی مشک. نامه چی بوده؟ «تکتک این اشراف بزرگان مصر که آمده بودند محاصره اولی که عثمان را کرده بودند که امیرالمؤمنین وساطت کرد...» امیرالمؤمنین آنقدر کنشگری داشته برای حفظ حاکمیت دینی، کنشگری که همچون عثمان، همچین عثمانی که آقا! بخور بخور اینجوری، با مثلاً زنت از ترکیه سیسمونی بیاورند، به دامادش میداد، به دخترش خمس آفریقا را میداد، به داماد دخترش. این بوده حکومت عثمان. اینجور بخور بخور. درک میتوانی بکنی؟ تصور داری نسبت بهش؟ امیرالمؤمنین وساطت کرده که این را نگه دارد.
بعد اینها، اینجاهاش خیلی عجیب است، مثلاً نمیفهمم یعنی چه. دستگیر کردند. نامه را باز کردند. نوشته: «فرماندار مصر! این فلانی که آمد میکشی، فلانی که آمد میکشی. محمد بن ابیبکر را هم بیسر و صدا مسموم میکنی، ترورش میکنی. به حکومت هم ادامه بده. همه را بیسر و صدا اعدام میکنی.» اینها که اینجوری میشود، دیگر تحمل نمیکنند. یک راست برمیگردند مدینه سر وقت عثمان. نامه را به امیرالمؤمنین نشان میدهند. امیرالمؤمنین نامه را برمیدارد، میبرد به عثمان نشان میدهد. «آقا! من اینها را نمیدانم چه کار کنم.» یعنی آدم از یک طرف دوست دارد برای مظلومیت امیرالمؤمنین بمیرد، از یک طرف شاخ در میآورد. نامه را امیرالمؤمنین به عثمان: «به من قول ندادی؟ اقررتنی. تو من را حقیر کردی. تو من را کوچک کردی پیش مردم. مگر من از جانب تو وعده ندادم؟» رقیب انتخاباتی عثمان بوده. برای او رزومه حساب میشود. حالا امیرالمؤمنین که رقیب انتخاباتیاش است، بعد به آن میگوید: «تو با خلفای قبلی فرق. تو مردم بهت میگویند ذوالنورین. دوبار داماد پیغمبر. دو تا دختر پیغمبر گرفته بوده. تو داماد پیغمبر بودی.» این قبلی داماد پیغمبر. روی این بعد عاطفی که به خاطر این نگهش دارد، با اینها کنش سیاسی او را عوض کند. اصلاح کند رفتار او را که واسطه او جامعه اصلاح بشود. «آنقدر من از عثمان دفاع کردم که خشیت ان اکون عاصم.» میترسم من دیگر گناهکار... «از عثمان دفاع کردی؟» نامه را بهش نشان میدهد. میگوید: «این اینها مگر این فلانی آدم تو نیست؟ مگر اینکه گفتی این اینطور بشود آنطور بشود؟ اینها همه آدمهای دور و بر تو نیستند؟» مظلومیت آدم باید جیغ بکشد.
اینجا امیرالمؤمنین میفرمایند که: «ببین مثلاً به قول من رفیق، داداش، به کسی گمان بد داری که این نامه را برایت درست کرده باشد؟» گفت: «آره.» حضرت فرمودند: «کیه؟» گفت: «خودت.» گفت: «رئیس اینهایی که شورش کردند، خودت. تو دنبال این هستی که براندازی بشوم. تو جای من.» حضرت فرمودند: «من دیگر نه ازت دفاع خواهم کرد، ولی علیک کسی را هم به علیه تو کمک نخواهم کرد و میگذارم روز قیامت حساب من پیش خدا آنجا حسابرسی بشود بین من و تو.»
بعد جاهای دیگر هم که شورش میشد، عثمان میگفت که: «علی! اینها آدمهای تواند.» بعضی موارد حضرت میخواستند بروند. «من مدینه بروم؟ خیالت راحت باشد که رهبری شورش با من نیستم.» گفت: «آره.» حضرت ول میکرد مدینه میرفت. عثمان نامه میداد، میگفت: «اگر قرار است من کشته بشوم، لااقل به دست کسی کشته بشوم که لیدرش علی بن ابیطالب است. برگرد مدینه.»
بعد اینها محاسبه کردند. طلحهای که چقدر عثمان بهش داده بود، خورده بود که من اینجا آمارش را تکتک اینها را دارم برایتان از روی اهل سنت. اموال عجیبی که عثمان به طلحه بخشیده بود، به زبیر بخشیده بود. این طلحه شد ابن حضرمیه، زن حضرمیه طلحه که به این اسم معروف بود. این شد لیدر جریان برانداز علیه عثمان. این بنده خدا تا وقتی تو حصر با این وضع خورد و خوراک و امکاناتی که تو خونش است، اینکه نمیمیرد که. شما فقط محاصرهاش کردید، خودتان میمیرید از گشنگی. بعد آدم حسابی هم بودند ها! یعنی عمار هم مثلاً جزو آن جماعتی بود که قبول نداشت. مالک هم جزو آنها بود. یعنی به هر حال جو عمومی شکل گرفته بود فوقالعاده. فرمود که نه، آنهایی که شورش کردند علیه عثمان میشود تأیید کرد، کمکش کردند. بعد فرمودند که: «هم عثمان شورش را درآورد، هم اینهایی که قیام کردند علیه عثمان، شورش را درآوردند.» نسبت به کار هر دوتا اعتراض دارم. عثمان از معاویه کمک خواست، معاویه کمکش نکرد. عایشه گذاشت رفت حج. عایشه که حالا خودش جزو جریان برانداز بود، اصلاً علیه عثمان...
عثمان خیلی است که چه کارها کرد و چه اوضاعی حاکم کرد در مدینه. اینها وقتی حصر دوم را انجام دادند، این لیدر شورش یافت، اینهایی که براندازهای علیه عثمان که تازه عرض کردم اینها براندازهایی نبودند که بخواهند حکومت را از عثمان بگیرند، تحویل روم بدهند. زن، زندگی، آزادی نبودند که بدهند مثلاً رضا پهلوی که مینشیند با نتانیاهو جوش میزند. بدهند مثلاً به مسیح علینژاد که مثلاً کاربرد که جاروکش میکده آمریکا و اسرائیل است. نه، نمیخواستند تحویل آنها بدهند. برانداز این شکلی نبودند. برانداز بودند که میخواستند از عثمان بگیرند، تحویل علی بدهند. اینجور برانداز بودند. نفس اعتراضشان هم درست بود. حضرت هم همراهی کرد. ولی این اتفاق وقتی رخ داد، خیلی اینها عجیب است ها! ببین ما آب را بستند به روی عثمان. گفتند این تا وقتی آب باشد آن تو... خب امیرالمؤمنین که این بابا همه بین دستشویی و آشپزخانه بود. این دنبال شکمبارگی و تعبیرش نسبت به عثمان این است که این شکمباره بود. همه زندگیاش تو شکم خلاصه میشد. خیلی بخور، غذاهای عجیبی هم اینها سر سفرهشان بود که نقل شده تو تاریخ. اینها گفتند آب را که ببندیم، آب بهش نرسد تسلیم میشود. حرفشان هم این بود. یعنی هیچ توقع خاصی نمیخواستند. نمیخواستند بکشند عثمان را، دقت بکنید. نمیخواستند بکشند. میخواستند بیاید واقعاً یک وعده درست حسابی بهشان بدهد و در عمل این را نشان بدهد. این جریان برانداز هم کارش با عثمان این بود. او هی بازی و دبه سر اینها در میآورد، هی فریبشان میداد. اینها بیشتر جری شدند. جمهوری اسلامی این مدل را تصور. آب را بستند.
طلحه هم دستور... عثمان پیام داد به امیرالمؤمنین که: «من دارم از تشنگی هلاک میشوم.» امیرالمؤمنین آمد به اینها گفت: «چرا آب را بستید؟» اینها گفتند که: «این تا آب بسته نشود، تسلیم نمیشود.» حضرت به طلحه فرمودند که: «من به این آب میرسانم.» طلحه گفت: «تو هم باشی یا علی! من نمیگذارم آب برسانی به عثمان.» حضرت فرمودند که: «تو کارهای نیستی، من بهش میرسانم.» که مخفیانه با حسن و حسین، حضرت آب را رساندند. بر اساس برخی نقلها اینها مجروح هم شدند که آب برسانند به عثمان. که آخر وقتی دیدند که کار به جایی نمیرسد و طولانی شد و اینها تصمیم گرفتند که بریزند تو اندرونی. اندرونی که ریختند، مروان واکنش نشان داد. یکی از این شورشیها را کشت. اینها هم دیگر جری شدند، خود عثمان را کشتند. حضرت هم برای اینکه هتک حرمت عثمان و جسدش نشود، زودتر از همه پیشدستی کرد. خودش را وارد کرد. درخواست کرد از این جریان برانداز که: «جنازه را لااقل به من بدهید که من با احترام دفنش کنم.» بعداً معاویه انتقام کی را از علی گرفت؟ در جنگ صفین پیراهن خونین عثمان را برداشت. گفت: «قاتلش کی بوده؟» بعد در کربلا آب را برای چه روی اباعبدالله بستند؟ گفتند: «چون خلیفه ما را تشنه کشتند.» اینجا آدم میخواهد بمیرد از این شدت مظلومیت.
حالا شما ببینید یک همچین حاکمیتی، ولی بههرحال حاکمیت دینی است. خب حالا ما چه باید بکنیم آقا؟ اگر اینطور باشد که هر حاکمیت دینی هر غلطی خواست بکند، که دیگر پس نه! این سازوکار خودش یک مقداری از امیرالمؤمنین گفتم. یک مقدار دیگر حالا به نظرم به یک مقدار بسنده بکنم از تاریخ امیرالمؤمنین. چون خیلی حرف هست، خیلی هم مطلب دارم. شما فقط این نشانههایی که من تو این کتاب گذاشتم، اگر نگاه کنی هر کدام یک فصل است ها! نه یک مطلب. یک فصلی از مطلب که بخواهم عرض بکنم، دو روز باید بنشینم فقط اینها را برایتان بگویم.
حالا من با حاکمیت چه کار کنم؟ کاری که امیرالمؤمنین کرد، به دنبال عقلانیت سیاسی مردم است. مسئولیتپذیر کردن مردم. کنشگری عاقلانه و مسئولانه و مؤمنانه است، نه با ولش کن. اعتراض هم اگر هست، اعتراض با کنش است، نه بیکنش. یک نقبی بزنم به مسائل روزمان. البته نمیخواهم این بحث را آلودهاش بکنم و زمانمندش بکنم، گرفتارش بکنم به این انتخابات ۱۱ اسفند که شکوه بحثمان آسیب ببیند. چون بحثمان واقعاً قابلیت استفاده در هر دورهای را دارد. حتی در دوره سقوط جمهوری اسلامی، حتی در عراق، حتی نمیدانم در مالزی هم این بحث کاربرد دارد که ما اگر یک حکومت اسلامی شبیه مالزی هم اگر داشتیم، آنجا وظیفهمان نسبت به حفظ حکومت این است. سیره امیرالمؤمنین. همان مالزی، حکومت مالزی را هم باید نگه داریم که از این بدترش نشود و طمع نکنند.
من حالا عبارت در مورد آن جنگهایی که عرض کردم که امیرالمؤمنین فرمود به خلیفه دوم. گفت: «تو اگر بری از فلانجا و فلانجا و فلانجا، طمع دارند که حمله بکنند.» اینها را اینجا آوردم. خیلی جالب است که امیرالمؤمنین میفرمایند که: «الان کجاها در معرض خطر است که اگر تو شخصاً بری، احتمال حمله از کجاها را ما داریم و حکومت از کجاها آسیب میبیند؟» میفرمایند که: «فنک ان اشخاص اهل الشام من شامهم...» میخواست که از هر جای خاصی یک سپاهی بفرستد، خلیفه دوم هم خودش برود. حضرت فرمودند: «تو اگر بری تو جنگ فارس...» خیلی تعابیر عجیب است. عزت و عظمت و شکوه مسلمین هم مدینه از حضور تو خالی میشود، هم اگر آنجا بری، فارس بیشتر جرئت پیدا میکند. میگوید: «رئیسشان آمده.» بیشتر همدل میشوند. «اینجور که تو نمیری، میگویند اینها چقدر خاطرشان از پیروزی جمع بوده که فرماندهشان نیامده.» میترسم چطور در برای عمر خیرخواهی میکند، برای شکر، برای حفظ شکوه و موقعیت عمر. بعد تو لذت میبری از اینکه این حاکمیت دینی، رهبر دینی تحقیر میشود. به تو میگویند شیعه علی. خیلی حرف اینجا هست، خیلی حرف هست. عثمانش را اجازه نمیدهد تحقیر بشود. عثمانش را. چون آبروی او، آبروی عثمان نیست. یک جنبه حقیقی دارد، یک جنبه حقوقی دارد. این رهبر مسلمین است، رهبر جامعه دینی. عثمان یک ذره صلاحیت ندارد. بخور بخورش، فساد اقتصادیش، فساد اعتقادیش، قسمت خانوادگیش، فساد اداری بیداد میکند. امیرالمؤمنین اینها را تأیید نمیکند. حاکمیت و نظام را میخواهد حفظ بکند و در چهارچوب این نظام و این ساختار و این بستر میخواهد تغییر بدهد و اصلاح بکند. این خیلی نکته مهمی است و بهش توجه...
موضع امیرالمؤمنین نسبت به حاکمیت چه بود؟ تا وقتی حضرت فاطمه زهرا(س) زنده بود، امیرالمؤمنین بیعت نکرد. روایات فراوانی هم دارد؛ ای کاش فرصت بود و وقت زیادی داشتیم تا تکتک اینها را میخواندیم و تحلیل میکردیم.
اولین بار که ابوبکر به خلافت رسید، امیرالمؤمنین را دعوت کردند. ایشان آمدند، در مجلسی محترمانه و رسمی، با عزت و احترام صحبت کردند. استدلالی آوردند، خلیفه اول استدلالی آورد، خلیفه دوم استدلالی آورد، و امیرالمؤمنین نپذیرفتند و زیر بار بیعت نرفتند. یعنی همهاش این نبود که همان اول به خانه امیرالمؤمنین حمله کنند. ظاهراً چند بار این اتفاق افتاده است و وقتی آنها مطمئن میشوند که امیرالمؤمنین دیگر کوتاه نمیآید، آن موضوع را دارند که به منزل امیرالمؤمنین حمله میکنند.
امام عرض کردیم که «آقا! به نظر ایام محسنیه که میچسبانندش به ایام صفر، این واقعیت ندارد و متصل نیست.» یکی از ادله این است، ادله محکمی هم دارد که اینطور نبود که دو روز بعد از رحلت پیغمبر به خانه امیرالمؤمنین حمله کنند. رفتوآمد بوده است. امیرالمؤمنین را هم میبردند برای بیعت، و امیرالمؤمنین بیعت نمیکردند، بهشکل عادی زندگی میکردند.
دیگر از یک جایی، اینها میبینند که باید تکتک بنیهاشم را قانع کنند و قبیلههای دیگری که اینها هم زیر بار بنیهاشم و امیرالمؤمنین نبودند. مجموعههای دیگری هم بودند. آنها را دانهبهدانه با قبیلههایشان مجاب میکنند به بیعت، و فقط میماند امیرالمؤمنین. و میدانند که لیدر بنیهاشم، امیرالمؤمنین است؛ و تا او بیعت نکند، بقیه آنها هم که اجتماع کردهاند در منزل امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا، اینها هم بیعت نخواهند کرد. لذا دیگر اینجا از در تقابل و مشت محکم میآیند پشت در خانه امیرالمؤمنین. امشب قضیه احراق بیت و آتش زدن و آن قضایا، و بردن امیرالمؤمنین با طناب و آن قضایا بود. باز هم امیرالمؤمنین بیعت نمیکند، فقط دست میمالد به دست ابوبکر. حتی «ما ماتت فاطمه سلامالله علیها» که گفتند وقتی فاطمه زهرا از دنیا رفت، بعد دیگر امیرالمؤمنین خودش رفت بیعت کرد با خلیفه اول، این را دیگر معمولاً حضرت رفت خودش بیعت کرد با خلیفه اول. پس معلوم میشود که امیرالمؤمنین دنبال این بود که با یک سازوکار تبیینی، با یک جهاد نرمی، آرام آرام یک جمعیتی را آماده بکند.
البته از آنور هم خمس و پشتوانه اقتصادی را از چنگ او درآوردند که فدک بود، که ابزار نداشته باشد برای اینکه بتواند بههرحال هزینه بکند و استفاده بکند از امکاناتی برای گفتوگوی با مردم و بسیج کردن مردم. به دنبال این بود حضرت، یعنی بههرحال اینطور نبود که همینجور خیلی سریع گفت: «حکومت تمام!» نه، حضرت در این موضوع بود که با روشهایی که میتواند، و حتی ولو افرادی هم کشته شوند، ولی بهشرط اینکه به جنگ و خونریزی و تقابل و صفآرایی و سنگربندی خیابانی نکشد که میخواهد دو تیکه شود و انشقاق در مدینه شکل بگیرد که دشمن خارجی بیاید. که آن هم من ادلهاش را دارم، حضرت اشاره میکنند به این دشمنان خارجی که هر کدام از کجا و در کدام منطقه، اگر درگیری بیشتری در مدینه رخ دهد، هر کدام از کجا وارد میشوند و حاکمیت اسلامی را تحت خطر و نفوذ خودشان قرار میدهند. که اشاره در کلمات امیرالمؤمنین هست برای امیرالمؤمنین دنبال براندازی بوده، ولی وقتی فاطمه زهرا را از دست میدهد، و این سرمایه عظیمی که میتوانست انقلابی در مردم به وجود بیاورد و روشن بکند مسیر را، به شهادت میرسد، و اتفاقی رخ نمیدهد، امیرالمؤمنین میآید بیعت میکند.
پس اولین واکنش امیرالمؤمنین نسبت به این حاکمیت، پذیرش حاکمیت همچین حاکمیتی است. این یک. بهعنوان یک شهروند، امیرالمؤمنین فقط این نبود که بگوید: «آقا! من رأی آری دادم به این حاکمیت و تمام!» بهعنوان یک کنشگر فعال کف میدان، امیرالمؤمنین از خودش واکنش نشان میدهد. مشورت نظامی میدهد، مشورت سیاسی میدهد. بنده اینها را دارم. اینجا اسناد خیلی جالبی هم هست که شماها هم خوب است اینها را بدانید. کارهایی که امیرالمؤمنین در دوران خلافت خلیفه اول و دوم انجام داد. البته حالا در مورد این هم که چرا حضرت قیام نکرد، حتی ابوسفیان آمد گفت: «آقا! من حمایت میکنم. این اندازهی توست، اندازهی اینها نیست.» حامی خارجی داشت و پیروز هم میشد، ولی قبول نکرد امیرالمؤمنین. تکتک اینها بحث مفصل میطلبد، وقت نیست که تحلیل بکنیم چرا امیرالمؤمنین کمک ابوسفیان را رد کرد که این حاکمیت طاغوت را پس بزند.
شما ببینید در روزگار خلیفه اول، ابوبکر تصمیم میگیرد برود به جنگ روم که هنوز درگیر بودند در تبوک با رومیها. آمد با چند نفری مشورت کرد، یکیاش امیرالمؤمنین بود. بعضیها گفتند حتماً برو، بعضیها گفتند حتماً نرو. طبق نقل تاریخ یعقوبی، اینجا از امیرالمؤمنین مشورت خواست. حضرت فرمودند که: «برو. اگر اقدام کنی، موفق و پیروز میشوی.» ابوبکر هم گفت: «بشارت به خیر! تو بشارت به خیر دادی.» و ایستاد و خطبه خواند. امر کرد که همه مجهز شوند برای اینکه حرکت به روم بکنند. مردم ساکت شدند، یعنی خیلی اقبالی نشان ندادند. جنگ سختی بود، جنگ با روم. مسافت طولانی باید بکوبند بروند. طاعون صحرا. ۸۰۰ کیلومتر راه بوده، پیاده، با آن امکانات کم، گرما، تشنگی، خستگی. عمر ایستاد برای اینکه دوباره مردم را تشویق بکند به جنگیدن. آیهای خواند. عمر بن سعید، حالا آن هم آیهای بود، منافقین بود. خلیفه دوم خواند. عمر بن سعید پا شد گفت که: «آیا منافقین را در مورد ما میخوانی؟ تو چرا مثلاً اینطور به ما عیب میگیری؟»
یعنی شما ببینید امیرالمؤمنین میتوانست از این جوّ در واقع در مقابل جنگ حاکمیت، در موضعی بود که اقبال عمومی نداشت. حرفش خریدار نداشت. یک نظریه حقّی بود از آن شقاق و شکافی که اینجا هست و مردم در یک چیزی با حاکمیت در میافتند و یک رویگردانی اجتماعی و یک سردی اجتماعی هست. امیرالمؤمنین از این شکاف نهایت استفاده را میتوانست بکند. ولی امیرالمؤمنین استفاده نمیکند، بلکه حمایت میکند از خلیفه اول. چون کنش او به نفع مردم است، به نفع اسلام است، به نفع حاکمیت است. تقویت حاکمیت. امیرالمؤمنین حاکمیت را تقویت میکند، ولو حاکمش ابوبکر باشد، ولو حاکمش عمر باشد. کسی که جلوی چشم امیرالمؤمنین جنایت کرده، تعرض کرده به همسر او. فقط باید در فضای روضه گفت و مرور کرد. خیلی اینها فضایل امیرالمؤمنین است. فضایل امیرالمؤمنین اینهاست. چقدر باید یک نفر مطابق با حق باشد و بهدور از هواس! مشورتهایی که میداد به خلیفه دوم، بعضی جاها فرمود: «تو بری، کشته میشوی.» خب آقا! طراحی کنیم برود کشته شود. جایگزین این تویی. در مملکت خودمان افرادی داریم «مرگ بر اسرائیل» نمیگوید، میگوید: «مرگ بر اسرائیل به نفع جمهوری اسلامی تمام میشود.» شیعه امیرالمؤمنین! نجنگیدن امیرالمؤمنین، کسی بود که حاضر شد برای اینها برود بجنگد. بچههایش را بفرستد توی جنگ. نظامی امیرالمؤمنین شرکت نکرد، ولی مشورت میداد. تعابیر عجیبی دارد امیرالمؤمنین خطاب به خلیفه دوم که خداوکیلی من حالم عوض میشود وقتی این تعابیر را میخوانم که خلیفه دوم وقتی مشورت میگیرد از امیرالمؤمنین، حضرت چه تعابیری به او میگوید که «تو نرو، اگر بری چی میشود.» میگوید که سؤال میکند برای جنگ روم. باز هم بحث رومیهاست. خلیفه دوم سؤال میکند که: «آقا! من بروم یا نرم؟» خیلی تعابیر عجیبی است. یکی هم برای رومیها دارد، هم برای فارس دارد.
شما اینها را تصور کنید. یعنی چه آقا؟ شما فرض کنید حاکمیت فعلی این است دیگر. حکومت دست خلیفه دوم است، یعنی بدتر که دیگر نداریم که. شما شهروند امام زمان، نه شما امام زمان شهروندی. حاکمیت کنش امام زمان چه خواهد بود؟ این درگیری را داریم. چون روم که با اینها درگیری دارد، درگیریاش با اینها دیگر نیست. با اولی و دومی اینها نیست. درگیریاش با اسلام است، با حاکمیت دینی. همانطور که ما میبینیم دیگر، مثلاً آمریکا و اسرائیل و خیلی کشورهای دیگر، بعضی کشورهای دیگر که با ما تقابل دارند سر اینکه مثلاً رهبرمان عمامه دارد یا عمامهاش سیاه است یا فلانی است. مثلاً اگر آن یکی باشد، نه. دعوا سر اسلام و سر دین او و شریعت و قرآن و اینهاست. دیگر آدمهای خودشان هم حتی اگر باشند و ببیند در اثر ماندن آن این پرچم حفظ میشود، با همان آدم هم دشمنی میکند. خیلی جالب است. یعنی جاسوس خودش را هم اگر در این مملکت حاکم بکند و ببیند این اگر حفظ شود، یعنی قوانین اسلام در این مملکت حفظ میشود، با همان هم دشمنی میکند و اینجا شما از همان جاسوس هم باید حمایت کنی. روشن است چه دارم میگویم؟
موضع امیرالمؤمنین این است. ما جاهای دیگر ممکن است به این برسیم که آقا! خیلی از این خلفا دستنشاندههای یهود بودند. ولی امیرالمؤمنین از همینهایی هم که احتمال دستنشانده بودنشان از جانب یهود زیاد است، دفاع میکند. چون اینها امروز سپریاند. به جایگاهی، به تعبیر امیرالمؤمنین «مصابٌ للناس»، «مصابتٌ للناس». اینها موقعیتشان، موقعیت مرجعیت و تکیهگاه بودن است. اهرمی است که این ستون روی آن بنا شده و این خیمه روی آن مستقر است. خطاب خلیفه دوم، حضرت میفرماید، میفرمایند که: «تو اگر خودت بری به سمت دشمن...» تو اگر بری، خب ما اگر بودیم، یک جوری طراحی کنیم برود، یا کشته میشود یا ذلیل میشود. ترفندهای نظامیشان میخورد زمین. مردم میفهمند ترفند نظامی از کی بگیرند؟ خیلیها دنبال این هستند دیگر. این تز جمهوری اسلامی بخورد زمین. این ناکارآمدی عیان بشود. معلوم بشود اینها اینکاره نبودند. جمهوری اسلامی هم که دارم میگویم، جمهوری اسلامی ابوبکر و عمر. بعدها یک کمی دفاع از جمهوری اسلامی هم خواهم کرد آخرش، انشاءالله. خیلی مظلوم واقع میشود. فعلاً تصور بر این است که ولی فقیه مملکت ما، جناب عمر بن خطاب، تصورمان بر این است. و نه در زمان غیبت امام زمان هم حاضرند. و این خلیفهای هم که الان حاکم است با کشتن همسر امام زمان و بستن دست امام زمان به حکومت اینجا، امیرالمؤمنین کنشگریاش به این است که میگوید: «آقا! من که قهر؟ دیگر من یک آری گفتم.» دیگر همانقدر من دینم را به حکومت اینجوری نیست. قدم به قدم، نقطه به نقطه، یک روزنه اگر احساس بکند که از آنجا جبهه مسلمین دارد تضعیف میشود، میآید دفاع.
حالا الان من خلیفه اول و دوم را دارم برایتان میگویم. اوج عجیب بودن کنشگری امیرالمؤمنین مال خلیفه سوم است، زمان عثمان است. که آنجا دیگر شورش عمومی علیه عثمان ما داریم. اینجا بگوییم آقا! اینها اقبال مردمی دارند. آنجا مردم را روبرو بکشند عثمان را، حضرت بچهاش را میفرستد برای دفاع از عثمان. حسنین مجروح میشوند. اینها را میشود کسی بفهمد. وظیفه ما در قبال حاکمیتی که اگر زمین بخورد، یعنی پیغمبر بر زمین خورده، یعنی قرآن زمین خورده، یعنی شریعت و احکام دین زمین خورده. ولو حاکمش اینان، عثمان بن عفان است که کلی بدعت با خودش آورده. که زن و بچه و فک و فامیلش را بیتالمال توبره کرده، ریخته تو جیب اینها. عمار یاسر را گرفته. آنقدر با لگد به بیضههای این پیرمرد بزرگ کوبیده که او را مسلولالبول کرده، ادرارش را دیگر نمیتواند کنترل بکند. عمار را، صحابه پیغمبر را، ابوذر را تبعید کرده تا جایی که معاویه آمده وساطت کرده که ابوذر را برگردانند، دوباره برش گردانده، دوباره تبعیدش کرده، در تبعید و در غربت مورد مرگ قرار گرفته ابوذر. این عثمان است. آن خلیفه اول، این خلیفه دوم. چه جنایتها، چه آدمکشیها به اسم اسلام! دیگر بماند قضیه آن مالک بن نویره و قضایای دیگری که داریم. همان از اولی که شروع کردند اینها چه قتلهایی، چه آدمکشیهایی، چه داستانهایی!
عثمان بن عفان طوری بود که دیگر عایشه، همسر پیغمبر و دختر ابوبکر هم جزو شورشیها و انقلابیهای علیه عثمان بود. یک نفر از عثمان دفاع میکرد، آن هم امیرالمؤمنین بود. من هی میخواهم آرام آرام بروم تو بحث، ولی خب وقتمان هم کم است و بحث هم جوری است که نمیشود. یعنی آنقدر من نمیتوانم دستم باز نیست که آرام آرام جلو بروم. باید هی رفت و برگشت. وقتی که عثمان، شورش عمومی از کوفه و مصر میآیند برای برخورد با او. ابن ابیسرح در مصر گزینه عثمان بوده که مردم قبولش ندارند. ولی در کوفه حاکم از جانب عثمان بوده که نهتنها مردم قبول ندارند، این کسی که آیه در شأنش نازل شد: «إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ». این فاسقی که ولید بود، عثمان ورداشت این را کرد حاکم کوفه. مست بود. چهار رکعت نماز صبح خواند. این حاکم کوفه است. مردم کوفه نتوانستند تحمل بکنند. تازه بیشتر مشکل مردم با عثمان هم بحث دین و فرهنگ و حجاب و نماز و روزه و اینها نبود. بحث این بود که «بردی بیتالمال را خوردی.» اول زید بن ارقم، مسئول بیتالمال... من میخواهم تو داستانها نروم، نمیشود دیگر. حالا وقتمان هم کم است. مطلب یکی دو ساعت وقتمان جواب نمیدهد.
زید بن ارقم، خزانهدار بیتالمال عثمان. عثمان بهش میگوید که: «فلانقدر میدهی به فلان شخص.» میگوید که: «روی چه حساب؟» میگوید: «من بهت گفتم، تو خزانهدار منی.» میگوید: «من خزانهدار مسلمین، خزانهدار بیتالمالم. الان مگر خزانهدار شما هستم؟ خزانهدار شما که قرار بود غلامت باشد. پس چطور منم که...» اینجا دو سه تا نقل داریم که زید بن ارقم آمد کلید بیتالمال را پرت کرد سمت عثمان در خطبه نماز جمعه، به سمت منبرش. گفت: «این بیتالمال. من نمیتوانم مسئولیتش را به عهده بگیرم. این هزینههایی که تو داری از جیب بیتالمال میدهی، تو جیب این رفقای خودت، به این دامادش، به آن دامادش، به آن رفیقش، به آن رفیقش.» که حالا تکتک اینها را بنده دارم و اگر وقت بشود، بعضیهاش را اشاره میکنم. این را برداشت، زید بن ثابت را گذاشت جایش. آنقدر زید بن ثابت که خزانهدار بیتالمال بود، خورده بود از بیتالمال که وقتی مرد، زید بن ثابت خواستند اموالش را تقسیم بکنند، شمشهای طلا را آمدند با تبر میکوبیدند. عبدالرحمن بن عوف که تازه بعد هم به چالش خوردند با عثمان. امیرالمؤمنین به عبدالرحمن گفت: «تو خواستی کاری که خلیفه دوم با خلیفه اول کرد، با عثمان بکنی. بازی درآوری. مدل پوتین، مدودف. خواستی رفتار بکنی. به حکومت رساندی که او هم تو را به حکومت برساند. ولی تو داستان اینطور نمیشود و تو به حکومت نمیرسی. خوابش را هم نخواهی دید.» خیلی تعابیر جالبی امیرالمؤمنین خطاب به عبدالرحمن دارد. بعداً هم یک چالشی بینشان شد، دعوا هم شد و قهر هم کردند تا آخر. با مزایایی پیش آمد. خیلی جالب بود. با اینکه عبدالرحمن به حکومت نرسید و فقط خویشاوند عثمان و باهاش قهر بود، بعد از مرگ عبدالرحمن، تبر آوردند شمشهای طلا را بشکنند، دستهای آنهایی که میشکستند تاول زد که این طلاها خرد نمیشد. بعد مثلاً فقط یک لباس تنش میکرد عثمان، ۲۰۰ دینار پولش بود. ۲۰۰ دینار در چه جامعهای؟ در جامعهای که یک کارگر روزمزدی که روزانه کار میکرد، آنقدری که حالا بنده حساب کتاب اجمالی کردم از تاریخ و روایت و اینها، درآمدش روزانه یک درهم بود، ماهیانه میشود ۳۰ درهم. یک کارگر روزمزد درآمدش در مدینه ۳۰ درهم بود. عثمان فقط یک پیرهن تنش کرده بود ۲۰۰ دینار. ۲۰۰ دینار یعنی ۲۰۰۰ درهم. چون فاصله طبقاتی را نگاه کن، حاکمیت را. دیگر آقا! چه بخور بخوری باید بکنند که امیرالمؤمنین انقلاب کند؟ دیگر مردم هم که انقلاب کردند. انقلاب، گزینه بعدیشان هم تویی. این را من کجای دلم بگذارم؟ انقلاب کردند که اگر عثمان را برداشتند، علی را جایش بگذارند، نمیگذارد. دفاع میکند از عثمان.
مردم مصر و کوفه آمدند، ریختند سر عثمان. عثمان دست به دامن امیرالمؤمنین شده: «علی! به دادم برس.» حضرت میآیند از جانب عثمان قول میدهند. ضمانت میدهد امیرالمؤمنین که شما بروید، تضمین میکنم که عثمان تغییر رویه میدهد. بعد اینها دارند برمیگردند. مردم مصر درخواست میکنند که آن ابن ابیسرح عوض بشود. عثمان میگوید: «کی را بگذارم به جایش برایتان؟» میگویند که: «محمد بن ابیبکر را بگذار.» میگوید: «باشد. برگردید با محمد بن ابیبکر. شما بروید، من هم تا برسید مصر، فرمان را میفرستم که محمد بن ابیبکر آنجا فرماندار باشد.» اینها دارند برمیگردند. نزدیکای مصر رسیدند. غلام سیاهی با شتر دارد میتازد میرود. بهش مظنون میشوند. داستان معروفی است دیگر، نه غلام. مظنون میشوند بهش که تو کجا داری اینقدر عجله داری؟ میگوید: «یک پیامی از امیر دارم برای فرماندار مصر.» میگوید: «فرماندار مصر که اینجاست که تو کجا داری میروی؟» میگوید: «نه، فرماندار مصر.» میگوید: «برای فرماندار مصر چه پیامی داری؟ خودش باید بگویم.» اینها بهش مظنون میشوند و میگردند که بساطش، نامه پیدا کنند. کامل عریانش میکنند. چیزی پیدا نمیکنند. مشکش را تکان میدهند. نه، صدا میدهد تو مشک که نامه، نامه خیس میشود، خراب میشود، نمیشود تو مشک نامه باشد. مشک را پاره میکنند. میروند تو یک قوطی کرده. انداخته توی مشک. نامه چی بوده؟ «تکتک این اشراف بزرگان مصر که آمده بودند محاصره اولی که عثمان را کرده بودند که امیرالمؤمنین وساطت کرد...» امیرالمؤمنین آنقدر کنشگری داشته برای حفظ حاکمیت دینی، کنشگری که همچون عثمان، همچین عثمانی که آقا! بخور بخور اینجوری، با مثلاً زنت از ترکیه سیسمونی بیاورند، به دامادش میداد، به دخترش خمس آفریقا را میداد، به داماد دخترش. این بوده حکومت عثمان. اینجور بخور بخور. درک میتوانی بکنی؟ تصور داری نسبت بهش؟ امیرالمؤمنین وساطت کرده که این را نگه دارد.
بعد اینها، اینجاهاش خیلی عجیب است، مثلاً نمیفهمم یعنی چه. دستگیر کردند. نامه را باز کردند. نوشته: «فرماندار مصر! این فلانی که آمد میکشی، فلانی که آمد میکشی. محمد بن ابیبکر را هم بیسر و صدا مسموم میکنی، ترورش میکنی. به حکومت هم ادامه بده. همه را بیسر و صدا اعدام میکنی.» اینها که اینجوری میشود، دیگر تحمل نمیکنند. یک راست برمیگردند مدینه سر وقت عثمان. نامه را به امیرالمؤمنین نشان میدهند. امیرالمؤمنین نامه را برمیدارد، میبرد به عثمان نشان میدهد. «آقا! من اینها را نمیدانم چه کار کنم.» یعنی آدم از یک طرف دوست دارد برای مظلومیت امیرالمؤمنین بمیرد، از یک طرف شاخ در میآورد. نامه را امیرالمؤمنین به عثمان: «به من قول ندادی؟ اقررتنی. تو من را حقیر کردی. تو من را کوچک کردی پیش مردم. مگر من از جانب تو وعده ندادم؟» رقیب انتخاباتی عثمان بوده. برای او رزومه حساب میشود. حالا امیرالمؤمنین که رقیب انتخاباتیاش است، بعد به آن میگوید: «تو با خلفای قبلی فرق. تو مردم بهت میگویند ذوالنورین. دوبار داماد پیغمبر. دو تا دختر پیغمبر گرفته بوده. تو داماد پیغمبر بودی.» این قبلی داماد پیغمبر. روی این بعد عاطفی که به خاطر این نگهش دارد، با اینها کنش سیاسی او را عوض کند. اصلاح کند رفتار او را که واسطه او جامعه اصلاح بشود. «آنقدر من از عثمان دفاع کردم که خشیت ان اکون عاصم.» میترسم من دیگر گناهکار... «از عثمان دفاع کردی؟» نامه را بهش نشان میدهد. میگوید: «این اینها مگر این فلانی آدم تو نیست؟ مگر اینکه گفتی این اینطور بشود آنطور بشود؟ اینها همه آدمهای دور و بر تو نیستند؟» مظلومیت آدم باید جیغ بکشد.
اینجا امیرالمؤمنین میفرمایند که: «ببین مثلاً به قول من رفیق، داداش، به کسی گمان بد داری که این نامه را برایت درست کرده باشد؟» گفت: «آره.» حضرت فرمودند: «کیه؟» گفت: «خودت.» گفت: «رئیس اینهایی که شورش کردند، خودت. تو دنبال این هستی که براندازی بشوم. تو جای من.» حضرت فرمودند: «من دیگر نه ازت دفاع خواهم کرد، ولی علیک کسی را هم به علیه تو کمک نخواهم کرد و میگذارم روز قیامت حساب من پیش خدا آنجا حسابرسی بشود بین من و تو.»
بعد جاهای دیگر هم که شورش میشد، عثمان میگفت که: «علی! اینها آدمهای تواند.» بعضی موارد حضرت میخواستند بروند. «من مدینه بروم؟ خیالت راحت باشد که رهبری شورش با من نیستم.» گفت: «آره.» حضرت ول میکرد مدینه میرفت. عثمان نامه میداد، میگفت: «اگر قرار است من کشته بشوم، لااقل به دست کسی کشته بشوم که لیدرش علی بن ابیطالب است. برگرد مدینه.»
بعد اینها محاسبه کردند. طلحهای که چقدر عثمان بهش داده بود، خورده بود که من اینجا آمارش را تکتک اینها را دارم برایتان از روی اهل سنت. اموال عجیبی که عثمان به طلحه بخشیده بود، به زبیر بخشیده بود. این طلحه شد ابن حضرمیه، زن حضرمیه طلحه که به این اسم معروف بود. این شد لیدر جریان برانداز علیه عثمان. این بنده خدا تا وقتی تو حصر با این وضع خورد و خوراک و امکاناتی که تو خونش است، اینکه نمیمیرد که. شما فقط محاصرهاش کردید، خودتان میمیرید از گشنگی. بعد آدم حسابی هم بودند ها! یعنی عمار هم مثلاً جزو آن جماعتی بود که قبول نداشت. مالک هم جزو آنها بود. یعنی به هر حال جو عمومی شکل گرفته بود فوقالعاده. فرمود که نه، آنهایی که شورش کردند علیه عثمان میشود تأیید کرد، کمکش کردند. بعد فرمودند که: «هم عثمان شورش را درآورد، هم اینهایی که قیام کردند علیه عثمان، شورش را درآوردند.» نسبت به کار هر دوتا اعتراض دارم. عثمان از معاویه کمک خواست، معاویه کمکش نکرد. عایشه گذاشت رفت حج. عایشه که حالا خودش جزو جریان برانداز بود، اصلاً علیه عثمان...
عثمان خیلی است که چه کارها کرد و چه اوضاعی حاکم کرد در مدینه. اینها وقتی حصر دوم را انجام دادند، این لیدر شورش یافت، اینهایی که براندازهای علیه عثمان که تازه عرض کردم اینها براندازهایی نبودند که بخواهند حکومت را از عثمان بگیرند، تحویل روم بدهند. زن، زندگی، آزادی نبودند که بدهند مثلاً رضا پهلوی که مینشیند با نتانیاهو جوش میزند. بدهند مثلاً به مسیح علینژاد که مثلاً کاربرد که جاروکش میکده آمریکا و اسرائیل است. نه، نمیخواستند تحویل آنها بدهند. برانداز این شکلی نبودند. برانداز بودند که میخواستند از عثمان بگیرند، تحویل علی بدهند. اینجور برانداز بودند. نفس اعتراضشان هم درست بود. حضرت هم همراهی کرد. ولی این اتفاق وقتی رخ داد، خیلی اینها عجیب است ها! ببین ما آب را بستند به روی عثمان. گفتند این تا وقتی آب باشد آن تو... خب امیرالمؤمنین که این بابا همه بین دستشویی و آشپزخانه بود. این دنبال شکمبارگی و تعبیرش نسبت به عثمان این است که این شکمباره بود. همه زندگیاش تو شکم خلاصه میشد. خیلی بخور، غذاهای عجیبی هم اینها سر سفرهشان بود که نقل شده تو تاریخ. اینها گفتند آب را که ببندیم، آب بهش نرسد تسلیم میشود. حرفشان هم این بود. یعنی هیچ توقع خاصی نمیخواستند. نمیخواستند بکشند عثمان را، دقت بکنید. نمیخواستند بکشند. میخواستند بیاید واقعاً یک وعده درست حسابی بهشان بدهد و در عمل این را نشان بدهد. این جریان برانداز هم کارش با عثمان این بود. او هی بازی و دبه سر اینها در میآورد، هی فریبشان میداد. اینها بیشتر جری شدند. جمهوری اسلامی این مدل را تصور. آب را بستند.
طلحه هم دستور... عثمان پیام داد به امیرالمؤمنین که: «من دارم از تشنگی هلاک میشوم.» امیرالمؤمنین آمد به اینها گفت: «چرا آب را بستید؟» اینها گفتند که: «این تا آب بسته نشود، تسلیم نمیشود.» حضرت به طلحه فرمودند که: «من به این آب میرسانم.» طلحه گفت: «تو هم باشی یا علی! من نمیگذارم آب برسانی به عثمان.» حضرت فرمودند که: «تو کارهای نیستی، من بهش میرسانم.» که مخفیانه با حسن و حسین، حضرت آب را رساندند. بر اساس برخی نقلها اینها مجروح هم شدند که آب برسانند به عثمان. که آخر وقتی دیدند که کار به جایی نمیرسد و طولانی شد و اینها تصمیم گرفتند که بریزند تو اندرونی. اندرونی که ریختند، مروان واکنش نشان داد. یکی از این شورشیها را کشت. اینها هم دیگر جری شدند، خود عثمان را کشتند. حضرت هم برای اینکه هتک حرمت عثمان و جسدش نشود، زودتر از همه پیشدستی کرد. خودش را وارد کرد. درخواست کرد از این جریان برانداز که: «جنازه را لااقل به من بدهید که من با احترام دفنش کنم.» بعداً معاویه انتقام کی را از علی گرفت؟ در جنگ صفین پیراهن خونین عثمان را برداشت. گفت: «قاتلش کی بوده؟» بعد در کربلا آب را برای چه روی اباعبدالله بستند؟ گفتند: «چون خلیفه ما را تشنه کشتند.» اینجا آدم میخواهد بمیرد از این شدت مظلومیت.
حالا شما ببینید یک همچین حاکمیتی، ولی بههرحال حاکمیت دینی است. خب حالا ما چه باید بکنیم آقا؟ اگر اینطور باشد که هر حاکمیت دینی هر غلطی خواست بکند، که دیگر پس نه! این سازوکار خودش یک مقداری از امیرالمؤمنین گفتم. یک مقدار دیگر حالا به نظرم به یک مقدار بسنده بکنم از تاریخ امیرالمؤمنین. چون خیلی حرف هست، خیلی هم مطلب دارم. شما فقط این نشانههایی که من تو این کتاب گذاشتم، اگر نگاه کنی هر کدام یک فصل است ها! نه یک مطلب. یک فصلی از مطلب که بخواهم عرض بکنم، دو روز باید بنشینم فقط اینها را برایتان بگویم.
حالا من با حاکمیت چه کار کنم؟ کاری که امیرالمؤمنین کرد، به دنبال عقلانیت سیاسی مردم است. مسئولیتپذیر کردن مردم. کنشگری عاقلانه و مسئولانه و مؤمنانه است، نه با ولش کن. اعتراض هم اگر هست، اعتراض با کنش است، نه بیکنش. یک نقبی بزنم به مسائل روزمان. البته نمیخواهم این بحث را آلودهاش بکنم و زمانمندش بکنم، گرفتارش بکنم به این انتخابات ۱۱ اسفند که شکوه بحثمان آسیب ببیند. چون بحثمان واقعاً قابلیت استفاده در هر دورهای را دارد. حتی در دوره سقوط جمهوری اسلامی، حتی در عراق، حتی نمیدانم در مالزی هم این بحث کاربرد دارد که ما اگر یک حکومت اسلامی شبیه مالزی هم اگر داشتیم، آنجا وظیفهمان نسبت به حفظ حکومت این است. سیره امیرالمؤمنین. همان مالزی، حکومت مالزی را هم باید نگه داریم که از این بدترش نشود و طمع نکنند.
من حالا عبارت در مورد آن جنگهایی که عرض کردم که امیرالمؤمنین فرمود به خلیفه دوم. گفت: «تو اگر بری از فلانجا و فلانجا و فلانجا، طمع دارند که حمله بکنند.» اینها را اینجا آوردم. خیلی جالب است که امیرالمؤمنین میفرمایند که: «الان کجاها در معرض خطر است که اگر تو شخصاً بری، احتمال حمله از کجاها را ما داریم و حکومت از کجاها آسیب میبیند؟» میفرمایند که: «فنک ان اشخاص اهل الشام من شامهم...» میخواست که از هر جای خاصی یک سپاهی بفرستد، خلیفه دوم هم خودش برود. حضرت فرمودند: «تو اگر بری تو جنگ فارس...» خیلی تعابیر عجیب است. عزت و عظمت و شکوه مسلمین هم مدینه از حضور تو خالی میشود، هم اگر آنجا بری، فارس بیشتر جرئت پیدا میکند. میگوید: «رئیسشان آمده.» بیشتر همدل میشوند. «اینجور که تو نمیری، میگویند اینها چقدر خاطرشان از پیروزی جمع بوده که فرماندهشان نیامده.» میترسم چطور در برای عمر خیرخواهی میکند، برای شکر، برای حفظ شکوه و موقعیت عمر. بعد تو لذت میبری از اینکه این حاکمیت دینی، رهبر دینی تحقیر میشود. به تو میگویند شیعه علی. خیلی حرف اینجا هست، خیلی حرف هست. عثمانش را اجازه نمیدهد تحقیر بشود. عثمانش را. چون آبروی او، آبروی عثمان نیست. یک جنبه حقیقی دارد، یک جنبه حقوقی دارد. این رهبر مسلمین است، رهبر جامعه دینی. عثمان یک ذره صلاحیت ندارد. بخور بخورش، فساد اقتصادیش، فساد اعتقادیش، قسمت خانوادگیش، فساد اداری بیداد میکند. امیرالمؤمنین اینها را تأیید نمیکند. حاکمیت و نظام را میخواهد حفظ بکند و در چهارچوب این نظام و این ساختار و این بستر میخواهد تغییر بدهد و اصلاح بکند. این خیلی نکته مهمی است و بهش توجه...
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...