معرفی
شأن نزول سورهٔ کافرون در پاسخ به طرح سازشکارانه «نعبد ما تعبد و تعبد ما نعبد» و ردّ هرگونه مذاکره بر سر اصول.[2:00]
معرفی ولید بن مغیره و عاصبن وائل و نقش آنها در استهزاء.[3:00]
معجزهٔ کوثر و گسترش سادات؛ پاسخی به طئنه ابتر به پیامبر(ص).[4:00]
مباهات به «مال و ولد وقدرت»؛ پایههای غرور مستهزئین![7:10]
تبیین اصل «جری» در قرآن و تطبیق شاکلهٔ فرعونی در زمانههای مختلف.[8:10]
روایت احتجاج و انتقام الهی از «فراعنه شتّی»؛ مناظرهٔ امیرالمؤمنین با یهودی، تحقق «إِنَّا كَفَيْنَاكَ» بود.[11:00]
کیفیت مرگ پنج مستهزئ زمان پیغمبر، با عذابهای خاص و متفاوت![17:50]
«الله یستهزئ بهم»؛ چون آنان پیامبر را مسخره کردند، خدا آنان را با مرگ حقارتبار، اسباب تمسخر و مایهٔ خنده و عبرت قرار داد.[35:40]
استمرار ابدیِ وعدهٔ «إِنَّا كَفَيْنَاكَ» در همهٔ زمانها؛ اهانت به اهلبیت و مؤمنان، اهانت مستقیم به پیامبر است.[39:30]
آتشزدن قرآن و مسجد، مصداق تحقیرِ مؤمن، و ترامپ، نتانیاهو و علی کریمی مصادیق مستهزئین زمانند![42:00]
تبیین جایگاه رهبری، بهعنوان «نمایندهٔ پیامبر و پرچمدار امت»؛ تعرض به ایشان،. تعرض به جریان پیامبر است و مستوجب انتقام مستقیم الهی![42:40]
معرفی ولید بن مغیره و عاصبن وائل و نقش آنها در استهزاء.[3:00]
معجزهٔ کوثر و گسترش سادات؛ پاسخی به طئنه ابتر به پیامبر(ص).[4:00]
مباهات به «مال و ولد وقدرت»؛ پایههای غرور مستهزئین![7:10]
تبیین اصل «جری» در قرآن و تطبیق شاکلهٔ فرعونی در زمانههای مختلف.[8:10]
روایت احتجاج و انتقام الهی از «فراعنه شتّی»؛ مناظرهٔ امیرالمؤمنین با یهودی، تحقق «إِنَّا كَفَيْنَاكَ» بود.[11:00]
کیفیت مرگ پنج مستهزئ زمان پیغمبر، با عذابهای خاص و متفاوت![17:50]
«الله یستهزئ بهم»؛ چون آنان پیامبر را مسخره کردند، خدا آنان را با مرگ حقارتبار، اسباب تمسخر و مایهٔ خنده و عبرت قرار داد.[35:40]
استمرار ابدیِ وعدهٔ «إِنَّا كَفَيْنَاكَ» در همهٔ زمانها؛ اهانت به اهلبیت و مؤمنان، اهانت مستقیم به پیامبر است.[39:30]
آتشزدن قرآن و مسجد، مصداق تحقیرِ مؤمن، و ترامپ، نتانیاهو و علی کریمی مصادیق مستهزئین زمانند![42:00]
تبیین جایگاه رهبری، بهعنوان «نمایندهٔ پیامبر و پرچمدار امت»؛ تعرض به ایشان،. تعرض به جریان پیامبر است و مستوجب انتقام مستقیم الهی![42:40]
خلاصه
آیهٔ «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» به بررسی جریان «مستهزئین» در صدر اسلام میپردازد. پنج نفر از تمسخرکنندگان پیامبر، از جمله ولید بن مغیره و عاص بن وائل، را معرفی شد و با استناد به آیات سورههای کافرون، مریم و کوثر نشان میدهد که استهزا و طعنهٔ آنان ـ بهویژه نسبت «ابتر» ـ با وعدهٔ الهی پاسخ داده شد و سرانجامی تحقیرآمیز یافتند.
در ادامه تأکید میشود که قرآن صرفاً دربارهٔ اشخاص تاریخی سخن نمیگوید، بلکه «شاکلههای انسانی» را معرفی میکند؛ فرعون، ابولهب و سامری نماد یک تیپ شخصیتیاند که در هر زمان تکرار میشوند. بر اساس اصل «جری»، مستهزئین در همهٔ دورهها حضور دارند و وعدهٔ «إِنَّا كَفَيْنَاكَ» اختصاص به گذشته ندارد.
این مفهوم به مسائل سیاسی و اجتماعی معاصر تطبیق مییابد و چهرههای قدرتطلب امروز مصداق «شاکلهٔ فرعونی» هستند
همچنین «کفایت الهی» تنها شامل شخص پیامبر نیست، بلکه اهلبیت و هرکس که تابع پیامبر باشد را دربر میگیرد؛ با استناد به «فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي» و روایات «منا اهلالبیت»، استهزای مؤمنان نیز استهزای پیامبر تلقی میشود.
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
در مورد مستهزئین صحبت شد. آیهٔ «انا کفیناک المستهزئین» کتب تفسیری و تاریخی گفتهاند که پنج نفر بودند. این افرادی که استهزا میکردند، پیغمبر را تحقیر میکردند، دست میانداختند و حیثیتش را لگدمال میکردند در جامعه، نفر اول ولید بن مغیرهٔ ملعون بود. نکاتی در مورد او گفته شد. یک نکتهٔ دیگر فقط در موردش مونده؛ اینکه یک تعدادی از قریش بودند که آمدند به پیغمبر اکرم گفتند: «بیا یک جوری با همدیگر کنار بیاییم»؛ به قول امروزیها وارد مذاکره شدند با پیغمبر، مذاکرهٔ برد-برد. «چیکار کنیم؟ هم ما خدای تو رو میپرستیم، هم تو به خدایان ما احترام بذار. به بتهای ما احترام بذار.» و گفتند: «نعبد ما تعبد و تعبد ما نعبد.» «اونی که ما میپرستیم تو هم بپرست. تو احترام قائل باش. زیرآب بتهای ما رو نزن. انقدر در مورد بتهای ما بد نگو. مردم رو منصرف نکن از بتهای ما. احترام اینها رو نگه دار. ما هم احترام خدای تو رو نگه میداریم و میپرستیم، مشکلی نداریم با پرستش خدای تو.» اینجا بود که سورهٔ کافرون نازل شد.
این چند نفری که این پیشنهاد رو دادند، یکیشون ولید بن مغیره بود، یکی «عتبة بن ربیعة» بود که این هم جزء اون четыزده نفر هست. دو تای دیگه هم هستند که «امیة بن خلف» و «عاص بن سعید» است. این در مورد ولید بن مغیره.
نفر دوم این پنج نفر، عاص بن وائل است. نفر دوم مستهزئین، این همان پدر عمرو عاص ملعون خودمونه. عمروعاص پسر اینه دیگه. میبینید دیگه، اینها عقبهٔ این شکلی دارند. باباش جزء اون четыزده فرعون، خودش هم جزء کسانی است که در زمان حیات پیغمبر، پیغمبر لعنش کردند و خبر از جهنمی بودنش دادند. زمان حیات پیغمبر، عمروعاص چند سالش بوده دیگه تا بعدها دیگه اتفاقاتی که میفته و کارهایی که میکنه و خبر دارید.
عاص بن وائل هم چند تا قضیه دارد، چند تا از آیات قرآن مرتبط با اونه. در سورهٔ مبارکهٔ مریم، آیات پایانی میفرماید: «أَفَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآيَاتِنَا؟» «دید اونی که به آیات ما کافره چی میگه؟» میگه: «لأُوتِيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا» «من خیلی پول دارم، من بچه دارم.» خیلی به بچهاش، تعداد بچههاش مینازید عاص بن وائل که حالا سورهٔ کوثر هم تودهنی خدای متعال به عاص بن وائل است که عرض میکنم این همان کسی بود که به پیغمبر گفت: «ابتر»، پدر عمرو عاص.
و عجیب این است که با اینکه فرزندان زیادی داشت، این هم جزء معجزات قرآن کریم و معجزات پیغمبره که «إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ»، یکی-دو نسل بعد، کلاً نسل عاص بن وائل متوقف شد. هیچی ازش نموند. از اون همه بچهای که داشت. جزء معجزات قرآنه. گزارش غیبی و آیندهنگرانهٔ قرآن. برعکس پیغمبری که پسر نداشت، پشت و پناهی به حسب ظاهر نداشت، کسی که از او نسل او را ادامه بده به حسب ظاهر نبود، یک دونه دختر بود: «إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ». این همه سادات و در تاریخ مخالفان کشتند، نسبها و سیادتشون رو کتمان کردند، شما ببینید روی کرهٔ زمین هیچ نژادی مثل این نژاد بنیهاشم انقدر شناخته شده و فراگیر نیست که آمارهای عجیب و غریب و خیرهکنندهای هست در مورد سادات. شما تو لبنان نگاه کنید، تو ایران نگاه کن، تو عراق نگاه کن، تو پاکستان نگاه کنید، حتی در هند نگاه کنید، در آذربایجان نگاه کنید، حتی در مصر و اردن نگاه کنید. آمار سادات، آمار خیرهکننده و عجیبی است. اون کسی که طعنه زد به پیغمبر که تو «ابتری»، پشتی نداری، با اون همه بچه هیچی ازش نموند. و این پیغمبری که و واقعاً هم پسری نداشت، از یک دختر خدای متعال این طور عالم رو گرفت. با اینکه همهٔ بچهها رو هم کشتند، این سادات رو با چه اوضاعی به شهادت میرساندند! یک سوم سادات که حضرت محسن علیهالسلام بود که اون خبیث ملعون به شهادت رسوند. ایشون اگر بود، جمعیت سادات خیلی بیشتر از اینها بود. یعنی یکی از ارکان سیادت به شهادت رسید. امام حسن و امام حسین هم که سن زیادی نداشتند. امام حسین فرزند زیادی هم نداشت. فرزندانی هم که داشتند در کربلا به شهادت رسیدند. باز از امام حسین یک پسر ماند که نسل امام حسین از او ادامه پیدا کرد: امام سجاد علیهالسلام. ما سادات علیاکبری نداریم، سادات علیاصغری نداریم، سادات امام سجادی داریم. با این حال عالم رو پر کردند. اینها خیلی توش نکته است. اینکه اینجور فردی بیان سخن نادرست بزند، البته خب به حسب ظاهر آسیبهایی هم دارد، ولی به ثمر نمینشیند: «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ».
عاص بن وائل کسی بود که گفت: «لأُوتِيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا». من هم پول زیاد دارم هم بچه. به این دو تا افتخار میکرد. آیات سورهٔ مبارکهٔ مریم نازل شد. این نکته هم عرض بکنم: اینکه گفته میشود این آیه مربوط به فلانیه که دیشب چند تا آیه رو داشتیم در مورد ولید بن مغیره، این معنایش این نیست که ما در تفسیر آیه بگوییم منظور خدای متعال عاص بن وائل یا ولید بن مغیره است، نه. منظور خدا این نیست. میفرماید: «أَفَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآيَاتِنَا؟» "هر کسی که کفر به آیات خدا دارد." منظور خدا این است. مصداق بارزش تو آن زمان عاص بن وائله. بعضی وقتها این مسائل خلط میشود؛ چون نکتهٔ مهمی است، گفتم که اینجا بهش اشاره بشه. خصوصاً از نکاتی است که علامه طباطبایی در المیزان خیلی به این نکته توجه دارند و همین باعث شده که المیزان از سایر تفاسیر متفاوت و ممتاز بشه. برخی از تفاسیر همین قدر میگن که خب این در مورد عاص بن وائله، اون در مورد ولیده، اون در مورد ابوجهله، اون در مورد عتبه است. چیکار کنم؟ اینها که همه مردند! امام باقر علیهالسلام فرمود: «قرآن مثل خورشید در جریان است» که ازش در اصطلاح تفسیری تعبیر میکنند به «جری». این آیات همیشه جاریه. همیشه ما عاص بن وائلها داریم، همیشه ولید بن مغیرهها داریم، همیشه ابولهبها داریم. همیشه «إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ». این نکتهٔ بسیار مهمیه. در هر زمانهای، در هر روزی، حتی در هر ساعتی این آیات قرآن منطبق بر افرادی چون اینها، منطبق بر شاکله ساخت و صورت آدمهاست، بر نفوس. اسم آدمها مهم نیست. خدا با اسم فرعون و قارون کار نداره، با اسم ابولهب کار نداره. این اگر ابولهب شده به خاطر این نبوده که اسمش ابولهب بوده. این به خاطر آن شاکلهای بوده که ابولهب رو ساخته. خدا از آن شاکله بدش میاد. آن شاکله همیشه در جریانه. یک طرف میشود ترامپ، یک طرف میشود نتانیاهو. «إِنَّهُمْ كَانُوا فَرَاعِنَةَ»، فرعونند. شاکلهٔ فرعونی.
انشاءالله جلسات بعد بیشتر صحبت میکنیم؛ چون این کلمهٔ «تبت» و «تاب» و تطبیق در قرآن برای فرعون اومده. ابولهب را چون مصداق فرعون بوده، چون فرعون بوده، خدای متعال بهش فرموده: «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ». هر روزی، هر کسی که مصداق فرعون بشه، میشه «تبت یدا...» و در تطبیق و تواب فرعون، اونی که شمشیر از رو بسته ظالمونی است. هر روزی و هر امتی یک سامری هم داره. «لِكُلِّ قَوْمٍ سَامِرِيُّونَ». امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «سامریها» از فرعونها خطرناکترند. فرعون نتونست امت بنیاسرائیل را از هم بپاشونه، سامری تونست. فکر میکنید سامریها ظاهر موجه دارند؟ حتی گاهی چشم برزخی دارند. «مَالمْ يُبْصِرُواْ»، چشم برزخی داشت سامری، ولی شاکله همان شاکلهٔ فرعونه. شاکله شاکلهٔ کفره، شاکلهٔ عناده، شاکلهٔ حسادته. صندلی را از زیر پای موسی میخواد بکشه. فرعون یک طور میخواد بکشه، سامری یک طور دیگه میخواد بکشه. اونی که خطر دارد برای امت و امت رو گوسالهپرست میکنه، سامریه که در روایات ما منطبق کردند، در بعضی دورهها به ابوموسی اشعری: «سَامِرِيُّ هَذِهِ الْأُمَّةِ»، سامری این امت، ابوموسی اشعری.
حتی همین فرعون هم که عرض کردم، حالا جلسات بعد بیشتر در موردش صحبت میکنیم، توی دورانی «فَرَاعِنَةُ شَطّى» گفتند. به این چهارده تایی که اسم آوردیم در جنگ بدر، پیغمبر به طور خاص در مورد ابوجهل اینو فرمود که فردا شب انشاءالله اگه فرصت بشه در موردش صحبت میکنیم. بعدها «فرعون این امت» رو در مورد معاویه فرمود به طور خاص که «فرعون این امت معاویه است» که بحث مفصلی دارد. بعدها اهل بیت «فرعون این امت» را در مورد آن دو نفری فرمودند که غصب ولایت و خلافت کردند در سقیفه. همیشه فرعون هست. بعدها فرعون رو به هارون و مأمون نسبت دادند. حتی خود ابولهب رو امام رضا علیه السلام معادلش رو هارون دونست که روایتی دارد: تطبیق داد هارون رو به ابولهب، تشبیه کرد به ابولهب. هر دورهای ابولهبی دارد، هر دورهای فرعونی دارد. آن شاکله ابولهبه. بعضی آدمای نادان و نفهم و بیسواد و احتمالاً مزدور و احتمالاً حراملقمه تا کسی میخواد بیاد تحلیل تاریخی قرآنی بکنه، میگه: «این شخصیتها رو الکی برای خودتون مصرف نکنید. اینو میکنید فرعون، اونو میکنید موسی.» احمق! فرعون و موسی به اسم و شناسنامه نیست. به شاکلهٔ فرعونی بود. تموم شد. اینها رو بازسازی نکنید. شخصیت تاریخی رو، سمبلهای تاریخی انقدر ور نروید. «اینو میکنید کوفه، اونو میکنید شام، اونو میکنیم فلان...» نه، نفهمی و بیسوادیه. مردم کوفه رو شاکلهشون کرده یعنی شاکلهٔ مردم کوفه را نشان داده. مردم کوفه این شاکله همیشه در جریانه؛ چون انسان انسانه، شاکلهٔ انسانه. این یک نوعی از بودن انسانه. آدمیزاد وقتی این مدلی شد، تو یک دورهٔ تاریخی خودش رو به شکل مردم کوفه ظهور میده. و همیشه هم همین هست. همیشه آدمها در معرض اینجور بروز شاکله هستند.
این شخصیتهایی که قرآن گفته، اینها نمونهها و نمادهای شاکلههای انسانیاند. قرآن که کتاب تاریخی نیست داستان نمیگه. قرآن داره نمونههای آزمایشگاهی شاکلههای آدمی را معرفی میکنه. یکی میشه فرعون، یکی میشه سامری، یکی میشه مؤمن آل فرعون، یکی میشه کافر آل موسی که سامریه. او تو آل فرعون مومنه، این تو آل موسی، من قوم موسی، کافره. یکی کنار نوح و لوط میره جهنم، یکی کنار فرعونه: «رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الجَنَّةِ». اینها داستان شاکلهٔ آدمی است. شاکلهٔ آسیه، شاکلهٔ مریم، شاکلهٔ همسر نوح، شاکلهٔ همسر لوط. این داستان این است. این مستهزئین نمونههای شاکلهاند. آیاتی هم که نازل میشه به این افراد کار نداره، به این شاکله کار داره. شاکلهٔ این مستهزئین چیه؟ شاکلهشون اینه که چون پول دارند، چون قدرت دارند، امکانات دارن، خودشون رو برتر میدونن، خودشون رو پیروز میدونن. به همین دلیل اولیای خدا را تحقیر میکنند. این نکته مهمه.
«لأُوتِيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا»، این جمله رو گفت که عاص بن وائل بود. داستانش هم این بود: شخصی به نام خباب بن ارت طلب داشت از عاص بن وائل. اومد بهش گفتش که «این بدهی ما رو نمیخوای بدی؟» گفتش که «مگه شما نمیگین تو بهشت طلا و نقره و حریر هست؟» گفت: «خب.» گفتش که «وقتی از دنیا رفتیم، من و تو همدیگر رو تو بهشت میبینیم. من اونجا طلب تو رو بهت میدم، طلا و اینها بهت میدم. اونجا با هم تسویه حساب میکنیم. اونجا من وزنم به مراتب از اینجا بهتره.» این هم جزء توهمات این احمقهائه. میگه: «چون من یک محبوبیت ذاتی داشتم، آدم خوبی بودم که اینها رو بهم دادن. من اینجا خوب بودم بهم اینها رو دادن. بعد از مرگم هم خوبم بهشت رو بهم میدن.» ترامپ گفته بود: «خدا از خلقت من راضی و من میرم بهشت»، و از این شر و ورای خریتهایی است که در ذات آدمی تو هر دوره یک جور ظهور پیدا میکنه. در این خبیث کثیف، صبحان نجاستم در زمانهٔ ما ظهور پیدا کرد.
یک داستان بود از عاص بن وائل. داستان دیگه همین سورهٔ مبارکهٔ کوثر بود که عرض کردم که پیغمبر را جلوی در مسجد دید وایساده بودند، یک مقداری گفتگو کرده بودند، بعد اومده بود رفقاش بهش گفته بودند: «با کی صحبت میکردی؟» گفتش که: «ذَٰلِكَ الْأَبْتَرُ»، «با همین ابتره داشتم صحبت میکردم» که حالا تو برخی تعابیر هم کلمهٔ «سنبور» دارد، با صاد. «سنبور» به اون کسی میگن که بیکس و کار، کسی رو نداره، تنهاست، بی پشت و پناه. حالا کلمات فارسی معادله دارد، ولی من چون یکمی کلمات توهینآمیزی است، استفاده نمیکنم. میگیم البته اصفهانیها بعضی کلماتی دارند که اینجور وقتها استفاده میشه. آدمی که کس و کاری نداره، تک و تنهاست، بیکس و کار، نه زنی نه بچهای نه رفیق. اینها، یک کلمهای هست استفاده میشه. حالا اون عربیش میشه «ابتر» و «صنبور». با صاد. گفت: «من با همین ابتر داشتم صحبت میکردم.» در زمانهای هم بودش که پیغمبر از حضرت خدیجه سلام الله علیها که ایام وفات ایشون هم هست، پسری براشون به دنیا اومد به نام عبدالله و تو همان سن کم از دنیا رفت. این هم جزء قضایای تلخ تاریخی که پیغمبر بچههاشون خیلی زود از دنیا میرفتند. دخترهایشان که داشتند هم قضایای تلخی براشون رخ داد به همه و آنها هم در سنین پایین از دنیا رفتند. به هر حال این شیاطین جن و انس بیکار نمیشینند. بیکار نمیشود. یک بخشش امتحان پیغمبره، یک بخشش هم این فتنهانگیزیها و شرارهانگیزیهای شیاطین جن و انس. یک نفر موند: حضرت زهرا سلام الله علیها. اونم در سن کم هیجده سالگی به آن وضع فجیع به شهادت رسوندن سلام الله علیها.
این متلک رو که انداخت: «ابتر»، با همین ابتر داشتم صحبت میکردم. آیه نازل شد به پیغمبر. سوره کوثر رو گفت. و اوضاع جوری شد که خود عاص بن وائل در عرب معروف شد به ابتر. «إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ». این مهرش رو خدا کوبید. این اسم و این عنوان رو زد به پیشونی این. تو همان نسل و زمانهٔ خودش به عنوان ابتر معروف شد. خیلی دوستانه، همان کفار ضد قرآن، کلمهای که قرآن در مورد او گفته بود، بینشون رایج شد. اینها چیزای عجیبی است. واقعاً.
و قضیهٔ سومی هم دارد که عاص بن وائل یک تکه استخوان از جنازه گندیده برداشت. با دستش نرم کرد. اومد پیش پیغمبر این استخوان رو خرد کرد. برگشت گفتش که: «این استخوانها رو میخوان دوباره زنده کنن؟ خدایا زنده کنه؟» پیغمبر فرمود: «نعم یمیتک الله». استخوان دیگه نفهم. فرمود: «آره! خدای من تو رو میکشه، ثم یحییک، دوباره زنده ات میکنه، ثم یخلقک جهنم». بعدش هم میفرستد جهنم. یکی از افرادی که پیغمبر قبل از مرگش خبر جهنم رفتنش رو داد، عاص بن وائل بود. خب این هم شد نفر دوم از آن مستهزئین.
سه نفر دیگه میمونند: اسود بن عبد یغوث. یغوث هم با غین و سه نقطه. جزء بتهای عرب. اسود بن مطلّب و حُرث بن ابی طُلَاطَه. ابی طُلَاله که البته اسم ایشون چند جور خونده شده. ایشون که البته این کثیف، این ملعون یکی اسمش حُرث گفته شده، یکی حارث گفته شده، ابن ابی طُلَاله گفته شده، ابن ابی طُلَاطِلَه گفته شده. حالا هر کوفتی که بوده، آخرش که تو جهنمه. این جزء اون پنج نفریه که جزء مستهزئین بودند. حالا قضیهٔ مستهزئین که ما دو شب شما رو علاف کردیم سر این قضیه، امشب بخونم چند تا نکته دیگه هست اگه وقت بشه بعدش انشاءالله عرض میکنم.
در کتاب «الدر المنثور» سیوطی جلد چهار، این قضیه رو اونجا نقل میکنه. مرحوم طبرسی هم که در احتجاج که چند شب پیش اشاره کردم به این قضیه در جلد یک صفحه دویست و ده تا هفده. مرحوم شیخ صدوق هم در خصال، این نکتهٔ مهمیه، شیخ صدوق در خصال قضیه رو نقل میکنه، تو جلد یک خصال نقل میکنه، بعد میفرماید که: «اینها دیگه واقعاً دل آدم رو به درد میاره.» ایشون میفرماید: «من این قضیه رو کاملش رو تو کتاب النبوّة تعریف کردم.» خب حالا کتاب النبوّة کجاست؟ احتمالاً جزء کتابهایی بوده که سوزوندن و از دسترس خارج شده. همچین کتابی دست ما نرسیده. متاسفانه آثار بزرگ شیعی که به ما نرسیده خیلی روایات ما متاسفانه این شکلی از بین رفته.
این همان روایت معروفه که یک یهودیه اومد پیش امیرالمؤمنین، دونه دونه انبیا رو اسم آورد گفت: «برای چی پیغمبر خودتون رو از این ها بهتر می دونید؟» دست گذاشت روی کمالات اون انبیا. امیرالمؤمنین علیه السلام به طرز اعجازانگیزی با استناد به منابعی که پیش اون یهودی بود، اثبات کرد فضیلت پیغمبر رو بر فضیلت آن پیامبری که اسمش رو آورده. گفتش: «برای چی پیغمبر خودتون رو از موسی بالاتر می دونید؟ موسی برای فرعون آیت الکبری آورد، امیرالمؤمنین جواب داد که: خوندم. گفت: خدا انتقام موسی را از فرعون گرفت، برای پیغمبر شما چیکار کرد؟» حضرت فرمود: «انتقام پیامبر را از چهارده تا» حالا چهارده تا رو من میگم «از چندین فرعون گرفت.» «فراعنهٔ شَطّی». یک فرعون نبود. همه هم در زمان پیغمبر اکرم نیست و نابود شدند با ذلت و حقارت. آن پنج تاشون که مستهزئین بودن که اسم کثیفشون رو خوندم. داستان مرگ اینها، سقط شدن اینها، این شکلی بود. یکیشون ولید بن مغیره بود که انقدر قضایا داشت، دیشب کل وقت ما رو گرفت. این ملعون خدا عذابش رو بیشتر کنه.
این پنج تا قضیشون این بود. ببینید روایت رو. خیلی مطلب داره. یک تیکهش رو قبلاً خوندم که اینها اومدن، این پنج تا به پیغمبر گفتن: «ما تا ظهر بهت وقت؛ "فَإِنْ رَجَعْتَ عَنْ قَوْلِكَ وَ إِلَّا قَتَلْنَاكَ"». یا از حرفت دست بردار، وگرنه میکشیمت تا ظهر. ترامپ ملعون، بهترین زمان اینها میکنه. گاهی هر چی به این حد برسه، غیرت خدا و غضب خدا بیشتر میجوشه و به فرج نزدیکتر میشه. امت به حسب ظاهر ترسناکتر میشه، ولی به واقع به فرج نزدیکتر میشه. پیغمبر آمدند منزل و در رو بستن و غمناک بودن. جبرئیل اومد این آیه رو خوند که عرض کردم: «پاشو برو پیامبری تو رو اعلام عمومی کن.» آقا همین این پنج تا میگن همین حدی که داشتی میگفتی رو حق نداری دیگه تکرار کنی، بعد من پاشم برم به بقیه هم بگم چی میشه اوضاع ما!
گفت که: «خدای متعال تو رو کفایت میکنه، "إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ".» که این پنج تا تو یک روز، تو یک ساعت به سقط افتادند و به درک رفتند. بقیهشون هم روز بدر کشته شدند که انشاءالله فردا شب عرض میکنم. در جنگ بدر با حقارت و ذلت نابود شدند. چون خیلی دماغ پربادی داشتند تو جنگ بدر و احساس پیروزی داشتند. یک تعدادش رو خدا قبل جنگ بدر نابود کرد، یک تعدادش رو نگه داشت بیان جنگ بدر رو ببینن، شکست رو بچشن، تو جنگ تحقیر بشن و با شمشیر امیرالمؤمنین کشته بشن صلوات الله علیه.
این پنج تا داستانشون چی بود؟ «فقتل الله خمسه کل واحد منهم بغیر غفلت صاحبه فی یوم واحد.» هر کدوم هم خدا با نوآوری، یک سبک جدید، پنج تا رو متفاوت کشت. تو یک روز به طرز عجیب. حالا آن ولید بن مغیره «وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِیدًا»، «من القریتین عظیم». آدم گندهٔ من حُکّام العرب، «مِنْ دُهَاةِ الْعَرَبِ». دیشب یادتونه دیگه تعابیری که گفتیم. حالا ببینید چه جور نابود شد. این عاص بن وائل «لأُوتِيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا»، چه جور نابود شد. امیرالمؤمنین فرمود: «ولید بن مغیره مرّ بِنَبل لرَجُلٍ مِنْ خُزَاعِیَةَ.» یک روزی جایی میرود، یک مسیر عبور کرد، یک فرد خزاعی تیر گذاشته بود، پر گذاشته بود رو تیر کی را. حالا یا از پر درست میکردند یا گاهی پر میذاشتن روی تیر. پر گذاشته بود، گذاشته بود تو راه. «فَأَصَابَهُ شَوْكَةٌ.» این دست ولید بن مغیره گرفت به یکی از این تیر. یعنی جنگ و درگیری و اینها مثلاً بگیم آقا یک جایی شیشه مثلاً ترک خورده بود این دستش گرفت به شیشه. یک همچین حالتی. یک تیزی خیلی کمی این دستش گرفت به تیزی. کجای دستش گرفت؟ «فَانقَطَعَ و سَیارَتِهِ.» اشاره به رگ حیاتی این رگ گرفت و برید حتی ادماه. انقدر خون رفت. «فَمَاتَ.» افتاد مرد. نکتهٔ عجیب این است که همهٔ پنج تا که به طرز خیلی ساده و عجیب مردن، یک جمله رو موقع مردن میگفتن: «و هو یقول قَتَلَنِي رَبُّ مُحَمَّدٍ.» اللهم صل علی محمد و آل محمد. این نشان میده که تو آن سکرات موت که دارن وارد عالم برزخ میشن، این دست انتقام الهی رو دارم میبینم. فرعون هم اینطور بود دیگه. قرآن حکایت میکنه که موقع جون دادنش ایمان آورد و دید حقایق رو. بهشان گفتن که: «الان دیگه به درد نمیخوره.» اینها گفتن: «رب پیغمبر ما رو کشت.» «قتالنی». این شد داستان ولید بن مغیره.
نفر دوم عاص بن وائل این هم آقا یک کاری داشت اومد بیرون. «فَدَحَا حَجَرًا». یک سنگی زیر پاش لغزید. «فَسَقَطَ». این سنگه که لغزید این پرت شد. عاص بن وائل، این آدمای گنده با این قضایای عجیب انقدر ساده! خب خدا خواسته اینجوری بکشه. همان روز اول اطلاعاتی سر جاش! این ترامپ یک جوری بمیره همهمون تعجب کنیم که انقدر ساده بود مردن این. «فیلم از شبا» نشون میده، «زن یک ماه جلوتره، اون یکی یک ماه عقبه». تخیلات زیبای نویسندهها که شبیهسازی از یک سریال کرهای هم بوده بوده؟ این سریال. تعجب میکنه. «فلان چیز میشه، بازی الان بازی ایران و ژاپن مثلاً فلان میشه» محل سریال نیستم دیگه. بالاخره سر سفره بچهها می بینید شما باور نمیکنی اون که تو فوتباله میگه که «مگه میشه که ما این بازی رو ببریم؟» الان ما توی یک کورانی هستیم. اونی که آیندهٔ تاریخ و اشراف دارد که خدای متعاله و اون چیزی که بر تاریخ که سنت خداست یک گزارشی دارد که میگه این داستان ترامپ انقدر راحت تموم بشه که باورتون نشه. شما الان تو متن یک داستانی هستید که میگید «مگه میشه این انقدر راحت تموم بشه؟» این اتفاقاتی اوج جنایت و خباثت. و عاص بن وائل تو روایت هم دارد. تو یک روایت دارد: پیغمبر به جبرئیل فرمود: «پس کی دیگه؟ پس چرا هیچیشون نمیشه؟» «مَتى نَصْرُ اللهِ؟» اینجوریه. بعد اون پس کی دیگه؟ انقدر راحت یک سنگ زیر پاش لغزید. تکون خورد. این افتاد. «فَتَقَطَّعَ قِطْعَةً قِطْعَةً فَاماتَ». افتاد و حالا یا سنگه تیکه تیکه شد یا خود عاص بن وائل تیکه تیکه شد. از دنیا رفت. آن حالتی که داشت میمرد همون جمله رو دوباره گفت که: «رب پیغمبر منو کشت.»
اسود بن عبد یغوث اومد بیرون رفت دنبال بچهاش. یک پسری داشت به نام «زَمعه» با زِ زنبور و عین. اومد زیر سایهٔ درختی نشست. چقدر اصلاً واقعاً ساده و خندهدار. گندههای عرب بودن. خون به دل پیغمبر کرده بودن. اومد زیر درخت نشست. جبرئیل علیه السلام اومد بالا سرش. سر این رو گرفت، کوبید به درخت. سکته کرد. یعنی ظاهریش رو که نگاه میکنی، طرف همینجور سالم بود. یکهو یک تشنجی میکنه و مثلاً یکهو تیک پیدا میکنه و تیکه روانی و فلان و اینها. یکهو کلش مثلاً میخوره به درخت. این دستهٔ قدرت حضرت جبرئیل علیه السلام که روح الامینه: «عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَیٰ». شدید القوا. خیلی زورش زیاده جبرئیل. احمقها فکر میکنن زور نتانیاهو و آمریکا و اینها زیاده. یک دکمه داره میزنه همهمون رو میفرسته به چوخ اباد علیا. نه. اونی که زورش زیاده «شَدِيدُ الْقُوَیٰ» است. حضرت جبرئیله. احمقها فکر میکنند زور آمریکا و نتانیاهو و اینها زیاده.
سر اینو گرفت، تقّی کوبید به دیوار، به درخت. این هم برگشت به غلامش گفت: «امنا هذا انی» گفت: «بیا اینو از من بزنش کنار.» غلامش اومد گفت: «کسی نیست اینجا آخه من بیام بزنمش کنار. خودتی فقط.» این همینجور داشت جون میکَند و همان جمله رو میگفت که: «رب پیغمبر منو کشت.» این هم نفر سوم.
نفر چهارم اسود بن حارث. البته اسود بن مطلّب. تو بعضی نقل پیغمبر اینو نفرینش کردن. نفرینهای پیغمبر هم نفرین شخصی نبود. نفرین از موضع رهبر الهی بود. از موضع آسیبی بود که این شخص برای دین خدا داره. روایت هم متعدده. خدا رحمت کنه مرحوم ری شهری رو. تو حکمت نامهٔ پیامبر ایشون مجموعه نفرینهایی که پیغمبر کرده آورده. خیلی آثار ایشون واقعاً آثار شیرین و زحمت کشیده شده. مجموعه نفرینهایی که پیغمبر کردن ایشون جمع کرده. خیلی هم جالبه. دعاهایی که پیغمبر کرده، نفرینهایی که پیغمبر کرده. برای بقیه اهل بیت هم برای بعضیا داره تو بعضی آثار این ها کار کرد. خیلی عجیبه. نفرینهای پیغمبر برای اشخاصی که به هر حال داشتن آسیبی به دین میزدن. برای این شخص حضرت نفرین کردند که: «خدا کورش کنه و ان یسئله ولده.» داغش رو به دل بچههاش بذاره. بچهاش رو داغدارش کنه. تو همان روز خاص که روز مرگ مستهزئین بود، این اسود بن حارث اومد بیرون. «حتی سار الی موضع». اومد یک جایی. «عطا و جبرئیله و ورقته خضرا». حالا این چه سری چه اسراری توشه من سر در نمیارم. جبرئیل علیه السلام یک برگ سبز برداشت آورد. برگ سبز. حالا خود رنگ سبز نماد حیاته. یک کاغذ سبز. گرین کارت. حضرت جبرئیل آورد زد به چشم این. «فضرب بها وجهه». زد به صورت این. در لحظه کور شد و بقیه انقدر موند تو آن کوری: «حتى أفْكَلَهُ اللهُ وُلْدَهُ تَنْكَ».
حالا البته اینو دو جور ترجمه کردن و میشه ترجمه کرد. یا اینکه بگیم داغش به دل بچههاش موند، یا اینکه داغ داغ بچههاش به دلش موند. چون روایت هم عباراتش مختلفه. حالا به هر حال یا موند داغ بچه شدید. بچهاش داغدار این شد. برخی هم گفتن که این اوضاع کوریش یک جوری شد که بچهاش گرفت کشتش. این که دیگه خیلی عجیبتره اگه کشتش.
نفر چهارم حارث بن ابی طُلَاله، فیلم سینمایی خودش است. یعنی کسی فیلم سینمایی میکنه میگه که این از خونه اومد بیرون. تابستون بود. باد گرم میزد. باد گرم تابستون «سَمُوم» بود. این باد گرم تابستون خورد تو صورتش. «فَتَحَوَّلَ حَبَشِیٌّ». کل پوستش رو سیاه کرد. شبیه آفریقاییها شد. حبشی شد. برگشت خونه. این چیز بود، شنگول و منگول و اینها گرگه اومد دست و پاشو مدل چیز کرده بود و اینها. «منم منم مادرتون، منم منم حارث بن ابی طُلَاله!» اینها در رو وا کردن اینو که دیدن، گفتن: «فلان فلان شده. تو آفریقایی حالا اومدی اینجا میگی حارث بن ابی طُلَاله ای؟ خودت رو به جای بابای ما جا میزنی؟» انقدر تو وقیح و پررو گرفتن کشتنش. خیلی داستان عجیبی داره. همین که میکشتنش، این صدا زد: «قَتَلَنِي رَبُّ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم».
این شد داستان این مستهزئین که اینقدر قضایای عجیب داشتند، ولی پایانشون انقدر پایان تراژیک و ساده و عجیب. البته نقل سیوطی یکمی متفاوته در مورد عاص بن وائل. میگه که یک روزی اومد بیرون هوا بارونی بود. تو گشت و گذار بود. یک بچهای داشت. این بچه حالا احتمالاً عمرو عاص بود. این داشت تفریح میکرد و غذا میخورد و اینها. عاص بن وائل رفت توی یک چاله، یک درهای. پاش رو که گذاشت گفت: «لُدِقْتُ!»، «آخ! نیش خوردم.» اومدن هر چی گشتن دیدن چیزی نیست اینجا بخواد نیشش بزنه. پاش باد کرد. اصلاً خیلی عجیبه واقعاً این نقلهای عجیب. گفتن یک جوری پاش باد کرد مثل آن «عُنُقُ الْبِئْرِ». حالا من از کجا دارم اینها رو برای شما میخونم؟ از جلد چهل و پنج تفسیر «تسنیم» جوادی آملی. دارن تو تسنیم نقل میکنند. تعجب برانگیزه. بدون کنار ایشون نقل کرده. در تفسیر میفرماید که مثل گردن شتر پای عاص بن وائل باد کرد و افتاد همانجا مرد. حارث بن قیس سهمی ماهی شور خورد. عطش بهش غلبه کرد. انقدر آب خورد آب خورد حتی «انْفَقَأتْ بَطْنُهُ». شکمش پاره شد. قضایای عجیبی. حالا روایت هم متعدده. من دیگه روایت دیگهاش رو نخوندم که یکیشون شکمش پاره شد. بچهاش گفت: «این چی بود؟» گفت: «این دل و رودهٔ من بود.» پاش، قضایای عجیب و غریب این ملعونها.
چرا خدا این کار رو کرد؟ چون اینها مستهزئین بودن. خدا یک کاری کرد که بشن اسباب تمسخر. «کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِينَ». «تو دو روز پیغمبر را دست انداختی، من یک کار میکنم یک جوری بمیری که هرکی یاد مردنت بیفته بخنده.» خیلی عجیبهها. خیلی. «اللهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ.» استهزا کار تو بود؟ یک استهزائی هم من دارم. اون استهزائیم فرق میکنه. من یک جوری میکشم. شوخی آقا؟ ساختگیه؟ نمیشه. خدا خواسته با مسخرگی اینها رو از دنیا ببره، مسخرهشون کرده و اینها رو از دنیا برده. اینها مصداق «اللهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» هستند. هرکی با حق در میافتد، هر چیزی که به جریان حق میزنه، آن آسیب، او دروغین، ولی بازتابی که خدا بهش میده حقه. این جملهٔ مهمی است. علامه یک جایی یک اشاره به این مطلب دارند. در خلاصه آقا اینها اینجوری انقدر مسخره مردن.
یکیشون دل و رودهاش از هم پاشید. اسود بن مطّلب پسری داشت به نام زمعه که عرض کردم در شام بود. پیغمبر نفرین کرد باباش رو که کور بشه و داغش به دل بچهاش بیاد. و جبرئیل اومد اون برگهٔ سبز رو زد و چشمش رو از دست داد. اومد بچهاش رو ملاقات کرد. غلامش هم باهاش بود. جبرئیل اومد زیر درخت. سر این رو کوبید درخت. یک خاری بود. اون خار رفت تو سر اون. این غلامش رو صدا زد گفت: «به دادم برس.» غلامه گفت: «من هیشکی رو نمیبینم. فقط تو اینجایی.» تو همین اوضاع بود: «مَا لَهُ مِنْ نَصِيرٍ». کسی به دادش نمیرسه. این هم این غربت و تنهایی رو؛ چون خیلی به این مینازید که: «من آدم زیاد دارم، نوکر زیاد دارم، نوچه زیاد دارم، مال و ولدا.» یک جور میکُشمت که بچهات بغلت باشه و بچشی کمک نکردن بچهات رو تو همین دنیا. حالا بماند عذاب قیامتیش. تو اینها همش نکته است. و ولید بن مغیره هم که عرض کردم دستش گرفت به اون تیر و شاهرگش خورده شد و از دنیا رفت. اسود بن عبد یغوث هم باد تابستون بهش خورد. صورتش سیاه شد. حبشی شد. اومد تو خونه، نشناختنش. بیرونش کردن. و آواره شد و از دنیا رفت. تو خونه راهش ندادن. آواره شد و از دنیا رفت. اون یکی داره که گرفتن کشتنش. این داره که آواره شد و از دنیا رفت.
«فَقَتَلَهُمُ اللهُ جَمِيعًا فَأَظْهَرَ رَسُولَ اللهِ أَمْرَهُ». نکتهٔ پایانی فوقالعاده. جبرئیل به پیغمبر گفت: «فَاسْتَعِدْ بِمَا تَأْمُرُ». پاشو اعلام عمومی کن. گفت: «اینها به من گفتن تا ظهر، میگیری بابت حرفهای قبلی میخوام تازه منو بکشن، بعد من پاشم اعلان عمومی کنم؟» تو یک روز، تو یک ساعت پنج تاشون مردند. پیغمبر از ظهرش اعلام عمومی راحت کرد. خیلی عجیبه. این از این قضیه.
سه تا نکته من بگم. حالا وقتمون هم تقریباً تمام شده. این سه تا نکته حیف است. یکیش رو میگم. حالا سه تاش زیاد است. یکیش رو میگم. شاید بقیهاش رو فردا شب عرض بکنم. نکتهای که مهم است، یا میخواین سه تاش رو سریع بگم؟ چون حیف است. سه تا نکته سریع.
نکتهٔ اول این است که این «المستهزئین» که به پیغمبر فرمود: «ما کفایت میکنیم»، اختصاص به آنهایی که زمان پیغمبر بودند و پیغمبر را تحقیر میکردند، نداره. این تا ابد هرکی بیاد استهزا کنه، میشه مصداق «المستهزئین» و خدا به پیغمبر وعده داده: «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ». نکتهٔ اول.
نکتهٔ دوم: «إِنَّا كَفَيْنَاكَ». این «کافش» هم اختصاص به شخص پیغمبر نداره. احادیث متعددی داریم که پیغمبر فرمود: «عترت من، خانوادهٔ من، لحمهم لحمی، دَمُهُمْ دَمِي، يُحْزِنُنِي مَا يُحْزِنُهُمْ، یَلْمُونِی مَا یَلْمُهُم اذاهم ما اذاهم». هرکی به اینها آزار برسونه، اذیت کنه، منو اذیت کرده. پس آقا این «کفیناکه» اختصاص به شخص پیغمبر نداره. هر کسی هر کدوم از اهل بیت رو که استهزا کنه، پیغمبر رو استهزا کرده. «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ». این هم نکتهٔ دوم.
نکتهٔ سوم، اینجاش قشنگه. نکتهٔ سوم این است که اختصاص به اهل بیت هم نداره «إِنَّا كَفَيْنَاكَ». چرا؟ چون آیهٔ قرآن فرمود: «فَمَن تَبِعَنِى فَإِنَّهُ مِنِّي». هرکی دنبال من راه بیفته از منه. میشه مثل پیکر برای روحی که پیغمبر اکرم از اونورم که فرمود: «أَنَا وَ عَلِيٌّ». پس این دیگه اختصاص به اهل بیت هم نداره. هرکی که تابع پیغمبره، امت پیغمبره، دنبال پیغمبر راه افتاده، هرکی که اینو استهزا کنه، میشه مصداق «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ».
نکتهٔ مهم سوم که نکتهٔ فوقالعادهای است. چند تا روایت برای مطلب آورده بودم که کیف کنیم، ولی دیگه چون وقت گذشته نمیخونم. یکیش رو فقط میخونم. در تفسیر عیاشی، ابی عبیده از امام باقر علیه السلام نقل میکنه، میگه: «حضرت فرمود: "مَنْ أَحَبَّنَا فَهُوِّمِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ"». «هرکی ما رو دوست داشته باشه از ما اهل بیته.» تعجب میکنه. «فدای شماییم، منکم.» «فدات بشم، از شماست؟» فرمود: «مِنَّا وَاللهِ». یک قسم حضرت بعدش خوندن. «به خدا از ماست. أَمَا سَمِعْتَ قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلامُ: "فَمَن تَبِعَنِى فَإِنَّهُ مِنِّي"؟» ابراهیم فرمود: «هرکی از من تبعیت کنه، از منه.» واسه همین اون روایتی که میفرماید که شما که عزادار میشید، داغدار میشید، بیمار میشید: «مَرَضُنَا لِمَرَضِكُمْ». «ما از بیماری شما بیمار میشیم. ما از گرفتاری شما گرفتار میشیم.» این نیستش که یک مومنی رو تحقیر کنن، یک آرمان علیوردی رو عریان کنند وسط خیابون، یک بسیجی رو کف خیابون با تحقیر آتیش بزنن. این یک چیزی جدا باشه از تحقیر آسیب زدن به اهل بیت و پیغمبر. نه. روح پیغمبر این درد رو با همهٔ وجودش احساس میکنه. این استهزا اون مومن نیست، استهزای پیغمبره. و همهٔ اینها محکوم به نابودیند. عاقبتشون عاقبت این مستهزئین. همهٔ اینها. اینها که قرآن آتش زدن، مسجد آتیش زدن. این علی کریمی ملعون و بقیهٔ کثافتها و نجاستهای دیگهای که اسمهای کثیفشون جاش تو مسجد نیست. همهشون عاقبتشون عاقبت ولید بن مغیره است، عاقبت عاص بن وائل. هستیم و هستید. خواهیم دید و خواهند دید چه خواهد شد. و موقع مرگشون میگن: «قَتَلَنِي رَبُّ سید علی خامنهای». چون این یک شخص نیست که شما باهاش در افتادید. امروز نمایندهٔ پیغمبر، پرچمدار امت پیغمبر. این داستان این است.
از همین جا وارد روضه بشم. بعضیا انقدر رشد میکنن، اوج میگیرن، نسبتشون با امام میشه نسبت جان امام. انقدر بعضیا عروج میکنن مثل سلمان: «مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ». ما تو کربلا یک کسی رو داریم انقدر اوج گرفته و انقدر بالاست جایگاهش، جایگاه جان امام حسین علیه السلامه. کیه این شخصیت؟ اون بزرگواری است که مرحوم شیخ مفید در ارشاد فرمود: «امام حسین بهش فرمود: "يَا عَبَّاسُ، ارْكَبْ بِنَفْسِي أَنْتَ يَا أَخِي حَتَّى تَلْقَاهُمْ وَ تَقُولَ لَهُمْ مَا لَكُمْ وَ مَا بَدَا لَكُمْ"». عباس، برادرم! سوار مرکب شو. جانم به فدای تو. مگه میشه امام به یک غیرمعصوم بگه: «جانم به فدای تو؟» انقدر رشد کرده بالا رفته، انگار دیگه فاصله بین جان او و جان امام نیست. برای همین وقتی دستش به آب میرسه، اصلاً احساسی از عطش خودش نداره: «فَذَكَرَ دَرْكِي». از عطش خودش نداره. به یاد عطش حسین. این اثر اون رشدِیه که یک آدم این طور فانی در امام میشه. درکی از عطش خودش ندارد. وقتی کسی این طور شد، آسیبی هم که به او میخوره، آسیبی است که مستقیم به امام وارد میشه.
بذارید روضه رو این طور تموم کنم. این نقلیه که ابی مِخنَف در مقتلش داره در جلد یک صفحهٔ صد و هفتاد و نه. وقتی که عباس علیه السلام به زمین افتاد، صدا زد: «أَدْرِكْنِي يَا أَخِي». امام حسین علیه السلام مثل باز شکاری خودش رو رسوند. «فَرَآهُ مَقْطُوعَ الْيُمْنَاءِ وَالْيُسْرَىٰ». دید دست چپ و راست او قطع شده. «مُرْمِزَاوًا وَوَجْهَهُ شَقّوا». پیشانیش رو دریدند. «مَشْكُوكَ الْعَيْنِ». دید تیر به چشمش خورده. «بِسَهْمٍ أَشَرَّتَ الْجِرَاحَ فَفَقَدَ عَلَيْهِ مُنْحَنِيًا». با کمر خم امام حسین بالای عباس ایستاد. و «وَ جَلَسَ عِنْدَ رَأْسِهِ يَبْكِي». کنار سر عباس نشست، شروع به گریه کردن. «حَتَّى فَاضَتْ نَفْسُهُ». و جان امام حسین به لبش رسید. تعبیر مقتل میگه: «امام حسین جان داد بغل عباس.» این وقتی گفت: «بِنَفْسِي أَنْتَ» تعارف که نداره امام. شوخی که نمیکنه. مبالغه نمیکنه. این جان، این جان امام بود که رو زمین افتاد. این خود امامه که چشمش رو دریدن، فرقش رو دریدن. برای همین این عبارت رو امام حسین به کار برد. این عبارت از خود امام حسینه. «ثُمَّ حَمَلَ عَلَیْهِمْ». حمله کرد به این لشکر. «فَجَعَلَ يَضْرِبُ فِيهِمْ يَمِينًا وَشَمَالًا». چپ و راست اینها را شروع حضرت زدن. «فَيَفِرُّونَ مِنْ بَيْنَ يَدَيْهِ». فرار میکردند مثل بز ترسیده فرار میکردند. حضرت به اینها صدا زد، فرمود: «أَيْنَ تَفِرُّونَ؟» کجا فرار میکنید؟ «وَ قَدْ قُتِلَ أَخِي». «داداشم رو کشتید؟ أَيْنَ تَفِرُّونَ؟» «دستای منو قطع کردید؟ کجا فرار میکنید؟» اینها دست عباس نبود که بریده شد. اینها دستهای حسین بود که از تن جدا شد.
اَلا لَعْنَةُ اللهِ عَلَی الظّالِمینَ. «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ.»
خدایا به آبروی قمر بنی هاشم در فرج آقامون امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکر حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوقالارحام، ملتمسین دعا را سر سفرهٔ با برکت حضرت عباس علیه السلام مهمان بفرما. شب اول قبر حضرت علیه السلام به فریادمان برسان. فراعنهٔ زمان ما، مستهزئین زمان ما را به عاقبت فراعنه و مستهزئین زمان رسول الله مبتلا و دچار بفرما. نابودیشان را عاجلاً بزن. خدایا خبر مرگ ترامپ و نتانیاهو و نابودی آمریکا و اسرائیل را به همین زودی زود به ما برسان. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. هر چه گفتیم و صلاح ما بود، هر چه نگفتی و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. نبی و آله. رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات.
----------------------
منابع
[آیه قرآن] سوره حجر، آیه ۹۵ — «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»
[داستان/حکایت تاریخی] گروهی از قریش، از جمله ولید بن مغیره، به پیامبر (ص) پیشنهاد مذاکره و سازش دادند مبنی بر اینکه آنان خدای پیامبر را بپرستند و پیامبر نیز به بتهای آنان احترام بگذارد، که این پیشنهاد منجر به نزول سوره کافرون شد.
(
(تفسير نمونه، ج 27، ص 384).
[آیه قرآن] سوره مریم، آیه ۷۷ — «أَفَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآيَاتِنَا وَقَالَ لَأُوتَيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا»
[آیه قرآن] سوره کوثر، آیه ۱ — «إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ»
[آیه قرآن] سوره حجر، آیه ۹۵ — «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»
[آیه قرآن] سوره مریم، آیه ۷۷ — «...لَأُوتَيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا»
[حدیث/روایت] امام باقر (ع): «قرآن مثل خورشید در جریان است.»
(تفصیل وسائل الشیعة،ج۲۷،ص۱۹۶).
[آیه قرآن] سوره کوثر، آیه ۳ — «إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبنر»
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۱ — «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ»
[حدیث/روایت] «لِكُلِّ قَوْمٍ سَامِرِيُّونَ.» (برای هر قومی، سامریهایی وجود دارند.)
(الاحتجاج , جلد۱ , صفحه۱۷۱).
[حدیث/روایت] در روایات، ابوموسی اشعری به عنوان «سَامِرِيُّ هَذِهِ الْأُمَّةِ» (سامری این امت) معرفی شده است.
(تفسير کنز الدقائق و بحر الغرائب , جلد۱۳ , صفحه۸۸).
[حدیث/روایت] پیامبر اکرم (ص) ابوجهل را فرعون زمان خود و معاویه را «فرعون این امت» خواندند.
(آشنایی با تاریخ اسلام ج۱ ص۱۸۴).
[آیه قرآن] سوره تحریم، آیه ۱۱ — «...وَقَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ...»
[داستان/حکایت تاریخی] عاص بن وائل پس از گفتگو با پیامبر (ص) نزد دوستانش رفت و ایشان را «ذَٰلِكَ الْأَبْتَرُ» (آن مرد بیدنباله و مقطوعالنسل) خطاب کرد.
(غرر الأخبار،ج۱،ص۲۴۰).
[آیه قرآن] سوره کوثر، آیه ۳ — «إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ»
[داستان/حکایت تاریخی] عاص بن وائل استخوان پوسیدهای را در مقابل پیامبر (ص) خرد کرد و با تمسخر پرسید آیا خدا این را زنده میکند. پیامبر (ص) پاسخ دادند: «آری، خدا تو را میمیراند، سپس زنده میکند و پس از آن به جهنم واردت میکند.(بحار الأنوار،ج۹۰،ص۳).
[داستان/حکایت تاریخی] در روایتی، یک یهودی از امیرالمؤمنین (ع) پرسید که خدا انتقام حضرت موسی را از یک فرعون گرفت، اما برای پیامبر (ص) چه کرد؟ حضرت پاسخ دادند که خدا انتقام پیامبر را از چندین فرعون («فراعنهٔ شَطّی») گرفت که همگی در زمان حیات ایشان با ذلت نابود شدند.
( «الدر المنثور» سیوطی جلد چهار، کتاب «احتجاج» مرحوم طبرسی جلد یک، ص دویست و ده تا هفده، و کتاب «خصال» مرحوم شیخ صدوق جلد یک.
).
[داستان/حکایت تاریخی] شیخ صدوق در کتاب «خصال» میفرماید که روایت کامل مربوط به فضائل پیامبر (ص) را در کتاب «النبوّة» خود آورده است؛ کتابی که امروزه در دسترس نیست و احتمالاً از بین رفته است.
(نقل از شیخ صدوق در کتاب خصال
).
[داستان/حکایت تاریخی] پنج تن از مستهزئین به پیامبر (ص) تا ظهر مهلت دادند و تهدید کردند: «فَإِنْ رَجَعْتَ عَنْ قَوْلِكَ وَ إِلَّا قَتَلْنَاكَ» (یا از حرفت دست بردار، وگرنه تو را میکشیم).
(نقل شده در کتابهای خصال، احتجاج و الدر المنثور)
[آیه قرآن] سوره حجر، آیه ۹۵ — «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»
[داستان/حکایت تاریخی] به روایت امیرالمؤمنین (ع)، ولید بن مغیره بر اثر خراش کوچکی از یک تیر، دچار خونریزی شدید شد و در حالی که میگفت «قَتَلَنِي رَبُّ مُحَمَّدٍ» (پروردگار محمد مرا کشت)، جان داد.(نقل شده در کتابهای خصال، احتجاج و الدر المنثور).
[داستان/حکایت تاریخی] عاص بن وائل بر اثر لغزیدن سنگی از زیر پایش به زمین افتاد و بدنش قطعهقطعه شد و مرد. او نیز هنگام مرگ گفت که پروردگار محمد (ص) او را کشته است.
(نقل شده در کتابهای خصال، احتجاج و الدر المنثور).
[داستان/حکایت تاریخی] اسود بن عبد یغوث زیر درختی نشسته بود که جبرئیل (ع) سر او را به درخت کوبید و او را کشت. او در لحظهٔ مرگ به غلامش از مهاجمی غیبی شکایت کرد و گفت پروردگار محمد (ص) او را کشته است.
(نقل شده در کتابهای، احتجاج و الدر المنثور
).
[آیه قرآن] سوره نجم، آیه ۵ — «عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَىٰ»
[حدیث/روایت] پیامبر (ص) در نفرینی در حق اسود بن مطّلب فرمودند: «خدا کورش کند و فرزندش را داغدار او کند (یا داغ فرزندش را به دلش بگذارد).»
(«حکمت نامهٔ پیامبر» اثر مرحوم ریشهری).
[داستان/حکایت تاریخی] جبرئیل (ع) با یک برگ سبز به صورت اسود بن مطّلب زد و او را همان لحظه کور کرد و نفرین پیامبر (ص) در مورد او محقق شد.
(نقل شده در کتابهای خصال، احتجاج و الدر المنثور).
[داستان/حکایت تاریخی] حارث بن ابی طُلَاله بر اثر وزش باد گرم «سموم»، پوستش سیاه و شبیه حبشیها شد. وقتی به خانه بازگشت، خانوادهاش او را نشناختند و او را کشتند.
(نقل شده در کتابهای خصال، احتجاج و الدر المنثور).
[داستان/حکایت تاریخی] در نقل دیگری، عاص بن وائل در گودالی احساس کرد چیزی پایش را نیش زده است. هرچند چیزی یافت نشد، پایش مانند گردن شتر ورم کرد و بر اثر آن مُرد.
(تفسیر «تسنیم» علامه جوادی آملی، جلد چهل و پنج).
[داستان/حکایت تاریخی] حارث بن قیس سهمی پس از خوردن ماهی شور، آنقدر آب نوشید تا شکمش پاره شد و مُرد.
( تفسیر «تسنیم» علامه جوادی آملی، جلد چهل و پنج
).
[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۱۵ — «اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ»
[داستان/حکایت تاریخی] پس از آنکه پنج مستهزئی که پیامبر (ص) را تهدید به مرگ کرده بودند در یک روز هلاک شدند، جبرئیل به پیامبر (ص) فرمود که دعوتش را علنی کند و ایشان نیز از آن پس با آرامش به این کار پرداختند.
منبع در متن: ذکر نشد
[آیه قرآن] سوره ابراهیم، آیه ۳۶ — «...فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي...»
[حدیث/روایت] امام باقر (ع): «مَنْ أَحَبَّنَا فَهُوَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ» (هرکس ما را دوست بدارد، از ما اهل بیت است). راوی با تعجب پرسید: «از شماست؟» حضرت قسم خوردند: «به خدا از ماست» و برای تایید به آیه قرآن استناد کردند: «آیا قول ابراهیم را نشنیدهای که گفت: "فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي"؟»
(تفسير کنز الدقائق و بحر الغرائب , جلد۷ , صفحه۷۴).
[حدیث/روایت] امام حسین (ع) به حضرت عباس (ع) فرمودند: «يَا عَبَّاسُ، ارْكَبْ بِنَفْسِي أَنْتَ يَا أَخِي حَتَّى تَلْقَاهُمْ وَ تَقُولَ لَهُمْ مَا لَكُمْ وَ مَا بَدَا لَكُمْ.»
(عوالم العلوم،ج۱۷،ص۲۴۲).
[داستان/حکایت تاریخی] وقتی حضرت عباس (ع) بر زمین افتاد، امام حسین (ع) خود را به او رساندند و دیدند که دستانش قطع شده، پیشانیاش شکافته و تیری به چشمش خورده است. امام (ع) با کمری خمیده کنار سر او نشستند و گریستند تا حضرت عباس (ع) به شهادت رسید.
(مقتل ابیمخنف، جلد یک، صفحهٔ صد و هفتاد و نه).
[آیه قرآن] سوره شعراء، آیه ۲۲۷ — «وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ»
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
در مورد مستهزئین صحبت شد. آیهٔ «انا کفیناک المستهزئین» کتب تفسیری و تاریخی گفتهاند که پنج نفر بودند. این افرادی که استهزا میکردند، پیغمبر را تحقیر میکردند، دست میانداختند و حیثیتش را لگدمال میکردند در جامعه، نفر اول ولید بن مغیرهٔ ملعون بود. نکاتی در مورد او گفته شد. یک نکتهٔ دیگر فقط در موردش مونده؛ اینکه یک تعدادی از قریش بودند که آمدند به پیغمبر اکرم گفتند: «بیا یک جوری با همدیگر کنار بیاییم»؛ به قول امروزیها وارد مذاکره شدند با پیغمبر، مذاکرهٔ برد-برد. «چیکار کنیم؟ هم ما خدای تو رو میپرستیم، هم تو به خدایان ما احترام بذار. به بتهای ما احترام بذار.» و گفتند: «نعبد ما تعبد و تعبد ما نعبد.» «اونی که ما میپرستیم تو هم بپرست. تو احترام قائل باش. زیرآب بتهای ما رو نزن. انقدر در مورد بتهای ما بد نگو. مردم رو منصرف نکن از بتهای ما. احترام اینها رو نگه دار. ما هم احترام خدای تو رو نگه میداریم و میپرستیم، مشکلی نداریم با پرستش خدای تو.» اینجا بود که سورهٔ کافرون نازل شد.
این چند نفری که این پیشنهاد رو دادند، یکیشون ولید بن مغیره بود، یکی «عتبة بن ربیعة» بود که این هم جزء اون четыزده نفر هست. دو تای دیگه هم هستند که «امیة بن خلف» و «عاص بن سعید» است. این در مورد ولید بن مغیره.
نفر دوم این پنج نفر، عاص بن وائل است. نفر دوم مستهزئین، این همان پدر عمرو عاص ملعون خودمونه. عمروعاص پسر اینه دیگه. میبینید دیگه، اینها عقبهٔ این شکلی دارند. باباش جزء اون четыزده فرعون، خودش هم جزء کسانی است که در زمان حیات پیغمبر، پیغمبر لعنش کردند و خبر از جهنمی بودنش دادند. زمان حیات پیغمبر، عمروعاص چند سالش بوده دیگه تا بعدها دیگه اتفاقاتی که میفته و کارهایی که میکنه و خبر دارید.
عاص بن وائل هم چند تا قضیه دارد، چند تا از آیات قرآن مرتبط با اونه. در سورهٔ مبارکهٔ مریم، آیات پایانی میفرماید: «أَفَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآيَاتِنَا؟» «دید اونی که به آیات ما کافره چی میگه؟» میگه: «لأُوتِيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا» «من خیلی پول دارم، من بچه دارم.» خیلی به بچهاش، تعداد بچههاش مینازید عاص بن وائل که حالا سورهٔ کوثر هم تودهنی خدای متعال به عاص بن وائل است که عرض میکنم این همان کسی بود که به پیغمبر گفت: «ابتر»، پدر عمرو عاص.
و عجیب این است که با اینکه فرزندان زیادی داشت، این هم جزء معجزات قرآن کریم و معجزات پیغمبره که «إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ»، یکی-دو نسل بعد، کلاً نسل عاص بن وائل متوقف شد. هیچی ازش نموند. از اون همه بچهای که داشت. جزء معجزات قرآنه. گزارش غیبی و آیندهنگرانهٔ قرآن. برعکس پیغمبری که پسر نداشت، پشت و پناهی به حسب ظاهر نداشت، کسی که از او نسل او را ادامه بده به حسب ظاهر نبود، یک دونه دختر بود: «إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ». این همه سادات و در تاریخ مخالفان کشتند، نسبها و سیادتشون رو کتمان کردند، شما ببینید روی کرهٔ زمین هیچ نژادی مثل این نژاد بنیهاشم انقدر شناخته شده و فراگیر نیست که آمارهای عجیب و غریب و خیرهکنندهای هست در مورد سادات. شما تو لبنان نگاه کنید، تو ایران نگاه کن، تو عراق نگاه کن، تو پاکستان نگاه کنید، حتی در هند نگاه کنید، در آذربایجان نگاه کنید، حتی در مصر و اردن نگاه کنید. آمار سادات، آمار خیرهکننده و عجیبی است. اون کسی که طعنه زد به پیغمبر که تو «ابتری»، پشتی نداری، با اون همه بچه هیچی ازش نموند. و این پیغمبری که و واقعاً هم پسری نداشت، از یک دختر خدای متعال این طور عالم رو گرفت. با اینکه همهٔ بچهها رو هم کشتند، این سادات رو با چه اوضاعی به شهادت میرساندند! یک سوم سادات که حضرت محسن علیهالسلام بود که اون خبیث ملعون به شهادت رسوند. ایشون اگر بود، جمعیت سادات خیلی بیشتر از اینها بود. یعنی یکی از ارکان سیادت به شهادت رسید. امام حسن و امام حسین هم که سن زیادی نداشتند. امام حسین فرزند زیادی هم نداشت. فرزندانی هم که داشتند در کربلا به شهادت رسیدند. باز از امام حسین یک پسر ماند که نسل امام حسین از او ادامه پیدا کرد: امام سجاد علیهالسلام. ما سادات علیاکبری نداریم، سادات علیاصغری نداریم، سادات امام سجادی داریم. با این حال عالم رو پر کردند. اینها خیلی توش نکته است. اینکه اینجور فردی بیان سخن نادرست بزند، البته خب به حسب ظاهر آسیبهایی هم دارد، ولی به ثمر نمینشیند: «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ».
عاص بن وائل کسی بود که گفت: «لأُوتِيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا». من هم پول زیاد دارم هم بچه. به این دو تا افتخار میکرد. آیات سورهٔ مبارکهٔ مریم نازل شد. این نکته هم عرض بکنم: اینکه گفته میشود این آیه مربوط به فلانیه که دیشب چند تا آیه رو داشتیم در مورد ولید بن مغیره، این معنایش این نیست که ما در تفسیر آیه بگوییم منظور خدای متعال عاص بن وائل یا ولید بن مغیره است، نه. منظور خدا این نیست. میفرماید: «أَفَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآيَاتِنَا؟» "هر کسی که کفر به آیات خدا دارد." منظور خدا این است. مصداق بارزش تو آن زمان عاص بن وائله. بعضی وقتها این مسائل خلط میشود؛ چون نکتهٔ مهمی است، گفتم که اینجا بهش اشاره بشه. خصوصاً از نکاتی است که علامه طباطبایی در المیزان خیلی به این نکته توجه دارند و همین باعث شده که المیزان از سایر تفاسیر متفاوت و ممتاز بشه. برخی از تفاسیر همین قدر میگن که خب این در مورد عاص بن وائله، اون در مورد ولیده، اون در مورد ابوجهله، اون در مورد عتبه است. چیکار کنم؟ اینها که همه مردند! امام باقر علیهالسلام فرمود: «قرآن مثل خورشید در جریان است» که ازش در اصطلاح تفسیری تعبیر میکنند به «جری». این آیات همیشه جاریه. همیشه ما عاص بن وائلها داریم، همیشه ولید بن مغیرهها داریم، همیشه ابولهبها داریم. همیشه «إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ». این نکتهٔ بسیار مهمیه. در هر زمانهای، در هر روزی، حتی در هر ساعتی این آیات قرآن منطبق بر افرادی چون اینها، منطبق بر شاکله ساخت و صورت آدمهاست، بر نفوس. اسم آدمها مهم نیست. خدا با اسم فرعون و قارون کار نداره، با اسم ابولهب کار نداره. این اگر ابولهب شده به خاطر این نبوده که اسمش ابولهب بوده. این به خاطر آن شاکلهای بوده که ابولهب رو ساخته. خدا از آن شاکله بدش میاد. آن شاکله همیشه در جریانه. یک طرف میشود ترامپ، یک طرف میشود نتانیاهو. «إِنَّهُمْ كَانُوا فَرَاعِنَةَ»، فرعونند. شاکلهٔ فرعونی.
انشاءالله جلسات بعد بیشتر صحبت میکنیم؛ چون این کلمهٔ «تبت» و «تاب» و تطبیق در قرآن برای فرعون اومده. ابولهب را چون مصداق فرعون بوده، چون فرعون بوده، خدای متعال بهش فرموده: «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ». هر روزی، هر کسی که مصداق فرعون بشه، میشه «تبت یدا...» و در تطبیق و تواب فرعون، اونی که شمشیر از رو بسته ظالمونی است. هر روزی و هر امتی یک سامری هم داره. «لِكُلِّ قَوْمٍ سَامِرِيُّونَ». امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «سامریها» از فرعونها خطرناکترند. فرعون نتونست امت بنیاسرائیل را از هم بپاشونه، سامری تونست. فکر میکنید سامریها ظاهر موجه دارند؟ حتی گاهی چشم برزخی دارند. «مَالمْ يُبْصِرُواْ»، چشم برزخی داشت سامری، ولی شاکله همان شاکلهٔ فرعونه. شاکله شاکلهٔ کفره، شاکلهٔ عناده، شاکلهٔ حسادته. صندلی را از زیر پای موسی میخواد بکشه. فرعون یک طور میخواد بکشه، سامری یک طور دیگه میخواد بکشه. اونی که خطر دارد برای امت و امت رو گوسالهپرست میکنه، سامریه که در روایات ما منطبق کردند، در بعضی دورهها به ابوموسی اشعری: «سَامِرِيُّ هَذِهِ الْأُمَّةِ»، سامری این امت، ابوموسی اشعری.
حتی همین فرعون هم که عرض کردم، حالا جلسات بعد بیشتر در موردش صحبت میکنیم، توی دورانی «فَرَاعِنَةُ شَطّى» گفتند. به این چهارده تایی که اسم آوردیم در جنگ بدر، پیغمبر به طور خاص در مورد ابوجهل اینو فرمود که فردا شب انشاءالله اگه فرصت بشه در موردش صحبت میکنیم. بعدها «فرعون این امت» رو در مورد معاویه فرمود به طور خاص که «فرعون این امت معاویه است» که بحث مفصلی دارد. بعدها اهل بیت «فرعون این امت» را در مورد آن دو نفری فرمودند که غصب ولایت و خلافت کردند در سقیفه. همیشه فرعون هست. بعدها فرعون رو به هارون و مأمون نسبت دادند. حتی خود ابولهب رو امام رضا علیه السلام معادلش رو هارون دونست که روایتی دارد: تطبیق داد هارون رو به ابولهب، تشبیه کرد به ابولهب. هر دورهای ابولهبی دارد، هر دورهای فرعونی دارد. آن شاکله ابولهبه. بعضی آدمای نادان و نفهم و بیسواد و احتمالاً مزدور و احتمالاً حراملقمه تا کسی میخواد بیاد تحلیل تاریخی قرآنی بکنه، میگه: «این شخصیتها رو الکی برای خودتون مصرف نکنید. اینو میکنید فرعون، اونو میکنید موسی.» احمق! فرعون و موسی به اسم و شناسنامه نیست. به شاکلهٔ فرعونی بود. تموم شد. اینها رو بازسازی نکنید. شخصیت تاریخی رو، سمبلهای تاریخی انقدر ور نروید. «اینو میکنید کوفه، اونو میکنید شام، اونو میکنیم فلان...» نه، نفهمی و بیسوادیه. مردم کوفه رو شاکلهشون کرده یعنی شاکلهٔ مردم کوفه را نشان داده. مردم کوفه این شاکله همیشه در جریانه؛ چون انسان انسانه، شاکلهٔ انسانه. این یک نوعی از بودن انسانه. آدمیزاد وقتی این مدلی شد، تو یک دورهٔ تاریخی خودش رو به شکل مردم کوفه ظهور میده. و همیشه هم همین هست. همیشه آدمها در معرض اینجور بروز شاکله هستند.
این شخصیتهایی که قرآن گفته، اینها نمونهها و نمادهای شاکلههای انسانیاند. قرآن که کتاب تاریخی نیست داستان نمیگه. قرآن داره نمونههای آزمایشگاهی شاکلههای آدمی را معرفی میکنه. یکی میشه فرعون، یکی میشه سامری، یکی میشه مؤمن آل فرعون، یکی میشه کافر آل موسی که سامریه. او تو آل فرعون مومنه، این تو آل موسی، من قوم موسی، کافره. یکی کنار نوح و لوط میره جهنم، یکی کنار فرعونه: «رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الجَنَّةِ». اینها داستان شاکلهٔ آدمی است. شاکلهٔ آسیه، شاکلهٔ مریم، شاکلهٔ همسر نوح، شاکلهٔ همسر لوط. این داستان این است. این مستهزئین نمونههای شاکلهاند. آیاتی هم که نازل میشه به این افراد کار نداره، به این شاکله کار داره. شاکلهٔ این مستهزئین چیه؟ شاکلهشون اینه که چون پول دارند، چون قدرت دارند، امکانات دارن، خودشون رو برتر میدونن، خودشون رو پیروز میدونن. به همین دلیل اولیای خدا را تحقیر میکنند. این نکته مهمه.
«لأُوتِيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا»، این جمله رو گفت که عاص بن وائل بود. داستانش هم این بود: شخصی به نام خباب بن ارت طلب داشت از عاص بن وائل. اومد بهش گفتش که «این بدهی ما رو نمیخوای بدی؟» گفتش که «مگه شما نمیگین تو بهشت طلا و نقره و حریر هست؟» گفت: «خب.» گفتش که «وقتی از دنیا رفتیم، من و تو همدیگر رو تو بهشت میبینیم. من اونجا طلب تو رو بهت میدم، طلا و اینها بهت میدم. اونجا با هم تسویه حساب میکنیم. اونجا من وزنم به مراتب از اینجا بهتره.» این هم جزء توهمات این احمقهائه. میگه: «چون من یک محبوبیت ذاتی داشتم، آدم خوبی بودم که اینها رو بهم دادن. من اینجا خوب بودم بهم اینها رو دادن. بعد از مرگم هم خوبم بهشت رو بهم میدن.» ترامپ گفته بود: «خدا از خلقت من راضی و من میرم بهشت»، و از این شر و ورای خریتهایی است که در ذات آدمی تو هر دوره یک جور ظهور پیدا میکنه. در این خبیث کثیف، صبحان نجاستم در زمانهٔ ما ظهور پیدا کرد.
یک داستان بود از عاص بن وائل. داستان دیگه همین سورهٔ مبارکهٔ کوثر بود که عرض کردم که پیغمبر را جلوی در مسجد دید وایساده بودند، یک مقداری گفتگو کرده بودند، بعد اومده بود رفقاش بهش گفته بودند: «با کی صحبت میکردی؟» گفتش که: «ذَٰلِكَ الْأَبْتَرُ»، «با همین ابتره داشتم صحبت میکردم» که حالا تو برخی تعابیر هم کلمهٔ «سنبور» دارد، با صاد. «سنبور» به اون کسی میگن که بیکس و کار، کسی رو نداره، تنهاست، بی پشت و پناه. حالا کلمات فارسی معادله دارد، ولی من چون یکمی کلمات توهینآمیزی است، استفاده نمیکنم. میگیم البته اصفهانیها بعضی کلماتی دارند که اینجور وقتها استفاده میشه. آدمی که کس و کاری نداره، تک و تنهاست، بیکس و کار، نه زنی نه بچهای نه رفیق. اینها، یک کلمهای هست استفاده میشه. حالا اون عربیش میشه «ابتر» و «صنبور». با صاد. گفت: «من با همین ابتر داشتم صحبت میکردم.» در زمانهای هم بودش که پیغمبر از حضرت خدیجه سلام الله علیها که ایام وفات ایشون هم هست، پسری براشون به دنیا اومد به نام عبدالله و تو همان سن کم از دنیا رفت. این هم جزء قضایای تلخ تاریخی که پیغمبر بچههاشون خیلی زود از دنیا میرفتند. دخترهایشان که داشتند هم قضایای تلخی براشون رخ داد به همه و آنها هم در سنین پایین از دنیا رفتند. به هر حال این شیاطین جن و انس بیکار نمیشینند. بیکار نمیشود. یک بخشش امتحان پیغمبره، یک بخشش هم این فتنهانگیزیها و شرارهانگیزیهای شیاطین جن و انس. یک نفر موند: حضرت زهرا سلام الله علیها. اونم در سن کم هیجده سالگی به آن وضع فجیع به شهادت رسوندن سلام الله علیها.
این متلک رو که انداخت: «ابتر»، با همین ابتر داشتم صحبت میکردم. آیه نازل شد به پیغمبر. سوره کوثر رو گفت. و اوضاع جوری شد که خود عاص بن وائل در عرب معروف شد به ابتر. «إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ». این مهرش رو خدا کوبید. این اسم و این عنوان رو زد به پیشونی این. تو همان نسل و زمانهٔ خودش به عنوان ابتر معروف شد. خیلی دوستانه، همان کفار ضد قرآن، کلمهای که قرآن در مورد او گفته بود، بینشون رایج شد. اینها چیزای عجیبی است. واقعاً.
و قضیهٔ سومی هم دارد که عاص بن وائل یک تکه استخوان از جنازه گندیده برداشت. با دستش نرم کرد. اومد پیش پیغمبر این استخوان رو خرد کرد. برگشت گفتش که: «این استخوانها رو میخوان دوباره زنده کنن؟ خدایا زنده کنه؟» پیغمبر فرمود: «نعم یمیتک الله». استخوان دیگه نفهم. فرمود: «آره! خدای من تو رو میکشه، ثم یحییک، دوباره زنده ات میکنه، ثم یخلقک جهنم». بعدش هم میفرستد جهنم. یکی از افرادی که پیغمبر قبل از مرگش خبر جهنم رفتنش رو داد، عاص بن وائل بود. خب این هم شد نفر دوم از آن مستهزئین.
سه نفر دیگه میمونند: اسود بن عبد یغوث. یغوث هم با غین و سه نقطه. جزء بتهای عرب. اسود بن مطلّب و حُرث بن ابی طُلَاطَه. ابی طُلَاله که البته اسم ایشون چند جور خونده شده. ایشون که البته این کثیف، این ملعون یکی اسمش حُرث گفته شده، یکی حارث گفته شده، ابن ابی طُلَاله گفته شده، ابن ابی طُلَاطِلَه گفته شده. حالا هر کوفتی که بوده، آخرش که تو جهنمه. این جزء اون پنج نفریه که جزء مستهزئین بودند. حالا قضیهٔ مستهزئین که ما دو شب شما رو علاف کردیم سر این قضیه، امشب بخونم چند تا نکته دیگه هست اگه وقت بشه بعدش انشاءالله عرض میکنم.
در کتاب «الدر المنثور» سیوطی جلد چهار، این قضیه رو اونجا نقل میکنه. مرحوم طبرسی هم که در احتجاج که چند شب پیش اشاره کردم به این قضیه در جلد یک صفحه دویست و ده تا هفده. مرحوم شیخ صدوق هم در خصال، این نکتهٔ مهمیه، شیخ صدوق در خصال قضیه رو نقل میکنه، تو جلد یک خصال نقل میکنه، بعد میفرماید که: «اینها دیگه واقعاً دل آدم رو به درد میاره.» ایشون میفرماید: «من این قضیه رو کاملش رو تو کتاب النبوّة تعریف کردم.» خب حالا کتاب النبوّة کجاست؟ احتمالاً جزء کتابهایی بوده که سوزوندن و از دسترس خارج شده. همچین کتابی دست ما نرسیده. متاسفانه آثار بزرگ شیعی که به ما نرسیده خیلی روایات ما متاسفانه این شکلی از بین رفته.
این همان روایت معروفه که یک یهودیه اومد پیش امیرالمؤمنین، دونه دونه انبیا رو اسم آورد گفت: «برای چی پیغمبر خودتون رو از این ها بهتر می دونید؟» دست گذاشت روی کمالات اون انبیا. امیرالمؤمنین علیه السلام به طرز اعجازانگیزی با استناد به منابعی که پیش اون یهودی بود، اثبات کرد فضیلت پیغمبر رو بر فضیلت آن پیامبری که اسمش رو آورده. گفتش: «برای چی پیغمبر خودتون رو از موسی بالاتر می دونید؟ موسی برای فرعون آیت الکبری آورد، امیرالمؤمنین جواب داد که: خوندم. گفت: خدا انتقام موسی را از فرعون گرفت، برای پیغمبر شما چیکار کرد؟» حضرت فرمود: «انتقام پیامبر را از چهارده تا» حالا چهارده تا رو من میگم «از چندین فرعون گرفت.» «فراعنهٔ شَطّی». یک فرعون نبود. همه هم در زمان پیغمبر اکرم نیست و نابود شدند با ذلت و حقارت. آن پنج تاشون که مستهزئین بودن که اسم کثیفشون رو خوندم. داستان مرگ اینها، سقط شدن اینها، این شکلی بود. یکیشون ولید بن مغیره بود که انقدر قضایا داشت، دیشب کل وقت ما رو گرفت. این ملعون خدا عذابش رو بیشتر کنه.
این پنج تا قضیشون این بود. ببینید روایت رو. خیلی مطلب داره. یک تیکهش رو قبلاً خوندم که اینها اومدن، این پنج تا به پیغمبر گفتن: «ما تا ظهر بهت وقت؛ "فَإِنْ رَجَعْتَ عَنْ قَوْلِكَ وَ إِلَّا قَتَلْنَاكَ"». یا از حرفت دست بردار، وگرنه میکشیمت تا ظهر. ترامپ ملعون، بهترین زمان اینها میکنه. گاهی هر چی به این حد برسه، غیرت خدا و غضب خدا بیشتر میجوشه و به فرج نزدیکتر میشه. امت به حسب ظاهر ترسناکتر میشه، ولی به واقع به فرج نزدیکتر میشه. پیغمبر آمدند منزل و در رو بستن و غمناک بودن. جبرئیل اومد این آیه رو خوند که عرض کردم: «پاشو برو پیامبری تو رو اعلام عمومی کن.» آقا همین این پنج تا میگن همین حدی که داشتی میگفتی رو حق نداری دیگه تکرار کنی، بعد من پاشم برم به بقیه هم بگم چی میشه اوضاع ما!
گفت که: «خدای متعال تو رو کفایت میکنه، "إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ".» که این پنج تا تو یک روز، تو یک ساعت به سقط افتادند و به درک رفتند. بقیهشون هم روز بدر کشته شدند که انشاءالله فردا شب عرض میکنم. در جنگ بدر با حقارت و ذلت نابود شدند. چون خیلی دماغ پربادی داشتند تو جنگ بدر و احساس پیروزی داشتند. یک تعدادش رو خدا قبل جنگ بدر نابود کرد، یک تعدادش رو نگه داشت بیان جنگ بدر رو ببینن، شکست رو بچشن، تو جنگ تحقیر بشن و با شمشیر امیرالمؤمنین کشته بشن صلوات الله علیه.
این پنج تا داستانشون چی بود؟ «فقتل الله خمسه کل واحد منهم بغیر غفلت صاحبه فی یوم واحد.» هر کدوم هم خدا با نوآوری، یک سبک جدید، پنج تا رو متفاوت کشت. تو یک روز به طرز عجیب. حالا آن ولید بن مغیره «وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِیدًا»، «من القریتین عظیم». آدم گندهٔ من حُکّام العرب، «مِنْ دُهَاةِ الْعَرَبِ». دیشب یادتونه دیگه تعابیری که گفتیم. حالا ببینید چه جور نابود شد. این عاص بن وائل «لأُوتِيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا»، چه جور نابود شد. امیرالمؤمنین فرمود: «ولید بن مغیره مرّ بِنَبل لرَجُلٍ مِنْ خُزَاعِیَةَ.» یک روزی جایی میرود، یک مسیر عبور کرد، یک فرد خزاعی تیر گذاشته بود، پر گذاشته بود رو تیر کی را. حالا یا از پر درست میکردند یا گاهی پر میذاشتن روی تیر. پر گذاشته بود، گذاشته بود تو راه. «فَأَصَابَهُ شَوْكَةٌ.» این دست ولید بن مغیره گرفت به یکی از این تیر. یعنی جنگ و درگیری و اینها مثلاً بگیم آقا یک جایی شیشه مثلاً ترک خورده بود این دستش گرفت به شیشه. یک همچین حالتی. یک تیزی خیلی کمی این دستش گرفت به تیزی. کجای دستش گرفت؟ «فَانقَطَعَ و سَیارَتِهِ.» اشاره به رگ حیاتی این رگ گرفت و برید حتی ادماه. انقدر خون رفت. «فَمَاتَ.» افتاد مرد. نکتهٔ عجیب این است که همهٔ پنج تا که به طرز خیلی ساده و عجیب مردن، یک جمله رو موقع مردن میگفتن: «و هو یقول قَتَلَنِي رَبُّ مُحَمَّدٍ.» اللهم صل علی محمد و آل محمد. این نشان میده که تو آن سکرات موت که دارن وارد عالم برزخ میشن، این دست انتقام الهی رو دارم میبینم. فرعون هم اینطور بود دیگه. قرآن حکایت میکنه که موقع جون دادنش ایمان آورد و دید حقایق رو. بهشان گفتن که: «الان دیگه به درد نمیخوره.» اینها گفتن: «رب پیغمبر ما رو کشت.» «قتالنی». این شد داستان ولید بن مغیره.
نفر دوم عاص بن وائل این هم آقا یک کاری داشت اومد بیرون. «فَدَحَا حَجَرًا». یک سنگی زیر پاش لغزید. «فَسَقَطَ». این سنگه که لغزید این پرت شد. عاص بن وائل، این آدمای گنده با این قضایای عجیب انقدر ساده! خب خدا خواسته اینجوری بکشه. همان روز اول اطلاعاتی سر جاش! این ترامپ یک جوری بمیره همهمون تعجب کنیم که انقدر ساده بود مردن این. «فیلم از شبا» نشون میده، «زن یک ماه جلوتره، اون یکی یک ماه عقبه». تخیلات زیبای نویسندهها که شبیهسازی از یک سریال کرهای هم بوده بوده؟ این سریال. تعجب میکنه. «فلان چیز میشه، بازی الان بازی ایران و ژاپن مثلاً فلان میشه» محل سریال نیستم دیگه. بالاخره سر سفره بچهها می بینید شما باور نمیکنی اون که تو فوتباله میگه که «مگه میشه که ما این بازی رو ببریم؟» الان ما توی یک کورانی هستیم. اونی که آیندهٔ تاریخ و اشراف دارد که خدای متعاله و اون چیزی که بر تاریخ که سنت خداست یک گزارشی دارد که میگه این داستان ترامپ انقدر راحت تموم بشه که باورتون نشه. شما الان تو متن یک داستانی هستید که میگید «مگه میشه این انقدر راحت تموم بشه؟» این اتفاقاتی اوج جنایت و خباثت. و عاص بن وائل تو روایت هم دارد. تو یک روایت دارد: پیغمبر به جبرئیل فرمود: «پس کی دیگه؟ پس چرا هیچیشون نمیشه؟» «مَتى نَصْرُ اللهِ؟» اینجوریه. بعد اون پس کی دیگه؟ انقدر راحت یک سنگ زیر پاش لغزید. تکون خورد. این افتاد. «فَتَقَطَّعَ قِطْعَةً قِطْعَةً فَاماتَ». افتاد و حالا یا سنگه تیکه تیکه شد یا خود عاص بن وائل تیکه تیکه شد. از دنیا رفت. آن حالتی که داشت میمرد همون جمله رو دوباره گفت که: «رب پیغمبر منو کشت.»
اسود بن عبد یغوث اومد بیرون رفت دنبال بچهاش. یک پسری داشت به نام «زَمعه» با زِ زنبور و عین. اومد زیر سایهٔ درختی نشست. چقدر اصلاً واقعاً ساده و خندهدار. گندههای عرب بودن. خون به دل پیغمبر کرده بودن. اومد زیر درخت نشست. جبرئیل علیه السلام اومد بالا سرش. سر این رو گرفت، کوبید به درخت. سکته کرد. یعنی ظاهریش رو که نگاه میکنی، طرف همینجور سالم بود. یکهو یک تشنجی میکنه و مثلاً یکهو تیک پیدا میکنه و تیکه روانی و فلان و اینها. یکهو کلش مثلاً میخوره به درخت. این دستهٔ قدرت حضرت جبرئیل علیه السلام که روح الامینه: «عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَیٰ». شدید القوا. خیلی زورش زیاده جبرئیل. احمقها فکر میکنن زور نتانیاهو و آمریکا و اینها زیاده. یک دکمه داره میزنه همهمون رو میفرسته به چوخ اباد علیا. نه. اونی که زورش زیاده «شَدِيدُ الْقُوَیٰ» است. حضرت جبرئیله. احمقها فکر میکنند زور آمریکا و نتانیاهو و اینها زیاده.
سر اینو گرفت، تقّی کوبید به دیوار، به درخت. این هم برگشت به غلامش گفت: «امنا هذا انی» گفت: «بیا اینو از من بزنش کنار.» غلامش اومد گفت: «کسی نیست اینجا آخه من بیام بزنمش کنار. خودتی فقط.» این همینجور داشت جون میکَند و همان جمله رو میگفت که: «رب پیغمبر منو کشت.» این هم نفر سوم.
نفر چهارم اسود بن حارث. البته اسود بن مطلّب. تو بعضی نقل پیغمبر اینو نفرینش کردن. نفرینهای پیغمبر هم نفرین شخصی نبود. نفرین از موضع رهبر الهی بود. از موضع آسیبی بود که این شخص برای دین خدا داره. روایت هم متعدده. خدا رحمت کنه مرحوم ری شهری رو. تو حکمت نامهٔ پیامبر ایشون مجموعه نفرینهایی که پیغمبر کرده آورده. خیلی آثار ایشون واقعاً آثار شیرین و زحمت کشیده شده. مجموعه نفرینهایی که پیغمبر کردن ایشون جمع کرده. خیلی هم جالبه. دعاهایی که پیغمبر کرده، نفرینهایی که پیغمبر کرده. برای بقیه اهل بیت هم برای بعضیا داره تو بعضی آثار این ها کار کرد. خیلی عجیبه. نفرینهای پیغمبر برای اشخاصی که به هر حال داشتن آسیبی به دین میزدن. برای این شخص حضرت نفرین کردند که: «خدا کورش کنه و ان یسئله ولده.» داغش رو به دل بچههاش بذاره. بچهاش رو داغدارش کنه. تو همان روز خاص که روز مرگ مستهزئین بود، این اسود بن حارث اومد بیرون. «حتی سار الی موضع». اومد یک جایی. «عطا و جبرئیله و ورقته خضرا». حالا این چه سری چه اسراری توشه من سر در نمیارم. جبرئیل علیه السلام یک برگ سبز برداشت آورد. برگ سبز. حالا خود رنگ سبز نماد حیاته. یک کاغذ سبز. گرین کارت. حضرت جبرئیل آورد زد به چشم این. «فضرب بها وجهه». زد به صورت این. در لحظه کور شد و بقیه انقدر موند تو آن کوری: «حتى أفْكَلَهُ اللهُ وُلْدَهُ تَنْكَ».
حالا البته اینو دو جور ترجمه کردن و میشه ترجمه کرد. یا اینکه بگیم داغش به دل بچههاش موند، یا اینکه داغ داغ بچههاش به دلش موند. چون روایت هم عباراتش مختلفه. حالا به هر حال یا موند داغ بچه شدید. بچهاش داغدار این شد. برخی هم گفتن که این اوضاع کوریش یک جوری شد که بچهاش گرفت کشتش. این که دیگه خیلی عجیبتره اگه کشتش.
نفر چهارم حارث بن ابی طُلَاله، فیلم سینمایی خودش است. یعنی کسی فیلم سینمایی میکنه میگه که این از خونه اومد بیرون. تابستون بود. باد گرم میزد. باد گرم تابستون «سَمُوم» بود. این باد گرم تابستون خورد تو صورتش. «فَتَحَوَّلَ حَبَشِیٌّ». کل پوستش رو سیاه کرد. شبیه آفریقاییها شد. حبشی شد. برگشت خونه. این چیز بود، شنگول و منگول و اینها گرگه اومد دست و پاشو مدل چیز کرده بود و اینها. «منم منم مادرتون، منم منم حارث بن ابی طُلَاله!» اینها در رو وا کردن اینو که دیدن، گفتن: «فلان فلان شده. تو آفریقایی حالا اومدی اینجا میگی حارث بن ابی طُلَاله ای؟ خودت رو به جای بابای ما جا میزنی؟» انقدر تو وقیح و پررو گرفتن کشتنش. خیلی داستان عجیبی داره. همین که میکشتنش، این صدا زد: «قَتَلَنِي رَبُّ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم».
این شد داستان این مستهزئین که اینقدر قضایای عجیب داشتند، ولی پایانشون انقدر پایان تراژیک و ساده و عجیب. البته نقل سیوطی یکمی متفاوته در مورد عاص بن وائل. میگه که یک روزی اومد بیرون هوا بارونی بود. تو گشت و گذار بود. یک بچهای داشت. این بچه حالا احتمالاً عمرو عاص بود. این داشت تفریح میکرد و غذا میخورد و اینها. عاص بن وائل رفت توی یک چاله، یک درهای. پاش رو که گذاشت گفت: «لُدِقْتُ!»، «آخ! نیش خوردم.» اومدن هر چی گشتن دیدن چیزی نیست اینجا بخواد نیشش بزنه. پاش باد کرد. اصلاً خیلی عجیبه واقعاً این نقلهای عجیب. گفتن یک جوری پاش باد کرد مثل آن «عُنُقُ الْبِئْرِ». حالا من از کجا دارم اینها رو برای شما میخونم؟ از جلد چهل و پنج تفسیر «تسنیم» جوادی آملی. دارن تو تسنیم نقل میکنند. تعجب برانگیزه. بدون کنار ایشون نقل کرده. در تفسیر میفرماید که مثل گردن شتر پای عاص بن وائل باد کرد و افتاد همانجا مرد. حارث بن قیس سهمی ماهی شور خورد. عطش بهش غلبه کرد. انقدر آب خورد آب خورد حتی «انْفَقَأتْ بَطْنُهُ». شکمش پاره شد. قضایای عجیبی. حالا روایت هم متعدده. من دیگه روایت دیگهاش رو نخوندم که یکیشون شکمش پاره شد. بچهاش گفت: «این چی بود؟» گفت: «این دل و رودهٔ من بود.» پاش، قضایای عجیب و غریب این ملعونها.
چرا خدا این کار رو کرد؟ چون اینها مستهزئین بودن. خدا یک کاری کرد که بشن اسباب تمسخر. «کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِينَ». «تو دو روز پیغمبر را دست انداختی، من یک کار میکنم یک جوری بمیری که هرکی یاد مردنت بیفته بخنده.» خیلی عجیبهها. خیلی. «اللهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ.» استهزا کار تو بود؟ یک استهزائی هم من دارم. اون استهزائیم فرق میکنه. من یک جوری میکشم. شوخی آقا؟ ساختگیه؟ نمیشه. خدا خواسته با مسخرگی اینها رو از دنیا ببره، مسخرهشون کرده و اینها رو از دنیا برده. اینها مصداق «اللهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» هستند. هرکی با حق در میافتد، هر چیزی که به جریان حق میزنه، آن آسیب، او دروغین، ولی بازتابی که خدا بهش میده حقه. این جملهٔ مهمی است. علامه یک جایی یک اشاره به این مطلب دارند. در خلاصه آقا اینها اینجوری انقدر مسخره مردن.
یکیشون دل و رودهاش از هم پاشید. اسود بن مطّلب پسری داشت به نام زمعه که عرض کردم در شام بود. پیغمبر نفرین کرد باباش رو که کور بشه و داغش به دل بچهاش بیاد. و جبرئیل اومد اون برگهٔ سبز رو زد و چشمش رو از دست داد. اومد بچهاش رو ملاقات کرد. غلامش هم باهاش بود. جبرئیل اومد زیر درخت. سر این رو کوبید درخت. یک خاری بود. اون خار رفت تو سر اون. این غلامش رو صدا زد گفت: «به دادم برس.» غلامه گفت: «من هیشکی رو نمیبینم. فقط تو اینجایی.» تو همین اوضاع بود: «مَا لَهُ مِنْ نَصِيرٍ». کسی به دادش نمیرسه. این هم این غربت و تنهایی رو؛ چون خیلی به این مینازید که: «من آدم زیاد دارم، نوکر زیاد دارم، نوچه زیاد دارم، مال و ولدا.» یک جور میکُشمت که بچهات بغلت باشه و بچشی کمک نکردن بچهات رو تو همین دنیا. حالا بماند عذاب قیامتیش. تو اینها همش نکته است. و ولید بن مغیره هم که عرض کردم دستش گرفت به اون تیر و شاهرگش خورده شد و از دنیا رفت. اسود بن عبد یغوث هم باد تابستون بهش خورد. صورتش سیاه شد. حبشی شد. اومد تو خونه، نشناختنش. بیرونش کردن. و آواره شد و از دنیا رفت. تو خونه راهش ندادن. آواره شد و از دنیا رفت. اون یکی داره که گرفتن کشتنش. این داره که آواره شد و از دنیا رفت.
«فَقَتَلَهُمُ اللهُ جَمِيعًا فَأَظْهَرَ رَسُولَ اللهِ أَمْرَهُ». نکتهٔ پایانی فوقالعاده. جبرئیل به پیغمبر گفت: «فَاسْتَعِدْ بِمَا تَأْمُرُ». پاشو اعلام عمومی کن. گفت: «اینها به من گفتن تا ظهر، میگیری بابت حرفهای قبلی میخوام تازه منو بکشن، بعد من پاشم اعلان عمومی کنم؟» تو یک روز، تو یک ساعت پنج تاشون مردند. پیغمبر از ظهرش اعلام عمومی راحت کرد. خیلی عجیبه. این از این قضیه.
سه تا نکته من بگم. حالا وقتمون هم تقریباً تمام شده. این سه تا نکته حیف است. یکیش رو میگم. حالا سه تاش زیاد است. یکیش رو میگم. شاید بقیهاش رو فردا شب عرض بکنم. نکتهای که مهم است، یا میخواین سه تاش رو سریع بگم؟ چون حیف است. سه تا نکته سریع.
نکتهٔ اول این است که این «المستهزئین» که به پیغمبر فرمود: «ما کفایت میکنیم»، اختصاص به آنهایی که زمان پیغمبر بودند و پیغمبر را تحقیر میکردند، نداره. این تا ابد هرکی بیاد استهزا کنه، میشه مصداق «المستهزئین» و خدا به پیغمبر وعده داده: «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ». نکتهٔ اول.
نکتهٔ دوم: «إِنَّا كَفَيْنَاكَ». این «کافش» هم اختصاص به شخص پیغمبر نداره. احادیث متعددی داریم که پیغمبر فرمود: «عترت من، خانوادهٔ من، لحمهم لحمی، دَمُهُمْ دَمِي، يُحْزِنُنِي مَا يُحْزِنُهُمْ، یَلْمُونِی مَا یَلْمُهُم اذاهم ما اذاهم». هرکی به اینها آزار برسونه، اذیت کنه، منو اذیت کرده. پس آقا این «کفیناکه» اختصاص به شخص پیغمبر نداره. هر کسی هر کدوم از اهل بیت رو که استهزا کنه، پیغمبر رو استهزا کرده. «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ». این هم نکتهٔ دوم.
نکتهٔ سوم، اینجاش قشنگه. نکتهٔ سوم این است که اختصاص به اهل بیت هم نداره «إِنَّا كَفَيْنَاكَ». چرا؟ چون آیهٔ قرآن فرمود: «فَمَن تَبِعَنِى فَإِنَّهُ مِنِّي». هرکی دنبال من راه بیفته از منه. میشه مثل پیکر برای روحی که پیغمبر اکرم از اونورم که فرمود: «أَنَا وَ عَلِيٌّ». پس این دیگه اختصاص به اهل بیت هم نداره. هرکی که تابع پیغمبره، امت پیغمبره، دنبال پیغمبر راه افتاده، هرکی که اینو استهزا کنه، میشه مصداق «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ».
نکتهٔ مهم سوم که نکتهٔ فوقالعادهای است. چند تا روایت برای مطلب آورده بودم که کیف کنیم، ولی دیگه چون وقت گذشته نمیخونم. یکیش رو فقط میخونم. در تفسیر عیاشی، ابی عبیده از امام باقر علیه السلام نقل میکنه، میگه: «حضرت فرمود: "مَنْ أَحَبَّنَا فَهُوِّمِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ"». «هرکی ما رو دوست داشته باشه از ما اهل بیته.» تعجب میکنه. «فدای شماییم، منکم.» «فدات بشم، از شماست؟» فرمود: «مِنَّا وَاللهِ». یک قسم حضرت بعدش خوندن. «به خدا از ماست. أَمَا سَمِعْتَ قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلامُ: "فَمَن تَبِعَنِى فَإِنَّهُ مِنِّي"؟» ابراهیم فرمود: «هرکی از من تبعیت کنه، از منه.» واسه همین اون روایتی که میفرماید که شما که عزادار میشید، داغدار میشید، بیمار میشید: «مَرَضُنَا لِمَرَضِكُمْ». «ما از بیماری شما بیمار میشیم. ما از گرفتاری شما گرفتار میشیم.» این نیستش که یک مومنی رو تحقیر کنن، یک آرمان علیوردی رو عریان کنند وسط خیابون، یک بسیجی رو کف خیابون با تحقیر آتیش بزنن. این یک چیزی جدا باشه از تحقیر آسیب زدن به اهل بیت و پیغمبر. نه. روح پیغمبر این درد رو با همهٔ وجودش احساس میکنه. این استهزا اون مومن نیست، استهزای پیغمبره. و همهٔ اینها محکوم به نابودیند. عاقبتشون عاقبت این مستهزئین. همهٔ اینها. اینها که قرآن آتش زدن، مسجد آتیش زدن. این علی کریمی ملعون و بقیهٔ کثافتها و نجاستهای دیگهای که اسمهای کثیفشون جاش تو مسجد نیست. همهشون عاقبتشون عاقبت ولید بن مغیره است، عاقبت عاص بن وائل. هستیم و هستید. خواهیم دید و خواهند دید چه خواهد شد. و موقع مرگشون میگن: «قَتَلَنِي رَبُّ سید علی خامنهای». چون این یک شخص نیست که شما باهاش در افتادید. امروز نمایندهٔ پیغمبر، پرچمدار امت پیغمبر. این داستان این است.
از همین جا وارد روضه بشم. بعضیا انقدر رشد میکنن، اوج میگیرن، نسبتشون با امام میشه نسبت جان امام. انقدر بعضیا عروج میکنن مثل سلمان: «مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ». ما تو کربلا یک کسی رو داریم انقدر اوج گرفته و انقدر بالاست جایگاهش، جایگاه جان امام حسین علیه السلامه. کیه این شخصیت؟ اون بزرگواری است که مرحوم شیخ مفید در ارشاد فرمود: «امام حسین بهش فرمود: "يَا عَبَّاسُ، ارْكَبْ بِنَفْسِي أَنْتَ يَا أَخِي حَتَّى تَلْقَاهُمْ وَ تَقُولَ لَهُمْ مَا لَكُمْ وَ مَا بَدَا لَكُمْ"». عباس، برادرم! سوار مرکب شو. جانم به فدای تو. مگه میشه امام به یک غیرمعصوم بگه: «جانم به فدای تو؟» انقدر رشد کرده بالا رفته، انگار دیگه فاصله بین جان او و جان امام نیست. برای همین وقتی دستش به آب میرسه، اصلاً احساسی از عطش خودش نداره: «فَذَكَرَ دَرْكِي». از عطش خودش نداره. به یاد عطش حسین. این اثر اون رشدِیه که یک آدم این طور فانی در امام میشه. درکی از عطش خودش ندارد. وقتی کسی این طور شد، آسیبی هم که به او میخوره، آسیبی است که مستقیم به امام وارد میشه.
بذارید روضه رو این طور تموم کنم. این نقلیه که ابی مِخنَف در مقتلش داره در جلد یک صفحهٔ صد و هفتاد و نه. وقتی که عباس علیه السلام به زمین افتاد، صدا زد: «أَدْرِكْنِي يَا أَخِي». امام حسین علیه السلام مثل باز شکاری خودش رو رسوند. «فَرَآهُ مَقْطُوعَ الْيُمْنَاءِ وَالْيُسْرَىٰ». دید دست چپ و راست او قطع شده. «مُرْمِزَاوًا وَوَجْهَهُ شَقّوا». پیشانیش رو دریدند. «مَشْكُوكَ الْعَيْنِ». دید تیر به چشمش خورده. «بِسَهْمٍ أَشَرَّتَ الْجِرَاحَ فَفَقَدَ عَلَيْهِ مُنْحَنِيًا». با کمر خم امام حسین بالای عباس ایستاد. و «وَ جَلَسَ عِنْدَ رَأْسِهِ يَبْكِي». کنار سر عباس نشست، شروع به گریه کردن. «حَتَّى فَاضَتْ نَفْسُهُ». و جان امام حسین به لبش رسید. تعبیر مقتل میگه: «امام حسین جان داد بغل عباس.» این وقتی گفت: «بِنَفْسِي أَنْتَ» تعارف که نداره امام. شوخی که نمیکنه. مبالغه نمیکنه. این جان، این جان امام بود که رو زمین افتاد. این خود امامه که چشمش رو دریدن، فرقش رو دریدن. برای همین این عبارت رو امام حسین به کار برد. این عبارت از خود امام حسینه. «ثُمَّ حَمَلَ عَلَیْهِمْ». حمله کرد به این لشکر. «فَجَعَلَ يَضْرِبُ فِيهِمْ يَمِينًا وَشَمَالًا». چپ و راست اینها را شروع حضرت زدن. «فَيَفِرُّونَ مِنْ بَيْنَ يَدَيْهِ». فرار میکردند مثل بز ترسیده فرار میکردند. حضرت به اینها صدا زد، فرمود: «أَيْنَ تَفِرُّونَ؟» کجا فرار میکنید؟ «وَ قَدْ قُتِلَ أَخِي». «داداشم رو کشتید؟ أَيْنَ تَفِرُّونَ؟» «دستای منو قطع کردید؟ کجا فرار میکنید؟» اینها دست عباس نبود که بریده شد. اینها دستهای حسین بود که از تن جدا شد.
اَلا لَعْنَةُ اللهِ عَلَی الظّالِمینَ. «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ.»
خدایا به آبروی قمر بنی هاشم در فرج آقامون امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکر حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوقالارحام، ملتمسین دعا را سر سفرهٔ با برکت حضرت عباس علیه السلام مهمان بفرما. شب اول قبر حضرت علیه السلام به فریادمان برسان. فراعنهٔ زمان ما، مستهزئین زمان ما را به عاقبت فراعنه و مستهزئین زمان رسول الله مبتلا و دچار بفرما. نابودیشان را عاجلاً بزن. خدایا خبر مرگ ترامپ و نتانیاهو و نابودی آمریکا و اسرائیل را به همین زودی زود به ما برسان. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. هر چه گفتیم و صلاح ما بود، هر چه نگفتی و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. نبی و آله. رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات.
----------------------
منابع
[آیه قرآن] سوره حجر، آیه ۹۵ — «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»
[داستان/حکایت تاریخی] گروهی از قریش، از جمله ولید بن مغیره، به پیامبر (ص) پیشنهاد مذاکره و سازش دادند مبنی بر اینکه آنان خدای پیامبر را بپرستند و پیامبر نیز به بتهای آنان احترام بگذارد، که این پیشنهاد منجر به نزول سوره کافرون شد.
(
(تفسير نمونه، ج 27، ص 384).
[آیه قرآن] سوره مریم، آیه ۷۷ — «أَفَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ بِآيَاتِنَا وَقَالَ لَأُوتَيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا»
[آیه قرآن] سوره کوثر، آیه ۱ — «إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ»
[آیه قرآن] سوره حجر، آیه ۹۵ — «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»
[آیه قرآن] سوره مریم، آیه ۷۷ — «...لَأُوتَيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا»
[حدیث/روایت] امام باقر (ع): «قرآن مثل خورشید در جریان است.»
(تفصیل وسائل الشیعة،ج۲۷،ص۱۹۶).
[آیه قرآن] سوره کوثر، آیه ۳ — «إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبنر»
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۱ — «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ»
[حدیث/روایت] «لِكُلِّ قَوْمٍ سَامِرِيُّونَ.» (برای هر قومی، سامریهایی وجود دارند.)
(الاحتجاج , جلد۱ , صفحه۱۷۱).
[حدیث/روایت] در روایات، ابوموسی اشعری به عنوان «سَامِرِيُّ هَذِهِ الْأُمَّةِ» (سامری این امت) معرفی شده است.
(تفسير کنز الدقائق و بحر الغرائب , جلد۱۳ , صفحه۸۸).
[حدیث/روایت] پیامبر اکرم (ص) ابوجهل را فرعون زمان خود و معاویه را «فرعون این امت» خواندند.
(آشنایی با تاریخ اسلام ج۱ ص۱۸۴).
[آیه قرآن] سوره تحریم، آیه ۱۱ — «...وَقَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ...»
[داستان/حکایت تاریخی] عاص بن وائل پس از گفتگو با پیامبر (ص) نزد دوستانش رفت و ایشان را «ذَٰلِكَ الْأَبْتَرُ» (آن مرد بیدنباله و مقطوعالنسل) خطاب کرد.
(غرر الأخبار،ج۱،ص۲۴۰).
[آیه قرآن] سوره کوثر، آیه ۳ — «إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ»
[داستان/حکایت تاریخی] عاص بن وائل استخوان پوسیدهای را در مقابل پیامبر (ص) خرد کرد و با تمسخر پرسید آیا خدا این را زنده میکند. پیامبر (ص) پاسخ دادند: «آری، خدا تو را میمیراند، سپس زنده میکند و پس از آن به جهنم واردت میکند.(بحار الأنوار،ج۹۰،ص۳).
[داستان/حکایت تاریخی] در روایتی، یک یهودی از امیرالمؤمنین (ع) پرسید که خدا انتقام حضرت موسی را از یک فرعون گرفت، اما برای پیامبر (ص) چه کرد؟ حضرت پاسخ دادند که خدا انتقام پیامبر را از چندین فرعون («فراعنهٔ شَطّی») گرفت که همگی در زمان حیات ایشان با ذلت نابود شدند.
( «الدر المنثور» سیوطی جلد چهار، کتاب «احتجاج» مرحوم طبرسی جلد یک، ص دویست و ده تا هفده، و کتاب «خصال» مرحوم شیخ صدوق جلد یک.
).
[داستان/حکایت تاریخی] شیخ صدوق در کتاب «خصال» میفرماید که روایت کامل مربوط به فضائل پیامبر (ص) را در کتاب «النبوّة» خود آورده است؛ کتابی که امروزه در دسترس نیست و احتمالاً از بین رفته است.
(نقل از شیخ صدوق در کتاب خصال
).
[داستان/حکایت تاریخی] پنج تن از مستهزئین به پیامبر (ص) تا ظهر مهلت دادند و تهدید کردند: «فَإِنْ رَجَعْتَ عَنْ قَوْلِكَ وَ إِلَّا قَتَلْنَاكَ» (یا از حرفت دست بردار، وگرنه تو را میکشیم).
(نقل شده در کتابهای خصال، احتجاج و الدر المنثور)
[آیه قرآن] سوره حجر، آیه ۹۵ — «إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»
[داستان/حکایت تاریخی] به روایت امیرالمؤمنین (ع)، ولید بن مغیره بر اثر خراش کوچکی از یک تیر، دچار خونریزی شدید شد و در حالی که میگفت «قَتَلَنِي رَبُّ مُحَمَّدٍ» (پروردگار محمد مرا کشت)، جان داد.(نقل شده در کتابهای خصال، احتجاج و الدر المنثور).
[داستان/حکایت تاریخی] عاص بن وائل بر اثر لغزیدن سنگی از زیر پایش به زمین افتاد و بدنش قطعهقطعه شد و مرد. او نیز هنگام مرگ گفت که پروردگار محمد (ص) او را کشته است.
(نقل شده در کتابهای خصال، احتجاج و الدر المنثور).
[داستان/حکایت تاریخی] اسود بن عبد یغوث زیر درختی نشسته بود که جبرئیل (ع) سر او را به درخت کوبید و او را کشت. او در لحظهٔ مرگ به غلامش از مهاجمی غیبی شکایت کرد و گفت پروردگار محمد (ص) او را کشته است.
(نقل شده در کتابهای، احتجاج و الدر المنثور
).
[آیه قرآن] سوره نجم، آیه ۵ — «عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَىٰ»
[حدیث/روایت] پیامبر (ص) در نفرینی در حق اسود بن مطّلب فرمودند: «خدا کورش کند و فرزندش را داغدار او کند (یا داغ فرزندش را به دلش بگذارد).»
(«حکمت نامهٔ پیامبر» اثر مرحوم ریشهری).
[داستان/حکایت تاریخی] جبرئیل (ع) با یک برگ سبز به صورت اسود بن مطّلب زد و او را همان لحظه کور کرد و نفرین پیامبر (ص) در مورد او محقق شد.
(نقل شده در کتابهای خصال، احتجاج و الدر المنثور).
[داستان/حکایت تاریخی] حارث بن ابی طُلَاله بر اثر وزش باد گرم «سموم»، پوستش سیاه و شبیه حبشیها شد. وقتی به خانه بازگشت، خانوادهاش او را نشناختند و او را کشتند.
(نقل شده در کتابهای خصال، احتجاج و الدر المنثور).
[داستان/حکایت تاریخی] در نقل دیگری، عاص بن وائل در گودالی احساس کرد چیزی پایش را نیش زده است. هرچند چیزی یافت نشد، پایش مانند گردن شتر ورم کرد و بر اثر آن مُرد.
(تفسیر «تسنیم» علامه جوادی آملی، جلد چهل و پنج).
[داستان/حکایت تاریخی] حارث بن قیس سهمی پس از خوردن ماهی شور، آنقدر آب نوشید تا شکمش پاره شد و مُرد.
( تفسیر «تسنیم» علامه جوادی آملی، جلد چهل و پنج
).
[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۱۵ — «اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ»
[داستان/حکایت تاریخی] پس از آنکه پنج مستهزئی که پیامبر (ص) را تهدید به مرگ کرده بودند در یک روز هلاک شدند، جبرئیل به پیامبر (ص) فرمود که دعوتش را علنی کند و ایشان نیز از آن پس با آرامش به این کار پرداختند.
منبع در متن: ذکر نشد
[آیه قرآن] سوره ابراهیم، آیه ۳۶ — «...فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي...»
[حدیث/روایت] امام باقر (ع): «مَنْ أَحَبَّنَا فَهُوَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ» (هرکس ما را دوست بدارد، از ما اهل بیت است). راوی با تعجب پرسید: «از شماست؟» حضرت قسم خوردند: «به خدا از ماست» و برای تایید به آیه قرآن استناد کردند: «آیا قول ابراهیم را نشنیدهای که گفت: "فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي"؟»
(تفسير کنز الدقائق و بحر الغرائب , جلد۷ , صفحه۷۴).
[حدیث/روایت] امام حسین (ع) به حضرت عباس (ع) فرمودند: «يَا عَبَّاسُ، ارْكَبْ بِنَفْسِي أَنْتَ يَا أَخِي حَتَّى تَلْقَاهُمْ وَ تَقُولَ لَهُمْ مَا لَكُمْ وَ مَا بَدَا لَكُمْ.»
(عوالم العلوم،ج۱۷،ص۲۴۲).
[داستان/حکایت تاریخی] وقتی حضرت عباس (ع) بر زمین افتاد، امام حسین (ع) خود را به او رساندند و دیدند که دستانش قطع شده، پیشانیاش شکافته و تیری به چشمش خورده است. امام (ع) با کمری خمیده کنار سر او نشستند و گریستند تا حضرت عباس (ع) به شهادت رسید.
(مقتل ابیمخنف، جلد یک، صفحهٔ صد و هفتاد و نه).
[آیه قرآن] سوره شعراء، آیه ۲۲۷ — «وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شراره
جلسه سوم
شراره
جلسه هشتم
شراره
جلسه نهم
شراره
جلسه دهم
شراره
جلسه یازدهم
شراره
جلسه چهاردهم
شراره
جلسه چهارم
شراره
جلسه ششم
شراره
جلسه هفتم
شراره
جلسه اول
شراره
در حال بارگذاری نظرات...