سلطنت سنتها

جلسه سوم

سلطنت سنتها . 1405/02/14
00:56:18
913

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

سلام دارم خدمت عزیزان و ان‌شاءالله که از این ایام نورانی نهایت استفاده را داشته باشیم و داشته باشند. بحثی که خدمت عزیزان مرور می‌کردیم، «سلطنت سنت‌ها» بود؛ سنت‌های الهی که بر این عالم سلطنت دارد. خوب، ما عرض کردیم در این چهار جلسه در مورد سنت‌ها بحث زیادی نمی‌توانیم داشته باشیم؛ چون بحث سنت‌ها بحثی بسیار مفصل و مبسوط است و نیاز هست که در جلسات زیادی به این بحث پرداخته شود. ولی اجمالاً سیمای کلی از سنت‌های الهی را می‌توانیم مرور داشته باشیم و با آن‌ها آشنا شویم.

من در این جلسه مطالبی را از رهبر شهیدمان می‌خوانم؛ این کتاب تازه چاپ شده که اولین کتاب پس از شهادت رهبرمان است و دفتر رهبری آن را منتشر می‌کند و دیگر به ایشان عنوان «شهید» اطلاق شده است: کتاب «در آغوش نیل» که این کتاب را به عزیزان معرفی کردیم. ان‌شاءالله در جلسۀ بعد هم مطالبی را در مورد «بداء» خواهم گفت که خب خیلی سؤال برای عزیزان و مرتبط به بحثمان هم هست و از مباحث مهم اعتقادی هم هست. بحث بداء را ان‌شاءالله اگر توفیق باشد و فرصت باشد فردا نکاتی را عرض می‌کنم؛ دیگر بیشتر این مباحث می‌ماند بعدها اگر فرصتی شد و شرایطی بود به آن مباحث ان‌شاءالله خواهیم پرداخت.

خدمت شما عرض کنم که در فصل اوّل این کتاب، «قواعد شکست‌ناپذیر»، بحثی را از مجموعۀ سخنان رهبر شهید مطرح می‌کنند. مطالب خوبی دارد. اول سنت را تعریف می‌کند. سنت یعنی چی؟ سنت یعنی قانون و قاعده. این را رهبر شهیدمان در تاریخ ۷/۴/۱۴۰۱ در سخنرانی فرمودند. ایشان می‌فرمایند که همۀ عالم، عالم طبیعت و این‌ها بر اساس قوانین اداره می‌شود: «و الشمس تجری لمستقر لها ذلک تقدیر العزیز العلیم و القمر قدرناه منازل... لا الشمس ینبغی لها ان تدرک القمر...» این‌ها قانون است؛ قوانین جاری است. ولی این‌ها قوانین جلوی چشم بشر است؛ قانون جاذبه یا قانون جلوی چشم است و همه می‌فهمند. ولی قوانینی هم هست که همه قادر به فهم آن‌ها نیستند.

یک اشاره‌ای به این نکته کردیم که قانون‌های مادی و طبیعی برای کافر هم قابل فهم است، برای موجوداتی که در حد طبیعت زندگی می‌کنند -چه حیوانات باشند چه کفار باشند و این‌ها- برای این‌ها قابل فهم است. حالا حیوانات به حسب غریزه یک نوع ادراک دارند نسبت به این چیزها. مثلاً از طوفان درک دارد (حالا امروز هم چون طوفان بود در قم)، مثلاً یک گربه، یک سگ یا پرنده درک از طوفان دارد یا باد یا هرچی. مثلاً کبوتر یک جایی لانه‌اش را می‌سازد، آشیانه‌اش را می‌سازد. می‌داند و می‌فهمد یک جایی باید باشد که در معرض باد نباشد، یک جای پناهی پیدا می‌کند که اگر بادی شد، طوفانی شد، این آشیانه او را نَبَرد. یک درکی است دیگر، به هر حال این هم یک فهمی از قانون طبیعت دارد که دارد این کار را می‌کند و خودش را می‌اندازد تو مدار این و روی نوار این قانون حرکت می‌کند. ولی به حسب غریزه، قوانینی که مرتبط با خودش است را تا حد زیادی درک می‌کند و روی نوار آن قوانین زندگی می‌کند. یک مورچه همین‌طور است. مثلاً درک از زمستان دارد و مثلاً بهار و تابستان و زمستان و این‌ها را می‌فهمد. حالا بعضی حیوانات این‌شکلی‌اند و می‌داند که مثلاً بهار فصلی است که در آن فراوانی روزی زیاد است و مثلاً فلان وقت، مثلاً پاییز یا زمستان فصلی است که دیگر این ارزاق کم می‌شود. مثلاً سنجاب این‌شکلی است، گردو را می‌برد ذخیره می‌کند؛ خیلی هم ذخیره می‌کند، یعنی یک انبارهای عجیبی دارند این سنجاب‌ها. اگر دسترسی پیدا کنند به گردو، یک‌هو می‌روید می‌بینید یک انبار وسیع مثلاً گردو یا امثال این برای زمستانش ذخیره کرده است. این را از تابستان که فصل گردوست استفاده کرده تا سال بعدش ذخیره کرده است. این را به حسب غریزه خودش دارد انجام می‌دهد. برای چی؟ برای اینکه قانون طبیعت است. قانون طبیعت این است که بهار وقت رویش است، پاییز و زمستان وقت ریزش است، وفور نعمت و رزق دیگر در پاییز و در زمستان نیست، در بهار و تابستان است، یا نسبت به آب مثلاً همچین ادراکاتی دارند. نسبت به باران همچین ادراکاتی دارند.

حالا حیوان به حسب غریزه خودش، یک سطحی از این قوانین را درک می‌کند. انسان در حد غریزه هم با عقلی که در حد غریزه درک می‌کند، یک سطحی از این قوانین را کشف می‌کند و با آن زندگی می‌کند. قانون جاذبه نیوتن هم همین است؛ درک این قانون ایمان نمی‌خواهد، عقل قدسی و عقل مطهر و مقدس نمی‌خواهد. در حد عقل معاویه هم که امام صادق علیه السلام از آن تعبیر می‌کنند به «نکرا تلک النکرا و تلک الشیطنة»، در حد عقل معاویه هم کفاف می‌دهد برای اینکه خیلی از این قوانین مادی و دنیایی فهمیده شود. بسیاری از این علومی که در دانشگاه‌ها تدریس می‌شود، قوانینی که کشف می‌شود، حالا چه در فیزیک و شیمی و امثال این، چه مثلاً در روان‌شناسی، چه در علوم ارتباطات، در قوانین نظامی، جنگ نرم مثلاً و امثال مربوط به حوزۀ فرهنگ، حوزۀ رسانه، خیلی از این چیزها قاعده است: اثرگذاری روی ذهن مخاطب، تمایلات انسانی و امثال این. این‌ها چیزهایی است که در حد عقل غریزی و عقل حیوانی کفاف می‌دهد برای کشف این چیزها. این‌ها قانون عالم است و در کتاب‌های درسی و این‌ها معمولاً همین چیزها نوشته می‌شود.

ولی یک سری قوانین دیگر در عالم هست. این یک لایۀ عمیق‌تر است و جلوی چشم همه نیست. این یک چشم دیگری می‌خواهد، یک درک دیگری می‌خواهد. اگر کسی می‌خواهد این را بفهمد و باور کند، یک درک دیگری می‌خواهد؛ آن روح‌الایمان می‌خواهد. در روایت ما هم دارد که روح پنج مرتبه و پنج لایه دارد؛ در لایۀ اوّل تا سومش حیوانات و انسان‌های غیر مؤمن مشترکاً حضور دارند؛ لایۀ چهارمش که می‌شود روح‌الایمان، مخصوص مؤمنین است؛ لایۀ پنجمش که می‌شود روح‌القدس، مال معصومین، مال انبیا و ائمه و اوصیا و این‌هاست. این‌ها هر کدام یک مرتبه‌ای از حیات، یک مرتبه از ادراک دارند. آن کسی که به روح‌القدس رسیده، کامل اشراف دارد بر این قوانین هستی و اتحاد دارد با این قوانین هستی؛ کاملاً مشرف و محیط بر این قوانین است و ادراک کاملی نسبت به این قوانین دارد. البته خود آن‌ها مراتب دارند، درجاتشان متفاوت است: «فضل النبیین بعضهم علی بعض»؛ بعضی انبیا درجشان بالاتر است، بعضی انبیا درجشان پایین‌تر است؛ مثل تفاوت حضرت خضر و حضرت موسی علیهم السلام و مانند آن. خضر بر اساس یک نواری دارد حرکت می‌کند که در چشم حضرت موسی علیه السلام این از مدار خارج به نظر می‌رسد. به او اشکال می‌کند که چرا این کارها را کردی، در حالی که او هم طبق مدار و نوار خودش حرکت می‌کند، ولی یک لایۀ عمیق‌تری است که یک ادراک عمیق‌تری می‌خواهد. و قرآن تصریح دارد نسبت به اینکه حضرت خضر، «علمناه من لدنا علما»، کسی بود که ما به او علم لدنی رساندیم و «عبدا من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما». هم می‌فرماید رحمتی از جانب خودمان به او داده بودیم، هم علمی از خودمان به او داده بودیم. خوب، چون آن علم عمیق و خالص و باطنی را حضرت خضر علیه السلام داشته، طبق همان قوانین عمل می‌کند که حتی از چشم حضرت موسی که خودش پیامبر است هم مخفی است. این توضیح این فرمایش رهبر شهید ماست که این قوانین هی لایه‌های عمیق‌تری پیدا می‌کند؛ درک این‌ها عمق می‌خواهد. این عمقش دیگر باطنی است، یک ادراک دیگری می‌خواهد، روح‌الایمان می‌خواهد. لذا مؤمن این را می‌فهمد، درک می‌کند با وجود خودش، ولی کافر نسبت به این قانون درکی ندارد، اصلاً این را قانون نمی‌داند و پی نمی‌بَرَد به این قانون.

ببینید، رهبر شهید ما به حسب آن ادراکی که از سنت‌های الهی دارد و از آیات قرآن فهمی که پیدا کرده، سی سال پیش، سی و خرده‌ای سال پیش، اوایل دهۀ هفتاد، شما ملاحظه کنید کلمات رهبر شهیدمان در مورد مذاکره با آمریکا، حتی در زمان ریاست جمهوری چه تعابیر تندی داشت. سال ۶۹ این‌ها شاید بود، یک آقایی در دولت حرفی زده بود، رهبر شهیدمان موضع خیلی تندی علیه آن آقا گرفته بودند در بحث مذاکره با آمریکا. او به حسب آن ادراک باطنی عمیق، آن نور باطنی، آن «ینظر بنورالله»، ایمانی که دارد، دارد اعماق این قضیه را می‌بیند که آقا سنت عالم بر این است، خدا عالم را این شکلی آفریده: در اثر گدایی از کفار و در اثر ارتباط با کفار و ولایت کفار سودی، نتیجه‌ای، منفعتی، خیری حاصل نمی‌شود. بافت شخصیتی آن‌ها این‌شکلی است. خب آیات قرآن خیلی واضح این را مطرح کرده: «ولایت یهود و نصارا» و این‌ها. ایشان سال‌ها روی مطلب تأکید می‌کند، ولی یک بخشی از جامعه چون به آن حد از ایمان نرسیده و به آن حد از ادراک نرسیده، این فهم را پیدا نمی‌کند.

بعد که ایشان فرصت می‌دهد، می‌روند مذاکره می‌کنند و به شکست منجر می‌شود و همین قضایای برجام و این‌ها پیش می‌آید. سال ۱۴۰۳ ایشان می‌فرمایند که مذاکره با آمریکا «شرافتمندانه نیست و عاقلانه نیست» و این‌ها. می‌فرمایند دلیل «تجربه» است؛ یعنی الان دیگر برای افرادی هم که ایمان ندارند و ادراکات غیبی و باطنی و نورانی در آن‌ها نیست، این مسئله دیگر در حد تجربی برایشان ثابت شده است؛ یعنی با همان شعور حیوانی هم می‌شود این قضیه را درک کرد که آقا در این مذاکره هیچ خیری نیست. اگر دیگر واقعاً کسی بعد همۀ این‌ها به این نرسیده، این دیگر واقعاً این‌ها کمتر از «اولئک کالأنعام بل هم أضل» است. چون حیوان هم یک بار، دو بار از یک مسیری، از یک کانالی آسیب ببیند، می‌فهمد. یک گربه‌ای اگر دو بار جایی بنشیند که کتک بخورد، می‌فهمد دیگر اینجا نباید بیاید. از یک درختی بخواهد مثلاً یک چیزی بکند، یک کاری بکند، یک چیزی بالا برود، یک بار، دو بار که شلاق می‌خورد و آسیب می‌بیند، دیگر دفعه سوم به آن سمت نمی‌رود. آن هم برایش تجربه حاصل می‌شود. ولی این برایش تجربه حاصل نشد!

پس یک وقت ادراک عمیق‌تر است؛ با همان سنت الهی، با همان نور باطنی که دارد سنت را کشف می‌کند، قانون باطنی عالم را کشف می‌کند. یک وقت نه، باید بیاید چوبش را بخورد، تجربه شود برایش، با این سطح از ادراکش این مسئله، این قانون کشف شود. قانون اینکه آقا «لن ترضی عنک الیهود ولا النصاری حتی تتبع ملتهم» و همین‌طور امثال این آیاتی که در قرآن دارد که این‌ها از تو راضی نمی‌شوند، این‌ها دلسوزی نمی‌کنند، این‌ها خیری به تو نمی‌رسانند، این‌ها سینه‌شان لبریز نفرت است، ادا درمی‌آورند، دنبال چاپیدن‌اند و امثال این آیات فراوانی که در قرآن داریم. اگر کسی نور باطنی داشت، این برایش کشف می‌شود؛ قرآن را که می‌خواند، این قانون برایش روشن می‌شود. ولی اگر نبود، باید بیاید به مرحلۀ تجربه و عبرت برسد تا این قضیه برایش روشن شود.

پس این سنت‌های خدا یعنی قوانین عالم، ولی قوانین برای هر کسی قابل درک نیست. هر چقدر که قانونش باطنی‌تر می‌شود، چشم باطنی‌تری می‌خواهد، درک باطنی‌تری می‌خواهد برای فهمش. این نکته‌ای بسیار مهم است.

نکته دومی که رهبر شهید جای دیگری به آن اشاره دارد در ۱۹/۱۰/۱۳۹۴ است. ایشان می‌فرمایند: «قوانینی بر این عالم حاکم است که اهل ماده این قوانین را نمی‌شناسند. این‌ها آزمایشگاهی و دانشگاهی نیست.» البته شاید بشود --دیروز هم عرض کردم-- اهل علم شاید بتوانند فرمولی پیدا کنند که این‌ها را برسانند به نقطه‌ای که در آزمایشگاه قابل اثبات باشد، اثبات‌پذیر بشود. عرض کردم برای بار سوم این نکته را عرض می‌کنم: شهید فخری‌زاده دنبال این نکته بود که خب نکته مهمی هم هست که این چیزهایی که ما با روح‌الایمان، با این ادراکات باطنی و ایمانمان از قوانین عالم کشف می‌کنیم، این‌ها را چه شکلی به زبان علم دربیاوریم؟ چه شکلی بتوانیم برسانیمش به نقطه‌ای که در فیزیک هم اثبات‌پذیر باشد، هم بر اساسش بشود فرمول طراحی کرد و ازش بشود منفعت گرفت؟ این نکته مهمی است. فرمول‌پذیر کردنش در این عالم؛ در اینجا یعنی بتوانیم بیاوریم توی این قواعد، در عرض این قوانینی که اینجا حاکم است، این قوانین را هم جا بدهیم. البته در عرضش که خب نمی‌شود؛ چون حاکم، قوانین ملکوتی و معنوی است. حاکم بتوانیم فرمولش را پیدا کنیم، خودمان را بیندازیم توی آن فرمول، توی آن قاعده. آقا می‌فرمایند که یک آیه می‌خوانند، آیه ۳۸ سوره احزاب: «سنت الله فی الذین خلوا من قبل». سنتی که خدا در مورد گذشتگان انجام داد. یک آیه در آیه‌ای دیگر هم که آیه ۲۳ سوره فتح باشد می‌فرمایند: «سنت الله التی قد خلت من قبل». سنتی که قبلاً گذشت. یک بار خود سنت را می‌فرماید گذشت، یک بار افرادی که این سنت بر آن‌ها جاری شد را می‌فرماید گذشتند: «خلوا، خلت». دو تا آیه: یک جا می‌فرماید «خل الذین خلوا» (آن‌ها که رفتند) «التی قد خلت» (آن‌ها که رفتند). یکی سنت گذشت، یکی آن افرادی که این سنت برایشان جاری شد گذشتند. ولی در هر صورت: «ولن تجد لسنت الله تبدیل». برای سنت خدا تبدیلی پیدا نمی‌کند. در یک آیه می‌فرماید تحویل پیدا نمی‌کنید، در آیه دیگر می‌فرماید تبدیل پیدا نمی‌کند. سنت خدا تحویل‌پذیر نیست، سنت خدا تبدیل‌پذیر نیست. یعنی چی؟

یعنی اینکه من این فرمول را بردارم، جابه‌جا کنم؛ این قاعدۀ دو دوتا چهارتا را نفی‌اش بکنم، تبدیلش بکنم، بکنم دو دوتا پنج تا. این قانون عوض بشود. قانون دو ضربدر دو مساوی چهار عوض بشود، حالا یا بشود مساوی پنج یا مساوی سه یا مساوی ده یا هرچی. تبدیل نمی‌شود این قانون؛ این قانون ثابت است. تحویلش: تحویلش به این است که یک جایی باشد، یک دویی باشد، در یک دویی ضرب بشود، ولی چهار نشود. دو باشد در دو ضرب بشود، چهار نشود. این می‌شود تحویل. نه قانون دو دوتا چهارتا عوض می‌شود. نه آنجایی که دویی در دو ضرب شده، این سنت تخلف می‌کند و تحویل می‌شود و جای دیگر می‌رود، این ور و آن ور پیدا می‌کند و به سمت دیگری کشیده می‌شود. این قانون این‌جوری جاری است؛ ثابت و تخلف‌ناپذیر. البته خود این هم توی آن شروطی دارد که آن مهم است. یعنی توی این سنت‌ها شرایطی و شروطی است که من در جلسۀ قبل اشاره به این نکته کردم. خیلی وقت‌ها احساس می‌کنیم آن قانون انگار جاری نشده و شک می‌کنیم که آیا این قانون جاری است؟ در حالی که مشکل مال قانون نیست، آن قانون همیشگی است. مشکل مال فهم ما از شروط این قانون است که مثال «ادعونی استجب لکم» را عرض کردم. قانون الهی و وعدۀ الهی بر این است که دعا کنی، اجابت می‌شود. پس چرا دعا می‌کنم، اجابت نمی‌شود؟ چون این قانون یک شرایطی دارد برای ظهورش. آن دعا باید چی باشد؟ بعد اجابتش چیست؟ ما هم درکمان از دعا غلط است، هم درکمان از اجابت غلط است. وگرنه دعا کنی، اجابت می‌شود؛ تخلف‌ناپذیر است.

می‌فرماید سنت خدا یعنی قوانین الهی؛ قوانینی وجود دارد در عالم وجود، در سرتاسر این کائنات عظیم. این قوانین مثل قوانین طبیعی است، مثل قانون جاذبه، مثل قانون ستاره‌ها، خورشید و ماه و آمد و رفت ماه و خورشید در شبانه‌روز. این‌ها قانون است، قانون طبیعی. همین‌جور قوانینی در جوامع انسانی وجود دارد. قانون بر این است که «ان الله لا یهدی کید الخائنین». چقدر این آیه، چقدر آیات زیباست، همه‌اش زیباست! چقدر توضیحی که علامۀ طباطبایی ذیل این آیه می‌دهد زیباست! برید بخوانید، کیف کنید، مست بشید! در تفسیر المیزان، در سوره مبارکۀ یوسف، بحثی را مطرح می‌کند؛ بی‌نظیر، بی‌نظیر، محشر. در مورد اینکه چرا خائنین کیدشان به ثمر نمی‌رسد؟ بعد توضیح می‌دهد بافت عالم را که عالم جوری آفریده شده که بر مدار صدق می‌چرخد. آخرش آن‌هایی که راست می‌گویند، آن‌هایی که خیانت نمی‌کنند، حرفشان به کرسی می‌نشیند، حقانیتشان ثابت می‌شود. عالم این‌شکلی است. نمی‌شود. «لا یهدی کید الخائنین» یعنی این حقه‌بازی‌های خائنین جوری نیست که آخرش در عالم حقانیت این‌ها را ثابت کند و حرفشان را به کرسی بنشاند. هیچ وقت کید خائنین به ثمر نمی‌رسد.

«لم یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا». به‌به، این‌ها حلوا است دیگر، مزۀ دهنتان عوض می‌شود دیگر، ها؟ یا نه؟ این آیاتی که می‌خوانید مزۀ دهن آدم باید عوض شود. «لم یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا.» این‌ها قانون است. خدا عالم را طوری آفریده، کافر بالادست مسلمان درنمی‌آید، بالادست مؤمن درنمی‌آید. آقا، این پس این آمریکا چیست؟ این بالادست چیست؟ روایت دارد در عیون اخبار الرضا علیه السلام، توی همین جلدش هم هست (توی همین جلد ۲ش است، بنده دارم، سه جلدی است، بعضی چاپ‌ها دو جلدی است). همین جا یک روایت مفصل و محشری از امام رضا علیه السلام دارد در مورد امام حسین علیه السلام که حالا دوستان اگر توانستند روایتش را بیاورند و بگذارند، استفاده شود. مگر قرآن نگفته «لن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا»؟ پس چرا امام حسین کشته شد توسط کفار؟ «قتل الحسین علیه السلام» را اگر سرچ بکنید در کتاب عیون اخبار الرضا، اگر پیداش بکنید، متن روایت خیلی زیباست.

می‌فرماید که منظور این نیستش که آن‌ها غلبه نمی‌کنند. این همه آیات قرآن می‌فرماید: «یقتلون النبیین بغیر الحق». این‌ها آن‌قدر می‌توانند تسلط پیدا کنند که می‌توانند انبیا را بکُشند. اینی که گفته من نمی‌گذارم کافر سوار بشود به مؤمن، منظور این نیست که نمی‌گذارم دستش بهش برسد، بکُشد. نخیر، هم دستش می‌رسد، می‌کشد، هم اسیر می‌کند، هم تبعید می‌کند. این همه انبیا بودند که همه این گرفتاری‌ها برایشان پیش آمده بود. می‌فرماید مسئله چیست؟ می‌فرماید که غلبه‌ای که او پیدا نمی‌کند در حجت، حجتش غلبه نمی‌کند. منطقش غلبه نمی‌کند. منطق کافر بر منطق مؤمن غلبه ندارد. الان شما می‌بینید چهل سال از رحلت امام رضوان الله علیه تقریباً گذشته. ۶۸، ۴۰، ۷، ۳، ۷-۸، دو تا رهبر هم دوران امام گذشته. تقریباً ۵۰ سال پیش، دوران اوج امام راحل، دوران رهبری و دوران مدیریت او بود و آن دوران شکوه کلام ایشان و این‌ها بود. ۵۰ سال گذشته. هم پهلوی دشمن امام بود، هم صدام دشمن امام بود، هم کارتر دشمن امام بود، هم موشه دایان دشمن امام بود، هم شخصیت‌های داخلی که حالا نمی‌خواهم اسم بیاورم. حالا یکی‌اش می‌شود اسم آورد، مثلاً بنی‌صدر و دیگرانی که گاهی در حد علما و مراجع و این‌ها هم که بعضی‌هاشان نقشۀ قتل امام را کشیده بودند که این‌ها اسنادش لو رفت.

شما بعد ۵۰ سال، خب این‌ها که همه می‌روند، از دنیا می‌روند. این بنا نیست زنده‌بودن مؤمن و حیات مؤمن به‌خاطر حقانیتش به این باشد که از دنیا نرود، نمیرد. نخیر، همه از دنیا می‌روند: «کل من علیها فان». ولی مسئله این است که بعد ۵۰ سال الان شما می‌بینید منطق امام زنده است یا منطق پهلوی؟ یا منطق کارتر؟ یا منطق موشه دایان؟ یا منطق صدام؟ حرف کدامشان شکوه و هیبت و دلربایی دارد؟ البته خود همین هم ممکن است در زمان‌هایی بالا پایین بشود، ولی بعد ۵۰ سال، صد سال، دویست سال، هزار سال، ده هزار سال، می‌بینید به‌خاطر بافت عالم، به‌خاطر این سنت الهی و قانون عالم که بعد ده هزار سال آنی که سوار است، آنی که حاکم است، آنی که منطقش بُرش دارد، آنی که حرفش پیش است، آنی که حرفش به کرسی نشسته است، اوست.

و همین‌طور خائنین در برابر صادقین. «لم یخنها بالغیب و ان الله لا یهدی کید الخائنین». اگر کسی خائن بود، کیدش به ثمر نمی‌رسد، بارَش به مقصد نمی‌رسد. بارَش به مقصد نمی‌رسد یعنی در انتخابات رأی نمی‌آورد؟ چرا، رأی می‌آورد. یعنی اگر رئیس‌جمهور شد، دور اوّل رأی آورد، دور دوم رأی نمی‌آورد؟ یعنی بعد دور دومش که تمام شد، دیگر بعدها کسی را نمی‌تواند بیاید حمایت کند، رئیس‌جمهور کند؟ چرا، آن هم می‌تواند رئیس‌جمهور کند. خب اینکه کید خائنین که همش دارد پیش می‌رود! نخیر. بافت عالم، قانون عالم، ساختار عالم یک جوری است که تو یک نقطه‌ای، تو پیشرفت امور این افشا می‌شود، لو می‌رود، آب می‌شود، ذوب می‌شود، کنار می‌رود. با همۀ این بالا و پایین شدن‌ها، آنی که صادق است و راست می‌گوید و خیانت نکرده، وفادار بوده، در یک نقطه حقانیتش ثابت می‌شود. مثل یوسف صدیق. بالا و پایین شدن این داستان‌ها این را نشان نمی‌داد که بعد ۱۵ سال یوسف بالانشین باشد و زلیخا خوار و خفیف و ذلیل باشد. پیشرفت امور اصلاً این را نشان نمی‌داد. بلکه دقیق برعکسش بود: آنی که خودش را نشان می‌داد این بود که کار زلیخا دارد پیش می‌رود و یوسف روزبه‌روز دارد بدبخت‌تر می‌شود؛ تهمت او را زدند، تهمت هم چسبید، زندانی هم شد. تازه حقانیتش در یک برهه همان‌جا ثابت هم شده بود به آن بچه‌ای که شهادت داد به نفع او. زندان افتاد، زندان بیشتر هم شد و سال‌هایی که تازی کرد زلیخا تو فشار، توی انزوا و توی دیکته کردن قرارداد یوسف رو، ولی چی شد؟ یک‌هو با یک خوابی که پادشاه می‌بیند (حالا اوّل یک خوابی اینجا توی زندان دیده می‌شود که این خواب گفته می‌شود، بعد تعبیر می‌شود). خوابی که این دو نفر دیدند، محقق می‌شود. یکی از این‌ها آزاد می‌شود. بعد سال‌ها، چندین سال بعد پادشاه خوابی می‌بیند، این باخبر می‌شود، یک‌هو یادش می‌افتد که در زندان این شخص خواب را برایش تعبیر کرد و به یاد او می‌افتد و می‌آورندش و این خواب را می‌گوید و پادشاه می‌بیند همۀ این‌ها که معبر بودند، می‌مانند، در آمپاس می‌شوند، آچمز. نمی‌توانند تعبیر بکنند. این تعبیر به دل او می‌نشیند و محقق می‌شود و یوسف می‌شود عزیز مصر. اصلاً این روال، روال طبیعی نیست برای عزیز مصر شدن یک نفر.

شما همین آقا سید مجتبی خودمان را ببینید چه شکلی رهبر شدند. بارها این را عرض کردم بنده، بابا! کسی با این ساختار، با این روال عضو شورای روستا نمی‌تواند بشود. ۹۰ میلیون نفر را مدیریت می‌کند که این ۹۰ میلیون نفر لااقل ۸۵ میلیون نفر یک دانه فیلم ازش ندیدند، یک دانه صوت ازش نشنیدند، اصلاً نمی‌دانند صدایش چه شکلی است، حتی قیافه‌اش را دقیق نمی‌توانند ترسیم کنند و بدانند چه شکلی است ولی تابع چند و تسلیم دوماهۀ ایشان است. دارد فرماندهی می‌کند، دو ماهه دارد خط می‌دهد. محبتش را خدا چه شکلی در دل‌ها انداخت؟ خدا چه شکلی مدیریت می‌کند که می‌آیند ترورش می‌کنند با آن برنامه‌ریزی‌هایی که دارند. هم همسرش شهید می‌شود، هم پدرش شهید می‌شود، زنده می‌ماند و سایر قضایا. این‌ها آن بافت عالم است. این‌ها این است که آن خائنانی که سال‌ها برای این ردای رهبری نخ و سوزن آماده کرده بودند، خلعت دوخته بودند که بیایند تو این موقعیت بنشینند، برنامه‌ریزی‌ها کرده بودند، تیم راه انداخته بودند، گروه زده بودند، کار می‌کردند، کار رسانه‌ای می‌کردند، روی مغزها کار می‌کردند، یک‌هو دیدید خدا چجوری این‌ها را افشا کرد، پَتِشان را ریخت روی آب. یک‌هو می‌بینی در آن بزنگاه‌ها خائنین کیدشان به ثمر نمی‌رسد، مطلب مرد کارش به جایی نمی‌رسد. در عین حال، آنی که صادق است، کارش به ثمر می‌رسد. آنی که ظالم است، «لا یهدی القوم الظالمین»، «لا یهدی القوم الفاسقین»؛ ولیکن آنی که متقی است، اهل تقواست، اهل صدق است، کارش پیش می‌رود، به ثمر می‌رسد.

این‌ها قانون عالم است. ممکن است در ظاهر امر و امروز برای آدم‌های اهل عجله (چون عجله آفت جدی مواجهه با سنت‌هاست)، آنی که عجول است همین الان می‌خواهد محقق شدن این سنت‌ها را، و نمی‌بیند، اثر نمی‌بیند. چون قوانین طبیعی و مادی این‌شکلی است که کار را که انجام می‌دهی، کنش را که داری، واکنش آن محسوس و معلوم و سریع است. خیلی زود اثرش را نشان می‌دهد. می‌گوید آقا من این کار را می‌کنم، این اثر را در یک ساعت، در یک هفته، در یک ماه می‌بینم. درخت می‌کارم، میوه می‌گیرم. ولی اینی که مثلاً صدق نشان می‌دهم و در عین حال آبروی من حفظ می‌شود، لسان صدق پیدا می‌کنم، در نسل‌های آینده حجیت من ثابت می‌شود و می‌ماند و کافر بر من غلبه نمی‌کند، در درازمدت. حالا درازمدت هم که نه، کافر بر من مؤمن غلبه ندارد: «لن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا». این باورپذیر نیست. خیلی الانم که تن می‌دهیم بهش، یک روز، یک سال، ۱۰ سال، می‌بینیم هنوز نتایج و ثمرش حاصل نشده، ندیدیم. چیزی روزبه‌روز این، «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» که همان خوانش ساده و فارسی و عامیانه «لم یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا» است. می‌بینی همۀ غلط‌ها را که کرد! دیگر چه غلطی مانده بود که باید می‌کرد که نکرده؟ تحریم کرد که شد. بمباران هم کرد که شد. ترور هم کرد که شد. هر کاری که خواست کرد و شد. جنگ و تحریم و آدم‌کشی و محاصره، همش که شد! چه غلطی لا می‌توانند بکنند؟ الان ظاهراً برعکس است دیگر. شما نمی‌توانید غلط بکنید! گوگل همۀ غلط‌هایش را کرد. نه، دیگر آن نتیجه نهایی حاصل نمی‌شود. نتیجه نهایی لزوماً توی آن غلبه و فتح ظاهری نیست، حتی ممکن است بکُشد و قلع و قمع بکند و غارت بکند و یک دو روزی هم به مسند بنشیند. ولی این مسندنشستن فرق می‌کند با اینکه حرفش به کرسی بنشیند. «ثبت است بر جریده عالم دوام ما» بر جریده عالم دوام او ثبت باشد، یک چیز دیگر است. منطق او با وجدان‌ها و با فطرت‌ها و با کائنات مطابق باشد، یک چیز دیگر است. منطق او منطبق باشد مسیر این هستی با روال این کائنات. ممکن است یک دو روزی ظهوری داشته باشد: «للباطل جولة». یک جولانی داشته باشد، ولی «للحق دولة». دولت مال حق است. آخرش به حق می‌رسد.

البته این وسط انسان هم نقش کلیدی دارد. اگر جامعه باشد، یعنی یک سنتی باشد که با جامعه طرف است، با جمع کثیری از مردم طرف است، اینجا یک حیثیت جمعی هم پیدا می‌کند. دیگر خواست یک نفر و دو نفر و ده نفر نیست. جامعه به آن ماهیت جامعه باید بخواهد. باید تصمیم بگیرد: «ان الله لا یغیر ما بقوم». این تعبیر کلمۀ «قوم» آمده، نه مال «انسانون». دقت داشته باشید. بعضی یک جوری این آیه را توضیح می‌دهند انگار مسئله شخصی می‌شود. نه، این در مورد شخص نیست، در مورد جامعه است. بله، درسته که تا خود شخص خودش را تغییر ندهد، خدا هم برایش تغییر نمی‌دهد، آن درست. ولی اینجا مربوط به قوم است. خدا در مورد قومی تغییری نمی‌دهد مگر اینکه خود قوم تغییر بدهد، نه قم. قم ممکن است گاهی تغییر بدهد، ولی قوم هنوز تغییر پیدا نکرده. ایران به حیثیت ایران بودنش، ایرانی جماعت باید یک رستاخیزی پیدا کند، یک تحولی پیدا کند، یک انقلابی پیدا کند، یک بعثتی پیدا کند تا تحول پیدا کند، تقدیرات او تغییر پیدا کند. این باید روالش عوض بشود؛ روال نه یک شخص و یک نفر و دو نفر و ده نفر. آری، سید بهجتی خوب است. البته، شخص او هم می‌تواند بلاهایی را از شما دور کند، حضورش، دعایش، نیایشش و هرچی. ولی این فرق می‌کند با اینکه تقدیرات یک قوم تغییر پیدا کند. آن قانون مربوط به آن‌هاست. کنش جمعی می‌طلبد. خود تو وقتی توبه می‌کنی، خب یک قانون مربوط به شخص توست. توبه می‌کنی، نظام رفتار خدای متعال با تو عوض می‌شود. تو یک قاعده و روال جدیدی می‌روی. ولی شخص تو دیگر اینجا ملاک نیست. آن «ظهور عام»ی که رهبر عزیز، آقا سید مجتبی توی آن پیام‌های اولیه‌شان داده بودند، معنایش همین است. حالا بعضی‌ها می‌آیند تعبیر به «ظهور عام و خاص» و این‌ها می‌کنند که یعنی الان یک ظهور رخ داده، بعدها یک ظهور بزرگتر و این‌ها که خب کارهای علمی نیست این جور مواجهات با این تعابیر. نه، ظهور عام یعنی اینکه ممکن است یک شخصی خودش به فرج رسیده باشد، حتی ممکن است یک گروهی به فرج رسیده باشد، ولی این کفایت نمی‌کند. آن چیزی که ما از فرج امام زمان و ظهور امام زمان می‌خواهیم، ظهور عام است. یعنی کل بشریت این اقتضا درش شکل گرفته، این آمادگی، این شرایط شکل گرفته، موانع کنار رفته، آماده شده که این ظهور برای همه رقم بخورد. این ظهور عام، یک کنش عام می‌خواهد، یک حرکت عام می‌خواهد. همه باید تکان بخورند، همه باید فعال بشوند، همه باید سر جای خودشان قرار بگیرند، همه باید به آن نقطه اوج برسند. البته آرمان یک طرف قضیه است. ظالمین هم یک طرف دیگر. واسطۀ حرکت عامه به سمت فرج، آن ظالمین هم ظلمشان به اوج می‌رسد. این‌ها حرکتشان به اوج می‌رسد، آن‌ها هم ظلمشان به اوج می‌رسد، می‌شود پر شدن از ظلم و جور. این معنایش این نیست که ما باید منتظر باشیم این‌ها ظلمشان به اوج برسد تا فرج نصیب ما شود. خب، این شد بحثی که مرتبط با این قوانین.

بعد آقا می‌فرمایند که همین‌جور قوانینی در جوامع انسانی وجود دارد. این قوانین را اهل ماده با چشم‌های کم‌سو نمی‌توانند درک بکنند، ولی وجود قرآن می‌فرماید. همین دو سه تا آیه‌ای که خواندم که آیات فوق‌العاده‌ای است و خیلی بیشتر از این‌هاست آیاتی که در قرآن آمده است. این‌ها برای افراد ظاهرگرا قابل فهم نیست. برای کسی که باید در عالم فیزیک و عالم ماده همه‌چیز برایش تحولات رقم بخورد تا یک چیزی را کشف بکند، این‌ها قابل فهم نیست. این یک باطن زلال و رقیق می‌خواهد. حجاب‌هایی باید از دل کنار برود: «أفلا یتدبرون القرآن أم علی قلوب أقفالها؟» اینی که قرآن به عنوان قاعده گفته، کی می‌فهمد؟ آنی که بر دلش قفل نباشد. گاهی تعبیر به قفل کرده که «غلف بقلوبنا»، «غلف» یعنی توی غلاف. گاهی تعبیر به قفل کرده، گاهی تعبیر به «طبع» کرده. «طبع» می‌شود دل این‌ها بسته می‌شود دیگر. «فقه» پیدا نمی‌کند. آن فقیهی هم که ولایت دارد، لزوماً فقیهی نیستش که استنباط می‌تواند بکند. این فقیهی است که بتواند این حقایق را درک بکند، با این سنت‌ها جامعه را پیش ببرد. این فقیه واقعی است که ولی فقیه می‌شود. چون قرآن این را فقیه می‌داند. ای چه بسا کسی که استنباط قوی هم دارد ولی در نگاه قرآن فقیه نیست. چون فقیه آنی است که این‌ها را بفهمد، باورش بیاید که «لن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا». می‌آید اتفاقاً در شرایط جنگ و اضطرار، موقعیت مواجهه با کفار، می‌آید استنباط می‌کند که اینجا شرایط اضطراری است و دیگر مباح می‌شود و مثلاً ما باید کوتاه بیاییم، بپذیریم، فلان کنیم، تسلیم بشویم. این چه فقیهی است؟ این کجای منطق قرآن است؟ گاهی استدلال قرآنی هم برایش می‌آورد. گاهی استدلال فقهی هم برایش می‌آورد. در حالی که این کاملاً ضد فقه است. نفهمیدن سنت‌های جاری بر عالم، قانون هستی را نفهمیدن است. ممکن است دو تا قانون فقه، قانون اصولی سرش بشود، ولی او فقیه نیست. فقیه آن است که جدای از این‌ها، علاوه بر این‌ها که قوانین فقهی و اصولی می‌فهمد، قوانین ساختار هستی، قوانین اجتماع را هم بفهمد. بر اساس آن‌ها این جامعه را پیش ببرد. باورش بیاید که «لن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا». بفهمد. این هر کسی برایش این فهم حاصل نمی‌شود. قرآن به این می‌گوید فقه: «ولاکن المنافقین لا یفقهون». کسی که منافق است این چیزها حالیش نمی‌شود. جالب است این آخر کدام آیه است؟ آخر آیه‌ای است که می‌فرماید که (این آیاتی هم که شما زحمت کشیدید، الان بهش دسترسی پیدا کردم، خدا خیرتان بدهد)، می‌فرماید: «لله خزائن السماوات و الارض و لاکن المنافقین لا یفقهون». چقدر قشنگ است! وقتی دشمن تهدید می‌کند به تحریم و فشار اقتصادی و این‌ها، یک عده خودشان را می‌بازند در حالی که آنی که سنت‌فهم باشد، فقیه باشد، حالیش بشود عالم چی به چی است، خداشناس باشد، دین‌شناس باشد، عالم‌شناس باشد، هستی‌شناس باشد، او می‌فهمد: «لله خزائن السماوات و الارض». خزائن آسمان و زمین مال خداست. آن خاطره‌ای که رهبر شهیدمان از امام راحل نقل می‌کردند که اوایل جنگ این فرمانده ما را خواستم. فرمانده‌های ارتش گفتند آقا ما جنگنده نداریم، هلیکوپتر نداریم، امکانات نداریم و این‌ها و مثلاً تا ۲۰ روز دیگر کامل این‌ها از کار می‌افتد. می‌گوید: «من خودم،» ایشان می‌فرمودند: «دلم خالی شد. آمدم خدمت امام راحل این را گفتم. گفتم آقای فلان، دوستان دارند می‌گویند که فضا این‌شکلی است. ما چیزی نداریم.» امام فرمودند: «برای این حرف‌ها چیست؟» «برید خدا! خدا بزرگ است.» «خودم حالم عوض شد.»

بعد این خاطره را آقا در سال ۸۸ می‌فرمودند. می‌فرمودند: «بعضی از آن چیزهایی که آن‌ها می‌گفتند ۲۰ روز دیگر کارش تمام می‌شود و از دور خارج می‌شود همین الان هنوز دارد کار می‌کند بعد از ۳۰ سال.» اینجوری است. این یک فهمی است. منافق در محاسباتش این چیزها نیست. می‌گوید: «با من با فیزیک و شیمی حرف بزن. با ریاضی حرف بزن. من این چیزها سرم نمی‌شود. این حرف‌ها علمی نیست.» نه، این حرف‌ها علمی است. دل تو این علم را ندارد، این فقه را ندارد. حجاب‌ها و پرده‌ها و لکه‌ها و «ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون»؛ «رین» گرفته دلت. چرک گرفته، کثیف شده، چشمت را حجاب گرفته. این هم در اثر «ما کانوا یکسبون» است. به خاطر گناهان، به خاطر آن ذهنیت‌ها و توهماتی است که هی به خورد خودت دادی. این چرک‌ها متراکم شده، لایه گرفته این دل. نمی‌فهمد، تفقه نمی‌کند: «لهم قلوب لا یفقهون بها». این دل تفقه ندارد. این ویژگی کسانی است که در حد حیوانات‌اند و «بل هم اضل، اولئک کالأنعام». بلکه از حیوان هم بدتر. فقه دل ندارد. فقه دل مال همین چیزهاست، فهم همین سنت‌هاست. بر مبنای این قوانین زندگی کردن، اولین قانون‌ها را فهمیدن است. وقتی این مفهوم، این آیه بهش تذکر داده می‌شود، تدبّر می‌کند، می‌پذیرد، دنبالش راه می‌افتد، پیگیرش می‌شود، می‌افتد توی جریان این آیه. این می‌شود تدبّر. دنبالش حرکت می‌کند. در داستان این آیه قرار می‌گیرد. این می‌شود تدبّر. چرا در تدبّر نمی‌افتد؟ چون «علی قلوب اقفالها»، چون دل قفل دارد. نمی‌افتد، بسته است دیگر. باید راه بیفتد، باید برود دنبال این آیه و جریان پیدا کند. پشت این قانون جریان پیدا نمی‌کند. دل قفل است، بسته است، می‌ماند، درجا می‌زند. ولی وقتی این قفل را ندارد، راه می‌افتد، باورش می‌شود، این قانون را می‌پذیرد. از این به بعد دیگر بر مبنای این قانون زندگی می‌کند. این می‌شود نکته اصلی.

این تا اینجای بحث. البته این سنت‌های الهی در نگاه رهبر شهیدمان ویژگی‌هایی دارد که خب دیگر جلسۀ امروز فرصت نمی‌دهد به ما که بخواهیم به این بحث بپردازیم. بحث خیلی خوب و مفصلی هم دارد. من نزدیک ۱۴ صفحه متن کتاب را برایتان آماده کرده بودم، ولی دیگر به پایان این بخش رسیدیم و سوالات عزیزان را باید بشنویم (اگر سوالی داشته باشند) تا ساعت ۷ بتوانیم ...

اسم کتاب چی بود؟

پاسخ از سمت حضار: «در آغوش نیل».

-یکی از سنت‌ها هم این بود که امام خامنه‌ای در مورد آیۀ ۲۲ سوره فتح فرمودند پیروزی حتمی در جنگ تحمیلی است. نظرتون بگویید.

- بله، ما که در آن جلسات تفسیر سوره مبارکه محمد صلی الله علیه و سلم عرض کردیم آنجا که خدمت شما عرض کنم که «قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُوا إِن يَنتَهُوا يُغْفَرْ لَهُم مَّا قَدْ سَلَفَ وَإِن يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلِينَ». ادامه آیه می‌فرماید سنت الله به عنوان سنت مطرح می‌کند که اگر آن‌ها با شما قتال کنند، جنگ را آن‌ها شروع کنند، محکوم به این‌اند که فرار کنند. این یک قانون است البته کی و کجا و چطور و با چه شرایطی آن یک بحث است.

- بله. گفتند که در رابطه با کید خائنین و عوارض و تبعات این فتنه‌ها، خصوصاً در مورد جوان‌ها تدبیر چیست؟ خیلی متوجه توضیح نشدند، چگونه به آن فقه دل می‌توان رسید؟ راه حل کاربردی داریم؟

- راه حلش طهارت است دیگر. و آیاتی از قرآن خصوصاً در سوره مبارکه برائت یا سوره توبه بحث فقه دل را بهش پرداخته است. خود همین تفقه ظاهری هم یک راه حل است، یعنی همین درس و بحث‌هایی که داریم و انس با قرآن خیلی اثرگذار است، ولی راه اصلیش طهارت باطن است.

- گفتند که تنها وظیفه فقیه است که به این باورها برسد یا هر انسان مؤمنی باید این گونه باشد؟ برای ما از تقصیرات است یا وظیفه است؟

- وظیفه که نه. وظیفه همه ماست که بیاییم به این ایمان برسیم دیگر. از ما خواسته‌اند که مؤمن باشیم: «آمنوا»؛ دستور «آمنوا» را به ما داده‌اند که اگر مؤمن بشویم این فقه دل را پیدا می‌کنیم. هر چقدر که کسی ایمان قوی‌تر باشد، فهمش از این قوانین، سنت‌های جاری بر عالم، بیشتر و عمیق‌تر است.

- الان طبق آیه ۵۱ سوره مائده ما نباید مسیحیان را قبول داشته باشیم؟ خب آن‌ها هم پیرو حضرت مسیح هستند. چرا با یهودیان یکی شدند؟

- قبول داشته باشیم به چه معنا؟ این‌ها را یعنی بر حق بدانیم؟ نخیر، بر حق نمی‌دانیم. ولی ببینید، توی یک سری از آیات قرآن مسیحی‌ها را با یهودی‌ها یک کاسه کرده و همه‌شان شدند اهل کتاب. توی یک سری از آیات قرآن از هم تفکیک کرده: «اقربهم مودة للذین آمنوا». شدند «اشد الناس عداوة للذین آمنوا». یک تفاوت‌هایی این‌ها با همدیگر دارند، ولی در مجموع این‌ها اهل کتاب‌اند و چون تسلیم منطق پیغمبر اکرم نشدند، این‌ها بر حق نیستند: «ان الدین عند الله الاسلام» و اگر کسی غیر از اسلام اتخاذ بکند: «فلن یقبل منه»، از او قبول نمی‌شود.

- آیه ۷ سوره منافقون که فرمودید به اطرافیان پیامبر چیزی ندهید، منظور چه چیزی است؟

- آن حرف منافقین است. منافقین می‌گفتند تحریم کنید پیغمبر را، دور و برش می‌گذارند، می‌روند. پول و پله دست پیغمبر نباشد، اینجا گشنه بشوند، همه ول می‌کنند، می‌روند. این راه حلی که (یعنی این نقشه‌ای که منافقین داشتند) و قرآن می‌فرماید که از این نشئت می‌گیرد که چون حالیشان نبود که خزائن آسمان‌ها و زمین دست خداست. حالیشان نبود. می‌شود همان ترجمۀ «لایفقهون». این حرف‌ها حالیشان نمی‌شود که بابا خزائن آسمان و زمین دست خداست. تو فکر کردی این حالا با تحریم تو از راه به در می‌شود و دل‌هایشان بریده می‌شود؟ اولاً دل‌هایشان هم دست خداست. ثانیاً روزی‌شان هم دست خداست. نه دل‌ها را می‌توانید شما با تحریمتان ببرید، نه روزی‌شان را می‌توانید ببرید.

- چطور باید متوجه بشویم که وقتی در مقابل ظالم از کاری نتیجه نمی‌گیریم، مشکل از شیوه‌های اجرایی ماست یا اینکه باید صبر کنیم تا قوانین کار خودشان را بکنند؟

- نکته اصلی در همۀ این‌ها مطابقت با شریعت و دستور دین، با دستور خداست. یک بحث مبسوطی دارد که من به آن نپرداخته‌ام. این‌جا هم اتفاقاً، توی فیش‌هایی که از کتاب نوشته بودم چند بار این کلمه را تو حاشیه نوشتم: «قانون تکوین و تشریع». این خیلی قانون مهمی است. بحث مبسوطی هم هست، چند ده جلسه بحث می‌طلبد. ما اگر می‌خواهیم از قوانین تکوینی خدای متعال بهره‌مند بشویم، باید خودمان را قرار بدهیم در قوانین تشریعی خدا. همین دستوراتی که به ما داده، ما را بهره‌مند می‌کند از قوانین تکوینی. گفته آقا، «تو ارتباطمون با مؤمنین» دستور به ما داده: «عزت علی المومنین، عزت الکافرین، اشداء علی الکفار رحماء بینهم». این‌ها دستورات دینی ماست. ما وقتی نسبت به مؤمنین رحیم بودیم، نسبت به کفار شدید بودیم، نسبت به مؤمنین ذلیل بودیم، نسبت به کفار عزیز بودیم، آن چیزهایی که قوانین بهره‌مندی ما تو رابطه با مؤمنین است، فعال می‌شود. قوانین مربوط به بهره‌مندی و غلبه و برتری در ارتباط با کفار فعال می‌شود. عمدتاً وقتی نتیجه حاصل نمی‌شود، ما باید برگردیم به خودمان، یعنی اشکال را از خودمان بدانیم و استغفار بکنیم. در آن آیات «ربیون» که در قرآن می‌فرماید که این‌ها استغفار، «ربنا اغفر لنا و ثبت اقدامنا» که بعد آیه بعدی، آیه قبل این‌ها را صابر می‌داند. آیه بعد این‌ها را محسن می‌داند. بعد اینکه گیر کارشان را پیدا کردند، فهمیدند که اشکال از خودشان است و از خدا خواستند برطرف بشود، از صابرین یک درجه می‌آیند بالا، می‌شوند محسن. از این به بعد دیگر کارشان رو به راه می‌شود. این بود که بحث شما توی آن جلسه «شکنندگی» عرض کرده بودید.

- خوب، گفتند که اگر مردم وظیفه دینی خود را عمل نکنند، امکان تغییر سنت‌ها هست؟

- ببینید، سنت‌ها تغییر سنت‌ها به این معناست که معنایی که از این سنتی که برایمان اعمال می‌شد، تغییر پیدا می‌کنیم، شیفت پیدا می‌کنیم به آن یکی سنت، بله. ولی اینکه این سنت عوض بشود، نه. خود سنت عوض نمی‌شود. موقعیت ما نسبت به این سنت‌ها عوض می‌شود، بله.

- یک نفر فرمودند در یکی از سخنرانی‌هایتان که لحظه آخر در کربلا عاقبت‌به‌خیر شد، جنگ کرد با سپاه امام. وقتی خواستند امام را زیر سم اسب‌ها و فلان قرار دهند، آمد و از امام دفاع کرد و این را چگونه با سنت الهی توضیح می‌دهید؟ اسم ایشان را می‌فرمایید؟

- خدمت شما عرض کنم که ابن ابوالحتوف یا ابوالحتوف یا ابن ابوالحتوف و برادر ایشان. ایشان نه، دو تا شهید کربلا. این سنت خداست دیگر. سنت به این است که برای شما تا لحظه آخر فرصت هست. اوایل سوره مبارکه نساء را ملاحظه بفرمایید، می‌فرماید تا وقتی که به آستانه جان دادن نرسیده و ملکۀ مرگ را ملاحظه نکرده، خدا «إنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٍ». ادامه‌اش را اگر ملاحظه بکنید، این سنت توبه‌پذیری خدای متعال است. خب من دیروز هم این سوال را کردم و پاسخ نگرفتم. فرق حکمت و سنت را چطور بفهمیم؟ یک وقتی اتفاق یا چیزی می‌شود و می‌پرسیم از کجا سنت یا حکمت؟ جفتش یکی است. حکمت‌های خدای متعال. خدا حکیم است. حکمت خودمان را دارید می‌گویید که ما فلان چیز یک حکمتی دارد. آن اصلاً یک چیز دیگر است. آن کلمه را ما درست کردیم. آن یک چیز دیگر است. حکمت یعنی کار محکم انجام دادن. خدا از حکمتی که دارد و کار محکم انجام می‌دهد، عالم را بر اساس سنت‌ها آفریده. پشتبند همه سنت‌های خدا حکمت‌های خداست. کلمه حکمت اصلاً این‌جا حکمت، تعبیر درستی نیست. یعنی یک «حکمتی» دارد، بله. حکمت یعنی یک خیریه‌ای، مصلحتی تویش است.

- کید خائنین به صورت مقطعی نتایجی دارد. با تأثیرات آن‌ها چطور مقابله کنیم؟

- اولاً همراهی نکنیم با خائنین. استقامت بکنیم و از طرق مشروعی که خدای متعال قرار داده، افشا بکنیم خیانت را و خائنین را و ایستادگی هم بکنیم در برابر خیانت. این مثل کاری است که حضرت یوسف علیه السلام. همۀ این‌ها توی همان داستان ایشان. با اینکه عید خائنین مبارزه کرد و آخرم غلبه کرد.

- گفتند که کافران بر مؤمنان غالب نخواهند شد، اما نگفته که در صورتی که عنوان ایمان چه در بعد فردی و چه اجتماعی که مربوط به نظام حکومتی هم می‌شود، اگر یکی از احکام الهی را رعایت نکنند یا مشتبه کنند، از جرگه ایمان خارج خواهند شد و امکان تسلط کفار بر مؤمنان حاصل خواهد شد.

- یک دانه از احکام را رعایت نکنند، از جلگه ایمان خارج می‌شوند؟ این را کی گفته؟ این را که اتفاقاً خوارج می‌گفتند. خوارج می‌گفتند: «یک دانه گناه بکنی، دیگر مؤمن نیستی. مؤمن هم نباشی، کافری. کافر هم که بشوی، قتل تو واجب است.» این نگاه خوارجی و داعشی است. بله، منظورتان این است که ما به میزانی که التزام به احکام الهی داریم، نصرت الهی را داریم. اگر التزام نداشته باشیم، از دایره نصرت خارج می‌شویم. بله. این هم این شکلی نیست که خدا همۀ تیک‌ها را پر نکنی، هیچ نصرتی نمی‌رساند. نه. توی ابعادی یک کارهایی می‌کنی، نصرت جاری می‌شود. توی ابعادی کوتاهی‌هایی داری، آنجاها محروم می‌شوی. نمونه‌اش هم بنی‌اسرائیل است دیگر. این بنی‌اسرائیل همان‌هایی‌اند که وقتی از دریا رد می‌شوند، گوساله‌پرست می‌شوند، ولی تا قبلش چون به فرعون نه گفتند و سفت وای‌می‌ایستند، خدا دریا را برای این‌ها باز می‌کند. این نیستش که چون خدا می‌داند این‌ها رد بشوند، این‌ها هنوز میل به گوساله‌پرستی تو وجودشان است، پس هیچی، پس کنسل. «چه جور باشد، کنسل؟ یک دانه تیک هم فعال نکنی، کنسل؟» نخیر. این تا همین جایش آمده، ان‌قدر نصرت نصیبش می‌شود، می‌رود. بعد دوباره احوالش عوض می‌شود. یک چیز دیگر ازش افشا می‌شود، اوضاع آن‌جایش هم عوض می‌شود.

- یک اشاره‌ای داشت به بیانات رهبر شهید. از نظر ایشان غیرممکن است که قواعد الهی را به صورت فرمول‌های دنیایی بیان کرد؟

- نه، غیرممکن نیست. ایشان می‌فرمایند که این‌ها را چشم‌های مادی نمی‌فهمد. حالا یک کسی می‌رود، آن را می‌فهمد و می‌آید با حالا ترفندی، با مهارتی، با هر چیزی، آن را با زبان علم به یک قانونی می‌رساند. حالا ممکن است یک وقتی هم به قانون علمی رایجی ختم نشود. ممکن است تو بعضی چیزها هم بتواند به یک زبان علمی دربیاید. آن دیگر حالا یک چیز... خب الان قرآن آن‌ها را رد کرده و قبول ندارد. نفهمیدم این سوال مربوط به کیست و چیست.

- آیا هر کسی به اندازه ظرفیت وجودی خودش که خدا تعیین کرده، سنت‌ها را درک می‌کند؟

- اگر ایمان داشته باشد و قلبش ظرفیت برای پذیرش این حقایق داشته باشد، بله.

- نقشۀ مشرکین و منافقین علیه مسلمانان یک جور شبیه تحریم اقتصادی خودمان است.

- یکی‌اش بله.

- به نظر شما آیا قوم معشوق و عاشق خداوند ظهور کرده یا خیر؟

- «یحبهم و یحبونه». این‌ها مراتب دارد. ممکن است در هر دوره‌ای از تاریخ کسانی بیایند که مرتبه‌ای از این‌ها را داشته باشند، ولی آن اتفاق نهایی که باید رقم بخورد، آن درجه نهایی از این رو، یعنی درجه نهایی محبت این‌ها به خدا و درجه نهایی محبت خدا به این‌ها تا آن فرج نهایی حاصل شود. ذیل این آیه بحث آخرالزمان را علامۀ طباطبایی مطرح می‌کند.

- کتاب «در آغوش نیل» در میدان کاج (در کتابفروشی در تجمع شبانه) به فروش می‌رسد. دوستانی که در سایت پیدا نکردند، تهرانی هستند، کاج سعادت‌آباد، می‌توانند بخرند.

- بله. اگر اجازه بفرمایید حالا من دیدم زمان چون به اتمام رسیده، جهت اذان ما... خیلی واجب است جواب این سؤال.

- دیگر نه، دیگر آن آیۀ توبه را اگر آیه‌اش را می‌گذاشتید، می‌خواندیم، آن هم خوب بود. دیگر بحث را با همان آیه تمام می‌کنیم. چون مردم سوالی بود که کرده بودند. این هم سنت توبه‌پذیری خداست. خدا تواب است دیگر. و این روال ثابت است. فرصت می‌دهد برای توبه تا کی؟ تا آن لحظه‌ای که در آستانه مرگ قرار بگیرد و بر اساس این سنت، آن شخص به نام ابوالحتوف هم تا آن لحظه وقت دارد. البته خب حالا مراتب این‌ها، بعد توبه چی می‌شود؟ توبه پذیرفته می‌شود؟ نمی‌شود؟ چقدرش پذیرفته می‌شود؟ شرایط پذیرش توبه چیست؟ گاهی توبه با صرف پشیمانی پذیرفته می‌شود. گاهی یک اصلاحم بعدش می‌خواهد. گاهی هم اصلاح می‌خواهد، هم تبیین می‌خواهد. این‌ها همش با هم است. اول سوره نسا، آیۀ ۱۷: «إنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٍ». این قاعده پذیرش توبه است. آیات قبل و بعد این آیات را اگر ملاحظه بکنید، می‌فرماید که این سنت توبه‌پذیری خدای متعال چه شرایطی دارد؟ برای کیست؟ تا کجاست؟ با چه شرایطی است؟ این هم می‌شود این قاعده.

ممنونم از لطف عزیزان که تحمل کردید. خدا به همتون خیر بده. ان‌شاءالله ما را هم دعا کنید. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات سلطنت سنتها