‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
تسلیت عرض میکنم ایام شهادت مولا الموحدین، مولای کونین، امیرالمؤمنین، صلوات الله و سلام علیه، اول محضر حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام که در پیشگاه مقدس او هستیم؛ حضرت قمر بنی هاشم سلام الله علیه و شهدای کربلا، و پیشگاه مقدس حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه، و خدمت همه شیعیان و محبینِ آن ذات مقدس و آن نور مطلق. انشاءالله که خدای متعال ما را از شیعیان خالص و مخلص و خَلَص او قرار بدهد و انشاءالله جزء «السابقون السابقون» به امیرالمؤمنین علیه السلام باشیم و مقربین به او باشیم، انشاءالله.
بحثی که خدمت دوستان داشتیم در مورد مقربین در قرآن بود. امروز چون جلسه پایانی این بحث است، مطالب زیادی هست که باید عرض بکنیم و به یک جمعبندی برسیم. شاید چند دقیقهای مطالبمان طول بکشد. با توجه به اینکه جلسه اول هم بحث ما کمتر از نصف جلسه بود، طبعاً نیاز است مقداری بیشتر به مباحث مانده بپردازیم.
محور بحث دو سوره بود: سوره مبارکه واقعه و سوره مبارکه مطففین. عمده مباحث در مورد مقربین در قرآن در این دو سوره است. البته اگر پای روایات میخواست باز بشود و بحث قرب و تقرب در روایات را میخواستیم بررسی بکنیم، خب طبعاً یک بحث بسیار مفصلی میشد که حالا اصلاً تقرب یعنی چه؟ اسباب قرب چیست؟ مقربین چه کسانی هستند؟ فقط این بحث مقربین است و بحث مقربین هم یکی از ارکان شناخت ابرار است که معلوم شود ابرار چه کسانی هستند که مقربین از آنها بالاترند. دیگر به بحث ابرار در قرآن نرسیدیم، این خودش میتواند یک موضوع دیگری باشد که در فرصت دیگری بحث ابرار در قرآن را مطرح بکنیم که خب، آن باز مفصلتر است؛ چون آیات بسیار بیشتری در توصیف ابرار در قرآن داریم.
آنچه در حد این پنج جلسه و این مقدار اقتضا بود که مطرح شود، اجمالاً این است که مقربین از ابرار بالاترند و ما سه گروه در قیامت داریم: اصحاب میمنه، اصحاب مشئمه و مقربین. و در سوره مبارکه واقعه توصیفی میکند در مورد وضع قیامتی مقربین که این را اجمالاً یک مروری کردیم. یک مرور سریع داشته باشیم انشاءالله تا برسیم به آیات سوره مبارکه مطففین. روایاتی هم در این باب هست مربوط به این آیات، انشاءالله فرصت شود عرض میکنم.
در سوره مبارکه واقعه میفرماید: «السابقون السابقون، اولئک المقربون، فی جنات نعیم».
خوب، در مورد مقربون یک نکتهای که اینجا عرض بکنم این است که ما در روایات بسیاری داریم که این مقربین، پیغمبر اکرم، امیرالمؤمنین، فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسین هستند. خب، مشخص است با فرهنگ شیعی ما و بر اساس آن معرفت شیعی ما اینقدر واضح است برایمان که مقربین خب مشخصاً این ذوات مقدس هستند.
ولی روایات دیگری هم داریم ذیل همین «السابقون السابقون، اولئک المقربون» که امام صادق فرمودند: «زراره و ابوبصیر و محمد بن مسلم و برید من الذین قال الله تعالی: و السابقون السابقون، اولئک المقربون». خیلی امیدوارکننده است این روایت، خیلی شیرین است برای ماها، خیلی شیرین است. میفرماید که زراره، ابوبصیر، محمد بن مسلم و برید از کسانیاند که خدای متعال فرموده است: از «السابقون السابقون، اولئک المقربون». اینها هم جزء از سابقون سابقوناند، اینها هم جزو مقربین هستند. شاید مراتب عرفانیشان هم حتی آنچنان آن مراتب عرفانی که مثلاً ما در مورد آقای قاضی، آقای بهجت و اینها میگوییم، شاید (البته ما نمیدانیم، ما که خطکش نداریم، ترازو نداریم بخواهیم معرفت افراد را بسنجیم) ولی اجمالاً اینطور فهمیده میشود از مجموعه آن معارفی که رسیده و اطلاعاتی که در مورد افراد داریم که بعضی از این بزرگوارانی که نامشان آمده، شاید آن مبحث، آن درجات عرفانیشان در سطح عالی که مثلاً ما در بعضی از عرفای درجه یک شیعه سراغ داریم، شاید در آن حد هم نباشند، شاید. ولی با این حال در این روایت امام صادق اینها را جزو مقربین و از سابقون سابقون معرفی کردهاند که اولاً نشان میدهد غیر اهل بیت هم میتوانند به این مقامات برسند و نشان میدهد که همین سبقت گرفتن در ارتباط با امام، در دریافت معارف از امام، عمل کردن به آن چیزی که امام میگوید، ترویج معارف امام، وقتی آدم پیشتاز باشد در این جهت، خود همین باعث مقرب شدنش میشود، از مقربین خواهد شد. این خیلی امیدوارکننده است.
در یک روایت دیگر امام صادق فرمودند: «احب الناس الیه احیاءً و امواتاً»، بین زندهها و مردهها چهار نفر برای من محبوبتریناند. خب، منظورش قاعدتاً بین همین اصحاب و دوستانشان است. یکی از آنها برید بن معاویه عجلی است، دومین زراره، سومین محمد بن مسلم و چهارمین ابوبصیر. بعد فرمود: «انه من الذین قال الله تعالی: و السابقون السابقون، اولئک المقربون». باز در یک روایت دیگر هم داریم – میخواهم این روایات را ببینید سه چهار تا روایت با این مضمون داریم، هر کدامش لطافتهایی دارد. امام صادق میفرمایند: «رجل بالحدیث». من با بعضیها حرف میزنم، حدیث میگویم به آنها، «و انهاه عن الجدال و المراء فی دین الله»، نهیش میکنم از اینکه در دین خدا جدل و مراء بکند. «انهاه عن القیاس»، نهیش میکنم از اینکه قیاس انجام بدهد، قیاس مذمومی که امثال ابوحنیفه انجام میدادند. «فیخرج من عندی فیتاول حدیثی علی غیر تاویل». حدیث را به او میگویم، اینهمه تأکید میکنم، از اینجا میرود بیرون، حدیث را غیر از آنی که من گفتم تأویل میکند، تفسیرش را یک جور دیگر میکند. بعد میفرمایند: «انی امرت قوماً أن یتکلموا و نهیت قوماً»، من به یک گروهی دستور دادم حرف بزنند، یک گروهی را هم نهی کردم حرف بزنند؛ چون دیدم که نه، خوب نمیفهمند و یک چیز دیگر میروند میگویند. به آنها گفتم شما از من چیزی نقل نکنید، یک گروه را گفتم شما از من نقل بکنید. «فکلاً تأوّل لنفسه یرید المعصیة لله و لرسوله». اینها هر کدام به دلخواه پا میشوند، میروند حرفهای من را تفسیر میکنند و معصیت خدا و پیغمبر میکنند. «فلو سمعوا و أطاعوا لأودعتهم ما أودع ابی اصحابه». اگر اینها حرف گوش میدادند و اطاعت میکردند، من آن چیزهایی که پدرم، یعنی امیرالمؤمنین (یا حالا منظور پدرشان امام باقر باشد یا پدرشان، البته اینجا بیشتر امام باقر علیه السلام در این روایت میخورد) در روایت دیگری قضیه امیرالمؤمنین را مطرح میکنند که اصحاب امیرالمؤمنین این ویژگی را داشتند، زبانهایشان، دهانهایشان بسته بود؛ برای همین اسرار به آنها گفته میشد. شماها ندارید، ما نمیگوییم سر را به شما. امثال میثم تمار و رشید حجری و حبیب بن مظاهر و این بزرگواران، اینها دهانشان بسته بود؛ برای همین امیرالمؤمنین سر را به اینها میگفت. شماها ندارید، نمیگویم به شما. بعد حضرت فرمود: «اگر شماها هم این ویژگی را داشتید، من همانطور که پدرم به اصحابش حقایقی را منتقل کرد، من هم منتقل میکردم». «ان اصحاب ابی کانوا زیناً، احیاءً و امواتاً». اصحاب پدرم هم وقتی که اینها زنده بودند، هم وقتی که اینها از دنیا رفته بودند، زینت بودند برای پدرم. حالا آن اصحاب چه کسانی هستند؟ زراره، محمد بن مسلم، یکی دیگر که اینجا نام میبرند لیث مرادی و برید عجلی. بعد فرمود: «هؤلاء القوامون بالقسط». اینها کسانی بودند که قیام به قسط کردند. «هؤلاء القوامون بالقسط» – دو بار فرمود: «اینها قیام به قسط کردند». بعد فرمود: «هؤلاء السابقون السابقون اولئک المقربون». اینها آنهایی بودند که از سابقون سابقون بودند و اینها مقرب بودند.
پس اینجا میبینیم یک توسعه جدیدی داده میشود در مفهوم سبقت و تقرب که بحثهای قبلیمان را تکمیل میکند و توسعهای میدهد و نشان میدهد که راه باز است برای ماها. ماها هم میتوانیم جزو السابقون السابقون، جزو مقربین بشویم. ولی به هر حال امام صادق هم فرمود: «کمن»، اینها – امام صادق در بین اصحابش همچین افرادی کمتر سراغ داشتند. این میشود راز اینکه «قلیل من الاولین و قلیل من الآخرین»، که کمیاباند، اینجور افراد.
در یک روایت دیگر هم فرمود: «ما أحیا ذکرنا و احادیث ابی»، امام صادق فرمودند: «ذکر ما را زنده نکرد و احادیث پدرم را زنده نکرد مگر زراره و ابوبصیر، لیث مرادی» – این لیث مرادی همان ابو بصیر است – «محمد بن مسلم و برید عجلی». «و لولا هؤلاء ما کان احدن یستنبط هذا». اگر اینها نبودند، هیچکس این را استنباط نمیکرد. «هؤلاء حفاظ الدین». اینها حافظان دین بودند. اینهایی که رفتند، این معارف را یاد گرفتند، عمیق فهمیدند، منتقل کردند به دیگران، درست فهمیدند و درست منتقل کردند به دیگران؛ اینها حافظان دین بودند. «و امناء ابی علی حلال الله و حرامه». اینها امین پدرم بودند نسبت به حلال خدا و حرام خدا. «و هم السابقون الینا فی الدنیا و سابقون الینا فی الاخره». یعنی دوباره از سابقون سابقون. اینها کسانی بودند که هم در دنیا نسبت به ما سبقت گرفتند، هم در آخرت به ما سبقت گرفتند. سبقتشان هم به این بود که پیشتازی کردند در کسب معارف این حضرات، پیشتازی کردند در فهم معارف این حضرات، پیشتازی کردند در نشر معارف این حضرات. این هم میشود از سابقون السابقون و این هم میشود جزء مقربین. این هم نکته بسیار مهم و دلنشینی است که خوب است به آن توجه داشته باشیم.
بعد آیه قرآن فرمود که اینها «ثُلَّةٌ مِّنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِّنَ الْآخِرِينَ». اینها در بین اقوام گذشته بیشتر بودند، در بین این نسل و این قوم و این امت کمترند. «عَلَى سُرُرٍ مَّوْضُونَةٍ». اینها در جنات نعیم که هستند، بر سریرهایی نشستهاند و تکیه زدهاند. «سُرُرٍ مَّوْضُونَةٍ» که سر همین تخت است. «مَوْضُونَةٍ» این حالت نساجی شده و ابریشمکوب شده و بافت آنچنانی دارد و اینها؛ یک حجله آنچنانی، یک تخت آنچنانی، تخت زرباف. «مُتَّكِئِينَ عَلَيْهَا مُتَقَابِلِينَ». اینها تکیه داده، مقابل هم هستند که خیلی هم نکته لطیفی علامه اینجا اشاره میکند در جزء ۱۹ المیزان. میفرمایند که این «متکئین و متقابلین» این است که تکیه دادهاند و روبروی هماند. اولاً این تکیه دادن – اینها هر کدام لطافتهایی دارد. ما خب معانی را در سطح ظاهری و ابتدایی امثال بنده میفهمیم، خوبی تکیه دادن آنجا تکیهاش هم فرق میکند. آنجا تکیه به چه چیز دادهاند؟ اصلاً تکیه یعنی چه؟ اصلاً تکیه دادن یعنی چه؟ خب مثلاً ما میگوییم آقا من کمرم شکست، پشتم گرم است. فلانی پشتش گرم است، فلانی پشت فلانی است، این به فلانی تکیه کرده است، همسر آدم تکیهگاه آدم است. از این تعابیر میگوییم دیگر در فارسی، همهاش هم درست است؛ یعنی معنای تکیهگاه اینقدر توسعه دارد که شامل این موارد هم میشود. من پدرم را که از دست دادم، تکیهگاهم را از دست دادم. ما تکیهمان به رأی مردم است مثلاً، تکیه جمهوری اسلامی به رأی مردم است، به مثلاً خواست مردم است. همه اینها درست است، همه اینها مفهوم تکیه را صادق است.
این تکیه اینجایی، حالا وقتی که ما تکیهگاهی جز خدای متعال نداریم، مستعین جز خدای متعال نداریم، آنجا هم «متکئین» که آنجا هست، تختی که آنجا هست، سایبانی که آنجا هست، همه جنس دیگری میشود. اینجا فکر میکنیم به بالش تکیه دادهایم، مثلاً تشک آنچنانی نشستهایم. عالم بالا که معدن همه این حقایق است: «إِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ». مبدأ همه حقایق آن بالا است. هر چیزی که این پایین میبینید، «صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست». همه این چیزهایی که شما اینجا میبینید، خزائنی نزد خدای متعال دارد و از آنجا نازل شده است. همه اینی که ما اینجا میبینیم، به قول امروزیها، فیک است، دروغ است، قلابی است، سراب است. واقعیاش بالا است. در این تجربههای نزدیک به مرگ خیلی این جمله را میگویند دیگر. مثلاً ما آنجا نورهایی دیدیم. اینجا که آمدیم، دیدیم اصلاً امثال آن نور یا تعبیری در آن کتاب «آن سوی مرگ» بود که آن شخص میگفت: من درختانی که آنجا دیدم، اینجا احساس میکنم درختانی که در دنیا میبینم انگار از پشت یک جوراب مشکی دارم نگاه میکنم در قیاس با آن درختانی که آنجا دیدم؛ یعنی آدم میفهمد اینجا درختانش دروغ است، اصلاً الکی به اینها میگفتیم درخت. اینها که درخت نیستند. درخت این است، درخت اینی است که تو در قفس داری میبینی، در باغ وحش.
همه اینهایی که ما اینجا داریم میبینیم، اسباب بازی است. «متاع الْحَيَوٰةِ الدُّنْيٰا اسباب بازی، حَيوٰةُ الدُّنْيٰا شَيْءٍ إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ». و اینهایی هم که ما در دنیا میبینیم، چیزی جز متاع حیات دنیا نیست. پس در نتیجه ما چیزی جز اسباب بازی در این دنیا نمیبینیم. همه اینها اسباب بازی بود. واقعیاش طرفه دیگر. دیدید برای بچهها اسباب بازی میگیرند؟ برای دختربچهها کتری و قوری اسباب بازی میگیرند، وسایل دکتری، آن گوشی دکتر را مثلاً، آمپول دکتر را اسباب بازی میگیرند، دستبند و تفنگ. تفاوت اینها با واقعیاش چقدر است؟ تفاوت تخت و تشک دنیا با تخت و تشک بهشت همینقدر است، بلکه به مراتب بیشتر؛ چون اینجا میگوییم واقعیاش، دوباره واقعیاش همان دنیاییاش است که اصلاً واقعی نیست. تشک واقعی آنجاست، تخت واقعی آنجاست، تکیهگاه واقعی آنجاست. و واقعی که گفته میشود، یعنی توحید: «ذَٰلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ»، حق فقط خداست، حقیقت محض خداست، حقیقت محض اسماء و صفات و افعال الهی است. آنجا تشک، تشک هست ولی مقربین تشک نمیبینند، تخت نمیبینند. مقربین اسماءالله میبینند، مقربین خدا میبینند. «فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ، فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ». اینها در جنتهایشان و در نهرهایشان کنار خدا نشستهاند، کنار ملیک مقتدر نشستهاند، حضور خدا را احساس میکنند، خدا را میبینند. پس آنجا هم تکیهگاهشان درست است؛ یک بالش و یک مخدع. مخده، بالش. بالشهای خوب هم دارند، بالشهای آنچنانی هم دارند، بالشهای طلایی هم دارند. زرباف، ابریشم آنچنانی، حریر آنچنانی، نقش و نگار آنچنانی دارد. ولی مقربین احساس نمیکنند به این تکیه دادهاند، احساس میکنند به المستعان تکیه دادهاند، احساس میکنند به اسم مستعان حق تعالی تکیه دادهاند، به نعم الوکیل تکیه دادهاند، به نعم النصیر تکیه دادهاند. این حال مقربین در بهشت.
«مُتَّكِئِينَ عَلَيْهَا مُتَقَابِلِينَ». اینجا نکته لطیف علامه طباطبایی در تفسیر المیزان، در مورد «متقابلین» میفرماید که از شدت انس اینها با همدیگر و حسن معاشرتشان با همدیگر و صفای باطنشان با همدیگر، انگار اینها در قبال همدیگر اصلاً پشت ندارند و انگار اصلاً به پشت همدیگر نگاه نمیکنند: «فَلا يَنظُرُونَ فِي قَفَاء صَاحِبِهِم». اصلاً پشت نمیبینند از همدیگر، به پشت هم نگاه نمیکنند، پشتی ندارند نسبت به همدیگر. خوب، چون عیبجوییها و غیبت کردنها، پشت همدیگر است. آن وقتی است که کسی نیست، آن وقتی است که کسی حاضر نیست، در غیاب، در عدم حضور. اینها از شدت حضورشان که البته حضورشان هم در برابر همدیگر به خاطر حضورشان در محضر خداست. از شدت حضوری که همه نسبت به توجهی که نسبت به خدای متعال دارند و همه حاضرند در برابر او و خدا حاضر است در برابر اینها، اینها هم حاضرند در برابر همدیگر و متقابلاً با همدیگر و پشتی ندارند که بخواهند را ببینند، که بخواهند پشت هم حرف بزنند، که بخواهند پشت هم عیبجویی کنند، از نبود دیگری استفاده کنند برای تضعیف او، برای بدگویی در مورد او. پشتی نیست، عدم حضوری نیست. هر جا هم که باشند، حاضرند و متقابلاً نسبت به همدیگر. چه میشود این بهشت! واقعاً اصلاً آدم آب از دهانش راه میافتد. خدا نصیب ما بکند.
«يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ». یک نکته هم اینجا باز عرض بکنم، تا رد نشویم این «فِي جَنَّاتِ نَعِيمٍ» را که خواندیم که مقربین در جنات نعیماند. علامه باز به این اشاره دارند. میفرمایند: ما بارها این را گفتیم که «النعیمُ هی الولایة». نعیم همان ولایت است و جنت نعیم، جنت ولایت است و مقربین هم اهل ولایتالله، آنهاییاند که ذوب شدهاند در ولایت الهی، اهل ولایت الهیاند. اینها میشوند مقرب. ولایت الهی یعنی بیواسطه مواجه بودن ولایت. یعنی وقتی دو نفر یک جوری با همدیگر ارتباط داشته باشند که مانع و حجابی بینشان نباشد، پشت به پشت هم باشند، مماس با هم باشند، مانع و دیگری نباشد، غیر نباشد؛ ولایت خدا یعنی این. نعیم حقیقی این است، جنات نعیم این است. این همان است که عرض کردم. اینها در حجاب دیگر نیستند، خدا را میبینند، در ولایت الهیاند، در مشت خدا، در دست خدا، در همه اطوار و شئونشان، در همه حالاتشان، در بیداریشان، در وقت خوابشان، در وقت خوردنشان، در وقت حتی مباشرتشان با همسرانشان، خدا را میبینند، خودشان را در مشت خدا میبینند. «الهی و ربی من لی غیرک» را حس میکنند. همانطور که عرض کردیم، نگاه توحیدی دارند، مشرک نیستند. به خدای متعال او را میبینند، همیشه و همهجا. این میشود اوضاع مقربین.
«يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ». «ولد» جمع «ولید» به معنای غلام. اینها ولدهایی دارند، غلامانی، بچههایی. این ولدان تولیدات خود اینها هستند دیگر، ولده ولد بهشتی است. که «يَطُوفُ عَلَيْهِمْ». بعد اینها ولدان مخلد هم هستند. مثل این بچههای دنیایی نیستند که دو روزی هستند، ول میکنند، میروند، دو روزی هستند، میمیرند. نه، اینها مخلد، همیشه هستند. «يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ». و طواف میکنند بر اینها، یعنی خدمت اینها دائمی است، همیشه اینها دور اینها میچرخند. خب، برای پدر و مادر چه چیزی شیرینتر از اینکه یک بچهای باشد که دائم وایستاده است، دست به سینه؛ «بابا آب بیارم؟ بابا دارویت را بیارم؟ بابا جاییت را پهن کنم؟ بابا غذایت را بیارم؟ ظرفهایت را ببرم؟ دستمال برایت بیارم؟ فلان چیز را بروم برایت بخرم؟» هی دورت بچرخد برای اینکه ببیند کم و کسری، نیازی، چیزی داری یا نداری. این مقربین در بهشت ولدان مخلدونی دارند که دائم دور اینها طواف میکنند. البته این واژه «طواف» هم واژه لطیفی است؛ چون دور کعبه طواف میکنند. طواف مال کعبه است. چون دل مقربین محل حضور خدای متعال است، این خادمان و نوکران بهشتی الهام دور اینها طواف میکنند. انگار دارند دور کعبه طواف میکنند. لطافتی در آن است.
«بِأَكْوَابٍ وَ أَبَارِيقَ وَ كَأْسٍ مِّن مَّعِينٍ». کوبهای اینها دارند. کوب، به این لیوانها شبیه لیوانهای یک بار مصرف، که نه دستگیره دارد، عرض کنم خدمتتان که خرطوم دارد – نمیدانم به جای واژه خرطوم چه باید استفاده کرد – از آن سری که از آن میریزد، چه به آن میگویند؟ قوری. یک طرفش دستگیره است، یک طرفش هم آن سری که از آن چایی مثلاً میریزیم. حالا همان تعبیر خرطوم را فعلاً استفاده میکنیم تا کسی ترجمه پیدا کرد به ما بگوید. اگر یک لیوانی باشد که نه دستگیره دارد، نه خرطوم، این را به آن میگویند کوب. اگر خرطوم داشته باشد، به آن میگویند ابریق. اکواب جمع کوب است، اباریق جمع ابریق است که خرطوم دارد. حالا بعضیها گفتهاند دستگیره هم باید داشته باشد. «کأس» که معنای جام است. این جامهای این، پیاله. پیالههایی که ما میگوییم. خب، آن یکیها را جمع بست، گفت کوبها و اباریقها ولی یکی را مفرد آورد. میگویند که گفته شده که این مفرد آوردن «کأس» به خاطر این است که «لا تُسَمَّى كَأْسًا إِلَّا إِذَا كَانَتْ مُمْتَلِئَةً». اصلاً وقتی به آن میگویند کس که پر باشد. جام را وقتی پر است، به آن میگویند کس و یک جام پر، یک پیاله لبریز از چی؟ «مِّن مَّعِينٍ». این «مِّن مَّعِينٍ» چیست؟ خمر معین، شراب معین است. اینها پس آقا دور و برشان پر از لیوان و جام است. خیلی لطیف است.
خوب، چرا اکواب و اباریق؟ بعد ابریق. شما الان برایتان میروید چایخانه، لیوان میآورند و قوری. قوری برای این است که برای بقیه هم بریزی، لیوان میآورند برای افراد. اینجا کوبهای مختلف با ابریقهای مختلف نشان میدهد که بزم اینها لبریز از شراب است. دور هم که نشستهاند، واقعاً آدم مبتهج میشود از مرور احوالات اینها. یعنی واقعاً آدم گاهی بیتاب میشود. حالا ما که اوضاعمان جهنمی است ولی انشاءالله به فضل و رحمت خدای متعال و به آبروی امیرالمؤمنین مظلوم امروز، انشاءالله خدای متعال ما را ملحق بکند به این ذوات مقدسه و نصیبمان بشود صحنهها.
بعد ببینید لیوانهای مختلف، ابریقهای مختلف نشان میدهد که اینها شرابهای مختلف است. هر کدام کارکردی دارد، هر کدام طعمی دارد، هر کدام اثری دارد. مثل این اسمای الهی که اینجا شما میگویید اسم غفور یک حالی دارد، یک شأنی دارد. اسم شافی حالی دارد، یک شأنی دارد، یک اثری دارد. شما خود همین کمالاتی که مثلاً از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکنید، بعضیهایش در وصف مظلومیت امیرالمؤمنین است، یک حالی پیدا میکنید. بعضیهایش در وصف علم امیرالمؤمنین است، یک حالی پیدا میکنید. بعضیهایش در وصف شجاعت امیرالمؤمنین است، یک حالی پیدا میکنید. همهاش عشق است، همهاش انس است، همهاش ذکر است، همهاش شراب است. هر کدام طعمی دارد، هر کدام شما را به شور میآورد ولی هر کدام یک طور. وصف مظلومیت، همهاش اشک است. شما هر کدام را که یاد میکنید، میبارید از عشق، از شور ولی هر کدام یک جنسی دارد. این همان جنس شرابهای متنوع بهشتی، جامهای متنوع بهشتی است و یک «کأسٍ مِّن مَّعِينٍ» هم داریم که آقا آن دیگر خمر است. آن دیگر میخورند و از خود بیخود میشوند، آن شراب طهور است. پیاله پیاله میروند بالا، با هر پیاله فارغ میشوند از همه تعینات و عنانیتها و که هستند ولی هی نو به نو، هی تجدید میشود. عین حال مداوم، همان حالی که اینها در نماز دارند. میبینید آقای بهجت در هر نمازی احوالات عجیب و غریب. آن شراب، این «کأسٍ مِّن مَّعِينٍ» و «كَأْسٌ مِّن مَّعِينٍ لَا يُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلَا يُنزِفُونَ». نه سردرد میشوند وقتی میخورند، شبیه این شرابهای دنیایی که حجاب خم را به آن میگویند خم؛ چون خمار است، خمار را به روسری میگویند، به چادر میگویند خمور. این حجاب خمر دنیایی حجاب است. طرف را خمار میکند، مخمور میکند، در حجاب میبرد. این سلولها را تصدیع میکند. میگوید: آقا من «مُصَدَّعُ أَوْقَات» شدم، یعنی وقتت را گرفتم. تصدیع میکند. میگوید: بیشتر از این تصدیع اوقات نمیکنم. شرابهای دنیایی تصدیع میکند، میبندد، میگیرد، شراب بهشتی باز میکند، آزاد میکند، رها میکند. اینجا میبنددت که نفهمی، میبرد در تاریکی، در حجاب، از بقیه فارغ میشوی، میروی در خودت. آنجا از خود در میآیی، میروی در حقیقت، میروی در نور. خیلی تفاوت بین این شرابی که تو را میبرد در ظلمات و از بیرون فارغت میکند و آن شرابی که تو را غرق در نور میکند و از ظلمات فارغ میکند. «مَا يُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلَا يُنزِفُونَ». عقل اینها را نمیگیرد.
«وَفَاكِهَةٍ مِّمَّا يَتَخَيَّرُونَ». میوه. فاکهةً نَکره آورده، دیگر هر چه بگویید به عنوان فاکهه که فکاهه میآورد، دلنشین، فکاهی. به آن کلام دلنشین میگویند، کلام مسرتبخش میگویند. به فاکه از این جهت میگویند فاکهة مسرتبخش، میوه مسرتبخش. «مِّمَّا يَتَخَيَّرُونَ». اینها دیگر دست و بالشان باز است. هر چه بخواهند اختیار با اینها است؛ چون اینها در اراده خدای متعال فانی شدهاند، مظهر اراده خدای متعالاند. به هر چه اراده کنند مهیاست. «وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِّمَّا يَشْتَهُونَ». از گوشت پرندگان هم هر چه که اشتها کنند. حالا چرا اینجا گوشت پرنده آورده؟ خود این هم جای بحث و بررسی دارد که در بین گوشتها ظاهراً گوشت پرنده از همه لذیذتر است. حالا بنده که نخوردهام ولی شنیدهام، مثلاً گوشت گنجشک میگویند خیلی لذیذ است، خیلی گوشت کوچکی هم هست، خیلی هم میگویند لذیذ است، خیلی هم گران است ظاهراً. حالا خاصیتی دارند پرندهها که گوشتشان اینقدر لذیذ است. جای بررسی دارد. میفرماید: گوشت پرندهها «مِّمَّا يَشْتَهُونَ»، از هر چه که اشتها کنند ولی اشتهای آنجا با اشتهای اینجا تفاوت دارد. غذای اینجا متفاوت است که نیاز به یک بحث مفصلی دارد و از طرفی هم در بعضی آیات دیگر هم داریم، در روایات هم داریم که اصلاً «ذُلِّلَتْ قُطُوفُهَا تَذْلِيلاً» که مثلاً این اصلاً شاخهها خودش خم میشود و میوهها خودش میآید در دست اینها، اصلاً اینها نمیروند سمت میوه که میوه بردارند. اراده میکنند، آن درخت میوه میدهد و آن درخت خودش میآید تقدیم میکند، خودش میآید میوه را در دست اینها میگذارد و به محض اینکه اراده میکنند، پرنده خودش کباب میشود و در اختیار اینها قرار میگیرد و خوراک اینها میشود و این میخورد و دوباره پرنده زنده میشود، حرکت میکند. عالم ماده نیست که آنجا فنا باشد و از بین برود و تبل باشد. به هر حال آنّها هم هست، اینها هم هست. همهاش همها همدیگر است و یک لذت مضاعف. هم خودشان اراده کنند، میآید؛ هم این خادم در طوافشان است و برایشان میآورد؛ هم آن درخت در خدمتش است، برایش میآورد؛ هم دور هم میخورند؛ هم هر که اراده کند، هر چه بخواهد میشود. هیچ محدودیتی نیست. اینها همهاش با همدیگر است که باید به آن توجه داشت.
«وَ حُورٌ عِينٌ»، که امثال «لُؤْلُؤٍ مَّكْنُونٍ». بنده نوجوان که بودم، سنین چهارده تا پانزده سالگی، تفسیر سوره مبارکه واقعه را میخواندم، به آیات که رسیدم، خیلی دردم آمد؛ چون فرمود که «ثُلَّةٌ مِّنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِّنَ الْآخِرِينَ»، بعد «حُورٌ عِينٌ» برای مقربین گفته. حالا ما نوجوان بودیم، آنجا خیلی دردآور بود برایم که تعداد کمی میروند جزو مقربین میشوند. حورها را خدا به مقربین داده. قدیمیها بیشترند و «ثُلَّةٌ مِّنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِّنَ الْآخِرِينَ»، بعد حوریان مال همینهاست که قلیلاند. بعد آقا فهمیدیم که نه، این «حُورٌ عِينٌ» و این ازواج بهشتی مال همه است، مال ابرار هم هست ولی خب جنسش متفاوت است، مراتبش متفاوت است. حوریهای ابرار با حوریهای مقربین متفاوت است و همانطور که شراب مقربین شراب اصل بود که تسنیم بود، از قله میآمد. تسنیم از «سنام» میآید. «سنام» با «سین». «سنام الابل» به کوهان شتر میگویند به خاطر آن ارتفاعش. به قله میگویند سنام. تسنیم یعنی قله، یعنی آن عالیترین نقطهای که از آن نقطه آب جاری میشود. آن را به آن میگویند تسنیم. «عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ». تسنیم چشمهای بود که مقربین از آن مینوشیدند و میآمد پایین. آن چشمه تسنیم از آن قطراتی قاطی میشد با این چشمههای ابرار. «مِزَاجُهُ مِن تَسْنِيمٍ». سرچشمه آنجا بود، رگ به رگ میشد، میآمد پایین، میریخت در این شتو، در این بفرمایید رودخانهها و نهرهای ابرار. آن زلالی را نداشت مال ابرار. ابرار البته مال ابرار هم ختامُهُ مِسْکٌ بود، هم بوی مشک میداد، هم تهش مشک تهنشین شده بود که حالا زنجبیل هم دارد بر اساس سوره مبارکه انسان. شیر دارد، عسل دارد، عسل مصفا که بر اساس سوره مبارکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم. ولی میخواهم عرض بکنم همانطور که در شراب اینها آن خالصش – خوب دقت کنید به این نکته – خالصش مال مقربین بود، پایین میآمد، تنزل یافته و جنس فیکش، حالا فیک نمیشود گفت، آنجا فیک نداریم در بهشت ولی در قیاس با آن چیزی که مقربین داشتند، مال این ابرار تاناکورا حساب میشود. کلمه تاناکورا کلمه قشنگی است اینجا یا چه میگویند این جنسهای دست دوم را، «استوک» حساب میشود. آن اصلی و اوریجینالش مال مقربین است. استوک و تاناکورایش مال ابرار. همهاش این است. اینی که فرمود: میوه مال اینهاست، «لحم طیر» مال اینهاست، خب، ممکن است کسی برایش سؤال بشود خب آقا ابرار هم اینها را دارند. این چه فضیلتی است که بخواهد قرآن بگوید که آقا اینها میوه دارند، گوشت آنچنانی دارند؟ این که فضیلت است. بعد آن چیزهایی که مقربین دارند و ابرار ندارند را بگوید در مقام امتیاز مقربین. چرا اینها را دارد میگوید؟ نکتهاش در این است. درست است ابرار هم دارند ولی ابرار استوکش را دارند، ابرار تاناکورایش را دارند. جنس اصلش مال مقربین است.
درست است ابرار هم حوریان دارند ولی آن حوری اصل و آنی که به آن میگویند حوری، آن اصل حوری مال مقربین است. آن همسر بهشتی اصیل و واقعی و سرآمد و تراز مال مقربین است. پایینیها هم حالا بهش حوری گفته میشود. فاکهة مال مقربین است، شراب مال مقربین است، گوشت مال مقربین است. به این پایینیها هم گفته میشود میوه و گوشت و کباب و شراب و اینها تنزل یافتهاش رسیده به ابرار؛ چون خودشان تنزل یافته مقربینند، چون حقایقی که به مقربین رسیده بود، تنزل یافتهاش رسید به ابرار. باز آن روایت زراره و ابوبصیر هم همین است. آن حقایق دست یک آن بزرگان بهش رسیدند. ما نیم خورده این بزرگان را گرفتیم. ما هر چه که از این معارف داریم، نیم خورده زراره و ابوبصیر است. اصلش مال اینها بود، اصلش را اینها بردند. ما از نیم خورده اینها به ما رسیده است. البته ما هم اگر همین را پیگیری کنیم و دنبالش برویم و عمل بکنیم بهش، رسیدن این تفاوت کار است. در حقایق و معارف هم همین است. اصلی و واقعیاش مال آن هاست. از قبل آنها به ما رسیده، به واسطه آنها به ما رسیده، به واسطه مقربین به ابرار رسیده است، به واسطه حوریان مقربین، حوریان به ابرار رسیده، تنزل یافته حوریان است. این نکته را به آن توجه داشته باشید و این که «كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَّكْنُونٌ» حوریان دارند که نساء بهشتی. علامه طباطبایی در تفسیر سوره دخان بحث حوریان را مطرح کردند که «كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَّكْنُونٌ» شبیه مروارید مکنوناند اینها که در صدف مخزون شده و دستی هنوز بهش نرسیده، هیچ دست بهشتی تا حالا به آن نخورده. شدت لطافت و صفا و بکر بودن، جاذبه داشتن، درخشندگی داشتن و دارد میرساند. «لُؤْلُؤٌ مَّكْنُونٌ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ». این جزای آن چیزهایی است که اینها عمل کردهاند.
«لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِيمًا». وقتمان هم دارد تمام میشود ولی من هنوز آیات سوره مطففین را نخواندهام، یعنی تهش سوره آن «يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ» را نرسیدیم بهش که یک اشارهای هم فقط سریع به آن بکنم؛ چون وقتمان رو به اتمام است. پس اینها لغو و تأثیم نمیشنوند، حرف بیخود و بیفایده نمیشنوند، حرفی که اینها را کدر کند، عقب بیندازد، به حجاب ببرد، دور بکند، ندارند. تأثیم ندارند. هر چه هست «سَلَامًا سَلَامًا». هر چه هست، سلام است. یعنی همهاش سلم است، یعنی هم سلام از خداست که «سَلَامٌ قَوْلًا مِّن رَّبٍّ رَّحِيمٍ»، هم سلام بین خودشان است. دائم از خدا سلام میگیرند و به همدیگر سلام میدهند. سلام خدا را به هم میدهند. از خدا به اینها سلام، از اینها به خدا سلام. «سَلَامًا سَلَامًا» از بالا به پایین سلام، از پایین به بالا سلام و آن سلام بالا به پایین دارد بین خودشان منتشر میشود. این میشود همهاش سلام. این سلام نه کلمه سلام، یعنی هی به هم میگویند سلام سلام. این وصف سلام است. نه کلمه سلام، نمیگویند به همدیگر. هر آن چیزی که اینجا رد و بدل میشود، سلم است، مصداق سلام است، مصداق سلامت است. آسیب ندارد. یک کلمه آسیبزا بینش نیست. یک کلمه آزردگی تویش نیست. یک کلمه رنجیدهخاطر کردن کسی تویش نیست. رنجش نیست. همهاش بعد میرود سراغ اصحاب یمین. این شد سوره مبارکه واقعه.
سوره مبارکه مطففین هم یک اشاره سریع فقط داشته باشم. خدمت شما عرض کنم که در جلد ۲۰ المیزان، که این نیاز به یک بحث مفصلتری البته دارد. فقط اجمالاً اینجا بحثش را داشته باشیم. میفرماید که «كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ وَمَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُّونَ». یک روایتی آوردهام که خیلی دوست داشتم بخوانم؛ چون مرتبط با امیرالمؤمنین است. این را یک اشاره به این آیه بکنم بعد آن روایت را بخوانم که دیگر خستگیتان کامل بپرد. دیشب عزاداری کردید برای امیرالمؤمنین و فردا شب هم عزاداری میکنید. یک کیف جانانهای ببرید از این ابراز ارادت به امیرالمؤمنین.
اول این نکته را بگویم. اینجا میفرماید: «كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ». آن ور کتاب فجار را فرمود که «إِنَّ كِتَابَ الْفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ». کتاب فجار. بعد فجار را در برابر ابرار آورده. این هم نکته دارد. پس ابرار در برابر فجارند. آن اصحاب مشئمه همین فجارند که اهل فجور بودند. یک بحثی داشتیم تحت عنوان فجور متقین، فجور مطففین. آنجا کلمه فجور را یک توضیح عرض کردیم. فجار در سجینند. سجین صیغه مبالغه است. از سجن میآید. آن زندان از همه طرف بسته شده. زندان خیلی شدید، زندان بسیار تاریک، غل و زنجیر آنچنانی داشته باشد، بهش میگویند سجین. کتاب فجار در سجین است. نامه اعمال فجار در سجین است. بحث مفصلی در مورد نامه اعمال اینها، هر کدام که کتاب اصلاً یعنی چی؟ این کتاب کجاست؟ نامه اعمالی که میگوییم یعنی چی؟ چه شکلی است؟ این صحیفه جان ماست. کتاب یک چیز جدا از ما نیست. البته در قیامت به شکل دفتر و کتاب و اینها هم تمثل پیدا میکند ولی چیزی جدا از لوح قلبمان و لوح جانمان نیست. همینهایی است که داری مینویسیم، با اعمال ثبت میکنیم در لوح جانمان، کتابت میکنیم، ثبت میکنیم. نامه اعمالمان و پرونده اعمالمان همین است، همین جاست. همان جایی که خودمان هستیم. کتاب فجار در سجین که بر اساس بعضی روایات در آن زمین هفتم است، در اعماق زمین است، در پایینترین مراتب زمین است، در پایینترین لایهها و حجابها. چرا نامه اینها آنجاست؟ چون خودشان آنجا هستند، چون تعلقاتشان آنجایی است، چون ادراکاتشان آنجایی است، کششها و انگیزههایشان آنجایی است، نامهشان هم آنجایی است، کتابشان هم آنجایی است. «وَمَا أَدْرَاكَ مَا سِجِّينٌ كِتَابٌ مَّرْقُومٌ». چه میدانی سجین چیست؟ یک کتابی است که رقم گرفته شده است که حالا خود این باز مرقوم هم نیاز به بحث دارد که کتاب مرقوم یعنی چی که بحث فجار را فعلاً نمیخواهیم واردش بشویم. در برابر اینها، نکته حیفم میآید اینجا نگویم، ممکن است دیگر باز بعداً فرصت نشود در مورد فجار صحبت بشود.
کتاب مرقوم که گفته میشود، رقم به آن خطی که خوانده نمیشود، میگویند. خط ناخوانا، زبانش گنگ است. دیدید مثلاً دست شما میخورد، دست بچهتان میخورد. سر این کلاسها زیاد پیش میآید. گوشیتان مثلاً صبح زود با خوابش برده بود، صورتش روی گوشی بود هی همینجور پیام چرت و پرت. بزرگوار، حالا چرت و پرت که میگویم، از آنی که یک سری کلمات نامفهوم، شش تا «گ» پشت هم بود، چهار تا «ت» پشت هم بود، پنج تا «پ» پشت هم بود، وستش سه تا ایموجی بیربط بود. مجموعهای از اینها. این را بهش میگویند کتاب مرقوم. خیلی لطیف است. پرونده اعمال فجار این است. وقتی نگاه میکنی، میبینی یک دانه. هیچ از حقیقت تویش نیست. همهاش گنگ است، همهاش ابهام است، همهاش سرگشتگی و حیرت و اصحاب شمالند دیگر. پخش و پلا بودن اینها، شمول. روزها بطه، راه نرفتهاند روی یک قاعده زندگی نکردهاند. هر روز با یکی، هر روز یک جور، یک روز گرم است، یک روز سرد است، یک روز امید دارد، یک روز ناامید است، یک روز خوشحال است، یک روز ناراحت است، یک روز با این اینوریها، یک روز آنوریها، یک روز رپ گوش میدهد، یک روز راک گوش میدهد، یک روز نمیدانم. هر روز یک جور است. هر وقت یک مدل است. حساب کتاب ندارد، ضابطه ندارد. معلوم نیست چه کاره است، معلوم نیست چیست، معلوم نیست چه کاره است. پرونده اعمالش هم این است. وقتی نگاه میکنی، نمیفهمی چیست، کیست، چه کار کرده، چی آورده است. کتاب مرقوم. چقدر لطیف است این معارف قرآن! چقدر زیباست این حقایق قرآن! چه قرآنی است! چه کتابی است! چه ماهی است! چه شبهای شبهای نزول قرآن! چه نعمتی است! واقعاً خدا را چطور شکر بکنیم؟ کتاب مرقوم. قرآن میفرماید که پرونده اعمال فجار این است.
در برابرش چیست؟ کتاب ابرار. «كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ». کتاب ابرار در علیین. آن سجین بود، پایین بود. این علیین بالایی است. چرا؟ چون جنس تعلقات و توجهات اینها بالایی است. این را توجه به عالم بقا داشتند. اصلاً کسی بدون اینکه جز اصحاب یمین نمیشود. ایمان به آخرت، عمل برای آخرت، آخرتباوری. راز اینکه کسی از اصحاب فجار بشود، این است: «ذَٰلِكَ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ». روز حساب را فراموش کردهاند. و راز اینکه کسی جز ابرار بشود، این است که روز حساب را از یاد نبرد. یک اشاره هم اینجا بکنم؛ چون باز بحث ابرار هم معلوم نیست بعدها نصیبمان بشود. این یک بحث مفصلی دارد. فقط یک کلمه اشاره میکنم. یک کلمه اگر بخواهیم بگوییم چه چیزی آدم را جز ابرار میکند؟ حالا تا مقربینش بماند. آیه قرآن فرمود: «لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ». تا از یک سری از آن چیزهایی که بهش تعلق و وابستگی و محبت داری عبور نکنی و نگذری، به بر نخواهی رسید. این میشود همان علیین شدن، علیین شدن. عالم بالا علیین، عالم بالا است. همه چیز آنجا متعالی است. احساسات متعالی، تعلقات متعالی، اعتقادات متعالی، ادراکات متعالی. ادراکات و تعلقات ابدی. ابدیاندیشی، ابدیگروی میشود عالم ابرار و این میشود کتاب ابرار. کتاب ابرار آنجاست، پرونده ابرار آنجاست. «إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ وَمَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُّونَ». تو چه میدانی که علیین چیست؟
«كِتَابٌ مَّرْقُومٌ». اینجا میفرماید که علیین هم در پروندهشان یک کتاب مرقوم. برای شما سؤال بشود که مگر نگفتید مرقوم آن چیزی است که ابهام دارد مثلاً، وضوح ندارد، گنگ است، بیربط، بیسر و ته. خب، پس اینجا چه میشود؟ در مورد ابرار یک معنای دیگری که گفته شده، این است که رقم مثل رقم. میگویند رقم مثلاً آقا عدد ۱۲۳۵. اینها ارقام دیگر. چیزهای واضح، اعداد واضح و با فاصله و نمودار. رقم هم به آن چیزهایی که خیلی درشت است و واضح است و نمودار است، گفته میشود. هم به آن چیزهایی که خیلی گنگ است و مبهم است. خیلی قشنگ است؛ یعنی کلمهای است که در دو معنای متضاد استفاده میشود. پرونده فجار، کتاب مرقوم به معنای آن گنگ بیربط بیسر و ته. پرونده ابرار، این خطهای واضح نمودار معین. واضح است که چه کار کردهاند و چه آوردهاند. پس این کتاب مرقوم در هر دو معناست. اینجا معنای دومش است: کتاب مرقوم.
بعد میفرماید که «يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ». پرونده اعمال ابرار را مقربین شاهدشان هستند. اشراف دارند مقربین به پرونده اعمال ابرار. که نشان میدهد مقربین بالاترند، میبیند. به تعبیر علامه هم «اعلی درجتاً من عامة الابرار». درجه مقربین از ابرار، از عموم ابرار بالاتر است. البته این را هم بدانید مقربین خودشان هم ابرار هستند. برای همین کلمه ابرار هم بر مقربین صادق است. مقربین ابرار هستند ولی ابرار مقربین نیستند. همانطور که مثلاً مؤمن مسلمان هست. هر مؤمنی مسلمان است ولی هر مسلمانی لزوماً مؤمن نیست. عموم خصوص مطلق. اصطلاحاً هر مقربی از ابرار هست ولی هر کسی که از ابرار است، لزوماً از مقربین نیست. مقربین شاهد بر اعمال ابرارند. خدا به اینها حقایق را نشان داده است. یکی از حقایق هم اعمال ابرار. خوب، وقتی به اعمال ابرار اشراف دارند، به طریق اولی بر اعمال فجار اشراف دارند و میدانند اینها چه کردهاند و چه میکنند. «يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ». شهادت از بالا. شاهدند. از این جهت شهید میشوند. شهید در فرهنگ قرآن این است. آنی است که شاهد است. شهود میکند، مشاهده میکند، دارد اعمال همه را در ابرار را، حالا ممکن است آنی که مقرب است نسبت به اعمال بقیه مقربین لزوماً شاهد نباشد، همهشان را، چون خود مقربین هم مراتب دارند ولی وقتی کسی از مقربین بود، نسبت به ابرار شاهد بر اعمالشان است.
علامه میفرمایند که این شبیه همان آیه است که فرمود: «كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ». اگر علم الیقین داشته باشید، جهیم را خواهید دید، جهنم را خواهید دید. و این فقط اختصاص به جهنم ندارد. یعنی پرده از چشمتان برداشته میشود، میبینید باطن را و ملکوت را. حالا چه این باطن و ملکوت بهشت باشد، چه جهنم باشد، چه باطن و ملکوت اعمال فجار باشد که جهیم، چه باطن و ملکوت ابرار باشد که بهشت است. راز رسیدن بهش هم علم الیقین است. اینجا باز یک نکته طلایی دیگر نصیبمان میشود که مقربین دارای علم الیقیناند. علامه میفرمایند که «منه یظهر ان المقربین هم اهل الیقین». اینجا ظاهر میشود که مقربین اهل یقیناند و راه رسیدن به قرب، عزیزان، رسیدن به یقین است که گفتند یقین شب قدر تقسیم میشود، روزی میشود و خصوصاً اگر کسی شب بیست و سوم هزار بار «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ» را بخواند – امام صادق فرمودند: بعد از آن خدای متعال عنایاتی بهش میکند و یقین نصیبش میشود. حالا مراتبی، حقایقی. یقین کامل هم ممکن است. نسبت به یک چیزهایی ممکن است یقین برایش حاصل بشود. حالا یک خوابی میبیند نسبت به یک قضیه. برایش یقین حاصل میشود نسبت به حقانیت یک چیزی، نسبت به بطلان یک چیزی، به اینکه باید یک کاری را بکند، یک کاری را نکند. اینها هر کدام مراتبی از یقین است دیگر. هر کدام مصداقی از یقین. ولو یقین کامل تام اگر برای انسان حاصل بشود و ملکه بشود، این پرده دیگر کنار میرود و انسان میبیند. حتی شاهد بر اعمال ابرار میشود. پس معلوم میشود که یکی از تفاوتهای ابرار و مقربین همین یقینشان است. ابرار آدمهای خوبیند ولی به آن یقین نرسیدهاند. صدقه میدهد، انفاق میکند ولی به این یقین نرسیده که از خداست، مال خداست، ملک خدا، خود خدا داده و خود خدا میگیرد. صدقه که میدهد، حساب کتاب دارد، معامله دارد با خدا. خدایا اینقدر میدهم، به جایش فلانی را خوب کن. به جایش آن مریضی را بردار، به جایش آن بلا را دفع کن. به جایش یعنی کاسبی میکند. به جایش وقتی گفته میشود به جایش، یعنی خودم خود را مالک میدانم. از ملک خودم میدهم تا تو به جایش از ملک خودت یک کاری بکنی. این چه معاملهگری میشود؟ سوداگری. «عبادة التجار». عبادت خوب هم هست، بهشت هم دارد، جز ابرار هم میشود. «مِمَّا تُحِبُّونَ» هم دارد انفاق میکند ولی یقین نیست. تفاوت مقربین این است. آنها اهل یقین. آنها دیگر عبادتشان عبادت تجار نیست. عبادت، چون عبادت حب و محبت. خوب، این هم از آیات سوره مبارکه مطففین.
آن روایت مربوط به امیرالمؤمنین علیه السلام را هم بخوانم که کیف بکنید. البته اگر پیدایش بکنم روایت را. آنقدر اینجا ماشاءالله ما روایت داریم که در هر کدام از این موضوعاتی هم که امروز مطرح شد، کلی روایت بود که دیگر نخواندم و رد شدم. آیات دیگری هم از مقربین ماند که نخواندم. در سوره مبارکه واقعه آیات پایانیاش: «فَأَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَ جَنَّتُ نَعِيمٍ». اینها هم آیاتش ماند. عرض کنم خدمتتان که روایتش را فقط پیدا بکنم برایتان. از وقتی میخواهیم یک سؤال بپرسیم، تمام روایت را پیدا کنم بخوانم برایتان.
روایت استاد پرسیدند که در شرح سه دقیقه در قیامت از شما شنید که تجلی اسماءالله هستند و مثال شهدا و علما را زدیم که هر کدام تجلی اسمی هستند و طعمی دارند. میشود در این مورد توضیح بفرمایید که تفاوت این نعمات برای ابرار و مقربین در درک و چشیدن اسماء. همان تفاوت در نماز امثال بنده با امثال آقای بهجت. ما چقدر طعم نماز برایمان چیست؟ حقیقت است. یک نماز است، اعمالی سجداتی، رکوعی ولی حالات آنها کجا، حالات ما کجا. این تفاوت احوال مقربین و ابرار و بهرهمندیشان از این نعمتهای بهشت. پرسیدند که راه دیگر رسیدن به یقین چیست؟ هزار بار سوره قدر را بخوانیم، دوازده ساعت طول میکشد. دوازده ساعت که نه، آن تقریباً سه ساعت، سه ساعت و نیم تا نهایتاً حالا چهار پنج ساعت اگر خیلی آدم کند باشد. حالا یکیاش این بود. اینها البته عرض کردم آن یقین تام و کامل نیست. یقین تام و کامل را اگر میخواهید، فرمود باید بندگی کنی تا به یقین برسی. راهش اطاعت است. همینهایی که به ما رسیده و گفتهاند گوش بدهیم، عمل بکنیم. خود همین نتیجهاش میشود حرکت سیر قرب و هر چقدر که جلوتر رفتیم، حقایق بیشتر و بهتری برایمان واضح میشود و بیشتر به یقین. گفتند که گفتیم مقربین در بهشت نهر و قصر و اینها را دارند ولی آنها خدا را میبینند. این این حالی که اینها دارند، همین حال لقاءالله. بله دیگر، البته لقاءالله مراتب دارد ولی به هر حال این همانی است که امیرالمؤمنین فرمود: من هر چیزی را که نگاه کردم، خدا را با آن دیدم. قبلش دیدم، بعدش دیدم. به هر حال اینها هم مراتب دارند. مقربین مراتب شدیدتری دارد، مراتب ضعیفتری دارد ولی به هر حال خدا برایشان حاضر است و خودشان را در محضر خدا میبینند و خدا را یعنی هر چیزی که میبینند اسماء و صفات و کمالات خدای متعال برایشان نمایان. تجلیات برایشان.
اینها سؤال صوتی آقای سید محمد علوی، در خدمت شما هستیم. سلام علیکم و رحمة الله. اول التماس دعا و انشاءالله مسئله دیروز است که وقت نشد، سریع عرض بکنم. اول بفرمایید که من فهمم از برداشت مطلب شما درست بوده یا نه؟ چون سؤال منتفی است و سؤال این است که شما فرمودید امت اولین و آخرین امت رسول الله باشند و امت اولین پیش از امت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به بیان علامه. من فهم من اینطور نیست. چرا ما حدیث داریم که مثلاً خود علیه السلام امت نبی آخر از همه امتها بهترند. شما اگر ورود به مسائل فقهی و شرعی هم داشته باشید و اینها میبینید که نصرانی و مسیحی و ویژه عندالله دارند. اولین هستند. قلههای انبیا همهشان از در واقع نسبت به زمان الان ما اولین حساب میشوند. ابراهیمی، موسوی و عیسوی در واقع زمان ما الان و حتی کسانی که از پیرامونشان بودند. سؤال چرا امیرالمؤمنین افضلیت دارد نسبت به همه ائمه اطهار، گوناگون کاری حضرت؟ حضرت حکومتشان جهانی است، بینالمللی و و همه این باز هم طبق روایت امیرالمؤمنین نسبت به حضرت موعود هم با همه شأن بینالمللی حضرت باز هم افضل.
من سریع جوابتان را عرض بکنم. ممنونم از شما. لطف فرمودید. خدا خیرتان بدهد. اول در مورد امیرالمؤمنین عرض بکنم که امام زمان حکومت دارند. بله، امیرالمؤمنین هم برمیگردند، رجعت میکنند و حکومت میکنند. یعنی این مطلب که آخریش که خب پس درست نیست. یعنی به هر حال این حکومت ظاهری امام زمان را امیرالمؤمنین هم خواهند داشت. این نکته بعدی اینکه در مورد یک مسئله اینجا خلط شده است که یهودیها و نصرانیهای فعلی را شما به عنوان اولین دارید فرض میکنید و بعد دارید میگویید که مسلمانها از اینها. محل بحث اصلاً خارج بحث دیگری است. یهودیها و نصرانیهای فعلی که اینها جزو اولین نیستند. اینها جزو آخرینند. جز امت پیغمبرند که ایمان نیاوردهاند به پیغمبر. اینها کافران آخرینند. این این پس اینجا یک خلتی صورت گرفته است. این یک نکته.
دوم اینکه اینکه امت پیغمبر از امتهای قبلی بالاتر است که به خاطر ارتباط با پیغمبر و دریافت معارف از پیغمبر. این هم تویش بحثی نیست. بحث سر این است که افرادی از بین امت که به درجه مقربین میرسند، به حسب تعداد در بین امتهای قبلی بیشترند تا در این امت آخر. خب، اینها این نکات را اگر بهش توجه بشود، مشخص میشود که چند تا خلط اینجا صورت گرفته است که مسئله از آن قواره خودش در آمده است. خب، من آن روایت را پیدا کردم، بخوانم برایتان.
این روایت را جابربن عبدالله انصاری میگوید: من خدمت پیغمبر نشسته بودم. امیرالمؤمنین وارد شد. «فَعَتَنَاهُ وَمَسَحَ وَجْهَهُ بِبُرْدَتِهِ». پیغمبر اکرم امیرالمؤمنین را به خودشان نزدیک کردند، صورت امیرالمؤمنین را با لباسشان پاک کردند. فرمودند: «یا اباالحسن، ألا أُبَشِّرُکَ بِمَا بَشَّرَنِی بِهِ جَبْرَئِیلُ». فرمودند که: ای ابوالحسن، نمیخواهی به تو بشارت بدهم آنی را که جبرئیل به من بشارت داده؟ «قال: بلی یا رسول الله». عرض کردم: بفرمایید یا رسول الله. فرمود: «إِنَّ فِي الْجَنَّةِ عَيْنًا يُقَالُ لَهَا تَسْنِيمٌ». فرمود: در بهشت چشمهای است به نام تسنیم. «یَخْرُجُ مِنْهَا نَهَرَانِ». از این چشمه دو نهر جاری است. «لَوْ أَنَّ بِهِمَا سُفُنَ الدُّنْيَا لَسَارَتْ». اگر همه کشتیهای دنیا را در این دو تا نهر بگذارند، همه حرکت میکنند و یعنی پر نمیشود این نهرها. «وَ الَّا شَاطِئَ التَسْنِيمِ أَشْجَارٌ». در حاشیه و کنارههای تسنیم درختانی است. «قُضْبَانُهَا مِنَ اللُّؤْلُؤِ وَ الْمَرْجَانِ». شاخههای این درختها از مروارید و مرجان است. لؤلؤ و مرجانی که در سوره مبارکه الرحمن هم داشتیم. «وَ حَشِیشُهَا مِنَ الزَّعْفَرَانِ». علفش زعفران. «أَلَا وَ عَلَى حَافَتَيْهِمَا كَرَاسِيُّ مِنْ نُورٍ». کنارههای اینها صندلیهایی نور، «عَلَيْهَا إِنَاثٌ جُلُوسٌ». رویش کرسیها و صندلیها نشستهاند افرادی که «مَكْتُوبٌ عَلَى جَوَاهِمَ بِالنُّورِ». روی پیشانیشان با نور هک شده است. با نور چه هک شده که: «هَؤُلَاءِ الْمُؤْمِنُونَ، هَؤُلَاءِ مُحِبُّو عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ». اینها مؤمنین، اینها محبین علی بن ابی طالباند. اینجا دیگر حرف از شیعه هم نیست که ما استرس پیدا بکنیم. انشاءالله جزو محبین ما را به حساب میآورند و انشاءالله جزو محبین هستیم به عنایت حق تعالی. آنجا در کناره تسنیم، از نسیم تسنیم با آن اوضاع و آن درخت و آن احوالاتی که آنجا هست، این مؤمنین دور هم جمع. انشاءالله که این جمع ما هم که اینجا جمع بود، آنجا دور هم جمع.
خدمتتان هستم اگر سؤالی، نکتهای. گفتند که تفاوت «روح و ریحان» را اگر میشود توضیح بدهید. من حالا فکر نمیکنم خیلی بحثمان مربوط بشود. اگر خوب چون دیگر همه بحثهای چیز را گفتیم، حیف است دیگر روح و ریحان را هم نگوییم. خیلی سریع عرض بکنم. علامه در المیزان میفرمایند که «الروح الراحة و ال ریحان الرزق». روح همان راحت است. ریحان هم به معنای رزق. یعنی اینها هم در راحتیند از هر هم و غم و دردی، هم در روزیام متنعمند. این روح و ریحان ولی در نقطه عالیاش دیگر، نقطه عالی راحتی و آرامش و بهرهمندی ریحان آن حالت بهرهمندی در به واسطه یافتن و داشتن. وقتی کسی خیلی حالش خوب است ریحان، در روح و ریحانند اینها.
پرسیدند که من شنیده بودم بعضیها یک مدتی در جهنم میمانند بعداً پاک میشوند و وارد بهشت میشوند. در مورد صحت این و اگر صحت دارد جز ابرار میشوند؟ بله، وارد بهشت میشوند و جز ابرار میشوند. گفتند که فقط برای آقایان هست آیا؟ نه. حور العین. ببینید، کلمه حور و این اینکه معنای چشم حور، آن سفیدی و پاکی. حواریون هم که میگویند حواریون آن حالت بیقل و غشی و «قاصرات الطرف» یعنی به کسی دیگر چشمداشتی ندارد. همه نگاهش و توجهش و محبتش به همسرش. این یک عنوان است، عنوان جامعی است نسبت به ازواج. تعبیر دیگری که ما در قرآن داریم «ازواج مطهره» است. ازواج مطهره صادق هم بر زوج هم بر زوجه. خلاصه این همسر بهشتی یک وقت هست حور العین به معنای زن بهشتی گفته میشود. یک وقت هست حور العین به معنای همسر بهشتی. عنوان همسر بهشتی جامعتر است تا حور العین. زنهای بهشتی هم شوهر بهشتی دارند. حالا شوهر بهشتی آنها کیست، چیست، چه اوصافی دارد؟ یک بحث دیگری است که باید روایات خودش را بررسی کرد ولی به عنوان جاذبه بهشت، آن جاذبهای که به هر حال چون زن نماد جاذبه است: «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ». خیلی جالب است. آیه میگوید: من برای مردم جاذبه زنها را قرار دادم در همین دنیا. میگوید: برای مردم، «لِلنَّاسِ»، نگفته برای مردها. میگوید: برای مردم «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ». برای مردم جاذبه زنها را قرار دادهاند. معلوم میشود که جاذبه زن جاذبهای است که هم برای خود زنها جاذبه دارد، هم برای مردها. از جهت این جاذبشش است که قرآن کریم زنهای بهشتی را جزو نعمتهای بهشتی مطرح میکند؛ چون اساساً خدا جاذبه قرار داده در زن، زیبایی و ظرافت و لطافت قرار داده در زن. در بهشت هم همین است. جاذبه است. یعنی اینطور هم نیستش که اگر کسی خانم یک مرد مؤمنی بود، حوریهای بهشتی که آمدند آنجا، این احساس رقابت بکند با آنها، اعصابش خورد بشود. نه، آن حوری که همسر این آقا است، برای این خانم هم جاذبه دارد. این خانم هم کیف میکند از دیدن آن حوری. این نکتهای است که باید به آن توجه داشت. ممنون.
یک نفر از خانمها سؤال صوتی پرسیدند: وقتتان بخیر، سلامت باشید. من سریع میپرسم. همانطوری که فرمودید که جهنمیها بعد یک دورهای وارد بهشت میشوند و جزو ابرار میشوند. میخواستم از ابرار هم ارتقاء درجه در آنها هست که به مقربین برسند یا همیشه در آن سطح میمانند؟ خواهش میکنم. در مورد برزخ امکانش هست بیشتر؟ امکانش هست. حالا در مورد قیامت بحثهای مفصلی هم هست که این صعود و حرکت و رشد و استکمال در بهشت و در قیامت چه وضعی دارد. آیا میشود کسی از ابرار به مقربین مثلاً ملحق بشود؟ آنها باید جای خودشان بحث بشود ولی امکان اینکه کسی از ابرار باشد و در برزخ به دلایلی صعود پیدا کند، رشد پیدا بکند و عرض کنم خدمتتان که به مقربین ملحق بشود، این امکانش هست.
استاد خسته نباشید. ما باید برای دعا کردنهایمان بترسیم. یک داستانی شنیدم که حضرت موسی که میخواستند بروند کوه طور، یکی از همین همسایهشان میگوید که برای من دعا کن خدا مقام اعلا علیین را بدهد. بعد که برمیگردد، میبیند که شیر آمده زنده زنده این را خورده. از خدا میپرسد، میگوید: موسی، خودش خواست. به دعای خودش این شد. بعضی از مقامات را نمیتوانیم بدهیم مگر اینکه اینجوری بشود. الان من میتوانم دعا کنم خدا مقام به من بدهد یا نه؟
عرض کنم خدمتتان که ببینید، آنی که شیر آن طرف را خورده، آن برایش کمال حاصل شده است. ترس که ما ترس از نقص، از کمال که نباید ترس داشته باشیم. ترسمان از این ناآشنایی و جهالتی است که باعث میشود ما کمال را کمال نبینیم. یک دعایی میکنیم از خدا کمال میخواهیم. بعد که خدا کمال را میدهد، چون یک تعلقاتی داریم و چیزهای دیگری را کمال میدانیم و اینی که الان بهمان داده را کمال نمیدانیم، احساس گرفتاری میکنیم. از این باید بترسیم. اگر آن را میخواهیم، این را هم باید بخواهیم. یعنی راهش این است. راهش این نیست که آن را نخواهیم. راهش این نیست که قرب را نخواهیم، کمالات را نخواهیم. راهش این است که معرفتش را، درکش را، استعداد و آمادگیش را، شکرگزاریش را، همه اینها را هم بخواهیم. لوازمش را هم بخواهیم که اگر خدا آن نعمت را داد، نعمت را نعمت بدانم، شکرگزار باشم، آمادگیش را داشته باشم. اینها نکات مهمی است.
پرسیدند که چرا فرمودید که «کتاب مرقوم» در مورد فجار و مقربین، معنای کلمه «مرقوم» متفاوت است. خب، چون دو تا معنای متضاد گفته شده است دیگر. بعضی کلمات در لسان عربی، زبان عربی یکی از ویژگیهای خاصش این است که یک کلمه گاهی دو تا معنای متضاد میتواند داشته باشد و هم در معنای خوبش استفاده بشود. مثلاً خود ماده «فجر» هم به فجور گفته میشود، هم به فجر گفته میشود. باز شدن، شکاف برداشتن. این شکاف گاهی از بیرون به تو است، گاهی از تو به بیرون است. یک وقت یک جوجه میشکند تخممرغ را، میآید بیرون. این هم «فجر» است. یک وقت یکی از بیرون میشکند این تخم مرغ را. تخم مرغ اگر از تو شکسته بشود خوب است. از بیرون شکسته بشود، بد است. از بیرون که شکسته میشود، این مایع میآید بیرون، تلف میشود مایع داخل تخممرغ. این کلمه «فجر» در هر دوی اینها گفته میشود. شکاف مهم است. حالا اگر از بیرون به تو بود، میشود فجور. از تو به بیرون بود، میشود فجر. دقت میکنید؟ این کلمه «رقم» هم همین شکلی است. خیلی کلمات در زبان عربی ما داریم که یک معنای مشترکی دارد. هم جای خوبش استفاده میشود، هم جای بله.
پرسیدند که فرمودید که ولدان بالاخره از فرزندان خود مقربین و اینها هستند. میگویند: در بهشت هم زاد و ولد داریم. بله، در بهشت هم زاد و ولد داریم. هر چیزی که ما اینجا داریم، بالا داریم ولی اینجاییش را نداریم. همه چیز آنجا هست. زاد و عرض کردم آیه قرآنش را: «إِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ». این زاد و ولدی که ما اینجا داریم، در غیر خدای متعال. در مورد خدا ما زاد و ولد نداریم؛ چون اینها جدایی یک چیزی از چیز دیگری و ترکیب میخواهد. زاد و ولد محصول ترکیب. خدای متعال چون ترکیب ندارد، زاد و ولد در او معنا ندارد ولی چیزی که هست این است که زاد و ولد آنجا شبیه زاد و ولد اینجا نیست و تولیدات ما داریم. مگر نمیگوییم کلمه تولید را؟ مگر استفاده نمیکنیم؟ مگر نمیگوییم مثلاً این تولید فکر، تولید علم. تولید علم میگوییم دیگر. خب وقتی من یک علمی را تولید کردم، یک فکری را تولید کردم، آن فکری که من تولید کردم میشود چی؟ میشود. دقت بفرمایید. این میشود ولد من. حالا آنجا هم من ولد دارم. ولد من آنجا برآمده از اعمال من است. برآمده از افکار من است. برآمده از اعتقادات من است. آنجا جلوه کرده، شده فرزند من. این هم یک معنا است. حالا البته نیاز به توضیح مفصلتر دارد. روایاتی هم داریم شاهد بر این مطلب. بله.
اگر انسان تصمیم بگیرد در مرحله ابرار بماند و رشد نکند، شیطان چگونه طمع میکند؟ آیا؟ آیا انسان از مرحله ابرار. پس به هر حال انسان انسان در دنیا را دارید میگویید دیگر. انسان در برزخ و قیامت را که نمیگویید. انسان تا وقتی در دنیا است، لحظه به لحظه میتواند رشد کند، میتواند سقوط بکند. همین هم که حرکت نکند و حرکتش را ادامه ندهد، خود همین هم سقوط است. یعنی توقف هم سقوط.
یک نفر خانم پرسیده بودند که امیرالمؤمنین چطور هزار رکعت نماز را میخواندند؟ این کیفیتش چطور بود؟ بله، حالا ما که نبودیم آنجاها که ببینیم امیرالمؤمنین به چه نحوی. البته بعضی روایات ۵۰۰ نخل داشتند، کنار هر کدام دو رکعت نماز میخواندند. حالا این نماز تند بوده مثلاً، کند بوده، دیگر حالا آن از درک ما خارج. به چه نحوی بوده؟ با همین زمانهای دنیایی بوده؟ خارج از زمانهای دنیایی؟ هر شب بوده؟ شبهای بلند بوده؟ شبهای کوتاه بوده؟ این به هر حال از درک ما خارج است ولی خب ظاهراً بعضیها بودند که در یک شب توانستهاند هزار رکعت نماز بخوانند که ثابت بشود که این قضیه رخ میدهد. با همین وقتهای عادی ما هم ممکن است.
سوره قدر را از کی میتوانیم شروع کنیم؟ از چه ساعتی؟ از اذان مغرب. بعد پرسیدند که دعا حتماً باید به صورت مأثور باشد؟ یعنی بهتر نیست که همهاش از زبان معصومین دعا بخوانیم؟ چرا، بهترش که آن است قطعاً ولی مهم در دعا حال خودمان است. آن چیزی که از دل بجوشد و از اندرون دل آدم با خدای متعال نجوا بکند.
استاد، در پایان اگر نکتهای هست، ما در خدمت شما هستیم. دیگر ما که وقت دوستان را خیلی گرفتیم. اول طلب حلالیت داریم از دوستان بابت کاستیها و قصورات و نقائصی که داشتیم، اذیتها و آزارها و هر چه که خلاصه پیش آمد. از دوستان میخواهیم که انشاءالله ما را از دعای خیر فراموش نکنند و انشاءالله در این شبهای قدر برای گشایش امر تمام مسلمین، خصوصاً مردم بی پناه و مظلوم غزه، انشاءالله دعا بکنید. خدای متعال امسال را سال نابودی رژیم صهیونیستی انشاءالله به فضل و کرمش قرار بدهد و انشاءالله عاقبت همهمان ختم به خیر بشود. فرمود: عافیت بخواهید شب قدر از خدای متعال. از خدا بخواهیم که انشاءالله ما را در حفظ و امان و حرز در حصن خودش قرار بدهد و از جمیع آفات دنیوی و اخروی و زمینی و آسمانی همه امت اسلام، مؤمنین، خصوصاً بزرگانمان، رهبر عزیزمان، علمایمان، اساتیدمان انشاءالله در این حرز باشند و عاقبت همهمان ختم به خیر بشود و انشاءالله همهمان جزو مقربین باشیم و از سرچشمه تسنیم بنوشیم، انشاءالله. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...