محاسبات غلط

جلسه پنجم

محاسبات غلط . 1393/12/17
00:52:59
59

معرفی
* امتحان نفس، ابتلا در جسم و روح است.

* سوالی غلط از امتحانات الهی

* زنانی که حشرشان با حضرت زهرا س است.

* اثرات شگفت انگیز بخشیدن مهریه

* مادر هفتاد پیامبر شدن، نتیجه پیروزی در یک امتحان الهی

* گناهان؛ عامل عمده ابتلاها

* چوب خدا، وسیله پاک شدن مومن از گناه

* سلامتی هم امتحان الهی است!

* خیر و برکت در ابتلاهای الهی

* مرحمت عجیب خدا بعد از مرگ، بابت بیماری‌ها

* مال و بدن ملعون!

* خدا برای بخشیدن بنده، دنبال بهانه است.

* امتحان سنگین روانی

* عزت در بندگی خدا و نوکری اهل بیت علیهم‌السلام است.

* رابطه ایمان و طعنه‌های دشمن
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرّحمن الرّحیم. الحمدلله ربّ العالمین و صلی الله علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم المصطفی محمد و آله الطیّبین الطّاهرین و لعنت‌الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدّین. ربّ اشرح لی صدری و یسّرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

این چند شب (محضر) آیه مبارکه ۱۸۶ سوره مبارکه آل‌عمران بودیم درباره نوع اطلاعات و امتحاناتی که انسان در دنیا پیدا می‌کند، که خدای متعال در این آیه خیلی شسته رفته و جمع و جور اشاره کرده است. در آیات دیگر هم هست، مفصل‌تر اشاره شده است. اینجا سه قلم امتحان درشت در این آیه اشاره شده: «لَتُبلَوُنَّ فی أَموالِکُم وَ أَنفُسِکُم». اولین امتحان، امتحان در مال است که چند شبی درباره‌اش صحبت کردیم. امتحان دوم، امتحان در جان است، حالا چه در بدن، چه در روح، چه نیازهای مادی، چه نیازهای معنوی، در هر دو خدای متعال امتحان می‌کند، انواع و اقسام.

حالا این نکته‌ای که عرض می‌کنم که خدای متعال امتحان می‌کند، این دیگر خیلی شرح و بحث دارد، خیلی توضیح دارد، مختصری از آن را امشب اشاره می‌کنیم. البته برخی از آن را هم شب گذشته اشاره کردیم. گاهی انسان احساس تنهایی می‌کند، احساس غربت می‌کند، احساس می‌کند که یک یار غمخوار و سازگار ندارد. مخصوصاً در زندگی‌ها خیلی پیش می‌آید، در ازدواج‌ها خیلی پیش می‌آید. حالا به هر دلیلی که هست، آدم دقت نکرده، قبل از ازدواج فریب خورده، جوگیر شده، عاشق شده، می‌آید، بعد یک مدت و خلاصه قدیم طلاق را خیلی بد می‌دانستند، خیلی بد بود. هنوز هم هست، بعضی‌ها خدا را شکر نسبت به این مسئله حساسیت دارند ولی خب نه، بعضی‌جاها هم خیلی حساسیتی نیست. در تهران که برخی جاها مد شده، جشن طلاق دعوت می‌کنند و کارت پخش می‌کنند و می‌آیند شیرینی می‌دهند و آهنگ و رقص و آواز: «ما از این خانم می‌خواهیم جدا بشویم، جدایی‌مان را به شما تبریک می‌گوییم.» از این خانم جدا می‌شود، عکس یادگاری با هم می‌اندازند و تمام می‌شود. قُبح طلاق دارد می‌ریزد. مثلاً جوان مؤمن ما می‌آید می‌گوید که: «خب حاج‌آقا، من یک زنی دارم ناسازگار است، بد است، فلان است» یا خانم می‌آید می‌گوید: «آقا من یک همچین شوهری دارم.»

سؤال؛ ببینید اصل سؤال اصلاً غلط است. می‌گوید که: «من باید چه‌کار کنم؟ امتحانم است یا طلاق بگیرم؟» می‌گوید: «امتحانم است که باید تحمل کنم یا طلاق بگیرم؟» اصلاً این سؤال غلط است. شما چه زندگی کنید، چه طلاق بگیرید، جفتش امتحان است. گاهی امتحان انسان این است که زندگی کند، گاهی امتحان انسان این است که طلاق بگیرد. البته خب دومی کمتر پیش می‌آید، امتحان انسان به نحوی باشد که طلاق بگیرد.

امشب یک روایتی می‌خواهم بخوانم که این روایت خیلی خیلی خیلی خیلی به دردمان می‌خورد. یعنی این همه آمدیم در جلسه نشستیم و برخاستیم و این‌ها، این روایت قله این است که می‌خواهیم در این جلسات گیرمان بیاید و به آن برسیم. روایت می‌فرماید: امام صادق (علیه‌السلام): «ثلاثٌ مِنَ النّساء یرفع الله عنهن عذاب القبر»، سه دسته از خانم‌ها هستند که عذاب قبر ندارند و «یکون محشرهن مع فاطمه بنت محمّد»، این خانم‌ها روز قیامت با حضرت زهرا محشور می‌شوند. چه بهتر از این، بالاتر از این می‌شود تصور کرد؟ بهتر از این گیرمان می‌آید از این جلسات و این‌ها؟ خب این سه دسته زنی که روز قیامت با حضرت زهرا محشور می‌شوند کیانند؟ این را مرحوم دیلمی در ارشاد القلوب نقل کرده است. کتاب ایشان از کتاب‌های فوق‌العاده شیعه است. خیلی کتاب معتبری است. خود شخصیت ایشان هم شخصیت فوق‌العاده معتبری است. روایت، روایت محکمی است.

«صبرت علی غیره زوجها»، اولین دسته از خانم‌هایی که عذاب قبر ندارند «نَه» و با حضرت زهرا محشور می‌شوند، خانم‌هایی که به غیرت شوهرشان صبر می‌کنند. شوهرها بعضی‌ها غیرتی‌اند. اصل غیرت که خوب است. بعضی خوب افراطی‌اند، تعصبی‌اند، بددل‌اند. خانمی که به غیرت این آقا صبر می‌کند، بر غیرت این آقا صبر می‌کند، تحمل می‌کند، این عذاب قبر ندارد، با حضرت زهرا محشور می‌شود. چقدر ساده! تحمل کند، دیگر بعدی نروید غر بزنید. بردباری که می‌گویند یعنی بار را بُرد، بُردِ بار آخر.

دسته دوم از خانم‌ها کیانند؟ «و صبرت علی سوء خلق زوجها»، زنی که به اخلاق بد شوهرش صبر کند. شوهر بد اخلاق، این خانم تحمل می‌کند. یک‌خرده شل بشود داد می‌زند، یک‌خرده بی‌نمک بشود داد می‌زند، یک‌خرده این خط اتو صاف نباشد داد می‌زند، یک‌خرده غذا دیر آماده بشود داد می‌زند، بد اخلاق. زنی که تحمل می‌کند این آقا را، با حضرت زهرا محشور می‌شود.

و سومی: «و امراه وهبت صداقها لزوجها». خب خانم‌ها، گفتیم این دو تا، دو تای اول ظاهراً به ضرر آقایان بود، سومی به نفع آقایان است. آقایان ناراحت نباشند، بگویند آقا تو طرف خانم‌ها را گرفتی. نه، این سومی آن دو تا را جبران می‌کند. دسته سوم از خانم‌ها با حضرت زهرا محشور می‌شوند، ان‌شاءالله. آن دو دسته اول از آقایان گیر نیایند، این دسته سوم از خانم‌ها گیر بیاید. ثواب شهید؛ خدا به یک همچین زنی ثواب هزار تا شهید می‌دهد. یعنی روز قیامت هزار تا شهید یک طرف، این خانمی که بد اخلاقی شوهرش را تحمل کرده، یک طرف، زنی که مهریه‌اش را بخشیده، یک طرف. خانم‌ها معامله خوبی است ها، پر سود. حالا امشب هرکی می‌خواهد تصمیم بگیرد. البته کسی جوگیر نشود، امشب ببخشد، باز دو هفته دعوا شده کنایه از اینکه پشیمان نشود. زنی که این‌جور باشد، خدا ثواب هزار تا شهید بهش می‌دهد و «و یکتب لکل واحده منهن عباده سنه». الله. برای همچین زنی عبادت یک سال می‌نویسند. می‌دانید یعنی چی؟ یعنی مثلاً خانمی که مهریه‌اش را بخشیده، یک‌بار می‌رود زیارت امام رضا (علیه‌السلام)، یک روز می‌رود زیارت امام رضا، برایش یک سال زیارت امام رضا می‌نویسند. یک دانه زیارت عاشورا می‌خواند، برای او ثواب یک سال زیارت عاشورا می‌نویسند. یک دانه صلوات می‌فرستد، خدا برای او ثواب یک سال صلوات می‌نویسد. چقدر راحت! چقدر شاه‌کلید داریم در دین! راحت می‌شود رفت بهشت. واقعاً کسی برود جهنم خیلی بیچاره است. این همه خدا راه فرار گذاشته، کلید داده. آخر یکی بدبخت برود؟ «ربنا من أدخلته النار...» بله، «مَن أَدخَلتَهُ النّار»، راحت.

بله خب می‌شود طلاق هم گرفت، جدا شد، داد و دعوا راه انداخت. از امتحان می‌شود فرار کرد، ولی خدا سنتش این است: هرکی هر جا از هر امتحانی زیر آبی بکشد در برود، خدا دو برابر جای دیگر بهش می‌گذارد توی کاسه‌اش، این سنت است. و هرکی بعد تازه اگر آن امتحان را قبول بکند، خدا امتحانات و بلاهای دیگر هم برمی‌دارد. به جای این سختی هم چند تا چیز... حرف زیاده. امشب شب آخر است، جمع کنم حرف‌هایم را.

در عصر مردم بنی‌اسرائیل خانمی بود، بچه‌ای داشت مثل طلحه. روایت از امام صادق (علیه‌السلام). پدر این بچه که طلحه بود، خیلی این بچه را دوست داشت. خیلی پسر شیرین‌زبان، زیبا، پسر خوب و شیرین. این بچه در کوچه بازی می‌کرد، در حیاط بازی می‌کرد. پدر نبود. افتاد و از دنیا رفت. مادر بچه را برداشت و آورد تو اتاق، روپوش کشید روی صورت این بچه. منتظر بود که پدر از سر کار بیاید. خود را آراسته کرد، مرتب، نظیف. شوهر از سر کار برگشت. غذا را آورد. پدر گفت: «طلحه»؟ گفت که: «ایشان خوابیده است. شما اول شامتان را میل کنید.» مادر طلحه برگشت گفت: «حاج‌آقا، اگر همسایه ما یک قابلمه‌ای به ما قرض داده باشد، بعد چند وقت بیاید بخواهد بگیرد، شما ناراحت می‌شوی؟» گفت: «اگه خدا یک بچه‌ای به ما امانت داده باشد، بعد چند وقت بخواهد بگیرد، شما ناراحت می‌شوی؟» با چی می‌خواهی بگویی؟ گفت: «عجب! این‌جوری که به من گفتی آرام شدم.» در روایت امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: «این زن به خاطر این‌که این‌جور قشنگ تحمل کرد این امتحان را، خدا هفتاد تا پیغمبر در نسلش قرار داد، هفتاد تا، سبعین نبی.» هفتاد تا پیغمبر! خوب می‌شد تحمل هم نکند. تا همین الان هم گیسو بکشد، مویه بکشد، هیچی هم گیرش نیاید، نه دنیا، بچه که برنمی‌گردد.

ماندگار بشود. ما امشب مجلس فاطمیه بگیریم از این زن یاد کنیم. تحمل که می‌کند، امتحان برکتی بهش می‌دهد. تازه کلی بلای دیگر را برمی‌دارد. یک همچین نسل مبارکی به این آدم می‌دهد. امتحان، امتحان باید تحمل کرد. گاهی امتحان انسان در بیماری است. عمده مشکلات ما اثر گناه‌های ما است. عمده چوب‌هایی که می‌خوریم سر گناه‌هایمان است. سریع هم به پای خدا ننویسیم: «خدایا به خاطر تو تحمل می‌کنمِ». نه، آدم اول، اول کاری که می‌کند وقتی چوب خورد، اول از همه باید استغفار کند: «خدایا من کجا چه‌کار کرده بودم که تو من را...». گناه داریم تا گناه.

یار امیرالمؤمنین بود (علیه‌السلام). در تفسیر امام حسن عسکری (علیه‌السلام)، اول تفسیر ایشان امام حسن عسکری (علیه‌السلام) نقل می‌کند. در تفسیر «بسم الله الرحمن الرحیم». خیلی حدیث عجیبی است. امیرالمؤمنین بود. آمد خدمت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام). آمد بشیند روی صندلی. نشست روی صندلی. صندلی شکست. افتاد زمین. سرش زخمی و خونی، دست و پا زخمی. آدم مؤمنی بود. اول از همه آمد به پای خدا بگذارد که: «خدایا به خاطر تو تحمل می‌کنم». امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) برگشتند، فرمودند که: «خدا را شکر که مومنان چوب گناهشان را در همین دنیا سریع بهشان می‌زند». امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)!؟ آقا، ما گناه چی؟ می‌فرماید «بسم الله» نگفته؟ خدا زود می‌زند یک‌خرده تیرگی و تاریکی است، سریع می‌زند که آدم پاک بشود. نسبت به مومنش حساس است. چون مؤمن نزدیک است.

ببینید شما الان یک عینک دارید، یک پیراهن دارید، یک کاپشن دارید، فرش زیر پایتان است. این عینک، آدمی که آلوده می‌شود پاک می‌کند. پیراهن آدم که آلوده می‌شود یک ربع بیست دقیقه بعدش می‌رود می‌شوید پاک می‌کند. کاپشن آدم، کت آدم که آلوده می‌شود دو سه روز بعدش می‌رود تحویل خشک‌شویی می‌دهد یا توی ماشین لباس‌شویی می‌اندازد. فرش آدم که آلوده می‌شود چه‌کار می‌کند؟ موقع خانه‌تکانی ان‌شاءالله آخر سال. چون عینکی که به شما نزدیک است، وجود شما بنده به عینک است. خدای متعال یک سری بنده دارد این‌جوری است. انبیا و اولیا و مومنین و این‌ها. آن درجه اول‌اند. یک‌خرده بخواهند قدم... «إنَّ أشدَّ الناسِ بلاءً الأنبیاءُ ثمّ الأمثلُ» بیشترین بلا مال انبیا است. تازه آن هم بخشی بابت همین است که یک کدورتی، غباری می‌آید به وجودشان می‌نشیند، خدا فوت می‌کند این سریع برود. گاهی ارتقای درجه بدهد. تیرگی نیست، آلودگی. بالا بیاورد، بالا بیاورد، بالا بیاورد. عموم ماها کاری کردیم. باید استغفار هم بکنیم. ذکر دائمی آمداستغفار. صدقه، صدقه، صدقه. از صدقه غافل نشوید. خیلی بلاها را دور می‌کند. بالاتر از صدقه، تسبیحات حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها). از صدقه اثرش بیشتر است. صدقه جای خودش، تسبیحات حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها). آدم مسافرت می‌خواهد برود، کار مهمی می‌خواهد انجام بدهد، اول صدقه می‌اندازد، یک تسبیح، تسبیح حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها). این‌هایی که دارم می‌گویم جمله به جمله روایت است. یک دور تسبیحات حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها)، بعد کار را شروع می‌کند، توکل بر خدا، با «بسم الله» شروع می‌کند.

تحمل اگر آدم بکند. خب اگر امتحانی که بابت چوب گناه آدم است که آدم آن را بیشتر تحمل کند. اگر هم نه، چوب گناه آدم نیست. که خب باز هم باید آدم تحمل کند به خاطر خداست. ابوبصیر از یاران ناب امام صادق (علیه‌السلام). یک پیرمرد باصفا، نورانی، جزو اصحاب اجماع به قول آقایان علماء، یک شخصیت فوق‌العاده. آمد خدمت امام صادق (علیه‌السلام). نابیناست، چشمش را نمی‌بیند. گفت: «آقاجان، رسول‌الله، شما وارث پیغمبر اکرمید؟» فرمودند: «بله. پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) وارث همه انبیاست.» ابوبصیر گفتند: «بله، خیلی انبیا بودند این‌ها کور و بینا می‌کردند، مرده را زنده می‌کردند، مریض شفا می‌دادند. یک دست بکشید در روی صورتم، چشمم بینا شود.» «شمس و سماء ولاة، آسمان و خورشید و زمین و همه‌چیز را دارم می‌بینم.» یک دست کشید امام صادق (علیه‌السلام). خالصاً.

آقای ابوبصیر دو تا راه داری. اینجا می‌شود من چشم شما را خوب کنم. روز قیامت همان صفی که مردم حساب‌وکتاب دارند شما هم حساب‌وکتاب پس بدهی. می‌شود من دوباره یک دست دیگر بکشم، چشم شما از کار بیفتد، یک بهشت مفت و مجانی و خالص هم خدا بهت بدهد. کدامش را می‌خواهی؟ «آقاجان، همان بهشت خالص و مفت و مجانی را.» «نخواستیم چشممان را». حضرت دوباره دست کشیدند نابینایش کردند. آدم در همین است. اصلاً رشد آدم در همین است. آدم باید خودش را بسپارد به خدا. ابتلای من به... نمی‌دانم چرا ما گاهی نگاهمان این است که مریض ضعفی دارد، بیماری‌ای دارد و از ما پایین‌تر است. گاهی تحقیرآمیز، گاهی محبت‌آمیزی که تویش حقیر است، خیلی بد است.

یکی مبتلا به مریضی، یکی مبتلا به سلامتی. ما مبتلایی‌ایم. امتحانش را پس بدهیم. خدا حفظ کند حاج‌آقای عزیزمان، شیخ سجاد، حضرت حجت‌الاسلام و المسلمین، حاج‌آقای رضایی نور چشممان، عزیز دلمان. واقعاً بنده افتخار می‌کنم به وجود ایشان. به برخی دوستان طلبه می‌گفتم چند روز قبل. گفتم یکی از دوستان روحانی ما هست. ایشان فوق لیسانسش را گرفته در دانشگاه. آمده حوزه علمیه، الان درس خارج می‌خواند. این با این رفت‌وآمدهای سخت، تهران، با این وضعیت، درس بخوانم. نیم ساعت مطالعه کند؛ چه‌همتی می‌خواهد! تلاشی می‌خواهد! واقعاً روز قیامت خدا خر من را می‌گیرد. تا می‌خواهم بگویم: «خدایا حال نداشتم، وقت نداشتم»، بگویم «چگونه ایشان وقت داشت، حال داشت؟» آدم افتخار می‌کند. میلیون‌ها آدمی که به ظاهر راه می‌روند و سالمند به گرد پای ایشان نمی‌رسند. امتحان خدا را پذیرفته، با همین شرایط، خودش را وفق داده است. «چرا شرمندتم؟» خیر و برکت را همین‌جا گذاشته‌ام. کجا دنبالش می‌گردی؟ «یار در خانه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم». رشد ما همین‌جاست. کوچه بالایی دنبالش می‌گردیم. فقر تو همین نداری است. تو همین بیماری، تو همین وضعیتی که داری.

یکی از اساتید ما می‌فرمود: «پدر من از دنیا رفت.» چیزهای عجیبی ایشان از پدرشان نقل می‌کرد. خدا رحمت کند پدر ایشان را هم. پدر ما یک‌خرده پایش مثلاً یک غده‌ای توی پایش بود. خواب‌های عجیبی که از پدرشان دیده بودند. خب ایشان هم عالم. گفته بودند که: «من بابت همین غده‌ای که تو پام بود، این‌قدر خدا این‌ور به من لطف و مرحمت این‌ها کرد که من دیگر شرمنده شدم.» پدر ایشان گفته بود: «من با خودم می‌گفتم (از دنیا می‌روم) می‌روم پیش خدا شکایت می‌کنم، چرا پای من گذاشتی؟! وقتی رفتم، از دنیا رفتم آن‌قدر خدا لطف و مرحمت کرد بابت همان غده کوچکی که تو پای من بود، شرمنده شدم که چرا من تو دنیا فکر می‌کردم بیایم، از دنیا رفتم، بیایم شکایت کنم.» اطلاع امتحان ماست.

داماد مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهاءالدینی. آیت‌الله بهاءالدینی را دیگر همه می‌شناسند. ایشان از انسان‌های فوق‌العاده، مرجع تقلید، عارف. با داماد ایشان از دوستانم. گاهی رفت‌وآمد داریم و این‌ها. مسن و سال‌دار هم هستند، حول‌وحوش ۶۰ سال و این‌ها. داخل ماشین نشسته بودیم صحبت کردیم و این‌ها. خب من نمی‌دانستم ایشان بچه‌دار نمی‌شدند. گفتم که: «خب حاج‌آقا چند تا بچه دارید و این‌ها؟» گفتم: «ما بچه‌دار نشدیم.» گفتم: «عجب! پدرخانم شما آیت‌الله بهاءالدینی بود. هر کی بچه‌دار نمی‌شد می‌آمد از ایشان دخترشان، یعنی دعایی، وردی چیزی ندادند که بچه‌دار بشند؟!» گفت: «اصلاً پدرخانم یک‌بار از ما نپرسید که...».

یک خروسی یک‌بار برای ایشان خریدیم. یک چند روز، یک روز بردیم منزل ایشان. دوباره بردیم هفته بعدش آمدیم. ایشان سراغ آن خروسه را یک‌بار هم نگرفت. حالا الان دو سال است ازدواج کرده و هنوز قصد بچه‌دار شدن ندارد. این مشکل دارد! حالا چقدر دل می‌شکنیم! آخه این چه زبانی است؟ «چرا این‌قدر وَِل؟!» این‌ها یک مشکلی دارند! این‌قدر دیگران اذیت! «دکتر رفتی؟ آن دکتر فلان جا خوب است ها! بروید.» دخترش بچه‌دار نمی‌شود، یک‌بار نپرسیده بچه‌دار می‌شود یا نمی‌شود. ولی خداست. اشاره بکند حامله است. نمی‌پرسد: «نصیب نکرده من نوه‌دار بشوم از ایشان.» خب نمی‌ دانم چه‌کاری است. چه‌اصراری است! بله آدم سراغ دعا می‌رود، سراغ درمان هم می‌رود، راه خودش را هم طی می‌کند. نمی‌ دانم این تومور...

مادیات. آدم وقتی می‌خواهد دعا کند، ادبش این است. اصرار نمی‌کند: «خدایا به ما بچه، بچه سالم بده.» «خدایا اگر هم بچه سالم هم ندادی نوکرتم.» امور مادی آدم، آداب دعاست‌ها. امور مادی می‌کند. امور آخرتی چی؟ «خدایا به ما عاقبت‌خیری بده.» «خدایا اگر هم صلاح نمی‌دانی، صلاح بدان که عاقبت‌خیری بدهی.» «خدایا اگر من مشکلی دارم که باعث شده تو برای من عاقبت‌خیری را صلاح ندیدی، من التماست می‌کنم برای من صلاح ببین. من ضجه می‌زنم.» امور معنوی می‌خواهد. ما خیلی وقت‌ها نسبت به معنوی بی اشتها. «خدایا کربلا... حالا فعلاً که وقتش را ندارم ولی خب اگر دوست داری بده کربلا. کربلا، کربلا، کربلا، کربلا را به من بده.» هر چه از خدا بخواه.

اطلاع. روایت فرمود: «کسی چهل روز بگذرد یک ابتلا پیدا نکند از رحمت خدا دور است.» پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم): «ملعون، ملعون.» عجب! «ملعون، ملعون کل مال لایزکا»، مالی که ۴۰ روز یک‌بار چیزی ازش کم نشود ملعون است. «کل جسد لا یذکا ولو فی کل أربعین یوما»، بدنی که هر ۴۰ روز بگذرد هیچ مشکلی بر این بدن وارد نشود این از چشم رحمت خدا افتاده است. مریض بشویم؟ تو خانه بشینیم؟ بستری بشویم؟ قرص بخوریم؟ آمپول بزنیم؟ فرمودند که: «نه خیر. همین که یک خدشه‌ای، خراشی روی بدن آدم بیفتد همین است.» همین. همین که خدا به این آدم نظر دارد. از چشم خدا نیفتد. بیفتد... شما همان فرشی که ما گذاشتیم ان‌شاءالله موقع خانه‌تکانی با چوب و چاقو ما شاء الله تر تمیزش می‌کنیم، عمو فرش آن که عینک تمیزش می‌کند، مرض کوچکی، خاری توی دستش برود، توی بدنش برود، آدم می‌پرد. تیک پیدا می‌کند. یک مشکلی توی بدن این آدم بیفتد. چهل روز یک‌بار یک چیزی بشود. کیسه پول. حالا آن موقع کیسه‌های درهم و دینار بوده و سکه بوده. درهم توی این کیسه است. کیسه صد درهمی است. می‌شمارد، می‌بیند ۹۹ تا است. روایت خیلی عجیب است. من اولین بار تو ی این روایت در کتاب خواندم این‌قدر لذت بردم، می‌خواستم پرواز کنم. روایت دارد همان یک‌خرده ناراحتی که پیدا کرد اولش یک سری از گناه‌هایش بخشیده شد. بانک. وقت نکند. بیاید.

امتحانات چی بود؟ «فی أموالِکُم وَ أَنفُسِکُم». توی جان، امتحان سوم: «وَلَتَسمَعُنَّ مِنَ الَّذینَ أوتُوا الکِتابَ مِن قَبلِکُم وَ مِنَ الَّذینَ أَشرَکوا». کس ی امتحان سوم باید از دشمنان من کنایه بشنود، زخم زبان بشنود، اذیت ببیند، آزار ببیند. «عیده مؤمن»، چون دوستشان دارم، می‌اندازم وسط یک‌مشت گرگ درنده به اسم این کفار و مشرکین و آمریکا و صهیونیست. همه‌شان را نابود کند ان‌شاءالله. می‌اندازم بین این‌ها. می‌خواهم شما را امتحان کنم. فشار می‌آورند، اذیت می‌کنند، تحریم می‌کنند، تهدید می‌کنند. می‌خواهم ببینم کیا می‌لغزند، می‌گویند: «خوب خیلی خوب برویم با این‌ها رفیق شوم، با این‌ها دوست شوم.» مؤمنانی که صاف وای‌می‌ ایستند.

بله، یک وقت هست آدم گفتگو می‌کند، مذاکره می‌کند. خدا خیر بدهد به این‌هایی که مذاکره می‌کنند از دست این نامردها بگیرند، ان‌شاءالله به حق حضرت زهرا. می‌گوید: «تو اول بگو من نوکرتم، بعد یک چیزی حالا من دست می‌کنم توی جیبم بهت می‌دهم. اول باید بگویی غلط کردم تا حالا هر چی من روبروی شما وایسادم. بعد حالا من دست می‌کنم یک چیزی.» دست از دین و شرف و عزت و ناموس و از همه‌چیز من دست برمیدارم. «نوکر شمام.» هر چی. خب دیدیم دیگر با این قذافی و دیگران و این‌ها چه‌کار کردند. قذافی نوکر این‌ها بود. چه اصطلاحاتی خود آن‌ها به کار می‌بردند در مورد قذافی وقتی به دردشان نخورد؟

قصه طفلان مسلم و سربریدن حارث ملعون. این دو تا بچه التماس کردند. آقا، عزتمندانه وایسادند، گفتند: «سر ما را از سرمان جدا کن.» اول این حارث گفت: «من محمد کربلایی شهر مسیب.» نام یک نفر را آورد «زیارت این دو تا آقازاده. اول من سر هر دو تا را جدا کردم.» و تن را انداخت توی آب، سرها را برداشت برد پیش عبیدالله بن زیاد. گفت: «دو تا سر آوردم پولش را رد کن بیاید.» گفت: «من! کی به تو گفت سر این دو تا را ببری؟ سر خودت را ببرید.» نوکری این‌ها همین است، عزت نمی‌آورد. عزت نوکری حضرت زهراست. عزت اینجاست، بندگی خداست.

«بند نیستیم.» خدا را شکر. روضه بخوانیم. حیوانات نجس. این آدم‌های مستکبر، آن اسرائیل و آمریکا و ایکس و ایگرگ یک چیزی کف دست ما بگذارند زندگی ما اداره بشود، این باخته. آزار ببیند، سیلی بخورد، لطمه ببیند، امتحانتان این است. حالا مثال بدی است ها. خیلی عذر می‌خواهم، خیلی مثال بد است مثل این‌که توی ذهنمان جا بیفتد. مثل این‌که مثلاً یکی بگوید: «آقا من بروم آفریدمش.» امتحان قرآن از این‌هاست. اذیت ببینید، آزار این‌ها درنده‌اند. این‌ها بی‌رحم‌اند. «این‌جوری آفریدم دیگر اختیار ندارند ها!» نه خیر، خدا راه را به این‌ها نشان داده، حق را برایشان آماده کرده است. باید باشی برای سیلی خوردن از این‌ها، برای کتک خوردن، برای فحش خوردن. برای صاف می‌روم، شیک و پیک می‌روم، مؤدب می‌روم، همه دنیا من را دوست داشته باشند. نمی‌شود، نمی‌شود، نمی‌ شه. «آفریده». نمی‌گذارد خدا.

شهید بهشتی (رضوان‌الله‌علیه) چقدر آزار دید این مرد! مجتهد. کسی که در جوانی مجتهد شده. ملا، اهل علم، روز... دکترای دانشگاه دارد در آلمان. ده‌ها نفر را مسلمان کرده. یک شخصیت فوق‌العاده بی‌نظیر، مدیر، مدبر. چه‌کار کردند با این مرد! دیگر محاسن سفیدهای ما یادشان است دیگر. با ماشین ایشان که می‌رفتند منزلشان، خیابان ایران بود مثلاً می‌آمدند سمت بهارستان و این‌ها، سر چهارراه وای‌می‌ایستادند پشت چراغ قرمز. یک بچه روزنامه می‌فروخت. روزنامه‌های بنی‌صدر و این‌ها را می‌فروخت. روزنامه انقلاب قدیم. تیتر روزنامه‌ها را بلندبلند داد می‌زد: «جنایت جدید بهشتی، بشتابید، بشتابید!» روزنامه... من خیلی از این بچه خوشم می‌آید. عجب همتی دارد. خسته نمی‌شود. هر روز می‌آید اینجا چه‌کار!؟ نمی‌کردند با این مرد. می‌رفتم توی خوزستان. پول می‌داد بنی‌صدر ملعون. خوزستان سر تیر یک نفر را می‌فرستاد، می‌رفت کابل برق را قیچی می‌کرد. پیرزن و بچه و این‌ها می‌ریختند بیرون، می‌گفتند: «آقا چرا؟» می‌گفت: «بهشتیه! من دستور داده از تهران، گفته برو آنجا برق را قطع کن.» بنی‌صدر کجاست؟ شهید بهشتی کجاست؟ دنیا را بسیج کرده بود که این یک دانه آدم را از آبرو بندازد. شهید شد. خدا چه عزتی بهش داده. چه عزتی به این مرد داده. سید اولاد پیغمبر، آدم اذیت می‌کند، آزار می‌بیند، تحمل تهمت دارد. هر چی ایمان هم بیشتر، خب بیشتر است دیگر. اگر من می‌بینم خیلی بهم فشاری نیست و فحشی نمی‌شنوم و آزار، چون ایمان... ایمان بالاتر باشد، بیشتر باشد، بیشتر آدم می‌بیند.

خدا رحمت کند مرحوم شهید ثانی. بگویم عرض من تمام! ما را به خیر، شما را به سلامت. شهید ثانی (رضوان‌الله‌علیه)، صاحب همین کتاب شریف شرح لمعه. طلبه افتخار می‌خواند. آثار این مرد بزرگ را. شخصیت فوق‌العاده. مرحوم آیت‌الله بهجت می‌فرمودند از کسی از علما نقل می‌کردند، می‌گفتند: «امام زمان برای شهید اول و شهید ثانی ناراحت‌اند.» امام زمان فرموده بودند: «این دو تا شهید این همه خدمت به اسلام کردند. پلو مرجعیت نخوردند.» شهید اول را که سر از تن مبارکش بریدند، صاحب کتاب لمعه. بدن مبارکش را سوزاندند به آب. شهید ثانی را هم سر از تن مبارکش بریدند. بدنش را روی زمین رها کردند سه روز. معلوم نیست کجاست! مرحوم شهید ثانی از آن میدان اصلی استانبول رد می‌شدند، همان محلی که ایشان را کشتند. ببینید مرد خدا را! ۵۵ سال عمر کرد. این همه آسان. نگاهی کرد به میدان اصلی شهر، دست به محاسن کشید، فرمود: «می‌بینم اینجا یک مرد بزرگی را سر می‌برند.» صاحب کرامت کردند. بردند برای فلان پادشاه... مردم آن منطقه استانبول نمی‌دانستند شیعه نبودند. می‌گوید یک نفر از این افراد می‌گوید که: «من خواب بودم. توی خواب دیدم یک نوری از وسط میدان شهر دارد به آسمان می‌رود.» از یک سر بریده. بیدار شدیم. آمدیم دیدیم که همان خوابی که دیده بودم، جسد مبارک شهید ثانی. سینه ایشان یک کاغذی پیدا کردند. همه عرض بنده برای این جمله بود. یک کاغذی پیدا کردند، دو تا جمله. یکیش آیه قرآن است از زبان حضرت نوح. یکی هم کلام خدای متعال در جوابش. جمله اول این بوده: «رَبِّ إِنِّی مَغلوبٌ فَانتَصِر». حس نوح وقتی خیلی بهش فشار آمد مردم خیلی آزار آوردند. هزار سال، ۹۵۰ سال دعوت کرد، ۸۰ نفر جذب شدند. الان اهالی مسجد چند نفرند؟ ۹۵۰ سال تبلیغ کرد، ۸۰ نفر جذبش شدند. زن و بچه‌اش هم قبولش نکردند. این آزار آدم باید ببیند. «خدایا من دیگر کاری از دستم برنمی‌آید. خودت کمک برسان.» بلا نازل شد. دیدید!؟ این جمله روی سینه شهید ثانی نوشته شده است. انگار شهید خط نوری نوشته شده است. «ربّ عبدی إن کنت عبدی فاصبر». «اگر بنده منی صبر کن.» جواب خدا. «إن کنت عبدی...» رانندگی نخ چادر فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) نمی‌شویم. سر ناخن فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) نمی‌شویم. کسی که وقتی می‌خواهد نطفه مبارکش به این دنیا بیاید، پدرش پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)، مادرش خدیجه کبری (سلام‌الله‌علیها). پیغمبر: «من ۴۰ شب باید از خدیجه (سلام‌الله‌علیها) فاصله بگیرید. در کوه اعتکاف بکنید. غذایی هم نخورید. بعد ۴۰ روز که روزه گرفتید، عبادت کردید، خدا یک سیب از بهشت می‌آورد. از این سیب تناول می‌کنید. نطفه مبارک فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) شکل می‌گیرد.» با این همه تشریفات. وقتی می‌خواهد به دنیا بیاید، پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) باید این همه آداب را رعایت بکند که بدن مبارک فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) می‌خواهد به این دنیا بیاید. ولی وقتی از این دنیا می‌خواهد برود، با چه تشریفاتی به دنیا می‌آید. با چه وضعی از دنیا می‌رود. بدن نحیف کبود، رنجور، آسیب‌دیده، پهلوی شکسته، بازوی ورم کرده. وقتی می‌خواهد به این دنیا بیاید چه‌جور می‌آید و چه تشریفاتی می‌آید، وقتی می‌خواهد از دنیا برود چه‌جور می‌رود. این‌ها بندگی کردند. این‌ها بندگی کردند. این‌ها توی راه خدا تحمل کردند. این‌ها برای خدا تحمل کردند.

شب آخر، روضه را زمزمه. ده شب عزاداری کردید برای فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها). امشب شب مژده اذیت‌ها و آرازها را فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) کشید. این دین را به ما داد، مفت و مجانی بشینیم. دور هم آسایش، با رفاه. این مهارت را یاد بگیریم. ان‌شاءالله عمل بکنیم. دغدغه‌اش همین بود، غصه‌اش همین بود. مردم را به خدا بیاورند. به خدا قسم، فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) قسم، غمش به وضعیت مادی و ظاهری خودش نبود. هیچ غصه اینکه مال من را گرفتند، فدکم را غصب کردند، بچه‌ام را ازم گرفتند، محسنم را سقط کردند، به بازوی من آسیب زدند، به پهلوی من بود. نداشت. به این بود که این علی تنهاست. امیرالمؤمنین ناله می‌زد و ما نغمه آه حسن علیهما السلام. ای مردم آخه چرا به علی پشت کردید؟ آخه مگر از علی چه لکی دیدید؟ مگر این علی نازنین چه خیانتی در حق شما کرده؟ چرا کمکش نمی‌کنید؟! چرا با علی نیستی؟! چرا «نیزه» او را رها کردی؟! «لا اله الا الله، لا اله...» چقدر غصه خورد این بانو. فقط یک‌جا لبخند زد. ۷۵ روز یا ۹۵ روز بعد پیغمبر. هیچ‌کس دیگر لبخند روی لب‌های این خانم ندید. یک‌جا فقط کسی لبخند لب‌های این خانم را دید. وقتی که اسماء مأمور شد از جانب بی‌بی تابوتی درست بکند برای فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها). درست کردند آورد و به فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) نشان داد. گفت: «خانم جان این تابوت برای شما درست کردند.» «فَتَبَسَّمَت فاطِمَه». نگاهی کرد فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) بعد دو سه ماه یک‌بار لبخند زد. آن هم لبخندش به این بود: «خب دیگر ما رفتنی شدیم. مردم از ما خلاص می‌شوند، راحت می‌شوند.»

شب آخر است. برویم دست به دامان فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) بشینیم. برویم پشت در خانه فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها). «خانم جان ما آمدیم پشت این در خانه در بزنیم ولی با هیزم نیامدیم، با تازیانه نیامدیم، با غلاف...» عنایتی به ما. «یا فاطمه الزهرا، یا بنت...» یا قره عین الرسول، یا سیدتنا و مولانا. «تَوَجَّهنا فَاستَشفَعنا و تَوَسَّلنا بِکَ إلی الله و قَدَّمناکِ بَینَ یَدَی حاجاتِنا یا وَجیهَهً عندالله» (از سمت حرم خانه قلبم ببری) حرف دل امیرالمؤمنین بعد از شهادت فاطمه (سلام‌الله‌علیها)، زبان حال امیرالمؤمنین. (من را تا سمت حرم، خانه دلبر ببری. به کنار بستر آن گل پرپر ببری.) آدم همسرش را، عزیزش را توی بیمارستان از دست می‌دهد. بیمارستان رد می‌شود نگاه می‌کند، غم‌ها برایش زنده می‌شود. امیرالمؤمنین هر وقت به این بستر خالی نگاه کند، به این اتاق خالی نگاه کند، چه‌حالی؟! (بعد زهرا به خدا به علی غرق غمت فاطمه نیست و مرا محضر دختر ببری. تنور خانه چرا خموش است، مرا سمت دستات و تنور عشق حیدر ببری. بوی از سر کوچه به مشام برسم. من را سمت به پشت آن در آن‌که خورده به زمین پشت بنت علی چادری بهر پوشش زهرا ببر.) آتش... آمانم. چه‌کنم؟ میخ در سینه زهرای چه؟ خدا نیاره برای هیچ مردی، هیچ با غیرتی ناموسش را در حالت جسارت. آن هم جلو چشم! آن هم وقتی دست آدم بسته است، نمی‌تواند کاری بکند. یا صاحب‌الزمان! یا امیرالمؤمنین! این روز خیلی دل شما را آتش زد. شب آخر است. روضه را می‌خوانیم. شما عنایتی کنید نجف ما را امضا کنید. ان‌شاءالله. (دستاش را بسته...) ای کاش جای دستاش چشاش را بسته بودند. «فاطمه، دست به بند علی انداخت.» «نمی‌گذارم مولای من را ببری.» نامرد نگاهی به قنفس غنچه؟! «گل چرا همین‌جور وایسادی نگاه می‌کنی؟ چه‌کنم؟ دست فاطمه (سلام‌الله‌علیها) را جدا کن از علی؟» یا غلاف شمشیر را بالا آورد؟ من نمی‌دانم چه‌جور زد. دست خودش. امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: «مای فاطمه (سلام‌الله‌علیها) مادر مادرها.» از دنیا که بازوی مبارکش ورم کرده بود. انگار بازوبند بسته باشند. این‌جور ورم کرده بود. (یا زمان بگویم...) روضه آخرم این. یک جا بود دست علی را بستند، یک جای دیگر هم بود، دست علی دیگرم بستن، جلو چشماش زینب.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط