محاسبات غلط

جلسه اول

محاسبات غلط . 1393/12/13
00:32:34
52

معرفی
* معنای منفی دین

* هیچ بی دینی در عالم نیست!

* پایبندی به هر عقیده = دین

* باور غلط «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها»!

* حساب کشی خدا حتی از عقاید

* ترک گناه اعتقادی؛ راه رسیدن به عبودیت

* دین لذت پرستی

* سنت خانه تکانی؛ آری یا خیر؟

* حرام شدن جهنم، با خانه تکانی

* مرز باریک خرافات و دین حقیقی

* اعتقادات پر از گناه در عید نوروز

* خط کش اعتقادی شیعه

* قیمت امیرالمؤمنین‌ علی ع، جان فاطمه ها س است.

* اثرات خواب قیلوله

* اشک ریزان امیرالمؤمنین‌ علی ع، برای مشکل یک مومن

* نیاز دختر به عاطفه پدر
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقه.

یکی از واژه‌هایی که ما خیلی استفاده می‌کنیم و کمتر به معنایش توجه داریم، واژه شریف "دین" است. کلمه‌ای که خیلی به کار می‌رود. در مدرسه می‌گویند این ساعت، ساعت درس دینی است. این آدم، آدم دین‌داری است. آن آدم، آدم متدینی است. این آدم، آدم بی‌دینی است. مردم، مثلاً، علاقه‌مند به دین‌اند. این واژه‌ای است که ما خیلی به کار می‌بریم، ولی معمولاً معنای درستی از واژه دین در ذهنمان نیست. دقت خوبی نسبت به اینکه این کلمه چه باری دارد، در ما وجود ندارد. کلمه "دین" خب در ذهن ما معنای مثبتی دارد؛ می‌گوییم آدم دین‌دار، آدم بی‌دین. در حالی که در قرآن کریم این‌جوری نیست؛ واژه دین را معنای مثبت بهش نمی‌دهد؛ اصلاً آدم بی‌دین را قبول ندارد. سوره کافرون را همه بلدین و می‌خونیم، دیگر. جز چهارقلی که از بچگی بلد بودیم و اهلش بودیم. می‌فرماید: «قل یا ایها الکافرون لا اعبد ما تعبدون انتم عابدون ما اعبد انا عابدون ما عبدتم ولا انتم عابدون ما اعبد». آخرش چی می‌فرمایند؟ «لکم دینکم و لی دین.» اول سوره به چه کسانی خطاب کرد؟ کافرون را. «قل یا ایها الکافرون.» آخرش می‌گوید: «لکم دینکم و لی دین.» آیا کافرها شما با دینتون، منم با دینم؟ کافر که دین ندارد. کافر که بی‌دین است. چطور قرآن بهش می‌گوید تو بهش بگو، «اون به دین خودش، ما هم به دین خودمون»؟ نخیر! کافر هم دین دارد. اصلاً ما آدم بی‌دین نداریم. هیچ‌کسی در این عالم نیست که بی‌دین باشد. هر کسی یک دینی دارد برای خودش. بله، برخی‌ها دینشان حق است، بعضی‌ها دینشان باطل. مسئله اینجاست. دین یعنی آن عقایدی که آدم بهش پابند است و به خاطرش حاضر است هزینه بکند. این را قبول کرده، پایش هم وامی‌ایستد. هرچی می‌خواهد باشد؛ چیزهای کوچک و ابتدایی باشد، ها، آن هم یک دین است. آن هم بخشی از دین است.

دیدید بعضی اعتقادشان این است که می‌گوید: «آقا تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.» راحت هر حرفی در مورد هرکی خواستیم بگوییم، می‌زنیم. الان هم که با این شبکه‌های مجازی، خدا برکت بدهد، یک پیام می‌آید، سریع برای چند هزار نفر دیگر می‌فرستد. می‌گوید: «آقا این سندش کجاست؟» می‌گوید: «ببین حاج آقا! تا چیزکی نباشد مردم نگویند چیزها. یک خبری بوده که یکی یک چیزی گفته.» آقا چه استدلالی شد آخه؟ می‌گوید فلانی دزدی کرده، فلانی رانت‌خواری کرده، فلانی رشوه گرفته، فلانی اختلاس کرده. خب، سند شما کجاست؟ مردم می‌گویند خب مردم از کجا می‌گویند؟ من می‌گویم: «نه، ببین، اگه چیزی نباشد مردم الکی حرف نمی‌زنند. تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.» خدا خیرت بدهد! تو مدینه هم به حضرت زهرا سلام الله علیها همین را می‌گفتند. برداشتند حدیث جعل کردند از پیغمبر اکرم: «انا معاشر الانبیاء لا نورث.» «ما پیغمبران ارث نمی‌گذاریم.» پخش کردند بین مردم. گفتند: «فاطمه زهرا می‌گوید فدک ارثیه من است؛ ما انبیا که ارث نمی‌گذاریم.» پیغمبر فرموده. حضرت زهرا آمدند توی مسجد، خطبه فدکیه خواندند. گفتند: «دلیلت چیست؟ دلیل تو را رو کن. من دختر پیغمبرم. من تا حالا همچین چیزی نشنیدم. اصلاً این کلام خلاف قرآن است. قرآن می‌گوید داوود به سلیمان پسرش ارث گذاشت. قرآن می‌گوید حضرت یعقوب برای بچه‌هایش ارث گذاشت. پیغمبر بودند، ارث می‌گذاشتند.» مردم چی می‌گفتند؟ «ببین خانم جان، تا نباشد چیزکی. یک چیزی بوده، دیگر. بالاخره دارند می‌گویند پدر شما گفتند ما ارث نمی‌گذاریم.» به همین راحتی. یک چیزی بوده که دارند می‌گویند. چقدر خطرناک است این. این می‌شود یک اعتقاد. این می‌شود دین. این خودش می‌شود دین. خود این را روز قیامت جزء عقاید انسان، حساب‌کشی می‌کند. فقط اعمال نیست که. مهم‌تر از اعمال، عقاید آدم است.

خدا رحمت کند مرحوم آیت الله العظمی بهجت. همه راه بندگی و رسیدن به خدا و تقوا و این‌ها، ترک گناه است. آن هم از همه مهم‌تر، ترک گناه اعتقادی. اول فکر آدم. گناه اعتقادی همین مسئله‌ای که خدمتتان عرض کردم. یک گناه اعتقادی. آدم اعتقاد داشته باشد که هرچی مردم می‌گویند، یک چیزکی بوده که دارند می‌گویند. این اعتقاد خودش، این اعتقاد، اعتقاد حرام است. خود این اعتقاد، گناه است. خود این، یک دین باطل است. آیه قرآن می‌فرماید: «ذر الذین اتخذوا دینهم لعبا و لهوا و غرتهم الحیات الدنیا.» یک عده هستند دینشان لهو و لعب است. این‌ها را رها کن. این‌ها لذت‌پرست‌اند. تفریح‌پرست‌اند. هرجا تفریح و خوشی و لذت و کیف و حال و این‌ها باشد، هستند. برایشان فرقی نمی‌کند دیگر چه می‌خواهد بشود. اصل لذت، حال، عشق، کیف، لهو و لعب. هرچی که باشد. الان در تهران دیگر چه چیزهایی که مد نشده! می‌روند از جاهایی که فلان‌قدر ارتفاع، کمربندی می‌بندد و خودش را می‌پرد پایین. «حال می‌دهد! نمی‌دونی چه لذتی دارد!» این‌ها دینشان لهو و لعب است. لذت‌پرستی خودش می‌شود دین. هر کسی یک دینی دارد. هر کسی اعتقادی دارد. هر کسی به یک چیزی پابند است. هر کسی نسبت به یک چیزی حساس است.

الان حالا نمی‌خواهم بگویم کار خوبیه یا بد، بعضی‌ها حساسیت دارند نسبت به اینکه آخر سال باید خانه‌تکانی بشود. اصل خانه‌تکانی که اشکالی ندارد، خیلی هم خوب است. نظافت مستحب است، برخی‌اش واجب. ولی چرا بعضی‌ها این‌قدر پافشاری دارند که این ایام حتماً باید خانه‌تکانی بشود ولو هر مصیبتی پیش بیاید. الان این آقا توانش را ندارد، این خانم توانش را ندارد. اشکال ندارد. خوش به حالش، ما را هم دعا کند، ثواب دارد. روایت داریم، خانمی در خانه شوهرش به اندازه یک دانه نخود اگر گردی را از زمین بردارد برای اینکه خانه شوهرش را تمیز بکند، جهنم برش حرام می‌شود. کی بهتر از این؟ کسی نیت بکند این خانه‌تکانی را به این نیت انجام بدهد، به اهل بیت، ایام فاطمیه، ثواب حضرت زهرا. ولی چرا یک عده برایشان انگار جزء عقایدشان است؟! اصلاً انگار اگر این‌جور نشود دینش لطمه خورده. نسبت به چهارشنبه‌سوری این‌جوری است. نسبت چه می‌دانم، سبزی‌پلو شب عید. شاید دیده باشی. اصرار دارد هر جور شده باید سبزی‌پلو با ماهی باشد. این‌جوری باشد. یک نفر باید برود بیرون. آن نفر اولی که می‌آید، قدمش در طول سال ما در چه حالتی هستیم؟ بابا! این‌ها از کجا، این عقاید از کجا درآمده؟ این عقاید این الان می‌شود دین شما. روز قیامت حساب می‌کشند. می‌گوید: «این‌ها را از کجا آوردی؟ برای چی این اعتقاد را داشتی؟» خرافات همین است. مرز آن هم خیلی باریک است، خیلی باریک است با دین. پس دین حقیقی، خرافات، دین الکی. برای چی شما این اعتقاد را داشتی؟ چرا می‌گفتی آن نفر اولی که بیاید، بدشومن است. «آن پارسال فلانی چون اول آمد، امسال سال بدی بود.» غیبت و تهمت و سوءظن و هفتاد تا گناه دیگر هم سر می‌زند به خاطر یک اعتقاد باطل. نه، امسال فلانی بیاید اول از همه خانه‌مان، «آن قدمش خوب است، ان‌شاءالله برکت می‌بینیم امسال.»

برای دین حق خدا خط‌کش گذاشته. از بزرگ‌ترین عنایات خدای متعال به ما این است. اگر نبود این خط‌کش، خدا می‌داند چه مصیبتی سر ما می‌آمد. از کجا تشخیص می‌دادیم چی درست است چی غلط؟ خود اهل بیت را گذاشته سر راه ما. گفته: «نگاه کن، هر کار ایشان انجام می‌دهد، همین درست است.» امیرالمؤمنین علیه السلام، دعای پیغمبر این بود: «اللهم اجعل الحق حیث ما دار.» خیلی عجیب است. در خطبه غدیریه است. خدایا نه، هرجا حق هست علی برود آنجا. نه. نه، هرجا علی هست حق برود آنجا. این‌قدر. یعنی حق با علی. هرجا علی هست، حق هم همانجا باشد. این امیرالمؤمنین. ما افتخار می‌کنیم. اینی که بهش می‌نازیم. اینی که امثال فاطمه زهرا سینه سپر می‌کنند برایش، دفاع کنند ازش. این علی است. این‌قدر قیمت دارد که فاطمه‌ها به پایش جان بدهند. برایش لطمه ببینند، برایش آسیب بخورند. این امیرالمؤمنین. با این خط‌کش باید خودمان را تطبیق بدهیم.

حالا امشب بنده روایتی خدمت عزیزان عرض بکنم. روایتی نقل شده از امیرالمؤمنین علیه السلام. ماجرای عجیبی است. حالا من امشب ان‌شاءالله این را مختصر عرض می‌کنم. مرحوم قطب راوندی نقل کرده این روایت را. امیرالمؤمنین علیه السلام یک روزی در منزل خواب قیلوله داشتند. خب، خواب قیلوله مستحب است قبل از ظهر. الان ژاپنی‌ها به این نتیجه رسیده‌اند که خواب قیلوله را اجباری بکنند توی کارخانه‌ها. یک اتاق خواب ساختند توی کارخانه‌هایشان. گفتند راندمان کاری را می‌برد بالا. به ساعت خودشان قبل از ظهر. برای ما می‌شود قبل از اذان ظهر. نیم ساعت، یک ساعت قبل اذان. یک ربع بیست دقیقه خواب، کار پنج شش ساعت خواب را می‌کند. آن‌قدر مغز استراحت و آرامش بهش دست می‌دهد. بزرگان سفارششان بود: «سحر بیدار باشید، قیلوله بخوابید.» (تنظیم می‌کند.) یعنی کار دو سه ساعتی که سحر آدم بیدار است، با یک ربع بیست دقیقه قیلوله جبران می‌شود.

امیرالمؤمنین قیلوله داشتند. قبل از ظهر یک مقداری استراحت کردند. بیدار شدند. به حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند که: «فاطمه جان! آیا چیزی غذایی هست توی منزل، من بخورم؟» (تکه به تکه‌اش نکته است. بنده دیشب این را در جمع طلبه‌ها در قم این روایت را می‌خواندم، دوستان طلبه که همه اهل فضل بودند واقعاً متحیر مانده بودند که چقدر این روایت نکته دارد.) لحن امیرالمؤمنین را ببینید: «فاطمه جان! چیزی هست توی منزل، من بخورم؟» اصلاً امر و نهی. لحنی که بعضی وقت‌ها ماها داریم طلبکاری. خیلی بد است، خیلی سنگین است. «هر وقت ما اومدیم غذا درست نکردی! بازم مثل همیشه!» خدا قهرش می‌آید با این‌جور ادبیات.

«فاطمه جان! چیزی هست توی منزل؟» عرضه داشتند: «قسم به آن کسی که پدرم را پیغمبر کرد و شما را وصی پیغمبر کرد، هیچی توی خانه نیست. دو روز است که هیچی توی خانه. یک مقدار خیلی اندکی توی خانه مانده، آن هم سهمیه حسن و حسین و یک مقدار هم برای خودم. اگر می‌خواهید همان را خدمت شما بدهم.» امیرالمؤمنین فرمودند که: «چرا به من خبر ندادی من چیزی بخرم؟» عبارت را ببینید: «فقالت: یا ابالحسن! انی لاستحی من الهی انت تکلف نفسک.» «یا ابالحسن!» یک اسم داریم، یک کنیه داریم. مثلاً یک نفر اسمش «علی آقا» است، «حسین آقا»، و «دکتر مهندس»، «حاج آقا». این «حاج آقا» می‌شود کنیه، اسمش می‌شود «علی آقا». حضرت زهرا اسم امیرالمؤمنین را صدا نمی‌زدند، کنیه‌شان را صدا می‌زدند: «یا ابالحسن».
«حاج آقا! آقای دکتر! آقای مهندس! یا ابالحسن! می‌دونی چرا من به شما عرض نکردم دو روز است توی خانه چیزی نداریم؟ چون از خدا خجالت کشیدم از شما چیزی بخواهم شاید در توانتان نباشد که اجابت کنید. دین حق یعنی این‌ها. یعنی اعتقادی که فاطمه زهرا دارد. اعتقادش این است: نباید من به شوهرم چیزی بگویم. نکند یک وقت در توانش نباشد. هر وقت برایم روشن شد در توانش است، آن هم نه به صورت امر و نهی، یک جوری بهش می‌فهمانم که باز شرمنده نشود. باز اگر خودش صلاح دید.» این‌ها دیگر تا یک حدش فکر کنم برای ما افسانه است، درسته؟ گفت: «گشتم نبود، نگرد نیست.»

امیرالمؤمنین از منزل خارج شدند به امید اینکه خدا یک رزقی برساند، یک چیزی برساند. خلاصه از شرمندگی زن و بچه در بیایند، ناهاری تهیه بکنند توی خانه دور هم. آمدند بیرون. رفتند یک دینار قرض گرفتند. آمدند یک چیزی بخرند. دیدند سر ظهر، در آن گرمای تابستان مدینه، مقداد از اصحاب رسول الله آمده بیرون. دیدند از شدت حرارت بخار از سرش دارد بلند می‌شود. این‌قدر گرم بود، ظهر تابستان. از شدت حرارت کف پاهایش هم دارد می‌سوزد. دیدید جایی که خیلی گرم است آدم نمی‌تواند پایش را بگذارد، پایش را پاورچین پاورچین می‌آید. مقداد در یک همچین حالتی آمده بیرون. فرمودند: «مقداد! چی شده؟ تو این گرما با این وضعیت تو خیابان آمدی؟» گفت: «سؤال نکن. من در منزل بودم چیزی نبود برای زن و بچه. گرسنگی و ضعف صدای گریه این بچه‌ها بلند شد. نتوانستم دوام بیاورم. گفتم می‌زنم بیرون.» وای امیرالمؤمنین! عجیب است اینجا. می‌گویند که اشک ایشان از چشمشان جاری شد، محاسنشان را خیس کرد. یک مؤمن دیگر مشکل برایش پیش آمده، این‌جور دلسوزی. مشکلی که خودش بدتر از این را دارد. خودش و زن و بچه‌اش سه روز است چیزی نخورده‌اند. قرض گرفته‌ام برای زن و بچه‌ام چیزی بخرم. ولی می‌دانم تو بیشتر محتاجی. «می‌دهم به شما.»

خوشحال شد مقداد، گرفت. امیرالمؤمنین رفتند توی مسجد. نماز ظهر را خواندند، نماز عصر را خواندند، نماز مغرب هم وایستادند. انگار رویشان نمی‌شد برگردند منزل. نماز مغرب تمام شد. رسول الله خب، آمدند دیدند که سه وعده است امیرالمؤمنین نشسته. مشخص بود که نرفته از مسجد بیرون. مبارکشان یک تکانی دادند به پای امیرالمؤمنین بعد نماز مغرب. امیرالمؤمنین از جا بلند شدند. سلام کردند. حضرت جواب سلام دادند. فرمودند که: «علی جان! شام چی دارید؟ ما امشب مهمان شماییم.» قوز بالا قوز! خودم که هیچی نداریم. از گرسنگی آمدیم توی مسجد، به خدا پناه آوردیم. پدرخانم آدم بیاید در یک همچین وضعیت خانه آدم.
امیرالمؤمنین هی من‌ومن کردند، سکوت کردند. آمدند منزل. دیدند حضرت زهرا سلام الله علیها در مصلی. (حضرت زهرا در منزلشان نماز می‌خواندند. فرموده‌اند که بهترین حالت برای زن این است که در مسجد نماز بخواند که رفت و آمدی نداشته باشد که چشم نامحرم برایش بیفتد. البته خب الان وضعیت ما فرق می‌کند. اشکالی ندارد، آداب خودش.) بالاخره خانم‌ها بیایند مسجد و بروند. بخشی داشته باشد برای نماز. مصلی، اتاق نماز داشته باشد. ما برای اتاق و چه و چه و چه همه چی می‌گذاریم. نماز اصلاً ارزشی ندارد. خانه‌های وسیع به ما بدهند. از شر این زندگی‌های آپارتمانی و زندگی‌های ماشینی و سر و صدا و شلوغی‌های طاقت‌فرسا، این‌ها، ان‌شاءالله نجات پیدا بکنیم. ان‌شاءالله هوای خوب، درخت، حیوانات. آدم لذت می‌برد از زندگی‌اش. مرغی، گوسفندی، خروسی.

خلاصه دیدند حضرت زهرا در مصلی منزل دارند نماز می‌خوانند. پشتشان هم یک دیگی است، دارد می‌جوشد. بخار دارد می‌رود بالا. آمدند در منزل. حضرت زهرا و پیغمبر را دیدند، از جا بلند شدند. سلام کردند. پیغمبر با دست مبارک (یدیه علی رأسها) با دو دست مبارک سر فاطمه را نوازش کردند. (دختر 18 سالش هم بشود، بچه هم داشته باشد، باز دختر است. باز نیاز به عاطفه پدر.) خلاصه گفتند که: «دخترم! چه خبر؟» گفتند: «الحمدلله پدر.» (زبان، زبان گله و شکایت و این‌ها نیست. «آقا نمی‌دونی چه خبره؟ آقا بیچاره شدیم! چی بگم آقا از کجا بگم؟» هی «الحمدلله.» لحن از صد تا گله بدتر.) «خدا را شکر.» «الحمدلله.» رو به راه. پیغمبر به حضرت زهرا فرمودند. ایشان رفت و سفره را آماده کرد و این‌ها. آوردند گذاشتند جلوی رسول الله و امیرالمؤمنین.

امیرالمؤمنین یک نگاه گذرایی کردند. شما را به خدا این تکه از روایت خیلی عجیب است. نگاه با مهر و محبت نکردند. نه نگاه تند، نه نگاه با اخم، نه نگاه با غیظ. یک نگاه گذرا به حضرت زهرا کردند. حضرت زهرا عرضه داشتند: «یا امیرالمؤمنین! من چه گناهی مرتکب شدم شما مستوجب صفَت غضب شما شدم؟ شما با من این‌جور برخورد می‌کنید؟ به من نگاه گذرا کردید، نگاه با محبت، با عشق نکردید؟» (لم یُشَهّیها، شهید). نگاه گذرا. «به خدا قسم، به خدای آسمان‌ها و زمین قسم، همچون این بو تا حالا به مشامم نخورده. این غذا از کجا آمده؟» رسول الله دست گذاشتند بین دو کتف امیرالمؤمنین. فرمودند: «علی جان! خدا را شکر می‌کنم که تو فاطمه را از دنیا نبرد تا اینکه سنت زکریا را برای تو پیاده کرد و سنت مریم را برای فاطمه. «کل ما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا قال انا لک هذا قالت هو من عند الله.» هر وقت زکریا می‌آمد کنار مریم، می‌دید حضرت مریم سلام الله علیها غذای جدیدی برایش آمده، میوه غیر فصل. از جانب خدا. خدا این سنت را برای تو هم جاری کرد. این می‌شود دین. این می‌شود سلامت. با این‌ها باید آدم خودش را تطبیق بدهد. بعد این‌جوری زندگی بکند.

کی برکات هم بیاید. چقدر گله و شکوه و ناله است! ما برکت توی زندگیمان نیست. هرچی درمی‌آوریم، ماهی چهار پنج میلیون درآمد، دو سه میلیون خرج دوا و دکتر. از کجا می‌آید؟ از کجا می‌رود؟ چی می‌شود؟ آدم باید خودش را تطبیق بدهد با دین خدا. بعد برکتش بیاید. تازه این امیرالمؤمنین وقتی می‌بیند یکی دیگر احتیاج دارد، همان یک دینار را می‌دهد. می‌رود. می‌گوید: «توکل به خدا.» در آن حد اعتقاد ندارم. آن نیکان امیرالمؤمنین. «خدایا سپردم به تو. من وظیفه‌ام را انجام دادم. بیایم بروم دنبال رزق برای زن و بچه‌ام. آمدم قرض بگیرم. گرفتم. وظیفه‌ام بود پول را ببرم خانه. آمدم بروم از آن ور وظیفه بود به یک مسلمان دیگر برسم. رسیدم. خب دیگر حالا من چیکار کنم که هیچی گیرم نیامده که برگردم خانه؟» در این حالت می‌گوید: «بقیه‌اش با ما.» نمی‌شود زندگی الهی. آن وقت آدم از این زندگی لذت می‌برد. زن و شوهر برای همدیگر می‌میرند. به هم نگاه می‌کنند، لذت می‌برند. به تعبیر امیرالمؤمنین: «هر وقت غم‌های عالم در دلم جمع می‌شد، وقتی خانه می‌آمدم، اولین نگاه را که به فاطمه زهرا می‌انداختم، همه غم‌های عالم از دلم می‌رفت. سبک می‌شدم، راحت، فارغ می‌شدم.»

الان دو شب است، امیرالمؤمنین هر وقت خانه می‌آید، به جای خالی فاطمه زهرا که نگاه می‌کند، همه غم‌های عالم دلش را پر می‌کند. با خستگی از بیرون منزل می‌آید. با زخم‌زبان‌ها و کنایه‌ها و طعنه‌ها می‌آید. ولی قبل از این، هر وقت می‌آمد یک لبخند فاطمه زهرا برایش بس بود، راحت بشود، سبک بشود. ولی الان می‌آید، یتیمان فاطمه را می‌بیند. هرکی یک گوشه کز کرده. آستین به بغل گرفته، زانو به بغل گرفته. از غم مادر دارد گریه می‌کند.

یا فاطمه الزهرا، یا بنت محمد رسول الله، یا سیدتنا و مولانا، انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا الیک الله. و قدمناکی بین حاجاتنا، یا وجیهة عند الله، اشفعی لنا عند الله.

شده‌ام بی‌بی زهرا مثل ابر بی‌زهرا
وای بر زندگی پس از یارم، آفرین روزگار بی‌زهرا
مانده‌ام که چرا نمردم من، چه کنم بی‌نگاه بی‌زهرا
کودکانم یتیم بی‌مادر، داغدار بی‌زهرا
خانه‌ام سوت و خاموش شد، پر ز گرد و غبار بی‌زهرا
حسنم مانده با تماشای چادری وصله‌دار بی‌زهرا
ختم تو شد غریب. چون یاری این نداشتی زهرا
چقدر فکر حال من بودی، گرچه حالی زهرا
چقدر زود رفتی سن و سالی نداشتی زهرا
به جز این چادر پر از وصله هیچ مالی نداشتی زهرا
رفتی و بودن تو یادم، دیده روشن تو یادم هست
گوشه و کنار تنور، یاد نان پختن تو یادم هست

شاید دیده باشید وقتی کسی عزیزی را از دست می‌دهد، مخصوصاً اگر مادر باشد، همین که بچه‌ها از مراسم دفن برمی‌گردند، اول از همه با اکراه به خانه برمی‌گردند. خیلی سخت است خانه بی‌مادر را دیدن. وقتی هم می‌آیند، همین که نگاه به خانه می‌افتد، همه شروع می‌کنند گریه کردن و ناله زدن. هر گوشه خانه یادی از مادر دارد. یک جایی بستر مادر است، یک جای اتاق نماز و عبادتگاه مادر است، یک آشپزخانه است. همه جای خانه بوی مادر را می‌دهد.

لا اله الا الله. امام حسن، همه لحظات فاطمه را، خاطرات مادر را مرور می‌کرد. همه گریه می‌کردند. ولی یک نفر بیشتر از همه ناله می‌زد. امام حسن بلند بلند گریه می‌کرد. فرمودند: «حسن جانم! عزیزم! تو پسر بزرگ منی. تو باید بچه‌های دیگر را آرام کنی. چرا خودت بیشتر از همه ناله می‌زنی؟» عرضه داشت: «بابا! آخه فقط من در کوچه با مادر بودم. آخه من دستم توی دست مادر بود. من بودم دیدم که مادرم را ضارب گهی به کوچه، گهی خانه می‌زد. یک چشم باز کردم دیدم چادر مادر یک طرف، خود مادر یک طرف. دست مادر را...» شاید زبان حالشان این باشد: «از مسجد تا دست من توی دست مادر بود. از کوچه تا خانه، دست مادر توی دست من بود.» آخه سیاهی می‌رود. یا زهرا! یا زهرا! یا زهرا! یا زهرا! سلام الله.

«و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.» لعنت الله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط