معرفی
* محاسبه غلط «دنیا محل خوشگذرانی است»!
* امیرالمؤمنین علی ع الگوی حقیقی زندگی انسانی
* علت تلاشهای بیوقفه اهلبیت علیهمالسلام
* بهشت را هم به بها میدهند، هم به بهانه!
* امتحانهایسخت درهم و دیناری
* بیاعتنایی عجیب به دنیا
* حساب پس دادن برای مال وارث!
* معماری خانه اسلامی
* تاثیر خوشخلقی در زندگی مشترک
* از دست رفتن دین، به سبب احترام به خاطر پول
* داستان جالب «العاقبه للمتقین»
* دومین امتحان انسان، ابتلایدرونی
است.
* ماجرای لقمانحکیم و حرف مردم!
* راه کسب عاقبت به خیری، توسل به حضرت زهرا س است.
* امیرالمؤمنین علی ع الگوی حقیقی زندگی انسانی
* علت تلاشهای بیوقفه اهلبیت علیهمالسلام
* بهشت را هم به بها میدهند، هم به بهانه!
* امتحانهایسخت درهم و دیناری
* بیاعتنایی عجیب به دنیا
* حساب پس دادن برای مال وارث!
* معماری خانه اسلامی
* تاثیر خوشخلقی در زندگی مشترک
* از دست رفتن دین، به سبب احترام به خاطر پول
* داستان جالب «العاقبه للمتقین»
* دومین امتحان انسان، ابتلایدرونی
است.
* ماجرای لقمانحکیم و حرف مردم!
* راه کسب عاقبت به خیری، توسل به حضرت زهرا س است.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.**
یکی از محاسبات غلطی که گاهی انسانها به آن مبتلا میشوند این است که این دنیا محلی است که بالاخره باید در آن خوش گذراند و انسان باید هرچه کیف و حال است، داشته باشد. اینجا دیگر سختی نباید باشد؛ تا جایی که میشود، آدم باید از سختی فرار کند. در واقع، یکی از محاسبات اصلی که غلط است، این است که دنیا را با بهشت اشتباه میگیرند. فکر میکنند اینجا بهشت است. این محاسبه غلطی است و تبعات بدی هم برای آدم دارد. وقتی نگاهش این باشد، هر جا که راحتی بیشتر باشد، همانجا میرود و هر چه زحمت کمتر باشد.
درباره امیرالمؤمنین علیهالسلام در سیرهشان نقل شده است که ویژگی امیرالمؤمنین این بود که وقتی بین دو کار قرار میگرفتند، نگاه میکردند کدامیک سختتر است. اگر کسی با این نگاه زندگی بکند، خیلی مفید واقع میشود. ما آنقدر که به این فرهنگ احتیاج داریم، به چوب بالای سر و اینکه هی بزنند توی سرمان که «آقا! از این ژاپنیها یاد بگیر، آقا! از آن آمریکاییها یاد بگیر» نیاز نداریم. یکی باید بیاید بالای سرمان هی بگوید: «آقا! از امیرالمؤمنین یاد بگیر.» هنر نیست در ژاپن در خانههای ۱۴ متری زندگی میکنند. کل خانه ۱۴ متری، یک دستشویی دارد، یک تختخواب دارد، با یک میز برای دمکردن چای سبز و یک صندلی برای خوردن شراب. هیچ وعده غذایی هم در خانه هیچکس نمیخورد. خانواده به هیچ وجه معنا ندارد. از اول صبح میآید صبحانه در مترو، ناهار در مترو یا در اداره، شام هم با سختی برگشت در مترو. ننه و بابایش هم که از دنیا میروند، میآید میرود قبرستان.
یکی از دوستان که از اساتید دانشگاه بود و منزلشان در مشهد بودیم، چون تقریباً ۲۰ سال ژاپن بود، برای من چیزهای عجیبی از ژاپن تعریف میکرد. من تنم لرزید. گفت: «حاج آقا! یک چیز جالب برایت بگویم. در ژاپن وقتی کسی میمیرد، جنازه را تحویل میدهند که بسوزانند. دیگر قبرستان که ندارند.» خاکستر آن مرحوم را میدهند به این آقا، میرود میگذارد در دکوراسیون! بعد گفت: «اونی که مأمور شکستن استخوانهاست، چون استخوانها باید بشکند تا بتوانند بسوزانند، محبوبترین آدم برای آن مرحوم میآید، استخوانها را میشکند.» پسری که بیشتر از همه دوستش دارد، میآید استخوانهایش را میشکند تا تحویل دهند بسوزانند. بعد میگوید: «بعد یک شیشه خاکستر بابا را به او میدهند، میآید خانه، دور از محضر شما و دور از این مجلس، یک شیشه عرق میخورد به سلامتی آن پدر.» تمام شد دیگر! پدر ما سوخت، جنازهاش هم اینجاست.
در ژاپن بودم، خبر رحلت حضرت امام را که دادند، آنجا نشسته بودیم. یک جلسه علمی بود. ناخودآگاه زدم زیر گریه. میگفت: «همه (با تعجب) به همدیگر نگاه میکنند، مگر آدم گریه میکند؟ مگر آدم گریه میکند؟ برای چی شما گریه میکنی؟ حق نداری گریه کنی! عاطفه یعنی چی؟ محبت یعنی چی؟ زندگیتو بکن! کارگر باش، پیشرفت صنعت، اقتصاد، تکنولوژی، مدرنیسم، پستمدرنیسم! محبت چیست؟ خانواده چیست؟ کارتو بکن!» الگوی ما به جوانمان بگوییم: «یاد بگیر! ببین ژاپنیه رو ببین چی ساخته!»؟ یا امیرالمؤمنین را یاد بگیر؟ آن از هزار رکعت شبش، آن از روزههایش، آن همه فشار بر نفس. «تولید به زبان روزه» شاهی بکند، هنوز تمام نشده، وقف کند، برود بعدی. مثل ظهر گرمای تابستان مدینه و عربستان. درمیآید.
خود امیرالمؤمنین به ما یاد داد؛ وقتی که کار میکرد، امیرالمؤمنین آیه قرآن تلاوت میکرد. امیرالمؤمنین بیل میزد، با زحمت میکند، عرق میریخت. انسان فکر کرده مثل بهائم رها شده روی زمین؟ نخیر! عالم، عالم حسابوکتاب است. عالم، عالم تلاش است، عالم فعالیت است، عالم کار است؛ ولی نه کار آنجوری. برای خدا: **«قبلکم. آدمایی که ایمان آوردید، فکر کردید همینجور مفت و مجانی، بدون زحمت، بدون تلاش، بدون کار، میروید بهشت؟»** الحمدلله ما که حضرت زهرا را داریم. خود پیغمبر به حضرت زهرا میفرمود: «دخترم! یک وقت نگو من دختر پیغمبرم، حسابم صاف است. از تو هم عمل میخواهند.» آن ور نمیگویند: «دختر کی هستی؟ بابات کیه؟ دختر پیغمبر، تمام شد دیگر!» بیشتر از همه اهلبیت زحمت میکشیدند. بیشتر از همه اینها به خودشان فشار میآوردند. اصل زحمت را اینها کشیدند. تلاش، کار! بهشت را هم به بها میدهند.
من به بهانه جفت جملههایی که گفتند غلط است (که گفتهاند، بهشت را به بهانه میدهند، نه به بها؛ غلط است)، همان است که گفتند: «بهشت را هم به بها میدهند و هم به بهانه.» هم باید کار بکنی، هم بدانی این کار بهشتبرَدن نیست؛ لطف و کرم اوست. دنبال بهانه میگردی... ولی بهانهاش همین بهاست، همین کارهاست. میگوید: «نمازت را بخوان تا بهانهای داشته باشم تو را ببرم بهشت. یک کاری بکن تا بهانه داشته باشم.» لم بدهید، آدم پاهایش را بیندازد روی هم، بگوید: «خدایا! تو که بهانه...» جهنم، جهنم! امتحان میگیرم. الکی نیست. امتحان! نمره چند آوردی؟ چه کار کردی؟ **«لتبلون فی اموالکم و انفسکم.»** آیهاش را دیشب خواندی. امتحان خدا در سوره آل عمران، آیه ۱۸۶ چیست؟ ماده امتحانی چیست؟
اولش اموال! با مال چه کار کردی؟ حسابوکتاب دارد. بعد از جلسه فکر میکردم، قبل جلسه فکر میکردم، بعد جلسه فکر میکردم. این اتفاقی که دیشب بین پولی که جمع شد برای یتیمها و اینها... (اینکه) عالم را از قم برداشتی آوردی اینجا توی این مسجد سخنرانی کنیم، بعد اینجا بنشینیم، بعد حاج آقای صامی عزیزمان بلند شوند بگویند: «آقا! چند تا یتیم چشمبهراهند.» چه برنامهریزیای است برای اینکه یک امتحان از من بگیری که من چقدر دست میکنم توی جیبم، پول درمیآورم و میدهم؟ او! چقدر خدا عوامل و علل را به هم چسبانده تا امتحان بگیرد، ببینم چه کار میکنم!
اینجا کی کمتر بوده؟ هر کسی هم متناسب با اونی که دارد دیگر. یکی میتواند یک میلیون بدهد. این ۵۰۰ تومان هم بدهد، قبول نیست. یکی ۵۰۰ تکتومانی میتواند بدهد، این هزار تومان بدهد. دیگر اصلا دیگر غوغایی به پا میشود. خدا با مال امتحان میکند.
روایتش را بخوانم برایتان: «فرمود: **"الْدِّينَارُ وَ الدِّينَارُ فَإِنَّهُمَا حَجَرَانِ مَسْحُوَانِ"** طلا و نقره، دو تا تکه سنگ هستند. **"بهم امتحان الله خلقه"** خدا با این دو تا امتحان میکند. با این دو تا تکهسنگ! پول ما که اصلا ارزش ندارد، چون میدانی که پولی که ما با آن خرید و فروش میکنیم، این یک کاغذ اعتباری است که پشتوانهاش طلاهایی است که در بانک مرکزی است. این را دیگر میدانید دیگر! یعنی به میزانی که یک کشور طلا دارد و سرمایه ملی دارد، ارزش پولش زیاد است. هر چه سرمایه ملیاش میآید پایین، آن پول هم قیمتش کم میشود. کاغذ که هیچی، ارزش ندارد. خود کاغذی که هیچی. تازه اگر طلا و نقره باشد، آن سنگه!
آمد خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام، در کتاب شریف "القارات" نقل کرده، جزء کتابهای بزرگ شیعه است. آمد خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام، گفت: «آقا! یک پولی کمک کنید به ما.» حضرت به مسئول بیتالمال فرمودند که «یک مقدار از بیتالمال بهش بده.» گفت: «آقا جان! درهم بدهم یا دینار؟» (دینار طلاست، درهم نقره) «آقا جان! خب، هر ده درهم میشود یک دینار طلا.» ۱۰ برابر نقره است. «هر کدام که احتیاج دارد، بده.» **«کلاهما عندی حجران»** (اینها پیش من) دیدی که سنگه! این سنگها هر چقدر میخواهد بهش بده. بیتالمال هم از مال مردم که نمیبخشید، از سهمیه خودش میبخشید. اشتباه نشود. از میزانی که حقوق خودش، سهمیه خودش است. اینها که میبخشد، سهمیه خودش بود. مال مردم را از بیتالمال ببخشی که هنر نیستش که بگویم اینها برای من یک تکه سنگ است.
بله! پیشانیات از مال خودش ببخشد. میخوانم بعدش این مثال را میزنم. میگویم امروز اگر بخواهیم مثال امیرالمؤمنین را پیاده کنیم، باید بگوییم: «آقا! امیرالمؤمنین اگر بودند، میفرمودند: پراید و پرادو پیش من **"کلاهما عندی"** (هر دوتایش پیش من) یک تکه آهنپاره است.» پراید و پرادو! حالا خداوکیلی برای ما این دو تا یکی هست یا نیست؟
یکی از اساتید با ماشین ماکسیما میآمدند. دوستان ایشان را میبردند و میآوردند. بعد من سوار این آهنپاره پراید ما شدم و اینها. شوخی میکرد با ما. گفتش که: «آدم یک مدت که توی آن ماشینها مینشیند، توی این ماشین مینشیند، احساس میکند سوار حلبی شده!» حالا آدم بنشیند توی این ماشین، توی آن ماشین هم بنشیند، خداوکیلی هیچ فرقی برایش نکند! امتحان! منی که الان توی آن بنشینم، تازه توی این امتحانش سادهتر هم هست. خیلی ایمان میخواهد، خیلی باید دستگاه محاسباتی آدم درست کار کند. که هیچی فریب این جواهر را نخورد. بعد برگردد رو کند به دنیا بگوید: **«یا دنیا! طلقی، طلقی. زندگی دنیا را سه طلاقه کردم. برو، برو!»**
آنقدر هستند، یک مدل ماشینش را میخواهد بالاتر باشد، «حاضرم آدم بکشم!» برو آنها را فریب بده. به خاطر دو قران همین تکهسنگه بود! به خاطر رسیدن به این، امام حسین را کشتند. از کربلا برگشته بود، دیدند یک گوشهای نشسته، توی سرش میزند. گفتند: «چت شده؟» گفت: «ده درهم خرج کردم. رفتم اسب خریدم، زین خریدم، شمشیر خریدم. رفتم کربلا توی خون پسر پیغمبر شریک شدم که یک چیزی بهم بدهند. برگشتم، هفت درهم بهم دادند.» آن دنیا هم گیرش نیامد. یک تکهسنگ، یک تکهسنگ طلایی!
یک عده که خیلی روایتهای عجیبی داریم، میگوید: «یک عده زحمت میکشند، پول درمیآورند. خیلی مهربانند. زحمت میکشند تا پول درمیآورند که دیگران بخورند.» اینها حساب پس بدهند! باورتان میشود یک همچین کسانی هستند؟ فکر کنم باورتان نشود، من باید روایتش را بخوانم. روایت از پیغمبر اکرم است. حضرت محمد مصطفی. پیغمبر اکرم فرمودند: **«ایُّکُمُ مَالُ وَارِثِهِ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنْ مَالِهِ.»** «ای مردم! کدامتان مال وارثتان را بیشتر از مال خودتان دوست دارین؟ مال وارثتان را، مال بچههایتان را بیشتر از مال خودتان دوست دارین؟» گفتند: «آقا! معلوم است که ما کسی مال وارثش را دوست ندارد. همه مال خودش. هر کی دوست دارد مال خودش را دوست دارد، سهم خودش را دوست دارد.»
«نخیر! اتفاقاً همه شما مال وارثتان را بیشتر از مال خودتان دوست دارید.» «مگر میشود آقا جان؟» فرمود: «بله! فرمود: هر چی که بیشتر از اونی که میخوری، جمع میکنی، ... مال وارثه. هر چی بیشتر از اونی که میپوشی، جمع میکنی، ... مال وارثه.» خیلی مهربانی! یک زمین اینجا دارم، یک زمین اینجا داشته باشم، دماوند هم داشته باشم، شمیران هم (ب)ماند. میگویند خیلی با صفاست. شمال که اصلاً حرفش را نزن. باشد اشکال ندارد. ولی برای کی؟ ببخشید! برای چی خانه داشته باشی، توش سفره نیندازی، مهمان نیاید؟ این وبال قیامت است.
خانه بزرگ بگیر؛ ولی برای مهمانیهای بزرگ بده. بروید بخوانید امیرالمؤمنین به عثمان بن حنیف و دیگران، به شریح قاضی و دیگران چه گفتند در نهجالبلاغه! خانه، خانه بزرگ حسابوکتاب دارد. نکند میخواهی سفرهای دراز پهن کنی، روز قیامت فقط میگویند: «خانه بزرگ داشتی. باید سفره دراز پهن کرده باشی.» وگرنه به زباله.
شما اگه چند تا شهر، چند تا ویلا داری، حتماً آدم زیاد میرفته. وگرنه مال وارث است. این حسابوکتاب. حسابوکتاب! حساب! از شب اول هی داریم در مورد حسابوکتاب صحبت میکنیم. دستگاه محاسباتی درست حسابی اینجوری است. خدا رحمت کند مرحوم آیتالله العظمی بهجت. خانه ایشان که اصلاً خرابه میماند. آنقدر داغون بود. داشت سقفش میریخت. التماس کردند، ایشان را از آن خانه جا به جا کردند. یک خانهای بهشان دادند. شما زندگی میکنید.
یکی از رفقای ما میرفت شبها منزل آقای بهجت میخوابید. مشهد. کلید را میدادند به ما. میرفتیم آنجا. چیزهایی تعریف میکرد از وضعیت زندگی ایشان. خانه محقر، کوچک. خانه بزرگتر. میفرمود: «یک اتاق اگر اضافه بکنم، خدا یک حساب بیشتر ازم می کشد.» اگر آدمش را دارید که بیاید این تو (در) این اتاق ساکن بشود، بگیریم. خانه کوچک هم سفارش نشده ها! این را هم بدانیدا! خانه کوچک هم خیلی بد است. خانه کوچک زندگی میکنند. این غصهاش اینه: قوطی کبریت، ۲۵ متر، توی محیط ۱۰۰ متری، ۸۰ تا واحد درآوردند! چه کاری آخه! زندگی آپارتمانی که من دلم خانه باشد. من یک خرده بیایم اینجا. چند وقت؟ باید یک ماه، یک ماه رمضان صحبت بکنم، بعد تازه نوبت به آپارتمان اینها برسد. الکی سریع برای خودمان دشمن درست نکنیم. فعلاً زندگی آپارتمانی خیلی تبعات منفی دارد. فرصتش نیست بگویم چقدر برکاتی که به خاطر یک همسایه، دیگر از یک همسایه دیگر برداشته میشود توی زندگی آپارتمانی، چون همه دارند توی یک خانه زندگی میکنند.
اونی که سفارش شده، خانه بزرگ است. خانه بزرگ، با سفره دراز، با دست بخشنده، با مهمانپذیری. یک اتاق مهمانپذیر باشد. یک اتاق مصلّا باشد. این معماری اسلامی (باید) مزین داشته باشد. یک اتاق، اتاق مهمانی (باشد). مهمان از شهرستان باید بیاید اینجا. هفته به هفته بماند. رعایت بشود. آدمها از هم کشیدند کنار. گرونی! بخواهند بروند، تا بخواهد یک زرشکپلو با مرغ درست کند که یک میلیون هزینه یک مهمانی میشود، خب چه کار میکنیم؟ توی واتساپ و وایبر مینشینیم با همدیگر صحبت میکنیم. هزینه هم ندارد. رایگان! مشکلات یکی دو تا نیست.
فرمود هر چی بیشتر از این جمع بکنی، وارث است.
یک داستان عجیبی نقل میکند مرحوم سید نعمتالله جزایری توی کتاب "قصص الانبیاء". ایشان میگوید که یک مرد عاقلی بود، مال زیادی داشت. یک پسر داشت، شبیه خودش بود، خوب. دو تا زن داشت. زن اول، زن خوب. پسری که ازش داشت، بچه خوب. زن دوم، زن ناتو. دو تا بچه هم ازش داشت، بچههای ناجور. وقتش از دنیا میرفت، گفتش که: «من مالم را دادم به یکی از شماها.» معلوم نکرد به کی. از دنیا رفت. بچه اول برگشت گفت: «اونی که گفت من بودم.» «از کجا معلوم من بودم؟» (و) آخرین گفت: «از کجا معلوم اصلاً من بودم؟»
رفتند پیش قاضی. گفتند: «آقا! پدر ما گفته مال را دادهام به یکی از شماها. چه کار کنیم؟» (قاضی گفت) «والا من سر درنمیآورم. سراغ "بنی الاغنام الاخوة الثلاثه" (این بنی غنام) اینجا سه تا داداشند. با هم زندگی میکنند. پیش آن سه تا برید. مشکل شما را حل میکنند.» رفتند پیش این سه تا برادر. اول از همه رفتند سراغ برادر کوچکتر از همه. در زدند. «آقا!» آمد بیرون. دیدند یک پیرمردی سر و صورت چروکیده. «مشکلی داریم.» اولی گفتش که: «من نمیتوانم کاری بکنم. برین سراغ برادر بزرگتر من.»
رفتند سراغ برادر بزرگتر. دیدند ماشاءالله سرحالتر. بزرگتر است؛ ولی قبراقتر. رفتند. «سراغ برادری که از من بزرگتره.» رفتند سراغ برادر بزرگتر. «ماجرا چیست؟» «ما هر چی اومدیم پیش شما، اولی زن بداخلاق دارد، زود پیر شده از دستش. دومین زنش یک خرده بداخلاق است، این هم یک خرده پیر شده. من الحمدلله زنم خیلی خوشاخلاق است، واسه همین جوان ماندهام.» بگذریم از این حرفها. «این ارثیه بابا را چه کار کنیم؟» (گفت) «دست خودم است. کلنگ و تیشه و تبر دست میگیرید. میروید جنازه بابا را از توی قبر درمیآورید. ذغال میکنید. ذغالش را برمیدارید. برای من میآورید. یا علی! بسم الله!»
رفتند با کلنگ و تیشه و تبر سر قبر بابا. آمدند بزنند. آن داداش کوچیکه گفت: «وایسا! وایسا! وایسا! شما خیلی نامردی! به خاطر یک تکه مال دنیا جنازه بابام را در بیاوریم. من از سهم خودم گذشتم.»
برگشتند پیش همان برادر از همه بزرگتر. آمدند پیش او و گفتند: «ماجرا اینجور شد. چه کار کنیم؟» گفت: «خیلی خوب. همه پولهای باباتون را بدهید به من.» برادر! فقط تو بین اینها آدم بودی. این دو تا حالا آدم پول بگذارد برای یک همچین وارث ناتویی؛ حساب هم پس بدهد. باورتان میشود؟ یک عمر حلال و حرام و قاطی پاطی جمع کند، یک همچین وارثی که سال به سال دو رکعت نماز برای آدم نخواند. قبر بابایش را بلد نیست. میآید این آقا فلانی توی این قبرها. ندیدید تابستان دنبال قبر بابایش میگردد؟ «چند ساله مگه نیومدی شما؟» «دیگه بالاخره مشغله! زنده که بودم، میرفتیم تحویل سالمندان میدادیم. مردهاش را بیایم سر بزنم!» پناه بر خدا! بین ماها، توی نسل ما اصلاً یک همچین کسانی باشند!
تا میتواند آدم. مدرسه عباس قلی خان مشهد. من خیلی روایت آوردم بخوانم. حتی نصف روایت هم گفتم باشد برای فردا شب. که همین مدرسه عباس قلی خان مشهد. نمیدانم دیدید یا نه. پشت حرم امام رضا علیهالسلام، توی بست پایین خیابان. وارد که میشوی. توفیق بدهد. از این بست پایین خیابان که میآی، یک مسجد یک بغل مدرسه عباس قلی. یک گنبدی اینجا یک ماجرایی دارد. یک آقایی بوده به اسم عباس قلی خان. خیلی پولدار. یک پسر خوبی داشته. این پسره میگفته که: «بابا جان! یک چیزی برای قبر و قیامت و بعد یک کاری بکنید آخه.» گفت: «عزیزم! من زحمت میکشم برای شماها درمیآورم. انشاءالله شما بعد از من هزینه میکنی.»
گذشت. یک شب اینها مهمانی میرفتند. خب قدیم از این فانوسها دستشان میگرفتند، راه میرفتند. برویم مهمانی دعوتیم. گفت: «پدر جان! شما اول برید، بعد من نور را برایتان (میآورم.») گفت: «دیوونه شدی مگر؟ مگر میشود من برم (و) نور برایم بعداً بفرستی؟» گفت: «پدر جان! خودت همیشه میگویی تو (که) من کارهایم را میکنم و دنیا میروم، بعد تو نور برای من بفرستی؟» عجب! عجب! عجب عاقلی! مدرسه عباس قلی خان ماندگار.
یک قبرستانی توی قم، قبرستان حاج شیخ. قبرستان ۹. خیلی بزرگان آنجا دفناند. شاید از اموات شما باشند. خیلیها بودند. قدیم میبردند توی آن قبرستان. ممنون کربلای کاظم. خیلی علما و بزرگان آنجا مدفون. ماجرا دارد. باغ سیب بوده. صاحب باغ، سیبها را میکند، میآورد خانه. طبق به طبق، سبد به سبد میگذارد پیش بچه ها. میرود سر کار. برمیگردد. میگوید: «خب، یک دو سه تا از آن سیبهای ما که رفتیم چیدیم با زحمت، به ما بدهید بخوریم.» (بچهها گفتند) «شرمندهایم! همه را خوردیم با بچهها نشستیم دور هم.»
عجب! اینهایی که تو زنده بودند به فکر ما نیستند، دو تا سیب برایمان نگه دارند، بعد از مرگم را نمیکنند. من خودم باید یک کاری برای خودم کنم. آیتالله (گفت:) «یک باغ سیب دارم. میخواهم تحویل شما بدهم. قبرستان بشود، باقیات صالحات بشود.» تحویل ایشان داد. چه علما و بزرگانی توی این قبرستان دفناند! آدم خودش باید برای خودش کاری کند. وصیت کرده بود: «بعد از مرگم انبار خرما را بدهید به فقرا.» از دنیا رفت. پیغمبر اکرم آمدند وصیت را جاری کنند. گونی گونی خرماها را دادند رفت. پیغمبر میخواستم بیایم بیرون، یک دانه خرما ته کفش پیغمبر چسبیده بود. کفششان را درآوردند، خرما را جدا کردند. فرمودند: «همین یک دانه را اگر تو دوران زندهبودنش داده بود، از کل این انبار برایش همین یک تکه!» گفتند: «یا رسول الله! مؤمن بوده. از دنیا رفته. هر چی داشته وقف کرده. برای زن و بچه هیچی نگذاشته.» فرمودند: «اگه آدم زندگی کنه، هر چی که آدم داره، بدون آقا! این امتحانه. هر چی دیگران دارند، بدون این امتحان.»
باورمان بیاید. بعد چه وقتهایی توی روایت دارد: «اگه شما یک پولداری را به خاطر پولدار بودنش احترام بگذاری، هر باری که جلو (میروی).» سلام گرم! با تلفن که صحبت میکند، میفهمی دارد با رئیسش صحبت میکند یا با آبدارچی اداره. از لحن کلام مشخص است. «سلام علیکم! جانم! بفرمایید آقای رئیس!» هر چه شیرینتر و چربتر صحبت میکند، ایمانش کم میشود. ریاستش، واسه ماهیتش. هوای فقرا را داشته باش. آن که دارد، آن که دستش به دهانش میرسد. عاقبت به این چیزها نیست. به این پول و وضعیت و فلان این حرفها نیست. **«العاقبة للمتقین.»** یک مؤمنی بود توی بنی اسرائیل. این تکیهکلامش این بود: «العاقبة للمتقین.» (عاقبت از آن پرهیزگاران است.) تکیهکلام بعضیها تکیهکلام دارند دیگر. الحمدلله.
«العاقبة للمتقین.» شیطان خیلی عصبانی شد. «نتیجه مال آدمهای با تقواست؟» «العاقبة للمتقین!» یکی از شیطانها را فرستاد. گفت: «میروی پیش این. میگویی: العاقبة للغنیاء! (عاقبت مال پولدارهاست.)» آمد پیش این مؤمن. خیلی ماجرایش قشنگ است. «فقال: بله! بگو: العاقبة للغنیاء.» شیطان به این مؤمن گفت: «بگو ببینم بگو: العاقبة للغنیاء.» نفر اولی که آمد، میگوییم قضاوت کند. حرف تو درست است یا حرف (من؟) نفر اول آمد. کی بود؟ یکی از شیطانها. باز شیطان فرستاد. «درست است؟» گفت: «اگه بگم حرف این درست است، چه کار میکنی؟» گفت: «خیلی خوب. حرف این درست است. اغنیاء.» گفت: «نمیگویم.» نفر دومی که آمد باید قضاوت کند. نفر دوم دوباره از شیطان. این شیطان اولیه برگشت گفت: «ببین! دو تا دستت را دادی. حرف من را قبول کن. دفعه بعدی بخواهی شرط ببندی، روی چی شرط میبندی؟» گفت: «سری بعد روی گردنم شرط میبندم.» نفر بعدی فرشته آمد. مَلَکی از ملائکه الهی. این مؤمن برگشت گفت: «حرف من درست است یا نه؟» سید نعمتالله جزایری نقل کرده داستان را. (شیطان) از بزرگان بود. «شیطان! سرت را بیاور پایین که این آقا بُرد.» «العاقبة للمتقین». بله! یک دست میرود، دو دست میرود؛ ولی گردن. این **«العاقبة للمتقین»** آنجا است. سرم برود. آن **«العاقبة للمتقین»** چی بشود؟ چه کار بکند؟ کاری از آدم راه بیندازد یا نیندازد؟
اولین امتحان با مال. امتحان دوم، **«و انفسکم»**. این هم یک اشاره کوچکی امشب. خیلی وقت عزیزان را نگیرم. دومین امتحان آدم خب دیگر توی بیرون نیست، توی خود آدم است. در درون آدم. آدم را در درونش امتحان میکند. اضطراب، دلهره، ناراحتی، تنهایی، مریضی، پیری. فردا شب بیشتر صحبت میکنم.
امتحان خداست. احساس کمبود عاطفه میکند. «آقا! دیگران محبت نمیکنند. دیگران هوای ما را ندارند. دیگران به ما توجه ندارند.» (باید) جور باشد. هر چی خواستیم سریع... نخیر! اصل کاری را جور کنیم. بقیه دیگر حالا... اصل کاری راضی باشد. اصل کاری، خدا راضی باشد. بقیه حالا یکی فحش میدهد، یکی تبریک میگوید، یکی دست تکان میدهد، یکی دست میبوسد.
خدا حفظ کند حاج آقای قرائتی را. کعبه نشسته بودم. پیرمردی آمد، گفتش که: «حاج آقا! من از شما توقع نداشتم.» گفتم: «چی شده؟» گفت: «خیلی آدم متکبری هستی. دست شما را بوسید. هیچ کاری! دستت را نکشیدی.» «آقا! من حواسم نبود والله!» نفر بعد آمد دست ایشان را ببوسد. ایشان میگوید که: «من دستم را کشیدم.» (نفر بعد) گفت: «حاج آقا! خیلی آدم متکبری هستی. چقدر اذیت کردی این را!» گفت: «بابا! والله، بالله! الان یکی آمد بوسید، یکی آمد گفت چقدر متکبری!»
آدم اگر بخواهد با حرف مردم زندگی کند، بیچاره است. یکی میگوید: «برو!» یکی میگوید: «بیا!» یکی میگوید: «این جور خوبه!» یکی میگوید: «آن ور خوبه!» ماجرای لقمان حکیم و پسرش که شنیدید، معروف است دیگر. با این الاغ راه افتادند. لقمان حکیمه را راه افتادند. دوتایی. افسار الاغ دستشان بود. هر کی رد میشد، این دو تا را نگاه (میکرد). «الاغ خالی داره میره، این دو تا بغلش دارن راه (میروند)؟!» عجب! «پسر بیادبیه! پیرمرد داره افسار الاغ را میکشه، بچه نشسته بالا!» گفت: «پسرم! بیا پایین.» «چه عجب! پدر نامردیه! بچه ضعیف و نحیف داره بغلش راه میره، این نشسته بالا!»
گوگل! پس با حرف مردم میخواهی زندگی کنی، این است. هر کاری بکنی، یک حرفی است. همیشه یک حرفی است. یک چیزی است. از یک جایی یک انتقادی است. ما که جای خود دارد، از اهلبیت انتقاد میکردند. از اهلبیت انتقاد میکردند. انتقادهای تند میکردند. بد و بیراه میگفتند. جسارت میکردند.
گاهی آدم تک و تنها میشود. توی یک فامیل. یکی مسیرش برگردانده (میشود). هیچکس دیگر با این (فرد) توی یک خانه، هیچکس توی این مسیر نیست. یک نماز میخواهد بخواند، یک روزه میخواهد بگیرد، کلی مصیبت میکشد. هیچکس توی این خانه روزه نیست. بلند میشوند میخورند. آب میآورند. سفره پهن میکنند. اذیت میشود این بنده خدا. تک و تنها!
جوان میآمد میگفت: «آقا! پدرم گفته راضی نیستم تو توی خونه من نماز بخوانی.» از حضرت امام استفتا کرده بودند. متنش را دیدم، خیلی جالب است. خدا رحمت کند حضرت امام را. یک کسی کاغذ داده بود: «پدر گفته راضی نیستم تو توی خونه نماز بخوانی.» حضرت امام با خط مبارکشان نوشته بودند که: «پدر غلط کرده است. نمازت را بخواند.» آقا! بزند، بزند. اسرای ما به خاطر نماز کتک میخوردند. خدا رحمت کند مرحوم ابوطالبی. چقدر اینها کتک خوردند؟ فقط برای یک نماز. نماز اگر از اینها میدیدند، میزدندشان. قرآن خواندن میدیدند، میزدند. گریه برای اهلبیت میدیدند، میزدند. شکنجههای طولانی، سلول انفرادی، با مصیبت.
بعد من بغل خانهام مسجد باشد، صدای اذان بلند (شود). به برکت خون شهدا راحت همه میآیند نماز میخوانند. راحت مجلس روضه میگیرند. اسم حضرت زهرا را میآورند. کجای دنیا الان کسی جرئت دارد برای حضرت زهرا روضه بگیرد؟ مصیبت بگیرد؟ کجای دنیا؟ راه دور هم جمع میشویم. حدیث، با نشاط، با صفا.
چی بود توی مدینه؟ چه غربتی را تحمل کرد فاطمه زهرا! چه غربتی را تحمل کرد فاطمه زهرا! کسی حرفش را نمیخرید. کسی حرفش را گوش نمیداد. شب به شب راه میافتاد در خانه مهاجرین و انصار. سوار بر شتر میشد. امیرالمؤمنین ناقه (شتر) را میگرفت، افسارش را میگرفت. راه میافتاد توی کوچهها. در میزد. خانه به خانه میآمدند بیرون (و میگفت): «فاطمه زهرا با قد خمیده، با پهلوی ورم کرده و مصیبتدیده و جراحتدیده، بفرمایید. من را میشناسی؟» گفت: «بله خانم جان! بفرمایید.» «این آقا را میشناسی؟» گفت: «بله خانم!» «مگر چند روز قبل توی غدیر خم، همهتان نیامدید باهاش بیعت کردید؟ چرا رهایش کردید؟» «چه کنیم دیگر خانم جان! دیگر نمیشود دیگر.» «میخواهید من را کمک کنید؟ فردا فلان ساعت با سر تراشیده، میدان اصلی شهر منتظرتونم.» راه میافتاد در خانه دهها نفر. میرفتند. صبح میآمدند، میدیدند چهار نفر با سر تراشیده آمدند. «سلمان، مقداد و ابوذر، عمار!» آمدند. حرف فاطمه زهرا را کار نداشتند، محل نمیگذاشتند.
اصل امتحان را اینها دادند. توی این زیارتنامهای که هر شب میخوانند، عزیز دلمان! چقدر قشنگ است: **«یا ممتحنة، امتحنک الله الذی خلقک قبل ای یخلقک»** «فاطمه زهرا! شما کسی هستی که خوب امتحان پس دادی. قبل از اینکه توی این دنیا بیایی، امتحان پس دادی.» قبل از دنیا قبول بشویم. زمین نخورید. دینمان به باد نره!
کسی امام زمان را دیده بود. گفته بود: «آقا جان! برای عاقبت بخیری ما دعا کنید.» حضرت فرموده بودند: «برای عاقبت بخیری به مادرم فاطمه زهرا متوسل بشو. ایشان باید دستت را بگیرد. از مادرم بخواه.» «خانم جان! شما توی مدینه تنها بودید، بی کس بودید. صدای گریهتان را تحمل نمیکردند.» آمدند گفتند: «علی جان! به فاطمه بگو یا شب گریه کند یا روز. خسته شدیم بس که صدای گریهاش میآید.» امیرالمؤمنین عرضه داشت: «یا امیرالمؤمنین! برای من خارج از شهر سایبانی بزنید. جایی درست کنید. آنجا برم گریه کنم.»
بیوتالاحزان (خانههای غم) را درست کردند. فاطمه دست بچهها را میگرفتند. میآمدند غروبها خارج از شهر برای پیغمبر اکرم گریه میکردند. آن هم برای اینکه یاد پیغمبر فراموش نشود. معلوم! یادشان نره پیغمبرشان را از دست دادند. توی این پیچ و خم زندگی گم نشوند. اسم پیغمبر فراموش بشود! میآمد، میرفت آنجا گریه میکرد.
یک روز آمد، دید این نخلهای بیوتالاحزان را، ستونهای بیوتالاحزان را خراب کردند. سایبانش را خراب کردند. تاب تحمل همین هم نداشتند که فاطمه زهرا خارج از شهر برود گریه کند. دیگر توی خانه میآمد. شاید آستین به دهان گریه میکرد. میگفت: «خدایا! دیگر مرگ فاطمه را برسان.» نه برای اینکه خودش خسته شده. فاطمه اهل امتحان است. از امتحان خسته نمیشود. منظورش این است: «خدایا این مردم از دست من خسته شدند. نمیخواهم بیشتر از این دیگر فاطمه را نداشته باشند.» (بگویم:)
**یا فاطمة الزهرا، یا بنت محمد، یا رسول، سیدتنا و مولانا، إنا توجهنا و استشفعنا و توسلنا إلی الله و قدمناک بین یدِی حاجاتنا، یا وجیهةً عند الله، اشفَعی لنا عند الله.**
(چهها کردهای این شهر پس از تو) زبان حال فاطمه زهرا با پدرش رسولالله:
**چهها کرده این شهر پس از تو؟**
**همه بودند اما پس از تو ندارد خریدار آه غریب شده کار مردم تماشا پس از تو!**
**تنت بر زمین بود و شد در سقیفه سر جانشینی دعوا پس از تو!**
**وصیّ تو را دست بستند، دگرگون شده رسم پس از تو!**
**یا صاحب الزمان! اگرچه مرا میزدند این جماعت، علی را شکستند بابا پس از تو!**
**فدایش شدم با تمام وجود، ولی باز تنهاست مولا پس از تو!**
**کسی غیر شیون، کسی غیر ناله نیامد به دیدار زهرا پس از تو!**
**ببر دخترت را از این شهر غربت، چه خیری ندیدم ز دنیا پس از تو!**
هر چی میشد، هر غمی، مصیبتی، گلهاش را با پیغمبر میکرد فاطمه زهرا. بین در و دیوار صدایی که زد این بود: «یا رسولالله! ببین با دخترت دارن (این کار را میکنند).» آن دستی که همیشه میبوسیدی، چه بلایی سرش آوردند؟ آن دستی که همیشه میگفتی: «ببین بین در و اسیر مسمار شده.» بگویم یا نه؟
شبهای آخر است. یک خانم دیگر سراغ دارم. پیغمبر را صدا زد. گله کرد. زینب (سلاماللهعلیها) رو کرد سمت مدینه:
**یا رسولالله! یا رسولالله! حسین (علیهالسلام) ...**
(این کشته فتاده به بحر، به دَینِ تو دست و پا زده در خون! حسین تو!)
**وَ یَعلَمُ الَّذینَ ظَلَموا**
**ای منتقم...**
**بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.**
یکی از محاسبات غلطی که گاهی انسانها به آن مبتلا میشوند این است که این دنیا محلی است که بالاخره باید در آن خوش گذراند و انسان باید هرچه کیف و حال است، داشته باشد. اینجا دیگر سختی نباید باشد؛ تا جایی که میشود، آدم باید از سختی فرار کند. در واقع، یکی از محاسبات اصلی که غلط است، این است که دنیا را با بهشت اشتباه میگیرند. فکر میکنند اینجا بهشت است. این محاسبه غلطی است و تبعات بدی هم برای آدم دارد. وقتی نگاهش این باشد، هر جا که راحتی بیشتر باشد، همانجا میرود و هر چه زحمت کمتر باشد.
درباره امیرالمؤمنین علیهالسلام در سیرهشان نقل شده است که ویژگی امیرالمؤمنین این بود که وقتی بین دو کار قرار میگرفتند، نگاه میکردند کدامیک سختتر است. اگر کسی با این نگاه زندگی بکند، خیلی مفید واقع میشود. ما آنقدر که به این فرهنگ احتیاج داریم، به چوب بالای سر و اینکه هی بزنند توی سرمان که «آقا! از این ژاپنیها یاد بگیر، آقا! از آن آمریکاییها یاد بگیر» نیاز نداریم. یکی باید بیاید بالای سرمان هی بگوید: «آقا! از امیرالمؤمنین یاد بگیر.» هنر نیست در ژاپن در خانههای ۱۴ متری زندگی میکنند. کل خانه ۱۴ متری، یک دستشویی دارد، یک تختخواب دارد، با یک میز برای دمکردن چای سبز و یک صندلی برای خوردن شراب. هیچ وعده غذایی هم در خانه هیچکس نمیخورد. خانواده به هیچ وجه معنا ندارد. از اول صبح میآید صبحانه در مترو، ناهار در مترو یا در اداره، شام هم با سختی برگشت در مترو. ننه و بابایش هم که از دنیا میروند، میآید میرود قبرستان.
یکی از دوستان که از اساتید دانشگاه بود و منزلشان در مشهد بودیم، چون تقریباً ۲۰ سال ژاپن بود، برای من چیزهای عجیبی از ژاپن تعریف میکرد. من تنم لرزید. گفت: «حاج آقا! یک چیز جالب برایت بگویم. در ژاپن وقتی کسی میمیرد، جنازه را تحویل میدهند که بسوزانند. دیگر قبرستان که ندارند.» خاکستر آن مرحوم را میدهند به این آقا، میرود میگذارد در دکوراسیون! بعد گفت: «اونی که مأمور شکستن استخوانهاست، چون استخوانها باید بشکند تا بتوانند بسوزانند، محبوبترین آدم برای آن مرحوم میآید، استخوانها را میشکند.» پسری که بیشتر از همه دوستش دارد، میآید استخوانهایش را میشکند تا تحویل دهند بسوزانند. بعد میگوید: «بعد یک شیشه خاکستر بابا را به او میدهند، میآید خانه، دور از محضر شما و دور از این مجلس، یک شیشه عرق میخورد به سلامتی آن پدر.» تمام شد دیگر! پدر ما سوخت، جنازهاش هم اینجاست.
در ژاپن بودم، خبر رحلت حضرت امام را که دادند، آنجا نشسته بودیم. یک جلسه علمی بود. ناخودآگاه زدم زیر گریه. میگفت: «همه (با تعجب) به همدیگر نگاه میکنند، مگر آدم گریه میکند؟ مگر آدم گریه میکند؟ برای چی شما گریه میکنی؟ حق نداری گریه کنی! عاطفه یعنی چی؟ محبت یعنی چی؟ زندگیتو بکن! کارگر باش، پیشرفت صنعت، اقتصاد، تکنولوژی، مدرنیسم، پستمدرنیسم! محبت چیست؟ خانواده چیست؟ کارتو بکن!» الگوی ما به جوانمان بگوییم: «یاد بگیر! ببین ژاپنیه رو ببین چی ساخته!»؟ یا امیرالمؤمنین را یاد بگیر؟ آن از هزار رکعت شبش، آن از روزههایش، آن همه فشار بر نفس. «تولید به زبان روزه» شاهی بکند، هنوز تمام نشده، وقف کند، برود بعدی. مثل ظهر گرمای تابستان مدینه و عربستان. درمیآید.
خود امیرالمؤمنین به ما یاد داد؛ وقتی که کار میکرد، امیرالمؤمنین آیه قرآن تلاوت میکرد. امیرالمؤمنین بیل میزد، با زحمت میکند، عرق میریخت. انسان فکر کرده مثل بهائم رها شده روی زمین؟ نخیر! عالم، عالم حسابوکتاب است. عالم، عالم تلاش است، عالم فعالیت است، عالم کار است؛ ولی نه کار آنجوری. برای خدا: **«قبلکم. آدمایی که ایمان آوردید، فکر کردید همینجور مفت و مجانی، بدون زحمت، بدون تلاش، بدون کار، میروید بهشت؟»** الحمدلله ما که حضرت زهرا را داریم. خود پیغمبر به حضرت زهرا میفرمود: «دخترم! یک وقت نگو من دختر پیغمبرم، حسابم صاف است. از تو هم عمل میخواهند.» آن ور نمیگویند: «دختر کی هستی؟ بابات کیه؟ دختر پیغمبر، تمام شد دیگر!» بیشتر از همه اهلبیت زحمت میکشیدند. بیشتر از همه اینها به خودشان فشار میآوردند. اصل زحمت را اینها کشیدند. تلاش، کار! بهشت را هم به بها میدهند.
من به بهانه جفت جملههایی که گفتند غلط است (که گفتهاند، بهشت را به بهانه میدهند، نه به بها؛ غلط است)، همان است که گفتند: «بهشت را هم به بها میدهند و هم به بهانه.» هم باید کار بکنی، هم بدانی این کار بهشتبرَدن نیست؛ لطف و کرم اوست. دنبال بهانه میگردی... ولی بهانهاش همین بهاست، همین کارهاست. میگوید: «نمازت را بخوان تا بهانهای داشته باشم تو را ببرم بهشت. یک کاری بکن تا بهانه داشته باشم.» لم بدهید، آدم پاهایش را بیندازد روی هم، بگوید: «خدایا! تو که بهانه...» جهنم، جهنم! امتحان میگیرم. الکی نیست. امتحان! نمره چند آوردی؟ چه کار کردی؟ **«لتبلون فی اموالکم و انفسکم.»** آیهاش را دیشب خواندی. امتحان خدا در سوره آل عمران، آیه ۱۸۶ چیست؟ ماده امتحانی چیست؟
اولش اموال! با مال چه کار کردی؟ حسابوکتاب دارد. بعد از جلسه فکر میکردم، قبل جلسه فکر میکردم، بعد جلسه فکر میکردم. این اتفاقی که دیشب بین پولی که جمع شد برای یتیمها و اینها... (اینکه) عالم را از قم برداشتی آوردی اینجا توی این مسجد سخنرانی کنیم، بعد اینجا بنشینیم، بعد حاج آقای صامی عزیزمان بلند شوند بگویند: «آقا! چند تا یتیم چشمبهراهند.» چه برنامهریزیای است برای اینکه یک امتحان از من بگیری که من چقدر دست میکنم توی جیبم، پول درمیآورم و میدهم؟ او! چقدر خدا عوامل و علل را به هم چسبانده تا امتحان بگیرد، ببینم چه کار میکنم!
اینجا کی کمتر بوده؟ هر کسی هم متناسب با اونی که دارد دیگر. یکی میتواند یک میلیون بدهد. این ۵۰۰ تومان هم بدهد، قبول نیست. یکی ۵۰۰ تکتومانی میتواند بدهد، این هزار تومان بدهد. دیگر اصلا دیگر غوغایی به پا میشود. خدا با مال امتحان میکند.
روایتش را بخوانم برایتان: «فرمود: **"الْدِّينَارُ وَ الدِّينَارُ فَإِنَّهُمَا حَجَرَانِ مَسْحُوَانِ"** طلا و نقره، دو تا تکه سنگ هستند. **"بهم امتحان الله خلقه"** خدا با این دو تا امتحان میکند. با این دو تا تکهسنگ! پول ما که اصلا ارزش ندارد، چون میدانی که پولی که ما با آن خرید و فروش میکنیم، این یک کاغذ اعتباری است که پشتوانهاش طلاهایی است که در بانک مرکزی است. این را دیگر میدانید دیگر! یعنی به میزانی که یک کشور طلا دارد و سرمایه ملی دارد، ارزش پولش زیاد است. هر چه سرمایه ملیاش میآید پایین، آن پول هم قیمتش کم میشود. کاغذ که هیچی، ارزش ندارد. خود کاغذی که هیچی. تازه اگر طلا و نقره باشد، آن سنگه!
آمد خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام، در کتاب شریف "القارات" نقل کرده، جزء کتابهای بزرگ شیعه است. آمد خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام، گفت: «آقا! یک پولی کمک کنید به ما.» حضرت به مسئول بیتالمال فرمودند که «یک مقدار از بیتالمال بهش بده.» گفت: «آقا جان! درهم بدهم یا دینار؟» (دینار طلاست، درهم نقره) «آقا جان! خب، هر ده درهم میشود یک دینار طلا.» ۱۰ برابر نقره است. «هر کدام که احتیاج دارد، بده.» **«کلاهما عندی حجران»** (اینها پیش من) دیدی که سنگه! این سنگها هر چقدر میخواهد بهش بده. بیتالمال هم از مال مردم که نمیبخشید، از سهمیه خودش میبخشید. اشتباه نشود. از میزانی که حقوق خودش، سهمیه خودش است. اینها که میبخشد، سهمیه خودش بود. مال مردم را از بیتالمال ببخشی که هنر نیستش که بگویم اینها برای من یک تکه سنگ است.
بله! پیشانیات از مال خودش ببخشد. میخوانم بعدش این مثال را میزنم. میگویم امروز اگر بخواهیم مثال امیرالمؤمنین را پیاده کنیم، باید بگوییم: «آقا! امیرالمؤمنین اگر بودند، میفرمودند: پراید و پرادو پیش من **"کلاهما عندی"** (هر دوتایش پیش من) یک تکه آهنپاره است.» پراید و پرادو! حالا خداوکیلی برای ما این دو تا یکی هست یا نیست؟
یکی از اساتید با ماشین ماکسیما میآمدند. دوستان ایشان را میبردند و میآوردند. بعد من سوار این آهنپاره پراید ما شدم و اینها. شوخی میکرد با ما. گفتش که: «آدم یک مدت که توی آن ماشینها مینشیند، توی این ماشین مینشیند، احساس میکند سوار حلبی شده!» حالا آدم بنشیند توی این ماشین، توی آن ماشین هم بنشیند، خداوکیلی هیچ فرقی برایش نکند! امتحان! منی که الان توی آن بنشینم، تازه توی این امتحانش سادهتر هم هست. خیلی ایمان میخواهد، خیلی باید دستگاه محاسباتی آدم درست کار کند. که هیچی فریب این جواهر را نخورد. بعد برگردد رو کند به دنیا بگوید: **«یا دنیا! طلقی، طلقی. زندگی دنیا را سه طلاقه کردم. برو، برو!»**
آنقدر هستند، یک مدل ماشینش را میخواهد بالاتر باشد، «حاضرم آدم بکشم!» برو آنها را فریب بده. به خاطر دو قران همین تکهسنگه بود! به خاطر رسیدن به این، امام حسین را کشتند. از کربلا برگشته بود، دیدند یک گوشهای نشسته، توی سرش میزند. گفتند: «چت شده؟» گفت: «ده درهم خرج کردم. رفتم اسب خریدم، زین خریدم، شمشیر خریدم. رفتم کربلا توی خون پسر پیغمبر شریک شدم که یک چیزی بهم بدهند. برگشتم، هفت درهم بهم دادند.» آن دنیا هم گیرش نیامد. یک تکهسنگ، یک تکهسنگ طلایی!
یک عده که خیلی روایتهای عجیبی داریم، میگوید: «یک عده زحمت میکشند، پول درمیآورند. خیلی مهربانند. زحمت میکشند تا پول درمیآورند که دیگران بخورند.» اینها حساب پس بدهند! باورتان میشود یک همچین کسانی هستند؟ فکر کنم باورتان نشود، من باید روایتش را بخوانم. روایت از پیغمبر اکرم است. حضرت محمد مصطفی. پیغمبر اکرم فرمودند: **«ایُّکُمُ مَالُ وَارِثِهِ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنْ مَالِهِ.»** «ای مردم! کدامتان مال وارثتان را بیشتر از مال خودتان دوست دارین؟ مال وارثتان را، مال بچههایتان را بیشتر از مال خودتان دوست دارین؟» گفتند: «آقا! معلوم است که ما کسی مال وارثش را دوست ندارد. همه مال خودش. هر کی دوست دارد مال خودش را دوست دارد، سهم خودش را دوست دارد.»
«نخیر! اتفاقاً همه شما مال وارثتان را بیشتر از مال خودتان دوست دارید.» «مگر میشود آقا جان؟» فرمود: «بله! فرمود: هر چی که بیشتر از اونی که میخوری، جمع میکنی، ... مال وارثه. هر چی بیشتر از اونی که میپوشی، جمع میکنی، ... مال وارثه.» خیلی مهربانی! یک زمین اینجا دارم، یک زمین اینجا داشته باشم، دماوند هم داشته باشم، شمیران هم (ب)ماند. میگویند خیلی با صفاست. شمال که اصلاً حرفش را نزن. باشد اشکال ندارد. ولی برای کی؟ ببخشید! برای چی خانه داشته باشی، توش سفره نیندازی، مهمان نیاید؟ این وبال قیامت است.
خانه بزرگ بگیر؛ ولی برای مهمانیهای بزرگ بده. بروید بخوانید امیرالمؤمنین به عثمان بن حنیف و دیگران، به شریح قاضی و دیگران چه گفتند در نهجالبلاغه! خانه، خانه بزرگ حسابوکتاب دارد. نکند میخواهی سفرهای دراز پهن کنی، روز قیامت فقط میگویند: «خانه بزرگ داشتی. باید سفره دراز پهن کرده باشی.» وگرنه به زباله.
شما اگه چند تا شهر، چند تا ویلا داری، حتماً آدم زیاد میرفته. وگرنه مال وارث است. این حسابوکتاب. حسابوکتاب! حساب! از شب اول هی داریم در مورد حسابوکتاب صحبت میکنیم. دستگاه محاسباتی درست حسابی اینجوری است. خدا رحمت کند مرحوم آیتالله العظمی بهجت. خانه ایشان که اصلاً خرابه میماند. آنقدر داغون بود. داشت سقفش میریخت. التماس کردند، ایشان را از آن خانه جا به جا کردند. یک خانهای بهشان دادند. شما زندگی میکنید.
یکی از رفقای ما میرفت شبها منزل آقای بهجت میخوابید. مشهد. کلید را میدادند به ما. میرفتیم آنجا. چیزهایی تعریف میکرد از وضعیت زندگی ایشان. خانه محقر، کوچک. خانه بزرگتر. میفرمود: «یک اتاق اگر اضافه بکنم، خدا یک حساب بیشتر ازم می کشد.» اگر آدمش را دارید که بیاید این تو (در) این اتاق ساکن بشود، بگیریم. خانه کوچک هم سفارش نشده ها! این را هم بدانیدا! خانه کوچک هم خیلی بد است. خانه کوچک زندگی میکنند. این غصهاش اینه: قوطی کبریت، ۲۵ متر، توی محیط ۱۰۰ متری، ۸۰ تا واحد درآوردند! چه کاری آخه! زندگی آپارتمانی که من دلم خانه باشد. من یک خرده بیایم اینجا. چند وقت؟ باید یک ماه، یک ماه رمضان صحبت بکنم، بعد تازه نوبت به آپارتمان اینها برسد. الکی سریع برای خودمان دشمن درست نکنیم. فعلاً زندگی آپارتمانی خیلی تبعات منفی دارد. فرصتش نیست بگویم چقدر برکاتی که به خاطر یک همسایه، دیگر از یک همسایه دیگر برداشته میشود توی زندگی آپارتمانی، چون همه دارند توی یک خانه زندگی میکنند.
اونی که سفارش شده، خانه بزرگ است. خانه بزرگ، با سفره دراز، با دست بخشنده، با مهمانپذیری. یک اتاق مهمانپذیر باشد. یک اتاق مصلّا باشد. این معماری اسلامی (باید) مزین داشته باشد. یک اتاق، اتاق مهمانی (باشد). مهمان از شهرستان باید بیاید اینجا. هفته به هفته بماند. رعایت بشود. آدمها از هم کشیدند کنار. گرونی! بخواهند بروند، تا بخواهد یک زرشکپلو با مرغ درست کند که یک میلیون هزینه یک مهمانی میشود، خب چه کار میکنیم؟ توی واتساپ و وایبر مینشینیم با همدیگر صحبت میکنیم. هزینه هم ندارد. رایگان! مشکلات یکی دو تا نیست.
فرمود هر چی بیشتر از این جمع بکنی، وارث است.
یک داستان عجیبی نقل میکند مرحوم سید نعمتالله جزایری توی کتاب "قصص الانبیاء". ایشان میگوید که یک مرد عاقلی بود، مال زیادی داشت. یک پسر داشت، شبیه خودش بود، خوب. دو تا زن داشت. زن اول، زن خوب. پسری که ازش داشت، بچه خوب. زن دوم، زن ناتو. دو تا بچه هم ازش داشت، بچههای ناجور. وقتش از دنیا میرفت، گفتش که: «من مالم را دادم به یکی از شماها.» معلوم نکرد به کی. از دنیا رفت. بچه اول برگشت گفت: «اونی که گفت من بودم.» «از کجا معلوم من بودم؟» (و) آخرین گفت: «از کجا معلوم اصلاً من بودم؟»
رفتند پیش قاضی. گفتند: «آقا! پدر ما گفته مال را دادهام به یکی از شماها. چه کار کنیم؟» (قاضی گفت) «والا من سر درنمیآورم. سراغ "بنی الاغنام الاخوة الثلاثه" (این بنی غنام) اینجا سه تا داداشند. با هم زندگی میکنند. پیش آن سه تا برید. مشکل شما را حل میکنند.» رفتند پیش این سه تا برادر. اول از همه رفتند سراغ برادر کوچکتر از همه. در زدند. «آقا!» آمد بیرون. دیدند یک پیرمردی سر و صورت چروکیده. «مشکلی داریم.» اولی گفتش که: «من نمیتوانم کاری بکنم. برین سراغ برادر بزرگتر من.»
رفتند سراغ برادر بزرگتر. دیدند ماشاءالله سرحالتر. بزرگتر است؛ ولی قبراقتر. رفتند. «سراغ برادری که از من بزرگتره.» رفتند سراغ برادر بزرگتر. «ماجرا چیست؟» «ما هر چی اومدیم پیش شما، اولی زن بداخلاق دارد، زود پیر شده از دستش. دومین زنش یک خرده بداخلاق است، این هم یک خرده پیر شده. من الحمدلله زنم خیلی خوشاخلاق است، واسه همین جوان ماندهام.» بگذریم از این حرفها. «این ارثیه بابا را چه کار کنیم؟» (گفت) «دست خودم است. کلنگ و تیشه و تبر دست میگیرید. میروید جنازه بابا را از توی قبر درمیآورید. ذغال میکنید. ذغالش را برمیدارید. برای من میآورید. یا علی! بسم الله!»
رفتند با کلنگ و تیشه و تبر سر قبر بابا. آمدند بزنند. آن داداش کوچیکه گفت: «وایسا! وایسا! وایسا! شما خیلی نامردی! به خاطر یک تکه مال دنیا جنازه بابام را در بیاوریم. من از سهم خودم گذشتم.»
برگشتند پیش همان برادر از همه بزرگتر. آمدند پیش او و گفتند: «ماجرا اینجور شد. چه کار کنیم؟» گفت: «خیلی خوب. همه پولهای باباتون را بدهید به من.» برادر! فقط تو بین اینها آدم بودی. این دو تا حالا آدم پول بگذارد برای یک همچین وارث ناتویی؛ حساب هم پس بدهد. باورتان میشود؟ یک عمر حلال و حرام و قاطی پاطی جمع کند، یک همچین وارثی که سال به سال دو رکعت نماز برای آدم نخواند. قبر بابایش را بلد نیست. میآید این آقا فلانی توی این قبرها. ندیدید تابستان دنبال قبر بابایش میگردد؟ «چند ساله مگه نیومدی شما؟» «دیگه بالاخره مشغله! زنده که بودم، میرفتیم تحویل سالمندان میدادیم. مردهاش را بیایم سر بزنم!» پناه بر خدا! بین ماها، توی نسل ما اصلاً یک همچین کسانی باشند!
تا میتواند آدم. مدرسه عباس قلی خان مشهد. من خیلی روایت آوردم بخوانم. حتی نصف روایت هم گفتم باشد برای فردا شب. که همین مدرسه عباس قلی خان مشهد. نمیدانم دیدید یا نه. پشت حرم امام رضا علیهالسلام، توی بست پایین خیابان. وارد که میشوی. توفیق بدهد. از این بست پایین خیابان که میآی، یک مسجد یک بغل مدرسه عباس قلی. یک گنبدی اینجا یک ماجرایی دارد. یک آقایی بوده به اسم عباس قلی خان. خیلی پولدار. یک پسر خوبی داشته. این پسره میگفته که: «بابا جان! یک چیزی برای قبر و قیامت و بعد یک کاری بکنید آخه.» گفت: «عزیزم! من زحمت میکشم برای شماها درمیآورم. انشاءالله شما بعد از من هزینه میکنی.»
گذشت. یک شب اینها مهمانی میرفتند. خب قدیم از این فانوسها دستشان میگرفتند، راه میرفتند. برویم مهمانی دعوتیم. گفت: «پدر جان! شما اول برید، بعد من نور را برایتان (میآورم.») گفت: «دیوونه شدی مگر؟ مگر میشود من برم (و) نور برایم بعداً بفرستی؟» گفت: «پدر جان! خودت همیشه میگویی تو (که) من کارهایم را میکنم و دنیا میروم، بعد تو نور برای من بفرستی؟» عجب! عجب! عجب عاقلی! مدرسه عباس قلی خان ماندگار.
یک قبرستانی توی قم، قبرستان حاج شیخ. قبرستان ۹. خیلی بزرگان آنجا دفناند. شاید از اموات شما باشند. خیلیها بودند. قدیم میبردند توی آن قبرستان. ممنون کربلای کاظم. خیلی علما و بزرگان آنجا مدفون. ماجرا دارد. باغ سیب بوده. صاحب باغ، سیبها را میکند، میآورد خانه. طبق به طبق، سبد به سبد میگذارد پیش بچه ها. میرود سر کار. برمیگردد. میگوید: «خب، یک دو سه تا از آن سیبهای ما که رفتیم چیدیم با زحمت، به ما بدهید بخوریم.» (بچهها گفتند) «شرمندهایم! همه را خوردیم با بچهها نشستیم دور هم.»
عجب! اینهایی که تو زنده بودند به فکر ما نیستند، دو تا سیب برایمان نگه دارند، بعد از مرگم را نمیکنند. من خودم باید یک کاری برای خودم کنم. آیتالله (گفت:) «یک باغ سیب دارم. میخواهم تحویل شما بدهم. قبرستان بشود، باقیات صالحات بشود.» تحویل ایشان داد. چه علما و بزرگانی توی این قبرستان دفناند! آدم خودش باید برای خودش کاری کند. وصیت کرده بود: «بعد از مرگم انبار خرما را بدهید به فقرا.» از دنیا رفت. پیغمبر اکرم آمدند وصیت را جاری کنند. گونی گونی خرماها را دادند رفت. پیغمبر میخواستم بیایم بیرون، یک دانه خرما ته کفش پیغمبر چسبیده بود. کفششان را درآوردند، خرما را جدا کردند. فرمودند: «همین یک دانه را اگر تو دوران زندهبودنش داده بود، از کل این انبار برایش همین یک تکه!» گفتند: «یا رسول الله! مؤمن بوده. از دنیا رفته. هر چی داشته وقف کرده. برای زن و بچه هیچی نگذاشته.» فرمودند: «اگه آدم زندگی کنه، هر چی که آدم داره، بدون آقا! این امتحانه. هر چی دیگران دارند، بدون این امتحان.»
باورمان بیاید. بعد چه وقتهایی توی روایت دارد: «اگه شما یک پولداری را به خاطر پولدار بودنش احترام بگذاری، هر باری که جلو (میروی).» سلام گرم! با تلفن که صحبت میکند، میفهمی دارد با رئیسش صحبت میکند یا با آبدارچی اداره. از لحن کلام مشخص است. «سلام علیکم! جانم! بفرمایید آقای رئیس!» هر چه شیرینتر و چربتر صحبت میکند، ایمانش کم میشود. ریاستش، واسه ماهیتش. هوای فقرا را داشته باش. آن که دارد، آن که دستش به دهانش میرسد. عاقبت به این چیزها نیست. به این پول و وضعیت و فلان این حرفها نیست. **«العاقبة للمتقین.»** یک مؤمنی بود توی بنی اسرائیل. این تکیهکلامش این بود: «العاقبة للمتقین.» (عاقبت از آن پرهیزگاران است.) تکیهکلام بعضیها تکیهکلام دارند دیگر. الحمدلله.
«العاقبة للمتقین.» شیطان خیلی عصبانی شد. «نتیجه مال آدمهای با تقواست؟» «العاقبة للمتقین!» یکی از شیطانها را فرستاد. گفت: «میروی پیش این. میگویی: العاقبة للغنیاء! (عاقبت مال پولدارهاست.)» آمد پیش این مؤمن. خیلی ماجرایش قشنگ است. «فقال: بله! بگو: العاقبة للغنیاء.» شیطان به این مؤمن گفت: «بگو ببینم بگو: العاقبة للغنیاء.» نفر اولی که آمد، میگوییم قضاوت کند. حرف تو درست است یا حرف (من؟) نفر اول آمد. کی بود؟ یکی از شیطانها. باز شیطان فرستاد. «درست است؟» گفت: «اگه بگم حرف این درست است، چه کار میکنی؟» گفت: «خیلی خوب. حرف این درست است. اغنیاء.» گفت: «نمیگویم.» نفر دومی که آمد باید قضاوت کند. نفر دوم دوباره از شیطان. این شیطان اولیه برگشت گفت: «ببین! دو تا دستت را دادی. حرف من را قبول کن. دفعه بعدی بخواهی شرط ببندی، روی چی شرط میبندی؟» گفت: «سری بعد روی گردنم شرط میبندم.» نفر بعدی فرشته آمد. مَلَکی از ملائکه الهی. این مؤمن برگشت گفت: «حرف من درست است یا نه؟» سید نعمتالله جزایری نقل کرده داستان را. (شیطان) از بزرگان بود. «شیطان! سرت را بیاور پایین که این آقا بُرد.» «العاقبة للمتقین». بله! یک دست میرود، دو دست میرود؛ ولی گردن. این **«العاقبة للمتقین»** آنجا است. سرم برود. آن **«العاقبة للمتقین»** چی بشود؟ چه کار بکند؟ کاری از آدم راه بیندازد یا نیندازد؟
اولین امتحان با مال. امتحان دوم، **«و انفسکم»**. این هم یک اشاره کوچکی امشب. خیلی وقت عزیزان را نگیرم. دومین امتحان آدم خب دیگر توی بیرون نیست، توی خود آدم است. در درون آدم. آدم را در درونش امتحان میکند. اضطراب، دلهره، ناراحتی، تنهایی، مریضی، پیری. فردا شب بیشتر صحبت میکنم.
امتحان خداست. احساس کمبود عاطفه میکند. «آقا! دیگران محبت نمیکنند. دیگران هوای ما را ندارند. دیگران به ما توجه ندارند.» (باید) جور باشد. هر چی خواستیم سریع... نخیر! اصل کاری را جور کنیم. بقیه دیگر حالا... اصل کاری راضی باشد. اصل کاری، خدا راضی باشد. بقیه حالا یکی فحش میدهد، یکی تبریک میگوید، یکی دست تکان میدهد، یکی دست میبوسد.
خدا حفظ کند حاج آقای قرائتی را. کعبه نشسته بودم. پیرمردی آمد، گفتش که: «حاج آقا! من از شما توقع نداشتم.» گفتم: «چی شده؟» گفت: «خیلی آدم متکبری هستی. دست شما را بوسید. هیچ کاری! دستت را نکشیدی.» «آقا! من حواسم نبود والله!» نفر بعد آمد دست ایشان را ببوسد. ایشان میگوید که: «من دستم را کشیدم.» (نفر بعد) گفت: «حاج آقا! خیلی آدم متکبری هستی. چقدر اذیت کردی این را!» گفت: «بابا! والله، بالله! الان یکی آمد بوسید، یکی آمد گفت چقدر متکبری!»
آدم اگر بخواهد با حرف مردم زندگی کند، بیچاره است. یکی میگوید: «برو!» یکی میگوید: «بیا!» یکی میگوید: «این جور خوبه!» یکی میگوید: «آن ور خوبه!» ماجرای لقمان حکیم و پسرش که شنیدید، معروف است دیگر. با این الاغ راه افتادند. لقمان حکیمه را راه افتادند. دوتایی. افسار الاغ دستشان بود. هر کی رد میشد، این دو تا را نگاه (میکرد). «الاغ خالی داره میره، این دو تا بغلش دارن راه (میروند)؟!» عجب! «پسر بیادبیه! پیرمرد داره افسار الاغ را میکشه، بچه نشسته بالا!» گفت: «پسرم! بیا پایین.» «چه عجب! پدر نامردیه! بچه ضعیف و نحیف داره بغلش راه میره، این نشسته بالا!»
گوگل! پس با حرف مردم میخواهی زندگی کنی، این است. هر کاری بکنی، یک حرفی است. همیشه یک حرفی است. یک چیزی است. از یک جایی یک انتقادی است. ما که جای خود دارد، از اهلبیت انتقاد میکردند. از اهلبیت انتقاد میکردند. انتقادهای تند میکردند. بد و بیراه میگفتند. جسارت میکردند.
گاهی آدم تک و تنها میشود. توی یک فامیل. یکی مسیرش برگردانده (میشود). هیچکس دیگر با این (فرد) توی یک خانه، هیچکس توی این مسیر نیست. یک نماز میخواهد بخواند، یک روزه میخواهد بگیرد، کلی مصیبت میکشد. هیچکس توی این خانه روزه نیست. بلند میشوند میخورند. آب میآورند. سفره پهن میکنند. اذیت میشود این بنده خدا. تک و تنها!
جوان میآمد میگفت: «آقا! پدرم گفته راضی نیستم تو توی خونه من نماز بخوانی.» از حضرت امام استفتا کرده بودند. متنش را دیدم، خیلی جالب است. خدا رحمت کند حضرت امام را. یک کسی کاغذ داده بود: «پدر گفته راضی نیستم تو توی خونه نماز بخوانی.» حضرت امام با خط مبارکشان نوشته بودند که: «پدر غلط کرده است. نمازت را بخواند.» آقا! بزند، بزند. اسرای ما به خاطر نماز کتک میخوردند. خدا رحمت کند مرحوم ابوطالبی. چقدر اینها کتک خوردند؟ فقط برای یک نماز. نماز اگر از اینها میدیدند، میزدندشان. قرآن خواندن میدیدند، میزدند. گریه برای اهلبیت میدیدند، میزدند. شکنجههای طولانی، سلول انفرادی، با مصیبت.
بعد من بغل خانهام مسجد باشد، صدای اذان بلند (شود). به برکت خون شهدا راحت همه میآیند نماز میخوانند. راحت مجلس روضه میگیرند. اسم حضرت زهرا را میآورند. کجای دنیا الان کسی جرئت دارد برای حضرت زهرا روضه بگیرد؟ مصیبت بگیرد؟ کجای دنیا؟ راه دور هم جمع میشویم. حدیث، با نشاط، با صفا.
چی بود توی مدینه؟ چه غربتی را تحمل کرد فاطمه زهرا! چه غربتی را تحمل کرد فاطمه زهرا! کسی حرفش را نمیخرید. کسی حرفش را گوش نمیداد. شب به شب راه میافتاد در خانه مهاجرین و انصار. سوار بر شتر میشد. امیرالمؤمنین ناقه (شتر) را میگرفت، افسارش را میگرفت. راه میافتاد توی کوچهها. در میزد. خانه به خانه میآمدند بیرون (و میگفت): «فاطمه زهرا با قد خمیده، با پهلوی ورم کرده و مصیبتدیده و جراحتدیده، بفرمایید. من را میشناسی؟» گفت: «بله خانم جان! بفرمایید.» «این آقا را میشناسی؟» گفت: «بله خانم!» «مگر چند روز قبل توی غدیر خم، همهتان نیامدید باهاش بیعت کردید؟ چرا رهایش کردید؟» «چه کنیم دیگر خانم جان! دیگر نمیشود دیگر.» «میخواهید من را کمک کنید؟ فردا فلان ساعت با سر تراشیده، میدان اصلی شهر منتظرتونم.» راه میافتاد در خانه دهها نفر. میرفتند. صبح میآمدند، میدیدند چهار نفر با سر تراشیده آمدند. «سلمان، مقداد و ابوذر، عمار!» آمدند. حرف فاطمه زهرا را کار نداشتند، محل نمیگذاشتند.
اصل امتحان را اینها دادند. توی این زیارتنامهای که هر شب میخوانند، عزیز دلمان! چقدر قشنگ است: **«یا ممتحنة، امتحنک الله الذی خلقک قبل ای یخلقک»** «فاطمه زهرا! شما کسی هستی که خوب امتحان پس دادی. قبل از اینکه توی این دنیا بیایی، امتحان پس دادی.» قبل از دنیا قبول بشویم. زمین نخورید. دینمان به باد نره!
کسی امام زمان را دیده بود. گفته بود: «آقا جان! برای عاقبت بخیری ما دعا کنید.» حضرت فرموده بودند: «برای عاقبت بخیری به مادرم فاطمه زهرا متوسل بشو. ایشان باید دستت را بگیرد. از مادرم بخواه.» «خانم جان! شما توی مدینه تنها بودید، بی کس بودید. صدای گریهتان را تحمل نمیکردند.» آمدند گفتند: «علی جان! به فاطمه بگو یا شب گریه کند یا روز. خسته شدیم بس که صدای گریهاش میآید.» امیرالمؤمنین عرضه داشت: «یا امیرالمؤمنین! برای من خارج از شهر سایبانی بزنید. جایی درست کنید. آنجا برم گریه کنم.»
بیوتالاحزان (خانههای غم) را درست کردند. فاطمه دست بچهها را میگرفتند. میآمدند غروبها خارج از شهر برای پیغمبر اکرم گریه میکردند. آن هم برای اینکه یاد پیغمبر فراموش نشود. معلوم! یادشان نره پیغمبرشان را از دست دادند. توی این پیچ و خم زندگی گم نشوند. اسم پیغمبر فراموش بشود! میآمد، میرفت آنجا گریه میکرد.
یک روز آمد، دید این نخلهای بیوتالاحزان را، ستونهای بیوتالاحزان را خراب کردند. سایبانش را خراب کردند. تاب تحمل همین هم نداشتند که فاطمه زهرا خارج از شهر برود گریه کند. دیگر توی خانه میآمد. شاید آستین به دهان گریه میکرد. میگفت: «خدایا! دیگر مرگ فاطمه را برسان.» نه برای اینکه خودش خسته شده. فاطمه اهل امتحان است. از امتحان خسته نمیشود. منظورش این است: «خدایا این مردم از دست من خسته شدند. نمیخواهم بیشتر از این دیگر فاطمه را نداشته باشند.» (بگویم:)
**یا فاطمة الزهرا، یا بنت محمد، یا رسول، سیدتنا و مولانا، إنا توجهنا و استشفعنا و توسلنا إلی الله و قدمناک بین یدِی حاجاتنا، یا وجیهةً عند الله، اشفَعی لنا عند الله.**
(چهها کردهای این شهر پس از تو) زبان حال فاطمه زهرا با پدرش رسولالله:
**چهها کرده این شهر پس از تو؟**
**همه بودند اما پس از تو ندارد خریدار آه غریب شده کار مردم تماشا پس از تو!**
**تنت بر زمین بود و شد در سقیفه سر جانشینی دعوا پس از تو!**
**وصیّ تو را دست بستند، دگرگون شده رسم پس از تو!**
**یا صاحب الزمان! اگرچه مرا میزدند این جماعت، علی را شکستند بابا پس از تو!**
**فدایش شدم با تمام وجود، ولی باز تنهاست مولا پس از تو!**
**کسی غیر شیون، کسی غیر ناله نیامد به دیدار زهرا پس از تو!**
**ببر دخترت را از این شهر غربت، چه خیری ندیدم ز دنیا پس از تو!**
هر چی میشد، هر غمی، مصیبتی، گلهاش را با پیغمبر میکرد فاطمه زهرا. بین در و دیوار صدایی که زد این بود: «یا رسولالله! ببین با دخترت دارن (این کار را میکنند).» آن دستی که همیشه میبوسیدی، چه بلایی سرش آوردند؟ آن دستی که همیشه میگفتی: «ببین بین در و اسیر مسمار شده.» بگویم یا نه؟
شبهای آخر است. یک خانم دیگر سراغ دارم. پیغمبر را صدا زد. گله کرد. زینب (سلاماللهعلیها) رو کرد سمت مدینه:
**یا رسولالله! یا رسولالله! حسین (علیهالسلام) ...**
(این کشته فتاده به بحر، به دَینِ تو دست و پا زده در خون! حسین تو!)
**وَ یَعلَمُ الَّذینَ ظَلَموا**
**ای منتقم...**
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...